پنجره‌ای به گذشته

«پنجره‌ای به گذشته» خاطرات علاءالدین میرمحمد صادقی، از چهره‌های سرشناس سیاسی و اقتصادی سال‌های پیش و پس از پیروزی انقلاب است که توسط بهراد مهرجو و متین غفاریان در سال ۱۳۹۱ و در قالب ۳۰۲ صفحه به نگارش درآمده است و توسط انتشارات کارآفرین منتشر شده است. این اثر در دهمین جشنواره جلال آل‌احمد در سال ۱۳۹۶ در بخش ویژه  «کار»  شایسته‌ تقدیر شده است.

‌پنجره‌ای به گذشته
نویسندهبهراد مهر‌جو، متین غفاریان
ناشرکارآفرین
محل نشرتهران
تاریخ نشر۱۳۹۲
تعداد چاپسوم ۱۳۹۵
شابک۹۷۸۶۰۰۹۱۹۴۸۵۸
تعداد صفحات۳۰۲
موضوعزندگی‌نامه
زبانفارسی
قطعرقعی
نوع جلدشومیز
*****

مجموعه خاطرات علاءالدین میرمحمدصادقی به عنوان یکی از چهره‌های اثرگذار جریان راست سنتی و بازار در یازده فصل انتشار یافت. مجموعه مصاحبه‌ها در یک برهه پنج ساله انجام شده، به طوری که گاه بین دو مصاحبه ماه‌ها فاصله افتاده است. بدین ترتیب تکرار احتمالی برخی از مطالب و یا احیاناً عدم رعایت دقیق ترتیب و وقایع تاریخی در همه موارد ناشی از این امر بوده است. همچنین با توجه به این که قدمت برخی از مطالب مطرح شده به چند دهه قبل باز می‌گردد احتمال دقیق نبودن بعضی از تاریخ‌ها و یا از قلم افتادن نام برخی از افراد وجود دارد. مطالب مطروحه صرفاً برشی از تاریخ و پنجره‌ای است و بنابراین ناگفته‌های بسیاری همچنان باقی می‌ماند که طرح آن مستلزم فرصت بیشتر است.[۱]

این اثر به‌صورت سوال و جواب تدوین گردیده و نویسندگان آن تلاش نموده‌اند که به گونه‌ای با علاءالدین میرمحمد صادقی مصاحبه نمایند تا از میان سیر حوادث قبل و بعد از انقلاب آن دسته‌ای از موضوعات انتخاب شود که در آن مباحث اقتصادی و سیاسی مطرح گردیده است. معرفی شخصیت علاءالدین میرمحمد صادقی، که سال‌هاست دوستانش او را حاج آقا علاء می‌شناسند، با دشواری‌های بسیاری همراه است. او از اقتصاد تا سیاست و از مدرسه‌سازی تا راه‌اندازی صندوق‌های قرض‌الحسنه و مؤسسات خیریه را در کارنامه زندگی‌اش دارد تا هم‌زمان مرد بازار و سیاست باشد و نیکوکار بزرگ لقب بگیرد. وی یکی از چهره‌های مبارز و شاخص بازار تهران به شمار می‌آید که در سال‌های پیش از انقلاب اسلامی فعالیت‌های مبارزاتی بسیاری را صورت داده است و پس از پیروزی نیز از چهره‌های سرشناس و مورد اعتماد شناخته می‌شود.[۲]

خلاصه اثر

 
علاء‌الدین میر‌محمد‌صادقی، سوژه اثر

کتاب حاضر پس از مقدمه و پیشگفتار در یازده فصل تدوین شده است:

فصل اول به دوران کودکی، خانواده، تحصیلات و آغاز به کار خود پرداخته است. علاءالدین میرمحمد صادقی در سال ۱۳۱۰ در خانواده روحانی و مذهبی در شهر اصفهان متولد گردید. وی که از همان ایام کودکی در کنار تحصیل به کسب‌و‌کار پرداخته بود با مسائل اجتماعی و سیاسی روز آشنا شد که بسیار بر او تأثیر داشت و از همین طریق با جلسات سیاسی و مذهبی در اصفهان آشنا گردید. حضور او در جلسات سیاسی آقا ضیاء علامه از اولین فعالیت‌های او در مسائل سیاسی به شمار می‌آمد.

فصل دوم به موضوعاتی چون مهاجرت به تهران، نقش بازار در جریان نهضت ملی شدن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد، فوت فرزند آیت‌اللّه کاشانی و ترور حسین علا پرداخته است. راوی در سال ۱۳۲۹ به جهت امورات کاری به تهران مهاجرت نمود. حضور وی در تهران مصادف شد با موضوع ملی شدن صنعت نفت که با عضویت در گروهی تازه تأسیس شده به نام «مجمع مسلمانان مجاهد» به فعالیت‌های سیاسی خود ادامه داد.

فصل سوم با عنوان «روحانیون مبارز و بازار» به آشنایی راوی با روحانیون مبارز از جمله آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی پرداخته و وقایع مهم دهه چهل از جمله فعالیت‌های جمعیت‌های موتلفه اسلامی و شکل‌گیری حزب «ملل اسلامی» را مورد بحث قرار داده است. میرمحمد صادقی واقعه پانزدهم خرداد را چنین روایت کرده است:

«فردای روز ۱۱ محرم، که مصادف با ۱۵ خرداد بود، وقتی به بازار آمدیم خبر رسید که امام دستگیر شده‌اند. دولت متوجه شده بود که دیگر از طریق برخورد دستگاه‌هایی مانند شهربانی نمی‌تواند این قیام را کنترل کند. همان روز تلفنی به اعضای شورای مرکزی اطلاع دادند که باید بلافاصله جلسه‌ای فوق العاده برگزار شود. دعوت کردند که در محلی در نزدیکی منزل آقای لاجوردی، رو به روی خیابان خانی‌آباد در خیابان مولوی، در منزل یکی از دوستان شورای مرکزی نشست اضطراری داشته باشیم. در جلسه قرار بود تصمیم گرفته شود که از این پس باید چگونه حرکت کنند. مصوب شد ستادی شکل بگیرد تا ادامه‌ مبارزات را هدایت کند. مردم پس از دستگیری امام قیام‌هایی را شکل داده بودند. آن‌ها در میدان‌های شهر تجمع می‌کردند و در اعتراض به رویه‌ حکومت شعار می‌دادند. از بیرون هم پشت‌سرهم تلفن می‌شد و همه کسب تکلیف می‌کردند. قرار شد در آن روزِ ۱۵ خرداد جمعیت را از میدان‌های تهران به سمت میدان ۱۵ خرداد حرکت دهیم. البته حرکت مردم فقط ناشی از تشویق و سازماندهی جمعیت مؤتلفه نبود و تا حد زیادی مردم به صورت خودجوش اعتراض را آغاز کرده بودند.

هدف مردم اشغال محل رادیو در میدان ارگ بود. همان روز تا نزدیکی‌های ظهر در جلسه بودیم و مرتب خبر می‌رسید که در کدام مناطق تهران درگیری رخ داده است. خبرها به صورت مداوم می‌رسید و شورا هم به صورت مرکز فرماندهی درآمده بود و اعلام می‌کرد که چگونه باید رفتار شود. جلسه که تمام شد مأ+مور شدم به سمت بازار و میدان ارگ بروم و ببینم آنجا اوضاع چگونه است. از خیابان خیام به طرف چهارراه گلوبندک آمدم. هنوز خیلی مانده به چهارراه گلوبندک عده‌ای مأمور پلیس را دیدم که به صورت قطار کنار هم ایستاده و خیابان را بسته‌اند و مسلسل به دست دارند و هرکس را که از طرف میدان اعدام به طرف بازار می‌آید بدون توجه می‌زنند. کمی بالاتر از سید نصرالدین، چند نفری جمع شدیم. در همین بین یک نفر که پهلوی من ایستاده بود، گلوله خورد. او را به سرعت به کوچه‌ کناری بردیم و به هر ترتیبی بود جلوی خونریزی او را گرفتیم. باید او را در جایی مخفی می‌کردیم. به هر ترتیبی بود  او را در منزلی در همان کوچه مخفی کردیم. وقتی آمدم، دیدم اصلاً امکان رفتن به چهارراه گلوبندک و رسیدن به میدان ارگ نیست. به همین دلیل، باز هم از طرف دیگر به سمت میدان اعدام برگشتم به میدان قیام و از میدان قیام به طرف میدان امام حسین (ع) فعلی رفتم. وقتی به خانه رسیدم اهل خانه گفتند که هنوز برادر زاده‌ام به خانه نیامده است (من و برادرم و خانواده‌هایمان با هم زندگی می‌کردیم) او هم هنگام بازگشت از مدرسه دارالفنون، که دانش آموز آنجا بود، در مقابل بازار تهران تیر خورده بود. همه در خانه نگران مانده بودیم که عزت‌اللّه خلیلی زنگ زد و گفت برادرزاده‌ام مجروح شده و او را به بیمارستان بازرگانان برده‌اند. به سرعت به سمت بیمارستان بازرگانان رفتم. نزدیک‌های غروب شده بود، وضع بیمارستان بسیار بد بود. مجروحان را در راهروهای بیمارستان خوابانده بودند و از هر سمتی صدای فریاد و ناله می‌آمد.

حالت فوق العاده‌ای در بیمارستان حاکم بود. در اتاق‌ها مجروحان خوابیده بودند و از شدت درد فریاد می‌کشیدند، ولی کسی نبود که به حال آن‌ها رسیدگی کند. وضع برادرزاده‌ من هم بسیار وخیم بود. از او خون می‌رفت و به حالت موت افتاده بود. زخم او را بستیم و خودمان برای کمک به دیگران رفتیم. هر کاری که می‌شد انجام می‌دادیم. از پانسمان گرفته تا جا‌به‌جایی بیمارها. دیگر فرصتی برای فکر کردن نبود. هر کسی باید کاری می‌کرد. مریض ما چند روزی آنجا بود تا این که متوجه شدیم اگر در آن بیمارستان بماند مرگ او قطعی است. در بیمارستان‌ها بین مردم شایع شده بود که هر کسی که تیر خورده، بیست و پنج تومان هم پول تیر را باید بدهد. البته من ندیدم از کسی پولی گرفته باشند و از خودمان هم چنین چیزی مطالبه نشد. بالاخره، مریضمان را به بیمارستان دیگری بردیم و دو سال درگیر مداوای او بودیم. اتفاقاتی که در تهران رخ داده بود علمای دینی سراسر کشور را مجاب کرد که به سمت تهران حرکت کنند. در این جا باز هم مؤتلفه‌ اسلامی در سازماندهی مهاجرت علما به تهران نقش داشت.

فصل چهارم کتاب با عنوان «تجارت سیمان» به فعالیت‌های اقتصادی ایشان از جمله تأسیس کارخانه گچ مازندران سمنان پرداخته است.

فصل پنجم  «ترور منصور و سال‌های آوارگی» نام دارد. راوی در این قسمت ترور منصور و تأثیر آن بر گروه مؤتلفه اسلامی را چنین بیان می‌کند: وقتی ترور انجام شد همه اعضای مؤتلفه اسلامی از جزئیات چنین جریانی اطلاع نداشتند و برخی شاید موافق آن هم نبودند و تنها بعضی از این نقشه اطلاع داشتند. گروهی از اعضا شورای مرکزی مؤتلفه اسلامی جلسات جداگانه‌ای برگزار و نام خود را شاخه نظامی گذاشته بودند که مهدی عراقی، صادق امانی و یکی دو نفر دیگر از بنیان‌گذاران این شاخه نظامی بودند. همگی این افراد از گروه متدین و شناخته شده بودند، به طوری که برای تمامی اقدامات خود از مراجع مجوز شرعی می‌گرفتند. وقتی هم ترور انجام شد، تمامی اعضای مؤتلفه را دستگیر نکردند و مستقیم به سراغ همین افراد رفتند. شاخه نظامی مسئولیت ترور منصور را به عهده گرفته بود. چند روز پس از این ماجرا، مأموران امنیتی به جست‌و‌جوی اعضای مؤتلفه برآمدند و تعداد زیادی را هم دستگیر کردند. در ادامه نیز اذعان می‌دارد که ساواک در جست‌و‌جوی وی بوده که باعث می‌شود ایشان از ایران به عراق و پس از آن به کویت برود. وی در جریان این سفر دیداری با آیت‌اللّه حکیم داشته که به تفصیل شرح داده است.

فصل ششم با عنوان «تأسیس مدرسه رفاه» به موضوع احداث این مدرسه و فعالیت‌های علمی، مذهبی و سیاسی در آن اشاره نموده است. وی چگونگی تأسیس مدرسه رفاه را اینگونه شرح داده است: بازگشت من به ایران با رکود نسبی فعالیت‌های سیاسی همراه بود. مبارزان بسیاری دستگیر شده ولی عده‌ای آزاد شده بودند. به اتفاق آنان، جلساتی را که قبلاً با آیت‌اللّه بهشتی ترتیب داده بودیم باز در دهه‌ چهل به راه انداختیم. آقای بهشتی همه را قانع کرد که باید جنبشی فرهنگی به راه بیندازیم. پس از مدتی تصمیم گرفتیم خودمان مدرسه‌ دخترانه‌ای تأسیس کنیم. آیت‌اللّه هاشمی رفسنجانی، شهید رجایی، ابوالفضل توکلی بینا، مرحوم شفیق، جواد رفیق دوست، مرحوم حاج عباس تحریریان، حاج حسین مهدیان و حاج حسین اخوان فرشچی ترکیب هیئت مؤسس این مدرسه را  تشکیل می‌دادند. نام مدرسه را رفاه گذاشتیم. ایده‌ گروه ما این بود که باید انقلاب فکری در جامعه ایجاد شود. دیدیم بهتر است فعالیت‌های فرهنگی ایجاد کنیم و یا از طریق فعالیت‌های خدماتی و کمک به گرفتاران، وارد جریان اعتراضی علیه حکومت شویم.

فصل هفتم به «خاطرات علاءالدین میرمحمد صادقی» از اوج‌گیری انقلاب اسلامی و تشکیل کمیته تنظیم اعتصابات در پائیز ۱۳۵۷ می‌پردازد. وقتی خبر ممانعت از ورود امام خمینی به کویت و در پی آن سفر ایشان به پاریس در تهران انتشار یافت اعتصابات شدت گرفت. وقتی بازاریان فهمیدند که حکومت، احتمالاً با هماهنگی دولت‌های عراق و کویت، موجب ناراحتی امام شده است وضعیت خیلی بحرانی‌تر شد. بازار تهران اعتصابات خود را گسترش داد. از طرف دیگر، کارکنان سایر مراکز اقتصادی، مانند کارخانه‌ها و شرکت نفت، هم آماده شدند که به صف اعتصاب کنندگان بپیوندند. وضعیت این طور بود که صنفی خود‌به‌خود تصمیم می‌گرفت از روز بعد به جمع اعتصاب کنندگان ملحق شود. در نتیجه، بعضی از افرادی که اعتصاب می‌کردند و یا تصمیم به اعتصاب داشتند به شکل ناخواسته فعالیتی به ضرر انقلاب انجام می‌دادند، زیرا اعتصاب آن‌ها مردم را در مضیقه قرار می‌داد. به همین دلیل، چاره اندیشی شروع شد تا به گونه‌ای اعتصابات را سامان‌دهی کنیم. برای این منظور، یک شب در منزل ما جلسه‌ای تشکیل شد که چهره‌های اصلی انقلاب، مانند آقای بازرگان، آیت‌اللّه بهشتی، آقای هاشمی رفسنجانی، آقای باهنر و گروهی از دوستان دانشگاهی و بازاری در آن حضور داشتند. طرح با ارسال تلگرامی به اطلاع امام رسید. پس از دو روز از طرف امام تلگرامی‌ آمد با این عنوان که آقای یداللّه سحابی و آقای باهنر کمیته‌ تنظیم اعتصابات را با هر تعداد نیرویی که خودشان مصلحت می‌دانند تشکیل دهند. این کمیته تا مدتی پس از انقلاب هم فعالیت داشت. راوی در صفحات دیگر به ورود خود در غالب کمیته منتخب از طرف امام به اتاق بازرگانی و ادامه فعالیت‌هایش در آنجا پرداخته است.

فصول هشتم تا یازدهم چگونگی تاسیس صندوق‌های قرض‌الحسنه، موافقت امام جهت تأسیس بانک اسلامی، وقایع دهه شصت و ارتباط جامعه روحانیت با بازاریان را مورد بحث و بررسی قرار داده است. بخش پایانی این کتاب ۲۸۴ صفحه‌ای، چاپ ۴۸ قطعه عکس‌های شخصی میرمحمدصادقی و فعالیت‌های اجتماعی وی است.[۲]

درباره نویسنده

 
متین غفاریان، نویسنده اثر
 
بهراد مهرجو، نویسنده

«پنجره‌ای به گذشته» نوشته دو تن از نویسندگان و پژوهشگران جوان، «بهراد مهرجو» و «متین غفاریان» است. «بهراد مهرجو» متولد ۱۳۶۳ در تهران، کارگردان و دستیار تحقیق است. او تجربه قابل توجهی در حوزه خاطره نویسی و تدوین تاریخ شفاهی مردان مبارزه و اقتصاد پیش و پس از انقلاب اسلامی دارد. از نمونه آثار او می‌توان به مستندهای پژوهشی‌ای چون: «پیام رسان» که درباره پشت جبهه در دوران دفاع مقدس است، «شبح درد» که درباره یک شغل عجیب در اقتصاد ایران است، «سقوط ۶۴» که درباره حادثه سقوط هواپیما در سال ۶۴ است، و محققیِ فیلم‌های سینمایی‌ای چون: «بادیگارد» و «چ» اشاره نمود. همچنین این نویسنده آثار مکتوبی به نام‌های: «خاطرات اسدالله عسگراولادی»، «اصناف»، «بازار و انقلاب اسلامی پژوهشی درباره نقش بازار در انقلاب»، «حزب جمهوی اسلامی و سال‌های قدرت»، «برای خدا»، «انقلاب و بازار پژوهشی درباره مناقشات اقتصادی دهه ۶۰» دارد.[۳]

«متین غفاریان» به کار روزنامه‌نگاری مشغول است و سابقه همکاری با سایت خبری «میدان»، «روزنامه سازندگی» و «همشهری» را در کارنامه دارد. وی همچنین دبیر شورای نویسندگان نشریه «کتاب امروز» است.[۴]

جوایز و افتخارات

برشی از متن

آمدیم ثواب کنیم کباب شدیم

صندوق ذخیره جاوید را تشکیل داده بودیم... به افراد بسیاری وام می‌دادیم ولی برخی از همین وام‌ها دردسر آفرین می‌شد. در یک مورد، آقای هاشمی رفسنجانی نامه‌ای به صندوق نوشت که به آقای غیوران وامی‌ بدهید. صندوق هم این کار را انجام داد. هیچ‌کس اطلاع نداشت که این وام برای چه کاری است. چندی بعد مأموران ساواک به استناد همین وام به صندوق ریختند. ماجرا از این قرار بود که صندوق گاهی به افراد سیاسی هم وام می‌داد و هنگامی که آن‌ها دستگیر می‌شدند ساواک از آنان سؤال می‌کرد شما چگونه زندگی خود را اداره می‌کنید یا برای فعالیت‌های خود پول از کجا تهیه می‌کنید و آن‌ها هم می‌گفتند که از صندوق وام می‌گیرند.

□□□

مدرسه رفاه را ساختیم

بازگشت من به ایران با رکود نسبی فعالیت‌های سیاسی همراه بود. مبارزان بسیاری دستگیر شده بودند، به اتفاق آنان جلساتی را که قبلا با مرحوم بهشتی ترتیب داده بودیم باز در دهه چهل به راه انداختیم. آقای بهشتی همه را قانع کرد که باید جنبشی فرهنگی راه بیندازیم. ایشان دلایل این موضوع را برای ما روشن کرد. بازاریانی که در جلسات شرکت می‌کردند، قبول کردند که وارد فعالیت‌های فرهنگی شوند.

□□□

آقای بهشتی در آن زمان با تعدادی از مدارس مانند فخریه و احسان در شمیران، و مدارس جامعه‌ تعلیمات اسلامی و علوی ارتباط داشت. ما هم کمک‌هایی به این مدارس می‌کردیم. در واقع از اول قرار بود، بخشی از هزینه‌های این مدارس را مردم پرداخت کنند. پس از مدتی تصمیم گرفتیم خودمان مدرسه‌ دخترانه‌ای تأسیس کنیم. آیت‌اللّه هاشمی رفسنجانی، مرحوم شهید دکتر باهنر، مرحوم شهید رجایی، ابوالفضل توکلی بینا، مرحوم شفیق، جواد رفیق‌دوست، مرحوم حاج عباس تحریریان، حاج حسن مهدویان و حاج حسین اخوان فرشچی، ترکیب هسته‌‌ی اصلی مؤسس این مدرسه را تشکیل می‌دادند. نام مدرسه را «رفاه» گذاشتیم.

مشخصات کتاب‌شناختی

«پنجره‌ای به گذشته» اثر «بهراد مهرجو» و «متین غفاری» در قطع رقعی و با جلد شومیز در ۳۰۲ صفحه و در سال ۱۳۹۲ توسط انتشارات کارآفرین  به نگارش درآمده است. چاپ سوم این اثر سال ۱۳۹۵ روانه بازار شد.

نوا، نما، نگاه

پانوشت

  1. «خاطرات علاء‌الدین میر‌محمد‌صادقی». تاریخ شفاهی ایران. دریافت شده در ۱۴ آذر۱۴۰۳
  2. پرش به بالا به: ۲٫۰ ۲٫۱ «پنجره‌ای به گذشته». ۱۵ خرداد۴۲. دریافت شده در ۱۴ آذر۱۴۰۳
  3. «بهراد مهرجو». عماریار. دریافت شده در ۱۴ آذر۱۴۰۳
  4. «متین غفاریان». خبرنگاری جرم نیست. دریافت شده در ۱۴ آذر۱۴۰۳