رضا امیرخانی داستان‌نویس، مستندنگار، جستارنویس، روزنامه‌نگار، خلبان، مدیر فرهنگی، کارآفرین و مدیر اجرایی است. او یکی از پروفروش‌ترین نویسنده‌های ادبیات امروز ایران و از برندگان جایزهٔ ادبی جلال است.

رضا امیرخانی

در سفر خارگ به سال ۱۳۹۳
نام اصلی محمدرضا امیرخانی
زمینهٔ کاری داستان
جستار
مستندنویسی
زادروز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۵۲[۱]
تهران
پدر و مادر محمدعلی امیرخانی (پدر)
محل زندگی تهران
رویدادهای مهم برنده یازدهمین دوره جایزه ادبی جلال
بنیانگذار وب‌سایت ادبی لوح خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
سال‌های نویسندگی از ۱۳۷۴ خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
سبک نوشتاری هویت‌اندیشی
کتاب‌ها منِ او، داستان سیستان، بیوتن و...
همسر(ها) خانم چینی‌فروشان (از ۱۳۸۴)
فرزندان علی و حنیف
مدرک تحصیلی مهندسی مکانیک (کارشناسی) خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
دانشگاه دانشگاه صنعتی شریف
وب‌گاه رسمی http://ermia.ir
* * * * *

بیشتر چهره‌های تیزهوش و موفق مملکت به دانشگاه صنعتی شریف یا دانشگاه تهران یا دیگر مراکز آموزش عالی برگزیده نسبت داده می‌شوند. با این‌همه، از دانش‌آموختگان دو دبیرستان در تهران کمتر سخنی به‌میان آورده می‌شود: علامه حلّی و فرزانگان. تالار افتخارات این دو دبیرستان دیده‌ها را به خود جلب می‌کند؛ میرزاخانی ریاضی‌دان، مرادی شطرنج‌باز، فشنگ‌چی فوتبالیست، شریعتی سیاست‌مدار، پورنادرِ ویکی‌نویس و شخص ویژه‌ٔ دیگر: رضا امیرخانیِ نویسنده.

نخستین موفقیت امیرخانی نه در جذب مخاطبان ادبیات داستانی که در تصاحب رتبهٔ نخست جشنواره خوارزمی بود. در سال ۱۳۶۹؛ آن‌هم به‌دلیل اجرای برنامهٔ پژوهشی «طراحی و ساختنِ هواپيمای يک نفرهٔ غدير-۲۴ در چهارمين جشنوارهٔ اختراعات و ابتکاراتِ خوارزمی» که به تعبیر امیرخانی «اول شدنِ در آن کمترين فايدهٔ آن پروژه بود.»

سال بعد در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد؛ اما خاک ادبیات برایش «کَش» داشت و این چهره جوان علمی را به‌همراه خود برد. از میانهٔ دههٔ هفتاد، اندک‌اندک ادبیات حرفهٔ امیرخانی شد و بعد از انتشار رمان منِ او به سال ۱۳۷۸ در ادبیات داستانی نام یافت و به تعبیر امیرحسین فردی از آینده‌داران ادبیات داستانی مملکت خوانده شد.

در انتهای دههٔ هفتاد به آمریکا سفر کرد؛ رهاوردْ دو کتاب به نام‌های نشت نشا و بیوتن به‌همراه نشر مقاله‌هایی در وب‌گاه ادبی لوح بود. مسئولیت انجمن قلم ایران را تجربه کرد و از چهره‌های مؤثر جریان ادبی موسوم به جریان متعهد شد. در گفت‌وگو با هابیل خود را آنارشیست و آرمان‌گرا نامید و به نقد جریان‌های فرهنگی حاکمیت پرداخت. جستار نوشت و با جلال آل‌احمد مقایسه شد؛ به ستایش یا به طعن.

هرگز چهره‌ای سیاسی نبود و نیست؛ اما از سیاست برکنار هم. مواضعش در سال قهر غضب دید. در آشفته‌بازار آن سال، صفار هرندی او را از رویش‌های انقلاب اسلامی نامید؛ این اظهارِنظر هم نمی‌توانست او را از میدان گریز از مرکز ریزش‌گری دور بدارد. در جانستان کابلستان تحلیلی از وقایع آن سال ارائه کرد. او همچنان از منتقدان محمود احمدی‌نژاد است؛ سفرنامه سیدعلی خامنه‌ای به سیستان‌وبلوچستان را نوشته و در حیات و ممات اکبر هاشمی رفسنجانی از او به نیکویی نام برده است. به بیشتر دولت‌های بعد از انقلاب، نقد وارد و تأکید می‌کند از دریچه فرهنگ به سیاست می‌نگرد که «فرهنگ مادر سیاست است» و مباد «فرزندی مادرش را بزاید.»

در سال‌های میانی دههٔ هفتاد به‌دلیل نوشتن رمان ارمیا جایزهٔ بیست‌سال داستان‌نویسی دفاع مقدس را دریافت کرد. بعدها در جایزهٔ ادبی شهید حبیب غنی‌پور قدر دید و در سال‌های میانی دههٔ نود، پس از دو دهه حضور فعال و مستمر و مؤثر در دنیای ادبیات، دوباره از سوی کارگزاران فرهنگی دولت به جایگاه جایزه و تجلیل فراخوانده شد. نشان درجهٔ یک هنری گرفت. برای نوشتن نفحات نفت، منتخب ده سال ادبیات اقتصادی در دهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی جلال شد. در دورهٔ یازدهم جایزهٔ ادبی جلال، جایزه بخش رمان را تصاحب کرد.

داستانک‌ها

 
امیرخانی در سال ۶۹
وقتی که نفر اول جشنواره خوارزمی در بخش پژوهش شد.

شیرکاکائو سرِ مزرعه

مزرعه شخم و شاید هم دیسک زده شده و خاک نرم و قهوه‌ای به رو آمده است. کودک سرِ‌ ذوق می‌آید و کنار زمین می‌نشیند. ذوقش از دیدن آن‌همه کاکائو است و «کلّی» شیرکاکائو که با این‌همه کاکائوی تازه درست خواهد شد. ذوق را با پدر درمیان می‌گذارد. پدر، حرف کودک را تأیید می‌کند. این تأیید خلّاقانه را می‌توان نخستین پرواز پرندهٔ خیال در سرزمینی دانست که بعدها برای امیرخانی، داستان نام یافت.

حساب‌کتاب

پدر فرستادش تا چک بانکی را پاس کند. قد پسر به پیشخوان نمی‌رسید. بانکی دستی را می‌دید که روی پیشخوان آمده است و چکی را نگه داشته است. دریافت که پسرکی حامل چک است. او را برگرداند تا با پدرش بیاید. پدر امّا بانکی را ملامت کرد که چرا چک پسر را نپذیرفته؛ کجای قانون نوشته که پسرش نمی‌تواند چک نقد کند؟ بانکی جوابی ندارد و رضا خوش‌حال بود از اعتمادی که یافته بود.

دیدار

نه سالش بود که از سربالایی محلهٔ قدیمی تهران بالا رفت. نهال انقلاب در خاک مملکت ریشه، سفت کرده بود. پیچید. از سرِ پیچ، هیبت مرد پیدا بود. می‌گوید آنچه دیده بود «نور» بود؛ نوری که سوسوی یقین را در همه گذرگاه‌های شک‌دار زندگی‌اش حفظ می‌کرد. نزدیک شد. دست خمینی را بوسید. شب‌های شعر حلّی سرود:« شمسِ من اينک مسجدالاقصاست، ای دوست، در ناصره، در صور، در صيداست، ای دوست، هر جا شهيدي رفت شمسِ من همان‌جاست، هر جا دلي مي‌تفت شمسِ من همان‌جاست.» و البته شعرهای دیگر هم گفت. اما ساکن سرزمین شعر نماند. به توصیه علی معلم به داستان‌نویسی روی آورد.

کتاب اوّل

ارمیا را نوشت و به دوستی سپرد تا بخواند و دیدگاهش را بگوید. ۲۲ ساله بود. سفری پیش آمد. وقتی بازگشت کتاب منتشر شده بود. به همّت همان دوست.

استاد یا استاذ

تنها مصطفی ملکیان را استاد می‌نامید. چنان که ملکیان او را شاگرد خود می‌داند. امّا استاد دیگری نداشت، اما استاذ یا پیرِ دیر یا راهنمای راه یا دوستِ معمّر همانی بود که خطاب به او نوشت: «آخرین تیر ترکش خداوند.» [آیت‌الله] سید علی گلپایگانی.

رقابت در ادبیات

معلّم جلسه‌های کتاب‌خوانی راه انداخت. جلسه‌های معلّم را خوش نداشت. او با کَل انداخت. همیشه جلوتر بود و بیشتر می‌خواند. صدها کتاب در یک سال خواند. همان حس رقابت او را به ملک ادبیات رساند. جذب شد و ماند.

از رهبر

در سفر بلوچستان و سیستان حاضر بود و رهبر را در آغوش کشید. «وه چه نحیف است...» و بعد در جلسه‌های خاطره‌گویی رهبر هم حاضر بود و در فیلم معروف عیادت هنرمندان هم. در جلسه‌ها، سخنانی را از قول رهبر نقل می‌کند؛ هم‌چون تأکیدات معظم له بر وحدت بین شیعه و سنّی.

سایت لوح

نوشت: «صبح به صبح عمو، دست مي‌كشد توي لانه‌ها و تخمِ مرغ‌ها را توي سبدش مي‌گذارد. "لوح" تخمِ دو زرده‌اي هم نيست. مالِ بد بيخِ ريشِ صاحبش. اما مي‌دانيد كه تخمِ كبوتر جان مي‌دهد براي زبان باز كردنِ بچه... عمو سامِ عزيز! اين طفل، بدجوري شرور است، بي‌ادبي‌اش را ببخش... بگذر تا بگذريم، آخر گذشت كارِ بزرگان است.اصحابِ ل و ح، لشوشِ ويلانِ حوزه‌ي هنري، آمده‌اند تا ل و ح، لانه‌ي وسيعِ حواصيل را پر كنند...»

حمایت از شهردار تهران

احمدی‌نژاد تازه شهردار شده بود. از آن کوه یخ تنها قلّه‌اش پیدا بود. به جلسهٔ هیأت دولت راهش ندادند. امیرخانی نوشت:‌ «پرواضح است كه اگر فرداروز مثلا وزيرِ تعاون اعلام كند كه وزارتِ متبوع و بل مطبوعش از بيخ تعطيل مي‌شود، هيچ تغييري در زنده‌گيِ بنده و شما رخ نخواهد داد و واضح‌تر است كه اگر شهردارِ تهران اعلام كند كه جمعه‌ها شهرداري تا ظهر باز است، بر نرخِ مسكن در تهران -و به تبع ايران تاثير خواهد گذاشت. چه‌گونه بود كه شهردارِ مفنگي در جلساتِ كابينه جا داشت، اما نوبت به اين بنده‌خدا كه رسيد، آسمان تپيد؟ ... درست كه ما اهلِ سياست نيستيم، اما چيزهايي هست كه بيش از آن‌چه سياسي باشند، فرهنگي‌اند. فرهنگي كه بايستي مادرِ سياست باشد و نه فرزند خوانده‌ي او... به هر رو، نقشِ غلط مبين كه همان "لوح"ِ ساده‌ايم.»

دلم برای لبنان تنگ می‌شود

امیرخانی لبنان را دوست دارد و می‌نویسد: «الگوي انسانِ لبناني، دروزي باشد يا اهلِ تسنن، ماروني باشد يا ارمني، شيعه باشد يا اسماعيلي و علوي، انساني است متعالي، و نزديك‌ترينِ شخصيتِ به اين انسانِ متعالي، يعني مابه‌الاشتراكِ همه‌ي اين اديان و فرقِ مذاهب، حقيقتِ وجودِ اميرالمؤمنين است. بنابراين شگفت‌زده نبايد شد وقتي پيروانِ مذهبِ مجعولِ دروزي -كه شبيه به بهائيتِ خودمان است- و حتا ذاتِ احديت را قبول ندارند، تصويري از اميرالمؤمنين حيدر را با سبيلِ پرپشت -چيزي شبيه به شيوخِ خودشان- به احترام نگاه مي‌دارند. شگفت‌زده نبايد شد وقتي در دارالاعترافِ كليساي ماروني‌ها دعايي مي‌بيني كه با كمي جابه‌جايي چيزي مي‌شود بسيار شبيه به دعاي كميل. شگفت‌زده نبايد شد وقتي ميخائيل نعيمه‌ي مسيحي در تقريظش بر كتابِ جرداق مي‌نويسد، "اين تصوير شكلِ زنده‌اي از بزرگ‌ترين مردِ عربي پس از پيام‌بر است." شگفت‌زده نبايد شد وقتي در ضيافتِ شامِ روزِ پاياني، تا رايزنِ فرهنگي، آقاي هاشمي از محبتِ ايرانيان به استاذ جرج جرداق به واسطه‌ي اميرالمؤمنين سخن مي‌راند، دكتر وجيه منصور، نائب رييس انجمنِ نويسنده‌گانِ لبناني كه سني مذهب است، مي‌خندد كه ما نيز محبِ اميرالمؤمنين هستيم... من پاسخِ سوالِ خود را دريافته‌ام و دلم براي خانه‌ي عاشقانِ اميرالمؤمنين تنگ شده است. دلم براي لبنان تنگ شده است...»

داستانک استاد

در هفده دقیقه حرف حساب با موضوع انجمن‌های از یکی از معلم‌های خود صحبت کرد. معلّمی که راه ادبیات داستانی بر او گشود. معلّمی که در لج با او صدها کتاب را در یک سال خواند و این‌گونه در کمند ادبیات گیر افتاد.

کدام عاشورا

در سرلوحه سی و پنجم نوشت: در فيفث اونيو Fifth Ave در قلبِ منهتنِ نيويورك پاكستاني‌ها دسته راه مي‌اندازند و زنجير مي‌زنند. چنان مراسم پرشوري دارند كه نگو و نپرس. همه با لباس‌هاي بلندِ محلي و شلوارهاي سپيد. نه گمان ببري كه سنتِ تازه‌اي است‍؛ كه هر سال روزِ عاشورا همين برنامه هست. دسته راه مي‌افتد و سينه مي‌زند و ان-واي- پي-دي NYPD (New York Police Dep.) هم با اسب و تفنگ و كلي تشكيلات از اين دسته مراقبت مي‌كند.

مي‌توان به قطع و يقين نوشت كه همين جماعت در مجالسِ خصوصي در نيويورك (مثلِ بعضي از مجالسِ ما) قمه مي‌زنند و در مصيبتِ اباعبدالله اشك مي‌ريزند. اين يعني ظاهرِ عاشورا. امّا و صد امّا از عاشورایی نوشت که در هواپیمای ایرباس دیده بود. عاشورای بعد از زلزلهٔ بم؛‌ بعد از رتق‌وفتق امور مجروحین: يكي از خانم‌هاي مهمان‌دار بلند شد. اما سرمهمان‌دار جلوش را گرفت. رفت و براي همه چاي آورد. توي يك سيني بزرگ. نه با قوري و دنگ و فنگ‌هاي مرسوم... تلوتلوخوران سيني را جلو آورد و گذاشت بينِ ما كه روي زمين نشسته بوديم. به جاي بفرماييد و هي‌ير يو آر گفت: - اجرِ همه‌تان با امام حسين! دريافتم كه كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا يعني چه. حتي اگر يوم شب باشد و ارض، ارتفاعِ سي هزار پايي...

دفاع از تئوری ولایت فقیه

چرخهٔ اقتدار عنوان نوشته‌ای است از رضا امیرخانی که چرخه دور در جمهوری اسلامی را توضیح می‌دهد و می‌کوشد ولایت فقیه را به عنوان برون‌رفت از وضعیت‌های بحرانی جمهوری اسلامی پیشنهاد دهد. در این متن انشای ننوشته دیگران را می‌نویسد: «گمان مي‌كنم نگاهِ عقلاني به نظامِ حكومتيِ‌مان تنها راهِ برون‌رفت از بحران‌هاي آتي باشد...» او در مقالهٔ چرخهٔ اقتدار نشان می‌دهد که نظام حکومتی ایران بدون ولایت فقیه و سازوکارهایش فرو می‌پاشد.

علیه نوبل

امیرخانی جایزه نوبل در ادبیات را یک جایزه تحت تأثیر مناسبات سیاسی و تعیین کننده در همین مناسبات می‌داند. نوبل را چینی به نام زینگ‌جیان می‌برد؛ چه آن‌که «سوئدي‌ها حتا منتظر نمي‌مانند تا ترجمه‌ي انگليسيِ كتاب چاپ شود. مستحبِ موكد است كه مزدِ كارگر را پيش از آن كه عرقش خشك شود، بپردازند... » و «پس ژائو بايد نوبل بگيرد تا مائو حذف شود!» امیرخانی در انتهای مقاله خود چنین می‌نویسد: «اما براي پانوبلي‌هاي خودمان! خوب حواس‌تان را جمع كنيد! نوبلِ ايران در راه است. ميانِ ديپلماسيِ پينگ‌پونگ و ديپلماسيِ فوتبال تشابه‌هاي زيادي وجود دارد. اما بايد دقت‌كرد. رومن گاري، كه نسلِ كتاب‌خوانِ ما او را با خداحافظ گاري‌ كوپر و مردي با پرنده مي‌شناسند، يك نويسنده‌ي فرانسوي است كه راجع به امريكا زياد نوشته است. اما حتا يك كتابش را در شبكه‌ي كتاب‌خانه‌هاي عموميِ امريكا پيدا نمي‌كنيد. جايي كه حتا كتاب‌هاي فارسيِ صادق هدايت و جمال‌زاده را مي‌بينيد، اسمي از اين نويسنده‌ي جهاني نمي‌بينيد، پس رومن گاري بايد خواب يك جايزه‌ي جهاني را ببيند. بايد شش‌دانگِ ذهن‌تان را بدهيد پاي كار. در چين نويسنده‌اي داريم به نامِ شي نائيان. او هم مثلِ ژائو جزو كساني است كه بعد از واقعه‌ي ميدانِ تيان‌آن‌من در 89، جزوِ نويسنده‌گانِ معترض شناخته مي‌شود. در چين مخاطب دارد. پركار است. فقط شش رمانِ چاپ نشده دارد در حالي كه ژائو فقط دو رمان نوشته است؛ اما تنها تفاوتش با ژائو اين است كه در مقابلِ غربي‌ها سر خم نكرده است. پس ميانِ شي نائيان و ژائو زينگ‌جيان، ژائو نوبليست مي‌شود. براي نوبل گرفتن بايد نرمش كرد. نه فقط نرمشِ گردن، كه از كمر بايد خم شد. لامذهب دُمِ فراكِ آكادمي سلطنتيِ سوئد را جوري طراحي كرده‌اند كه فقط وقتي خم مي‌شوي، راست مي‌ايستد...»

دفاع از فتوای امام

امیرخانی در نوشته‌ای آیه‌های شیطانی سلمان رشدی را نقد کرد. او نوشت:‌ «به هر صورتِ فتواي امام، فتواي امام بود. نه فتواي ره‌بر و نه فتواي مرجع. فتوايي كه حلال شمرد خونِ كسي را كه به زنده‌گيِ ديگران تعرض كند. فتوايي كه ايستاد روبه‌روي شعارِ فريباي دورانِ مدرن كه "جان مقدم بر انديشه است." كه اگر جان مقدم بر انديشه باشد، ظاهر اين است كه جان ارج‌مندي يافته؛ باطن، بي‌ارجيِ انديشه است. يعني هيچ انديشه‌اي نمي‌توان يافت كه براي آن بتوان جان فدا كرد... با اين شعار كه حقا هم شعارِ دورانِ معاصر است، فاتحه‌ي آرمان و آرمان‌خواهي خوانده خواهد شد، و در عوض خيالت تخت كه هر چه خواهي بگو، به سخره و به طعنه... و فتوا مقابلِ اين شعار ايستاد. و اهلِ فتوا را نيز چاره‌اي جز اين نيست...»

سیاهه‌های صد تایی

امیرخانی دو بار سیاههٔ صد تایی رمانم هعرفی کرده است. یکی در دهه هشتاد و دیگری در دههٔ نود که در روزنامه همشهری منتشر شده است. در سیاههٔ اول نام آثار معروف‌تر و جهانی‌تری دیده می‌شود.

اگر خمینی نبود

اما اگر امام نبود، حاج‌ عبدالله كارمند بانك بود. يك كارمندِ ساده. و اين سوالي است كه از همه‌ي مسوولان، نام‌زدهاي انتخابات، مديران، دولت‌مردان هر از گاهي بايد پرسيد. كه اگر خميني نبود، شما چه كاره بوديد؟ سوزني به خود زده باشم كه اگر در بازار و صنعت نبودم، كافه‌نشينِ مفلوكي بودم كه شب‌ها ما را كه برد خانه. كجا بدونِ امام ما را جگرِ نوشتن بود؟

دروغی به نام نمایشگاه کتاب

تیتر بالا نظر امیرخانی دربارهٔ نمایشگاه کتاب تهران است. او دربارهٔ مکان نمایشگاه هم می‌نویسد:‌ «بايد نوشت از طراحيِ غيرمهندسيِ راه‌روها. رشته‌اي آكادميك داريم براي تحليلِ حركتِ انبوهه‌ها و اگر اين شعور بود، لازم نداشتيم هر سال جهتِ الف‌باييِ غرفه‌ها را عوض كنيم تا ابتداي سالن جمعيت زياد باشد، و انتهاي سالن جمعيت كم. بايد نوشت از خطرِ انفجارِ حتا يك ترقه در سالن... نه به خاطرِ ترقه كه به خاطر از بينِ رفتن نفوس زيرِ دست و پا. در سالني كه كوچك‌ترين امكاناتِ خروجِ اضطراري در آن تعبيه نشده است. بايد نوشت از سايت فيفا كه گفته است پرطرف‌دارترين بازيِ مقدماتيِ جامِ جهاني 2010 بازي ايران و عربستان بوده است. آيا اين طرف‌دارِ زياد، معنايش رشدِ فوتبال ماست؟ كه خلاف‌ش خود همي پيداست از نتيجه‌ي بازي! يا نشان‌گرِ فقدانِ يك مفر در يك كلان‌شهرِ ده ميليوني؟! به همين ترتيب آيا آمارِ بازديدكننده‌ي نمايش‌گاه يعني پيش‌رفتِ فرهنگي؟!!»

فاتحه بر مزار سمپاد

امیرخانی خود سمپادی بوده است و در سرلوحه‌ای از سیاست‌های تازه دولت نهم در حوزهٔ استعداد درخشان شوریده و متنی نوشته است و سمپاد را از دست رفته دیده است. او می‌نویسد:‌ «و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌اي- مي‌شود يك نهادِ آموزشي را -‌با سي و پنج سال سابقه‌ي درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصيلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتي كوتاه به خاكِ سياه نشاند؟!»

جلال می‌گیرم به شرطی که رقابت واقعی باشد

در دورهٔ دوم جایزه ادبی جلال، بیوتن نامزد می‌شود. و امیرخانی می‌نویسد: «آوردن نام کتاب در میان شش کتاب برگزیده جایزه جلال، درحالی‌که این «بیوتن»، حتی در میان نامزدهای «کتاب فصل» هم نبوده است، از بازی‌های ژورنالیستی ارشاد است.» یازدهمین‌دورهٔ جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد درحالی به کار خود پایان داد که به‌غیر از بخش «رمان و داستان بلند»، در دیگر بخش‌های «نقد ادبی»، «مستندنگاری» و «مجموعه‌داستان» اثری موفق به کسب عنوان برگزیده نشد. رضا امیرخانی درحالی موفق به دریافت عنوان برگزیده این دوره برای رمان رهش شد که از دریافت جایزهٔ 100 میلیون تومانی آن گذشت و آن را به مؤسسهٔ پژوهشی دانایار (که آموزش معلمان اهل‌سنت مقطع ابتدایی در سیستان و بلوچستان را بر عهده دارد) اهدا کرد.

افغانستان خانهٔ خودم بود

بدون هماهنگی و بدون دعوت به افغانستان رفتم. اگر به مجلسی من را بخوانند، حتما باید من را دعوت کنند. اگر به شهری بروم، دوست دارم به آن شهر دعوت شوم و در دنیا یک جاست که انسان بدون دعوت به آنجا می‌رود و کدورتی از این بابت پیدا نمی‌کند و آنجا جایی نیست جز خانه انسان. وقتی به افغانستان رفتم، احسا کردم وارد خانه خودم شدم و در خانه خودم لازم نیست کسی من را دعوت کند.[۲]

نوشتن به سبک امیرخانی

نزدیک به ۱۷ سال است که به این شیوه می‌نویسم و تا به امروز هم به آن پایبند هستم. در جدانویسی به نظر می‌رسد خط ماشینی در متونی که می‌خوانیم و می‌نویسیم، بر خط نوشته شده با دست غلبه دارد. در تعریف نرم‌افزار word عنوان شده که یک واژه معنایی متحد، چیزی است که بین دو فاصله قرار می‌گیرد. این تعریف به من اجازه می‌دهد راحت‌تر این کار را انجام دهم. دلیل آن هم از یک‌سو به گسترش زبان فارسی مربوط می‌شود و از سوی دیگر به خطری که این زبان را تهدید می‌کند. این امر نگرانی‌هایی را در من ایجاد کرده و به‌همین دلیل دست به این سبک نوشتن زده‌آم. ما در این حوزه لغت‌سازی عملکرد خوبی نداشته‌ام. برخلاف برادران عرب زبان که به دلیل تصریف کلمه‌ها خیلی سریع دست به جعل کلمه‌ها می‌زنند. شاید جدانویسی کمک کند، ریشه‌های کلمه‌ها را بهتر بشناسیم و در آن سو بتوانیم معادل‌های بهتری را برای کلمه‌های بیگانه بسازیم. اما من فقط در حوزه کتاب‌های خودم دست به این کار می‌زنم و شاید اگر مسئول یک روزنامه بودم، دست به این کار نمی‌زدم.[۲]

نانوایی سه صفی

چند سال قبل، در خیابان‌های دمشق راه می‌افتم. نانوایی دیدم که سه صف دارد. عجیب بود. معمولا نانوایی‌ها دو صف دارند، یکی برای خانم‌ها و یکی برای مردها، جلو رفتم، دیدم بالای صف اول نوشته «للرجال»، بعدی «للنساء» و سومی «للعسکرین»، یعنی برای نظامی‌ها. این را یادداشت کردم. وقتی درگیری‌های سوریه اتفاق افتاد، گفتم اگر بخواهم سوریه مقاله بنویسم، حتما با نوشتن سه صف شروع می‌کنم. هرچند ممکن است به سوریه بروید و نکته‌ای ببینید که از آن در داستانی درباره افغانستان استفاده کنید.[۳]

وجه شبه

در سفری، به روستاها رفته بودیم و کتاب پخش می‌کردیم. از روستایی به روستای دیگر می‌رفتیم. راه، خاکی بود و بلد نبودیم. یک روستایی بلد راه، با ما همراه شد. این روستایی در مسیر، خیلی حرف می‌ژد و مراقب رانندگی ما بود. اول یکی از سرپایینی ها گفت: «مراقب باش، پیچ بعدی، پیچ زشتی است.» این صفت را اشتباه به کرد. کا او برایم خنده‌دار بود. از نظر زبانی، این یک کشف است که بین صفت و موصوف وجه شبه را داشته باشید، ولی صفت را اشتباه به کار ببرید.[۳]

گفتگو در داستان

زمانی ۲کتاب نوشتم که یکی از آنها در ارشاد مانده بود. رفتم وزارت ارشاد. به من گفتند شما گفت‌وگوها را بی‌پروا نوشته‌اید. آن زمان نمی دانستم دیالوگ هم می‌نویسم و خوشحال شدم. اولین بار بود که به گفت‌وگو در داستان فکر می‌کنم.[۳]

استاد امیرخانی!

در خانه نمی‌توانستم بگویم کتاب نوشته‌ام. اگر می‌گفتد بنشین سر درس و مشقت تو چه بلدی؟ جوابی نداشتم. مهم‌ترین مرکز پخش کتاب آن زمان را پیدا کردم. رفتم و گفتم استاد امیرخانی را می‌شناسید؟ گفتند بله، ارادت داریم! شاید استاد امیرخانی خطاط در ذهن‌شان بود. گفتم کتاب جدیدشان چاپ شده، خودم همه آن را خوانده‌آم، خیلی خوب است. بی‌زحمت شما همه آن را پخش کنید. قبول کردند، ولی گفتند نمی‌توانیم نقدی حساب کنیم، چک ۸ ماهه به شما می‌دهیم.[۳]

زندگی و تراث

کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری

شخصیت و اندیشه

زمینهٔ فعالیت

یادمان و بزرگداشت‌ها

ده فرمان نوشتنِ امیرخانی

1- با پای‌جامه ننويسيم! دقیقا منظورم همان پیژاما است. [توصیه می‌شود نویسنده‌ها] صبح کمی جابه‌جا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند... 2- کافه‌ی پاریسی با کافه‌ی تهرانی کمی فرق می‌کند! من یکی دو تا کافه‌ی تهرانیِ مناسب برای نوشتن –خاصه پیش از ظهر- می‌شناسم، که موقعی که محلِ کارم مشکل داشته باشد، می‌توانم به آن‌ها پناه ببرم و البته برای این که حکم‌ش نرود، قطعا از آن‌ها نام نخواهم برد! تفاوتِ دیگری هم دارد ایران با فرانسه، آن‌هم یحتمل سرک کشیدنِ مشتریِ میزِ کناری است روی صفحه‌ی نمایشِ لپ‌تاپ! 3- قطعا تایپ کنید! با خودکار و مداد نوشتن، در نوشتنِ حرفه‌ای سنتی منسوخ است. گوستاو فلوبر صد سالِ پیش مادام بواری را با ماشینِ تحریر تایپ می‌کرده است... 4- با بيل و كلنگِ پلاستيكي كار نكنيد! من به جلساتِ ادبی، نشست‌های نقد، جوایزِ دولتی و غیرِدولتی، صفحه‌های ادبیِ مطبوعات، طرح‌های کمیسیونِ فرهنگیِ مجلس و کلِ وزارتِ ارشاد و... -دور از جانِ شما- همین‌جوری نگاه می‌کنم. 5- راننده‌ي تاكسي حقوق نگيرد! اگر راننده‌ی تاکسی بابتِ راننده‌گی، حقوق بگیرد و از مسافر کرایه نگیرد، دیگر دنبالِ مسافر سوار کردن نخواهد بود. توی تاکسیِ نوشتن، مخاطب باید سوار شود، مخاطبِ واقعی. این را به تفصیل در "نفحات نفت" توضیح داده‌ام. 6-حینِ نوشتن، نفس نکشید! گوش دادن، خود یک کار است، نوشتن هم کاری دیگر! به قولِ فضلا و علمای علمِ رایانه، من آن‌قدرها هم "مالتی تسکینگ" و چند وظیفه‌ای بلد نیستم کار کنم. اگر می‌شد توصیه می‌کردم که حتا اعمالِ غیرارادی مثلِ تنفس را هم حینِ نوشتن، تعطیل کنید. حالا که نمی‌شود بایستی اقرار کنم که من علاوه بر نفس کشیدن، حتما فنجانِ بزرگی از قهوه -و جدیدترها چایِ سبز- جلوِ دست‌م هست تا گاهی به صورتِ غیرارادی لبی تر کنم! 7- متاسفانه به من و شما وحی نمی‌شود! وحی و الهام و سایرِ تجربیاتِ معنوی، حینِ نگارش به کار نمی‌آیند. بنابراین به جای این که حین نوشتن، به این موضوعات بیاندیشید، سعی کنید در زنده‌گی‌تان آدمِ خوبی باشید؛ در نوشتن، خودتان را و تجاربِ معنوی‌تان را خواهید نمایاند! 8- دفترچه‌ی یادداشت و مداد، دیگر به کارِ نویسنده‌‌ی ام‌روزی نمی‌آید! چرا؟ چون به جای آن می‌توانید از ضبطِ صوت‌های کوچک و به‌تر از آن از پرونده‌ی اجراییِ ضبطِ صوتِ داخلِ تلفنِ هم‌راه‌تان استفاده کنید. این وسیله را همیشه بایستی هم‌راه داشته باشید. حسنِ ضبطِ صوت این است که می‌توانید در حینِ صخره‌نوردی هم از آن استفاده کنید، به خلافِ دفترچه‌ی یادداشت! قبلا به جای صخره‌نوردی، راننده‌گی را نوشته بودم که بیش‌تر مبتلابه است، اما از ترسِ راه‌نمایی و راننده‌گی جابه‌جاش کردم!! 9- شما هم مثلِ دست‌گاه‌های فتوکپی، زمانی برای گرم شدن لازم دارید! اتومبیل‌های قدیمی، دست‌گاه‌های زیراکسِ قدیمی و خیلی چیزهای قدیمیِ دیگر، زمانی لازم دارند برای وارم‌آپ و بعد می‌توانند راه بیافتند. من هم به عنوانِ نویسنده‌ای نه چندان قدیمی، چنینِ زمانی لازم دارم برای نوشتن. معمولا دو تا چهار ساعت، زمانِ گرم شدنِ من است. در این مدت، کمی به هر چیزی که بعدتر می‌تواند مرا از نوشتن دور کند، ور می‌روم. مثلا ای‌میل‌هام را چک می‌کنم. اخبارِ روز را دنبال می‌کنم. به تلفن‌های واجب رسیده‌گی می‌کنم. نامه‌ها را جواب می‌دهم. حتا کمی در جا می‌دوم... و بعد می‌بینم دیگر هیچ کاری ندارم به جز نوشتن! پس از آن حدودِ یک ساعت هم مطالبِ قبلی و روزهای پیش را می‌بینم و بعد نیم ساعت تا یک ساعت می‌نویسم... 10- حضرتِ استادی وجود ندارند! سرتان را گول نمالند که متن‌تان را پیش از چاپ باید به استاد بدهید و باید زانوی ادب به زمین بزنید و کتاب اگر تقریظ نداشته باشد، کتاب نیست و... حضرتِ استاد توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ها هستند، بخشِ کلاسیک‌ها!!


از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)

داوود غفارزادگان

[۴]

اسدالله امیری

اسدالله امیری، رایزن فرهنگی افغانستان در ایران، درباره نایاب شدن کتاب، «جانستان کابلستان» رضا امیرخانی می‌نویسد: «تقریبا اکثریت اهالی قلم و ادب با این کتاب آشنا شده‌اند و استقبالی که در جامعه فرهنگی ایران از این کتاب شد، در افغانستان نیز انجام گرفت و حتی در برهه‌ای این کتاب در افغانستان نایاب شد. این کتاب جایگاهی خاص در ادبیات مشترک این دو کشور دارد و رویکرد جدیدی در نگاه فرهنگی این دو کشور ایجاد کرده است و با گسترش دایره خوانندگانش این نگاه رو به توسعه نیز هست.»[۲]

فریدالدین حداد عادل=

قیدار فصل نوینی است در ادبیات داستانی با محور موضوع جوانمردان. پیش از این فتیان و مرام مسلک آنها موضوع آثار مکتوب قابل ملاحضه‌ای بود و اینک پس از چند دهه افول آثار داش‌ها و لوطی‌ها، قیدار یک گام جدید است. شاید همان‌طور که قیصر سرآغاز یک نوع فیلم‌سازی و موج‌ساز شد، قیدار هم چنین جایگاهی دارد.[۵]

نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش

قیدار

قیدار دربارهٔ مردی است که به‌شدت دوست دارد ادامه دهنده سلسله خود بادشد، می‌خواهد خودش باشد. شخصیت این رمان دوست دارد جهان خودش را خود بسازد و با ساحت شخصی خود بر جهان بیرونی‌اش تأثیر بگذارد. داستان شخصیت این رمان همچنین تلمیحی به زندگی قیدار نبی (ع) دارد. ایده نگارش این رمان مربوط به چهار سال قبل بود، اما نوشتن آن در سال گذشته به پایان رسید.[۶]

بیوتن

در رمان «بیوتن» روی مهاجرت زبانی کار کردم و زبان برایم مهم بود؛ زبان‌های عربی، فارسی و انگلیسی. می‌خواستم نشان بدهم کسی که مهاجرت زبان‌شناختی انجام می‌دهد و از یک زبان وارد زبان دیگر می‌شود، نمی‌تواند معقول فکر کند. چند راه داشتم؟ چقدر می‌توانستم ترتیب کلمه‌ها را در جمله تغییر دهم؟ در فیلم‌ها برای این کار از لهجه استفاده می‌کنند. اما نویسنده نمی‌تواند در کتاب لهجه به کار ببرد. یک‌دفعه یاد آن روستایی افتادم و فهمیدم برای این کار می‌تواند از صفت و موصوفی استفاده کنم که جایی غیر جای خودشان به کار رفته‌اند.[۳]

ارمیا

برای نوشتن داستان، همیشه باید به ذهنم بیاید، البته همراه درامی که درون آن وجود دارد. مثلا به «ارمیا»ی پایان جنگ و به «ارمیا»ی آمریکا فکر کردم و در آمریکا نوعی درام به‌وجود آمد الان برای «ارمیا» حرف جدیدی ندارم که بتوانم او را وارد چالش کنم و در دو فضا نشان بدهک. در هر دو رمان «ارمیا» و «بیوتن» این شخصیت در ارتباط با محیط دچار چالش می‌شود. هرچند شخصیت پیچیده‌تر باشد، برای نوشتن آن بیشتر فکر می‌کنم.[۳]


تفسیر خود از آثارش

درباره داستان و چند چیز دیگر

اولین چیزی که برای نوشتن یک شخصیت مهم است، لحن اوست. تا وقتی لحن او را پیدا کنم که چه‌طور حرف می‌زند، کاری نکرده‌ام. برای من شکل راه یافتن، طبقه اجتماعی، شغل و ... این‌قدر مهم نیست که لحن شخصیت مهم است. اگر لحن شخصیت را پیدا کنم، یعنی او را شناخته‌ام.[۳]

روزی که مردم به جای این‌که از من بپرسند کارت چیست و چه می‌کنی؟ از من پرسیدند کتاب بعدی تو چیست؟ آن روز می‌فهمیدم نویسنده‌آم. کتابی که سال ۷۴ نوشتم و تا سال ۸۰، ۲۰هزار نسخه‌اش هم فروش نرفت، الان سالی ۱۰هزار نسخه فروش دارد. این کتاب، همان کتاب است و من همان آدم. استمرار من در کار، موجب شد چنین اتفاقی بیفتد. حتی شهرت اسم هم مؤثر نیست. با نوشتن کتاب اول حتی اگر شاهکار باشد، نباید انتظار داشت مخاطب به نویسنده آن، «نویسنده» بگوید. نویسنده کسی که عمرش را در نویسندگی می‌گذراند. نویسندگی یک کار اثباتی نیست، بلکه یک کار ثبوتی است. باید آن‌قدر داستان بنویسد که مردم بگویند داستان‌نویس است.[۳]

زمانی یک زبان زنده می‌نامند که ادیب‌ها و عالم‌ها، آن زبان را زنده نگه دارند، نه این‌که فقط در فرهنگستان‌ها درباره آن حرف بزنند. زبان فارسی زمانی زنده می‌ماند که بتواند زایا باشد. یعنی وقتی کلمه‌ای وارد این زبان شد، بتواند آن را از آن خودش بکند.[۳]

موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران

صادق هدایت

شاید در عرصه داستان یا نگاه به موضوع بتوانیم درباره نوشته‌هایش صحبت کنیم، اما در عرصه زبان، هدایت، کار انجام نمی‌دهد.[۳]

ابوتراب خسروی

امروز ابوتراب خسروی روی زبان فارسی کار می‌کند. لحن داستان‌های او با جلال آل‌احمد و محمدعلی جمال‌ءژاده فرق دارد. منظورم این نیست چون ۳۰سال دیرتر از آنها می‌نویسد، پس زبان متفاوتی دارد. اتفاقا زبان او به زبان کهن نزدیک‌تر است و امکانات زبان کهن را بیشتر از جلال در نظر می گیرد. الان این امکانات زبان کم است. امکاناتش برای ما مشخص نیست، یا امکانات بالفعل آن زیاد نیست.[۳]

سیدمهدی شجاعی

سيد مهديِ شجاعي، سنتِ فتيانِ اين قوم را زنده نگاه مي‌دارد. رسمِ فتوت بر اين بود كه مرشد در گودِ مرام و معرفت، ميان‌بندي مي‌كرد و لام‌الف‌لا بر كمرِ لنگيِ نوپا مي‌بست. من از سيد مهدي شجاعي مي‌آموزم كه اگر روزي دري به تخته‌اي خورد و نفسِ صاحبِ اين قلم نيز خريداري پيدا كرد، پيش از خود به ديگران و پيش از ديگران به نوخاسته‌گان بپردازم. كه گفت اگر شراب خوري جرعه‌اي فشان بر خاك...

سیدمرتضی آوینی

همان‌كه مادرِ دوران چو او نزاده، تويي خدا اگر به كسي تابِ عشق داده، تويي خليفه روي زمين او اگر نهاده، تويي بهل كه ساده بگويم، امام‌زاده تويي به تكه تكه‌ي نعشت دخيل بايد بست دخيل بر كرمِ جبرئيل بايد بست وگرنه نعشِ تو را سوي آسمان كه برد؟ كه اين امانتِ تابوت از علي بخرد؟ امانتي خدا را امين او برده است علي نرفت، فرشته بدان زمين خورده است

علی معلم دامغانی

اگر جويي انصاف بود، در مي‌يافتيم كه انقلابِ معلم در شعر بسي اصيل‌تر و بشكوه‌تر است از آشوبِ شعر نو. آشوبِ شعرِ نو، جوابي است به ابتذالِ بازگشت. اما كارِ معلم انقلابي است استوار بر شانه‌ي قدما. انقلابي كه دقيقاً ماننده‌ي انقلابِ اسلامي، تفكيك مي‌كند ميانِ ماضي و مستقبل. و البته پر واضح است كه مجله‌ي شعر و سايتِ لوح و جلسه‌ي حوزه و مثلِ اين‌ها را حوصله‌ي دريايي نيست كه پخته شود در آتشِ شعر معلم و كيست آن لاييِ الاييِ يك لا جامه، كه كند گرم به هنگامِ دغا هنگامه... پس همان به كه به شعرِ فرانو بپردازيم و پست‌مدرنيسم در حافظ و ايماژ در صندلي و فلسفه‌ي زباني و... كه اگر اين‌ها اقتضاء شعر است، بدانيد معلم حكيم است و نه شاعر...

محمدرضا بایرامی

بايرامي نويسنده‌اي تجربي است و به مددِ تجربه‌ي شخصي در آثارش طرح مي‌زند. زنده‌گيِ بايرامي دو تجربه‌ي شخصيِ سترگ را در خود جا داده است. اولي تجربه‌ي كوتاهِ زنده‌گيِ روستايي در اوانِ كودكي و دومي نيز تجربه‌ي حضور چند ساله در جنگ در پايانِ نوجواني. دو تجربه‌ي نسبتاً كوتاه اما بسيار عميق. بي‌راه نيست اگر درون‌مايه‌ي آثارِ داستانيِ بايرامي را نيز چونان زنده‌گي‌اش به اين دو دسته تقسيم نماييم. با تذكرِ اين نكته كه در داستان به خلافِ زنده‌گي، بايرامي فرصتِ آميختنِ اين دو تجربه‌ را نيز دارد.

سیدعطاالله مهاجرانی و دیگر مهاجران از سیاست به فرهنگ

دكتر مهاجراني چه آن روز كه در گزندِ باد را در مخالفت با احمد شاملو مي‌نوشت و چه امروز كه در مخالفت با نظام مي‌نويسد، به لحاظِ ادبي مايه‌اي نداشته است. براي من باعثِ بسي تاسف است وقتي مي‌بينم وزيرِ ارشاد مملكتم كه تازه جزوِ معدود وزراي صاحب پي.اچ.دي بوده است، سنكوپ را مثلِ كم‌سوادان سنگ‌كوب مي‌نويسد يا مثلِ بچه‌هايي كه زبانِ دوم‌شان فارسي است، از ربطِ "براي" به جاي ربطِ مالكيت استفاده مي‌كند. (اين آينه شمع‌دان براي شقايق است.) رمانِ مهاجراني به لحاظِ تكنيكِ داستان‌نويسي چيزي بيش‌تر از مناظره‌ي دكتر و پير ندارد! چاره‌اي نداريم جز اين كه نويسنده را در زمينه‌ي ادبياتِ داستاني آدمي كم‌مطالعه بدانيم. ضمنِ آن كه ايده‌ي شهرِ شيشه‌اي نيز پيش‌تر چه در شهرهاي نامرئيِ ايتالو كالوينو و چه در ميراي كريستوفر فرانك كار شده است. لذا اگر بحثِ سرقتِ ادبي را منتفي بدانيم، مجبوريم اين قضيه را به كم‌مطالعه بودنِ وزيرِ سابق مربوط بدانيم. به هر رو من بسيار خوش‌حالم كه مهاجراني و پورنجاتي رمان مي‌نويسند، ده‌نمكي فيلم مي‌سازد و تاجيك (مشاورِ آقاي خاتمي) شعر مي‌گويد! دستِ كم مردم با سطحِ ادبياتِ چهره‌هاي سياسي‌شان آشنا مي‌شوند. و مي‌فهمند كه ادبيات كاري است جدي و عميق، به خلافِ سياستِ رايج!!!

عبدالله والی

امیرخانی پیامبر بشاگرد را دربارهٔ والی نوشته است. در جایی از متن می‌خوانیم: «همان بارِ اول كه حاجي را ديدم از ثبتِ خاطرات و تصاوير گفتم. جواب داد: “آويني چيزِ ديگري بود. نشستيم يك روز، چشم توي چشمِ هم. من مي‌گفتم و او گريه مي‌كرد. او مي‌گفت و من گريه مي‌كردم. راستي فيلمش خوب بود؟” مي‌گويم بي‌نظير بود حاجي. در دلم مي‌گويم مثلِ خودت. »

مصطفی مستور=

امیرخانی در نوشتهٔ «دفاع از کیان مستور» از او دفاع می‌کند و او را نویسندهٔ داستان‌هایی «عمیقا دینی» می‌دااند: «به هر رو مستور از معدود زحمت‌كشاني است كه بارِ ادبياتِ داستانيِ ديني را به دوش مي‌كشد و اين تلاشِ او قابل ستايش است. اين كه گفتم جزوِ اول كساني بودم كه بر كتابِ “روي ماه...“ مطلب نوشتم، نه از سرِ منت‌گزاري بود و مثلِ بعضي طعنه زدن كه “ديدي به چاپِ ده رسيده است!“ و دوختنِ كيسه و يتقارضون الثنا و يتراقبون الجزا... نه! همه مي‌دانيم كه كتابِ خوب فارغ از مدح و ذمِ ما و امثال ما راهِ خود را مي‌رود و به اندازه‌ي توانايي‌هايش نفوذ پيدا مي‌كند. اولين مطلب را نوشتم تا بدانيم “مادحِ خورشيد، مداحِ خود است!“ يعني همين‌قدر كه ديگران بدانند كور نيستيم براي ما در اين شهرِ كوران كفايت مي‌كند...»

جلال آل‌احمد=

ما كه مى گوييم يعنى نويسندگان بعد از انقلاب... داستايوفسكى در جايى گفته بود ما همه از زير شنل گوگول به در آمديم. همين را محمود دولت آبادى در شكلى ديگر گفته بود كه ما همه در تاريكخانه هدايت ظاهر شديم. و بگذار من اين گونه بگويم كه ما همه فرزندان زن زيادى جلاليم! جلالى كه به ما آموخت روش روشنفكر ايرانى بودن را...

اکبر خلیلی

اکر خلیلی در عرصه ادبیات انقلاب اسلامی با تک کتاب ترکه‌های درخت آلبالو صاحب کسوت است. اصلا کاری ندارم بعد در زندگی چه کرد، چگونه آزادانه و حر زیست، اینها را را اصلا می‌گذاریم کنار. به همین دلیل تک کار، صاحب کسوت است.[۷]

قاسم‌علی فراست

نویسندهٔ دیگری هم هست که شاید با آقای خلیلی فرق کند، اما به‌نظرم در ادبیات جنگ صاحب کسوت است؛ قاسم‌علی فراست. «نخل‌های بی‌سر» و «ترکه‌هاب درخت آلبالو»، دو کتاب و اولین کسوتی هستند که ادبیات جنگ و انقلاب ما پوشیده.[۷]

هرمان هسه

داستان‌های موفقی داریم که شخصیت‌پردازی خوبی دارند، اما ماجرای آن قوی نیست. بعضی داستان‌های هرمان هسه این ویژگی را دارند و وارد فضاهای متافیزیکی می‌شوند که هسه به آنها علاقه‌مند است. ماجرای آن پیچیده نیست ولی شخصیت‌پردازی و فضاسازی آن قوی است.[۳]


همراهی‌های سیاسی

مخالفت‌های سیاسی

نامه‌های سرگشاده

نام‌های دسته‌جمعی

بیانیه‌ها

جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش

جمله‌ای از ایشان

نحوهٔ پوشش

تکیه‌کلام‌ها

خلقیات

منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)

گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)

برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است

ناشرانی که با او کار کرده‌اند

بنیان‌گذاری

تأثیرپذیری‌ها

استادان و شاگردان

علت شهرت

فیلم ساخته شده براساس

حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود

اتفاقات بعد از انتشار آثار

نام جاهایی که به اسم این فرد است

کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند

مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند

ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره

برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد

آثار و منبع‌شناسی

سبک و لحن و ویژگی آثار

کارنامه و فهرست آثار

جوایز و افتخارات

منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)

بررسی چند اثر

ناشرانی که با او کار کرده‌اند

تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها

نوا، نما، نگاه

خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)

پانویس

  1. «امیرخانی از زبان خودش». وب‌سایت رسمی رضا امیرخانی. بازبینی‌شده در ۷ بهمن ۱۳۹۷. 
  2. ۲٫۰ ۲٫۱ ۲٫۲ امیرخانی، رضا. وارد خانه خودم شدم. اردیبهشت۱۳۹۱. 
  3. ۳٫۰۰ ۳٫۰۱ ۳٫۰۲ ۳٫۰۳ ۳٫۰۴ ۳٫۰۵ ۳٫۰۶ ۳٫۰۷ ۳٫۰۸ ۳٫۰۹ ۳٫۱۰ ۳٫۱۱ امیرخانی، رضا. وضعیت خطرناک نویسندگی. اردیبهشت۱۳۹۲. 
  4. ‏ «ترس ادبیات ما از تفاوت‌ها». 
  5. عادل، فریدالدین. قلندر زنده است. شهریور۱۳۹۱. 
  6. امیرخانی، رضا. قیدار به آخر خط رسید. خرداد۱۳۹۲. 
  7. ۷٫۰ ۷٫۱ امیرخانی، رضا. «با صاحبان کسوت چه کرده‌ایم». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. ششم (آبان۱۳۹۱): ۳۹. 


منابع

  • امیرخانی، رضا. «وارد خانه خودم شدم». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. اول (اردیبهشت۱۳۹۱): ۲۵. 
  • عادل، فریدالدین. «قلندر زنده است». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. چهارم (شهریور۱۳۹۱): ۳۵. 
  • امیرخانی، رضا. «با صاحبان کسوت چه کرده‌ایم». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. ششم (آبان۱۳۹۱): ۳۹. 
  • امیرخانی، رضا. «قیدار به آخر خط رسید». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. دوم (خرداد۱۳۹۲): ۱۷. 
  • امیرخانی، رضا. «وضعیت خطرناک نویسندگی». ماهنامه ادبیات و داستان، ش. ششم (اردیبهشت۱۳۹۲): ۳۹-۳۴. 
  • ‏ «ترس ادبیات ما از تفاوت‌ها». ermia.ir، ۴ تیر ۱۳۹۱. بازبینی‌شده در ۲۰ آبان ۱۳۹۸. 

پیوند به بیرون