نیما یوشیج
نیما یوشیج | |
---|---|
![]() تنهای دگر منم که چشمم طوفان سرشک میگشاید.[۱] | |
نام اصلی | علی اسفندیاری |
زمینهٔ کاری | سرایش، نویسندگی و نظریهپردازی ادبی |
زادروز | ۲۱ آبان ۱۲۷۶ ه. ش. یوش |
پدر و مادر | ابراهیم نوری و طوبی مفتاح |
مرگ | ۱۳ دی ۱۳۳۸ ه. ش. تجریش، تهران |
محل زندگی | یوش، تهران، آستارا |
علت مرگ | بیماری ذاتالریه |
جایگاه خاکسپاری | امامزاده عبدالله، سپس یوش |
در زمان حکومت | قاجار و پهلوی |
رویدادهای مهم | انقلاب مشروطه، جنگ اول جهانی، جنبش جنگل، جنگ دوم جهانی و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ |
لقب | پدر شعر نو |
بنیانگذار | شعر نیمایی |
پیشه | شاعر و معلم |
سالهای نویسندگی | از ۱۲۹۹ تا ۱۳۳۸ |
سبک نوشتاری | مدرنیسم ادبی |
کتابها | افسانه، آب در خوابگه مورچگان و... |
تخلص | نیما |
همسر(ها) | عالیه جهانگیر |
فرزندان | شراگیم |
مدرک تحصیلی | دیپلم |
استاد | نظام وفا |
دلیل سرشناسی | انقلاب در شعر کلاسیک فارسی |
اثرگذاشته بر | مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، منوچهر آتشی و... |
اثرپذیرفته از | آرتور رمبو، شارل بودلر، پل ورلن و... |
نیما یوشیج شاعر و نظریهپرداز معاصر ایرانی بود. همچنین او را پدر شعر نو ایران میدانند.

علی اسفندیاری که بعدتر نیما یوشیج شد، شاعری است که بیش از هر شاعر دیگری در راه تجدد واقعی در شعر فارسی تلاش کرد و این امر را هدف شاعری خود قرار داد.[۲]
نیما در ابتدا به روال زمان شعر میگفت و با شاعران زمان خود، مثلملکالشعرا، علی اشتری و علیاصغر حکمت نشست و برخاست داشت. شعرهای این دورهٔ او، نوعی تقلید از شیوهٔ سرایش کلاسیک فارسی است. اما آشنایی او با ادبیات کلاسیک فارسی چنان نیست که غرق در آن شود.[۲] نیما در سال ۱۳۰۱ «افسانه» را میسراید که فصلی جدید در شعر فارسی و عملاً آغازگر شعر نو است. این شعر مخالفتهای قُدماییها را در پی دارد، هرچند که بسیاری از تجددگرایان این شعر را ستودند. افسانه نقطهٔ ذوق نیماست که او را از کهنسرایی به تجدد متوجه ساخت. [۳]
نیما پس از افسانه، از سال ۱۳۰۱ تا ۱۳۱۶ دست به آزمایشهای مختلف میزند و اشعار دیگری را در قالبهایی مثل رباعی، قطعه و قالب شعر افسانه، برای تکامل آن فرم، میسراید. در این فاصلهٔ زمانی، او شعر «خانوادهٔ یک سرباز» را میسراید که نشان میدهد وی نه تنها از بیان و فکر رمانتیکی افسانه دور شدهاست و به نوعی واقعگرایی هنری نزدیک میشود، بلکه نوعی تفکر و اندیشه انسانی و اجتماعی را درمییابد و از بُعد غنایی به سوی شعر اجتماعی حرکت میکند.[۴]
اما نقطهای که شعر نو در آن، به معنای واقعی کلمه، متولد میشود، با سرودن شعر «ققنوس» رخ میدهد. این شعر علاوه بر ویژگیهای ادبی، از نظر روایتشناسی نیز تغییر عمدهای در شیوهٔ شاعری نیما به شمار میرود و عملاً نیما را شاعری نمادگرا میکند.[۵]
داستانک
تسخرزدن بر نیما

اسماعیل شاهرودی در مصاحبهای با روزنامهٔ اطلاعات که در کتاب «یادمان نیما» از آن نقل شده است، چنین شرح میدهد که:
« | نیما تعریف میکرد که در «کنگرهٔ نویسندگان» وقتی شعر میخواند بدیعالزمان فروزانفر را دیدهبود که زیر میز رفته و میخندد. فروزانفر گفت:« چهطور این مرد نمیفهمد که شعرش وزن و قافیه ندارد؟»[۶] | » |
گزارشی از ازدواج

نیما در یادداشتهایش، ازواج با عالیه جهانگیر را چنین شرح میدهد:
« | برای اینکه به خیالهای مشوش و شبگردیهای خودم که قلبم را خسته کردهبود، خاتمه بدهم، به این کار اقدام کردهام و چون این مواصلت از روی علاقه و میل مفرط طرفین بوده، یعنی به طرف توانسته بودم مثل شیطان بیرحم با کلمات مرتّب خود افسون بدمم، خیلی ارزان و بیتکلف صورت گرفت. اگر یک نگارنده مکالمات شاعر داماد را در حجلهٔ عروسی، وقتی به تنهایی با هم نشسته بودند، به تحریر میآورد، معلوم است غیر از مکالمات هر عروس و دامادی بود... این دختر، باهوش، محجوب و فاضل است. در یکی از مدرسههای دخترانه درس میدهد، سنش از ۲۵ سال متجاوز است. جهانگیرخان صوراسرافیل، دایی او محسوب میشود. قامت کشیده و رسا، موی بور و طلایی دارد. دیشب با هم روبرو شدیم. خیلی مجلس عقد شاعر به سادگی صورت گرفت.[۷] | » |
داستان چاپ آثار

نیما در وصیتنامهاش، دکتر محمد معین را وصی خویش اعلام کرد و اشاره به این کرد که در چاپ آثارش، در کنار دکتر معین، جلال آلاحمد و ابوالقاسم جنتی عطایی نیز کمک دست او باشند. آلاحمد پس از مرگ نیما در یادداشتی چاپ آثار نیما و ورود سیروس طاهباز را به این کار، چنین شرح میدهد:
« | یک سال پس از مرگش -۱۳۳۹- «افسانه و رباعیات» در یک جلد درآمد. در نشریات کیهان. به نظارت استادم محمد معین و داریوش و جنتی و آن یکی دیگر(و این سومین بار بود که چاپ میشد) و رباعیات را ما دو تن دیگر. و دکتر معین فقط سرپرستی میکرد. و بعد هرکدام ما به علّتی سرخوردیم، یکی به علت ولنگاری این دوست در فلان رنگیننامه و دیگری به علت مشاغلی که داشت و سومی به وحشتی که از «قائمیانبازی» میکرد- دکتر محمدمعین هم همان کار «لغتنامه» کافی بود از پا بیندازدش. ناچار عالیه خانم به دست و پا افتاد. و چه شوری میزد! تا یک روز جمع شدیم با «آزاد» و «ساعدی» و «طاهباز» که تعهد کنیم نشر الباقی آثار پیرمرد را. و حال آنکه هر کداممان یک سر و هزار سودا. تا عاقبت طاهباز داوطلب شد. و قرارمان بر اینکه عالیه خانم همهٔ کارها را بسپارد به طاهباز تا به کمک خودش و شراگیم نظمی بدهند به دفترها و آن یکی دیگر هم دست طاهباز را بگذارد در دست دکتر معین که اگر ما همّت نداشتیم، این دارد. و این کار را کردیم. و طاهباز راه افتاد. [۸] | » |
نیمای بهانهگیر
عالیه جهانگیر، همسر نیما، دربارهٔ بهانهگیربودن نیما و قهرکردن مداوم او خاطرهای را شرح میدهد:
« | یکی از شبها سبزیپلو داشتیم، باز دیر آمد. همه شام خورده، خوابیده بودند. من آهسته در را باز کردم و شام را از پایین آوردم به بالا. وقتی شام را زمین گذاشتم به بهانهٔ اینکه این غذا دستخورده و کثیف است، ظرف پلو را روی فرش ریخت و قهر کرد. اثاثیهٔ خود را که عبارت بود از چندین جلد کتاب در چادر شبی پیچید و روی دوش خود گذاشت و از در بیرون رفت. من پشت در حیاط ماندم و در را باز گذاشتم تا کسی در نزند و اهل خانه بیدار شوند. مدتی که گذشت از ته کوچه صدایی آمد که دو نفر با هم حرف میزنند. صدا نزدیک شد. تا آمدند در بزنند من در را باز کردم و گفتم با کی کار دارید؟ از شکاف در لباس پاسبان به چشمم خورد. |
» |
دیدار با برادر
لادبن پس از قریب یازده سال دوری، در سال ۱۳۱۰ پنهانی به ایران سفر کرده بود و پس از ارتباط با حزب کمونیست ایران و دیدار با شخصیتهایی چون دکتر تقی ارانی در راه بازگشت به شوروی به دیدار برادرش آمده بود. عالیه خانم، جزییات این دیدرا ناگهانی و پرمخاطره را، که آخرین دیدار دو برادر بود، چنین بازگفته است:
« | یک شب سروکلهٔ لادبن پیدا شد، با یک لباس دهاتی از یوش آمده بود. چند روزی در خانهٔ ما در آستارا مخفی بود و بالاخره یک شب بعد از خوردن شام، من و نیما و لادبن به نزدیک رودخانهٔ مرز ایران و شوروی رفتیم و نیما و لادبن، یکدیگر را بغل کردند و بوسیدند.[...] لادبن کفشهایش را درآورد و از رودخانه گذشت. در آن طرف آب ما سایهٔ سیاهش را در تاریکی میدیدیم که کفشهایش پوشید و در لابلای درختان انبوه در دل سیاه شب ناپدید شد.[۱۰] | » |
در بحبوحهٔ کودتا

جلال آلاجمد در مقالهٔ «پیرمرد چشم ما بود» حالوروز نیما را در بحبوحهٔ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شرح میدهد:
« | بعد ار قضایای ۲۸ مرداد طبیعی بود که میآیند سراغش. با آن سوابق. خودش هم بو برده بود که یک روز یک گونی شعر آورد خانهٔ ما برایش گذاشتیم توی شیروانی و خطر که گذشت دادیم. خیال میکرد همهٔ دعواهای دنیا سر لحاف گونی شعر او است. ماه اول یا دوم آن قضایا بود که آمدند. یکی از دستبهدهنهای محل که روزگاری نوکری خانهشان را کرده بود و بعد حرف و سخنی با ایشان پیدا کردهبود-آن قضایا که پیش آمد رفته بود خبر داده بود که بله فلانی تقنگ دارد و جلسه میکند. پیرمرد البته تفنگ داشت، اما جواز طاق و جفت هم داشت و جلسه هم میکرد، اما چهجور جلسهای؟ و اصلاً برای تعقیب او احتیاجی به تفنگ داشتن یا جلسه کردن نبود. صبج بود که آمده بودند و همهجا را گشته بودند. حتّی توی قوطی پودر عالیه خانم را. بعد که پیرمرد را دیدیم، میگفت:«نشستهای که یک مرتبه میریزند و میروند توی اطاق خواب زنت و توی قوطی پودرش دنبال گلوله میگردند. این هم شد زندگی؟»[۱۱] | » |
نیمای دبیر
انور خامهای، نیما را به عنوان معلم چنین توصیف میکند:
« | آنها(شاگردان نیما) میگفتند او اصلاً به برنامهٔ درسی و کتاب درسی کاری ندارد، در کلاس مانند یک دوست کنار شاگردان مینشیند و با آنها به گپزدن و درد دلکردن میپردازد. گاهی هم داستانها یا شعرهایی از خود یا شعرای دیگری را میخواند. همهٔ آنها از او به نیکی و احترام یادمیکردند. [۱۲] | » |
کتکخوردن نیما
نیما در طول اقامتش در آستارا، در مدرسهٔ حکیم نظامی تدریس میکرد. در پی مشاجرههایی که هر روز با مدیر مدرسه داشت، روزی کار به درگیری فیزیکی کشید. به روایت «یوسف کلانتری»، یکی از معلمان مدرسهٔ حکیم نظامی:
« | نیما به علت کمبود هیزم و خاموشبودن بخاری کلاساش، آن روز با حکیمی مشاجره کرد و آخر سر نیز نردبان چوبی مدرسه را شکست و سوزاند. حکیمی که کلّی عصبانی شده بود، حرفهای رکیکی به نیما زد و چنین بود که مشاجرات لفظی نیما با حکیمی بالا گرفت. بالاخره نیما به والی آذربایجان، یعنی ادیب سمیعی، که مردی شعردوست بود و با نیما روابط دوستانهای داشت، متوسّل شد. آقای والی نیز نیما را به دکتر احمد محسنی، مدیرکل معارف آذربایجان توصیه نمود. بلافاصله از سوی مدیر کل، رییس معارف رضاییه به عنوان بازرس به آستارا اعزام شد. نامبرده پس از ورود به آستارا تمام معلّمین را در دفتر جمع کرد و از آنها توضیح خواست. اغلب معلمین به طرفداری رییس معارف که مدیر مدرسه هم بود، برخاستند. من حق را به جانب نیما داده و از او طرفداری نمودم که این کار من باعث تیرگی روابط من با اداره شد.[۱۳] | » |
پیرمرد چشم ما بود
جلال آلاحمد در کتاب ارزیابی شتابزده، از اولین دیدار خود با نیما چنین میگوید:
« | بار اول که پیرمرد را دیدم در کنگرهٔ نویسندگانی بود که خانهٔ «وکس» در تهران علم کردهبود. تیرماه ۱۳۲۵. زبر و زرنگ میآمد و میرفت. دیگر شعرا کاری بهکار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم و علاوه بر آن جوانکی بودم و توی جماعت بُر خورده بودم. شبی که نوبت شعر خواندن او بود-یادم است- برق خاموش شد. و روی میز خطابه شمعی نهادند و او در محیطی عهدبوقی «آی آدمها»یش را خواند. سر بزرگ و تاسش برق میزد و گودی چشمها و دهانش عمیق شدهبود و خودش ریزهتر مینمود. و تعجب میکردی که این فریاد از کجای او در میآید.[۱۴] | » |
شراگیم، پدر را کشت
سیمین دانشور، همسایهٔ نیما، در مصاحبهای عامل مرگ نیما را شراگیم، فرزند نیما میداند:
« | باعث مرگ نيما شراگيم بود. شراگيم شر بود، خيلي. گفت ميخوام برم شكار. زمستون بود. پيرمرد رو برد يوش. اونجا سينهپهلو كرد. پسرش برداشت او را با قاطر برد به يوش. مجبور شدن برش گردونن. اينجا ما رفتيم پيشش. گفت شراگيم منو كشت. براي اينكه منو برد يوش، براي شكار و من سرما خوردم. وقتي عصرا مي رفتيم پيشش، ميگفت يك زني مياومد كه كارامون رو بكنه. عاليه كه اينجا كار مي كرد و تازه عاليه خانم نميرسيد. خانومه مثل جغد به من نگاه مي كرد. مثل اينكه مرگ منو حدس ميزد و ديگه مرد. و رفت تا لب هيچ. خيلي حيف شد.[۱۵] | » |
بوی پول
سیروس طاهباز، چنین شرح میدهد:
« | در مورد من نوشتهاند من مقداری و از نامهها و آثار نیما را نزد خود نگه داشتهام و آنها را به ایشان پس نمیدهم. این مطلب، کذب محض است. بنده کلیهٔ دستنوشتههای نیما یوشیج را که از سال ۱۳۶۲ به امانت نزد اینجانب بود کامل و صحیح و سالم به شراگیم یوشیج بازگرداندم و ایشان آنها را به مبلغ هفتاد ملیون ریال به فرهنگستان ادب و زبان فارسی و سازمان میراث فرهنگی فروختند و مستقیماً آنها را از خانهٔ من به این محلها بردند. خوب به خاطر دارم هنگام تحویل گرفتن این دستنوشتهها بوی پول چنان ایشان را مست کرده بود که حتّی این فرصت را به من ندادند که بعضی از آثار را در پروندههای جداگانه بگذارم و آنها را به طور انبوه در کیسههای بزرگ زباله ریختند و بردند. من فقط فرصت کردم نامهها و دفترهای یادداشتهای روزانه و دیوان رباعیات و روجا و یک نمایشنامهٔ چاپنشده را جدا کنم برای مطابقهٔ بعدی، که بعداً آنها به خود ایشان دادم. یک دفتر و چند برگ بازمانده را هم بعدها به سازمان اسناد ملی ایران سپردم و رسید گرفتم. وصیت هم کردهام که اگر بعد از مرگ من اوراقی از نیما یوشیج در میان انبوه اوراق و کتابهای اتاق من یافت شود به همین سازمان سپرده شود.[۱۶] | » |
«لنین شرق»
اردشیر آوانسیان در خاطراتش چنین مینویسد:
« | لادبن در تهران به ما گفته بود برادری دارم شاعر، اگر به تهران رفتید او را پیدا کنید... هنگامی که من و روستا برای کار حزبی در اوایل ۱۹۲۰ به ایران آمدیم در تهران فکر پیداکردن نیما شدیم.[...] وارد خانهٔ او شدیم. [...] نیما فهمید ما دوستهای لادبن هستیم. با حرارت زیادی شروع کرد با ما صحبتکردن(دو آتشه بود). ما هم تا آنجایی که عقلمان میرسید تبلیغات مارکسیستی میکردیم. مثل اینکه بحث ما عادی بود، اما یکمرتبه حالت ما عوض شد و مات و مبهوت شدیم وقتی دیدیم که نیما با حرکات دست و سر تمام وجودش به حرکت درآمده و اظهار کرد که «من لنین شرق هستم». او این اظهارات را با حرارت زیاد و با باور عمیق به خود کرد که که ما را ناراحت کرد و شدیداً با او شروع به بحث کردیم.[۱۷] | » |
آخرین عکس
بهنقل از «هادی شفائیه»:
« | اوايل زمستان بود و روزها خيلي کوتاه. ساعت شش بعداز ظهر هوا کاملاً تاريک شده و شب فرا رسيدهبود. باران ريزي ميباريد. من در آتليهام به امور جاري ميپرداختم که زنگ در به صدا درآمد. وقتي باز کردم احمد شاملو را با قيافهاي اندوهبار و درهم روبهروي خود ديدم که فقط جملهاي بسيار کوتاه بر زبان راند: « نيما مرد». هر دو ساکت و بي حرکت مانديم. دقيقهاي به درازي سال گذشت. آنگاه شاملو لب به سخن گشود و درحاليکه بغض گلويش را ميفشرد گفت:«آمدم تا تو را ببرم آخرين عکس اش را بگيري». دوربينم را برداشتم و به راه افتاديم. حرفي براي گفتن نداشتيم. تا مسجدي که جنازه به امانت گذاشته شده بود در سکوت مطلق طي شد. باران هم چنان ميباريد و آسفالت خيابان برق مي زد. به مسجدي در خيابان سعدي، نزديک چهارراه سيّدعلي رفتيم. شاملو در آن جا آهسته از يکي سؤالي کرد و پس از اين که آن شخص جوابي داد و با انگشت کسي را نشان داد به سراغ مرد ميانسالي که عبايي بر دوش داشت، رفت و پس از صحبت درگوشي بسيار کوتاه چيزي در دست آن مرد گذاشت و او، ما را به شبستان مسجد برد، چراغ روشن کرد و رفت. |
» |
زندگی و تراث




نیما شکارگری را بسیار دوست داشت.
سالنامهٔ زندگی نیما یوشیج
به نقل از زندگینامهٔ خودنوشت نیما یوشیج، کتابهای زندگینامههای نیما و خاطرات نیما و دیگران، سالشمار زندگی نیما به شرح زیر است:
- ۱۲۷۶: تولد در ۲۱ آبان، در یوش.
- ۱۲۸۳ تا ۱۲۸۸: تحصیلات در مکتبخانهٔ یوش. همراهی با پدر در ییلاق و قشلاقهای روستاییان و شبانان. آموختن سوارکاری و تیراندازی نزد پدر. آشنایی با صفورا، دختری از چادرنشینان ایل کوشکک.
- ۱۲۸۸: سفر به تهران و آغاز تحصیل در مدرسهٔ حیات جاویدان.
- ۱۲۹۰: بازگشت به یوش. دیدارهای دوباره با صفورا.
- ۱۲۹۱ تا ۱۲۹۶: تحصیل در مدرسهٔ کاتولیک سنلویی. آشنایی با رسام ارژنگی در نگارستان و کارگاه او. نیما در این دوره عاشق دختری بهنام هلن میشود.
- ۱۲۹۶:پایان تحصیل در مدرسهٔ سنلویی و بازگشت به شوش. ناکامی در ازدواج با صفورا.
- ۱۲۹۸: بازگشت به تهران. استخدام در ادارهٔ مالیه.
- ۱۲۹۹: پایان سرودن «قصهٔ رنگپریده، خون سرد»
- ۱۳۰۰: چاپ «قصهٔ رنگپریده، خون سرد». ترک خدمت در ادارهٔ مالیه برای پیوستن به جنبش جنگل .
- ۱۳۰۱: سرودن قطعهٔ «ای شب» و چاپ آن در هفتهنامهٔ نوبهار. پایان سرودن «افسانه» در دی ماه. چاپ نخستین بخش آن در روزنامهٔ «قرن بیستم».
- ۱۳۰۳: چاپ بخشهای دیگری از «افسانه» در منتخبات آثار به کوشش محمدضیاء هشترودی.
- ۱۳۰۴: دعوت برای شرکت در مجلس مؤسسان برای اصلاح قانون اساسی و تغییر سلطنت، عدم پذیرش نیما. آشنایی با «عالیه جهانگیر» . ازدواج با او.
- ۱۳۰۵: چاپ فصلی از رمان «آیدین» در روزنامهٔ «شفق سرخ». نامههای عاشقانه به عالیه. مرگ میرزابراهیم، پدر نیما.
- ۱۳۰۶: سرودن منظومهٔ«سرباز پولادین» در اسفندماه همان سال.
- ۱۳۰۷: سفر به بارفروش(بابل) همراه عالیه. نگارش «سفرنامهٔ بارفروش». بازنویسی و تکمیل رمان «آیدین».
- ۱۳۰۸: همراهی با عالیه به رشت و لاهیجان. گمشدن رمان «آیدین» در اسبابکشیها.
- ۱۳۰۹ تا ۱۳۱۱: اقامت در آستارا بهعنوان معلم مدرسهٔ «حکیم نظامی». درگیری او با مدیر مدرسه و نمایندهٔ معارف آستارا.
- ۱۳۱۲: سرودن «قلعهٔ سقریم»
- ۱۳۱۵: نامهٔ صادق هدایت در نقد و بررسی برخی از آثار او.
- ۱۳۱۶: سرودن«ققنوس» در بهمنماه آن سال.
- ۱۳۱۸: همکاری با مجلهٔ «موسیقی». سرودن سوگنامهٔ «وای بر من».
- ۱۳۱۹: سرودن منظومهٔ «خانهٔ سریویلی»
- ۱۳۲۲: چاپ «امید پلید» در «نامهٔ مردم». نامه به احسان طبری در پاسخ به نقد او.
- ۱۳۲۵: برپایی نخستین «کنگرهٔ نویسندگان ایران».
- ۱۳۲۴: تولد اولین و تنهاترین فرزندش، «شراگیم».
- ۱۳۳۰: سرودن «مرغ آمین» و چاپ آن در هفتهنامهٔ ادبی و خبری «اتمیک»، از نشریات هوادار ملی شدن صنعت نفت و دکتر مصدق.
- ۱۳۳۲: سرودن «دل فولادم» پس از کودتای ۲۸ مرداد. همسایگی با جلال آلاحمد و سیمین دانشور در محلهٔ شمیران، تجریش.
- ۱۳۳۸: سفر به یوش در زمستان، ابتلا به بیماری ذاتالریه و درگذشت در ۱۳ دی. خاکسپاری در گورستان ابنبابویه.
- ۱۳۷۰: انتقال بارماندهٔ پیکر نیما به یوش.
زندگینامهٔ پیرمرد



بخش مهمی از نامههای نیما به اوست.
علی نوری اسفندیاری که بعدتر اسم خود را به نیما یوشیج تغییر داد، در ۲۱ آبان ۱۲۷۶، در یوش که دهی سردسیر و دورافتاده و کوهستانی بود و از توابع نور مازندران محسوب میشد، به دنیا آمد. پدر وی میرزا ابراهیم نوری اسفندیاری، ملقب به اعظامالسلطنه، مالکی بلند قامت و تفنگدار بود و مادر وی طوبی مفتاح نام داشت. نیما، برادران و خواهرانی بهنامهای بهجت، ناکیتا، ثریا و رضا(لادبن) داشت.[۱۹]
سالهای نخست کودکی او در یوش سپری شد. پدرش در همان سالها غایب شد و تفنگ بر دوش گذاشت و همراه دیگر تفنگداران یوش و در کنار دیگر مازندرانیها برای جنبش نوپای مشروطه به جنگ رفت. همان موقعها بود که پدرش به وی سوارکاری و تیراندازی آموخت و هر خطایی را که از نیما در یادگیری سرمیزد، با شلاق پاسخ میداد.[۲۰]
نیمای تازه به نوجوانی رسیده، در میان غوغای نوجوانی و شور آن سنین، عاشق صفورا میشود. صفورا دختری چادرنشین و کوهستانی از اهالی ایل کوشکک بود. پدر صفورا، ایلبیگی علیجانبیگ نام داشت و با پدر نیما نشست و برخاست داشت. نیما هر بار که فرصت دست میداد و پدرش به صرف ناهار با ایلبیگی علیجانبیگ دعوت میشد، همراه میشد تا به بهانهٔ ناهار، صفورا را ملاقات کند. نیما به هر بهانهای از درس مکتبخانه میگریخت و به اردوگاه ایل کوشکک سر میکشید.[۲۱]این روال تا جایی ادامه داشت که نیما در یوش بود. در سال ۱۲۸۸ نیمای ۱۲ساله به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد تا در مدرسهٔ «حیات جاویدان» ادامهٔ تحصیل دهد. آنان در روبهروی مسجد شاه خانهای تهیه کردند تا روزگار نوجوانی نیما در آنجا سپری شود. نیما پس از پایان دورهٔ ابتدایی در مدرسهٔ «حیات جاویدان»، همراه پدر به یوش بازگشت و صفورا را مجددا ملاقات کرد. نیما، همراه برادرش لادبن، به اصرار پدر برای ادامهٔ تحصیل به تهران بازگشت. پدر سپرده بود تا آنها در بهترین مدرسهٔ تهران ثبتنام شوند. چنین شد که نیما و لادبن در مدرسهٔ کاتولیکی سنلویی به ادامهٔ تحصیل پرداختند. مدرسهای که توسط فرانسویها در سال ۱۲۴۱ در کوچهٔ نکیسا، بین خیابان لالهزار و فردوسی، تأسیس شدهبود و در آن زبانهای فرانسوی، عربی، فارسی، علوم، تاریخ، جغرافیا، حساب و خوشنویسی و نقاشی تدریس میشد. در دوران تحصیل نیما در آن مدرسه، او با شعرای رمانتیک فرانسوی، از جمله «لامارتین» آشنا شد. روزها به همین منوال برای نیما میگذشت تا اینکه جنگ اول جهانی آغاز شد و نیما بیقرار شد و سفری چند ماهه به یوش کرد.[۲۲] جنگ در ایران قحطی و هرجومرج بهوجود آورد. در این بحبوحه نیما با عباس رسام ارژنگی، نقاش و مجسمهساز آشنا شد و دوستی عمیقی بین آنها بهوجود آمد. رسام ارژنگی هنرجویی بهنام هلن داشت که نیما پس از چندی به او دلباخته شد و چند ماهی با او دوست بود. حاصل این دوستی برای نیما چیزی جز سرشکستگی و سرگشتگی نداشت. چرا که هلن ارمنی بود و هنگامی که خبر کشتار ارامنه بهدست ترکهای عثمانی شنیدهشد، همراه با خانواده و دیگر ارمنیهای تهران، به شهرستانهای دور گریختند و چنین شد که عشق نیما به هلن نافرجام گشت. [۲۳]
نیما پس از پایان تحصیل با دو مدرک، یکی از وزارت معارف و دیگری از مدرسهٔ سنلویی، به یوش بازگشت و قصد ازدواج با صفورا را کرد. پدر نیما و پدر صفورا با این ازدواج موافق بودند. پدر نیما اما یک شرط داشت و آن اینکه نیما و صفورا باید به تهران مهاجرت کنند و زندگی شهری داشته باشند، نه روستایی و با درآمد کشاورزی و دامداری. ولی صفورا که ایلیاتی بود نمیتوانست از ایل و چراگاه دل بکند و در نتیجه راضی به قبول این شرط نشد. لذا ازدواج رخ نداد و سرخوردگی دیگری برای نیما آفرید.[۲۴] داستان عاشقی نیما و صفورا تا آن حد آشنا و سرزبانها بود که رمضان جمشیدی، شاعری که مثل نیما از اهالی یوش بود، بعد از مرگ نیما چنین سرود:[۲۵]
ای صبا یک دمی از ره لطف، بر سر قبر نیما گذر کن | گو به آن شاعر خفته در خاک، خیز بر زادگاهت نظر کن | |
گو به نیما مگر شد فراموش در دل نیمه شبهای مهتاب | گفتوگو داشتی با صفورا روی گلهای صحرا لب آب | |
کوه و صحرا گل و لالهٔ یوش انتظار تو دارد | انتظار تو دارد صفورا، تنگهٔ ماخاولا را نظر کن |
نیما پس از ناکامیاش در ازدواج با صفورا به تهران برگشت و در وزارت مالیه استخدام شد. با امضای قرارداد ننگین ۱۹۱۹، شرایط کشور مجدداً بحرانی شد و در سال ۱۲۹۹ نیما برای رهایی از این وضعیت، به یوش بازگشت. در آنجا «قصهٔ رنگپریده، خون سرد» را نوشت و چندی بعد با دارایی شخصی خود منتشر کرد. سپس همراه با پدر و دیگر شمالیها به جنبش جنگل پیوست و تا ۱۳۰۰ که جنبش کاملاً در هم پاشید، با میرزاکوچکخان همراه بود. سپس به تهران بازگشت و مجدداً در ادارهٔ مالیه مشغول به کار شد. او در دی ماه سال ۱۳۰۱، بخشی از شعر «افسانه» را به دوستاش، میرزاده عشقی داد تا در روزنامهاش، «قرن بیستم»، انتشار دهد. انتشار افسانه مخالفتهای بسیاری از سوی قدماییها برانگیخت و اتهامات بسیاری بر نیما وارد شد. [۲۶]
در ۶ اردیبهشت سال ۱۳۰۴، نیما با عالیه جهانگیر که خواهرزادهٔ میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل بود، آشنا شد، او را به عقد درآورد و یک سال بعد، با او ازدواج کرد. ازدواج آنها مصادف با فوت پدر نیما، میرزا ابراهیم، شد. چنین بود که مجلس عروسی آن دو بسیار مختصر و ساده بر پا شد. در ابتدای زندگی آنها، عالیه که هنوز با طبع ایلیاتی نیما آگاه نبود، بسیار با وی مشاجره میکرد.[۲۷]
نیما و عالیه در سال ۱۳۰۷ به سبب انتقال کار عالیه به بارفروش(اکنون بابل)، به آن شهر رفتتند. در آنجا نیما «سفرنامهٔ بارفروش» را به رشتهٔ تحریر درآورد. سال بعد، یعنی ۱۳۰۸، مجددا به سبب انتقال عالیه آنها به رشت مهاجرت کردند. در همین اسبابکشیها بود که رمان «آیدین» که نیما بسیار برروی آن زحمت کشیدهبود، گم شد. در این سالها او همجنان بیکار بود و گهگاه شعری در نشریهای چاپ میکرد. در مهر سال ۱۳۰۹ به آستارا نقل مکان کردند و نیما در آنجا در مدرسهٔ متوسطهٔ حکیم نظامی به عنوان معلم مشغول به کار شد. پس از یکماه و نیم از آغاز به کار نیما در آن مدرسه، مشکلاتی به وجود آمد. مشکل اصلی، لجاجت مدیر مدرسه، فتحالله حکیمی با نیما بود. طوری که به زدوخورد انجامید. پس از درگیریهای قضایی بسیار، نهایتاً نیما و عالیه به تهران بازمیگردند و در خانهٔ پدری عالیه ساکن میشوند.[۲۸]
از نیما در سالهای ۱۳۱۱ و ۱۳۱۲، اثر خاصی در دست نیست. او در سال ۱۳۱۳ قلعهٔ سقریم را سرود. از آن سال، تا سال ۱۳۱۶، نیما به خاطر مشکلات زندگی و دیگر مشکلات روحی، حال خوشی نداشت و به قول مهدی اخوان ثالث، «در خانهٔ خود گویی به چله نشسته بود.» در سال ۱۳۱۶ تا ۱۳۱۹ اما نیما دست به قلم برد و ققنوس، لاشخورها، خانهٔ سریویلی و آثار دیگری را سرود. پس از ورود متفقین و سقوط رضاشاه، فضای سیاسی کشور باز شد و احزابی مثل حزب توده سر برآوردند. از آن پس نزدیکیای بین نیما و حزب توده به وجود آمد. اما او هیچگاه عضو آن نشد، همیشه استقلال خود را از آن حزب حفظ کرد و مانند بسیاری دیگر، او نیز پس از چندی از آن حزب سر خورده گشت. در دوران نخستوزیری محمد مصدّق، نیما با انتشار اشعاری، همدلی خود را با مصدّق و جنبشش نشان داد. نمونهٔ آن شعر «مرغ آمین» است که در نشریهٔ «اتمک» که نشریهای طرفدار جنبش ملیشدن صنعت نفت بود، منتشر شد. همچنین نیما شعر «دل فولادم» را برای دکتر مصدّق سرود.[۲۹]
نیما در سال ۱۳۲۲، همسایهٔ جلال آلاحمد در تجریش شد. در سالهای پس از کودتا، نیما خانهنشین شد و با عدهٔ اندکی از افرادی، مثل آلاحمد، سیمین دانشور، ابراهیم ناعم نشست و برخاست داشت و تنها با «بهمن محصص» که در ایتالیا بود، نامهنگاری میکرد. او در سال ۱۳۳۵، وصیتنامهاش را نوشت و در آن دکتر محمد معین را قیّم خود اعلام کرد. نیما در شبانگاه چهارشنبه، ۱۳ دی ماه سال ۱۳۳۸ به علت بیماری ذاتالریه چشم از جهان فرو بست و ابتدا در قبرستان ابنبابویه خاک شد و سپس بازمانده جسد او در سال ۱۳۷۰، به یوش منتقل شد.[۳۰]

شخصیت و اندیشه
از نظر روحانگیز کراچی، شعر «وای بر من» نیما، واکنشی هراسآلود، در زمینهٔ ارتباط او با جهان پیرامونش بود. نیما در ایجاد روابط اجتماعی و نوشتاری، واکنشی هیجانی- منفی داشت که معلول احساس تنهایی، ناتوانی اجتماعی یا بهعبارتی عدم برقراری رابطه با دیگران بود، اگر چه این تفاوت هنرمند با مردم متعارف را نمیتوان عیب اخلاقی و رفتاری او محسوب کرد، اما احساس تنهایی همانند کمرویی که بهتدریج سبب جدایی درونی فرد با دیگران میشود، میتواند سبب افسردگی و کاهش تمایل اجتماعی شود.[۳۱]
پیچیدگی روانی نیما در دگرگونی نیازها و دستنیافتن به برخی موقعیتها، فرصتها و قابلیتها بیتأثیر نبود. تکروی، گوشهگیری، انزواطلبی و تنهایی مداوم، کمرویی او را چنان تشدید کرد که در عین توانمندی، احساس عجز میکرد و بدینسان کمرویی در او به صورت مشکلی آزاردهنده در آمد، به طوری که کمتر در اجتماع ظاهر میشد و از رویاروشدن با افراد ترس داشت. او در نامهای به لادبن نوشت:
از ۱۳۰۵ بهبعد بهکلی عوض شدهام، از همه کس منزجرم و به هیچچیز اعتماد ندارم، بدبینی من بهقدری است که شخصاً از خودم میترسیدم. سابقاً وجودی بودم مطرودتر از شیطان، امروز بدتر از این.[۳۲]
نیما یوشیج، شخصی بود که انزوا را دوست داشت. او میل داشت همیشه در آغوش طبیعت باشد.[۳۳] نیما بارها و بارها این ابعاد شخصیتی خود را در زندگینامهٔ خودنوشتش بیان کردهاست. مثلا در جایی گفتهاست:
وضع رفتار و سکنات من، کنارهگیری و حجبی که مخصوص بچههای تربیتشده در بیرون شهر است موضوعی بود که در مدرسه مسخره برمیداشت. [۳۴]
از ویژگیهای دیگر نیما که بارها نیماپژوهان به آن اشاره کردهاند، آزادگی و طبع بلند او است. خود او درجایی گفتهاست:
در ۱۵ سالگی گاهی میرفتم که مورّخ شوم، نقاش میشدم و گاهی روحی، گاهی طبیعی. خوشبختانه هر نوع قوهٔ خلّاقه در من وجود داشت. تمام آشنایان مرا تحسین مینمودند. مخصوصاً چیزی که خودشان از بهکار بردنشان، از عمل کردن مثل آن عاجز بودند. هرگز یاد نمیکنم که چه اندازه تعجب میکردم! در من یک روح اخلاقی رو به تعالی بود. با یک قلب پاک، یک روح بیآلایش زندگی میکردم. [۳۵]
همچنین روحانگیز کراچی معتقد است نیما دلی به گستردگی زمین داشت تا هر نابهحقی و ناهمواری را تحمل کند. از جهتی همین مقاومتها پیامدی چون دلزدگی و رنج دربرداشت تا او را غمگین و تنها در دنیایی هولناک رها کند. اگرچه این نیمای درونگرا در انزوا مسحور عوامل ذهنی خویش بود و از مردم دوری میکرد و ظاهراً به همه بیاعتنا بود، اما همدرد نیازمندان، مطرودان و مظلومان جامعه بود و به سبب همین ویژگی روانی، قهرمانان اثرش به طبقهای از اجتماع تعلّق داشتند که زندگی خویش را در کار بیمزد و پاداش میگذراندند. درنتیجه میتوان گفت شخصیت نیما نقطهٔ تلاقی فردیت و جامعهگرایی بود.[۳۶]
زمینهٔ فعالیت
شعر
هرچند نیما پیش از سال ۱۳۰۰، اشعار بسیاری سرودهبود، اما اغلب این اشعار، اشعاری شخصی بودند و وی آنها را چاپ نکرد. اکثر این اشعار بیشتر در سبک خراسانی بودند.[۳۷]اما اولین شعر او که تصمیم گرفت آن را چاپ کند، «قصهٔ رنگ پریده، خون سرد» بود. این شعر که در سال ۱۲۹۹ سروده شدهبود و با هزینهٔ خود نیما چاپ شدهبود، شرح دلدادگیاش را به صفورا، اولین عشق نیما بازمیگوید.[۳۸] در سال ۱۳۰۰ که نیما شکستخورده، از جنبش جنگل در گیلان، به تهران بازمیگردد، شعر «ای شب» را میسراید.
اما انقلاب نیما در سرودن «افسانه» و عرضهٔ شعر به فضای ادبی کشور بود. او راهی جدید در ادبیات و شعر ایران گشود و شعر نو را به ایرانیان شناساند. او بخش نخست افسانه را در ۲۴ اسفند سال ۱۳۰۱ در شمارهٔ چهاردهم دورهٔ دوم «روزنامهٔ قرن بیستم» چاپ کرد.[۳۹] او باقی این شعر را در همین مجله که تندروترین و بیپرواترین نشریهٔ ادبی-سیاسی روزگار خود بود، منتشر کرد. محمدضیاء هشترودی که دو سال بعد این شعر را در کتاب «منتخب آثار» خود چاپ میکند، نیما را با «سولی پرودوم»، شاعر فرانسوی مقایسه میکند. هرچند که بسیاری پس از خواندن این شعر، نیما را ستایش میکنند، باری، بازخوردها چندان مناسب نیست، و روح قدماییای که در فضای آن روز ادبیات ایران حاکم است، این شعر را پس میزند. بهگونهای که نیما در نامهای به «میرزاده عشقی»، سردبیر «روزنامهٔ قرن بیستم» چنین مینویسد:
شعر افسانه را میخوانند، بالبدیهه به همان وزن، یک شعر بدون معنا از خودشان میسازند، به آن میافزایند؛ دوبار، سهبار، از سر گرفته، میخوانند و میخندند... من اقلاً توانستهام وسیلهٔ تفریح و خندهٔ آنها را فراهم کنم. این هم یک نوع هنر است.[۴۰]
در سال ۱۳۰۵، نیما با سرمایهٔ خود «خانوادهٔ سرباز» را منتشر کرد. اعتماد بهنفس نیما تکاندهنده است و باورکردنی نیست؛ او در مقدمهٔ این کتاب مینویسد:
چیزهایی که قابل تحسین و توجهٔ عموم واقع میشوند، اغلب اینطور اتفاق افتاده است که روز قبل بالعموم آنها را رد و تکذیب کردهاند. شعرهای این کتاب از این قبیل است.[۴۱]
نیما نیز چون دیگر شاعران نوپرداز پیش از خود، شعر آزاد را از طریق زبان فرانسه و آشنایی با شعر اروپا شناخت و در زبان فارسی به کار بست. ولی فرق اساسی نیما با دیگر شاعران نوپرداز این بود که دیگران دقیقاً به فلسفهٔ کار آگاه نبودند و صرفا از روی تنوع و تازگی و امکان آزادی بیان و مهمتر از همه، جذابیتهای پنهان و آشکار و رایحهٔ غرب، دست به سرودن شعر آزاد زدهبودند، حال آنکه نیما چنان که در مباحث تئوریکش پیداست، عمیقاً به علت شکلگیری و ظهور شعر آزاد در ایران و جهان آگاهی داشته، و به همین دلیل نیز، بخشی از همّ خود را مصروف تبیین و تعلیل تاریخی هنر نوین میکرده است.[۴۲] سنتگرایان تفکر شعر نیمایی را درک نمیکردند و میگفتند:«اوزان و بحور فارسی آنقدر متعدد و فراوان است و آنقدر منشعبات و متفرعات دارد که نیازی به شعر شکسته و یا آزاد گفتن نیست.» اما در تفکر نیمایی، مسئله نه کمبود اوزان و بحور شعر فارسی که اساساً خود اوزان و بحور از پیش تعیینشده است. نیما میگوید:«این محتواست که در جریان شکلگیری، شکل شعر را بهدست میدهد.» ولی آنها میگویند:«ما کلّی شکل داریم که باید محتوا را در داخل آنها بریزیم.» [۴۳]

ادبیات کودکان
علاقهمندان به ادبیات، نیما را معمولاً بهعنوان شاعری نوآور میشناسند. در حالیکه ایجاد تحول در شعر فارسی، تنها افتخار نیما نیست. او از پیشگامان معاصر داستاننویسی کودکان بود. «توکایی در قفس» یکی از این داستانها است. نیما این قصه را در اردیبهشت سال ۱۳۲۰ به اتمام رساند. در این داستان میتوان مشابهتهای بسیاری را میان توکا که در قفس گرفتار است و نیمایی که طبعی رها و کوهستانی دارد و در شهر اسیر شدهاست، دید.[۴۴]
نیما همچنین شعرهایی برای کودکان سرودهاست. شعرهایی که او برای کودکان سرودهاست، نشانهٔ توجه او به نسل آینده است. از او ۵ شعر برای کودکان و یک لالایی برجای مانده است. [۴۵]
نمونهای ای از این اشعار:
بهار
بچهها بهار!
گلها واشدند.
برفها پاشدند
از رو سبزهها
- از رو کوهسار
- بچهها بهار!
- از رو کوهسار
دارهِ رو درخت
میخونه به گوش
پوستین را بکن
قبا را بپوش
- بیدار شو بیدار
- بچهها بهار
- بیدار شو بیدار
دارند میروند
دارند میپرند
زنبور از لونه
بابا از خونه
- همه پی کار
- بچهها بهار.
- همه پی کار

از سمت راست: هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، نیما یوشیج، احمد شاملو و مرتضی کیوان
داستان
نثر دوران مشروطه و بعد از آن در عین برخورداری از رهیافت فکری تازه به زبان عامه نیز گرایش داشت. داستانهای نیما نیز دقیقاً دنبالهرو این دو اصل اند.
از نیما تعدادی داستان در دست است. اما از قرار معلوم و آنطور که خود در نامهای مینویسد، او بسیاری از داستانهای خود را از بین میبردهاست. «من نمیتوانم به پاکنویس داستانهای کوچکی که نوشتهام برسم. داستانهای کوچک زیادی نوشتهام و خیلی زیاد، از زمانهای قدیم وبسیاری را شخص خودم سوزاندهام و به کارهای دیگر که در نظر من برای مردم لازمتر است، مشغولم. بهعلاوه من دچار فکرهای مشوش و غمناک هستم.»
همچنین نیما، در یادداشتهای خود بارها اشاره داشته است که «در واقع داستان راهی است که او(شاعر) در آن همهگونه مهارت و زبردستی، هوش و ذوق خود را میآزماید.»[۴۶] یا در جایی دیگر اشاره میکند که « خیال میکند عشق، شاعر را به غزلسرایی وا میدارد، در صورتی که اگر عشق خام نباشد، شاعر به غزل اکتفا نکرده، به داستانسرایی میافند و به کارهای دیگر و عشق او در ضمن مطالب غیرعاشقانه به شکل احساسات خاصی که گرم و جاندار است، بیان میشود.»[۴۷]
آثار نیما در زمینهٔ داستان، شامل یک داستان بلند، هشت داستان کوتاه و سه داستانک میشود. در اکثر این داستانها رگههایی از طنز دیده میشود. طنزی که ژرفساختی تلخ و غمگین اما خندهآور دارد.[۴۸] نیما تعریف خود از تراژدی و طنز را اینگونه بیان میکند:
طنز و تراژدی هر دو حاکی از چیزهایی هستند که برخلاف چشمداشت ماست. فقط با این تفاوت که در تراژدی برمیانگیزیم برای دفع و دفاع، حال آنکه در کمدی دفع و دفاعی لازم نمیدانیم. این است که در کمدیهای واقعی و با ارزش، علاوهبر استهزای ما علاوه بر خنده میتواند جای دفع و دفاع را پر کند. مطالب خندهانگیز وقتی هم اصیل و هم با ارزش هستند که این مزه را بدهند؛ چیزی از شیرینی حاکی از حماقت و چیزی-خواه پوشیده و خواه آشکار- از تلخی و حاکی از رنجیدگیهای گاهی بیورای ما از هر جور و از هر قسم.[۴۸]

مدفن نیما در یوش است.

نیما در نگاه دیگران
منوچهر آتشی
« | ![]() |
» |
یحیی آرینپور
« | ![]() کار نیما در نخستین قدم هنوز شکستن و فروریختن نبود. او از اصول جاریهٔ شعر فارسی منحرف نشد و شعرهای اولیهٔ خود را در همان قالبهای معمول و معهود ریخت. وزن و قافیه را بهجای خود گذاشت و قافیهها را برای آن که پشت سر هم و علی غیرالنهایه تکرار نشود، با یک مصرع فاصله داد و دیگر پیرامون قافیهای که آورده بود نگشت تا از تأثیر یکنواخت و نامطلوب قافیههای مسلسل و مکرّر بکاهد و بدین ترتیب غزل یا تغزل نوینی با مفردات خوب و ترکیب درست پدید آورد که دردها و غمهای شاعر-یا به عبارت بهتر- دردهای جامعه را ترنم میکرد. [۵۰] |
» |
فریدون توللی
« | ![]() |
» |
پرویز ناتل خانلری
« | ![]() |
» |
نصرت رحمانی
« | ![]() |
» |
سیمین دانشور
« | ![]() |
» |
احمد شاملو
« | ![]() |
» |
محمدحسین شهریار
« | ![]() |
» |
داریوش آشوری
« | ![]() |
» |

تفسیر خود از آثارش
افسانه
در شمارهٔ چهارم دورهٔ دوم روزنامهٔ قرن بیستم، به تاریخ چهارشنبه، ۲۴ اسفند، نیما در نامهای به دوستی خیالی «افسانه» را چنین شرح میدهد:
« | این ساختمانی که «افسانهٔ» من در آن جای گرفتهاست و یک طرز مکالمهٔ طبیعی و آزاد را نشان میدهد، شاید برای دفعهٔ اول پسندیدهٔ تو نباشد... اما چیزی که مرا به رعایت این ساختمان تازه معتقد کرده است، همانا رعایت معنی و طبیعت است و هیچ حسنی برای شعر و شاعر بالاتر از این نیست که بهتر بتواند طبیعت را تشریح کند. وقتی که نمایش خود را تمام کردم و به این سبک به صحنه دادم نشان خواهم داد چهطور. حالا شاید بعضی تصوّرات کوچکِ کوچک نتواند به تو مدد دهد تا تفاوت این ساختمان را با ساختمانهای کهنه بشناسی. نظریات مرا در دیباچهٔ نمایش آیندهٔ من خواهیدید. این «افسانه» فقط نمونهای است. [۵۸] | » |
منظومهٔ خانهٔ سریویلی
نیما منظومهٔ بلند سریویلی را در تابستان ۱۳۱۹ به شیوهای متفاوت با سرودههای پیشینش سرود و در مقدمه نوشت:
«این شعرهای آزاد، آرام و شمرده و با رعایت نقطهگذاری و به حال طبیعی خوانده میشوندـ همانطور که یک قطعهٔ نثر را میخوانند.
سریویل اسم دهکدهای است در به کجور نزدیک به هزارخال، این دو کلمه از دو جز ترکیب شدهاست: سری(خانه) و ویل(محل).
سریویلی شاعر، با زنش و سگش در دهکدهٔ ییلاقی ناحیه جنگلی زندگی میکردند. تنها خوشی سریویلی به این بود که توکاها در موقع کوچکردن از ییلاق به قشلاق در صحن خانهٔ با صفای او چند صباحی اتراق کرده، میخواندند. اما در یک شب طوفانی وحشتناک شیطان به پشت در خانهٔ او آمده، امان میخواهد.
سریویلی مایل نیست آن محرک کثیف را در خانهٔ خود راه بدهد و بین آنها جرّ و بحث درمیگیرد. بالاخره شیطان راه مییابد و در دهلیز خانهٔ او میخوابد و موی و ناخن خود را کنده، بستر میسازد. سریویلی خیال میکند دیگر به واسطهٔ آن مطرود، روی صبح را نخواهد دید.
به عکس، صبح از هر روز دلگشاتر درآمد، ولی موی و ناخن شیطان تبدیل به ماران و گزندگان میشوند و سریویلی به جاروبکردن آنها میپردازد. او همینطور تمام ده را پر از ماران و گزندگان میبیند و برای نجات ده میکوشد.
در این وقت کسان سریویلی خیال میکنند پسر آنها دیوانه شدهاست و جادوگران رابرای شفای او میآورند. باقی داستان، جنگ بین سریویلی و اتباع شیطان و شیطان است.
خانهٔ سریویلی خراب میشود و سالها میگذردو مرغان صبح، گل با منقار خود از کوهها آورده خانهٔ او را دوباره میسازند.
سریویلی دوباره با زنش و سگش به خانهٔ خود بازمیگردد. اما افسوس دیگر توکاهای قشنگ در صحن خانهٔ او نخواندند و او برای همیشه غمگین ماند.» [۵۹]

موضعگیریهای او دربارهٔ دیگران
صادق هدایت
نیما خطاب به هدایت:
« | ![]() هروقت یک انسان به یک بههم ریختگی و عدم تساوی در استیل شما برمیخورد، در ضمن احساسات و فانتزیهای شخصی نویسنده، بهطور محسوس آن را تشخیص داده و آن عبارت از یک بیاعتنایی به شکل کار است که نویسنده بر حسب تمایلات خود، فقط خودش را بهجای همهچیز میبیند. بنابراین میبینیم که پرسناژها نوع تفکرات و تکلمات خود را از دستداده، بهجای آنها خود نویسنده است که دارد آنطور که دلش میخواهد حرف میزند.[۶۰] |
» |
منوچهر شیبانی
نیما در مجامع شیبانی را ولیعهد خود میدانسته و در نامهای به او گفتهاست:
« | ![]() |
» |
احمد شاملو
پس از انتشار شعر «افسانه» توسط شاملو، نیما در نامهای به او چنین مینویسد:
« | ![]() |
» |
محمد معین
نیما در وصیتنامهاش، دکتر محمد معین را چنین وصف میکند:
« | ![]() |
» |
شین پرتو
نیما در نامهای به شین پرتو:
« | ![]() |
» |
رسّام ارژنگی
نیما در نامههایی که به دوست نقاشاش، رسام ارژنگی میدادهاست، چنین او را خطاب کردهاست و راجعبه او قلم رانده:
« | ![]() |
» |
بهمن محصص

« | ![]() |
» |
فریدون مشیری
« | ![]() |
» |
عباس اقبال آشتیانی
« | ![]() |
» |
محمدحسین شهریار
« | ![]() مثل این مضمون که وقتی صدای پا را میشنوند میگریزند که قطعهای بود و پاره کردم و شاید یک رباعی به این مضمون داشتهباشم. مثل این مضمون که وقتی میآیی من نیستم، و خود من فکر میکردم مضمون من شبیه به سعدی است، ور نه بسیار بجویی که نیابی بازم و شبیه به که به کنج قفسم نیست به جز مشت پری، اما شهریار فوراً قاپید و شعر کرد. شهریار از عین شعرهای انتشاریافتهٔ من برداشت کردهاست، مثل دیگران تا چه رسد به این چیزها- من خیلی به او در خصوص مطلبهای امروز صحبت کردم- و حاصل این بود که او برداشت کند- ولی او برای ثروت و ذوق و فکر من هیچ اهمیت ندارد. [۷۲] |
» |

نیما و سیاست

نیما فعالیت سیاسی نداشت، اما دارای اندیشههای سیاسی و اجتماعی مخالف حاکمیت موجود و نوشتهها و سرودهایی بود که عقاید آزادیخوانهاش را بازتاب میداد. او عمیقاً سوسیالیست بود و برادرش، لادبن، از ترس دیکتاتوری رضاشاه به شوروی گریخته بود تا برای پایداری و گسترش سوسیالیسم بجنگد. خانهٔ نیما در هر کجا که بود، انبوهی از آثار، نامهها و سرودهایی را در خود داشت که هر برگاش، گواه مخالفت سرسختانهٔ او با نظام موجود و محکومیتاش از نظر دستگاه رضاشاهی بود، سرودههایی مثل «شهید گمنام» که در آن با اشاره به تعقیب و تفتیشهای رعبانگیز مشابه گفته بود: «چه هراسی است، چه کسی در پی ما است؟ ما بمیریم که یک ابله شاست؟» یا منظومهٔ بلند سرباز پولادین، سوگنامهای در شرح و اعتراض به اعدام سرهنگ احمد پولادین به فرمان رضاشاه، با این پیام که «با هر خلاف جستن راهی به زندگی است، بیذرهای مخالفت آیین بندگی است، جز مرده هیچکس تسلیم محض نیست.»[۷۳]
نیما و حزب توده
ارتباط نیما با حزب توده، با انتشار شعر «امید پلید»، در روزنامهٔ «نامهٔ مردم» که متعلّق به حزب توده بود، آغاز شد. این شعر با مقدمهای از احسان طبری چاپ رسید. سپس حزب توده با همکاری «انجمن روابط فرهنگی ایران-شوروی» از تاریخ ۴ تیرماه تا ۱۲ تیرماه ۱۳۲۵، نخستین کنگرهٔ نویسندگان ایران را برپا کرد که نیما نیز در آن حاضر بود و در سخنرانی خود شرح مختصری از دوران کودکی، جوانی و دلدادگیاش داد و به توضیح شیوهٔ نوآورانهاش پرداخت.[۷۴]
حزب توده برای آشنایی بیشتر اعضای خود و دیگر افرادی که عضو نبودند(مثل نیما) با کشورهای سوسیالیستی، گهگاهی مقدمات سفری به آن کشورها فراهم میکرد. در اواخر بهار ۱۳۳۲ حزب سفری را به رومانی تدارک دید که نیما در آن ثبتنام کرد. جلال آلاحمد که تازه از حزب جدا شدهبود، پس از آگاهی از این اتفاق، در نامهای به نیما تاخت. این در حالی بود که نیما فقط برای شرکت در جشنوارهای با موضوع شعر قصد این کار را کرده بود.[۷۵]
نیما همچنین در جایی راجعبه ارتباطش با حزب توده مینویسد:
« | من کمونیست نیستم. میدانم که بعضی از افکار من به آنها نزدیک میشود، اما میدانم که آنها بسیار زیاد نقطههای ضعف دارند، و عمده مادیت غلیظ آنهاست. خود منطق ماتریالیسم دیالکتیک هم با این مادیت جور در نمیاید-دنیا حسابهایی دارد و علوم پیشرفتهایی و پابهپای علوم، فلسفه یعنی عقل حاصلشده از علوم نیز پیشرفتهایی دارد. من بزرگتر و منزّهتر از این هستم که تودهای باشم. یعنی یک فرد متفکّر محال است که تحت حکم فلان جوانک که دلال و کارچاقکن دشمن شمالی ماست، برود و فکرش را محدود به فکر او کند. این تهمت دارد مرا میکشد. من دارم دق میکنم از دست مردم.[۷۶] |
» |
همچنین نیما در یکی از یادداشتهای روزانهاش چنین مینویسد:
« | همهجور توهین و بیحرمتیها را من در این کشور نسبت به خودم دیدم، منجمله اسم تودهای که به روی اسم من گذارده شدهاست. فحشی از این بدتر، من در این کشور ندیدم که به من تودهای بگویند، یعنی نوکر روسها و پستتر از این نوکر طبریها.[۳۲] | » |
آثار و منبعشناسی
سبک و لحن و ویژگی آثار
نیما در شیوهٔ جدید خود شعر فارسی را در سه بُعد قابل دگرگونی و تغییر میدید: در محتوا، در شکل ذهنی و در شکل ظاهری. در باب محتوا، نیما شعر گفتن را نوعی زندگی کردن میداند و میگوید:« گوینده غالباً درونیهای خود را پیدرپی با آن چیزهایی که در زندگی هست یا نیست و ممکن است در جز آن قرار گیرد برآورد کند.» او کسی را شاعر میداند که جکیدهٔ زمان خود و مربوط به زمان خودش باشد و بتواند همواره در شکل زندگی و زمان زندگی با یافتههای خودش باشد. یعنی در واقع توفیق نمودن یا گفتن را برای گویندهای مسلّم میداند که بتواند خود را با یافتههای خویش به ما نشان دهد، و خصایص و اندیشههایش همانطور که هست از او به دیگران انتقال پیدا کند. بهطوری که شعرش نمونهای از خود او باشد و نیز وابسته به زمان و مکانی باشد که شاعر در آن هست و با آن بستگی دارد و از آن پیدا شدهاست؛ مثل اینکه بدون قصد و نهبهخود این کار را انجام دهد.[۷۷]
نیما گذشته از دگرگونکردن بینش شاعرانه، در شکل و قالب نیز تحولاتی بهوجود میآورد. او براساس اوزان قدیمی، نوعی وزن جدید ارائه میهد و قصد دارد در تمام این دگرگونیها به شعرش وزنی طبیعی دهد. او وزن را در شعر تأیید میکند و میپذیرد و حتّی آن را امری لازم و کاملاً طبیعی میشمارد.[۷۸]
به عقیدهٔ حمید زرینکوب نیما وزن شعر فارسی را با شکستن مصراعها و بههم زدن تساوی طولی آنها، بهشکلی ترمیم میکند. بنابراین، نیما شعر فارسی را در ابعاد اصلی آن یعنی شکل ظاهر و درونمایه به سوی تکامل و تجدد کشاند.[۷۹]
کارنامه و فهرست آثار



شعر
- «آب در خوابگاه مورچگان»(رباعیات)، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴۶
- «افسانه»، تهران، بروخیم، ۱۳۰۳
- «افسانه و رباعیات»(۲۶۱ رباعی)، تهران، کیهان، ۱۳۳۹
- «حکایات و خانوادهٔ سرباز»، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۴
- «شعر من»(۲۱ شعر)، تهران، جوانه، ۱۳۴۵
- «شهر شب و شهر صبح»، تهران، مروارید، ۱۳۴۶
- «فریادها»، تهران، خیام، ۱۳۰۵
- «فریادهای دیگر و عنکبوت رنگ»، تهران، جوانه، ۱۳۵۰
- «قصهٔ رنگ پریده، خون سرد»، تهران، مطبعهٔ سعادت، ۱۳۰۱
- «قلمانداز»، تهران، دنیا، ۱۳۴۹
- «ماخ اولا»، تبریز، شمس، ۱۳۴۴
- «مانلی»، تهران، صفیعلیشاه، ۱۳۳۶
- «مانلی و خانهٔ سریویلی»، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۲
- «ناقوس»، تهران، مروارید، ۱۳۴۶
- «مجموعهٔ کامل اشعار نیما یوشیج»(فارسی و طبری)، تهران، نگاه، ۱۳۷۰
برگزیدهٔ اشعار
- جلالی پندری،یدالله، «گزیدهٔ اشعار نیما یوشیج»، تهران، مروارید، ۱۳۷۴
- جنتی عطایی، ابوالقاسم، «نیما، زندگانی و آثار او»، تهران، صفیعلیشاه،۱۳۳۴
- جنتی عطایی، ابوالقاسم، «نیما یوشیج کیست؟ چیست؟»، تهران، احمد ناصحی، ۱۳۳۴
- طاهباز، سیروس، «برگزیدهٔ اشعار نیما یوشیج»، تهران، جیبی، ۱۳۴۲
- طاهباز، سیروس، «برگزیدهٔ آثار نیما یوشیج»، تهران، بزرگمهر، ۱۳۶۸
- طاهباز، سیروس، «برگزیدهٔ شعرهای نیما یوشیج»، تهران، نگاه، ۱۳۷۶
- طاهباز، سیروس، «دنیا خانهٔ من است»، تهران، کمیسیون ملی یونسکو، ۲۵۲
- طاهباز، سیروس، «نمونههایی از شعر نیما یوشیج»، تهران، جیبی، ۱۳۵۲
دربارهٔ شعر
- «ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش»، تهران، گوتنبرگ، ۱۳۵۱
- «حرفهای همسایه»، تهران، دنیا، ۱۳۵۱
- «دربارهٔ شعر و شاعری»، تهران، دفترهای زمانه، ۱۳۶۸
- «یادداشتهای و مجموعهٔ اندیشه»، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴۸
نامهها
- «دو نامه»(نامههای نیما یوشیج و شین پرتو)، تهران
- «دنیا خانهٔ من است»، تهران، توس، ۱۳۵۴
- «کشتی و طوفان»، تهران، امیرکبیر
- «مجموعهٔ کامل نامههای نیما یوشیج»، تهران، انتشارات علم، ۱۳۷۶
- «نامهها»(از مجموعهٔ آثار نیما یوشیج)، تهران، دفترهای زمانه، ۱۳۶۸
- «نامههای نیما»(از مجموعهٔ آثار نیما یوشیج)، تهران، نگاه، ۱۳۷۶
- «نامههای نیما یوشیج به...»، تهران، نشر آبی، ۱۳۶۳
- «نامههای نیما به همسرش عالیه»، تهران، آگاه، ۱۳۵۴
داستانها
- «آهو و پرندهها»، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۴۹
- «آیدین»(یک فصل از کتاب)، تهران، شفق سرخ، ۱۳۰۴
- «توکایی در قفس»، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۵۰
- «داستانک حسنک، وزیر غزنه»(دو فصل از کتاب)، تهران، شفق سرخ، ۱۳۰۵
- «غول و زنش و ارّابهاش»، هفتهنامهٔ مصلحت، ۱۳۳۲
- «غول و نقاش»، تهران، نشر ماهریز، ۱۳۷۹
- «کندوهای شکسته»، تهران، نیل، ۱۳۵۰
- «فاخته چه گفت»(برگزیدهٔ آثار نیما یوشیج)، تهران، بزرگمهر، ۱۳۶۹
- «مرقد آقا»، تهران، کلالهٔ خاور، ۱۳۲۳
- «نفتخواره»، دانستنیها، ۱۳۳۰
نمایشنامه
- «کفش حضرت غلمان»(در برگزیده آثار نیما یوشیج)، تهران بزرگمهر، ۱۳۶۹
نقد
- «جعفرخان از فرنگ برگشته»(در ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش)، تهران، گوتنبرگ، ۱۳۵۱
- «نقد داستانهای صادق هدایت»(در نامه از مجموعه آثار نیما یوشیج)، تهران، دفترهای زمانه، ۱۳۶۸
- «نقد رمان صنعتیزاده»(در نامهها از مجموعهٔ آثار نیما یوشیج)
- «نقد شعرهای شین پرتو»، دونامه، تهران، ۱۳۲۹
- «نقد نوشتهی احسان طبری بر شعر امید پلید»، تهران، آرش، ۱۳۲۹
یادداشتهای روزانه
- «از دفتر یادداشتهای روزانه»(در نامهها از مجموعهٔ آثار نیما یوشیج)، تهران، بزرگمهر، ۱۳۶۹
- «سفرنامهٔ بارفروش، اثری نویافته از نیما یوشیج»، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۷۵
- «دو سفرنامه از نیما یوشیج»، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۷۹
مقالات تحقیقی
- «ارزش احساسات»، تهران، صفیعلیشاه، ۱۳۳۵
- «ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش»، تهران، گوتنبرگ، ۱۳۵۱
ترجمه
- شکسپیر، ویلیام،«اتتلو»، ترجمهٔ عبدالحسین نوشین، برگردان شعرها از نیما یوشیج، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۷
منبعشناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)
- آل احمد، جلال،«نیما چشم جلال بود(مجموعهٔ مقالات)»، تهران، کتاب سیامک، نشر میترا، ۱۳۷۶
- آیتی، عبدالحمید، «شرح منظومهٔ مانلی و پانزذه قطعهٔ دیگر از نیما یوشیج»، تهران، نشر فرزان، ۱۳۷۵
- اخوان ثالث، مهدی، «بدعتها و بدایع نیما یوشیج»، تهران، توکا، ۱۳۵۷
- اخوان ثالث، مهدی، «عطا و لقای نیما»، تهران، دماوند، ۱۳۶۱
- پورنامداریان، تقی، «خانهام ابری است، شعر نیما از سنّت تا تجدّد»، تهران، سروش، ۱۳۷۷
- ترابی، ضیاءالدین، «نیمایی دیگر»، تهران، نشر دنیای نو-نشر مینا، ۱۳۷۵
- تهرانی، خسرو، «نوگرایی نیما یوشیج»، تبریز، ۱۳۵۷
- ثروتیان، بهروز، «اندیشه و هنر در شعر نیما»، تهران، نگاه، ۱۳۵۷
- حسنی، حمید، «موسیقی و شعر نیما» تهران، زمان، ۱۳۷۱
- خامهای، انور، «چهار چهره»، تهران، کتابسرا، ۱۳۶۸
- دستغیب، عبدالعلی، «نیما یوشیج، نقد و بررسی» تهران، فرزین، ۱۳۵۱
- شارق، بهمن، «نیما و شعر پارسی»، تهران، طهوری،۱۳۵۰
- صمدی، حسن، «کتابشناسی نیما یوشیج»، تهران، ۱۳۶۹
- طاهباز، سیروس، «یادمان نیما یوشیج(مجموعهٔ مقالات)»، تهران، گسترش هنر، ۱۳۶۸
- طاهباز، سیروس، «یوش»، تهران، مؤسسهٔ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، ۱۳۴۲
- طاهباز، سیروس، «پردرد کوهستان، دربارهٔ زندگی و هنر نیما یوشیج»، از مجموعهٔ زندگی و هنر هنرمندان برجستهٔ ایران، تهران، زریاب، ۱۳۷۵
- طاهباز، سیروس، «کماندار بزرگ کوهساران»، تهران، ثالث، ۱۳۸۰
- عبدعلی، محمد، «فرهنگ اشعار نیما»، تهران، فکر روز، ۱۳۷۴
- فلکی، محمود، «نگاهی به شعر نیما»، تهران، مروارید، ۱۳۷۳
- کسرایی، سیاوش، «چهرهٔ مردمی شعر نیما»، دانشگاه سیستان و بلوچستان، ۱۳۵۴
- «میتراود مهتاب(مجموعهٔ مقالات)»، نشر ارغنون، ۱۳۷۳
- میرانصاری، علی، «اسنادی دربارهٔ نیما یوشیج»، تهران، سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۷۵
- میرانصاری، علی، «کتابشناسی نیما یوشیج»، تهران، کمیسیون ملی یونسکو در ایران و سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۷۵
بررسی سه اثر از نیما یوشیج

منظومهٔ افسانه
قطعهٔ افسانه درواقع برای شعر فارسی معاصر، نقطهٔ عطف و مقدمه و آغازی است. افسانه در ابعاد مختلف، چه در محتوی و قالب و چه در زبان و وزن نوعی شعر تکامل یافته و آغازگر شعر جدید است. افسانه شعری غنایی و عاشقانه و بهقول «هشترودی» غزلی بهشیوهٔ نوین است و چیزی است که نیما آن را کشف کرده و بدین وسیله در طرز ادای احساسات عاشقانه تغییر دادهاست. این منظومه هر چند تا حدّی از مایهای کلاسیک برخوردار است، اما تازگی خاصی دارد، و گویی در آن نوعی تحرّک و هیجان دیده میشود که با محتوای عاشقانه و یا به قول نیما با محتوای نمایشی آن جور در میآید. در منظومهٔ افسانه شاعر از خودش صحبت میکند و حالتهای شاعرانه و پراحساس خویش را توصیف مینماید. [۸۰]
عاشق منظومهٔ افسانه، در واقع همان عاشق رنجکشیده و بدبین قصهٔ رنگپریده است که از زندگی بیزارتر و در زیر ضربهٔ غم و ناکامیها سرسختتر و آبدیدهتر شدهاست. شاعر در این یادگار دورهٔ جوانی، گوشههای دل خود را میکاود. قصهٔ عشق و ناکامی و سرخوردگی خویش را بازمیجوید. بدبینی و مرارتهای زندگی خود را طرح میکند. دریافت خود از ناپایداری و زودگذری عمر و فریب رنگها و هوسها و آرزوها را بیان میکند و هر جا فرصت مییابد، صحنهها و منظرههای زیبایی از گذشته و دوران جوانی خود، از شبزندهداری شبانان در کنار آتش، از لطافت بهار در میان درّهها و دامان کوهها - صحنههایی که با اندوه و حسرت دوری از آن عهد و زمان نابود در هم آمیخته - تصویر میکند. [۸۱]
این شعر ۱۲۷ بند است که در هر بند، پنج سطر شعر وجود دارد. چهار سطر اول هر بند، در قالب چهارپاره است و غالب آنها مانند چهارپارههای معمول، در خط دوم و چهارم قافیه دارند و به دنبال این چهار سطر، سطر پنجمی میآید که از نظر قافیه با چهار سطر قبلی ارتباطی ندارد، در وزنی نهچندان معمول سروده شدهاست که در سراسر شعر، همپای با قافیهها مانند یک قطعهٔ موسیقی به ایجاد فضای غنایی و پرابهام شعر میافزاید. [۸۲]
شعر ققنوس
ققنوس نام شعری از اشعار نیما یوشیج است که در مجموعهٔ «شعر من»، چاپ شد. تحوّلی که نیما در شعر فارسی ایجاد کرد، یعنی تحول نه تنها در شکل، بلکه در محتوا را میتوان در شعر ققنوس مشهود یافت. از نظر جلال آلاحمد، ققنوس نشانهای از خود شاعر است. یعنی «خود نیماست که غرورآمیز و حماسهسرا در آرزوی ابدیت آثار خود، خود را به آتش میکشد.» اندیشهٔ نیمایی در ققنوس ایثار، جان در راه آرمان و خود را به خطر مرگ افکندن برای حیات است. در پرتو رشد فرهنگ و معرفت و تحوّلات انقلابی جامعهٔ ایران، شعر ققنوس، سرود شهادت است. ققنوس یک نماد است. این نماد خود را در راه حقیقتی فدا میکند و از خاکستر او باز هم ققنوس و ققنوسهای دیگر سر بر میآورند. نیما داستان ققنوس را آن گونه که در متون ادب و میتولوژی آمدهاست، نقل نکرده است. او به این مورد کاری ندارد که عمر ققنوس هزار سال است و اینکه در تقویم اساطیر فرس به چه معنی است و عرفای باطنیه در این مورد چه گفتهاند. او داستان را تغییر داده و از افسانه عدول کرده است، چون عمر ققنوس سرآید، خود را میسوزاند. او به طراز دیگری سخن راندهاست و اشاره میکند که ققنوس از رنجهای زندگی حیوانی خسته شدهاست و میخواهد خود را در راه حقیقتی به آتش کشد. دیدگاه او مترقّیانه است و واپسگرا نیست. نیما به این مورد کاری ندارد که ققنوس مرغ خوشرنگ و خوشآوازی است و مرغان را به دور خود جمع میکند. او میگوید ققنوس بر شاخ خیزران نشسته است، رهبر حرکت است، آواز سر میدهد، یار میگیرد و گرد او از رهروان و دوستان پر میگردد. آنگاه نقطهٔ عزیمت فرامیرسد. نیما در شعر ققنوس نشان میدهد که معتقد است که شاعر و هنرمند در کار خود، خود را دوباره میسازد، کار هنرمند وشاعر، کاری خلاق است و چیزی به هستی میافزاید.[۸۳] [۸۴]
مقالهٔ ارزش احساسات
مهمترین مقالهٔ تئوریک نیما، مقالهٔ ارزش احساسات است که در «نشریهٔ موسیقی» به چاپ رسید. از نظر شمس لنگرودی، این مقاله هنوز محکمترین و مستدلترین کتاب تئوریک در زمینهٔ شعر نو است. همچنین او معتقد است عصارهٔ حرف نیما در این سلسله مقالات این است که دیالکتیک تاریخ، جوامع را از چندین شکل تاریخی و اقتصادی و اجتماعی عبور میدهد که هر کدام از این شکلها یا مراحل تاریخی، فرهنگ ویژهٔ خود را دارد: اقتصاد شبانی دارای فرهنگ شبانی، اقتصاد فئودالی دارای فرهنگ فئودالی و ... است که سرانجام به صنعت و فرهنگ ماشینی و کارخانهای میرسد. نیما در این مقالات میگوید شاعر مترقی و معاصر کسی است که زمانش را درک کند. او در این مقالات از «ودا» و «اوستا» مثال میزند و یا از «امیل ورهان» بلژیکی و دیگران. او علت جاودانگی این موارد را در درک زمانهٔ خودشان میداند. [۸۵]
پانویس
- ↑ یوشیج، نیما. نیما یوشیح؛ مجموعهٔ کامل اشعار. ص. ۶۸۰.
- ↑ پرش به بالا به: ۲٫۰ ۲٫۱ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. ص. ۴۸.
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۷۳.
- ↑ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. ص. ۶۳.
- ↑ بررسی عملکرد روایت در اشعار نیما با تکیه بر نشانهشناسی ققنوس.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. ص. ۱۶۳.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. ص. ۴۰.
- ↑ جنتی عطایی، ابوالقاسم. نیما یوشیج؛زندگانی و آثار او. ص. ۵.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۶۴.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۶۷.
- ↑ آلاحمد، جلال. ارزیابی شتابزده. ص. ۵۱.
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۲۱.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۵۴.
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۱۲۳.
- ↑ «باعث مرگ نیما، شراگیم بود».
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. صص. ۲۶۷-۲۷۴.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. ص. ۴۷.
- ↑ «خاطرهای از نیما».
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۶.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۷.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۷.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۲۲ و ۲۳.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۲۵ و ۲۶.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۲۷.
- ↑ جمشیدی، رمضان. گلانبار. ص. ۱۶۲.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۴۱-۵۵.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۶۰-۸۹.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۹۱-۱۶۸.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۱۶۸-۲۳۳.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. صص. ۲۶۷-۲۷۴.
- ↑ مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. صص. ۱۷۱-۱۸۴.
- ↑ پرش به بالا به: ۳۲٫۰ ۳۲٫۱ مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. ص. ۴۰۴.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. ص. ۴۱.
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۱۲.
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۱۳.
- ↑ مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. صص. ۴۰۷ - ۴۰۹.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. ص. ۲۹.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۲۹.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۴۷.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. ص. ۳۳.
- ↑ لنگرودی، شمس. تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد۱. ص. ۱۰۵.
- ↑ لنگرودی، شمس. تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد۱. ص. ۱۰۷.
- ↑ لنگرودی، شمس. تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد۱. ص. ۱۴۳.
- ↑ مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. صص. ۱۱۵-۱۱۸.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. صص. ۱۲۷ و ۱۲۸.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب حرفهای همسایه. ص. ۸.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب حرفهای همسایه. ص. ۱۳۹.
- ↑ پرش به بالا به: ۴۸٫۰ ۴۸٫۱ «نيماي نثرنويس (معرفي و شرح مختصري از آثار غيرمنظوم نيما يوشيج)».
- ↑ آتشی، منوچهر. گزینهٔ اشعار منوچهر آتشی. ص. ۳۶.
- ↑ آرینپور، یحیی. از صبا تا نیما. دوم. ص. ۴۷۰.
- ↑ توللی، فریدون. شگرف. ص. ۱۸.
- ↑ حریری، ناصر. هنر و ادبیات امروز. صص. ۹۰ و ۹۱.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. صص. ۱۶۵ و ۱۶۶.
- ↑ حریری، ناصر. هنر و ادبیات امروز. صص. ۴۸ و ۴۹.
- ↑ شاملو، احمد. از مهتابی به کوچه. ص. ۱۱۲.
- ↑ لاهوتی، محمدرضا. یادمان نیما. ص. ۹۹.
- ↑ حریری، ناصر. هنر و ادبیات امروز. صص. ۹۵ و ۹۶.
- ↑ حریری، ناصر. هنر و ادبیات امروز. صص. ۹۵ و ۹۶.
- ↑ یوشیج، نیما. نیما یوشیح؛ مجموعهٔ کامل اشعار. صص. ۳۶۱-۳۶۲.
- ↑ آتشی، منوچهر. گزینهٔ اشعار منوچهر آتشی. ص. ۳۶.
- ↑ «سیری در زندگیِ پر فراز و فرود ولیعهد نیما یوشیج که پیش از شاملو شعر بیوزن نوشت».
- ↑ «دو نامه نیما به احمد شاملو».
- ↑ جلالی پندری، یدالله. گزینه اشعار نیما یوشیج. ص. ۲۹.
- ↑ یوشیج، نیما؛ شیرازپور، شین. نسخهٔ الکترونیکی کتاب دو نامه و غراله خورشید.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. ص. ۶۳.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. ص. ۶۵.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. ص. ۴۴.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. ص. ۴۷.
- ↑ یوشیج، نیما. نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. ص. ۷۷.
- ↑ یوشیج، نیما. یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج. ص. ۲۳۸.
- ↑ یوشیج، نیما. یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج. ص. ۲۴۶.
- ↑ یوشیج، نیما. یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج. ص. ۲۵۶.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۱۴۱.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. صص. ۱۹۱ و ۲۰۴.
- ↑ اسلامیه، مصطفی. زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. ص. ۲۰۵.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. ص. ۲۷۰.
- ↑ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. ص. ۶۸.
- ↑ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. ص. ۷۱.
- ↑ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. صص. ۷۳ و ۷۵.
- ↑ زرینکوب، حمید. چشمانداز شعر نو فارسی. ص. ۵۳.
- ↑ آرینپور، یحیی. از صبا تا نیما. صص. ۴۷۲ و ۴۷۳.
- ↑ طاهباز، سیروس. کماندار بزرگ کوهساران. ص. ۱۴۲.
- ↑ مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. صص. ۱۷۱-۱۸۴.
- ↑ یوشیج، نیما. نیما یوشیح؛ مجموعهٔ کامل اشعار. ص. ۳۲۵.
- ↑ لنگرودی، شمس. تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد۱. ص. ۲۱۱.
منابع
- یوشیج، نیما (۱۳۹۵). نیما یوشیج؛ مجموعهٔ کامل اشعار. تهران: نگاه. شابک ۹۷۸۹۶۴۶۱۷۴۰۲۳.
- آتشی، منوچهر (۱۳۶۵). گزینهٔ اشعار منوچهر آتشی. تهران: مروارید. شابک ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۷۳۲.
- آرینپور، یحیی (۱۳۵۷). از صبا تا نیما. تهران: شرکت سهامی کتابهای جیبی. شابک ۹۷۸۹۶۴۴۰۱۰۰۷۱.
- توللی، فریدون (۱۳۵۳). شگرف. تهران: انتشارات جاویدان.
- حریری، ناصر (۱۳۶۶). هنر و ادبیات امروز. بابل: کتابسرای بابل.
- لاهوتی، محمدرضا (۱۳۶۸). یادمان نیما. تهران: چاپ نیما.
- شاملو، احمد (۱۳۵۷). از مهتابی به کوچه. تهران: توس.
- اسلامیه، مصطفی (۱۳۹۱). زندگینامهٔ نیما یوشیج؛ بهکجای این شب تیره. تهران: نیلوفر. شابک ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۵۱۳۸.
- جنتی عطایی، ابوالقاسم (۱۳۴۶). نیما یوشیج؛زندگانی و آثار او. تهران: صفی علیشاه.
- جمشیدی، رمضان (۱۳۷۷). گلانبار. تهران: مؤلف.
- جلالی پندری، یدالله (۱۳۸۴). گزینه اشعار نیما یوشیج. تهران: مروارید. شابک ۹۷۸۹۶۴۶۰۲۶۳۷۷.
- یوشیج، نیما (۱۳۹۶). یادداشتهای روزانهٔ نیما یوشیج. تهران: مروارید. شابک ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳.
- طاهباز، سیروس (۱۳۹۶). کماندار بزرگ کوهساران. تهران: ثالث. شابک ۹۷۸۹۶۴۷۲۳۰۴۰۷.
- لنگرودی، شمس (۱۳۷۷). تاریخ تحلیلی شعر نو، جلد۱. تهران: مرکز. شابک ۹۷۸۹۶۴۳۰۵۳۷۴۱.
- زرینکوب، حمید (۱۳۵۸). چشمانداز شعر نو فارسی. تهران: توس.
- آلاحمد، جلال (۱۳۹۱). ارزیابی شتابزده. تهران: فردوس. شابک ۹۷۸۹۶۴۳۲۰۱۸۱۴.
- یوشیج، نیما (۱۳۹۲). نسخهٔ الکترونیکی کتاب حرفهای همسایه. do-l.
- یوشیج، نیما (۱۳۹۳). نسخهٔ الکترونیکی کتاب نیما و نقاشی. do-l.
- مجموعه مقالات بزرگداشت یکصدمین سالگرد تولد نیما یوشیج. تهران: مرکز انتشارات کمیسیون ملی بونسکو در ایران. ۱۳۷۸. شابک ۹۶۴۶۵۶۸۰۷۶.
- غلامحسینزاده، غلامحسین، قدرتالله طاهری و فرزاد کریمی. «بررسی عملکرد روایت در اشعار نیما با تکیه بر نشانهشناسی ققنوس». ادبپژوهی، ش. ۱۵ (بهار ۱۳۹۰).
پیوند به بیرون
- «باعث مرگ نیما، شراگیم بود». وبگاه مازند نومه، ۹ مهر ۱۳۸۸. بازبینیشده در ۲۴تیر۱۳۹۸.
- «سیری در زندگیِ پر فراز و فرود ولیعهد نیما یوشیج که پیش از شاملو شعر بیوزن نوشت». وبگاه ایرانآرت، ۲۱ تیر ۱۳۹۶. بازبینیشده در ۲۴تیر۱۳۹۸.
- «دو نامه نیما به احمد شاملو». مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۲ مرداد ۱۳۹۲. بازبینیشده در ۲۵تیر۱۳۹۸.
- «نيماي نثرنويس (معرفي و شرح مختصري از آثار غيرمنظوم نيما يوشيج)». وبگاه پایگاه مرکز اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی، ۱۳شهریور۱۳۹۲. بازبینیشده در ۲۶تیر۱۳۹۸.
- «خاطرهای از نیما». وبگاه طوطیمگ. بازبینیشده در ۳۱تیر۱۳۹۸.