[۱] یوسفعلی میرشکاک، در طول چهار دهه اخیر در زمینه‌های گوناگونی فعال بوده‌است؛ از سرودن شعر و نگارش نقدهای ادبی تا نوشته‌های طنز و مقالات سیاسی و مذهبی و عرفانی. [۲]

یوسفعلی میرشکاک
* * * * *

آیینه‌ای از یوسفعلی میرشکاک

به دور از تکنولوژی

من سال‌ها آنتی تکنیک بودم و مقاومت می‌کردم که از موبایل استفاده نکنم. اما آنچنان در زندگی ام رسوخ کرد و گرفتارش شدم که الان به علت در دست‌تر بودن آن نسبت به کاغذ بدون موبایل نمی‌توانم شعر بنویسم، من مدت ها فرمالیسم بودم و به شکل و فرم عبارات روی کاغذ اهمیت می دادم. روی کاغذ انسان دچار واژه ها می شود اما الان به سرعت با قلم روی صفحه ی گوشی ام می نویسم و تا به خودم بجنبم، می بینم شعرم را نوشتم و پیامک کردم. زمانی که انسان شیء ای از مدرنیته را به دست گرفت باطنا از سنت منقطع شد.[۳]

من یک صوفی ستیهنده هستم

عهد من با عالم غیب است. آخرین تعهد من انتخابات گذشته بود که شعرهایی پیرامونش نوشتم و بعد از آن تمام شده گفت: راستی کن، که راستان رستند در جهان، راستا قوی دستند.» من به تعبير خودم یک صوفی ستیهنده هستم. صوفی سنیهنده یعنی یک بسیجی جنگنده. من فرماندهی گردان و تیربار چی بودم. من آرمانم رفته و می دانم که دیگر تحقق نمی یابد و فهمیدم که این جهان در حال بسط و گسترش است. تنها زبان برای ایرانی ها مانده که آن هم تا نیم قرن دیگر به کلی از بین می رود. همین حالا زبان فارسی جزو زبان های مرده است و در مهدکودک‌ها به بچه ها انگلیسی یاد می دهند و این اتفاق چه بخواهیم، چه نخواهیم می افتد.[۳]

دیگر با کسی درنمی‌افتم

با که در بیفتم؟ الان دیگر شاملو، دولت آبادی و اخوان شمایل نیستند. الان شمایل بابک زنجانی، اسفندیار رحیم مشایی و محمد تیز چنگ است. کسانی که می توانند خدا میلیارد در جامعه ای که به اخلاق مورچه هم گیر می‌دهند در بیاورند. با این ها در افتادن هم کار من که هیچ کار ملک الموت هم نیست.[۳]


ایدئولوژیست نیستم

من هیچ وقت اهل ایدئولوژی نبودم. من شاگرد فردید بودم. فردید سال ۵۸ گفت: اسلام ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی یعنی مصادره‌ی دین به نفع قدرت و سیاست، اسلام چنین اجازه ای به کسی نمی دهد. اسلام از روز گار معاویه الی قیام يوم الدين مصادره شد ولی ایدئولوژی نشد.[۳]

این‌ها برایم قداست دارند

همان چیزهایی که همیشه برایم مقدس بود. مثل ژوپیتر و ژنون، مولا امیر المومنین. در دنیای امروز تقدس دیگر معنا ندارد. امر مقدس متعلق به عالم غیب و جهان شهود است. تقدس ذات انسان است و خدا درون انسان است. هنر برای من مقدس است. من در کل عالم نگارگری و صورت گری مانند آثار كاندنیسکی، موندريان، مونه، پیسارو، ماتیس، دوره آبی پیکاسو الی آخر تقدس را می بینم. سیاست به نظر من نماینده دوزخ است در این جهان. یعنی مظهر جهنم است و راه جهنم از سیاست باز می شود.[۳]

به جهان پس از مرگ ایمان دارم

من قائل هستم که مولایم امیر المومنین است و در تمام زندگی ام به یک چیز فکر کرده ام و آن این بوده که سوای کبایر وصغایر یک جوری نشود که نتوانم به مولایم نگاه کنم که مولا ببخشید فلان جا خواسته اند فلان قدر بدهند و ما قبول کرده ایم. نه. بارها بوده است این مسأله. نمی توانستم زیر بار بروم. برای اینکه می دانستم از آزادگی خودم باید صرف نظر کنم و چیزی را بگویم که دیگری می خواهد. به هر حال عده ای عقل معاش دارند و عده ای هم مثل ما ندارند. من به معنای دیوانه وار کلمه به جهان پس از مرگ قائل هستم اما جهانی که دائر مدارش مولایم امیر المومنین است. نه زهد و کفر و مسلمانی بنده. به قول آن یکی این یک بینش اساطیری است و امکان أعراض از این بینش وجود ندارد. من این بینش را که در کتاب ها پیدا نکرده ام.[۳]

دلیل علاقه‌ام به فردید

دلیل علاقه ی من به فردید این بود که دیدم چیزی را که او می گوید ما در چله خانه دیده بودیم. و اگر این جوری نبود محال بود که من به فلسفه رو بیاورم گفت آقا فلسفه را ول کن. گفت «فلسفه خود را از اندیشه بکش که تو را به سوی نور است ز پشت»، دیدیم که اهل فلسفه هم می توانند چیزهایی را ببینند که جماعت اهل دیدار برای شان مطرح است.[۳]

زندگی و یادگار

دیدگاه و اندیشه

دموکراسی، اقتضای تمدن

به این نتیجه رسیده ام که ما چه فاشیسم چه لیبرالیسم تا به دموکراسی رو نیاوریم، کاری از پیش نخواهیم برد. من زمانی تصور می‌کردم دموکراسی نوعی کلان روایت است که بدون آن هم می‌شود زندگی کرد؛ اما در سال‌های اخیر با افزوده شدن تجربه و کور سوادم به این نتیجه رسیده ام که دموکراسی جزئی از لوازم زندگی ست و کسی که بخواهد در جهان مدرن و ساحت تمدن تکنیکی و تمدن مدرن زندگی کند باید دموکراسی را به عنوان یک آیین بپذیرد. کسی که این آیین را نداشته باشد، از حکومت تا نویسنده و شاعر، دچار مشکل خواهد شد. مشکلات عراق، سوریه، افغانستان و حتی خود ایران ناشی از این است که ما از سنت منقطع شده و فاصله گرفته ایم، اما به دموکراسی و تجدد حقیقی نرسیده ایم. تا همین چند دهه پیش مردم سوریه که اکنون محله به محله یکدیگر را می‌کشند از سنت بهره‌مند بودند؛ فشار تمدن تکنیکی به جایی رسیده که می‌خواهند بر گردند، ولی امکان برگشت نیست. به قول ما جنوبی ها، زمین که سفت باشد گاو از چشم گاو می‌بیند. همین می‌شود که شیعه و سنی به جان هم افتاده اند. به هر حال ما یا باید قبول کنیم که از تاریخ حذف شویم یا باید به این آیین رو بیاوریم. مسلمان باشیم یا کافر این اقتضای تمدن تکنیکی است. شما در خانه خودتان می‌توانید هرطور راحت هستید بخورید یا بپوشید، ولی در جامعه نمی‌توانید. شما در تمدن مدرن مدام در معرض زیست، دید و قضاوت دیگران هستید و دیگران هم متقابلا شما را قضاوت می‌کنند. در این آیین حق با هیچ کس نیست و حق با همه است.[۳]

ورود به مدرنیته با آیین مدرن همراه است!

در دموکراسی هر گونه ممیزی ویرانگر است و نتیجه‌ی عکس می‌دهد. در جهان تکنیکی برخی می‌خواهند مبارزه کنند که مردم فساد اخلاقی پیدا نکنند. برای این کار برهنگی را از سینما و تلویزیون حذف می‌کنند، ویدئو می‌آید و بخشی از مساعی را از بین می‌برد، ماهواره می‌آید و همه مساعی را از بین می‌برد و دیگر کسی به گفته آنها، درست یا غلط، توجه نمی‌کند و کنار گذاشته می‌شوند. ورود به مدرنیته مستلزم شرکت در مدرنیته با آیین مدرنیته است. اخیرا دوستی به من گفت: تو اندک اندک دور زدی و رو به روی خودت قرار گرفته ای. بله! من روبه روی گذشته‌ی خودم قرار گرفته ام؛ قرار نیست مرغ انسان‌های اهل تفکر یک پا داشته باشد.[۳]

ضعف جامعهٔ روشنفکری

یکی از ضعف‌های جامعه‌ی روشنفکری ما این است که هیچ گاه حاضر به دادن قربانی نشدند. وقوع امری، چون قتل‌های زنجیره‌ای قربانی شدن است، اما قربانی دادن آن است که به وضوح بگوییم: مطلب از این قرار است؛ نه اینکه بگوییم: من هوادار دموکراسی هستم. روشن فکران ما نه تنها دموکرات نیستند بلکه کاملا حزبی برخورد می‌کنند. اگر کانون نویسندگان، بعد از انقلاب، همچنان سعی می‌کرد که یک کانون صنفی بماند، شاید کنار گذاشته نمی‌شد. کسانی که نوشته‌های من را خوانده اند، می‌دانند که من همواره تاکید داشته ام که اسلام ایدئولوژی نیست؛ اسلام‌آور مقدس است. هیچ دینی نباید ایدئولوژیک شود. هر گاه دین در خدمت قدرت و سیاست قرار بگیرد به ایدئولوژی بدل می‌شود و ایدئولوژیست برای آن تعیین تکلیف می‌کند. در کانون نویسندگان دچار همین بدبختی شدیم. جماعت سعی کردند آنطرفی باشند و این طرفی نباشند. بلافاصله کار به انشعاب کشید و حزب توده هم یک کانون نویسندگان برای خود راه اندازی کرد. شورای نویسندگان انشعابی از کانون بود و بهاء‌الدین خرمشاهی، احسان طبری و محمود دولت آبادی راه خود را جدا کردند. بعد از آن انشعاب گسترش پیدا کرد و حزب اللهی‌ها نیز از کانون جدا شدند. البته نه توده‌ای ها، نه کانون نویسندگان و نه مسلمانان هیچ کدام نتوانستند حتی با خودشان به توافق برسند و مدام این گسستگی بیشتر شد. علت این گسست این بود که هیچ کدام نگاه صنفی نداشتند. در صنف‌های مختلف بازار نوع کاسبی ایجاب می‌کند که یهودی و مسلمان و ارمنی بدون در نظر گرفتن عقایدشان مدام با هم در ارتباط باشند. ولی می‌گویند در این چند دهه، اجازه‌ی برگزاری مجمع عمومی به کانون داده نشده است. زمانی که نگاه سیاسی حاکم باشد وضع همین می‌شود.[۳]

علت مخالف با کانون نویسندگان

من هیچ گاه پا به کانون نویسندگان نگذاشته‌ام. اساسا به علت لشکر کشی‌ها و خط کشی‌ها چنین امکانی هم وجود نداشت. اما دوستانی را به صورت فردی و منفک از دستگاه می‌شناختم، به نظر من اگر دوستان به این باور رسیده اند که اهل قلم نیاز به کانون دارند باید بنا را بر ایجاد کانونی صنفی بگذارند و این امر نباید به تعارض و مبارزه و لشکر کشی بینجامد. به جای اعلام جنگ باید لشکر را جمع کرد. کانون هم نیامده میخواهد با سانسور مبارزه کند. ابتدا باید کانون را تشکیل داد و جمعیت آن را زیاد کرد بعد وقتی تمام نویسندگان را زیر پوشش گرفت؛ آن وقت است که کانون می‌تواند کار عملی انجام دهد. اگر بنا به مبارزه با سانسور و ممیزی باشد از همان اول وارد دعوا‌های سیاسی شده اند. ابتدا باید قانونی تصویب شود که اگر کتابی مجوز نشر گرفت تمامی حقوق آن در اختیار نویسنده اش باشد. در این صورت بنا بر صنفی شدن قرار می‌گیرد. باید تنها قصد و نیت کار کرد فرهنگی باشد و از سودا‌های دن کیشوتی دهه‌ی پنجاه فاصله بگیرند زمانی که کانون فعالیت رسمی خودش را آغاز کرد آن وقت می‌تواند مطالبات اعضایش را مطرح کند، با وجود اینترنت، سانسور عملا دیگر فاقد کار کرد شده و اعمال آن محتوم به شکست است.[۳]

جابه‌‌جایی ممیزی‌ها در طول تاریخ

ما نباید بنا را بر آن بگذاریم که آنچه از غرب رسیده مطلق است. به امور مطلق در سرزمین‌هایی که مسائل نسبی دارند باید نسبی نگاه کرد. حتی فرانسه نیز روز گاری دچار ممیزی بود، از هوگو و استاندال تا سارتر و کامو گرفتار ممیزی بودند و مدام حدودی وضع می‌شد که نمی‌توانستند از آن تعدی کنند. عرف عام، جامعه و توده‌ها این خطوط را جابه جا می‌کند. «فاسق لیدی چترلی» ابتدا در انگلستان اجازه چاپ نگرفت یا «مدار رأس سرطان» بعد از ۳۵ سال مجوز چاپ گرفت. مرزیان سنت به سادگی حاضر به عقب نشینی نیست. اسلام ربطی به سنت ندارد. سنت مجموعه‌ی آداب و عادات نیاکان است که ظاهرا بدون آن سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، آمریکا و اروپا هم سنت دارند، در حالی که دست هر بچه‌ای موبایلی با انواع تصاویر، فیلم‌ها و نوشته‌ها قرار دارد، هستند کسانی که هنوز معتقدند آثار لارنس خطرناک است. کسی که کار فرهنگی می کند مدام میان خودش، جامعه و نظام حاکم در تردد است. در این مملکت سطح سواد هر اندازه به لحاظ مدرک بالاتر می رود به لحاظ اندیشه پایین می آید. در ایران، زمانی که بیست میلیون جمعیت بود تیراژ کتاب سه هزار نسخه بود؛ الان با هشتاد میلیون جمعیت تیراژ کتاب هزار نسخه است. رسانه ها در این ماجرا دخیل هستند. در چنین جامعه ای حتی سید مرتضی آوینی را می توان به راحتی کتک زد؛ کافی است بگویند راوی «روایت فتح» ضدانقلاب است. به نظر من روشنفکرهای ما خردورزی نمی کنند. اکابر ما از اول تاریخ ماقبل مدرنیته، تا آخرین نفسها و بزرگترین نماینده اش، ملک الشعرای بهار، چطور با قدرت کنار می آمدند و تعامل داشتند؟ زمانی که ملک الشعرا به زندان افتاد، فضلا به او گفتند: «در کف شیر نر خونخوار های اکی به تسلیم و رضا شد چاره ای؟» اگر مرغ بهار یک پا داشت ما امروز سبک شناسی شعر را نداشتیم. مخالفت با حکومت کار مدرس است نه بهار. من اگر بخواهم بین بهار و مدرس یکی را انتخاب کنم، جانب بهار را می گیرم.[۳]

یک پادشاه عاقل

ما باید غرامت ورود به جهان متجدد، هم به معنای مدرن و هم پست مدرن را پرداخت کنیم. ما ایرانی ها در تاریخ پادشاهی تقریبا فقط یک حاکم عاقل داشتیم که آن هم کریم خان بود و گرنه بقیه‌ی پادشاهان ایرانی همگی فقط به گسترش مرزها می اندیشیدند. هیچ کدام از نظام های ایران نه دست به کشاورزی و اقتصاد زدند نه دست به تفکر.[۳]

رو به گذشته داریم

ما از حیث تاریخی به گذشته رو داریم. فرق ندارد که سوار بنز شویم یا خر چرمیه. هر چقدر هم پول دار و به ظاهر متمدن باشیم هنوز به حيث اندیشه عقب هستیم. زمانی که کسانی برای سریالی کلمبیایی نذر می کنند که زن و مرد فیلم با هم ازدواج کنند. شما به من بگویید این یعنی چه؟ چطور به این فکر نمی کنند که این فقط یک فیلم است! چرا برای یک امر موهوم باید صلوات بر محمد و آلش فرستاد که زن و مردی داخل فيلم با هم ازدواج کنند؟ این مسائل برای یک روشنفکر یاوه است؛ روشنفکرهای ما همه در آرمان شهر زندگی می کنند. جامعه‌ی ما از هشتاد میلیون نفر تشکیل می شود نه از اعضای کانونی متلاشی یا در حال تشکیل، جالب است که بلایای اصلی را مردم متحمل می شوند و کارهای اصلی را هم اینها از پیش می برند. توده‌ی مردم مثل سیل می ماند. تیراژ سه هزار نسخه کتاب برای روشنفکرها شکست است. باید دنبال تیراژ هشتاد میلیونی بود.[۳]

سینما نان ادبیات را آجر کرده!

سینما نان ادبیات را آجر کرده؛ لاجرم، ستاره ها از بین بازیگران هستند. در سینما هم تا زمانی که نظام اندیشه ای ثابت نداشته باشیم، نمی توانیم برابر هالیوود قد علم کنیم و سینما هم مسائل خودش را دارد ولی وضعیت ادبیات نسبت به سینما وخیم تر است. مصيبت این است که ما خیال می کنیم چون دین داریم از فرهنگ بی نیازیم. من معتقدم تمدن تکنیکی خودش کار خودش را می کند.[۳]

نیاز به خودآگاهی داریم

ایرانی ها به خاطر نهان روش بودن شان چیزی نزدیک صدسال از مدرنیته می خوردند و به آن می خندیدند. از سال ۵۷ همه مان در ورطه‌ی مدرنیته هستیم. اتفاقا اگر انقلاب اسلامی نمی‌شد ما همچنان بیرون از متن مدرنیته بودیم، باید در آن می افتادیم. «جهان را جهاندار دارد خراب». باید حتما در آن می افتادیم. اولین بار است که در تاریخ چند هزار ساله‌مان خود را ناگزیر می بینیم که به خود آگاهی بپردازیم. انسان ایرانی هیچ وقت لازم نمی دیده که خود آگاهی داشته باشد. اینکه بعضی ها می گویند انسان ایرانی حافظه ی تاریخی ندارد خب برای این بوده که نیازی نمی دیده است. از طغرل و محمود و مسعود و خوارزمشاه بگیر تا شاهان قاجار، همه شان برای انسان ایرانی شبیه هم بوده اند. نظام دیوانی این مملکت تا روزگار قاجار یکی بوده است. آنهایی هم که رو آوردند به عالم دیگر، مثل مولانا و شیخ بهاء الدین کبری و عطار، منقطع شدند و راه فردا آمدن را پیش گرفتند. این است که در تاریخ فلسفه می بینید به تعبیر سید جواد طباطبایی عزیز، به انسداد تفکر رسیدیم بعضی می گویند اینجوری نیست. اما من می گویم هست، نمی دانم ایشان چه فکر می کنند درباره‌ی آینده اما من معتقدم اگر شانس زنده ماندن داشته باشیم ولو انگلیسی زبان بشویم که می شویم، اندیشه بسط و گشایش پیدا می کند. همین که ما یکی را پیدا کرده ایم که بگوید ما در قدیم دچار انسداد اندیشه بوده ایم این یعنی آغاز گشایش اندیشه سیاسی. فقط فارابی بوده است که می پردازد به اجتماع و نظام مدینه؛ بقیهی فلاسفه می دانستند که اگر از این حرف ها بزنند آویزان شان می کنند.[۳]

بومی‌گرایی در شعر

بومی‌گرایی قابل تزریق به شعر نیست. حافظ که جهانی‌ترین شاعر ما است، جز یکی دو مورد سخن دیگری از سرزمین خود در شعرش نمی‏‌آورد و تازه همان‌ها هم که آورده است، منظورش شهر و دیار فارس که در آن ساکن بوده نیست؛ مولانا نیز همینطور.[۴]

ویژگی شعر کلاسیک ما

ویژگی شعر کلاسیک ما توحید و وحدت وجود و سیر الی الله است، جدای از این موارد نمی‌توانیم از شاعر ایرانی توقعی داشت و بخواهیم که هویت دیگری را به شعرش منتقل کند. شاعر زمانی صاحب شعر می‌شود که ژرفای وجودی او به موضوعی دست بیابد و حس و عاطفه وی در درونش به آن موضوع متجلی شود.[۴]

شعر، هویت ایران است

شعر، مهم‌ترین ابزار ابراز هویت قوم ایرانی است، افزود: همه فلسفه و عرفان و هویت ایرانی به کمک شعر متجلی سده است. ما وقتی می‌توانیم به واسطه این شعر جهانی باشیم که بومی‌تر از بقیه با آن برخورد کنیم. جهانی شدن در روزگار ما اگر به معنی نداشتن هویت قومی خاصی باشد موجب می‌شود که در هیچ جای جهان ما را به رسمیت نشناسند. اگر فکر کرده‌ایم با اعراض از هویت خودمان در جهان پایگاهی به دست خواهیم آورد، باید بدانیم که در جهان، ما را بدون هویت به اندازه یک کف دست هم جا نمی‌دهند. مشکل امروز ما این است که فکر می‌کنیم که اگر پوستمان را بکنیم و گوشتمان را به قصاب بدهیم و استخوان را در زباله دان بریزیم، تشخص می‌گیریم و جهانی می‌شویم؛ در حالی که این غلط است.[۴]

شاعر همانند پرندهٔ اساطیری است

هنر موضوعی نیست که سقف و اندازه داشته باشد. مانند نظام‌های صنفی است. مثل دانشکده افسری حتی؛ باید مدتی در آن به سختی تن داد؛ با شرایط آن ساخت تا بعد بتوان به واسطه آن قدرت به دست آورد و حتی کودتا کرد. شعر هم عین همین موضوع است. شاعری که بخواهد بدون تمرکز روی مطالعه و آزمون هنر و زبان خود به دنبال چسبیدن به جعبه جادوی ملعون رایانه و اینترنت باشد، خاصیتی نخواهد داشت. شاعران جوان باید خودشان فارغ از ظواهر جشنواره به تربیت خود اهتمام بورزند. شاعر همانند پرنده اساطیری است که نمی‌توان گفت کی و کجا تخم می‌گذارد! پس سعی کنید شعرتان را به جایی برسانید که پایداری از درونش بجوشد نه از بیرونش.[۴]

یوسفعلی میرشکاک از نگاه دیگران

اظهارنظر یوسفعلی میرشکاک درباره دیگران

احمد شاملو تاریخ مصرف ندارد

به هیچ‌وجه دوره گذار از شاملو فرا نرسیده و شاملو به هیچ وجه شاعری نیست که تاریخ مصرف داشته باشد. وقتی شاعری به فرم می‌رسد، دیگر نمی‌توان از او گذشت. می‌توان از کنارش برای مثال عبور کرد و رفت به سمت آینده. از شاعری مثل «رودکی» نمی‌توان گذشت. چطور می‌توان از شاملو گذشت؟ شاعر وقتی وارد تاریخ یک قوم شد و قلمرویی از فرهنگ را به خودش اختصاص داد، دیگر حذف‌شدنی نیست و شاملو به اینجا رسیده است و آنهایی که می‌خواهند با هیاهو شاملو را کنار بگذارند، حالا چه دولتی باشند چه حاسدان شاملو، به نظر من هرگز موفق نخواهند شد. نه شاملو، نه اخوان و نه فروغ پدیده‌هایی نیستند که بتوان با آنها تخمینی رفتار کرد. ما شاعر تخمینی داریم مثل «حمیدی شیرازی» یا «مهدی سهیلی» یا «کارو». شاعران تخمینی برای یک دوره هستند و بعد از یک زمانی تمام می‌شوند اما شاعرانی مثل شاملو و فروغ به یک پایگاهی رسیده‌اند که نمی‌توان از آنها عبور کرد و کسی هم ملزم نیست از آنها تقلید کند اما آنها هرگز پایان ندارند.[۵]

جایگاه آیدا در شکل‌گیری شخصیت احمد شاملو

معتقدم این آیدا بود که شاملو را شاملو کرد. شاملو از جمله شاعرانی بود که بدون یک تکیه‌گاه عاطفی قوی نمی‌توانست خودش را جمع و جور کند و این تکیه‌گاه را به نظر من و چنان که شعر شاملو گواهی می‌دهد و آن دگرگونی که در زندگی برای شاملو اتفاق افتاد به لحاظ منش و بینش با آیدا بود و به نظر من آیدا یکی از اساطیر پنهان ادب معاصر ماست. هیچ‌کس دیگری هم مثل شاملو در ادبیات ما از این شانس‌ها نداشته است، نه از شعرای روزگار قبل از انقلاب و نه از شعرای بعد از انقلاب، من چنین شانسی را ندیده‌ام و تعبیری که شاملو درباره آیدا به کار می‌برد «مسیح مادر» به نظر من کامل‌ترین تعبیر درباره آیداست.[۵]

از اصطحکاک هنری با شاملو تا تدریس هندسه کلام شعر شاملو

همان وقت‌ها هم که با شاملوی عزیز درگیری قلمی داشتم، هندسه کلام شعرش را تدریس می‌کردم در کلاس هندسه کلمات. این دعوای من با شاملو هیچ ارتباطی با شأن او در شعر معاصر نداشت. شاملو، فردوسی را متهم کرد. لاجرم کسی باید پاسخش را می‌داد، هر چند جامعه روشنفکری ما سخت ناراحت شدند یا آنجا که شاملو گفته بود: «یک نفر می‌آید، یک دِلنگ و دولنگی می‌کند و یکی دیگر هم در کنارش عرعر می‌کند». خب این اهانت به تمام جامعه موسیقی بود اما حضرات روشنفکر این اهانت را برتافتند ولی نقد مرا نسبت به شاملو برنتافتند. به هر حال من احساس می‌کردم یک نفر باید روبه‌روی بزرگان ما بایستد و بگوید بزرگی‌تان سر جایش اما نباید هر چیزی که سر دل‌تان بود، بگویید. شاملو از جهت شعر مقامش از نظر من بسیار بالاتر از نیما یوشیج است و نوآوری‌هایش بسیار گسترده‌تر است. او یکی از مهندسان تاریخ جدید شعر ماست.[۵]

ه‍.ا.سایه شعرهای شاعران را تایپ می‌کرد نه تصحیح

یوسفعلی میرشکاک با اشاره به پرفروش شدن کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج گفت: من این کتاب را نخوانده‌ام و پول هم ندارم که ۷۵ هزار تومان برای خواندن خاطرات آقای ابتهاج بدهم، اما درباره این کتاب زیاد شنیده‌ام و درباره صاحب آن هم می‌توانم بگویم که قطعا شاعر خوبی است. خاطرات ایشان به نظرم نه چیزی به ادبیات و خود او می‌افزاید و نه چیزی از آن خواهد کاست، ولی به هر حال این نوع کتابسازی و انتشار آن هم نوعی درغلتیدن به وادی تبلیغات است. شنیده‌ام که کتاب اسم بسیار پرطمطراقی هم دارد. ولی اینها همه حواشی است. ایشان شاعر آن غزل معروف «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست» است و بقیه این اتفاقات هیاهو و سر و صداست. شاعران در این زمانه به هر حال بدون هیاهو و سر و صدا نمی‌توانند زندگی کنند، برخی در جوانی دوست دارند این کار را بکنند و آقای ابتهاج هم شاید الان یادش آمده که در جوانی چندان پر سر و صدا نبوده و حال سَرِ پیری باید پر سر و صدا باشد! برای من عجیب بود که ایشان شروع کرده به انتشار کتابی که در آن درباره دوستان مُرده خودش قضاوت‌هایی کرده که شنیده‌ام بسیار فجیع است. من از ادب ایشان بعید می‌دانستم که چنین کاری بکند.

آقای ابتهاج علاوه بر نسبت با حزب توده، تا به حال خودش را به قدری انسان سنگین و وزینی نشان داده بود که هیچ وقت از او انتظار نمی‌رفت که درباره رفقای خود چنین حرف‌هایی بزند. به هر شکل بسیاری از آنها امروز مُرده‌اند و نمی‌توانند از خود دفاعی داشته باشند و بگویند ما اشعارمان را برای آقای ابتهاج نمی‌بردیم که تصحیح کند، می‌بردیم که برایمان تایپ (ماشین) کند و ایشان تصحیح هم می‌کرد و ما هم می‌پذیرفتیم.[۶]

حسین منزوی

حسین منزوی در زمان حیات خود به عنوان یکی از بزرگ‌ترین غزل‌سرایانی به حساب می‌آمد که کارش سرودن شعر عاشقانه بود، اما وقتی پس از فوت وی دیوان اشعارش منتشر شد همگان دریافتند که او یکی از بزرگ‌ترین شاعران آئینی است و چیز دیگری غیر ار آنچه می‌شناختند در او متجلی شده بود.[۴]


موضع‌گیری‌های او درباره دیگران

تجلیل و بزرگداشت

گرامیداشت و تقدیر از یوسفعلی میرشکاک به همراه رونمایی از ۴ کتاب جدید وی با سخنرانی سعید قاسمی، نادر طالب زاده، وحید جلیلی، مسعود ده نمکی، ناصر هاشم زاده و شعر خوانی علیرضا قزوه، علی‌محمد مودب، محدثی خراسانی، امید مهدی‌نژاد، ناصر فیض، محمد محقق، مرتضی امیری اسفندقه، محمدمهدی سیار و ده ها شاعر جبهه فرهنگی انقلاب ۲۵ دی ۱۳۹۱ بعد از اذان مغرب برگزار شد.[۷]

آثار و کتابشناسی

منبع‌شناسی

پانویس