یوسفعلی میرشکاک: تفاوت میان نسخهها
محمد ایذجی (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
محمد ایذجی (بحث | مشارکتها) بدون خلاصۀ ویرایش |
||
| خط ۱۳۴: | خط ۱۳۴: | ||
====از اصطحکاک هنری با شاملو تا تدریس هندسه کلام شعر شاملو==== | ====از اصطحکاک هنری با شاملو تا تدریس هندسه کلام شعر شاملو==== | ||
همان وقتها هم که با شاملوی عزیز درگیری قلمی داشتم، هندسه کلام شعرش را تدریس میکردم در کلاس هندسه کلمات. این دعوای من با شاملو هیچ ارتباطی با شأن او در شعر معاصر نداشت. شاملو، فردوسی را متهم کرد. لاجرم کسی باید پاسخش را میداد، هر چند جامعه روشنفکری ما سخت ناراحت شدند یا آنجا که شاملو گفته بود: «یک نفر میآید، یک دِلنگ و دولنگی میکند و یکی دیگر هم در کنارش عرعر میکند». خب این اهانت به تمام جامعه موسیقی بود اما حضرات روشنفکر این اهانت را برتافتند ولی نقد مرا نسبت به شاملو برنتافتند. به هر حال من احساس میکردم یک نفر باید روبهروی بزرگان ما بایستد و بگوید بزرگیتان سر جایش اما نباید هر چیزی که سر دلتان بود، بگویید. شاملو از جهت شعر مقامش از نظر من بسیار بالاتر از نیما یوشیج است و نوآوریهایش بسیار گستردهتر است. او یکی از مهندسان تاریخ جدید شعر ماست.<ref name="شاملو"/> | همان وقتها هم که با شاملوی عزیز درگیری قلمی داشتم، هندسه کلام شعرش را تدریس میکردم در کلاس هندسه کلمات. این دعوای من با شاملو هیچ ارتباطی با شأن او در شعر معاصر نداشت. شاملو، فردوسی را متهم کرد. لاجرم کسی باید پاسخش را میداد، هر چند جامعه روشنفکری ما سخت ناراحت شدند یا آنجا که شاملو گفته بود: «یک نفر میآید، یک دِلنگ و دولنگی میکند و یکی دیگر هم در کنارش عرعر میکند». خب این اهانت به تمام جامعه موسیقی بود اما حضرات روشنفکر این اهانت را برتافتند ولی نقد مرا نسبت به شاملو برنتافتند. به هر حال من احساس میکردم یک نفر باید روبهروی بزرگان ما بایستد و بگوید بزرگیتان سر جایش اما نباید هر چیزی که سر دلتان بود، بگویید. شاملو از جهت شعر مقامش از نظر من بسیار بالاتر از نیما یوشیج است و نوآوریهایش بسیار گستردهتر است. او یکی از مهندسان تاریخ جدید شعر ماست.<ref name="شاملو"/> | ||
====[[فروغ فرخزاد]]==== | |||
=====فروغ؛ کاهنۀ مرگآگاه===== | |||
گریز از ابتذال،نفرت از پستی و دورویی،دیوانه وار زیستن، بی پروا عشق و زندگی را آزمودن، تنهایی فرساینده و بی تکیه گاهی جانگاه را تاب آوردن، فروغ فرخزاد را اندک اندک، از چشم اندازهای ساده و ابتدایی اسیر و دیوار و عصیان دور کرد و بر منظری دیگر نشاند، این منظر مرگ «آگاهی» بود. فروغ در شعرهای پیش از تولدی دیگر نیز از مرگ در کنار عشق سخن به میان آورده است؛ امّا از مرگ سخن گفتن با مرگ«آگاهی»فاصلهء بسیار دارد و فروغ، این فاصله را به مدد ذات نیرومند خود و به یمن عسرتی که تقدیر برای وی رقم زده بود درنوشت.<ref name="فروغ">{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/6126/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D8%9B-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%80-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87--%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9 |عنوان=فروغ؛ کاهنۀ مرگآگاه | یادداشتی از یوسفعلی میرشکاک}}</ref> | |||
=====شاعری که در ساحت نفس زندگی کرد===== | |||
برای شاعر حقیقی،ره آموز حقیقت، عقل نیست،تنفس است، و در ساحت نفس، آنچه در وهم و خیال پیش میآید، با آنچه در عالم واقع اتفاق میافتد، برابر است، فروغ فرخزاد در ساحت نفس به سر میبرد و از کودکی تا مرگ از این ساحت بیرون نیفتاد و به عقل کارافزا هبوط نکرد. شاعری که در ساحت نفس زندگی میکند، در چشم نزدیکان خویش کودک مینماید و در چشم بیگانگان دیوانه. «کودک ماندن هم مایهء آزار شاعر است و هم ارتباط او را با جهان گمشده و برهوت درون حفظ میکند. شاعر، هم از دست سادگی کودکانهء خود در عذاب است و هم از گریزگاهی میسازد تا بتوان در آن، بیدغدغه ای دیگر خود را نیایش کند.» | |||
اگر این کودک واردگی نبود، فروغ در ساحت نفس نمی ماند و ستم های گوناگونی را که خویش و بیگانه بر او روا میداشتند تاب نمی آورد. شاید هیچ شاعری به اندازهء فروغ آزار ندیده باشد. | |||
امّا آزار خویش و بیگانه از شاعر کودکسان، جانی شعله ور و جنونمند می سازد و او را اندک اندک از افق شعر نیز فراتر میبرد. فروغ آینهء عسرت بود. کودک وارگی، زن بودن، مادر بودن، آن هم مادری که دیدار فرزند را بر او اجازه نمی دادند. شاعر بودن، حساسیت روحی، شدّت عواطف وحدّت فهم که هیچکدام در دایرهء اختیار فروغ نبودند، از او آینهء عسرتی ساختند که جز بی تکیه گاهی و تنهایی سیاه و انزوای دهشت آور خویش، چیزی را منعکس نمیکرد.<ref name="فروغ"/> | |||
=====پسرش، کامی===== | |||
فروغ در سه دفتر نخست یا از عسرت خود سخن میگوید، یا از عشقهایی که گمان میکند میتوانند این عسرت را از میان بردارند، یا از«کامی» پسرش که هم اساس عسرت او بود و هم رؤیای دردآلود و با شکوه او: | |||
همیشهء خدا، دلش پیش پسرش کامی بود، چادر سر میکرد و میرفت جلوی مدرسه تا پسرش را ببیند و پسرش وقتی او را میدید میگریخت و در برابر نوازشها و التماسهای فرخزاد فریاد میکشید: نه. برو، تو مادرم نیستی، و آن وقت فروغ فرخزاد تکیده و بینوا و خسته به خانه برمیگشت و آن وقت بود که آن احوال خاص و مالیخویایی اش پیش میآمد، روزهای دراز در اتاق را به رویش میبست و با کسی حرف نمیزد و غدا نمیخورد... | |||
اقتضای زنانگی، طلب تکیه گاه و اقتضای مادری عشق دیوانه وار به فرزند است، و فروغ بدون تکیه گاه و بدون فرزند، زیربار تقدیر خویش سالها زندگی دردمندانهء خود را دنبال کرد و به هر خس و خاشاکی چنگ زد تا از سرنوشت خود بگریزد، اما نتوانست. اگر میگریخت، شاعری بود همطراز بتهای روزگار نوجوانی اش که اکنون همه خاموش و فراموش مانده اند؛ امّا او در پنجهء ذات خود اسیر بود و نمیتوانست گستاخ و دلیر و کودک وار نباشد و از زیربار جنونمندی جان خویش، شانه خالی کند.تقدیر او چنین حکم کرده بود که در حصار عسرت خود اسیر باشد تا اندک اندک جنونمندی او کمال پیدا کند و کودک وارگی او به شهودی شگفت آور بدل شود و دلیری و گستاخی او در پشت چهرهء عشق و زندگی بشر امروز، تنزل و تدانی نفس انسانی را به نفس حیوانی و نباتی به تماشا بنشیند. یک عمر در ساحت نفس فردی، با عسرت خویش دست به گریبان بودن برای فروغ فرخزاد فهم حقیقت هستی بشر امروز، یعنی عسرت ازدحام نفوس را به ارمغان آورد. | |||
این مرتبت از ادراک، ورای شعر و شاعری است. گویی سالها عسرت و رنج و ریاضت ناگزیر و ناخواسته فروغ شاعر را به فروغ کاهن بدل کرده است. شعرهای تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، غالبا یا بیان سرگردانی ازدحام نفوس و وحشت و دهشت و تنزل و تدانی نفس امارهء جمعی روزگار ماست، یا پیشگویی وقایع پایان جهان. چندان که به نظر میآید، فروغ اخبار آخر الزمان را در هنگام شعر گفتن پیشرو داشته است.<ref name="فروغ"/> | |||
=====رسیدن به کهانت و پیشگویی===== | |||
برای شاعران دشوار است و فروغ این مرتبت را با خطر کردن یافت. البته بسیاری از شاعران خطر میکنند، امّا یا خطر کردنی کور و ناخواسته که به محض وقوف به عواقب آن برمی گردند و پشت میکنند و می گریزند، یا خطرکردنی آگاهانه، امّا در عرصه هایی ناارجمند همچون سیاست، یا نه چندان ارجمند همچون نوآوری در ادبیات. فروغ در افشای ساحت نفسانی خویش خطر کرد و این عرصه، ارجمندترین عرصهء خطر کردن آدمی است؛ زیرا آن که با تهوّر و گستاخی، نفس خود را افشا میکند، نه تنها از قید شرک و پرستش نفس امارهء جمعی میگریزد؛ بلکه شرک و ریا و نفاق ازدحام نفوس را نیز برملا میکند. آدمیان در مرتبت ازدحام نفوس میخواهند پنهان بمانند و در مغازهء جان تیره و تاریک خود دور از دسترس یکدیگر زندگی کنند و دروغ بگویند، نفاق بورزند، ریا کنند، چون موش به دزدی گناه بروند و شرک و کفر و حرص و حسد و گند و نکبت وجود خود را پشت نقاب چهرهء بیگناه نمای خویش پنهان نگه دارند، تا در چشم دیگران فرشته بنمایند. شاعری که خطر میکند و دلیرانه به افشای خود کمر میبندد، خواسته و ناخواسته، رستاخیزی کوچک پدید میآورد تا در آن، فرشته نمایان از وحشت آشکار شدن دیوهای درون خود، چون بید در باد بلرزند و زبان به ناسزا و تهمت بگشایند و دست به سنگ ببرند و بی اختیار برملا و رسوا شوند. | |||
پس از رسیدن به این مرتبت از حضور و یگانگی بود که در افقی فراتر از شعر، در انتهای فرصت خود ایستاد و فنای خود را از یک سو و زوال ذات انسان متنزل را از سوی دیگر به تماشا نشست و از عشق به مرگ آگاهی و از شعر به کهانت رسید. در این مرتبت بود که آرزو می کرد: | |||
«کاش می مردم و دوباره زنده می شدم و می دیدم که دنیا شکل دیگری است، دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند...و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است...» | |||
امّا این آرزو را برای خود نمی خواست.چون دنیا را می شناخت: | |||
«دنیایی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و خفگی است و اسارت است»<ref name="فروغ"/> | |||
=====انس با مرگ===== | |||
انس با مرگ و انتظار فرارسیدن لحظهء واپسین از آغاز جوانی با فروغ فرخزاد همراه بوده اند و حتّی می توان گفت از کودکی؛ امّا بدل شدن این انس و انتظار به دلهرهء ویرانی، از هنگامی آغاز شد که فروغ به نهایت عشق مجازی دست یافت؛ عشقی که نه زودگذر بود، نه بلهوسانه، نه کورکورانه؛ عشقی که موجب تحوّل ذهن و زبان و جان و جهان فروغ شد. امّا همراه با این تحول ژرف بود که فروغ دریافت این عشق نیز محکوم به فناست. و همراه با این دریافت بود که نخست نومیدی و وحشت از فرو ریختن ناگهانی همه چیز، فروغ را تسخیر کرد. | |||
و سپس ترس از نامعلومی که فروغ آن را در همه چیز و همه جا حاضر می دید، اندک اندک، ناپایداری و فرّاری همهء صور زندگی و عشق و خوشبختی را بر او فاش کرد. تو گویی بیرون از کالبد خویش ایستاده است و زوال هستی خود را می نگرد. و آنگاه که به کالبد خود برمی گردد، در خود هیچ تمنایی جز مرگ نمیبیند. و در پرتو شهود خویش،درمی یابد که در تمام مراتب رشد جسمانی و سیر نفسانی همواره بی اختیار به سمت آن حقیقتی کشیده شده است که با همه چیز آمیخته است؛ امّا جز مرگ آشکار نمیشود. این دریافت موجب میشود که در وحدت جسمانی نیز که نهایت غفلت آدمی از مرگ است، به چشم بی اعتباری بنگرد. | |||
فروغ اکنون می داند که پناه بردن به هر صورتی از صور زندگی، محدود ماندن و فنا شدن در همان صورت را به دنبال خواهد داشت. بشر امروز برای گریز از تمام مصیبت های خود، برای فرار از مرگ، برای فرار از اعلام حضور مدام آن گنگ، آن مبهم، آن نامعلوم به کار پناه می برد و در آن نسخ می شود. | |||
فروغ پس از آنکه به ویرانی وجود خود تسلیم شد به فاجعهء مسخ شدن بشر پی برد و دریافت که برای انسان راهی به سوی رستگاری وجود ندارد. | |||
با این همه در غایت نومیدی و از نهایت تاریکی و تیرگی سرنوشت بشر، که خود به مدد مرگ آگاهی و تسلیم شدن به ویرانی وجود خویش، از آن گذشته بود، امید به ظهور آخرین صدا را مورد پرسش قرار میداد.<ref name="فروغ"/> | |||
====[[ه.ا.سایه]]==== | ====[[ه.ا.سایه]]==== | ||
نسخهٔ ۱۳ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۰
| یوسفعلی میرشکاک | |
|---|---|
| زادروز | شوش (خوزستان) |
| مرگ | ۱۳۳۸ |
| ملیت | ایرانی |
| کتابها | «جای دندان پلنگ»، «مذهب قیاس» و «انسان آزاد» |
| استاد | احمد فردید |
[۱] یوسفعلی میرشکاک، در طول چهار دهه اخیر در زمینههای گوناگونی فعال بودهاست؛ از سرودن شعر و نگارش نقدهای ادبی تا نوشتههای طنز و مقالات سیاسی و مذهبی و عرفانی. [۲]
آیینهای از یوسفعلی میرشکاک
به دور از تکنولوژی
من سالها آنتی تکنیک بودم و مقاومت میکردم که از موبایل استفاده نکنم. اما آنچنان در زندگی ام رسوخ کرد و گرفتارش شدم که الان به علت در دستتر بودن آن نسبت به کاغذ بدون موبایل نمیتوانم شعر بنویسم، من مدت ها فرمالیسم بودم و به شکل و فرم عبارات روی کاغذ اهمیت می دادم. روی کاغذ انسان دچار واژه ها می شود اما الان به سرعت با قلم روی صفحه ی گوشی ام می نویسم و تا به خودم بجنبم، می بینم شعرم را نوشتم و پیامک کردم. زمانی که انسان شیء ای از مدرنیته را به دست گرفت باطنا از سنت منقطع شد.[۳]
من یک صوفی ستیهنده هستم
عهد من با عالم غیب است. آخرین تعهد من انتخابات گذشته بود که شعرهایی پیرامونش نوشتم و بعد از آن تمام شده گفت: راستی کن، که راستان رستند در جهان، راستا قوی دستند.» من به تعبير خودم یک صوفی ستیهنده هستم. صوفی سنیهنده یعنی یک بسیجی جنگنده. من فرماندهی گردان و تیربار چی بودم. من آرمانم رفته و می دانم که دیگر تحقق نمی یابد و فهمیدم که این جهان در حال بسط و گسترش است. تنها زبان برای ایرانی ها مانده که آن هم تا نیم قرن دیگر به کلی از بین می رود. همین حالا زبان فارسی جزو زبان های مرده است و در مهدکودکها به بچه ها انگلیسی یاد می دهند و این اتفاق چه بخواهیم، چه نخواهیم می افتد.[۳]
دیگر با کسی درنمیافتم
با که در بیفتم؟ الان دیگر شاملو، دولت آبادی و اخوان شمایل نیستند. الان شمایل بابک زنجانی، اسفندیار رحیم مشایی و محمد تیز چنگ است. کسانی که می توانند خدا میلیارد در جامعه ای که به اخلاق مورچه هم گیر میدهند در بیاورند. با این ها در افتادن هم کار من که هیچ کار ملک الموت هم نیست.[۳]
ایدئولوژیست نیستم
من هیچ وقت اهل ایدئولوژی نبودم. من شاگرد فردید بودم. فردید سال ۵۸ گفت: اسلام ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی یعنی مصادرهی دین به نفع قدرت و سیاست، اسلام چنین اجازه ای به کسی نمی دهد. اسلام از روز گار معاویه الی قیام يوم الدين مصادره شد ولی ایدئولوژی نشد.[۳]
اینها برایم قداست دارند
همان چیزهایی که همیشه برایم مقدس بود. مثل ژوپیتر و ژنون، مولا امیر المومنین. در دنیای امروز تقدس دیگر معنا ندارد. امر مقدس متعلق به عالم غیب و جهان شهود است. تقدس ذات انسان است و خدا درون انسان است. هنر برای من مقدس است. من در کل عالم نگارگری و صورت گری مانند آثار كاندنیسکی، موندريان، مونه، پیسارو، ماتیس، دوره آبی پیکاسو الی آخر تقدس را می بینم. سیاست به نظر من نماینده دوزخ است در این جهان. یعنی مظهر جهنم است و راه جهنم از سیاست باز می شود.[۳]
به جهان پس از مرگ ایمان دارم
من قائل هستم که مولایم امیر المومنین است و در تمام زندگی ام به یک چیز فکر کرده ام و آن این بوده که سوای کبایر وصغایر یک جوری نشود که نتوانم به مولایم نگاه کنم که مولا ببخشید فلان جا خواسته اند فلان قدر بدهند و ما قبول کرده ایم. نه. بارها بوده است این مسأله. نمی توانستم زیر بار بروم. برای اینکه می دانستم از آزادگی خودم باید صرف نظر کنم و چیزی را بگویم که دیگری می خواهد. به هر حال عده ای عقل معاش دارند و عده ای هم مثل ما ندارند. من به معنای دیوانه وار کلمه به جهان پس از مرگ قائل هستم اما جهانی که دائر مدارش مولایم امیر المومنین است. نه زهد و کفر و مسلمانی بنده. به قول آن یکی این یک بینش اساطیری است و امکان أعراض از این بینش وجود ندارد. من این بینش را که در کتاب ها پیدا نکرده ام.[۳]
دلیل علاقهام به فردید
دلیل علاقه ی من به فردید این بود که دیدم چیزی را که او می گوید ما در چله خانه دیده بودیم. و اگر این جوری نبود محال بود که من به فلسفه رو بیاورم گفت آقا فلسفه را ول کن. گفت «فلسفه خود را از اندیشه بکش که تو را به سوی نور است ز پشت»، دیدیم که اهل فلسفه هم می توانند چیزهایی را ببینند که جماعت اهل دیدار برای شان مطرح است.[۳]
زندگی و یادگار
دیدگاه و اندیشه
دموکراسی، اقتضای تمدن
به این نتیجه رسیده ام که ما چه فاشیسم چه لیبرالیسم تا به دموکراسی رو نیاوریم، کاری از پیش نخواهیم برد. من زمانی تصور میکردم دموکراسی نوعی کلان روایت است که بدون آن هم میشود زندگی کرد؛ اما در سالهای اخیر با افزوده شدن تجربه و کور سوادم به این نتیجه رسیده ام که دموکراسی جزئی از لوازم زندگی ست و کسی که بخواهد در جهان مدرن و ساحت تمدن تکنیکی و تمدن مدرن زندگی کند باید دموکراسی را به عنوان یک آیین بپذیرد. کسی که این آیین را نداشته باشد، از حکومت تا نویسنده و شاعر، دچار مشکل خواهد شد. مشکلات عراق، سوریه، افغانستان و حتی خود ایران ناشی از این است که ما از سنت منقطع شده و فاصله گرفته ایم، اما به دموکراسی و تجدد حقیقی نرسیده ایم. تا همین چند دهه پیش مردم سوریه که اکنون محله به محله یکدیگر را میکشند از سنت بهرهمند بودند؛ فشار تمدن تکنیکی به جایی رسیده که میخواهند بر گردند، ولی امکان برگشت نیست. به قول ما جنوبی ها، زمین که سفت باشد گاو از چشم گاو میبیند. همین میشود که شیعه و سنی به جان هم افتاده اند. به هر حال ما یا باید قبول کنیم که از تاریخ حذف شویم یا باید به این آیین رو بیاوریم. مسلمان باشیم یا کافر این اقتضای تمدن تکنیکی است. شما در خانه خودتان میتوانید هرطور راحت هستید بخورید یا بپوشید، ولی در جامعه نمیتوانید. شما در تمدن مدرن مدام در معرض زیست، دید و قضاوت دیگران هستید و دیگران هم متقابلا شما را قضاوت میکنند. در این آیین حق با هیچ کس نیست و حق با همه است.[۳]
ورود به مدرنیته با آیین مدرن همراه است!
در دموکراسی هر گونه ممیزی ویرانگر است و نتیجهی عکس میدهد. در جهان تکنیکی برخی میخواهند مبارزه کنند که مردم فساد اخلاقی پیدا نکنند. برای این کار برهنگی را از سینما و تلویزیون حذف میکنند، ویدئو میآید و بخشی از مساعی را از بین میبرد، ماهواره میآید و همه مساعی را از بین میبرد و دیگر کسی به گفته آنها، درست یا غلط، توجه نمیکند و کنار گذاشته میشوند. ورود به مدرنیته مستلزم شرکت در مدرنیته با آیین مدرنیته است. اخیرا دوستی به من گفت: تو اندک اندک دور زدی و رو به روی خودت قرار گرفته ای. بله! من روبه روی گذشتهی خودم قرار گرفته ام؛ قرار نیست مرغ انسانهای اهل تفکر یک پا داشته باشد.[۳]
ضعف جامعهٔ روشنفکری
یکی از ضعفهای جامعهی روشنفکری ما این است که هیچ گاه حاضر به دادن قربانی نشدند. وقوع امری، چون قتلهای زنجیرهای قربانی شدن است، اما قربانی دادن آن است که به وضوح بگوییم: مطلب از این قرار است؛ نه اینکه بگوییم: من هوادار دموکراسی هستم. روشن فکران ما نه تنها دموکرات نیستند بلکه کاملا حزبی برخورد میکنند. اگر کانون نویسندگان، بعد از انقلاب، همچنان سعی میکرد که یک کانون صنفی بماند، شاید کنار گذاشته نمیشد. کسانی که نوشتههای من را خوانده اند، میدانند که من همواره تاکید داشته ام که اسلام ایدئولوژی نیست؛ اسلامآور مقدس است. هیچ دینی نباید ایدئولوژیک شود. هر گاه دین در خدمت قدرت و سیاست قرار بگیرد به ایدئولوژی بدل میشود و ایدئولوژیست برای آن تعیین تکلیف میکند. در کانون نویسندگان دچار همین بدبختی شدیم. جماعت سعی کردند آنطرفی باشند و این طرفی نباشند. بلافاصله کار به انشعاب کشید و حزب توده هم یک کانون نویسندگان برای خود راه اندازی کرد. شورای نویسندگان انشعابی از کانون بود و بهاءالدین خرمشاهی، احسان طبری و محمود دولت آبادی راه خود را جدا کردند. بعد از آن انشعاب گسترش پیدا کرد و حزب اللهیها نیز از کانون جدا شدند. البته نه تودهای ها، نه کانون نویسندگان و نه مسلمانان هیچ کدام نتوانستند حتی با خودشان به توافق برسند و مدام این گسستگی بیشتر شد. علت این گسست این بود که هیچ کدام نگاه صنفی نداشتند. در صنفهای مختلف بازار نوع کاسبی ایجاب میکند که یهودی و مسلمان و ارمنی بدون در نظر گرفتن عقایدشان مدام با هم در ارتباط باشند. ولی میگویند در این چند دهه، اجازهی برگزاری مجمع عمومی به کانون داده نشده است. زمانی که نگاه سیاسی حاکم باشد وضع همین میشود.[۳]
علت مخالف با کانون نویسندگان
من هیچ گاه پا به کانون نویسندگان نگذاشتهام. اساسا به علت لشکر کشیها و خط کشیها چنین امکانی هم وجود نداشت. اما دوستانی را به صورت فردی و منفک از دستگاه میشناختم، به نظر من اگر دوستان به این باور رسیده اند که اهل قلم نیاز به کانون دارند باید بنا را بر ایجاد کانونی صنفی بگذارند و این امر نباید به تعارض و مبارزه و لشکر کشی بینجامد. به جای اعلام جنگ باید لشکر را جمع کرد. کانون هم نیامده میخواهد با سانسور مبارزه کند. ابتدا باید کانون را تشکیل داد و جمعیت آن را زیاد کرد بعد وقتی تمام نویسندگان را زیر پوشش گرفت؛ آن وقت است که کانون میتواند کار عملی انجام دهد. اگر بنا به مبارزه با سانسور و ممیزی باشد از همان اول وارد دعواهای سیاسی شده اند. ابتدا باید قانونی تصویب شود که اگر کتابی مجوز نشر گرفت تمامی حقوق آن در اختیار نویسنده اش باشد. در این صورت بنا بر صنفی شدن قرار میگیرد. باید تنها قصد و نیت کار کرد فرهنگی باشد و از سوداهای دن کیشوتی دههی پنجاه فاصله بگیرند زمانی که کانون فعالیت رسمی خودش را آغاز کرد آن وقت میتواند مطالبات اعضایش را مطرح کند، با وجود اینترنت، سانسور عملا دیگر فاقد کار کرد شده و اعمال آن محتوم به شکست است.[۳]
جابهجایی ممیزیها در طول تاریخ
ما نباید بنا را بر آن بگذاریم که آنچه از غرب رسیده مطلق است. به امور مطلق در سرزمینهایی که مسائل نسبی دارند باید نسبی نگاه کرد. حتی فرانسه نیز روز گاری دچار ممیزی بود، از هوگو و استاندال تا سارتر و کامو گرفتار ممیزی بودند و مدام حدودی وضع میشد که نمیتوانستند از آن تعدی کنند. عرف عام، جامعه و تودهها این خطوط را جابه جا میکند. «فاسق لیدی چترلی» ابتدا در انگلستان اجازه چاپ نگرفت یا «مدار رأس سرطان» بعد از ۳۵ سال مجوز چاپ گرفت. مرزیان سنت به سادگی حاضر به عقب نشینی نیست. اسلام ربطی به سنت ندارد. سنت مجموعهی آداب و عادات نیاکان است که ظاهرا بدون آن سنگ روی سنگ بند نمیشود، آمریکا و اروپا هم سنت دارند، در حالی که دست هر بچهای موبایلی با انواع تصاویر، فیلمها و نوشتهها قرار دارد، هستند کسانی که هنوز معتقدند آثار لارنس خطرناک است. کسی که کار فرهنگی می کند مدام میان خودش، جامعه و نظام حاکم در تردد است. در این مملکت سطح سواد هر اندازه به لحاظ مدرک بالاتر می رود به لحاظ اندیشه پایین می آید. در ایران، زمانی که بیست میلیون جمعیت بود تیراژ کتاب سه هزار نسخه بود؛ الان با هشتاد میلیون جمعیت تیراژ کتاب هزار نسخه است. رسانه ها در این ماجرا دخیل هستند. در چنین جامعه ای حتی سید مرتضی آوینی را می توان به راحتی کتک زد؛ کافی است بگویند راوی «روایت فتح» ضدانقلاب است. به نظر من روشنفکرهای ما خردورزی نمی کنند. اکابر ما از اول تاریخ ماقبل مدرنیته، تا آخرین نفسها و بزرگترین نماینده اش، ملک الشعرای بهار، چطور با قدرت کنار می آمدند و تعامل داشتند؟ زمانی که ملک الشعرا به زندان افتاد، فضلا به او گفتند: «در کف شیر نر خونخوار های اکی به تسلیم و رضا شد چاره ای؟» اگر مرغ بهار یک پا داشت ما امروز سبک شناسی شعر را نداشتیم. مخالفت با حکومت کار مدرس است نه بهار. من اگر بخواهم بین بهار و مدرس یکی را انتخاب کنم، جانب بهار را می گیرم.[۳]
یک پادشاه عاقل
ما باید غرامت ورود به جهان متجدد، هم به معنای مدرن و هم پست مدرن را پرداخت کنیم. ما ایرانی ها در تاریخ پادشاهی تقریبا فقط یک حاکم عاقل داشتیم که آن هم کریم خان بود و گرنه بقیهی پادشاهان ایرانی همگی فقط به گسترش مرزها می اندیشیدند. هیچ کدام از نظام های ایران نه دست به کشاورزی و اقتصاد زدند نه دست به تفکر.[۳]
رو به گذشته داریم
ما از حیث تاریخی به گذشته رو داریم. فرق ندارد که سوار بنز شویم یا خر چرمیه. هر چقدر هم پول دار و به ظاهر متمدن باشیم هنوز به حيث اندیشه عقب هستیم. زمانی که کسانی برای سریالی کلمبیایی نذر می کنند که زن و مرد فیلم با هم ازدواج کنند. شما به من بگویید این یعنی چه؟ چطور به این فکر نمی کنند که این فقط یک فیلم است! چرا برای یک امر موهوم باید صلوات بر محمد و آلش فرستاد که زن و مردی داخل فيلم با هم ازدواج کنند؟ این مسائل برای یک روشنفکر یاوه است؛ روشنفکرهای ما همه در آرمان شهر زندگی می کنند. جامعهی ما از هشتاد میلیون نفر تشکیل می شود نه از اعضای کانونی متلاشی یا در حال تشکیل، جالب است که بلایای اصلی را مردم متحمل می شوند و کارهای اصلی را هم اینها از پیش می برند. تودهی مردم مثل سیل می ماند. تیراژ سه هزار نسخه کتاب برای روشنفکرها شکست است. باید دنبال تیراژ هشتاد میلیونی بود.[۳]
سینما نان ادبیات را آجر کرده!
سینما نان ادبیات را آجر کرده؛ لاجرم، ستاره ها از بین بازیگران هستند. در سینما هم تا زمانی که نظام اندیشه ای ثابت نداشته باشیم، نمی توانیم برابر هالیوود قد علم کنیم و سینما هم مسائل خودش را دارد ولی وضعیت ادبیات نسبت به سینما وخیم تر است. مصيبت این است که ما خیال می کنیم چون دین داریم از فرهنگ بی نیازیم. من معتقدم تمدن تکنیکی خودش کار خودش را می کند.[۳]
نیاز به خودآگاهی داریم
ایرانی ها به خاطر نهان روش بودن شان چیزی نزدیک صدسال از مدرنیته می خوردند و به آن می خندیدند. از سال ۵۷ همه مان در ورطهی مدرنیته هستیم. اتفاقا اگر انقلاب اسلامی نمیشد ما همچنان بیرون از متن مدرنیته بودیم، باید در آن می افتادیم. «جهان را جهاندار دارد خراب». باید حتما در آن می افتادیم. اولین بار است که در تاریخ چند هزار سالهمان خود را ناگزیر می بینیم که به خود آگاهی بپردازیم. انسان ایرانی هیچ وقت لازم نمی دیده که خود آگاهی داشته باشد. اینکه بعضی ها می گویند انسان ایرانی حافظه ی تاریخی ندارد خب برای این بوده که نیازی نمی دیده است. از طغرل و محمود و مسعود و خوارزمشاه بگیر تا شاهان قاجار، همه شان برای انسان ایرانی شبیه هم بوده اند. نظام دیوانی این مملکت تا روزگار قاجار یکی بوده است. آنهایی هم که رو آوردند به عالم دیگر، مثل مولانا و شیخ بهاء الدین کبری و عطار، منقطع شدند و راه فردا آمدن را پیش گرفتند. این است که در تاریخ فلسفه می بینید به تعبیر سید جواد طباطبایی عزیز، به انسداد تفکر رسیدیم بعضی می گویند اینجوری نیست. اما من می گویم هست، نمی دانم ایشان چه فکر می کنند دربارهی آینده اما من معتقدم اگر شانس زنده ماندن داشته باشیم ولو انگلیسی زبان بشویم که می شویم، اندیشه بسط و گشایش پیدا می کند. همین که ما یکی را پیدا کرده ایم که بگوید ما در قدیم دچار انسداد اندیشه بوده ایم این یعنی آغاز گشایش اندیشه سیاسی. فقط فارابی بوده است که می پردازد به اجتماع و نظام مدینه؛ بقیهی فلاسفه می دانستند که اگر از این حرف ها بزنند آویزان شان می کنند.[۳]
بومیگرایی در شعر
بومیگرایی قابل تزریق به شعر نیست. حافظ که جهانیترین شاعر ما است، جز یکی دو مورد سخن دیگری از سرزمین خود در شعرش نمیآورد و تازه همانها هم که آورده است، منظورش شهر و دیار فارس که در آن ساکن بوده نیست؛ مولانا نیز همینطور.[۴]
ویژگی شعر کلاسیک ما
ویژگی شعر کلاسیک ما توحید و وحدت وجود و سیر الی الله است، جدای از این موارد نمیتوانیم از شاعر ایرانی توقعی داشت و بخواهیم که هویت دیگری را به شعرش منتقل کند. شاعر زمانی صاحب شعر میشود که ژرفای وجودی او به موضوعی دست بیابد و حس و عاطفه وی در درونش به آن موضوع متجلی شود.[۴]
شعر، هویت ایران است
شعر، مهمترین ابزار ابراز هویت قوم ایرانی است، افزود: همه فلسفه و عرفان و هویت ایرانی به کمک شعر متجلی سده است. ما وقتی میتوانیم به واسطه این شعر جهانی باشیم که بومیتر از بقیه با آن برخورد کنیم. جهانی شدن در روزگار ما اگر به معنی نداشتن هویت قومی خاصی باشد موجب میشود که در هیچ جای جهان ما را به رسمیت نشناسند. اگر فکر کردهایم با اعراض از هویت خودمان در جهان پایگاهی به دست خواهیم آورد، باید بدانیم که در جهان، ما را بدون هویت به اندازه یک کف دست هم جا نمیدهند. مشکل امروز ما این است که فکر میکنیم که اگر پوستمان را بکنیم و گوشتمان را به قصاب بدهیم و استخوان را در زباله دان بریزیم، تشخص میگیریم و جهانی میشویم؛ در حالی که این غلط است.[۴]
شاعر همانند پرندهٔ اساطیری است
هنر موضوعی نیست که سقف و اندازه داشته باشد. مانند نظامهای صنفی است. مثل دانشکده افسری حتی؛ باید مدتی در آن به سختی تن داد؛ با شرایط آن ساخت تا بعد بتوان به واسطه آن قدرت به دست آورد و حتی کودتا کرد. شعر هم عین همین موضوع است. شاعری که بخواهد بدون تمرکز روی مطالعه و آزمون هنر و زبان خود به دنبال چسبیدن به جعبه جادوی ملعون رایانه و اینترنت باشد، خاصیتی نخواهد داشت. شاعران جوان باید خودشان فارغ از ظواهر جشنواره به تربیت خود اهتمام بورزند. شاعر همانند پرنده اساطیری است که نمیتوان گفت کی و کجا تخم میگذارد! پس سعی کنید شعرتان را به جایی برسانید که پایداری از درونش بجوشد نه از بیرونش.[۴]
یوسفعلی میرشکاک از نگاه دیگران
اظهارنظر یوسفعلی میرشکاک درباره دیگران
احمد شاملو تاریخ مصرف ندارد
به هیچوجه دوره گذار از شاملو فرا نرسیده و شاملو به هیچ وجه شاعری نیست که تاریخ مصرف داشته باشد. وقتی شاعری به فرم میرسد، دیگر نمیتوان از او گذشت. میتوان از کنارش برای مثال عبور کرد و رفت به سمت آینده. از شاعری مثل «رودکی» نمیتوان گذشت. چطور میتوان از شاملو گذشت؟ شاعر وقتی وارد تاریخ یک قوم شد و قلمرویی از فرهنگ را به خودش اختصاص داد، دیگر حذفشدنی نیست و شاملو به اینجا رسیده است و آنهایی که میخواهند با هیاهو شاملو را کنار بگذارند، حالا چه دولتی باشند چه حاسدان شاملو، به نظر من هرگز موفق نخواهند شد. نه شاملو، نه اخوان و نه فروغ پدیدههایی نیستند که بتوان با آنها تخمینی رفتار کرد. ما شاعر تخمینی داریم مثل «حمیدی شیرازی» یا «مهدی سهیلی» یا «کارو». شاعران تخمینی برای یک دوره هستند و بعد از یک زمانی تمام میشوند اما شاعرانی مثل شاملو و فروغ به یک پایگاهی رسیدهاند که نمیتوان از آنها عبور کرد و کسی هم ملزم نیست از آنها تقلید کند اما آنها هرگز پایان ندارند.[۵]
جایگاه آیدا در شکلگیری شخصیت احمد شاملو
معتقدم این آیدا بود که شاملو را شاملو کرد. شاملو از جمله شاعرانی بود که بدون یک تکیهگاه عاطفی قوی نمیتوانست خودش را جمع و جور کند و این تکیهگاه را به نظر من و چنان که شعر شاملو گواهی میدهد و آن دگرگونی که در زندگی برای شاملو اتفاق افتاد به لحاظ منش و بینش با آیدا بود و به نظر من آیدا یکی از اساطیر پنهان ادب معاصر ماست. هیچکس دیگری هم مثل شاملو در ادبیات ما از این شانسها نداشته است، نه از شعرای روزگار قبل از انقلاب و نه از شعرای بعد از انقلاب، من چنین شانسی را ندیدهام و تعبیری که شاملو درباره آیدا به کار میبرد «مسیح مادر» به نظر من کاملترین تعبیر درباره آیداست.[۵]
از اصطحکاک هنری با شاملو تا تدریس هندسه کلام شعر شاملو
همان وقتها هم که با شاملوی عزیز درگیری قلمی داشتم، هندسه کلام شعرش را تدریس میکردم در کلاس هندسه کلمات. این دعوای من با شاملو هیچ ارتباطی با شأن او در شعر معاصر نداشت. شاملو، فردوسی را متهم کرد. لاجرم کسی باید پاسخش را میداد، هر چند جامعه روشنفکری ما سخت ناراحت شدند یا آنجا که شاملو گفته بود: «یک نفر میآید، یک دِلنگ و دولنگی میکند و یکی دیگر هم در کنارش عرعر میکند». خب این اهانت به تمام جامعه موسیقی بود اما حضرات روشنفکر این اهانت را برتافتند ولی نقد مرا نسبت به شاملو برنتافتند. به هر حال من احساس میکردم یک نفر باید روبهروی بزرگان ما بایستد و بگوید بزرگیتان سر جایش اما نباید هر چیزی که سر دلتان بود، بگویید. شاملو از جهت شعر مقامش از نظر من بسیار بالاتر از نیما یوشیج است و نوآوریهایش بسیار گستردهتر است. او یکی از مهندسان تاریخ جدید شعر ماست.[۵]
فروغ فرخزاد
فروغ؛ کاهنۀ مرگآگاه
گریز از ابتذال،نفرت از پستی و دورویی،دیوانه وار زیستن، بی پروا عشق و زندگی را آزمودن، تنهایی فرساینده و بی تکیه گاهی جانگاه را تاب آوردن، فروغ فرخزاد را اندک اندک، از چشم اندازهای ساده و ابتدایی اسیر و دیوار و عصیان دور کرد و بر منظری دیگر نشاند، این منظر مرگ «آگاهی» بود. فروغ در شعرهای پیش از تولدی دیگر نیز از مرگ در کنار عشق سخن به میان آورده است؛ امّا از مرگ سخن گفتن با مرگ«آگاهی»فاصلهء بسیار دارد و فروغ، این فاصله را به مدد ذات نیرومند خود و به یمن عسرتی که تقدیر برای وی رقم زده بود درنوشت.[۶]
شاعری که در ساحت نفس زندگی کرد
برای شاعر حقیقی،ره آموز حقیقت، عقل نیست،تنفس است، و در ساحت نفس، آنچه در وهم و خیال پیش میآید، با آنچه در عالم واقع اتفاق میافتد، برابر است، فروغ فرخزاد در ساحت نفس به سر میبرد و از کودکی تا مرگ از این ساحت بیرون نیفتاد و به عقل کارافزا هبوط نکرد. شاعری که در ساحت نفس زندگی میکند، در چشم نزدیکان خویش کودک مینماید و در چشم بیگانگان دیوانه. «کودک ماندن هم مایهء آزار شاعر است و هم ارتباط او را با جهان گمشده و برهوت درون حفظ میکند. شاعر، هم از دست سادگی کودکانهء خود در عذاب است و هم از گریزگاهی میسازد تا بتوان در آن، بیدغدغه ای دیگر خود را نیایش کند.» اگر این کودک واردگی نبود، فروغ در ساحت نفس نمی ماند و ستم های گوناگونی را که خویش و بیگانه بر او روا میداشتند تاب نمی آورد. شاید هیچ شاعری به اندازهء فروغ آزار ندیده باشد. امّا آزار خویش و بیگانه از شاعر کودکسان، جانی شعله ور و جنونمند می سازد و او را اندک اندک از افق شعر نیز فراتر میبرد. فروغ آینهء عسرت بود. کودک وارگی، زن بودن، مادر بودن، آن هم مادری که دیدار فرزند را بر او اجازه نمی دادند. شاعر بودن، حساسیت روحی، شدّت عواطف وحدّت فهم که هیچکدام در دایرهء اختیار فروغ نبودند، از او آینهء عسرتی ساختند که جز بی تکیه گاهی و تنهایی سیاه و انزوای دهشت آور خویش، چیزی را منعکس نمیکرد.[۶]
پسرش، کامی
فروغ در سه دفتر نخست یا از عسرت خود سخن میگوید، یا از عشقهایی که گمان میکند میتوانند این عسرت را از میان بردارند، یا از«کامی» پسرش که هم اساس عسرت او بود و هم رؤیای دردآلود و با شکوه او: همیشهء خدا، دلش پیش پسرش کامی بود، چادر سر میکرد و میرفت جلوی مدرسه تا پسرش را ببیند و پسرش وقتی او را میدید میگریخت و در برابر نوازشها و التماسهای فرخزاد فریاد میکشید: نه. برو، تو مادرم نیستی، و آن وقت فروغ فرخزاد تکیده و بینوا و خسته به خانه برمیگشت و آن وقت بود که آن احوال خاص و مالیخویایی اش پیش میآمد، روزهای دراز در اتاق را به رویش میبست و با کسی حرف نمیزد و غدا نمیخورد... اقتضای زنانگی، طلب تکیه گاه و اقتضای مادری عشق دیوانه وار به فرزند است، و فروغ بدون تکیه گاه و بدون فرزند، زیربار تقدیر خویش سالها زندگی دردمندانهء خود را دنبال کرد و به هر خس و خاشاکی چنگ زد تا از سرنوشت خود بگریزد، اما نتوانست. اگر میگریخت، شاعری بود همطراز بتهای روزگار نوجوانی اش که اکنون همه خاموش و فراموش مانده اند؛ امّا او در پنجهء ذات خود اسیر بود و نمیتوانست گستاخ و دلیر و کودک وار نباشد و از زیربار جنونمندی جان خویش، شانه خالی کند.تقدیر او چنین حکم کرده بود که در حصار عسرت خود اسیر باشد تا اندک اندک جنونمندی او کمال پیدا کند و کودک وارگی او به شهودی شگفت آور بدل شود و دلیری و گستاخی او در پشت چهرهء عشق و زندگی بشر امروز، تنزل و تدانی نفس انسانی را به نفس حیوانی و نباتی به تماشا بنشیند. یک عمر در ساحت نفس فردی، با عسرت خویش دست به گریبان بودن برای فروغ فرخزاد فهم حقیقت هستی بشر امروز، یعنی عسرت ازدحام نفوس را به ارمغان آورد. این مرتبت از ادراک، ورای شعر و شاعری است. گویی سالها عسرت و رنج و ریاضت ناگزیر و ناخواسته فروغ شاعر را به فروغ کاهن بدل کرده است. شعرهای تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، غالبا یا بیان سرگردانی ازدحام نفوس و وحشت و دهشت و تنزل و تدانی نفس امارهء جمعی روزگار ماست، یا پیشگویی وقایع پایان جهان. چندان که به نظر میآید، فروغ اخبار آخر الزمان را در هنگام شعر گفتن پیشرو داشته است.[۶]
رسیدن به کهانت و پیشگویی
برای شاعران دشوار است و فروغ این مرتبت را با خطر کردن یافت. البته بسیاری از شاعران خطر میکنند، امّا یا خطر کردنی کور و ناخواسته که به محض وقوف به عواقب آن برمی گردند و پشت میکنند و می گریزند، یا خطرکردنی آگاهانه، امّا در عرصه هایی ناارجمند همچون سیاست، یا نه چندان ارجمند همچون نوآوری در ادبیات. فروغ در افشای ساحت نفسانی خویش خطر کرد و این عرصه، ارجمندترین عرصهء خطر کردن آدمی است؛ زیرا آن که با تهوّر و گستاخی، نفس خود را افشا میکند، نه تنها از قید شرک و پرستش نفس امارهء جمعی میگریزد؛ بلکه شرک و ریا و نفاق ازدحام نفوس را نیز برملا میکند. آدمیان در مرتبت ازدحام نفوس میخواهند پنهان بمانند و در مغازهء جان تیره و تاریک خود دور از دسترس یکدیگر زندگی کنند و دروغ بگویند، نفاق بورزند، ریا کنند، چون موش به دزدی گناه بروند و شرک و کفر و حرص و حسد و گند و نکبت وجود خود را پشت نقاب چهرهء بیگناه نمای خویش پنهان نگه دارند، تا در چشم دیگران فرشته بنمایند. شاعری که خطر میکند و دلیرانه به افشای خود کمر میبندد، خواسته و ناخواسته، رستاخیزی کوچک پدید میآورد تا در آن، فرشته نمایان از وحشت آشکار شدن دیوهای درون خود، چون بید در باد بلرزند و زبان به ناسزا و تهمت بگشایند و دست به سنگ ببرند و بی اختیار برملا و رسوا شوند. پس از رسیدن به این مرتبت از حضور و یگانگی بود که در افقی فراتر از شعر، در انتهای فرصت خود ایستاد و فنای خود را از یک سو و زوال ذات انسان متنزل را از سوی دیگر به تماشا نشست و از عشق به مرگ آگاهی و از شعر به کهانت رسید. در این مرتبت بود که آرزو می کرد: «کاش می مردم و دوباره زنده می شدم و می دیدم که دنیا شکل دیگری است، دنیا این همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی خود را فراموش کرده اند...و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است...» امّا این آرزو را برای خود نمی خواست.چون دنیا را می شناخت: «دنیایی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و خفگی است و اسارت است»[۶]
انس با مرگ
انس با مرگ و انتظار فرارسیدن لحظهء واپسین از آغاز جوانی با فروغ فرخزاد همراه بوده اند و حتّی می توان گفت از کودکی؛ امّا بدل شدن این انس و انتظار به دلهرهء ویرانی، از هنگامی آغاز شد که فروغ به نهایت عشق مجازی دست یافت؛ عشقی که نه زودگذر بود، نه بلهوسانه، نه کورکورانه؛ عشقی که موجب تحوّل ذهن و زبان و جان و جهان فروغ شد. امّا همراه با این تحول ژرف بود که فروغ دریافت این عشق نیز محکوم به فناست. و همراه با این دریافت بود که نخست نومیدی و وحشت از فرو ریختن ناگهانی همه چیز، فروغ را تسخیر کرد. و سپس ترس از نامعلومی که فروغ آن را در همه چیز و همه جا حاضر می دید، اندک اندک، ناپایداری و فرّاری همهء صور زندگی و عشق و خوشبختی را بر او فاش کرد. تو گویی بیرون از کالبد خویش ایستاده است و زوال هستی خود را می نگرد. و آنگاه که به کالبد خود برمی گردد، در خود هیچ تمنایی جز مرگ نمیبیند. و در پرتو شهود خویش،درمی یابد که در تمام مراتب رشد جسمانی و سیر نفسانی همواره بی اختیار به سمت آن حقیقتی کشیده شده است که با همه چیز آمیخته است؛ امّا جز مرگ آشکار نمیشود. این دریافت موجب میشود که در وحدت جسمانی نیز که نهایت غفلت آدمی از مرگ است، به چشم بی اعتباری بنگرد. فروغ اکنون می داند که پناه بردن به هر صورتی از صور زندگی، محدود ماندن و فنا شدن در همان صورت را به دنبال خواهد داشت. بشر امروز برای گریز از تمام مصیبت های خود، برای فرار از مرگ، برای فرار از اعلام حضور مدام آن گنگ، آن مبهم، آن نامعلوم به کار پناه می برد و در آن نسخ می شود. فروغ پس از آنکه به ویرانی وجود خود تسلیم شد به فاجعهء مسخ شدن بشر پی برد و دریافت که برای انسان راهی به سوی رستگاری وجود ندارد. با این همه در غایت نومیدی و از نهایت تاریکی و تیرگی سرنوشت بشر، که خود به مدد مرگ آگاهی و تسلیم شدن به ویرانی وجود خویش، از آن گذشته بود، امید به ظهور آخرین صدا را مورد پرسش قرار میداد.[۶]
ه.ا.سایه
شعرهای شاعران را تایپ میکرد نه تصحیح
یوسفعلی میرشکاک با اشاره به پرفروش شدن کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج گفت: من این کتاب را نخواندهام و پول هم ندارم که ۷۵ هزار تومان برای خواندن خاطرات آقای ابتهاج بدهم، اما درباره این کتاب زیاد شنیدهام و درباره صاحب آن هم میتوانم بگویم که قطعا شاعر خوبی است. خاطرات ایشان به نظرم نه چیزی به ادبیات و خود او میافزاید و نه چیزی از آن خواهد کاست، ولی به هر حال این نوع کتابسازی و انتشار آن هم نوعی درغلتیدن به وادی تبلیغات است. شنیدهام که کتاب اسم بسیار پرطمطراقی هم دارد. ولی اینها همه حواشی است. ایشان شاعر آن غزل معروف «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست» است و بقیه این اتفاقات هیاهو و سر و صداست. شاعران در این زمانه به هر حال بدون هیاهو و سر و صدا نمیتوانند زندگی کنند، برخی در جوانی دوست دارند این کار را بکنند و آقای ابتهاج هم شاید الان یادش آمده که در جوانی چندان پر سر و صدا نبوده و حال سَرِ پیری باید پر سر و صدا باشد! برای من عجیب بود که ایشان شروع کرده به انتشار کتابی که در آن درباره دوستان مُرده خودش قضاوتهایی کرده که شنیدهام بسیار فجیع است. من از ادب ایشان بعید میدانستم که چنین کاری بکند.
آقای ابتهاج علاوه بر نسبت با حزب توده، تا به حال خودش را به قدری انسان سنگین و وزینی نشان داده بود که هیچ وقت از او انتظار نمیرفت که درباره رفقای خود چنین حرفهایی بزند. به هر شکل بسیاری از آنها امروز مُردهاند و نمیتوانند از خود دفاعی داشته باشند و بگویند ما اشعارمان را برای آقای ابتهاج نمیبردیم که تصحیح کند، میبردیم که برایمان تایپ (ماشین) کند و ایشان تصحیح هم میکرد و ما هم میپذیرفتیم.[۷]
دادن القابی از قبیل «حافظ زمانه» کاری را حل نمیکند
باید دید که واقعا این عزیزِ بزرگوار چه کار کرده است در غزل روزگار ما. بعد از شهریار، ابتهاج یکی از مهمترین غزلسرایانی است که توانست غزل را احیا کند و نگه دارد. چون بعد از شیوع شعر نیمایی و شعر سپید و هجوم امواج مدرن غزل به ناچار داشت به انزوا میرفت و دیگر آنچنان جدی گرفته نمیشد. حافظ زمانه خواندن ایشان یا دیگران چندان محلی از اعراب نمیتواند داشته باشد برای اینکه غزل خواجه از انسان تا تصوف و دین و توحید و رندی و سیاست و نقد زهد و ریا و ... را شامل میشود، به تعبیری مجموع ویژگیهای قوم ایرانی را به صورت پنهان و آشکار در خود دارد. این ویژگی را شعر هیچ شاعر دیگری ندارد. اما در مجموع سایه یکی از بزرگترین شاعران غزلسرای روزگار ماست و به نظر من بیهیچ تردیدی چندین غزل ماندگار از او در تاریخ ادب فارسی جاودان باقی خواهد ماند.[۸]
در نقد مقایسه سایه با حافظ
اینها تعارفات است. چون اگر شاعری بتواند همین حالا مثل حافظ هم بنویسد میشود کپی. کپی از خواجه شیراز که لطفی ندارد. شعر سایه ابدا اینگونه نیست. طرز خاص خود او را دارد و قابل کپی شدن هم نیست، امضا دارد.[۸]
ویژگی بارز شعر سایه
یکی از مهمترین ویژگیهای شعر سایه هم در این است که این بزرگوار با حفظ نظام زبانِ کلاسیک غزل و زبان غزل عراقی، بدون اینکه به زبان معاصر ورود کند، یعنی تحت تاثیر زبان رسانهها و مطبوعات قرار بگیرد و زبان شعرش را به ابتذال آلوده کند، توانست پایگاه غزل را حفظ کند و شأنیت خاصی به غزل فارسی ببخشد و این نکته برای او جایگاه ممتازی در شعر فارسی به هم زده است. به نحوی که حتی آنهایی که یکسره شعر کلاسیک را نفی میکنند و آن را منفور میدانند نمیتوانند شأنیت و احترام غزل سایه را نادید بگیرند.[۸]
بده بستان سایه شاعر و سایه موسیقیشناس و تاثیر این دو بر هم
استقبالی که اهل موسیقی از سایه دارند به دلیل مراوداتی است که سالها با او داشتهاند و دیگر همه میدانند که سایه یکی از مدافعان جدی موسیقی سنتی ماست. البته موسیقیشناس برجستهای نیز هست و همین آشنایی باعث شده که در شعرش هیچگاه با زمختی و خشونتی که باعث بشود صدای خواننده بشکند یا در آهنگ واژگان اشکالی پیش بیاورد مواجه نشویم. یک زبان نرمِ شسته و رفته و صیقل خورده از دانش موسیقایی او میآید. اما مهمتر از در غزل سایه، در درجه اول بازتابی است از غزل به معنای عاشقانه خودش همراه با امیدواری و مبارزه اجتماعی و ستیهندگی که از دوران جوانی با او همراه بوده است. به همین دلیل همیشه غزل سایه غزلی بوده که در اجتماع نمود پیدا کرده است و تاثیر گذاشته است. غزلی نیست که کسی بخواند و بشنود و به راحتی از کنار آن رد شود. شاعری است که عشق را با ستیز اجتماعی و امیدواری به آینده گره میزند.[۸]
دوستی سایه با شهریار
این دو بزرگوار ضمن اینکه سالهای سال دوست بودند یک سری تفاوتهای آشکاری هم دارند. از این بابت دوستیشان خیلی جالب و عجیب است. تعادلی که در سایه هست برای شهریار چیز خیلی عجیب و غریبی بود. علاقه ویژهای به سایه داشت، در عین حال که افراط و تفریطی که در عواطف شعری شهریار میبینیم در شعر سایه کاملا به تعادل رسیده است. همزبانی این دو روح بیشتر برمیگردد به آن بخش از جهانشان که دور از دیدرس ما بوده است. شهریار بسیار عاطفی بود و آن دسته از دوستانش را که سزاوار این دوستی میدید عاشقانه دوست میداشت، در درجه اول هم سایه بود. خیلی هم جالب است که آقای ابتهاج اصلا مثل شهریار افراطی نبود، حالا شاید به دلیل منش سیاسیاش بود که ذاتا محافظهکاری میکرد و نمیتوانست مثل شهریار به عالم نگاه کند. جالبتر اینکه با وجود این نکته که شهریار به تصوف گرایش داشت و عاشق مولا امیرالمومنین و آقا اباعبدالله بود و حتی میشود در رده شاعران آیینی دسته بندیاش کرد، به شاعری علاقه پیدا کرده بود که نسبت چندانی با باورهای او نداشت. این خیلی غریب بود برای ما؛ معمایی که هیچوقت هم از آن سر در نیاوردیم. اما نشان میدهد که هر دوی آنها انسانهای بزرگواری بودند و ای کاش همه مردم بتوانند مثل شهریار و سایه با هم دوست باشند. یعنی بدون اینکه وجه مشترکی از بابت اعتقادات داشته باشند دوست بمانند و عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند.[۸]
حسین منزوی
حسین منزوی در زمان حیات خود به عنوان یکی از بزرگترین غزلسرایانی به حساب میآمد که کارش سرودن شعر عاشقانه بود، اما وقتی پس از فوت وی دیوان اشعارش منتشر شد همگان دریافتند که او یکی از بزرگترین شاعران آئینی است و چیز دیگری غیر ار آنچه میشناختند در او متجلی شده بود.[۴]
محمدرضا آقاسی
خاطرهای دربارهٔ شاگردی محمدرضا آقاسی نزد میرشکاک
در سرویس ادبی کیهان نشسته بودیم یک بنده خدایی با یال و کوپال ویژهای وارد شد گفت: «آقا، شعر آوردیم!» مسئول شعر هم بنده بودم. من این شعرها را خواندم و پاره کردم و در سطل آشغال ریختم. خندید! گفت: «حالا چه کار باید بکنم؟!» گفتم: «حال و حوصله داری شاگردی کنی؟!» گفت: «تا قیامت!» گفتم: پاشو بریم.
یادم میآید یکبار شعری را برای آقا بقیهالله (علیهالسلام) گفته بود. داشتیم ازحوزه به سمت انقلاب میرفتیم تا میدان انقلاب رسیدیم شعرش تمام شد. گفت: چطور بود؟ گفتم: «بسیار مزخرف بود.» آدم وقتی میخواهد امام زمان (عج) را مدح کند و وصف کند، آن قدر باید ایشان را وصف و مدح کند که انگار میخواهد حضرت حق (سبحانه و تعالی) را مدح کند. تو این جوری که آقا امام زمان را در نظر گرفتی، البته آن زمان، زمان رئیسجمهوری آقای هاشمی رفسنجانی بود، گفتم: «ماجرا را در حد رئیسجمهور دیدهای!» خیلی باید جلوتر بروی.
همین حرف باعث شد که ایشان طالب فرا گرفتن تعلیمات دیگری در جنب شعر و شاعری باشد؛ شأن عرفانی معصوم و از این مباحث. یک سری دستورالعمل هم برای ریاضت کشیدن بود. توسل و تمسک به اهلبیت(ع) و راه بردن به معارف شیعه و بالاخره یک بار آمد و گفت: «آقاجان! من را از کربلا آن طرفتر نبر!» او در کربلا مستغرق شده بود و بنده خدا قاطی کرده بود و گفته بود که میروم زیارت حضرت معصومه (س) آرام نمیگیرم و میروم مشهد آرام نمیگیرم. گفتم آقاجان! از امام حسین(ع) تا آقا امیرالمؤمنین همهاش یک پله مانده است، یک موقف مانده است و این موقف هم آقا امام مجتبی است. میگفت: «من نمیتوانم بیایم، من را همین جا رهاکن.»
دو سه ماه دیگری در این بیابانها با همدیگر چرخیدیم و حاج محمدآقا در این مقام تثبیت شد و قرارمان هم این بود، هیچ کسی لو ندهد چون روزگاری ایشان در جلسه نقد حضوری میآمد، برخیها میگفتند «آقا این برای چه میآید. این اصلا شاعر نخواهد شد؟!» گفتم: «یک زمانی آنقدر شاعر خواهد شد که کسی من را نشناسد و ایشان را میشناسد، شما را که سهل است!»[۹]
با صدای خودش
شعر آقاسی شعری است که باید با صدای خودش اجرا شود. اینکه نوار وCD این شعر تأثیر بیشتری روی مخاطب دارد به این دلیل است یعنی یافت ویژه و حال ویژه خودش، با صدای خودش، (صدایش البته آنچنان دلنشین هم نیست و اغلب اوقات دلخراش است.) حال ویژهای در مخاطب ایجاد میکند، تصرف خاصی در عقل و نفس مخاطب ایجاد میکند. نظرم این بود که ایشان نه سمت غزل برود و نه سراغ قصیده نه به سراغ قالبهای دیگر، فقط همین «مثنویهای وزنکوتاه» را ادامه بدهد و بیرون از این دایره کاری نکند و برای اینکه ما برای تقویت وجه صوری و لفظی شعر ایشان و شعر بقیه پیشنهاد میدادیم این هفته مثلاً یک قدری «سناییغزنوی» بخواند «نظامیگنجوی» و «مثنوی معنوی» بخواند و غالباً هم کتابهای خودم را به ایشان میدادم. میبرد بعد از یک هفته ـ ده روز میگفت: «حاجی این کتابها حال نداد!» من نگاه کردم، دیدم این اهل فرم و صورت و این قضایا نیست. این میخواهد در بحر آقا اباعبدالله(ع) مستغرق و مستهلک باشد در دایره کربلا. نه در بحر رمل و رجز و … اصلاً تو این عوالم نیست. نمیخواهد چیزی از شعرای دیگر داشته باشد و با شعرای دیگر حال کند و همین هم باعث شد که در این راسته ویژه گل کند و ملی و فراگیر شود. به یک معنا دستکم، در این روزگار شاعری نداشتیم که به اندازه آقاسی با استقبال تودههای مردم مواجه باشد. [۹]
فضای مثنویهای شورانگیز محمدرضا آقاسی
این فضای فقط از «گنجینه الاسرار» عمان سامانی نیست، کلاً ایشان در فضای شعر آیینی، مداحی و شعری که ویژه عاشورا و کربلاست غوطهور بود و جالب است که از اسراری هم که فرا گرفت جز به ندرت در شعر استفاده نکرد. گاه گداری یک گریزی مثلاً به مقام حضرت معصومه(س) زده است ولی خیلی اجمالی. گاهی اوقات اشاراتی به شئون و مراتب ائمه اطهار، آقا رسولالله، حضرت امیرالمؤمنین، حضرت سیدهالنساء(صلواتالله علیهماجمعین) ولی در مجموع این خطی که مرحوم آقاسی در آن سیر میکرد مهمترین عرصه شعر آیینی ماست و درست است که ممکن است از متن تاریخ ادبیات به حاشیه برود ولی هیچگاه از این حاشیه بیرون نخواهد شد، مثل «محتشم» که دستکم سالی یک بار «محتشم» احیا میشود، در حقیقت ماه محرم سالگرد «محتشم» هم هست. یا سالگرد «عمان» و دیگران هم هست. در عین حال ما برای اینکه بتوانیم عوام مردم و تودههای مردم را با فضای خاص پیوند بدهیم شاعرانی مثل مرحوم آقاسی از همه بیشتر به کار میآیند.[۹]
شعر برای توده مردم
در وهله اول شعرا باید مجاب شوند چون با شعر آقاسی خیلی از شعرا حال نمیکردند، فکر میکردند که این شعر خیلی ساده است یا مثلاً عامیانه است. اما جالب است بیشترین شعری که در این روزگار در حافظه خلق خدا قرار گرفته است شعر محمدرضا آقاسی است، چون از بس که این شعر با عواطف تودههای مردم هماهنگی داشت خود به خود توی حافظه اینها نشسته است. کسی سعی نکرده شعر آقاسی را حفظ کند، حفظش شده است ولی خوب مثلاً من هیچ وقت قصد حفظ کردن شعر آقاسی معلم را نداشتم، اینها به مرور در حافظه بنده مانده است. خیلیهایش هم با یک بار خواندن.
مخاطبها در یک سطح نیستند، همزبان هستند اما همزمان نیستند، ما از حیث فرهنگی و هنری چه در سطح ملی و چه در سطح جهانی در همه کشورها مراتب مختلف داریم. با هم زندگی میکنیم. تقویممان یکی است اما تاریخمان یکی نیست، یک کسی هست که به هیچ وجه شعر نیمایی نمیفهمد، شعر سپید اصلاً نمیفهمد، یعنی اگر کسی به او بگوید این «گنجشک و جبرئیل» حسن حسینی، یک کار حیرتانگیزی در ادب معاصر هست. این هیچ تأثیری از «گنجشک و جبرئیل» نمیگیرد! برای اینکه از حیث ذهنی با شاعر «گنجشک و جبرئیل» هم افق نیست. عوارض مدرنیته هم این وسط دخیل است چون مدرنیته یک عدهای را خیلی به جلو رانده است و یک عدهای را هم خیلی جا گذاشته است.[۹]
نگاه آقاسی به اجتماع
آقاسی در شعرش جامعهگرایی داشت، چون عدالت طلب بود و محور اصلی تشیع را در عدالت میدید و ایشان توجه به حال و روز مردم را جزو شئون اصلی تشیع میدید، شما این موضعگیریها را نسبت به اهل سیاست، نسبت به تکنوکراتها، نسبت به کسانی که موضع ولایی نداشتند و در حقیقت سیاستشان بر دینشان غلبه داشت در شعر مرحوم آقاسی میبینید.
چون آقاسی «حنجره مردم» بود و سخن، سخن مردم بود. این ابیات هم لابهلای ابیات آئینی توی دل مردم جا باز میکرد.ای کاش ایشان این همه زود نمیرفت. اگر میماند دایره تأثیر و تصرفش در جامعه ما خیلی بیشتر از این میبود. بعضیها فکر میکنند مثل آقاسی شعر گفتن ساده است. مثل آقاسی شعر گفتن بهشدت مشکل است.[۹]
سهل و ممتنع
من اوستای آقاسی بودم و نتوانستم مثل او شعر بگویم. آقای معلم با همه این ید و بیضا نمیتواند شعر ساده بگوید. نمیگوییم شعرش سهل و ممتنع است، سهل است اما این امتناعی که در شعر آقاسی است، جزو عجایب است. ما اگر بخواهیم زبان را پایین بیاوریم یکسره پیاده میشویم. مثل اینهایی که یک عمر فقط بندبازی کرده باشند اینها توی خیابان درست نمیتوانند راه بروند. سکندری میخورند. فرود آمدن در حد زبان مردم و عواطف مردم و عقل جمعی بسیار بسیار کار دشواری است.[۹]
آقاسی ادامه دارد
آقاسی ادامه دارد. هنوز هم ادامه دارد. تا هنگامی که ما اهل آئینیم، شاعران موفق آئینی ادامه دارند، دست کم عرض میکنم، بعضیها سالی یک بار احیا میشوند. مثل محتشم. بعضیها بیشتر مثل عمان سامانی ولی تا روزی که ما بر همین مدار در گردشیم و مدار ما ایمان و اعتقاد ما به آقا اباعبدالله(ع) است و میان کربلا و افق ظهور حضرت بقیهالله در تردد هستیم این نحو از شاعری پایایی و مانایی دارد.[۹]
نسیم شمال
زبان نسیم خیلی شلخته و عامیانه است، دیگر اینکه مسائلی که مرحوم نسیم شمال در شعرش مطرح میکند، مسائل روزمره و گذرا هستند. مثلاً: ورود روس و انگلستان و … البته نسیم یک رگههای طنزآمیز و بیان دغدغههای اجتماعی را در اندیشه شعریاش دارد؛
کور شوم، لال شوم، کر شوم
لیک محال است که من خر شوم
بله، ولی چون خیلی پایین میآید، مخاطبش مردم نیستند رفته جزو مردم قرار گرفته از زاویه دید مردم دارد حرف میزند. به همین خاطر زبان به شدت عامیانه است، مسائل هم غالباً مسائل تقویمی است. به همین خاطر نسیم شمال در روزگار خودش گل کرد اما بعد از مرگش تمام شد.[۹]
علیرضا قزوه
علیرضا قزوه از شاعران خیلی برجسته و حیرتانگیزی است. در شعر آیینی «آقای قزوه» پدیده واقعاً حیرتانگیزی است. ولی خوب شعر ایشان شعر خاص است. آقای قزوه شاعر است و نگاهی به توده مردم ندارد. [۹]
موضعگیریهای او درباره دیگران
تجلیل و بزرگداشت
گرامیداشت و تقدیر از یوسفعلی میرشکاک به همراه رونمایی از ۴ کتاب جدید وی با سخنرانی سعید قاسمی، نادر طالب زاده، وحید جلیلی، مسعود ده نمکی، ناصر هاشم زاده و شعر خوانی علیرضا قزوه، علیمحمد مودب، محدثی خراسانی، امید مهدینژاد، ناصر فیض، محمد محقق، مرتضی امیری اسفندقه، محمدمهدی سیار و ده ها شاعر جبهه فرهنگی انقلاب ۲۵ دی ۱۳۹۱ بعد از اذان مغرب برگزار شد.[۱۰]
آثار و کتابشناسی
منبعشناسی
پانویس
- ↑ .
- ↑ «فیلم».
- ↑ ۳٫۰۰ ۳٫۰۱ ۳٫۰۲ ۳٫۰۳ ۳٫۰۴ ۳٫۰۵ ۳٫۰۶ ۳٫۰۷ ۳٫۰۸ ۳٫۰۹ ۳٫۱۰ ۳٫۱۱ ۳٫۱۲ ۳٫۱۳ ۳٫۱۴ ۳٫۱۵ «یوسفعلی میرشکاک: من روبه روی گذشتهی خودم قرار گرفته ام/ در چنین جامعهای حتی سید مرتضی آوینی را میتوان به راحتی کتک زد».
- ↑ ۴٫۰ ۴٫۱ ۴٫۲ ۴٫۳ ۴٫۴ «میرشکاک-شاعر-وقتش-را-پای-تلویزیون!-حرام-نمیکند».
- ↑ ۵٫۰ ۵٫۱ ۵٫۲ «یوسفعلی میرشکاک: درباره شاملو اشتباه کردم».
- ↑ ۶٫۰ ۶٫۱ ۶٫۲ ۶٫۳ ۶٫۴ «فروغ؛ کاهنۀ مرگآگاه».
- ↑ «میرشکاک: سایه شعرهای شاعران را تایپ میکرد نه تصحیح».
- ↑ ۸٫۰ ۸٫۱ ۸٫۲ ۸٫۳ ۸٫۴ «میرشکاک: ابتهاج شأنیت خاصی به غزل فارسی بخشید/ شعر سایه امضا دارد».
- ↑ ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ ۹٫۳ ۹٫۴ ۹٫۵ ۹٫۶ ۹٫۷ ۹٫۸ «گفتگو با یوسفعلی میرشکاک بمانسبت سالروز تولد محمدرضا آقاسی».
- ↑ «گرامی داشت میرشکاک به همراه رونمایی از ۴ کتاب جدید وی».