قدیس دیوانه

از ویکی‌ادبیات
پرش به ناوبری پرش به جستجو
قدیس دیوانه
۲۰۰px
نویسندهاحمدرضا امیری سامانی
ویراستارسید جواد موسوی
ناشرمهرستان
محل نشرتهران
تاریخ نشر۱۴۰۱
تعداد چاپچاپ اول ۱۴۰۱
شمارگان۵۰۰ نسخه
شابک۹۸۰۵۹۹۶۶۲۲۹۷۸
تعداد صفحات۱۵۳
موضوعداستان های کوتاه فارسی
زبانفارسی
قطعرقعی
نوع جلدشومیز

قدیس دیوانه مجموعه داستانی است به قلم احمدرضا امیری‌سامانی که در برگیرنده ۱۳ داستان است با موضوعات و مضامین اجتماعی اشارات زیادی به تفکرات و احساسات آدم‌ها دارد. این اثر داستانی در قالب ۱۵۳ صفحه در سال ۱۳۹۹ توسط نشر صاد منتشر شده است.[۱]

*****

قدیس دیوانه مجموعه داستانی است در حوزه بزرگ‌سال که دربرگیرنده سیزده داستان با مضامینی اجتماعی است. داستان‌هایی که هرکدام از آن‌ها شرایط روحی و تفکرات انسان‌هایی را به تصویر می‌کشند که در موقعیت‌هایی بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می‌کنند تا با تصمیمات خاص خود، راوی را به‌ نتیجه‌گیری خارق‌العاده‌ای برسانند.

موقعیت‌های متفاوت و حساسی که مسیر زندگی پیش پای آنها می‌گذارد و آن‌ها مجبورند از میان گزینه‌های موجود یک انتخاب داشته باشند و البته که این انتخاب‌ها همیشه به نتیجه مطلوب منتهی نمی‌شوند. نویسنده در اغلب داستان‌های این کتاب بر یک مضمون و درون‌مایه تأکید داشته و آن هم پشیمانی بعد از یک اتفاق است.[۱]

خلاصه اثر‌

هر قصه از این مجموعه، جهانی منحصربه‌‌فرد دارد؛ اما به گمان می‌رسد عنصر مرگ در بیشتر داستان‌ها به چشم می‌آید. داستان‌ها در زیست‌بوم‌های گوناگون رخ داده است و روایت‌هایی از مناطق غربی کشور تا مرکز، شمال و جنوب و همین‌طور شهر تهران را در بر گرفته است و اگرچه نویسنده سعی می‌کند به‌طور مستقیم به یک شهر یا منطقه خاص اشاره نکند؛ اما از لهجه‌های محلی آن منطقه استفاده می‌کند و این نشان از تجربه زیستی قوی نویسنده و هنر او در یادگیری لهجه‌ها و گویش‌ها دارد.

کتاب شامل ۱۳ فصل است که عبارتند از:

  • اعدامی شماره ۳۵؛
  • آن‌ور دنیا ، آن دنیا؛
  • ادای احترام به روش رنجبر؛
  • زنده‌یاد؛
  • پای دروازه آخر دنیا؛
  • سبزه مزبله؛
  • محبوبه؛
  • قدیس دیوانه؛
  • مرحمت باجی؛
  • منیر؛
  • قباد و قنبر؛
  • ناجی؛
  • جهان سوم.

داستان شکل‌گیری کتاب

نگارش داستان‌ها از شکل‌گیری ایده تا نگارش حدود یک سال طول کشید. آن زمان خبرنگار بودم و اماکن مختلف می‌رفتم و به‌‌واسطه این پویایی، ایده‌های داستانی متفاوتی در ذهن من شکل می‌گرفت که تبدیل به این مجموعه داستان شد. البته حدود ۲۵ داستان بود که من این ۱۳ داستان را برای این مجموعه انتخاب کردم. داستان‌های باقی مانده را هم بعدها تکمیل کردم و قصد دارم در آینده در یک مجموعه داستانی چاپ کنم.

[۱]

محل نوشتن کتاب

به غیر از داستان «زنده‌یاد» که در طبقه دوم خانه پدری در تهران ‌نوشتم، بقیه داستان‌ها را در زیرزمین یک کارگاه نوشتم. یک کامپیوتر قدیمی داشتم که به کمک آن داستان‌ها را تایپ می‌کردم.

داستان «زنده‌یاد» را در ایام عید نوشتم و ۶ تا ۸ روز عید را با شخصیت حسن‌علی زندگی کردم. شخصیتی که به یک‌باره در ذهنم جای گرفت و انگار دوست داشت من آن را بنویسم. در زیرزمین آزادی عمل داشتم و می‌توانستم رفتار و حرکات شخصیت‌هایم را در تنهایی تصور و تقلید کنم.

تا حدی که آن شخصیت داستانی در کالبدم رخنه می‌کرد و خودم را جای آن می‌گذاشتم. حتی این امکان را داشتم که در آن زیرزمین موسیقی ملایمی بگذارم و شروع به نوشتن کنم. در واقع همه چیز تحت کنترل خودم بود.

[۱]

دلیل نامگذاری اثر

از همان ابتدا به انتخاب خودم عنوان اثر «قدیس دیوانه» بود و ناشر هم با همین عنوان موافقت کرد. در واقع این عنوان را به این خاطر انتخاب کردم که گیرایی خاصی داشت و خواننده جذب می‌شد. ضمن اینکه عنوان یکی از داستان‌های مجموعه هم بود.

[۱]

درباره نویسنده

نویسنده اثر؛ احمدرضا امیری سامانی

احمدرضا امیری سامانی متولد ۱۳۵۹ در شهر تهران است. او لیسانس مترجمی زبان انگلیسی دارد. شروع نویسندگی‌اش از سال ۱۳۸۴ در ضمیمه‌های مسافر و تاکسی روزنامه همشهری بوده است. بعد از آن در روزنامه‌ها و نشریات مختلف از جمله اعتماد و مجله سوره و سایت‌های مختلف نیز مطالبی منتشر کرده است.[۲]
در سال ۱۳۷۷ بعد از دیدار و آشنایی با مرحوم نادر ابراهیمی به نویسندگی علاقه‌مند شد و بعد به واسطه کار در حوزه هنری با نویسندگان و اهالی ادبیات آشنا شد و نوشتن را آغاز کرد؛ نویسندگانی همچون محمدعلی علومی، فیروز جلالی زنوزی، مرحوم امیرحسین فردی و استادانی همچون ‌ ابوالقاسم رادفر و... .

در سال ۱۳۸۵ با رشته‌ تاریخ شفاهی آشنا شد و مقدمات آن را فراگرفت و سال‌ ۱۳۸۶ وارد دوره‌های داستان‌نویسی حوزه هنری شد. در همان‌سال به همراه محمد کریمی و محسن کاظمی، سایت تاریخ شفاهی ایران را افتتاح کرد و علاقه به تاریخ شفاهی و مصاحبه باعث شد، نگاه دقیق‌تری به‌ خصوصیات و روانشناسی شخصیت‌ها داشته باشد. در زمینه داستان‌نویسی هم حسین فتاحی نخستین مدرس او بود. او مدتی در حوزه‌ هنری استان اصفهان مدرس نویسندگی بود.[۳]

نویسنده درباره آشنایی خود با قصه و داستان چنین می‌گوید:

با توجه به مطالعات، تحقیقات و تجربیات الانم می‌فهمم که نقش پدر، مادر، مادربزرگ و اعضای خانواده در آشنا شدن کودک با قصه و کتاب در دوره قبل از مدرسه چه‌قدر مهم است. زمانی را به یاد می‌آورم که مادربزرگم که از ایل قشقایی بود از متل‌های قدیمی ترکی می‌گفت و پدرم وقتی‌که هنوز ۴ ، ۵ ساله بودم کتاب‌هایی برایم می‌خواند که از افسانه‌های آذربایجان بود و ما خود را جای قهرمانان آن افسانه‌ها می‌گذاشتیم.

مادرم وقت خوابِ ما قصه‌هایی تعریف می‌کرد که هنوز هم به‌ خاطر دارم. بعدها که به مدرسه رفتم، در سال دوم دبستان که دیگر الفبا را کامل آموخته بودم، شروع به خواندن کتاب‌هایی کردم که می‌توانستم بخوانم؛ کتاب‌هایی که اکثراً برای گروه سنی ب تألیف شده بودند.

آن علاقه به کتابخوانی قبل از مدرسه که با پدر و مادرم و مادربزرگم در من ایجاد شده بود من را کم‌کم کتابخوان کرده بود. چون دوست داشتم قصه‌هایی را که آن‌ها برایم تعریف می‌کردند خودم دوباره بخوانم.

پیام‌هایی که در قصه‌ها بود برایم قشنگ‌تر بود تا اینکه با نصیحت گفته شوند. خلاصه اینکه، از دوم دبستان شروع به کتاب خواندن کردم و هر چه‌قدر هم کلمات و مفاهیم سخت بود، می‌پرسیدم و به خواندن ادامه می‌دادم.

[۴]

درباره چاپ اثر

کل کتاب را اوایل دهه ۹۰ نوشتم؛ اما به‌خاطر شرایطی که آن زمان بر من تحمیل شد، نتوانستم آن را چاپ کنم. تا اینکه سال ۹۸ دوستی که به من محبت داشتند و قلمم را می‌شناختند، من را به آقای شرفی‌خبوشان که آن زمان کارشناس نشر یا دبیر محتوای نشر صاد بودند معرفی کردند. آقای خبوشان داستان‌ها را خواندند و استقبال کردند و در نهایت گفتند که اثر شما را چاپ می‌کنیم.

[۱]

جوایز و افتخارات

  شایسته تقدیر در چهاردهمین دوره جایزه ادبی جلال آل‌احمد در سال ۱۴۰۰[۵]

نشست نقد و بررسی اثر

در روز چهارشنبه ۱۷ آبان ماه جلسه معرفی و نقدی با حضور نویسنده کتاب در کتابخانه پندار برگزار شد. در این برنامه زهره خسروانی کارشناس مجری و پری رضوی نویسنده و منتقد ادبی نیز حضور داشتند. [۶] 

نظر نویسنده درباره اثر  

تصویر نویسنده در چهاردهمین جشنواره ادبی جلال آل‌احمد

پشیمانی؛ دورن‌‌‌‌‌‌‌مایه واحد

ایده هر داستان آن در زمان و مکان جداگانه‌ای به ذهنم خطور کرد. اگرچه در دوره‌ای که تمام این داستان‌ها شکل گرفتند، درون‌مایه واحدی در ذهن من حاکم بود و این همان رشته‌ای است که داستان‌هایم را به‌هم ربط داده است.

می‌توانم بگویم داستان‌های مجموعه «قدیس دیوانه» یک درون‌مایه واحد دارند و آن هم پشیمانی بعد از یک اتفاق است، پشیمانی بعد از یک اتفاق که البته دیگر فایده‌ای هم ندارد، یا دوراهی‌هایی که رفتن به یکی از آن‌ها اشتباهی بزرگ است. حال یا تصمیم‌هایی را گرفته‌اند و دارند تبعات خوب و بدش را می‌کشند یا در ابتدای تصمیم‌گیری هستند.

اغلب داستان‌هایم، روایت زندگی انسان‌های معمولی است که در موقعیت‌های حساسی قرار می‌گیرند، در آن موقعیت‌ها گذشته خود را مرور می‌کنند، ضمن اینکه باید تصمیم بزرگی بگیرند. تصمیم‌هایی که گاه به نتیجه‌ خوب ختم می‌شود و گاه به نتیجه‌های بد.

[۷][۸]

طریقه استفاده از تجربه زیسته در داستان

من تجربه‌های زیسته‌ام را به یک‌باره وارد داستان نمی‌کنم، چراکه در این صورت خاطره‌نگار می‌شوم نه داستان‌نویس. در واقع تجربه زیستی خودم را خرد کرده و از آنها در داستان‌ها استفاده می‌کنم، چراکه شرط داستان‌نویسی، استفاده درست و سازنده از تجربه زیستی در داستان است مثل اینکه فرد ضبط صوت قدیمی را بردارد و تجزیه‌‌اش کند و از هرکدام از قطعاتش برای کاری استفاده کند. مثلا در داستان «زنده‌یاد» تصویری است که حسن‌علی پاکت سیگار را مچاله کرده، روی زمین پرت می‌کند، تمام بدنش به رعشه می‌افتد و در نهایت زانو می‌زند. من در واقعیت با این تصویر روبه‌رو شدم؛ تصویر مرد چاقی که راننده خط واحد اتوبوس‌های قدیمی بود و عصبانی شده بود، از جلو اتوبوس رد شود، پاکت سیگار را که به زمین کوبید، تمام بدنش  لرزید یا در داستان «ناجی» آن تصویری که جگر گاومیش را به سرباز می‌دهد بخورد تا جان بگیرد را من در واقعیت دیده بودم. در واقع من دیده بودم که جگر گاومیش را به کسی می‌دهند که کم‌خونی دارد و یا کسی که در مرداب آب شیرین خونریزی کند، خون زیادی از دست می‌دهد.

[۱]

همراه شدن با شخصیت‌های داستان

یکی مثل من، باید تمام جوانب مدنظرش در داستان را رعایت کند. وقتی با داستانم تنها می‌شوم، دیگر به‌خودم تعلق ندارم و واقعاً خودم هم وارد محیط داستانم می‌شوم و شخصیت‌ها را همراهی می‌کنم و بعد بارها و بارها و از زاویه‌های مختلف وارد صحنه داستان می‌شوم تا رضایتم تأمین شود که چیزی ناقص و یا خام نوشته نشده باشد.

وقتی مشغول نوشتن یک داستان می‌شوم، حتی فیزیک خودم را هم داخل فضای داستان تصور می‌کنم و اگر بنا‌‌ به‌‌ دلیلی رشته حوادث پاره شود و من به دنیای واقعی برگردم، شخصیت‌های داستان را می‌بینم که به طرفم دست دراز کرده‌اند و فریاد می‌زنند: «بیا و قصه ما را تمام کن و ما را از این بلاتکلیفی نجات بده».

[۳]

حقایق خرد شدن در داستان

درست است که من، مانند باقی نویسندها، اغلب داستان‌هایم از تجربه زیستی، مطالعات و دردهایی که شاهد بوده می‌آیند، اما داستان‌هایم متفاوت از آن‌ها هستند. اصولاً حقایق در ذهن من خُرد و تجزیه می‌شوند و بعد به صورت تکه‌های خیلی کوچک یک پازل، در داستان‌های جدید و با شخصیت‌های جدید خلق می‌شوند. انگار که به انبار وسایل اسقاط شده‌ات بروی و از پیچ مدار یک رادیو برای تکمیل یک ماشین کنترلی استفاده کنی. من هم مانند اغلب نویسنده‌ها، طرح کلی را می‌نویسم ولی به شخصه آخر کار را نمی‌توانم پیش‌بینی کنم.

[۸]

تنوع مکانی داستان‌ها

من مترجمی زبان خوانده‌ام، دوره‌های تاریخ شفاهی و زبان‌شناسی را گذرانده‌ام، زیاد سفر کرده‌ام و گویش‌ها، لهجه‌ها و زبان‌های زیادی را در ایران آموخته‌ام. هر کجای این سرزمین بروم انگار غریبه نیستم. حتی اگر نتوانم صحبت کنم صحبت‌هایشان مناطق مختلف کشور را متوجه می‌شوم.

به همین دلیل داستان‌هایم در مکان‌های متنوعی شکل می‌گیرند، گرچه سعی می‌کنم به طور مستقیم به یک شهر یا منطقه خاص اشاره نکنم؛ اما از لهجه‌های محلی آن منطقه استفاده می‌کنم. داستان‌های این کتاب روایت‌هایی از مناطق غربی کشور تا مرکز، شمال و جنوب و همین‌طور شهر تهران را در بر می‌گیرد. بهتر است بگویم موقعیت تخیلی داستان در این مناطق بوده اما واقعیت داستان‌ها اینطور نیست و همگی در ذهنم شکل گرفته‌اند. معتقدم داستان با تخیل شکل می‌گیرد و اگر بخواهم فقط از واقعیت‌هایی که برایم اتفاق افتاده بنویسم صرفا به یک راوی تبدیل می‌شوم و دیگر قصه‌گو و داستان‌نویس نیستم.

[۸]

دلیل استفاده از لهجه‌‌های محلی

استفاده از لهجه‌های محلی شهرهای مختلف ایران به علاقه شخصی من برمی‌گردد و می‌توانم بگویم استفاده از آنها در داستان یک جورهایی برای خودنمایی خودم بود، چراکه من در زیست‌بوم‌های مختلفی زندگی کردم و گویش‌ها و لهجه‌های مختلفی را یاد گرفتم؛ مثل گویش مازندرانی، شهرکرد، بختیاری، ترکی و تا حدودی عربی و دوست داشتم این توانایی را در داستان‌هایم نشان بدهم. البته جدای از این خودنمایی، به‌نوعی نسبت به شهرهای مختلف سرزمینم احساس دین داشتم، چراکه شاید در آینده به‌ واسطه تحولات اجتماعی، این گویش‎ها و لهجه‌ها از بین بروند و من خواستم به کمک قلمم تا حدی که بلد هستم و در توانم هست، این گویش‌ها و لهجه‌ها را ثبت کنم.

[۱]

سه داستان مورد علاقه نویسنده

در این مجموعه سه داستان‌ را دوست داشتم. اولی داستان «اعدامی شماره ۲۵» بود که واقعا دلم به حال ایرج سوخت که چه تکنیکی استفاده کرده و از لحاظ فنی چگونه آن پایان را برای خودش تدارک دیده بود.

بعد از نوشتن این داستان گریه کردم و دیگری داستان «زنده‌یاد» بود که بعد از نوشتن این داستان هم برای شخصیت حسن‌علی گریه کردم، چراکه احساس می‌کردم نباید این فرد آن‌قدر سختی می‌کشید و روزگار چه سختی‌هایی را بر او تحمیل کرده بود. شخصیتی که از یک جایی به بعد دیگر نتوانست ادامه بدهد، بر طبل بی‌عاری زد، از شهر و دیارش دور شد و خواست از طریق دیگری خودش را تسکین بدهد، در حقیقت داستان بازگشت قهرمان بود.

داستان دیگر «محبوبه» بود که با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد و در تقلای بین مرگ و زندگی، مرگ را دوست داشت.

[۱]

پراکنده هایی که به من الهام شد

به صورت پراکنده در موقعیت‌های مختلف، داستان‌ها به من الهام می‌شدند. یک‌بار که به فرودگاه بین‌المللی امام‌ (ره) رفته بودم، متوجه شدم که یک پیرمرد ایرانی در ارمنستان فوت شده و جسد او را به ایران برگردانده‌اند. رفتم و چند ثانیه‌ای حالات و رفتارهای بازماندگان را ریزبه‌ریز زیرنظر گرفتم.

بعد برگشتم به‌سمت سالن انتظار. یک لحظه جمعیتی را تصور کردم که در واقعیت نبود ولی در خیالم برای مشایعت مرحوم آمده بودند. دفتر یادداشتم همراهم نبود و در گوشی همراهم یادداشتش کردم. یکی‌دو هفته به عید مانده بود و من در آن دو هفته نتوانستم آن را بنویسم.

فقط صبح زود بیدار می‌شدم و درمورد فضای داستان و شخصیت‌هایش تحقیق می‌کردم. در آن زمان با اینکه مشغول کارهای روزمره بودم، بخشی از موتور مغزم سرگرم پردازش و بالا و پایین‌کردن داستان بود. تا این‌که عید شد و من فرصت پیدا کردم داستانم را بنویسم.

ده روز طول کشید تا آن داستان را نوشتم و چند باری بازنویسی کردم. ۱۰روز از صبح می‌رفتم داخل پارکینگ خانه مادری‌ام که در منطقه سردسیری است و یک بخاری برقی را روشن می‌کردم و تا عصر می‌نوشتم. روز دهم بود که داستان تمام شد و من با خیال راحت از پارکینگ و نوعی از محیط خیالی داستانم خارج شدم و به جمع خانواده برگشتم.

[۱][۳]

جملات شنیدنی کتاب

راست می‌گویند که آدمیزاد وقت مردن یک کوزه عسل هم همراه خودش به گور می‌برد.

□□□

انگار آدم از همون وقتی که به دنیا می‌آد شروع به مردن و از دست دادن می‌کنه.

مشخصات کتاب‌شناختی

«قدیس دیوانه» نوشته احمدرضا امیری‌ سامانی تاکنون به چاپ دوم نرسیده است و ناشر همان چاپ ۱۴۰۱ را در سال ۱۴۰۳ در ۵۰۰ نسخه  تجدید چاپ کرده است.

نسخه الکترونیکی این اثر در سایت طاقچه در بخش داستان کوتاه موجود است.[۹]

پانوشت

  1. پرش به بالا به: ۱٫۰۰ ۱٫۰۱ ۱٫۰۲ ۱٫۰۳ ۱٫۰۴ ۱٫۰۵ ۱٫۰۶ ۱٫۰۷ ۱٫۰۸ ۱٫۰۹ «علاقه دارم شخصیت‌هایم را مقابل دو راهی قرار دهم». روزنامه صبح‌نو. شماره ۱۹۲۲. ۱۷ مرداد ۱۴۰۳ .دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳.
  2. ««ساعت دنگی» و «قدیس دیوانه»؛ دو شایسته تقدیر جایزه جلال با تنوع فضاهای داستانی».  خبرگزاری ایبنا. ۱۳ بهمن ۱۴۰۰. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  3. پرش به بالا به: ۳٫۰ ۳٫۱ ۳٫۲ «قدیس دیوانه در گفت‌وگو با احمدرضا امیری‌سامانی»خبرگزاری کتاب‌نیوز. ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱. دیارفت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  4. «با مَتل‌های ترکی مادربزرگ و افسانه‌های آذربایجان پدرم کتابخوان شدم» خبرگزاری ایبنا. ۳۰ آبان ۱۴۰۱. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  5. «داستان‌کوتاه در دوره چهاردهم دو شایسته تقدیر داشت» خبرگزاری ایبنا. ۱۲ بهمن ۱۴۰۰. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  6. «معرفی و نقد کتاب «قدیس دیوانه» در کتابخانه پندار». خبرگزاری فرهنگ و هنر. ۱۵ آبان ۱۴۰۲. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  7. «قدیس دیوانه در گفت‌وگو با احمدرضا امیری‌سامانی» خبرگزاری کتاب‌نیوز. ۶ اردیبهشت ۱۴۰۱. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  8. پرش به بالا به: ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ «قشر کتابخوان مانند یخی است زیر آفتاب/ شمارگان شش هزار نسخه‌ای به ۳۰۰ نسخه رسیده است» خبرگزاری ایبنا. ۱۱ بهمن ۱۴۰۰. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
  9. «کتاب قدیس دیوانه» اپلیکیشن طاقچه. دریافت شده ۱۸ مرداد ۱۴۰۳