محمود دولت‌آبادی: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی‌ادبیات
پرش به ناوبری پرش به جستجو
شریف پرندی (بحث | مشارکت‌ها)
شریف پرندی (بحث | مشارکت‌ها)
خط ۳۲۱: خط ۳۲۱:


رای دادن در هر انتخاباتی یعنی حمایت از انتخابات و این یک امر بسیار درست و شایسته‌ای است در یک کشور، حتی اگر به طریق کشور ما کنترل شده باشد. چون هر آدمی فکر می‌کند یک آدم است و این بسیار مهم است. <ref name=''زندگی محمود''/>
رای دادن در هر انتخاباتی یعنی حمایت از انتخابات و این یک امر بسیار درست و شایسته‌ای است در یک کشور، حتی اگر به طریق کشور ما کنترل شده باشد. چون هر آدمی فکر می‌کند یک آدم است و این بسیار مهم است. <ref name=''زندگی محمود''/>
=====جسارت صلح=====
در جامعه‌ی ما صلح جسارت بیشتری می‌خواهد. اول صلح کردن حکومت با کسانی که مخالفش هستند و دیگری آمادگی برای صلح با دنیا. این کار قدرت و جسارت بیشتری لازم دارد، تا آن کارهایی که فکر می‌کردند جسورانه است. در همین انتخابات سال ۸۸ وقتی از من پرسیدند به چه منظور در انتخابات شرکت می‌کنید، پاسخ دادم با آرزوی همبستگی ملی. قطعا منظورم این نبوده که گروه‌ها و طبقات اجتماعی قربان صدقه‌ی هم بروند! منظورم دقیقا به اجماع رسیدن نقطه‌ نظرهای متناظر بوده و هست؛ اجماعی که روحیه‌ی جمعی را در بطن خود داشته باشد در عین رعایت حقوق شهروندی-کشوری. <ref>{{پک|دولت‌آبادی|۱۳۹۶|ک= این گفت و سخن‌ها|ص=۲۲۳}}</ref>


===زمینهٔ فعالیت===
===زمینهٔ فعالیت===

نسخهٔ ‏۲۶ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۵

محمود دولت‌آبادی

من هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌های ادبی.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
زمینهٔ کاری رمان و داستان کوتاه
زادروز ۱۵مرداد۱۳۱۹ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
دولت‌آباد (سبزوار)
پدر و مادر عبدالرسول و فاطمه خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
محل زندگی تهران
پیشه نویسنده و نمایشنامه و فیلم‌نامه‌نویس
سال‌های نویسندگی ۱۳۳۹ تاکنون
سبک نوشتاری واقع‌نگاری
کتاب‌ها ‌‌کلیدر، جای خالی سلوچ، روزگار سپری شده مردم سالخورده، زوال کلنل و...خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
نمایشنامه‌ها تنگنا، ققنوس و...خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
فیلم‌نامه‌ها سربداران و هیولا و اتوبوسخطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
همسر(ها) مهرآذر ماهر (۱۳۴۹)[۱]
فرزندان سیاوش و فرهاد و سارا [۲]
اناری که محمود از احمد گرفت

محمود دولت‌آبادی نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس، خالق رمان بلند ده‌جلدی کلیدر و برندهٔ جوایز ادبی ایران و جهان است.

* * * * *

در ابتدا سکوت و عدم اظهار نظر سنگینی بر دولت‌آبادی و آثارش حاکم بود که او از این موضوع در کتاب نون نوشتن گلایه می‌کند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در نهایت این سکوت توسط احمد شاملو شکسته می‌شود وقتی می‌گوید:«کلیدر قله‌ای است که از مه بیرون است.»خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه بزرگ علوی در مورد رمان کلیدر گفته است:«این کتاب تاریخ سه هزار ساله‌ی ایران را در خودش دارد.»خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه خانم سیمین دانشور در مورد دولت‌آبادی گفته است:«دولت‌آبادی مثل هیچ‌کس نیست.»[۳]

دولت‌آبادی در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. ثمره‌ی ازدواج دوم و سوم پدر وی شش فرزند پسر و یک فرزند دختر بود.[۴] او دوره‌ی ابتدایی را در روستای خود در دبستان مسعود سعد سلمان گذراند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در نوجوانی در مشهد، یک بار صحنه‌ی تئاتر در تئاتر اصغر قفقازی را می بیند و شیفته‌ی صحنه‌ی نمایش می‌شود و این شیفتگی او را به تهران می‌کشاند تا در هنرکده‌ی آناهیتا تحصیل کند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در کنار تحصیل در هنرکده و کار کردن، نویسندگی را نیز آغاز می کند و داستان "ته شب" می‌نویسد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در پایان تحصیلات در هنرکده‌ی آناهیتا، در دو رشته شاگرد اول شد: نویسندگی و بازیگری.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه دولت‌آبادی در سال ۴۷ در اولین جلسه‌ی کانون نویسندگان شرکت می‌کند و اساسنامه‌ی کانون را امضا می‌کند.[۵] از دوره‌ی ورود به هنرکده‌ی آناهیتا تا سال ۵۳ در چندین نمایش ایفای نقش می‌کند و چندین اثر را هم می‌نویسد. تا آن زمان یک جلد از کتاب کلیدر را هم می‌نویسد. دولت‌آبادی در این دوره بازی در سینما را نیز تجربه کرد و در فیلم "گاو" ساخته‌ی داریوش مهرجویی بازی کرد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در سال ۵۳ وقتی تصمیم گرفت برای آخرین بار بر روی صحنه‌ی نمایش حاضر شود، درست یک شب قبل از اجرا، توسط نیروهای ساواک دستگیر شد و دو سال حبس کشید و هیچ‌گاه تفهیم اتهام نشد که علت بازداشت او چه‌ بوده‌است.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه دولت‌آبادی در سال ۱۳۴۹ با مهرآذر ماهر ازدواج کردخطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های سیاوش و فرهاد و سارا بود. بعد از انقلاب، دولت‌آبادی مدتی دبیر سندیکای تئاتر بود. وی چندین اثر نوشت که بعضی از آثار او مثل زوال کلنل تا کنون مجوز انتشار نگرفته‌است.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

دولت‌آبادی آثار متعددی دارد. برای تعیین دوره‌های آثار او می‌توان گفت تا قبل از کتاب جای خالی سلوچ یک دوره است. در دوره‌ی دوم آثار، رمان کلیدر قرار می‌گیرد دوره‌ی سوم آثار او از زوال کلنل آغاز می‌شود و تا آن مادیان سرخ یال و سلوک ادامه می‌یابد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه تاکنون آثار او به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، سوئدی، چینی و عربی ترجمه شده است.خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد [۶]

رمان کلیدر در یک دوره نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات شد.در آن زمان دولت‌آبادی به دعوت دانشگاه میشیگان در آمریکا به‌سر می‌برد. آن‌ها به دولت‌آبادی پیشنهاد یک بورس ۹ ماهه را دادند و گفتند در صورتی که بماند و کلیدر به انگلیسی ترجمه شود، قطعا این رمان نوبل ادبیات را دریافت خواهد کرد ولی دولت‌آبادی این پیشنهاد را نپذیرفت.[۷] رمان زوال کلنل در سال ۱۳۹۰ نامزد دریافت جایزه‌ی بوکر شد.[۸] . همچنین این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی «یان میخالسکی» در سوییس شده است. [۹]


داستانک

داستانک‌های انتشار

ماجرای ساخت سوییت کلیدر

داود موسایی، بنیان‌گذار فرهنگ معاصر، تصمیم گرفت که چاپ بیستم کلیدر را با ویژگیِ خاصی منشتر کند تا با چاپ‌های قبلی متفاوت باشد. می‌خواست از کتاب و نویسنده، هم‌زمان قدرشناسی کند. ضمن‌اینکه روی این اثر، موسیقی هم بگذارد که وقتی کتاب چاپ شد یک یا دو سی‌دی با صدای نویسنده و موسیقی‌ِ زیر متن عرضه کند. محمدرضا درویشی را صدا زد تا موسیقی این داستان را بنویسد. ضبط این کار در کشور اوکراین بود و حاصل کار زیاد به مذاق دولت‌آبادی خوش نیامد. می‌گفت این موسیقی ایرادهایی اساسی دارد که یکی از آن‌ها نبود ساز ایرانی است. بعد از مدتی، بااینکه هنوز تکلیف این اثر مشخص نشده بود درویشی کارش را در کنسرت اجرا کرد. دولت‌آبادی و موسایی به‌رغم‌اینکه کار درویشی را دور از اخلاق حرفه‌ای می‌دانستند؛ ولی چون اعتقاد داشتند نباید جلوی اجرای اثر هنری را گرفت، مخالفتی با درویشی نکردند. بلیت کنسرت برای دولت‌آبادی و موسایی فرستاده شد؛ ولی هر دو تصمیم گرفتند، شرکت نکنند تا به‌نوعی اعتراض خاموش خود را به کار درویشی اعلام کنند و این حرکت، اثر خود را گذاشت: غیبت نویسنده و ناشر کتاب، سؤالی شد که ذهن همگان را درگیر کرد.[۱۰]

داستانک عشق

داستانک استاد

سیلی معلم

در دوران ابتدایی مدیر و معلم مدرسه‌ی روستای دولت‌آباد، ابوالقاسم زمانی بود که دولت‌آبادی به شدت به او علاقه داشت و زمانی هم دولت‌آبادی را به عنوان یک شاگرد کنجکاو دوست داشت. یکبار زمانی همه‌ی بچه‌ها را تنبیه می کند حتی دولت‌آبادی. او از این کار ناراحت شده و نزد پدرش رفته و از این موضوع گلایه می‌کند. پدر دولت‌آبادی در جواب می‌گوید:«سیلی معلم به کسی ننگ ندارد/سیبی که سهلیش نزند رنگ ندارد.» خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

داستانک شاگرد

داستانک مردم

صدای پرنده‌ها

عید سال ۵۴ در زندان کمیته مشترک، ناهار که آوردند،بچه‌ها نتوانستند بخورند.همه تعجب می‌کردند که چرا اشتها ندارند؟ دولت‌آبادی گفت:«برای اینکه ما به صدای پرنده‌ها شرطی شده‌ایم و حالا که عید است و بازجوها رفته‌اند مرخصی و سروصدایی نیست و سکوت مرگ برقرار شده،نمی‌توانیم غذا بخوریم!» دولت‌آبادی اسم نعره‌های زیر بازجویی را گذاشته بود‍‍ "صدای پرنده‌ها".[۱۱]

کمک به مردم زلزله‌زده روبار

سال ۶۹ که زلزله‌ی رودبار رخ داد، محمود دولت‌آبادی همه را به خانه‌ی منصور کوشان دعوت کرد و گفت که بیایید کمکی بکنیم.بحث شد که چگونه؟ محمد‌علی سپانلو گفت:«ما می‌توانیم هرکدام جداگانه پول بدهیم، ولی اگر به نام نویسندگان باشد، باید به سنت های کانون نویسندگان برگردیم.ما سابقه‌ای داریم که می‌توانیم روی آن بایستیم.» همان شب شروع کردند به پول جمع کردن.مثلا آقای علی‌محمد افغانی‌ پولدار است و مبلغ خوبی داد. دولت‌آبادی بابت ترجمه کتابش ارز داد. ‌هوشنگ گلشیری هم همینطور. به خارج هم اعلام شد و ازآن‌جا هم پول‌ها به حساب اعضای کانون ریخته شد. در نهایت پول‌ها جمع شد و طی چکی به وزارت آموزش و پرورش داده شد. نویسندگان گفتند که ما می‌خواهیم با این پول یک مدرسه ساخته شود. آن مدرسه هم زیر نظر دولت‌‌آبادی ساخته شد که روز اول پیشنهاد این کار را داده‌بود.[۱۲]

دولت‌آبادی جعلی

سال ۵۵-۵۶ که دولت‌آبادی تازه از زندان آزاد شده بود، به داروخانه‌ای در شرق تهران رفت تا برای برادر زاده‌هایش که یتیم بودند و پدرشان قبلا فوت کرده بود دارو بگیرد. وقتی نسخه رفت پیش مسئول داروخانه، دولت‌آبادی را صدا زد و گفت:«شما از خانواده‌ی دولت‌آبادی هستید؟» دولت‌آبادی گفت:«بله.» گفت:«محمود دولت‌آبادی را می‌شناسی؟» پاسخ داد:«بفهمی نفهمی.» مسئول گفت:«خیلی آقاست.» تا گفت خیلی آقاست دولت‌آبادی فورا متوجه شد زمانی که زندان بوده آقایی رفته به یک خانواده گفته من دولت‌آبادی هستم. دولت‌آبادی به مسئول گفت:«چطور؟» پاسخ داد:«با خانواده‌ی ما رفت و آمد دارد و خواهرهای من عاشقش هستند و ۱۵ روز باهم سفر بودیم و خیلی هم خوش گذشت.» دولت‌آبادی حیفش آمد این هوشمندی آن جوان را فورا افشا کند و توی ذوقش بخورد. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود

داستانک‌های دشمنی

داستانک‌های دوستی

پینگ پنگ با آقای هاشمی رفسنجانی

دولت‌آبادی با هاشمی رفسنجانی نسبتا نزدیکی سنی داشت و همان‌قدر که دولت‌آبادی در محدوده فکری و کاری‌اش باز بود،هاشمی هم در آن سو باز بود.یکی دیگر از وجوه نزدیک شدنان به هم،میز پینگ پنگی بود که به حیاط بند آورده بودند.در آستانه‌ی آمدن نمایندگان حقوق بشر، به زندان‌ها لباس نو دادند و کلا فضای زندان را بهتر کردند.هاشمی رفسنجانی پینگ پنگ را دوست داشت و بلد نبود،دولت آبادی هم بلد نبود اما هردو دوست داشتند یاد بگیرند در نتیجه هر دو همبازی پینگ پنگی مناسبی بودن و از این جهت یک جور مؤانستی با هم داشتند.[۱۳]

فروش کتاب‌های روانی‌پور

در سفر به آلمان همراه با چند تن از نویسندگان، منیرو روانی‌پور ششصد جلد از کتاب‌هایش را آورده‌بود برای فروش و چون بچه کوچک هم داشت، دولت‌آبادی و محمد‌علی سپانلو از سر دلسوزی وسایل روانی‌پور را برایش جابجا می‌کردند. کتاب‌های روانی‌پور را کسی نمی‌خرید اما سپانلو و دولت‌آبادی بیست تا کتاب از هر‌کدام از کتاب‌هایشان برده‌بودند که فروش رفت و کم هم آمد. در آلمان با این‌ها تماس گرفتند و دعوتشان کردند به شهری که انتشارات دهخدا آنجاست. دولت‌آبادی به یارو گفت:«به این شرط می‌آییم که شما همه‌ی کتاب‌های این خانم را بخرید.» آن‌ها هم قبول کردند و به هرحال دولت‌آبادی و سپانلو از سر کتاب‌ها خلاص شدند.[۱۴]

داستانک‌های قهر

داستانک‌های آشتی‌ها

داستانک نگرفتن جوایز

داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است

داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا

داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن

کنفرانس برلین

سال ۸۰ کنفرانس برلین بود و از اهل قلم و روزنامه‌نویس‌ها دعوت شده‌بود برای شرکت در مراسم. روز دوم برنامه ادبیات بود.ظاهرا مخالفان تجهیز بزرگی برای این برنامه کرده‌بودند و حدود ۲۵۰ نفر از سوئد با هواپیما به برلین آمده‌بودند. گردانندگان مخالفان هم چیزی به اسم حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران بود. یک ساعت بعد از شروع برنامه، مخالفان به طور هماهنگ شروع به جنجال و به‌هم ریختن برنامه کردند. محمود دولت‌آبادی رفت بالا که مثلا ریشی گرو بگذارد، رفت آن‌جا و گفت:«بله شما پدر کشته هستید.» ولی گفتند خجالت بکش دولت‌آبادی. هوار می‌کشیدند و نمی‌گذاشتند او هم حرف بزند. هرچه او صدایش را بلند کرد. نگذاشتند حرف بزند. در نهایت مجلس به‌هم خورد و دولت‌آبادی و سپانلو به هتل برگشتند.[۱۵]

انجمن گوته

بعد از اتمام کنفرانس برلین در سال ۸۰، نویسندگان از بقیه جدا شدند و به انجمن گوته در مونیخ رفتند. در نوبت شعر‌خوانی محمد‌علی سپانلو یکی از ته سالن فریاد زد که سپانلو درود بر تو ولی تا نگویی مرگ بر رژیم نمی‌گذاریم شعر بخوانی. سپانلو گفت:«اگر من بگویم حاضری فردا باهم به ایران برویم؟!» بعد اتفاقا دولت‌آبادی حرف جالبی زد. او از پشت بلند‌گو گفت:«شما حق ندارید برای ما تصمیم بگیرید. ما هم حق نداریم برای شما تعیین تکلیف کنیم. ما می‌خواهیم این‌جوری زندگی کنیم. زنده‌باد ملت ایران. من برای شما حرف نمی‌زنم.» و صحنه را ترک کرد.[۱۶]

خوشحال شدن از اخراج

دولت‌آبادی در بخش تجاری روزنامه «کیهان» کار می‌کرد. از بس خسته شده بود به جای اینکه بنویسد «تجار» نوشت «تجارین». گفتند شما باید بروید بیرون. چقدر خوشحال بود آن لحظه‌ای که آمد بیرون. احساس کرد از گچ آمده بیرون. بنابراین از آن‌جایی هم که ناموفق بود هم یاد گرفت. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن

فوت سعیدی‌سیرجانی

آذر ماه سال ۷۳ که ‌علی اکبر سعیدی‌سیرجانی‌ در بازداشت فوت کرد و اکبر گنجی نوشت او را با شیاف پتاسیم کشتند، همان روز وزارت اطلاعات چهار نفر از کانون نویسندگان را احضار کرده‌بود. دولت‌آبادی، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی و محمد مختاری. بعد از احضار، این چهار نفر به جلسه کانون نویسندگان رفتند و گزارش دادند که چه شده. گفتند خیلی با ما مهربانی کردند. قرمه‌سبزی هم به ما دادند، بعد طرف به ما گفت:«ما به مبارزه شما کاری نداریم، شما کار خودتان را بکنید، ولی راجع‌ به سعیدی‌سیرجانی بدانید که او به مرگ طبیعی مرده. اگر می‌خواهید گوشه کنایه بزنید که او کشته شده، پدرتان را در می‌آوریم.» دولت‌آبادی گفت:«طرف به ما گفت که شما و ما از یک کشور هستیم، خیلی از دوستان شما با ما همکاری می‌کنند.» براهنی درآمده‌بود که این تولید شبهه می‌کند. لطفا اسم ببرید. طرف گفته بود یکی‌اش خود شما. براهنی گفته بود من اگر این‌کار را بکنم یک میلیون می‌گیرم.گفته بود خب ما می‌دهیم.[۱۷]

داستانک‌های دارایی

داستانک‌های زندگی شخصی

نابلدی در انشاء

در دوره‌ی دبستان دولت‌آبادی نه تنها شاگرد اول نبود، بلکه اصلا نمی‌دانست انشاء چیست. در دیکته همیشه شانزده یا شانزده و نیم می‌گرفت، دیکته‌ی آن‌ها را از کلیله و دمنه می‌گفتند. یک‌ بار هم دولت‌آبادی تشویق شد، نه به خاطر نمره‌های خوب و درس خوب، علتش این بود که از مدیر دبستان، زنده‌یاد ابوالقاسم زمانی، سوال کرد که خیلی هم ساده بود.اسم یک دِه را در آن‌جا "شِشتَمد" تلفظ می‌کردند که در زنگ تفریح از آقای مدیر پرسید:«آقا معنی این اسم چی می‌شود؟می‌شود شش تا نمد یا شش تا مرد؟» هیچ‌‌کس نمی‌دانست، مدیر مدرسه هم نمی‌دانست. او دولت‌آبادی را سر دست بلند کرد و گفت که مثل این باشید.در واقع به خاطر کنجکاوی دولت‌آبادی در فهم کلمه تشویق شد.[۱۸]

پی‌بردن به توانایی در نوشتن

یکی از دوستان دولت‌آبادی در دِه کسی بود که به او می‌گفتند «انگلیس» یعنی اهل سیاست! یک بار انگلیس نامه‌ای برای دولت‌آبادی نوشت و او در پاسخ به دوستش نامه‌ای نوشت که جمله‌اش این بود، «وقتی که نامه‌ی تو را خواندم احساس من چنان بود که انگار قلوه‌سنگی درون برکه‌ای افکنده‌شود» این‌جا بود که دولت‌آبادی پی برد که می‌تواند بنویسد.[۱۹]

ترک مدرسه

دولت‌آبادی دوره‌ای به سبزوار رفت،برگشت و رفت مشهد، بعد از مشهد هم بالاخره آمد تهران و گفت:«بروم درسی بخوانم.» سال دوم دبیرستان بود که رفت مدرسه امتحانی بدهد. بعد از زلزله‌ی خراسان، دولت‌آبادی درباره‌ی زلزله چیزی نوشته‌بود. از روز سوم که رفت مدرسه، دید معلم‌ها در راهرو ایستاده‌اند، او را نشان دادند و گفتند اوست. دولت‌آبادی را دعوت کردند دفتر، او فکر کرد مگر من خلافی کرده‌ام؛ خلاف نکرده‌بود، گفتند:«شما چرا دانشگاه نرفتید؟» دولت‌آبادی گفت:«پیش آمد، نرفتم دیگر.» پیشنهادی به او دادند و گفتند:« سالی دوبار بیا این‌جا امتحان بده، دوسال دیگر برو دانشگاه. ما تضمین می‌کنیم که شما قبول می‌شوی.» دولت‌آبادی گفت خیلی ممنون. آمد بیرون و دیگر درس نخواند.[۲۰]

علاقه به رنگ

دولت‌آبادی رنگ را خیلی دوست دارد. دوتا از رنگ‌هایی که خیلی دوست دارد یکی آبی است و یکی نارنجی متمایل به تیره یا روشن، فرقی نمی‌کند. در مورد علت این موضوع فکر کرده و به این نتیجه رسید که یکی رنگ زمین است و یکی رنگ آسمان. یعنی اولین رنگ‌هایی که او چشم باز کرد و دید، کویر است و آسمان کویر. به این ترتیب این دوتا رنگ همیشه با او هستند. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

اسب سواری

بعضی‌ها فکر می‌کنند با توجه به اسب‌هایی که در کلیدر وجود دارد، دولت‌آبادی یک اسب شناس است در حالی که اینطور نیست. او یک بار سوار اسب شد و چون جراحی پهلو کرده بود، دایی اش که جنگلبان بود گفت:« چیه؟» پاسخ داد«هیچی.» دایی گفت:« بیا پایین، جواب بابای کولی تو را نمی‌توانم بدهم.» او را پیاده کرد. اسب‌سواری دولت‌آبادی همین بود که آن هم اسب نبود. بیشتر قاطر بود. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

۵۰ سال سلمانی نرفتن

وقتی دولت‌آبادی در آرایشگاه کار می‌کرد یک لحظه فکر کرد ببیند می‌تواند سر خود را اصلاح کند. شروع کرد و دید می‌تواند. در آرایشگاه آینه‌ی پشت سر هم وجود دارد ولی در خانه دیگر با دستش این کار را می‌کند. دستش مثل چشم کار می‌کند. با دست لمس می‌کند و قسمت‌های زائد را می‌فهمد. الان دیگر ۵۰ سالی می‌شود آرایشگاه نرفته است. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)

داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده

داستانک‌های مشهور ممیزی

داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری

عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن

داستان‌های دیگر

جرج سروس و انجمن جهانی قلم

سال ۱۹۹۹ انجمن جهانی قلم دولت آبادی و سپانلو و چند نویسنده دیگر را به نیویورک دعوت کرد. انجمن قلم بودجه حسابی نداشت و چند وقت قبل‌تر از سفر نویسندگان ایرانی، از جرج سروس نویسنده و ثروتمند معروف یک چک گرفته بودند که با آن کارهای فرهنگی را انجام دهند. قرار شد یک روز نویسندگان به دیدار جرج سروس بروند. در جلسه‌ی دیدار، او گاهی راجع‌به حقوق اقلیت‌ها در ایران سوال می کرد. مثلا می‌گفت وضع یهودی‌ها چطور است؟ البته میدانست.سپانلو گفت:«والله به نظر می‌رسد که از وضع ما بهتر باشد. حداقل به زندگی خصوصی آن‌ها کاری ندارند.» سروس گفت:«بهایی‌ها چطور؟» سپانلو گفت:«نه. در قانون اساسی آن‌ها نیامده‌اند.» آخرش محمود دولت‌آبادی گفت:«برایم جالب است که می‌بینیم مردی مثل شما این‌قدر نسبت به مسائل ما آگاه است. ما فکر می‌کردیم که با ثروتمندی طرفیم که فقط پولش از پارو بالا می‌رود.»[۲۱]

زندگی و تراث

سوانح عمر

سال‌شمار زندگی محمود دولت‌آبادی در پایین می‌آید.خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد

۱۳۱۹: تولد در دولت‌آباد سبزوار

۱۳۳۷: سفر به مشهد به قصد ورود به اموزشگاه گروهبانی.آشنایی با سینما و تئاتر

۱۳۳۸: سفر به تهران. آشنایی با آثار آنتوان چخوف و صادق هدایت

۱۳۳۹: آغاز داستان نویسی

۱۳۴۰: شرکت در کلاس تئاتر «آناهیتا» به صورت مستمع آزاد

۱۳۴۱: مهاجرت خانواده به تهران. چاپ نخستین داستان «ته شب» در مجله‌ی آناهیتا.بازی در نمایشنامه «شب‌های سفید» اثر داستایفسکی

۱۳۴۲: نگارش داستان‌های«ادبار» و «هجرت سلیمان».بازی در نمایش‌های «قرعه برای مرگ» اثر واهه کاچا، «انیس مندو» و «تانیا»

۱۳۴۳: مرگ نورالله دولت‌آبادی(برادر ۲۱ ساله‌اش). ترک تحصیل. بازی در نمایش «نگاهی از پل» اثر آرتور میلر. نگارش داستان‌های«بیابانی» و «گلدسته‌ی امامزاده شعیب» و «سایه‌های خسته»

۱۳۴۵: آشنایی با احمد شاملو. نگارش داستان‌های «سفر» و «بند».سفر به بندر عباس

۱۳۴۶: آشنایی با جلال آل‌احمد. آشنایی با آثار غلامحسین ساعدی. بازی در نمایش چوب به دست‌های ورزیل اثر غلامحسین ساعدی.پایان نگارش اوسنه‌ی باباسبحان. بازی در نمایش«شهر طلایی» اثر عباس جوانمرد

۱۳۴۷:انتشار«اوسنه‌ی باباسبحان».بازی در نمایش «طلسم حریر و ماهیگیر» اثر علی حاتمی. نگارش داستان‌های گاواره‌بان و باشبیرو. نگارش نمایشنامه«تنگنا‌». انتشار داستان بلند سفر. انتشار مجموعه‌ی لایه‌های بیابانی

۱۳۴۸: سفر به«کاخک‌» خراسان پس از زلزله‌ی خراسان. بازی در نمایش «ضیافت» و «عروسک‌ها» اثر بهرام بیضائی. آغاز نگارش رمان کلیدر‌. نگارش داستان بلند عقیل عقیل

۱۳۴۹: ازدواج با مهرآذر ماهر. سفر به روستای کلیدر. بازی در نمایش‌های «مرگ در پاییز» اثر اکبر رادی و «تمام آرزوها» اثر نصرت نویدی. انتشار نمایشنامه تنگنا. بازی در فیلم گاو ساخته‌ی داریوش مهرجویی خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

۱۳۵۰: آشنایی با امیرحسین آریانپور. انتشار داستان بلند گاواره‌بان. پایان نگارش داستان بلند با شبیرو. تنظیم و اجرا و بازی در نمایش «راشومون» اثر «آکوتاگاوا» نویسنده ژاپنی. نگارش داستان مرد.

۱۳۵۱: مرگ برادر ناتنی‌اش علی دولت‌آبادی در حادثه رانندگی. انتشار داستان بلند با شبیرو. آشنایی با سهراب سپهری. بازی در نمایش «حادثه‌ی درویشی» اثر آرتور میلر. انتشار داستان بلند عقیل عقیل. نگارش نمایشنامه«درخت» (مفقود شده). نگارش رمان پایینی‌ها (مفقود شده)

۱۳۵۲: نگارش داستان روز و شب یوسف (مفقود شده). بازی در نمایش «چهره‌های سیمون ماشار» اثر برتولت برشت. تهیه فیلم کوتاه به کارگردانی عبدالله نریموسی که نیمه تمام ماند. نمایش فیلم سینمایی خاک به کارگردانی مسعود کیمیایی بر اساس داستان«اوسنه‌ی باباسبحان». سفر به سبزوار به همراه مهدی فتحی و شهاب موسوی‌زاده و محمدرضا لطفی. انتشار داستان کوتاه مرد.

۱۳۵۳: بازی در نمایش«اعماق» اثر ماکسیم گورکی. نگارش از خم چنبر. دستگیری و بازداشت توسط ساواک

۱۳۵۶: رهایی از زندان. انتشار داستان بلند از خم چنبر. انتشار سفرنامه دیدار بلوچ

۱۳۵۷: انتشار رمان جای خالی سلوچ. انتشار فیلمنامه سربداران

۱۳۵۸: دیدار و گفت‌و‌شنود با بزرگ علوی. انتخاب به عنوان دبیر اول سندیکای هنرمندان و کارکنان تئاتر ایران.

۱۳۶۰: فوت پدر

۱۳۶۱: آغاز مکاتبه با محمدعلی جمالزاده. انتشار نمایشنامه ققنوس

۱۳۶۲: پایان نگارش رمان ده جلدی کلیدر. تدریس در مدرسه تلویزیون

۱۳۶۵: فوت مادر. نگارش فیلمنامه هیولا. نگارش قصه‌ی رادیویی «اتاق شماره‌ی ۶» و «گل دیوانه»

۱۳۶۷: انتشار داستان آهوی بخت من گزل

۱۳۶۸: انتشار کتاب کارنامه سپنج. انتشار کتاب ما نیز مردمی هستیم. سفر به هلند، سوئد، آلمان، انگلستان و فرانسه. سخنرانی در سمپوزیوم آمستردام

۱۳۶۹: سفر به آلمان به دعوت خانه‌ی فرهنگ‌های جهان

۱۳۷۰: سفر به آمریکا و سخنرانی در کنفرانس سییرا، دانشگاه میشیگان، دانشگاه سیاتل و دانشگاه برکلی. سفر به کانادا و سخنرانی در دانشگاه کوئینز.

۱۳۷۱: سفر به مونیخ و سخنرانی در سمپوزیوم «ادبیات در گذار به هزاره سوم». حضور در نمایشگاه کتاب فرانکفورت

۱۳۷۲: سفر به آلمان. انتشار فیلمنامه اتوبوس

۱۳۷۸: شرکت در جشن«صدای ادبیات ایران» در آمریکا

شخصیت و اندیشه

دیدگاه‌ها

علت بازداشت در قبل از انقلاب

فکر می‌کنم هیچ‌کدام از آثار من نمی‌توانست موجب حساسیت دستگاه بشود، اما کتاب‌های باشُبیرو و گاواره‌بان‌ باعث شده‌بود که آقایان بهانه‌ای برای بازداشتم پیدا کنند و این بهانه وقتی تقویت شد که من در عرصه‌ی تئاتر،کمتر با گروه‌هایی کار می‌کردم که از دولت کمک مالی دریافت می‌کردند یا زیرمجموعه تلویزیون یا اداره فرهنگ و هنر بودند. در بازجویی‌ها هم می‌گفتم که من این کتاب‌ها را پس از نگارش نوشته و به اداره ممیزی اداره‌ی فرهنگ و هنر داده‌ام و آن‌ها هم مجوز دادند.[۲۲]

مشاهیر در زندان اوین

در زندان اوین آقایان روحانیونی هم حضور داشتند که عبارت بودند از [آیت‌الله] طالقانی، [آیت‌الله] مهدوی کنی، [آیت‌الله] منتظری، [آیت‌الله] لاهوتی، آقای هاشمی رفسنجانی، آقای کروبی، آقای حاجی عراقی که من خیلی به او ارادت داشتم و آقای معادی‌خواه و از ترور حسنعلی منصور هم آقای عسگر‌اولادی و آقای لاجوردی و سپس آقای بادامچیان که برخی از اشخاص ربطی به ترور منصور نداشتند.من با همه‌ی این طیف‌ها محشور بودم؛آقای کنی خیلی محبت داشتند؛آقای عراقی هم که به نظر من شخصیت بسیار محترم و مؤقری بود و البته من بیشتر با آقای طالقانی صحبت می‌کردم.[۲۳]

نوع رفتار در زندان

من در زندان قصر هم که بودم با همه‌ی آدم‌ها از تمام طیف‌ها قدم می‌زدم و به قصه‌هایشان گوش می‌دادم،از جمله با زندانی‌های عادی که برای مدتی تبعید می‌شدند به بند سیاسی به عنوان تنبیه! در زندان اوین که به طریق اولی اشتیاق به دانستن و تجربه داشتم.در یکی از اتاق‌ها تلویزیون بود که گاهی می‌رفتیم آنجا و تماشا می‌کردیم.من با همه راحت بودم و گاهی دیگران با یکدیگر مثل کارد و پنیر بودند،ولی من با هر دو طرف دوست بودم.[۲۴]

دستاوردهای زندان

خیلی‌ها از من می‌پرسند که در زندان چه‌ چیز بدست آوردم و چه‌ چیزی را از دست دادم.باید بگویم اگر زندان نرفته بودم،قطعا قسمت اعظم کلیدر را نوشته بودم،چون در اوج خلاقیت داستان بودم که مرا گرفتند و بردند.کتاب پایینی‌ها گم شد و از لحاظ اجتماعی و ادبی آن‌چه از دست دادم،زمانی مفید برای کار بود.ولی آنچه بدست آوردم این‌ بود که مقدمات تحول تاریخ را را در مقطع زندان حس کردم،یعنی فهمیدم که تاریخ چگونه دارد تغییر می‌کند و به طور ملموس نشانه‌های آن را دیدم و برای نزدیکان هم کم و بیش توضیح می‌دادم،ولی آن‌ها متقاعد نمی‌شدند.از لحاظ شخصی هم فایده‌اش این بود که در زندان اولا آدمیزاد را که موضوع و دغدغه‌ی همه‌ی عمرم بوده‌است،بهتر شناختم و دیگر آن‌که به طور قطع دریافتم که به هیچ وجه اهل حرفه‌ی سیاست نیستم و این مکمل درک پیشین من بود از خودم قبل از بازداشت و فاصله گرفتن‌هایم از مسائل روز.[۲۵]

وضعیت فرهنگی و چشم‌انداز آن در ادبیات

ارزیابی چشم‌انداز خنثی و بی تفاوتی عمومی وضعیت فرهنگی را در حقیقت به حساب سیر جامعه ما باید گذاشت و این‌که درک افراد از ادبیات و خلاقیت ادبی غلط بوده است و این غلط بودن به وسیله‌ی تعدد جوایز ادبی تشویق شده است و آن‌را به یک بن بستی رسانده که خود جوایز و اهداکنندگانش می‌گویند در این راه اثری نمی‌بینیم که قابل جایزه باشد؛جوایزی که کمک کرد به سمت سطحی‌گرایی شدن.من از آغاز مخالف این وفور جوایز ادبی بودم.معتقدم در هر کشوری یک جایزه بومی وجود داشته باشد.در مملکت ما استان‌های گوناگونی هستند و در هر استان هم شخصیت‌هایی وجود داشته‌اند که بتوان به نامشان جایزه‌ای تاسیس کرد و همه باید کمک کنند به این توزیع تمرکز.ولی ما مردم انگار لقوه‌ای هستیم و اندک اندک داریم به رسته‌ی نرم‌تنان نزدیک می‌شویم.ناگهان یک امر را مد می‌کنند و همه هم دنبال آن می‌دوند.[۲۶]

انتقاد از وضعیت صدور مجوز کتاب

هر وقت از طرف مجموعه‌ی نویسندگان نماینده شده‌ام که بروم با آقایان صحبت کنم،رفته‌ام و همیشه توضیح داده‌ام که ادبیات جز این‌که به حیثیت یک ملت کمک کند کار دیگری انجام نمی‌دهد، هیچ آسیبی به حکومت نمی‌رساند. در زمانی هم که خیلی ادبیات اجتماعی و انقلابی باب بود من سند دارم که گفته‌ام و نوشته‌ام ادبیات تاثیر کند و آرامی بر جامعه دارد به سمت ارتقای ذهنی و به مقوله‌ی حکومت و به این باشد و آن نباشد نمی‌پردازد. اصلا در امکان جان‌سوز ادبیات نیست که به مقولات روز‌مره بپردازد که مبتلا به حکومت‌ هاست. بنابراین از این‌که جلوی فرهنگ زنده گرفته شود چه نتیجه‌ای می‌توانیم بگیریم؟[۲۷]

چشم انداز جغرافیایی ایران

من فکر می‌کنم ما در جغرافیایی زندگی‌ می‌کنیم که آن را نمی‌شناسیم. شناخت جغرافیا در کشور ما یک فعالیت جدی نشده‌است. در هر گوشه‌ی این مملکت ناشناخته‌هایی وجود دارد که اگر شخص حوصله داشته باشد، فرصت داشته باشد و به فرد مجال بدهند، می‌تواند آن‌ها را بکاود. عمرها می‌خواهد برای شناختن ایران و به طور کلی حتی در حوزه‌ی جغرافیایش. دانشمندانی داریم که می‌کوشند،اما فعالیت هایشان به صورت زنده ارائه نمی‌شود. اصلا یک نشریه‌ی جغرافیایی ایرانی داریم؟![۲۸]

تعریف زندگی

می‌توان گفت زندگی داستانی است که از زبان هر‌ شخصی یک جور روایت می‌شود. به همین سبب هر فرد و هر چیز داستان‌هایی از زندگی بیان می‌کنند که لزوما شبیه داستان دیگری نیست. به این معنا هر تجربه‌ای یک داستان خاص است و در عین حال داستانی از زندگی. درباره‌ی مهم ترین مسئله‌ی زندگی می‌توان گفت خودِ زندگی مهم ترین مسئله‌ی زندگی است؛ از آن‌که زندگی یک جعبه‌ی در بسته و مجموع از چیز‌های واقع و قطعی نیست تا بتوان آن‌چیزها را به خرد و کلان یا هر ردیف دیگری دسته‌بندی کرد و گفت کدام جزء آن مهم ترین مسئله‌ی زندگی است. دلخوشی‌هایی از این دست وجود دارد که گفته شود مثلا هنر، اقتصاد، فرهنگ، رفتار و... اما نسبت به خود زندگی این‌ها جنبه‌هایی از زندگی هستند، گیرم بسیار هم مهم، اما مهم ترین مسئله‌ی زندگی خود زندگی است که بسیار پیچیده‌تر است از وجوه و جنبه‌های آن.[۲۹]

همزیستی اقلیت‌ها در ایران

تا آنجا که به مردم ایران مربوط می‌شود، می‌توانم عرض کنم که مردم ایران با هیچ اقلیتی هرگز درگیری نداشته‌اند. مردم را می‌گویم! ما یکی از معتدل‌ترین مردم کره‌ی زمین هستیم. یکی از خوش‌رو ترین مردمانی هستیم که در منطقه وجود دارند.همیشه با اقلیت‌ها رابطه‌ای دوستانه داشته‌ایم. مردم را می‌گویم! مردم هرگز همسایه‌ها را دور نینداختند، اگرچه به مسلک و آیین آن‌ها نبودند.مثلا ۴۰۰ سال است که ارامنه در ایران هستند و سه هزار سال است کلیمی‌ها در ایران هستند. من هرگز نزاعی بین این‌ها ندیدم بین مردم و از طرف مردم، کما اینکه ازدواج‌های بسیاری تا قبل انقلاب اسلامی صورت می‌گرفت بین اقلیت‌ها و بین همگان با اقلیت‌ها.خوب بعد از آن یک خط‌کشی پیش آمد که شاید بازهم انجام می‌گرفت اما قدری پنهانی. منظور من این است که مردم ما هرگز غیرستیز نبوده‌اند. در جنگی هم که به راستی از خودشان دفاع کردند به ما حمله شد و جوان‌های ایران از مملکت و ارزش‌هایی که داشتند دفاع کردند و ای کاش این حمله صورت نمی‌گرفت و یک مقدار داروی عقل بین کسانی که به ما حمله کردند توزیع می‌شد. امیدوارم که خداوند ملت‌ها را به عنوان دوستان یکدیگر با یکدیگر نگه دارد.[۳۰]

علت ماندن و مهاجرت نکردن

اول این‌که از دنیا نمی‌توان گریخت. دوم این‌که حتی فکر رفتن را هم نکردم؛ من اراده کرده‌بودم که در وطنم زندگی کنم و سرما و گرمایش را تحمل کنم، بنابراین از نظر من اساسا هیچ دودلی وجود نداشته که رفتن درست است یا ماندن، تا این‌که بعدش بخواهم حسرت بخورم که چرا راه بهتر را انتخاب نکردم. من تصمیم داشتم بمانم و ماندم. بارها امکان اقامت در غرب پیش آمد و از من دعوت کردند در آلمان، سوئد و آمریکا بمانم، اما من همیشه از دعوت کنندگانم تشکر کرده‌ام و گفته‌ام تصمیم قطعی و همیشگی من ماندن در کشورم ایران بوده‌است، مانند باقی مردم. اما هرگز به خودم اجازه نداده‌ام که رفتگان را داوری کنم. از دید من هرکس به ضرورت زندگی خودش پاسخ داده است.[۳۱]

رسیدن به آن‌چه در نویسندگی مد نظر بود

من در نوشتن به دنبال چیزی نبودم تا به آن برسم مگر خودِ نوشتن، و از نظر من نوشتن یک ضرورت بود و من این ضرورت را به انجام رساندم و هنوز هم در حال انجامش هستم. به یاد ندارم هرگز چیز خاصی در ازای نوشتن خواسته باشم به‌دست بیاورم مگر امکان نوشتن و انتشار آن اگر ممکن بشود! اهدافی بیرون از آثارم وجود نداشته‌اند وندارد. پیش از این باید گفته باشم که هنر همه‌ی انسان را می‌طلبد. پس دیگر جایی برای چیزی دیگر خواستن باقی نمی‌گذارد. من همه چیز را تبدیل به کار کردم؛ گذشته، زندان، انقلاب، از دست دادن‌ها، ناگزیری‌ها،بی‌پولی، اخراج از دانشگاه و... به مرور زمان و با رخداد هرکدام، جزئی از ملزومات قرارشان دادم.من آرزوهای بزرگی داشته‌ام که باید رنج‌هایم را تحمل‌پذیر می‌کرد.[۳۲]

نگاه به آینده

من به آینده امیدوارم. این امیدواری از واقع‌بینی من می‌آید. از اینکه زندگی را سطحی ندیده‌ام و دوره‌های مختلفی را تجربه کرده‌ام،افت و خیزهایش را دیده‌ام و درک واقع بینانه‌ای از تاریخ بدست آورده‌ام.حضرت بیهقی گفت:«زمانه بر یک قرار بنماند.» این امید از کجا آمده؟ هزار سال پیش از امروز این سخن گفته شده، از این دست سخنان در ادبیات ما فراوان است. یکی از نیازهای جوانی من رفتن به سمت ادبیات کلاسیک خودمان بود و اینکه فکر نکردم سعدی و حافظ چرا،یا مثلا چرا باید ناصرخسرو رو ده بار خواند. آن آثار برای ما خیلی آموزنده‌اند و این نیاز روحی من خیلی خجسته بوده که عاشقانه رفته‌ام طرف آن ادبیات و خیلی هم زود رفتم. ضمن اینکه باور دارم نومیدی یعنی عقیم کردن ذهن و روان. یک بوف کور برای شناخت ناامیدی و درماندگی در هزارتوی توهم کافی است.[۳۳]

نقدی بر آثار امروزی

فقدان طبیعت در آثار حال حاضر مشهود است ولی وجه دیگرش که می‌بایستی غنی باشد به طبیعت ربطی ندارد.دیکنز در طبیعت نبوده. دیکنز در یتیم خانه‌ها و کوچه‌های باریک لندن در فقر و نکبت زندگی کرده. می‌خواهم بگویم فقدان زندگی در همین زندگی شهری، زیست نکردن در زندگی شهری است؛ یعنی افراد واداشته نشده‌اند که یک شب در قهوه‌خانه بخوابند. این بچه‌ها از دانشگاه می‌آیند برای نوشتن، بدون تجربه و احیانا درک زندگی. مادری فرزندش را پیش همینگوی می‌برد و از او می‌خواهد راه و روش نوشتن را به فرزندش یاد دهد. همینگوی دقیق ترین توصیه را ‌می‌کند.می‌گوید یک ده دلاری کف دستش بگذار و در خیابان‌ها ولش کن، یا نویسنده می‌شود و یا نمی‌شود. منظورم این نیست که دانشگاه بد است. در دانشگاه هم زندگی کردن داریم یا انجام وظیفه. بنابراین ما می‌بینیم افراد همه چیز داستان را بلدند ولی چیزی برای گفتن ندارند. به گمان من سه علت روشن دارد: نداشتن تجربه و دانش و حوصله.[۳۴]

علت خلق نشدن آثار ماندگار در آثار امروزی

آثار بزرگ به تعبیر توماس مان وقتی پدید می‌آیند که دوره‌ی تاریخی عینیت آن‌ها در حال افول باشد. بنابراین با توجه به افول زندگی به اصطلاح چادرنشینی ما، افول زندگی روستایی ما، افول جامعه خرده بازاری سنتی ما، کلیدر نوشته شده، دیگر نوشته نخواهد شد و نیازی هم برایش نیست تا مرحله‌ی بعدی.در مرحله‌ی بعدی که ممکن است صد سال یا پنجاه سال دیگر باشد. طبعا همه چیز دگرگون خواهد شد و بشر ناچار خواهد شد خودش را با چنان شرایطی سازگار کند. اما واقعا انتظار نمی‌رود اتفاق مهمی در ادبیات بیفتد؛ به خصوص ادوات جدید فعالیت جسمی-فیزیکی انسان را تقلیل خواهد داد. چه توان کرد؟ فرزانه‌ای گفته است جهان خارج از اراده‌ی ما حرکت می‌کند و درست گفته است.[۳۵]

پدر و مادر

مادرم یکی از چیز‌هایی که می‌گفت این بود که شما سر خاک من نمی‌آیید، من می‌دانم، و پیشاپیش گله‌مند بود. ولی من جلد سوم روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده یعنی پایان جغد را تمامش سر خاک پدر و مادرم نوشتم. نه که بروم آن‌جا، بلکه در ذهنم فضایی که پدید آمد گورستان است و من یا سایه‌ی من که سامون است می‌رود و با آن‌ها گفت‌و‌گو می‌کند. خواستم به او گفته باشم که من همیشه به یاد شما هستم و به واقع تصویر آن‌ها یک لحظه از ذهنم دور نشده یعنی انگار که آن‌ها هستند و من بهشان فکر می‌کنم زیرا وقتی هم که بودند بیشتر در ذهن من بودند، چون یا کار بودم یا دیر می‌رفتم خانه. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

تکنولوژی‌های جدید

من همیشه نوابغ را ستایش کرده‌ام، چه در گذشته، چه در زمان حال. نبوغ ستودنی است و این سیستم‌های جدید نشانه بلوغ و نبوغ مغز بشر است. چطور ممکن است من بی اعتنا بمانم و فکر کنم چون من نمی‌توانم بفهمم‌شان، پس حداقلش را هم استفاده نکنم؟ من درباره‌ی این چیزها تعصب ندارم. می‌گویم معچزه‌ی ذهن بشر. حیرت می‌کنم هنوز وقتی سوار طیاره می‌شوم و بعد از چهار ساعت در یک منزل دیگر هستم، می‌گویم معجزه است. مارکس می‌گوید:«تاریخ جهان خارج از اراده‌ی من و شما حرکت می‌کند.» و این تکنولوژی یک بخش از تاریخ علم و فناوری بشر است. پس من که آن عبارت در ذهنم مانده چطور می‌توانم به آن چه خارج از اراده‌ی من و شما انچام می‌گیرد بگویم نه، چون من دوست ندارم. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

انتخابات و رای دادن

رای دادن در هر انتخاباتی یعنی حمایت از انتخابات و این یک امر بسیار درست و شایسته‌ای است در یک کشور، حتی اگر به طریق کشور ما کنترل شده باشد. چون هر آدمی فکر می‌کند یک آدم است و این بسیار مهم است. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

جسارت صلح

در جامعه‌ی ما صلح جسارت بیشتری می‌خواهد. اول صلح کردن حکومت با کسانی که مخالفش هستند و دیگری آمادگی برای صلح با دنیا. این کار قدرت و جسارت بیشتری لازم دارد، تا آن کارهایی که فکر می‌کردند جسورانه است. در همین انتخابات سال ۸۸ وقتی از من پرسیدند به چه منظور در انتخابات شرکت می‌کنید، پاسخ دادم با آرزوی همبستگی ملی. قطعا منظورم این نبوده که گروه‌ها و طبقات اجتماعی قربان صدقه‌ی هم بروند! منظورم دقیقا به اجماع رسیدن نقطه‌ نظرهای متناظر بوده و هست؛ اجماعی که روحیه‌ی جمعی را در بطن خود داشته باشد در عین رعایت حقوق شهروندی-کشوری. [۳۶]

زمینهٔ فعالیت

رونمایی‌شده در۱۷مرداد۱۳۹۳

یادمان و بزرگ‌داشت‌ها

  • تمبر یادبود محمود دولت‌آبادی هم‌زمان با هفتادوچهارمین سالگرد تولد این نویسنده با عنوان «آقای رمان ایران» در زادگاهش سبزوار رونمایی شد.

از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)

نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش

  • دولت‌آبادی در مورد خودش می‌گوید:«خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم یکی از گرفتارترین آدم‌های دوره‌ی خودم در این شهر بوده‌ام و موانع بی‌شماری سر راهم بوده است، اما من همیشه مثل یک اسب سمج ترکمنی از روی تمام این موانع عبور کرده‌ام برای آن که بتوانم کاری را که شروع کرده‌ام به انجام برسانم.» [۳۷]
  • «من فقط یک نویسنده هستم که به جامعه، فرهنگ و تاریخ کشورم اندیشیده‌ام؛ دو سال حبس دوران شاه را تحمل کرده‌ام و ربع قرن انزوا را با دردسرهایش در جمهوری اسلامی، و هر دو نظام می‌دانستند و می‌دانند که این نویسنده چه روزگاری گذرانیده و چگونه با آمده است؛ و گمان دارم پذیرفته باشند که همان هستم که هستم؛ بی ریا و بی دروغ، مثل آب روان جاری در لا‌به‌لای سنگ‌ها و صخره‌ها که تاکنون بوده و احتمالا خواهد بود با اصل مدارا و خویشتن داری.» [۳۸]
  • «من بنا داشته بودم که در فرهنگ ۱۱۰۰ ساله‌ی ایران کاری انجام بدهم. در هنگام نوشتن، لایه‌های زیرین ذهن من به یک شخصیتی فکر می‌کرده که در یک دوره‌ای از تاریخ به عنوان نمونه‌ای از عیاری کلاسیک فارسی دارد به پایان خودش می‌رسد. مثلا گل‌محمد در کلیدر زاییده‌ی ذهن من است. چنین شخصیتی بوده ولی من بودم که این شخصیت را به این شکل در کتاب خلق کردم. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

تفسیر خود از آثارش

موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران

در وصف آقای طالقانی

آقای طالقانی به گمان من نماد یک پدر بود و صعه‌ی صدر والایی داشت.از زبان طالقانی شنیدم که از تقی ارانی در زندان قزل قلعه ستایش می‌کرد و می‌گفت آن مرد چنین و چنان بود و در زندان قزل قلعه به ما قوت قلب می‌داد.یک جور وسعت نظر منحصر به فردی داشت.یکبار برادر خانم مرا که نقاش است ۲۴ ساعتی می‌گیرند و به او می‌گویند چرا خواهر تو از این مرد طلاق نمی‌گیرد؟ ما که نمی‌خواهیم او را آزاد کنیم.این خبر به گوش من رسید.در آنجا دوستان من بودند،از جمله محسن و سعید و شایان. پاک‌‌ نژاد و آقایان روحانیون هم بودند ولی من این حرف را فقط به آقای طالقانی می‌توانستم بگویم و گفتم.آقای طالقانی گفت:«شما زیاد نگران نباش.من الان از پیش اعظم می‌آیم،رفتم و او را دیدم.به هر حال اینجا این‌طور است،ولی جای نگرانی نیست.» من طالقانی را "پدر" دیدم.[۳۹]

همراهی‌های سیاسی

انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶

در این انتخابات، دولت‌آبادی از کاندیداتوری سید محمد خاتمی و جریان دوم خرداد حمایت کرد.[۴۰]

انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴

وقتی انتخابات به دور دوم کشیده شد،دولت‌آبادی از آقای هاشمی رفسنجانی حمایت کرد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸

چند ماه پیش از انتخابات، دولت‌آبادی در یک مقاله‌ای پیش‌ بینی کرده بود که انتخابات ۸۸ با معضل روبرو می‌شود. به همین دلیل بعد از انتخابات مردم را به وحدت دعوت کرد. در جریان این انتخابات، دولت‌آبادی از کاندیداتوری مهندس میرحسین موسوی حمایت کرد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

مخالفت‌های سیاسی

نامه‌های سرگشاده

ماجرای نامه به فرح

داستان از این قرار بود که در تیرماه سال ۵۴ وقتی دولت‌آبادی در زندان قصر بود،در روزنامه خبری را خواند و برایش عجیب هم بود که این روزنامه چگونه به دستش رسده؟ در روزنامه نوشته بودند داستانی از دولت‌آبادی به نام سفر به صورت نمایش‌ نامه در جشنواره توس اجرا و برنده‌ی جایزه‌ی نمایش نامه نویسی شده است.خواندن این مطلب همزمان بود با یکی از تهدیدهایی که دولت‌آبادی از طرف کمیته مشترک می‌شد که چیزی بنویس! کانون پرورش فکری که دولت‌آبادی کارمند آن بود زیرمجموعه‌ی دفتر فرح پهلوی بود و جشنواره‌ی توس را فرح پهلوی در کنار جشنواره شیراز اداره می‌کرد.دولت‌آبادی فکر کرد شاید مناسب باشد که بنویسد چرا من باید در زندان باشم و در عین حال نمایش‌ نامه‌ی من در جشنواره توس زیر نظر کسی اجرا بشود که در واقع رئیس هئت امنای من هم حساب می‌شود و نمایش نامه جایزه هم ببرد؟! شهبانو فرح پهلوی در واقع رئیس کانون پرورش فکری بود که نمایش‌ نامه دولت‌آبادی از آن طریق به جشنواره رفته بود و در عین حال ملکه در آن شرایط شخصیتی داشت که تقریبا انگی به او نمی‌خورد به جز اینکه شاه به او گفته بود که روشنفکر‌ها را پررو کرده‌ای.دولت‌آبادی یادداشتی نزدیک به این مضمون خطاب به ملکه فرح پهلوی نوشت.[۴۱]

نام‌های دسته‌جمعی

بیانیه‌ها

جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش

جمله‌ای از ایشان

این سرزمین یک لخته درد است، لحظه به لحظه‌اش را نگاه بکنید فاجعه‌ای است که فاجعه‌ی بعدی را دارد آبستن می‌شود. و در حرکت متوالی فاجعه، مردم هستند که مالیده می‌شوند و تبدیل می‌شوند به لخته لخته‌های تازه‌ای از درد. بنابراین،من انتظار ندارم به عنوان یک انسان ایرانی در همچه سرزمینی و با همچه تاریخی با عافیت زندگی کنم. اصلا. من فقط می‌خواهم زنده باشم و کار کنم و این است عشق بزرگ من. چون در این سرزمین اگر کسی بخواهد کار بکند، اگر کسی بخواهد وجود خودش را به عنوان جزئی از وجود کل جامعه و مردمش صمیمانه باور داشته باشد، به جز از رنج و عذاب و فاجعه و زحمت گزیری ندارد، و انتظار هیچ عافیت و آسودگی را نباید داشته باشد و عشق یعنی همین- که بس افتاد مشکل‌ها.[۴۲]

هر انسانی در این جهان یک ریشه‌ای دارد، یک دودمانی دارد و با آن دودمان است که در جهان هست. حرف ما الان با نظام‌های سیاسی حاکم بر ما این است که آقا ما با دودمان خودمان در جهان می‌توانیم باشیم. شما چرا دارید دودمان ما را خراب می کنید؟!



نحوهٔ پوشش

تکیه‌کلام‌ها

خلقیات

منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)

گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)

برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است

دولت‌آبادی در برنامه‌های ادبی زیادی در کشور‌های مختلف شرکت کرده که در پایین به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود.خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد

سخنرانی در سمپوزیوم آمستردام (۱۹۸۹)(۱۳۶۸)(موضوع سخنرانی: انسان سوم)

سخنرانی در کنفرانس سییرا، دانشگاه میشیگان آمریکا (۱۹۹۱)(۱۳۷۰)(موضوع سخنرانی: مثلث نحس)

سخنرانی در دانشگاه کوئینز کانادا (۱۹۹۱)(۱۳۷۰)

سخنرانی در دانشگاه‌های سیاتل و برکلی آمریکا (۱۹۹۱)(۱۳۷۰)(موضوع سخنرانی: رنج ما، فرضیه ما)

سخنرانی در سمپوزیوم «ادبیات در گذار به هزاره‌ی سوم» در مونیخ (۱۹۹۲)(۱۳۷۱)

شرکت در جشن «صدای ادبیات ایران» در آمریکا (۱۹۹۹)(۱۳۷۸)

بنیان‌گذاری

تأثیرپذیری‌ها

مناطق مختلف ایران

آن نواحی از ایران که تاثیر مشخص گذاشته بر دولت‌آبادی، آثار مشخص هم در موردش نوشته شده. برای مثال در سفر به سیستان و بلوچستان، دیدار بلوچ را نوشت و در سفر به سنندج مقاله‌ای درباره‌ی دراویش نوشت. آنجایی که تاثیر مستقیم و مشخص داشته، اثری هم درباره‌اش نوشته شده.[۴۳]

صادق هدایت

مهم تر از همه، صادق هدایت روی دولت‌آبادی به این عنوان که می‌توانی نویسنده باشی، تاثیر گذاشته. وقتی او آثار هدایت را خواند فکر کرد چه‌قدر آثار و بیان هدایت به زندگی تجربی‌ دولت‌آبادی نزدیک است و این نزدیکی باعث شد قوت قلب پیدا کند برای نوشتن. [۴۴]

استادان و شاگردان

دولت آبادی:« من در زندگی ادبی‌ام هیچ استادی نداشته‌ام.استاد‌های من، مترجم‌هایی بوده‌اند که آثار بزرگان ادبیات را ترجمه کرده‌اند و کاشفان ادبیات قدیم ایران، و نویسندگان و شاعران معاصر خودمان.»[۴۵]

علت شهرت

فیلم ساخته شده براساس

خاک(۱۳۵۲): این فیلم به کارگردانی مسعود کیمیایی بر اساس داستان اوسنه‌ی باباسبحان که از دید دولت‌آبادی، کیمیایی در ساخت فیلم به داستان وفادار نماند. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

گوزن‌ها(۱۳۵۳): این فیلم به کارگردانی مسعود کیمیایی بر اساس نمایشنامه تنگنا ساخته شد بی هیچ اشاره‌ای به نمایشنامه و نویسنده‌اش.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

مادیان(۱۳۶۴): این فیلم به کارگردانی علی ژکان بر اساس نیمه‌ی دوم کتاب جای خالی سلوچ ساخته شد بدون کسب اجازه از دولت‌آبادی. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود

اتفاقات بعد از انتشار آثار

نام جاهایی که به اسم این فرد است

کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند

مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند

ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره

برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد

آثار و منبع‌شناسی

سبک و لحن و ویژگی آثار

کارنامه و فهرست آثار

آثار دولت‌آبادی به شش دسته‌ی کتاب‌، نقد، مقاله، نمایشنامه، فیلم‌نامه و سفرنامه تقسیم می‌شود.خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد

کتاب

ته شب (۱۳۴۱)(داستان کوتاه)(نخستین داستان)

سفر (نگارش ۱۳۴۵، انتشار ۱۳۴۷)(داستان بلند)

بند (نگارش ۱۳۴۵)

اوسنه‌ی باباسبحان (نگارش ۱۳۴۶، انتشار ۱۳۴۷)

لایه‌های بیابانی‌ (انتشار ۱۳۴۷)(مجموعه داستان‌های کوتاه)

گاواره‌بان (نگارش ۱۳۴۸، انتشار ۱۳۵۰)(داستان بلند)

عقیل عقیل (نگارش ۱۳۴۸، انتشار ۱۳۵۱)(داستان بلند)

باشُبیرو (نگارش ۱۳۵۰، انتشار ۱۳۵۱)(داستان بلند)

مرد (نگارش ۱۳۵۰، انتشار ۱۳۵۲)

پایینی‌ها (نگارش ۱۳۵۰)(مفقود شده)

روز و شب یوسف (نگارش ۱۳۵۲)(مفقود شده)

از خم چنبر (نگارش ۱۳۵۳، انتشار ۱۳۵۶)(داستان بلند)

جای خالی سلوچ (انتشار ۱۳۵۷)(رمان)

کلیدر (انتشار ۱۳۶۲)(رمان)

آهوی بخت من گزل (انتشار ۱۳۶۷)

ما نیز مردمی هستیم (انتشار ۱۳۶۸)(گفت‌و‌گو با دولت‌آبادی)

کارنامه سپنج (انتشار ۱۳۶۸)

روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده (انتشار ۱۳۷۰)

رَد، گفت و گزار سپنج (انتشار ۱۳۷۱) (مجموعه مقالات و سخنرانی‌ها و نوشته های پراکنده)

نقد

سودای مرد پیر (۱۳۴۹)(نقدی بر نمایشنامه «محاق» و «مرگ در پاییز» اثر اکبر رادی)

سیری در اندیشه‌های برشت (۱۳۴۹)(نقدی بر کتاب«سیری در اندیشه‌های برشت»)

غریب در نارستان (۱۳۵۰)(نقدی بر نمایشنامه«افول» اثر اکبر رادی)

قصه هستی، قصه‌ای کودکانه برای بزرگسالان (۱۳۵۲)(نقدی بر کتاب «قصه هستی» اثر مرتضی رضوان)

بابا سبحان در خاک (۱۳۵۲)(نقدی بر فیلم خاک اثر مسعود کیمیایی)

کله گردها و کله تیزها (۱۳۵۸)(نقدی بر اجرای نمایشنامه برتلود برشت)

ضد خاطرات، اثری متفاوت (۱۳۶۷)(نقدی بر کتاب «ضد خاطرات» اثر آندره مالرو)

یادستایی نمایش تنبور نواز‌ (۱۳۷۳)(نقدی بر اجرای نمایش «تنبور نواز»)

مقاله

تذکره، دیدار خاموش با بهرنگ (۱۳۵۲)

پشت نقاب (۱۳۵۶)

ناگزیری و گزینش هنرمند (۱۳۵۷)

عشق، عاشقان را، جام جم، شما را (۱۳۵۷)

پیش از هر آئینی ایرانی هستیم (۱۳۵۸)

به سوی تئاتر ملی (۱۳۵۸)

آزادی، ایدئولوژی مشترک همه‌ی نویسندگان جهان است (۱۳۶۶)(مقاله‌ای با یاد غلامحسین ساعدی)

در احوال رمان (۱۳۶۷)

رمان چیست (۱۳۶۷)

رابطه‌ی هنر و ادبیات با مردم (۱۳۶۹)

بوی خوش باغستان یوش در افغانستان (۱۳۷۰)

آیا ادبیات ما جهانی است (۱۳۷۱)

از نقطه‌ی عزیمت تا لحظه‌ی شدن (۱۳۷۲)

دموکراسی و حدود بشر بودن ما (۱۳۷۲)

زبان فارسی زبان شعر است (۱۳۷۲)

چیرگی بر مرگ، تاوان زیستن (۱۳۷۳)

در چرایی فقدان اختران (۱۳۷۳)

نمایشنامه

تنگنا (۱۳۴۹)

درخت (۱۳۵۱)(نفقود شده)

ققنوس (۱۳۶۱)

فیلم‌نامه‌

سربداران (۱۳۵۷)

هیولا (۱۳۶۵)

اتوبوس (۱۳۷۲)

سفرنامه

دیدار بلوچ (۱۳۵۶)(سفر به استان سیستان و بلوچستان)

جوایز و افتخارات

منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)

شعر در مورد دولت‌آبادی

احمد شاملو

خویشتن را به بستر تقدیر سپردن

و با هر سنگ‌ریزه

راضی به نارضایی گفتن

زمزمه‌ی روح چه شیرین استخطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

بررسی چند اثر

زوال کلنل

دولت‌آبادی این کتاب‌ را در سال‌های ۶۲ تا ۶۴ نوشت و در این چند سال گاهی به سراغش رفته برای تلطیف کردن و ویراستن.این تنها اثری است که دولت‌آبادی بخش‌هایی از آن را به صورت کابوس در خواب دیده است و بعد از بیدار شدن از کابوس،از شدت پریشانی شروع کرد به یادداشت کردن.بخش‌های عمده‌ای از این رمان در چنان فضاهایی جاری است و او دیگر هیچ وقت خوابی که به رمان مربوط می‌شود ندید.این اثر هنوز مجوز انتشار نگرفته است.[۴۶]

ناشرانی که با او کار کرده‌اند

تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها

نوا، نما، نگاه

خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)

پانویس

  1. «سال‌شمار محمود دولت‌آبادی». وبگاه مجلات تخصصی نور، مرداد ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۱۹ بهمن ۱۳۹۷. 
  2. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۷۴.
  3. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۷۵.
  4. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۹۴.
  5. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۵۴.
  6. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۶۵.
  7. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۰۳.
  8. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۶۱-۲۶۴.
  9. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۵۰.
  10. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۹۸-۱۱۱.
  11. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۶.
  12. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۳۳۳-۳۳۵.
  13. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۲و۳۳.
  14. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۴۰و۴۴۴.
  15. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۳۹-۴۴۲.
  16. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۴۳و۴۴۴.
  17. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۳۵۹.
  18. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۳۹.
  19. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۴۴و ۱۴۵.
  20. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۴۰.
  21. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۳۵-۴۳۷.
  22. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۹.
  23. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۰.
  24. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۳و۳۴.
  25. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۷.
  26. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۵۷و۵۸.
  27. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۷۵.
  28. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۸۵و۸۶.
  29. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۱۲و ۱۱۳.
  30. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۱۸و ۱۱۹.
  31. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۲۲و ۱۲۳.
  32. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۲۱و ۱۲۲.
  33. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۲۷.
  34. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۹۳و۹۴.
  35. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۹۷.
  36. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۲۳.
  37. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۹۳.
  38. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۶۹.
  39. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۰و۳۱.
  40. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۴۳-۷۱.
  41. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۷-۳۹.
  42. چهل‌تن-فریاد، ما نیز مردمی هستیم، ۳۶.
  43. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۸۷.
  44. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۵۳.
  45. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۹۶.
  46. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۶۸.

منابع

  1. دولت‌آبادی، محمود (۱۳۹۶). این گفت و سخن‌ها. نشر چشمه.
  2. چهل‌تن،فریاد، امیرحسین،فریدون (۱۳۸۰). ما نیز مردمی هستیم. نشر چشمه-فرهنگ معاصر.
  3. فرجی،امیری‌نژاد، محسن،اردوان (۱۳۹۶). محمد‌علی سپانلو. نشر ثالث.

پیوند به بیرون

  1. «با محمود دولت‌آبادی در ۷۷سالگی». https://isna.ir، وبگاه ایسنا، ۱۰ مرداد ۱۳۹۶. 
  1. «سال‌شمار محمود دولت‌آبادی». https://noormags.ir، وبگاه مجلات تخصصی نور، مرداد ۱۳۸۹. 
  1. «سلوک یک نویسنده». https://www.bbc.com، بی‌بی‌سی فارسی، ۱۷ فروردین ۱۳۹۰.