مهاجر کوچک
رمان «مهاجر کوچک» به قلم محمدرضا سرشار ویژه نوجوانان، در سال ۱۳۶۰ توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در تهران به چاپ رسید. این کتاب بعدتر در سال ۱۳۸۶ توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد. در سال ۱۳۹۹ این اثر توسط مهرک (نشر کودک و نوجوان سوره مهر) نیز چاپ گردید. این رمان داستان زندگی پسری نوجوان به نام عباس را روایت میکند که در جنگ پدر و مادرش را از دست داده است.
این اثر توانسته شش جایزه ادبی را از آن خود کند. دیپلم افتخار جشنواره کتاب کودک و نوجوان کانون پرورش فکری در سال ۱۳۶۸، جایزه مشترک مجلات کیهان بچهها و سروش نوجوان در سال ۱۳۶۷، برنده لوح زرین دستخط امام خمینی در سال ۱۳۶۸، برنده جایزه دوم جشنواره کتاب بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس در سال ۱۳۷۷، برنده جایزه اول نخستین سمینار بررسی رمان دفاع مقدس توسط بنیاد جانبازان در سال ۱۳۷۵ و کتاب برگزیده جشنواره ایثار و ادب پایداری وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۹ از جمله افتخارات این اثر است.
«مهاجر کوچک»، داستانی از زندگی پسری نوجوان به نام عباس است. داستان از اداره آموزشوپرورش شروع میشود. محمدرضا سرشار در اداره آموزشوپرورش و در روزهای آخر زمستان، با عباس، پسر جنگزدهای از اهالی خرمشهر، آشنا میشود و سرنوشت وی را از زبان خودش نقل میکند. این پسر قصه درازی دارد و جنگزده است. پدر و مادرش را از دست داده و مدتی آواره بوده است. نویسنده در این کتاب با بهرهگیری از راوی اول شخص به بیان سرگذشت عباس میپردازد و قصه را با دو روایت بهپایان میرساند؛ راوی اول که خود نویسنده است و راوی دوم که عباس است و به بیان خاطرات خود میپردازد.
محمدرضا سرشار با نام هنری رضا رهگذر، فعالیتهای بسیاری را در زمینه داستاننویسی، آموزش نویسندگی، نقد ادبی و داوری جشنوارههای ادبی انجام داده است.
خلاصه اثر

داستان «مهاجر کوچک» از اداره آموزش و پرورش شروع میشود. نویسنده کتاب، عباس را در اداره آموزشوپرورش میبیند که مردی به نام محمد تلاش میکند پس از گذشت هفت ماه از سال تحصیلی، او را در یکی مدارس ثبت نام کند. رئیس دفتر مدرسه پرونده پسر را ورق میزند و میگوید: «این موقع سال؟! اما محمد سرش را به گوش رئیس دفتر نزدیک میکند و آهسته طوری که صدایش از اتاق بیرون نرود میگوید: «این پسر قصه درازی دارد، جنگزده است، بچه خونینشهر است، پدر و مادرش را از دست داده، مدتی آواره بود و حالا پهلوی ما زندگی میکند.» این اتفاق سبب آشنایی نویسنده با عباس میشود.
نویسنده با عباس دوست میشود و از او میپرسد کتاب داستان میخواند؟ پسر نوجوان وقتی میفهمد که سرشار نویسنده کتاب «اگر بابا بمیرد» است، لبخندی بر لبش مینشیند و دیگر با او غریبی نمیکند. این میشود آغاز نوشتن کتاب «مهاجر کوچک».[۱]
عباس که در دوره نوجوانی به سر میبرد، برای سرشار از روزهای سختی که گذرانده میگوید. عباس در حمله عراقیها، اول پدرش را از دست میدهد. در آن زمان هرکس میخواست خبری از کسی یا چیزی به دست بیاورد به مسجد میرفت، عباس هم وقتی برای بهدستآوردن خبری به مسجد میرود، حمله هوایی شروع میشود و برای نجات جانش به سنگر پناه میبرد. در همین حمله، دیگر اعضای خانوادهاش که در خانه هستند شهید شده و عباس را تنها میگذارند.
عباس که تمام خانوادهاش را در حمله عراق از دست داده است، مدتی را در کمپ جنگزدگان در حوالی اهواز میگذراند. برادر او در روزهای اول جنگ زخمی شده و به بیمارستانی در تهران منتقل شده است. عباس نوجوان با قطار به سوی تهران روانه میشود تا برادرش را پیدا کند. او به سختی خودش را به تهران میرساند ولی بعد از رسیدن به تهران میفهمد برادرش چند هفته قبل از بیمارستان مرخص شده است و به جبهه بازگشته است.
عباس مستأصل از بیمارستان خارج میشود ولی در تهران به خانمی به نام عصمت میافتد. خانم که متوجه ناراحتی وی شده او را به خانهاش دعوت میکند و قول میدهد تا از همسرش بخواهد در پیدا کردن برادر عباس، به او کمک کند. عباس با زن همراه میشود و در آنجا مورد توجه خانواده مهربان وی قرار میگیرد و در روزهای پس از عید با مرد خانواده راهی جنوب میشود تا برادرش را بیابد.[۲]
در این داستان ۵۶ صفحهای، عناوین و فصلبندی مشخصی ذکر نشده است.
درباره نویسنده

محمدرضا سرشار (زاده ۲۳ خرداد ۱۳۳۲، کازرون) مشهور به رضا رهگذر، نویسنده، پژوهشگر، منتقد ادبی و گوینده برنامه رادیویی قصه ظهر جمعه است. او در سال ۱۳۵۴، در رشته مهندسی صنایع دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شد. نخستین کتاب سرشار با مضمونی سیاسی هرچند در قالب داستانی برای کودکان در سال ۱۳۵۵ منتشر گردید.
محمدرضا سرشار در سی سال فعالیت خود با انتشار ۱۳۳ جلد کتاب تالیفی، پژوهشی، ترجمه و گردآوری، در شمارگان بیش از پنج میلیون نسخه توانسته ۳۶ جایزه ملی و کشوری را کسب کند. وی در سال ۱۳۸۵ نشان درجه یک هنری (معادل دکتری) از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دریافت کرد.
همچنین ۲۴ سال سابقه گویندگی برنامه رادیویی قصه ظهر جمعه و سردبیری چندین برنامه رادیویی و همکاری در ساخت برنامههای متعدد تلویزیونی، سردبیری دو هفتهنامه سوره نوجوانان، ماهنامه ادبیات داستانی، ماهنامه سروش نوجوان، گاهنامه تخصصی قلمرو، فصلنامه اصحاب قلم و دبیری گروه ادب و هنر دو روزنامه کیهان و جوان در کارنامه فعالیتهای وی دیده میشود. انتخاب دو بار رتبه اول جشنواره مطبوعات، یک بار در جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان و عضویت در دو دوره هیئت منصفه مطبوعات نیز از دیگر عناوینی است که سرشار کسب کرده است.
سرشار همچنین سابقه چند سال تدریس در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران را برعهده داشته است. از سوابق وی به موارد زیر میتوان اشاره کرد:
- کتابها: ۱۳۳ عنوان کتاب؛
- شمارگان کل آثار: بیش از ۵ میلیون نسخه؛
- جوایز: ۳۶ جایزه ملی و کشوری؛
- کتابهای تقدیمشده به سرشار: ۷ عنوان کتاب؛
- کتابهای درباره سرشار: ۵ عنوان کتاب؛
- اقتباسهای سینمایی از آثار: ۴ عنوان فیلم؛
- کتابهای ترجمهشده به زبانهای دیگر: ۵ عنوان کتاب به زبانهای انگلیسی، عربی و اردو.[۳]
مراسم بزرگداشت او در سال ۱۳۸۵ با همکاری صداوسیما و جشنواره داستانهای قرآنی، پیامبران و ائمه برگزار شد؛ مقام معظم رهبری در پیامی خطاب به این همایش فرمودند: «آقای سرشار حق بزرگی بر ادبیات انقلاب دارند.»[۴]
نظر نویسنده درباره اثر
از بیمهری تا تقدیر در جشنواره داستان انقلاب
من کتاب «مهاجر کوچک» را در ۲۸ سالگی نوشتم و با بیمهریهای بسیاری روبهرو شد. در حالی که از همان سال ۱۳۶۰ مورد استقبال قرار گرفت اما از طرف امور تربیتی این کتاب ممنوع اعلام شد و از تمام مراکز و کتابخانهها جمعآوری شد. تا سالهای سال این کتاب ضدجنگ تلقی میشد. در سال ۱۳۶۸ در اولین جشنواره داستان انقلاب، برگزیده شد و به عنوان برترین اثر ده سال دفاع مقدس شناخته شد.[۵]
نهایت توانایی من
اگر بار دیگر این کتاب را بازنویسی کنم باز هم به همین شیوه و با همین ادبیات نوشته خواهد شد. بیشک بهتر از این، آن را نمینویسم. مهاجر کوچک نهایت توانایی من با این روایت داستانی است.[۵]
فیلم غیرقانونی از مهاجر کوچک
سالها پیش بهرام بیضایی در یک حرکت غیر قانونی از این کتاب مهاجر کوچک، فیلم «باشو، غریبه کوچک» را ساخت که مورد اعتراض من قرار گرفت. خودش اذعان کرد که شباهتهایی بین کتاب و فیلم وجود دارد اما از کتاب بهره نگرفته است.[۶]
نقد و بررسی اثر

تحلیل داستان
مهاجر کوچک که قدرت تصویری و نمایشی آن بسیار زیاد است، داستان نوجوانی است که در همان دوران نوجوانی، به قول مولوی، خامی و پختگی و سوختگی را تجربه میکند و هجرت او در حقیقت هجرتی است درونی برای چیرهشدن بر دشواریهای زندگی و دربهدری و نومیدی. سفر روحی دردمندی است که میخواهد با یافتن آشنایی، (برادر بزرگش، قاسم) توجه و محبت ببیند، و درد مشترک از دست دادن خانوادهاش را با او فریاد کند.[۷]
عنوان داستان
عنوان داستان صحیح و روشن و جذاب است و با متن آن ارتباط دارد. البته مهاجر میتواند نام نمادینی نیز باشد. چون مهاجر در فرهنگ لغت، هم به معنی هجرت دائم از وطن خود به جای دیگر است، و هم هجرت در معنای اسلامی آن را تداعی میکند.[۷]
زاویه دید
سرشار با تسلطی که بر عناصر داستان دارد، به هنگام نوشتن داستان، بهترین دیدگاه را برای روایت داستانش انتخاب کرده است. او در جاها و بخشهایی از داستان که خود حضور داشته با طراوت قلم داستان را با بهرهگیری از زمان مضارع اخباری روایت کرده است. در بخشهایی که از نظر شخصیت اصلی داستان به وقایع نگریسته، از زمان ماضی استمراری -همانند چخوف نازنین در بیشتر داستانهای درخشانش- بهره برده و نشان داده که نویسنده صادق، ماهر و تراز اولی است. برای گزینش چنین دیدگاههایی، نویسنده باید بسیار تیزبین و هوشمند باشد، تا با توصیف زندگی خشن و تلخ نوجوانی آواره، در درام احساساتیگری گرفتار نیاید.[۷]
شخصیتپردازی
در مهاجر کوچک، ویژگیهای رفتاری و شخصیتی عباس، در گفتوگو با نویسنده آشکار میشود. سرشار برای به تصویر کشیدن درون عباس، با ریزبینی به ارتباط او با افراد خانوادهاش -به ویژه پدر و مادرش- میپردازد.
نویسنده توانسته شخصیت نوجوانش را متناسب با طرح و حال و فضا و مکان داستانش بیافریند. توصیفهای او در آغاز داستان -هر چند به شیوهای سنتی- بهگونهای است که خواننده به راحتی میتواند چهره عباس را در نظر مجسم کند و تا پایان داستان از یاد نبرد. شخصیت عباس شخصیتی پویا، گسترش یابنده و تا حدودی جامع است. او میخواهد به زودی از مرحله نوجوانی پا به مرحله جوانی بگذارد؛ در واقع اوست که گاهگاهی ابتکار عمل را در دست میگیرد و همه چیز را رهبری میکند. عباس پس از خواندن داستان نیز در ذهن و دل خواننده به زندگیاش ادامه میدهد، و خواننده ته دلش دعا میکند که ای کاش عباس برادرش، قاسم، را بیابد. چون در داستان همه ابعاد شخصیت یادشده برای خواننده ترسیم شده است.
شخصیت قاسم هم که در داستان سایه وجودش در ماجراهای داستان نقشی بسیار ارزشمند دارد، شخصیت فرعی بسیار مهمی است.[۷]
داستانی عینی و تکاندهنده
سرشار در بخشی از داستان، وقایع را چنان عینی و تکاندهنده تصویر میکند که مو بر تن آدمی راست میشود:
«بوی خاک و بوی سوختگی در هوا پیچیده است. چند مرد، در حالی که نفرین میکنند و اشک میریزند با بیل خاکها را کنار میزنند. تیرهای چوبی را به گوشهای میاندازند و جسدها را یکییکی بیرون میآورند، عباس با چشمهای از حدقه درآمده، به صحنه نگاه میکند.
جسدها، له شده و درهمپیچیدهاند. عباس، جسدها را یکییکی از نظر میگذراند: مادرش، خواهر بزرگش، برادر کوچکترش، خواهر وسطیاش. دیگر طاقت نمیآورد. جیغ میکشد؛ جلو میدود و خودش را روی جسد مادر میاندازد. مردها به طرف او میروند. میخواهند او را از روی جسد بلند کنند، اما نمیتوانند. مثل اینکه عباس و مادرش یکی شدهاند.»
آنچه در داستان مهاجر کوچک سبب تشدید حس تعلیق، هیجان و جاذبه شده این است که سرشار -مثل کرین در رمان نشان سرخ دلیری- توانسته حقیقت اجتماعی، فردی، مادی و معنوی را ببیند و این را با توانمندی به خوانندگان اثرش نشان دهد.
سرشار میخواهد با بیان حقیقت در عمل، خوانندگان آثارش را به نیکیکردن به دیگران در این زمانه پرآشوب فرا بخواند. وگرنه، او هم مثل سارتر و امثال او، درباره بدیها، ابتذال، بیهودگی، دلهره، اضطراب، دروغ و ریا مینوشت، و عباس قهرمان اصلی داستانش را -که همه افراد خانوادهاش را بهجز یکی از دست داده- به بنبست میرساند. سرشار با بهرهگیری از خلاقیت خویش، نور امیدی بر دل عباس تابانده است.[۷]
سبک
میتوان با خواندن بخشهایی از مهاجر کوچک، بیهیچ تردیدی گفت که نویسنده آن صاحب سبک است و سبکی مخصوص به خود دارد:
«شط همچنان در دل شب به سفر همیشگیاش به سوی دریا ادامه میدهد. زیر شهابهای آتشین گلولهها، آب شط، خونین به نظر میرسد. خانهها و دیوارها هم همینطور. همه چیز رنگ خون است. شهر خونین است.»[۷]
زمان
زمان در داستان مهاجر کوچک زمانی است تقویمی، که در بیشتر آثار بدیع و کلاسیک رعایت میشود.[۷]
تعلیق
تعلیق در داستان مهاجر کوچک تعلیق ذاتی است؛ و خواننده برای دانستن پایان داستان، رفتهرفته از ماجراهای دردناکی که بر سر عباس آمده، باخبر میشود. در کتاب مهاجر کوچک تعلیق، تعلیق ماجراست.[۷]
لحن
لحن داستان درخشان مهاجر کوچک، لحن مناسبی برای پدیدآوردن نثری توصیفی است. لحن در اثر یادشده، آرام، محبتآمیز و جانبدارانه است. سرشار، توانسته با لحن، تصور شنیدن صدای راوی و حضور او را پدید آورد.[۷]
پیرنگ
پیرنگ به عقیده فورستر، نقل حوادث است با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلول. البته برخی بر این باور هستند که پیرنگ، کلیه عناصر داستان را در بر میگیرد. پیرنگ داستان مهاجر کوچک، پیرنگ درددل و خاطرات ناگفته است.[۷]
فضاسازی
فضا داستان، فضایی گرفته است. اما میتوان گفت که فضاسازی در داستان مهاجر کوچک، با احساسات نوجوانانه عباس کاملاً هماهنگی دارد. فضاسازی در موقع اقامت عباس در اردوگاه اهواز، بسیار قوی است و نویسنده در این بخش، با جزءنگاری، اهمیت زیادی به فضاسازی داده است:
«عباس روزهای سختی را میگذراند. روزها، وقتی که آفتاب داغ میتابد، داخل چادر مثل جهنم است. شبهایی که هوا سرد میشود یا بادهای سرد میوزد، سرما از تمام گوشه و کنارهای چادر به داخل نفوذ میکند و او را آزار میدهد. وقتی باران شدید میبارد و سیلاب راه میافتد، آب به داخل چادر نفوذ میکند و کف زمین و تمام زیراندازهایش خیس میشود...»[۷]
بازگشت به گذشته
بخشهایی از کتاب مهاجر کوچک که در آنها عباس یادهای دوران کودکی و نوجوانیاش را در شهر خودش توی ذهن مرور میکند، بسیار زیبا و دلنشین، و گاهی تلخ هستند. لحظههایی که عباس به یاد شط و قایق پدر، بهاران، نخلستان، بچهگنجشکها، تابستانها، خرما چیدنها و فوتبالبازی در زمینهای خاکی میافتد. آدم با خواندن خاطرههای تلخ و شیرین عباس، پیش خود گمان میکند که راست گفتهاند که نویسنده ناچار است کودک بماند![۷]
زبان
زبان سرشار، زبانی است رسا، شیوا و روشن. او گاهگاهی از زبانی پراحساس، شاعرانه و رنگارنگ بهره میبرد. زبان وی در عین سادگی و روانی، پیراسته و شستهرفته است. جملهها کوتاه، موجز، کارساز و مؤثر هستند؛ و احساس نویسنده را با همه جزئیات به خواننده انتقال میدهند.
سرشار در داستاناش، کاری کرده که تفکر خلاقه خوانندگان به کار بیفتد، تا آنان با خواندن اثر یادشده به وجود خویش، غنا بخشند و کاملش سازند و بر قدرت خلاقه خویش، برای بهدستآوردن آزادی و بهروزی تلاش کنند. داستان مهاجر کوچک که بر پایه تداعیها و بازگشتهایی به گذشته و خاطرهها شکل گرفته، اثری است یکپارچه؛ که سرشار با استفاده از تخیل و تکنیک نیرومندش، آن را آفریده است.[۷]
ترجمه ترکی-استانبولی کتاب «مهاجر کوچک»

با حمایت وابستگی فرهنگی كشورمان در ارزروم، کتاب «مهاجر کوچک» اثر محمدرضا سرشار، با ترجمه پلین سوال چاغلایان به زبان ترکی-استانبولی در سال ۱۳۹۴ توسط انتشارات دماوند منتشر شد.[۸]
جوایز و افتخارات
- برگزیده دیپلم افتخار از نخستین جشنواره کتاب کودک و نوجوان کانون پرورش فکری در سال ۱۳۶۸؛
- برنده جایزه مشترک مجلات کیهان بچهها و سروش نوجوان به عنوان یکی از ده کتاب برگزیده دهه اول انقلاب برای نوجوانان در سال ۱۳۶۷؛
- برنده لوح زرین دستخط امام خمینی، تقدیرنامه وزیر ارشاد و سکه یادبود پنجمین مجتمع هنر و ادبیات دفاع مقدس وزارت ارشاد در سال ۱۳۶۸؛
- برنده جایزه دوم جشنواره کتاب بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس در مقطع سنی نوجوانان در سال ۱۳۷۷؛
- برنده جایزه اول نخستین سمینار بررسی رمان دفاع مقدس توسط بنیاد جانبازان (به اشتراک یک کتاب دیگر) در سال ۱۳۷۵؛
- کتاب برگزیده جشنواره ایثار و ادب پایداری توسط وزارت ارشاد در سال ۱۳۷۹.[۳]
نشستهای برگزار شده درباره اثر
- نشست نقد و بررسی کتاب «مهاجر کوچک» در تهران در سال ۱۳۹۸. این نشست با حضور نویسنده اثر و احمد شاکری، نویسنده و منتقد ادبی در حوزه هنری برگزار شد.[۵]
اظهارنظرها درباره اثر

احمد شاکری؛ نویسنده و منتقد ادبی
جایگاه قهرمان مهاجر کوچک در دنیای قهرمانهای نویسنده
« | آثار سرشار را میتوان به دو دسته کلی داستانهایی با قهرمانی و یا قهرمانهای نویسنده و داستانهایی با قهرمانهای غیر نویسنده تقسیم کرد. در این دستهبندی داستان «مهاجر کوچک» زیرمجموعه داستانهایی با قهرمانی و یا قهرمانهای نویسنده قرار دارد. در ادامه این دستهبندی، «مهاجر کوچک» جزو داستانهای با حضور طبیعی نویسنده قهرمان در داستان از سرشار است.
حضور طبیعی نویسنده قهرمان در داستان در آثار سرشار خود به چنددسته دیگر تقسیم میشود که از میان آنها «مهاجر کوچک» زیرمجموعه داستانهایی دارای یک قهرمان مهم با نام و نشان اصلی نویسنده به عنوان نویسنده قرار میگیرد. داستانهایی دارای یک قهرمان مهم با نام و نشان اصلی نویسنده به عنوان نویسنده میتواند هم کاملاً تخیلی باشد و هم میتواند واقعی باشد که در مورد داستان «مهاجر کوچک» باید آن را جزو داستانهایی از سرشار بدانیم که میتواند کاملاً تخیلی باشد. |
» |
برشی از کتاب

برای کاری به اداره آموزش و پرورش رفتهام، در دفتر تعلیمات راهنمایی نشستهام که مردی با لباس کار سرمهای رنگ وارد میشود. قد متوسط و هیکل نسبتاً چاق و درشتی دارد توی صورت گردش، تهریش سیاه و سفیدی دیده میشود. پسرک ده-دوازده ساله سیه چردهای همراه مرد است. مرد، یکراست به طرف میز رئیس دفتر میرود و میگوید: «آقا میخواستم اسم پسرم را بنویسم.»
رئیس دفتر که مشغول ورق زدن پروندهای است، سر بلند میکند؛ از پشت شیشه قهوهای رنگ عینکش نگاهی به مرد میاندازد، و با تعجب میگوید: «این موقع سال؟! نزدیک هفت ماه است مدرسهها باز شده!»
مرد منومن میکند. نگاهی به پسرک میاندازد و میگوید: «عباس! شما چند دقیقه برو بیرون بابا.»
پسرک از اتاق بیرون میرود. در حال بیرون رفتن، نگاهش میکنم، لاغر است. اما استخوانبندی پری دارد. پیراهن سفید و شلوار مخملی کرمرنگی پوشیده است.
مرد، روی صندلی کنار دست رئیس دفتر مینشیند. تازه، چرخدنده کوچکی را که توی دستهای چرب و سیاهش است، میبینم. مرد سرش را به گوش رئیس دفتر نزدیک میکند و آهسته -طوری که صدایش از اتاق بیرون نرود- میگوید: «این پسر، قصه درازی دارد... جنگزده است. بچه خونین شهر است.... پدر و مادرش را از دست داده. مدتی آواره بود. حالا پهلوی ما زندگی میکند.»
صحبتمان گل میکند. کمکم بحث را به کتابهای خودم میکشانم. «اگر بابا بمیرد» را خوانده است. وقتی میفهمد که نویسندهاش من هستم، حالت چهرهاش به کلی عوض میشود. با تعجب نگاهم میکند. لبخند بیرنگی میزند و باز نگاهم میکند. دندانهای سفید و مرتبی دارد. لبخندش به دل آدم مینشیند. حس میکنم دیگر با من احساس غریبی نمیکند. در کیف سامسونت سیاه باستانیام را باز میکنم و لابهلا انبوه کاغذها و کتابها، چهارتا از کتابهایم را پیدا میکنم و به او میدهم و میگویم: «مال تو.»
قبول نمیکند.
میگویم: «به عنوان یادگاری.»
لبخندی میزند و کتابها را میگیرد.
در حالی که در کیفم را میبندم و آن را کنار پایم میگذارم، میگویم: «من مدتی بود میخواستم از زندگی بچههای جنگزده چیزی بنویسم. ولی هربار خواستم بروم خوزستان، نشد. تا اینکه امروز فهمیدم تو یکی از آن بچهها هستی. گفتم شاید بدت نیاید اتفاقهایی را که برایت افتاده برای من تعریف کنی. ممکن است بشود از آن داستانی نوشت.»
چهرهاش کمی از هم باز میشود. میگوید: «باشد.»
- حالا که نمیشود. چون تو باید بروی. منتظرت هستند. اگر موافقی، از بابات اجازه بگیر روز جمعه میآیم دنبالت. میرویم گوشه خلوتی مینشینیم و با هم صحبت میکنیم.
- باشد.
خانه در ماتم فرورفته است. مادر، در حیاط، روی پله گلی اتاق نشسته است و آرامآرام مویه میکند و به صدام نفرین میکند. خواهر بزرگتر تنها در اتاق نشسته است و آرامآرام گریه میکند. خواهرهای کوچکتر، دور مادر حلقه زدهاند و با وحشت به او چشم دوختهاند و اشک میریزند.
چند نفر از زنهای همسایه، وارد خانه میشوند. همگی دور مادر جمع میشوند تا او را دلداری دهند:
- خوش به سعادتش! الان توی بهشت، سر حوض کوثر، با پیغمبر محشور است.
- خدا نصیب ما هم بکند. چه سعادتی از این بالاتر!
عباس، تنها و بیامید، روزها در گوشهای از چادر مینشیند؛ سرش را روی زانوهایش میگذارد و به آینده نامعلومش فکر میکند؛ به آیندهای که هیچ نقطه روشنی، هیچ امیدی در آن نمیبیند. اما چرا، یک نقطه روشن هست؛ نقطهای که هر چه زمان میگذرد، بزرگ و بزرگتر میشود؛ کمکم به اندازه یک دایره بزرگ میشود و آرامآرام، تمام افق آینده را پر میکند: برادرش، قاسم.
اگر قاسم زنده باشد -که باید هم باشد- به کمک او میتواند زندگی را تحمل کند. دو نفری، راحتتر میتوانند با آن کنار بیایند. هر چه باشد، دردها و رنجهایشان با هم مشترک است. میتوانند آنها را با هم قسمت کنند.
روزها، گاه که از فکر کردن زیاد خسته میشود، آهسته، طوری که پیرمرد بیدار نشود، لبه چادر برزنتی را کنار میزند و از آن بیرون میرود و در اردوگاه به قدم زدن میپردازد. تنش را به نسیمی که از جانب خرمشهر میوزد، میسپارد. نفسهای عمیق میکشد و بوها را استنشاق میکند تا شاید در میان آنها، بوی آشنای شهرش را حس کند.
روزی که برای خبر گرفتن از قاسم از اردوگاه به اهواز میرود، وقتی چشمش به کارون و پلهایش میافتد، یاد شط و آن روزهای خاطرهانگیز در ذهنش جان میگیرد. سوت آشنای قطار و حرکت متین و منظم آن روی پل بزرگ کارون، روزهای بیخیالی گذشته را به یادش میآورد. روزهایی که با بچههای محله، دور از چشم مادرهایشان، با پاهای برهنه به ایستگاه قطار میرفتند و سوار و پیاده شدن مسافران را تماشا میکردند؛ و بعد که قطار راه میافتاد، به موازاتش، دنبال هم میدویدند و صدای قطار و سوت آن را تقلید میکردند.
خوابم هم گرفته بود. از همان راهی که آمده بودم، برگشتم و رفتم داخل همان اتاقک تلفن عمومی. آنجا گرمتر از بیرون بود. کسی هم مرا نمیدید. تصمیم گرفتم شب را تا صبح همانجا بمانم. کف اتاقک نشستم و کز کردم. ولی باز هم از سرما خوابم نمیبرد. یک شب در طویلهای متروک؛ نزدیک به سه ماه درون یک چادر در کنار یک پیرمرد بیمار و ناشناس؛ حدود دو ماه روی تختی در اتاق کشیک یک بیمارستان، با آدمهایی که مرتب عوض میشوند؛ و حالا... حالا تنها، در باجه تلفن عمومی. ماجراهای این چند ماه، مثل فیلمی از جلو چشمان عباس عبور میکند.
سرما از سوراخ یکی از شیشههای شکسته اتاقک تلفن به داخل نفوذ میکند و از کت نهچندان کلفت عباس میگذرد و مثل سوزنهای ریزی به تنش مینشیند.
خدایا! قاسم کجاست؟ یعنی برگشته جبهه و دوباره دارد با عراقیها میجنگد؟ اگر به جبهه رفته، زنده است یا مرده؟ سالم است یا باز زخمی شده؟ خدایا....! نگذار او کشته شود! خدایا...! خدایا...! خودت حفظش کن! خدایا...! فقط همین یکی ماندهها...! نه! انشاءاللّه زنده است، حتماً زنده است...! قاسم قوی و زرنگ است. محال است عراقیها بتوانند او را بکشند...
مشخصات کتابشناختی
«مهاجر کوچک» رمانی به قلم محمدرضا سرشار برای گروه سنی نوجوانان که برای اولینبار توسط انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در سال ۱۳۶۵ در ۵۶ صفحه قطع رقعی با شمارگان ۳۳۰۰۰ در تهران به چاپ رسید. این اثر در سال ۱۳۸۶، توسط انتشارات سوره مهر در ۵۲ صفحه قطع رقعی با جلد شومیز به چاپ رسید. بعدتر این رمان در سال ۱۳۹۹، توسط انتشارات مهرک (نشر کودک و نوجوان انتشارات سوره مهر) در ۵۳ صفحه قطع رقعی با جلد نرم و شمارگان ۲۵۰۰ در تهران به چاپ رسید. در سال ۱۳۹۹، این کتاب به چاپ چهاردهم رسید.
نسخه الکترونیکی «مهاجر کوچک» در سایتهای طاقچه، فراکتاب و کتابراه قابل خرید و مطالعه است.
پانوشت
- ↑ «مهاجر کوچک (کتاب)». دانشنامه اسلامی. بیتا. دریافت شده در ۲۸ دی ۱۴۰۳
- ↑ «مهاجر کوچک». شبکه جامع گیسوم. بیتا. دریافت شده در ۲۸ دی ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۳٫۰ ۳٫۱ «محمدرضا سرشار». ویکی ادبیات. بیتا. دریافت شده در ۲۸ دی ۱۴۰۳
- ↑ «محمد رضا سرشار حق بزرگی به گردن ادبيات داستانی انقلاب دارد/ سرشار خود قصهای است كه در همه قرون روايت خواهد شد». خبرگزاری مهر. ۱۳ تیر ۱۳۸۵
- ↑ پرش به بالا به: ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ «نقد، خدمت به نویسنده است». خبرگزاری شبستان. ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
- ↑ «کتابام سالها ممنوعه بود/ ماجرای رمانی که سوژه فیلم «بهرام بیضایی» شد». خبرگزاری دفاع مقدس. ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
- ↑ پرش به بالا به: ۷٫۰۰ ۷٫۰۱ ۷٫۰۲ ۷٫۰۳ ۷٫۰۴ ۷٫۰۵ ۷٫۰۶ ۷٫۰۷ ۷٫۰۸ ۷٫۰۹ ۷٫۱۰ ۷٫۱۱ ۷٫۱۲ «نقد: نوجوانی که قایق چشمانش پرنده میخواست (نقد داستان «مهاجر کوچک» نوشته رضا رهگذر)».جعفر سلیمانی کیا. ۱۰۳
- ↑ «کتاب «مهاجر کوچک» به ترکی استانبولی ترجمه و منتشر شد». خبرگزاری ایبنا. ۲۸ شهریور ۱۳۹۴
منابع و مآخذ
- آهی، محمد. ابراهیمیهژیر، معصومه. ابراهیمیهژیر، زهرا. (۱۳۹۱). بیان احساس نوجوان نسبت به جنگ با تکیه بر داستان «مهاجر کوچک». چهارمین کنگره سراسری ادبیات پایداری.
- سلیمانیکیا، جعفر. (۱۳۸۵). نقد: نوجوانی که قایق چشمانش پرنده میخواست (نقد داستان «مهاجر کوچک» نوشته رضا رهگذر). ادبیات داستانی. شماره ۱۰۳.