محمود دولت‌آبادی

از ویکی‌ادبیات
پرش به ناوبری پرش به جستجو
محمود دولت‌آبادی

من هنر را از کار کردن یاد گرفتم نه از تئوری‌های ادبی.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
زمینهٔ کاری رمان و داستان کوتاه
زادروز ۱۵مرداد۱۳۱۹ خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
دولت‌آباد (سبزوار)
پدر و مادر عبدالرسول و فاطمه خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه
محل زندگی تهران
پیشه نویسنده و نمایشنامه و فیلم‌نامه‌نویس
سال‌های نویسندگی ۱۳۳۹ تاکنون
سبک نوشتاری واقع‌نگاری
کتاب‌ها ‌‌کلیدر، جای خالی سلوچ، روزگار سپری شده مردم سالخورده، زوال کلنل و...خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
نمایشنامه‌ها تنگنا، ققنوس و...خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
فیلم‌نامه‌ها سربداران و هیولا و اتوبوسخطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد
همسر(ها) مهرآذر ماهر (۱۳۴۹)[۱]
فرزندان سیاوش و فرهاد و سارا [۲]
عبدالرسول و فاطمه، پدر و مادر محمود دولت‌آبادی
محمود دولت‌آبادی در سال‌های تجربه تئاتر و بازیگری
محمود دولت‌آبادی در اتاق کارِ خود(۱۳۶۱)
اناری که محمود از احمد گرفت

محمود دولت‌آبادی نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس، خالق رمان بلند ده‌جلدی کلیدر و برندهٔ جوایز ادبی ایران و جهان است.

* * * * *

در ابتدا سکوت و عدم اظهار نظر سنگینی بر دولت‌آبادی و آثارش حاکم بود که او از این موضوع در کتاب نون نوشتن گلایه می‌کند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در نهایت این سکوت توسط احمد شاملو شکسته می‌شود وقتی می‌گوید:«کلیدر قله‌ای است که از مه بیرون است.»خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه بزرگ علوی در مورد رمان کلیدر گفته است:«این کتاب تاریخ سه هزار ساله‌ی ایران را در خودش دارد.»خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه خانم سیمین دانشور در مورد دولت‌آبادی گفته است:«دولت‌آبادی مثل هیچ‌کس نیست.»[۳]

دولت‌آبادی در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شد. ثمره‌ی ازدواج دوم و سوم پدر وی شش فرزند پسر و یک فرزند دختر بود.[۴] او دوره‌ی ابتدایی را در روستای خود در دبستان مسعود سعد سلمان گذراند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در نوجوانی در مشهد، یک بار صحنه‌ی تئاتر در تئاتر اصغر قفقازی را می بیند و شیفته‌ی صحنه‌ی نمایش می‌شود و این شیفتگی او را به تهران می‌کشاند تا در هنرکده‌ی آناهیتا تحصیل کند.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در کنار تحصیل در هنرکده و کار کردن، نویسندگی را نیز آغاز می کند و داستان "ته شب" می‌نویسد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در پایان تحصیلات در هنرکده‌ی آناهیتا، در دو رشته شاگرد اول شد: نویسندگی و بازیگری.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه دولت‌آبادی در سال ۴۷ در اولین جلسه‌ی کانون نویسندگان شرکت می‌کند و اساسنامه‌ی کانون را امضا می‌کند.[۵] از دوره‌ی ورود به هنرکده‌ی آناهیتا تا سال ۵۳ در چندین نمایش ایفای نقش می‌کند و چندین اثر را هم می‌نویسد. تا آن زمان یک جلد از کتاب کلیدر را هم می‌نویسد. دولت‌آبادی در این دوره بازی در سینما را نیز تجربه کرد و در فیلم "گاو" ساخته‌ی داریوش مهرجویی بازی کرد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه در سال ۵۳ وقتی تصمیم گرفت برای آخرین بار بر روی صحنه‌ی نمایش حاضر شود، درست یک شب قبل از اجرا، توسط نیروهای ساواک دستگیر شد و دو سال حبس کشید و هیچ‌گاه تفهیم اتهام نشد که علت بازداشت او چه‌ بوده‌است.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه دولت‌آبادی در سال ۱۳۴۹ با مهرآذر ماهر ازدواج کردخطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد که حاصل این ازدواج سه فرزند به نام‌های سیاوش و فرهاد و سارا بود. بعد از انقلاب، دولت‌آبادی مدتی دبیر سندیکای تئاتر بود. وی چندین اثر نوشت که بعضی از آثار او مثل زوال کلنل تا کنون مجوز انتشار نگرفته‌است.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

دولت‌آبادی آثار متعددی دارد. برای تعیین دوره‌های آثار او می‌توان گفت تا قبل از کتاب جای خالی سلوچ یک دوره است. در دوره‌ی دوم آثار، رمان کلیدر قرار می‌گیرد دوره‌ی سوم آثار او از زوال کلنل آغاز می‌شود و تا آن مادیان سرخ یال و سلوک ادامه می‌یابد.خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه تاکنون آثار او به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، سوئدی، چینی و عربی ترجمه شده است.خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد [۶]

رمان کلیدر در یک دوره نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات شد.در آن زمان دولت‌آبادی به دعوت دانشگاه میشیگان در آمریکا به‌سر می‌برد. آن‌ها به دولت‌آبادی پیشنهاد یک بورس ۹ ماهه را دادند و گفتند در صورتی که بماند و کلیدر به انگلیسی ترجمه شود، قطعا این رمان نوبل ادبیات را دریافت خواهد کرد ولی دولت‌آبادی این پیشنهاد را نپذیرفت.[۷] رمان زوال کلنل در سال ۱۳۹۰ نامزد دریافت جایزه‌ی بوکر شد.[۸] . همچنین این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی «یان میخالسکی» در سوییس شده است. [۹]


داستانک

داستانک‌های انتشار

ماجرای ساخت سوییت کلیدر

داود موسایی، بنیان‌گذار فرهنگ معاصر، تصمیم گرفت که چاپ بیستم کلیدر را با ویژگیِ خاصی منشتر کند تا با چاپ‌های قبلی متفاوت باشد. می‌خواست از کتاب و نویسنده، هم‌زمان قدرشناسی کند. ضمن‌اینکه روی این اثر، موسیقی هم بگذارد که وقتی کتاب چاپ شد یک یا دو سی‌دی با صدای نویسنده و موسیقی‌ِ زیر متن عرضه کند. محمدرضا درویشی را صدا زد تا موسیقی این داستان را بنویسد. ضبط این کار در کشور اوکراین بود و حاصل کار زیاد به مذاق دولت‌آبادی خوش نیامد. می‌گفت این موسیقی ایرادهایی اساسی دارد که یکی از آن‌ها نبود ساز ایرانی است. بعد از مدتی، بااینکه هنوز تکلیف این اثر مشخص نشده بود درویشی کارش را در کنسرت اجرا کرد. دولت‌آبادی و موسایی به‌رغم‌اینکه کار درویشی را دور از اخلاق حرفه‌ای می‌دانستند؛ ولی چون اعتقاد داشتند نباید جلوی اجرای اثر هنری را گرفت، مخالفتی با درویشی نکردند. بلیت کنسرت برای دولت‌آبادی و موسایی فرستاده شد؛ ولی هر دو تصمیم گرفتند، شرکت نکنند تا به‌نوعی اعتراض خاموش خود را به کار درویشی اعلام کنند و این حرکت، اثر خود را گذاشت: غیبت نویسنده و ناشر کتاب، سؤالی شد که ذهن همگان را درگیر کرد.[۱۰]

کلیدر، نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات

در آن موقع دولت‌آبادی به دعوت دانشگاه میشیگان به آمریکا رفته بود.در آن‌جا پیشنهاد یک بورس ۹ ماهه با حقوق و مزایای بسیار بالا به او شد و گفته شد که اگر بپذیرد و بماند، کلیدر به انگلیسی ترجمه خواهد شد و چون نسخه‌ی فارسی آن نامزد دریافت جایزه شده، ترجمه‌ی انگلیسی بخت دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات را افزایش خواهد داد. اما او نمی‌توانست اقامت در آمریکا را بپذیرد. باید بازمی‌گشت به زندگی‌اش. به نوشتن ادامه‌ی روزگار سپری شده‌ی مردم سالخورده. آن کتاب فقط در ایران می‌شد نوشته شود. پس نمی‌توانست خودش را برای اقامت قانع کند. خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد

ماجرای دریافت مجوز رمان کلیدر

سال ۶۲ که رمان تمام شد، دولت‌آبادی آن را تحویل وزارت ارشاد داد. مدتی گذشت برای دریافت مجوز. دولت‌آبادی زنگ زد به آقای فرید‌زاده، مشاور فرهنگی دکتر خاتمی، وزیر ارشاد. دولت‌آبادی گفت:« مجوز این کتاب را بدهید، ما را اذیت نکنید.» فرید‌زاده گفت بیا اینجا حرف بزنیم و او رفت. فرید‌زاده گفت:«من دلم نمی‌آید جلد دهم تمام شود و ماجرا پایان پیدا کند. این جلد پایانی مانند دُرد شراب است، من هرشب یک قسمتی از آن را می‌خوانم.» دولت‌آبادی گفت:«تو را خدا اجازه‌ی کتاب را را بدهید. بعدا شما هم مانند دیگران این کتاب را بخوانید و این‌جا معطلش نکنید.» گویا از بالادست‌ها هم نظر داده بودند این کتاب باید منتشر شود. ظاهرا خود شخص دکتر محمد خاتمی که خود شخصیت باسواد و فرهیخته‌ای است در انتشار کتاب موثر بود و همچنین بهاالدین خرمشاهی، کامران فانی و احمد مسجد‌جامعی کمک کردند تا کتاب مجوز بگیرد. [۱۱]

داستانک عشق

داستانک استاد

سیلی معلم

در دوران ابتدایی مدیر و معلم مدرسه‌ی روستای دولت‌آباد، ابوالقاسم زمانی بود که دولت‌آبادی به شدت به او علاقه داشت و زمانی هم دولت‌آبادی را به عنوان یک شاگرد کنجکاو دوست داشت. یکبار زمانی همه‌ی بچه‌ها را تنبیه می کند حتی دولت‌آبادی. او از این کار ناراحت شده و نزد پدرش رفته و از این موضوع گلایه می‌کند. پدر دولت‌آبادی در جواب می‌گوید:«سیلی معلم به کسی ننگ ندارد/سیبی که سهلیش نزند رنگ ندارد.» خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

داستانک شاگرد

داستانک مردم

صدای پرنده‌ها

عید سال ۵۴ در زندان کمیته مشترک، ناهار که آوردند،بچه‌ها نتوانستند بخورند.همه تعجب می‌کردند که چرا اشتها ندارند؟ دولت‌آبادی گفت:«برای اینکه ما به صدای پرنده‌ها شرطی شده‌ایم و حالا که عید است و بازجوها رفته‌اند مرخصی و سروصدایی نیست و سکوت مرگ برقرار شده،نمی‌توانیم غذا بخوریم!» دولت‌آبادی اسم نعره‌های زیر بازجویی را گذاشته بود‍‍ "صدای پرنده‌ها".[۱۲]


کمک به مردم زلزله‌زده روبار

سال ۶۹ که زلزله‌ی رودبار رخ داد، محمود دولت‌آبادی همه را به خانه‌ی منصور کوشان دعوت کرد و گفت که بیایید کمکی بکنیم.بحث شد که چگونه؟ محمد‌علی سپانلو گفت:«ما می‌توانیم هرکدام جداگانه پول بدهیم، ولی اگر به نام نویسندگان باشد، باید به سنت های کانون نویسندگان برگردیم.ما سابقه‌ای داریم که می‌توانیم روی آن بایستیم.» همان شب شروع کردند به پول جمع کردن.مثلا آقای علی‌محمد افغانی‌ پولدار است و مبلغ خوبی داد. دولت‌آبادی بابت ترجمه کتابش ارز داد. ‌هوشنگ گلشیری هم همینطور. به خارج هم اعلام شد و ازآن‌جا هم پول‌ها به حساب اعضای کانون ریخته شد. در نهایت پول‌ها جمع شد و طی چکی به وزارت آموزش و پرورش داده شد. نویسندگان گفتند که ما می‌خواهیم با این پول یک مدرسه ساخته شود. آن مدرسه هم زیر نظر دولت‌‌آبادی ساخته شد که روز اول پیشنهاد این کار را داده‌بود.[۱۳]

دولت‌آبادی جعلی

سال ۵۵-۵۶ که دولت‌آبادی تازه از زندان آزاد شده بود، به داروخانه‌ای در شرق تهران رفت تا برای برادر زاده‌هایش که یتیم بودند و پدرشان قبلا فوت کرده بود دارو بگیرد. وقتی نسخه رفت پیش مسئول داروخانه، دولت‌آبادی را صدا زد و گفت:«شما از خانواده‌ی دولت‌آبادی هستید؟» دولت‌آبادی گفت:«بله.» گفت:«محمود دولت‌آبادی را می‌شناسی؟» پاسخ داد:«بفهمی نفهمی.» مسئول گفت:«خیلی آقاست.» تا گفت خیلی آقاست دولت‌آبادی فورا متوجه شد زمانی که زندان بوده آقایی رفته به یک خانواده گفته من دولت‌آبادی هستم. دولت‌آبادی به مسئول گفت:«چطور؟» پاسخ داد:«با خانواده‌ی ما رفت و آمد دارد و خواهرهای من عاشقش هستند و ۱۵ روز باهم سفر بودیم و خیلی هم خوش گذشت.» دولت‌آبادی حیفش آمد این هوشمندی آن جوان را فورا افشا کند و توی ذوقش بخورد. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود

داستانک‌های دشمنی

داستانک‌های دوستی

پینگ پنگ با آقای هاشمی رفسنجانی

دولت‌آبادی با هاشمی رفسنجانی نسبتا نزدیکی سنی داشت و همان‌قدر که دولت‌آبادی در محدوده فکری و کاری‌اش باز بود،هاشمی هم در آن سو باز بود.یکی دیگر از وجوه نزدیک شدنان به هم،میز پینگ پنگی بود که به حیاط بند آورده بودند.در آستانه‌ی آمدن نمایندگان حقوق بشر، به زندان‌ها لباس نو دادند و کلا فضای زندان را بهتر کردند.هاشمی رفسنجانی پینگ پنگ را دوست داشت و بلد نبود،دولت آبادی هم بلد نبود اما هردو دوست داشتند یاد بگیرند در نتیجه هر دو همبازی پینگ پنگی مناسبی بودن و از این جهت یک جور مؤانستی با هم داشتند.[۱۴]

فروش کتاب‌های روانی‌پور

در سفر به آلمان همراه با چند تن از نویسندگان، منیرو روانی‌پور ششصد جلد از کتاب‌هایش را آورده‌بود برای فروش و چون بچه کوچک هم داشت، دولت‌آبادی و محمد‌علی سپانلو از سر دلسوزی وسایل روانی‌پور را برایش جابجا می‌کردند. کتاب‌های روانی‌پور را کسی نمی‌خرید اما سپانلو و دولت‌آبادی بیست تا کتاب از هر‌کدام از کتاب‌هایشان برده‌بودند که فروش رفت و کم هم آمد. در آلمان با این‌ها تماس گرفتند و دعوتشان کردند به شهری که انتشارات دهخدا آنجاست. دولت‌آبادی به یارو گفت:«به این شرط می‌آییم که شما همه‌ی کتاب‌های این خانم را بخرید.» آن‌ها هم قبول کردند و به هرحال دولت‌آبادی و سپانلو از سر کتاب‌ها خلاص شدند.[۱۵]

خط‌ رو‌ خط شدن دولت‌آبادی و ساعدی

دولت‌آبادی اواخر سال ۵۶ یا ۵۷ همراه دایی‌‌اش رفت شهرستان خودشان سبزوار و از آن‌جا تلفن می‌زد به منزلش، که در خیابان شیخ هادی تهران بود تا با همسرش صحبت کند چون شب‌های آشفتگی و انقلاب بود. ناگهان دید غلامحسین ساعدی روی خط است. دولت‌آبادی گفت:«اِ... من تهران را گرفتم، من خانه‌ام را گرفتم، تو چرا برداشتی گوشی را؟» ساعدی گفت:«من گوشی را برنداشتم، من هم شماره گرفتم با تهران صحبت کنم.» دولت‌آبادی گفت:«کجا هستی؟» پاسخ داد:«تبریزم.تو کجایی؟» گفت:«سبزوارم.» ولی تلفن به هر حال یک جوری به هم وصل شده بود و آن‌ها یک دقیقه با هم سلام و علیک و احوالپرسی کردند. بعد دولت‌آبادی گفت:«خیلی خوب، پس تو می‌خواهی به پدرت‌ این‌ها زنگ بزنی و من می‌خواهم با خانمم و بچه‌ها صحبت کنم.» و خداحافظی کردند. [۱۶]

دوزخی هستم

در سال ۱۳۷۰ که دولت‌آبادی از سفر آمریکا برمی‌گشت، پیش از رجعت به تهران طبق دعوتی که داشت به استکهلم سوئد رفت. دبیر کانون نویسندگان سوئد پیشنهاد اقامت دائم در سوئد کرد که بماند. خانواده‌اش هم بیایند و مقیم آن‌جا شوند. دولت‌آبادی گفت:«نمی‌توانم. باید برگردم.» دبیر کانون گفت:« آن‌جا جنگ است. جنگ دوزخ است. بهتر است نروید.» دولت‌آبادی پاسخ داد:« جنگ واقعا دوزخ است.» و به شوخی ادامه داد:«ولی من چه کنم که علی‌الصول دوزخی هستم!» خطای یادکرد: برچسب بازکنندهٔ <ref> بدشکل است یا نام بدی دارد

داستانک‌های قهر

داستانک‌های آشتی‌ها

رفتن به دفتر حزب توده

دولت‌آبادی سال ۵۵ بعد از آزاد شدن از زندان به کانون نویسندگان رفت و چون فضای کانون پر تشنج بود، آمد بیرون. بعد از مدتی شنید گروهی از نویسندگان را کنار گذاشته بودند. محمود اعتماد‌زاده معروف به به‌آذین، سیاوش کسرایی، احسان طبری، فریدون تنکابنی و چندتن دیگر. همه را به بهانه‌ی عضویت در حزب توده. دولت‌آبادی در دیداری با احمد شاملو داوطلب میانجی‌گری شد. شاملو استقبال کرد. گفت:«اگر آن‌ها نگاه حزبی را فاکتور بگیرند و فقط به عنوان نویسنده بیایند استقبال می‌کنیم.» دولت‌آبادی برای اولین و آخرین بار به دفتر حزب توده رفت. با احسان طبری دیدار کرد و پیام شاملو را رساند. طبری گفت:« نمی‌شود، چون دست شستن از گرایش حزب امکان پذیر نیست. پس بهتر است موضوع بازگشت به کانون را منتفی بدانیم.» پیش از خارج شدن از ساختمان حزب توده، نورالدین کیانوری آمد توی راهرو به سلام و علیک با دولت‌آبادی. او به چشم های دولت‌آبادی نگاه نکرد. فقط به یقه‌ی او چشم دوخته بود و با او حرف می‌زد. همان موقع برای دولت‌آبادی سوال ایجاد شد که چرا چشم‌هایش را از من می دزدد؟ [۱۷]

داستانک نگرفتن جوایز

داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است

داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا

داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن

کنفرانس برلین

سال ۸۰ کنفرانس برلین بود و از اهل قلم و روزنامه‌نویس‌ها دعوت شده‌بود برای شرکت در مراسم. روز دوم برنامه ادبیات بود.ظاهرا مخالفان تجهیز بزرگی برای این برنامه کرده‌بودند و حدود ۲۵۰ نفر از سوئد با هواپیما به برلین آمده‌بودند. گردانندگان مخالفان هم چیزی به اسم حزب کمونیست کارگران و دهقانان ایران بود. یک ساعت بعد از شروع برنامه، مخالفان به طور هماهنگ شروع به جنجال و به‌هم ریختن برنامه کردند. محمود دولت‌آبادی رفت بالا که مثلا ریشی گرو بگذارد، رفت آن‌جا و گفت:«بله شما پدر کشته هستید.» ولی گفتند خجالت بکش دولت‌آبادی. هوار می‌کشیدند و نمی‌گذاشتند او هم حرف بزند. هرچه او صدایش را بلند کرد. نگذاشتند حرف بزند. در نهایت مجلس به‌هم خورد و دولت‌آبادی و سپانلو به هتل برگشتند.[۱۸]

انجمن گوته

بعد از اتمام کنفرانس برلین در سال ۸۰، نویسندگان از بقیه جدا شدند و به انجمن گوته در مونیخ رفتند. در نوبت شعر‌خوانی محمد‌علی سپانلو یکی از ته سالن فریاد زد که سپانلو درود بر تو ولی تا نگویی مرگ بر رژیم نمی‌گذاریم شعر بخوانی. سپانلو گفت:«اگر من بگویم حاضری فردا باهم به ایران برویم؟!» بعد اتفاقا دولت‌آبادی حرف جالبی زد. او از پشت بلند‌گو گفت:«شما حق ندارید برای ما تصمیم بگیرید. ما هم حق نداریم برای شما تعیین تکلیف کنیم. ما می‌خواهیم این‌جوری زندگی کنیم. زنده‌باد ملت ایران. من برای شما حرف نمی‌زنم.» و صحنه را ترک کرد.[۱۹]

خوشحال شدن از اخراج

دولت‌آبادی در بخش تجاری روزنامه «کیهان» کار می‌کرد. از بس خسته شده بود به جای اینکه بنویسد «تجار» نوشت «تجارین». گفتند شما باید بروید بیرون. چقدر خوشحال بود آن لحظه‌ای که آمد بیرون. احساس کرد از گچ آمده بیرون. بنابراین از آن‌جایی هم که ناموفق بود هم یاد گرفت. خطای یادکرد: برچسب <ref> نامعتبر؛ نام‌های نامعتبر، مثلاً بیش از اندازه

نمایش عباس‌آقا کارگر ایران ناسیونال

دولت‌آبادی می گوید من از خیابان‌ها جمع کردم آن تئاتر را. آن موقع او دبیر سندیکای تئاتر بود، رفت سعید سلطانپور را پیدا کرد و به او گفت داری همه چیز تئاتر و سندیکا را از هم می‌پاشی. تو را خدا اجرا نکن. آدم کشته می‌شود و نکرد دیگر. به عنوان دبیر سندیکای تئاتر و این‌که همکار بودند، دولت‌آبادی کار خودش را می‌کرد و سلطانپور هم کار خودش را. به سلطانپور می‌گفت:«این کارگرهایی که ته شهر زندگی می‌کنند محترم‌اند، این‌ها را برای چه به تئاتر می‌آوری روی صحنه؟ من با این‌ها روی صحنه نمی‌روم.» آدم‌هایی را آورده بود که بیایند روی صحنه به عنوان سیاهی‌لشکر. دولت‌آبادی گفت:«آقا من و دیگران هم مثلا آرتیست هستیم! شما چرا ما را در کنار این‌ها می‌آوری؟» [۲۰]


داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن

فوت سعیدی‌سیرجانی

آذر ماه سال ۷۳ که ‌علی اکبر سعیدی‌سیرجانی‌ در بازداشت فوت کرد و اکبر گنجی نوشت او را با شیاف پتاسیم کشتند، همان روز وزارت اطلاعات چهار نفر از کانون نویسندگان را احضار کرده‌بود. دولت‌آبادی، هوشنگ گلشیری، رضا براهنی و محمد مختاری. بعد از احضار، این چهار نفر به جلسه کانون نویسندگان رفتند و گزارش دادند که چه شده. گفتند خیلی با ما مهربانی کردند. قرمه‌سبزی هم به ما دادند، بعد طرف به ما گفت:«ما به مبارزه شما کاری نداریم، شما کار خودتان را بکنید، ولی راجع‌ به سعیدی‌سیرجانی بدانید که او به مرگ طبیعی مرده. اگر می‌خواهید گوشه کنایه بزنید که او کشته شده، پدرتان را در می‌آوریم.» دولت‌آبادی گفت:«طرف به ما گفت که شما و ما از یک کشور هستیم، خیلی از دوستان شما با ما همکاری می‌کنند.» براهنی درآمده‌بود که این تولید شبهه می‌کند. لطفا اسم ببرید. طرف گفته بود یکی‌اش خود شما. براهنی گفته بود من اگر این‌کار را بکنم یک میلیون می‌گیرم.گفته بود خب ما می‌دهیم.[۲۱]

داستانک‌های دارایی

داستانک‌های زندگی شخصی

نابلدی در انشاء

در دوره‌ی دبستان دولت‌آبادی نه تنها شاگرد اول نبود، بلکه اصلا نمی‌دانست انشاء چیست. در دیکته همیشه شانزده یا شانزده و نیم می‌گرفت، دیکته‌ی آن‌ها را از کلیله و دمنه می‌گفتند. یک‌ بار هم دولت‌آبادی تشویق شد، نه به خاطر نمره‌های خوب و درس خوب، علتش این بود که از مدیر دبستان، زنده‌یاد ابوالقاسم زمانی، سوال کرد که خیلی هم ساده بود.اسم یک دِه را در آن‌جا "شِشتَمد" تلفظ می‌کردند که در زنگ تفریح از آقای مدیر پرسید:«آقا معنی این اسم چی می‌شود؟می‌شود شش تا نمد یا شش تا مرد؟» هیچ‌‌کس نمی‌دانست، مدیر مدرسه هم نمی‌دانست. او دولت‌آبادی را سر دست بلند کرد و گفت که مثل این

  1. «سال‌شمار محمود دولت‌آبادی». وبگاه مجلات تخصصی نور، مرداد ۱۳۸۹. بازبینی‌شده در ۱۹ بهمن ۱۳۹۷. 
  2. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۷۴.
  3. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۷۵.
  4. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۹۴.
  5. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۵۴.
  6. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۶۵.
  7. دولت‌آبادی، این گفت‌ و سخن‌ها، ۲۰۳.
  8. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۶۱-۲۶۴.
  9. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۵۰.
  10. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۹۸-۱۱۱.
  11. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۸۲و۲۸۳.
  12. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۶.
  13. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۳۳۳-۳۳۵.
  14. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۳۲و۳۳.
  15. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۴۰و۴۴۴.
  16. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۹۲.
  17. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۲۰۱.
  18. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۳۹-۴۴۲.
  19. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۴۴۳و۴۴۴.
  20. دولت‌آبادی، این گفت و سخن‌ها، ۱۵۰.
  21. فرجی،امیری‌نژاد، محمد‌علی سپانلو‌، ۳۵۹.