پایی که جا ماند
پایی که جا ماند | |
---|---|
![]() | |
نویسنده | سید ناصر حسینیپور |
ناشر | سوره مهر |
محل نشر | تهران |
تاریخ نشر | ۱۳۹۱ |
تعداد چاپ | چاپ ۷۷ در ۱۴۰۳ |
شابک | ۹۷۸۶۰۰۱۷۵۲۲۴۷ |
تعداد صفحات | ۷۶۸ |
موضوع | خاطرات دفاع مقدس، اسارت |
زبان | فارسی |
قطع | رقعی |
نوع جلد | گالینگور |
«پایی که جا ماند» رمانی نوشته سید ناصر حسینیپور است و روایتی از زندانهای مخفی عراق از زبان ایشان است. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر برای اولینبار در سال ۱۳۹۱ روانه بازار شد و بعد از شش ماه به چاپ بیست و یکم رسید. این اثر از شاخصترین کتب دفاع مقدس است که توانسته عنوان کتاب سال دفاع مقدس در سال ۱۳۹۱ و کتاب سال دوازدهمین جایزه ادبی شهید غنیپور در بخش دفاع مقدس را از آن خود کند. حضرت آیتالله العظمی خامنهای بر این کتاب تقریظی را مرقوم فرمودند.

رمان «پایی که جا ماند» شامل ۱۹۸ خاطره از سید ناصر حسینیپور است که برگرفته از یادداشتهای روزانهی او در اردوگاهها و زندانهای مخفی عراق میباشد. حسینیپور این کتاب را که شرح روزهای سخت اسارت خود در دست صدامیان و بعثیان عراقی است، از روی ۲۳ برگه نوشته است. نویسنده این کتاب در حالی که به عنوان راهنمای گردان ۱۸ شهدا، برای پشتیبانی از رزمندگان گردان قاسم بن الحسن (ع) راهی جزیره مجنون شده بود، از ناحیه پا زخمی و سپس اسیر شد. وی سپس در دوران اسارت، خاطرات روزانهاش را در تکههای کاغذ روزنامه و پاکت سیگار مدون کرده و همزمان با آزادی، آنها را در عصای خود جاسازی کرده و با خود به ایران آورد. نویسنده، کتاب را به یک گروهبان عراقی به نام ولید فرحان (سرنگهبان اردوگاه ۱۶ تکریت که در زمان اسارت او را مورد شکنجه و آزار شدیدی قرار داده بود)، تقدیم کرده است. کتاب دارای ۱۵ فصل است و پایان کتاب به اسناد و عکسها و فهرست اعلام اختصاص دارد. این اثر تا کنون به زبانهای مختلفی از جمله عربی، ترکی و فرانسوی ترجمه شده است.
خلاصه اثر
ماجرای کتاب از جایی آغاز میشود که حسینیپور در نوجوانی و زمانی که تنها ۱۴ سال سن داشت، احساس تکلیف میکند و به طرز غیر قانونی عازم جبهههای جنگ حق علیه باطل میشود. او به عنوان دیدهبان جزیرهی مجنون و نیروی گشتی و شناسایی واحد اطلاعات و عملیات تیپ ۴۸ فتح از استان کهگلویه و بویراحمد در جبهه مستقر میشود.[۱] هنگامی که عراقیها او را در جزیره مجنون در آخرین روزهای جنگ اسیر میکنند، تنها شانزده سال دارد. هنگام دستگیری یکی از پاهای او تقریبا قطع میشود و به رگ و پوست بند است.
او در دوران از اسارت، تصمیم میگیرد که دوباره به دیده بانی و نظارت برگردد اما این بار بدون دوربین یا دکل و یادداشتها و خاطراتش را بهطور پنهانی به صورت کدها و رمزهایی روی کاغذهای سیمانی، زرورق سیگار، حاشیه روزنامههای عراقی مینویسد. سپس این یادداشتها و اسامی ۷۸۰ اسیر ایرانی کمپی در عصایش جاسازی کرد و در روز آزادی (۲۲ تیر ۱۳۶۹) به ایران آورد.
نویسنده تمام جزئیات این دوران را به روی کاغذ آورده است. او از زندگی روزمره اسیران از قبیل عزاداریها، آموزش و تدریس، بازیهای گروهی و مشکلات آنها مانند آدمفروشیها و بیپناهیها میگوید. او تجربیات خود را در خط مقدم جبهه و در طول مدت زندان از جمله شهادت هم رزمان خود، برخورد خشن بعثیها با ایرانیان و حتی زخمی شدن خود (مانند شلیک دو گلوله به پاهای زخمیاش) بازگو میکند.
پای مجروح و تیرخوردهی حسینیپور به دلیل رسیدگی نکردن دچار عفونت میشود و کرمها سراسر بدن او را دربر میگیرند. عراقیها هم به طرزی ظالمانه به جای درمان، پای او را قطع میکنند. او در بازداشتگاههای مختلف مورد ضرب و شتم قرار میگیرد و بازجویی میشود، ولی هرگز به عقایدش پشت نمیکند. وی از جمله بیست هزار اسیر ایرانی در تکریت بود که مفقودالاثر و از حقوق اسیر جنگی بیبهره بودند. سرانجام شهریور ۱۳۶۹، سید ناصر حسینیپور به همراه جمعی دیگر از اسرا به فرودگاه بغداد برده شده و عازم ایران میشوند. «پایی که جا ماند» خاطرات این سفر پر فراز و نشیب است. [۲]
او در ابتدای اثر با یک مقدمه، توضیحاتی از هدف و انگیزهاش برای نگارش کتاب بیان کرده است. نویسنده پیرامون دلیل نگارش این خاطرات در آن شرایط سخت دوران سخت اسارت چنین میگوید: «من دیدهبان بودم و همیشه عراقیها را از دور میدیدم. وقتی اسیر شدم هم تصمیم گرفتم دیدهبان باقی بمانم، اینبار اما از نزدیک.»
سید ناصر حسینیپور کتاب «پایی که جا ماند» را به ولید فرحان، شکنجهگری که از هیچ فرصتی برای آزار و اذیت او غافل نمیماند تقدیم کرده است. شکنجهگری که او را مجبور به دویدن بر روی یک پا میکند، او را مجبور به ساعتها خیره شدن به آفتاب میکند و برای بیرون کشیدن اطلاعات از ناصر با کابل به جان او میافتد. این اثر شرح کاملی از تجربیات، تحمل رنج اسرای ایرانی است و نحوه گذران زندگی آنان در کمپهای عراقی روایت میکند.[۳]
زیرنویسهای به جا، مفید و مستند کتاب برای درک بیشتر مطالب که ارزش استنادی بخشهای مختلف کتاب را افزایش داده از ویژگیهای این است. افراد زیادی در فصلهای کتاب اسم برده شدهاند که در قسمت زیرنویس، مشخصات بیشتر این افراد را توضیح داده شده است.[۴] در صفحات پایانی کتاب «پایی که جا ماند»، ۲۴ صفحه دستنویس، از یادداشتهای روزانهای که سید ناصر از دوران اسارت تهیه کرده به عنوان سند آمده است. سید ناصر عنوان این دفترچه کوچک خود را «تقلبهای زندان» گذاشته است که با استفاده از آن، کتاب را به نگارش درآورد.[۵]

کتاب «پایی که جا ماند» از ۱۵ فصل تشکیل شده است؛ عناوین فصلهای کتاب به شرح زیر است:
- «جزیرهی مجنون-جادهی خندق»؛
- «جزیرهی مجنون-پد خندق»؛
- «المیمونه-سپاه چهارم عراق»؛
- «بغداد-زندان الرشید»؛
- «بغداد-بیمارستان الرشید»؛
- «بغداد-زندان الرشید»؛
- «تکریت-کمپ ملحق»؛
- «تکریت- بیمارستان القادسیه»؛
- «تکریت- کمپ ملحق»؛
- «تکریت-اردوگاه ۱۶»؛
- «رمادیه-بیمارستان ۱۷ تموز»؛
- «رمادیه-اردوگاه ۱۳»؛
- «ایران-تولدی دوباره».
همچنین در پایان کتاب بخشی به اسناد و عکسها اختصاص داده شده است.[۶]
درباره نویسنده

سید ناصر حسینیپور (متولد مهر ۱۳۵۰ در باشت) نویسنده، کارشناس ادبیات مقاومت، دیپلمات فرهنگی و سیاستمدار ایرانی است. وی سابقه مسئولیت میز ادبیات مقاومت بخش جنگ نرم دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی را داشته است. همچنین او در انتخابات میاندورهای مجلس شورای اسلامی دوره یازدهم با کسب ۲۵ هزار و ۱۲۳ رأی، به عنوان نماینده مجلس شورای اسلامی از حوزه انتخابیه گچساران و باشت انتخاب شد.[۷]
حسینیپور اهل روستای دهبزرگ از توابع شهرستان باشت استان کهگیلویه و بویراحمد و اصالتاً از سادات بحرینی است.[۸] جد هفتم پدریاش حضرت آیتالله سیدعبدالله بلادی بحرینی است که حاکم بحرین او را از بحرین تبعید کرد؛ آیتالله به بهبهان آمد و آنجا به تبلیغ دین پرداخت. سید ناصر، در سن ۱۴ سالگی عازم جبهه شد و ۲ سال به عنوان تخریبچی، در عملیاتهای «والفجر ۸»، «کربلای ۴»، «کربلای ۵»، «والفجر ۱۰»، «نصر ۴» و چندین عملیات آفندی و پدافندی در تیپ ۴۸ فتح، حضور داشت. در سال آخر جنگ، در جریان پاتک دشمن، پای راستش در جاده خندق جزایر مجنون قطع شد و همزمان به اسارت نیروهای عراق درآمده و به اردوگاه مخفی اسرا در تکریت منتقل شد. شهرت اصلی حسینیپور به دلیلی نگارش کتاب «پایی که جا ماند» است.[۷]
نظر نویسنده درباره اثر

رسالت زینبی
یک رسالت زینبی وجود دارد که روی دوش هر رزمندهای سنگینی میکند. دفاع مقدس بدون نوشتن، یک جهاد ناتمام است و به نظر من حتما باید با این نوشتن، آن رسالت را تکمیل کرد. چنین نظری و چنین انگیزهای همیشه در ذهنم بوده است، سعی کردم در ارتباط با این تغییر و جابهجایی در رساندن پیام دیروز به فردا و فرداها به وظیفهام عمل کنم.[۹]
انتقال فرهنگ به نسل بعد
برای طالبان حقیقت، کمال و خودسازی خاطرات مثل غذاست. برای آنهایی که میخواهند بدانند چگونه فرزندان این ملت ره چندساله را یکشبه طی کردند، خاطرات و فرهنگ دفاع مقدس غذای روح است. طالبان و تشنگان این فرهنگ روی این سفره مینشینند، مزمزه میکنند، میخورند و سیر میشوند. با نوشتن این کتاب، دوست داشتم من هم در انتقال این فرهنگ و این منش به نسلهای بعدی سهمی داشته باشم.[۱۰]
مرتضی سرهنگی من را به عنوان یک استاد راهبری کرد
از عراق که آزاد شدم، سخنرانیهایم شروع شد. من از ۱۹ سالگی خیلی از مدارس راهنمایی و دبیرستان شهرم را میرفتم. جوری شد که به استانهای دیگر و شهرهای دیگر هم کشیده شد. دیدم که اینها را میشود نوشت. البته برادرم خیلی تشویقم کرد که شما چرا اینها را پیاده نمیکنید؟ جرقهی نوشتن کتاب را برادرم زد. من شروع کردم به نوشتن، هر روز را نوشتم. خوب در فاصلهی سه تا چهار سال خوب نوشته شد. من خیلی از آدمها را باید پیدا میکردم. وضعیت امروز آدمها را باید در پانوشتها مینوشتم. خیلی از خاطرات و اطلاعات کتاب من جوری بود که باید آدمها را پیدا میکردم و بعضی ابهامات را میپرسیدم. این باعث شد که کار همینجور بماند و من بادقت بنویسم تا شما که این کتاب را میخوانید اطمینان کنید که این آدمها در دسترس هستند و میشود آنها را دید و مصاحبه کرد. کسی که پول چند کیلو میوه و خوراک خانوادهاش را میدهد تا این کتاب را بخرد، نباید پشیمان شود که چرا هفده هزار تومان داده برای خرید این کتاب. طبیعی بود که من برای دقت در جزئیات بسیار وسواس داشته باشم. پرسیدن ابهامات و آوردن پانوشتها کار مفصلی بود. وقتی آقای مرتضی سرهنگی این اثر را دید به یاسوج سفر کرد و یک سال و نیم کتاب را میخواند و به من میگفت این را بیشتر توضیح بده! این را از متن اصلی در بیاور! و در پانوشت توضیح بده! من را به عنوان یک استاد راهبری کرد. چون من تجربهی کار در این قد و قواره را نداشتم.[۱۱]
این کتاب، کتاب جنگ نیست
اصلاً فصول دفاع مقدس این کتاب هنوز نوشته نشده است. این کتاب یک روز من از جنگ را نوشته و خاطرات اسارت بنده است. این کتاب کتاب جنگ نیست. کتاب خاطرات این سوی خاکریز نیست. یک کتاب ۸۰۰ صفحهای از خاطرات این سوی خاکریز من مانده است. آنها هم یادداشتهای روزانهی من بود که در سنگر اطلاعات، اسیر عراقیها شد. من قبلاً هم یادداشت روزانه مینوشتم.[۱۱]
صراحت در کتاب
ما لرها در گفتار و نوشتارمان صداقت داریم. معمولاً لرها اینجوریاند که اهل حیله و اغراق نیستند. دوستی میگفت چرا اینجا نوشتی که همه برای امام حسین علیهالسلام گریه کردند؟ اما من برای دل خودم گریه کردم! خوب مینوشتی برای امام حسین گریه کردم. من به او گفتم من کمآورده بودم و دنبال فرصتی بودم که از امام حسین علیهالسلام استفاده کنم و یک دل سیر برای خودم گریه کنم. من آن روز و آن شب برای سیدالشهدا علیهالسلام گریه نکردم، برای دل خودم گریه کردم.[۱۱]

من برای همیشه در تاریخ ۱۶ ساله ماندهام
آرزوی خاصی ندارم. همین که این کتاب من را ۱۶ ساله کرده، برایم کافی است. من برای همیشه در تاریخ ۱۶ ساله ماندهام. من اگر پیر بشوم و بمیرم، باز هم ۱۶ سالهام و این پاداشی است که ادبیات جنگ و اسارت به من داده است. ممنونم و خدا را شکر میکنم. به بچهام گفتم یک روز ۶۰ ساله و ۷۰ ساله میشوی و میمیری، اما من که پدر تو هستم، ۱۶ ساله میمانم.[۱۱]
خاطرات یک ملت
بنده جزء آن آدمهایی هستم که بچههای آزاده را به نوشتن ترغیب میکنم. من به دوست عزیزی که دکتری مدیریت استراتژیک داشت، پیشنهاد نوشتن کتابی را دادم و گفتم من حاضرم برای کتاب شما وقت بگذارم و تجربیات خودم را منتقل کنم. به این دلیل که خاطرات این دوستان من فقط مربوط به خودشان نیست؛ مربوط به تاریخ یک ملت است. ادبیات بازداشتگاهی مربوط به نسلهای آینده است.[۱۱]
تفکر عاشورا، نقشه راه دفاع مقدس
«پایی که جا ماند» در خاک کشور عراق و در شهر بغداد جا ماند تا یک وجب از خاک این کشور در دست دشمن جا نماند؛ تا رزمندهی دیدهبان ۱۶سالهی دیروز بگوید: مرگ بر پادشاهان بزدل و ترسوی دیروز این مملکت و ننگ بر آدمهایی که کوتاهی کردند و از دل تاریخ، حماسهی عاشورا و منش عاشورا و تفکر امام حسین علیهالسلام را بیرون نکشیدند که در مقابل هر دشمنی با چنگ و دندان و با دست خالی بجنگند تا عهدنامههایی مثل گلستان و ترکمانچای به این مملکت تحمیل نشود. دشمنان قلدر ما در قرن بیستم قویتر و بیشتر از سال ۶۱ هجری قمری بودند، دست ما هم همان میزان خالی بود، ولی این بچهها تحت رهبری آیتالله امام خمینی رضواناللهعلیه و با تأسی به فرهنگ عاشورا توانستند همهی معادلات پیچیده و نقشههای شوم دشمنان را به هم بریزند تا ما یک وجب از خاک ایران را به دشمن ندهیم.[۱۱]
هم از سپیدی و هم از سیاهی عراقیها را نوشتم
من دو سال و چند ماه دیدهبان رفتار عراقیها و ایرانیها در زندان بودم و هم سپیدی و سیاهی عراقیها را نوشتم، هم سیاهی و سپیدی اسرای ایرانیها را بیان کردم.[۱۲]

تحقق سخن رهبر
من زمان که خاطراتم را مینوشتم، هرگز تصور من این نبود که به کتاب تبدیل شود. زمانی که کتاب چاپ شد، گفتم ای کاش به جای ۸۰۰ صفحه ۲۰۰ صفحه بود تا مردم بخوانند، اما دیدم مردم کتاب را خواندند و «پایی که جا ماند» به چاپ چهلم رسید. کتاب من منجر به آشنایی مردم با سبک زندگی اسرا شده است و در واقع تحقق سخن آقاست.[۱۲]
رزمندگان ما آنطور نیستند که فیلمها نشان میدهند
تمام تلاش من این بود که یک جمله را درونی کنم. آن هم اینکه قهرمانهای دفاع مقدس دستنیافتنی نیستند. باور کنید شهدا و رزمندگان ما اصلا آنگونه در این سریالها و فیلمهای سینمایی نشان داده میشوند، نیستند. متأسفانه در فیلمهای ما همه حاجی هستند و سربازان عراقی یک سری احمق بودند که همیشه از سربازان ایرانی شکست میخوردند. سربازان عراق بسیار شجاع و مجهز بودند و ما با مشقت زیادی در میدان جنگ با آنها روبهرو بودیم.[۱۲]
در این کتاب از بچگیم فرار نکردم
بهطور خلاصه باید بگویم این کتاب ۸۰۰ صفحهای، خاطرات ۲۰۰ روز از ۸۰۸ روز اسارت من بهعنوان یک نوجوان اسیر قطع عضو ایرانی ۱۶ ساله و ناگفتههای جنگ از سرگذشتنامه اسرای مجروح و مظلوم ایرانی در زندانهای مخفی عراق و در بیمارستان الرشید بغداد و اردوگاههای تکریت بود که از سال ۱۳۷۰ شروع به نگارش آن کردم. این روند ۱۰ سال به طول انجامید و درنهایت کتاب «پایی که جا ماند» ثمره فعالیت ۱۰ ساله است. من در این کتاب تلاش کردم از بچگیام فرار نکنم، روراست باشم و بهعنوان یک نوجوان ۱۶ ساله هرجایی که کم آوردهام آن را بهطور صریح و باصداقت بیان کردهام. همین صداقت و بیان جزئیات کامل وقایع که گاه خود نیز توان مطالعه و مرور آن را حتی در ذهن ندارم باعث شد تا این کتاب بهخوبی مورد استقبال قرار بگیرد.[۱۳]

روایت سردار سلیمانی از تأثیر «پایی که جاماند» بر حشدالشعبی عراق
حاج قاسم سلیمانی به من میگفت که نیروهای حشدالشعبی عراق ترجمه عربی کتاب «پایی که جاماند» در دستشان است و به من میگویند که ما بعثیها را به واسطه کتاب این جوان ایرانی بهتر و بیشتر شناختهایم. این را چه کسانی میگویند؟ عراقیها. اگر یک ایرانی این جمله را میگفت، میتوانستیم بگوییم که خب ایرانیها با بعثیها روبرو نشده و آنها را نمیشناسند، اما این سخن از زبان عراقیهاست. ادبیات بازداشتگاهی ما به نقطهای میرسد که چنین تأثیری بر نیروهای عراقی دارد. همه اینها نشان میدهد که این خاطرات در انتقال مفاهیم انقلاب و دفاع مقدس موفق عمل کرده و توانستهاند هویت بعثیها را به خوبی نمایان کنند.[۱۴]
من مترجمان کتاب خودم را ندیدهام
این نویسنده هر کتاب است که میتواند در راه ترجمه به مترجم کمک کند. متأسفانه این ضعف اصلی کتابهایی است که در سالهای اخیر کم و بیش ترجمه شدهاند. من الان مترجمان کتاب خودم را ندیدهام. من وقتی کتابم به زبانهای عربی چاپ شد، خانم ایمان صالح از لبنان و کمال السید از عراق را دیدم؛ اما هنوز مترجم اسپانیولی کتابم را ندیدهام. این ندیدنها یک مشکل اساسی در روند کار ایجاد خواهد کرد؛ به خصوص در زمینه محتوا؛ در صورتی که با جلسات دیدار با نویسندگان میتوان کار قابل قبولتری ارائه داد.[۱۴]

پیامهایی از عراق که رنج اسارت را کم کرد
من ترجمه عربی عراق و لبنان را در دست دارم. این کتاب برای مخاطبان عربزبان جذاب است؛ روایت یک آزاده از شرایط زندانهای عراق و مقاومت فرزندان امام روحالله(ره) در آن شرایط سخت با دینداری، صبوری و اخلاقمداری از جمله جذابیتهای این کتاب برای مخاطبان عراق و لبنان بوده است. بعد از انتشار ترجمه عربی و توزیع آن در کشورهای منطقه، من ایمیلها و پیامهای مختلفی از جانب مخاطبان عربزبان دریافت کردهام. وقتی یک مخاطب عراقی تلاش میکند و در نهایت از طریق فضای مجازی من را پیدا میکند و به من درباره کتاب پیام میدهد، نشان میدهد که «پایی که جاماند» چه تأثیری در بین این مخاطبان داشته است؛ به خصوص اینکه من کتاب را به شکنجهگرم که یک بعثی است تقدیم کردهام. اینها برای مخاطبان عربزبان سوال است که رزمندگان ایرانی چه روحیه و فکری دارند که کتابش را به شکنجهگرش تقدیم میکند؟ اینها نکاتی است که بر مخاطب جدید تأثیر گذاشته است. تمام این پیامها خستگی و رنج اسارت را از من کم کردهاند.[۱۴]
جنگ از بچههای رزمنده نویسنده ساخت
وقتی اسیر شدم نویسنده نبودم. جنگ از بچههای رزمنده نویسنده ساخت؛ نویسندههایی که امروزه کتابهایشان به چاپهای چهل یا پنجاه رسیده و کتابهایی که جهانی شده است و این از خاصیت دفاع مقدس ملت ایران است. من روزی که اسیر شدم تحت هیچ شرایطی فکر نوشتن کتاب را نمیکردم. نوجوان بودم و دیدهبان، با یک قلم و کاغذ و دوربین، تا تحرکاتی که در مرز عراق میبینم یادداشت و به فرماندهی گزارش کنم. اسیر که شدم شاهد اتفاقات و حوادث بسیاری بودم.[۴]
کتابهای حوزه اسارت، به معنای واقعی درس سبک زندگی است
من سعی کردم با استفاده از کمترین کلمات و جملات یادداشت برداری کنم چون باید اسم ۸۰۰ آزاده را نیز در یک عصایم جا میدادم و به ایران میآوردم. من تقویم برای شمارش روز و ماه نداشتم و از دو بند کفش یک شهید مشهدی به عنوان تقویم استفاده میکردم. این کتاب از آثار کلمات کوتاهی بود که از عراق به ایران آوردم و معتقدم کتابهایی که در حوزه اسارت منتشر شده است، به معنای واقعی درس سبک زندگی است، درس استقامت و صبر و پایداری. عراقیها من را عنوان پیک سردار شهید علی هاشمی میشناختند و این یعنی آغاز شکنجههای دردآور برای بهدست آوردن اطلاعات؛ قطع پا و انتقال به پادگان صلاحالدین؛ محلی که در آن اسرای مفقودالاثر ایرانی که نامشان در فهرست صلیب سرخ ثبت نشده بود، بهصورت مخفیانه نگهداری می شدند.[۴]
در دوران اسارت کد مینوشتم

من در مقام دیدهبان باید دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعت ثبت میکردم که امروز از الکساره، الهدامه، الکرام، پورشیطان، اتوبان العماره-بصره، چند تا ماشین سبک رفت؟ چند تا ماشین سنگین؟ چند تا تریلر تانک حمل کرد؟ چند تا تریلر خودرو حمل کرد و مسائلی از این دست. تحلیل کن، بنویس، امروز را با دیروز مقایسه کن و بعد با اطلاعات قرارگاه چک کن. این دیدهبان شدن، گزارشِ این شکلی نوشتن و زاغ سیاه عراقیها را هم از دور چوب زدن بود که باعث شد دقیقتر ببینم و بنویسم.
وقتی هم که من اسیر شدم و پایم به چند رگ و پی وصل شد، شاید اولین جرقهای که به ذهنم خورد این بود که حالا که زنده ماندهام، چه باید بکنم؟ و این اتفاقات عجیب و غریب را چرا من دارم میبینم؟ صحنهای که عراقیها پرچم عراق را کنار جاده میکوبند و به شهیدی میرسند که به پشت خوابیده ـاز آن شهید نام نمیبرم، چون مادرش هنوز در قید حیات استـ به خودم گفتم خودش را به مردن زده، وقتی افسر عراقی پرچم عراق را پایین جناق و توی شکم او نصب کرد، چیزی را دیدم که فکر نمیکردم روزی در جنگ چنین چیزی را ببینم. این منظره و موارد دیگر همیشه توی ذهن من رژه میرفتند.
اسیر که شدم، این حوادث و آن اتفاقات و عشق و علاقه به یادداشت نوشتن و آن دیدهبانی باعث شد که به خودم بگویم من میتوانم در عراق هم دیدهبان باشم. فقط دیدهبان نباشم، بلکه از نزدیک عراقیها را ببینم. همه اینها باعث شدند که من کدها را بنویسم. اگر اتفاقات آن روز برایم جالب بود یک کلمه بعنوان کد مینوشتم. تاریخ را هم که بر اساس نخهای کوتاه میشمردم و حساب هفته و ماه و سال را نگه میداشتم. این کدها را نه برای کتاب نوشتن، که برای این نوشتم که یک روز بیایم ایران و تعریفشان کنم. قصدم نوشتن کتاب نبود. این کدها بسیار برایم ارزش داشتند. دلم میخواست از عراق و از ۸۰۸ روز اسارتم یادگاری داشته باشم. نمیدانستم اسارتم چقدر طول میکشد، شاید ۱۰ سال طول میکشید. حتی اگر یک روز هم میشد و همان یک روز جاده خندق بود، دلم میخواست برای یادگاری، این دفترچه کوچک را داشته باشم که وقتی برگشتم کدها را به یاد بیاورم و تعریف کنم و در میان یادگاریهایی که دارم نگهشان بدارم. به ایران که آمدم، دیدم میشود این را کتاب کرد.[۱۵]
برای من مهم بود که عراقیها چه میگویند
بیش از ۱۰۰ صفحه از ناگفتههای عراقیها را با خودم به ایران آوردهام. من برایم مهم بود که عراقیها چه میگویند. مثلاً برایم تعریف کردند که عدنان خیرالله سخنرانی میکرده و میگفته روزی که خبر سقوط هواپیمای C-۱۳۰ ایران حامل شهیدان فلاحی، فکوری، نامجو و جهانآرا را در جنوب تهران آوردند، من و صدام در پادگانی مشغول بازدید بودیم. خبر از آجودان به من رسید و من چون وزن خبر را درک کردم، گفتم خبر را به صدام بدهم و چون میدانستم صدام چقدر خوشحال میشود، گفتم از او امتیاز و به قول خودمان مشتلق بگیرم و وقتی این را به صدام دادم، به او گفتم: «درجه تشویقی میخواهم»، صدام گفت: «اگر خبرت ارزش داشته باشد، چرا که ندهم؟» وقتی خبر را دادم، درجه تشویقی به من داد و گفت: «خبر عدنان دو درجه تشویقی هم میارزید». از شما میپرسم این اتفاق چقدر برای صدام ارزشمند بوده است؟ و امثال این خاطرات که من از سینه عراقیها درآوردم و خود آنها برایم تعریف کردند. شاید خیلی از اسرای ایرانی حرفهای مهمی را از عراقیها شنیده باشند، اما یا یادشان رفته یا برایشان مهم نبوده و یا ارزش آن اتفاق را نمیدانستند. من در عراق ارزش کلمه به کلمه این حرفها را میدانستم و وقتی به ایران آمدم، با دقت و وسواس ناگفتههای عراقیها را در این خاطرات آوردهام.[۱۵]
بعثیها بویی از انسانیت نبرده بودند
گاهم به بعثیها که در جاهای مختلف با آنها روبرو شدم این است که من آنها را از تمام مردم عراق جدا میکنم. من هیچ وقت حتی به کسانی که بدترین ظلمها را به من کردند، توهین نکردم و در کتابم هیچ فحشی به عراقیها ندادهام. من در هیچ جا نگفتهام که فلانی آدم بدی بود. من مصداق را میگویم، اما خودم قضاوت نمیکنم تا دیگران قضاوت کنند. اما در مورد بعثیها خارج از این کتاب میگویم که از انسانیت به معنای واقعی فاصله زیادی گرفته بودند، حیواناتی بودند که به شکل انسان درآمده بودند.[۱۵]
هرجا کم آوردم گفتهام!
بعد از اینکه شروع به نوشتن این کتاب کردم، شاید انتظار اولم این بوده که آنچه را که در دو جبهه بوده با واقعیت و بدون غلو و اغراق به این نسل منتقل کنم. من نخواستم اغراق کنم و قهرمان بسازم. هر جا کم آوردهام گفتهام. مثلا یکی از عراقیها برای من کتلت میآورد و روی دیوار توالت میگذاشت و میگفت برو بخور. خدایی کتلتها و خوردنیها را همهشان را خودم میخوردم، ولی از داروها به همه میدادم. دوست داشتم خوردنیهایم را خودم بخورم. برای خوردنیهایم ایثار نکردم و الکی هم نمیخواهم از خودم قهرمان بسازم، اما از داروهایم به همه میدادم. نگاه من این بود که شما خوب و بد عراقیها و ایرانیها را بشناسید. هیچوقت قلمم نرفت که بخواهم حقیقت را ننویسم و اغراق کنم، هیچوقت قلمم نرفت که بخواهم لبخندی را که یک عراقی در جاده خندق به من زده بود، ننویسم. شاید به خاطر همین اتفاق بود که من حقیقت را روی کاغذ آوردم، با این نگاه که واقعیتهای جنگ را بنویسیم. ضمن اینکه میدیدم در بسیاری از کتابها اغراق کردهاند و این اغراق مرا آزار میداد تصمیم گرفتم عین واقعیت اسارت را روی کاغذ بیاورم و هر جا هم که اشتباه کردم، بنویسم، هر جا کم آوردم، بنویسم، هر جا عراقی خوب دیدم، بنویسم، هر جا ایرانی بد دیدم، بنویسم تا جامعه قضاوت کند.[۱۵]
فکر میکردم شاید کسی کتاب را نخرد
تصورم این بود که کتاب در دو سال به چاپ سوم میرسد. فکر میکردم شاید کسی کتاب را نخرد. نگاهم واقعاً این بود. پرسیدم: «قیمت کتاب چند است؟» گفتند: «۱۴ هزار تومان». گفتم: «خب گران است و پس کسی زیاد این کتاب را نمیخرد»، اما امروز که در سه ماه میبینم به چاپ بیست و یکم رسیده، فکر میکنم چون صداقت خودم را در عمل نشان دادم، جامعه هم خوب استقبال کرد و اگر دیگران هم با همین نگاه قلم میزدند، نگاه به ادبیات مقاومت آسیب نمیدید.[۱۵]
بعضی از شکنجهها بهقدری وحشتناک بود که حتی در کتاب هم نیاوردم
خیلی چیزها را در کتاب ننوشتم که همین الان هم مجبور هستم نگویم؛ اصلاً نمیتوانم بگویم. اگر آن فضا را میشد توصیف کرد، آن وقت نگاه نسبت به عراقیها نگاه بسیار بدی میشد. میدانم همین مواردی هم که آوردم برای جوان امروز ثقیل و سخت است، فقط به دلیل اینکه در آن صداقت هست، شاید قابل باور باشد. جوان امروز نمیتواند خودش را جای نوجوانان و جوانان آن زمان قرار بدهد، ولی اینها اتفاقاتی بودند که واقعاً برای آن نسل افتادند.[۱۵]
طولانی شدن نگارش کتاب
سال ۱۳۷۰ پنجاه صفحه نوشتم، ۱۳۷۱ خاطرهاش را تکمیل کردم، دو سال کار نکردم، یک سال کار کردم، سه سال کم کار میکردم، دو سال اصلاً کار نمیکردم. کمکاری هم کردم و بخش عظیمی از کمکاریهایم ریشه در یک مطلب داشت. قصد داشتم تا زنده هستم، کتاب چاپ نشود و چون این نگاه را به این کتاب داشتم، ماند تا اینکه ۲۰ سال بعد که کتاب تمام شد. اما تصمیم جدی داشتم که آن را چاپ نکنم اما دوست عزیزم سیدیوسف مرادی، فرزند شهید مرادی که پدرش در زمان جنگ فرماندهام بود نظرم را عوض کرد. پسر این بنده خدا گفت: «این کتاب مربوط به تو نیست، مربوط به یک نسل و تاریخ است و شما این جنس قاچاق را توی خانهات نگه داشتی.» این عین جملهای بود که آقایوسف مرادی خطاب به من گفت. یوسف عزیزی که اسم کتاب را هم خودش انتخاب کرد. یوسف با این نگاه توانست مرا قانع کند که باید این را الان چاپ کنم، نه بعد از مرگم. کتاب را تحویل دادیم و چاپ شد.[۱۵]

اتمام نگارش کتاب
سال ۱۳۸۸، ۱۳۸۹ کتاب را تحویل دادم. آقای مرتضی سرهنگی چهار پنج بار کتاب را خواند و نظر داد و سئوال میکرد. شخصاً روی این اثر کار کرد. خیلی جاها جزئیات را ننوشته بودم، ایشان میگفت بنویس. کتاب یک جاهایی نیاز به پانوشت داشت. یک جاهایی باید از متن اصلی یک حرفهایی میآمد و در پانوشت قرار میگرفت. تمام کارهای فنیای را که باید روی کتاب انجام میگرفت، بدون یک کلمه دخل و تصرف انجام داد.[۱۵]
تمام کتاب به قلم خودم است
هیچکس حتی یک خط از جملاتی را که خودم نوشتم، دست نزده است.[۱۵]
نقد و بررسی اثر
کتاب «پایی که جا ماند» روایتی از یادداشتهای روزانه سید ناصر حسینی پور است. او در این اثر نوعی گزارشی داستانی از تاریخ اسارتش میدهد که تنها به وصف ظاهری اشتغال ندارد، بلکه موشکافیهای روانی و بررسی انگیزههای درونی و دریافت ریشههای هر رویداد را مطمح نظر قرار داده و مخاطب را با کنه حوادث آشنا میکند. خوانندگان با مطالعه این کتاب در سیری درونی به صمیم سرشت و وجدان راوی راه مییابند و از راه همدلی و الهام درونی درمییابند که چه اندیشه و تصوری بر نویسنده در دوران اسارت چیره بوده است.[۱۶]«پایی که جا ماند» چون ماهیتی ضدجنگ دارد، آن را در رده آثار موسوم به ادبیات بدون مرز بهحساب میآورند. نویسنده در نگارش این کتاب هرگز آرمانگرایی خود را فراموش نکرده است.[۳]
تقریظ مقام معظم رهبری

” | بسمه تعالی
تاکنون هیچ کتابی نخوانده و هیچ سخنی نشنیدهام که صحنههای اسارت مردان ما در چنگال نامردمان بعثی عراق را، آنچنان که در این کتاب است به تصویر کشیده باشد. این یک روایت استثنایی از حوادث تکان دهندهای است که از سویی صبر و پایداری و عظمت روحی جوانمردان ما را، و از سویی دیگر پستی و خباثت و قساوت نظامیان و گماشتگان صدام را، جزء به جزء و کلمه به کلمه در برابر چشم و دل خواننده میگذارد و او را مبهوت میکند. احساس خواننده، از یک سو: شگفتی و تحسین و احساس عزت است، و از سوی دیگر: غم و خشم و نفرت. ۲/۶/۹۱ کارهای لازم: ترجمه سلیس به زبانهای عربی و انگلیسی درود و سلام به خانوادهی مجاهد و مقاوم حسینی. |
“ |
نهضت ترجمه کتاب





مقام معظم رهبری پس از مطالعه كتاب «پایی كه جا ماند» در تقریظ خود بر این اثر، بر ترجمه سلیس این كتاب به زبانهای عربی و انگلیسی تاكید كردند. بر اساس تاكیدی كه مقام معظم رهبری بر ترجمه این كتاب، ترجمه این اثر به زبانهای عربی و انگلیسی در دستور كار قرار گرفت.[۱۸]
در حال حاضر این کتاب به زبانهای عربی عراقی و لبنانی، ترکی استانبولی و آذربایجانی و فرانسوی ترجمه شده است.
خانم ایمان صالح مترجم عربی-لبنانی این اثر است. این کتاب با عنوان «القدم التي بقیت هناك» توسط نشر «جمعیة المعارف الإسلامیة الثقافیة» در لبنان منتشر شده است.[۱۹]
«کمال السید» مترجم دیگر این کتاب است و کتاب با عنوان «القدم التي بقیت» به زبان عربی-عراقی به چاپ رسیده است.[۲۰] این اثر توسط «ابراهیم مونتوبتو» با عنوان "La jambe qui est restee au front" به زبان فرانسوی ترجمه شده و در سال ۱۳۹۸ توسط انتشارات نورالامین در قم به چاپ رسید.[۲۱]
کتاب «پایی كه جا ماند» توسط «اسماعیل بندی»، از مترجمان تركیه به زبان تركی استانبولی ترجمه و با همكاری مركز ساماندهی ترجمه و نشر و معارف اسلامی و علوم انسانی و به همت وابسته فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در استانبول، منتشر شد.[۲۲] همچنین این اثر به به زبان ترکی استانبولی گویا سازی (کتاب صوتی) شد.[۲۳]
«صمد کامرانقراملکی» و «رباب حیدرزاد» این کتاب با عنوان «غربتده قالان آیاق» به زبان ترکی آذربایجانی ترجمه کرده و انتشارات حکیم نظامی گنجهای نیز آن را در تبریز به چاپ رسانده است.[۲۴]
خانم «مریم اورنرو سوله» نیز مترجم اسپانیایی این کتاب است.[۱۴]
بازخوانی «پایی که جا ماند» در شبکه سه
برنامه «پایی که جا ماند» در ۱۰۰ قسمت ۷ دقیقهای به کارگردانی حسین بیات و تهیهکنندگی سهراب تازیکه در گروه فیلمهای تلویزیونی تهیه شده است. این برنامه در سال ۱۳۹۲ از شبکه سه پخش شده است.[۲۵]
انیمیشن «پایی که جا ماند»
انیمیشن «پایی که جا ماند» توسط بنیاد فرهنگی روایت در سال ۱۳۹۲ تولید شد. این انیمیشن در ۱۳ قسمت توسط این موسسه ساخته شد.[۲۶]
جوایز و افتخارات
- اثر برگزیده جایزه کتاب سال دفاع مقدس در سال ۱۳۹۴؛[۲۷]
- اثر برگزیده جایزه کتاب سال دوازدهمین جایزه ادبی شهید غنیپور در بخش خاطره با موضوع دفاع مقدس و انقلاب اسلامی در سال ۱۳۹۱.[۲۸]
نشستهای برگزار شده درباره اثر
- جلسه تقدیر و دیدار سید ناصرحسینی نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» با رهبر انقلاب در تهران در سال ۱۳۹۱. این جلسه با حضور رهبر انقلاب، سید ناصر حسینیپور و خانواده ایشان و دکتر ولایتی در بیت رهبری برگزار شد. در پایان جلسه رهبر یک مجلد قرآن نفیس به سید ناصر و هدایایی هم به همسر و بچههای سید ناصر تقدیم کردند. رهبر انقلاب یکی از کتابها را نیز برای همسر سید ناصر نیز امضا کردند.[۲۹]
- مراسم اهدای تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی بر کتاب «پایی که جا ماند» در تهران در سال ۱۳۹۱. این مراسم در مؤسسهی پژوهشی فرهنگی انقلاب اسلامی به منظور تجلیل از نویسندهی این کتاب برگزار شد. در این جلسه برخی مسئولان کشوری و نمایندگان رهبر معظم انقلاب و نیز دستاندرکاران انتشار این کتاب حضور داشتند. حجتالاسلام رحیمیان -نمایندهی رهبر انقلاب در بنیاد شهید و جانبازان و آزادگان- متن تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی را به نویسندهی کتاب اهدا کرد. سردار سیدیحیی رحیم صفوی -دستیار و مشاور نظامی رهبر معظم انقلاب-، دکتر مجتبی رحماندوست -نویسنده و کارشناس امور جانبازان-، حجتالاسلام و المسلمین سید محمدحسن ابوترابی، آقای محسن مؤمنی -رئیس حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی-، حجتالاسلام علی شیرازی -نویسنده و پژوهشگر-، و نیز سید ناصر حسینیپور –نویسندهی کتاب- و همسر او در این جلسه حضور داشتند.[۳۰]
- بررسی کتاب پایی که جا ماند در تهران در سال ۱۳۹۲. اولین نشست عصرانه با طعم کتاب با حضور مرتضی سرهنگی، مدیر مرکز ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری و سید ناصر حسینیپور، راوی و نویسنده کتاب و قاسمعلی فراست، منتقد ادبی در سالن سینمای فرهنگسرای فردوس با محوریت نقد و بررسی خاطرات مندرج در کتاب «پایی که جا ماند» برگزار شد.[۱۲]
- بررسی کتاب «پایی که جا ماند» در تهران در سال ۱۳۹۳. باشگاه کتاب در ششمین نشست خود، به بررسی کتاب «پایی که جا ماند» در کتابخانه مسجد النبی(ص) پرداخت. این نشست با حضور سید ناصر حسینیپور (راوی و نویسنده کتاب)، جواد کامور بخشایش (منتقد ادبی) و علی اصغر رباط جزی (آزادهای که ۱۰ سال در اسارت بوده) مورد بررسی قرار گرفت.[۳۱]
- نشست خبری نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» در رشت در سال ۱۳۹۶. در این نشست، سید ناصر حسینیپور، نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» با حضور در تالار گفتگوی رشت با اصحاب رسانه گیلان دیدار کرد.[۳۲]
- رونمایی از ترجمه عربی-عراقی «کتاب پایی که جا ماند» در تهران در سال ۱۳۹۳. این جلسه با حضور سخنرانی سید ناصر حسینیپور نویسنده و راوی کتاب، کمال السید مترجم عربی-عراقی کتاب، و حجت الاسلام زائری برگزار شد.[۲۰]
اظهارنظرها درباره اثر
حسن بهشتیپور؛ مدیر سابق شبکه العالم، نویسنده و منتقد ادبی
حکایت آزادگی
« | سید ناصر حسینیپور در کتاب «پایی که جا ماند» روایتگر حکایت آزادگی است. تصویرگر عشقورزی در راه میهن و مکتب اسلام است. او با رسالت زینبگونه پیامآور فرهنگ آزادگی است و با صداقتی وصفناپذیر گزارش روزانهی اسارت را به نسل جدید منتقل میسازد تا بدانند چرا اسرا «آزادگان» لقب گرفتند. مخاطب او در این کتاب با گزارش مستندی روبروست که برخلاف تصور رایج، روایتگر آن «دانای کل» نیست. بلکه بسیجی آزادهای است خالص که با جانبازی و ایثارگری درد را برای درمان به مسئولان و متن مردم منتقل میکند. | » |
مرتضی سرهنگی؛ نویسنده، روزنامهنگار و پژوهشگر ادبیات پایداری
غلبهایرانیان و فرهنگ آنها بر عراقیها
« | یک روز وقتی به دفتر کارم رسیدم، نگاهم به میزی افتاد که دو جزوهی قطور روی آن گذاشته شده بود. اول ناراحت شدم که در شلوغی کارها، این دیگر چیست؟ بعد از دقایقی آن را ورق زدم و رسیدم به تقدیمیهی کتاب؛ همانجا ماندم و تا چند روز جلوتر نرفتم. وقتی دیدم این کتاب به کسی تقدیم شده که شکنجهگر این آزاده بوده است، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که این شخص برای اسارتش و به تبع آن برای جنگیدنش معنایی عالی قائل بوده است. تا مدتها من و این متن مانده بودیم و به هم نگاه میکردیم تا این که خواندن آن را شروع کردم و یک ماه طول کشید. اسارتگاه جایی است که هیچ چیزش باب میل اسیر نیست. یک اسیر باید اولاً خودش را با هر شرایطی که برای غلبه بر او تدارک دیده شده سازگار کند و در ثانی باید بر آن شرایط نیز غلبه کند. ما در جنگ و اسارت دیدیم که ایرانیان و فرهنگ آنها بر عراقیها غلبه پیدا کرد و باید اذعان کرد که ما اسیرانی داشتیم که بر افسران عراقی تأثیرهای عمیقی گذاشتند. | » |
گلعلی بابایی؛ نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس
قلمی که تاریخ را جاودانه کرد
« | دَمِت گرم آقاسید! خدا به تو و به قلمت برکت بدهد. قلم تو که بوی سادگی میدهد و انسان را میبَرَد به کوچه پسکوچههای شرف و مردانگی مردمان این دیار. سیدجان! ما تا حالا فقط همینقدر میدانستیم که بچههای تیپ ۴۸ فتح از رزمندههای استان کهکیلویه و بویراحمدی هستند. زمان جنگ هم هر جایی که کارمان گیر میکرد میگفتیم پس کجا هستند این بچههای ۴۸ فتح؟ وقتی هم که میآمدند، واقعاً بنبست عملیات شکسته میشد. جنگ که تمام شد، نه اسمی از آنها ماند و نه رسمی (البته در این دنیا). آنها اهل شهرها و روستاهای یک استان محروم بودند که با تمام شدن جنگ به سر کار و کشاورزیشان برگشتند؛ بدون هیچ ادعایی. اما حالا قلم تو آنها را در این دنیا هم جاودانه کرد. گردش زیبای قلمِ تو پردهها را کنار زد و به همه فهماند که اگر امروز آرامشی دارند، از صدقهسر همانهایی است که مردانه در مقابل هجوم دشمن ایستادند؛ مردانی که فقط جنگجو نبودند، بلکه زن، فرزند، پدر، مادر، خواهر، برادر و در یک کلام اهل عشق و زندگی هم بودند. اما وقتی پای حفظ انقلاب و کشور به میان آمد، از همهی آنها گذشتند.
اینها را در صفحات کتاب تو خواندیم. میخواهم بگویم سیدجان! تو اگر پایت را در جبهه جا گذاشتی، من، با مطالعهی این کتابِ قشنگ، تمام روح و قلبم را در جزیرهی مجنون و اردوگاه مخوف «تکریت» جا گذاشتم. آنجایی که تو یکی از جعبههای سیاه جنگ را باز کردی و آنچه در تیرماه ۱۳۶۷ بر رزمندگان مدافع ما در جزایر مجنون گذشت، ماهرانه بر صفحات کتاب خاطراتت نگاشتی. تو از چگونگی مقاومت عاشورایی همرزمانت در جزیرهی مجنون گفتی، از تشنگی و مظلومیت آنها نوشتی و قصهی تلخ سقوط جزایر و چگونگی به اسارت درآمدن خود و دیگر یاران همراهت را به زیبایی روایت کردی. از همهی اینها که بگذریم، شاهکار کتاب تو تازه از این به بعد شروع میشود، آنجایی که تو جعبهی سیاه دیگر جنگ را هم رمزگشایی کردی و با سلیقهی منحصر به فرد خودت، بر روی کاغذپارههای به ظاهر بیارزش، آنچه بر بیست هزار اسیر ثبت نام نشده و گمنام ایرانی گذشته بود روی این تکههای کاغذ به صورت روزشمار نوشتی. مرور خاطرات سید ناصر در اردوگاههای مخوف صدام بعثی، قلب هر انسانی را به درد میآورد و این سؤال را پیش روی وی قرار میدهد که: انسانها مگر چقدر میتوانند پلید باشند؟ |
» |
سعید عاکف؛ نویسنده کتاب «خاکهای نرم کوشک»
رزمندگان ما استثنا بودهاند
« | در بحث دفاع مقدس و در مقایسه با دیگر جنگهایی که در سدههای اخیر اتفاق افتاده، متوجه میشویم که رزمندگان ما در این جنگها استثنا بودهاند. این استثنا بودن جنگ ما هم بواسطهی نیروی ایمان و معنویت آنها بود و اینکه آنها به اهل بیت علیهمالسلام توسل میکردند. از این جهت و به دلیل روحیهی ایمانی رزمندگان ما آنها توانستند جبههی مقاومتی را در دل نیروهای عراق برپا کنند و این مقاومت عراقیها را درمانده کرده بود. من تحقیقات گستردهای در زمینهی شکنجه در نقاط مختلف داشتهام اما شکنجههایی که بچههای ما در دوران اسارت تحمل میکردند، بسیار بینظیر و کمنظیر بودند. شکنجه برای زمان درماندگی دشمن است و بعثیها در نهایت درماندگی دست به شکنجه رزمندههای ما زدند. این شکنجهها تنها به سید ناصر حسینیپور محدود نمیشد و بسیاری از رزمندگان دیگر هستند که مقاومتهای بسیاری از خود نشان دادهاند، اما متاسفانه خاطرهای از آنها باقی نمانده است. | » |
محسن مؤمنی؛ نویسنده و منتقد ادبی
روایت رزمندگان گمنام
« | این کتاب شامل دو بخش است: بخش اول این کتاب به مقاومت جانانهی سید ناصر در زندان اشاره میکند و به چگونگی به اسارت درآمدن و مقاومت وی در زندان میپردازد. این کتاب با توصیف لحظه به لحظهی وقایع، بسیاری از افرادی را که در جنگ حضور داشتند و تا به حال اسمی از آنها در کتابها و اسناد نیامده بود را ذکر میکند. همچنین به پیشینهی این افراد و شغل افراد اشاره میشود.این وقایع در مقایسهای کوچکتر به مانند وقایعی است که در کربلا برای امام حسین علیهالسلام رخ داد که رزمندگان حماسهآفرینی میکنند و عمدتاً شهید میشوند. دومین بخش کتاب به روزگار اسارت مربوط میشود. این کتاب چون از زبان سید ناصر نقل میشود نه از زبان راوی، از اهمیت بسیاری برخوردار است. همچنین این کتاب در لحظهی وقوع وقایع نوشته شده و این امر بر اهمیت آن میافزاید. کاری که این اثر را متمایز میکند نوشتههایی است که نویسنده از عراق با خود به همراه آورده و در ایران آنها را بازآفرینی کرده است. این کتاب گزارش مستقیمی است از اردوگاههای عراق. لذا جزئینگری در این کار بسیار است و اگر وی این جزئینگریها را انجام نمیداد، بسیاری از آنها از خاطر وی میرفتند.
اگر سید ناصر این یادداشتها را با خود نمیآورد، بسیاری از این جزئیات از خاطر وی میرفتند. با این یادداشتها این لحظات شگفت و بهیادماندنی حفظ شدهاند. وی در کتاب خود به مسائلی که در اردوگاهها و خشونت و دژخیمی که به آنها میشود اشاره میکند. اینها را نویسندهی ما در کتاب خود آورده و در کنار آن صفای باطنی و انسانیت و عمق ایمان رزمندگان ما در برابر نیروهای دشمن را نیز به تصویر کشیده است. این کتاب از این جهت مهم است که به رزمندهای از یکی از استانهای گمنام ما میپردازد. معمولاً زمانی که حرفی از دفاع مقدس به میان میآید همیشه یاد افراد و دستههای خاص به ذهنها خطور میکند. اما در این کتاب نویسنده به کسانی پرداخته که کمتر ذکر و یادی از آنها شده بود. اگر در کهکیلویه و بویر احمد چنین اتفاقی افتاده است، این اتفاق میتواند به کل ایران تعمیم پیدا کند. |
» |
علیرضا مختارپور؛ نویسنده، منتقد ادبی
ثبت لحظه به لحظه و با جزئیات رخدادهای ۸۰۸ روز اسارت، کاری سخت و ناشدنی است
« | ویژگی بارز کتاب «پایی که جا ماند» تلاش نویسنده برای ثبت لحظه به لحظه و با جزئیات رخدادهایی است که در ۸۰۸ روز اسارتش دیده و تحمل کرده است. این به نوبه خود کاری است سخت و ناشدنی! لذا به نظرم خوانندگان باید به دو نکتهی مهم توجه کنند. یکی اینکه به دلیل سخت بودن شرایط و نیز زمان طولانی که از آن سالها گذشته است، باید احتمال عدم انطباق کامل این گزارشها بر وقایع را داد. چه بسا نویسنده در طول تحقیق و نگارش دچار اشکالاتی هم بشود که میتوان با تذکر به او در چاپهای بعدی آن موارد را اصلاح کرد. همچنین باید در نظر داشت که تأیید یک کتاب به معنی تأیید همهجانبه و بیقید و شرط آن هم نیست. به نظر من روح کلی اثر آقای حسینیپور مورد ستایش و تأیید قرار گرفته است. | » |

قاسمعلی فراست، نویسنده، مدیر فرهنگی و داور ادبی
بیان واقعیت در کتاب «پایی که جا ماند»
« | سید ناصر حسینیپور جزو معدود کسانی است که تصویر زشت و مهیبی از نظامیهای عراقی نشان نداده و وقایع را آنطور که واقعا اتفاق افتاده، بیان کرده. این صداقت را میتوان در تقدیم شدن کتاب « پایی که جا ماند» به نگهبان سید ناصر حسینیپور مشاهده کرد. این صداقت و استفاده فراوان از جزییات میتواند به من نویسنده برای نوشتن یک داستان یا رمان تأثیرگذار کمک بسیاری کند، چرا که ادبیات تنها دیدن زشتیها نیست. | » |
ایمان صالح؛ مترجم نسخه عربی-لبنانی کتاب «پای که جا ماند»
هنگام ترجمه «پایی که جاماند» گاهی بغض متوقفم میکرد، گاهی حیرت
« | وقتی متن را خواندم چون راوی را نمیشناختم برایم تعجب برانگیز بود که چطور یک نوجوان ۱۴ ساله در گروه تخریب وارد میشود که در آن زندگی با مرگ عجیین شده است. برایم عجیب بود انتخاب این راه توسط یک نوجوان. بعد هم وارد شدن او در واحد اطلاعات و عملیات و دیدهبان شدن برایم عجیب بود. مگر یک نوجوان پانزده ساله میتواند این همه توانایی نظامی داشته باشد؟ این برایم تحسین برانگیز بود. این مسئله آنقدر برایم حس برانگیزی قویای داشت که وصف ناپذیر است.
این نوجوان زمانی برایم جذابتر شد که با وجود اینکه میبیند برادرش نیز شهید شده باز هم بودن در جبهه را کافی نمیبیند و به میدان اصلی نبرد میرود و مجروح و در نهایت اسیر میشود. به نظر من داستان آقای حسینیپور از مجروح شدنش شروع میشود. من در ترجمه پیش از آنکه چیزی را بنویسم سعی میکنم آن را تصور کنم. من این صحنهها را تصور میکردم. گاهی یک روز کامل کتاب را کنار میگذاشتم. با گریه و بغض کناری مینشستم و به این صحنهها فکر میکردم. نمیدانم چطور میشود انسانی چنان وحشی شود که به جسد یک مرده هم رحم نکند. چطور میشود یک اسیر زخمی که پایش در حال قطع شدن است و به یک پوست وصل است را شکنجه کرد و شلاق زد؟ تصویرهای آقای حسینیپور در این کتاب فضای عجیبی داشت و برایم ترجمهاش بسیار سخت بود. |
» |
چند صحنهی تاثیرگذار
« | صحنهای در کتاب هست که سرباز عراقی میخواهد ساعت سید ناصر را که یادگاری برادرش است بردارد. او با وجود اینکه میداند خطر مرگ در انتظارش است ساعت را جلوی سرباز عراقی در آب میاندازد تا به دست او نرسد و البته سرباز نیز با پوتین صورت او را له میکند. این صحنه در کنار صحنه فرو کردن میله پرچم در شکم سرباز ایرانی توسط عراقیها برایم خیلی تاثیرگذار بود. | » |
این کتاب مردم لبنان را دوباره کتابخوان کرد
« | انتشار این کتاب در لبنان برای من با یک تعجب بزرگ همراه بود. خودم همیشه فکر میکردم که مردم لبنان دیگر اهل مطالعه و کتاب نیستند و تن به خواندن نمیدهند. اما جالب است بدانید که ترجمه این کتاب آنها را دوباره کتابخوان کرده است؛ به ویژه جوانان را. من بارها شده که وقتی از محل کار به خانه میروم در کوچه و خیابان این اثر را دست مردم ببینم و این یعنی اینکه اتفاقی در حال رخ دادن است. | » |

علت استقبال از کتاب در لبنان
« | نخست به خاطر تبلیغاتی که شبکه المنار برای آن انجام میدهد. دیگر اینکه کتاب جدای از جنگ و فضای آن که در لبنان زیاد مطرح میشود و حتی میشود گفت نام مردم لبنان با آن آمیخته است، حالتهایی انسانی را بیان میکند که بسیار ناب است. اینکه یک پسر ۱۶ ساله در اسارت میافتد و توسط مسلمانان عرب عراق چنین شکنجه میشود برایمان عجیب و خواندنی بود. اینکه چرا بعثیهای عراق تا این اندازه وحشیبودهاند و دور از انسانیت برخورد کردهاند.
البته بعثیها به مردم خودشان نیز رحم نکردند و شیعیان عراقی زیادی را قتل عام کردند و حتی برخی را جلوی دوربین با چاشنی انفجاری منفجر کردند. این کتاب و سرنوشت راوی آن خشم لبنانیها را از این همه خشونت و حیوانیت برانگیخته است. این کتاب به ویژه در میان شیعیان لبنان طرفدار پیدا کرده و حساسیت زا شده است. البته آمار دقیقی هم نداریم که جدای از شیعیان چقدر از پیروان سایر ادیان در لبنان این کتاب را خواندهاند. |
» |
برشی از متن

تقدیم به ولید فرحان گروهبان بعثی اهل بصره. نمیدانم شاید در جنگ اول خلیج فارس توسط بوش پدر کشته شده باشد، شاید هم در جنگ دوم خلیج فارس توسط بوش پسر کشته شده باشد، شاید هم زنده باشد. مردی که اعمال حاکمانش باعث نفرین ابدی سرزمینش شد. مردی که سالها مرا در همسایگی حرم مطهر جدم شکنجه کرد. مردی که هر وقت اذیتم میکرد نگهبان شیعه عراقی علی جارالله اهل نینوا در گوشهای مینگریست و میگریست. شاید اکنون شرمنده باشد. با عشق فراوان این کتاب را به او تقدیم میکنم. به خاطر آن همه زیباییهایی که با اعمالش آفرید و آنچه بر من گذشت جز زیبایی نبود «ما رأیتُ الّا جمیلاً».
من در جزیره مجنون دیدهبان بودم. کار دیدهبان مشخص است و تفاوتش با رزمنده عادی در این است که عمل او باید حسابشده و دقیق باشد و بهروز گزارش بدهد. وقتی اسیر شدم هم دیدهبان بودم، اما نه دیدهبانی که فعالیت جبهه و خاکریز عراقیها را زیر نظر داشته باشد، بلکه دیدهبان بدیها و خوبیها دشمن، دیدهبان اتفاقات ناب و خوبی و بدی اسرای خودمان که گاهی برخیشان کم میآورند، شدم. این دیدهبانی را به صورت یادداشتهای روزانه درآوردم. من دو بند کفش داشتم که یکی از دیگری بلندتر بود. بند کوتاهتر برای حساب روز بود و بند دیگر برای حساب ماهها. به یک بند به حساب هر روز یک گره میزدم و به بند بلندتر به حساب هر ماه یک گره. یادداشتهای روزانه را هم در کاغذهای سیمانی مینوشتم که با رفتن بچهها به بیگاری بدست میآمد. همچنین خاطرات را روی زرورق سیگار و حاشیه روزنامههای عراقی مینوشتم. بیش از ۳۰۰ اسیر ایرانی در این اردوگاهها بر اثر بیماری یا عفونت شهید شدند و این موضوع اصلا برای عراقیها مهم نبود. زمانی که اعلام شد قرار است اسرای قطع عضوی آزاد بشوند، اسم ۷۵۰ اسیر از اسرای مخفی را نوشتم و در یک لنگه عصایم مخفی کردم. در لنگه دیگر هم خاطراتم را مخفی میکردم. هیچ وقت نشد که افسران عراقی از نوشتن و مخفی کردن خاطراتم آگاه شوند.
قایق در ضلع غربی پد خندق، کنار پلهای خیبری پهلو گرفت. به اطرافم که نگاه کردم، قایقهای منهدمشده روی آبهای جزیره دیده میشد. جزیره آرام شده بود و غازهای وحشی به سمت شط علی در پرواز بودند. مطمئن بودم بیشتر اردکها، سمورهای آبی، دیگر حیوانات بومیِ جزیره و گونههای خاصی از پرندگان که جزیرهی مجنون محل زندگیشان بود، زیر آن آتش تهیهی شدید از بین رفتهاند. بیش از هزاران ماهی به خاطر خمپارههایی که در آب منفجر شده بود، از بین رفته و روی آبهای جزیره شناور بودند. مرا به بیرون قایق منتقل کردند. دو نظامیای که بالای خاکریز کنار سنگرهای پد ایستاده بودند، پایین آمدند و مرا از خاکریز پد بالا کشیدند. حاضر نبودند مرا حمل کنند، روی زمین که میکشیدنم پای مجروحم دنبالم کشیده میشد. از شدت درد آسمان دور سرم میچرخید. سر و صدای زیادی از پشت خاکریز شنیده میشد. از اینکه مرا آورده بودند پد خندق، تعجب کردم. دلم نمیخواست با این وضعیت وارد پد میشدم. تعداد زیادی عراقی روی خاکریزها و بالای سنگرهای پد ایستاده بودند. چشمم به محوطهی پد که افتاد، بچههای گروهانِ قاسمبنالحسن را دیدم. اسیر شده بودند. در سراشیبی خاکریز کنار سنگر نشستم. نگاهم که به بچهها افتاد، بغضم گرفت. ناخودآگاه اشک توی چشمهایم جمع شد. بیشتر بچهها را میشناختم. باور نمیکردم زنده باشند. توی دلم مقاومت امروزشان را تحسین کردم.
از اینکه بیشتر بچهها زنده بودند، خوشحال شدم. آسمان روی سرم سنگینی میکرد. بچهها با دیدن من حالت چهرهشان تغییر کرد. انگار انتظار دیدن مرا با این وضعیت نداشتند. از نگاهشان پیدا بود، ناگفتههای زیادی دارند. بعضی وقتها آدمها با نگاه حرف میزنند، حرفهایی را که گفتنش ساعتها طول میکشید، با یک نگاه بیان میکردند. هم من با نگاهم با بچهها حرف میزدم، هم نگاه پر معنای بچهها را میفهمیدم. بچهها با تکان دادن سرشان به حالت سلام مرا مورد محبت قرار دادند و با دیدن وضعیتم ناراحت بودند. از نگاه سید نادر پیران فهمیدم بهم گفت: «اگه قرار بود اینجور بشی، ای کاش شهید میشدی!»
امروز بعدازظهر دمای هوا نسبت به روزهای قبل چند درجه کمتر بود. هر چند برای ریختن آتش تهیه از غروب تا موقع طلوع خورشید مشکلی نبود؛ برای دشمن مشکل در روز و گرمای بالای ۴۵ درجه بود. دشمن با شلیک گلولههای دودزا و فسفری برای ثبت تیر، جادهٔ خندق و جادههای عقبه و پشتیبانی ما از جمله جادههای سیدالشهداء، بدر قمربنیهاشم، صاحبالزمان، شهید همت و جادهٔ جدیدالاحداث شفیعزاده معروف به توپخانه را گراگیری کرد. در اینجور مواقع دشمن جادهها، سنگرهای فرماندهی، محل تجمع نیروها، آتشبارهای ادوات و توپخانه را با گلولههای دودزا نشانهگیری میکرد، دیدهبانهای عراقی محل اصابت گلولهها را رصد کرده و برای پاتک ثبت تیر میکردند. آنطور که بچههای اطلاعات قرارگاه میگفتند، عراقیها روبهروی جزیرهٔ مجنون فقط ۱۳۰ کاتیوشا در خط دومشان مستقر کرده بودند.
در حالی که سرم پایین بود کنارم نشست، موهایم را گرفت و سرم را بالا آورد؛ چنان به صورتم زل زد احساس کردم اولین بار است ایرانی میبیند. بیشتر نظامیان از همان لحظه اول اسارتم اطرافم ایستاده بودند و نمیرفتند. زیاد که میماندند، با تشر یکی از فرماندهان و یا افسران ارشدشان آن جا را ترک میکردند. چند نظامی جدید آمدند. یکی از آنها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم پر از خاک شد. دلم میخواست دستهایم باز بود تا چشمهایم را بمالم. کلمات و جملاتی بین آنها رد و بدل میشد که در ذهنم مانده. فحشها و توهینهایی که روزهای بعد در العماره و بغداد زیاد شنیدم. یکیشان که آدم میان سالی بود گفت: لعنه الله علیکم ایها الایرانیون المجوس. دیگری گفت: الایرانیون اعداء العرب. دیگر افسر عراقی که مودب تر از بقیه به نظر میرسید، گفت: لیش اجیت للحرب؟ ( چرا اومدی جبهه؟) بعد که جوابی از من نشنید، گفت: اقتلک؟ ( بکشمت؟) آنها با حرفهایی که زدند، خودشان را تخلیه کردند.
دستش را به طرفم دراز کرد تا ساعتم را بگیرد. ساعت را که درآوردم، انداختمش توی آب! عاقبت این کار را میدانستم. برایم سخت بود ساعت مچی برادر شهیدم روی دست کسانی باشد که قاتلان او بودند… حق داشت عصبانی شود، این کار او را عصبانی کرد که با لگد به چانهام کوبید و با قنداق اسلحهاش به کتفم زد. به صورتم تف انداخت، احساس کردم عقدهاش کمی خالی شد.

یکی از آنها که پرچم عراق دستش بود، کنارم حاضر شد. آدم عصبی به نظر میرسید، تکه کلامش «کلّکم مجوس و الخمینیون اعداء العرب» بود، چند بار با چوب پرچم به سرم کوبید. از حالاتش پیدا بود که تعادل روانی ندارد. از من که دور شد حدود ۱۰، ۱۵ متر پشت سرم، کنار جنازه یکی از شهدا وسط جاده بود، ایستاد. جنازه از پشت به زمین افتاده بود. نظامی سیاه سوخته عراقی کنار جنازه ایستاد و یک دفعه چوب پرچم عراق را به پایین جناق سینه شهید کوبید، طوری که چوب پرچم درون شکم شهید فرو رفت. آرزو میکردم بمیرم و زنده نباشم. نظامی عراقی برمیگشت، به من خیره میشد و مرتب تکرار میکرد: اهنا...( اینجا جای پرچم عراقه)!
دستهایم بالا و سرم پایین بود تا چشمم به قیافه شان نیفتد. یکیشان دستهایم را با سیم تلفن صحرایی از پشت بست. وقتی نظامیها از کنارم رد میشدند و به طرف چراغچی میرفتند، برایم لحظه دردناکی بود. سی، چهل نظامی دور تا دورم ایستاده بودند. آنها ساعت مچی، انگشتر، تسبیح، پول، فانسقه و وسایل شخصی شهدا را برمیداشتند و همه محتویات جیبشان را خالی میکردند. دو نفرشان روی تقسیم وسایل شهدا دعوایشان شد. آنها پول توجیبی شهدا را بر میداشتند، به جنازه مطهرشان گلوله میزدند. یکیشان یک خشاب کامل را روی سر و صورت شهیدی که چند لحظه قبل پولها و عکس زن و بچه اش را در آورده بود، خالی کرد. حیات الله آزادی نام داشت و همشهریام بود.
نگهبان زندان با گاز انبر مقداری از محاسنش را کنده بود، اما وقتی حرف میزد عراقیها را تا استخوان میسوزاند. پاسدار بود و حاضر نبود تحت هیچ شرایطی پاسدار بودنش را به خاطر مصلحت کتمان کند. معاون زندان که ستوان یکم بود به او گفت: انت حرس الخمینی؟ احمد سعیدی در جوابش گفت: بله من پاسدار خمینیام! ستوان که حرفهایش را فاضل ترجمه میکرد، گفت: هنوز هم با این وضعیتی که داری به خمینی پایبندی؟ در جواب ستوان گفت: هر کس رهبر خودشو دوست داره. یعنی شما میخواید بگید صدام رو دوست ندارید، اسارت عقیده رو عوض نمیکنه، عقیده رو محکم میکنه....
سرگرد به قیافه و زخمهایم خیره شد و گفت: عطشان؟ ـ نعم! با اشارهاش، سربازی از فانسقهاش قمقمهاش را درآورد و به سرگرد داد. سرگرد درِ قمقمه را باز کرد، مقدار کمی آب ریخت روی سرم، طوری که سردی آب را حس کردم. نگاهم به دستش بود که آب قمقمه را در مقابل زبان عطش زدهام به زمین ریخت! نمیدانم چرا اینطور برخورد کرد. سرم را خم کردم تا نگاهم به صورتشان نیفتد.
برای بار چندم دستهایم را بستند. یکی از نظامیان با رنگ فشاری پشت پیراهنم چیزی نوشت. روزهای بعد در المیمونه فهمیدم که نوشته: الحارس الخمینی. بعضی از آنها با دیدن این نوشته به صورتم تف میکردند. چون دستم از پشت بسته بود نمیتوانستم آب دهانشان را از صورتم پاک کنم. با هر آب دهانی که به صورتم پرت میشد، صورتم را با زانویم پاک میکردم.
آن روز کارم به جایی رسیده بود که برای قطع شدن پایم لحظه شماری میکردم. پایی که در عملیاتهای مختلف، از جادههای خندق تا کوههای پر از برف کردستان، پایی که قریب دو سال پای یک تخریبچی در میدان مین بود، پایی که در میدان مین ارتفاعات شاشوی کردستان ده ترکش خورده بود، پایی که مثل یک دوست باوفا همیشه همراهم بود. از بس از دست او درد کشیده بودم که دیگر تحمل همراهی از این به بعدش را نداشتم . حکایت من و او حکایت پردردی است . پایم امروز در زبالههای بیمارستانی بغداد دفن میشد همیشه در قنوتهایم یاد میکنم از پایی که جا ماند. یک ساعتی پشت در اتاق عمل منتظر ماندم در مقابل ظلمها و جنایات بعثیها در جنگ با خودم میگفتم: بگذار تکههای بدن ما در خاک عراق بماند اما یک وجب از خاک کشورم دست دشمن نماند. وارد اتاق عمل شدم قبل از اینکه بیهوشم کنند استخوانهای خرد شده پایم را با قیچی از زخمهایم بیرون کشیدند؛ از شدت درد لب میگزیدم. دکتر جوانی بود که حدود ۴۰ سالی داشت. پایم را همان دکتر قطع کرد. وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم بهترین لحظه عمرم زمانی بود که پایم را بدون درد از زیر ملحفه تکان دادم.
عریف ابراهیم اوایل جنگ در یکی از لشکرها راننده بود. از غارت اموال مردم خرمشهر و دیگر شهرهای اشغال شده خاطرات زیادی داشت. او شاهد غارت اموال مردم خرمشهر بود. از اتفاقاتی که بعد از اشغال این شهر رخ داده بود، عذاب وجدان داشت. بعد از ظهر امروز از خرمشهر صحبت کرد. گفت: با امضای سرهنگ غفور فرج رئیس کمیته نظارت بر غنایم جنگی بیش از چهل برگ ماموریت برای بردن اموال و وسایل مردم خرمشهر برایم صادر شد. من وسایل را به آدرسهای مشخص برای آدمهای مشخص، فرماندهان ارتش، بستگان فرماندهان و بیشتر فامیلهای خانمشان و افرادی که آنها میگفتند، میبردم. مجبور بودم... میگفت: سید! هر وسیلهای که تو خرمشهر بود ارزش بردن نداشت، هر چیزی که ارزش بردن داشت نظامیان حریص ما بار کامیون کردند و بردند... این خیلی خجالت داره، هر چه عرب تو خوزستان ایرانه میدونه که ما چقدر پست و رذل و نامردیم!
سرتیپ از بحث علیهاشمی که موضوع اصلی بازجویی بود خارج شد و پرسید: بگو ببینم ما حق هستیم یا شما؟ ... با اینکه سعی کردم حرفهایم ناراحتش نکند گفتم: خدا بهتر میدونه! جواب سوال منو بده، کاری بهت ندارم، بگو کی حقه؟ میدونم اذیتم میکنید ولی تو این جنگ اونی که اول حمله کرد، حق نیست! فکر میکنم انتظار این حرف را نداشت. حرفم ساده و ابتدایی بود اما او را به فکر واداشت.
همین غلبه قدرت معنوی و منطق قوی بچهها است که حتی خشنترین و ظالمترین شکنجهگران عراقی را به اعتراف وامیدارد؛ حسین رحیم به من و محمدکاظم اعتماد کرده بود، در همان شروع صحبتهایش گفت: این جنگ شیعه کشی بود. بعثیها خودشون میدونن چه کار کردن...بعثیها تو این جنگ شیعیان رو میفرستادند خط مقدم، تا هم شیعه بکشن، هم خودشون کشته بشن؛ بعثیها با فرستادن شیعیان عراق به خط مقدم به آرزوی قلبی شان میرسیدن.
امد میگفت: چه میشد رهبر شما زمان جنگ میمرد تا ما ایران رو فتح میکردیم. بعثیها از جمله ستوان فاضل میگفتند: با مرگ رهبرتون، حکومت ایران از هم میپاشد. ... ولید میگفت: با رحلت رهبرتون ظرف چند آینده مسعود رجوی به ایران خواهد رفت و رهبر ایران خواهد شد. اما علی جارالله و سامی میگفتند: ایران کشوری نیست که با رحلت رهبرش مشکلی پیدا کند. علی که در جمع اسرا علاقهاش را به امام کتمان نمیکرد، دلداریمان داد و گفت: ما هم از رحلت آقای خمینی ناراحتیم، خمینی مرد بزرگی بود.
اگر نگهبانها ندانند، افسر بخش توجیه سیاسی اردوگاه ۱۶ تکریت که دیگر سالهاست میداند هر چند نمیگوید. اما همو هم وقتی ناباورانه میبیند که جنگ تمام شده و اسرای ایرانی دارند آزاد میشوند، نمیتواند اعتراف نکند. برای بچهها سخنرانی میکند و خطاب به همان اسرایی که تا دیروز شکنجهشان میکرد اینگونه اعتراف میکند: «ما با هم برادریم، این جنگ را ناخواسته امریکاییها بر ما تحمیل کرد، ما تاوان زیادی دادیم.»
همهی آن حوادث و اتفاقات یک واقعیت تلخ و دردآور بود که باید میپذیرفتم. هر چقدر از استان میسان عراق دورتر میشدیم به کربلا نزدیکتر میشدیم. نزدیکیهای بغداد، یکی از دژبانها به بچهها گفت: کربلا سبعین کم. (کربلا هفتاد کیلومتر). نام کربلا که برده شد، بغض کهنهی اسرا ترکید. گویی دجله از چشمها جوشید. صدای گریهی اسرا بلند شد. بلند بلند زدم زیر گریه. از آن همه آزار، تشنگی، بیمهری، نیش زبان و تحقیر به ستوه آمده بودم. دلم پر بود. در چند روز گذشته تحمل و ظرفیت خیلی از آن دردها و رنجها را در آن سن کم نداشتم.
یادگار امام حاج احمدآقا و تعدادی از مسئولین کشوری و لشکری به استقبالمان آمده بودند. برای اولین بار که چشمم به عکس حضرت امام خمینی(ره) در قسمت ورودی سالن فرودگاه افتاد، دلم گرفت. زیر عکس حضرت امام(ره) این جمله نوشته شده بود: اگر روزی اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آنها برسانید و بگویید خمینی در فکرتان بود. گریه کردم.
.مشخصات کتابشناختی
کتاب «پایی که جا ماند» خاطرات منتشرشده سید ناصر حسینیپور به قلم خود او است که برای اولین بار در سال ۱۳۹۰ توسط انتشارات سوره مهر در ۷۶۸ صفحه قطع رقعی و جلد سخت روانه بازار شد. در سال ۱۴۰۳، این کتاب به چاپ ۷۷ رسید.
نسخه الکترونیک این کتاب در سایتهای کتابراه، طاقچه و فراکتاب ارائه شده است.
نوا، نما، نگاه
- بدون تعارف با راوی «پایی که جا ماند» در خبر ۲۰:۳۰. خبرگزاری صدا و سیما. ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
- پایی که جا ماند در شبکه خبر. شبکه خبر. ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
- برنامه «پایی که جا ماند» به کارگردانی حسین بیات. شبکه سه. ۱۳۹۶
چهاردهمین دوره جشنواره خودجوش، مردمی و دانشآموزی فیلم دفاع مقدس. کهگیلویه و بویراحمد. ۱۳۹۷ - تجلیل فاطمه معتمدآریا و گوهر خیراندیش از کتاب «پایی که جا ماند»+فیلم. خبرگزاری تسنیم. ۲۸ آذر ۱۳۹۷
- معرفی و بررسی تربیتی کتاب پایی که جا ماند. ادبی نو. ۲۵ مرداد ۱۴۰۳
- سید ناصر حسینی پور ( آزاده و نویسنده کتاب پایی که جا ماند). مستغعفین تیوی. ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
- فیلم مستند پایی که جا ماند به کارگردانی میثم مقصودی. موسسه فرهنگی هنری جبهه فرهنگی مطالعات انقلاب اسلامی. ۱۴ خرداد ۱۳۹۸
- به روایت نویسنده / سید ناصر حسینی پور / پایی که جا ماند. سوره مهر. ۱۴ مهر ۱۴۰۰
- روایت سید ناصر حسینی پور از «پایی که جا ماند». سوره مهر. ۲۲ اسفند ۱۳۹۳
- پادکست کتاب پایی که جا ماند. بسیج دانشجویی دانشگاه علوم و فنون دریایی خرمشهر. ۲ آذر ۱۳۹۹
- تجلیل سردار علی اصغر گرجی زاده از سید ناصر حسینی پور راوی کتاب پایی که جا ماند. سوره مهر. ۱۲ اسفند ۱۳۹۲
- توجه رهبر انقلاب به کتاب پایی که جا ماند در دیدار با شاعران. سوره مهر. ۱۹ تیر ۱۳۹۵
- انیمیشن پایی که جا ماند. مرکز رسانهای سرو. بهار ۱۳۹۵
- بخشهایی از دیدارهای راویان و دستاندرکاران سه کتاب ادبیات دفاع مقدس با رهبر انقلاب. دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای. ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
- پایی كه جاماند، (قرائت بخشی از این كتاب توسط نویسنده آن؛ سید ناصر حسینیپور). دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای. ۱۵ شهریور ۱۳۹۱
- «پایی که جاماند»، کتابی از جنس دردهای یک رزمنده در دوران اسارت. گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان. ۲۱ فروردین ۱۳۹۸
- در چند دقیقه کتاب پایی که جا ماند را بخوانیم. نهاد کتابخانههای عمومی کشور. ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
- پایی که جا ماند. شبکه امید. مرداد ۱۴۰۰
- کتابخوانی حسین یکتا، پایی که جا ماند. اندیشکده رضوان. ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
سید ناصر حسینیپور در برنامه کتابباز. تهران. ۱۳۹۹ - گفتوگو با نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» در برنامه «کتاب باز». شبکه نسیم. ۲ مهر ۱۳۹۹
- پایی که جا ماند، ویژهبرنامه دفاع مقدس. شبکه فارس. ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
- پایی که جا ماند، برنامه اجتماعی. شبکه فارس. ۲۶ مرداد ۱۴۰۳
- تقریظ حیرت انگیز رهبر انقلاب بر کتاب پایی که جاماند. سوره مهر. ۲۶ فروردین ۱۳۹۹
- پایی که جا ماند، ویژهبرنامه دفاع مقدس. شبکه کردستان. ۲ مهر ۱۴۰۳
- پایی که جا ماند، برنامه فرهنگی و هنری. شبکه اترک. ۲۸ شهریور ۱۴۰۱
- پایی که جا ماند. شبکه آبادان. ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
- پایی که جا ماند در برنامه از شما چه پنهون. شبکه کردستان. ۵ مهر ۱۴۰۳
- معرفی کتاب پایی که جا ماند. سازمان فرهنگی اجتماعی و ورزشی شهرداری شاهین شهر. ۱۹ دی ۱۴۰۲
- کتاب گویا پایی که جا ماند. اداره کل نمایش سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. ۱۳۹۷
پانوشت
- ↑ «خلاصهای از کتاب پایی که جا ماند». کتابچی. ۲۶ آبان ۱۴۰۰
- ↑ «کتاب پایی که جا ماند». ایران کتاب. بیتا. دریافت شده در ۱ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۳٫۰ ۳٫۱ «پایی که در راه عقیده جا ماند». صبح نو. ۱۴ شهریور ۱۴۰۲
- ↑ پرش به بالا به: ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ «کتابهای حوزه اسارت، معنای واقعی درس سبک زندگی است». خبرگزاری آریا. ۲۷ مرداد ۱۳۹۳
- ↑ ««پایی که جا ماند» (تقلبهای زندان لو رفت!)». تاریخ شفاهی ایران. بیتا. دریافت شده در ۳ اسفند ۱۴۰۳
- ↑ «عصایی که راوی قسمتی از جنگ شد». دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای. ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ پرش به بالا به: ۷٫۰ ۷٫۱ «سید ناصر حسینیپور». ویکی پدیا. بیتا. دریافت شده ۲۲ دی ۱۴۰۳
- ↑ «ناصر حسینیپور». ایران کتاب. بیتا. دریافت شده ۲۲ دی ۱۴۰۳
- ↑ «دوست دارم سیروس مقدم فیلم «پایی که جا ماند » را بسازد.». روزنامه فرهیختگان. ۴ مهر ۱۳۹۷
- ↑ «سید ناصر حسینیپور». استان کهگیلویه و بویراحمد. ۱۶ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ پرش به بالا به: ۱۱٫۰ ۱۱٫۱ ۱۱٫۲ ۱۱٫۳ ۱۱٫۴ ۱۱٫۵ «سکانس نایاب خاطرات جنگ». دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله العظمی خامنهای. ۱۶ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ پرش به بالا به: ۱۲٫۰ ۱۲٫۱ ۱۲٫۲ ۱۲٫۳ ۱۲٫۴ «رزمندگان ما آنطور نیستند که فیلمها نشان میدهند». خبرگزاری ایسنا. ۱۵ آبان ۱۳۹۲
- ↑ «نویسنده کتاب «پایی که جا ماند»: دیدهبان بدیها و خوبیهای دشمن شدم». خبرگزاری ایسنا. ۶ مهر ۱۳۹۵
- ↑ پرش به بالا به: ۱۴٫۰ ۱۴٫۱ ۱۴٫۲ ۱۴٫۳ «روایت سردار سلیمانی از تأثیر «پایی که جاماند» بر عراقیها». تبیان. ۲۹ آبان ۱۳۹۷
- ↑ پرش به بالا به: ۱۵٫۰ ۱۵٫۱ ۱۵٫۲ ۱۵٫۳ ۱۵٫۴ ۱۵٫۵ ۱۵٫۶ ۱۵٫۷ ۱۵٫۸ «پایم را در عراق جا گذاشتم اما پای کربلا رفتن ندارم/ خیلی از شکنجهها را در کتاب نیاوردهام». رجا نیوز. ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
- ↑ «پایی که جا ماند». سوره مهر. بیتا. دریافت شده در ۲۲ دی ۱۴۰۳
- ↑ «تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب «پایی که جا ماند»». دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله العظمی خامنهای. ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ «ترجمه کتاب «پایی كه جاماند» به زبانهای عربی و انگلیسی». خبرگزاری ایبنا. ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ «کتاب القدم التی بقیت هناك». آماج الإخباریة. بیتا. دریافت شده در ۱ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۲۰٫۰ ۲۰٫۱ «رونمایی از ترجمه عربی کتاب پایی که جا ماند». خبرگزاری تسنیم. ۳ تیر ۱۳۹۳
- ↑ «La jambe qui est restee au front». خانه کتاب و ادبیات ایران. بیتا. دریافت شده در ۱ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ «انتشار كتاب «پایی كه جا ماند» به زبان تركی استانبولی». خبرگزاری ایرنا. ۱۸ مرداد ۱۳۹۶
- ↑ «گویاسازی کتاب «پایی که جا ماند» به زبان ترکی استانبولی». خبرگزاری ایسنا. ۲۶ اسفند ۱۳۹۹
- ↑ «غربتده قالان آیاق». خانه کتاب و ادبیات ایران. بیتا. دریافت شده در ۱ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ «بازخوانی «پایی که جا ماند» در شبکه سه». خبرگزاری دانشجو. ۲۷ مرداد ۱۳۹۲
- ↑ «آغاز تولید انیمیشن «پایی که جا ماند»». خبرگزاری تسنیم. ۸ خرداد ۱۳۹۲
- ↑ ««پایی كه جاماند» برترین كتاب سال ادبیات دفاع مقدس شد». خبرگزاری دانشجو. ۲۶ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ «برگزیدگان جایزهی ادبی شهید غنیپور معرفی شدند». خبرگزاری ایسنا. ۱۴ اسفند ۱۳۹۱
- ↑ «اصل خبر، خود جلسه تقدیر است». دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله العظمی خامنهای. ۱۵ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ «برای انجام پاراف رهبر انقلاب بر کتاب «پایی که جا ماند»». دفتر حفظ و نشر آثار آیتالله العظمی خامنهای. ۱۷ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ «نقد «پایی که جا ماند»در کتابخانه مسجد النبی(ص)». پایگاه تخصصی مسجد. ۲۱ امرداد ۱۳۹۳
- ↑ «نشست خبری نویسنده کتاب «پایی که جا ماند» در رشت». خبرگزاری ایسنا. ۳ مهر ۱۳۹۶
- ↑ «برای سید ناصر حسینیپور و کتاب جاودانهاش». دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای. ۱۴ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ پرش به بالا به: ۳۴٫۰ ۳۴٫۱ ۳۴٫۲ ۳۴٫۳ ۳۴٫۴ «اقتراحی برای یک کتاب جنگی». دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیتالله العظمی خامنهای. ۱۸ شهریور ۱۳۹۱
- ↑ پرش به بالا به: ۳۵٫۰ ۳۵٫۱ ۳۵٫۲ ۳۵٫۳ «هنگام ترجمه «پایی که جاماند» گاهی بغض متوقفم میکرد، گاهی حیرت». خبرگزاری مهر. ۱ خرداد ۱۳۹۵
منابع و مآخذ
- بسمل، محبوبه. (۱۴۰۱). بررسی سرعت روایت در کتاب «پایی که جا ماند». بهارستان سخن، ش ۵۶.
- بهنامفر، محمد، و محمدی، عبدالله. (۱۴۰۳). کارکرد شعر فارسی در خاطرهنگاریهای دفاع مقدس با تکیه بر پنج اثر «دا، من زنده ام، آن بیست و سه نفر، پایی که جا ماند، سلام بر ابراهیم». پژوهشنامۀ فرهنگ و ادبیات آیینی، ش ۵.
- دانش، کوثر، و فرزاد، عبدالحسین، و خاتمی، احمد. (۱۴۰۱). تحلیل ساختاری یادداشت روزانه دفاع مقدس (مطالعه موردی؛ پایی که جا ماند). پژوهشهای نقد ادبی و سبک شناسی، ش ۴۸.
- امجد، امید، و صولتی، زهرا. (۱۴۰۲). بررسی سطح فکری حبسیه در ادبیات دفاع مقدس بر اساس رمان «پایی که جا ماند» مقاله. ادبیات پایداری پاییز و زمستان, ش ۲۹.
- رنجبر، محمود، و اسدی، مهتاب. (۱۳۹۹). بررسی عناصر و جزئیات بافت در مجموعه خاطره «پاییکه جا ماند». ادبیات پایداری پاییز و زمستان , ش ۲۳.
- محمودی، علیرضا، و سوری، لیلا. (۱۳۹۵). تحلیل روایی «پایی که جاماند» بر اساس نظزیه ژنت. گردهمایی سراسری انجمن ترویج زبان و ادب فارسی ایران.
- رحمانی، اکرم، و هنرمند, زهرا. (۱۳۹۵). تقابل اعمال بشردوستانه و ضدبشری در کتاب «پایی که جا ماند». همایش ادبیات پایداری گیلان.
- اسدی، زینب. (۱۳۹۴). بررسی عناصر داستانی در خاطره-داستانهای دفاع مقدّس (مطالعه موردی:کتابهای «پایی که جاماند» و «نورالدّین پسر ایران»). پایاننامه کارشناسیارشد، دانشگاه رازی. دانشکده ادبیات و علوم انسانی.