هاملت در نمنم باران
کتاب هاملت در نمنم باران مجموعه داستانهای اصغر عبداللهی است که در نشر چمشه منتشر شده است. چهار داستان از چهار شخصیتی که به تئاتر و هنر گره خوردهاند و زندگیشان تحت تاثیر آن، تغییر کرده است.[۱]
| هاملت در نمنم باران | |
|---|---|
| نویسنده | اصغر عبداللهی |
| نوع رسانه | کتاب |
اصغر عبدالهی از کارگردانان و فیلمنامه نویسان به نام ایرانی است که این بار هم اثری جدید و متفاوت با نام هاملت در نم نم باران را ارائه کرده است. این اثر که مجموعه ای از چهار داستان کوتاه درباره ی شخصیت های بزرگ تاریخ نمایش است، هاملت در نم نم باران. پیراهن گمشده هدا گابلر، آبی های غمناک بارُن و این جاست آن که اتللو بود. اصغر عبداللهی در این داستانها، روایتی را از زندگی چهار شخصیت بزرگ تاریخ نمایش نوشته شده است. از آدمهایی که ایدهآلیست بودند و حالا دنیا آنها را فراموش کرده است و آنها هم دنیا را. اما بعد از این مدت، در تلاشند تا دوباره جایگاهشاه را در جهان به دست بیاورند. این داستانها زندگی مردمی عادی و معمولی است که با تئاتر گره میخورد. بعد از آن، تغییر میکند. داستانهایی که نشان میدهد دنیا، بدون هنر، ارزش چندانی ندارد. داستانهایی که هرچند کوتاهند، اما دنیای کاملی را پیش پای مخاطبانشان قرار میدهند. قصه هایی از افکار و کردار انسان های ایده آلیست و فراموش شده را به خواننده عرضه می کند. داستان انسان هایی که جهان آن ها را به فراموشی سپرده و حالا آن ها، تلاش در به چنگ آوردن جهان و ارتقای زندگی خود دارند. سه اثر دیگر در این مجموعه به جز هاملت در نم نم باران که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده، شامل پیراهن گمشده ی هدا گابلر، آبی های غمناک بارون و این جاست آن که اتللو بود، می باشند. از ویژگی های ممتاز این مجموعه این است که عبدالهی خود را در خدمت قصه قرار داده و سعی نمی کند تا با نثر و نوع نگارش خواننده را فریب بدهد. هر خلاقیتی که در داستان به کار رفته، از بطن خود قصه برمی آید و فضای پلیس قصه و غیرقابل اعتماد بودن راوی های داستان از ویژگی های دیگر این اثر است. فضاسازی ها بسیار قوی بوده و پردازش آن به نوعی بر روند قصه گویی چیره شده است. در هر چهار داستان زمینه های مشابهی یافت می شود؛ مثلا تمام قصه ها درباره ی آرتیست های غیرایرانی و اکثرا ارمنی می باشد که در دهه ی بیست شمسی به تهران آمده تا به اجرای تئاتر بپردازند. انسان هایی سرگردان که روح آن ها با این چهار نمایش نامه ی مشهور گره خورده و هر کدام نمایشگر یکی از آن ها می باشند. زبان روان و ساده نویسنده و همچنین خلاقیتهای نمایشی و هنری این اثر، از جمله نقاط مثبت این اثر است. [۲][۱]
برای کسانی که کتاب را نخواندهاند
خلاصه کتاب
کتاب «هاملت در نم نم باران»، مجموعه ای از چهار داستان کوتاه ایرانی به قلم نویسنده، کارگردان هنری و فیلمنامه نویس سرشناس فقید، اصغر عبدالهی می باشد. کتاب هاملت در نم نم باران پنجمین و آخرین اثر داستانی از این نویسنده است که یک سال قبل از مرگ او و در سال ۱۳۹۸ به همت انتشارات چشمه چاپ شده است. این مجموعه را می توان ادای دین اصغر عبدالهی به تئاتر و صحنه تعبیر نمود و شاید حتی، آخرین پیام او برای مخاطبین آثارش باشد. در این کتاب چهار داستان از آدم هایی سرگشته را می خوانیم که گره خورده با چهار پیس (نمایشنامه) معروف جهان هستند. اصغر عبدالهی در این کتاب برای روایت عاشقانه های خود، از بزرگترین نمایشنامه های جهان کمک گرفته است. حوادث داستا ن ها در سال های ۱۳۲۰ خورشیدی اتفاق می افتند و اغلب فضای جنوبی (جنوب ایران) دارند. داستان های این مجموعه عبارتند از: «هاملت در نم نم باران»، «آبی های غمناک بارن»، «پیراهن گمشده هِدا گابلر» و «اینجا است آنکه اتلو بود». در تمام داستان های این مجموعه رد پای کاراکتر های شناخته شده تئاتر به چشم می خورد؛ هاملت، هداگابلر، اتللو و…
داستان های این مجموعه، هر کدام با وجود مستقل بودن، از نظر محتوایی باهم ارتباط دارند و آنچه آن ها را به هم ربط می دهد، تئاتر و تاریخ است. خلاصۀ داستان ها از این قرار است:
«هاملت در نم نم باران»: این داستان درباره جوانی هنرمند است که در دهه بیست شمسی، به تهران می آید تا در یک گاردن پارتی با هدف خیرخواهانه شرکت کند. او تصمیم دارد در این مهمانی نمایشنامۀ هملت را اجرا کند. اما قبل از رفتن به آنجا، در قهوه خانه ای مورد استنطاق آژان ها قرار می گیرد و مجبور می شود نمایش خودش را، در قهوه خانه و با حضور چند نفر مشتری اجرا کند…
«آبی های غمناک بارن»: این داستان نیز در دهه بیست شمسی و تهران می گذرد و داستان آن درباره اجرای نمایشنامه باغ آلبالو اثر چخوف است. این داستان درباره پسر نوجوانی است که پادوی یک مغازه قنادی معروف در تهران است، او به واسطه یک کارگردان نمایش و یک مترجم نمایشنامه، با دختری بازیگر نمایش آشنا می شود. دختر که دلباخته جوان شده، برای نزدیک شدن به او نقشی فرعی در نمایش اضافه می کند تا پسر آن را بازی کند.
«پیراهن گمشده هدا گابلر»: این داستان کوتاه، که فضای جنوبی دارد، روایت عشق یک مامور شرکت نفت به دختر نگهبان تالار آمفی تئاتر همان شرکت است. داستان چند راوی دارد که هریک داستان یکسانی را از زاویه دید متفاوت روایت می کنند. درواقع با هر بار تغییر راوی، چیز های جدیدی از داستان کشف می شود که مخاطب را غافلگیر می کند.
«اینجا است آنکه اتللو بود»: این داستان ماجرای یک بازیگر تاتر ارمنی، زن و دو دختر او است که برای اجرای نمایشنامه اتللو به جنوب سفر کرده اند. بارن ماروتیان که به سلطان صحنه معروف شده، نقش آفرین اتللو مغربی در آبادان است. در طول داستان اصلی، روایت پسر نوجوانی که وظیفۀ فراهم کردن اسباب آرامش بارن و خانواده اش را بر عهده دارد را نیز می خوانیم.
داستان های مجموعه هاملت در نم نم باران، روایت هایی خاص، پر تعلیق و پر کِشش درباره شخصیت های معمولی در جهان است که به تئاتر پیوند خورده و از روزمرگی خارج می شوند. از مهم ترین ویژگی های این مجموعه داستان ها می توان به دیالوگ های قوی و باورپذیر، انتخاب فضای دهه بیست شمسی، سبک نوشتار قدیمی آن دوران، توجه به جزییات ریز روزمره زندگی، حال و هوای جنوبی، شخصیت پردازی های حساب شده و قصه گویی بسیار عالی آن اشاره کرد. حال و هوا و فضاسازی داستان ها با موضوع انتخابی نویسنده به خوبی منطبق شده و ترکیبی موزون و درگیر کننده ایجاد کرده اند. داستان های کتاب هاملت در نم نم باران، اشاره به بعضی وقایع تاریخی ایران نیز دارند. با وجود اینکه آشکارا اسمی از این وقایع برده نشده، اما تمام جزییات داستان ها، صحنه و فضا و دیالوگ های بین شخصیت ها به گونه ای کنار هم قرار گرفته اند که آن وقایع را در ذهن خواننده تداعی می کنند.[۳]
معرفی نویسنده
اصغر عبداللهی داستاننویس، فیلمنامهنویس و کارگردان بود. عبداللهی نوشتن را پیش از انقلاب آغاز کرد، همان روزها که دانشجوی نمایشنامهنویسی دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک بود. داستانِ کوتاه نوشتن در ذاتِ قلمش بود؛ فیلمنامههای بسیاری هم مینوشت و گاهی نقدهای ادبی و سینمایی نیز از قلمش میتراوید. او به ادبیات پربار اقلیمش چنگ زده بود و معادن نوشتاری جنوب را میکاوید. جنوب کلیشهٔ داستانهایش نبود، بلکه لازمهٔ وجودی داستانها و بستر مناسبی برای رخدادهای رواییاش بود و او از این طبیعت برای پیشبرد قصههایش بسیار بهره بُرد. کارنامهٔ پربار او شامل داستانها و فیلمنامههایی در ژانرهای گوناگون است که هر کدام در نوع خود الگویند و میتوانند در کارگاههای فیلمنامهنویسی و داستاننویسی تدریس شوند. برخی از سینماگران اصغر عبداللهی را جزو اولین پیشگامهای فیلمنامهنویسی بعد از انقلاب در سینمای ایران میدانند و او را قلّهٔ نویسندگی و نگارش لقب دادهاند. آفتاب در سیاهی جنگ گم میشود نام نخستین کتابی است که از عبداللهی منتشر شد و حریم مهرورزی نخستین فیلمنامهای بود که نوشت و ناصر غلامرضایی آن را ساخت. فیلمنامهٔ یک قناری یک کلاغ زمینهٔ ساخت فیلم بلندی شد که نخستین و تنها تجربهٔ کارگردانیاش بود. او با نگارش فیلمنامهٔ خانه خلوت برندهٔ سیمرغ بلورین شد.
عبداللهی در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک، نمایشنامهنویسی میخواند. این دانشکده پس از انقلاب با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران یکی شد. او پایاننامهاش را ارائه نداد و تحصیل را ناتمام رها کرد. عبداللهی داستانکوتاههای درخشانی نوشت و فیلمنامههایش نیز از بافت داستانی برخوردارند و او از این توانایی خویش برای سینمای ایران مایه گذاشت. او وقتی فیلمنامههایش را به کارگردانها وامیگذارْد، دست آنها را در تغییر باز میگذاشت گه این نشان از درک زیاد او بود. وی فقط از راه نوشتن امرار معاش میکرد و همهٔ عمر خود را با واژهها گذراند. کسب درآمد از راه نوشتن، آنهم در وادی کتاب و سینما که کمترین حق به نویسنده بهعنوان آفرینندهٔ اثر تعلق میگیرد، دشواریهایی دارد که عبداللهی در زیِ نویسندگیاش همه را تحمل کرد. سرطان چند سالی درگیرش کرد. یک ماه پیش از آسمانیشدنش، احمد امینی با او تلفنی حرف زده و او را بسیار پرانرژی احساس کرده بود، اصغر با لحنی خوشحال گفته بود منتظر است تا شیمیدرمانیاش تمام شود و احمد هم با خودش فکر کرده بود که اصغر همان اصغرِ همیشگی است و روحیه دارد. ولی اجل مهلتش نداد و در شصتوچهارسالگی رخت از این جهان بربست.
شخصیت و اندیشه شخصیت عبداللهی در فرایند نوشتن شکل گرفت. او چندان قلم زده است که تجربههای بسیاری در نوشتن نصیبش شده. مطالعات داستانی او گسترده است و دانستههایش بسیارند؛ ولی آثاری که از وی به جا مانده است بیش از آنکه از دانشش سرچشمه گرفته باشد، مرهون تجربههایش در نوشتن است.[۸]
برشهایی از متن
طغرل سبیل پرپشت حنا بسته را با انگشتانش شانه کرد. آژان از جیب یونیفرم جعبه ی چوبی سیگارهای دست پیچ مهیاشده اش را درآورد. با انبر زغالی از منقل برداشت، فوت کرد به زغال تا گر بگیرد؛ بعد سیگار را گیراند. «به منم بده مظفرجون، منم می خوام. هوس کردم. صب عادت ندارم جناب، ولی حالا تو این بارون شلاقی تهرون هوس کردم یه نخ بکشم. باورت می شه قهوه خونه چی باشی اما خلقیتا اهل دودودم نباشی؟ الآن هوس کردم.» «مکالمه، دیالوگ با مرگ؛ چه طور؟ چرا این شازده دانمارکیه، فرمودین به چه نام؟» «هاملت.» «هاملت. چه طور این طور قصدی داره؟ چی می گه؟» «مکنونات درون.» مرد میانه سالی در قهوه خانه را با احتیاط تا نیمه باز کرد؛ سرک کشید.
یادم نیست چه جوری جلو خانم ایستاده بودم، ولی مزه ی شور عرقی رو که رسیده بود به گوشه ی لبم و با زبون گرفتمش که چکه نکنه، یادم هست. باید می گفتم با اجازه و نگفتم. باید سرم رو می انداختم زیر اما مث آدمای برابر و متشخص به ماه جهان خانم نگاه می کردم. حتی بعد از هر دیالوگ خانم، به تایید تبسمی هم داشتم. بعدها بود که مسیو بغوسیان گفت« تو آینه نگاه کن تا دستت بیاد نگاه کردن چند جوره، و تمرین کن تا اون جور که درسته نگاه کنی.» اون موقع یادم نیست چه جوری نیگا می کردم به خانم. ماه جهان گفت« آنتوان پاولوویچ چخوف. صحنه یک باغ است پر از درخت گردو و چنار و بید مجنون. وسط باغ یک میز فلزی و دو صندلی هست. یک تاب ننویی هم به دو درخت بسته اند. مادام کریستوا- یعنی من- در ننو دراز کشیده و کتاب می خواند. تنهاست و صدای گنجشک ها می آید. ( به من گفت) تو روسیه درخت گردو هس؟» در غفلت محض بودم، اولا، یه قطره عرق سریده بود تو چشمم و چشم راستم می سوخت. ثانیا، اون موقع داشتم به کفش کوچک و سفید خانم نگاه می کردم که توی یه نقاشی دیده بودم. پای یه رقاص بود که روی پوزه ی هر دو پا ایستاده بود و دست هاش رو صلیب وار باز کرده بود. گفتم« حتما هس.[۲]
یادداشتی بر مجموعهداستان «هاملت در نم نم باران»؛ نوشتۀ اصغر عبداللهی؛ نشر چشمه
نقدهای مثبت و منفی
مهدیه کوهیکار، یاگوی این نمایشنامه ناپیداست
مجموعهای برساخته بر پایه موتیف
موتیف عنصری کارا و اصطلاحی رایج در هنر و ادبیات است و در فرهنگ اصطلاحات ادبی به موقعیت، واقعه، عقیده، تصویر یا شخصیتی اطلاق میگردد که در چندین اثر ادبی متفاوت یافت شود. در برخی کتب نیز موتیف به عنوان درونمایهای تکرارشونده و ترکیبی از درونمایهها در اثری واحد تعریف شده است. به هر روی چه موتیف را بسامد بالا و مکرر تصویر و شخصیت بدانیم و چه درونمایهای تکرارشونده، مجموعه داستان «هاملت در نمنم باران» را میتوان مجموعهای برساخته بر پایۀ موتیف دانست.
تئاتر و نمایش و نیز سال پرحادثۀ هزار و سیصد و بیست خورشیدی را میتوان بنمایۀ تکرار شوندۀ مجموعه داستان «هاملت در نمنم باران» نوشتۀ اصغر عبداللهی دانست. در بسامدی کمتر باران و چمدان چرمی را نیز میتوان در رستۀ موتیفهای این مجموعه گنجاند. این همه در کنار هم زنجیرۀ اتصالی ساخته که چهار داستان کتاب را علاوه بر پیوند موضوعی از حال و هوایی یکسان برخوردار کرده است.
داستان اول
داستان «هاملت در نمنم باران»، اولین داستان این مجموعه را میتوان داستان مرگ نامید؛ آنگونه که عدهای از شکسپیرشناسان نمایشنامۀ هملت را داستان نابودی و زوال میدانند. نویسنده در این داستان کوتاه پازلی ساخته از تصاویر و جملات آشنای نمایشنامۀ هملت در کنار واژههای منسوخ و تصاویری کهنه از تهران قدیم که در کنار هم حال و هوای یک شب پردلهره در مهرماه سال هزار و سیصد و بیست شمسی را به تصویر میکشند. این دلهره نه به صورت سرراست و مستقیم که در لفافی پنهان گرداگرد داستان تنیده شده است؛ گویی همۀ دیالوگها و تمامی تصاویر در خدمت مرگند.
داستان در اولین صحنه با سیاهی و خلوتی شب و تصویری از آژانی نشسته بر چهارپایهای در میدان بهارستان آغاز میشود. کمی پیشتر از آن تاریخ مهرماه یک هزار و سیصد و بیست شمسی، خود، یادآور حملۀ متفقین و اشغال خاک ایران و سپس استعفای پادشاه وقت، رضاخان در تاریخ سوم شهریور و اندکی بعد به قدرت رسیدن محمدرضا پهلوی است؛ این یعنی ماجرا در بحبوحۀ جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده و ناگفته پیداست که ورود جوانی کت وشلوارپوش فکلزده با کلاه فرنگی به قهوهخانه و تعقیب او توسط آژان تا چه اندازه میتواند موجب دلهرۀ خواننده شود، بی اینکه نویسنده کلامی دربارۀ اوضاع سیاسی جامعه گفته باشد. علاوه بر این دیالوگهای پرالتهاب بین جوان و آژان و قهوهچی کشش داستان را تا آخرین سطر حفظ میکند. یک سوم پایانی داستان، آنجایی که آژان به نرمی و ملایمت جوان را وادار به بازکردن چمدان چرمیاش میکند را میتوان پرکششترین بخش داستان دانست و نقطۀ اوج این بخش را در آوردن جمجمۀ یک مرده از داخل چمدان. جوان مدعی است جمجمه را برای اجرای تئاتر در گاردنپارتیای به نفع سیلزدگان ارومی از رشت به تهران آورده و حال مجبور است در هوای دمکرده و پردود قهوهخانهای کوچک در پایتخت شروع به بیان طوطیوار تراژدی هاملت کند تا مظفرخان بداند چه قسم پلتیکی نیت جوان است. نویسنده برای پرداخت داستان و ساخت زیرلایهای از مرگ از نمایشنامۀ هملت بهره گرفته، مرگبارترین تراژدی شکسپیر، و همچنین با استفاده از جمجمه که یادآور صحنۀ پیداکردن جمجمۀ متعلق به یوریک، دلقک دربار است، این مفهوم را قوت بخشیده است. در نمایشنامۀ شکسپیر صحنۀ مواجهۀ هملت با جمجمه از اساسیترین لحظات است. ظاهراً هملت در این صحنه میپذیرد که پایان تمام آن بازیها و شوخطبعیها مرگ است و تصورات خود دربارۀ پوچبودن آرزوهای بشری را اینگونه بیان میکند: «اسکندر از این جهان رفت و به خاک سپرده شده. اسکندر تبدیل به خاک شد. از خاک میتوان گل ساخت و با آن آیا نمیتوان سوراخ بشکهی آبجو را گرفت؟» گویی جوان نیز با حملکردن جمجمۀ یک مرده از تفلیس تا تهران ناامیدی حاصل از بینتیجگی تلاشها و آرزوهای خود را در این برهه از تاریخ به دوش کشیده است.
در این بین مظفرخان، آژان میدان بهارستان، از رضا کمال نام میبرد. پیِسخوان و نمایشنامهخوانی که چندی پیش در خیابان به اجرای تئاتر میپرداخته و بعد از مدتی به دلیلی نامعلوم خودکشی میکند. عدهای دلیل آن را عشق میدانند و عدهای دیگر نداشتن حرفی برای گفتن و تعدادی نیز ترس از رضاخان را عامل مرگ او میدانند. این حرفها گرچه به ظاهر چیزی جز نقل روایت زندگی یک هنرمند نیست اما قیاس جوان با رضا کمال از طرف آژان میدان بهارستان دلهره را به جان خواننده و صد البته جوان روشنفکر میاندازد. جای شکی باقی نیست که جوان به زودی به کام مرگ خواهد رفت. این یقین را جمجمۀ داخل دستان او، نماد مرگ و خنده بر زندگی (جمجمۀ یوریک) میسازد. گویی جوان خود گورکنی است که تکهای از جسدی متلاشیشده را از خاک بیرون کشیده است؛ گورکنی که در نمایشنامۀ هملت گور را متعلق به خود میداند و جز این، صحنۀ اجرای نمایش جوان در مقابل قدرتمندترین فرد داخل قهوهخانه یعنی آژان، خواننده را به یاد اجرای نمایش هملت در مقابل پادشاه و عواقب پس از آن میاندازد.
عناصر به کار رفته در این داستان، بی هیچ اشارۀ مستقیمی، خواننده را از مرگ جوان مطمئن میسازند؛ مرگی فجیع در بحبوبۀ جنگ جهانی و تغییرات بزرگ سیاسی در کشور. جملۀ آغازین نمایش جوان در وسط قهوهخانه و در مقابل مشتریان نیز تأکیدی بر این مدعاست «بودن یا نبودن» و سپس دیالوگ قهوهچی که سطر پایانی داستان است «از همین اول معلومه چهجور تیاتریه». جز اینها استفاده از لحن متفاوت و خاص تهران قدیم و کاربرد واژههایی چون پلتیک، پیس، خودکشون (خودکشی)، مستدل، البت و کلماتی از این دست نیز به جذابیت اثر افزوده است.
داستان دوم
«آبیهای غمناک بارن» داستان دوم مجموعه، روایت دلدادگی دختری اشرافی به نام ماهجهان به پادوی یک شیرینیفروشی است. دلدادگیای که در بزنگاهی تاریخی یعنی سوم شهریور هزار وسیصد و بیست، همزمان با ورود هواپیماها به آسمان تهران و در میعادگاه صحنهی تئاتر، آنجا که ماهجهان نقشی به پادوی جوان محول کرده و درست چند لحظه قبل از پا گذاشتن پسرجوان به روی صحنه و ایفای نقشی که نمیداند چیست و برای چه به نمایش اضافه شده، ناکام و نافرجام رها میشود. نویسنده همچون داستان قبل، در این داستان نمایشنامۀ «باغ آلبالو»ی «چخوف» را بستری برای روایت خود قرار داده. باغ آلبالو داستان زنی اشرافزاده است که باغ آلبالوی خانوادگیشان در گرو بانک است و قرار است در موعدی مقرر حراج شود. در پایان خانوادۀ رانوسکی باغ را ترک میکنند، درحالیکه صدای تبری که درختهای باغ را قطع میکند در گوششان طنینانداز است. نمایشنامۀ باغ آلبالو داستان ایران در آستانۀ اشغال است. صدای طیارههایی که در آسمان پایتخت شنیده میشوند و مملکتی که به تاراج میرود. داستان آرزوها و دلداگیهایی است که ناتمام و ناکام رها میشود و تئاتری که با ورود هواپیماهای بیگانه چیزی جز یک خاطرۀ تلخ و یک جفت چشم آبی غمناک از آن باقی نمیماند.
داستان سوم
روایت مختلف سه راوی تفاوت آشکار داستان «پیراهن گمشدهی هدا گابلر» با دیگر داستانهای این مجموعه است. راوی مرد جوانی است که به دنبال آدرس منزل سرایدار آمفیتئاتر آبادان است. تمام این بخش گفتوگوی مرد با قهوهچی است بیاینکه ما از نیت او و رابطهاش با خمسه، سرایدار آمفی تئاتر، باخبر باشیم. در چرخشی ناگهانی، آن هنگام که خواننده میپندارد روایت مرد جستوجوگر را دنبال میکند، به ناگاه راوی را خمسه مییابد. در حال سخن گفتن از مردی که مدتهاست روبهروی منزل او، پشت داده به دیوار، در انتظار دیدار ریحانه، دختر او، به سر میبرد. در بخش بعد خواننده متن نامهای از مهندس جوان عاشقی را پیش روی خود مییابد خطاب به معشوقی که پیراهنش را مطالبه میکند. پیراهنی ابریشمی، بنفش، بلند، چیندار و با گلهای ریز سفید برای ایفای نقش هدا گابلر که زن مدتها پیش در آبادان جا گذاشته. پیراهنی که حالا تن ریحانه است. دختر سرایدار آمفی تئاتر که به اشتباه آن را از صندوق برداشته و پوشیده. پیراهنی مسحورکننده که نهتنها گماشتۀ مهندس را شیفتۀ ریحانه کرده که خود مهندس را نیز به اشتباهی فاحش دچار ساخته. مهندس بعد از دیدار ریحانه در نامه چنین مینویسد: «من وقتی پیراهن تو، هدا گابلر، نه اصلاً خود تو، تو، تو را تن آن دختر سبزهی باریک و بلند دیدم که بر مچ پای راستش یک حلقهی مسی بود گمان نمیکردم که باز تو بخواهی نقش هداگابلر را بازی کنی.»
گویی این پیراهن هدا گابلر است که مردان را واله میکند؛ پیراهنی سحرانگیز که تکهای از روح هداگابلر جسور را به وجود دختری از جنوب افزوده. هدا گابلر، مخلوق غیرمعمولی ایبسن، که به زیبایی میاندیشد و سنتهای پوسیدۀ جامعه را برنمیتابد و برای فرار از سنتها، در تمام طول نمایش، خود را گابلر میداند و هیچگاه به تسمان بودن، نام خانوادگی شوهرش نمیاندیشد. اما چون راه فراری از سنتها نمییابد در پایان باتپانچۀ پدر به زندگی خود پایان میدهد. عملی جسورانه که کمتر کسی یارای انجام آن را دارد.
این پیراهن چه چیزی میتواند جز جسارت به جسم و روح ریحانه آویخته باشد که مردان را چنین شیفتۀ او میکند؟ در فرهنگی که دختر چشمانتظار سنگ میشود و کلامی حرف نمیزند، در شهری که ناخدای خواستگار را به دلیل غبارآلود بودن هوا و با باور از چشم دریا افتادن رد میکنند. جز این اگر هست پس چرا ریحانه پس از پوشیدن پیراهن چلاب طلا به گوشۀ مقنعه میزند و از لای در دل به دیدار مرد خوش میکند؟ و آیا در شهری که عاشق زیر چتر سعفهای نخل میایستد و به ریحانه زل میزند و پدر از ترس برباد رفتن آبرو برخود میلرزد سرانجامی جز سرانجام هدا گابلر برای دختر میتوان متصور شد؟
داستان چهارم
بنمایۀ داستان «اینجاست آنکه اتللو بود» اجرای نمایشنامۀ معروف شکسپیر توسط بارن ماروتیان، سلطان صحنه است، رژیسور و نقشآفرین اتللو مغربی در آبادان. در خلال دیالوگها و روایت پسر نوجوانی که وظیفۀ فراهمکردن اسباب آرامش بارن و همسر و دو دخترش در باشگاه شرکت نفت را عهدهدار است خواننده به این حقیقت پی میبرد که بارن در زندگی شخصی خود نیز یک سیاه مغربی است. او از نژادی متفاوت است. یک ارمنی، در روزگاری که کشتار دستهجمعی و نسلکشی هموطنانش او را از زادگاهش آواره کرده و چهل و پنج سال آوارگی را بر دوش او نهاده است. حتی در ایران نیز ماجرای ملیشدن صنعت نفت و فضای سیاسی حاکم که از زبان الیاس آشپز باشگاه با این دیالوگ روایت میشود: «تو شهر بگیر بگیره، نگیرنش یه وقت مث واقناک بختبرگشته. همهیه دارن میگیرن، تودهای، مصدقی، مسلمون، غیرمسلمون.» عرصه را بیش از پیش بر او تنگ میکند. بارن به دنبال آرامش است و از همین روست که نقشهای کوچک از جهان همواره در چمدان چرمی خود دارد. بارن سرگشته است و یاگو، سرنوشت، همیشه در کمین اوست. حتی هنگامی که جنوب ایران را به مقصدی نامعلوم با چمدانی چرمی ترک میکند و به دوردست با آن چشمهای آبی زل میزند خواننده میداند که یاگو همچنان در کمین است تا با حسادتها و بدخواهیهای خود اتللو را از هستی ساقط کند.
مجموعۀ «هاملت در نمنم باران» ساختمانی است برافراشته شده برپایۀ بزرگترین نمایشنامههای دنیا. اصغر عبداللهی کوشیده داستان عشقها و سرگشتیهای جوان ایرانی را در دوران پهلوی دوم با تلفیق چهار نمایشنامۀ بزرگ دنیا پیریزی کند و در این راه از باران و چمدان به عنوان عنصری تکرارشونده بهره برده؛ شاید به این دلیل که باران و چمدان بیش از هرچیز بیانگر رفتن و غم و تنهایی است، سرانجام مشترک کاراکترهای این چهار نمایشنامه؛ و نویسنده بهشایستگی آینۀ تمامنمایی ساخته از زیباترین نمایشنامههای دنیای هنر برای انعکاس غمها و عشقهای وطنی زیرا که «درام آیینۀ جوامع بشری است و برملاکنندۀ نیات درونی انسانها و از طریق طرح حقایق قصد دارد موجب پالایش روح و روان بشر گشته و او را در این دنیای پرخوف و هول همدم و مونس گردد.»[۴]