ماه و بلوط
«ماه و بلوط» رمان تاریخی به قلم محسن مؤمنیشریف و با طراحی جلد حسن روحالامین است. وقایع اصلی این رمان در چارچوب روایت تاریخ شفاهی از حوادث اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جغرافیای کردستان در بازه زمانی دهههای ۳۰ تا ۶۰ و متکی بر ژرف کاوی بستر تاریخ میگذرد. این رمان اولینبار در سال ۱۴۰۲ توسط نشر سوره مهر منتشر شده است. این اثر در بیست و دومین جشنواره قلم زرین به عنوان اثر برگزیده انتخاب شد.
«ماه و بلوط» اثری است که محسن مؤمنیشریف برای به ثمر رسیدن آن پانزده سال عمرش را گذاشته است. کتاب از حیث محتوا، پر از نکات و جزئیات است و باید آن را در دستهبندی «رمان تاریخی» جای داد. ماهیت تاریخی آن از جنس تاریخ بومی منطقهای و سیاسی است. «ماه و بلوط» خواننده را در عبور از متن حوادثی نفسگیر و جذاب، به درکی جدید از مفهوم ازلی و ابدی هویت انسان مسلمان ایرانی و رابطه او با وطن و وطنپرستی و پیوندش با باورهای دینی و ملی میرساند؛ مفهومی که از آن به «انسان انقلاب اسلامی» تعبیر شده است.
کتاب با انباشتگی شدید دادهها و اطلاعات مواجه است. دادههایی که از دل رویدادهای اقلیم کردستان در دامنه زمانی نیمقرن فراهم آمده است. ویژگی متمایز «ماه و بلوط» از دیگر رمانهای ایرانی این است که یا مستقیم از منابع غنی تاریخ شفاهی بهره برده است، یا به منابع مکتوب اینگونه تاریخنگاری از پایین نگاه داشته است.
این کتاب حاصل تحقیق و مواجهه مستقیم نویسنده در مناطق کردستان میباشد. داستان «ماه و بلوط» با روایت دو راوی یا متهم پیش میرود؛ یکی متعلق به حزب دموکرات و دیگری حزب کوموله است. کتاب شامل بیست و پنج فصل بوده و هر فصل یا بخشی از کتاب متعلق به یکی از این دو شخصیت ذکر شده است.
خلاصه اثر

«ماه و بلوط» اثری داستانی با محوریت زندگی، فرهنگ، و رشادتهای مردم کردستان است. کتاب با روایتی شخصیتمحور و توصیفات شاعرانه، خواننده را به عمق فرهنگ غنی و تاریخ این منطقه میبرد. نویسنده از طریق بازآفرینی زندگی شخصیتها و روایت داستانهایی برگرفته از تاریخ شفاهی، زیباییهای زبان، ادبیات، و رسوم مردم کردستان را برجسته کرده است.[۱]
این رمان دو شخصیت را در درون خود روایت میکند؛ «جاوید» یا جابر افشار، یکی هم «جلال خاوری». یکی از آنها به حزب کومله پیوسته و یکی هم در عضویت حزب دموکرات است. جاوید به دلیلی که در ابتدای داستان گفته شده است، به خارج از ایران میرود،آنجا با کمونیستها آشنا میشود، وارد یک دالانی میشود که از کمونیستها به آمریکاییها، از آمریکاییها به عراقیها، از عراقیها به شورویها پاسکاری میشود.
جلال خاوری ایران میماند و به ارتش ایران میپیوندد. او در یک برهههایی و در برابر صدایی که از بیرون میآید منفعل میشود، و طول میکشد تا خودش را پیدا کند. او هم وارد دموکراتها میشود، چون نزدیک به آنهاست. اوایل در برابر آنها منفعل است، ولی کمکم خودش را پیدا میکند. جلال بالاخره قهرمان این داستان میشود و به شکل اسطورهای شهید میشود. [۲]
دو شخصیت هرکدام در بازجوییای که از آنها صورت میگیرد با رفتن به گذشته خود، ضمن معرفی دیگر شخصیتها، اتفاقات و وقایع کتاب را شرح میدهند. این کتاب محصول تجربهای است که دو راوی در مواجهه با یک بازجویی بیان میکنند؛ یعنی نویسنده برای بیان یکسری وقایع از راوی اول شخصی استفاده کرده که به شکل مستقیم خاطرات خود را بازگو میکند.
این رمان تاریخی به حوادث مربوط به کردستان است و به دلیل اینکه بدرستی از حوادثی که رخ داده استفاده کرده در زمره تاریخ شفاهی هم قرار میگیرد.[۳]
سوژههای انسانی «ماه و بلوط» در پیرامون موقعیتهای پیشینی و پسینی گوناگونی شکل گرفتهاند که حامل نیتها، عزمها و هزمهاییاند که نگاه را در خود خیره میکند. برای فهم انسان «ماه و بلوط» بایستی این موقعیتهای روال و زوالیافته را خوب درک کرد و تفسیر نمود. تفسیر انسان «ماه و بلوط» بدون نگاه متمرکز بر فضا، بافت، احوال و افعال (تجربهها) و در یک کلام «تاریخ» ممکن نیست.
ویژگی متمایز «ماه و بلوط» این است که طوری نوشته شده که خواننده مجذوب ادامه دادن و کشف چیزهای بیشتری از شخصیت داستان میشود. در ظاهر زبان معیار کتاب دانای کل است؛ اما کشفها و ریزهکاریهای موجود در روند داستان خواننده را غافلگیر میکند.
طی روند قصه مخاطب درگیر گرههای داستان و جا به جایی موقعیت شخصیتهای متفاوت میشود. این موضوع در کتاب«ماه و بلوط» موجب کشش و جذب خواننده میشود. بهخاطر حجم زیاد کتاب، شاید مدت زیادی برای مطالعه احتیاج باشد اما داستان به گونهای است که مخاطب در تمام مدت درگیر فضای رمان میشود. این کتاب حدود ده هزار منبع را در خود جای داده و این کار دشوار به درستی در این اثر پیشرفته است.[۴]
این اثر در بیست و پنج فصل نگارش شده است. نام برخی از فصول کتاب عبارتند از:
- دختر شیطان؛
- آسمان حسین.
نام اثر
نام اثر برگرفته از حوادث فصل بیست و پنجم کتاب است. خواننده کتاب بدون خواندن آن فصل نمیتوان معنای این اسم را متوجه بشود. به هر حال درخت بلوط نماد قدمت و فرهنگ کردها و ماه نیز اشارهای دارد به ارادت و محبت آنان به وجود مقدس رسول اکرم (ص) است. طرح جلد کتاب هم برگرفته از یکی از فصلهای پایانی داستان است که توسط هنرمند نقاش آقای حسن روحالامین خلق شد. از همان اول نام انتخابی نویسنده همین عنوان بود و تغییراتی نداشته است. [۵]
همکاران کتاب
محمد حمزهزاده، و محسن کاظمی در حوزه محتوا و ارائه اطلاعات درباره کردستان با نویسنده همکاری داشتهاند. امان الهی، صمدی، علیاکبر قرهداغی، بایرامی، محمدرضا شرفی خبوشان، محمدحسین بابایی، محمدمهدی دادمان، جواد محمودی، غلامرضا نباتی و درویش اثر را پیش از انتشار مطالعه کردند.[۶]
نقد اثر
اوج تحول شخصیت داستان
اوجی که آقای مؤمنی شریف برای این شخصیت تعریف کرده، خیلی خوب است. جلال و محمود، یک روز با همدیگر به خانه کاک سبحان که پدر جلال است میروند. آنجا نویسنده یکدفعه از یک تابلویی رونمایی میکند. این تابلو و این فصل، تصویر خیلی خیلی خوبی است. آنقدر خوب که محمود طوری شیفتهاش میشود که یکدفعه از هوش میرود و گریه رهایش نمیکند. جالب اینکه وقتی از هوش میرود، نویسنده هم ولش نمیکند و با او وارد جهانی میشود که محمود در بیهوشی طی میکند. خیلی زیبا است! با او وارد بهشت میشود و برمیگردد؛ چنانکه ما هم با او وارد بهشت میشویم و برمیگردیم. به نظر این لحظات و تصاویر خوب بود.
خود جلال که در نهایت آنطوری شهید میشود و به رود میپیوندد، اوج نگاه استعاری نویسنده و اوج نگاه اساطیری نویسنده است. جلال یک عمر به دنبال ادعاهایی دویده که میگفتند ما نجاتبخش مردم هستیم ولی همهاش برای او زحمت درست کردهاند. از موقعی که برمیگردد و از آن ادعاها دور میشود، تازه زندگی را میفهمد، خودش هم نجاتبخش میشود، به داخل عراق میرود و آنجا یک کار نجاتبخشی انجام میدهد.
چهره شر در داستان
در داستان، شر یک چهره اساسی و عمیق و سراسر شر دارد. دیگر شخصیتها هم خرد خرد رگههایی از شر دارند ولی چهره اصلی شر، جابر است. یک چهره هم داریم که بین خیر و شر است و در نهایت از جهان شر کوچ میکند به جهان خیر که جلال است. طرف شر نمایندهاش ذاتاً شرور است ولی طرف خیر یک خطاهایی دارد و سفید سفید نیست. نویسنده او را به سمت خیر کوچ داده است؛ یعنی اینطور نیست که این آدم حتماً سفید سفید باشد. چون در مواجهه با سپاه آدم کشته و خطاکار است و یک جاهایی شاهد داستانهای خیلی خیلی غمانگیزی هم بوده است. مثلاً آن جایی که نورالدین را میکشند یا آن جایی که آشوری را کنار رود میکشند. این فصل هم خیلی خیلی غمانگیز بود.
این شخصیت آنقدر از این داستانهای خرد و ریز دارد که آدم احساس میکند دارد در یک جهان سیال سیر میکند. گویا در یک رویا زندگی میکنیم. همینطور تصاویر از کنارت رد میشوند و شخصیت داستان در میان آنها شنا میکند و همین تصاویر، اتمسفر میسازد. تقریباً روح آن جریانی که شما منتقدش هستید و به عنوان نویسنده رفتارشان را بازخوانی میکنید، متبلور میکند و متجلی میکند.
چهره خیر در کتاب
این طرف هم که طرف خیر است، بازجوها هستند و گاهی سپاهیهایی مثل کاوه. نویسنده خیلی به آنها نزدیک نمیشود. فقط مدام به آنها اشاره میکند و اشاره میکند. من خیلی به این ماجرا فکر کردم که نویسنده دنبال چیست؟ به نظرم نویسنده دنبال این بود که بگوید این یک جریان است، این یک طیف است. از چند تا شخصیت اسم میبرد، اما گاهی فقط اسم این شخصیتها را میشنویم. انگار اینها یک نفرند. همین سپاهیهایی که آنجا هستند و دم به دم دارند شهید میشوند و جانباز میشوند و خسارت میبینند؛ خیلی به آنها توجه نمیکنیم.
نویسنده یک جورهایی نمیخواهد این وجود منتشر را نشان بدهد. اصلاً به خاطر همین درباره آنها کم حرف میزند که بگوید اینها یکیاند و یک نفر هستند. به شهید زینالدین اشاره میکند، به شهید کاوه اشاره میکند، به شهید محمد بروجردی اشاره میکند، اما انگار اینها کم کم یک نفر میشوند و یک وجود واحدی میشوند و وحدت وجود شکل میگیرد.[۲]
نبود پیرنگ مشخص
اساساً نمیتوانیم بگوییم این داستان یک پیرنگ کاملاً مشخص دارد. به آن مدل معهودی که ما میشناسیم و در آن قهرمان و ضد قهرمان خاصی وجود دارند که یک درام و کشمکش واحدی بین آنها شکل گرفته باشد، در این کار نداریم. ما دو تا شخصیت داریم که نمیتوانیم بگوییم اینها قهرمان یا ضد قهرمان هستند. هر کدام دارند مسیر خودشان را طی میکنند و برخی جاها مسیر اینها با همدیگر برخوردهایی پیدا میکند و یک کنش و واکنشی با هم دارند، بعد دو مرتبه از هم جدا میشوند و مسیر خودشان را طی میکنند. به این معنا نیست که بگوییم بر سر یک امر واحدی کشمکش دارند. اگر هم هر کدام از اینها کشمکشی دارند، با ضد قهرمانهای دیگر و با شخصیتهای دیگر است. بنابراین شاید این کار یک جورهایی یک کار ضد پیرنگ محسوب بشود.[۲]
درباره نویسنده
محسن مؤمنیشریف متولد ۱۳۴۶ در بیجار کردستان است. دوران کودکی را در طبیعت زیبای روستا گذراند و در نوجوانی (تابستان ۱۳۵۷) به تهران آمد. در نوجوانی، از نزدیک شاهد وقایع بزرگ تاریخ ایران بود. عصر ۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹، که فرودگاه تهران بمباران شد، در یک کارخانهی بلورسازی شاگردی میکرد و قرار بود از فردای آن روز به مدرسه برود. صدای انفجارها را از نزدیک شنید و دنیایش دگرگون شد. وی در پانزده سالگی عازم جبهه شد و مدتها در کسوت بسیجی در جبهههای نبرد حضور فعال داشت.

او دارای تحصیلات رسمی و حوزوی است و سالها دبیر آموزش و پرورش بوده است.
وی در طول ۲۰ سال خدمت در حوزه هنری در بخشهای مختلفی همچون؛ مدیر کارگاه مفاخر ملی- مذهبی حوزه، به مدت شش سال، قائم مقام مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری و عضو شورای سیاستگذاری آن بود. وی همچنین مدیر دفتر تاریخ و ادبیات انقلاب اسلامی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و عضو شورای سیاستگذاری پژوهشگاه ادب وهنر و مدرس دانشگاه نیز میباشد. در اردیبهشت ۱۳۹۸ محسن مؤمنیشریف از طرف خاموشی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی به عنوان مسئول حوزه هنری انقلاب اسلامی انتخاب شد.
آثار او در جشنوارههای سراسری ادبی موفق به دریافت جوایز شده، زندگینامه داستانیاش درباره شهید صیاد شیرازی بارها تجدید چاپ گردیده و مورد استقبال قابل توجه مخاطبان قرار گرفته است.[۷]
آثار
- پسر خانم آغا؛
- زمانی برای بزرگ شدن؛
- اشغال؛
- بری هو نی کا وقت؛
- حکایت پای دار؛
- ریشه در آسمان؛
- استاد مطهری؛
- در کمین گل سرخ.
نظر نویسنده درباره کتاب
ماجرای شکلگیری کتاب
اوایل دهه بیست با سرنگونی رضا شاه و اشغال ایران توسط متفقین، دو اتفاق در غرب کشور افتاد و دو جمهوری خودخوانده در جغرافیای ایران عَلَم شدند؛ یکی در استانی آذری زبان به نام «جمهوری آذربایجان» به رهبری محمدجعفر پیشهوری و دیگری در مهاباد به نام «جمهوری کردستان» به رهبری قاضی محمد.
هر دوی آنها در سرنوشت پدر و مادر من نقش داشته و تأثیرگذار بودند. در قضیه جمهوری آذربایجان، ماجرا اینگونه بوده که بر اثر مزاحمت «حزبیها» که نام انقلابیون حکومت آنجا بود، پدرم که در اواخر نوجوانی بوده، مجبور میشود به همراه برادر و خواهرش به شهر بیجار کردستان که امنتر از ولایت خودشان یعنی «انگوران» زنجان مهاجرت کند.
یک سال بعد، ایشان علیرغم آنکه آن جمهوری سقوط میکند به دیار خود برنمیگردد و با دختری از کردستان که مادرم باشد، ازدواج میکند و برای همیشه آنجا میماند.هدفم از بیان این مطالب این بود که بگویم پیش از این میخواستم رمانی راجع به «جمهوری آذربایجان» و مصائب و سرنوشت آن با نگاهی به زندگی پدرم و نیز خانم خانزادهای از آشناهایمان به نام «جمیله خانم» که بنده در روزگار کهنسالی او در تهران با او آشنا شدم، بنویسم اما فرصت نشد.
در عوض در رمان «ماه و بلوط» به جمهوری دوم و بلکه فراتر از آن به مسائل کردهای ایران و عراق تا اواسط دهه شصت پرداختم. البته این صرفاً به خاطر این نبود که کودکیم در کردستان گذشته و بخشی از شخصیتم در زیر آسمان فرهنگ آنجا شکل گرفته، بلکه به علت اهمیت کردستان برای ایران بزرگ است که باید مردم ما با آن بیشتر از این آشنا باشند. مخصوصاً اینکه بنده در اسفند ۱۳۶۲ در مهاباد از یک مرگ حتمی نجات یافتم و به جای من کس دیگری شهید شد. سالها بعد که نویسنده شدم یاد آن عزیز خیلی با من بود و گمان میکردم شاید علت ماندن من این بوده که این رمان را بنویسم. [۵]
غیر از من کسی نمیتوانست این کتاب را بنویسد
حالا که مدتی از «ماه و بلوط» فاصله گرفتهام میتوانم بگویم شاید غیر از من کس دیگری نمیتوانست آن را بنویسد. البته این ربطی به قدرت قلم و تبحر من در نویسندگی ندارد که خوشبختانه در این خصوص ادعایی ندارم بلکه نگارش اثر به علت تجارب و دانستههایی است که از موضوع دارم.[۵]
محل نوشتن کتاب
هنگام نوشتن «ماه و بلوط» آن قدر مشکل وقت داشتم که نمیتوانستم به ادا و اطوار خاص نویسندگی بیاندیشم! روزهای تعطیل به ویژه تعطیلات عید فرصت مغتنمی برای نوشتن بود. البته بعد از بازنشستگی در طی دو سال تقریباً نزدیک به ۵۰ درصد کتاب را نوشتم. عمدتاً عصرها مینوشتم و صبح روز بعد به دوباره خوانی و تصحیح متن نوشته شده میگذشت. به نظرم برای خلاقیات، وقت عصر نسبت به پیش از ظهر مناسبتر است. در مورد مکان نوشتن هم الان بیشتر خارج از خانه و در دفترم مینویسم اما قدیم به ویژه دوران جوانی مقید به مکان خاص نبودم، دروغ چرا شرایط فراهم نبود![۵]
این کتاب صاحب دارد
زمانی که کتاب دیگرم «راز گل سرخ» که مربوط به شهید صیاد شیرازی است، رونمایی میشد با خودم گفتم این کتاب صاحب دارد. اما برای کتاب ماه و بلوط کسانی زحمت کشیدهاند که نام همگی در سایتی که به نام کتاب طراحی شده، آورده شده است. کتاب «ماه و بلوط» اثر کوچکی برای شناسایی کردستان است. مقام معظم رهبری همواره نگاه حقشناسانهای نسبت به کردها دارند. کردها همواره مرزبانان ایران بودند. شهدایی که کردستان داد، کمتر از اقوام دیگر نیست. وامدار جانهای پاکی هستیم که فدا شدند. خیلی مدیون بچههای تاریخ شفاهی هستیم. انشاءالله خداوند توفیق بدهد که تاریخ شفاهی را به درستی بیان کنیم.[۸]
قبل از انتشار بازخوانی شد
سوره مهر پر از دوستان کاردان در حوزههای مختلف است. یکی از بخشهای درخشان بخش ویراستاری است. ویراستاری کاری سخت بود. روایتهای متعددی در کتاب وجود داشت و لحنی که من اصرار داشتم تا آخر کار بماند. همیشه دغدغهام این بود که قبل از چاپ خوانده شود تا بدون اشتباه به دست خوانندگان برسد.[۸]
دغدغه من؛ توصیف سنتهای ایرانی
این اثر یک رمان تاریخی در اقلیم کردستان است. اینکه برخی خوانندگان آنقدر داستان را واقعی دیدند که آن را ناداستان مینامند، نقطه مثبتی است. روایت ایرانی دغدغه بنده است تا بتوانیم در هنگام توصیف و روایت، از سنتهای خودمان و از خودمان بنویسیم. افراد سختپسند کتاب را خواندند و با آن ارتباط برقرار کردند. تعبیرشان اینطور بود که به رمان خودمان، یعنی رمان ایرانی، نزدیک میشویم.[۴]
عامل تأثیرگذار در تولد کتاب
فعالیت در حوزه تاریخ «شفاهی» و بیهقیخوانی یکی از عوامل موثر در تولد کتاب «ماه و بلوط» بوده است.[۴]
ایجاد وحدت بین شیعه و سنی
بیش از آنکه خود شیعه و سنی به تفاوت بین خود دامن بزنند، سیاسیون به این موضوع اهمیت میدهند. در این کتاب تلاش کردم اعتقاد به وحدت شیعه و سنی را مطرح کنم.[۹]
تحول انسان در انقلاب اسلامی
یکی از دغدغههایم پرداختن به تحول انسان در انقلاب اسلامی بود و تلاش کردم در این کتاب نیز به این مهم توجه داشته باشم و تعجب میکنم چرا برخی به آن بیتوجهاند.[۹]
چرایی طولانی شدن نگارش اثر
نگارش کتاب پانزده سال طول کشید. بخش مهمی از این ۱۵ سال برمیگردد به مسئولیتهای اجراییام. ضمن اینکه کتاب نیاز به مطالعه و تحقیقات میدانی هم داشت چراکه یک دوره ۵۰ ساله از تاریخ کردستان در آن مرور شده است. البته در وبسایت کتاب بخشی به نام کتابنامه وجود دارد که نشاندهنده بخشی از کتابهایی است که برای نوشتن این رمان آنها را خواندهام.[۹]
خواندن ماه و بلوط: خواندن ده کتاب
معتقدم ملتی که از تاریخش بیاطلاع باشد دچار اشتباهات بزرگی میشود و به راحتی فریب میخورد. بنابراین همه کسانی که علاقمند به تاریخ این مرز و بوم هستند به اعتقاد برخی از پژوهشگران تاریخ ایران مانند دکتر محسن کاظمی، با خواندن رمان «ماه و بلوط» از خواندن حداقل ده کتاب مهم تاریخی بینیاز میشوند.[۹]
رمانی که خواب را از چشمها میگیرد
آقای محمدرضا بایرامی اولین کسی بود که پیش از انتشار رمان، آن را خواند. دمدمهای عید نوروز به اتفاق عدهای از نویسندگان در منزل ایشان گعده داشتیم. من فایل اولیه رمان را به ایشان دادم تا در تعطیلات عید بخواند و نظرش را پیش از چاپ برایم بفرستد. فردا صبح خواب بودم که ایشان تماس گرفت و گفت که خواب را از چشم من گرفتهای آن وقت خودت خوابیدی؟! ایشان آن شب تا سحر بخش زیادی از کار را خوانده بود و بسیار نسبت به کتاب لطف داشت. بعد از انتشار هم نظرش را بیان کرد تا تلقی نشود تعارف دوستانه بوده است. دکتر محسن کاظمی هم در مقالهای محققانه نقد و نظرش را منتشر کرد که سرشار از لطف و تحسین بود.[۹]
زندگی با «ماه و بلوط»
استاد احمدرضا درویش که کارگردان نام آشنای کشورمان است، بیان کرده بود با لحظه لحظه رمان «ماه و بلوط» زندگی کرده است. همانطور که میدانید آقای درویش به مسائل کردستان و تاریخ آن اشراف کامل دارند.[۵]
ادای دینی به شهید براتعلی سلطانی که جای من شهید شد
در روز رونمایی این کتاب مستندی پخش شد که من بر سر مزار شهیدی رفتهام و میگویم که شهید «براتعلی سلطانی» به جای من شهید شد. ماجرا از این قرار است که ما در مهاباد با هم در گشت ثارالله بودیم. یک روز از فرماندهی تیم ما را خواستند که به مرکز برگردیم. یادم است که آن روز شهید سلطانی شهردار بود. شهردار هم در جبهه به کسی میگفتند که آن روز میماند و به کار نظافت و غذا میرسید.
شهردار شدن یک جور فرصت هم بود که آن فرد استراحتی بکند و حمامی برود و به کارهای شخصیاش برسد. آن روز نوبت آقای سلطانی بود که شهردار باشد و بماند، اما شهید عباس ستارهلر از من خواست که به جای سلطانی در مرکز باشم. شهید ستارهلر فرمانده مشهوری بود و من هروقت یاد شهید عماد مغنیه میشود یاد او میافتم. ستارهلر کسی است که بساط منافقین را سال ۶۱ در تهران جمع کرد. فرمانده گشت القارعه تهران بود و سر و کارش را منافقین بود. آن زمان منافقین راحت ترور کور میکردند و در میرفتند. صرف اینکه طرف محاسن داشت و در مغازهاش عکس امام خمینی (ره) را گذاشته بود، او را میکشتند.
عباس ستارهلر بود که نقش جدی در جمع شدن این ترورها داشت. ما خوشبخت بودیم که ایشان به کردستان آمده بود و ما در یک شهر کوچک مثل مهاباد، از نیروهای او بودیم. شهید ستارهلر گفت که سلطانی جای محسن مؤمنی شریف برود و من در مرکز بمانم. من چون کار بیسیم بلد بودم، به من در مرکز پیام نیاز داشتند. ده دقیقه یا یک ربع نکشید که دشمن آن تیم را زد. یعنی در تله دشمن افتادند و اعدام شدند و اتفاق خیلی وحشتناکی افتاد. خود عباس ستاره را هم همان شب زدند. من هر چقدر که سنم بالاتر میرفت، فکر میکردم یک دینی نسبت به این شهید و آن ماجراها دارم.
بالاخره هر طور که حساب کنید، من باید آن شب به جای شهید سلطانی شهید میشدم. فکر میکردم باید در کنار همه کارهایی که انجام میدهم، راجع به ماجرای کردستان هم چیزی بنویسم. ضمن اینکه این ماجرا هنوز تمام نشده و هر اتفاقی که میافتد، مسئله کردستان مطرح است.
دوست داشتم چیزی بنویسم که یک نگاه تبیینی هم داشته باشد. یعنی چیزی را که خودم دیدهام روایت کنم. همه اینها در کنار آن دِین باعث شد که رمان «ماه و بلوط» شکل بگیرد. ممکن است بپرسند چرا به خود آن شهید و آن ماجرا نپرداختم؟ راستش نگران بودم که دچار احساسات بشوم و از تعادل خارج بشوم. تلاشم در این کار این بود که تعادل حفظ بشود. چون اگر آن ماجراها را میآوردم، این اتفاق میافتاد.[۲]
از تاریخ شفاهی بهره گرفتم
من واقعاً از تاریخ شفاهی خیلی بهره گرفتهام. اولاً من از دوستان تاریخ شفاهی ممنون هستم که جور ما نویسندگان و رماننویسان را در زمانهایی که غایب بودیم، کشیدند. به ویژه در حوزه دفاع مقدس که اتفاقات بزرگی رقم خورده بود و برای مردم ارزشمند بود و ما نمیتوانستیم آن اتفاق بزرگ را بیان کنیم و روایت کنیم.[۲]
درباره طراح جلد
طراح جلد این اثر حسن روحالامین است. حسن روحُالاَمین (متولد ۱۳۶۴)، نقاش ایرانی که بیشتر آثارش مفهوم عاشورایی و مذهبی دارد. وی فارغالتحصیل رشته نقاشی در مقطع کارشناسی از دانشکده هنر دانشگاه شاهد است.

فعالیت هنری روحالامین از سال ۱۳۸۲ با تصویرسازی آغاز شد. او با خلق آثار متعدد، نمایشگاههای انفرادی و گروهی تصویرسازی و نقاشی برگزار کرد. همچنین در جشنوارهها و رقابتهای هنری مختلف جوایز و لوحهای تقدیری از جمله رتبه نخست رشته نقاشی جشنواره هنرهای تجسمی هنر جوان را بهدست آورد. تدریس در دانشکدههای هنر و داوری دو دوره جشنواره تجسمی هنر جوان از دیگر فعالیتهای حسن روحالامین است.
وی در آثارش از سبک رئالیستی، فضای فیگوراتیوهای کلاسیک و باروک و نورپردازیهای دورههای گذشته استفاده کرده است.بهگفته روحالامین، او در خلق آثارش به متون اصیل مراجعه میکند تا تصاویر مستند باشند و تحریف نشوند.
جوایز
- برگزیده مسابقه بینالمللی ادیان توحیدی، سال ۱۳۸۶؛
- جایزه اول رشته تصویرسازی جشنواره هنرهای تجسمی هنر جوان، سال ۱۳۸۷؛
- جایزه دوم تصویرسازی جشنواره تجسمی آزادگان، سال ۱۳۸۹؛
- جایزه چهره سال هنر انقلاب ۱۳۹۸. [۱۰]
نظر طراح در مورد اثر

شروع طراحی جلد
روزی محسن مومنیشریف به کارگاه آمد و من در یک جلسه جان کتاب را با تمام احساساتی که نویسنده اثر داشت، از زبان خالق رمان شنیدم. من کردستان را با دو ویژگی میشناسم یکی موسیقی قوم کرد و دیگری به اتحاد و همبستگی مردم کردستان. روزی که صحبت از این کتاب شد، من خود را جای جلال (شخصیت «ماه و بلوط») گذاشتم که چطوری است و چه احساساتی دارد و از آنجا که کارم تصویری است در چنین مواقعی هر آنچه را میبینم تصویر میکنم.[۶]
طراحی بر اساس فهمم از موضوع
در طراحی جلد این کتاب هرآنچه در توان و فهمم بود و هر آنچه را از توضیحات مومنیشریف دریافتم تصویر کردم. هرچند ممکن است تصویر خیلی نزدیک به ذهنیت نویسنده نباشد.[۶]
کردستان گنجی در مملکت ایران

این کتاب چندین نکته دارد اول آنکه درباره کردستان است. کردستان گنجی در مملکت ماست که شیاطین دنیا روی آن نظر دارند و دوست دارند هیچگاه پانگیرد و استعدادهای درونی منطقه بالنده نشوند و همه فتنههایی که از قدیم در کرستان بوده بهخاطر اهمیت و ویژگی قومی است که در آنجا قرار دارد.[۶]
جوایز
- اثر برگزیده در بیست و دومین جایزه قلم زرین در بخش داستان بزرگسال در تیر ماه ۱۴۰۳ [۱۱]
نشستهای برگزارشده درباره اثر
- نشست رونمایی کتاب «ماه و بلوط» در تالار حوزه هنری انقلاب اسلامی در اسفند ۱۴۰۲. این مراسم با حضور حجتالاسلام و المسلمین محمد قمی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی، محمدمهدی دادمان رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی، یاسر احمدوند معاون امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، علی رمضانی مدیرعامل خانه کتاب و ادبیات ایران، میثم نیلی مدیرعامل مجمع ناشران انقلاب اسلامی، مجید شاهحسینی رئیس فرهنگستان هنر، علیاکبر شیروانی مدیر عامل انتشارات سورهمهر، محمدرضا سرشار، میلاد عرفانپور، فاضل نظری، ناصر فیض، کورش زارعی، حمیدرضا جعفریان رئیس سازمان سینمایی حوزه هنری، محمدرضا سنگری، مسعود نجابتی گرافیست، هدایت اله بهبودی، سجاد صفارهرندی مدیر پژوهشکده فرهنگ و هنر اسلامی حوزه هنری، علی فروزانفر مدیرکل فرهنگ و ارشاد استان تهران، ایمان عطارزاده معاون هماهنگی دفتر حفظ و نشر مقام معظم رهبری و جمعی از نویسندگان مطرح و اهالی فرهنگ و هنر برگزار شد.[۶]

- نشست نقد و بررسی کتاب «ماه و بلوط» در سی و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران در ۱۴۰۳. این نشست با همکاری انتشارات سورهمهر در غرفه مجمع ناشران انقلاب با محوریت گفتگوی کارشناسان درباره «روایتایرانی» و دغدغه «تاریخ شفاهی» و سایر ویژگیهای کتاب با حضور نویسنده اثر محسن مومنی شریف و محمد حمزهزاده نویسنده و منتقد ادبی برگزار شد.[۴]
- نقد و بررسی کتاب ماه و بلوط در موسسه شهرستان ادب در ۱۴۰۳. این جلسه به میزبانی دفتر داستان شهرستان ادب در نهمین برنامه از «عصر اثر» برگزار شد. علیاصغر عزتیپاک، بهزاد دانشگر، علیرضا قزوه، تیمور آقامحمدی، محمدقائم خانی و جمعی از علاقهمندان به کتاب و ادبیات در این جلسه حضور داشتند. [۲]
اظهار نظرها درباره اثر
مجید آقایی؛ نویسنده کتاب «تماشای روایت» و استاد دانشگاه یورک کانادا
نزدیک بودن کتاب به علقههای دورنی مخاطب
« | نویسنده، کتاب را از پی و مسیر خوانش و فضای حقیقی کردستان دریافت کرده است. این یکی از مولفههای مهم است. خواننده در مواجهه با شخصیتهای این کتاب نوعی نزدیک بودن به علقههای درونی را احساس میکند. این علقهها ما را به حس گفتگو کردن به جای حس انزجار نزدیک میکند. من شیفته شخصیت ملاعبدالکریم شهری کندی شدم. کاملاً به فخامت و فخر این شخص اشاره میشود. این آدم میتواند فضا را ارتباط بدهد. درک عمیقی که از ادبیات فارسی و زبان فارسی در کنار زبان کردی دارد، ما را وارد یک حس پیوند میکند. شیوه روایی که انتخاب شده است، محصول یک نوع روایت از منظر اول شخص است. حاصل تجربه راوی در مواجهه با یک بازجو بیان میشود. | » |
احساس عمیق همدردی ملی
« | زیبایی یکی از فصول کتاب این است که ما در مواجهه با آدمها، نوعی احساس عمیق همدلانه و ملی میبینیم و این امر از وجوه اصلی حوزه روایت به شیوه ایرانی است. آنچه ما را نزدیک به پیوند با یکدیگر میکند و به درونیات و مجموعهای از علقههایی که نسبت به این فرهنگ داریم، میرساند و حس گفتوگو را در ما تقویت میکند از مهمترین مولفههای روایت ایرانی است که در کتاب «ماه و بلوط» به خوبی به آن اشاره شده است. | » |
هویتمندی درونی اثر
« | در «ماه و بلوط» به نظر میآید نویسنده، کتاب را از مسیر خوانش و روایتی که از فضای حقیقی کردستان و مناطقی که وی با آنها سر و کار داشته، دریافته است بنابراین این که ما خوانش حقیقی داشته باشیم و نه مجازی از مباحث مهم این اثر به شمار میرود به عبارتی دیگر اینکه بتوانیم از مواجهه مستقیم دریافتهایمان را ابراز کنیم یکی از اصول اصلی روایت است و آنچه این کتاب را به روایت ایرانی نزدیک میکند، هویتمندی درون اثر است که ناشی از یک نوع نگاه همدلانه است که افراد درون آن اقلیم را مجزا از فرهنگ این مملکت تعبیر نمیکند. | » |
محصول تجربه راوی با بازجو
« | آنچه در یک بخش از این کتاب خواندهام محصول تجربهای است که راوی در مواجهه با یک بازجو بیان میکند یعنی ما برای بیان یکسری وقایع از اول شخصی استفاده میکنیم که به شکل مستقیم خاطرات خود را بازگو میکند. | » |

محمد حمزهزاده؛ نویسنده و منتقد ادبی
قابلیت تبدیل شدن به فیلم سینمایی
« | گفتگوها به حدی دقیق کار شده است که میتوان گفت بخشهای پرقوت کتاب است. حتی در قسمتهایی چهرههای بنام وارد داستان میشوند و به خوبی به آنها پرداخته شده است. این منتقد کتاب معتقد است این اثر ادبی قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی یا سریال را دارد. | » |
نمایش زندگی
« | «ماه و بلوط» تراشهای است که از همه زوایا قابل توجه است. کارکرد رمان نمایش زندگی است و در «ماه و بلوط» بیش از ده زندگی اصلی نوشته شده است. حتی برخی شخصیتها در طول داستان متولد میشوند.
رمان «ماه و بلوط» زندگی فعالی را نشان میدهد. هنوز که هنوز است، وقتی صفحهای از کتاب را باز میکنم، جریان زندگی را در آن میتوانم ببینم. |
» |
ماه و بلوط؛ مصداق فرش ایرانی
« | شمار جزئیات در این داستان آن را شبیه فرش ایرانی کرده و روایت ایرانی که نویسنده در داستان جانمایی کرده، از خصوصیات مثبت آن است. واقعگرایی نهفته در این کتاب سرشار از واقعگرایی حقیقی است. باورهایی در قصه هست که شاید آن را به رئالیسم جادویی تشبیه کرد. | » |
صادق و واقعگرا
« | ویژگی دیگر این رمان راستگویی و صداقت آن است. اگر در جاهایی حتی خیالپردازی شده، مبتنی بر سایر قسمتهای کتاب است. این رمان سراغ یکی از سختترین موضوعات سیاسی اجتماعی رفته است و از بین آثار داستانی مربوط به کردستان این ویژگی را دارد که صادق و واقعگراست و حیایی را که ویژگی مردم کردستان است، به زیبایی طرح کرده است. | » |
طرح تاریخی درست
« | استفاده از اسناد تاریخی بدون خدشه نقطه قوت این کتاب است و نویسندگان و فعالان شاخصی این اثر را دیده و به دلیل طرح درست تاریخ آن را پسندیدهاند. | » |

بهزاد دانشگر؛ نویسنده و منتقد ادبی
رمانی با زوایای دید متنوع
« | این کتاب به خاطر شخصیتپردازی و ساختاری که دارد در دسته رمان جای میگیرد. ویژگی برجسته این کتاب بازی با زمان و زوایای دید متنوع است؛ نویسنده به عنصر زمان در کتاب «ماه و بلوط» خوبی پرداخته است و از دو زاویه دید روایت میشود و از این نظر خیلی جالب توجه است. کتاب سرشار از خرده داستانها است و اتفاقات پر تپش با ضرب آهنگی سریع پیش میرود. جغرافیای داستان خیلی وسیع است؛ فضای روایت این داستان در ایران، عراق و حتی بخشی از اروپا میگذرد، این ویژگی امروزه در رمانها کمتر دیده میشود. روایت بازه زمانی طولانی در رمان خیلی مشکل است به خصوص که فضای این رمان تاریخی است، اما مومنی به خوبی از پس این رمان برآمده است. | » |
اسامی خواننده را به اشتباه میاندازند
« | درباره بازجوییها از یک جایی به بعد احساس میکنیم که این فقط یک بهانه است برای اینکه جلال خاوری حرف بزند. به خصوص اول کار که ما را به اشتباه میاندازد. بعد از آن پیشداستان که ماجرای تبار اینها را در فصل دختر شیطان میگوید، ما جاوید افشار را میبینیم که دستگیر شده و بعد بلافاصله در فصل بعد با بازجویی جلال خاوری روبرو میشویم. ای کاش نویسنده روی شخصیتها اسمهای دیگری میگذاشت. ما یک جابر داریم، یک جاوید داریم و یک جلال داریم. چند تا اسم داریم که با «ج» شروع میشود. به همین خاطر گاهی شحصیتها را با هم اشتباه میگیریم. به نظرم این اسمها در شروع رمان، با انبوهی از شخصیتها و مسائل مختلفی که داریم، یک مقدار مخاطب را سردرگم میکند. نسبتهای بین اینها و این میزان شلوغی و شخصیت در ابتدای داستان واقعاً مخاطب را به زحمت میاندازد. یک جایی از داستان در صفحه ۷۷ تا ۷۹ ما چند تا اسم داریم؛ دکتر مکری، سالمالدین صادق وزیری، خامسی، مستر مولیر، عمرخان شکاک و دکتر هاشم شیرازی. در دو صفحه اینهمه اسم داریم که نمیدانیم اینها کجا هستند و کدامیک از اینها را باید جدی بگیریم و در ادامه داستان با او کار داریم. به نظرم این تعدد اسمها و شخصیتها یک مقدار مخاطب را در خوانش داستان آشفته میکرد و به زحمت میانداخت. | » |
داستان به شدت ایرانی است
« | داستان به شدت ایرانی است و خیلی خوب ایرانی شده است. مؤمنیشریف جوری با رئالیسم جادویی آمریکای لاتین برخورد کرده که در کار خودش هم لحظههای ماورایی دارد، هم اصلاً شبیه رئالیسم جادویی نشده است. بخش جدی از باورهای خود نویسنده و آن منطقه است و خیلی جذاب و خیلی قشنگ در دل داستان بافته شده است. این اتفاق داستان را کاملاً ایرانی کرده و از این بابت وامدار هیچ مدل روایتگری و داستانگویی نبوده است؛ نه داستان روسیه، نه داستان آمریکای لاتین. من این اتفاق را که نویسنده تلاش کرده یک روایت ایرانیِ در عین حال عرفانیِ تاریخیِ فقهیِ شیعی به مخاطب ارائه کند، خیلی دوست داشتم و خوشحالم که ما با آدمی مواجه هستیم که دارد قصه میگوید. جالب اینکه این قصهگویی را پنهان هم نمیکند. میگوید من دارم برای شما قصهای میگویم؛ این قصه از اینجا شروع میشود و به اینجا ختم میشود. اینجا باید داستان تمام بشود ولی من دوست دارم این را هم بگویم! خیلی ساده و خیلی صمیمی دوباره چیز دیگری را شروع میکند و تعریف میکند. این قصهگو بودن و لحن قصهگوییاش، بسیار خواندنی و شنیدنی است. من مطمئن هستم که مخاطبان حتماً از کشف جهان این داستان لذت میبرند و تا مدتها تصاویر و لحظههای داستانی ماه و بلوط در ذهنشان میماند. | » |

علیاصغر عزتیپاک؛ نویسنده و مدیر دفتر داستان شهرستان ادب
حجم کتاب زیاد است
« | من از کار خیلی لذت بردم و خیلی خوشم آمد. حجمش هم زیاد بود و من فکر نمیکردم در این حجم بتوان این صحنههای درخشان را خلق کرد. یعنی شما مدام دارید روایت میکنید و ما هم بدو بدو داریم میچرخیم و دنبال شما میآییم؛ چون اطلاعات خیلی زیاد است. دیدم آقای محسن کاظمی هم گفته بود «ماه و بلوط خیلی پر و پیمان است». واقعاً خیلی پر و پیمان است و آدم فکر میکند که شاید نتواند همه این ماجراها را هضم کند، اما آن جاهایی که به خواننده استراحت میدهید و فرود میآیید خیلی فوقالعاده است. | » |
شخصیتهای داستان آزادانه پیش میروند
« | داستان دو تا قهرمان دارد که به هر حال یکی تا پایان منفی میماند و یکی از آنها از وسطهای کار میچرخد و وارد گفتمان دیگری میشود که گفتمان کشور و ملت و جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی و اصلاً مبارزه با طاغوت و متجاوز است. نویسنده این دو نفر را شانه به شانه هم در داستان پیش برده و روایتهایشان را شنیده است. واقعاً جاهایی که حرف میزنند هم کاملاً آزاد هستند و دستشان کاملاً باز است. | » |
تبار و گذشته شخصیتها ساخته شده است
« | به نظر من بازخوانی تاریخ، اتمسفر، ایجاد حال و هوا و ساختن شخصیتهایی تام و تمام، مهمترین کارهایی است که در ماه بلوط اتفاق افتاده است. یعنی جابر و جلال واقعاً ساخته میشوند؛ نه فقط روحیاتشان و حال و هواشان، بلکه اساساً تبار و گذشتهشان ساخته میشود. اینکه چه اتفاقی میافتد که جلال وسط راه میچرخد و به طرف کشورش میآید و جاوید نمیچرخد، همه اینها مقدمهچینی شده و ساخته شده است. شما به ریشهها پرداختهاید که چرا این آدم کج است؟ به خاطر اینکه اصلاً کج بنیان نهاده شده است و اصلاً مشکل دارد. | » |
توصیف شخصیتها کلاسیک است
« | نویسنده در توصیف و روایت شخصیتها و اتفاقات مربوط به آنها کاملاً کلاسیک رفتار کرده و زندگی آنها را برش نداده است. نویسنده شخصیت را از کودکی شروع کرده و تا سرانجامشان را ادامه داده است. واقعاً آقای مؤمنی شخصیتها را همهجانبه دیده است. به خواهشهای آنها توجه کرده، به منافعشان، به اقتضائات شخصی، به کنشهای اجتماعی و سیاسی، و به انتظاراتی که از آنها داشتند، به خصوص از سمت محافلی که عضو آن هستند. شخصیتها را کاملاً در همه ابعاد سلوکیشان، روایت کرده است. شخصیتها در داستان ماه و بلوط به نظر من سلوک میکنند و نویسنده دارد سلوک این شخصیتها را دنبال میکند. انگار دارد دنبال این شخصیتها میدود. | » |
ظرافت نویسنده در بیان جزئیات
« | توصیفات دقیق، جزئی، پر جنب و جوش و پر تکاپوی یکی از نقاط قوت این رمان است. این توصیفات، جا به جا، جهان پر جوش و خروش داستان را نگه میدارد. به نظرم نویسنده در این امر واقعاً زبردست است و ویژگیاش هم این است که چکشی میزند و میرود. یعنی در روی توصیفات نمیایستد. فقط چند جا شما میایستید که واقعاً باید حق مطلب ادا شود. اگر نه اثرگذار و چکشی کار را انجام میدهید و میروید. داستان ماه و بلوط خیلی آدم را در حال و هوای داستانهای رئالیستی روسیه میبرد. البته چند جابا توجه به باورهای خودمان فرآوری کرده، اما به همان شکوه و به همان متانت است که در داستانهای رئالیستی روسیه خواندهایم و ظرفیتها و ظرافتهای آن را دارا است. | » |
روایت بازجویانه
« | شیوه روایت در ماه و بلوط، بازجویی است. من به عنوان مخاطب، دنبال این هستم که ببینم چه دلیلی میتواند داشته باشد؟ چرا بازجویی؟ همینطور که با خودم کلنجار میرفتم، کم کم دیدم که نه؛ این آدمها پنهانی فکر میکنند و پنهانی عمل میکنند، حضور متفاوتی در جامعه دارند؛ حالا یا با رسانهها یا با بازنماییهای غلط. گاهی باید خودشان بیایند و حرف بزنند. اگرچه خودشان حرف نمیزنند. نویسنده تلاش کرده که با استفاده از این شیوه اینها را مجبور کند که حرف بزنند و به کارهایی که کردهاند فکر کنند؛ به گذشته، به اعمالشان، به ماهیت جنایاتی که کردهاند. حتی شخصیتی مثل جلال که وقتی داستان شروع میشود تقریباً جزو سپاه است. حتی او را هم به بهانهای میگیرد و میآورد و میگوید «بیا اعتراف کن! ما باید اعتراف کنیم تا خودمان رو بشناسیم». بنابراین این شیوه بیان توسط نویسنده میتواند مدعای این باشد که معتقد است که باید از تاریخ بپرسیم. خودش به زبان نمیآید و باید این آدمهای تاریخی را بنشانیم و از آنها بپرسیم. به خاطر همین بازجوها چهره و شخصیت ندارند. | » |
آدمهایی که علیه زندگی هستند

« | در مطالعه کتاب دیدم ای دادِ بیداد! «زندگی» غایب تمام این تلاشهایی است که این آدمها دارند میکنند و اساساً این آدمها علیه زندگی هستند. به همین خاطر نویسنده آمده و در زندگی خودشان هم همین را اجرا کرده است. اینها چون دور از زندگیاند و فقط ادعای آن را دارند، لذا «زندگی» در روایتشان هم حضور ندارد. انگار نویسنده در پسِ این متن به ما میگوید که ببین! زندگی اینها خشک است؛ باور نمیکنی؟ بگذار یک جوری روایت کنم که اصلاً خودت خشکی را تجربه بکنی! نویسنده اینجا هم مضمون را به ساختمان و ساختار تبدیل کرده است. | » |
روایت عشقهای نافرجام کردها
« | عشقهای ناکام محصول نوع نگاه این جریانهای سیاسی کُرد به زندگی است. میگوید آقا شما به زندگی نخواهید رسید. نریمان! تو به منیژه نخواهی رسید! آقای جابر یا جاوید! تو به آن زن آمریکایی نخواهی رسید! یا حتی نمیگذارد جلال خاوری هم به عشقش برسد. حاصل آن نوع زندگی لقاء نیست، وصل نیست، رسیدن به عشق نیست. چون تو استثنائاً جلال خاوری هستی و من یک کم به تو نگاه مثبتی دارم و تو به راه درست وطندوستی برگشتهای، اجازه میدهم که احتمالاً نامه عاشقانهات به دست معشوق برسد. چون معشوق در طول داستان دو بار برای این بنده خدا نامه نوشته که آقا بیا من میخواهمت. این جریانها علیه زندگیاند، ضد زندگی و ضد عشق هستند، هیچکدام از آن نامهها به دستش نمیرسد! هم منیژه نامه را نمیرساند و هم سرگرد عباسی. واقعاً غمانگیز است و افشاکننده یک نوع نگاه ضد زندگی به انسان است که داستان میخواهد همینها را هوا کند. محمود اماناللهی در همین داستان علیرغم اینکه میگیرندش، مجروح میشود و خبر شهادتش هم میآید، به عشقش میرسد و با نامزدش ازدواج میکند. به خاطر اینکه روحش با زندگی است. | » |
برشی از متن
از وقتی دلش برای دختر چشم و ابرو سیاهی لرزیده بود، دیگر هیچ چشم و ابرو و خط و خالی برایش حلاوت نداشت. بعد از آن، مقیاس و معیار همه زیباییها برای او، ستاره بود؛ با آن چشمهای سیاه عمیق که دو خورشید در آنها میدرخشید و به بیننده زندگی میبخشید. جلال، نه تنها در خیالش، بلکه در خوابهایش هم، او را در هالهای از وقار و متانت میدید… ای عشق، ای عزیزترین میهمان عمر، دیر آمدی به دیدنم، اما خوش آمدی.
عرقی که از سر و روی جلال سرازیر شد به نظرش سرد بود؛ آن قدر سرد که تنش به لرزه افتاد اما سعی کرد خودش را نبازد. هیچ گمان نمیکرد روزی برای دروغی که دیگران ساختهاند او را محاکمه کنند و برای کشتن کسانی که هرگز نکشته بود لابد اعدام شود. لحظاتی به سکوت گذشت تا اینکه بازجو پرسید: «بالاخره تایید میکنید؟ پاسخ داد: «نه، تأیید نمیکنم. واللهی من بیگناهم برادر .... بازجو نسخهای از روزنامه زرد شده ندای کردستان را به طرفش سراند و گفت: «اما این ادعای خودتان است. مگر این عکس تو نیست؟
نگاه کرد. در صفحه اول روزنامه کنار عکسش که در لباس بیمارستان با سرخوشی میخندید با حروف بزرگ نوشته شده بود: «رفیق رشید زبردست از حماسه تنگه کانی خان میگوید مدتی به عکس خودش خیره ماند؛ چشمهای روشنش بیشتر از همیشه او را به یاد پدر میانداخت. بینیاش قلمی بود و یک مشت سبیل روی لبهای باریکش را پوشانده بود. یادش آمد عکس مربوط به بیمارستان خراسانه است. چرا برادر این عکس بنده است و این حرفها را احتمالاً من زدهام. اما باور کنید همهاش دروغ است. اگر اجازه بفرمایید خدمتتان عرض میکنم.
بازجو گفت: «میدانم تو همیشه بیگناهی!» بعد، انگار حوصله شنیدن نداشته باشد، تعدادی کاغذ جلویش گذاشت و گفت: «مشروح ما وقع را بنویس» و خودش از اتاق خارج شد جلال صدای قفل شدن در را شنید. نوشت: «وقتی در یکی از روستاهای محور شاهین دژ تکاب به پایگاه خودمان رسیدم، فقط به انتقام از کومله و جاوید افشار فکر میکردم. باید به کسانی که من را آن طور تحقیر کرده بودند درسی میدادم که هرگز فراموش نمیکردند میتوانستم تعدادی از دوستانم را جمع کنم و به پایگاهشان حمله کنم یا برایشان کمین بگذارم و چند نفر از آنها را گروگان بگیرم. اما فکر میکردم برای این طور کارها هنوز زود است. خوش خیال بودم و گمان میکردم من هنوز هم برای حزب آن قدر میارزم که به خاطر من با سران آنها مذاکره کند و بخواهد مسببان این عمل ناجوانمردانه را تنبیه کنند. اما خیلی زود معلوم شد سخت در اشتباه بودهام. یادم هست به قول شما گزارش ما وقع را مفصل نوشتم و با دست خودم تقدیم خدر فرمانده هزبیان پیشوا کردم اما او با بیمیلی گزارش را گرفت و جلوی چشم خودم آن را به گوشهای انداخت و قبل از اینکه حرفی بزنم به من تاخت که چرا سد را از دست دادید؟»
یادآوری آن روزهای تنهایی دلش را به درد آورد. روزگاری برای خودش بروبیایی داشت اما کارش به جایی رسیده بود بود که بیسروپایی به نام خدر سرخه هم با او سرسنگینی میکرد به یاد داشت مثل یک خائن با او رفتار میکردند و اگر کاوه و تیپش به موقع به دادش نرسیده بودند سرنوشتی بدتر از آنچه کوملهها به سرش آوردند در پایگاه دمکرات در انتظارش بود.
مشخصات کتابشناختی
رمان «ماه و بلوط» در ۸۷۲ صفحه در قطعی رقعی برای اولین بار در سال ۱۴۰۲ توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده است. این اثر در سال ۱۴۰۳ به چاپ دوم رسید.
نوا، نما، نگاه
- آیین رونمایی از کتاب ماه و بلوط در برنامه پلاک یک. شبکه یک سیما. ۵ اسفند ۱۴۰۲
- رونمایی از رمان ماه و بلوط. شبکه یک سیما. ۱۴۰۲
- معرفی کتاب «ماه و بلوط» در سی و پنجمین نمایشگاه کتاب تهران توسط سعید چگینی (مدیر اداره ارتباطات و رسانه نشر سوره مهر). تلویزیون اینترنتی کتاب (مثبت کتاب). ۱۴۰۳
- درباره رمان ماه و بلوط در برنامه ققنوس. رادیو فرهنگ. ۱۴۰۳
پانوشت
- ↑ «ماه و بلوط». میامین. بیتا. دریافت شده ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۲٫۰۰ ۲٫۰۱ ۲٫۰۲ ۲٫۰۳ ۲٫۰۴ ۲٫۰۵ ۲٫۰۶ ۲٫۰۷ ۲٫۰۸ ۲٫۰۹ ۲٫۱۰ ۲٫۱۱ ۲٫۱۲ ۲٫۱۳ ۲٫۱۴ ۲٫۱۵ «نشست بررسی و نقد ماه و بلوط». کتاب نیوز. ۱ دی ۱۴۰۳
- ↑ ««ماه و بلوط»، رمانی خواندنی درباره دفاع مقدس». ایران. ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ ۴٫۵ «کتابی درباره کردستان با ۱۰ هزار منبع». همشهری. ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ ۵٫۳ ۵٫۴ «ملتی که از تاریخش بیاطلاع باشد دچار اشتباهات بزرگ میشود». خبرگزاری مهر. ۲۳ مهر ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ ۶٫۳ ۶٫۴ ۶٫۵ ۶٫۶ ۶٫۷ ۶٫۸ «رمان «ماه و بلوط» رونمایی شد». ایسنا. ۳۱ شهریور ۱۴۰۳
- ↑ «محسن مؤمنیشریف». خبرگزاری تسنیم. بیتا. دریافت شده ۲۴ مهر ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۸٫۰ ۸٫۱ «ماه و بلوط». سایت سوره مهر. بیتا. دریافت شده ۲۴ مهر ۱۴۰۳
- ↑ پرش به بالا به: ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ ۹٫۳ ۹٫۴ ۹٫۵ ۹٫۶ ۹٫۷ ۹٫۸ «ماه و بلوط» فرش ایرانی است». خبرگزاری تسنیم. ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
- ↑ «حسن روحالامین». ویکی شیعه. بیتا. دریافت شده ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
- ↑ ««ماه و بلوط» برگزیده جشنواره «قلم زرین» شد». سوره مهر. ۱۶ تیر ۱۴۰۳