<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mshahangi1</id>
	<title>ویکی‌ادبیات - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=Mshahangi1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/Mshahangi1"/>
	<updated>2026-06-15T09:20:34Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.42.1</generator>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C&amp;diff=48034</id>
		<title>اسماعیل امینی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C&amp;diff=48034"/>
		<updated>2024-11-03T05:51:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = اسماعیل امینی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Esmaeil amini.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &#039;&#039;&#039;شاعران از رودکی تا عنصری&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;بی‌گمان دارند هریک دکتری&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = اسماعیل امینی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = سرایش، نویسندگی، پژوهش، تدریس و داوری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۸دی۱۳۴۲&amp;lt;ref name=استعفا&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/4507293/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA|عنوان= آقای وزیر بدرقه امینی انتظار زیادی نیست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = محمد و جواهر ابراهیم‌پور&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی=&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعر، نویسنده، پژوهشگر، مدرس و داور جشنواره‌های ادبی&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = طنز&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = «دکتربازی»، «خندمین‌تر افسانه» و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = بهنام&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دکتری زبان‌وادبیات فارسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = تهران و قم&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = [[قیصر امین‌پور]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]]، [[سیدحسن حسینی]] و...&lt;br /&gt;
|علت شهرت               = طنزپردازی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = سیدحسن حسینی&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اسماعیل امینی&#039;&#039;&#039; شاعرطنزپرداز، نویسنده، پژوهشگر، منتقد، مدرس و داور جشنواره‌های ادبی است. &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اسماعیل امینی طنزپردازی است که به جد طنز می‌نویسد و می‌گوید طنز صرفاً برای سرگرمی نیست.&amp;lt;ref name=پژوهش&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shirintanz.ir/%d9%be%da%98%d9%88%d9%87%d8%b4-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b1%d8%b5%d9%87-%d8%b7%d9%86%d8%b2-%d9%88-%d9%85%d8%b4%da%a9%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%da%a9/|عنوان= پژوهش در عرصه طنز و مشکلات آن از زبان اسماعیل امینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او اصالتاً اهل خلخال است و قلم طنزش هم به اصالتش بازمی‌گردد؛ مردم خلخال اغلب شوخ‌طبع هستند و حتی بداهه شعر طنز هم می‌گویند. در ساختن چهارشنبه‌های گل‌آقایی با [[کیومرث صابری]] همکاری می‌کرد. وی عضو تحریریه هفته‌نامه، ماهنامه و سالنامهٔ گل‌آقا بوده است.&amp;lt;ref name=فعالیت&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shirintanz.ir/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/|عنوان= خلاصه ای از فعالیت‌های ادبی اسماعیل امینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;او سرایش شعر را از نوجوانی آغاز کرد و به دو زبان فارسی و ترکی شعر می‌سراید. وی دارای مدرک درجه یک هنری در رشته شعر از شورای عالی ارزشیابی هنرمندان است. پژوهشِ او در حوزه‌ٔ طنز با سالنامه گل‌آقا آغاز شد و به‌گفته‌ٔ او: &#039;&#039;«سالنامه گل‌آقا زمینه خوبی بود تا کسانی که کار طنز می‌کنند در آنجا مقالات پژوهشی خود را منتشر کنند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
وی پژوهش‌های ارزشمندی در زمینهٔ طنز انجام داده است مانند پایان نامه‌اش در دورهٔ کارشناسی ارشد؛ موضوع آن «طنز در مثنوی» است که بعدها آن را به صورت کتابی با نام &#039;&#039;خندمین تر افسانه (جلوه‌های طنز در مثنوی معنوی)&#039;&#039; منتشر کرد.&amp;lt;ref name=پژوهش/&amp;gt; &#039;&#039;لبخند سعدی&#039;&#039; دیگر کتابی‌ست در این زمینه. در حوزه‌ٔ طنز منبع کم است و امینی برای چنین پژوهش‌هایی زمانِ بسیار صرف می‌کند و آثاری که در این زمنینه دارد ارزنده هستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shirintanz.ir/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84-%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-%da%af%d9%86%d8%ac%db%8c%d9%86%d9%87%e2%80%8c%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%88/|عنوان= استاد اسماعیل امینی گنجینه‌ای از معلومات ادبی هستند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
شاعر صاحب رتبه‌های نخست در جشنواره‌های مهم ادبی است. مانند کسب رتبه نخست در بخش پژوهش جشنواره بین‌المللی طنز، کسب عنوان برتر در بخش فعالیت‌های ادبی جشنواره فجر. همچنین دبیریِ علمی دو دوره از جشنواره شعر فجر (جشنواره نهم و دهم) را عهده‌‌دار بوده است.&lt;br /&gt;
همچنین تجربهٔ داوری و کارشناسی در جشنواره‌های ادبی و فرهنگی را دارد: جشنوارۀ شعر فجر، جشنوارۀ تولیدات صداو سیما، کنگرۀ دفاع مقدس، جشنوارۀ بین‌المللی طنز، جشنوارۀ شعر گل سوری در افغانستان، جشنوارۀ سراسری کانون‌های دانشجویی، جشنوارۀ کانون‌های مساجد کشور، [[جایزه ادبی پروین اعتصامی]]، جایزۀ کتاب اول، جشنوارۀ شعر رضوی، جایزه [[کتاب‌سال]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===همه را منتشر نمی‌کند===&lt;br /&gt;
امینی به سرودن شعر طنز مشهور است. با وجود این اشعار غیرطنز هم دارد که آن‌ها را در مطبوعات و رسانه‌ها منتشر کرده و مجموعه‌اشعار غیرطنزش هم به چاپ رسیده. او در انتشار شعر وسواس دارد و معتقد است که شاعر نباید هرچه می‌نویسد منتشر کند.&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= اهل ادبیات سیاست را خادم انسان می‌کنند|ژورنال= هفته‌نامه رفاقت|سال =۱۳۹۸||شماره= ۱۰۷|صفحه= ۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سال‌هاست تو را می‌شناسم!===&lt;br /&gt;
اواخر دههٔ هفتاد در دانشگاه تهران دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات بودم. [[محمدرضا شفیعی کدکنی|دکتر شفیعی کدکنی]] مثنوی معنوی تدریس می‌کرد. جلسات در کتابخانه مدرس رضوی تشکیل می‌شد. اولین روز کلاس بعد از پایان درس، استاد از من پرسید: تو چند وقت است که دانشجوی من هستی؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
گفتم: سی سال است که دانشجوی غیرحضوری‌تان هستم و از امروز حضوری تلمذ می‌کنم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
استاد گفت: به‌نظرم رسید سال‌هاست تو را می‌شناسم.&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===دست‌خط دکتری===&lt;br /&gt;
[[قیصر امین‌پور]]، هم استاد و معلم من بود، و هم دوست و برادرم. در دفتر شعر جوان، برای نقد اشعار اعضا، برایشان نامه می‌نوشتیم. قیصر تأکید داشت که نامه‌ها دست‌نویس باشد چون نامۀ تایپی، صمیمیت دست‌نوشته را ندارد. قیصر خیلی خوش‌خط بود و من بدخط می‌نوشتم. یک بار قیصر دست‌خط مرا که دید گفت: با این دست‌خط تو استعداد دکتر شدن داری!&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===از ارتباط با خدا می‌گوید===&lt;br /&gt;
:از مولانا جلال‌الدین است که:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#C71585}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;خندمین‌تر از تو هیچ افسانه نیست&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;بر لب گور خراب خویش ایست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
طنز به من آموخت که انسان، در تکاپوی خویش میان بی‌کرانگی اراده و آمال موعود و محدودیت واقعیت‌های موجود، درمانده و سرگردان است. پس مجالی برای خود‌بینی و پررویی و سرکشی نیست. در این درماندگی و سرگردانی، مگر خدا به داد آدمیزاد برسد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
و بازهم به‌تعبیر مولانا:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#FF1493}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;بی‌عنایات حق و خاصان حق&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;گر مَلَک باشد سیاهستش ورق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فدای یک تار مویش!====&lt;br /&gt;
در طی مصاحبه‌ای با خبرگزاری مهر، اسماعیل امینی و دوستش صابر قدیمی از تعطیلی جلسه‌های ادبی و فرهنگی فرهنگ‌سراها گلایه کردند و بعد از گذشت چند ماه نام قدیمی در لیست سیاه دیده شد. همین اتفاق موجب شد تا روز ۱۸خرداد ۱۳۹۸اسماعیل امینی پستی در صفحهٔ اینستاگرامش منتشر کند و بنویسد:&lt;br /&gt;
:من از طرف خودم و از طرف صابر قدیمی و حتی از طرف تمامی شاعران و هنرمندان و مردمی که به جلسات فرهنگ‌سراها می‌آمدند، اعلام می‌کنم که ما اشتباه کردیم و پشیمانیم و حق با مدیران قدرتمند و قاطع سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران است و هر چه جلسه ادبی و شاعر و هنرمند و دوستدار شعر است فدای یک تار موی مدیران و قربانی یک پینه پیشانی ایشان. مرگ بر شعر و هنر، و درود بر مدیران قاطع و مقتدر.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/news/969783/%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87|عنوان= ممنوع‌الکاری یک شاعر به‌علت یک مصاحبه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
[[پرونده:E.amini.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: ۱۸دی تولد در تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: تغییر محل زندگی از خیابان سلسبیل (رودکی فعلی) به نازی‌آباد&lt;br /&gt;
* تدریس در دانشگاه آزاد واحد مرکز، دانشگاه علوم اقتصادی تهران، دانشگاه علمی کاربردی به‌مدت ۱۲ سال&lt;br /&gt;
* عضویت در شورای عالی شعر و عضو شورای عالی موسیقی صداو سیمای جمهوری اسلامی&lt;br /&gt;
* دبیر علمی جشنواره شعر فجر (جشنواره نهم و دهم)&lt;br /&gt;
* همکاری با دفتر اعزام اساتید نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه‌ها&lt;br /&gt;
* فعالیت مطبوعاتی در حوزۀ نقد ادبی ، طنزو شعر به‌مدت ۲۵ سال&lt;br /&gt;
* همکاری با سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در سمت مشاور ادبی به‌مدت ۵ سال&lt;br /&gt;
* همکاری با حوزۀ هنری سازمان تبلیغات اسلامی در پست کارشناس ادبی به‌مدت ۱۵ سال&lt;br /&gt;
* همکاری با پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی با سمت عضو گروه ادبیات&lt;br /&gt;
* عضو شورای علمی گروه ادب و هنر مرکز پژوهش‌های جوان(کانون اندیشه جوان)&lt;br /&gt;
* عضو هیئت امنا و عضو هیئت مدیره بنیاد شعر و ادبیات داستانی&lt;br /&gt;
* عضو کمیتۀ علمی ارزیابی هنرمندان (جهت دریافت درجه هنری) در [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]]&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
اسماعیل امینی ۱۸دی۱۳۴۲ در خیابان سلسبیل (رودکی فعلی) دیده به دنیا گشود. دو سال داشت که به‌همراه خانواده به نازی‌آباد نقل مکان کردند. در خانه به‌زبان ترکی سخن می‌گفتند و او زبان فارسی را در مدسه آموخت. در دوران کودکی ماه محرم به همراه پدر و برادر به هیئت‌ها می‌رفت ضرب و آهنگ نوحه برایش بسیار جذاب بود و بدون اینکه معنی بداند نوحه حفظ می‌کرد. جذابیتی که کلام آهنگین برایش داشت باعث شد تا شعرها و ترانه‌هایی که از رادیو می‌شنود را هم حفظ کند. آشنایی او با دنیای طنز به سبب مطالعهٔ کتاب و نشریات بود و طنزنویسی را با کوچک‌ترین نشریه آغاز کرد؛ در اواسط دههٔ پنجاه که ده‌ دوازده‌ ساله بود نشریه‌ای دست‌نویس برای بچه‌های فامیل تهیه می‌کرد که بیشتر مطالب طنز در آن گنجانده می‌شد.&amp;lt;ref name=مصاحبه&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= اهل ادبیات سیاست را خادم انسان می‌کنند|ژورنال= دوهفته‌نامه رفاقت|سال= ۱۳۹۸|شماره= ۱۰۹|صفحه= ۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; سرایش شعر را از روزگار نوجوانی آغاز کرد. سروده‌هایش را نزد دانش‌آموزان سال بالایی و معلم ادبیات می‌برد و می‌گفت این شعر را دوستم نوشته و از من نظر خواسته اما من سر در نمی‌آورم، و این‌گونه از نظر دیگران نسبت به شعرش مطلع می‌شد. گر چه آن‌ها خیلی وقت‌ها می‌گفتند به درد نمی‌خورد! در دبیرستان علی‌رغم میل باطنی، و به اصرار برادر بزرگ‌تر رشته برق را انتخاب کرد. اما همچنان به ادبیات عشق می‌ورزید. او زمانی که دبیرستانی بود برای نشریات طنز، مطلب و شعر طنز می‌فرستاد. پس از گرفتن دیپلم با چند سال فاصله به دانشگاه رفت. طنزنویسی مستمر و حرفه‌ای خود را از دهه شصت آغاز کرد که تا امروز هم ادامه دارد. سال۱۳۷۵ در دانشگاه آزاد مرکز تهران مشغول به تحصیلِ کارشناسیِ رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی شد.&amp;lt;ref name=شعر&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/13920408001127/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85|عنوان= وقتی می‌گوییم شعر و ادبیات انقلاب دقیقا از چه حرف می‌زنیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۸۲ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران به پایان رساند. او فارغ‌التحصیل دکتری ادبیات از دانشگاه قم است.&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
امینیِ معلم شخصیتی آرام و لحنی روان دارد. سخنش آهنگی از کلمات و جملات است که صبر را نمایان می‌کند.&lt;br /&gt;
او خیلی عادت به معرفی کردن خود ندارد. به‌گفتهٔ خودش هیچ‌گاه هیجان‌زده نمی‌شود. خوشحالی و ناراحتی‌اش هم شدت ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ayateghamzeh.ir/Poem/ID/3023/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87|عنوان= مصاحبه با مجله پنجره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
سال‌هاست که برای مطبوعات می‌نویسد. شعرهای طنز و غیرطنز می‌سراید و نقد می‌کند. در دانشگاه به تدریس مشغول است. همچنین سابقه داوری و کارشناسی در جشنواره‌های مختلف ادبی و فرهنگی را دارد. در این میان کارهای فرهنگی ارزشمندی نیز انجام می‌دهد؛ رئیس کمیته ادبی انجمن اهدای عضو ایرانیان است. و بسیاری را در این حرکت زیبای فرهنگی با خود همراه کرده است.&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===چند منظر===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkgreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[حسین اسرافیلی]]: از هم‌صحبتی با اسماعیل امینی همیشه درس گرفته‌ام واز ابعاد مختلف می‌توان به امینی پرداخت.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=darkcyan&amp;gt;♦ ♦ ♦ ♦ ♦&amp;lt;/font&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkgreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محمود عبدالحسینی: منش فردی و اجتماعی امینی نشأت‌گرفته از پیامبر اسلام است.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=darkcyan&amp;gt;♦ ♦ ♦ ♦ ♦&amp;lt;/font&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkgreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حسین قرایی: امینی بیشترین جدیت را در حوزه نقد داشته و بیشتر «منتقد» شناخته می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=دیدگاه&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shirintanz.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%87%d9%81%d8%af%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%a8-%d8%b4%d8%a7%d8%b9%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84/|عنوان= هفدهمین شب شاعر پاسداشت اسماعیل امینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&amp;lt;font color=darkcyan&amp;gt;♦ ♦ ♦ ♦ ♦&amp;lt;/font&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkgreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شهرام شکیبا: امینی به‌خوبی نگاه طنز و آکادمیک را باهم جمع کرده است. نگاه آکادمیک از ویژگی‌های امینی است. طنز امینی معقول است و هیجان‌زده نوشته نمی‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۱%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}&lt;br /&gt;
====محمود دست‌پیش====&lt;br /&gt;
تواضع و انسانیت امینی بسیار بالاست وی جای کوچک‌ترین فرزند من است ولی بسیار صاحب احترام است. او از نظر قدرت و آشنایی به زبان آذری در سطح بالایی قرار دارد.&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====محمدرضا سهرابی‌نژاد====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|پیش از انقلاب مطالبی می‌خواندم که می‌گفت اسامی دارای بار هستند و مصداق این حرف اسماعیل امینی است که نامش دارای بار است. در حوزه‌های شعری مختلف دارای سابقه‌ای طولانی است و به اندازه خودم از او درس گرفتم و خود را شاگرد وی می‌دانم. &#039;&#039;&#039;امینی امین است&#039;&#039;&#039;. بخیل نیست و چیزهایی که یاد گرفته را در اختیار دیگران قرار می‌دهد و منشی آزاد دارد وی حق‌طلب است و هر روز رنگ عوض نمی‌کند و مانند بسیاری برای لقمه‌ای نان خود را نمی‌فروشد.&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[علی‌محمد مؤدب]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|امینی برادرانه و مهربانانه با دانش‌آموزان برخورد می‌کند، مقابله با مشهورات ادبی یکی از ویژگی‌های فعالیت امینی در عرصه ادبیات است، امینی برای من به عنوان شاعر یکی از معدود آدم‌های روزگار است که به مقابله با مشهورات مشغول است، تعهد راستین به انقلاب و اسلام با حوصله‌ای مثال‌زدنی دیگر ویژگی وی است.&amp;lt;ref name=دیدگاه/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===طنز و جِدّ===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هیچ، هیچ، هیچ&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
بدون تواضع و ملاحظات و به‌صراحت می‌نویسم که ارزیابی من از آثارم این است: هیچ، هیچ،‌ هیچ به‌تعبیر سطری از شعر [[محمدرضا شفیعی کدکنی]]:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کشتی او کاغذی میانه رگبار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= اهل ادبیات سیاست را خادم انسان می‌کنند|ژورنال= هفته‌نامه رفاقت|سال= ۱۳۹۸|شماره= ۱۰۹|صفحه= ۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آدم جدی و کار طنز، چطور و چگونه&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طنز، از هر نظر جدی است. هم از نظر اهداف و هم از نظر روش‌ها و شگردهای طنز‌نویسی. شاهدش این که اهل قدرت که شوخی سرشان نمی‌شود، طنز را جدی می‌گیرند و غالباً خیلی زود به طنز واکنش نشان می‌دهند و گوش طنزنویس را می‌پیچانند و حق طنزنویس را کف دستش می‌گذارند.&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نظر به دیگران===&lt;br /&gt;
====امینی از [[کیومرث صابری|صابری]] می‌گوید====&lt;br /&gt;
صابری به دیگر طنزنویسان یاد داد که می‌توان طنز نوشت اما شلخته و ترسو نبود. انتقاد کردن خارج از طیف ارزش‌های انقلاب و زیر سؤال بردن مسئولان نیست. می‌توان صاحب تفکر و اندیشه بود؛ اما «بله‌قربان‌گو» و منفعل نبود.&amp;lt;ref name=نقد&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://sourehonar.ir/content/news/7454/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA|عنوان= اسماعیل امینی: نشریات طنز ابتدای انقلاب متولی نداشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====نگاهش به [[سیدحسن حسینی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سیدحسن برای من هم معلم بود هم الگو، هم دوست. ویژگی‌ اصلی که سید داشت این بود که خیلی جنب و جوش داشت و به لحاظ خلاقیت و هنری هم همین طور بود. چیزی را می‌آفرید و به سراغ رشته دیگری می‌رفت؛ یعنی خلاق بود و چیزی را کشف می‌کرد و دیگر تکرار نمی‌کرد. اگر سید یکی از رشته‌هایی را که کشف کرده بود مثلاً طنز و شعر سپید مذهبی را اگر ادامه می‌داد، شاید خیلی‌ها کمرنگ می‌شدند ولی او راه را باز می‌کرد و رها می‌کرد تا دیگران بتوانند از آن راه بروند و می‌رفت یک راه اصولگرا را باز می‌کرد تا دیگران بتوانند از آن راه بروند. عادت داشت به حرکت کردن در جاده‌های سنگین.}}&lt;br /&gt;
====از هراتی می‌گوید====&lt;br /&gt;
سلمان هم خیلی ساده و خوب تجربه می‌کرد و شعرش بدون نقاب بود. مثل خودش تجربه می‌کرد و صادقانه می‌نوشت. خیلی منتظر ارزیابی شرایط و اینها نبود.&amp;lt;ref name=شعر/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[قیصر امین‌پور|قیصر]] برادر و معلم بود====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قیصر که من خیلی به او نزدیک بودم مانند برادر بزرگتر و معلم من بود. من از او همه چیز را یاد گرفتم. قیصر این‌قدر عادی و معمولی به نظر می‌رسید که بزرگی‌اش به چشم نمی‌آمد و دیگران در برخورد با او فکر می‌کردند یک انسان معمولی است. او انصافا بزرگ بود و پنهان می‌کرد و دوست نداشت دیده شود. شعر قیصر خیلی باید خوانده شود. زبانش خیلی ساده است؛ اما زیاد باید خوانده شود.&amp;lt;ref name=شعر/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===امینی از رابطه ادبیات و سیاست می‌گوید===&lt;br /&gt;
ادبیات از زندگی و انسان سخن می‌گوید. سیاست نیز بخشی از زندگی انسان است، بنابراین در آثار ادبی نیز اندیشه‌ها و رخدادهای سیاسی بازتاب دارد.&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=#FF0090&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«اهل سیاست می‌کوشند که ادبیات را خادم سیاست کنند و اهل ادبیات می‌کوشند که سیاست را خادم انسان کنند.»&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===بدرقه نشد!===&lt;br /&gt;
درپی استعفا و کناره‌گیری اسماعیل امینی از اداره کتاب، یکی از فعال فرهنگی در [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] با نامه‌ای به [[وزارت ارشاد|وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی]]،‌ واکنش نشان داد: &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|مقام عالی وزارتِ ما{{سخ}}&lt;br /&gt;
جناب دکتر صالحی عزیز&lt;br /&gt;
:این وزارتِ فخیمه که این «کیبورد» هم یکی از هم‌وندانش است کارگزارانی دارد از جنس دکتراسماعیل امینی که می‌نشیند، لبخند می‌زند، مخالفت می‌کند، موافقت می‌کند. نه می‌خواهد دنیایش را زور کند، نه می‌خواهد دنیایی زور شود؛ اهل گفت‌وگو، حتّی اگر مسئول میزِ شعر اداره ممیزی باشد، برخلافِ تمام اسلاف و اخلاف و با این شیوه حتّی برخلاف آیندگانی که پنهان را بر آشکار ترجیح می‌دهند. او بر آیینی می‌زید که فرهنگ ملّی ایرانیان، بخش‌نامه شماره‌شده‌ای نیست که بخواهد به آن بی‌اعتقاد باشد. او چنین است چنان که جنمِ شما رئیس فرهنگ‌خانه خیابان کمال‌الملک‌مان چنین است.&lt;br /&gt;
:چنین خادمانِ فرهنگی همانند نقشه شهری منطقه‌ شش هستند در پیرامون خیابان‌های کریمخان، قرنی، ایران‌شهر، طالقانی‌. همه به هم راه دارند و هیچ معبری بن‌بست نیست و هیچ گذرگاهی بسته. دینش طالقانی است، قلبش ایران‌شهری، ایثارش قرنی و وکالتش زندی. پارک هنرمندان دارد، خطِ دوچرخه‌سواری دارد. کافه‌های شلوغ دارد و کتاب‌فروشی‌های معمور.&lt;br /&gt;
:با شما سخن گفتم چون شما را گوشی شنواست برای شنیدن و از خُلقِ صوفیانه شریفانی از جنس امینی سخن گفتن. آن دیگران هنوز دل‌تنگِ اهل فرهنگ نمی‌شوند.&lt;br /&gt;
:مقام عالی وزارت ما&lt;br /&gt;
:اداره ممیزی ما اعتبار از امثال دکترامینی می‌گرفت که می‌شد با سخنش موافقت یا مخالفت کرد؛ رودخانه پرخروش ادب را مأوا گرفته است که غریقش هم محترم بود چه رسد به نجات غریقی چون اسماعیل امینی. رفتن حضرتش حرفی و دربست قبول، بدرقه امّا انتظار زیادی نیست؛ تماس با جنابش و تبریک روز تولدش به ۱۸دی که امروز باشد نور علی نور است؛‌ شما چنین هستید؛ ما هم از شما چنین می‌آموختیم که یادآوری کردیم. &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;روزهای سربلندی پایدار.&#039;&#039;&amp;lt;ref name=انصراف/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===بیت دلخواه===&lt;br /&gt;
بیت محبوب سرایندهٔ دکتربازی آخرین بیتِ شعر «در حقیقت شاعر» از کتاب «دلقک و شاعر دربار» است؛&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#FF4500&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دلقک و شاعر دربار یکی است&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:::::&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#FF4500&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;پیش سلطان اسباب طرب است&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
===نام مستعار===&lt;br /&gt;
ازآنجاکه اسماعیل امینی از نویسندگان گل‌آقا بوده در مجله بچه‌ها گل‌آقا ستون شعر طنز هم داشته. و این شعرها را &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بچه محصل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ادیب المهالک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جوجه کلاغ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جوجه پلنگ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; می‌نوشتند!&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها===&lt;br /&gt;
===کارشناسی و داوری===&lt;br /&gt;
فعالیت ادبی اسماعیل امینی از مرز‌ها عبور کرده چنان که وی در جشنواره‌هایی چون؛ جشنوارهٔ بین‌المللی طنز و جشنوارهٔ شعر گل سوری در افغانستان داوری و کارشناسی کرده است.&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
در جلسه نقد کتاب «دلقک و شاعر دربار» [[ساعد باقری]] اقرار کرد که کتاب بیش از انتظار او بوده؛ اما این بدین‌معنی نیست که از قلم امینیِ استاد انتظار این شعرهای ناب را نداشته. او خاطر نشان کرد؛ شاعریِ اسماعیل امینی تحت تأثیر شاعری [[سیدحسن حسینی]] است. ویژگی‌هایی که هم در شعر امینی و هم در شعر حسینی نمایان است؛ روح جست‌وجو‌گری، اینکه اساساً چه حرفی قابل گفتن است و جدی گرفتن این دنیا و عالمش.&lt;br /&gt;
باقری افزود؛ همه‌ٔ شعرهای این کتاب درخشان نیست؛ اما آن‌چنان‌که در آثار سیدحسن حسینی حرف لغو به چشم نمی‌خورد در کار امینی هم لغو وجود ندارد. &lt;br /&gt;
===هیچ‌کس شاگرد من نیست!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من سال‌های زیادی تدریس کرده‌ام و معلم بوده‌ام اماهیچ‌کس را شاگرد خودم نمی‌دانم. به ویژه در شعر که چندان آموختنی نیست. در اواخر دههٔ هفتاد ستونی داشتم در روزنامه که شاعران جوان را معرفی می‌کردم. اغلب آن شاعران جوان اکنون چهره‌های صاحب‌ نام شعر کشورند.&amp;lt;ref name=گفت‌و‌گو/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ امینی===&lt;br /&gt;
====تألیف‌ها====&lt;br /&gt;
* «خندمین‌تر افسانه» (طنز در مثنوی معنوی)&lt;br /&gt;
* «تبسم دوست» (لطایف و مطایبات در کلام [امام] خمینی)&lt;br /&gt;
* «لبخند سعدی» (طنز در غزل‌های سعدی)&lt;br /&gt;
* «لبخند غیرمجاز» (مجموعه نثرهای طنز)&lt;br /&gt;
* «جلسۀ شعر» (مباحث آموزشی و نقد شعر)&lt;br /&gt;
* «نشر اکاذیب» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «دکتربازی» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «دلقک و شاعر دربار» (مجموعه شعر)&lt;br /&gt;
* «عمو زورگیر» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «لبخند بر لب شعر» (گزیده شعر طنز برای نوجوانان)&lt;br /&gt;
* «بوستان بی‌درخت» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «ببر در کوزه» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «خنده باکلاس»&lt;br /&gt;
* «جلسه طنز» (مباحث آموزشی طنز و نقد و تحلیل متون طنز)&lt;br /&gt;
* «چگونه نویسنده شویم»&lt;br /&gt;
* «چگونه مدیر فرهنگی شویم»&lt;br /&gt;
* «بوستان بی‌درخت» (مجموعه شعر طنز)&lt;br /&gt;
* «به زبان فارسی» کتابی که به صورت جستارنویسی به رشته تحریر درآمده برای مخاطبان عام ادبیات&lt;br /&gt;
* «قافیه بیاموزیم»، کتابی‌ست به زبان ساده برای آموختن قافیه در شعر&lt;br /&gt;
====مقاله‌ها&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://ensani.ir/fa/article/author/62115|عنوان= اسماعیل امینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# «طنز در شعر عاشورایی»&lt;br /&gt;
# «جرعه» (شعر کوتاه مخاطب کم‌حوصله)&lt;br /&gt;
# «جرعه» (شعر درون گرای دیروز)&lt;br /&gt;
# «ترانه و بیم ابتذال»&lt;br /&gt;
# «بر لب گور خراب خویش» (کاربرد تربیتی طنز)&lt;br /&gt;
# «آدم چطوری شاعر می‌شود؟»&lt;br /&gt;
# «گرگ بیمار غزل»&lt;br /&gt;
# «سحر غزل و اعجاز بیان سعدی» (نگاهی به کتاب تکوین غزل و نقش سعدی نوشتهٔ محمود عبادیان)&lt;br /&gt;
# «آدم چطوری ترانه سرا می‌شود؟!»&lt;br /&gt;
# «برخی شعرها فقط خارند» (شیفتگی و خودشیفتگی شاعرانه)&lt;br /&gt;
# «گفتن و نگفتن» (نگاهی به طنزآوری [[سیدحسن حسینی]] در «نوشداروی طرح ژنریک»)&lt;br /&gt;
# «لطفاً کاری به کار شعر نداشته باشید»&lt;br /&gt;
# «شیفتگی عاطفی با داوری علمی؟»&lt;br /&gt;
# «رزق در مثنوی معنوی»&lt;br /&gt;
# «جد تکوین ما به طنز بخوان» (تأملی در طنزآوری‌های [[علی معلم دامغانی]])&lt;br /&gt;
# «شعر انقلاب، زیستن با مردم»&lt;br /&gt;
# «سواد شفاهی و شعر یک‌بارمصرف»&lt;br /&gt;
# «کارنامه دانشوران ایران و اسلام»&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
اسماعیل امینی شاعری دلتنگ و دردمند است و شعر شاعرانی چون او در این روزگار غنیمت است. نگاه شعرهای او اجتماعی است. آثار وی در نظم معتدل است و جریان و بازیِ خاصی در آن نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94061107170/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%AF|عنوان= شعرهای اسماعیل امینی نقد شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====لبخند بر لب شعر====&lt;br /&gt;
«لبخند بر لب شعر» گزیده‌ای است از شعر طنز برای نوجوانان. شعر شاعرانی که به طنزپردازی مشهور نبودند. در این اثر، اشعاری از هزار سال شعر فارسی می‌خوانیم که توسط نویسنده انتخاب شده است. اشعاری از رودکی تا شاعران معاصر؛ خواجوی کرمانی، مولانا، سعدی، محمد فرغانی، عطار، فردوسی، باباطاهر، شهید بلخی، وحشی بافقی، [[ایرج میرزا]]، [[پروین اعتصامی]]، [[فروغ فرخ‌زاد]]، [[عمران صلاحی]]، [[سیدحسن حسینی]] و... کتاب مذکور از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شد و برای اولین بار، هم‌زمان با سی‌ودومین دورهٔ نمایشگاه کتاب تهران توزیع شد. ابتدا نویسنده در بخشی با عنوان «شعر طنز با شناسیم» این گونهٔ ادبی را به نوجوانان معرفی می‌کند. همچنین نگاهی هم به پیشنیهٔ این گونهٔ ادبی دارد و هجو، هزل، همان‌گونی، فکاهی و... به مخاطب معرفی می‌کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نگارنده اثر در ادامه به طرح چند پرسش مطرح درباره شعر طنز و پاسخ به این سؤال‌ها پرداخته است. از جمله آن‌ها؛{{سخ}}آیا طنز راهی است برای فرار از دست سانسور؟{{سخ}}آیا شعری که تلخ و غم‌انگیز حرف می‌زند، طنز نیست؟ و ...{{سخ}}بخش دیگر کتاب به ارائه نمونه‌هایی از شعر طنز فارسی اختصاص دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/13970230000316/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C|عنوان= شعر طنز برای نوجوانان از رودکی تا دوران معاصر با «اسماعیل امینی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/01/28/1990967/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%84%D8%A8-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86?ref=khabarfarsi|عنوان= «لبخند بر لب شعر» فارسی/ نگاهی به حیات هزارساله طنز در ادبیات ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دکتربازی====&lt;br /&gt;
مدرک‌گرایی در ایران و به‌یک‌باره دکترشدن مدیران و مسئولان، از سوژه‌های جالب دکتر‌بازی است. مجموعه شعری که تمثیل‌های درست و ظریفی در آن به کار برده شده و با صراحت به نقد بعضی ضعف‌های اخلاقی انسان و معظلات اجتماعی پرداخته است و این نقد شامل حال مدیران و مسئولان نیز می‌شود.&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#32CD32}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;ملک ایران سرزمین دکتران&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;این‌قدر دکتر نباشد در جهان&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;هم وزیران هم مدیران دکترند&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;بیشتر از نصف ایران دکترند&#039;&#039;&#039;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوع مجموعهٔ طنز تنها مدرک‌گرایی نیست و شاعر به مسائلی چون: شهرنشینی، رعایت حقوق همسایگان، تحولات سیاسی و وقایع روز پرداخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.fardanews.com/fa/news/646920/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان= وقتی دکتربازی تبدیل به تفریح بزرگ‌ترها می‌شود!/طنزی که با سوژه‌های خود تعارف ندارد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dr.amini.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در این روزها باد صبا آلوده است&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===کار با نشریات===&lt;br /&gt;
امینی در تألیف ده‌ها مقالهٔ پژوهشی و ادبی با نشریات تخصصی چون؛ کتاب ماه ادبیات، فصلنامۀ شعر ، فصلنامۀ فرهنگستان هنر، ماهنامۀ سوره و ماهنامۀ الفبا همکاری کرده است.&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==گالری==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery widths=&amp;quot;170px&amp;quot; heights=&amp;quot;180px&amp;quot; perrow=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Doctor.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Bostan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: نویسنده.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: مدیر.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: سعدی.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Labkhand.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: عمو زورگیر.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=48033</id>
		<title>احمد عزیزی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C&amp;diff=48033"/>
		<updated>2024-11-03T05:46:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = احمد عزیزی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = عزیزیاصلی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر - نثر ادبی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۴دی۱۳۳۷&lt;br /&gt;
|محل تولد               = سرپل ذهاب استان کرمانشاه&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۶اسفند۱۳۹۵&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = بیمارستان امام رضا، کرمانشاه&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = بیماری قلبی و کلیوی&lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مثنوی و شطحیات جدید&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = «[[کفش‌های مکاشفه]]»، «[[شرجی آواز]]»، «[[خواب‌نامه و باغ تناسخ]]»، «[[ترجمه زخم]]»، «[[باران پروانه]]»، «[[رودخانه رؤیا]]» ، «[[ناودان الماس]]»، «[[ترانه‌های ایلیایی]]»، «[[غزالستان]]»، «[[قوس غزل]]» و «[[طغیان ترانه]]»&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = &lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = &lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = ارائه دهنده سبکی متمایز و نو در شعر (مثنوی) و نثر (شطح‌گونه)&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = مولوی، [[سهراب سپهری]]&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = امضای عزیزی.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;احمد عزیزی&#039;&#039;&#039; شاعر معاصر کرمانشاهی و ارائه‌کننده سبک جدیدی از مثنوی است که در زمینه شعر آیینی و انقلاب با درونمایه‌ای عرفانی فعال بود. وی ۹ سال پایان عمر را با بیماری در حالت اغما به سر برد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هشت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/book/316128/|عنوان=احمد-عزیزی-شاعر-هشت-هزار-ساله}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد عزیزی ۴دی۱۳۳۷ در سرپل ذهاب استان کرمانشاه به دنیا آمد.  وی در کودکی با عشایر سیاه چادرنشین حشر و نشر فراوان داشت و قبل از رفتن به دبستان، خواندن و نوشتن را بدون داشتن معلم و تنها از روی کنجکاوی و تأمل و دقت از نوشته‌های روی تابلوها و اسامی خیابانها و… به خوبی فرا گرفت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرودن شعر را از سال‌های جوانی با مجله جوانان آغاز کرد. از وی آثار شعر و نثر ادبی متعددی به جا مانده‌ است. تمایل سبک وی به معنویت و عرفان اسلامی با فرم جدیدی از مثنوی - ملهم از مثنوی مولوی - در شعر معاصر قابل توجه است. این سبک تأثیر زیادی در شعر معاصر گذاشته است. اشعار عزیزی با عرفان اسلامی آمیختگی دارد و تمجید از اهل‌ بیت (س) در بیشتر آثارش دیده می‌شود. او مثنوی‌هایش را غالباً با وصف طبیعت آغاز می‌کرد و با تمهیدات گوناگون و با توسل به مناسبات و ترکیبات نو و تجنیسات سنتی، رفته‌ رفته به موضوع اصلی گریز می‌زد. عزیزی در ساختن ترکیبات نو به شیوه شعرای سبک هندی نیز مهارتی خاص دارد. برای نمونه می‌توان به این ترکیب‌ها اشاره کرد: جبرئیل آباد الهام، اب بازی‌های فطرت، تابستان عزلت، تب خیس تکلم، درختان پا به ماه و کولیان شبنم فروش. او قبل از پیروزی انقلاب به دعوت شمس آل احمد به تهران رفت و دیداری نیز با مرتضی مطهری داشت. وی با آغاز جنگ به همراه خانواده به تهران نقل مکان نمود و برای مدتی ساکن شهرستان نور شد سپس در تهران اقامت گزید و به همکاری با روزنامه جمهوری اسلامی پرداخت.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
«[[کفش‌های مکاشفه]]»، «[[شرجی آواز]]»، «[[خواب‌نامه و باغ تناسخ]]»، «[[ترجمه زخم]]»، «[[باران پروانه]]»، «[[رودخانه رؤیا]]» ، «[[ناودان الماس]]»، «[[ترانه‌های ایلیایی]]»، «[[غزالستان]]»، «[[قوس غزل]]» و «[[طغیان ترانه]]» از جمله آثار وی به شمار می‌رود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
احمد عزیزی از ۱۵اسفند۱۳۸۶ به علت کاهش سطح هوشیاری ناشی از تشنج، بیماری قلبی و کلیوی در بخش آی‌سی‌یو بیمارستان بستری بود حال عمومی او پس از سه سال به حدی رسید که وی نسبت به شادی‌ها و غم‌ها با اشک‌ها و لبخند پاسخ می‌داد و می‌توانست سخنان اطرافیان را بشنود و عکس‌العمل نشان دهد. طبق نظر پزشکی در آبان ۱۳۹۱ اعلام شد حال عمومی وی تغییر خاصی نداشت، اما هوشیاری او نسبت به قبل بهتر است ولی توانِ صحبت نداشت. وی همچنین می‌توانست از راه دهان تغذیه کند. در ۱۳ اسفند ۹۵ دچار نارسایی و انسداد روده شد دو روز بعد تحت یک عمل جراحی ضروری و ناگهانی قرار گرفت که به‌علت ریسک بالا یک روز بعد عمل و پس از ۹ سال که با سطح هوشیاری پایین در بیمارستان بستری بود، در ۱۶اسفند۱۳۹۵ از دنیا رفت. مقام معظم رهبری ۲۸مهر۱۳۹۰، در سفر به کرمانشاه، از وی در بیمارستان عیادت کرد و همچنین ۱۷اسفند۱۳۹۵ در پیامی درگذشت احمد عزیزی را تسلیت گفت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هشت&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;بیو&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.beytoote.com/art/artist/biography-ahmadazizi1-poet.html |عنوان=بیوگرافی زنده‌یاد احمد عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====&#039;&#039;&#039;لهجۀ خورشید&#039;&#039;&#039; شعری از مرحوم احمد عزیزی برای حضرت علی (ع)====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای اذان محض، ای تکبیر ناب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای علی (ع)، ای مرزبان آفتاب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای خدای خطبه، ای کوه کلام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای طنین واژه، ای سیل پیام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای به گردت عارفان در هلهله&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;و ای به شوقت صوفیان در سلسله&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای سوار سهمگین سوره‌ها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;و ای اثیری‌غرّش اسطوره‌ها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جز تو پیغمبر (ص) تبسّم با که کرد؟&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آفتاب آخر تکلم با که کرد؟&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای امام آب، ای مولای موج&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای به گرد قلّه‌ها لولای اوج&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای تو در شرق اشارت‌های من&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;و ای تو در عمق عبارت‌های من&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای بهار وحی در باغ رسول&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای نزول نوح بر جسم بتول&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چون ندیدند از تو خلق کور و کر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رد ردّ الشمس در شقّ القمر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جز تو ای ثقل زمین، ای بوتراب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با که بود آخر سلام آفتاب؟&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای روان پهلوانی در بدن&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پهلوان روح در میدان تن&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرد مردم، مرد میدان، مرد گرد&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرد عرفان، مرد دانش، مرد درد&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای حصار عرش بر فرش حصیر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;و ای غبار وحی بر خاک غدیر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای بت بالاتر از تأویل من&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;لرزه افتد از تو بر تمثیل من&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اندکی تاریک شو در نور خویش&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تا ببینم در تو ذوب طور خویش&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کور شد اندیشه‌ام، دستم بگیر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;عاجزم من از مراعات النظیر&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;عفو فرما استعارات مرا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سهو دان خبط عبارات مرا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یا علی (ع) غلیان روحم پاک نیست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جسم من در مرتع ادراک نیست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در درونم من منیّت مانده است&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شعر من در جاهلیت مانده است&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یا علی (ع)، من مرد آهن نیستم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شاعر شمشیر و جوشن نیستم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خلط صورت مانده در آیینه‌ام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرفۀ حیرت ندارد سینه‌ام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یا علی (ع) از من مجو لحن شرار&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من نمی‌دانم زبان ذوالفقار&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من اسیری خفته در بند توام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من یتیم کوی لبخند توام&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با اسیر خود سرافرازی مکن&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با یتیمان دلم بازی مکن&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شبنمی در من بنه تفسیر ناب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خطبه‌ای بر من بخوان در وصف آب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با من از گلزار لولاها بگو&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با من از افلاک بالاها بگو&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ما را به بالاتر از ابر دعوت کن&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به پایین‌تر از عرش&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آنجا که برگ‌های درختان پر طاووسانند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آنجا که حرچشمان، آینه تقسیم می‌کنند و لبخند می‌فروشند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آنجا که هر فرشته‌ای گاهوارۀ عیسایی را تکان می‌دهد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:شاعر هشت‌هزار ساله.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عاشق.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:ملکوت تکلم.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیینه‌ای از احمد عزیزی==&lt;br /&gt;
===عیادت رهبر معظم انقلاب از احمد عزیزی===&lt;br /&gt;
عزیزی از پانزدهم اسفند سال ۱۳۸۶ به دلیل کاهش سطح هوشیاری ناشی از تشنج، بیماری قلبی و کلیوی در بخش آی‌سی‌یو بیمارستان امام رضا علیه السلام کرمانشاه بستری شد.&lt;br /&gt;
رهبر معظم انقلاب در سال ۱۳۹۰ و در جریان سفر به استان كرمانشاه با حضور در بیمارستان امام رضا (ع) از وی عیادت و بر رسیدگی به وضعیت این شاعر آئینی تاكید كردند.&lt;br /&gt;
در ادامه و با تأکید رهبر جمهوری اسلامی ایران پس از دیدار با وی، مسئولان بر آن شدند که وی را جهت درمان به خارج از کشور اعزام کنند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===روزهای پایانی===&lt;br /&gt;
احمد عزیزی ظهر جمعه ۱۳اسفند۱۳۹۵با حالی وخیم تحت عمل جراحی روده قرار گرفت. او به دلیل عدم خون‌رسانی به روده، تحت عمل جراحی «ایسکمی مزانتریک» قرار گرفت و تکه‌ای از روده او بریده‌ شد.&lt;br /&gt;
این شاعر مجدد در روز یکشنبه ۱۵اسفند۱۳۹۵ برای ادامه مسیر درمانی قرار بود جراحی شود اما با توجه به توسعه بیماری پزشکان او را عمل نکردند. ولی با توجه به اینکه رگ‌های این شاعر طی این‌ سال‌ها بر اثر کما آسیب دیده و خشک شده بود، تغذیه از راه سروم را هم نپذیرفت بر این اساس ۹ سال مقاومت با این بیماری جواب نداد و در نهایت احمد عزیزی در تاریخ  ۱۶اسفند۱۳۹۵ به دلیل وخامت حال ناشی از کاهش سطح هوشیاری، بیماری قلبی و کلیوی و ریوی دار فانی را وداع گفت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تحویل خانهٔ پدری===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماجرای پس‌گرفتن خانهٔ احمد عزیزی از زبان فرزندش، ابوالفضل عزیزی:&#039;&#039;&#039; پدرم وقتی به تهران آمد و در روزنامه کیهان کار می‌کرد، خانه‌ای نداشت و آواره بود. با عنایت رهبر معظم انقلاب، خانه‌ای در اختیار پدرم قرار گرفت تا سکونت کند.&lt;br /&gt;
بعد از آنکه آقای [[سعید بیابانکی]]  در صفحه شخصی‌شان مطلبی در این‌باره منتشر کردند، بخشی از بازخوردها به انتقاد از در اختیار قرار دادن خانه‌ای در فرمانیه به پدرم بود. متأسفانه این انتقادات در حالی مطرح می‌شود که این موضوع نادیده گرفته شده که آن زمان، یعنی ۳۷سال پیش، اینجا یک ده بود و شرایط زندگی در اینجا همانند الان نبود. خانه‌ای که الان می‌خواهند پس بگیرند هم اوضاع خوبی ندارد و ما درآمد کافی برای تعمیر آن نداریم.&lt;br /&gt;
در همه کشورها سعی می‌کنند تا آثار معنوی شاعران و هنرمندان حفظ شود. پدرم سال‌ها در حوزه ادبی فعالیت کرد و توانست نام خود را به عنوان یکی از تأثیرگذاران در جریان شعر انقلاب ثبت کند. او با انتشار آثارش توانست در حوزه شعر معاصر جریان‌ساز باشد، سؤال من این است که آیا نباید میراث معنوی او را حفظ کرد و پاس داشت؟ این در حالی است که خانه بسیاری از شاعران پیش از انقلاب به عنوان میراث معنوی آنها وجود دارد و آثارشان بازچاپ می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پدرم آدم شاعر مسلکی بود و اصلاً اهل زندگی مادی نبود. زندگی یک آدم شاعر با زندگی سایر آدم‌ها فرق دارد. بعد از فوت او وعده‌هایی داده شد، اما هیچ کدام عملی نشد. نه آثارش به چاپ می‌رسد و نه طبق وعده‌ای که داده بودند، آرامگاهی برای او ساخته شد، حالا هم می‌خواهند خانه‌اش را پس بگیرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به گفته او؛ احمد عزیزی همواره خود را شاعر انقلاب می‌دانست. رهبر معظم انقلاب نیز بارها نسبت به پدرم عطوفت و مهربانی نشان دادند، ایشان اولین نفری بودند که بعد از بیماری پدرم در پیام‌های مختلف نسبت به بیماری او اظهار ناراحتی کردند و حتی به عیادت او آمدند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;خانه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/02/09/2253128|عنوان=ماجرای-پس-گرفتن-خانه-احمد-عزیزی-آیا-نباید-میراث-معنوی-یک-شاعر-جریان-ساز-حفظ-شود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کنگرهٔ احمد عزیزی===&lt;br /&gt;
کنگره احمد عزیزی، نخستین کنگره ملی بزرگداشت مقام ادبی شاعر بلندآوازه ی معاصر و انقلابی است که توسط اداره ی کل فرهنگ وارشاد اسلامی استان کرمانشاه با همکاری گروه  زبان و  ادبیات فارسی دانشگاه رازی و حمایت و همراهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می شود.&lt;br /&gt;
اهداف کنگره تکریم و بزرگداشت مفاخر فرهنگی و هنری استان کرمانشاه، تبیین جایگاه شعر و ادب کرمانشاه در گستره ی ادبیات کشور، شناساندن بیشتر احوال و آثار شاعر،ایجاد انگیزه در ادب دوستان، شاعران و محققان برای پژوهش در عرصه ادب معاصر فارسی، ایجاد زمینه نقد و بررسی آثار شاعر، تبیین جایگاه شعر انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و ادبیات پایداری در آثار شاعر می باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کنگره&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://kermanshah.farhang.gov.ir/fa/news/166487/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C|عنوان=معرفی مقالات برگزیده کنگره احمد عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۴.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۶.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۵.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:طغیان ترانه.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۷.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۳.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:شعری برای رهبر.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;شعری برای رهبر&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:احمد عزیزی۲.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;خواهرش، در کنار او&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:نامه خانه.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;نامهٔ جمعی از شاعران برای حفظ خانهٔ احمد عزیزی&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزیزی و سیدحسن حسینی.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;احمد عزیزی در کنار [[سیدحسن حسینی]]&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:علیرضا محجوب، عزیزی، حسن شهسواری.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;از راست به چپ، [[علیرضا محجوب]]، احمد عزیزی، [[حسن شهسواری]]&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عیادت رهبر.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=darkmagenta&amp;gt;عیادت رهبر از احمد عزیزی&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بزرگداشت===&lt;br /&gt;
{{بلی}} پنجاه و سومین «عصرانه ادبی فارس» ویژه پاسداشت مقام ادبی احمد عزیزی ۲۲دی۱۳۹۴ در خبرگزاری فارس برگزار خواهد شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تجلیل&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://rahnava.ir|عنوان=تجلیل-از-مقام-ادبی-احمد-عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{بلی}} ویژه‌برنامه «ملکوت تکلم» گرامی‌داشت شاعر فقید احمد عزیزی، روز پنجشنبه ۱۹ بهمن ماه ۱۳۹۶ ساعت ۱۷:۳۰ به همت مدیریت آفرینش‌های ادبی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران با حضور شاعران مطرح در خانه شعر برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://fhnews.ir/fa/news/96449/ÛŒØ§Ø¯ÛŒ-Ø§Ø²-Ø§Ø­Ù…Ø¯-Ø¹Ø²ÛŒØ²ÛŒ-Ø¯Ø±-Ù…Ù„Ú©ÙˆØª-ØªÚ©Ù„Ù… |عنوان=یادی از احمد عزیزی در «ملکوت تکلم»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد عزیزی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====روایت محسن صفایی‌فرد از احمد عزیزی====&lt;br /&gt;
انقلاب اسلامی قالب‌های ادبی چندی را ابداع و خلق نمود یا با تصرف معنوی در آنها روح تازه‌ای دمید که از آن جمله باید به احیای خلاقانه و مبتکرانۀ شطح توسط احمد عزیزی توجه نمود. شطح احمد عزیزی را نمی‌توان احیای دوبارۀ سنت شطح‌گویی صوفیه و عرفایی چون بایزید بسطامی و منصور حلاج و روزبهان بُقلی و دیگران به حساب آورد؛ شطحیات احمد، خلق قالبی کاملاً بدیع و جدید است که تنها شاید در نام و برخی کلیات بسیار دور دیگر با هم‌نامان تاریخی خود شبیه باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر جنون را از جهت توان تخریب و ویرانگریِ عقل، معادل نوعی انقلاب فرض کنیم و زبان ویژه‌ای برای آن قائل شویم، آن‌گاه می‌توان به تعریف شطح چنانکه گفته‌اند مراجعه نمود و آن را زبان ویژه‌ای در میانۀ هوشیاری و جنون دید. شطح از این جهت نیمی جدی و نیمی شوخی است. از یک طرف به واقعیت می‌رسد و از طرف دیگر به شعر و خیال. میزان استفاده‌ای که عزیزی از شطح صوفیه نموده است، در همین حد است، شاید کمی بیش‌تر یا کم‌تر؛ اما مهم این است که ببینیم چرا شاعر انقلابی ما بیان سخن خود را در قالب شطح، گویاتر و رساتر دیده است.  شطح، فرصتی برای مبارزه زبانی است و می‌تواند جنون انقلاب را در نفی زبان‌های موجود به‌خوبی بروز دهد. &lt;br /&gt;
مروری بر شطح‌نوشته‌های عزیزی نشان می‌دهد او به درستی از شمشیر شطح در مصاف زبانی انقلاب استفاده نموده است. شطحیات عزیزی از این منظر، یا مصاف با معانی معارض و معاند منتشَر در زبان است و یا صحنه ترسیم و توسعۀ زبان ویژۀ انقلاب در ادبیات آن. کار عزیزی در واقع این بوده است که از طریق خلق و بسط شطحیاتش در تثبیت و تحکیم موقعیت زبانی و ادبی انقلاب اسلامی، نقش منحصربه‌فردی داشته و توانسته است از پسِ جنگیدن با بسیاری مفاهیم باطل فراگیر و گسترده در جدال فرهنگی ما به خوبی برآید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شطح&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====بریده‌ای از متن [[یک لیوان شطح داغ]]=====&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkcyan&amp;quot;&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«های! های! به حرای تنهاییتان سوگند و فرشتگان چادرنشین خلوصتان که در چراگاه بعثت ساکنند... و طنین اهتزاز مشت‌هاتان که موسیقی اصیل ملت ماست و نماز جماعت امتی شش هزار ساله است... بپاخیزید نوادگان سلمان که هلهلۀ قبایل وحشی استکبار، خواب عاشقانۀ کودکانمان را برآشفته است. برخیزید خویشاوندان ابوذر که کاخ‌نشینان چپاول، چشم به نقدینه معنوی کوخ‌هایمان دوخته‌اند!»&amp;lt;ref name=&amp;quot;شطح&amp;quot;/&amp;gt;&#039;&#039;&#039; &amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkcyan&amp;quot;&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«ای کاش روزی جهانیان می‌توانستند مسابقه بوکس استدلالی ملاصدرا و کارل پوپر را ببینند، آن‌وقت روشنفکرانِ درِپیتی به‌خوبی می‌دیدند که امثالِ پوپر، حتی اگر دوپینگ فلسفی هم کرده باشند، با یک حرکت جوهری بیرون از رینگ تفکر، روی دست هلموت اشمیت پرپر خواهند زد. در طول مسابقات جهانی استدلال، تنها هایدگر – آن هم با امتیاز و پس از حق و باطل‌ کُشی‌های بسیاری و داوری‌های زیرسبیلانه – با ملاصدرا مساوی شد...».&amp;lt;ref name=&amp;quot;شطح&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/6892|عنوان=روایت-محسن-صفایی-فرد-از-احمد-عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039; &amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدمهدی سیار]]====&lt;br /&gt;
=====احمد عزیزی، مرزبان زبان فارسی=====&lt;br /&gt;
آثار او سال‌ها و قرن‌ها می‌تواند جایگاه خود را داشته باشد. کلمات و زبان احمد عزیزی را می‌توان همانند یک درخت پاک که هر دم ثمره می‌دهد، دانست؛ تر و تازه و پرثمر. شاعر در هر زبانی، هم مرزبان زبان است و هم گسترش‌دهنده مرزهای زبانی، گاه شاعر از مرزهای زبان در برابر خلل و کاستی پاسداری می‌کند. اما گاه برخی از شاعران تنها مرزبان زبان نیستند، بلکه کشورگشای زبان نیز هستند؛ یعنی سرزمین یک زبان را گسترش و وسعت می‌دهند. البته این کشورگشایی مانند کشورگشایی‌های سیاسی و جغرافیایی مذموم نیست، بلکه حق را به حق‌دار می‌رساند و یک حق تازه ایجاد می‌کند.&lt;br /&gt;
هرچه در سرزمین فرهنگ پیشروی کنیم، ظرفیت‌های تازه‌ای به سرزمین زبان افزوده خواهد شد. سرزمین زبان فارسی مرزبان‌هایی مانند فردوسی بزرگ داشته است. اما لشکرکشی‌های امثال احمد عزیزی که این قلمرو را وسعت دادند و نشان دادند که زبان فارسی چقدر ظرفیت‌های ناشناخته دارد، ارزشمند است. احمد عزیزی ظرفیت‌های کشف‌ناشده زبان فارسی را به هم‌نسلان و نسل‌های بعد از خود نشان دهد؛ به همین دلیل او را شاعر صاحب سبک می‌دانیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سیار&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1399/07/16/2364880|عنوان=احمد-عزیزی-آغوش-باز-شعر-فارسی-به-واژگان-تازه-بود-ویژگی-های-سبکی-شاعر-کفش-های-مکاشفه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====صاحب سبک=====&lt;br /&gt;
اگر بپذیریم که در دوران چند سبکی به سر می‌بریم نه تک سبکی، و بپذیریم که در قرن حاضر و به ویژه بعد از انقلاب آنقدر تنوع و آزادی در پرورش سویه‌های زبانی در شعر معاصر ایجاد شده که می‌توان چندین سبک در نظر گرفت، باید گفت که احمد عزیزی یکی از شاعران صاحب سبک در دوره معاصر است. احمد عزیزی و شعرش ستون یک سبک ادبی است. او پیروانی دارد و در شعرهای این شاعران ردپای سبک عزیزی دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
معنی ابتدایی سبک این است که متفاوت از دیگران باشد و خروج از نرم در شعر رخ دهد. عزیزی در شعرش همه این موارد را لحاظ کرده است. او آغوش باز شعر فارسی به واژگان تازه است؛ به همین دلیل شعر او از شعر دیگر شاعران متمایز است.&lt;br /&gt;
عزیزی در ترکیب‌سازی، تکرار، صفت و موصوف‌ها، مضاف و مضاف‌الیه‌ها و ... تصرف انجام داده است، این تصرف از سر میل به تمایز نبوده است، بلکه تصرفی بوده است که در اکثر موارد خوش نشسته است. او پیشنهادهای تازه‌ای به شعر و زبان فارسی داده است. یکی از معیارهای صاحب سبک بودن این است که شعرش پیروانی داشته باشد، این اتفاق هم در شعر او افتاده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سیار&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====پیش‌قراول و نوجو=====&lt;br /&gt;
عزیزی پیش‌قراول و نوجو بود و هرگز متوقف نشد، او سال به سال و کتاب به کتاب تجربه‌های تازه رو می‌کند. او از آن دست از شاعران است که هر چند قرن شاعری این‌چنینی رخ می‌کند که قدرت ریسک و خلاقیت داشته باشد و از خلاقیت نترسد. اگر بر راه آماده قدم بگذاریم، معلوم است به یک مقصد می‌رسیم. اما اگر بخواهیم راه‌های تازه‌ای در شعر باز کنیم و از نوآوری نترسیم و جاده را برای دیگران آماده کنیم، کار بزرگی انجام داده‌ایم. این دقیقاً همان کاری است که عزیزی آن را انجام داده است. او نکته‌های تازه‌ای به زبان فارسی اضافه کرده است. زبان فارسی را همیشه متهم می‌کنند که در ترکیب‌سازی و نوآوری در اسامی مشتق ضعیف است، اما عزیزی آنقدر ظرفیت مشتق‌سازی در زبان فارسی کشف کرده است که آدم شگفت‌زده می‌شود؛ مانند استفاده از «ستان» در خلق کلمات تازه‌ای چون سکوتستان.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سیار&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌محمد مؤدب]]====&lt;br /&gt;
اهمیت ایشان در این بود که شعر عدالت‌خواه را با زیبایی گره می‌زد، یا به تعبیر بهتر تجربه عدالت‌خواهی و زیبایی شناسانه را باهم پیش می‌برد. با ظهور انقلاب جریان‌های سنت‌گرای ادبی قوت گرفتند، اما چهره جدیدی چون احمد عزیزی با سبک و شیوه خاص خود در عرصه زیبایی شناسی ادبیات ظهور کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C |عنوان=پرونده احمد عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====&#039;&#039;سیدعلی‌رضا بهشتی&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی یکی از مهم‌ترین چهره‌های پدیدة ادبیات انقلاب اسلامی‌ست. اهمیت او، اهمیتی تاریخی‌ست و در تعریف این پدیده، نقشی انکارناپذیر و غیرقابل چشم پوشی ایفا می‌کند.&lt;br /&gt;
چهره‌ای که از احمد عزیزی می‌شناسیم، چهرة یک نویسندة حرفه‌ای‌ست که استعدادی غریب در تصویرسازی دارد. تصویرهای او تصویرهایی‌ست که از تداعی‌های واژگانی شکل می‌گیرد و به همین سبب، انتزاعی و نمادین به «واقعیت» پیوست می‌شود.&lt;br /&gt;
شعر و شطح احمد عزیزی که دو روی یک سکه‌اند، مشحون از تصویر است؛ تصاویری که با تصویرسازی‌های شعر صریح‌اللهجة اوایل دهة شصت تفاوتی آشکار دارد. این تفاوت در فضایی غیر از فضای انقلاب اسلامی (با توجه به تقاضای جامعة انقلابی که خواسته‌های خود را در «روشنی» و «وضوح» می‌طلبد) می‌توانست به حذف، انزوا یا اخراج صدای متفاوت منجر شود؛ اما پشتکار و پرکاری آمیخته با طراوتِ احمد عزیزی به تثبیتِ او می‌انجامد و بر ادبیاتی که در آن ساکن است، تأثیری تعیین‌کننده می‌گذارد. اهمیت احمد عزیزی در تعدیلی‌ست که شعر او در صراحت لهجة شعر هم‌زمان و پس از خود اجرا می‌کند.&lt;br /&gt;
اهمیت احمد عزیزی در رساندن یک زبان سیاسی به یک زبان دینی است. اهمیت احمد عزیزی در انتقال ماهیت قصیده‌گونِ شعر انقلاب به ذات تغزلی آن است؛ هرچند که او مثنوی نوشته است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز بیگی حبیب‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
یک روز زنده‌یاد [[حسین منزوی]] به جلسات حوزه هنری آمده بود و در خلال همان جلسه بحثی در رابطه با «می» یا «شرابی» که حافظ در شعر خود آورده است، بین احمد عزیزی و حسین منزوی در گرفت. منزوی معتقد بود که بسیاری از این «می»‌ها عرفانی نیست؛ ولی در مقابل احمد نظر مخالف منزوی را داشت و می‌گفت که اکثر آن‌ها معنای عرفانی دارد و به یاد دارم برای اثبات صحبت‌های خود، بدون هیچ مطالعۀ قبلی، ۴۵ دقیقه به صورت مداوم با ارجاع به بیت‌ها و اشعار حافظ و متون ادبی وعرفانی گذشته به اثبات نظرات خود پرداخت. آنجا زنده‌یاد حسین منزوی لبخندی زد و احمد را مورد تشویق قرار داد و تا حدودی متقاعد شد و همین بحث موجب حضور مداوم منزوی در جلسات حوزۀ هنری شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمد‌جواد محبت]]====&lt;br /&gt;
پیش از انقلاب روزی برای خرید از خانه درآمدم. در خیابان، جوانی با چهرة‌ ملتهب‌ و آغوشی‌ گشاده به طرفم آمد و خیلی پرشور و شاعرانه گفت: «سلام». باتعجب پرسیدم: «شما؟» گفت:‌ «من‌ احمد عزیزی‌ام». پرسیدم: «چه می‌كنی؟» گفت: «شعر می‌گویم»؛ و همین جواب موجب شد او را به‌ دیدار‌ و نشست‌ دعوت كنم. آن‌روز بعدازظهر تا من سرگرم دم كردن چای بودم، عزیزی با‌ مداد‌، طرحی‌ از چهرۀ من روی كاغذ كشید و طرحش جالب بود، كه متأسفانه بین كاغذهایم گم‌ شد‌. آقای عزیزی گفت من در سال ۴۵ در مدرسۀ میان‌کل شاگردت بودم. میان‌کل‌ قسمتی‌ از‌ شهرستان سرپل ذهاب است و آثاری از روزگار آنوبانی‌نی که سلسلۀ شاهان پیش از مادها بوده‌اند،‌ بر‌ دیوارۀ کوه‌هایش دارد. پس از حال و احوال و این‌كه پدرش در سرپل ذهاب‌ شهردار‌ بود‌، گفتم: «از شعرهایت بخوان»؛ خواند و دیدم خوب شعر می‌گوید. گفتم: «خب، می‌خواهی چه‌كار كنی؟» گفت: «شعرم‌ چاپ‌ بشود»‌. گفتم: «می‌شود، شروع كن بنویس». ایشان شعری نوشت و من هم با قاصدی‌ آن را برای آقای علیرضا طبایی، مسئول صفحات شعر مجلۀ جوانان در آن روزگار، فرستادم. طبایی شعر‌ را‌ با مقدمه‌ای مهر‌آمیز چاپ كرد و از همین جا احمد عزیزی، احمد عزیزی‌ شد‌.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[یوسفعلی میرشکاک]]====&lt;br /&gt;
نه کیستی احمد شناختنی است و نه چیستی او. سال‌ها با او همنفس بودم و علی‌رغم وقوف بر بسیاری از وجوه هستی او، همواره چیزی از خارق اجماع بودن در وی می‌دیدم. تازه بود و تازه‌گو و هیچ‌گاه متوقف نمی‌شد و هنوز هم متوقف نشده است که اگر شده بود، امروز به عزای وی نشسته بودیم. جان دادنی است، نه گرفتنی؛ احمد سراپا عشق به زندگی و مواهب حیات بود و به همه‌چیز عشق می‌ورزید و در هیچ چیز زشتی و پلشتی نمی‌دید، مگر زود فراموش می‌کرد؛ زیرا برای کینه ورزیدن به جهان چشم نگشوده بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/6886|عنوان=روایت یوسفعلی میرشکاک از احمد عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====یک خاطرهٔ مشترک=====&lt;br /&gt;
سیدمحمد آوینی مجلۀ سوره را منتشر می‌کرد؛ ما نیز با ایشان همکاری می‌کردیم. سیدمحمد یک‌بار از ما درخواست کرد که برای دیدن فیلم «برلین زیر بال فرشتگان» در اتاق سردبیر حاضر شویم. احمد عزیزی هم همراه ما بود. در آنجا فردی با چهرۀ آمریکایی‌ها و فرد دیگری شبیه بچه‌های بسیجی نشسته بودند. سیدمحمد آن حضرات را برای ما معرفی نکرد. آن زمان زیرنویس وجود نداشت؛ لذا حین پخش فیلم، آن آقایی که قیافۀ آمریکایی داشت، به زبان فرنگی یک چیزهایی می‌گفت و سیدمحمد هم با او به زبان انگلیسی کلماتی را بلغور می‌کرد، بعد دوبله می‌کردند و در نهایت یک چیزی به ما می‌رسید. آن آقایی که چفیه به گردن داشت، ساکت بود و فیلم را تماشا می‌کرد. بعد از اتمام پخش فیلم، قرار شد آقایان راجع به فیلم حرف بزنند. آن آقا هنوز بسم‌الله الرحمن الرحیم را نگفته بود، احمد عزیزی گفت: «شما فلسفه خواندید؟» آرام به احمد گفتم: «احمد! کِشِت»...&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مصطفی محدثی خراسانی]]====&lt;br /&gt;
در شب شعری که در مشهد داشتیم، تا دوازده شب نشستیم و بحث کردیم و شعر خواندیم. عزیزی گفت باید یک جایی بنشینم و شعر بگویم. رفت و صبح با چهارصد بیت مثنوی که گفته بود، آمد. در مثنوی کسی را به قدرت و تأثیرگذاری علی معلم و احمد عزیزی نداریم. اصلاً کتاب‌های ایشان گنجینۀ ترکیب‌سازی است؛ به خصوص «کفش‌های مکاشفه» که در آن زمان کمتر در فضای نقد بوده و بی‌باک در این عرصه‌ها قلم‌فرسایی کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علیرضا قزوه]]====&lt;br /&gt;
من در جلسات ادبی حوزۀ هنری، که فکر می‌کنم عصرهای پنج‌شنبه برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. احمد عزیزی هم می‌آمد. گاهی‌وقت‌ها بحث‌هایی را هم مطرح می‌کرد. مثلاً استاد آهی می‌آمد و عروض درس می‌داد. در بعضی از جلساتی که من بودم، آقای عزیزی از شیخ محمود شبستری می‌خواند و صحبت می‌کرد. هرکسی چند دقیقه مطلبی را آماده و ارائه می‌کرد. در آن جلساتی که من بودم، عزیزی بیشتر از شیخ شبستری و گلشن راز بیت‌هایی را می‌خواند و دربارۀ آن‌ها صحبت می‌کرد. در آن روزگار بیشتر با فضای فلسفه و حکمت آشنا شده بود. جوان بود، حدود ۲۳سالش بود. با عشق و علاقه و با لهجۀ غلیظ کرمانشاهی حرف می‌زد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی محمدی]]====&lt;br /&gt;
هیچ‌کس کارهای «احمد عزیزی» را چکش‌کاری نمی‌کرد؛ چون جنس کارش لطافتی داشت که آدم را غرق خودش می‌کرد. مجالی برای اینکه به او بگویند کمتر بگو و پخته‌تر و عمیق‌تر بگو، شاید فراهم نمی‌شد یا شاید برداشتی که از شخصیت به شدت شکنندۀ «احمد»‌ می‎شد، مانع بود. &lt;br /&gt;
«احمد عزیزی»‌ استعدادی بود که فدای اصرار دیگران بر بیانیه‌نویسی او در روزنامه و فدای اصرار خودش بر پرگویی شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حسین اسرافیلی]]====&lt;br /&gt;
گاهی بر او خرده می‌گرفتند که این چه شعری است برای اهل بیت (ع) می‌گویی؟ حتی یک‌بار محمود حکیمی، که خود در عرصۀ ادبیات صاحب‌نظر است، در حوزۀ هنری به عزیزی ایراد گرفت و گفت که چه بیانی است که برای ائمه (ع) به کار می‌بری؟ دیگر نباید از این دست شعرها بگویی. عزیزی در آن جلسه حرفی نزد، اما برای جلسۀ بعد یک جوابیۀ طولانی برای استاد حکیمی آماده کرده بود. به من گفت که فلانی این شعر را برای نقد استاد گفته‌‌ام، اما چون مقام استاد بالاتر است، آن را نمی‌خوانم. به بزرگان و صاحب‌نظران شعر احترام می‌گذاشت و به خاطر همین جواب این استاد را این‌طوری نداد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدکاظم کاظمی]]====&lt;br /&gt;
کم‌رنگ و پررنگ شدن این خصوصیات سبکی در دوره‌های گوناگون، البته موج‌هایی نیز در پی داشته است؛ هم‌چون موج «مردانی‌گرایی» و «معلم‌گرایی» در اوایل دهۀ شصت، رباعی‌سرایی در اواسط آن دهه، «عزیزی‌گرایی» در اواخر دهۀ شصت و اوایل دهۀ هفتاد و سپس پیدایش جریان‌هایی همچون غزل روایی در سال‌های اخیر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[کامران شرفشاهی]]====&lt;br /&gt;
پس از انتشار مجموعه شعر «ملکوت تکلم» احمد عزیزی، آقای میرشکاک در جلسه‌ای این کتاب را نقد کردند و نمی‌دانم که این ماجرا چطور به گوش آقای احمد عزیزی، که خداوند انشاالله به ایشان سلامتی عطا فرماید، رسیده بود یا رسانیده بودند، که دلخور شده بود و عجیب بود که چند هفته، هربار یکی از این آقایان (میرشکاک و عزیزی) به حوزه می‌آمد و حرف‌های تازه‌ای داشت، در صورتی که آن دیگری در جلسه حاضر نبود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بهروز یاسمی]]====&lt;br /&gt;
عزیزی و شعر او نشان دادند که زبان فارسی چقدر وجوه نامکشوف و فضاهای دست‌نخورده برای ادبیت دارد. چقدر قدرت ترکیب‌سازی و چقدر حوالت از امور ملموس به ساحت غیرملموس دارد. تا چه اندازه امکان انعطاف و اتصال دارد و چقدر می‌شود از ظرفیت آن برای زبان ادبی استفاده کرد، تا جایی که می توان آن را کاملاً بر زبان ادبی منطبق کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روایت [[زهیر توکلی]] از احمد عزیزی====&lt;br /&gt;
«زمستان ۱۳۸۲، پانزدهم ماه مبارک رمضان بود که دعوت شده بودیم به حسینیۀ امام خمینی(ره). پسرم محسن که پنج ساله بود با من آمده بود. پسرم پرسید، بابا نان مهم‌تر است یا آب؟ آقای عزیزی که چند صندلی جلوتر نشسته بود گفت: «ناب». بعد من به آقای عزیزی گفتم شما آن دوره‌ای که «ملکوت تکلم» و «کفش‌های مکاشفه» را می‌گفتید، واقعاً طوفانی بود. ایشان در جواب گفت: آن طوفان خود مرا هم برد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزی یک ستاره بود که درخشید، خوش درخشید؛ اما عمر مفید تابش او ده سال بیشتر نبود. اما در آن ده سال یک کارنامۀ ‌ادبی بسیار قابل اعتنا و ممتازی به جا گذاشت که جای بحث دارد. اوج کار احمد عزیزی از نیمۀ ‌دهۀ ‌شصت تا نیمه‌های دهۀ ‌هفتاد بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاطرهٔ [[علیرضا قزوه]] از احمد عزیزی====&lt;br /&gt;
اولین دیدارمان مربوط به حدود سال‌های ۶۲ یا ۶۳ بود. من در جلسات ادبی حوزۀ هنری، که فکر می‌کنم عصرهای پنج‌شنبه برگزار می‌شد، شرکت می‌کردم. احمد عزیزی هم می‌آمد. گاهی‌وقت‌ها بحث‌هایی را هم مطرح می‌کرد. مثلاً استاد آهی می‌آمد و عروض درس می‌داد. در بعضی از جلساتی که من بودم، آقای عزیزی از شیخ محمود شبستری می‌خواند و صحبت می‌کرد. روحیات خیلی گرمی داشت. خیلی شوخی می‌کرد، خون‌گرم بود و خیلی خوب با آدم رفاقت می‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سال ۶۵ برای شرکت در برنامه‌ای که برای بزرگداشت سلمان هراتی در تنکابن برگزار می‌شد، با سیدحسن حسینی و خیلی از شاعرهای دیگر ‌که بیشتر از ده نفر بودیم، با یک مینی‌بوس به سمت تنکابن می‌رفتیم. نمی‌دانم قیصر بود یا نبود، اما عزیزی هم با ما بود. فکر می‌کنم ساعد، سهیل، وحید امیری و کاکایی هم بودند. دقیق یادم نیست؛ اما می‌دانم که من و عزیزی یک هجوی را ادامه می‌دادیم. عزیزی به ما می‌گفت که من شما را هجو می‌کنم. ما هم شروع کردیم او را هجو کردن. حسینی هم می‌خندید و به ما کمک می‌کرد که عزیزی را هجو کنیم. یادم هست که در جادۀ شمال که داشتیم عزیزی را هجو می‌کردیم، حسینی به ما می‌گفت که مراقب باشید عزیزی از ما نرنجد، شاعر خیلی بزرگی است.&lt;br /&gt;
شب آخری که من به هند می‌رفتم، به من زنگ زد و گریست. نیم ساعت. یعنی دقیقاً شب پنج مهر سال هشتاد و شش که من می‌خواستم به هند بروم. ساعت یازده شب تلفن ما زنگ خورد. عزیزی نیم ساعت گریه می‌کرد و با من سخن می‌گفت. می‌گفت نرو. نفهمیدم یعنی چی؟ با خود می‌گفتم، چرا عزیزی این حرف را می‌زند. ما که با هم این‌قدر صمیمیتی نداریم. رفتم و این اتفاق بعد از چند ماه افتاد. هم قیصر به رحمت خدا رفت و هم عزیزی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی داوودی]]====&lt;br /&gt;
دربارۀ مشکلات شعر عزیزی بسیار گفته‌اند، بیشتر از اینکه مدحش را بگویند؛ اما باز هم شعرش جذابیت داشته و دارد. مطالبی از این دست که زبان را لوس کرده و یا شعرش را از گنجینه‌های فاخر ادبی تهی است و یا اینکه آثار او بیراهه‌ای است که پیش ادبیات انقلاب باز شده و... . این‌ها حرف‌هایی است که بیش از دو دهه از عمر آن‌ها می‌گذرد. بااین‌همه وقتی به ادبیات معاصر و شعر انقلاب و خیل شاعران روزافزونش رجوع می‌کنیم، نمی‌توان به شاعری به ‌نام احمد عزیزی بی‌اعتنا بود. این تثبیت جایگاه در یک طیف، برای هیچ شاعری موهبت کمی نیست؛ اما اگر اعتبار عزیزی در اهمیت تاریخی او‌ست و ظهور او به‌واسطۀ همزمانی با حادثۀ انقلاب اسلامی است، امروز و با گذر از آن سال‌های تاریخی، چرا و به چه دلیل ارزش خواندن دارد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد ‌عزیزی یکی از دو قطب شاخص مثنوی‌سرایی در روزگار ماست که عمدۀ کتاب‌هایش را در فاصلۀ نیمۀ دهۀ شصت تا نیمۀ دهۀ هفتاد روانۀ بازار پرمخاطب شعرهایش کرد. در این فاصله، احمد عزیزی به یکی از مطرح‌ترین چهره‌های شعری بدل شد و از آنچنان اعتباری برخوردار گردید که توانست موجی از عزیزی‌گرایی در بین شاعران جوان و میان‌سال به راه اندازد. کم نبودند جوانانی که سرمشق‌های کهن شعر را با نسخه‌های جدید و به‌روز عزیزی جانشین کرده و زبان شعر کلاسیکشان از تمرین و تکرار افعال و عبارات و اسامی قدیمی، که برآمده از شعر بزرگان بود، بازداشته و به زبان زنده و پویای عزیزی گروید. اگرچه بسیاری را باور بر این است که موجی بود و گذشت و همان‌روز نیز به دیدۀ جد در آن نظر نمی‌کردند، اما حقیقت ماجرا آن است که عزیزی با همان چند کتاب کار خود را کرد و قدم خود را برداشت و تأثیر خود را در شعر به‌جا گذارد؛ چندان‌که اگر امروز یا هرروزی در پی تحقیق ریشه‌های نوآوری و تحول شعر کلاسیک نو باشیم، ناچار عزیزی مطلع بحث خواهد بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/6891|عنوان=روایت-علی-داوودی-از-احمد-عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نعمت‌الله سعیدی]]====&lt;br /&gt;
عزیزی پس از مثنوی‌های «[[کفش‌های مکاشفه]]» چندی نیز در شطحیاتش گل کرد. اتفاقاً در بسیاری از مواقع این شطحیات از شعرهای ایشان به‌مراتب مخیل‌تر و شاعرانه‌تر از آب در آمده است. جریان سیال و گاه سیل‌گونة ذهن را می‌توان به‌وضوح در شعرها و شطحیات عزیزی به تماشا نشست. او در چنین آثاری به‌قدری آزادانه و رها مرغ خیالش را در کرانه‌های کلمات پرواز می‌دهد که به‌ندرت می‌توان مسیرش را حدس زد و تشخیص داد. لبّ کلام این‌که، احمد عزیزی یکی از بهترین نمونه‌های شاعرانی‌ست که در عصر پایان تاریخ و پایان زبانِ مذکور در ابتدای این وجیزه، برای اوضاع همین زبان شاعری کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیزی در شعرهایش هیچ منظور خاص و ازپیش‌تعین‌شده‌ای ندارد. شعر او یک‌جور عصیان علیه چارچوب‌های ذهنیت و زبان مرسوم در این روزگار است. می‌خواهم بی‌پرده‌تر عرض کنم که شاعری مثل او گویی علیه معنا و مفهوم، یا درست‌تر این‌که در مقابل هرگونه منظوری که می‌توان از حرف زدن داشت، شمشیر شعر جوهردارش را از رو بسته است! در غیر این‌صورت گاهی مجبور خواهیم بود برای شرح و تفسیر یک بیت شعرش چند جلد کتاب بنویسیم و تمام داشته‌ها و انباشته‌های علمی، فلسفی و عرفانی خود را به مدد بطلبیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شعرهای شاعری مثل احمد عزیزی با یک روح رها از هر قید و بندی که می‌تواند در منطق زبان وجود داشته باشد طرفیم. روحی بی‌مبالات، خسته، دل‌زده از هر امید و آرزوی کودکانه‌ای، عصیان‌کرده حتی علیه مفهوم عصیان بی‌قرار و بی‌حوصله و... در یک کلام همان روح بشر امروز. روح انسان معاصر خلق و خوی خاکی ندارد که آرام بگیرد؛ آتشی‌ست که بی‌قراری و سوزاندن و از بین بردن سرشت اوست. هم‌چنان‌که تردید و تغییر مداوم. شعله‌های آتش تا هستند و می‌سوزانند، مدام تغییر جا می‌دهند و تغییر شکل...&lt;br /&gt;
این‌روزها می‌توان ساعت‌ها، بلکه یک‌عمر حرف زد، بدون آن‌که کلمه‌ای بر زبان آورد. زبان خانة وجود آدمی‌ست و ما آدم‌هایی آواره. شعر احمد عزیزی نمونة خوبی‌ست برای ترنم‌های این دوران آوارگی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نعمت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/6890|عنوان=روایت-نعمت-الله-سعیدی-از-احمد-عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا سنگری]]====&lt;br /&gt;
هرچند پیرامون شعر عزیزی گفتگوهایی درگرفته است ولی متأسفانه نثر او اصلاً شناخته‌نشده است. در میان شعرا کم هستند کسانی که به نویسندگی نیز شناخته‌شده باشند. اما در این میان صاحب سبک‌ترین ایشان احمد عزیزی است. که نترس ترازمند و ترازمند بود و هم به لحاظ کمّی و هم به لحاظ کیفی قابل‌توجه بود.&lt;br /&gt;
یکی از عناصری که برخی وجود آن را موجب کاهش زیبایی می‌شمرند تکرار است ولی برخلاف این نظر، عنصر تکرار یکی از عناصر زیبایی است و این عنصر به زیبایی هرچه‌تمام‌تر در ادبیات احمد عزیزی مشاهده می‌شود.&lt;br /&gt;
افق نگاه احمد عزیزی، نگاه‌های عالی و متعالی او و قدرت شگفت انگیزش در کشف مضمون را نباید از یاد برد. شعر و نثر او باغ هزار پنجره از مضمون و علوم مختلف است و اگر بخواهیم به دنبال شباهت میان او و سایر ادبا بگردیم، بی‌درنگ باید او را شبیه به جبران خلیل جبران بدانیم.&lt;br /&gt;
تلفیق واژه‌های دم‌دستی با واژه‌های مناسب از دیگر نکاتی بود که در ادبیات عزیزی وجود داشت و حیف آن‌که آموزش‌وپرورش و آموزش عالی در حق او جفا کرده و نسبت به او غفلت ورزیده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تشکر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.bultannews.com/fa/amp/news/459812|عنوان=تشکر خانواده احمد عزیزی از رهبر انقلاب/ اشک های اسماعیل امینی در پاسداشت «احمد عزیز»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حسین اسرافیلی]]====&lt;br /&gt;
شعرهای عزیزی عکس‌برگردان روح و جانش بود. شعر او مملو از صمیمیت بود و تأثیرات گسترده مطالعات عمیق او در عرفان و فلسفه در شعر او متجلی شده است. عزیزی اهل مطالعه و تعمیق بود، تنوع موضوعات در شعر او به همراه فراوانی ترکیبات تازه و تعابیر نو جای بررسی بسیار دارد. باید از احمد عزیزی به‌عنوان یکی از کسانی یاد کنیم که به عمق بخشیدن به شعر معاصر نقش درخور توجهی داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تشکر&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[کیومرث عباسی  قصری]]====&lt;br /&gt;
ما هرچند هم‌زبان و هم دیار بودیم ولی آشنایی ما باهم به بعد از دفاع مقدس و در حوزه هنری تهران بازمی‌گردد. و می‌بایست به طبع روان و مسلط او اشاره‌کنم و البته به اشعار او به زبان کردی که خود، شیفته آن‌ها بودم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تشکر&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلامحسین عمرانی]]====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی در سال‌های ۶۳ تا ۶۸ یکی از چهره‌های درخشان شعر در عصر انقلاب بود و با تکنیک‌های تازه شعر انقلابی و مذهبی به خوبی آشنایی داشت. او صعود به قله شعر دینی را در فرم جدید از اولین قدم آغاز کرد و تا این اواخر بی‌وقفه، شعر سرود و در دهه‌ هفتاد و هشتاد یک تنه عمرش را وقف سرودن کرد.&lt;br /&gt;
چشم‌انداز شعر عزیزی، افقی وسیع را به روی خواننده می‌گشاید. افقی که پاسدار ارزش‌های دینی و انقلابی است. شعر عزیزی، جوهر بسیاری از میراث شاعران در شعر دفاع مقدس بود. همگامی او با شاعران نسل اول انقلاب گامی موثر در جهت رواج بدیهه‌گویی شعر انقلاب با تصاویر تازه شد؛ تصاویری که در قالب مثنوی و اوزان عروضی خوش‌آهنگ عرضه می‌شد و معیار این زیبایی دمیدن روح هنر در کالبد یا در قالب شعر سنتی بود. چه غافلند شاعران و منتقدان و ترانه‌سرایانی که هنوز یک گام فراتر از خود نرفته، ارزش شعرهای احمد عزیزی را نادیده می‌انگارند و غافل‌تر از این شاعران و به ظاهر منتقدان و به تقلید ترانه‌سرا، شاعرانی بودند که تازه در مسیر شاعری پا نهاده بودند و دل احمد عزیزی را می‌آزردند. آن شاعران و تازه واردان، احمد را در حوزه هنری که خانه‌اش بود، نمی‌پذیرفتند. هر چند که بهتر است از این موضوع بگذریم و به جریان شعری که احمد عزیزی از سرآمدان آن بود بپردازیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ژولیده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/shortint/202426/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2%D9%8A-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%87-%DA%98%D9%88%D9%84%D9%8A%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%8A%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%D9%8A|عنوان=احمد عزيزي شاعر انقلاب است، نه ژوليده نيشابوري!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حمیدرضا شکارسری]]====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی در شعر انقلاب و در عرصه شعر دینی چهار دهه اخیر یک چهره تنها و منحصر به فرد باقی ماند.&lt;br /&gt;
زبان و بیان خاص احمد عزیزی در شعرهاش، ویژه خود او ماند. زبان و بیان عزیزی با تخیل عجیب و غریب گسترده او همخوانی داشت و به همین خاطر تأثیرات او را در شعر دیگر شاعران انقلاب قابل ردیابی نمی‌دانم.  &lt;br /&gt;
شاعران انقلاب نوعی انتظام و التزام به سنت ادبی و دایره واژگانی سنت ادبی در کارهایشان  وجود دارد، اما ‌احمد عزیزی برخلاف آن‌ها دایره واژگانی جدیدی را به شعر پیشنهاد می‌کند که برخاسته از تخیل بی‌نظیر اوست. عزیزی آفاقی را به سمت شعر انقلاب ما باز می‌کند که باید بگویم که نزد خود او می‌ماند و دیگر شاعران نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند که این شیوه بیانی را در پیش بگیرند.&lt;br /&gt;
زبان و بیان شعر احمد عزیزی علی‌رغم زیبایی‌ها، بداعت و تازگی‌ای که دارد معضلاتی را هم به وجود آورده است، نوعی پراکندگی و تظاهر و فرازهای طنزآمیزی که نزدیک به فکاهه‌نویسی است در شعرهای عزیزی وجود دارد که شاعران نمی‌پذیرند این تظاهرها در شعرشان باشد. همان‌طور که [[یدالله رویایی]] در شعرش ماند و  کسی دیگری شعر حجم  نگفت،  احمد عزیزی نیز در شعر خودش ماند و  کس دیگری زبان و بیان او را نخواست یا نتوانست به نمایش‌ بگذارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;منحصر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/95121710979/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF|عنوان=احمد عزیزی منحصر به فرد باقی ماند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران از نگاه احمد عزیزی===&lt;br /&gt;
====سطرهایی از احمد عزیزی برای امام خمینی (ره)====&lt;br /&gt;
خمینی آخرین تجلی ذوالفقار بود؛ مردی که با ابروهایش خیبرهای زمان را درهم می‌شکست، مردی که با لب‌هایش سماع می‌کرد. ابروان خمینی، ذوالفقار دورۀ غیبت بود. مردی که ظهور کرد تا غیبت را باور کنیم، مردی که مالک شش‌دانگ اشتر بود، مردی که سلمان فارسی را به همۀ زبان‌ها ترجمه کرد، مردی که با اباذر برادر بود، اما با اباسیم میانه‌ای نداشت. مردی که با خون، شمشیر را به زانو درآورد، مردی که با باران‌های موسمی نیایشش پایان خشکسالی تفسیر بود، مردی که در بازارها، تجلی می‌فروخت و به خیابان‌های ما پرچم هدیه می‌داد، مردی که ما را به خودکفایی موج‌ها رساند، مردی که کشاورزی آخرت را رونق داد، مردی که ما را به اوایل آخرالزمان رساند، مردی که کاسه‌های ترک‌خوردۀ نیت را از عرفان ناب کوهپایه‌های پرستش پر کرد و ما را به آب و هوای اهواریی عادت داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کپرنشینان حاشیۀ تصویر، تشنۀ یک جرعه آیینه‌اند. خمینی کجایی؟ خون تفسیر به جوش آمده است. زیارتنامه‌ها زاری می‌کنند، شبنم بی‌گلبرگ است، شب بی‌ستاره از بیابان عبور می‌کند، شقایق‌ها شیون می‌کنند، خمینی کجایی؟ قرار بود به هر کدام از ما یک شاخه گل سرخ هدیه بدهی، قرار بود برای ما، از مرز ملکوت، تجلی وارد کنی، قرار بود ما را به ملاقات خدا ببری، برای پابرهنگان فرهنگ ما کفش‌های مکاشفه بخری. نخل‌ها خم شده‌اند، هر شب کاروانی از دیدگان دماوند می‌چکد، خروس‌ها منتظر اذان تواند، خمینی کجایی؟&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌ها===&lt;br /&gt;
====نامهٔ احمد عزیزی به عزت‌الله ضرغامی====&lt;br /&gt;
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطلبی که با انگیزه رضایت خاطر عارف نامی ـ‌جناب ضرغامی‌ـ که مر اینجانب را همواره حامی‌اند به آستان هم‌ایشان تقدیم باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با احترام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد عزیزی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای طالب معنی! عرفان یعنی به معرفت اولیا، نایل گردی و به شریعت انبیا، عامل گردی و هر کسی در قطار اولیا شد، همسفر کاروان انبیا گردید و راهی مقصد کبریا... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان ‌که اصناف اولیای عالم اکنون، در ربع مسکون از یک جنس‌اند و فصل ماموران الهی در جهان لایتناهی یکی است، منطق انبیا، منطق فطرت است و طریق اولیا، قرآن و عترت؛ هر کس از خدا دور شود از معصومین و اولیای دین فاصله گیرد و هر کس به او نزدیک، دامن این سلسله گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بدان‌ که اگر بنیاد شریعت اقوم است، از نفس پیران صاحب‌دم است و اگر چرخ گردون، منظم، بر حسب نظر اولیای معظم است. ای درویش! اگر در احوال مشایخ پیش، بنگری آن بزرگان جز در راه ولایت خون جگر نخوردند و جز بر طریقۀ اولیا، پای نفشردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای طالب حقیقت! آیین شریعت به شرطی برقرار است که آن متابعت پیران حقیقت‌، آشکار است. هر کس متابعت نکند در بند غولان، گرفتار آید و هر که رخت فقر الی‌الله نپوشد در میانة راه، بی‌مددکار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شرع انور در چهرۀ پیران مطهر، و طریقۀ فقه در صورت شاهان عصر، مصور است. ای سالک! زنهار در راه پر خطر عشق، بی‌مدد پیر، قدم نگذاری که وادی مهالک و اصعب مسالک است و هر که پایش با پوست‌-تخت ریاضت آشنا شد، لاجرم با غرش شیران نیستان بوریا روبه‌رو است و با گلۀ فیلان اولیا در جستجو... .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواص امت را آن زیبد که در معاملۀ نصب جانشین، جناب اولیای برحق گیرند وگرنه نام قضاوت، مطلق بر خود نپذیرند؛ زیرا که تشخیص جانشین از اهم امور اولیای ماضی و مستقبل است، و این در جوامع روایی، مبرهن و در دعاوی عقلی، مستدل است که بی‌خلیفۀ امین، حجرۀ شرع مبین، تعطیل و احکام ثابتیۀ الهی در معرض تغییر و تبدیل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اکنون شیعیان را واجب است که جانب افصح روات گیرند و از املح محدثین، تقلید کنند و از ابلغ خطبا پند گیرند و از ازهد علما عبرت بپذیرند و با عرفای سلف و حکمای خلف، درآمیزند که این بوستان فقه جعفری و دانة انگور عسکری است و گشت گلستان آل محمد نه سرسری است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز، عموم ارباب بصر و کافة اصحاب نظر، مستحضرند که جمال سیدعلی را جز به دیدۀ اولیای اله نشاید دید و مرتبۀ جمالش، نور عین و از پنجرۀ باغش، رایحة اولیای مطلق در گذر و از شعشعۀ چراغش، نور سادات بر حق جلوه‌گر است.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای آنکه عشق خمینی در سر داری، باید که غاشیۀ خامنه‌ای برداری وگرنه از مذهب و ملت، گمراهی و در نظر فقیهان ولایت، بی‌جایگاهی. حقا! هر که بر جانشین خمینی، کافر است، از میان رود و هر کس بر ولایت خامنه‌ای، منکر است، از کشور اسلامیان.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الله! الله! از ولایت فقیه نگریزید که ولایت سفیه، جایز نیست و اگر بر ولایت فقیه منکرید، بر فضل، مُقر باشید. آری! سفیهان را چه سزد که ولایت فقیه را دریابند و طلب این معنا جز از ارباب دل، بی‌حاصل است و رمۀ جویندگان حجت، بی‌چوپان نیست و گلۀ اهل ولایت در کوهستان وصایت، یله نمی‌گردد و گر چه سرشتۀ ولایت در کف باکفایت حجت‌ابن‌الحسن است اما گردش چرخ آن در دست فقیهان ممتحن و نواب مؤتمن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای اسلامیان! گوش بر فتنۀ فرنگ نکنید که در پیوستن به لشکر سید خراسانی، درنگ جایز نیست و خون شهیدان را بر گردن شیعیان، دین است و در شش‌گوشۀ عالم، ندای «هَل مِن ناصِر» حسین است. پس رخت ولایت بپوشید و در دفع دشمنان بکوشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایرانیا! در میدانی که سربازان ایران، جان فدای رهبر کنند، دشمنان دین و آیین، هر چه آرایش لشکر کنند، شکست است و در بیشه‌ای که غرش نرۀ شیران ایران، گوش خصم، کر کنند، کاخ اجنبی در نشست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای سوختگان! حال که ما را ملاقات حضرت صاحب، میسر نیست و از منزل آن آرام جان و کعبۀ دل، ما را خبر نه، بهتر آنکه بر دامن سید علی آویزیم و به واسطۀ وی عطر گلشن ولایت در مشام جان بیامیزیم؛ آری! اگر ما را به ابروی صاحب‌الزمان، نه سعادت پیوستن است ... خامنه‌ای به دست است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دلنوشتهٔ  سیدرضا سیددانش در فراق احمد عزیزی====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;عزیزی که احمد بود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نغمه ها را به یاد بسپار،که تا چشم به هم بزنی، پرنده ها کوچ کرده اند. پرنده ها هرچقدر خوش نواتر،هرچقدر بی قرارتر، و هرچقدر عاشق تر و شیدا تر باشند، رفتنی ترند. می روند اما نه برای همیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پرنده ها هرچقدر خوش نواتر،هرچقدر بی قرارتر، و هرچقدر عاشق تر و شیدا تر باشند، رفتنی ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می روند اما نه برای همیشه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها فقط کوچ می کنند؛ از این باغ به باغی دیگر، از این پنجره به پنجره ای دیگر؛ و از این بهار به بهاری دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آنها روزی بعد، سالی بعد، قرنی بعد، و حتی هزاره هایی بعد، دوباره تکرار می شوند و تو را اگر چشمی و گوشی&lt;br /&gt;
باشد، نه در سر، که در جان،اگر عاشق و خود از تبار عاشقان باشی،این تکرار،همزاد تو نیز خواهد بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این است که تو در هزاره هایی دیگر، همان پرند ه ها را می بینی و همان نغمه ها را دیگر بارمی بینی  و همان&lt;br /&gt;
نغمه ها را  باردیگر می شنوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این بار پرنده ای کوچید که سالیان بلندی بر شاخسار درخت سبز انقلاب ، غزلخوانی و مثنوی خوانی می کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیست از اصحاب عشق و معرفت، که او را نشناسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزیز بود ، همچو نام عزیزش که &amp;quot;احمد عزیزی&amp;quot; بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفا و طراوت کوهساران کرمانشاه، در روح زلال و آبی اش جاری بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه اهل نام بود و نه اهل جاه و مکنت و آوازه، اگرچه آوازخوانی بی بدیل بود در دنیای موسیقی کلمات نیز...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از شاخه بال گشود و رفت، اما نغمه های زیبایش در حنجره کلمات بیادگار ماند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بیاییم به احترامش، این بیت از خواجه شیراز را زمزمه کنیم که فرمود:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ثبت است بر جریده عالم دوام ما ... &amp;lt;ref name=&amp;quot;دلنوشته&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://fashnews.ir/fa/print/52291/|عنوان=دلنوشتهٔ  سیدرضا سیددانش در فراق احمد عزیزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[افشین علاء]] در یادداشتی تلگرامی به مناسبت درگذشت «احمد عزیزی» شاعر، نوشت:====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی از زمره کسانی است که ذیل عنوان “شاعر انقلاب” شناخته می شوند. هم به جهت مضامین بسیاری از آثارش، هم به سبب تعلق خاطری که به انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، امام و رهبری داشت. حشر و نشر با شخصیت هایی چون نخست وزیر دوران ریاست جمهوری رهبر انقلاب و حمایت ویژه مهندس میرحسین موسوی از احمد عزیزی نیز زبانزد خاص و عام است.&lt;br /&gt;
در انظار عموم و در محافل دوستانه نیز نام و مشی احمد عزیزی بیشتر در کنار نام و مشی کسانی چون استاد “یوسفعلی میرشکاک” شناخته شده است. البته با دو جهان ذهنی و زبانی متفاوت. هر قدر نگاه و زبان میرشکاک “جلالی” است، نگاه و جوهر آثار احمد عزیزی را “جمالی” می دانم.&lt;br /&gt;
او اگرچه شاعری کلاسیک محسوب می شود، اما در نظم و نثر، صاحب کشف ها و نوآوری های زبانی و مضمونی بسیاری است. تا حدی که می توان گفت برخی از شاعران و نویسندگان جوان تر تحت تأثیر فضای پارادوکسیکال حماسی – رمانتیک آثار دهه شصت او قرار گرفتند و به شهرت رسیدند. به ویژه نثرهای شاعرانه اش که «شطحیات» نام گرفت و «کفش های مکاشفه»اش شهرت فراوان یافت.&lt;br /&gt;
بنده به جهت توفیق الفتی که از نوجوانی با دو نسل پیش کسوت و جوان تر شعر انقلاب داشتم، علاوه بر سعادت درک محضر بزرگانی چون اوستا، مشفق، سپیده کاشانی، سبزواری، شاهرخی و… با حلقه جوان تر این سلسله از جمله احمد عزیزی هم آشنا بودم.&lt;br /&gt;
شهادت می دهم که او را شاعری آگاه، خوش محضر و صمیمی یافتم و جز ادب و احترام آمیخته به نازک طبعی و مهر، چیزی از او ندیدم. اقامت چندین ساله اش در زادگاهم شهرستان نور نیز سبب افزایش ارادت بنده به ایشان و لطف و محبت آن عزیز به بنده شد. افسوس که نه سال پایانی عمر کوتاه او در بستر بیماری ناشی از سکته مغزی و با ضریب هشیاری بسیار پایین سپری شد. با آن وخامت حال طولانی مدت، خانواده گرامی اش نیز با دشواری های غیر قابل تصور دست به گریبان شدند. به خصوص خواهر رنج دیده و فداکاری که سالها پروانه وار گرد آن جان بیمار چرخید و عاشقانه از او پرستاری کرد. اما از نگاهی دیگر می توان گفت خوشا به حالش که تلخی سال هایی را که در دوران ناهشیاری او بر ما هشیاران گذشت ندید! بگذریم…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روحش شاد و یادش گرامی باد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;افشین&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ensafnews.com/54442|عنوان=در غم فراق آن آگاه ناهشیار | افشین علاء}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتابشناسی==&lt;br /&gt;
* «[[از ولای‍ت‌ ب‍اران‌]]». ت‍ه‍ران‌: س‍روش‌ (ان‍ت‍ش‍ارات‌ ص‍دا و س‍ی‍م‍ا)، ۱۳۷۹.&lt;br /&gt;
* «[[کفش‌های مکاشفه]]». تهران: شقایق، ۱۳۶۷&lt;br /&gt;
* «[[شرجی آواز]]». ت‍ه‍ران‌: ب‍رگ‌، ۱۳۶۸.&lt;br /&gt;
* «[[خوابنامه و باغ تناسخ]]». ت‍ه‍ران‌: ب‍رگ‌، ۱۳۷۵.&lt;br /&gt;
* «[[خ‍واب‍ن‍ام‍ه‌]]». ت‍ه‍ران‌: م‍رک‍ز ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ - ه‍ن‍ری‌ اق‍ب‍ال‌ لاه‍وری‌، ۱۳۶۷.&lt;br /&gt;
* «[[ت‍رج‍م‍ه‌ زخ‍م‌]]». ت‍ه‍ران‌: روزن‍ه‌، ۱۳۷۰.&lt;br /&gt;
* «[[باران پروانه]]». ت‍ه‍ران‌: ب‍رگ‌، ۱۳۷۱.&lt;br /&gt;
* «[[رودخ‍ان‍ه‌ روی‍ا]]». ت‍ه‍ران‌: ب‍رگ‌، ۱۳۷۱.&lt;br /&gt;
* «[[گ‍زی‍ده‌ ادب‍ی‍ات‌ م‍ع‍اص‍ر، م‍ج‍م‍وع‍ه‌ ش‍ع‍ر]]». ت‍ه‍ران‌: ک‍ت‍اب‌ ن‍ی‍س‍ت‍ان‌، ۱۳۷۸.&lt;br /&gt;
* «[[گ‍زی‍ده‌ ادب‍ی‍ات‌ م‍ع‍اص‍ر: ن‍ث‍ر ادب‍ی‌]]»، ت‍ه‍ران‌: ک‍ت‍اب‌ ن‍ی‍س‍ت‍ان‌، ۱۳۷۸.&lt;br /&gt;
* «[[گ‍ل‌های زه‍رائ‍ی‌]]». ت‍ه‍ران‌: ن‍ش‍ر م‍س‍ع‍ی‌، [۱۳۷۵؟].&lt;br /&gt;
* «[[گیسوان شب]]». تهران: زبان‌سرا، ‏‫‏۱۳۸۷.&lt;br /&gt;
* «[[لال‍ه‌ه‍ای‌ زه‍رائ‍ی‌]]». ت‍ه‍ران‌: م‍ع‍ارف‌، ۱۳۷۳.&lt;br /&gt;
* «[[ناودان الماس]]». تهران: کتاب نیستان‏‫، ۱۳۸۷.‬&lt;br /&gt;
* «[[ترانه‌های ایلیایی]]». تهران: انتشارات کیهان، ۱۳۷۲.&lt;br /&gt;
* «[[غزالستان]]»، اس‍ت‍ق‍ب‍ال‌ از غ‍زل‍ی‍ات‌ ل‍س‍ان‌ ال‍غ‍ی‍ب‌ ح‍اف‍ظ ش‍ی‍رازی‌. تهران: کتاب نیستان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* «[[قاف غزل، قوس غزل‏‫]]». تهران‏‫: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی:‌ بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان‏‫، ۱۳۹۴.&lt;br /&gt;
* «[[م‍ل‍ک‍وت‌ ت‍ک‍ل‍م‌]]». ت‍ه‍ران‌: روزنه‏‫، ۱۳۷۲.‬&lt;br /&gt;
* «[[ن‍اف‍ل‍ه‌ ن‍از]]». ت‍ه‍ران‌ : ک‍ت‍اب‌ ن‍ی‍س‍ت‍ان‌ ، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
* «[[قوس غزل]]». تهران: کتاب نیستان‏‫، ۱۳۸۷.&lt;br /&gt;
* «[[ع‍طر گ‍ل‌ ی‍اس‌]]». ن‍اطور، ۱۳۷۲.&lt;br /&gt;
* «[[طغیان ترانه]]»‌. تهران ‏‫‏: کتاب نیستان‬‏‫‏‏، ۱۳۸۷.‬&lt;br /&gt;
* «[[ش‍ب‍ن‍م‌ه‍ای‌ ش‍ب‍ان‍ه‌]]»، ت‍ه‍ران‌: ن‍ش‍ر ح‍ی‍ان‌: م‍وس‍س‍ه‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ ان‍ت‍ش‍ارات‍ی‌ اب‍اص‍ال‍ح‌، ۱۳۸۲.&lt;br /&gt;
* «[[س‍ی‍ل‌ گ‍ل‌ س‍رخ‌]]»، (ش‍طح‍ی‍ات‌). ت‍ه‍ران‌: آوای‌ ن‍ور، ۱۳۷۲.&lt;br /&gt;
* «[[زائ‍ران‌ زاری‌]]». ت‍ه‍ران‌: آوای‌ ن‍ور، ۱۳۷۲.&lt;br /&gt;
* «[[روس‍ت‍ای‌ ف‍طرت‌]]»، م‍ج‍م‍وع‍ه‌ ش‍ع‍ر. ت‍ه‍ران‌: سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، انتشارات ب‍رگ‌‏‫، ۱۳۶۸.‬&lt;br /&gt;
* «[[روی‍ای‌ روی‍ت‌]]». ت‍ه‍ران‌: س‍روش‌ (ان‍ت‍ش‍ارات‌ ص‍دا و س‍ی‍م‍ا)‏‫، ۱۳۸۰.‭‬&lt;br /&gt;
* «[[ب‍س‍ی‍ج‌ ک‍ل‍م‍ات‌ ع‍اش‍ق‍ان‌]]». ت‍ه‍ران‌: س‍ازم‍ان‌ ت‍ب‍ل‍ی‍غ‍ات‌ اس‍لام‍ی‌، ح‍وزه‌ ه‍ن‍ری‌، ۱۳۷۳.&lt;br /&gt;
* «[[چند گلدان، ابدیت]]» گزیده مثنوی‌های احمد عزیزی. تهران: موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب، ‏‫۱۳۹۶.‬&lt;br /&gt;
* «[[خواب میخک]]»، گزیده اشعار احمد عزیزی. تهران: موسسه نمایشگاههای فرهنگی ایران، نشر تکا‏‫، ۱۳۸۷.&lt;br /&gt;
* «[[ش‍طح‌ ف‍ل‍س‍ف‍ی‌]]». ت‍ه‍ران‌: روزن‍ه‌، ۱۳۷۵.&lt;br /&gt;
* «[[شطحی برای زندگی]]». تهران: موسسه نمایشگاه‌‌های فرهنگی ایران ،نشر تکا‏‫، ۱۳۸۸.‬&lt;br /&gt;
* «[[شون میلکان]]»، مجموعه اشعار کردی. کرمانشاه: دیباچه‏‫،۱۳۹۶.‬&lt;br /&gt;
* «[[خ‍ورش‍ی‍د از پ‍ش‍ت‌ خ‍ی‍زران‌]]». ت‍ه‍ران‌: صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، انتشارات سروش‏‫، ۱۳۸۱.‬&amp;lt;ref name=&amp;quot;بیو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی اشعار===&lt;br /&gt;
====چهرهٔ دوم مثنوی====&lt;br /&gt;
عزیزی یکی از دو چهرۀ مثنوی‌سرایی است در مقایسه با چهرۀ ممتاز دیگر، [[علی معلم دامغانی]]، که شاعری صاحب‌سبک در مثنوی است! معلم در مثنوی، روایتگر قوم خویش با باورداشت‌های خاصی است؛ قوم و داستان عشیره، شخصیت‌ها، حوادث، تاریخ، سؤالات و هزار مسالۀ یک قبیله، نه تنها دل‌مشغولی معلم، که مناسب کار مثنوی نیز هست. کلیتی به ‌نام فرهنگ که روایت آن پشتوانۀ شعر معلم شده و به آن وجهی حماسی، دینی، اجتماعی، اساطیری و... بخشیده است و این ویژگی دقیقاً همان نقطۀ خلأ شعر عزیزی است. شعر عزیزی زبان روایت جماعت نیست.&lt;br /&gt;
راهکار عزیزی برای جبران این خلأ، گسترش شعر به حوزه‌های مختلف و متنوع است به دو شیوۀ کلیدی؛ یکی شطحیات صوفیه و دیگری مضمون‌پردازی هندی که از قضا هر دوی این مقوله‌ها در شعر نو و مدرن سخت مقبول و محل ارجاع نام‌آوران بودند. &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آغازگر تحول در شعر سنتی====&lt;br /&gt;
با پیروزی انقلاب اسلامی، شعر سنتی دچار تحولی اساسی شد که همچنان ادامه دارد؛ از جملۀ این تحولات زبان شعر بود که عمده‌ترین آن را باید در کار احمد عزیزی دید.&lt;br /&gt;
شعر عزیزی در روزگار خویش پدیده‌ای پرجاذبه و زیبا ناشی از غرابت کلام بود. برای ارزیابی بهتر باید شرایط آن روزگار را مدنظر داشت که شاعران دلبسته به قالب کهن با چه زبان می‌سرودند و هر علاقه‌مند به شعر را خودبه‌خود به سمت شعر نو فراری می‌دادند؛ عزیزی در چنان موقعیتی ظهور کرد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ویژگی‌های کلی شعر عزیزی در یک نگاه====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ویژگی کلی و اجمالی شعر عزیزی که گریز از فضای ذهنی و درک جهان پیرامون است، در این‌ها خلاصه می‌شود:&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
*  گستردگی دایرة واژگان، خصوصاً واژه‌هایی که کمتر در شعر معمول بوده‌اند.&lt;br /&gt;
* ایجاد ترکیب‌های بدیع با آن واژه‌ها که باعث ایجاد نوعی آشنازدایی می‌شود.&lt;br /&gt;
* مضاف بر ترکیب‌سازی، کارکردهای خاص زبانی در ساختن برخی واژ‌ها مثل شهیدستان.&lt;br /&gt;
* مردم‌گرایی لفظی و نحوی در استفاده از کلمات و اسامی و عبارات آشنا.&lt;br /&gt;
* خیال‌بندی ظریف و رویکرد هندی جدید .&lt;br /&gt;
* تناسب‌های لفظی، معنوی، جناس و انواع صنایع ادبی.&lt;br /&gt;
* انواع مختلف موسیقی.&lt;br /&gt;
* جسارت‌های زبانی.‌&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اما از این بین، آنچه در شعر او جلوه دارد همین جسارت زبانی است و حتی تصویر در شعر او از رهگذر زبان حاصل می‌آید، نه از راه کشف هنری.&#039;&#039;&#039; &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضعف‌های شعر احمد عزیزی====&lt;br /&gt;
عمدۀ ضعف محتوایی و فرمی و سازمانی شعر عزیزی، نداشتن طرح منسجم است. او بیش از آنکه در پی پی‌افکندن بنایی باشد، در کار برافکندن و نابودی بنای مألوف پیشینان است که در این مرحله توفیقات خوبی هم نصیب وی شد، اما ناکامل. برای همین کارش را که تمام کرد، از تجربۀ فرمی دلزده شد و به مسیر همان کهنه‌سرایی بازگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ریخت‌وپاش و اسراف کلمات، بدون مقدمه و توجیه و فرهنگسازی، کلمات فراوان بدون شناسنامه که تابعیت رسمی هیچ کشور مشخصی را ندارند، راهی به دهی نمی‌برند؛ بلکه ذهن مخاطب را ورزش داده، دچار سرگیجه می‌کند و تنوع حاصله تأثیری عمیق به جا نمی‌گذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تصویرسازی و به عبارت دقیق‌تر ترکیب‌سازی شعر او فرمولی جدول ضربی دارد. عدم انسجام حتی در جزئیات، گاه حتی در یک بیت قابل مشاهده است، چه رسد به وحدت کلی و طرح ساختمان شعرها که آغاز و پایان و حتی موضوع روشنی ندارند؛ مثلاً موضع‌ شاعر در شعر اجتماعی مبهم و در حد کلیاتی از خوبی و بدی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نسترن رسوای خاص و عام شد&#039;&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خون داوودی مباح اعلام شد&#039;&#039;&#039; &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هندی یا صوفیانه؟====&lt;br /&gt;
از دو زمینۀ هندی و صوفیانه در شعر عزیزی، وجه شطحی و آزادانه و لاقید و رها سرودن بر تخیل هندی وی غلبه دارد. از همین منظر می‌توان نقطۀ افول شعر او را رصد کرد که حد این بی‌اعتنایی کجاست و چرا این آزادی مهلک دامنگیر او می‌شود؟ &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====همه‌چیز و هیچ‌چیز====&lt;br /&gt;
شعر عزیزی اجتماعی نیست، سیاسی هم نیست، عرفانی هم نمی‌گوید؛ همۀ این‌ها هست و نیست. این‌گونه کلی سخن گفتن منجر به بلاتکلیفی مخاطب شده و علی‌رغم دریافت حس زیبایی، چیزی از شعر نمی‌فهمد. البته این رویکرد، رفته‌رفته جا را برای شعرهای مشخص‌تر باز می‌کند و در اشعار متأخر وی غلبه با فضای مذهبی و اعتقادی و عرفانی مشخصی است. &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== اهمیت شعر عزیزی در چیست؟====&lt;br /&gt;
فرازوفرودهای شعری عزیزی‌ بسیار عجیب بود؛ او با زبان کهن وارد شعر شد و با کوشش تمام در یک فاصلۀ زمانی کوتاه به زبانی خاص دست یافت که تا همیشه به نام او سکه خورد. او با تزریق همین الفاظ و اصطلاحات، بر غنای شعر معاصر افزود و عرصۀ‌ جدیدی در نثر و شعر انقلاب گشود.&lt;br /&gt;
احمد عزیزی مشخصاً یک مرز تجربه شده است؛ به‌ویژه در دنیای خوگرفته به کلیشه‌های سنتی. اهمیت احمد عزیزی در تعدیلی‌ست که در صراحت لهجة شعر هم‌زمان خود و پس از خود به‌جا‌گذاشت. در همین که با پیوند از عرفان تا سیاست، زبان تند شعار را به تغزل شاعرانه رساند. اهمیت کار وی در این تحول است که مرجع همیشگی اهل فن است. &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دورهٔ درخشش====&lt;br /&gt;
دورۀ درخشش احمد عزیزی دقیقاً سال‌های بلافاصله از جنگ است. عصر گذار از صراحت به ملاحت. استعداد مناسب آن ایام چنان بافتی را می‌طلبد که در شعر عزیزی است و اگر آشفتگی و بی‌حوصلگی و پرحرف و اسراف و شلوغی به چشم می‌خورد، آن را باید به حساب تجلی روح زمانه در شخصیت وی و انعکاس در شعر وی دانست. روزگاری که هدف از بیان شعر، نه رساندن شعار نهفته در شعر که خود شکل بیان نیز به همان نسبت اعتبار دارد و شعر عزیزی را باید از این منظر نگریست تا اعتبارات خاص خود را نشان دهد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;داوود&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====طبع روان====&lt;br /&gt;
«طبع ‌روان» یکی از خصوصیت‌های بارز در شعر احمد عزیزی است که واقعاً در این زمینه بی‌نظیر است. تئوری شعر او مبتنی بر همین طبع روانی‌ست که دارد و خود را در اختیار این طبع روان قرار می‌دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاصیت انفجاری====&lt;br /&gt;
نکتۀ ‌بعدی این است که شعرهای عزیزی یک نوع خاصیت انفجاری دارند. از کنار هم چیده شدن تصاویر در شعرش، مخاطب یک احساس «ناگهانی بودن» می‌کند و نوعی این احساس را به‌وجود می‌آورد که انگار شاعر در یک حالت «نااندیشیده» شعر می‌گوید. اندیشیدگی در شعر عزیزی کم است و خود را در اختیار «الهام شعری» خویش قرار می‌دهد. در نتیجه پیدا کردن آن نخی که یک مثنوی ایشان را از بالا به پایین به هم وصل می‌کند، سخت است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعر عزیزی در مقایسه با شعر [[علی معلم دامغانی]]====&lt;br /&gt;
اگر مثنوی‌های ایشان را با مثنوی‌های «علی معلم» مقایسه کنیم، کاملاً متوجه این تفاوت می‌شویم که مثنوی‌های استاد معلم به لحاظ مفهومی یک‌جور قصیده است و کاملاً می‌داند که از اول تا آخر چه می‌خواهد بگوید. درحالی‌که در مثنوی‌های عزیزی شرایط کاملاً متفاوت است. البته در مثنوی‌های عزیزی، به‌رغم پریشانی‌ها، به تعبیر استاد «[[محمد‌رضا شفیعی کدکنی]]» که این تعبیر را برای غزل‌های جناب مولوی به کار می‌برند، یک «وحدتِ حال» را شاهد هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تم عرفانی====&lt;br /&gt;
یکی دیگر از خصوصیات شعر «احمد عزیزی»، تم عرفانی شعرهای ایشان است. در دو دفتر مهم عزیزی، یعنی «[[ملکوت تکلم]]» و «[[کفش‌های مکاشفه]]»، ابیات عرفانی بسیاری موجود است. برای کسی که با شعر عرفانی آشنا باشد، خواهد دید که تجربۀ ‌عرفانی اصیل اما نه کاملی، در شعرهای ایشان وجود دارد و آن «پریشیدگی» و «پاشیدگی» در کنار «وحدتِ حال»، در شعرهای عزیزی، حاصل همین تجربۀ ‌عرفانی اوست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تنوع‌جویی====&lt;br /&gt;
یکی از خصوصیات شعر انقلاب، تنوع‌جویی و گسترۀ ‌گوناگون تجربه‌هاست. شعر «احمد عزیزی» از نظر نشان دادن این خاصیتِ شعر انقلاب، یعنی از نظر خاصیت تنوع‌جویی و گوناگونی تجربه‌ها، نمایندۀ ‌بی‌بدیل شعر انقلاب است. با خواندن شعر عزیزی پی به خصوصیات مشترک او با شعر قیصر می‌بریم. شعر عزیزی خصوصیات مشترک با شعر همۀ ‌شاعران هم نسل خودش را دارد، اما یک چیز دیگر است و کاملاً مختص به خودش می‌باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هم بیدلی هم سهرابی====&lt;br /&gt;
شما در شعر عزیزی هم تجربه‌های سبک هندی از جنس «بیدل دهلوی» را می‌بینید و هم تجربه‌های شعر تصویر‌گرای «سهراب سپهری» را شاهد هستید، هم تجربۀ ‌شعرهایی با صبغۀ عرفانی مثلاً از جناب «مولوی» را می‌بینید و هم تجربۀ ‌شعر مدرن را. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کلاسیکِ مدرن====&lt;br /&gt;
«احمد عزیزی» با اینکه شعرهای کلاسیک دارد، اما در بسیاری از بندهای مثنوی‏‌های خود، تئوری شعرش این است و چون سوار بر وزن و قافیه است و «تخیل رنگین» دارد، به این واسطه شعرش خواندنی‌ست. &lt;br /&gt;
بسیاری از شعرهای عزیزی از این تئوری پیروی می‎کنند؛ ولی زمزمه هم می‌شوند و به یاد می‌مانند. عزیزی دنبال این نیست که لزوماً این بیتی را که می‌آورد، معنی داشته باشد. ابیات او چون در محیط وزن هستند و همنشینی‌های خیلی شگفت‌انگیز و ناگهانی دارند، می‌توان از آنها معنی استخراج کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری====&lt;br /&gt;
شعر عزیزی همچون شعر «[[یدالله رؤیایی]]» یا نمی‌گیرد و یا اگر بگیرد بسیار خوب می‌شود.. به‌طورکل «احمد عزیزی» در شعر بر روی لبۀ تیغ راه رفته و قطعاً موفق بوده است. هنوز بعد سال‌ها از شعر عزیزی، هم می‌توان لذت برد و هم تکنیک یاد گرفت. کاری را که آقای رؤیایی، از طریق همنشینی کلمات، ایجاد هارمونی و به هم ریختن نحو زبان انجام داده، عزیزی در بسیاری از اشعار خود به نحو احسن انجام داده است. یا آن حالت ادراک شهودی از طبیعت که [[سهراب]] به دنبالش است را در شعر عزیزی شاهدیم. ایشان همین‌طور «جریان سیال ذهن» یا «تداعی معانی» که امثال «[[هوشنگ ایرانی]]» یا «[[شمس لنگرودی]]» دنبالش بودند را در شعرش استفاده کرده و این تجربه‌ها را به اوج رسانده است و شعرش هرجا که این تجربه‌ها در گرفته، در مرز شاهکار است. این تجربه‌گرایی در زمینۀ ‌کلاسیک بسیار سخت است. به‌نوعی تجربۀ ‌معلم و عزیزی یک چیز جدید در ادبیات کلاسیک ماست. همان‌طور که برخی از غزل‌های اجتماعیِ «[[سیمین بهبهانی]]» یک چیز کاملاً جدید است. درحقیقت شعر عزیزی و معلم، ظاهر کلاسیک دارد؛ اما پر از تجربه‌های جدید است. آن‌ها قالب کلاسیک را برای شعر کاملاً مدرن استخدام کرده‌اند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقطۀ افول شعر عزیزی====&lt;br /&gt;
زیاده‌گویی؛ بسیاری از شعرهای او به علت زیاده‌گویی، به اصطلاح «در نیامده» است. به همین دلیل بسیاری از همنشینی‌هایی که او ایجاد کرده، غریب هست، اما بدیع نیست. البته این زیاده‌گویی از نبوغ او ناشی شده است. همان‌طور که استاد «شهریار» نیز زیاده‌گو بوده است. آن دسته از شاعرانی که آن‌قدر نسبت به قریحۀ ‌خود مطمئن هستند و با قریحۀ ‌خود خوش‌اند، دچار چنین وضعیتی می‌شوند. یکی از پاشنه‌آشیل‌های شعر عزیزی این است که با توجه به روحیه و طبع لطیفی که دارد، آنجا که خواسته شعرِ حماسی بگوید، شعرش از کار در نیامده است. به لحاظ ساختاری هم، آن استحکامی را که در شعر «مهدی اخوان‌ثالث»، «قیصر امین‌پور» و «سیدحسن حسینی» می توان دید، در اشعار عزیزی نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ویژگی‌های شعر احمد عزیزی از نگاه [[علیرضا قزوه]]====&lt;br /&gt;
=====محتواگرا=====&lt;br /&gt;
در شعر انقلاب، همیشه محتوا با فرم حرکت کرده است. خیلی از شاعرها بودند که محتواگرا هستند. کلاً شعر انقلاب، شعر محتواگرایی است؛ اما دو شاعر داریم که علاوه بر این‌که شدیداً محتواگرا هستند، به‌شدت هم فرم‌گرا هستند. یکی عزیزی و دیگری معلم. هر دو برای خودشان یک استیل و سبک خاصی دارند. این دو سبکی که هر دو هم در مثنوی خودش را نشان داده، هر دو هم متعلق به دهه ۶۰ است، شاخصِ شاخص است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====دو سبک متفاوت=====&lt;br /&gt;
برخی‌ها عزیزی را ادامۀ استاد معلم می‌دانند، اما اصلا اینطور نیست و این دو صاحب دو سبک متفاوت هستند و از هم فاصله دارند.&lt;br /&gt;
عزیزی دایرۀ واژگانش وسعت دارد، معلم هم همین‌طور؛ دایرۀ واژگان عزیزی به سمت مردم و محاوره و ادبیات عامه می‌رود، دایرۀ واژگان علی معلم به سمت باستان‌گرایی و گنجینۀ ادب فارسی و واژگانی است که در کتاب‌های لغت است و کمتر در زبان مردم می‌چرخد. از جهت فرم، بیشتر مثنوی‌های عزیزی در یک وزن شکل گرفته و این کمک کرده به این‌که این وزن و استیل شعرش شاخص بشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوع نگاه‌ها و نوع ساخت ترکیب‌هایشان هم شاخصِ خودش است. از این جهت عزیزی حرکت‌های معنوی خوبی هم کرده است؛ یعنی شاعری است با دانش و تبحر خاص و ذوق فوق‌العاده که همیشه در حال ساختن ترکیب‌های تازه است. شاید از این جهت که این‌قدر ترکیب‌های تازه‌ ساخته، عزیزی را بتوانیم به بیدل تشبیه کنیم. ترکیب‌هایی که از جنس ترکیب‌های خودش است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شعر و نثر عزیزی=====&lt;br /&gt;
دقیقاً همین حرکتی که در شعر عزیزی ساری و جاری بود، در نثرش هم بود. همیشه نثر عزیزی و شعر عزیزی در کنار هم حرکت می‌کرد. به‌نوعی شاید این دو همدیگر را کمک می‌کردند. یعنی ترکیب‌هایی که گاهی در نثرها و شطحیات عزیزی می‌آمد،‌ منظوم می‌شد و در شعر او هم می‌آمد. یعنی عزیزی هم‌زمان به یک جامعیتی می‌رسید که این هم در نثرش بود و هم در نظمش؛ این دو از یک جنس بودند. به نثرهایش هم نگاه می‌کنی، آن تازگی را دارد. ترکیب‌ها، فضاها و دایرۀ واژگان و همه این چیزها آن وسعت و زیبایی را دارد و نگاه‌ها، نگاه خاصِ خودش است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====عزیزی، ادامه‌دهنده مسیر سهراب=====&lt;br /&gt;
از جهتی می‌شود عزیزی را ادامۀ هنری و منطقیِ سهراب سپهری دانست که در قلمرو سهراب نماند و از آن قلمرو گذشت. چون خیلی‌ها وقتی در قلمرو سهراب می‌مانند، درنگ در این قلمرو آن‌ها را رها نمی‌کند؛ در آن می‌مانند و شدیداً نشان ‌می‌دهد که کارشان سهراب‌زده است. عزیزی سهراب‌زدگی نداشت؛ یعنی به خودش رسید. ممکن است که بگوییم که از قاب و قلمرو فکری و زبانی سهراب گذشت، از آن عبور کرد، اما در آن توقف نکرد. رفت و گذشت. البته نمی‌خواهم بگویم حتماً قلمرو و جایی که عزیزی آن را کشف کرد، بزرگ‌تر یا بهتر از قلمرو سهراب است؛ بحث من اینجا این نیست. بحث من این است که مثل پرندگان که یک قلمرو خاصی برای هم در طبیعت دارند، شاعران شاخص هم این قلمرو را دارند. عزیزی، علی معلم و سهراب سپهری، آخرین قلمروهای کشف‌شدۀ بزرگِ ادبیات معاصر ما بودند. دیگران به فراتر از آن نرسیدند. دیگران همه قلمروهایشان کوچک بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====کاشف قلمرو جدید=====&lt;br /&gt;
عزیزی می‌تواند یکی از بزرگ‌ترین شاعرها باشد و معلم هم جزء دو سه شاعر درجۀ یک ایران در پنجاه سال اخیر است. کار عزیزی هم از این جهت، کار خیلی بزرگی بود. وقتی یک قلمرو تازه کشف می‌شود، یعنی ایجاد فضاهای تازه؛ این‌ها این فضا را برای دیگران فراهم کردند. خیلی‌های دیگر آمدند و کار کردند؛ اما کارشان منتج به کشف قلمرو تازه نشد. زیرگروه افراد دیگر شدند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====یکی از پرکارهاست=====&lt;br /&gt;
عزیزی کسی است که لحظات شاعرانه‌اش زیاد است. توانسته این لحظات را صید و ثبت کند. خیلی‌ها هستند که شاید به اندازۀ احمد عزیزی تأمل داشته باشند، شعر هم گفته باشند؛ اما نتوانسته باشند جمع‌وجورش کنند، ثبت و چاپ کنند. بله؛ عزیزی یکی از پرکارهاست. نظم و نثرش کنار هم و مثنوی‌هایی با حال‌وهوای طولانی. یکی از دلایلش این است که احمد عزیزی معناگرا است. حرف‌های تازه دارد.  عزیزی یک تأمل این شکلی داشت؛ عزیزی همۀ این تفکرها و حرف‌هایی که پیش از این طرح شده بود را دوباره از نو بازآفرینی می‌کرد. یعنی واژه‌ها را هرچه می‌دید، نگاه‌ها را هرچه می‌دید، در آن‌ها تصرف می‌کرد. مثلاً اگر یک جمله‌ای از ابن‌سینا می‌دید، سعی می‌کرد آن را با زبان امروزی بیان کند یا یک دیالوگی از جنس امروز با آن برقرار کند و حرفی تازه داشته باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====نگاه تازه=====&lt;br /&gt;
نگاه‌ها و تماشاهای عزیزی از نوع تازه بود و تفکر و مطالعاتش هم مطالعات وسیعی بود. این اواخر داشت یک فرهنگ زبانی می‌نوشت که همه‌چیز را طور دیگر معنی کند. یعنی به‌عنوان مثال ممکن است کلمۀ آب را در فرهنگ ما معنی کنند به چیزی که می‌خوریم. ولی عزیزی با همین واژه معانی مختلفی می‌ساخت که گاهی ریشه در طنز داشت، ریشه در حکمت داشت و گاهی حتی ریشه در شوخی داشت. عزیزی کاملاً طناز بود.&lt;br /&gt;
اتفاقا یکی از خصوصیات دیگر شعر عزیزی، کرانه‌های نزدیک به همِ شوخی و جدی در کارهای اوست؛ مثلاً در شطحیات گاهی‌وقت‌ها کرانه‌های این دو خیلی به هم نزدیک می‌شود و مخاطب گاهی گمان می‌کند پهلو به حکمت بهلولی می‌زند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======همه فن حریف======&lt;br /&gt;
عزیزی  نمایشگاهی از زبان و نگاه‌های جورواجور و تازه بود. من فکر می‌کنم عزیزی اگر در فضاهای دیگر هم می‌رفت؛ به‌عنوان‌مثال شاعر نمی‌شد و نویسنده می‌شد، نویسنده نمی‌شد و فقیه می‌شد، در هر افقی که می‌رفت یک خلاقیت عجیبی داشت که این خلاقیت در خیلی از شاعران نیست. عزیزی مثل یک دانش‌آموزی است که سر کلاس ایرادهای معلم را می‌خواهد بگوید و از همۀ جنبه‌ها می‌خواهد اظهار دانش کند و هرچه معلم از او بپرسد، حرف‌هایی دارد. یک دانش‌آموز زرنگ مکتب زندگی بود؛ یعنی هرچه ازش می‌پرسیدی یک حرفی برای گفتن داشت. ممکن است در آن رشته عمیق نشده بود، ولی حرف‌هایی برای زدن داشت. از این جهت من احمد عزیزی را خیلی شبیه به نظامی می‌دانم. نظامی در جوانی‌ و حدود ۲۰سالگی، تقریباً خودش را تثبیت کرده بود. عزیزی هم در جوانی و خیلی زود خودش را تثبیت کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تاثیر احمد عزیزی بر شعر آیینی امروز===== &lt;br /&gt;
عزیزی در این افق‌ها هم کارهای خوبی ارائه داد. شاخص‌ترین آن همان شعری است که برای حضرت زهرا است. یاس بوی مهربانی می‌دهد. یاس یک شب تا سحر مهمان ماست. بله. این فضاها را دارد. برای امام حسین دارد؛ ولی یک دفعه می‌آید و در شعرهایش تعریف تازه‌ای از یزید می‌دهد، آن هم با واژگان تازه‌ای. کلاً نگاه احمد عزیزی نگاه شاعر انقلاب است. نگاهی است که ریشه در عرفان و خطابه‌های حضرت امام خمینی دارد. نگاهی است که ریشه در تفکر شریعتی دارد. نگاهی است که ریشه در تفکر اقبال دارد. نگاهی است که ریشه در تفکر شهید مطهری دارد و در این تفکر، عاشورا و شعرهای فاطمی و علوی و انتظار خیلی زنده است. تفاوت شاعر انقلاب با شاعران دیگر در همین چیزها است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر آیینی و شعر دفاع مقدس در کنار شعر عاشقانه و عارفانه در کارهای عزیزی حضور دارد. شاید بشود گفت، شعر آیینی در کار عزیزی با عرفان گره خورده است. چون زیرساخت تمام شعرهای احمد عزیزی عرفان است. اگر هم عرفان نباشد، رنگی از عرفان دارد. رنگ و لعاب عرفان را در تمام کارهایش جاری کرده است. شعرهای آیینی‌ هم دارد که با یک نگاه تازه‌ای همراه شده است. نگاهی که مثلاً عمّان سامانی به مقولۀ کربلا داشت. این نگاه‌ها را دارد، باز هم با واژگان تازه. باز هم در ظرفی تازه. در هیئت و شمایلی تازه و این تازگی است که برای احمد عزیزی یک شناسنامه صادر می‌کند، قلمرو صادر می‌کند؛ وگرنه حرف‌هایی که از نوع مفهومی برای حضرت زینب و حضرت امام حسین و حضرت فاطمه زهرا می‌زند، چیزی فراتر از آن نیست که شاعران دیگر ما می‌زنند. این آرایشی که به زبان داده، این چگونه گفتنش، فرمش، این‌ها احمد عزیزی را شاخص کرده است. ما باید احمد عزیزی را بیشتر شاعر فرم بدانیم. اگر چه در محتوا هم خیلی تعمیم‌های قشنگی دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تخلصش «کامل» بود=====&lt;br /&gt;
عزیزی از جهت زبانی تا قله رفت. تکمیل بود. یعنی کاری که عزیزی کرد، یک کار کامل بود. کامل تخلص خودش هم بود. عزیزی یک روزهایی کامل تخلص می‌کرد، در برخی از غزل‌هایش. ممکن است که این غزل‌ها را حتی چاپ هم نکرده باشد، ولی من می‌دیدم. عزیزی از جهت زبانی و معنایی کار خودش را کامل کرد. اگر همین چیزهایی که از او باقی مانده هم فقط در دست ما باشد، عزیزی در ادبیات فارسی به عنوان یک اسم جاودان در شعر انقلاب ثبت خواهد شد. اگر عزیزی الآن هم حالش خوب بشود، با این وضعیتی که دارد، دیگر نمی‌تواند این قله را ارتقا دهد و اگر مثلاً پنج هزار متر است، به شش هزار متر برساند. کار خودش را کرده است. عزیزی کارش را کرده و خودش را تثبیت کرده است. ما می‌گفتیم یک روز سلمان بیست‌و‌هفت سالش بود و فوت شد؛ در سال شصت و پنج. اگر سلمان می‌ماند، غولی می‌شد که خیلی از آدم‌های گندۀ ادبیات دنیا را در جیبش می‌گذاشت؛ ولی عزیزی فرق می‌کند. دورۀ خلاقیت‌ها تا چهل و چهل و پنج سال و این حدودها است. عزیزی این دوره را طی کرد. الآن اگر عزیزی بود، پنجاه و چهار سالش می‌شد. به‌‌نوعی می‌شود گفت که عزیزی در چهل و هفت- هشت سالگی، جزء همان شهدا شد. هشتاد و شش که قیصر رفت، همان هشتاد و شش هم عزیزی به کما رفت. امیدواریم که بیرون بیاید. امیدواریم که ما ببینیم و شاهد خلاقیت‌های او هم باشیم؛ ولی می‌خواهم بگویم اگر یک وقتی هم عزیزی آمد و دیگر نتوانست شعر را ادامه بدهد، مهم نیست؛ عزیزی کار خودش را کرده است. از او هیچ انتظار دیگری نداشته باشید. عزیزی راهپیمایی طولانی‌ای را به سرانجام رسانده است. این راه را رفت و به آن کشفیاتی که باید می‌رسید رسید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیداکبر میرجعفری]]====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی یکی از نام‌هایی است که با مثنوی پس از انقلاب عجین شده است. مثنوی [[کفش‌های مکاشفه]] این شاعر، کتاب بااهمیتی است. نخست این‌که وی بیش از هر شاعری، تصاویر و ترکیباتی را که به‌نوعی متأثر از سبک هندی است، در مثنوی به کار گرفته است. توضیح این که اگر گرایش به سبک هندی در این دوره عمدتاً در قالب غزل اتفاق می‌افتد، اما احمد عزیزی آن را در مثنوی هایش نیز متجلی می‌کند. دیگر این‌که کفش‌‌های مکاشفه را می‌توان یک مثنوی بلند در نظر گرفت؛ زیرا تمام شعر‌های آن در یک وزن عروضی (وزن مثنوی مولوی) اتفاق افتاده است. درعین‌حال، با توجه به وزن عروضی آن، مثنوی مولوی را به یاد ما می‌آورد. نکتۀ دیگر این که عزیزی از شاعرانی است که سعی کرده نوآوری‌‌های شاعران نیمایی‌سرا و سپید‌سرا را در مثنوی‌هایش ادامه دهد.&lt;br /&gt;
درست است که احمد عزیزی برای ما شاعر مثنوی است، اما نمی‌توان مجموعه غزل «[[روستای فطرت]]» وی را نادیده گرفت؛ به‌ویژه وقتی قرار گرایش و توجه شاعران انقلاب به سبک هندی بررسی شود،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روستای فطرت حلقۀ مهمی از «هندی‌سرایی پس از انقلاب» است. حقیقت آن است که مثنوی‌‌های پرحجم و جالب (منظورم توجه‌برانگیز است) عزیزی باعث شده این کتاب چنان که باید، دیده نشود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
احمد عزیزی در قالب‌‌های نیمایی، چارپاره و ترانه (یا شعر به زبان گفتار) نیز تجربه‌هایی دارد. نباید پرکاری یک شاعر باعث دیده نشدن بعضی از آثارش شود؛ به‌خصوص که عزیزی علاوه بر شعر، در نثر ادبی – که خودش آنها را شطح می‌نامید- نیز آثاری را عرضه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بخواهم از احمد عزیزی فقط یک کتاب معرفی کنم که نمایندۀ واقعی شعر او باشد، «باران پروانه» به نظرم بهترین گزینه است. این چند خط معرفی اجمالی این کتاب است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===معرفی تعدادی از آثار===&lt;br /&gt;
====[[باران پروانه]]====&lt;br /&gt;
این کتاب در سال ۱۳۷۱ توسط انتشارات برگ به چاپ رسیده است. باران پروانه به نسبت دیگر کتاب‌‌های عزیزی کم‌حجم است (۱۲۶صفحه)؛ اما گونه‌های متنوع شعر عزیزی را از حیث قالب و موضوع دربرگرفته است. مثنوی، غزل، چارپاره، ترانه ( یا بهتر بگوییم شعر به زبان محاوره) و نیمایی قالب‌‌های شعری این کتابند. درست است که عزیزی پیش از این کتاب هم در مثنوی (کفش‌های مکاشفه، خواب‌نامه، باغ تناسخ و...) و هم در غزل (روستای فطرت) توانمندی ‌های خود ر ا محک زده، اما به نظرم این کتاب به‌نوعی بلوغ او در هر کدام از این قالب‌هاست. ضمن آن‌که وی در این اثر، اوزان عروضی دیگری را نیز در مثنوی تجربه کرده است و خود را مقید نکرده است که از یک وزن عروضی بهره گیرد. مثلاً مثنوی «خون خروسان» با مطلع:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لک زد دل من بی لک‌لک او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جنگل بزرگ است من کوچک او&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارای وزنی است که کمتر در مثنوی به کار گرفته شده است. همین‌جا می‌گویم که این مثنوی از شعر های خوب عزیزی است. غزل‌‌های این کتاب نیز ادامۀ کتاب روستای فطرت اوست. عزیزی در غزل، زنده‌کنندۀ سبک هندی است و تأثیرپذیری او از بیدل دهلوی کاملاً مشهود است. شاید به همین دلیل وی به ندرت در یک غزل توانسته یکدستی ابیات را رعایت کند؛ برای مثال در غزلی که با مطلعی نه چندان درخشان آغاز می‌شود: «بگذار ز لعلت لب من جام بگیرد / شاید دل خونین من آرام بگیرد» به بیتی درخشان می‌رسیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی‌ست شهادت شده معنای دمیدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بعد چه حیرانی تو نام بگیرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته این بیت نیز در همین غزل، خالی از لطف نیست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عالم همه وحشتکدۀ ببر تجلی است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ترسم ز رخت آینه سرسام بگیرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «باران پروانه» علاوه بر قالب ‌های موردعلاقۀ عزیزی، نمونه‌ای موفق از چارپاره را نیز می‌توان خواند؛ «کابوسه‌های لب دریا» یک چارپارۀ خوب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند نکته دربارۀ چارپاره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چارپاره تقریباً در هیچ دوره‌ای قالب فراگیری نبوده است؛ اما از روزگار تولد تاکنون آهسته و پیوسته در کنار دیگر قالب‌‌های شعری به حیات خود ادامه داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چارپارۀ «کابوسه‌های لب رؤیا» از چند جهت قابل توجه و تأمل است. نخست آن که این شعر تفاوت‌‌های چارپاره‌‌های پس از انقلاب را با نمونه‌‌های پیشتر در خود دارد؛ چارپاره‌های قبل از انقلاب عمدتاً دارای موضوعات عاطفی عشقی است؛ برای نمونه می‌توان چارپاره‌‌های نادر نادرپور، نصرت رحمانی و فروغ فرخزاد را به یاد آورد. درحالی‌که چارپاره در دورۀ انقلاب رنگ اجتماعی و حماسی به خود می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب باران پروانه بلوغ شاعری اوست؛ زیرا آگاهیم که عزیزی کم‌کم از میانه‌‌های دهۀ هفتاد گویی تمام ویژگی شعر خود را کنار گذاشت و شعرهایی سرود که توقع مخاطبان قبلی او را بر آورده نمی‌کرد؛ مثنوی‌هایی که به شعر شاعران سنتی‌سرای این دوره که ادامه‌دهندۀ سبک بازگشتند، شباهت دارد. این شعرها هیچ تپشی را در جامعۀ شعری و مخاطبان عزیزی برنمی‌انگیزد. این در حالی است که باران پروانه نقطۀ عطف این تغییر و تحول است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرونده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ترجمه زخم]]====&lt;br /&gt;
ترجمه زخم مجموعه‌ای از شطحیات احمد عزیزی می‌باشد. فهرست این اثر مشتمل بر این موارد است: سال آخر میلادی، زلزله اساطیری، کاج‌های ملکوت، فراق فلسفه، مزامیر باران، با شط مردم، کبک‌های کهن.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ana.press/news/476347/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1|عنوان=«احمد عزیزی» و شعرهایی که با آن جاودانه شد/ مروری بر آثار شاعر انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[خواب میخک]]====&lt;br /&gt;
«خواب میخک» عنوان گزیده اشعار احمد عزیزی است که شامل 35 سروده وی و گزیده‌ای از زیباترین مثنوی‌های اوست که در سه دهه گذشته با اقبال علاقه‌مندان شعر کلاسیک روبه رو شده بود و در کتاب‌های مختلفی چاپ شده بودند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[خورشید از پشت خیزران]]====&lt;br /&gt;
خورشید از پشت‏ خیزران، مجموعه مراثی است که به واقعه کربلا اختصاص دارد. در بخش آغازین کتاب با نام «سوره یحیا» ، شکوه‌‏های حضرت حسین بن علی (ع) از امتی ناسپاس با نثری زیبا به رشته تحریر درآمده:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«به خدا سوگند هیچ‏کس از من به حق نزدیک‌‏تر نیست و اندرز دهندگان در این باره یاوه‏گویانند و من یحیای ثانی و تعمید دهنده انسانها در غسل اشک هستم و در روز جزا هر کس که برای من قطره‏ای اشک فرو ریخته باشد، برابر با خون شهیدی است و این را مادرم به من گفت که پرهیزگارترین زنان عالم بود...».&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[رویای رویت]]====&lt;br /&gt;
کتاب رویای رویت با چند نثر ادبی، نوشته «احمد عزیزی» آغاز می‌شود؛ سپس چند شعر ایشان - گاه با مضمون مذهبی - به طبع می‌رسد. «تار حیرت» نمونه‌ای از این اشعار است: ای ز مثال خال تو سنگ سیه نشانه‌ای/ نیست به غیر قبله‌ات شش جهت آستانه‌ای/ حج قبول عاشقان چیست جمال روی تو/ ورنه به نزد عارفان کعبه طواف خانه‌ای...&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[شطح فلسفی]]====&lt;br /&gt;
در این اثر احمد عزیزی آرای فلسفی و عقاید عرفا را با بیانی شطح‎گونه آورده است‎. متن این کتاب در برخی قسمت‎ها بسیار ادبی‎، گاهی بسیار کنایه‎آمیز و گاهی جدی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[واژه نامه ابدی]]====&lt;br /&gt;
در این اثر احمد عزیزی به شیوۀ تعریفات عبید زاکانی با نثر ویژۀ خود که به شطیحات نزدیک است به ارائه معانی ظریف شاعرانه و گاهی بسیار طنزآلود از کلمات می‎پردازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[یک لیوان شطح داغ]]====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی را بی‌شک می توان پایه گذار شیوه ادبی شطح نویسی در تاریخ معاصر ایران دانست. گونه‌ای از نثر که بسیار از نثر ادبی غنی‌تر است. چه از حیث محتوا و چه از حیث زبان. در این گونه عزیزی تمام جملاتش را با استعاره و توصیف و تشبیه آذین بسته و به سختی می‌توان جمله‌ای ساده را در این ادبیات یافت. از دیگر ویژگی‌های این نثر دایره واژگانی وسیع و از آن مهم‌تر عبارت سازی نویسنده است. عزیزی به ترکیبات موجود بسنده نمی‌کند و دست به ترکیب سازی‌های شگفت می‌زند. یک لیوان شطح داغ، همه شطحیات احمد عزیزی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ترانه‌های ایلیایی]]====&lt;br /&gt;
احمد عزیزی از شاعران معاصری است که اشعارش را با بیان دغدغه‌های زندگی در روزگار امروز همراه کرده است.&lt;br /&gt;
حوزه تداعی معانی در شعر او متاثر از فضل نمایی‌ها در حوزه اطلاعات عرفانی ادبی، فلسفی و مذهبی است تا حدی که هنگام آفرینش فضای معنوی و صور خیال در شعرش، علاوه بر آیات و احادیث و اصطلاحات عرفانی و اسلامی و فلسفی و ادبی، نام شاعران و دانشمندان ایرانی و غربی و کتاب‌هایشان، اسامی گل‌ها و فصل‌ها، نام خیابان‌ها و محله‌های تهران، حتی دستگاه‌های مکانیکی و قطعات ماشین، موثر بوده است. ترانه‌های ایلیایی نیز این جنس است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[شرجی آواز]]====&lt;br /&gt;
عزیزی این اشعار را در قالب مثنوی سروده است. محتوای بیشتر این اشعار عارفانه است و در این اشعار از پیامبر اکرم (ص)، مدینه و مکه، حضرت علی و مناجات‌هایش با چاه، فتح خیبر، حضرت مسیح و حضرت مریم یاد می‌کند و اشعاری در مدح آن‌ها می‌گوید.&lt;br /&gt;
شاعر در بعضی از اشعار هم حسرت دوران جوانی و ایام از دست رفته گذشته را می‌خورد و در بعضی جاها هم یاد روستا می‌کند و به روستاییان و آب و هوای خوش و خرم غبطه می‌خورد. شاعر آغاز سخن و آغاز کتاب را با نام زیبای محمد(ص) آغاز می‌کند و با نام اصغر شش ماهه امام حسین و یاد شام غریبان ادامه می‌دهد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[طغیان ترانه، مثنوی‌های احمد عزیزی]]====&lt;br /&gt;
دفتر سوم از مجموعه آثار احمد عزیزی به همه مثنوی‌های او اختصاص دارد. بسیاری از منتقدین معتقدند که آغاز شهرت عزیزی با مثنوی‌های بلند و عمیق و عرفانیاش بوده است. مضامین کمتر شنیده شده با زبانی عجیب که در شطحیاتش سراغ داریم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قوس غزل]]====&lt;br /&gt;
این مجموعه شعر، مشتمل بر ۲۴۰ غزل است و دفتر دوم از مجموعه آثار وی می باشد که شامل همه غزل‌های وی است. تلفیق سبک هندی و نگاه لطیف این گونه با زبان معاصر از مهمترین ویژگی‌های غزل‌های احمد عزیزی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[کفش‌های مکاشفه]]====&lt;br /&gt;
کتاب کفش‌های مکاشفه مجموعه‌ای از ۸۶ مثنوی احمد عزیزی است که در یک مجلد سروده و گردآوری شده است. مثنوی کفش‌های مکاشفه یکی از پر مناقشه‌ترین آثار ادبی منتشر شده در سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی است که نظرات بسیاری در پی داشته است. یکی از ویژگی‌های سروده‌های احمد عزیزی، در این کتاب، صمیمی بودن شاعر با مخاطب است. اولین چاپ این کتاب در سال ۱۳۶۷ روانه بازار شد و در چاپ جدید این کتاب، مجموعه تصاویری از این شاعر خوش ذوق کشورمان گنجانده شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ملکوت تکلم]]====&lt;br /&gt;
کتاب حاضر، مجموعه چهار مثنوی ملکوت تکلم، سرزمین سرمه، طغیان ترانه، گوشه بیداد و مجموعه غزلیات آثای احمد عزیزی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ناودان الماس]]====&lt;br /&gt;
شاید کمتر کسی است که بداند احمد عزیزی شعر نو هم سروده است. ناودان الماس که درست چند ماه پیش از بیماری شاعر به چاپ رسید و دفتر چهارم از مجموعه آثار است همه اشعار نو و نیمایی و سپید عزیزی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جاودانه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[شون میلکان]]====&lt;br /&gt;
این اثر اولين مجموعه سروده‌هاي كُردي احمد عزيزي است.&lt;br /&gt;
شون ميلكان به معناي بقاياي خاكستر و ... چادرنشينان است كه هنگام كوچ از آن‌ها باقي مي‌ماند و نشان مي‌دهد كه در اين منطقه افرادي زندگي مي‌كرده‌اند. خواندن اين اثر به دليل استفاده از واژگان اصيل كُردي، براي كُرد زبان‌ها لذت‌ بخش خواهد بود. در مجموع اين كتاب حاوي واژگان اصيلي است كه موجب عظمت بيشتر زبان كُردي مي‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/82844000/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%8A%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%D9%8A%D8%B2%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D9%88%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1|عنوان=رونمايي از نخستين رمان زنده ياد احمد عزيزي در سالگرد فوت شاعر انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب «[[شاعر هشت هزار ساله؛ سیری در افکار و اشعار احمد عزیزی]]»===&lt;br /&gt;
کتاب «شاعر هشت هزار ساله» سیری در افکار و اشعار احمد عزیزی به قلم مرضیه دانیالی با طراحی جلد آمنه موسی‌پسندی با شمارگان ۵۰۰ نسخه در ۱۴۴صفحه با قیمت ۱۵هزار تومان توسط انتشارات کانون اندیشه جوان و با همکاری به‌نشر (انتشارات آستان قدس رضوی) در سال ۱۳۹۸ منتشر شده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این کتاب توسط مرکز پژوهش‎های جوان کانون اندیشه جوان در قالب کتاب دانشجو منتشر شده است؛ طبق دسته‌بندی معرفی شده در ابتدای این کتاب، این مرکز در چهار سطح جوان، دانشجو، اندیشه و طلبه به تولید آثاری در قالب‌ها و آرایه‌‎های گوناگون مشغول است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب در چهار فصل «کلیات»، «نگاهی به شطحیات احمد عزیزی»، «بررسی تحلیلی اشعار دینی احمد عزیزی» و «بررسی انعکاس حوادث مهم اجتماعی در اشعار احمد عزیزی» و مجموعا ۱۸ گفتار به همراه مقدمه، جمع‌بندی، ضمائم و کتابنامه به بررسی اشعار و افکار احمد عزیزی داشته است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
نگاهی به زندگی احمد عزیزی، عزیزی از زبان عزیزی، تاثیرپذیری‌ها و تاثیرگذاری‌های احمد عزیزی، اقدامات شاخص احمد عزیزی از موضوعات کلی است که در فصل اول این کتاب به آن پرداخته شده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
حس‌آمیزی، جان‌بخشی، آشنایی‌زدایی، اِطناب و تکرار، سجع و بازی با الفاظ نیز از جمله نکاتی است که در قالب شطحیات این شاعر معاصر در فصل دوم کتاب «شاعر هشت هزار ساله» بررسی شده است.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
اشعار مرحوم احمد عزیزی نیز در مورد حضرت رسول اکرم (ص)، امام علی (ع)، حضرت فاطمه (س)، امام حسین (ع) و اشعار عاشورایی، حضرت ابوالفضل (ع)، امام رضا (ع) و امام زمان (عج) در فصل سوم این کتاب تحلیل شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هشت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86&amp;diff=48032</id>
		<title>آهِ باشین</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A2%D9%87%D9%90_%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86&amp;diff=48032"/>
		<updated>2024-11-03T05:34:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان	        = آهِ باشین&lt;br /&gt;
|تصویر	       = Aah ba shin.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر   = 220px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[محمدکاظم مزینانی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه  	=&lt;br /&gt;
|موضوع  	= رمان اجتماعی سیاسی&lt;br /&gt;
|سبک		= رئالیسم جادویی، پست مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	= سوره مهر&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    = ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|تعداد صفحات    = ۳۵۶ &lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک 	  = ۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۶۹۱-۷ &lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Mazinani.neshast.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در حضور پدیدآور&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آهِ باشین&#039;&#039;&#039; روایت مبارزی انقلابی به قلم [[محمدکاظم مزینانی|محمد کاظم مزینانی]] است که در سال ۱۳۹۲ منتشر و توسط انتشارات [[سوره مهر]] به چاپ پنجم و تیراژ ۱۰۰۰۰ نسخه رسید.این اثر کم‌نظیر برنده جایزه هفتمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جلال]] شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مزینانی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://jalal.adabiatirani.com/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85/|عنوان= دوره هفتم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt; &lt;br /&gt;
«آهِ باشین» روایت‌کنندهٔ فعالیت یک مبارز انقلابی چپ با فضای فکری کمونیستی است که از دههٔ۲۰ شمسی و بدو تولد شخصیت اصلی داستان آغاز می‌شود و تا سال۹۰ ادامه دارد. در این رمان به تناقضات و تفاوت‌های نسلی بین شخصیت اصلی و فرزندش اشاره شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سوره مهر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.sooremehr.ir/fa/book/1839|عنوان= آه باشین}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این رمان روایت زوال یک خاندان قجری است که با نثری سلیس و لحنی مناسب، تعلیق و کشش، داستان جذابی خلق می‌کند تا خواننده را در مسیر یادآوری تاریخ معاصر با خود همراه سازد. در پس‌زمینه داستان از فصل اول تا انتها به‌ترتیب برهه‌هایی از تاریخ معاصر ایران مانند دوران رضاشاه و فرمان کشف حجاب، جنگ جهانی و سقوط رضاشاه، سرکارآمدن محمدرضا پهلوی، اصلاحات ارضی، گسترش فضای شهری و ساخت‌وسازهای آن دوران و تخریب فضاهای روستایی و بکر، مبارزات سیاسی پیش از انقلاب و بعد از آن و حتی جنگ تحمیلی و زمان حال، دوره می‌شوند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;روایت زوال&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://blog.faraketab.ir/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B8/|عنوان= نگاهی به رمان «آه با شین» نوشته محمدکاظم مزینانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب ===&lt;br /&gt;
راوی دانای کل، داستان را در سه بخش مختلف برای خواننده تعریف می‌کند. بخش صفر داستان، زمان حال شازده پنجم یا ته‌تغاری است که تا آخر داستان نام دقیقش مشخص نمی‌شود. شازده در زمان حال داستان بالای هفتاد سال سن دارد و بیماری قلبی و سکته او را زمین‌گیر کرده است. در این بخش، دست‌وپنجه نرم‌کردن او را با بیماری‌اش، خاطرات گذشته و پسرش «کاوه» را می‌بینیم که تنها میراث خانواده سالاری است. کاوه معتاد است و زندگی خانوادگی‌اش درحال‌فروپاشی. داستان به‌صورت فلش‌بک ارائه می‌شود، داستان خاندان سالاری، از نوادگان فتحعلی شاه قاجار روایت می‌شود. داستان در این بخش خطی تعریف می‌شود و رو به‌جلو می‌رود و به‌مرور که خواننده با شخصیت‌های زیاد آن آشنا می‌شود، زندگی هریک را می‌خواند و سرنوشتشان را تا مرگ دنبال می‌کند. همچنین خرده‌روایت‌های مربوط به شخصیت‌ها به‌صورت صحنه‌ای از گذشتهٔ آن‌ها ارائه می‌شود که کمک شایانی به عمق‌بخشی شخصیت‌ها می‌کند. مهم نیست شخصیت تا چه حد فرعی یا اصلی باشد، هرجا لازم بوده که دربارهٔ شخصیتی بیشتر بدانیم، راوی آن‌را از ما دریغ نمی‌کند و با صحنه‌ای جذاب و گره‌گشا اطلاعات لازم را دربارهٔ شخصیت و ماجرای مدنظر ارائه می‌دهد. برای مثال خرده‌روایت‌های مربوط به زندانیان هم‌بند شازده، مثل «اسمال منیژه» و دیگران از نمونه‌های مد‌نظر داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.adabefarsi.ir/showpost.aspx?id=2855|عنوان= نگاهی کوتاه به کتاب «آهِ باشین» نوشته محمدکاظم مزینانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند؟===&lt;br /&gt;
خواندن این رمان با نوعی کنجکاویِ ساده شروع می‌شود. اینکه بخواهیم بدانیم کدام کتاب افتخار [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ جلال]] در سال۹۳ را به‌دست آورده است. رمان «آهِ باشین» در حوزه‌های مردم‌شناسی و واژه‌شناسی، اطلاعات جامعی را دراختیار خوانندگان می‌گذارد. این رمان بیشتر از اینکه داستان باشد، می‌توان گفت گالریِ بزرگی از نقاشی‌های خوب و دوست داشتنی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.yjc.ir/fa/news/4812638 ‏|عنوان= «قزوه»: کتاب «آهِ باشین» راز و رمز بسیار دارد/ &amp;quot;کشاورز&amp;quot;: هنر &amp;quot;مزینانی&amp;quot; هنر زندگی‌کردن است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب درعین‌اینکه سرگذشت ۵ نسل را مطرح می‌کند، در محیطی ساده و صمیمی فرهنگ سنتی ایران را در تقابل با مدرنیته‌ٔ وارداتی بررسی می‌کند. جزیی‌نگری درخور احساس نویسنده در محیطی عاشقانه و تقابل احساس با وظیفه مداری و جدیت عمل‌گرا و تقابل آرمان‌های زیبای جامعه با واقعیت‌های زشت و زننده‌‌‌ٔ آن، از هنرنمایی‌های ویژه‌ٔ نویسنده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جاذبهٔ آهِ باشین=== &lt;br /&gt;
====افتخارات====&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=purple&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«کتاب &#039;&#039;&#039;آهِ باشین&#039;&#039;&#039; اثر برتر چهارمین جشنواره داستان انقلاب است که برندهٔ جایزه [[قلم زرین]] نیز شده‌است»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://anjomanghalam.ir/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%B1%D9%8A%D9%86‏|عنوان =دوازدهمین جشنواره قلم زرین}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین محمدکاظم مزینانی، نویسنده برندهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ جلال]] و کتاب‌ سال است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مزینانی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
====پست مدرن====&lt;br /&gt;
در این رمان ما با چند شخصیت مواجه هستیم که نه‌تنها هیچ‌کدام بر دیگری برتری ندارد؛ چون همهٔ شخصیت‌ها به‌نوعی در یک سطح قرار دارند و به‌شدت شخصیت‌های کنش‌پذیر و منفعلی (Passive) هستند. اگرچه داستان اصلی حول یک شخصیت است؛ اما سایر شخصیت‌ها به‌صورت کاریکاتور‌گونه وجود دارند. در این رمان پست‌مدرن نوعی گسست مشاهده می‌شود و روایت آن‌ها تکه‌تکه و پاره‌پاره است. اگرچه برخی تغیرها همچون وجود دانای کل به‌جای راوی اول یا نداشتن پایانی باز در انتهای رمان باعث ترکیب‌بندی متفاوت این رمان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مزینانی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[رئالیسم جادویی]]====&lt;br /&gt;
سبک کتاب درعین‌اینکه واقع‌گرایی است، توجه به اصول جادویی همچون جن و ماورا دارد. نویسنده زندگانی شخصیت‌های داستانی این مجموعه را به‌تصویر کشیده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سوره مهر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تاریخی====&lt;br /&gt;
رمانی است که گذشته و شرایط دوران گذشته را بازگو می‌کند. این کتاب دارای شخصیت‌های تاریخی واقعی اصلی و فرعی است که به صورت واقعی، در داستان گنجانده شده‌اند. در بررسی دقیق‌تر آن را بتوان به عنوان یک رمان نیمه تخیلی، زندگی نامه‌ای معرفی نمود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.tasnimnews.com/fa/news/1394/02/25/741447/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85-%D9%85%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B4|عنوان= روایت محمدکاظم مزینانی از سومین جلد سه‌گانه انقلابی‌اش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
در داستان از فصل اول تا انتها به‌ترتیب برهه‌هایی از تاریخ معاصر ایران مانند دوران رضاشاه و فرمان کشف حجاب، جنگ جهانی و سقوط رضاشاه، سر کارآمدن محمدرضا پهلوی، اصلاحات ارضی، گسترش فضای شهری و ساخت‌وسازهای آن دوران و تخریب فضاهای روستایی و بکر، مبارزات سیاسی پیش از انقلاب و بعد از آن و حتی جنگ تحمیلی و زمان حال، دوره می‌شوند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان، قابلیت تقسیم شدن به دو فضای مستقل را دارد. دنیای پهلوی و بعد از آن انقلاب تا سال۱۳۹۰ که فضایی واقع‌گرایانه دارد و دنیای قاجارها که در هاله‌ای از ابهام و افسون پنهان شده. فضایی سنتی که در آن آن‌هایی‌ها بیشتر از این‌هایی‌ها حضور دارند. داستان از زبان ته تغاری، پنجمین شازدهٔ قاجاری روایت می‌شود که تصمیم می‌گیرد شاهزاده نباشد، به مردم بپیوندد. او فرزند ناخلف اشرافی‌گری‌ است که با برخواستن درمقابل این نظام، علیه تاریخ و هویت اجدادی‌اش بر می‌خیزد و درنهایت از درون، دچار از خود بیگانگی شده و از بیرون از سوی جامعه طرد می‌شود. در کنار زاویهٔ دید دوم شخص که خواننده را در جایگاه راوی قرار می‌دهد تا با او همه چیز را از نزدیک، تجربه کند، رمان همزمان به درون طبقات مختلف اجتماعی سرک می‌کشد و از هر طبقه نماینده‌ای انتخاب می‌کند تا حوادث را با نگاه خود روایت کند. اگر ته تغاری و سیمین نمایندهٔ طبقهٔ روشنفکر و تحصیل کردهٔ جامعه هستند، صدای اسمال منیژه و سروان از داستان حذف نمی‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جریان‌سازی&#039;&#039;&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی = http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/12751-2016-03-15-11-20-08.html ‏|عنوان = یادداشتی بر رمان «آه باشین»، نوشتهٔ: وفا کشاورزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
چنین ذهنیتی وقتی بی‌مقدمه با مظاهر فیزیکی مدرنیته در قالب کالاهای وارداتی مواجه می‌شود، سادگی و نظم همگون فکری‌اش به چالش کشیده می‌شود و ناگزیر، واکنش‌های افراطی نشان می‌دهد. تلویزیون‌های لامپی، به خصوصی‌ترین جایگاهی وارد می‌شوند که برای ورود هر جنسی به حریم خود، روی درب منزل‌هایش، کلون متفاوتی دارد. قطارهای سریع‌السیر، هالهٔ مقدس زیارتی را که قرار بود با رنج سفر توأم باشد، کم‌رنگ می‌کند. این ذهن آشفته که برای اولین بار از کیلومترها آن‌سوتر، صدایی آشنا را از میان سیم‌های مسی می‌شنود، به دم‌دستی‌ترین بازماندهٔ جهان‌بینی سنتی‌اش متوسل می‌شود:&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جریان‌سازی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
:«آن‌هایی‌ها همه‌جا هستند، حتی میان سیم‌های تلفن و تنها کاری که خارجی‌ها کرده‌اند این است که آن‌هایی‌ها را توی سیم زندانی کرده‌اند.» (ص:۱۵۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر بزرگان(اهل ادب و داوران)===&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
=====[[علیرضا قزوه]]=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همان‌قدر که جناب مزینانی را نویسنده می‌دانیم به‌عنوان شاعر نیز وی را می‌شناسیم و او از شاعران بسیار خوب با کارنامه مقبولی است. تعلق نویسنده به کویر قابل‌ستایش است، سمنان سرزمین راز و رمزهاست و راز و رمز را در این اثر خوب با عنوان «آهِ باشین» می‌بینیم؛ نویسندگان امروز تسلط عمیقی بر واژه‌ها ندارند در این اثر تسلط خوبی بر کلمه وجود دارد و این مسئله تنها از یک شاعر برمی‌آید. واژه‌آرایی در این کتاب دیده می‌شود که تمام شاعران بزرگ از آن استفاده کردند. کتاب «آه باشین» اطلاعات خوبی در اختیار خواننده قرار می‌دهد، به‌خصوص در حوزهٔ مردم‌شناسی و علومی که کمتر به آن ورود پیداکرده‌اید اطلاعات نویسنده مشخص می‌شود. نویسنده قبل از نگارش داستانش بر روی مسائل تاریخی جست‌وجو کرده است و اثر یک اثر سه‌گانه به‌شمار می‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[محمدرضا بایرامی]]=====&lt;br /&gt;
[[پرونده:mazinany.bayramy.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محمد کاظم مزینانی در کنار محمدرضا بایرامی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
در زمانه‌ای هستیم که برای تیترهای کوچک هیاهوی بسیاری به راه می‌افتد و این درحالی‌ است که در زمینه ادبیات و داستان‌نویسی این اتفاق روی نمی‌دهد. جامعه ادبی و فرهنگی نباید بسیار راحت از کنار نویسنده‌ای که به عمق مطلب می‌پردازد، بگذرد. «آه باشین» کار شریفی است، مطالب زیاد داستان از زندگی شخصیت‌های تاریخی و جزئیاتی که بیان می‌کند، لحظه‌ای در آن احساس کم‌کاری و باری به هر جهت بودن نویسنده نمی‌شود. معمولاً شاعران نویسندگان خوبی نیستند بخصوص از جهت نثر بسیار مشکل دارند این اتفاق برای مزینانی روی نداده‌است، در متن ۵۰ تا ۱۰۰ کلمه می‌توانیم دربیاوریم که به غنای زبان فارسی افزوده است. توصیفات بسیار جلب توجه می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/13930201001484/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%B7%D8%A8%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= بایرامی: کتاب «آهِ باشین» طبق استانداردهای حرفه‌ای نوشته شده است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[ناصر کشاورز]]=====&lt;br /&gt;
از دورهٔ نوجوانی با مزینانی دوست بودم و شعر کودک را باهم شروع کردیم. برخلاف صحبت‌های دوستان وی از همان ابتدا هم شاعر و هم داستان‌نویس بود. هنر وی هنر زندگی‌کردن است. مارکز و بورخس را مزینانی به من معرفی کرد. وی آن‌قدر خوش‌ قریحه بود که اشعارش موردتوجه صاحب‌نظران قرار گرفت و هنوز شعرهای ابتدایی وی را کسی نمی‌تواند کپی‌برداری کند. «آه باشین» مانند گردابی مرا در خود غرق کرد و نتوانستم از آن بیرون بیایم. این کتاب تابلوهایی ترسیم‌شده با کلمات است، تابلویی که ازبین‌بردن یک گوشه آن باعث خرابی کل آن می‌شد. با فضاهای به‌کاربرده در داستان آشنا بودم و خیلی از شخصیت‌ها برایم آشنا بود. مهندسی کلمات و واژگانی را در کتاب خود به‌کاربرده که انگار در زبان فارسی گم‌شده بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[محسن پرویز]]=====&lt;br /&gt;
منصفانه اگر بخواهیم قضاوت کنیم، در میان رمان‌های منتشرشده نثر این داستان سالم و قوی است. استفاده از افعال و جملات در این کتاب بجا و درست و علائم نگارش در داستان به‌موقع به‌کاررفته است. این داستان روان نوشته‌ شده و از دایرهٔ واژگان گسترده‌ای بهره می‌برد. توصیف صحنه‌ها به‌ویژه در بخش‌هایی که مربوط که به زمان حال است توصیف‌های موفقی است و وضعیت را در ذهن خواننده زنده می‌کند. در این رمان نویسنده به نکات ظریفی اشاره می‌کند که نشان از تسلط تاریخی نویسنده دارد و جزئی‌نویسی‌های نویسنده از نکات برجسته رمان است. کسی که رمان فاخر دست می‌گیرد توقع دارد جای پایی از مطالعات و تجربه نویسنده در صفحه‌صفحهٔ رمان ببیند، البته رمان محل آموزش نیست؛ ولی محل پندآموزی می‌تواند باشد و ما این را در این رمان شاهدیم. همچنین در این اثر با تقابل سنت و مدرنیته مواجهیم و شاهدیم که این مسئله در متن تجلی دارد و این نگاه قالبی است که در دوران پهلوی به جامعه خورانده می‌شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[محمدرضا سرشار|رضا رهگذر]]=====&lt;br /&gt;
تخیل روان نویسنده در این داستان چشمگیر است و نشان می‌دهد که ذهن نویسنده قصه‌پرداز است و توانسته آن‌ها را خلق کند و از این نظر اثر شایسته‌ایی خلق‌ شده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرشار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.sarshar.org/archives/critics/post_1128.html|عنوان= نشست نقدوبررسی رمان «آهِ باشین» برگزارشد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[یوسف‌علی میرشکاک]]=====&lt;br /&gt;
[[محمدکاظم مزینانی|مزینانی]] عمیق‌تر از [[جلال آل‌احمد|آل‌احمد]] به تاریخ نگاه کرده است و این شاید به‌دلیل ویژگی‌های شخصیتی اوست. مزینانی با دوگانه‌ای که قرار است سه‌گانه شود، باری را که سال‌ها روی دلم سنگینی‌اش را حس می‌کردم برداشت. باید رمانی خلق می‌شد که جذاب، قابل خواندن، محل تأمل، برخوردار از تکنیک درست می‌بود، عواطف مخاطب را پس نمی‌زد، شعار نمی‌داد و در دایره تأویل، قابل استخراج حرف‌هایی برای راهگشایی انسان امروز می‌داشت. مزینانی رمان‌های غیرموفقی نداشته که اکنون شاهد دو رمان موفق باشیم. هر دو اثر کارهای نخستین وی در عرصه نگارش رمان، موفق‌اند و از انسان امروزی سخن می‌گویند. یکی از موفقیت‌های درخشان نویسنده این است که به‌صورت اجمالی و در قالب خاندان سالاری توانسته است با زبردستی به چنین سیر تاریخی بپردازد. جزم‌اندیشی ایدئولوژیک را در هیچ‌یک از دو رمان مزینانی نمی‌بینیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نشست&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/13931114001496|عنوان= میرشکاک: مزینانی در «آهِ باشین» از دایرهٔ ممیزی گذشته است، حسن‌بیگی: بعد از مطالعه کتاب، یاد فیلم‌های علی حاتمی افتادم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[ابراهیم حسن‌بیگی]]=====&lt;br /&gt;
مزینانی را به‌عنوان شاعر می‌شناختم و ابتدا می‌خواستم ورودش به عرصهٔ رمان را نقد کنم. در انتظار رمان‌های مزینانی بودم و «آهِ باشین» را ازنظر ساختاری به چشم منتقد می‌خواندم و قصد لذت‌بردن نداشتم؛ اما وقتی رمان به‌پایان رسید، از آن لذت بردم. مزینانی توانست رمانی بنویسد که مخاطب هم بتواند بخشی از آن را خلق کند و صرفاً نظاره‌گر حوادث داستانی نباشد. این امر اثر او را ماندگار می‌کند. وقتی «آهِ باشین» را می‌خواندم، حس می‌کردم فیلمی از علی حاتمی می‌بینم. فضاسازی‌های عصر قاجار داستان باوجود نبود نگارنده در آن زمان بسیار گویا و با دقت و ریزبینانه خلق شده بودند. بیشتر نویسندگان رمان‌های تاریخی، اسیر حوادث آن می‌شوند. نویسنده عشق را دست‌مایه افزودن بر حجم رمان قرار نداده است. طی رمان هیچ‌یک از زن‌وشوهرها عاشق‌های آنچنانی نبوده‌اند. فقط همدیگر را دوست داشته‌اند و زندگی کرده‌اند. مزینانی به مخاطب فرصت می‌دهد ادامهٔ ماجراهای عاشقانه را خودش در ذهن بسازد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نشست&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
=====[[محمدرضا سرشار|رضا رهگذر]]=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این داستان درواقع سرگذشت ۵ نسل را مطرح می‌کند. نویسنده بر این باور است که داستان مدرن خلق کرده است؛ ولی فراموش کرده که داستان مدرن داستان۵ نسل نیست زیرا داستان ۵ نسل مربوط به داستان‌های قرن ۱۸ است و این تناقضی در مکتب داستان ایجاد می‌کند. داستان از پیرنگ حلقوی به سبک داستان‌های مدرن استفاده کرده است و این سبک معمولاً در داستان‌های فرمالیستی استفاده قرار می‌گیرد. در داستان‌های مدرن معمولاً می‌گویند که تاریخ تکرار می‌شود و جلو نمی‌رود. «ته‌تغاری» در این داستان اسمش ذکر نمی‌شود که به نظرم دلیلی برای این کار نیست. در این کتاب افراد مذهبی خرافی نشان داده شده‌اند. این داستان همان‌طورکه گفته شد داستان انقلاب نیست؛ زیرا مگر می‌شود زمان داستان تا سال۱۳۸۲ ادامه پیدا کند؛ ولی اسمی از [امام] خمینی به‌میان نیاید، درحالی‌که رهبر انقلاب نیز به آن اشاره کرده‌اند این انقلاب در دنیا با نام [امام] خمینی شناخته می‌شود؛ اما در این داستان ما یک‌ مرتبه هم اسم ایشان را نمی‌بینیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سرشار&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[محسن پرویز]]=====&lt;br /&gt;
از دید من طرح داستان ضعف آشکاری دارد. به‌گونه‌ای که مقبول نیست. داستان می‌خواهد از نگاه «ته‌تغاری» به گذشته بازگردد که در عمل این اتفاق رخ نمی‌دهد. زاویهٔ دید در این داستان از آن نکاتی است که موجب می‌شود به اثر لطمه وارد شود. زاویهٔ دید به‌گونه‌ای است که به‌نظر می‌رسد می‌خواهد از زاویهٔ دید ته‌تغاری داستان روایت شود؛ اما نویسنده در بخش‌هایی نمی‌تواند به آن پایبند باشد. درمجموع در طرح و زاویهٔ دید اشکال دیده می‌شود؛ اما شخصیت‌پردازی رمان قوی است و افراد را به‌خوبی نشان داده است، همچنین در توصیفات و صحنه‌پردازی نیز خوب عمل شده و نکتهٔ اصلی و ویژهٔ داستان نثر سالم و روان آن است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مراسم رونمایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
=====سال سن=====&lt;br /&gt;
* حرضت والا، به این دختر نگاه کن! از گرسنگی نای راه‌رفتن ندارد.&lt;br /&gt;
یک‌هو نگاه گُرّان شازده افتاد به صورت دخترک و حالش عوض شد. کیسه را از زن گرفت و بدون اینکه وزن کند انداخت توی صندوق. بعد پنج تا دوقِرانی از ته جیب جِلقزه‌اش بیرون کشید و گذاشت بیخ مشت زن و گفت: «این از شیربهای دخترت. مهریه‌اش هم پنج تا گوسفند. دیگر لازم نکرده سن جمع کنید. بروید و به فکر مراسم عقدکنان باشید. فقط تا می‌توانی به او خوراک بده تا خوب رو بیاید. شب‌جمعه، یک نفر را می‌فرستم بیاوردش. ملتفت شدی؟» زن، ناباورانه، به دوقِرانی‌ها دست کشید و گفت: «هر چه شما بفرمایید شازده! این دختر کنیز شماست.»(ص:  )&lt;br /&gt;
=====باغ‌های بی سیرت=====&lt;br /&gt;
* درخت به‌سرعت آسفالت را کنار می‌زد و به رشد خودش ادامه می‌داد. پیرمرد اجازه نمی‌داد کسی آسیبی به درختچه برساند. آجر دورش چیده بود و به‌موقع آبش می‌داد. چند بار مأمورهای شهرداری خواستند درخت را بکنند؛ یک روز صبح زود، وقتی باغبان با پیتِ آب از خانه بیرون آمد، اثری از درختچه‌ها ندید. مأمورهای شهرداری شبانه درخت‌ها را بریده و بعد از ریختن آهک آنجا را آسفالت کرده بودند.(ص: ۲۳۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====از افلاک تا کراک=====&lt;br /&gt;
* «واقعاً این‌ها قصد گروگان گرفتن شهبانو را داشته‌اند؟ چه مرگشان است؟ یک مشت فارغ‌التحصیل دانشگاه یا دانشجو که رایگان تحصیل می‌کنند و از همه آزادی‌های اجتماعی برخوردارند. می‌توانند دختر و پسر به اردو بروند و آواز بخوانند و هر شب با ماه‌رویی به‌سرببرند. این‌همه ویلا، پلاژ، کازینو، بار، کاباره، کلوپ‌های شبانه، سینما، برنامه‌های سرگرم‌کننده تلویزیونی ... و باز هم ناشکری؟ باز هم نق زدن؟ مملکت از این بهتر؟… می‌توانی تاکسی بگیری و جلوی سفارت امریکا نگهش داری و یک‌ربع بعد با ویزای آن کشور برگردی. پس چه مرگشان است؟ چرا هم خودشان و هم ما را به‌زحمت می‌اندازند؟ چرا به‌جای درس‌خواندن یا کار کردن می‌نشینند و نقشه گروگان گرفتن علیاحضرت و حتی کشتن او را می‌کشند؟ خاک بر سرتان! شما لیاقت چنین مواهبی را ندارید و همان بهتر که زیر شکنجه بمیرید یا توی زندان بپوسید!»(ص:‌۴۱۸و۴۱۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====این‌هایی‌ها=====&lt;br /&gt;
* خود من یک شاهم، فتحعلی شاه قاجار، در بستر مرگ... من شازدهٔ بزرگم، با زن‌های عقدی و غیر عقدی بسیار و بچه‌های بی‌شمار... من شازده‌ام. در قرارداد آخال حضور داشتم. مهر جَلّ علای من پای ضمیمه‌های این قرارداد به‌چشم می‌خورد. من بودم که رگ امیرنظام را قطع کردم. من بودم که فرمان مشروطیت را امضا کردم. من بودم که سلطنت قاجار را برانداختم و بر تخت پادشاهی تکیه زدم. من بودم که سی‌وهفت سال در این کشور پادشاهی کردم؛ اما این مردم ناسپاس از کشور خودم بیرونم انداختند و چه آوارگی‌ها که نکشیدم! سرانجام با سرطان خون، روی یک تخت فلزی سرد، در یکی از بیمارستان‌های قاهره مُردم... من بودم که... (ص:۵۸۰و۵۸۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;«تعداد صفحات کتاب ۳۵۶ صفحه است که برای نخستین بار در سال ۱۳۹۲ توسط انتشارات سوره مهر وارد فاز چاپ شد که تاکنون حدود ۱۰۰۰۰ نسخه از این کتاب به فروش رسیده است. چاپ پنجم کتاب با طرح روی جلد متفاوت منتشر و روانه بازار کتاب شده است.»&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = مزینانی|نام = محمدکاظم|عنوان = آه باشین|ناشر = سوره مهر |شهر = تهران|سال = ۱۳۹۳|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۶۹۱-۷}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://www.sarshar.org/archives/critics/post_1128.html ‏|عنوان = نشست نقد و بررسی رمان «آهِ باشین» برگزار شد|ناشر = تارنمای سرشار|تاریخ = ۲اردیبهشت۱۳۹۴|تاریخ بازدید = ۲۰تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://anjomanghalam.ir/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%B1%D9%8A%D9%86/ ‏|عنوان =دوازدهمین جشنواره قلم زرین|ناشر = تارنمای انجمن قلم |تاریخ= ۱۴تیر۱۳۹۳ |تاریخ بازدید= ۱۳مرداد۱۳۹۸ }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://jalal.adabiatirani.com/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85 ‏|عنوان = دوره هفتم جایزه ادبی جلال|ناشر = بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|تاریخ = ۲۰دی۱۳۹۳|تاریخ بازدید = ۱۳مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.sooremehr.ir/fa/book/1839 ‏|عنوان = سبک آهِ باشین رئالیسم جادویی است!|ناشر = سوره مهر|تاریخ = ۲۰دی۱۳۹۳|تاریخ بازدید = ۲۰ تیر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.tasnimnews.com/fa/news/1394/02/25/741447/روایت-محمدکاظم-مزینانی-از-سومین-جلد-سه-گانه-انقلابی-اش ‏|عنوان = روایت محمدکاظم مزینانی از سومین جلد سه‌گانه انقلابی‌اش|ناشر = خبرگذاری تسنیم|تاریخ = ۲۰دی۱۳۹۳|تاریخ بازدید = ۲۰ تیر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://www.chouk.ir/maghaleh-naghd-gotogoo/12751-2016-03-15-11-20-08.html ‏|عنوان = یادداشتی بر رمان «آه باشین»، نوشتهٔ: وفا کشاورزی|ناشر = چوک|تاریخ = ۱۹اسفند۱۳۹۴|تاریخ بازدید =}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/13930201001484/بایرامی-کتاب-آه-باشین-طبق-استانداردهای-حرفه%E2%80%8Cای-نوشته-شده-است ‏|عنوان = بایرامی: کتاب «آه باشین» طبق استانداردهای حرفه‌ای نوشته شده است|ناشر = خبرگراری فارس|تاریخ = ۲اردیبهشت۱۳۹۴|تاریخ بازدید = ۲۰تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/13931114001496 ‏|عنوان = میرشکاک: مزینانی در «آهِ باشین» از دایره ممیزی گذشته است، حسن‌بیگی: بعد از مطالعه کتاب، یاد فیلم‌های علی حاتمی افتادم|ناشر = خبرگزاری فارس|تاریخ = ۱۴تیر۱۳۹۳|تاریخ بازدید = ۲۰تیر۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=48019</id>
		<title>نادر ابراهیمی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C&amp;diff=48019"/>
		<updated>2024-11-02T08:33:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = نادر ابراهیمی&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Nader ebrahimi1.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &#039;&#039;&#039;و اگر عشق با همین روزمرگی‌ها&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;عشق بماند، عشق است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
| نام اصلی               =&lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسندگی، ترانه‌سرایی، ترجمه و فیلم‌سازی&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱۴فروردین۱۳۱۵&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = عطاءالملک&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۱۶خرداد۱۳۸۷&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = تهران &lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
| مختصات محل زندگی       = &lt;br /&gt;
| مدفن                   = قطعهٔ هنرمندان بهشت‌زهرا&lt;br /&gt;
| در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
| اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
| لقب                    =&lt;br /&gt;
| بنیان‌گذار              = &lt;br /&gt;
| پیشه                   = نویسنده، روزنامه‌نگار، فیلم‌ساز، ترانه‌سرا و مترجم&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        = ۱۳۴۰تا۱۳۸۷&lt;br /&gt;
| سبک نوشتاری            =&lt;br /&gt;
| کتاب‌ها                 = [[آتش بدون دود]]، [[ابن‌مشغله]]، [[یک عاشقانه آرام]]، [[مردی در تبعید ابدی]]، [[بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم]]، ابوالمشاغل و...&lt;br /&gt;
| مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
| نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
| فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
| دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
| تخلص                   =&lt;br /&gt;
| فیلم ساخته براساس اثر  = بار دیگر مردی که دوست می‌داشتیم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =‏ http://ekran.ammarfilm.ir/films/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85/|عنوان = روایتی از ابعاد مختلف زندگی انقلابی و آثار نادر ابراهیمی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| همسر                   = فرزانه منصوری تهرانی مقدم (ابراهیمی)&lt;br /&gt;
| شریک زندگی             = &lt;br /&gt;
| فرزندان                = رایکا&lt;br /&gt;
| تحصیلات                 = لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی&lt;br /&gt;
| دانشگاه                =&lt;br /&gt;
| حوزه                   =&lt;br /&gt;
| شاگرد                  = &lt;br /&gt;
| استاد                  =&lt;br /&gt;
| علت شهرت               =&lt;br /&gt;
| تأثیرگذاشته بر         = [[احمدرضا احمدی]]، کیومرث پوراحمد، ابراهیم حاتمی‌کیا، کمال تبریزی، فواد صفاریان‌پور و سعید کیائی &lt;br /&gt;
| تأثیرپذیرفته از        = [[جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
| وب‌گاه                  = www.naderebrahimi.info&lt;br /&gt;
| imdb_id                = به شمارهٔ ۲۳۸۲۷۲۰&lt;br /&gt;
| soure_id               =&lt;br /&gt;
| جوایز                  = لوح زرین و دیپلم افتخار&lt;br /&gt;
| گفتاورد                =&lt;br /&gt;
| امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader kodak.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کودکی نادر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader ebrahimi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نادر نوجوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader &amp;amp;farzaneh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزانهٔ نادر و همراهی‌اش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Abn mashghaleh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;چاپ ۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader dar tabiat.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوستی با طبیعت، مهربانی با حیوانات&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Karikator nader-ebrahi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نادر در قاب نگاه کاریکاتوریست&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Atashi bedon bargh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;روایت گل‌آقایی‌ها از {{سخ}}آتش بدونِ‌دود!&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Maryam zandi&amp;amp;nader ebrahimi.jpg|180px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بیست سال پیش،{{سخ}}جدا شدیم!&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;مریم زندی&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Arash-Farrokhi-nader-ebrahi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اثری از آرش فرخی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ebrahimi&amp;amp;ktabkhaneh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کتابخانهٔ خانگی نادر ابراهیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Emza barae lotfi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ارادتش به شکور لطفی در{{سخ}}روند امضاها پیداست&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Rayka.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دخترش رایکا و بازی در تئاتر دریبل&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ebrahimi&amp;amp;Asar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خبرِ عبورش را دادند!&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader &amp;amp; zandi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هرگز منکر تأثیرش در موفقیتم نیستم!&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;مریم زندی&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نادر ابراهیمی قاجار&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;نادر ابراهیمی&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس، پژوهشگر، قصه‌نویس و مترجم بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تحصیل کوتاه‌مدت در &#039;&#039;&#039;دارالفنون&#039;&#039;&#039;، نیمه‌کاره رهاکردن دورهٔ دانشکدهٔ حقوق و اخذ مدرک لیسانس در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی، شاکلهٔ زندگی تحصیلات آکادمیکِ ابراهیمی را تشکیل می‌دهد و آن‌طورکه در زندگی‌نامهٔ خودنوشت، [[ابن‌مشغله]] (۱۳۵۵)، می‌نگارد همواره به کارهای گوناگون از تعمیر ماشین‌آلات کشاورزی تا خبرنگاری، ویراستاری و پژوهشگری، روی آورده است؛ هرچند در بین اهالی ادبیات و مردم، داستان‌نویس می‌خوانندش.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فرهنگنامه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده =محمد شریفی |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانزده‌سالگی به &#039;&#039;&#039;حزب ملت ایران&#039;&#039;&#039; پیوست و اوایل دههٔ۴۰، به‌اتفاق [[محمدعلی سپانلو]]، [[احمدرضا احمدی]] و [[مهرداد صمدی]]، گروه &#039;&#039;&#039;طرفه&#039;&#039;&#039; را تشکیل می‌دهد. تقریباً بیست‌وپنج‌ساله بود که نخستین داستانش را در [[کتاب هفته]] و جُنگ طرفه به‌چاپ رساند. سال ۱۳۴۲ فعالیت‌هایش او را به پشت میله‌های زندان کشاند و جالب‌ آنکه اولین کتابش، [[خانه‌ای برای شب]] در همان دوران منتشر شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده = حسن میرعابدینی|عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز |ص= ۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیمی چنان‌که از مضامین داستان‌هایش پیداست، نویسنده‌ای تجربه‌گرا با افت‌وخیزهای فکری و ادبی است و گاه بسیار درگیر نثر خوش‌آهنگ، تاحدی‌که گویی ساختمان داستان را از یاد برده و دل‌مشغول اخلاقیات، بحث‌های منطقی دوسویه با نتیجه‌های نچندان روشن و وسواس در درست‌نویسی و کوشش‌های بی‌وقفه در آرایش نثر و جمله‌پردازی می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فرهنگنامه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با همراهیِ همسرش، &#039;&#039;&#039;فرزانه منصوری&#039;&#039;&#039; و با حمایت مالی انتشارات [[امیرکبیر]]، مؤسسهٔ مطالعاتی «همگام با کودکان و نوجوانان» را در سال ۱۳۵۰ تأسیس می‌کند و به مطالعه، نوشتن و ترجمه‌ دربارهٔ رفتار، زبان و شیوه‌های یادگیری کودکان می‌پردازد. در این رهگذر قصهٔ [[دور از خانه‌]] به سال ۱۳۴۶، کتاب برگزیدهٔ سال [[شورای کتاب کودک]] می‌شود و [[درخت قصه، قمری‌های قصه]] در سال ۱۳۶۹، جایزهٔ [[کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان]] را از آنِ خود می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن دربارهٔ روحیات کارمندان و روشن‌فکران، نگارش داستان‌های توصیفی پرماجرا و رمانتیک دربارهٔ زندگی ترکمن‌ها، خلق داستان‌های وهمناک و اخلاق‌گرایانه‌ با درون‌مایهٔ مسائل کلی جامعهٔ بشری از دیگر مضامین انتخابی اوست. از سال ۱۳۵۰ به فیلمنامه‌نویسی روی آورد و &#039;&#039;&#039;آن‌که خیال بافت، آن‌که عمل نکرد&#039;&#039;&#039; را نوشت. سپس جذب تلویزیون شد. مجموعه‌های تلویزیونی [[آتش بدون‌ِدود]]، [[سفرهای دور و دراز هامی و کامی]] و همچنین فیلمنامه‌های سینمایی «صدای صحرا»، «روزی که هوا ایستاد» و «آخرین عادل غرب» حاصل کار او در این زمینه است؛ اما فعالیت او در عرصه فیلمنامه‌نویسی و سینما به این نمونه‌ها ختم نشد، ابراهیمی استادی است که در تربیت و کشف ویژگیِ تعدادی از چهره‌های مطرح در سینمای امروز ایران نقش بسزایی داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این نویسنده رمانی با عنوان [[سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید|سه دیدار]] نوشت که سه نوبت از دیدار هرگز انجام‌نشده، با امام خمینی(ره) را در آن گزارش می‌کند. ابراهیمی برای نگارش «سه دیدار» نزدیک به ۱۷ سال زمان صرف کرد تااینکه درنهایت سال ۷۵ نگارش آن را به‌پایان رساند و سال ۷۷ پیشنهاد انتشار آن را از حوزهٔ هنری دریافت کرد که منجر به چاپ نخست شد. هرچند نوشته‌شدن این کتاب هیچ‌گاه به مذاق روشن‌فکران خوش نیامد و نادر ابراهیمی بارها و بارها محل حملهٔ این طیف قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سه دیدار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.mashreghnews.ir/news/733760/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8 ‏|عنوان = ماجرای تقدیم‌نامه یک رمان به رهبر انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیمی غیر از این، کتابی دربارهٔ جنگ نوشت که به اسم با [[سرود خوان جنگ در خطهٔ نام و ننگ]] شهرت دارد. او به‌عنوان نویسنده و محقق آزاد همراه هنرمندان و فیلمسازانی چون ابراهیم حاتمی‌کیا و کمال تبریزی در فروردین ۱۳۶۵ به خطه جنوب ایران سفر می‌کند و راوی رزم پیرِ جوانان رزمنده شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tabnak.ir/fa/news/65845/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81|عنوان= نقد یک کتاب دفاع مقدس در دفتر نشر معارف}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===برنامهٔ روزانه===&lt;br /&gt;
ابراهیمی عادت خاصی برای نوشتن داشت. فرزانه منصوری نحوهٔ کارکردن نادر را چنین توصیف می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
دوست داشت صبح زود بیدار شود؛ برخلاف من که به خواب صبح علاقه دارم. صبح‌های زود پیاده‌روی می‌کرد. خرید خانه را هم سر راه انجام می‌داد و به خانه که برمی‌گشت، من و بچه‌ها تازه بیدار می‌شدیم. دوش می‌گرفت و با همهٔ ما خوش‌وبش می‌کرد. بعد پشت میز کارش می‌نشست و می‌نوشت یا اگر بیرون کاری داشت، می‌رفت و باز وقتی برمی‌گشت اولین برنامه‌اش رسیدن به خانواده بود. شب هم وقتی همه می‌خوابیدیم، نادر پشت میزش می‌نشست و تاجایی‌که می‌توانست و کشش داشت و ذهنش مایل به نوشتن بود، کار می‌کرد. گاهی ممکن بود تا ۴ و ۵ صبح کار کند و بعد از پشت میز بلند شود و برود پیاده‌روی یا اینکه یکی‌دو ساعتی فرصت استراحت پیدا کند. یادداشت‌هایی برای خودش و برای تأکید نوشته بود که به در و دیوار اتاقش می‌زد... دقیق برنامه‌ریزی می‌کرد. یک ساعت ورزش، یک ساعت ساز، نیم‌ساعت بازی با دختر کوچکمان، ۶ صفحه پاک‌نویس، یک ساعت برای فرزان، دقایقی خطاطی و...&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/1765/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C|عنوان= برای اهل کتاب می‌نوشت، نه اهل قلم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستیِ چهل‌ساله===&lt;br /&gt;
یکی از دوستانم در بانک عمران شعبهٔ هیلتون سابق کار می‌کرد. همیشه به من می‌گفت: «چقدر کتاب می‌خوانی؟ خسته نمی‌شوی؟» روزی گفت: «جلال اینجا همکاری دارم که مثل توست، دائم سرش در کتاب است و مطلب می‌نویسد.» گفتم: «کیست؟» گفت: «نادر ابراهیمی» گفتم: «اتفاقاً یک قصه از او در «کتاب هفته» چاپ شد.» وقتی نادر آمد دو پاراگراف آن را از حفظ خواندم. خوشش آمد و شمارهٔ من را گرفت. آن زمان من مدیر تولید [[انتشارات روزبهان]] بودم. از آن موقع به بعد کتاب‌هایش را آورد پیش من. از سال۴۶ یا ۴۷ باهم آشنا شدیم و نزدیک به ۴۰ سال باهم دوست بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دوستیِ چهل‌ساله&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو نسل ابراز علاقه‌===&lt;br /&gt;
یکی از افسران نیروی هوایی، اسم پسرش را از روی یکی از کتاب‌های نادر ابراهیمی انتخاب کرد و بعد‌ها علاقه آن پسر به نادر تاحدی بود که او نیز نام دخترش را از روی یکی از شخصیت‌های داستان‌های ابراهیمی انتخاب کند. به‌قدری مردم با داستان‌های او ارتباط برقرا می‌کردند که گاهی دنبال کوچه‌ها و خیابان‌های داستان‌ها می‌گشتند و فکر می‌کردند این نشانی‌ها و این آدم‌ها واقعی هستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دوستیِ چهل‌ساله&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نادر را کتک زدند===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;روشن‌فکران&#039;&#039;&#039; هیچ‌وقت نادر را برای نوشتن کتاب‌هایش نبخشیدند. او و کتاب‌هایش همیشه با توطئه سکوت درگیر بودند. [[آتش بدون‌ِدود]] را به پول شخصی خودش چاپ کرد. برای انتشار این کتاب و داستان [[سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد|سه دیدار]] روشن‌فکران بسیار اذیتش کردند. هیچ کتاب‌فروشی‌، حاضر نشد این کتاب‌ها را بفروشد. خودش سه هفته کتاب‌هایش را برد نمازجمعه گرگان و آن‌ها را فروخت. چهارمین هفته ریختند و او را کتک زدند و نگذاشتند کتاب‌هایش را بفروشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دوستیِ چهل‌ساله&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مدرسه دارالفنون و دعوای [[داریوش آشوری|آشوری]]===&lt;br /&gt;
حُسن مدرسهٔ دارالفنون این بود که دانش‌آموزان اجازه داشتند به‌صورت آزاد به هر کلاسی می‌خواهند بروند و همیشه کلاس آقای شریفیان در جلساتی که دربارهٔ ملی‌شدن نفت حرف می‌زد پر از جمعیت می‌شد، طوری‌که دانشجویان روی طاقچه می‌نشستند و بحث داغ می‌شد. آن‌زمان من ([[محمدعلی سپانلو]]) بودم  و [[ناصر شاهین‌پر]] و [[احمدرضا احمدی]] و [[بهرام بیضایی]] و نوذر پرنگ و عباس پهلوان و نادر ابراهیمی و داریوش آشوری. این بحث‌ها گاهی در زنگ انشا نوشتاری درمی‌گرفت و گاه می‌شنیدیم که هفته پیش در کلاس انشا داریوش آشوری انشایی نوشته و به عقاید نادر ابراهیمی حمله کرده و این هفته هم نادر می‌خواهد به‌همان صورت جوابش را بدهد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مدرسه دارالفنون&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده = محمدهاشم اکبریانی|عنوان = محمدعلی سپانلو|ص=۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درگیری با گلاب‌دره‌ای===&lt;br /&gt;
[[یوسف‌علی میرشکاک]] نقل می‌کند: در مجلسی که طبق‌معمول محمود دیر به آن رسید، نادر ابراهیمی گفت که می‌خواهد براساس زندگی ملاصدرا و حضرت امام(ره) کتابی بنویسد. [[محمود گلاب‌دره‌ای]] گفت: بخواب. نادر گفت: بله؟ محمود جوابش داد: بخواب! تو انقلابی نیستی و خیلی کوچک‌تر از این حرف‌هایی، درغیراین‌صورت تلویزیون قطب‌زاده به تو اجازه کار نمی‌داد. کسی جرئت نداشت به محمود چیزی بگوید و من باید پادرمیانی می‌کردم؛ اما من هم می‌دیدم حق با محمود است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گلاب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = میرشکاک|نام = یوسف‌علی|عنوان = تقلید ممنوع| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان| ص=۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/206267/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C|عنوان= گلابدره‌ای به ابراهیمی: تو انقلابی نیستی!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[تأسیس کانون نویسندگان]]===&lt;br /&gt;
خانه‌ داریوش آشوری بودیم. خیلی‌ها نیامده بودند. نُه نفر بودیم. زن آشوری متن مخالفت ما با &#039;&#039;&#039;کنگره دولتی نویسندگان&#039;&#039;&#039; را به تعداد نُه نفر تایپ کرده بود. همان نُه نفری که بعدها رسماً و اسماً حلقه اصلی کانون نویسندگان را تشکیل دادند: [[جلال آل‌احمد|آل‌احمد]]، بهرام بیضایی، داریوش آشوری، [[اسماعیل نوری‌علا]]، [[اسلام کاظمیه]]، فریدون معزی‌مقدم، هوشنگ وزیری، [[محمدعلی سپانلو]] و من (نادر ابراهیمی).&amp;lt;ref name=&amp;quot;مدرسه دارالفنون&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دفن اثر===&lt;br /&gt;
روزی به سرم زد &#039;&#039;تاریخ تحلیلی ادبیات داستانی ایران&#039;&#039; را بنویسم. تقریباً ششصد صفحه پاک‌نویس داشتم مربوط به دوره‌های مختلف و کتاب‌های مختلف. آن‌ها را بردم به جای تمیز و مجللی که نام عصر قدیمی‌اش [[بنگاه ترجمه و نشر کتاب]] بود و اسم انقلابی‌اش را هنوز هم یاد نگرفته‌ام! پوشه را گذاشتم و توضیح دادم چنین قصدی دارم؛ اما تألیف چنین اثری احتمالاً سی‌چهل سال وقت می‌خواهد و نیروی اضافی. من، بیکار بیکارم. امکانات مالی ندارم. نیروی اضافی هم ندارم. اگر نمونه‌های کار را پسندیدید، قرارداد ببندید و من را خانه‌نشین کنید تا این کار را به‌سرانجام رسانم. آنجا دو تن بودند که بسیار دستم انداختند و بازی دادند. گفتند: کار را بگذارید و بروید و سه ماه بعد برگردید. اینجا یک هیئت نُه نفر از دانشمندان، آثار را مطالعه می‌کنند. سه ماه بعد، بازگشتم. بازهم سربه‌سرم گذاشتند و فرمودند: کارتان رد شد. پوشهٔ نمونه‌هایم را زدم زیر بغلم، سرافکنده تا بیایم بیرون. گفت: نمی‌خواهید توضیحات هیئت را بشنوید؟ گفتم: اگر لازم است، چرا؛ گفت: هیئت معتقد است که ما اصولاً در ادبیاتمان، داستان نداریم. هرچه داریم فقط شعر است. پرسیدم: پس من این همه داستان را از کجا آورده‌ام؟ گفت: نظر هیئت را خواستید به شما گفتیم.  گفتم: نظر چنین هیئتی نباید به مدارک و واقعیات باشد؟ با خشونت گفت: اینجا حق جروبحث ندارید. پرسیدید، جواب دادیم. بیرونم کردند. در بحث می‌توانستم مثل شپش له‌شان کنم؛ اما مرا سراندن به‌سوی یک اعتراض ساده و بعد... &lt;br /&gt;
به خانه برگشتم. همهٔ یادداشت‌هایم در این زمینه را در دو بستهٔ بزرگ جمع‌وجور کردم. روی آن‌ها نوشتم: «بی‌مصرف. بعد از مرگم، به‌هیچ‌وجه چاپ نشود. ناقص و معیوب و آشفته است» و بردم به زیرزمین خانه، همه را آنجا دفن کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شاید فقط همین یک بار شاگرد خلف او باشم!===&lt;br /&gt;
مریم زندی خواهر نادر ابراهیمی است که به‌گفتهٔ خودش:&lt;br /&gt;
:رابطهٔ ما بسیار نزدیک بود. بااینکه من از او خیلی کوچک‌تر بودم؛ همدیگر را خیلی قبول داشتیم. عکاسی برخلاف سایر کارهای رسانه‌ای به رابطه، چندان وابسته نیست؛ اما در اوایل کار چون من با هنرمندان آشنا نبودم، رابطهٔ نادر با آن‌ها روی [موفقیت] کار من تأثیرگذار بود. دوران دانشجوییِ من، ما در بسیاری کارها باهم همکاری می‌کردیم و باهم همراه بودیم. اما  بعد از انقلاب مسائلی پیش‌ آمد که بخشی از آن به ظاهر خانوادگی و بخشی از آن به دلیل تفکرات ایدئولوژیک جاری در آن زمان بود و من به‌دلیل کدورت و جدایی بیست‌ساله بین ما، تا زمانی که نادر زنده بود، به نسبتم با او اشاره‌ای نمی‌کردم و حاضر نشدم به دیدن او بروم. شاید همین یک بار شاگرد خلف او باشم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مریم زندی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.iranart.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/34048-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85|عنوان= جدایی بیست‌ساله}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شاگردی که از صفر به صد رسید===&lt;br /&gt;
معلم بسیار خوبی بود. تا پیش از بیماری، روزهای سه‌شنبه درِ خانه‌اش به روی نویسندگان و نقاشان باز بود. کسی از مراجعانش اصلاً از هنر تصویرگری چیزی نمی‌دانست؛ اما بعد از ۱۰تا۱۱ جلسه به نقاشی درجه یک تبدیل شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نلی مججوب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.hamshahrionline.ir/news/54512/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF‏ |عنوان= او دیگر تکرار نمی‌شود}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نَقل منصوری از [[سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آمد|سه دیدار]]===&lt;br /&gt;
دربارهٔ &#039;&#039;«سه دیدار»&#039;&#039; اول این را بگویم، برای آن کسانی که می‌گویند نادر ابراهیمی چطور برای &#039;&#039;&#039;امام&#039;&#039;&#039; کتاب نوشته است، نادر از خرداد۱۳۴۲ امام را می‌شناخت و درپی شناخت مردی بود که واقعاً او را مبارز بداند. حرکات او را دنبال می‌کرد، مثل‌اینکه آدم زندگی چه‌گوارا با فیدل کاسترو را دنبال کند که شخصیت‌های مبارز بسیار زیبایی بودند. یادم می‌آید در همان شلوغی انقلاب روزنامه‌ها را می‌آورد و می‌خواست از یادداشت‌ها و خبرهای کوچک روزنامه‌ها کتابی به نام &#039;&#039;نهضت ایمان&#039;&#039; بنویسد. می‌گفت: «فرزانه بیا کمک کن.» اخبار را می‌بریدم و توی پوشه‌ای به نام «مستندات نهضت ایمان» جمع می‌کردم. از خرداد۴۲، دنبال این مرد بود به‌عنوان فردی مبارز. بعدها فهمید که فیلسوف هم هست، شاعر هم هست. &#039;&#039;«سه دیدار»&#039;&#039; را برای این ننوشت که حقوق یا مزد بیشتر بگیرد؛ مثل همهٔ حق‌التألیف‌های دیگر بود. معترضان به نادر همان شبه‌روشن‌فکران بودند، این‌ها به عقاید دیگران احترام نمی‌گذارند. نادر اعتقادش را با صدای بلند بیان می‌کرد. روزی هم اگر می‌فهمید که این اعتقاد اشتباه است، بازهم با صدای بلند می‌گفت که من اشتباه کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://defapress.ir/fa/news/241956/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%87-%D8%B8%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C ‏|عنوان = ماجرای تنبیه یک نویسنده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کودکی و آوارگی====&lt;br /&gt;
پدربزرگم که آجودان حضور قاجار از اولاد &#039;&#039;ابراهیم‌خان ظهیرالدوله&#039;&#039; بود، به دستور رضاخان پهلوی از کرمان به مشکین‌شهر آذربایجان تبعید و خلع درجه شد. پدرم، &#039;&#039;عطاءالمک&#039;&#039; آنجا به‌دنیا آمد. آذری بود و آذری سخن می‌گفت. مادرم از لاریجانی‌های مقیم تهران بود. نمی‌دانم من را در شمال به‌دنیا آورده یا اینکه اول در تهران زاده شدم و بلافاصله به شمال برده است. کودکی‌هایم را در &#039;&#039;شاهی&#039;&#039; (قائمشهر امروز) و &#039;&#039;گرگان&#039;&#039; (استرآباد دیروز) گذراندم. کودکانه عاشق شمال شدم و پیوسته فخر شمالی‌بودن فروخته‌ام. همان‌طورکه فخر آذری‌بودن. بااین‌حال وقتی کم‌سن‌وسال بودم، مادرم از پدرم جدا شد و هیچ‌کدامشان به‌هیچ‌وجه مرا نمی‌خواستند. از اینجا رانده و از آنجا مانده. با من دائماً «دستش دِه» بازی می‌کردند؛ ولی هیچ‌کس دلش نمی‌خواست توپ را نگه دارد. هرگز در هیچ جالتی مهربانی دیگران به خویشتن را حس و لمس نکرده‌ام.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http:///%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%20%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%20%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C.pdf‏ |عنوان= باد آن‌ها را با خود خواهد برد.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کرمان، خانهٔ ابراهیمی‌هاست====&lt;br /&gt;
سال‌ها پیش از این با گروهی فیلم‌بردار برای کار مستندی، به کرمان رفتم. در مهمان‌خانه‌ای فروآمدم. مرد دفتردار نامم را پرسید. گفتم:&lt;br /&gt;
: نادر ابراهیمی.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سربلند کرد و مرا نگاه کرد، مدتی. بعد، مؤدب و مهربان ایستاد و گفت: &lt;br /&gt;
::ابراهیمی کرمانی؟&lt;br /&gt;
: بله قربان؛ اما کرمان را تازه آمده‌ام که ببینم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اتاق‌هایمان را تصرف کردیم. هنوز تن‌کوفته به بستر نسپرده بودیم که انگشت به در زدند.&lt;br /&gt;
:بفرمایید؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
مردی متین و جاافتاده وارد شد و مرا نامید.&lt;br /&gt;
:منم&lt;br /&gt;
::در کرمان. ابراهیمی‌ها حق ندارند به مهمان‌خانه بروند. کرمان، خانهٔ ابراهیمی‌ها‌ست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
گفتم که ما بسیاریم و کارمان ایجاب می‌کند که اینجا باشیم. چند لحظه بعد، مرد دیگری وارد شد و مرا طلبید و همان سخن‌ها بازگفت و من نیز آنچه گفته بودم، بازگفتم. باور نمی‌کردم که میان افراد این قبیلهٔ بزرگ، چنین وابستگی شگفت‌انگیزی باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====وقتی نادر ابراهیمی با راننده دست به یقه شد====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;&#039;شفیقه رهیده&#039;&#039;&#039;، همسر مرحوم [[حسن حبیبی]]، در کتاب &#039;&#039;&#039;دیدار در پاریس&#039;&#039;&#039; خاطره جالبی از نادر ابراهمی تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
«قبل از انقلاب قرار بود در مرکز خیلی بزرگی در کرج از زن‌هایی که در خانه‌ها هستند و به هرحال بیکارند، برای آموزش و کارهای دیگر استفاده کنیم. من راننده‌ای داشتم و یک چیپ تقریبا درب و داغانی هم در اختیار ما بود. این راننده، من و نادر ابراهیمی را با هم آنجا برد. در راه بازگشت، نادر شروع کرد با من صحبت کردن. راجع به بعضی موضوعات اعتقادی. خلاصه اینقدر گفت و گفت و گفت تا این راننده یک لحظه ویراژی داد و توقف کرد و پیاده شد. در ماشین را باز کرد، یقه نادر را گرفت، گفت «بیا پایین خدانشناسِ فلان فلان شده. من اگر نکشمت به‌خاطر خانم دکتر بود، والا تا حالا کشته بودمت؛ بیا پایین!»&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی هم فقط می‌خندید، چون قدش خیلی بلند بود و راننده هم کوچولو.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده =پدرام الوندی |عنوان = دیدار در پاریس |ص=۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader&amp;amp;mazarash.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزانه اما نادر را در سفری طولانی می‌داند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چنین آغاز شد و چنان انجامید.===&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی ۱۴فروردین۱۳۱۵ در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در مدرسۀ دارالفنون طی کرد و پس از گذراندن ششم ادبی وارد دانشکدهٔ حقوق شد. مدتی با [[داریوش آشوری]]، [[سیروس صبوری]] و [[محمدعلی سپانلو]] هم‌درس بود؛ اما بعد دانشکده حقوق را رها کرد و این‌بار در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به درجه لیسانس رسید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر|عنوان = زندگی‌نامه| ژورنال = کتاب ماه کودک‌ونوجوان| ص=۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
ارائه فهرست کاملی از مشاغل ابراهیمی کار دشواری است. او خود در دو کتاب &#039;&#039;&#039;[[ابن مشغله]]&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;[[ابوالمشاغل]]&#039;&#039;&#039; ضمن شرح وقایع زندگی به فعالیت‌های گوناگونش نیز پرداخته است. در این میان، نویسندگی را به‌طور جدی و رسمی، با اندوخته‌ای غنی از مطالعۀ کتب کلاسیک فارسی، از شانزده‌سالگی آغاز کرد. سال۱۳۴۲ اولین کتابش، &#039;&#039;&#039;[[خانه‌‌ای برای شب]]&#039;&#039;&#039; را به‌چاپ رساند که داستان &#039;&#039;«دشنام»&#039;&#039; در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد؛ [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] و [[سیمین دانشور]] آن را به‌عنوان یکی از سه قصهٔ برگزیده ایرانی به غرب معرفی کردند. [[جلال آل‌احمد|آل‌احمد]] آن را ستود و [[داریوش مهرجویی]] ترجمهٔ انگلیسی آن را به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در ۱۳۳۰ به &#039;&#039;&#039;حزب ملت ایران&#039;&#039;&#039; که تازه تأسیس شده بود، پیوست و مدتی را به اتهام مشارکت در تظاهرات و درگیری‌های ۱۵خرداد۱۳۴۲ در زندان شاه به‌سربرد. اولین کتابش در سال ۱۳۴۲ و هنگامی که در زندان به‌سر می‌برد انتشار یافت. از آن به‌بعد در زندگی پرفراز پر نشیب خود، کتاب‌های بسیاری را منتشر کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dastkhat ebrahimi2.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;یادداشت نادر ابراهیمی به اعضای گروه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dastkhat ebrahimi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;برای همکاران انتشارات&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dastkhat ebrahimi0.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قسمت سوم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dastkhat ebrahimi1.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در ادامهٔ قسمت سوم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
پس از رهایی از بند، به همکاری با [[روزنامهٔ آیندگان]] پرداخت. در مدت دو سال همکاری با تلویزیون آثار مستند بسیاری نوشت و کارگردانی کرد و در سال ۱۳۴۹ توانست اولین مؤسسه غیرانتفاعی‌غیردولتی &#039;&#039;ایران‌شناسی&#039;&#039; را تأسیس کند. &lt;br /&gt;
{{سخ}}ابراهیمی علاوه‌بر تألیف آثار تئوریک در باب شیوه‌های نویسندگی، به تدریس این مهارت نیز پرداخت. مدتی در دارالفنون تحصیل کرد؛ اما طولی نکشید که به کار روی آورد. دورهٔ دانشکدهٔ حقوق را نیمه‌تمام گذاشت و به تحصیلاتش را در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی ادامه داد. چنان‌که از زندگی خودنوشت او کتاب [[ابن‌مشغله]]، برمی‌آید به کارهای گوناگون، از تعمیر ماشین‌آلات کشاورزی تا خبرنگاری روزنامهٔ آیندگان و ویراستاری و پژوهشگری برای تلویزیون، پرداخته است؛ اما در بین اهالی ادبیات و مردم ب ه‌عنوان داستان‌نویس شهرت دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های اولیه‌اش را در نخستین سال‌های دهه۱۳۴۰ در کتاب هفته و جُنگ طرفه به‌چاپ رساند. در همین دوره، او و [[محمدعلی سپانلو]] در کنار [[احمدرضا احمدی]] و [[مهرداد صمدی]]، گروه طرفه را تشکیل دادند و با همراهیِ [[اکبر رادی]] و [[اسماعیل نوری‌علا]] انتشارات «طرفه» را راه انداخت؛ اما طرفی نبست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ba kodakan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عاشقانه‌های نادر ابراهیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
ابراهیمی مدتی را در مؤسسهٔ &#039;&#039;&#039;خدمت به کودکان&#039;&#039;&#039; مشغول بود و قصهٔ «دور از خانه‌ٔ» او برای کودکان کتاب که در ۱۳۴۶ نوشت، برگزیدهٔ سال «شورای کتاب کودک» شد. اما به‌حق، فعالیت حرفه‌ای در ادبیات کودک را با همکاری همسرش فرزانه منصوری در سال ۱۳۵۰ با تأسیس مؤسسهٔ &#039;&#039;&#039;همگام با کودکان و نوجوانان&#039;&#039;&#039; که حمایت مالی انتشارات امیرکبیر دربر داشت، آغاز کرد؛ مؤسسه‌ای به‌منظور مطالعه دربارهٔ کودکان و نوجوانان که فعالیتش را در حیطهٔ نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، تحقیق دربارهٔ خلق‌و‌خو، رفتار و زبان کودکان و بررسیِ شیوه‌های یادگیری آنان دنبال کرده و می‌کند. ابراهیمی مقدمه‌ای بر فارسی‌نویسی برای کودکان در سال۱۳۵۳ و چند مقدمهٔ دیگر دربارهٔ مراحل گوناگون خلق و تولید ادبیات کودکان و نوجوانان نوشت. او ضمن نوشتن داستان‌ها و آثار آموزشی برای کودکان، برخی از حکایت‌های کهن را نیز برای آنان بازنویسی کرد. در سال۱۳۶۹ جایزهٔ [[کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان]] را برای [[درخت قصه، قمری‌های قصه]] گرفت. از او آثار متعددی، شامل تألیف و ترجمه برای کودکان منتشر شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ابراهیمی تصویرگری و ویرایش آثاری از نویسندگان کودک را نیز به‌عهده گرفت و ضمن ترجمهٔ چند کتاب به‌فارسی، چه در زمینهٔ کودکان و چه در زمینهٔ بزرگسالان، چند اثرش را به زبان‌های مختلف دنیا برگرداندند؛ برای نمونه در کتاب &#039;&#039;&#039;دو قصهٔ برگزیدهٔ آسیا&#039;&#039;&#039;، قصهٔ ایرانی این مجموعه از اوست. دو جلد کتاب نیز در نقد و تحلیل جامعه‌شناختی داستان‌های او به‌فرانسه در بلژیک نوشته شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌هایش نشانگر آزمون‌های گوناگون در زمینهٔ نثر و مضمون‌ است و او را نویسنده‌ای تجربه‌گرا با افت‌وخیزهای فکری و ادبی معرفی می‌کنند که گاه آن‌قدر درگیر پرداختن به نثر خوش‌آهنگ و جملات قصار می‌شود که ساختمان داستان را از یاد می‌برد. دل‌مشغولی‌های شدید به اخلاقیات، وفور کلمات نغز و قصار برساختهٔ خود نویسنده، بحث‌های منطقی دوسویه با نتیجه‌های نچندان روشن و وسواس در درست‌نویسی و کوشش‌های بی‌وقفه در آرایش نثر و جمله‌پردازی و یافتن سلسله کلماتی آهنگین و موزون از ویژگی‌های آثار اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ابراهیمی داستان‌های خود را با نوشتن قصه‌های استعاری شروع کرد. سپس آثاری دربارهٔ مشغله‌های روحی کارمندان و روشن‌فکران نوشت و پس از نگارش چند داستان توصیفی پرماجرا و رمانتیک دربارهٔ زندگی &#039;&#039;ترکمن‌ها&#039;&#039; داستان‌های وهمناک و اخلاق‌گرایانه‌ای در زمینهٔ مسائل کلی بشری خلق کرد. داستان‌های کوتاهش طی ۱۳۶۹تا۱۳۷۰ را در سه مجلد، انتشارت امیرکبیر منتشر کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}ابراهیمی برای رمان &#039;&#039;«آتش بدون دود»&#039;&#039; برندهٔ لوح زرین و دیپلم افتخار [[بیست سال ادبیات داستانی ایرانِ]] وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شد. او طی چهار دههٔ فعالیت ادبی در کنار داستان و شعر، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی نیز نوشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;میرعابدینی&amp;quot;/&amp;gt; از میان نقدهایش، مقاله &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بازدید قصهٔ امروز&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; (پیام نوین؛ ۱۳۴۵-۱۳۴۶) مهم‌ترین آن‌هاست. او به‌جز لوازم نویسندگی  یعنی کتاب &#039;&#039;ساختار و مبانی ادبیات داستانی&#039;&#039;؛ ۱۳۷۰، جلد اول تاریخ تحلیلی پنج‌هزار سال ادبیات داستانی ایران را با نام [[صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها]] در همان سال منتشر کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تلاش‌های تقریباً بی‌وقفه نادر ابراهیمی‌ در باب نویسندگی، تصویرگری و سینما، چه برای کودکان و چه بزرگسالان سرانجام او را به دامن بیماری انداخت و رنج ۹ سال بیماری، در بعدازظهر پنج‌شنبه ۱۶خرداد۱۳۸۷، زمانی که به ۷۳سالگی رسیده‌ بود، با خاموشی مطلق در بستری از اتاق‌های بیمارستانی در تهران پایان پذیرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-64/455837-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF ‏|عنوان = به من نگو استاد!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===این گونه دیدندش!===&lt;br /&gt;
====[[سیمین دانشور]]====&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی در معرفیِ ادبیات به کودکان این سرزمین کمک بسیاری کرد. کار بزرگ و نادرِ او معرفی و شناساندن ادبیات به کودکان از طریق قصه‌‌هایش بود و این شناخت برای کودکان بسیار ارزنده و درخور توجه است. علاوه‌بر آثار او در زمینهٔ ادبیات کودک، کارهایش در ادبیات بزرگسال نیز بسیار ارزنده است که بسیاری از آن‌ها را دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07909/%D8%B3%D9%8A%D9%85%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%83%D9%88%D8%AF%D9%83%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF ‏|عنوان = نادر ابراهیمی ادبیات را به کودکان شناساند.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ چهل، هم در شعر و هم در قصه، کوشش‌هایی به‌عمل آمد که فرم و محتوای داستان‌نویسی را عوض کرد. یکی از نویسندگانی که این موضوع را احساس کرد و فرم تازه‌ای در نوشتن پدید آورد، ابراهیمی بود. به‌شکل داستان‌های آمریکایی، داستان می‌نوشت. ابراهیمی داستان‌های کوتاهی نوشت و چاپ کرد که حتی بعضی از آن‌ها که ماجرای حملهٔ گرگی به یک ده است، توجه نویسندگان قدیمی‌تر از جمله [[جلال آل‌احمد]] را جلب کرد. چند داستانی که ابراهیمی در آن دهه نوشت، تا حدودی تازگی داشت؛ اما کار نویسندگی او با کتاب «آتش بدون‌ِدود» تمام شد. او نویسنده‌ای بود که می‌بایست توجه خود را به قصه‌های کوتاه متمرکز می‌کرد؛ ولی متأسفانه به کارهای سفارشی و روزنامه‌نگاری پرداخت و دیگر نتوانست از نظر فرم و محتوا کار تازه‌ای انجام دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07951/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D9%8A%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%8A-40-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86|عنوان = نادر ابراهیمی فرم تازه‌ای پدید آورد.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قاسم‌علی فراست]]====&lt;br /&gt;
نوشتن برای نادر ابراهیمی تفریح نبود؛ بلکه زندگی و نفس او ادبیات و نوشتن بود. ابراهیمی اساساً زندگی خود را وقف داستان‌نویسی، به‌ویژه داستان‌نویسی برای بچه‌ها کرده بود. او به درست‌نوشتن از لحاظ ویرایش و سالم‌بودن زبان بسیار حساس بود و نوشته‌هایش سبک و سیاق بسیار مشخصی داشت. ابراهیمی حتی اگر نامش را پایین نوشته‌هایش نمی‌زد، با وسواسی که به‌خرج می‌داد معلوم بود که این قلم برای اوست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07877/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان = نوشتن برای نادر ابراهیمی، حکم تنفس داشت.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جمال میرصادقی]]====&lt;br /&gt;
از جنبهٔ پرنویسی، گمان نمی‌کنم نویسنده‌ٔ دیگری در ایران با ابراهیمی برابری کند. غیر از داستان‌هایی که دارد در زمینهٔ داستان کوتاه، کتاب نقدوتحلیل کودک، تصویرپردازی کتاب کودک، ابزار داستان‌نویسی، شرح‌حال‌نویسیِ خود و ترجمه نمایشنامه هم آثاری منتشر کرده است. او نویسنده‌ای تجربه‌گراست و در زمینه‌های مختلف ادبیات داستانی نیز طبع خود را آزموده است. ابراهیمی هم در زمینهٔ معنا و هم ساختار و محتوا و شکل داستان و هم در زمینهٔ آفریدن انواع داستان تجربه دارد؛ اما به‌جز چند نمونهٔ استثنایی، به پختگی و کمال نسبی نمی‌رسد؛ زیرا اغلب از سیر منطقی معنایی و شکل ساختاری بی‌نقص و ایرادی برخوردار نیست. او داستان‌نویسی واقع‌گرا بود و طرح‌هایش، جز برخی از آن‌ها، کمتر بی‌عیب و ایراد است. سه ‌خصوصیت خرق عادت، پیرنگ ضعیف و كلی‌گرایی در بعضی از داستان‌های ابراهیمی دیده می‌شود. اما دربارهٔ نثرش، نثری حساب‌شده و تقریباً بی‌عیب و ایراد است و به مقتضای گفتار و نوشتار. گاهی از جملات قصار بهره‌ می‌گیرد و نثرش از نثر محمد حجازی، نویسنده‌ٔ دهه‌ٔ۲۰، بی‌بهره نیست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-08034/%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D9%8A-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%8A-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D9%85|عنوان = نویسنده‌ای به پرنویسی نادر نداریم.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمدرضا احمدی]]====&lt;br /&gt;
از ویژگی‌های نادر این است که کارهای متنوعی کرد؛ خطاطی، نقاشی، نوازندگی، نویسندگی، فیلم‌سازی و... از معدود ایرانی‌هایی بود که برای زندگی و کار، برنامه داشت. هیچ‌وقت اداهای روشن‌فکرانه و رفتارهای نامعقول نداشت. نظرهایش را صریح می‌گفت و ترسی از واکنش حرف‌های دیگران نداشت. یادم می‌آید به یکی از نقاشان کتاب کودک که &#039;&#039;&#039;جایزهٔ جهانی&#039;&#039;&#039; برده بود، به‌شدت انتقاد کرد و گفت: «نقاشی‌های او اصلاً به‌درد نمی‌خورد. این نقاشی‌ها بچه‌ها را می‌ترساند.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
آنچه به نظرش درست بود انجام می‌داد و فقط به جذب عده‌ای خاص از مخاطبان فکر نمی‌کرد. به‌همین‌دلیل در میان خوانندگانِ آثارش، همه‌جور آدمی دیده می‌شود. کتاب بزرگسالش [[(بار دیگر شهری که دوست داشتم)]] بالغ بر ۱۸ چاپ می‌خورد. بااین‌حال اهتمام فوق‌العاده‌ای به &#039;&#039;&#039;ادبیات کودکان‌ونوجوانان&#039;&#039;&#039; داشت. با چهره‌های مطرح دیگری چون [[بهرام بیضایی|بیضایی]]، [[محمدعلی سپانلو]]، [[منوچهر آتشی]] و دیگران کار را شروع کرد؛ اما هیچ‌کدام از آنان کار کودک را ادامه ندادند. نادر ابراهیمی کار کودک‌ونوجوان را جدی گرفت. دریغ که دیگر او تکرار نمی‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نلی مججوب&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[یوسف‌علی میرشکاک]]====&lt;br /&gt;
در کارهای نادر ابراهیمی به‌ویژه در «با سرودخوان جنگ» برای آن‌ها که اهل ادبیات‌اند، پیغام مهمی است: &amp;lt;font color=violet&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اهل تقلید نباشند و تقصیر نپذیرند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
درگیری نادر ابراهیمی با روشن‌فکران به روزگار حال برنمی‌گردد. قبل از انقلاب هم از جنس آن‌ها نبود. نه خرابات روشن‌فکران را داشت و نه مفسده‌های بیرونی آن‌ها را. قبل از انقلاب هم خرجش از آن‌ها جدا بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گلاب&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dahal gasht.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سفری به مرزهای آبی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dar jabhee.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نادر در مرزهای پرخطر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====ابراهیم حاتمی‌کیا====&lt;br /&gt;
وقتی فهمیدم برای بچه‌هایی که توی کار داستان‌نویسیِ جبهه و جنگ هستند، کلاس گذاشته، من هم رفتم. همون جلسهٔ اول مجذوب شدم. وقتی بهش گفتم که داریم می‌ریم به منطقهٔ جنگی. گفت: «چرا ما رو نمی‌برید؟» تعجب کردم. گفتم: «جدی می‌آیید؟» گفت: «بله چرا نیام؟!»{{سخ}}&lt;br /&gt;
حاتمی‌کیا به‌قول خودش، غیرقانونی حکم مأموریتی تنظیم می‌کند و به‌اتفاق کمال تبریزی به منطقه می‌روند:&lt;br /&gt;
:سفر عجیبی بود. بعد کتابی در انتشارات امیرکبیر چاپ کرد با نام «با سرودخوان جنگ در خطهٔ نام و ننگ». همون موقع‌ها اخبارش پیچید که خوب جریان هم‌صنف خودش یا به‌تعبیری روشن‌فکران ادبی، این موضوع رو نمی‌پسندیدند. برای من هم جذاب بود که وقتی گفتیم بریم جبهه گفت منم میام. طبق قاعدهٔ همیشگی که کنار گود می‌نشینند و می‌گویند لنگش کن یا اخ‌اخ! اصلاً جنگ چیه؟ جنگیدن عقلانیت نیست و...&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.aparat.com/v/i9K1e/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8Chttps://www.aparat.com/v/i9K1e/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C‏|عنوان = سفر به منطقهٔ جنگی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====محمدرضا سرشار====&lt;br /&gt;
[نادر ابراهیمی] همیشه به‌دنبال نان بود؛ حتی زمانی‌ که تحصیل می‌کرد؛ در این راه تقریباً نوزده بار شغل عوض کرد... . درحقیقت، نویسندگی هم برای ابراهیمی چه برای کودکان‌ونوجوانان و چه برای بزرگسالان، یک «شغل» بود، مثل دیگر شغل‌ها؛ وسیله‌ای برای کسب درآمد و گذران زندگی؛ و نه یک عشق و علاقه... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده = محمدرضا سرشار|عنوان = روزنگاشت‌هایی درباره ادبیات داستانی پس از انقلاب |ناشر = انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی|ص=۳۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلال فهیم‌هاشمی====&lt;br /&gt;
نوع رفتار و مخاطب کتاب‌های نادر با بقیهٔ نویسندگان و روشن‌فکران فرق می‌کرد. نادر مخالف جَو حاکم بر مطبوعات آن زمان بود؛ به‌همین‌دلیل، خودش و آثارش مسکوت بود؛ اما مردم عادی و مخاطب‌های کتاب‌هایش همیشه به او علاقه داشتند. چون به‌عکس روشن‌فکران، جنس مردم را خوب می‌شناخت و هرگز از آنان جدا نشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دوستیِ چهل‌ساله&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====منوچهر احترامی====&lt;br /&gt;
کارهای ابراهیمی اثرگذار بود. او کتاب‌های جایزه‌گرفته هم داشت و در میان کارهای زیادی که انجام داده، قصه‌های خوبی هم دارد. یادم می‌آید قبل از انقلاب، برای بچه‌ها مجموعهٔ تلویزیونی «هامی و کامی» را ساخت که این کار را بچه‌ها و بزرگ‌تر می‌دیدند و مهم‌تر اینکه ایدهٔ خوب و جدیدی بود که به ایران‌گردی و جهان‌گردی توجه می‌کرد و اطلاعات خوبی به بچه‌ها می‌داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نلی مججوب&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سینا به‌منش====&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی شعار نمی‌داد؛ باورهایش را با ما درمیان گذاشت. عشق، تعصب، زمان، زمانه، وطن‌گریزی که به ساحل مه‌گرفته یا آن‌سوی ساحل مه‌گرفته می‌گریزد، کتاب، خواندن، انقلاب، حکومت و شاه را نقد می‌کند. دلیل این‌همه سکوت مقابل نوشته‌ها، اندیشه‌ها و نقدهای نادر ابراهیمی، آن‌هم از سوی کسانی که خود را اندیشمند و منتقد می‌دانند، چیست؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = به‌منش| نام = سینا|  عنوان = نگفتن، کثیف‌تر است| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سوسن طاقدیس====&lt;br /&gt;
من بااینکه نادر ابراهیمی را از نزدیک ندیده‌ام؛ اما گویی سال‌هاست او را می‌شناسم. بااین‌حال درباره‌اش چنین می‌نویسم:&lt;br /&gt;
:«تو را نمی‌شناسم. تو را که گوشه‌های دلم از آثارت پرشده است. تو را که این‌همه بودی. کنار هم بودیم و قصه‌های تو در خیال خانه من خانهٔ قشنگی داشت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
تو را نمی‌شناسم گرچه گمان می‌کردم می‌شناسم. تو رفته‌ای و می‌فهمم عمر درازی در کنار تو بودم. کنار من بودی و بین ما دو قدم فاصله بیش نبود؛ اما دو قدم پنهای دیوار فاصله بود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
تو را نمی‌شناسم. تو را که «آتش بدونِ‌دود» وجودت، در دلم شمعی برافروخته بود. «هامی و کامی»ات در خانه من زندگی می‌کردند و «عاشقانه آرام»ت، در همان شهری که دوست می‌داشتی و دوست می‌داشتم؛ عاشقانهٔ آرام‌بخش لذت‌هایم بود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
ولی همهٔ کدهایت اینجاست. نشانی‌ات را دارم. می‌توان تو را پیدا کرد و با تو باز آشنا شد، اگرچه رفته باشی.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;نلی مججوب&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Nader@mokhaderash.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نادر بی‌مخدرش، شاید امری محال!&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====المیرا دادور====&lt;br /&gt;
زن‌ستیزی و زن‌ستایی موضوع جدیدی در ادبیات معاصر ایران نیست. مثلاً [[صادق هدایت]] به جایی می‌رسد که مجبور می‌شود از زن اثیری دست بردارد و لکاته نصیبش شود. یا [[علی دشتی]] زن را چیزی جز فتنه نمی‌داند؛ ولی زن در نگاه نادر ابراهیمی آرمان‌گراست. زن‌هایی داستان‌های او چه قبل و چه بعد از سال۱۳۵۷، تمام خواسته‌شان را برای عشقشان می‌گذارند. عشق به فرزند، عشق به همسر، میهن و... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = دادور| نام = المیرا|عنوان = نگاه نادر ابراهیمی آرمان‌گراست| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان| ص=۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نامهٔ منتشرنشده [[ابراهیم گلستان]] به نادر ابراهیمی====&lt;br /&gt;
هوش را به‌کارنبردن، گناه کبیره است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شنبه ۲۱دسامبر۱۹۹۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی گرامی{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;احمدرضا که آمد نامه تو را برای من آورد، چیزی که پیش‌بینی آن از خیال نگذشته بود، تا آن روز. از آن روز زیرورو می‌کردم آیا باید یک چند کلمه پاسخی بنویسم که اگر بنویسم باید فقط برای سپاس از محبتت باشد یا پاسخ به خواهشت یا واکنش به حرف های توی آن نامه. درهرحال باز از خیال هرگز نمی‌گذشت که من بنشینم، یک روز و نامه‌ای برای تو بنویسم. حالا چیزهایی که هرگز از خیال نگذشته بوده‌اند در هر زمینه اتفاق می‌افتد. پایان دورهٔ هزاره است و حوادث زیروروکننده پیش می‌آیند. این هم یکیش. چه باید کرد؟&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.naakojaa.com/article/2343 ‏|عنوان = هوش را به‌کارنبردن گناه کبیره است!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاه و سفید و خاکستری، دید و رفت.===&lt;br /&gt;
====[[صادق هدایت]]====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌یاد می‌آورند؟ «باد، او را هم با خود خواهد برد.» خیال می‌کنید جز «بوف کور»، آن‌هم به دلیل‌های مختلف قابل‌بحث، چیزی از آن مرحوم خواهد ماند؟&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر | عنوان = داستان دراروپا و آمریکا مرده است| ص=۳۱}}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوشنگ گلشیری]]====&lt;br /&gt;
با [[آینه‌های دردار]] گامی جدی در حفظ خود به‌عنوان یک نویسنده بزرگ ایرانی برداشته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[رجب‌علی اعتمادی|ر.اعتمادی]]====&lt;br /&gt;
زمان ما کتاب‌هایی به‌قلم موجودی به‌نام «ر.اعتمادی» هم خوب فروش می‌رفت؛ به‌مراتب بهتر از کارهای من.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کیومرث منشی‌زاده====&lt;br /&gt;
جوان که بودیم به شعرهای ریاضی‌وارش گوش می‌دادیم و گاه می‌خندیدیم. چیزی بیش از این یادم نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سعید نفیسی]]====&lt;br /&gt;
دربارهٔ سعید نفیسی چیزی نمی‌گویم؛ چراکه هنوز هم کسانی معتقدند او دانشمند بزرگی بوده است؛ بسیار بسیار بزرگ و  کارهای بزرگ بسیاری هم کرده است؛ نظیر ترجمهٔ ایلیاد و ادیسه. دربارهٔ مردی که چنین اعتقاداتی نسبت به او وجود دارد، به‌آسانی نمی‌توان سخن گفت. صبر می‌کنیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمدرضا احمدی]]====&lt;br /&gt;
به اعتقاد من یکی از شاعرانه‌اندیشان و شاعرانِ بزرگ عصر ماست؛ یا بهتر بگویم «از بزرگ‌ترین پرورش‌دهندگانِ خیال و تصویر و حس.»  احمدی، بیش از سی سال است که «پیشگام موج نو» بودن خود را در شعر ما حفظ کرده است و این مطلقاً آسان نیست. در شعر احمدی چه‌بسا که به معنا نرسیم یا به معنای یگانهٔ محتوم نرسیم؛ اما به حس و تصویر می‌رسیم، در سطحی باورنکردنی. احمدرضا احمدی در فرهنگ بشری یک مسئله است نه یک فرد؛ یک جریان و مکتب است نه یک روش بیان، یک محور است نه یک معما.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدحسین میمندی‌نژاد|میمندی‌نژاد]]====&lt;br /&gt;
تنها همین یادم هست که وقتی بچه و نوجوان بودیم پاورقی‌های جذاب و کاملاً سطحی او را در مجله می‌خواندیم و لذت می‌بردیم؛ «نادر شاه افشار» و چنین چیزهایی می‌نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فرهاد ناظرزاده کرمانی|ناظرزاده]]====&lt;br /&gt;
دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی را دورادور می‌شناسم. استاد خوبی‌ است و نویسنده‌ای که دانشجویانش اکثراً او را دوست دارند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[طاهره صفارزاده]]====&lt;br /&gt;
این بانوی آگاهِ پرشور را تاحدی می‌شناسم. سرشار از زندگی و عشق به آموختن.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوشنگ مرادی کرمانی]]==== &lt;br /&gt;
نویسندهٔ [[قصه‌های مجید]]، آدم باصفایی‌ است واقعاً! قصه‌های مجید هم، قبل از آنکه فیلم شود، قصه‌های لطیف و دلنشین و باصفایی بود. حال دیگر نمی‌دانم این قصه‌ها به‌آسانی حیثیت قدیم خود را به‌دست می‌آورند یا نه! زمان لازم است، تحمل می‌کنیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
دولت‌آبادیِ ارجمند ما قدری کم‌رنگ شده است. انگار که تازه فروید را کشف کرده و بسیار دیر. قصه‌هایی را که ریشه در عقده‌های جنسی دارد باید در هفده‌سالگی نوشت. شاید دولت‌آبادی به چاپ برخی طرح‌های ناتمام خود اقدام می‌کند؛ اما به‌هرحال خوب است و مسلط و آگاه.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====محسن مخملباف====&lt;br /&gt;
با همان «باغ بلور» کاری کرده است سنگین و ماندگار.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین ساعدی]] و [[بهرام صادقی]]====&lt;br /&gt;
آثارشان در تاریخ ادبیات ما ماندگار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جملات نغز از وی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|داستان ما بی‌هویت نشده، بی‌هویت هم نخواهد شد. داستان‌نویس میان‌سال و جوان و نوجوان ما هم بی‌هویت نخواهد شد. ترس، ما را بی‌هویت خواهد کرد و شبه‌روشن‌فکر ترسو که هیچ‌یک هم در خانه ما جایی ماندگار ندارند. شبه‌روشن‌فکر، سیگارش که تمام شود. به گدایی می‌افتد و هم به گریه. چنین آدمی قابل آن نیست که ما از تلاشش برای بی‌هویت کردن ملت‌مان بترسیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
نگفتن، همان دروغ گفتن است، قدری کثیف‌تر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
شخصیت ستون فقرات داستان است. شخصیت در حرکت، ایجاد ماجرا می‌کند. ماجرا در امتداد زمان است که شکل نهایی خود را می‌یابد و به ساختمان می‌رسد. این داستان به معنی عام کلمه است. همین داستان اگر اعتبار هنری هم داشته باشد، یعنی «بیان زیبا و متعالی احساس، عاطفه و اندیشه انسانی» باشد، می‌شود داستان به معنای هنری کلمه.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستون فقرات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر| عنوان = ستون فقرات داستان| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
شخصیت در داستان زاییده ذهن فعال و خلاق نویسنده است. گرچه پس از زاییده شدن و شکل گرفتن، مانند یک انسان بیرون از داستان، اراده‌‌ای فعال و عور انتخاب و حق حیات و تفکر پیدا می‌کند و راه خود را می‌یابد و خود، در کنار نویسنده به ساخت ماجرا مشغول می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستون فقرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اگر داستانی به‌ذهنم بیاید که نتوانم آن را به تمامی اداره کنم، یعنی سروته کمرکش داستان را بدانم و حرکت‌های شخصیت‌ها را بتوانم پیش‌بینی و طرحی کاملا دقیق و گام‌به‌گام از آن داستان در ذهن داشته باشم و هنوز آغاز نکرده، بدانم چگونه پایانی در انتظار شخصیت‌ها و ماجراست. مسلم بدانید آن داستان را – حتی اگر ماجرای اصلی‌اش بی‌نظیر باشد- دور می‌اندازم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستون فقرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
کسی صفحه جنگ این سرزمین را ندیده، هرچه هست، نویسنده نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
هرکسی ادعای هنرمندی دارد، یا گرفتار توهم هنرمند بودن است، جسور هم هست. هنرمند محافظه‌کار، یعنی غیرممکن، یعنی دروغ. اما محصول جسارت و سخن نو آوردن و کار تازه کردن، همیشه آفرینش و بدیع نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
آنکس که می‌خواهد فیلمنامه‌نویسی متعلق به خطه فرهنگ و هنر بشود، در آغاز راه باید گفت‌و‌گویی طولانی با روح خویش را ترتیب بدهد. شب، زیر آسمان خدا. در خلوت کامل. به دور از همه وسوسه‌ها و فریبکاری‌ها.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستون فقرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
روشن‌فکرانِ ما، به‌خاطر آنکه حرف‌شان در مورد «فقط صد و پنجاه سال»، درست درآید، نه تنها حاضرند گیلگمش را به دگیران بفروشند، که حاضرند کل وطن را هم بفروشند که علی‌الاصول مال خودشان نیست و هیچ سهمی در حفظش نداشته‌اند و به خاطر نگه داشتنش، حتی یک فریاد هم نکشیده‌اند و یک شهید هم نداده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
هرگز نگفته‌ام و نمی‌گویم که دنیا بگیریم و فقط به خودمان نگاه کنیم. این کار بیماری‌ست و بسیار خطرناک. من می‌گویم: نگاهی پرغرور به درون، نگاهی کنجکاوانه به بیرون. جهان، متعلق به انسان است و انسان، حق دارد از سراسر جهان بهره برگیرد؛ اما کسی که گلستان هزار رنگ و عطر کنار خانه خود را نمی‌بیند، چطور ممکن است رابطه‌ای درست با گل‌هایی در باغی دور برقرار کند؟&amp;lt;ref name=&#039;&#039;داستان آمریکا&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیاتش چنین بود.===&lt;br /&gt;
[[احمدرضا احمدی]] که از بیست‌سالگی با ابراهیمی دوست بوده،  می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«من با ابراهیمی خاطرات زیادی دارم. علاوه‌بر نسبت دور فامیلی، دوستی نزدیکی باهم داشتیم. ابراهیمی بی‌ریا بود. اصلاً اهل دروغ نبود. آنچه به نظرش مهم و درست بود انجام می‌داد و فقط به جذب عده‌ای خاص از مخاطبان فکر نمی‌کرد. به‌همین‌دلیل در میان خوانندگان آثارش همه جور آدمی دیده می‌شود. نادر بسیار جدی بود؛ اصلاًهم هنگام کار با کسی تعارف و شوخی نداشت. از معدود ایرانی‌هایی بود که برای زندگی و کارش برنامه داشت و بسیار در کار جدی بود. به خانواده‌اش عشق می‌ورزید و بسیار متعهد بود. به‌همین‌دلیل همسرش در این ده سال برایش فداکاری کرد و در کنار او بود.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;نلی مججوب&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعهٔ تلویزیونی را نوشته و کارگردانی کرده و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته‌ است. او همچنین توانست نخستین مؤسسهٔ غیرانتفاعی‌غیردولتی ایران‌شناسی را تأسیس کند؛ که هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیهٔ فیلم و عکس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی کردن آن‌ها صرف کرد؛ ولی چنان‌که باید، شناخته و به‌کار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او فعالیت حرفه‌ای خود در زمینهٔ ادبیات کودکان را از طریق تأسیس «مؤسسهٔ همگام با کودکان و نوجوانان»، با همکاری همسرش در آنجا متمرکز کرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینهٔ مسائل مربوط به کودکان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطهٔ نوشتن، چاپ و پخش کتاب، نقاشی، عکاسی، و پژوهش دربارهٔ خلق‌وخو، رفتار و زبان کودکان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال کرد. «همگام» عنوان «ناشر برگزیدهٔ آسیا» و «ناشر برگزیدهٔ نخست جهان» را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری کتاب کودک دریافت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ابراهیمی کتابی دردست چاپ داشت دربارهٔ آثار نقاشیِ نقاشان هم‌دوره خودش:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ضمناً یک کار جدی هم، البته جدی برای خودم، روی تحلیل هنرهای معاصر ایران در دست دارم که جلد اولش، زیر نام «الف با: تحلیل فلسفی طرح‌های علی‌اکبر صادقی» منتشر شده است و جلد دومش دربارهٔ «آثار ژازه طباطبایی» به‌زودی زیر چاپ خواهد رفت. این مجموعه تحلیلی فعلاً ده جلد است و شامل آثار نصرالله کسراییان عکاس، غلام‌حسین نامی نقاش، سندوز مجسمه‌ساز و نقاش و کسانی دیگر می‌شود و نیز ابراهیم حاتمی‌کیا، فیلم‌ساز.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[دشنام]] آغاز شهرتش بود!===&lt;br /&gt;
عمده شهرت نادر ابراهیمی از داستان‌نویسی است. در سال پنجم دبیرستان قصهٔ کوتاهی نوشت به نام «دشنام» که در شناساندن او به‌عنوان داستان‌نویس مؤثر و بعدها در کتاب دیگرش «خانه‌ای برای شب»، چاپ شد و [[جلال‌ آل‌احمد]] نیز آن را در «کتاب‌ماه کیهان» به‌چاپ رساند. «دشنام» مضمون سیاسی داشت و در آن به دستگاه محمدرضا پهلوی حمله شده بود. داستان کوتاه بعدی ابراهیمی «بدنام» بود که در «کتاب‌هفتهٔ کیهان» به سردبیری [[محمود اعتمادزاده|م.ا.به‌آذین]] به‌چاپ رسید. نویسنده در این قصه به قیام ۱۵خرداد۱۳۴۲ پرداخته است. نخستین کتاب ابراهیمی، به نام «خانه‌ای برای شب»، در ۱۳۴۲ منتشر شد و این هنگامی بود که او به‌اتهام همکاری با نهضت ۱۵خرداد، در زندان به‌سر می‌برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://bookroom.ir/people/1619/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C|عنوان= داستان‌نویسی شهره‌اش کرد نه، کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مراسم بزرگ‌داشت===&lt;br /&gt;
سال۱۳۸۴ خانهٔ هنرمندان برای نادر ابراهیمی بزرگداشتی برگزار کرد که پرویز کیمیاوی، کارگردان، به‌دلیل سفر به فرانسه، در این مراسم نبود. او تأثر خود را برای نادرش چنین نوشت:&lt;br /&gt;
:نادر عزیز! چقدر متأسف و غمگینم که نمی‌توانم در مراسم بزرگداشت تو حضور یابم. من در فرانسه به‌سرمی‌برم؛ چون در لیون تمام فیلم‌هایم را نمایش می‌دهند که البته در بین آن‌ها «تپه‌های قیطریه» و «پ مثل پلیکان» نیز حضور دارند. نادر عزیز، بزرگان همیشه درانتظارند و تو هم بارها می‌گفتی، نور خواهد آمد و درانتظار آن خان هستی. دیالوگ‌های زیبای تو شاهد این گواه‌اند. آنگاه که در فیلم «پ مثل پلیکان»، پیرمردی روی نیمکت تنها نشسته است و منتظر:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«اگه اون سفیده، اگه اون نرمه، اگه اون خنکه، مثل خوابه؛ پس چرا نمیاد؟! مگه من درانتظارش این‌قدر پیر نشدم؛ پس باید بیاد دیگه!»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:تو عاشق این سرزمینی! عاشق این مرزوبوم. نوشته‌هایت، رمان‌هایت از عشق به خاک و فرهنگ اصیل ایران حکایت دارند. تو همیشه از بزرگان علم و ادب، از شعرا و فلاسفه ایران یاد کردی! تو همیشه با آن‌ها در ارتباط فکری و ذهنی بودی! در شروع فیلم «تپه‌های قیطریه»، تو فقط با یک بار فیلم را دیدن، حس خودت را مستقیم، این طور یبان کردی:&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=green&amp;gt;&#039;&#039;اینجا قیطریه! اینجا قیطریه! ما با گمشدگان تاریخ درارتباطیم. ما مودت تاریخیمان را تجدید می‌کنیم.&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:نادر عزیز! یادت هست پس از دیدن فیلم «مجسمه‌ها هم می‌میرند» از آلن‌رنه که متن آن را &#039;&#039;ماگریت دوراس&#039;&#039; نوشته بود؛ چه حالی داشتی؟ جمله‌ای در این فیلم را به‌یاد می‌آوردی:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«یک مجسمه همیشه زنده است. او وقتی می‌میرد که نگاه‌های زنده و متفکر، دیگر وجود نداشته باشند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:تو هیچ‌گاه دوست نداشتی اشیا از دل خاک بیرون آورده شوند. می‌گفتی:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«فضا مناسب نیست و آن‌ها آلوده خواهند شد و اصالت خود را از دست خواهند داد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:می‌گفتی:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«نگاه‌ها زنده نیستند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:اولین کلنگ باستان‌شناس که به زمین خورد، با صدای خودت گفتار خودت را این طور آغاز کردی:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«حال دوران آزادی در قلب پرمحبت خاک پایان می‌یابد و آغاز اسارت است.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:یا در سکانس دیگری، جایی کوزه‌ها و اشیا با یکدیگر درددل می‌کردند:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«ديديد با تمام پنهان‌كاری‌های چندهزارساله‌مون بالاخره اسیر شدیم؟&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:::&#039;&#039;نه... نه... فرار می‌كنيم.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;حتماً... حتماً... ، به كجا، خيال می‌كنید راهی وجود داره؟&#039;&#039;&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;سردار نظر شما چیه؟&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:::&#039;&#039;به آفتاب قسم كه ما خواهیم گریخت...&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:نادر عزیز! از دور می‌بوسمت و از خدای بزرگ برایت سلامت و تندرستی آرزو می‌کنم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/8703180403%20%20%20%20/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%8A-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%8A|عنوان= بزرگداشت نادر ابراهیمی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رونمایی از کتاب صوتی===&lt;br /&gt;
به‌مناسبت هشتادسالگی نادر ابراهیمی و با حضور جمعی از هنرمندان، مسئولان شهری و علاقه‌مندان به ادبیات ایران، از سومین کتاب صوتیِ این نویسنده، رونمایی شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این مراسم که افرادی چون داریوش ارجمند، خسرو سینایی، محمد صالح‌علا، زهرا سعیدی، بیژن بیژنی، پیام دهکردی، احمد مسجدجامعی و عبدالحسین مختاباد از اعضای شورای شهر تهران و محمود صلاحی، رئیس سازمان فرهنگی، هنری شهرداری تهران حضور داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/96041708916/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C‏ |عنوان = رونمایی از کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش===&lt;br /&gt;
خواندن بی‌هوا و بی‌دروپیکر را از ۱۳یا۱۴سالگی شروع کردم. نمی‌دانم چرا. شاید چون در ابتدای نوجوانی، حزبی شدم و میل به خودنمایی پیدا کرده بودم؛ شاید به‌این‌ دلیل که درون‌گرا بودم و رابطهٔ مطبوعی با دیگران برقرار نمی‌کردم. بد و غلط خواندم. بی‌مرشد و راهنما و مشاور. بخش عمده‌ای از عمرم را تلف کردم. شاید بهترین بخش دوران یادگیری را. نتیجه‌اش این شد که خواندن را یاد بگیرم و بعدها معتاد شدم به خواندن؛ اما متناسب نیاز خواندن.{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌جز یک سال، یعنی ۱۳۵۹ که در آن به‌طور استثنا ۳۵هزار صفحه مارکسیسم خواندم و چندهزار صفحه یادداشت برداشتم و از پی آن، کتاب کوچک و تطبیقی «اقتصاد از دیدگاه حضرت علی(ع) و اقتصاد از دیدگاه مارکس» را نوشتم و بخشی از آن را هم به دعوت استادم دکتر عابدینی در دانشگاه آزاد سخنرانی کردم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
از بیست‌سالگی بیش از ۲۰هزار صفحه نخوانده‌ام و به‌طورمعمول هر سال، طبق برنامه، ۱۲هزار صفحه یعنی ماهی فقط هزار صفحه، روزی تقریباً ۳۳ خوانده‌ام. دیر فهمیدم چگونه باید خواند، دیر برنامه‌ریزی کردم و خیلی دیر، تدریس «روش چند کتاب‌خوانی مقابل تک‌خوانی» را شروع کردم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در ۱۸یا۱۹سالگی، تقریباً با متن‌های قدیمی و اصلی فارسی، شعر و نثر آشنا بودم. مکررخوانی می‌کردم و علامت‌گذاری و یادداشت‌برداری. از کلاس ۱۰تا۱۲ ادبی، کاملاً دیوانه‌وار می‌خواندم. مجنون تاریخ بیهقی شدم. شاگردانم همه می‌دانند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستون فقرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تفسیر فرد از آثارش===&lt;br /&gt;
من ازآنجاکه یار و یاوری نداشته‌ام و ندارم، تقریباً به‌تنهایی کار می‌کنم و چندین تحقیق بزرگ را به‌طورهمزمان پیش می‌برم و پیوسته میان اسناد و مدارکی گوناگون، گیج‌گیجی می‌خورم و تجربه‌های بسیار هم ثبت کردم که موجودی کم‌هوش و در بسیاری مواقع، بسیار کم‌هوش و بی‌حافظه، هستم، روش درستی برای کارکردن ندارم. برگه‌دان، یادداشت‌ها، ورق‌‌پاره‌‌ها و مدارکم بسیار آشفته و درهم‌ریخته است و عصبانی‌کننده. عیب کارم این است که همیشه، لااقل ده‌پانزده تحقیق را باهم راه می‌برم و این خبر از نقص عقل می‌دهد، جداً. در چندین گوشه اتاق کوچکم، چندین طرح و تحقیق را ولو کرده‌ام. دو رمان در دست نوشتن دارم. با جلال شباهنگی، کتاب دانشگاهی «خلاقیت رنگ» را کار می‌کنم. با «حوزه» روی یک مجموعهٔ بزرگ برای کودکان و هم‌اکنون صحنه‌های فیلمی را که در دست ساختن دارم طراحی می‌کنم. پشت این میز، پرسش‌‌های شما را جواب می‌دهم، پشت آن میز، قصه [[یک عاشقانه آرام]] را پاک‌نویس می‌کنم، آنجا،‌ کنار آن میز، کتاب «استهلال در ادبیات داستانی» را پیش می‌برم و کنار این میز یادداشت‌هایم را دربارهٔ تاریخ ادبیات داستانی تنظیم می‌کنم... و مشکل خیلی بیش از این‌هاست و حقیقت را به شما بگویم: :تنبل و کم‌کارم. گاه می‌بینم که یک ساعت ول می‌گردم و نق می‌زنم. در این وضعیت می‌بینم که شباهت‌هایی انکارناپذیر با روشن‌فکران اخته‌ میهنم دارم و سخت خجل می‌شوم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
از تمامی شاگردان نادر ابراهیمی  ابراهیم حاتمی‌کیا ، کمال تبریزی و حجت بقایی از بقیه معروف‌‌ترند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
درحال‌حاضر، خیابان هفدهم کارگر شمالی که محل زندگی نادر ابراهیمی در سال‌هایی پایانی عمرش بوده است و این روزها در آن زندگی همسر و فرزندان زندگی می‌کنند به نام وی نام‌گذاری شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://fararu.com/fa/news/73215/%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C|عنوان =نام‌گذاری یک خیابان به نام نادر ابراهیمی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کارنامه آثار==&lt;br /&gt;
===نویسندگی و کارگردانی===&lt;br /&gt;
* سینمایی «صدای صحرا»، سال ۱۳۵۴، به‌همراه تنظیم موسیقی متن&lt;br /&gt;
* مستند «علم کوه و تخت سلیمان»&lt;br /&gt;
* مستند «گل‌های وحشی ایران» &lt;br /&gt;
* داستانی «پدر در کوهستان»&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ ۳۶ساعته «آتش بدون دود»&lt;br /&gt;
* ۵۰ ساعت از مجموعهٔ تربیتی، آموزشی «سفرهای دور و دراز»&lt;br /&gt;
* مستند ۶۱دقیقه‌ای «شرکت نفت در سخت‌ترین سال‌ها»، همراه‌با تدوین فیلم &lt;br /&gt;
* مجموعهٔ تلویزیونی به نام «اسناد کهنه، تاریخ نو»، همراه‌با تدوین&lt;br /&gt;
* مستند «صحرای دوگانه»&lt;br /&gt;
* داستانی «روزی که هوا ایستاد» سال ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سایر فعالیت‌های سینمایی===&lt;br /&gt;
* نویسندگی و مشاورت کارگردانی مجموعه کوتاه تلویزیونی «هفته دولت».&lt;br /&gt;
* نویسندگی و مشاورت کارگردانی و تدوین مجموعهٔ ۱۳ قسمتی «جمعه خونین مکه».&lt;br /&gt;
* نگارش فیلم‌نامه فیلم «دست شیطان» به کارگردانی حسین زندباف، سال ۱۳۶۰.&lt;br /&gt;
* نگارش فیلم‌نامه فیلم «مادر» (براساس شعری از بهار) به کارگردانی فتحعلی اویسی سال ۱۳۶۳.&lt;br /&gt;
* تدریس فیلم‌نامه‌نویسی و کارگردانی و تحلیل فیلم و داستان‌نویسی در دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، دفتر فیلم‌سازی سپاه پاسداران، دانشکده صداوسیما&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کتاب‌های کودک‌ونوجوان===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دور از خانه]]&#039;&#039; تصویرگر: پری بیانی تهران، چاپ اول ۱۳۴۷، کتاب برگزیده شورای کتاب کودک و کتاب برگزیده آسیا از سوی سازمان جهانی یونسکو.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کلاغ‌ها]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۴۸ برندهٔ جایزه اول فستیوال کتاب‌های کودکان توکیو، برندهٔ جایزهٔ اول، سیب طلایی، براتیسلاوا و برندهٔ جایزهٔ اول تعلیم‌وتربیت از یونسکو. &lt;br /&gt;
*  &#039;&#039;[[سنجاب‌ها]]&#039;&#039; تصویرگر: رمضانی، چاپ اول، ۱۳۴۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه گل‌های قالی]]&#039;&#039; تصویرگر: نورالدین زرین کلک، چاپ اول، ۱۳۵۲.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پهلوان پهلوانان پوریای ولی]]&#039;&#039; تصویرگر: علی کوثراحمدی، چاپ اول، ۱۳۵۲، دریافت جایزهٔ بزرگ جشنواره کتاب کودک کنکور نوما ژاپن در ۱۹۷۸.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[باران، آفتاب و قصه کاشی]]&#039;&#039; تصویرگر: علی‌اکبر صادقی، چاپ اول، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بزی که گم شد]]&#039;&#039; تصویرگر: یوتا آذرگین، چاپ اول، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[من راه خانه‌ام را بلد نیستم]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن]]&#039;&#039; ۱۶جلدی، چاپ اول، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[این باغ بزرگ باورنکردنی]]&#039;&#039; (دربارهٔ کشاورزان ایران)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جای او خالی]]&#039;&#039; (قصه‌های انقلاب، شماره دو)، چاپ اول، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نیروی هوایی]]&#039;&#039; (قصه‌های انقلاب، شماره سه)، چاپ اول، ۱۳۵۷ &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[برادرت را صدا بزن]]&#039;&#039; (قصه‌های انقلاب، شماره پنجم) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[برادر من مجاهد، برادر من فدایی]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سحرگاهان همافرها اعدام می‌شوند]]&#039;&#039; (قصه‌های انقلاب، شماره چهارم)، چاپ اول، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جنگ بزرگ از مدرسه امیریان]]&#039;&#039; (قصه‌های اعتراض، شماره یک)، چاپ اول، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[انقلاب به ما چه داد؟]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نامه فاطمه و پاسخ نامه فاطمه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مامان من چرا بزرگ نمی‌شوم؟ بابا من چرا بزرگ نمی‌شوم؟]]&#039;&#039; (از قصه‌های ریحانه خانم شماره یک) تصویرگر: جمال‌الدین خرمی‌نژاد، چاپ اول، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[روزی که فریادم را همسایه‌ها شنیدند]]&#039;&#039; (قصه‌های ریحانه خانم شماره دو) تصویرگر: جمال‌الدین خرمی‌نژاد، چاپ اول، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آدم وقتی حرف می‌زند چه شکلی می‌شود]]&#039;&#039; (قصه‌های ریحانه خانم شماره سه) تصویرگر: جمال‌الدین خرمی‌نژاد، چاپ اول، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[درخت قصه، قمری‌های قصه]]&#039;&#039; تصویرگر: محمدحسین تهرانی، چاپ اول، ۱۳۶۹ برنده جایزه کتاب و برگزیده از سوی هیأت داوران بزرگسال کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان (سومین جشنواره، ۱۳۷۰) و برنده جایزه کتاب برگزیده از سوی هیات داوران خردسال کانون (سومین جشنواره، ۱۳۷۰)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عبدالرزاق پهلوان]]&#039;&#039; (از مجموعه قصه‌ها و داستان‌های پهلوانی ایران) تصویرگر: علی کوثراحمدی، چاپ اول، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آنکه خیال بافت و آنکه عمل کرد]]&#039;&#039; تصویرگر: نیره تقوی، چاپ اول، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[حکایت کاسه آب خنک]]&#039;&#039; (نوسازی حکایت‌های خوب قدیم برای کودکان شماره یک) تصویرگر: امیر نساجی، چاپ اول، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[حکایت دو درخت خرما]]&#039;&#039; (نوسازی حکایت‌های خوب قدیم شماره دو) تصویرگر: امیر نساجی، چاپ اول، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;داستان‌های سال۱۳۷۱&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم؟]]&#039;&#039; تصویرگر: محمدحسین تهرانی، برنده دیپلم افتخار و سکه بهار آزادی اولین نمایشگاه آسیایی تصویرگران کتاب کودک‌ونوجوان (۱۳۷۰)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آن شب که تا سحر]]&#039;&#039; (نوسازی حکایت‌های خوب قدیم شماره سه) تصویرگر: امیر نساجی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دور ایران در شش ساعت]]&#039;&#039; (گزارش دومین نمایشگاه ایران‌گردی ۱۳۷۱)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[داستان سنگ و فلز و آهن سنگ و آهن و پولاد]]&#039;&#039; (از مجموعه ایران را عزیز بداریم شماره دو) تصویرگر: حمیدرضا محسنی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مثل پولاد باش پسرم، مثل پولاد]]&#039;&#039; (از مجموعه ایران را عزیز بداریم شماره یک) تصویرگر: حمیدرضا محسنی، چاپ اول، ۱۳۷۱تا۱۳۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;داستان‌های سال۱۳۷۳&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه سار و سیب]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه موش خودنما و شتر باصفا]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[با من بخوان تا یاد بگیری]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[حالا دیگر می‌خواهم فکر کنم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[با من آشناشو، با من دوست شو]]&#039;&#039; (مقدمات و واژه‌نامه)، (از مجموعه من زیرزمین زندگی می‌کنم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما مسلمان‌های این آب و خاکیم]]&#039;&#039; (از مجموعه ایران را عزیز بداریم)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;داستان‌های سال۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هستم اگر می‌روم، گر نروم نیستم]]&#039;&#039; (با مایعات معدنی)، (از مجموعه من زیرزمین زندگی می‌کنم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[راستی اگر نبودم]]&#039;&#039; (از مجموعه من زیرزمین زندگی می‌کنم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کمیاب و قیمتی اما همان‌قدر هم خوب و لازم]]&#039;&#039; (از مجموعه من زیرزمین زندگی می‌کنم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[یک صعود باورنکردنی]]&#039;&#039; (خاطرات)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;داستان‌های سال۱۳۷۵&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نرگس و قالیچه سحرآمیز]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مدرسه بزرگ‌تر هم وجود دارد]]&#039;&#039; (یک قصه بلند فلزی) (از مجموعه من زیرزمین زندگی می‌کنم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گل اباد دیروز، گل اباد امروز]]&#039;&#039; (یک قصه بلند فلزی) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گل‌آباد امروز، گل‌آباد فردا]]&#039;&#039; (یک قصه بلند فلزی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;داستان‌های سال۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فرهنگ فرآورده‌های فلزی ایران]]&#039;&#039; (ایران را عزیز بداریم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فرهنگ مواد معدنی ایران]]&#039;&#039; (ایران را عزیز بداریم)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پدر چرا توی خانه مانده است]]&#039;&#039; (قصه‌های انقلاب برای کودکان و نوجوانان، شماره یک)&lt;br /&gt;
و&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه‌های قالیچه‌های شیری]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه‌های کودک‌ونوجوان===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[از پنجره نگاه کن]]&#039;&#039; (نویسنده: جان والش انگلوند) ترجمه با همکاری احمد منصوری &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دوست کسی‌ست که آدم را دوست دارد]]&#039;&#039; (نویسنده: جان والش انگوند) ترجمه با همکاری احمد منصوری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کتاب‌های ویژه بزرگسال===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آرش در قلمرو تردید]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پاسخ‌ناپذیر]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مصابا و رؤیاهای گاجرات]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مکان‌های عمومی]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[افسانه باران]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[در سرزمین کوچک من]]&#039;&#039; (منتخب آثار)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تضادهای درونی]]&#039;&#039; &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[انسان، جنایت و احتمال]]&#039;&#039; &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه‌ای برای شب]]&#039;&#039; &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[رونوشت بدون اصل]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غزل،داستان‌های سال بد]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فردا شکل امروز نیست]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ده قصه کوتاه]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۱) [بعد از انتشار، سانسور و سوزانده شد و با تغییرات به نام «غزل داستان‌های سال بد» چاپ شد] &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای بر فارسی‌نویسی برای کودکان]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ابن‌مشغله]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ابوالمشاغل]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[در حد توانستن]]&#039;&#039; (شعرگونه‌ها)، چاپ اول، ۱۳۵۷ &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای بر مراحل خلق و تولید ادبیات کودکان]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[با سرودخوان جنگ، در خطه نام و ننگ]]&#039;&#039; (خاطرات)، چاپ اول، ۱۳۶۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای برای مصورسازی کتاب کودکان]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۶۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای بر آرایش و پیرایش کتاب‌های کودکان]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چهل نامه کوتاه به همسرم]]&#039;&#039; (نامه‌ها)، چاپ اول، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مجموعه اول]]&#039;&#039; (قصه‌های کوتاه)، چاپ اول، ۱۳۶۹تا۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مجموعه دوم]]&#039;&#039; (قصه‌های کوتاه)، چاپ اول، ۱۳۶۹تا۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مجموعه سوم]]&#039;&#039; (قصه‌های کوتاه)، چاپ اول، ۱۳۶۹تا۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[لوازم نویسندگی]]&#039;&#039; (ساختار و مبانی ادبیات داستانی)، چاپ اول، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[صوفیانه‌ها و عارفانه‌ها]]&#039;&#039; (تاریخ تحلیلی پنج هزار سال ادبیات داستانی ایران)، چاپ اول، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آتش بدون دود]]&#039;&#039; (۷ جلد: اتحاد بزرگ/ حرکت از نو/ درخت مقدس/ گالان و سولماز/ هرگز آرام نخواهی گرفت/ هر سرانجام، سرآغازی‌ست/ واقعیت‌های پر خون)، چاپ اول، ۱۳۷۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[حکایت آن اژدها]]&#039;&#039; (مجموعه ۱۰ داستان کوتاه)، چاپ اول، ۱۳۷۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تکثیر تأسف‌انگیز پدربزرگ]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مردی در تبعید ابدی]]&#039;&#039; (بر اساس زندگی ملاصدرا)، چاپ اول، ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[یک عاشقانه آرام]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بر جاده‌های آبی سرخ]]&#039;&#039; (بر اساس زندگی میرمهنای دوغابی) {از داستان بلند ۸ جلدی}، چاپ اول، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سه دیدار با مردی که از فراسوی باور ما می‌آید]]&#039;&#039;، چاپ اول، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم]]&#039;&#039; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه‌های بزرگسالان===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مویه کن سرزمین محبوب]]&#039;&#039; (ترجمه با فریدون سالک) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آدم آهنی]]&#039;&#039; (نویسنده: ترهیوز) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خلاقیت در رنگ]]&#039;&#039; (ترجمه با جلال شباهنگی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویرایش و مقدمه‌نویسی کتاب‌های بزرگسال===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ترکمن صحرا]]&#039;&#039; (مقدمه‌نویسی) (مجموعه عکس‌های مریم زندی)، چاپ اول، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خلاقیت در رنگ]]&#039;&#039; (ویرایش و مقدمه‌نویسی) (ترجمه با مشارکت جلال شباهنگی)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چهار کوارتت الیوت]]&#039;&#039; (ویرایش و مقدمه‌نویسی) (ترجمه مهرداد صمدی)، چاپ اول، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[الفبای فلسفه علی اکبر صادقی]]&#039;&#039; (مقدمه‌نویسی ) (از مجموعه ده جلدی نقاشان بزرگ ایران)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[طراحی حیوانات]]&#039;&#039; (مقدمه‌نویسی) (نویسنده علی کوثر احمدی) (با گفتاری تحلیلی در باب مفاهیم و تعاریف «طرح» در هنرها به قلم نادر ابراهیمی)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویرایش و مصورسازی کتاب‌های کودک===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[راه دور]]&#039;&#039; (نویسند: مریم زندی)، چاپ اول، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گل هفت رنگ]]&#039;&#039; (انویسنده: کاتالیو والنتین) ترجمه و تنظیم: المیرا دادور، چاپ اول، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه پیرزنی که دلش می‌خواست تمیزترین خانه دنیا را داشته باشد]]&#039;&#039; (نویسنده: شکور لطفی)، چاپ اول، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما بوتۀ گل سرخ را از خواب بیدار کردیم]]&#039;&#039; [عروسک‌سازی] (نویسنده: شکور لطفی)، چاپ اول، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سومین هدیه]]&#039;&#039; (نویسنده: جان کرد) ترجمه: فرزانه ابراهیمی، چاپ اول، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[در بهار خرگوش سفیدم را یافتم]]&#039;&#039; [ویراستاری] (نویسنده: احمدرضا احمدی)، چاپ اول، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فهرست فیلم‌نامه‌ها و نمایشنامه‌ها===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[صدای صحرا]]&#039;&#039; (فیلم‌نامه)، چاپ اول، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اجازه هست آقای برشت؟]]&#039;&#039; (نمایشنامه)، چاپ اول، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[وسعت معنای انتظار]]&#039;&#039; (نمایشنامه) (سه قصه نمایشی)، چاپ اول، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت]]&#039;&#039; (نمایشنامه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آخرین عادل غرب]]&#039;&#039; (فیلم‌نامه)، چاپ اول، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فهرست آثار منتشرنشده===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[حضور حکومت در قلمرو ادبیات کودکان]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای بر بررسی، نقد و تحلیل ادبیات کودکان]]&#039;&#039; (۲ جلد) (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مقدمه‌ای بر حکایت و ادبیات کودکان]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قصه چیست؟ داستان چیست؟]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ویژگی‌های شعر کودک]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ضرباهنگ موسیقی در ادبیات کودک]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نمایش برای کودکان]]&#039;&#039; (تهران، آگاه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سه دیدار&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی در ادبیات کودکان:&lt;br /&gt;
* جایزه‌ٔ نخست براتیسلاوا&lt;br /&gt;
* جایزه‌ٔ نخست تعلیم‌وتربیت یونسکو&lt;br /&gt;
* جایزه‌ٔ کتاب برگزیده‌ٔ سال ایران&lt;br /&gt;
و چندین جایزه‌ دیگر را دریافت کرد. او همچنین عنوان &#039;&#039;نویسنده‌ برگزیده‌ ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب&#039;&#039; را برای داستان بلند و هفت‌جلدی [[آتش بدون‌ِدود]] گرفت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دور از خانه» منشترشده در سال۱۳۴۷، چنین کسب افتخار کرد:&lt;br /&gt;
* قصه برگزیدهٔ آسیا، از سوی «سازمان جهانی یونسکو»&lt;br /&gt;
* کتاب برگزیده شورای کتاب کودک&lt;br /&gt;
کتاب &#039;&#039;&#039;[[کلاغ‌ها]]&#039;&#039;&#039; که در سال۱۳۴۸ چاپ شد، این جوایزی دریافت کرد:&lt;br /&gt;
* جایزه اول فستیوال کتاب‌های کودکان توکیو ژاپن&lt;br /&gt;
* جایزه اول، سیب طلایی، براتیسلاوا&lt;br /&gt;
* جایزه اول تعلیم‌وتربیت از یونسکو &lt;br /&gt;
داستان [[سنجاب‌ها]] به سال۱۳۴۹ انتشار یافت و این افتخارات را آورد:&lt;br /&gt;
* قصهٔ برگزیده آسیا، از سوی «سازمان جهانی یونسکو»&lt;br /&gt;
* کتاب برگزیده شورای کتاب کودک&lt;br /&gt;
قصهٔ [[گل‌های قالی]] چاپ‌شده در سال۱۳۵۲، در ژاپن چنین مطرح شد:&lt;br /&gt;
* جایزه بزرگ جشنواره کتاب کودک کنکور نوما، ژاپن&lt;br /&gt;
[[پهلوان پهلوانان؛ پوریای‌ولی]] اثری چاپ‌شده در سال۱۳۵۲:&lt;br /&gt;
* کتاب برگزیده از سوی «آکادمی المپیک» همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی۱۳۸۴&lt;br /&gt;
* جایزه بزرگ جشنواره کتاب کودک کنکور نوما، ژاپن ۱۹۷۸&lt;br /&gt;
«درخت قصه»، «قُمری‌های قصه» چاپ‌شده در سال۱۳۶۹:&lt;br /&gt;
* جایزه کتاب برگزیده از سوی هیئت داوران بزرگ‌سال کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان&lt;br /&gt;
* جایزه‌کتاب برگزیده از سوی هیئت داوران خردسال، ترجمه‌شده به زبان روسی در ترکمنستان &lt;br /&gt;
«عبدالرزاق پهلوان» برندهٔ:&lt;br /&gt;
* کتاب برگزیده از سوی «آکادمی المپیک» همایش فردوسی و اخلاق پهلوانی۱۳۸۴&lt;br /&gt;
«قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم؟» دریافت‌کنندهٔ:&lt;br /&gt;
* دیپلم افتخار نخستین نمایشگاه بین‌المللی تصویرگران کتاب کودک ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
«ما مسلمانان این آب و خاکیم» از مجموعهٔ «ایران را عزیز بداریم»&lt;br /&gt;
* دریافت جایزهٔ نخست آسیایی تصویرگران کتاب کودک ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
* یاد مهرگان: یادداشت‌هایی دربارهٔ نادر ابراهیمی، گردآورنده: شهرام اقبال‌زاده، ۱۸۰ صفحه، ناشر: خانه کتاب ایران، ۱۶مرداد۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاهی به برخی آثارش===&lt;br /&gt;
====[[بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم]]====&lt;br /&gt;
از آثار شاخصی که در دههٔ چهل منتشر شد و برای نویسنده‌اش شهرت فراوان به‌همراه آورد، «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» شاهکار نادر ابراهیمی است که مسیر دیگری از ادبیات غالب دههٔ چهل پیمود؛ آن‌طورکه [[احمدرضا احمدی]] در شعر. ابراهیمی پیش از این کتاب در سال‌۱۳۴۲ اولین‌ کتاب‌ خود [[خانه‌‌ای برای شب]] را منتشر کرده بود که‌ داستان «دشنام» را [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] و [[سـیمین‌ دانشور]] به‌عنوان یکی از سه‌ قصه‌‌ٔ برگزیده‌ ایرانی معرفی شد، [[جلال آل‌احمد|آل‌احمد]] آن را ستود و داریوش مهرجویی ترجمه‌‌ انگلیسی آن را انجام داد؛ اما شاید نادر ابراهیمی واقعی را باید در «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، این اثر عاشقانه و شاعرانه جست؛ تصویری زیبا از عشق دو دختر و پسر نوجوان که خواننده را از شروع تا پایان رمان با نثری خیال‌انگیز یک‌نفس پیش می‌برد: از باران رویایی پاییز تا پنج نامه از ساحل چمخاله به ستاره‌آباد و درنهایت پایان باران رویا. «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» با خطاب قراردادن هلیا مدام به گذشته پل می‌زند تا خاطره‌‌ٔ یازده‌سالگی راوی و هلیا را در امروز تصویر کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کتاب‌های نادر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.naakojaa.com/author/1872 ‏|عنوان = نادر ابراهیمی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[آتش بدونِ‌دود]] (۷ جلد)====&lt;br /&gt;
رمان بلندی که در هفت جلد منتشر شد و نویسنده در آن پس از اشاره به زیبایی‌های ترکمن‌صحرا در سه جلد اول و در چهار جلد بعد به شیوه‌ای داستانی‌تاریخی، بیانی از مبارزات انقلابی معاصر را ارائه کرده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
قهرمان رمان در جلد اول، گالان اوجا قهرمانی اسطوره‌ای نزد ترکمنی‌هاست. در جلد دوم نویسنده با گذری کوتاه بر اتفاقات صحرا صحنه را برای معرفی یگانه قهرمانان داستان؛ دکتر آلنی آق‌اویلر و همسر وفادارش دکتر مارال آق‌اویلر فراهم می‌کند. آلنی نوه گالان اوجاست و یک شخصیت واقعی شمرده می‌شود. او یک انقلابی تحصیل‌کرده است که برای اعتلای نام وطن و رهایی آن از ظلم از هیچ کوششی فروگذار نیست. موضوع اصلی بقیهٔ رمان زندگی و فعالیت‌های سیاسی این زوج است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی برای ساخته‌وپرداخته کردن «آتش بدونِ‌دود» بیش از سی سال، یعنی نیمی از عمرش را صرف کرد. سریالی نیز با همین نام  ساخت. داستان حدوداً از سال ۱۲۰۰ خورشیدی آغاز می‌شود. در ابتدا نویسنده توضیحی دربارهٔ سرگذشت تاریخیِ قوم ترکمن در ایران می‌دهد و سپس به‌سراغ قوم یموت ترکمن می‌رود و... .&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کتاب‌های نادر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مکان‌های عمومی====&lt;br /&gt;
این کتاب از گفت‌وگوهای عامیانه میان مردمان ساده‌دل، با نثر روان حکایت دارد و درباره آدمی است که به‌دلیل سرخوردگی در ایده‌‌هایش تصمیم به انزوا می‌‌گیرد؛ اما بودن او در مکان‌‌های عمومی و موقعیت‌‌های مردمی و اجتماعی، نوعی تضاد و تقابل را برایش رقم می‌زند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کتاب‌های نادر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مصابا و رویای گاجرات====&lt;br /&gt;
این مجموعه حاوی ۱۴ داستان کوتاه است که یکی از این داستان‌ها «فراموشیِ فرزند فراموشی» نام دارد. در این داستان مردی مشغول تمیزکردن صندوقچه‌ٔ قدیمی‌اش است که پسر کوچکش می‌آید و پاکت‌های خالی نامه را از پدر می‌گیرد تا تمبرهایش را بردارد. در این هنگام کودک در میان وسایل صندوق قدیمی، بسته‌ای مدادرنگی می‌یابد و به پدرش می‌گوید: این مدادرنگی‌ها چقدر پیر هستند. کودک برای تعویض مدادرنگی‌های پیر با مداد رنگی جوان، به مغازه‌ای می‌رود و... .&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کتاب‌های نادر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رونوشت، بدون‌ِاصل====&lt;br /&gt;
روایتی متفاوت از مفهوم زندگی و مرگ، جنگ، توهم، عشق، مبارزه، وطن‌خواهی و سکوت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب شامل هفت داستان است که هرکدام موضوعی متفاوت دارند. به موضوع هر داستان از زاویه دیگری نگاه و تعریف شده است. مثلاً در داستان «کارمرگ»، راوی به شهری دعوت می‌شود که اصلاً روی نقشه کره زمین نیست و قطاری که او را به مقصد می‌برد تنها یک مسافر دارد؛ چراکه میزبان فقط او را دعوت کرده است. مردم این کشور مراسم سنتی دارند به اسم کارمرگ همه باید این مراسم را انجام دهند و تا این مراسم در شناسنامه آنان ثبت نشود، اعتبار ندارند. کسی که کارمرگی می‌کند، تمام مراسم یک مرگ واقعی را قبول می‌کند و البته تحمل، از آغاز تا زمانی که سنگ بر گور بگذارند و آن شخص زمانی کوتاه در تاریکی مطلق گور به‌سر خواهد برد و سپس سنگ برداشته می‌شود و مراسم تمام...؛ چراکه به نظر آنان، انسانِ مرگ‌آشنا بی‌نیاز از تباه‌کردن روح است و راوی این مراسم را تجربه می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کتاب‌های نادر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
نادر ابراهیمی با توجه به گستردگی کتاب‌ها و موضوعاتی که درباره آن‌ها نوشته، با ناشران زیادی و متفاوتی نظیر امیرکبیر، فکر روز، شهر قلم، سازمان همگام با کودکان و نوجوانان، فرهنگان، اطلاعات، سوره مهر، کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان، مرکز، فرزین، هاشمی، پیشگام، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، جانزاده، آگاه و روزبهان  کار کرده است. بااین‌حال غالب کتاب‌های چاپ‌شده نادر ابراهیمی را انتشارات روزبهان منتشر کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نویسنده =محمد شریفی |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو|شهر = تهران|تاریخ =۱۳۹۵ |ص=۴۸|شابک=۹۷۸-۶۰۰-۷۴۳۹-۹۹-۹}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نویسنده = حسن میرعابدینی|عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز|ناشر = چشمه|شهر = تهران|تاریخ =۱۳۸۶ |ص= ۱۶|شابک=۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۳۶۲-۳}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نویسنده =پدرام الوندی |عنوان = دیدار در پاریس|ناشر = موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر|شهر = تهران|تاریخ =۱۳۹۵ |ص=۶۵|شابک=۹۷۸-۶۰۰-۵۶۷۶-۴۳-۳}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نویسنده = محمدهاشم اکبریانی|عنوان = محمدعلی سپانلو|ناشر =ثالث |شهر = تهران|تاریخ =۱۳۹۶ |ص=۴۷|شابک=۹۷۸-۹۶۴-۳۸۰-۷۶۸-۹}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نویسنده = محمدرضا سرشار|عنوان = روزنگاشت‌هایی درباره ادبیات داستانی پس از انقلاب |ناشر = انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی|شهر = تهران |تاریخ =۱۳۹۲ |ص=۳۳۴|شابک=۹۷۸-۹۶۴-۴۱۹-۶۲۰-۱}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر|عنوان = زندگی‌نامه| ژورنال = کتاب ماه کودک‌ونوجوان | مکان = تهران| دوره =اول| شماره = | سال = ۱۳۸۰ | ص=۳۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۶۲}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر|عنوان = داستان در اروپا و آمریکا مرده است| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = اول| شماره =چهارم | سال = ۱۳۹۲ | ص=۳۱}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = میرشکاک|نام = یوسفعلی|عنوان = تقلید ممنوع| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = اول| شماره =پنجم |سال =۱۳۹۲| ص=۴۵}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = به‌منش| نام = سینا| نام خانوادگی۲ = | نام۲ = | عنوان = نگفتن، کثیف‌تر است| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۷۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = دادور| نام = المیرا|عنوان = نگاه نادر ابراهیمی آرمان‌گراست| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲| ص=۷۲}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = ابراهیمی| نام = نادر| عنوان = ستون فقرات داستان| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = اول| شماره =سوم | سال =۱۳۹۲| ص=۲۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://ekran.ammarfilm.ir/films/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85/|عنوان = فیلمی روایت‌گونه از ابعاد مختلف زندگی انقلابی و کارهای نادر ابراهیمی|ناشر= سامانه اکران| تاریخ بازدید=۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://shahrestanadab.com/Content/ID/1765/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C ‏|عنوان = برای اهل کتاب می‌نوشت، نه اهل قلم|ناشر = شهرستان ادب |تاریخ = ۱۶فروردین۱۳۹۲|تاریخ بازدید = ۱۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://www.hamshahrionline.ir/news/54512/%D8%A7%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF‏|عنوان =او دیگر تکرار نمی‌شود|ناشر = همشهری آنلاین|تاریخ = ۲۲خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید = ۱۰خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.mashreghnews.ir/news/733760/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8 ‏|عنوان = ماجرای تقدیم‌نامه یک رمان به رهبر انقلاب|ناشر = مشرق‌نیوز |تاریخ = ۱۶خرداد۱۳۹۶|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://defapress.ir/fa/news/241956/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%87-%D8%B8%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C ‏|عنوان = ماجرای تنبیه یک نویسنده|ناشر = خبرگزاری دفاع مقدس|تاریخ =۱۳خرداد۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/2046837/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%81-%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85&lt;br /&gt;
|عنوان= نادر ابراهیمی تا قبل از دههٔ هفتاد کافر بود.|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ= ۱۴اردیبهشت۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =http:///%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C%20%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87%20%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85%DB%8C%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C.pdf ‏|عنوان =باد آن‌ها را با خود خواهد برد |ناشر = |تاریخ = |تاریخ بازدید =۱۰خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.iranart.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/34048-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85|عنوان= جدایی بیست‌ساله|ناشر=ایران‌آرت|تاریخ = ۱۴فروردین۱۳۹۸|تاریخ بازید=۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/206267/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C|عنوان= گلابدره‌ای به ابراهیمی: تو انقلابی نیستی!|ناشر= ایبنا|تاریخ= ۹شهریور۱۳۹۳|تاریخ بازدید= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.aparat.com/v/i9K1e/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8Chttps://www.aparat.com/v/i9K1e/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C_%D8%B3%D9%81%D8%B1_%D8%AD%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C_%DA%A9%DB%8C%D8%A7_%D9%88_%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1_%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D8%A8%D9%87_%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87_%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C‏|عنوان = سفر به منطقهٔ جنگی|ناشر= وبگاه آپارات|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.farsnews.com/news/8703180403%20%20%20%20/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%8A-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%8A|عنوان= بزرگداشت نادر ابراهیمی|ناشر= خبرگزاری فارس|تاریخ نشر= ۱۸خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.tabnak.ir/fa/news/65845/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81|عنوان = نقد یک کتاب دفاع مقدس در دفتر نشر معارف|ناشر= تابتاک |تاریخ = ۴مهر۱۳۸۸|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07909/%D8%B3%D9%8A%D9%85%D9%8A%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%83%D9%88%D8%AF%D9%83%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF ‏|عنوان = نادر ابراهیمی ادبیات را به کودکان شناساند.|ناشر= ایسنا|تاریخ نشر= ۱۸خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07951/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%BA%D9%8A%D8%A8-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%8A-40-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86|عنوان = نادر ابراهیمی فرم تازه‌ای پدید آورد.|ناشر= ایسنا|تاریخ نشر= ۱۸خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-07877/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان = نوشتن برای نادر ابراهیمی، حکم تنفس داشت.|ناشر= ایسنا|تاریخ نشر= ۱۸خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8703-08034/%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D9%8A-%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%8A-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D9%85|عنوان = نویسنده‌ای به پرنویسی نادر نداریم.|ناشر= ایسنا|تاریخ نشر= ۱۸خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-64/455837-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF ‏|عنوان = به من نگو استاد!|ناشر= دنیای اقتصاد|تاریخ نشر= ۱۹خرداد۱۳۸۷|تاریخ بازدید=۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/96041708916/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C‏ |عنوان = رونمایی از کتاب صوتی|ناشر= ایسنا|تاریخ = ۱۷تیر۱۳۹۶|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://www1.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100909006622|عنوان = بزرگ‌داشت نادر ابراهیمی|ناشر= جام‌جم آنلاین |تاریخ = ۱۹خرداد۱۳۸۸|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://bookroom.ir/people/1619/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C|عنوان= داستان‌نویسی شهره‌اش کرد نه، کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی|ناشر=پاتوق کتاب فردا|تاریخ بازدید=۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://fararu.com/fa/news/73215/%D9%86%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C|عنوان =نام‌گذاری یک خیابان به نام نادر ابراهیمی |ناشر= وبگاه فرارو |تاریخ = ‍۱۳فروردین۱۳۹۰|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  http://www.naakojaa.com/author/1872 ‏|عنوان = نادر ابراهیمی|ناشر = وبگاه ناکجا |تاریخ = ۳خرداد۱۳۸۹|تاریخ بازدید = ۱۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.naakojaa.com/article/2343 ‏|عنوان = هوش را به‌کارنبردن گناه کبیره است|ناشر = وبگاه ناکجا|تاریخ =۱دی۱۳۷۷ برابر با ۲۱دسامبر۱۹۹۱|تاریخ بازدید = ۱۰خرداد۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1&amp;diff=48018</id>
		<title>میلاد عرفان‌پور</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1&amp;diff=48018"/>
		<updated>2024-11-02T07:52:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میلاد عرفان‌پور&lt;br /&gt;
|تصویر                  = عرفان پور۴.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر و ترانه‌سرایی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۳۶۷&lt;br /&gt;
|محل تولد               = شیراز، استان فارس&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = مجموعه رباعی «[[پاییز بهاریست که عاشق شده است]]»٬ مجموعه رباعی «[[پادشهر]]»٬ مجموعه رباعی «[[جشن فراموشی‌ها]]»٬ مجموعه رباعی «[[ناخوانده]]»٬ مجموعه رباعی «[[از شرم برادرم]]»&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = &lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = &lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  کارشناسی ارشد رشته «سیاست‌گذاری فرهنگ و ارتباطات»&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشگاه امام صادق (ع)&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;میلاد عرفان‌پور&#039;&#039;&#039; شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میلاد عرفان‌پور شاعر جوان، متولد ۱۳۶۷ شیراز و ساکن تهران است.&lt;br /&gt;
سرایش شعر را از کودکی و تحت تأثیر دوبیتی‌های محلی که مادربزرگش برایش می‌خواند آغاز کرد. نخستین کتاب خود را با عنوان «[[از شرم برادرم]]» در قالب رباعی، به سال ۱۳۸۵ به‌وسیله انتشارات «سپیده‌باوران» منتشر کرد. او در سه مجموعه شعر بعدی خود نیز سرودن در همین قالب را ادامه داد: دو اثر «[[پاییز بهاری‌ست که عاشق شده‌است]]» و «[[پادشهر]]» را او در سال ۱۳۸۸ و «[[جشن فراموشی‌ها]]» در سال ۱۳۸۹ روانه بازار کتاب کرد .&lt;br /&gt;
میلاد در رشته «سیاست‌گذاری فرهنگ و ارتباطات» در دانشگاه امام صادق(ع) تحصیل کرده و هم‌اکنون دانشجوی دکتری خط‌‌مشی‌گذاری عمومی است. موضوع پایان‌نامه ارشد او تحلیل گفتمان انتقاد اجتماعی در شعر شاعران انقلاب اسلامی بوده‌ است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرفان‌پور در سال ۱۳۹۴، مجموعه شعر تازه‌ای منتشر کرد که «[[از آخر مجلس]]» نام داشت. این دفتر شعر در قالب‌های رباعی، نیمایی و غزل است و مضمون‌های غالب آن شامل مناجات، عرفان، شهادت و وقایع روز انقلاب اسلامی و جهان اسلام است. &lt;br /&gt;
وی کتاب «[[بی‌خبری‌ها]]» را در سال ۱۳۹۴ منتشر کرد. این اثر در یازدهمین دوره جشنواره قلم زرین نامزد شد، و بدین ترتیب او جوان‌ترین نامزد این جایزه از ابتدای تأسیس بود. او همچنین دبیر و داور در برخی جشنواره‌های شعر بوده‌است. &lt;br /&gt;
میلاد عرفان‌پور از تاریخ آبان ماه ۱۳۹۷ مدیر مرکز موسیقی حوزه هنری است. میلاد عرفان‌پور در زمینه ترانه‌سرایی نیز طبع‌آزمایی کرده‌است. یکی از آثار او در این زمینه، با همراهی [[محمدمهدی سیار]]، و به خوانندگی حامد زمانی که در رسانه‌های غربی نیز بازتاب داشت «هتل کوبورگ» نام داشت که موضوع آن، پرونده هسته‌ای ایران بود. &lt;br /&gt;
عرفان‌پور همچنین با خوانندگان ایرانی دیگری همکاری داشته‌است و اشعار او را هنرمندانی مانند علیرضا افتخاری، غلامرضا صنعتگر، نیما مسیحا،اشکان کمانگری، حجت اشرف‌زاده،و حامد زمانی اجراکرده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرفان پور در حال حاضر علاوه بر حضور فعال در جریان رو به رشد شعر انقلابی کشور، مسئولیت دبیری دوره‌های آموزشی شعر انقلاب موسسه شهرستان ادب را بر عهده دارد. دوره‌ای که  که با نام «آفتابگردان‌ها» که با هدف جذب و آموزش شاعران نوجوان کشور همه‌ساله برگزار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این شاعر جوان بیشتر رباعی‌سراست؛ یعنی تا  قبل از کتاب «بی‌خبری‌ها» هرچه که از این شاعر جوان منتشر شده بود، در قالب رباعی بود. رباعی‌هایی که هر چند شاعر بسیار جوانی داشتند، اما بسیار موفق بودند حتی بعضی از آنها به ذهن و زبان عموم جامعه هم راه یافت و در پیامک‌ها دست‌به‌دست شد و عرفان‌پور را به جمع شاعرانی کشانید که مخاطب عام هم او را بشناسد و اشعارش را زمزمه کند و این برای یک شاعر ۲۵ساله موفقیتی بسیار بزرگ است.&lt;br /&gt;
از سوی دیگر «بی‌خبری‌های»ی این شاعر جوان اولین کتاب اوست که او توانایی خودش را در سرودن در دیگر قالب‌های شعری نشان می‌دهد و عملا ثابت می‌کند که علاوه بر رباعی در سرودن غزل و دوبیتی هم مهارت کافی را دارد.&lt;br /&gt;
مجموعه شعر «بی‌خبری‌ها» نزدیک ۴۰ قطعه شعر در قالب‌های غزل، رباعی و دوبیتی دارد که مضمون اشعار بیشتر عاشقانه است و انتشارات شهرستان ادب این کتاب را منتشر کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ویکی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1 |عنوان=میلاد عرفانیپور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;مرور&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13931027000398/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3|عنوان=مروری بر آثار میلاد عرفانپور در بیست و چهارمین عصرانه ادبی فارسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:۱۷۵اقیانوس.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفان‌پور۱.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:تنهایی دسته جمعی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:چاره‌ها.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفان‌پور۲.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفان‌پور۳.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بهار پاییز.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بی‌خبری‌ها.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفان‌پور۴.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:ابرسایه.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفان‌پور۵.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:رنگی رنگی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:تماشایی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عرفانپور۷.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:شنیدنی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:خانه غم.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:تماشایی۲.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:پاییز عاشق.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:از آخر مجلس.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:آشنا.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
==آیینه‌ای از میلاد عرفان‌پور==&lt;br /&gt;
===تاثیر خانواده در شاعری میلاد===&lt;br /&gt;
پدر و مادرم فرهنگی هستند و چند سالی است که بازنشسته شده‌اند. البته پدرم مداحی هم می‌کند.در خانواده ما فضا برای شعر گفتن خیلی مناسب بود. پدرم مداحی می‌کرد و مادربزرگ مرحومم مدام شعر می‌خواند و این عوامل کمک می‌کرد تا وزن شعر در ذهن من جا بیفتد. خیلی جالب است: چند تا از دوستان شاعر من هستند که آنها هم پدرانشان مداح است و این مداحی خیلی در شعرشان تاثیر دارد که وزن در شعر بنشیند و آهنگ شعر در ذهن شاعر نهادینه شود. با این تفاسیر اولین شعری که گفتم مشکل وزن نداشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/399/%DA%AF%D9%BE%D9%88%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C  |عنوان=گپوگفتی با میلاد عرفانپور/حسین قرایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش به فرهنگ و شاعری===&lt;br /&gt;
من سال ۶۷ در شیراز متولد شدم و در خانواده‎‌ای به دنیا آمدم که پدر و مادرم آموزگار بودند و این فضا باعث شد که من گرایشی به فرهنگ پیدا کنم. در یکی از محلات جنوبی شیراز و به‌اصطلاح پایین‎‌شهر شیراز هم به دنیا آمدم و سال‌‎های اولیه در همان‎جا زندگی کردیم. جایی که خیلی از خانواده‎‌های ساکن در آن محل بیشترین انتظارشان این بود که بچه‌‎ها سراغ انحرافات نروند، سراغ خلاف نروند و حداکثر یک دیپلم هم بگیرند ولی الحمدلله من در آن فضا با اینکه ده سال اول زندگی‎مان در آنجا بودیم که البته دوستداشتنی هم بود. در جایی‎ که مردم با حداقل‌ها زندگی می‎‌کردند اما خدا لطف داشت و من توانستم در آن فضا پرورش پیدا کنم و با لطف خانواده در این مسیر قدم بردارم و در حوزه فرهنگ مشغول به کار بشوم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://eheyat.com/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A2/ |عنوان=مصاحبه و گفتوگو با میلاد عرفانپور شاعر آیینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز مسیر شاعری===&lt;br /&gt;
دوبیتی‌های مادربزرگ، مرا شاعر کرد.  از آن سال‎‌های کودکی و نوجوانی در مدارس نمونه شهرمان تحصیل کردم و از همان دوران ذوق هنر داشتم. یعنی یادم هست که هفت‌هشت ساله که بودم نقاشی را خیلی دوست داشتم و این ریشه در یک ذوق خانوادگی و شاید ژنتیکی داشت؛ چون پدرم هم یک مقداری اهل نقاشی و شعر بودند. با نقاشی شروع کردم تا اول راهنمایی که مهم‎ترین دغدغه‌‎ام نقاشی بود و می‎خواستم که در رشته گرافیک کارم را ادامه‌ بدهم اما در سال دوم یا سوم راهنمایی بود که من شعر گفتن را شروع کردم. کاملا هم ناخودآگاه بود و این‎طور نبود که من یک برنامه قبلی داشته باشم. اولین غزلی که نوشتم و ثبت کردم یک غزلی شاید به تقلید از شیوه حافظ و کاملا هم ناخودآگاه نوشته شد و از همان‌جا مسیر شروع شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعر جوششی و شعر کوششی===&lt;br /&gt;
در خانواده‌ ما صمیمیت با شعر و ادبیات وجود داشت و شعر زیاد خوانده می‌شد و من از دوران کودکی با فضای شعر آشنا بودم، به همین دلیل خیلی طبیعی وارد فرآیند شاعری شدم. به‌نظرم اینکه از یک برهه‌ای انسان تصمیم بگیرد؛ الان من شاعر شوم، واقعی و منطقی نیست. شاعری ودیعه خدادادی در وجود بعضی افراد است که در جایی از زندگی این ذوق سرباز می‌کند و شاعر را به گفتن می‌آورد و این گفتن هم یک گفتن اختیاری نیست. خیلی از اوقات جوششی معمولا در کار هست اما کوششی هم در زمینه کسب فن شعر باید باشد تا این جوشش در یک سازمان و یک چهارچوب منطقی و ادبی به دست مخاطب برسد که جذابیت‌های خودش را داشته باشد. اعتقاد قلبی یک طبع پخته تنظیم می‌کند که شاعر در این بیت چه کلمه‌ای را به کار ببرد و هرچقدر این طبع پخته‌تر باشد، شعر به‌صورت طبیعی‌تر اتفاق می‌افتد. اما این‌گونه نیست که شعر الهام کامل شود و دست شاعر هم بی‌اختیار آن را بنویسد. برخلاف شعرهای عادی که جوششی هستند، سفارش نیستند و در جریان زندگی شاعر سروده می‌‎شوند و بدون پیش‌زمینه‌ای از دل شاعر برمی‌آید و سروده می‌شود، ما در سرودن شعر هیئتی و مراسم مذهبی مسئله سفارش را به‌صورت جدی داریم. بخصوص شعرهایی که بر اساس ملودی‌‌های خاص برای نوحه‌های هیئت سروده می‌شود. این دسته از شعرها، شعرهایی هستند که در خیلی از اوقات از طرف مداح در قالب سبک و ملودی خاص سفارش و سروده می‌شود و در هیئات و مراسم‌ محرم یا فاطمیه خوانده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شمع&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/14001002000361/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C-%D9%87%D9%85%E2%80%8C%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%A1|عنوان=به بهانه انتشار کتاب «شمعدانیها»/ آستانه همسخنی با اشیاء}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور پررنگ در محافل ادبی و جشنواره‌ها===&lt;br /&gt;
کم‎‌کم پای من به انجمن‎‌های شعری که در شیراز بود باز شد و طوری شده بود که من سال سوم راهنمایی هر هفته تقریبا در هر انجمن شعری که نسبتا فعال بود، شرکت می‎‌کردم و خیلی مشتاقانه در همه جلسات بودم با اینکه مشغله درسی‎‌ام هم زیاد بود. مدرسه‎‌ای که بودیم مدرسه نمونه دولتی بود و فشار درسی بیش از سایر مدارس بود، اما این اشتیاق آن‎قدر در من بود که سعی می‎‌کردم هیچ محفلی را در شهر خودمان از دست ندهم و شرکت کنم. سال اول دبیرستان بود که حضور من در جشنواره‌‎ها و مسابقات شعری آغاز شد و به لطف خدا توانستم وقتی برای اولین بار در سال ۸۳ در یک جشنواره بزرگ که همان جایزه ادبی باباطاهر بود، شرکت کردم و با وجود سن کمی که داشتم و تازه مسیر شعر را شروع کرده بودم توانستم در آن جشنواره مقام اول را به دست بیاورم و جایزه ادبی بابا طاهر را کسب کنم. همان سال جشنواره دانش‌آموزی را شرکت کردم و باز به مرحله کشوری راه یافتم و از برگزیدگان کشوری جشنواره دانش‌آموزی هم شدم. سال‎‌های بعد هم یعنی ۸۴ و ۸۵ هم من باز حضورم در جشنواره‎‌ها بیشتر شد شاید در ۳-۴ سالی که دوران دبیرستان من بود بیش از ۵۰-۴۰ جشنواره کشوری شرکت کردم و برگزیده شدم و خیلی خاطرات زیادی از آن سال‎‌ها دارم و با خیلی از شاعران کشور آشنا شدم و با خیلی از جوانان فعال در زمینه شعر آشنا شدم و در کل از آن سال‌‎های دبیرستان به بعد یک مرحله تازه‎‌ای از زندگی من شروع شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آشنایی با شعر [[قیصر امین‌پور]]===&lt;br /&gt;
تشویق خانواده به شعر گفتن من دامن زد؛ اما نقطه عطف شاعری من روزی بود که دبیر ادبیات، من را با قیصر امین‌پور و با شعر امروز آشنا کرد و از آن روز فهمیدم که شعر در زمانه ما چارچوب و معنای دیگری پیداکرده که جذاب است و از آن روز وارد فضای حرفه‌ای شعر شدم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.yjc.news/fa/news/7351116/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%A3%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF|عنوان=پای صحبت‌های جوانی که در روز شهادت حاج قاسم خبر از زنده‌بودن سردار دل‌ها داد/ عرفان‌پور: رهبر انقلاب از کار من متأثر شدند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین شاعر جشنواره خوارزمی===&lt;br /&gt;
سال ۸۵ باز خدا لطف کرد و من مقام اول جشنواره جوان خوارزمی را به دست آوردم با یکی دو مجموعه شعری که داشتم و منتشر شد. که تلفیقی از دو مجموعه شعرم بود. یکی «[[از شرم برادرم]]» بود که در سال ۸۵ منتشر شد و دیگری «[[پاییز بهاریست که عاشق شده‌ است]]» که سال ۸۶ منتشر شد. این دو مجموعه را با هم در جشنواره خوارزمی شرکت دادم با یک مقدمه که درباره این شعرها نوشته بودم و موفق شدم برای اولین بار در حوزه شعر مقام اول را به دست بیاورم. یادم می‌‎آید آن سال بعد از من کسانی که برگزیده شدند و نفر دوم و سوم برگزیده رشته مکانیک و برق بودند و این برایم جالب بود و طوری شد که بعد از من در سال‎‌های اخیر چندین نفر از شعرای دانش‌آموز برگزیده شدند یعنی راه برگزیده شدن از طریق شعر از آن سال باز شد و کسانی که در دوران دانش‎‌آموزی شعر می‌‎گفتند این فرصت را پیدا کردند تا در جشنواره خوارزمی انتخاب بشوند و خودشان را نشان بدهند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رباعی‌سرایی در مسیر دفاع مقدس===&lt;br /&gt;
مجموعه اولم «[[از شرم برادرم]]» با خواندن یک کتاب آغاز شد. کتاب «[[حماسه یاسین]]» که در حقیقت خاطرات دفاع مقدس آقای «انجوی‌نژاد» هست از گردان یاسین و اتفاقاتی که می‎‌افتد در آن خاطرات و کتاب حماسه یاسین ایشان که شاید کتاب قطوری هم نباشد و تعداد صفحات کمی هم داشته باشد آن‌قدر در من تاثیر گذاشت که جرقه سرودن شعرهایی در زمینه دفاع مقدس را در من زد و آن سال‎‌هایی هم بود که من تازه به‌طور جدی رباعی گفتن را شروع کرده بودم و باعث شد من یک تعداد رباعی در زمینه دفاع مقدس بگویم و آن رباعی‌‎ها با تشویق و پیشنهاد آقای سید محمدامین جعفری حسینی که از دوستان شاعرمان در شیراز هستند چاپ شد و اولین کتاب من بود. ولی اولین شعرهای من نبود. چون در یک موضوع خاص بود، من شعرهایی که در موضوعات دیگر بود را منتشر نکردم تا کتاب بعدی‎‌ام «[[پاییز بهاریست که عاشق شده است]]» که آن گزیده‎‌ای از رباعی‎‌های بود که من سال‌های ۸۳ تا ۸۶ سروده بودم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاطره اولین کتاب===&lt;br /&gt;
وقتی اولین اثرم را در ۱۷سالگی منتشر کردم توقع نداشتم که کتاب در جامعه خیلی فراگیر شود و مخاطب پیدا کند اما الحمدالله بیش از انتظار من اقبال شد به این کتاب و فکر می‎‌کنم الان چاپ سوم یا چهارم هست و جایزه کتاب سال دفاع مقدس و کتاب سال گام اول را هم این کتاب به دست آورد که برای من که سن کمی داشتم و تازه شروع کرده بودم گام مهمی بود و بیش از انتظار خودم بود. یک دلیل دیگرش این بود که رباعی‎‌هایی که در این کتاب هست اکثرا در واقع از دل برآمده بود و با حس خوبی این رباعیات را گفته بودم و به این دلیل شاید یک مقدار مخاطب به سمت این کتاب جذب شد ولی ممکن است از حیث فنی الان که چند سال از آن گذشته من خودم هم انتقاداتی به کتاب داشته باشم و اگر بخواهم الان این کتاب را چاپ کنم شاید این‌کار را نکنم ولی خب آن زمان کار درستی کردم که منتشر کردم و پشیمان نیستم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از هر شاعری خوبی‌هایش را گرفتم===&lt;br /&gt;
شاعر نمی‎‌تواند بگوید که از هیچ شاعری تاثیرنگرفته، من هم از همان زمانی که شعرم را شروع کردم و به‌خصوص دوران اولیه سرایش، متاثر از شاعرهای دیگر بودم و این اتفاق را انکار نمی‎‌کنم اما از همان ابتدا سعی داشتم که زیر چتر شاعر خاصی نباشم و به‌نظرم هم معمولاً نبودم. یعنی هیچ استاد خاصی یا شاعر خاصی که بگویم من می‌‎خواهم مثل این بشوم نبود و سعی کردم از هر شاعری خوبی‎‌ها و نقاط قوتش را بگیرم و استفاده کنم و از آن نقاط ضعفی که دارد دور بشوم. البته خب شاعرهای بعد از انقلاب را اگر بخواهم بگویم که کدام را بیشتر دوست دارم و تحسین می‎‌کنم اولینش دکتر [[قیصر امین‌‎پور]] است هم در غزل و هم در رباعی که البته رباعی کم داشتند و در حوزه رباعی باز از شاعرهای شاخص اول انقلاب دکتر [[سیدحسن حسینی]] که خدا ایشان را بیامرزد، ایشان در حوزه رباعی هم کار جدی و تاثیرگذاری کرد و من نوع رباعی که ایشان می‎‌گفت را دوست دارم. سال‎‌های بعد باز کسی که بیشتر دوست دارم به‌خصوص در قالب رباعی آقای ارژن هست که من هم از حیث شخصی و هم از حیث نحوه سرودن رباعی، رباعی‎‌های ایشان را دوست دارم چون به‌نظرم خلاقیت و نگاه نویی که ایشان در رباعی وارد کردند نقطه عطفی در رباعی سرودن معاصر بود و ایشان طرح نویی درانداخت یعنی شبیه به کسی نبود و آن حدی از خلاقیت را که ایشان وارد رباعی کرد پیش از آن سابقه نداشت به‌خصوص در حوزه تصویرسازی و کشف.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دفاع از جبهه ادبی انقلاب===&lt;br /&gt;
ما از همان سال‌‎های ۸۷ و ۸۸ که بحث‎‌های انقلابی گرم‌‎تر شد و با حوادثی که سال ۸۸ رخ داد لزوم دفاع از انقلاب با زمینه شعری و در جبهه ادبیات بیشتر مشخص شد ما یک گروه شدیم با شاعرهای هم‌فکر که به فکر انسجام بیشتر جبهه ادبی انقلاب اسلامی بودیم و به فکر گرم‌‎ترشدن بازار شعر انقلاب. که البته واقعاً هیچ جایی نبود که از این جریان حمایت‌ کند و شاید جلساتی که به‌‌همت دوستان ما از جمله آقای مودب شکل می‎‌گرفت جلسه‎‌های کاملا شخصی و خودجوش بود و همیشه این دغدغه را داشتیم که یک سقفی باشد و در واقع از جریان اصیل شعر انقلاب اسلامی حمایت بشود و این جریان‌ها هستند که در بزنگاه‎‌ها پای انقلاب می‎‌ایستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال ۸۸===&lt;br /&gt;
سال ۸۸ خیلی از شاعرها سکوت کردند و خیلی از شاعرها طبل مخالف زدند و قلیلی از شاعرها بودند که پای دفاع از انقلاب و آرمان‌‎ها ایستادند و ما در فکر بودیم که چطور می‌‎شود بر بالندگی این جریان و به شکوفایی بیشترش کمک کرد. الحمدلله سال ۸۹ بود که به‌همت آقای مودب زمینه‎‌های تأسیس موسسه شهرستان ادب فراهم شد و ایده اولیه این بود که این موسسه در انسجام نیروهای ادبیات انقلاب اسلامی و شاعران و نویسندگان و تولید متن توسط این شاعران و نویسندگان نقش ایفا کند که از آن سال‎‌ها فعالیت موسسه شروع شد و کم‌‎کم فعالیت جدی‌‎تر شد. از همان سال ۸۹ فعال شدم و مدیر بخش شعر شهرستان ادب شدم و تا حالا در این زمینه فعالیت می‌‎کنم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آفتابگردان‌ها، دوره‌های آموزش شعر جوان===&lt;br /&gt;
یکی از مهم‎ترین سرفصل‎‌هایی که در حوزه شعر کار  کردیم به‌نظرم برگزاری دوره‌‎های آموزشی شعر جوان انقلاب اسلامی به نام «آفتاب‎گردان‌‎ها» بود. رویکردی که ما داشتیم این بود که دوره آموزشی راه بیفتد که با استعدادیابی از کل کشور آغاز بشود. نوجوانان و جوانانی که شروع به شعر گفتن کردند و تا مرحله‎‌ای جلو آمدند و از این به بعد نیاز به کمک دارند تا به قله‌‎های مرتفع‎‌تر شعر برسند اینها را ما در وهله اول پیدا کنیم و در وهله دوم برنامه داشته باشیم برای آموزش و پرورش و راهنمایی این دوستان. و دوره آموزشی سالانه «شعر جوان انقلاب اسلامی» به این صورت هست که این دوستان بعد از اینکه انتخاب می‌‎شوند و به عضویت دوره آموزشی درمی‎‌آیند یک سال مخاطب برنامه‌‎های آموزشی و خدمات ادبی شهرستان ادب قرار می‎‌گیرند. به این صورت که هرسال چند اردوی چند روزه آموزشی با حضور بهترین اساتید و شاعران کشور برگزار می‎‌شود و در این اردوها فضای آموزش خیلی جدی و پررنگ هست. به غیر از این اردوهای چندروزه که همه اعضا می‎‌توانند شرکت کنند نقد مستمر شعر اعضا را داریم یعنی هر هفته و هر ماه شعر این دوستان به صورت تلفنی و مکتوب نقد می‎ شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد تلفنی و مکتوب شاعران جوان====&lt;br /&gt;
یکی از برنامه‎‌هایی که ما انجام می‌‎دهیم برنامه نقد تلفنی شعر شاعران نوجوان و جوان هست که هرکدام از اعضا هر دو هفته یکبار می‎‌تواند ثبت‌نام کند و در آن هفته حدود نیم‌ساعت الی یک ساعت با یکی از شاعران مطرح و با‌سابقه به صورت تلفنی صحبت کند. در واقع با آن عضو تماس گرفته می‎‌شود و شعرهایش را می‎‌خواند و نقد می‎‌شود. نقد مکتوب هم یکی از برنامه‎‌هاست که دست‌نوشته‎‌های شاعران مطرح در مورد آن شاعر نوقلم به دستش می‎‌رسد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیر مطالعاتی====&lt;br /&gt;
برنامه‎ دیگری که برای این اعضا داریم سیر مطالعاتی است که به این دوستان می‌‎دهیم که در سه نوبت کتاب‎‌هایی را به دوستان اهدا می‌‎کنیم. کتاب‎‌هایی که از حیث فنی در شواراهایی که ما داریم انتخاب می‌‎شوند و این را خدمتشان می‎‌دهیم و یک مجموعه‎‌ای از فعالیت‎‌هاست که الحمدلله در این سال‎ها توانسته یک جریانی را به نام دوره آموزشی شعر جوان انقلاب اسلامی راه بیندازد که در این سه سال بیش از ۳۰۰ تا عضو داشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اردوهایی برای خانم‎‌ها داشتیم و هم اردوهایی برای آقایان و از مجموعه کار این دوستان که عضو دوره هستند در پایان هرسال گزیده‎‌ای از شعرهایشان منتشر می‎‌شوند که فعلا دو دوره منتشر شده و الان ما در حال برگزاری دور سوم هستیم. دور اول و دوم کتابش به نام «این بار به نام عشق» که گزیده اشعار اعضای دوره اول ماست و «یک دشت دویدن» که برای دور دوم هست.&lt;br /&gt;
از این دوستانی که عضو این دوره‎‌ها بودند خیلی‌هایشان توانستند در این دو سه ساله مطرح بشوند و بالا بیایند و حتی به‌نوعی که بتوانند در دیدار رمضان با حضرت آقا شعر بخوانند. در این یکی‌دو سال چهار‌پنج نفر از دوستانی که شعر خواندند عضو بودند. مثل آقای سیدعلیرضا شفیعی، آقای سید علی لواسانی بود که فکرمی‎کنم پارسال شعر خواند. تقریبا چهار نفر تا حالا از اعضای دوره‎‌های ما بودند به غیر از دوستانی که با موسسه مرتبط هستند که معمولا هر سال تعداد زیادی از آن‎ها شعر می‎‌خوانند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شعر تا ترانه و موسیقی===&lt;br /&gt;
با آقای [[محمدمهدی سیار]] و گروهی از دوستان ترانه‌گفتن را هم شروع کرده بودیم،  شاید سال ۸۹ و ۹۰ جدی‎‌تر به این کار پرداختیم و سال ۸۸ ترانه‎‌هایی گفتیم که از تلویزیون هم پخش شد برای حوادثی که به وجود آمده بود یا آن شعاری که روز  ۹ دی در میدان انقلاب مردم سردادند، آن را بنده گفته بودم؛ «در روز عزا حرمت ارباب شکستند، علمدار کجایی؟» که بر اساس آن بی‌حرمتی‌‎ای که به امام حسین علیه‌السلام شده بود، سروده شد که آقای حدادیان در میدان انقلاب آن را خواندند و مردم همصدایی کردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ازهمان سال‎‌ها واردشدن به حوزه موسیقی و ترانه هم برای ما جدیت پیدا کرده بود و لزومش را احساس می‌‎کردیم و یک خلائی وجود داشت که ما صداهایی که در موسیقی می‌‎شنویم کمتر بودند. صداهایی که واقعا معتقد باشند و همدل باشند با جریان انقلاب اسلامی و گام مثبتی بردارند در این جهت. ما فعالیت‌ کردیم و آقای زمانی کم‌کم چهره شد و الحمدلله با صدای ایشان برخی از ترانه‌‎ها را توانستیم به گوش مردم برسانیم و در حوزه‌‎های مختلف فعالیت کردیم و شاید تا الان دوازده ترانه است که من برای آقای زمانی گفتم که ایشان اجرا کرده و خب٬ هوشمندی و شناخت ایشان نسبت به شعر هم باعث می‌‎شود که ما به ایشان بهتر اعتماد کنیم برای خواندن شعر. چون خیلی از خواننده‌‎ها با شعر سنخیت ندارند و شناخت ندارند و خوب نمی‌‎توانند کلمات و جملات را ایراد کنند و ملودی را بر شعر سوار کنند اما ایشان هم سابقه شعرگفتن دارد و شناخت خوبی نسبت به شعر دارد و هم هوشمند و هوشیار است و همه این‌‎ها باعث شده که  ایشان را بیشتر بشناسند و بیشتر مخاطب پیدا کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعرخوانی در محضر آقا===&lt;br /&gt;
اولین سالی که مشرف شدم خدمت ایشان سال ۸۵ بود و فکر می‌‎کنم هفده٬ هجده سالم بود. همان سالی بود که من در جشنواره خوارزمی برگزیده شده‌ بودم و مقام آورده بودم به‌طوری که می‌‎شناختند من را در فضای شعر کشور و این باعث شده‌ بود که الحمدالله همان سال دعوت شدم و موفق به شعرخوانی هم شدم که یادم می‌‎آید با آقای هادی فردوسی از استان فارس دعوت شده بودیم و هردوی‎مان جوان‎‌هایی بودیم که برای اولین بار می‌‎رفتیم آن‎جا که من چند رباعی خواندم محضر ایشان و الحمدلله خیلی ایشان استقبال لکردند و تشویق کردند و خشنودی ایشان از شنیدن این شعرها برای من خیلی ارزشمند و به‌یادماندنی بود و یکی از بهترین خاطره‎‌های عمر شاعری ما و عمر ما، شعر خواندن در محضر آقا بود که با آن سن‌و‌سال کم ممکن شد. فکر می‎‌کنم همان رباعی «پاییز بهاریست که عاشق شده است» که ایشان هم خیلی استقبال کردند. فکر می‌‎کنم هشت یا نه تا رباعی آن سال خواندم و بعد از آن شعر نخواندم تا سال ۹۰ که دوسه سال پیش فرصت شد و شعر خواندم و باز رباعی خواندم و الحمدلله باز استقبال کردند. یادم می‌‎آید سال اولی که محضر ایشان شعر خواندم قبل از من هم آقای فردوسی از استان ما شعر خواندند. ایشان هم باز با استقبال آقا مواجه شدند و هردویمان هم رباعی خواندیم و  بعد از آن آقا گفتند ماشاءلله فارس دارد در رباعی خودش را نشان می‌‎دهد و در شعر. خیلی برای ما خاطره‎‌انگیز بود و سال ۹۰ هم باز توفیق شد و شعر خواندیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستی با شاعران آن سوی مرزها===&lt;br /&gt;
بیشتر با شاعران افغانستان مرتبط هستم و آثارشان را دنبال می‌‎کنم. حتی ما در دوره‎‌های آموزشی که برگزار می‌‎کنیم برای شاعران جوان عضو افتخاری از افغانستان هم داریم و با آن‌‎ها مرتبطیم. همچنین با شاعران خوب افغانستان مثل &#039;&#039;سیدضیاء قاسمی&#039;&#039; که الان در سوئد زندگی می‌‎کنند ارتباط دوستی داریم و داشتیم. ظرفیتی که کشور افغانستان دارد به‌نظرم جدا از ظرفیت شعر ایران نیست. چون یک پیکره واحد هستند که با هم باید دید شعر افغانستان و ایران را. نمونه‎‌اش شعر استاد &#039;&#039;محمدکاظم کاظمی‎&#039;&#039;ست که ایشان را ما به نحوی ایرانی و برادر و استاد خودمان می‌‎دانیم و شعری که ایشان می‎‌گویند کاملا شعر ما و مطابق با نگاه و آرمان‌‎های ماست. ایشان حق معلمی دارند نسبت به خیلی از شاعران ایران و بسیار از منش و سواد ایشان استفاده کردیم و می‌‎کنیم. با شاعران هندوستان هم کمابیش ارتباط دارم مثل آقای عزیز مهدی که اخیرا ایران ساکن هستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عاشقانه‌هایم از برکت اشعار دینی‌ست===&lt;br /&gt;
افتخار این را دارم که در این سال‌ها بیت‌ها و مصراع‌هایی را در این حوزه‌ به‌خصوص در مدح و مرثیه اهل بیت (ع) بسرایم. نوحه‌ها و مرثیه‌هایی که با صدای میثم مطیعی شنیده شده، برای من دوست‌داشتنی‌تر است. اشعار آیینی و دینی برکت اشعار ما در حوزه‌های دیگر هستند و اگر شعر عاشقانه خوبی هم می‌سراییم، از برکت همین اشعار است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===دیدگاه و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شاعرهای جوان، کتاب اولشان را چاپ کنند====&lt;br /&gt;
درحالی‎‌که من خودم شاعرهای جوان را به‌سختی تشویق می‎‌کنم که کتاب اولشان را چاپ کنند، چون اعتقاد دارم که شاعر باید به یک ثبات نسبی از شعر برسد که حداقل شعرهای یک مجموعه‎‌اش یکدست باشد اما از آن طرف اعتقاد دارم که چاپ‌کردن کتاب در سن‎‌های جوانی و نوجوانی خوب است چون احساس می‎‌کند که دیگر هرچه داشت چاپ کرده و الان باید سراغ سرودن شعرهای جدیدی برود و این ذهنیت را از بین می‌‎برد که شاعر تا سن ۳۰-۴۰سالگی هم فکر کند که من شعرهای خوبی هنوز دارم و انگیزه‎‌اش برای سرودن شعرهای بهتر خاموش بشود. این ماجرای نخستین کتاب بود که منتشرشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خلاء برنامه‌های ادبی کشور====&lt;br /&gt;
ما در برنامه‌‎های ادبی کشور، برنامه‎‌هایی که با بودجه‎‌های بیش‌وکم در فضای ادبیات کشور برگزار می‌‎شود برنامه‌‎ای که دغدغه اصلی را در پرورش شاعران و آموزش شاعران بگذارد کم داریم و بیشتر جشنواره‌‎هایی هست که صرفاً با تجلیل از دو سه برگزیده تمام می‎‌شود و بعضا حواشی‎‌ای هم دارد که شاید خیلی مفید نباشد. البته خب٬ منافعی هم قطعا در جشنواره بوده و این بالیدن ادبیات بعد از انقلاب قطعا یک قسمت از بارش بر دوش جشنواره‎‌ها بود که اگر بی‌‎انصاف نباشیم منافعی داشتند از این جهت که بازار شعر را گرم نگه می‌‎داشتند. شاعران را با همدیگر پیوند می‌‎دادند. البته معایبی هم بوده و هست و مهم‎ترین معایبش شاید این خلا آموزشی و پرورشی در حوزه شاعرانی که برگزیده می‌‎شوند باشد. که رها می‌‎شوند و به آن‎ها پرداخته نمی‌‎شود و هیچ توجهی به آموزش و پرورش آن‎‌ها نمی‌‎شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تاثیر مقام معظم رهبری بر جریان شعر====&lt;br /&gt;
به نظرم یکی از دلایلی که در این سال‎‌ها شعر رونق بیشتری گرفته و بیشتر مردم به شعر نزدیک شده‎‌اند نسبت به ده سال گذشته همین دیدارهای حضرت آقا با شاعران بوده که باعث شده بازخورد این دیدار در میان مردم باعث نزدیکی بیشتر مردم با شعر شود و باعث احساس علاقه‌مندی بیشتری شود و بعد از این جریانی که به وجود آمده خیلی‎‌ها علاقه‌مند شدند که شاعر شوند خیلی از نوجوان‌‎ها را دیدیم که دارند شعر می‌‎گویند و هدف‎‌شان این است که ماه رمضان پیش مقام معظم رهبری شعر بخوانند البته ما می‌گوییم که این هدف خوبی نیست هدف شما این باشد که شاعر شوید و آن هم از قبل شاعر شدن قطعا مطرح می‎‌شود چون اگر این هدف را داشته باشید بعد از آن به استغنا می‎‌رسید و دیگر شعر نخواهید گفت.&lt;br /&gt;
دیدار شاعران با مقام معظم رهبری اثرات خیلی مثبتی داشته  یکی از تأثیرات مثبت شاید این باشد که توجه‌کردن و اهمیت‌دادن به شعر نزد مسئولین بیشتر شده و یک الگوسازی‌‎ای حضرت آقا کرده‌‎اند که نشان دهند که سایر مسئولین در همه رده‌‎ها هم باید همین میزان توجه را داشته‌ باشند. ایشان با این‌همه مشغله سالی یکی دو بار با شاعران دیدار دارند و با این حوصله و دقت و ذوق پای صحبت و شعر شاعران می‎‌نشینند؛ این باید الگویی باشد برای همه مسئولین؛ از مسئولین کلان نظیر فرهنگ تا همه مسئولین خردی که در کشور مسئول اداره ارشاد یک شهرستان کوچکی باشند. همه مسئولین باید همین میزان توجه را‌حتی بیشتر چون آن‎ها به طور مستقیم‎‌تر و جدی‎‌تر مسئولیت دارند و هم فراغت بیشتری دارند نسبت به حضرت آقا که با این دقت توجه می‌‎کنند. آن‎ها قطعا باید ده‌‎ها برابر بیشتر به شعر توجه‌ کنند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نگاه آقا به شعر====&lt;br /&gt;
نگاه آقا به شعر یک نگاه استراتژیک و راهبردی هست یعنی ایشان برای شعر در میان همه هنرها جایگاه ویژه‌‎ای قائل هستند. یک‌بار هم در صحبت‎‌ها فرمودند که اگر قرار باشد میان همه هنرها که ما امروزه داریم یک هنر را انتخاب کنیم که فقط در آن سرمایه‌‎گذاری کنیم من فقط شعر را انتخاب‌ می‌‎کنم و پتانسیلی که شعر در خصوص انتقال پیام انقلاب اسلامی و فضاسازی در حوزه معنا و محتوا دارد شاید هیچ‌کدام از هنرها به این صورت نداشته باشند؛ چرا که یک هنر کم‌خرج و پراثر است و می‌تواند پرتیراژ باشد و شعر خوب می‎‌تواند توسط میلیون‎‌ها نفر خوانده شود و طی زمان هم کهنه نشود و گاهی تأثیری که یک شعر خوب دارد سخنرانی ندارد. همین‎‌ها باعث می‎‌شود که ایشان به عنوان کسی که بر همه امور مشرف هستند و خودشان هم در حوزه ادبیات صاحب ذوق و سابقه هستند توجه ویژه‌‎ای کنند نسبت به شعر و این باید الگوی تمام مسئولین قرار بگیرد که این جریان اهتمام به شعر و شاعری و پرورش شاعران باید در همه سطوح مدیریتی فراگیر شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تقویت فرهنگ شنیداری====&lt;br /&gt;
به‌واسطه حضور سه‌ساله‌ام در مدیریت مرکز موسیقی حوزه هنری ،توانسته‌ام شناخت بیشتری از فضای موسیقی کشور پیدا کنم و از آنجایی که حدود دو سالی است که درگیر مسئله خط‌مشی‌گذاری موسیقی کشور هستم و در رساله دکتری‌ام هم همین مسئله را دنبال می‌کنم که خط‌مشی‌گذاری موسیقی در کشور چیست؟ کجاها اشتباه رفتیم و اگر بخواهیم مسیر موسیقی تصحیح شود چه راه برون‌رفتی وجود دارد؟ به یکسری سرفصل‌ها و نکات کلیدی دست پیدا کردم. از سویی دیگر بر حسب تجربه و مطالبی که هم از پژوهش‌ها کسب کردم و هم از گفتگوهایی که در این سه ساله با اساتید برجسته موسیقی و هنرمندان موسیقی داشتم، دریافتم که یکی از مهترین و کلیدی‌ترین مسائل برای اینکه بخواهیم سلیقه موسیقی مردم را اصلاح کنیم و اعتلا ببخشیم این است که ما گوش بچه‌ها را در همان سنین کودکی و نوجوانی به شنیدن موسیقی خوب عادت دهیم و فرهنگ شنیداری مردم را از همان سنین کودکی تقویت کنیم که نسل‌های جدیدی با فرهنگ شنیداری غنی بسازیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مهد&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/14000829000698/%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7 |عنوان=عرفانپور: در مهدکودکها از موسیقی نامناسب استفاده میشود!/ کودکان را از موسیقی سخیف دورکنیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تولید موسیقی اصیل و فاخر برای کودکان====&lt;br /&gt;
متاسفانه در شرایط کنونی اتفاقی که در کشور ما در حال رخ دادن است، این است که  کودکان و نوجوانان ما در مقابل انواع موسیقی‌هایی که ذائقه اصیل و طبیعی مردم را تخریب می‌کنند، بی‌دفاع هستند. من اعتقاد دارم انسان ذاتا و فطرتا به موسیقی خوب گرایش دارد اما چیزی که سبب می‌شود که به سمت موسیقی‌هایی رود که ما کم‌مایه می‌دانیم و هنرمندان موسیقی نسبت به آنگونه هنر و موسیقی حس انزجار دارند این است که ما وقتی در سنین کودکی یک فرهنگ شنیداری درست را برای کودکان و نوجوانان پایه‌گذاری‌ نمی‌کنیم، مبانی موسیقی را آموزش نمی‌دهیم و موسیقی خوب تولید نمی‌کنیم با کودکان و نوجوانانی مواجه می‌شویم  که در این آشفته‌بازار موسیقی که از داخل و خارج موسیقی‌های بسیاری که صلاحیت هنری ندارند به سمت گوش بی‌دفاع این نسل‌های جدید روانه می‌شوند و هجوم می‌آورند، که بی‌سلاح و ناایمن هستند و طبیعی است که کودک و نوجوان که خودش شناختی ندارد صرفا به خاطر جذابیت ظاهری به سمت موسیقی‌هایی می‌رود که ما دوست نداریم. از این جهت به این فکر افتادیم که نیازمند این هستیم در حوزه سیاستگذاری و خط‌مشی‌گذاری، آموزش مبانی موسیقی خوب را برای کودکان و نوجوانان جدی بگیریم و به‌صورت هدفمند مبانی موسیقی خوب و اصیل را چه به معنای موسیقی کلاسیک و چه اصیل ایرانی  به بچه‌ها بیاموزیم؛ فارغ از اینکه بایستی فضای تولید شاخص و فاخر موسیقی هم دامنه‌دار شود و گسترش پیداکند. هر چه موسیقی خوب بیشتر تولید شود و بچه‌ها موسیقی مناسب و فاخر بیشتر بشنوند ذائقه آنها کمتر به سمت موسیقی‌های کم‌مایه خواهد رفت. از این جهت ما در مرکز موسیقی حوزه هنری امسال ۵ آلبوم موسیقی برجسته به آهنگسازی آهنگسازان نامدار موسیقی کشور و استادان موسیقی کودک در دست تولید داریم که بیش از ۴۵ قطعه موسیقی در حوزه موسیقی کودک خواهند بود که امید داریم این قطعات هم مورد توجه عموم مردم و خواص موسیقی و هنرمندان موسیقی که دل در گرو موسیقی اصیل ایرانی و یا موسیقی اصیل کلاسیک دارند، قرار گیرد و انشالله بتوانیم رفته‌رفته محصولات خوبی برای بچه‌ها تولید کنیم که از رسانه‌های رسمی و غیررسمی پخش شود و در میان خانواده‌ها جریان داشته باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مهد&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تاثیر فرهنگ بر سلیقه موسیقیایی====&lt;br /&gt;
شما کودکی را فرض کنید که در یک خانواده هنردوست و فرهنگی است آن کودک از زمان نوزادی و خردسالی در معرض موسیقی فاخر قرار گرفته و مدام موسیقی کلاسیک و ایرانی شنیده است. حال کودک دیگری را در نظر بگیرید که در همان سن و سال و همان شرایط جغرافیایی در خانواده‌ای بوده که کلا موسیقی نشنیده و هیچ آشنایی با موسیقی ندارد و یا کودک دیگری که در خانواده‌ای رشد کرده  که از ابتدای تولد گوشش در معرض موسیقی‌های کم‌مایه و سخیف بوده؛ قطعا این سه کودک مواجه متفاوتی نسبت به مصرف موسیقی خواهند داشت. قطعا نوع گرایشات و نوع سبک شنیداری این بچه‌ها با هم متمایز خواهد بود. من معتقدم که سلایق ما در شنیدن موسیقی خیلی  به این موضوع بستگی دارد که فرهنگ شنیداری‌مان چه طور شکل گرفته است. اگر فرهنگ شنیداری ما فاخر باشد ما در روند زندگی روزمره‌مان موسیقی فاخر خواهیم شنید و برعکس اگر فرهنگ شنیداری ما شنیدن موسیقی‌های کم‌مایه باشد قطعا به همان سمت گرایش خواهیم داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مهد&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رباعی‌سرایی امروز====&lt;br /&gt;
در رباعی الان در شرایطی هستیم که بسیار شوق و رغبت هست. و یک روح تازه‌ای دمیده شده از همه کشور شاعرانی را داریم که دارند رباعی جدی می‌گویند.البته تنها اقلیتی هستند که بهتر کار می‌کنند. اگر بخواهم اسم ببرم تعداد زیاد هست. منظوم از لحاظ تعدد شاعران است. و کلا رباعی‌سرا خیلی زیاد شده است و شاید به جرات می‌توانم بگویم نسبت به پنج سال قبل شاید ده برابر شده‌ است. از یک طرف هم می‌شود احساس خطر کرد در حوزه رباعی که رباعی‌ها خیلی سطحی و خیلی بی‌مایه باشند. که الان این افرادی که رباعی می‌گویند، خیلی افراد داریم که رباعی را سطحی و بازاری می‌گویند و مرکز این‌ها هم اینترنت است. چون اینترنت یک فضای مجازی و خاصی ایجاد می‌کند که آن‌جا شاعر با یک مخاطب خاص روبرو است و ممکن است زود رضایت بدهد به به‌به و چه‌چه دیگران و متاسفانه این کم‌مایگی را در بعضی رباعی‌ها می‌بینیم، ولی خب از آن طرف وقتی ده‌هزار تا رباعی سروده شود، پنجاه تا رباعی خوب هم در این‌ها پیدا می‌شود. از این لحاظ خیلی جای امیدواری هست. نیاز به یک کار آموزشی و تربیتی برای شاعران تازه وارد شده به عرصه رباعی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعر اجتماعی یا شعر آیینی====&lt;br /&gt;
به‌نظرم یکی از حوزه‌های مهم شعری که کمتر به آن بها داده شده و در این سال‌ها دارد شکوفاتر می‌شود، شعر اجتماعی است. همین‌طور که گفتم وقتی ما از شعر انقلابی و متعهد نام می‌بریم نباید صرفا شعری باشد که در مورد رخدادهای انقلاب اسلامی،‌ دفاع مقدس، شهید و اهل بیت و .. گفته‌ شده. من می‌خواهم این را بگویم که شعر اجتماعی ما که مدت‌ها شاید مغفول مانده باشد، یکی از مهمترین اجزاء شعر انقلاب اسلامی و شعر آیینی ماست. ما باید این دید را در خودمان ایجاد کنیم که وقتی اسم از شعر آیینی می‌آید،‌ شعر اجتماعی هم شعر آیینی است، شعری که اجتماعی باشد و به دردها و معضلات اجتماع مسلمان‌ها پرداخته باشد، این شعر آیینی و یک شعر مذهبی است و شاید مذهبی‌ترین شعر همان باشد. شعر اعتراض شعر سیاه نیست. ما هیچ‌گاه نباید مخاطب را مایوس کنیم هیچ لحظه‌ای نباید امید مخاطب را به یاس تبدیل کنیم. ما این حق را نداریم و اگر اعتراضی هم می‌شود باید در یک بافتی باشد که در آن سیاه‌نمایی جلوه نکند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====محدود کردن شاعر در یک حوزه، ظلم در حق شاعر است====&lt;br /&gt;
خیلی نمی‌شود یک شاعر را در سطح وسیع، شاعر هیئتی، دینی و یا انقلابی دانست. شخصیتی که به‌عنوان یک شاعر مطرح می‌شود، لحظات و حالات مختلف را در زندگی تجربه می‌کند و به‌صورت هدفمند موضوع را انتخاب می‌کند. گاهی شاعر در وضعیتی قرار می‌گیرد که باید شعر اجتماعی در دفاع از مظلوم بسراید و یا شعر انقلابی سروده و از انقلاب اسلامی و ارزش‌هایی آن دفاع کند. یا با توجه به پایه‌های معرفتی و اعتقادی شعری در سوگ اباعبدالله الحسین(علیه السلام) بسراید. حتی گاهی این شاعر، شعری عاشقانه می‌گوید و تقدیم به همسرش می‌کند. به نظرم محدود کردن شاعر در یک حوزه، ظلم در حق شاعر است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هیئت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://eheyat.com/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA%DB%8C/ |عنوان=گفتوگو با میلاد عرفانپور شاعر هیئتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قالب رباعی و نیازهای انسان امروز====&lt;br /&gt;
رباعی یکی از ویژگی‌ها و وجه‌تمایزهایی که نسبت به قالب‌های دیگر دارد، کوتاهی‌اش است. رباعی کوتاه است و انسان امروز به کوتاهی پیام رغبت بیشتری دارد تا به پیام بلند. انسان امروز معمولا انسانی نیست که شاهنامه‌خوانی کند و دنبال مثنوی‌های بلند و قصیده‌های بلند باشد. فرصت کم انسان امروز برای پرداختن به مطالعه و دریافت پیام ایجاب می‌کند که تولید‌کننده‌های معنا و پیام، از کوتاه‌ترین و تاثیرگذارترین پیام‌ها استفاده کند. رباعی هم کوتاه هست و هم در عین‌ حال تاثیرگذار. در همین پیامک‌هایی که بین مردم ردوبدل می‌شود رباعی جزء قالب‌های محبوب است. تمایز ساختاری رباعی این است که رباعی وزن و هویتی دارد که می‌شود مضامین متنوع را در آن دیده و استفاده کرد. در گذشته رباعی را یا فلسفی می‌گفتند یا عارفانه یا عاشقانه و غالبا یکی از این سه مورد بوده است. البته گه‌گاه شعر رباعی اجتماعی هم دیده می‌شده ولی به ندرت. الان خیلی دایره رباعی وسیع شده‌ است و واقعا در حوزه‌های مختلف جواب می‌دهد. در رباعی‌های اجتماعی ما، پاسخ‌های خوب از مخاطب گرفتیم، در رباعی مذهبی پاسخ خوب گرفتیم، در رباعی دفاع مقدس، رباعی مناجات و ... نیز این چنین است. در واقع رباعی قابلیت ظرف‌شدن برای معنای متنوع و گوناگون را دارد و به‌خوبی می‌تواند پیام را منتقل کند در حالی که شاید قالب‌های دیگر این خصیصه‌ها را نداشته باشند. به نظر من به رباعی باید توجه جدی‌تری شود. همانطور که گفتم رباعی باید شعر جامعی باشد که در بهترین شکل بتواند پیام را منتقل کند و آن پیامی که به بهترین شکل باشد باید وجه عاطفه و معنا را داشته باشد و این در حوزه‌های مختلف نگاه‌های خاص خودش را دارد. در یک شعر عاشورایی حالاتی را باید داشته باشد تلفیق حادثه و معنا و حماسه که در شعر عاشقانه این‌گونه نباشد و عاطفه به وجوه دیگری بچربد. این به نظرم باید مدنظر باشد. البته خیلی از این فرایند در ضمیر ناخودآگاه شاعر به وقوع می‌پیوندد و شاعر خودش هم خبر ندارد و وقتی هم که شما می‌پرسید چطور به این نکته رسیدی؟ شاید من جوابی هم نداشته‌ باشم. چرا که در ضمیر ناخودآگاه باشد و من هم آگاهانه به این سمت نرفته باشم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد و نقادی ارزشمند====&lt;br /&gt;
به نظرم نقدها هرچه که به سمت محتوایی و انسان‌شناختی پیش برود بهتر است. آن‌جاهایی که نقد فنی است و به واژگان می‌پردازد و چگونگی در کنار هم قرارگرفتن ارکان شعر قسمتی هست که خود شاعر هم به‌عنوان کسی که بیشتر از همه درگیر بوده٬ از آن مسایل اطلاع دارد. اگر یک نگاه کلی‌تر و جامع‌تر و انسان‌محورتری در نقدها باشد ارزشمندتر خواهد بود و این برای خود شاعر هم ارزشش بیشتر است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاعری موهبت الهی است====&lt;br /&gt;
به نظرم شاعری یک بخش اعظمی در ناخودآگاه رخ می‌دهد، یعنی یک انسانی که الان بیست سالش است یک «آنی» باید با خودش آورده باشد و شاید خیلی به خواستن نباشد. یک تکانی است که باید اتفاق افتاده باشد همان چیزی که خیلی قابل تفسیر نباشد. همان چیزی است که خیلی از شاعران را به بیان رازهای نگفته کشانده و اگر (آن) آن‌ها قابل گفتن بود، گفته می‌شد و به شعر تبدیل نمی‌شد! به‌نظرم شعر در واقع ابزاری است که شاعر ناگفته‌های ضمیر خودش را با عاطفه و شکل‌دهی به زبان و نظم در بیان خودش انتقال می‌دهد و دل مخاطب را درگیر می‌کند. (2) شعر از زمانی که شاعر واقعا شاعر می‌‎شود و آن موهبت الهی به شاعر می‎‌رسد نمی‌‎تواند که ننویسد و نمی‎‌تواند که شعر نگوید. شروع‌کردن من به شاعری هم از همین مسیر و به‌طور ناخودآگاه آغاز شد و جالب این بود که از همان غزل‌‎های اولی که نوشتم وزن در شعرها معمولا رعایت می‌‎شد و این به‌خاطر پشتوانه ذهنی بود که من به‌صورت شنیداری از شعر داشتم و با شعرهایی که مادر بزرگم می‎‌خواند، گوش من با وزن شعری عادت کرده بود؛ طوری که از همان ابتدا غلط وزنی بسیار کمی در شعرهایم بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاعر باید متعهد باشد====&lt;br /&gt;
شاعر به معنای واقعی کلمه، یعنی انسان دردمند، یعنی شاعری که بی‌تفاوت از کنار هیچ پدیده‌ای نمی‌گذرد. شاعر باید به دین، ارزش‌ها، عاشورا و انسانیت متعهد باشد و در همه این زمینه‌ها شأن شاعری را حفظ کند. به نظر شما آیا می‌شود شاعر عاشورایی یا آیینی، فتنه ۸۸ را ببیند و سکوت کند و هیچ شعری نسراید؟ و از کیان انقلاب دفاع نکند؟ اگر سکوت کرد باید او را شاعر دینی دانست؟ در این باره امام خامنه‌ای فرمودند؛ شعر آیینی و یا شعر دینی صرفا نباید شعر سوگ و مدح ائمه(علیه السلام) و معصومین(علیه السلام) باشد. پس شعر اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، عرفانی و… ما کجاست؟ لذا می‌خواهم تأکید کنم که شاعر هیئتی، دینی، انقلابی و هر عنوان مثبتی که ما می‌خواهیم برای شاعر در نظر بگیریم باید شاعری متعهد در همه عرصه‌ها باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هیئت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ایده‌آل یک شاعر مسلمان=====&lt;br /&gt;
ایده‌آل برای یک شاعر مسلمان، شیعه، ملتزم به توحید و آرمان‌های انقلابی این است که به دین خود بصیر و آگاه باشد. شاعر باید حداقل تلاش خودش را انجام دهد که در همه زمینه‌ها مطلع، صاحب موضع و صاحب اندیشه باشد. ایده‌آل این است که متأسفانه در این زمینه من و امثال من ضعیف هستیم. قرآن کریم به‌عنوان گنجینه عظیم در آیات پایانی سوره «شعرا» صفات شاعران موحد را ذکر کرده است. نکته قابل ذکر این است که خداوند متعال در این آیه‌ها نفرمودند که هر کس در این موضوع‌ شعر بگوید مورد تأیید من است، بلکه صفت شاعران و گمراهانی که مورد تأیید نیستند را بیان‌ می‌کند و می‌گوید این‌ها کسانی هستند که در هر وادی سرگردان هستند و به آنچه می‌گویند، عمل نمی‌کنند. در ادامه خداوند می‌فرماید: کسانی که حائز ایمان و عمل صالح باشند، از شاعران مورد تأیید من هستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هیئت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دین از سیاست جدا نیست====&lt;br /&gt;
این یک قاعده منطقی است که شما در یک شعر و در یک دهه نمی‌توانید به همه مسائل سیاسی جهان بپردازید. در این صورت باید بر اساس اولویت‌ انتخاب کنید. ما سعی می‌کنیم که مسائل سیاسی را دوشادوش مسائل مذهبی مطرح کنیم. اینکه بعضی‌ها می‌گویند شما هیئت را با مسائل سیاسی آمیخته‌اید، متأسفانه همان جدایی دین از سیاست است که با بیان تازه امروز مطرح می‌شود. البته ما اعتقاد داریم هیئت باید سیاسی باشد یعنی هیئت دینی، هیئت سیاسی هم هست، چون دین از سیاست جدا نیست و این اعتقاد راسخ ماست. اگر ما شعری برای حضرت اباعبدالله(علیه السلام) می‌گوییم باید شعری باشد که به دادخواهی حضرت اباعبدالله(علیه السلام) با دید یک انسان امروز قیام کند، وگرنه، شعر بی‌روح و برکتی خواهد بود و قطعا امام حسین(علیه السلام) و منشی که ما از این شخصیت بزرگوار سراغ داریم، می‌پسندد که امروزه سیره ایشان و آن ظلم‌ستیزی ایشان در حوزه عاشورا رویکرد امروز ما باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هیئت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انعکاس پیام حق در شعر====&lt;br /&gt;
طبیعتا برای هر شاعری مهم‌ترین توفیق و افتخار، شعری است که برای مجالس اباعبدالله آماده می‌کند. الحمدالله این توفیق را در این چند ساله داشتیم و شکرگزار هستیم. به نظرم دراین مسیر شاعر وسیله‌ای است تا پیامی که باید موجب روشنی و آگاهی مخاطب شود را منتقل کند و پیام ذاتا پیام شاعر نیست، بلکه ذاتا پیام حق و خداوند متعال است و شاعر باید آینه درون خود را هر چه بیشتر صیقل بدهد تا آن پیام‌ها به‌طور روشن‌تر، شفاف‌تر و زیباتر در او منعکس شوند، تا مخاطب پیام را به بهترین نحو دریافت کند و در زندگی خود به‌کارگیرد. اگر این تهذیب به وجود نیاید و شاعر دچار منیت شود، آن وقت شعری که تولید می‌شود سهم کمتری از خلوص، پاکی و شفافیت دارد و لذا بر مخاطب نیز تأثیر کمتری می‌گذارد، چون در هیئت مهمترین بحث این است که مستمع دست پُر با روشنی دل و با صفای باطن از آن هیئت خارج شود. اما اگر شعر خالی از اخلاص، آگاهی و بصیرت باشد، آن‌وقت نمی‌شود توقع داشت که مستمع تأثیر مثبتی از آن شعر بگیرد و شاعر قطعا در آن صورت رسالت خودش را انجام نداده باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هیئت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ردپای انسان مسلمان و موحد در شعر====&lt;br /&gt;
من بیشتر خودم به سمتی کشیده شدم که محتوا خیلی برایم ارزشمندتر است و سعی می‌کنم که ردپایی از یک انسان موحد و یک انسان مسلمان در شعرها باشد هر چند این ردّپا یا پنهان باشد و در ظاهر به چشم نیاید ولی در مجموع کتاب که خوانده می‌شود باید به گونه‌ای در آن دیده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بیشتر رباعی را برای سرودن انتخاب می‌‎کنم====&lt;br /&gt;
قالب‌‎های مختلف شعر فارسی هرکدامشان رنگ و لعاب خاص خودشان را دارند و ظرفیت‌‎های خاص خودشان را برای انتقال پیام دارند. یک بخش که حالا بخش ذوقی هست که هر شاعری از حیث طبع و ذوقش گرایش به یک قالب پیدا می‌‎کند. یک شاعری غزل را بیشتر دوست‌ دارد، باطنا و قلبا و یک شاعری ممکن است شعر نیمایی را. یک شاعری ممکن است مثنوی را. اما یک بخشش هم ذوق نیست یعنی شناخت شاعر هست نسبت به آن ظرفیت‌‎های قالب و من هم ذوقا و هم براساس شناخت رباعی را به‌عنوان حوزه جدی‌‎تر کار خودم انتخاب کردم. به دلایل مختلف از جمله نکاتی که حالا عرض می‌‎کنم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دلایل انتخاب قالب رباعی از زبان شاعر====&lt;br /&gt;
دلایل مختلفی برای این‌کار داشتم؛ در ابتدا اینکه زمانی که ما در آن زندگی می‌‎کنیم زمانی است که فکر می‌‎کنم که ذوق و حوصله خواندن شعرهای مطول و درازدامن را از مخاطب گرفته؛ یعنی زندگی روزمره امروزی که شاید فراغت کمی را برای انسان باقی گذاشته باشد و فرصت‌‎هایی که انسان به دست می‌‎آورد معمولا فرصت‎‌هایی است که مثلا در ماشین نشسته از جایی به جایی دیگر می‌‎رود و فرصت‌‎ها کوتاه است . در این زمان‌‎ها معمولا مخاطب گرایش بیشتری دارد نسبت به شعرهای کوتاه و به این خاطر شعرهای کوتاه می‌‎تواند تاثیرگذارتر باشد و اضافه بر این رسانه‌‎هایی که در دنیای امروز به‌وجودآمدند و مخاطب دارند و رونق گرفتند رسانه‎‌هایی است که این نوع قالب‌‎های کوتاه را راحت‎‌تر منتقل‌ می‌‎کنند. برای مثال فرض کنید پدیده‎‌ای مثل پیامک خیلی به بازار شعرهای کوتاه رونق و گرمی داده‌ است. رباعی، دوبیتی یا شعرهای سپید و نیمایی و کوتاه خیلی راحت می‎‌توانند از طریق پیامک منتقل بشوند درحالی‎‌که یک مثنوی بلند یا یک غزل شاید این کاربرد را از حیث ارتباطی نداشته باشد.&lt;br /&gt;
پس به دو دلیل بود یکی اینکه به‌طور کلی شعر کوتاه در زمانه ما مخاطب بیشتری دارد، به دلیل کوتاه‌شدن فرصت انسان امروز  و هم این‌که رسانه‌‎های امروز ایجاب می‌‎کنند که بیشتر قالب‌‎های کوتاه سروده‌ بشوند، چون اگر از حیث ارتباطی بخواهیم نگاه کنیم این قالب‌‎ها را بیشتر می‌‎توانند منتقل کنند.&lt;br /&gt;
دلایل دیگرش هم این بود که از حیث ادبی و چارچوب رباعی با وجود اینکه دوبیت است و شاید قالب خیلی ساده‎‌ای به نظر ‎آید اما به نظرم یکی از پیچیده‌‎ترین قالب‎‌های شعر فارسی است. اولا این نکته را بگویم که وزن رباعی وزنی کاملا فارسی است یعنی از شعر عربی گرفته نشده و یک وزنی است که کاملا در شعر فارسی متولد شده و رشدونمو کرده است. به‌رغم اینکه ساده به‌نظر می‌‎آید، اما چون وزن خیلی شگفتی و قابلیت‎‌های متعددی دارد به‌نظرم یکی از پیچیده‎ترین قالب‎های شعر فارسی به شمار می‌رود. چون رباعی یک وزن ثابت دارد و به قولی ۱۸ و به قولی ۲۴ شعبه وزنی یعنی از حیث اختیارات وزن رباعی به تعداد زیادی از شعب و شاخه‌‎ها تقسیم می ‎شود که این باعث می‌‎شود که دست شاعر بازتر باشد؛ درحالی‌‎که دوبیتی شاید این ظرفیت را نداشته‌ باشد یا غزل این ظرفیت را کمتر دارد و از طرفی هم وزن خیلی جذابی هست و گیرایی خاصی در آن وجود دارد که شاید در سایر وزن‌‎ها کمتر پیدا بشود.&lt;br /&gt;
نکته بعد اینکه از حیث مضمونی و محتوایی این قالب به نظرم خیلی کارکرد دارد یعنی هم شعر فلسفی و حکمی در این قالب خیلی خوب جا می‌‎افتد و هم شعر عاشقانه، هم شعر اجتماعی و هم در موضوعات مختلف این قالب ظرفیت گنجایش مضمون را دارد. البته قبلا در قرون گذشته رباعی‌‎هایی که سروده می‎‌شده در بیشتر اوقات یا فلسفی بودند یا عاشقانه و یا عرفانی. اما در دوران معاصر این باب درواقع گسترده‌‎تر شده و پنجره‎‌های جدیدی از حیث موضوعی به قالب رباعی گشوده‌ شده که تنوع موضوعی این قالب را بیشتر کرده است.&lt;br /&gt;
به همین دلایل بود که من بیشتر رباعی را برای سرودن انتخاب می‌‎کنم البته از همان دورانی که شعر را شروع کردم قالب‌‎های مختلف را تجربه‌ کردم. یعنی شاید با غزل شروع کردم، با چهارپاره، نیمایی، مثنوی، همه این قالب‌‎ها را امتحان کردم و بعد به رباعی رسیدم و البته هیچ‎وقت قالب‌‎های دیگر را کنار نگذاشتم و مثلا غزل را هم نسبتا جدی پیگیری می‌‎کنم. قالب نیمایی را هم اخیراً جدی‌‎تر پیگیر هستم و قالب‌‎های دیگر و فکر می‌‎کنم که رباعی بعد از انقلاب با احیای دوباره‌‎ای روبرو شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رباعی، بعد از انقلاب====&lt;br /&gt;
بعد از سال‎‌هایی که کمتر به رباعی توجه می‌شد بعد از انقلاب با یک رویکردهای جدیدی شاعرها به سمت رباعی رفتند. شاعران بزرگی مثل دکتر [[حسن حسینی]] نقش عمده‌‎ای در احیای رباعی داشت. دکتر [[قیصر امین‌‎پور]] و سال‌‎های بعد کسانی که رباعی گفتند، [[محمدرضا سهرابی‌نژاد]] به‌خصوص در دوران دفاع مقدس رباعی‎‌های خوبی گفت. بعدها کسانی که رباعی گفتند و به‌طور جدی دنبال کردند، [[بیژن ارژن]] که این سال‌‎ها هم هنوز فعال هست و به نظرم یکی از بهترین رباعی‌‎سراهای معاصر هست هم از حیث مضمون و هم از حیث زبان و نوآوری آقای بیژن ارژن و همچنین آقای [[جلیل صفربیگی]] که باز از فعال‌‎های عرصه رباعی هستند و آقای [[سهیل توکلی]].&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب در جستوجوی کتابخوان====&lt;br /&gt;
به نظرم با وضعیتی که از حیث مخاطب شعر امروز و در کل کتابخوانی پیدا کرده هرچقدر بیشتر نشر ما به سمت بسته‌‎بندی شیک‌‌‎تر و جذاب‌‎تر برود موفق‌‎تر خواهد بود و در جذب مخاطب بهتر می‌‎تواند عمل کند؛ چرا که در حالت عادی متاسفانه باید قبول کنیم که مخاطب کتاب و ادبیات، مخاطبی است که باید دنبالش بروی و کمتر دنبال کتاب می‌‎آید مگر این‌که کتاب را بشناسد و این دحالی است که ما خیلی از کتاب‎‌هایی داریم که شاعرش اولین کتابی باشد که منتشر می‌‎کند. در این حالت معمولا مخاطب به سراغش نمی‌‎رود اما اگر کتاب خوب چاپ بشود و با طرح جلد جذابی باشد مخاطب به سراغش می‌رود و وقتی چند تا از شعرهایش را بخواند جذب می‌‎شود. به این خاطر من به نظرم می‎‌رسد به‌خصوص برای کتاب‌‎هایی که ظرفیت مخاطب داشتن را دارند و ظرفیت اقبال عمومی را دارند هرچقدر بسته‌‎بندی بهتر و جذاب‎تری از کتاب ارائه بشود، کتاب موفق‌‎تر خواهد بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعر انقلاب٬ شعر اهل بیت(ع) است====&lt;br /&gt;
شعر انقلاب همان شعر اهل بیت(ع) است و شعر اهل بیت(ع) همان شعر انقلاب است، شعر دفاع مقدس همان شعر عاشوراست، اگر درست ببینیم جداکردن این فضاها کار خوبی نیست. شاعر اهل بیت(ع) باید همان شاعر انقلاب اسلامی باشد و شاعر عاشورا باید همان شاعر دفاع مقدس باشد. کسی نمی‌‎تواند ادعا کند من شاعر اهل بیت(ع) هستم و در زمان دفاع مقدس شعری برای این دفاع نسرودم، شعری برای جوان‎‌هایی که می‌‎روند و تابوت‎‌شان برمی‌‎گردد نگوید. کسی نمی‎‌تواند ادعا کند من شاعر اهل بیت(ع) هستم و در زمان فتنه که نیاز بود شاعران موضع‌ بگیرند علیه این وضعیت حتی در زمانی که توهین شد به اباعبدالله(ع) شاعرانی بودند که ادعای شاعر اهل بیت بودن(ع) داشتند و سکوت کردند و موضع نگرفتند. خب این چه شاعر اهل بیتی(ع) است که می‌‎گوید من فقط برای مقتل و برای روضه شعر می‌‎گویم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====وضعیت امروز اشعار آیینی====&lt;br /&gt;
بعد از انقلاب رشد بسیار خوبی در شعر دینی و شیعی داشته‌ایم. شاعرانی داریم که شانه‌به‌شانه شاعران بزرگ تاریخ، شعر فارسی در حوزه شعر شیعی و آثار قابل توجه دارند. ما در موضوع انتظار و موضوعات ریز حوزه عاشورا شعر کم داشتیم؛ اما بعد از انقلاب حجم بسیار زیادی از این اشعار را شاهد هستیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رسالت شاعران====&lt;br /&gt;
آن چیزی که ما یاد گرفتیم از بزرگترها و رهبر عزیزمان این است که شاعر باید در همه زمینه‎‌ها رسالت خودش را عمل کند. گاهی رسالت به زنده‌کردن سیره اهل بیت علیهم‌السلام است٬ گاهی رسالت به دفاع از ناموس وطن است، گاهی رسالت دفاع از مظلومی است، در هر گوشه از جهان دفاع از مردم غزه است، گاهی رسالت دفاع از کیان انقلاب اسلامی است، گاهی رسالت اعتراض در موضوعات اجتماعی است که آن چه ما می‎‌خواستیم از انقلاب کجاها محقق نشده و کجاها خلأ داریم این‌‎ها را کی  قرار است بگوید، گاهی رسالت شعر اخلاقی گفتن است، گاهی رسالت این است که برای مادر شعر بگوییم. آن شاعر اهل بیتی که برای مادر خودش شعر ندارد برای موضوعات انقلابی و اجتماعی شعر ندارد به نظرم یک جای کارش می‎‌لنگد و با تمام احترامی که شاعر اهل بیت علیهم‌السلام دارد و موضوع شعر اهل بیت دارد به نظرم اهل بیت علیهم‌السلام راضی‌‎ترند که شاعر اهل بیت موضع اهل بیت را در شعر گسترده کند؛ نه موضوع اهل بیت را صرفا و این اتخاذ کردن موضع اهل بیت علیهم‌السلام یعنی زمانی که نیاز شد از انقلاب دفاع کنیم٬ زمانی که نیاز شد از ولایت دفاع کنیم٬ زمانی که نیاز شد ظلمی در اجتماع دیدی اعتراض کنی٬ زمانی که نیاز شد برای مادرت شعر بگویی و زمانی که نیاز شد حتی برای همسرت شعر عاشقانه بگویی با نجابت اسلامی و همه این‌‎ها و همه این ساحت‎‌ها شاعری که ادعا دارد من شاعر اهل بیت علیهم السلام هستم باید وارد شود.&lt;br /&gt;
من جداکردن شعر اهل بیت علیهم‌السلام از فضای شعر امروز را نمی‌پسندم. طوری شده که اگر به شاعری اطلاق شود شاعر اهل بیت علیهم‌السلام توقع و دیدی که از او هست این است که صرفا شعر روضه‎‌ای و شعر مدح بگوید؛ آن هم البته آن‌طور که حضرت آقا فرمودند خیلی خوب است ولی همه شعر آیینی، همه شعر مذهبی و همه شعر مطلوب ما این نیست. یادم می‌‎آید در دیدار سال ۸۹ یا ۹۰ بود که ایشان تأکید کردند این تعبیر شعر آیینی که مرسوم شده تعبیر بدی نیست ولی ایشان شعر مذهبی را بیشتر می‌‎پسندند تا شعر آیینی چون آیین ممکن است آیین هندوها هم باشد ولی وقتی می‌‎گوییم مذهبی یا شعر اسلامی بیشتر مذهب و دین خودمان مدنظر قرار می‌‎گیرد. حالا سر عنوانش مناقشه نیست ولی ایشان فرمودند که فقط شعر برای اهل بیت علیهم‌السلام نیست با وجود این‎که شعر برای اهل بیت خیلی ارزشمند است، این ارزشمندی باعث نمی‌‎شود که ما از سایر حوزه‌‎هایی که رسالت داریم باز بمانیم. ایشان فرمودند شعر آیینی شعر اخلاقی و اجتماعی و عارفانه هم هست و این متأسفانه پرداخته نشد و من توصیه می‌‎کنم به دوستانم در مجمع شاعران اهل بیت علیهم‌السلام که به‌طور خاص متولی شعر آیینی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سبک شعری وارداتی نباید تبلیغ شود====&lt;br /&gt;
وقتی می‎‌گوییم همه جریان‎‌ها و همه صداها برخی احساس می‌‎کنند باید جریان‌‎های انحرافی شعر امروز هم به رسمیت شناخته شوند، مثلا جریان شعر پست مدرن که سال‌‎هاست دارد بی‌‎اخلاقی و بی‌قیدوبندی را در شعر باب‌ می‌‎کند. چرا ما باید این جریان را به رسمیت بشناسیم به‌عنوان یک صدا، در چند صدایی اگر برخی از این صداها، صداهای ناکوک باشد این صداها را باید حذف کرد. در واقع از شعر انقلاب ما باید آن‎جا را تبلیغ کنیم و دامن بزنیم و به رسمیت بشناسیم که صرفا تفاوت ذوق باشد نه تفاوت دیدگاه با آن‎چه مردم قبول دارند. مردم هنوز آرمان‌‎های انقلاب را قبول دارند و اسلام را قبول دارند و ارزش‎‌های آن را. به این مردم نمی‌‎توان گفت که شعر پست مدرن باید به رسمیت شناخته شود؛ شعری که قید و بند اخلاقی در آن نیست و خود سردمداران این نحله انحرافی می‌‎گویند که شاعر در مرحله سرایش آزاد است و بسیاری از موضوعاتی که در این نوع شعر سروده شده موضوعاتی است که واقعا نمی‌‎شود جلوی خانواده‎‌ها خواند و آدم شرم می‌‎کند از خواندنش. این سبک‌‎های شعری و این شیوه‌‎های غربی وارداتی شعرگفتن نباید تبلیغ شود و نباید به رسمیت شناخته شود چون جذابیتی که این شیوه‌‎های برای خود درست کرده‌‎اند جذابیت فن شعرشان نیست؛ جذابیت موضوعات ممنوعه‎‌ایست که این‎ها به سراغش می‎‌روند و قطعا این موضوعات در هر قالبی باشد مخاطب دارد؛ چون گناه جذاب است. آن‎چه این‌‎ها دارند تبلیغ می‌‎کنند به نظرم شیوه توحیدی نیست و به شیطان و خواست شیطان بیشتر گرایش دارد تا به توحید و حتی خداپرستی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پاسداران حریم زبان فارسی====&lt;br /&gt;
به نظرم شاعران در اصل پاسداران زبان فارسی هستند. یعنی اگر قرار است قشری به‌عنوان مدافعان حریم زبان فارسی انتخاب شوند و عنوان شوند قشر شاعران هستند. شاعران با فعالیت خودشان و حفظ حریم زبان فارسی و حفظ ابهت شعر فارسی از حیث زبانی و سلامتش می‎‌توانند کمک کنند در این جهت که اصالت زبان فارسی را حفظ کنیم. در قرون مختلف هم همین بوده و شعر بوده که زبان ما را نگه داشته و اگر شعر و نثر و داستان ما نبود٬ معلوم نبود چه بر سر زبان فارسی ما آمده بود. از همان جریان فردوسی که مشهور است گرفته تا به بعد این شاعران هستند که استخوان‎‌بندی یک زبان را حفظ می‎‌کنند در همه زبان‌‎های دنیا در زبان عربی هم همین‌طور است. اگر شاعران آن استخوان‎‌بندی را حفظ نکنند کم‌کم زبان به سمت سستی و به سمت خروج از آن اصالت خودش پیش می‌‎رود اما در آن دوره‎‌هایی که ما شاعران خوب داشتیم زبان هم قوت بیشتری گرفته و در دوره‌هایی که شعر ما افول کرده زبان هم دچار سستی شده.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاعران٬ رهروان مسیرهای مختلف ====&lt;br /&gt;
حافظ به‌نظرم در فضای دیگری نسبت به سعدی هست و اگر نسبت به جامعیت نگاه کنیم که در همه حوزه‎‌ها کار کرده باشد٬ خب٬ سعدی جامع‌‎تراست. هم نثرنویس فوق‎‌العاده‌‎ای هست٬ هم غزل‌‎سرای فوق‌العاده‌‎ای است و هم حکایات خیلی خوب دارد و یک جورایی معلم اخلاق است. از آنطرف حافظ هم همین است ولی با رنگ و لعاب دیگری؛ یعنی حافظ ابهت بیشتری نسبت به سعدی دارد در غزل. ولی خب ممکن است غزل‎‌های سعدی را برخی دل‌نشین‌‎تر و روان‌‎تر بدانند نسبت به حافظ. به‌نظرم چون دو مسیر مختلف پیموده‌‎اند این شاعران نمی‌‎شود مقایسه کرد. همان‌طور که از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم پرسیدند که کدام شاعران را بهتر می‎‌پسندید و کی شاعر بهتری است در زمان شما٬ همین جواب را دادند و گفتند چون شاعران در مسیرهای مختلفی رهپیموده‌‎اند نمی‌‎شود یکی را انتخاب‌ کرد؛ چون مسیرها یکسان نیست اما در نهایت می‌‎فرمایند حصان بن ثابت را بیشتر می‌‎پسندم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اصل شعر٬ شخصیت شاعر است====&lt;br /&gt;
ما هنوز خودمان جوان هستیم ولی اگر بخواهم دریافتی که خودم طی این سال‌‎ها داشتم از شعر و شاعری بگویم چیزی که بتواند چراغ راه نوجوان‌‎ها و نوقلم‌‎ها باشد این است که شاعری اصل و بنیانش به شخصیت شاعر است. یعنی فن شعر آن رویه و جلد این موضوع است اما چیزی که باطن و قلب و بطن شاعری‎ست شخصیت خود شاعر است. هرچقدر این شخصیت بیشتر با ادب انسانی آمیخته باشد و با خودسازی آمیخته باشد بیشتر می‌‎تواند تأثیرگذار باشد. من خودم شعرهایی که بیشتر مورد استقبال قرار گرفت از من شعرهایی می‌‎دانم که با حس‌وحال بهتری سروده‌‎ام و از حیث معنوی حس بهتری داشتم سروده شده.&lt;br /&gt;
و قطعا هر شاعری که به این سمت برود یعنی به سمت خودسازی برود و فن شعر را هم کسب کند زمینه مطرح‌شدن و موفق‌شدن در شعر و پیام‌رساندن در قالب شعر را پیدا خواهد کرد. نکته بعد هم این که کسانی که می‎‌خواهند شعر را دنبال کنند باید این را در خود ببینند که شعرگفتن جدیست برای آن‎ها. شاید راه امتحانش هم این است که ببینند می‎‌توانند شعر نگویند یا نه اگر دیدند می‎‌توانند٬ رها کنند و بروند سراغ موضوع دیگری. بدانند که شاعر نمی‌‎شوند اما اگر دیدند شعرگفتن مثل خندیدن و گریه‌کردن چیزی نیست که بتوانند ترکش کنند آن وقت می‎‌توانند باور کنند که می‌‎توانند شاعر شوند و این مسیر را طی‌ کنند. آن وقت باید به‌طور جدی دنبال مراحل کشف‌شدنی شعر بروند٬ سراغ فن شعر بنشینند و این‌طور نیست که گوشه خانه بنشینند و منتظر الهام غیبی باشند؛ البته الهام بخشی از شعر است ولی حتما باید آموزش ببینند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عرفان‌پور در نگاه دیگران:===&lt;br /&gt;
====دکتر [[محمدرضا سنگری]]، محقق و شاعر آیینی و عاشورایی دیدگاه خود را پیرامون اشعار عرفان‌پور در مقدمه کتاب «[[پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است]]» اینگونه اظهار می‌کند:====&lt;br /&gt;
در سال‌های پس از پیروزی انقلاب، کمتر از یک دهه، رباعی از قالب‌های پرکاربرد شعری بود و نمونه‌هایی چشم‌گیر از آن نیز خلق شد که برخی از آنها هرگز فراموش نخواهند شد. اما از میانه دهه۶۰ رباعی‌گویان پیشتاز، این قالب خوش‌آهنگ، دلربا و سرکش را رها کردند و به دیگر قالب‌ها به‌ویژه غزل اقبال نشان دادند. تولید شتاب‌زده و انبوهی از رباعی و نوعی آسان‌گیری در این زمینه را باید دلیل عمده این گریز و پرهیز دانست. حدود کمتر از یک دهه است که دیگر بار اقبال به رباعی و استقبال از آن آغاز شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوآوری در فرم، کشف و دست‌یابی به چشم‌اندازهای تازه زبانی، نوعی جهت‌گیری فلسفی و ریختن مضامین غزلی در قالب خوش‌آهنگ رباعی از دستاوردهای کوشش‌های نو در عرصه این قالب شورانگیز است. شاعر جوان، خوش‌استعداد و رباعی‌گوی عزیز ما میلاد عرفان‌پور که فرداها از او بیشتر خواهیم شنید، جدی و ژرف به این عرصه قدم گذاشته است و با رباعی‌هایی که با چند شاخصه ممتاز شده‌اند، چشم‌اندازهای تازهای را  فراروی شعردوستان گشوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاخصه نخست رباعی‌های میلاد، غافل‌گیری و ضرب‌آهنگ خوشِ پایانی شعر است که در حقیقت اعتبار رباعی نیز به همین است. شاخصه دوم رباعی‌های میلاد عرفان‌پور، تکاپوی شاعرانه در کشف مضامین بکر و تازه و حتی به‌ظاهر غیر‌شعری است و آنگاه پرداخت هنرمندانه و شاعرانه آن‌ها در شعر. این توضیح بایسته است که برخی می‌انگارند شعر، پرمضمونی را برنمی‌تابد یا در ظرف کوچک رباعی به همه‌چیز نمی‌توان پرداخت. اما چنین انگارهای ریشه در نشناختن شعر و شاعر دارد.&lt;br /&gt;
شاخصه سوم شعر عرفان‌پور، تعهد و التزام و اندیشه جاری در رگ‌رگ شعر است و که رباعی هماره یا عمدتا قلمرو مسائل فلسفی و عرفانی بوده است و مضامین دیگر در رباعی بسامد این دو موضوع را ندارند. اما استعداد رباعی در پذیرش همه این مقوله‌ها انکارناپذیر است و از آن جمله مقوله‌های اعتقادی و آیینی است. تنوع موضوع از دیگر شاخصه‌های رباعی‌های عرفان‌پور است. عاشقانه، عارفانه، اجتماعی، واگویه، تردید، اعتراض، تردید، طنز و دیگر فضاهای متنوع احساس و اندیشگی در شعر عرفان‌پور مشهود است و این گواه دغدغه‌ها و تموج و تکثر حال‌ها و قال‌های شاعر است.&lt;br /&gt;
با این همه تکثر، نوعی وحدت زبانی و احساسی در مجموعه سروده‌ها دیده می‌شود که گواه سمت‌وسوی روشن شعر شاعر است. از سروده‌های میلاد عرفان‌پور بیش از این می‌توان گفت. باید به انتظار فرداها نشست و آثار دیگر. امیدوارم شاعر جوان با اندیشه بیشتر و مطالعه گسترده‌تر و نقد مستمر سروده‌هایش، سروده‌هایی ماناتر، گیراتر و تاثیرگذارتر را رقم بزند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلربا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13931027000374/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%E2%80%8C%E2%80%8C%D8%B1%D8%A8%D8%A7 |عنوان=شاعری با ضرباهنگهای دلربا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دکتر [[غلامرضا کافی]]، شاعر و استاد دانشگاه در شیراز در خصوص منش و آثار عرفان‌پور معتقداست:====&lt;br /&gt;
میلاد انسان اخلاق‌مدار و باورمندی است. بسیار معتقد است. متعهد و کاملا باورمند است. سر این مسائل اصلا مسامحه و معامله نمی‌کند و راه خودش را می‌رود. در باورش ایستادگی دارد و در این راه به‌طور نمایان دارای تولی و تبری است. اگر بخواهد در مجامعی شرکت کند یا با نهاد و ارگانی همکاری کند همه این‌ها را لحاظ می‌کند و این بسیار نکته مهمی است. این مساله از آن جهت اهمیت دارد که برخی دوستان شاعر در این امور مسامحه بالایی دارند ولی میلاد هیچ تسامحی در این زمینه ندارد. خیلی معتقد و پابرجاست.&lt;br /&gt;
میلاد نماینده و یکی از سرمداران جریان مجدد رباعی است. رباعی در دوره اول شعر انقلاب دیده شده و جایگاه مشخصی برای خود کسب کرده است. بعدا به افول رفت. در ادامه نسل سومی‌ها و در اعقاب نسل چهارمی‌ها دوباره به کوتاه‌سرایی توجه شد، یکی از همین کوتاه‌سرایی‌ها هم رباعی بود که مورد عنایت قرار گرفت و میلاد هم کارهای بسیار خوب و قابل عرضه‌ای ارائه داد. به نظر من  میلاد هر چند در سایر قالب‌ها کار می‌کند اما بیشتر به خاطر همان آثار رباعی‌اش شناخته می‌شود. البته غزل‌های خیلی خوبی هم دارد. مثلا آن غزلی که برای شهدای تفحص گفته، فوق‌العاده است .&lt;br /&gt;
تنوع موضوعی در تمام بسترهای مردمی و ادبیات مردمی و آیینی را از ویژگی‌های مهم شعر عرفان‌پور توصیف کرده و معتقد است که نگاهی تازه و زبانی متفاوت و نرم و مخملی دارد.&lt;br /&gt;
کافی، فعالیت اجرایی و ادبی عرفان‌پور در قالب موسسه شهرستان ادب را از دیگر وجوه شخصیت حرفه‌ای عرفان‌پور دانسته و باور دارد: این کار میلاد دو جهت فنی و محتوایی دارد. بچه‌ها و شاعران جوان را هدایت می‌کند. شاعران از همان ابتدا با اصول آشنا می‌شود. نقش دیگر این کار هم هدایت فکری است که اهمیتش از وجه قبلی مهم‌تر است. هدایت فکری اهمیت بیشتری دارد مخصوصا در این دوره و زمانه که آلودگی‌های‌‎ فکری زیاد است و این هدایت می‌تواند برای شاعران، پیراستگی ذهن و زبان به ارمغان بیاورد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تولی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13931028000337/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان=شاعری آرمان‌گرا با تولی و تبری | خبرگزاری فارس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دکتر [[حسن بشیر]]، استاد دانشکده فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع) و رئیس سابق این دانشکده در خصوص حال‌وهوای شاعری میلاد عرفان‌پور بیان می‌کند:====&lt;br /&gt;
برخی را فقط با یکبار دیدن می‌شناسی. برخی را با هزاران بار تنها نام و شکل آنها را به خاطر میسپاری. آنان‌که میشناسی، گاهی نیازی به دیدن مداوم آن‌ها نداری، همان اولین دیدار پیوندی را به وجود می‌آورند که همیشه با تو همراه است و همواره با تو نفس می‌کشد، همیشه زنده زنده است. «میلاد» از آن دسته افرادی است که فقط با یکبار دیدن وی، نوعی از پیوند را تحمیل کرد که در لطافت شعر و پاکی روح و صفای باطن نهفته بود. با کمال صداقت و صمیمیت اولین کتاب شعر خود را به من داد. تازه وارد دانشگاه شده بود و نه مانند بسیاری که دغدغه شناخت پیرامون خود را ندارند، گونه‌ای از حس شناخت و معرفت‌شناسی داشت که همان باعث این پیوند شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شعر عرفان‌پور از نگاه دکتر حسن بشیر=====&lt;br /&gt;
او را با شعرش شناختم که این شناخت، شناخت وی را به‌دنبال داشت. روحی بلند که در شعری پاک و متعهد نهفته بود. جریان شعری وی جریان روح وی را متجلی می‌کند. و من این جریان را در وی کشف کردم، بیشتر از آن، دیدم و فراتر از آن درک کردم و شناختم. درباره اولین کتاب شعرش، کلماتی نوشتم که گرچه بلند و طولانی نبودند اما احساس من در آنها کاملا هویدا بود. این شناخت، شناختی بود که هیچگاه متوقف نشد. با کتاب دومش که با کمال ادب و تواضع به من هدیه کرد، این شناخت عمیق‌تر و وسیع‌تر شد. کتاب اول وی از بهار و پائیز و عشق سرشار بود: «[[پاییز بهاریست که عاشق شده است]]». اما کتاب دوم وی از «یاد شهر» و دیاری سخن می‌گوید که بوی رجعت می‌دهد و نوستالژی ابدی وی برای دستیابی به آن را مجسم می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یاد شهر» یاد رجعت انسان آشفته‌ای است که گیسوی دربادرفته وی، مقاومتی در برابر باد ندارد. باد آشفته، آشفتگی وی را صد چندان کرده است. آشفتگی که به شیفتگی کشانده است. شیفتگی به «شهری» که می‌خواهد به آن رجعت کند. در این سیر عرفانی و هجرت‌گونه، «میلاد» با جریان حیات و اشکال مختلف آن گریبان‌گیر است و مبارزه‌ای سخت و بی‌امان را دنبال می‌کند. تصاویر در متن حیات ذهنی وی نقشی از شهر و شبه‌شهر و نه چندان شهرهایی که در این‌جا و آن‌جا شکل می‌گیرند و جامعه انسانی را به‌دنبال خود می‌کشانند، شکل می‌گیرد. این نقش با آنچه که وی می‌خواهد گاهی در تناقض است و گاهی در تعامل. گاهی نیز خود را اسیر آن می‌بیند و زمانی آن را زندانی خود. اما در این سیر و سلوک شاعرانه که بوی معصومیت و فطرت از آن بلند می‌شود، «میلاد» گاهی کودکی است که پاکی را منعکس می‌کند و گاهی نوجوانی است که به‌دنبال پاکی است که آرمان وی را تشکیل می‌دهد و گاهی نیز فراتر از آن به جوانی می‌ماند که در حسرت این پاکی است که در شهرِ آرزوهای وی نهفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این سیروسلوک عارفانه به سوی شهر آرمانی، «میلاد» با زمان که در حرکتی ابدی است گریبان‌گیر است. کودکی با بی‌رحمی زمان به نوجوانی و جوانی و میانسالی و پیری می‌گراید. معصومیت در این مسیر نه چندان کوتاه دچار طوفان‌های ناخواسته می‌شود. زمان، وی را آرام‌آرام از آنچه با وی پیوند خورده است، دور می‌سازد. این حرکت در عین سلوک، بازتابی از غفلت‌های زمان است که غرور و نخوت را منعکس می‌کند. «میلاد» نگرانی خود را با همان لحن کودکانه و معصومانه بازگو می‌کند. نگرانی سالکی که شعرش، تکه‌های روح اوست که همراه با باد مقدسی که به سمت شهر آرمانی می‌وزد، در اهتزاز می‌باشند. «من شهر به شهر از خودم دور شدم». این دوری در حرکت زمانی، واقعی است، اما در حرکت سلوک‌‌مآبانه، عین نزدیکی و قرب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میلاد» در تنهایی جاده، با تنهایی خود همراه می‌شود. اما از این تنهایی نگران نیست. وی همسفر جاده‌ای شده‌ است که قطب‌نمای آن به سوی «شهر آرمانی» است. این تنهایی را بر جمع هزاران تن ترجیح می‌دهد. اصلا باکی از وحشت تنهایی ندارد که این تنها هستند که تنهایی را بر وی مستولی می‌کنند. «از دست نداده‌ایم تنهایی را». بر همین تنهایی مقدس، سلام می‌کند و با ایمانی استوار، در عین عینیت‌های شه‌گونه، وعده بازگشتن به شهری که هیچ شباهتی با رنگ و بوی شهرهای زمینی ندارد، به خود می‌دهد. «از شهر، دلم گرفته... برخواهم‌ گشت»، «ای تنهایی! سلام! حالت خوب است». و این تنهایی عین سلامت و آرامش و وصال را به ارمغان می‌آورد.&lt;br /&gt;
با همه این مکاشفات خواسته و ناخواسته و دیدنی و نادیدنی، زمین و آسمان هر یک به‌دنبال آن گمشده‌ای هستند که شهر آرزوهای خود را پیدا کرده است و در ازدحام دودودم شهرهای زمینی، قطب‌نمای وجود خود را با قبله‌نمای شهر آسمانی همسو ساخته است. در همین فضای پر از مکاشفه‌های زمین و آسمان، «میلاد» نه در پی فتح جهان بلکه در پی کشف جهان و نماندن به جای ماندن در سرزمین ناکجاآباد ناخواسته فرورفته در دودودم است. فریادی از اعماق دل برمی‌کشد که تا کی باید در این فضای کوروکر، به دنبال چراغ نورانی شهر آرمانی، منتظر ماند. اگر تنهایی، مرا با تو پیوند می‌دهد، از این پس می‌خواهم که با تو تنهایی را تجربه کنم. «تنهایی اگر که با تو بودن باشد»، «می‌خواهم از این به بعد تنها باشم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«میلاد» در لحظه پایانی و در تلاطم جاده بی‌انتها به‌سوی شهر آرمانی که تنها نه دیدن آن که «یاد» آن نیز برای دست‌یافتن به لحظه وصل کافی است، از غربت غریب انسان زمینی، همسایگان دور از هم، شهر پر از توهم و اضطراب سخن می‌گوید و داد وی از این همه کوری و کری و دوری و غربت به درد می‌آید. به «یاد شهر» خود می‌افتد و بهاری که از هیجان شور و شوق و شوریدگی عشق، به پائیزی بدل می‌شود که گام در سنگلاخ زمستان می‌گذارد تا به بهار خواسته‌های تازه خود دست یابد. «پائیز، بهاریست که عاشق شده است». و این عشق همچنان عاشقانه روح و تن «میلاد» را تسخیر کرده است... و «یاد شهر» همچنان در چشمان منتظر وی موج می‌زند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تکه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13931027000884/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%DA%A9%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA|عنوان=- شاعری که شعرش٬ تکه‌های روح اوست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران در نگاه عرفان‌پور:===&lt;br /&gt;
====در دومین نشست سلسله جلسات «آهات» با موضوع تحلیل هنری، فرهنگی و اجتماعی عزاداری‌های محرم و صفر  عرفان‌پور نظرات خود را در مورد [[مهدی رسولی]] و آثارش این‌گونه بیان داشت:====&lt;br /&gt;
عرفان‌پور با اشاره به این‌که کارهای او نشان می‌دهد، حساسیت و وسواس خوبی برای انتخاب اشعار دارد و برخی از کارها را رد می‌کند، برخی از مداحان این وسواس ندارند و یا سویه غلطی از حساسیت دارند و دنبال گرفتن اثر هستند و حساسیت ادبی ندارند، گفت: مهدی رسولی حساسیت ادبی دارد و نسبت به دیگر مداحان نگاه فرهنگی‌تر، ادبیات‌محور و هنرمحور دارد. گواه این مطلب این است که او از شاعران توانمند و جوانی استفاده می‌کند که دوره‌های رسمی شعر را گذرانده‌اند و بیرون از هیأت هم غزل رسمی دارند. این حلقه موجب موفقیت آثار رسولی از بُعد ادبی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رسولی توجه جدی به زبان آذری دارد، تمایز آثار رسولی با دیگران، سه‌زبانه بودن آن‌هاست که  در مداحی انقلاب اسلامی یعنی مداحی گفتمان انقلاب اسلامی این تمایز بسیار خوبی است. در بخش شاعران آذری زبان نیز شاهد حضور جوانان هستیم.&lt;br /&gt;
در بُعد اندیشه‌ای و حکمت شعر و مداحی نیز رسولی توجه جدی دارد، این بُعد در آثار او جای گسترش دارد که البته بخشی از آن به شاعر برمی‌گردد که باید مطالعات اندیشه‌ای بیشتری داشته باشند اما در مجموعه کار او نسبت خوبی از حکمت و معرفت داریم. در میان آثار رسولی، هم شعر معیار و هم شعر محاوره‌ای هم داریم که توازن خوبی میان این دو ایجاد کرده است. کارنامه هنری امسال رسولی، خیلی خوب است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;زنجان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/14000920000307/%D9%85%DB%8C%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%7C-%D9%87%DB%8C%D8%A3%D8%AA-%D8%AB%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84%DB%8C-|عنوان=میزگرد فارس/ هیات ثارالله زنجان جمع میان نگاه ملی و محلی است/ رسولی: از مداح باید به اندازه ظرفیتش انتظار داشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بیژن ارژن]]====&lt;br /&gt;
به نظرم «بیژن ارژن» شاعر شاخصی است که دغدغه اصلی‌اش پرداختن به رباعی بوده است و از لحاظ تنوع مضمون و دقت در مضمون و رعایت ساختار رباعی ایشان به نظر من قابل ذکر هستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قیصر امین‌پور]]====&lt;br /&gt;
قیصر واقعا یک شاعر بود. شاعر بودن در وهله اول به شخصیت انسان است. اگر شاعر شخصیت نداشته باشد در جهان خارج هم نمی‌شود عنوان شاعر را به او اطلاق کرد. قیصر شخصیت شاعر را داشت. شخصیت کسی که اطرافیانش را درک کند. انسان فروتنی بود، هم در شاعرانگی و هم در زندگی‌اش. هم در برخورد با دیگران در واقع آینه‌ای بود که دوست داشت دیگران را ببیند تا خودش را. آینه‌ای بود که ناگهان رفت، به‌نظرم این ویژگی خود قیصر بود که شعرش را هم ماندگار کرد. به نظر من یک ارتباطی به شعر و شخصیت شاعر هست که اگر شخصیت شاعر، شخصیت ارزشمندی باشد حتی شعرش، شعر ارزشمندی خواهد بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سلمان هراتی]]====&lt;br /&gt;
سلمان شاعر خاصی برای ادبیات انقلاب بود. شاعر روستایی خوش‌خلق، خوش‌قلب و پاکی که در آن سنین جوانی به این نتیجه رسیده بود که شعر را ابزاری برای انتقال پیام انقلاب اسلامی و فرهنگ انقلاب اسلامی می‌دانست و متاسفانه بعد از فوت سلمان و حتی در زمان حیات سلمان خیلی از شاعران بودند با وجود این که به شهرتی رسیده بودند و در همین انقلاب هم به شهرت رسیده بودند، ارج و قربی برای معرفت‌گرایی قایل نبودند و اتفاقا شاعران انقلابی را مورد هجمه قرار می‌دادند. با توجه به این‌که همین شاعران با انقلاب اسلامی و رسانه‌های انقلاب به شهرت رسیده بودند!  سنگر آنها سنگر روشنفکری بود و در این سنگر‌ مایه‌ای از شاعرانگی نداشتند. شاعر یعنی کسی که اطرافش را درک کند. آنها‌یی که اطرافشان هشت سال دفاع مقدس بود. آن اتفاقات خاص و ناب بود که برای این عزیزان شعر نگفتند. به نظرم نمی‌شود نام شاعر را بر این طایفه گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گپ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
شاعری که به‌نظرم حیف شد که آن را از دست دادیم و در دورانی که منتظر اوج گرفتن سلمان بودیم از بین ما رفت و شاید اگر بود الان یکی از چهره‎‌های شاخص ادبیات امروز بود و از چهره‌‎هایی که بسیار قدوس داشت و بسیار آن‎‌چیزی که ما شنیدیم و در آثارش دیدیم؛ بسیار پاکی روستایی خودش را حفظ کرده بود و اگر بود یکی از شاعرانی بود که همچنان پای ارزش‌‎های انقلاب ایستاده بود و همچنان یکی از قله‌‎های شعر انقلاب اسلامی را ایشان در اختیار داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پروین اعتصامی]]====&lt;br /&gt;
پروین اعتصامی بزرگترین بانوی شعر فارسی در کل تاریخ شعر فارسی‌ست. ایشان نه‌تنها شاعر معلم است و معلم انسانیت و اخلاق هم هست و باز یکی از تأسف‌‎های ما این است که قرن ما حضور ایشان را خیلی کم  درک کرد و ایشان را از دست دادیم و به نظرم گنجینه شعری ایشان هم به اندازه کافی شناخته نشده و کسی هم راه ایشان را دنباله‌‎روی‌ نکرد در حوزه شعر تعلیمی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علیرضا قزوه]]====&lt;br /&gt;
[[علیرضا قزوه]] بزرگترین شاعر شیعی بعد از انقلاب اسلامی که نمادهای شعر شیعه در شعرش بیشتر جریان دارد، ایشان است و باز نقش معلمی و جریان‎سازی هم دارند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی محمد مودب]]====&lt;br /&gt;
برادر بزرگ خیلی از شاعران جوان انقلاب اسلامی  هستند و طلایه‌‎دار شعر انقلاب اسلامی در این چند سال اخیر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدمهدی سیار]]====&lt;br /&gt;
شاعر بسیار آینده‎‌دار انقلاب اسلامی که درآینده می‌‎تواند نمادی در شعر شیعی و انقلابی ما باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
* سرو زرین جشنواره بین‌المللی شعر فجر (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
* مقام اول جشنواره جوان خوارزمی (۱۳۸۵) &lt;br /&gt;
* جایزه ادبی [[قیصر امین‌پور]] (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
* نامزد جایزه قلم زرین (۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
* برگزیده جشنواره تقریب مذاهب اسلامی (۱۳۸۹)&lt;br /&gt;
* برگزیده جایزه کتاب سال شعر جوان (جایزه قیصر امین پور)(۱۳۹۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتابشناسی==&lt;br /&gt;
* [[از شرم برادرم]] (مجموعه رباعی)، انتشارات سپیده‌باوران (۱۳۸۵)&lt;br /&gt;
* [[پاییز بهاری‌ست که عاشق شده‌است]] (مجموعه رباعی)٬ انتشارات سپیده‌باوران (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
* [[پادشهر]] (مجموعه رباعی)، انتشارات سپیده‌باوران (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
* [[جشن فراموشی‌ها]] (مجموعه رباعی)، انتشارات سپیده‌باوران (۱۳۸۹)&lt;br /&gt;
* [[بی‌خبری‌ها]] (مجموعه شعر)٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۱)&lt;br /&gt;
* [[چاره‌ها]]٬ (گزیده رباعی سه دهه انقلاب اسلامی)٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
* [[ناخوانده]]٬ (مجموه شعر)٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
* [[از آخر مجلس شهدا را چیدند]] (مجموعه شعر)٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
* [[دربارهٔ تو]]( مجموعه شعر)، انتشارات سوره مهر (۱۳۹۵)&lt;br /&gt;
* [[راهبندان]] (مجموعه شعر) نشر شهرستان ادب (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
* [[۱۷۵ اقیانوس]] (انتخاب و گزینش شعرهای سروده شده درباره شهدای غواص)٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۵)&lt;br /&gt;
* [[تماشایی]]٬ نشر شهرستان ادب (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عرفان‌پور علاوه بر داشتن ذوق و قریحه ذاتی و طبع روان شاعری که خداوند در وجودش به امانت گذاشته است، به گفته خودش در فضا و محیط مناسبی نیز رشد کرده است. &lt;br /&gt;
او اولین شعر قاعده‌مندش را سال ۱۳۸۳ یعنی زمانی که تنها ۱۶ سال داشته، سروده است و البته خودش به یاد دارد که در ۷سالگی هم طبع شعری‌اش به کمکش می‌آمده و چیزهایی می‌سروده است. سرانجام سیر صعودی موفقیت‌های او کار را به آنجا رساند که در سن ۱۸ سالگی جایزه خوارزمی را از آن خود کرد. با این وجود علاوه بر اینکه زبان این شاعر جوان در سرودن شعر استوار است، محتوای به‌کاررفته در اشعار او نیز جذاب و غنی است و همین باعث شده که او در میان شاعران امروز شناخته شود و چهره شناخته‌شده‌ای به حساب بیاید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعرها و به‌خصوص رباعی‌های او ویژگی‌ها و مشخصه‌های زیادی دارند که می‌توان آن‌ها را برشمرد اما دو ویژگی خیلی بارز اشعارش یکی غافلگیری در رباعی‌ها و دیگری پرداختن به مضمون‌های اجتماعی و به‌نوعی شعر اعتراض است. ضمن اینکه او این توانایی را دارد که در یک رباعی که تنها ۴ بیت دارد، مضمون‌های متفاوتی را بیان کند و یک موضوع را از چند زاویه ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برانگیزانندگی و غافلگیری‌های این شاعر در مصراع آخر رباعی‌هایش است. که این سبک از قدیم تاکنون هم رواج داشته. از خیام و مولانا گرفته تا [[قیصر امین‌پور]]، [[سلمان هراتی]] و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوی دیگر او در قدیمی‌ترین قالب شعری زبان فارسی شعر می‌گوید اما با زبان و مضمون امروزی. او در فضاهای مضمونی مختلف سرک می‌کشد و در حوزه‌های مختلف تبحر دارد. شعر عاشقانه، دفاع مقدس، آیینی، اجتماعی و شعر اعتراض مضمون‌هایی هستند که عرفان‌پور همه آن‌ها را با موفقیت تجربه کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مورد شعرهای اعتراض و شعرهای اجتماعی او هم نکته مهم که خودش هم بر آن تاکید دارد، سیاه‌نمایی‌ نکردن است. او اعتراض می‌کند و درعین‌حال نقطه‌های امید را هم نشان می‌دهد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کهن&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13920414000129/%DA%A9%D9%87%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%86 |عنوان=کهنترین قالب شعر فارسی در دستان جوانترین نامزد قلم زرین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاهی به برخی آثار===&lt;br /&gt;
====نمرود تیر بسته به زیبایی خدا====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در پی توهین کشیش آمریکایی به ساحت ارجمند پیامبر اسلام، میلاد عرفان‌پور شعری سروده و دراین‌باره نیز نوشته است: بی‌حرمتی به رسول مهربانی‌ها، حضرت محمد(ص)، جرئت خاموشی را از من گرفت.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;نمرود&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13910623000128/%D9%86%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=نمرود تیر بسته به زیبایی خدا/ زیبایی خدا٬ به خدا بیشتر شدهاست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روی گل محمدی از اشک، تر شده‌ست&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با ما مصیبتی‌ست که عالم خبر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با ما مصیبتی‌ست که ورد زبان شده&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با ما مصیبتی‌ست که خون جگر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دشمن به فتنه سنگر تصویر را گرفت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;لشکر نبرده‌ایم و نبردی دگر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آن سوی خنده‌ها، همه دندان گرگ بود&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینک زبانشان به دهان ، نیشتر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از هیچ زاده‌اند و پی هیچ، زیسته&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;شیطان، بر این جماعت  ابتر،  پدر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نمرود تیر بسته به زیبایی خدا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زیبایی خدا، به خدا بیشتر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;عالم، هنوز در صلوات است و همچنان&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;این رایت نبی‌ست که بر بام، بَر شده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====در عرق‌ریز روزهای جهاد====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;میلاد عرفان‌پور پس از مشاهده مستند لبه روشنایی که به زندگی &#039;&#039;شهید احمدی روشن&#039;&#039; می‌پردازد، و به مناسبت سالگرد شهادت این شهید بزرگوار شعری سروده است و یادداشت کوتاهی هم در ابتدا دارد که به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خلق اثر فاخر در هر یک از رشته‌ها می‌تواند مقدمه خلق آثار در رشته‌های دیگر شود. مستند زیبای «لبه روشنایی» که روایت تازه‌ای از شهید احمدی روشن داشت باز مرا به سرودن برای آن بزرگ واداشت. احساس می‌کنم در مقابل آن شهید هیچ ندارم جز توان سرودن.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;عرق&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13911021000524/%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D9%82%E2%80%8C%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C |عنوان=در عرقریز روزهای جهاد٬ خم به ابروی خود نیاوردی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkgreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;بی تو بالابلند! دلتنگیم! از هوای بهشتی‌ات چه خبر؟&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;خبر از دور دورها داری، دل ما نیز با تو رفته سفر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;با مینی‌بوس خسته پدرت ، سفر تو شروع شد آری&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;سفر تو شروع شد با رنج، با همان لقمه حلال پدر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;در عرق‌ریز روزهای جهاد، خم به ابروی خود نیاوردی&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;کمر دشمنان تو خم شد، بس که خوردند از تو خون جگر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;زیستی با حکایتی زیبا، در هوای شهادتی زیبا&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;ماندن تو چقدر زیبا بود، رفتن تو چقدر زیباتر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;وای بر ما که کم گذاشته‌ایم، سر به بالین غم گذاشته‌ایم&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;دل ندادیم ساعتی به حضور، تن ندادیم لحظه‌ای به خطر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;خوش به حال تو که رشید شدی، امتحان داده رو سپید شدی&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;خوش به حال تو که شهید شدی ، خوش به حال تو لحظه آخر!&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;ای دل بی‌قرار ناآرام، دیگر آرام شو! خدا قوت!&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;بی گمان دیده‌ای امامت را، چه خداقوتی از این بهتر؟!&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;تاب، خالی ...علیرضا بی‌تاب ...خانه خاموش مانده بعد از تو&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;خانه خاموش مانده اما نه...باز شاید تویی...صدای در&#039;&#039;&#039;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====که من شهیدم و در رمی دایم جمراتم====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غزل میلاد عرفان‌پور برای قربانیان فاجعه منا:&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;جمرات&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13940712000085/%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%AC%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85 |عنوان=خبر دهید به شیطان٬ خیال خام نبندد/ من که شهیدم و در رمی دائم جمراتم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: green}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هنوز گرم مناجات و گریه‌ی عرفاتم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; چقدر بوی شهادت گرفته است حیاتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هنوز تشنه‌ام آری، قسم به اشک دمادم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; دمی به چشمه‌ی زمزم، دمی کنار فراتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;در امتحان منا, شرمسار طفل حسینم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; به لطف کندی چاقو اگر دهند نجاتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نفس نمانده برایم در این هوای مقدس&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; ولی به کوری اهل نفاق، در صلواتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خبر دهید به شیطان، خیال خام نبندد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; که من شهیدم و در رمی دایم جمراتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خبر دهید به مردم لباس سوگ نپوشند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; خبر دهید به مردم که عید بوده وفاتم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====این نعش شهید نیمه شعبان است====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در پی حرکت سلفی‌های مصر که حسن شحاته، دانشمند شیعه و سه تن از یاران او را در خانه خود و در حال برگزاری مراسم نیمه شعبان، به طرز تکان‌دهنده‌ای به شهادت رساندند و نعش پاکش را بر خاک کوچه‌ها کشیدند و خانه‌اش را آتش زدند، میلاد عرفان‌پور در واکنش به این حادثه تلخ چند رباعی سروده و به حسن شحاته و دیگر شهیدان نیمه شعبان تقدیم کرده است:&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوچه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13920404000521/%D9%85%D8%B8%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87%E2%80%8C%C2%AD%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B9%D8%B4-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=مظلوم٬ به خاک کوچهها بردندش/ این نعش شهید نیمه شعبان است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkgreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کشتند تو را و عید ، عاشورا شد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;عیدانه تو جان تو شد، غوغا شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پیداست که قتلگاه یاران علی‌ست&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هر خانه که خانه غم زهرا شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آتش بزنید،این گلستان زنده‌ست&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تا عشق علی هست، مسلمان زنده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با لشکر سبز یار، برمی‌گردد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;این مرد که با نیمه شعبان زنده‌ست&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هم تشنه دیداری و هم سیرابی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با هدیه جان، منتظر اربابی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بر خاک کشیدند تو را مثل حسین(س)&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تا معنی انتظار را دریابی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تا چشم خدا به آه مظلومان است&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;فریاد (حسن شحاته) جاویدان است&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مظلوم، به خاک کوچه‌ها بردندش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;این نعش شهید نیمه شعبان است&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقد برخی آثار===&lt;br /&gt;
====مجموعه اشعار «[[جشن فراموشی]]»====&lt;br /&gt;
مهدی حیدری دانشجوی دکتری ادبیات دانشگاه تهران بر این کتاب میلاد عرفان‌پور یادداشتی نوشته است که می‌خوانید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شادکردنِ مردم با آتشِ جگر، هنری است که فقط شاعران آن را خوب بلدند؛ شاعرانی که برای چند دقیقه هم که شده تو را از هیاهوی روزمرّه جدا و مهمان لحظات نابِ کشف و شهود می‌سازند؛ شاعرانی که به قول [[قیصر امین‌پور]] می‌توانند کوهستانی از اندوه‌ترینِ اندوه‌ها را بر دوشِ جان کِشند و دَم درنکِشند؛ همانان که هُرم درونشان، زبان و گوش را می‌سوزاند و مثل آتش چهارشنبه‌سوری خود شعله‌ور می‌گردند تا مایه سرور و نشاط مردم باشند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkorange}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;من مثل چهارشنبه آخر سال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; آتش به جگر دارم و مردم شادند&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میلاد عرفان‌پور، نخبه جوان روزگار ما از جنس چنین شاعرانی است. او با انتشار مجموعه رباعیاتش که روز‌به‌روز علاقه‌مندان بیشتری می‌یابد، لحظاتی را برای درنگ و تامّل هنری توام با فهمی لطیف و عمیق در اختیار اهل ذوق قرار می‌دهد. کتاب «جشن فراموشی‌ها»، شماره هفتم از مجموعه شعر امروز که از سوی نشر سپیده‌باوران منتشرشده، بهانه‌ای است تا لحظاتی با این مکث هنری همراه شویم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به‌طور کلّی، مضامین این دفتر را می‌توان تحت عناوین عشق، تنهایی، انتقاد از نابرابری‌های اجتماعی، مرگ‌اندیشی، نگاه شاعرانه به طبیعت، عبادت و ولایت طبقه‌بندی کرد؛ هر چند اشعار زیبایی پیرامون موضوعات پراکنده (مثل حجاب، گذشت، دفاع مقدّس و ...) نیز در این مجموعه به چشم می‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اشک، طفلِ زبان‌بسته گویا، محورِ چند رباعی عاشقانه این دفتر قرار گرفته است. زلف پریشان، خالِ هندو و چشمان عسلی محبوب هم از عناصر دیگر این بخش هستند که شاعر با استفاده از شگردِ ایهام و تعلیق، آنها را در شعرش گنجانده و رباعیات تحسین‌برانگیزی خلق کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از شاخصه‌های رباعیِ خوب این است که حرفِ اصلِ کاری را در مصراع آخر به خواننده منتقل کند و این ویژگی در بسیاری از ابیاتِ این دفتر جلوه‌گری می‌نماید. مثلاً:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkcyan}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از آن خُم بسته انگبین می‌خواهم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; داروی شفای دل و دین می‌خواهم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ترمیمِ دلِ شکسته کار عسل است&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; چشمان تو را برای این می‌خواهم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkorange}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;با خرمنی از بهانه‌ها می‌آمد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; در پاسخ تازیانه‌ها می‌آمد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;طوفان که شکست برج و باروها را&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; از سمت یتیم خانه‌ها می‌آمد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چنان که در این بیت نیز دیدیم، عرفان‌پور با نگاهی تیزبین و اجتماعی، مسئله نابرابری و شکاف میان فقیر و غنی را به‌خوبی در این مجموعه مطرح می‌کند. او با توجّهِ ویژه به «یتیم»، به‌عنوان شخص ضعیف جامعه، او را در برابر برج‌سازانی قرار می‌دهد که جز پول چیز دیگری نمی‌شناسند. البتّه او در این باره نگاهی فراملّی و جهان‌وطنی دارد و همه زراندوزان را در برابر همه مستضعفان می‌بیند و آرزو می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkcyan}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای کاش دلم خوشه‌ای از گندم بود&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;در دستِ گرسنگانِ آفریقایی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
می‌بینیم که شاعر چگونه زبان امروز را در اشعارش به کار گرفته است و حتّی کلماتی مانند «آفریقایی» را که کاربردش در رباعی، نازل به نظر می‌رسد، چنان در بطن شعر گنجانده که هیچ غرابتی ایجاد نکرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرگ‌اندیشی نیز از جلوه‌هایِ بارزِ جشن فراموشی‌هاست. شاعر، مرگ را به‌مثابه حادثه تکان‌دهنده‌ای می‌بیند که وصالِ قریب دنیایی را بعید می‌سازد و خواب سنگین ما جز با آن نمی‌شکند. از نظر او مرگ، جاده‌ای است که به خلاف همه جاده‌ها، پیران خمیده‌پشت در آن از جوانان چالاک سبقت گرفته‌اند و می‌توان برای رسیدن به آن لحظه‌شماری‌ کرد، هرچند آدمی مانند سال‌های تقویم نیست که اجلش همواره سرِ وقت برسد. در مواجهه با مرگ، انسان نیز که خود را بار سنگینی بر شانه‌های زمین می‌بیند و حس می‌کند که آرامشِ تسبیحِ درخت و گل و رود را بر هم زده و کاری کرده که به قانون طبیعت برخورده است، چاره‌ای ندارد جز آن که بگوید: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkorange}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;عمری به هوای دل خود زیسته‌ایم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; جان دادن ما برای او باشد کاش&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البتّه این نگاه عبرت‌آموز با مرگ‌نترسی نیز جمع می‌شود؛ چنان که دلتنگیِ وصلِ محبوب، از تنگدلیِ قبرها وحشت می‌زداید و با این طرز تفکّر، می‌توان مانند عصا تا محضر مرگ پایکوبی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نگاهِ هنرمندانه به پدیده‌های طبیعت مثل خورشید و ماه که سرشار از حسن تعلیل است، به برخی از رباعی‌های این دفتر نمایِ خیالیِ جالبی داده است؛ مثلاً در این اشعار، خورشید با آن تاج و تخت، لباسِ خوابِ غروب به تن می‌کند و پشتِ کوه، در زیر چراغ خوابِ ظریف ماه، در خانه کوچ کلنگی‌اش استراحت می‌کند و یا مانند کسی که کلید خانه‌اش را گم کرده است، بر سر دیوار می‌رود (طلوع می‌کند). ماه نیز از دِهِ شب، نان سپید برای سفره ستارگان می‌آورد و با چادرِ حیاانگیزِ شب، سکه بی‌رواجش رونق می‌گیرد.&lt;br /&gt;
گنجاندن اصطلاحات شرعی و عبادی در شعر و پیوند دادن آن‌ها با مضامین عاشقانه که به گونه‌ای بسیار طبیعی صورت پذیرفته، بر لطف کلامِ عرفان‌پور افزوده‌ است. وی در اواخرِ این دفتر، با نگاهی ویژه به نماز، واژگان و عباراتی مانند «سبحان‌الله، ذکرِ مستحب، سجاده، تسبیح، نمازِ شب، نمازِ شکسته، سجده، مسجد، وضوخانه، رکعت و استغفار» را در اثنای شعر می‌گنجاند. این بینش تخیّلی که همراه با حسن تعلیل و نگاه هنری به طبیعت است از مهمترین ویژگی‌های زبان شعری عرفان‌پوراست که از روح لطیف و بی‌آلایش او حکایت می‌کند، همان روحی که به قول سهراب، آب را می‌فهمد؛ مثلاً:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkcyan}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از سجده و لذّت عبادت گفتی &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;یا آیه‌ای از صبحِ قیامت گفتی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;برگ از پی برگ بر زمین ریخته است &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; ای باد چه در گوش طبیعت گفتی؟&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یا وقتی که عشق و شرع را به هم می‌آمیزد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkorange}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دل معتکف سیاهی چشمانت &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جان صوفی خانقاهی چشمانت&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;یک عمر دلمشکسته خواندهست نماز &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;در مسجدِ بین راهیِ چشمانت&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر بخواهیم از برخی عیب‌های این مجموعه نیز سخن بگوییم، ناگزیر تکراری و کلیشه‌ای شدن مفاهیم، یکی از آن‌هاست. اگر شاعر در رباعیِ امروز حرف یا لحن تازه‌ای نداشته باشد و همان مضامینِ شعرِ سنّتی را تکرار کند، به زودی فراموش خواهد شد. در این دفتر گاه به ابیاتی برمی‌خوریم که یک مضمون آشنا را به گونه‌ای نه چندان متفاوت، بیان کرده و یا یادآوریِ برخی مثل‌های تکراری، تا حدّی تازگی و طراوتِ مضمون یابی‌های شاعر را خدشه‌دار نموده است. مثلاً به ابیات زیر توجّه کنید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkcyan}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خسران زده‌ایم و سرنوشتش این است&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; آن کس که در آفتاب، یخ بفروشد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;عشق تو به سینه راه خود بگشاید&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;  چون شعله که در جان نیستان افتد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;امشب همه یاران قدیم آمده‌اند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; انصاف دهید جای غم هم خالی است&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که فرضاً می‌توان بیت آخر را با این بیت مولوی مقایسه کرد و اذعان نمود که چیز تازه‌ای ندارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkorange}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدی که مرا هیچ کسی یادنکرد &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; جز غم که هزار آفرین بر غم باد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در مجموع، این اثرِ عرفان‌پور گامی به جلو محسوب می‌شود. این دفتر کشکولی است که بسیاری از لحظات و تجربه‌های شخصی، اجتماعی و فرازمانی و فرامکانی در آن ثبت شده است و مطالعه آن در غوغای مشغله و گرفتاری، در مترو، اتوبوس، تاکسی و یا در حال استراحت، لحظه‌ای ما را از فضای سنگین شهر جدا می‌کند و نشان می‌دهد که هنوز «یک شاخه گل سرخ دهاتی مانده‌ است».&amp;lt;ref name=&amp;quot;مثل&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13911225000437/%D9%85%D8%AB%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84 |عنوان=مثل چهارشنبه آخر سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزیده رباعیات «[[شمعدانی‌ها]]»====&lt;br /&gt;
[[حامد طونی]]، شاعر آئینی به بهانه انتشار کتاب «شمعدانی‌ها»، گزیده رباعیات میلاد عرفان‌پور، یادداشتی درباره این اثر نوشت. متن این یادداشت به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;میلاد عرفان‌پور نامی است آشنا در رباعی امروز. عرفان‌پور در قالب‌های مختلفی طبع‌آزمایی‌ کرده و در حوزه ترانه و نوحه هم فعالیت داشته، اما به گواه آثار منتشرشده‌اش از آغاز تاکنون٬ اهتمام اصلی‌اش به رباعی معطوف بوده است. اکنون گزیده‌ای از رباعیات ۱۷ سال شاعری خود را در کتاب «شمعدانی‌ها» پیش چشم مخاطب آورده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رباعی عرفان‌پور، در عین خاص‌پسندی، عام‌فهم است و طیف وسیعی از مخاطب را با خود همراه کرده است. از وجوه مختلفی می‌توان درباره رباعی‌های او صحبت کرد. دریچه‌ای که این نوشتار برای تماشای رباعیات عرفان‌پور در نظر گرفته، اشارتی است به کشف در رباعی و جایگاه تجربه‌ زیسته در آثار میلاد عرفان‌پور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شعر و همه هنرها بر پایه کشف استوارند. کشف به منزله جوهره شعر، بیش از هر قالبی از قالب‌های شعر فارسی در رباعی خود را به رخ می‌کشاند. تا آنجا که رباعی بی‌کشف، نمک کافی ندارد و آن‌طور که باید به دل نمی‌نشیند. کشف حاصل تجربه است و تجربه در نوعی انفعال رخ می‌دهد. شاعرها همه در عمیق‌ترین لحظات شعر و شاعری‌شان نوعی انفعال و جذبه را تجربه می‌کنند. جذبه و ربایشی که شاعر را در آنی میهمان خود می‌کند و از رهگذر آن مضمونی بدیع در کالبد کلمات می‌نشیند. به میزانی که شعر شاعر حاصل این جذبه و ربایش باشد، اصالت، طراوت و حلاوت بیشتری خواهد داشت. در یک دسته‌بندی می‌توان تجربه را به دوگونه آفاقی و انفسی تقسیم کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بحث درباره چیستی هر یک از این دو گونه و اقسام آن‌ها مجال دیگری می‌طلبد، آنچه اینجا مهم است این‌که بخش مهمی از عیار شعر و شاعری یک شاعر و بطور خاص  یک رباعی‌سرا به مجموعه کشف‌های او بازمی‌گردد. در این بخش برآنیم به اختصار برخی تجربه‌های آفاقی شعر میلاد عرفان‌پور را به تماشا بنشینیم. با حکایتی که خود شاعر چند روز پیش در مراسم رونمایی از کتاب شمعدانی‌ها گفت شروع کنیم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرسید از من رهگذر: آتش داری؟&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;گفتم: دلم آتش است٬ آری٬ آری!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آنگونه که تا روز ابد می‌سوزد&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از آن سرسوزنی اگر برداری&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماجرا از این قرار است که شاعر روزی قصد برگشت از جایی داشته، اما وقتی در محل پارک ماشین خود حاضر می‌شود می‌بیند خبری از ماشینش نیست! در همین اثنا که تلاطم و ابهام ضمیر شاعر را دربرگرفته و خوش‌بینانه‌ترین احتمال این است که جرثقیل راهنمایی رانندگی ماشین را برده باشد، رهگذری عبور می‌کند و می‌پرسد: «آتیش داری؟» این می‌شود که شعری در جان شاعر گُر می‌گیرد و در قالب کلمات ریخته می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه البته نباید دنبال ماجرای خاص و پیچیده‌ای برای خلق یک شعر باشیم. اگر شاخک‌های شاعرانگی شاعر حساس باشد، ماجرا می‌تواند خیلی ساده‌تر از این هم باشد. می‌شود یک دانش‌آموز دبیرستانی بود که در سرویس اتوبوس دبیرستان در مسیر رفت یا برگشت، در ماه‌های پاییزی منظرهای از درختان رنگ‌رنگ شیراز را دید و نتیجه‌اش یک مصرع ماندگار شود: «پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمونه‌ای دیگر این رباعی شناخته‌ شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ما سینه زدیم٬ بی‌صدا باریدند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از هرچه که دم زدیم٬ آن‌ها دیدند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ما مدعیان صف اول بودیم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;از آخر مجلس شهدا را چیدند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رباعی هم حکایتی دارد. شاعر دوران نوجوانی خود را در حسینیه رهپویان وصال شیراز گذرانده و آنجا بالیدن گرفته است. عِرقی بسیار به این حسینیه و هیأت دارد و خود را مدیون آن می‌داند. حادثه تلخ تروریستی بمب‌گذاری در حسینیه رهپویان در بخش انتهایی حسینیه و شهادت جمعی از حاضران در فروردین‌ماه ۸۷ دستمایه خلق یک رباعی زنده دیگر می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمونه‌ای دیگر رباعی گیرای زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یک پنجره٬ گلدان فراموش شده&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یک خاطره٬ انسان فراموش شده&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;در خانه جماعتی پی معجزه‌ها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بر طاقچه قرآن فراموش شده&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر روزی سوار یک تاکسی می‌شود که قرآنی کوچک روی داشبورد خود دارد. قرآنی که احتمالاً قدری خاک هم گرفته باشد. نتیجه دیدن این تصویر روزمره، می‌شود سرایش یک رباعی تازه و جان‌دار دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رباعی‌ها نماینده خوبی هستند. برای این حقیقت که هرچقدر شعر بیشتر به تجربه زیسته شاعر نزدیک باشد، بدیع‌تر و جان‌دارتر است. گو اینکه بخشی از جان شاعر به آن شعر الحاق شده و تا همیشه در آن نفس می‌کشد. این زنده‌بودن، این بدعت، حاصل فردیت شاعر و صدق او در مواجهه با پدیده‌هاست، و صدالبته مرهون شاخک‌های حساس و تیز شاعرانه‌ای که در چنین لحظاتی برانگیخته می‌شوند. شعر هرچقدر صادقانه‌تر باشد و به دور از نقش و نقاب تجربه‌های شاعر را بیان کند، زنده‌ترو تازه‌تر است. یکی از علل هم‌شکل‌شدن و قشری‌شدن بخش مهمی از شعرهایی که امروز به عنوان شعر جوان می‌شناسیم،  همین نداشتن تجربه‌های شخصی اصیل، چه از نوع آفاقی و چه از نوع انفسی است. امروز با شاعران کمی مواجهیم که در شخصیت خود فردیت و در شعر خود تشخص داشته باشند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاعر کسی است که به زبان اشیاء دسترسی پیدا می‌کند و با آن‌ها هم‌سخن می‌شود. کسی که آنچه را دیگران بدان نگاه می‌کنند ولی نمی‌بینند، به تماشا می‌نشیند. در آنچه دیگران سرسری و روزمره از کنارش عبور می‌کنند،  ژرفشده و با اشیاء و پدیده‌ها هم‌سخن می‌شود و از رهگذر این هم‌سخنی، کشف‌هایی تازه به ارمغان می‌آورد. از لوازم این همسخنی آن‌طور که این قلم درک می‌کند، اولاً طلب، بی‌قراری و انتظار شاعرانه و ثانیاً گشودگی دائم به اشیاء و برداشتن مرزهای میان خود و پدیده‌هاست. میلاد عرفان‌پور به گواه اشعارش به جمع میان این بی‌قراری و گشودگی دست‌یافته و البته همچنان در مسیر کمال در این زمینه است. تنوع سوژه‌هایی که در شعر او دیده می‌شود هم مؤیدی است برای دسترسی او به این هم‌سخنی و تخاطب با پدیده‌ها و اشیاء.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دیدار بهاری من و گنجشکان&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آرامش جاری من و گنجشکان&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من این طرف میزم و آنها آن سو&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صبحانه کاری من و گنجشکان&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«شمعدانی‌ها» گزیده‌ای از رباعیات میلاد عرفان‌پور، در ده کتاب پیشتر منتشر شده و یک کتاب زیر چاپ اوست. میان مجموعه‌های پیشتر منتشر شده از او که شاعری پرکار است، می‌شد معدود رباعی‌هایی هم پیدا کرد که طرازی به‌نسبت پایین‌تر از کلیت رباعی‌ها داشتند، اما این گزیده یکدست است و ۱۷۷ رباعی کامل و سرشار را پیش چشم قرار داده است. کارنامه شعری میلاد عرفان‌پور در همین سن ۳۴ سالگی کارنامه‌ای برجسته است، کارنامه‌ای که برای امروز و فرداها حرف برای گفتن دارد. (11)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====باور کنید امام نمرده‌ست=====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عرفان‌پور شعر در سوگ رحلت امام  روح الله (ره) سروده است که خواندنی است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جاری شده‌ست نغمه بدرود اما تب سلام نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رفت آن بزرگوار و پس از او، آن رسم و آن مرام نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آن مـرد بی نمونه دوران، از خاطر خواص نرفته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;لبـخندهـای پیـر جماران در سینه عوام  نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ما نسل لحظه‌های حضوریم، در روزگار بیتو صبوریم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چشـم انتظار صبـح ظهوریم، خـون در رگ قیام نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زنده‌ست آنکه نام نکویـش در ذهـن روزگار بماند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آری چنانکه شیخ اجل گفت، آن مرد نیک نام نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای ابرهای بغض! ببارید، خود را به گریه‌ها بسپارید&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ای گریه‌های تلخ بشورید، باور کنید امام نمرده‌ست&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;عروج&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/14000314000112/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%AD%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7 |عنوان=سرودههایی برای حضرت روحالله/ باز خردادی دگر آمد عروج پیر ما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====گرفته رنگی از خوناب گویا تور جاشوها=====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میلاد عرفان‌پور درباره واقعه 12 تیر و هدف قرار دادن هواپیمای مسافربری توسط ناو آمریکایی شعری سروده این شعر که به گل‌های سرخی که ۱۲تیر ۶۷ خلیج فارس را معطر کردند، تقدیم شده است، به شرح زیر است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنوز آثاری از گل‌های سرخی مانده بر دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنوز از بغض معصومانه‌ای دارد خبر دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خلیج فارس دارد رودرودی تازه می خواند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;که موجاموج سرشار است از خون جگر دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;گرفته رنگی از خوناب گویا تور جاشوها&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غروبی سرخ دارد همچنان این نوحه‌گر دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنوز انگار می‌بیند مصیبت را که پیوسته&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به ساحل می‌رسد آشفته با چشمان تر، دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنوز این موج‌ها بر صخره‌های کینه می‌تازند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هوای انتقام از دشمنان دارد به سر دریا&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به هر سو داستان ناتمامی مانده روی آب&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنوز از گفته‌ها، ناگفته دارد بیشتر دریا&#039;&#039;&#039; &amp;lt;ref name=&amp;quot;جاشو&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13920412001267/%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%A7|عنوان=گرفته رنگی از خوناب گویا تور جاشوها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48017</id>
		<title>هدایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله بهبودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48017"/>
		<updated>2024-11-02T07:44:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = هدایت‌الله بهبودی&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Behboodi5.jpg   &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            =  &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسندهٔ حوزهٔ فرهنگ و ادبیات مقاوت، روزنامه‌نگار و تاریخ‌نگار &lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱۳تیر۱۳۲۲&amp;lt;ref name=&#039;&#039;وب بهبودی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/360000/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B3%DB%B9|عنوان=زندگینامهٔ هدایت‌الله بهبودی|ناشر=وبگاه همشهری آنلاین |تاریخ بازدید=۲۹اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ =}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تبریز&lt;br /&gt;
|والدین                  = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ               =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                 =&lt;br /&gt;
|علت مرگ                 = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری            = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر             = &lt;br /&gt;
|لقب                     = &lt;br /&gt;
|پیشه                    =&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی         =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                    =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = رشتهٔ تاریخ&lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = ادبیات مقاومت&lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                = نویسندهٔ دو زندگی‌نامهٔ سیاسی [[شرح اسم]] و [[الف لام خمینی]]&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هدایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌الله بهبودی کلهری&#039;&#039;&#039; در ۲۹اردیبهشت۱۳۳۹ در تبریز به دنیا آمد و در سال ۱۳۴۳ همراه خانواده از تبریز راهی تهران شد. او علاوه بر مستندنگاری در حوزۀ انقلاب و دفاع مقدس، نویسندهٔ دو زندگی‌نامهٔ مهم رهبران انقلاب اسلامی ایران، به نام‌های [[شرح اسم]] و [[الف لام خمینی]] است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهبودی دانش‌آموختهٔ رشتهٔ تاریخ از دانشگاه تهران است. پژوهش‌های تاریخی را از همان دوران دانشجویی با نگارش کتاب‌های «ادبیات در جنگ‌های ایران و روس» و «ادبیات نوین پیش از نهضت مشروطه» آغاز کرد و بعدها دامنهٔ آن را به دهه چهل و پنجاه شمسی کشاند. بیست و پنج جلد «انقلاب اسلامی به روایت اسناد ساواک» حاصل تلاش یازده سالهٔ او در دهه‌های هفتاد و هشتاد است. بهبودی از سال ۱۳۷۲ سرپرستی دفتر ادبیات انقلاب اسلامی در حوزهٔ هنری را به عهده گرفت و در سازماندهی تولید کتاب‌هایی در قالب دایره‌المعارف، روزشمار و خاطرات انقلاب اسلامی مشارکت داشت از جمله کتاب‌های او «روزشمار تاریخ معاصر ایران در سال‌های ۱۳۰۴-۱۳۰۱» در چهار جلد است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۸۲ سردبیر فصلنامهٔ مطالعات تاریخی شد و تا ۱۳۸۹ سردبیری این فصلنامه را برعهده داشت. در دورهٔ حضور او در مؤسسهّ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی او به سمت تدوین روزشمار تاریخ معاصر ایران رفت. جلد نخست این روزشمار را حسن فراهانی تدوین کرده،امّا جلد دوم و سوم زیرنظر و اشراف او منتشر شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;وب بهبودی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===گلولهٔ برفی===&lt;br /&gt;
[[مرتضی سرهنگی]] دربارهٔ دوست دیرینه‌اش می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«ما در سرویس فرهنگی روزنامهٔ جمهوری اسلامی بودیم، این سرویس فرهنگی یک صفحه هم برای جبهه و جنگ در می‌آورد، خاطرات، عکس‌ها و مطالب بود، یک مدتی من این صفحه را می‌دیدم که یادداشت‌های خیلی قشنگی در آن نوشته می‌شود بعد یک روز از [[سعید علامیان]] پرسیدم: این یادداشت‌ها را چه کسی می‌نویسد؟ گفتند آقای بهبودی، این اولین آشنایی من با آقای بهبودی بود. &lt;br /&gt;
{{سخ}}&lt;br /&gt;
آنجا بود که دیگر من آمدم در صفحه جبهه و جنگ و به این بچه‌ها کمک می‌کردم، بعد دیگر رفته‌رفته احساس کردم خیلی به ادبیات آقای بهبودی علاقه دارم و احتیاج دارم که این ادبیات را بدانم و ماندیم کنار ایشان و تقریباً مثل یک گلولهٔ برفی که آرام آرام روی برف قل می‌خورد، رفیق شدیم تا الان.» &amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرهنگی یک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mashreghnews.ir/news/682645/%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C‏|عنوان=هدایت‌ الله بهبودی به روایت مرتضی سرهنگی|ناشر=وبگاه مشرق |تاریخ انتشار=۵بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید=۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوربین به‌دست===&lt;br /&gt;
[[هدایت‌الله بهبودی]] جریان روایت اثر مهم &#039;&#039;[[الف لام خمینی]]&#039;&#039; را این‌چنین بازگو می‌کند: «من تعمّدی نداشتم که فردیّت امام را در نظر بگیرم یا وجهٔ دیگر او را. من آزادانه نوشتم. من دوربین را پشت سر امام گرفتم و سر دوربین را هرگز منحرف نکردم، با او حرکت کردم و هر رویدادی که مرتبط با فرد بوده و در اسناد و مدارک موجود بوده را آورده‌ام. اما بعدا خیلی‌ها خرده گرفته‌اند که چرا فلان واقعه را ننوشتی؟ یا چرا در مورد فلان فرد کم نوشتی؟»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خمینی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://rasekhoon.net/media/show/1421093/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C‏|عنوان=مصاحبه با هدایت‌الله بهبودی درباره کتاب الف لام خمینی|تاریخ انتشار=۱۳اسفند۱۳۹۷|تاریخ بازدید=۱خرداد۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===میکروفون تاریخی===&lt;br /&gt;
انقلاب اسلامی از نظر هدایت‌الله بهبودی، نقطهٔ آغاز نهضت خاطره‌گویی و خاطره‌نویسی است چرا که همهٔ مردم در آن به نحو خاصّ خودشان مشارکت داشتند. گویی میکروفون را جلوی هر کدام از آنها می‌گرفتی حرفی و سخنی نو برای گرفتن از انقلاب داشت. همهٔ اینها زبان داشتند. برای گفتن، همهٔ اینها حوادثی دیده بودند که کم‌نظیر بود. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Behboodi4.jpg|300px|thumb|بند انگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt; «[[هدایت‌الله بهبودی]]» در جبهه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تولد در تبریز  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۳: مهاجرت به تهران همراه خانواده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۹: خبرنگار جنگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۳: خبرنگاری در روزنامهٔ تهران تایمز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۵: آغاز مسئولیت صفحهّ «جبهه و جنگ» در دفتر روزنامهٔ جمهوری اسلامی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۷: تأسیس دفتر «ادبیات و هنر مقاومت» در حوزهٔ هنری در پاییز این سال به همراه [[مرتضی سرهنگی]] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: فارغ‌التحصیلی در مقطع کارشناسی در رشتهٔ تاریخ از دانشگاه تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۲: تأسیس دفتر ادبیات انقلاب اسلامی در حوزهٔ هنری &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: سردبیر فصلنامهٔ «مطالعات تاریخی» (تا ۱۳۸۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
[آیت‌الله] سیدعلی خامنه‌ای دربارهٔ هدایت‌الله بهبودی چنین می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«اگر بنده شاعر بودم، یقیناً در مدح شماها، در مدح آقای سرهنگی، در مدح آقای بهبودی، در مدح آقای قدمی، در مدح همین خاطره‌‏سازان و خاطره‌‏انگیزان قصیده می‏ساختم؛ حقیقتاً جا دارد؛ چون کارِ بسیار بزرگ و بااهمیتی است... اخیراً از آقای بهبودی و آقای سرهنگی مصاحبه‏‌ای می‌‏خواندم، که واقعاً هم همین‏طور است. این آقایان معتقدند که قضایای دوره‏ی دفاع مقدس را بایستی مستند کرد، تبیین کرد، مستدل کرد تا براساس اینها آثار هنری به‌‏وجود بیاید، که کاملاً درست است. اعتقاد من این است که ما هرچه برای دوره‏ی دفاع مقدس سرمایه‏‌گذاری و کار کنیم، زیاد نیست؛ چون ظرفیت هنری و ادبی کشور برای تبیین این دوره، خیلی گسترده، وسیع و عمیق است و از این ظرفیت تاکنون استفاده‏ٔ خوب و درخوری نشده. البته کتابهای خوبی نوشته شده، لیکن این رشته باید استمرار پیدا کند.»&#039;&#039; &amp;lt;ref name=&#039;&#039;رهبریک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/newspart-index?tid=2305‏|عنوان=‌‌بیانات در دیدار جمعی از پیشکسوتان جهاد و شهادت و خاطره‌‌گویان دفتر ادبیات و هنر مقاومت‌|ناشر=دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای|تاریخ انتشار=۳۱شهریور۱۳۸۴|تاریخ بازدید=۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Behboodi2.jpg|300px|thumb|بند انگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt; تجلیل از [[هدایت‌الله بهبودی]] در دومین برنامهٔ «اوج هنر»، پاسداشت هنرمندان انقلاب اسلامی &amp;lt;/center&amp;gt; &amp;lt;ref name=&#039;&#039;عکس جامجم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://jamejamonline.ir/online/2704598707007919337/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان=تجلیل از [[هدایت‌الله بهبودی]] |ناشر=وبگاه جام‌جم آنلاین |تاریخ انتشار=۳بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید=۳۱اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین در جای دیگر خاطرنشان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«آن‌چه آن خاطرات و مواد خام را جذاب و خواندنی و كتاب می‌كند، تلاش نویسنده است. من وقتی كتابی را كه آقای بهبودی زحمت كشیده و درباره‌ی حقیر نوشته بود خواندم، متوجه شدم خودم حتی با كمک اطرافیان هیچ‌وقت نمی‌توانستم چنین كاری را انجام دهم. من از كار هنرمندانه‌ٔ این نویسندگان لذت می‌برم، ضمن این‌كه خانم‌ها هم زیاد شده‌اند بین این نویسندگان. همین‌جا هم باید از آقای سرهنگی تشكر كنم كه دفترشان نیروسازی هم داشته.»&#039;&#039; &amp;lt;ref name=&#039;&#039;رهبردو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=22578‏|عنوان=گزارش دیدار دست‌اندرکاران دفاتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه‌ی هنری با رهبر انقلاب|ناشر=وبگاه دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای|تاریخ انتشار=۲۶اردیبهشت۱۳۹۲|تاریخ بازدید=۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و یا:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«شما [بودید که] همّت کردید؛ خدا را شکر. من خواستم بگویم شما ([[مرتضی سرهنگی]]) و آقای بهبودی شما دو نفر، کار بزرگی تا حالا انجام داده‌اید و با خودم فکر میکردم که ان‌شاءاللّه شماها باید همّت کنید که تا بیست سال دیگر -یعنی یک مهلت بیست‌‌ ساله برای خودتان قرار بدهید، یک افقی را در نظر بگیرید- ان‌شاءاللّه همین‌طور بتازید و بروید جلو؛ و میتوانید ان‌شاءاللّه. خدا ان‌شاءاللّه حفظتان کند.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;رهبرسه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://farsi.khamenei.ir/news-content?id=41221‏|عنوان=گزارش دیدار دست‌اندرکاران دفاتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه‌ی هنری با رهبر انقلاب|ناشر=وبگاه دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله خامنه‌ای|تاریخ انتشار=۲دی۱۳۹۷|تاریخ بازدید=۳۱اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات نویسنده===&lt;br /&gt;
در هفدهمین دورهٔ انتخاب بهترین کتاب دفاع مقدس، نشست تخصصی جایگاه خاطرات دفاع مقدس در چشم انداز فرهنگی–اجتماعی و عرصه‌های تمدن سازی اسلامی، هدایت الله بهبودی ضمن اشاره به اینکه پرداخت هزینه برای جمع آوری خاطرات دفاع مقدس کار بیهوده‌ای نیست، گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
:«هیچ وقت بانک مرکزی از خرید و انباشت طلا خسته نمی‌شود و یا ساخت سد برای جمع آوری آب کار بیهوده‌ای نیست. در زمینهٔ خاطرات نویسی و جمع‌آوری آن نیز چنین است و ما به‌درستی از این موضوع بهره‌مند شدیم و به تولید خاطرات پرداختیم. اما آن چه که مهم است و باید مورد ارزیابی قرار گیرد، نحوهٔ استفاده از این تولیدات و ضریب نفوذ آن است. قطعا هزینه کردن برای خاطرات و جمع آوری آن، امری ضروری و بدیهی است و همه باید از این گنجینه ارزشمند محافظت کنند.» &amp;lt;ref name= &#039;&#039;نظرات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4073669/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AD%DB%8C%D8%AB%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA‏|عنوان=خاطره‌نویسی مهم‌ترین حیثیت فرهنگی کشور پس از انقلاب است|ناشر=وبگاه خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار=۸شهریور۱۳۹۶|تاریخ بازدید=۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدایت‌الله بهبودی در بخش دیگری از سخنان خود ضمن پاسخ به این سوال که آیا در منابع، به درستی به آرشیو خاطرات مراجعه می‌شود یا خیر؟ گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
:«خاطرات پس از انقلاب یکی از مهم ترین حیثیات فرهنگی کشور است. برای برون داد دو واقعهٔ مهم یعنی پیروزی انقلاب اسلامی  و ۸ سال دفاع مقدس، به هیچ چیز به جز خاطرات متوسّل نشده ایم که بی‌نظیر است. من از این موضوع به نهضت خاطره نویسی یاد می‌کنم که پس از انقلاب به وجود آمد و مردم نقش گسترده‌ای در آن داشتند چرا که مایل بودند در مورد چیزی که خودشان به دست آوردند، خودشان حرف بزنند. علاوه‌بر این، خاطره نرم ترین و مردم‌پسند ترین بخش تاریخ است که با جامعه تماس دارد. خاطره به عنوان یکی از مصالح سازنده تاریخ، آشتی با جامعه است و بیش از پیش باید از آن استفاده نمود. در حقیقت مردم استقبال بیشتری از کتاب خاطرات به نسبت یک کتاب قطور تاریخی انجام می‌دهند. اگر خاطره بتواند بخشی از حافظهٔ تاریخی ما را بسازد، پس باید به بهترین نحو از ان استفاده کنیم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او همچنین در این جلسه عنوان داشت:{{سخ}} &lt;br /&gt;
:«خاطره‌نویسی یکی از ارزشمندترین اتفاقات ادبی در کشور بوده است که با وجود بزرگ‌نمایی ها باز هم مورد اعتماد است. به نظرم خاطره‌گویی و خاطره‌نویسی امری ممدوح است و حیف است که به خاطر بعضی اشکالات منزلت آن را پایین بیاوریم. این پدیدهٔ فرهنگی میتواند با قرار گرفتن در فرآیند درست خود، تولید موثر در جامعه داشته باشد. باید توجه داشت که خاطره مهم ترین بخش حیثیت فرهنگی ما پس از انقلاب اسلامی بوده است و به همین دلیل مراکز خاطره نگاری در خارج از کشور، شروع به خاطره نگاری و سرمایه گذاری در این بخش کرده اند.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هدایت‌الله بهبودی معتقد است که شناخت شخصیت‌ها پایان ندارد و نمی‌توان با یک بار پژوهش آنها را معرفی کرد چون زمان می‌گذرد و اسناد و مدارک جدیدی رو می‌شود، زبان و گوش عوض می‌شود، مخاطب عوض می‌شود. در واقع شناخت دائما در حال تکرار است. مثل باورها و ایمان که دائما باید نو بشوند. ما نمی‌توانیم با یک تحقیق کار را تمام شده بدانیم. حرف زدن در مورد امام خمینی برای هر نسلی مجاز است. {{سخ}} &lt;br /&gt;
ممکن است با کتابهای زیادی روبرو باشیم که در مورد نهضت امام و نهضت روحانیت منشر شده باشند. امّا در مورد زندگینامه بما هو زندگینامه که یک فن و یک گونهٔ تاریخ‌نگاری هست کتابهای زیادی نداریم. بنابراین نمی‌توان [[الف لام خمینی]] را یک کتاب تکراری دانست. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خمینی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گره‌های نویسندگی مرتبط با سیاست===&lt;br /&gt;
این نویسنده معتقد است که برای نگارش زندگینامهٔ بزرگان سیاسی انواع و اقسام مشکلات وجود دارد. یک مشکل نقص مدارک است که نمی‌توان تنها به روزنامه‌ها استناد کرد. روابط علّت و معلولی خیلی از رویدادها زیر لایه‌های ناگفته قرار دارد که به این سادگی قابل دستیابی نیستند و سازمان‌های زیربط نیز آمادگی ندارند که اسناد را در اختیار پژوهشگر قرار دهند. همچنین تزاحمات سیاسی موجود در کشور همچنان ته‌نشین نشده است. صحبت کردن در مورد این تضارب آرای سیاسی ساده نیست. به علت وجود مخالف و موافقان سینه‌چاک! &lt;br /&gt;
بهبودی دوست ندارد اثرش زیر غبار سیاست پنهان شود. منش او یک منش تاریخی است و می‌گوید که احساسات و عواطف را کنار گذاشته است. با این حال هر خالق و مخلوقی نسبت‌هایی با یکدیگر دارند امّا این موضوع با نگفتن حق و دور زدن اسناد و مدارک و نادیده گرفتن برخی از آنها تفاوت دارد. بهبودی اعتراف می‌کند که امام خمینی قهرمان اوست و در ضمن تقیّد به تاریخ‌نگاری علمی از آن یاد می‌کند و امیدوار است به آن وفادار بوده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خمینی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{سخ}}&lt;br /&gt;
بهبودی دربارهٔ کتاب [[الف لام خمینی]] اشاره می‌کند که: «من دنبال مدارک بودم اما نمی‌توانستم تمام آنچه که در مورد امام بود را ببینم و برگه‌نویسی و طبقه‌بندی کنم و به موقع از ان بهره‌مند شوم. این مقدمه توسط یک گروه پژوهشگر به مدت یک سال طول کشید و سپس من در مدّت ۴ سال اثر را نوشتم. با اینکه به نظر می‌رسد داده‌ها فراوانند اما کمبود هم داشتیم چرا که همه باید راستی آزمایی شوند. خصوصا خاطرات. اما سنگینی این کتاب در استفاده از اسناد مدارک ساواک است. آنها زمانیکه در نجف و پاریس گزارش می‌دادند داشتند علیه دشمن خود می‌نوشتند پس ما سعی کردیم از زبان جبههّ مقابل امام استفاده کنیم تا زبان شیفتگان او. این مزیت است. و سختی های خاص خودش را دارد. چون گزارش‌ها سرراست و متقن نیستند. باید تحقیق می‌کردیم که این خبر آیا خبر واحد است؟ آیا قرینه دارد؟ یکی از اشکالاتی که به من می‌گویند که آیا اصلا توانایی بررسی مدارک را داشتی؟ و می‌گویم بله.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اگر کتاب مورد توجه واقع شده سهم عمده مال شخصیت کتاب است. چرا که او شخصیت عمیقی است و تاثیرات زیادی در ایران و جهان گذاشته است. اشکالات کتاب بر عهدهء من است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بریده‌هایی از آثار مشهور نویسنده===&lt;br /&gt;
====الف لام خمینی====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Aleflam.jpg|300px|thumb|بند انگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt; [[الف لام خمینی]] &amp;lt;ref name= &#039;&#039;الفلام&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ir-psri.com/?Page=ViewNews&amp;amp;NewsID=6177|عنوان=کتاب الف لام خمینی برگزیده [[جایزهٔ ادبی جلال آل احمد]] شد|ناشر=وبگاه موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی|تاریخ انتشار=۸شهریور۱۳۹۶|تاریخ بازدید=۴خرداد۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بخشی از کتاب [[الف لام خمینی]]:&lt;br /&gt;
:«آن روز مهمانی ناخوانده به خانهٔ بانو قدس ایران آمد خدمتکار خانه در تدارک پذیرایی مشغول شستن کاهو در حوض وسط حیاط شد برگ کاهو را از هم جدا می‌کرد تا گل‌های چسبیده به ته آن راحت‌تر پاک شود. روی آب با برگ‌های کاهو پوشیده شد. در نبود خدمتکار لطیفهٔ سه ساله، آخرین دختر بانو قدس ایران در حال بازی به حیاط آمد و بر سر حوض رسید برگهای شناور روی آب نظرش را جلب کرد. پیش از آمدن او خدمتکار مقداری کاهو را شسته به اتاق مهمان برده بود. لطیفه در حالیکه می‌کوشید یکی از برگ‌ها را بگیرد درون حوض افتاد. خدمتکار از خانم سراغ کودک ار گرفت همگی به جستجوی لطیفه برآمدند هر چه صدایش کردند پاسخی نگرفتند خانه را زیر و رو کردند اثری از لطیفه نیافتند وقتی به حیاط آمدند پیکر کوچک و بی‌جان لطیفه روی آب کنار برگ‌های کاهو شناور بود.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;الف لام&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|بهبودی|۱۳۹۶|ک=الف لام خمینی |ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شرح اسم====&lt;br /&gt;
بخشی از کتاب [[شرح اسم]]:&lt;br /&gt;
:«آیت‌الله حاج سید جواد خامنه‌ای خلق و خوی و سلوک مدرسه‌ای داشت. این ویژگی، چه بسا، از تاثیرات دوران طولانی تحصیل و تنهایی در حجره‌ها نشأت می‌گرفت. او پیکری لاغر اما سالم داشت. کم غذا می‌خورد. بسیار قناعت‌پیشه بود. زیر تشکی که می‌نشست، بایگانی نامه‌ها، کاغذها و یادداشت‌هایش بود. نامه‌ها را روی بخش‌های سفید و جدا شدهٔ دیگر نامه‌ها یا کاغذهایی که برایش می‌آمد، می‌نوشت. کاغذ نامه‌هایی که برای فرزندانش می‌نوشت، گاه پشت سفید کاغذهای سیگار بود. او در زمان پرسویی چشمهایش خطی خوش داشت». &amp;lt;ref name=&#039;&#039;شرح اسم&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|بهبودی|۱۳۹۲|ک=شرح اسم |ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تفسیر نویسنده از سبک آثارش===&lt;br /&gt;
====شناور در تاریخ====&lt;br /&gt;
ما برای اولین بار است که می‌بینیم اقبال مردمی برای گفتن از یک حادثه این‌قدر زیاد و چشمگیر بود. چرا مردم استقبال کردند از بازگویی و شرح و توصیف حوادث جنگ؟ به نظر می‌رسد که یکی از علّت‌هاش همگانی بودن این جوادث بود. یعنی پیکرهٔ جامعه با این دو حادثهٔ بزرگ درگیر بود، مربوط به عناصر و دولتمردان و طبقهٔ خاصی نبود. تمام گروههای اجتماعی شرکت داشنند. هم در جنگ و هم در انقلاب. بنابراین شاهدان این قضیه و کسانی که مشارکت کرده بودند و سهیم بودند در مبارزه و پیروزی و دفاع تمام طبقات و قشرهای جامعه بودند. تنوّع گفته‌ها هم از نظر تنوّع حوادت است و هم تنوّع جغرافیا. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تاریخ شفاهی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|مصاحبه‌گر|۱۳۹۶|ک= تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی؛ مصاحبه با هدایت‌‌الله بهبودی |ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یک موضوع خواستنی تاریخی====&lt;br /&gt;
ما برای پیروزی امقلاب کمتر از ۵۰۰۰ کشته دادیم بعضی‌ها این رقم را کمتر از اینها می‌دانند و به ۳۰۰۰ یا ۴۰۰۰ نفر تقلیل می‌دهند. اما برای نگهداشت انقلاب بیش از ۲۲۰۰۰۰ شهید داده‌ایم. ما در واقع برای نگهداشت انقلاب جنگیدیم. بهترین سرمایه‌های کشور که جان جوان‌های ما بود را تقدیم انقلاب کردیم برای اینکه انقلاب را نگه داریم و خوشبختانه این چنین هم شد. ما برای اولین بار به یک موضوع خواستنی تاریخی که استقلال تمام بود رسیده بودیم. قبل از پیروزی انقلاب ما هیچوقت مزهٔ استقلال را در دورهٔ قاجار و پهلوی نچشیدیم. انقلاب اسلامی مزهٔ استقلال را به مردم ایران چشاند و مردم برای نگهداشت این استقلال حاضر شدند همه کاری انجام دهند.   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاطرات مبارزان====&lt;br /&gt;
برخی از مبارزان و شاهدان انقلاب اسلامی می‌گفتند: حالا گفتن خاطرات ما چه ضرورتی دارد؟ این سد در دههٔ هفتاد شکسته شد و این جریان هم به دامن پژوهشگاههای معاصر سرازیر شد. بنابراین ما مواجه شدیم با یک مطالب خواندنی از خاطرات کسانی که در کار مبارزه بودند. کسانی که مزهٔ درد و رنج شکنجه در کمیتهٔ مشترک ضد خرابکاری را مستقیما چشیده بودند. شرایط زندان‌های شهربانی را از نزدیک و بلا واسطه درک کرده بودند. اوضاع بد زندان‌های قزل قلعه، قصر و اوین و دیگر زندان‌هایی را، که افراد سیاسی در آنجا نگه داشته می‌شدند، کلملا لمس کرده بودند. این مجموعه خاطرات، حجم محتوا برای تحقیقات بیشتر دربارهٔ حوادث منجر به پیروزی انثلاب اسلامی را گسترش داد. علاوه بر این به موازات اینها، متونی با حجم کمتر به وسیلهٔ دیگران در خارج کشور به صورت کتاب منتشر شد، که آن هم برای ما اهمیّت دارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====استخراج معدن====&lt;br /&gt;
رفتن به طرف خاطرات، آن هم در قاب تاریخ شفاهی، بی‌شباهت به استخراج از معدن نیست. شما وقتی یک رگه‌ای را در داخل کوه تشخیص می‌دهید، به دل آن کوه می‌زنید و با ابزار و وسایل مختلف آن را استخراج می‌کنید. شما توفع ندارید که یک مادهٔ خالص ازین کوه استخراج کنید. بلکه مجموعه‌ای از مواد استخراج می‌شود و این در یک جای دیگری به نام کارخانه فراوری می‌شود و ان مادهٔ اصلی را به شما می‌دهد. حالا چون شما نمی‌توانید آن مادهٔ اصلی را به دست بیاورید آیا نباید به دل معدن بزنید؟ حتما اشتباه است. حتما باید بزنید استخراج کنید و اینها را جمع و ذخیره بکنید قبل ازینکه از بین برود و بعد در مرحلهٔ دیگری این را خالص کنید. ما الان با انبوهی از گفته‌ها مواجهیم که در آن اغراق هست، بزرگ‌گویی هست، کم‌گویی هست و همهٔ معایبی که دوستان کارشناس مطرح می‌کنند وجود دارد. اما مگر می‌شود بدون اینها روایت اصلی تاریخ را به دست آورد؟ نه. مرحلهٔ بعد که بردت اینها به کارخانه و خالص سازی است. این کارخانه در حرفهٔ مورخ است. مورخ با توان و قدرتی که در سندشناسی و راستی‌آزمایی دارد، می‌نشیند و آنچا را که به حقیقت نزدیک است استخراج می‌کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مستند نویسنده===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Behboodi6.jpg|300px|thumb|بند انگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;  پوستر مستند هدایت‌الله]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دومین برنامه پاسداشت هنرمندان انقلاب اسلامی با موضوع بزرگداشت هدایت‌الله بهبودی روزنامه نگار، تاریخ نگار و نویسنده انقلاب اسلامی، از مستند &#039;&#039;«هدایت الله»&#039;&#039; (مستندی که به شرح زندگی این نویسنده پرداخته است) به کارگردانی سجاد ریاحی رونمایی شد. این برنامه در سازمان هنری رسانه‌ای اوج برگزار شد. &amp;lt;ref name= &#039;&#039;مستند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3886588/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B4‏|عنوان=«شرح اسم» مدیون قهرمان خود است نه نویسنده‌اش|ناشر=وبگاه خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار=۵بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید=۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
=====انتشارات سورهٔ مهر=====&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر به قلٔه‌ها&#039;&#039;، ۱۳۶۷&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;خرمشهر کو جهان‌آرا&#039;&#039;، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;پا به پای باران&#039;&#039;، ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر بر مدار مهتاب&#039;&#039;، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر به روسیه&#039;&#039;، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر به حلبچه&#039;&#039;، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;خرمشهر خانهٔ رو به آفتاب&#039;&#039;، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;مدال و مرخصی&#039;&#039;، ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;دربارهٔ ادبیات نوین ایران پیش از نهضت مشروط&#039;&#039;، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر به قبله&#039;&#039;، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====از دیگر ناشران=====&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;[[الف لام خمینی]]&#039;&#039;، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;ادبیات در جنگ‌های ایران و روس&#039;&#039;، سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;سفر به جزیرهٔ سوخته: یادداشت‌های سفر به هیروشیما&#039;&#039;، ایران فرهنگ، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;[[شرح اسم]]&#039;&#039;، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;انواط و اجازه: مذاکرات اسیر عراقی&#039;&#039;، م‍ن‍ظم‍ه‌ الاع‍لام‌ الاس‍لام‍ی‌، ق‍س‍م‌ ال‍ف‍ن‍ون‌،۱۳۷۰&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;تبریز در انقلاب&#039;&#039;، م‍وس‍س‍ه‌ چ‍اپ‌ و ن‍ش‍ر ع‍روج‌، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;شهید صدوقی&#039;&#039;، مدرسه، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;ی‍اران‌ آس‍م‍ان‍ی‌: خ‍اطرات‌ ف‍رم‍ان‍ده‍ی‌ از ل‍ش‍گ‍ر ۳۱ ع‍اش‍ورا&#039;&#039;، س‍ازم‍ان‌ ت‍ب‍ل‍ی‍غ‍ات‌ اس‍لام‍ی‌، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
*&#039;&#039;کتاب مقاومت&#039;&#039;، سازمان تبليغات اسلامي، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
* [[الف لام خمینی]]، اثر برگزیدهٔ بخش مستندنگاری در یازدهمین [[جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۱}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = مصاحبه‌گر | نام = | پیوند نویسنده = | نام خانوادگی۲ = | نام۲ = | عنوان =تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی؛ مصاحبه با هدایت‌‌الله بهبودی | ژورنال = فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخی | مکان = | دوره = | شماره =۵۸ | سال =پاییز۱۳۹۶ | تاریخ بازبینی = }}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =بهبودی | نام =هدایت‌الله | پیوند نویسنده =هدایت‌الله بهبودی | عنوان =شرح اسم | ترجمه = | جلد =   | سال = ۱۳۹۲| ناشر = موسسه‌ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =بهبودی | نام =هدایت‌الله | پیوند نویسنده =هدایت‌الله بهبودی | عنوان =الف لام خمینی | ترجمه = | جلد =   | سال = ۱۳۹۶| ناشر = موسسه‌ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:بهبودی، هدایت‌الله}}&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۳۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:تاریخ‌نگاران]]&lt;br /&gt;
[[رده:نویسندگان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مقاله‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نویسندگان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:مستندنویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:سیاسی‌نویسان]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=48016</id>
		<title>هوشنگ مرادی کرمانی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C&amp;diff=48016"/>
		<updated>2024-11-02T07:36:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                   = هوشنگ مرادی کرمانی&lt;br /&gt;
| تصویر                 = Hoshang.moradi.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر           = نامزد جایزهٔ آسترید لیندگرن&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ettelaat.com/etint/?p=38294|عنوان= نامزد جایزهٔ «آسترید لیندگرن»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۶شهریور۱۳۲۳&lt;br /&gt;
|محل تولد               = سیرچِ کرمان&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = &lt;br /&gt;
|مدفن                   =&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              =&lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده، داستان‌نویس و فیلم‌نامه‌نویس&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = [[واقع‌گرایی]] و طنز&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = قصه‌های مجید، مهمان مامان، بچه‌های قالیباف خانه و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته بر اساس اثر = &lt;br /&gt;
|همسر                   = ملوک بهروز&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = هومن، بیژن و گلرخ&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = لیسانس ترجمه زبان انگلیسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشکده هنرهای دراماتیک تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = ادبیات کودک و نوجوان &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هوشنگ مرادی کرمانی&#039;&#039;&#039; نویسندهٔ قصه، داستان و رمان که آثارش به زبان‌های گوناگون ترجمه شده است. جوایز و تقدیرهای متعددی بابت تلاش در ادبیات کودک‌ونوجوان دریافت کرده و داستان [[قصه‌های مجید]] او را به شهرت جهانی رسانده است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
هوشنگ مرادی کرمانی پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و در این دوره بود که شیفتهٔ سینما شد. دبیرستان را کرمان گذراند؛ اما قبولی در دانشگاه او را به تهران کشاند تا در دانشکدهٔ هنر، هنرهای دراماتیک تحصیل کند. وی در همین مدت، لیسانس مترجمیِ زبان انگلیسی را نیز گرفت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرادی نویسندگی را از سال۱۳۳۹ با نوشتن برای رادیو محلی کرمان آغاز کرد و در سال۱۳۴۷ با چاپ داستان در روزنامه‌ها، فعالیت مطبوعاتی‌اش را گسترش داد. &lt;br /&gt;
خلق [[قصه‌های مجید]] در سال۱۳۵۳ اتفاق مهم زندگی نویسندگی هوشنگ مرادی کرمانی بود و جایزه مخصوص کتاب برگزیده سال۱۳۶۴ را نصیب او ساخت. آثار او به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.goodreads.com/author/show/7022472.|عنوان = زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===کودکی با نمک یک نویسنده===&lt;br /&gt;
هوشنگ پسربچهٔ بی‌پول عاشق کتاب بود. یک بار برای تهیهٔ پول خرید کتابی که آرزوی خواندنش را داشته در خالی‌کردن بار نمک یک کامیون کمک می‌کند. هوشنگ آخر روز با دستمزدش کتاب را می‌خرد؛ اما شب با دستانش  که از سختی سنگ‌های نمک زخم شده بود، نمی‌تواند کتاب را ورق بزند. ناچار کتاب را با زبانش ورق می‌زند و همان شب می‌خواند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1222156821_writing_p1.php/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نویسنده‌ای که عاشق چوپان‌ها بود===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از کوره‌راه‌ها و گم‌شدن‌های گاه‌وبیگاه به این عرصه پا گذاشته‌ام.&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۲%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}هوشنگ پسربچه‌ای بود در حسرت آتش و قصه‌های شبانهٔ چوپان‌ها. از رؤیاهای کودکی‌اش می‌گوید. شب‌ها وقتی روی پشت‌بام می‌خوابید آتشی را در کوه‌های اطراف می‌دید و از پدربزرگش می‌پرسید که آن آتش چیست؟ و پدربزگ می‌گفت که آتش چوپان‌هاست که دور آن نشسته‌اند و دارند برای هم قصه و خاطره تعریف می‌کنند. آن‌قدر این صحنه برای هوشنگ جذاب آمد که قصه‌نویسش کرد. کرمانی می‌گوید: «همیشه دوست داشتم بروم و بین آن‌ها بنشینم و قصه‌هایشان را بشنوم. هنوز یکی از شغل‌هایی را که باوجود مشکلاتش دوست دارم چوپانی است. البته همان دوران این فرصت فراهم شد با اقوامی که چوپان بودند همراه شوم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیتوته&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.beytoote.com/news/cultural-news/houshang3-moradi.html|عنوان = گفت‌وگو با هوشنگ مرادی کرمانی درباره خوشبختی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پای ورم‌کردهٔ مدیر مدرسه===&lt;br /&gt;
هوشنگ می‌گوید که یک سال پول ثبت‌نام مدرسه را نداشته. مدیر مدرسه او را در خیابان درحال دست‌فروشی می‌بیند. جلو می‌رود و می‌پرسد چرا ثبت‌نام نکردی؟ هوشنگ می‌گوید پول ثبت‌نام نداشتم؛ ۱۵ تومان به‌اضافهٔ پول یک پوشه، عکس و رونوشت شناسنامه. مدیر از او می‌خواهد فردای آن روز به مدرسه برود. هوشنگ می‌گوید: «خود مدیر پوشه‌ای درست کرد، دست کرد توی جیبش، پولی داد تا بروم عکس بگیرم. روزی از طرف مدرسه ما را برده بودند مسابقه ورزشی مدارس که تشویق کنیم. مدیر مدرسه کنار من ایستاده بود. رفته بودم توی کوک توپ که رسیده بود دم دروازه و همین‌جور که داشتم تشویق می‌کردم و داد می‌کشیدم که «بزن لامروت!» پایم را بلند کردم و محکم کوبیدم به پای آقای مدیر! همان مدیر که مرا از خیابان به مدرسه بازگرداند! خیلی بد شد. من فرار کردم. فردا مدیر مدرسه مرا به دفتر خواست. پایش را نشانم داد، دیدم باد کرده است. گفت: چرا مرا زدی؟ گفتم احساساتی شده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دو هوشنگ در نزاع===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Moradiii.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ اول! هوشنگ دوم!]]کتاب «هوشنگ دوم» مصاحبهٔ کریم فیضی با کرمانی است. کرمانی می‌گوید دو تا هوشنگ درون خود دارد؛ هوشنگ اول مسئولیت اداره زندگی را به‌عهده دارد. باید خرید کند و کارهای خانه را انجام بدهد. هوشنگ دوم می‌نویسد. هوشنگ اول عاقل است. دومی که درحال خلق اثر است اگر به حال خودش رها شود چون اینکه منطق ندارد همه چیز به‌هم می‌ریزد. دومی سراپا ذوق و سلیقه و احساس و خلاقیت است. اولی است که با مردم زندگی می‌کند. مرادی از دست نزاع‌های این دو رانندگی را برای همیشه کنار گذاشت: «وقتی پشت فرمان می‌نشستم این دو مدام باهم کلنجار می‌رفتند. آن یکی داستان می‌ساخت و این یکی دائم می‌گفت مراقب باش.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیتوته&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هوشنگ نویسنده و حق مردم===&lt;br /&gt;
مرادی کرمانی گاهی دینش را با داستان نوشتن ادا می‌کند. او از برخورد و انتظار مردم از نویسندگان، داستانی تعریف می‌کند: «یک بار رفتم نان بخرم نانوایی شلوغ بود. فکر کردم یک دانه بخرم. وقتی نوبت به من رسید نانوا پرسید چند تا؟ من گفتم سه تا. وقتی خواستم بروم خانمی گفت بفرما، این هم از نویسنده‌ای که به بچه‌ها از نظم و حق دیگران می‌گوید، خودش رفت جلو و سه تا گرفت. هوشنگ اول نمی‌خواست حق دیگران ضایع شود و اتفاق نا‌خواسته افتاد؛ اما هوشنگ دوم که ناظر بر ماجرا بود آن را تبدیل به داستانی طنز می‌کند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پسر معنوی هوشنگ===&lt;br /&gt;
مهدی باقربیگی بازیگر نقش مجید در [[قصه‌های مجید]] می‌گوید: «هر وقت فرصتی دست بدهد می‌روم می‌بینم‌شان و هر دو خیلی خوش‌حال می‌شویم. همیشه به من می‌گویند تو پسر معنوی من هستی!»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پسر معنوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://rasekhoon.net/news/show/245404/%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF/|عنوان= با آقا مجید قصه‌های مجید!}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لاک‌پشت ۳۹سالهٔ کرمانی===&lt;br /&gt;
هوشنگ از آن دسته نویسنده‌هایی است که از هر بودونبودی برای یادگرفتن بهره می‌برد. از لاک‌پشت محبوبش هم برای بهتر نوشتن کمک گرفته است؛ این لاک‌پشت را از زادگاهم آوردیم. بیشترین کمک را به من می‌کرد. شخصیت محکمی داشت. هر وقت من خوش‌حال یا ناراحت بودم به این لاک‌پشت سری می‌زدم. با بی‌قیدی از زیر گل و سبزه‌ٔ حیاط می‌آمد سمتم. انگار می‌گفت تو چقدر بینوایی که برای یک جایزه و این مسائل بی‌ارزش خودت را به زحمت می‌اندازی. برایم گل می‌آورد و دوبیتی‌های روستایی می‌خواند. چند ماه پیش مرد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تماشا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجیدِ اصفهانی یا مجیدِ کرمانی؟===&lt;br /&gt;
مرادی معتقد است که شهرت برخی از شخصیت‌های آثار نویسنده‌ها از خود نویسنده‌شان بیشتر است و [[قصه‌های مجید]] این ویژگی را دارد. او می‌گوید زمانی که «قصه‌های مجید» از تلویزیون پخش شد، کرمانی‌ها از او دلخور شدند؛ چون آن را اثر ملی خود می‌دانستند و با ساخت مجموعه‌داستانیِ &#039;&#039;قصه‌های مجید&#039;&#039;، این قصه‌ها رنگ و بوی اصفهانی به خود گرفته بود. کرمانی‌ها به او می‌گفتند چقدر گرفته تا این قصه‌ها را به اصفهانی‌های زرنگ بفروشد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
کرمانی هم جواب می‌داد: «اصفهانی‌ها آن‌قدر زرنگ‌اند که پول نمی‌دهند «قصه‌های مجید» را بخرند. تلویزیون این مجموعه را ساخت. «قصه‌های مجید» برای همه مردم ایران است، درست است که نویسنده آن کرمانی است. مجید شخصیتی ایرانی است که می‌تواند لباس هر قومی را بپوشد. این کتاب به زبان‌های مختلفی منتشر شده است و چندی پیش هم به زبان کردی ترجمه  شد و روی جلد این کتاب عکس مجید با لباس کردی تصویرسازی شد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پول نمی‌دهند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.asriran.com/fa/news/630516|عنوان= هوشنگ مرادی کرمانی قصه‌های مجیداز من مشهورتر است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنها می‌خواستم زنده بمانم===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=purple&amp;gt;&#039;&#039;&#039;و کوه با نخستین سنگ آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
نمی‌توانم بگویم چگونه چنین آثاری خلق کردم. خداوند به من کمک کرد و من آنچه در زندگی به درون کشیده بودم، به قلم آورم. من کودکی هستم که وارد کویر زندگی شدم و مشکلات زیادی داشتم. من ننوشتم تا برایم کف بزنند تنها می‌خواستم زنده بمانم. بدترین شغلی که گاهی به من می‌دهند این است که معلم باشم و بگویم که چگونه می‌نویسم. استعداد نویسندگی چیزی نیست جز تخیل خیلی پویا و حافظهٔ خیلی قوی و حس بسیار بیش از حد معمول؛ این‌ها را کسی نمی‌تواند یاد بدهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;برای نویسندگی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستی‌هایی با گسترهٔ دینی===&lt;br /&gt;
کرمانی می‌گوید دوستانی در میان اهل سنت، مسیحیان، کلیمیان، زرتشتیان و طلبه‌های حوزه علمیه دارد و هرگز درها را به روی خود نمی‌بندد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیتوته&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[قصه‌های مجید]] به مدرسه نرفت!===&lt;br /&gt;
«قصه‌های مجید» تا بیست سال به مدارس ورود نکرد؛ چون معتقد بودند مجید بی‌ادب است، دروغ می‌گوید، به بی‌بی‌اش می‌گوید تو! و این‌ها بدآموزی دارد! کرمانی اما از مجید دفاع می‌کند: «چیزی که مجید برای مردم دارد این است که واقعی است. مردم حتی عیب‌های خود را در مجید می‌بینند؛ دروغگویی، روراستی و پیچیدگی که درعین سادگی دارد. همین است که هست. من اصلاً سعی نکردم گرد و خاکش را بگیرم. مجید بچه‌ای ایرانی به‌تمام معناست برای‌همین به دل نشسته و تبدیل شده به شخصیت ایرانی. به‌نظر من، انسان ایرانی مثل پیاز است، هر پوستش را که بکنی، پوست دیگری زیرش است، حتی در قبرستان‌های ایران پیاز کاشته‌اند! فکر می‌کنم شخصیت‌پردازی‌هایم بسیار بسیار ایرانی است. هر اثری که در دنیا ماندگار شده، خصوصیت آدم‌های آن جامعه را در خود دارد و هرکس از زاویهٔ دید خودش با آن هم‌ذات‌پنداری می‌کند. از روحانی گرفته تا استاد دانشگاه و حتی بچه روستایی ته کرمان یا جیرفت و همه جای ایران خودش را در مجید می‌بیند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راز شهرت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://31nama.com/%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = راز شهرت یک کتاب محبوب، داستان «قصه‌های مجید» و هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پرنده‌ای به نام مرگ===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=black&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«پرنده‌ای می‌آید، روی شاخه‌ای می‌نشیند، شاخه زیر پایش تکان می‌خورد، طبیعت را نگاه می‌کند و بلند می‌شود و می‌رود.»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt; این بهترین تعبیری است که کرمانی از مرگ برای خودش پیدا کرده است. به‌گفتهٔ خودش از هر سال زندگی که می‌گذرد خوش‌حال است و همین‌طور از تمام‌شدنش چون آرزوی عجیب‌وغریبی ندارد. او به هر شهری که می‌رود به قبرستان آنجا هم سری می‌زند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیتوته&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;من چیزی برای پنهان‌کردن ندارم. هیچ وقت فکر نکرده‌ام که چیزی بنویسم که تحول ایجاد کنم یا کسی را تکان بدهم و جامعه‌ای را دگرگون کنم. کار من همین است که انجام می‌دهم. هرکس هم که کارهای من و امثال مرا می‌بیند، خیلی زود می‌فهمد که ما خودمان هستیم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;لیلا فرید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.kanoonnews.ir/news/226607/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86|عنوان = سبک‌شناسی آثار هوشنگ مرادی کرمانی در حوزهٔ ادبیات کودک و نوجوان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۲%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا فیلم؟!===&lt;br /&gt;
دانشجویی از مرادی می‌پرسد چرا آثار خود را در اختیار سینماگران قرار می‌دهد، پول یا شهرت؟ مرادی از جمع دانشجویان می‌پرسد: «چند نفرشان [[قصه‌های مجید]] را خوانده‌اند. از حدود سیصد نفر دانشجو، بیست نفر دست‌شان را بلند می‌کنند. می‌پرسد چند نفر «قصه‌های مجید» را دیده‌اند. همه دستشان را بالا می‌برند. او می‌گوید: «ببینید، دلیلش این است.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ته خیار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://khabarone.ir/news/22970591/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1|عنوان= هوشنگ مرادی کرمانی؛ از سر «قصه‌های مجید» تا «ته خیار»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرادی می‌گوید: «هنگام نوشتن داستان به جنبه‌های سینمای آن‌ فکر می‌کنم؛ درواقع داستان را به‌صورت تصویری‌ می‌بینم و به‌‌همین‌دلیل دربارهٔ آثاری که از روی داستان‌هایم ساخته‌ شده‌اند، کمترین مشکل‌ را دارم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نور&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/191080/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= نگاهی به زندگی و آثار هوشنگ مرادی کرمانی: نویسنده‌ای برای کودکان و برای سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===در تاب تاریخ===&lt;br /&gt;
* ۱۳۲۳: تولد در سیرچ کرمان؛ فوت مادر چند ماه بعد از تولد&lt;br /&gt;
* ۱۳۳۶: مهاجرت به کرمان و ادامه تحصیل در شبانه‌روزی&lt;br /&gt;
* ۱۳۴۰: آغاز فعالیت در رادیو&lt;br /&gt;
* ۱۳۴۳: مهاجرت به تهران&lt;br /&gt;
* ۱۳۴۷: آغاز فعالیت مطبوعاتی با چاپ داستان&lt;br /&gt;
* ۱۳۴۹: ورود به مدرسه عالی و تحصیل در رشتهٔ مترجمی زبان انگلیسی؛ چاپ اولین کتاب (معصومه)&lt;br /&gt;
* ۱۳۵۳: استخدام در وزارت بهداری (بهداشت و درمان)؛ اخذ لیسانس؛ ازدواج؛ تحریر [[قصه‌های مجید]] برای رادیو&lt;br /&gt;
* ۱۳۵۸: انتشار قصه‌های مجید&lt;br /&gt;
* ۱۳۵۹: دریافت جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک کشور و دیپلم افتخار IBBY؛ رئیس هیئت داوران جایزهٔ جهانی هانس کریستین آدرسن&lt;br /&gt;
* ۱۳۶۰و۶۲: دریافت جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک&lt;br /&gt;
* ۱۳۶۳: برندهٔ دیپلم افتخار IBBY (دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان)&lt;br /&gt;
* ۱۳۶۴: فوت پدر؛ دریافت نشان کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب کودک کشور&lt;br /&gt;
* ۱۳۶۷: برندهٔ کتاب برگزیدهٔ سروش نوجوان و کتاب برگزیدهٔ کیهان بچه‌ها&lt;br /&gt;
* ۱۳۶۸: منتخب کتاب برگزیدهٔ کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۳: دریافت لوح کتاب سال وزارت فرهنگ‌وهنر اتریش؛ معرفی ویژهٔ کتاب منتخب آلمان&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۸: برندهٔ کتاب برگزیدهٔ سال از سوی کتابخانهٔ بین‌المللی مونیخ آلمان&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۹: برگزیدهٔ کتاب منتخب کریاما پاسیفیک ریم (دانشگاه سانفرانسیسکو)&lt;br /&gt;
* ۱۳۸۰: بازنشستگی از وزارت بهداشت‌ودرمان بعد از ۲۷ سال خدمت&lt;br /&gt;
* ۱۳۸۴: برندهٔ کتاب برگزیدهٔ شورای کتاب و مهرگان ادب؛ برگزیده‌شدن به‌عنوان چهرهٔ ماندگار ادبیات کودکونوجوان کشور&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آفرینش طنز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://elmnet.ir/search?q=%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C+%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4+%D8%B7%D9%86%D8%B2|عنوان= بررسی سازوکارهای آفرینش طنز در آثار هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودک شهداد، شهره شد به جهان===&lt;br /&gt;
هوشنگ متولد ۱۶شهریور۱۳۲۳ است. زادهٔ روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان. هوشنگ خیلی زود مادرش را از دست داد. سه یا چهار ماهه بود. در روستای سیرچ کرمان. کرمانی می‌گوید: «انگار مادرم وظیفه داشت که فقط مرا به دنیا بیاورد و برود.» سه چهار سال بعد پدرش که در ژاندارمری کار می‌کرد دچار نوعی ناراحتی روانی‌عصبی شد. به فرمانده‌اش توهین کرد و اخراجش کردند. پس هوشنگ همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. تا کلاس پنجم ابتدایی را در سیرچ خواند. هوشنگ می‌گوید: «پدربزرگم قصه‌گو و آدم خاصی بود. از یک نکته کوچک چنان داستانی می ساخت که همه حیرت می‌کردند. شاید کمی در من تأثیر داشته است. عمویی هم داشتم که معلم بود و خیلی کتاب می‌خواند که اینها دست به دست هم داد که من داستان بنویسم.» هوشنگ پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت. دورهٔ دبیرستان را در یکی از دبیرستان‌های شهرستان کرمان گذراند و شیفتهٔ سینما شد. دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در تهران گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سال۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتی‌اش را گسترش داد. اولین داستانش به نام «کوچه ما خوشبخت‌ها» در مجلهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; به سردبیری ادبی شاملو منتشر شد که حال و هوای طنزآلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستانش «معصومه» حاوی چند قصهٔ متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیده‌ای هستم» به چاپ رسید. در سال ۱۳۵۳ داستان [[قصه‌های مجید]] را خلق می‌کندو جایزهٔ مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را از آن خود می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شبیه‌ترین&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://filmnetnews.com/television/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان= هوشنگ مرادی کرمانی؛ شبیه‌ترین آدم به نوشته‌هایش}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:ملوک بهروز.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|همسر نویسنده]]سال ۱۳۵۳ برای هوشنگ سال اتفاقات مهم است. علاوه بر خلق [[قصه‌های مجید]]، با «ملوک بهروز» نویسندهٔ رمان‌های«مرا نرگس صداکن» و «عطر یاس‌های وحشی» ازدواج می‌کند. هومن پسر بزرگ، پدرش را بیشتر از پدر، دوست خودش می‌داند. بیژن شعر و ترانه می‌گوید.  گلرخ علاقه‌مند به کتاب، فیلم و عرفان است و اولین کسی است که  پیش از انتشار کارهای پدر را می‌خواند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ایسنا&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:220px-Houshang Moradi Kermani, Hall of Fame ceremony (14 8408230057 L600)-هوشنگ مرادی کرمانی جایزه خود را از همایش چهره‌های ماندگار می‌گیرد، ۱۴ نوامبر ۲۰۰۵..jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ دوم چهره‌ای ماندگار]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:چهره ملی ادبیات کودک.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|چهره ملی ادبیات کودک]]&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هنرِ ناب آن چیزی است که هنرمند را می‌سوزاند تا از خاکستر وجودش اثر هنری خلق شود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۲%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نویسنده‌ای که از دردهایش لذت می‌برد.&#039;&#039;&#039; مرادی کرمانی معتقد است که برای نوشتن خلق شده است و نه کار دیگری؛ به‌همین‌دلیل می‌‏نویسد و از آن و دردهایش لذت می‌‏برد. می گوید:« برای من رنج نوشتن زیباترین رنج‌‏هاست. من به دنیا نیامده‌‏ام که برج بسازم یا رئیس جمهور شوم. من به دنیا آمده‌ام که نویسنده شوم. بهترین دوست من قلم و کاغذ است. زمانی که می‌‏نوشتم هیچ وقت فکر نمی‌‏کردم آن‌قدر بزرگ شوم که دیگران برای من دست بزنند یا برای گفت وگو به دانشگاه دعوت شوم. مهم آن بود که خود را با نوشتن خالی می‌‏کردم و لذت می‌‏بردم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نویسنده از نگاه همسر====&lt;br /&gt;
«ملوک بهروز» همسر هوشنگ، او را پدری خوب و مهربان معرفی می‌کند، کسی که در کارش صادق و پاک بوده و راه درستی را که باید برود رفته و حرف‌هایی را که باید بزند زده.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ایسنا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = &lt;br /&gt;
https://www.isna.ir/news/93062414375/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF&lt;br /&gt;
|عنوان=وقتی زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی عوض می‌شود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:خانواده هوشنگ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ اول، همسر خوب، پدر مهربان]]&lt;br /&gt;
====گلرخ پدر را تحسین می‌کند====&lt;br /&gt;
هوشنگ برای چاپ کتاب «شما که غریبه نیستید» وسواس به‌خرج می‌دهد. خودش می‌گوید چاپ چنین کتابی یا حماقت نویسنده را می‌طلبد یا شجاعت یا هر دو را. اول کتابرا  به دخترش می‌دهد تا بخواند و نظرش را بگوید. هوشنگ می‌بیند که دخترش شب تا دیر وقت بیدار مانده و چراغ اتاقش روشن است؛ هر لحظه منتظر شنیدن صدای فریاد اعتراضش بودم. اما وقتی کتاب را خواند گفت: مهم نیست که چقدر با بی‌کسی و فقر مادی و فرهنگی بزرگ شدی مهم این است که زندگی‌ات را مدیریت کردی و نویسندهٔ خوبی شدی و من این را تحسین می‌کنم.» مرادی بعد از این پشتوانه کتاب را به همسر و دیگران می‌دهد تا بخوانند و بعد به چاپ می‌سپارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تماشا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://tamasha.com/v/ZMkWn|عنوان = گفتگوی شنیدنی با هوشنگ مرادی کرمانی/خاطرات تکان دهنده کودکی/از مرگ مادر تا جنون پدر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
====کنفرانس کمبریج==== &lt;br /&gt;
اولین کنفرانس آموزش زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه کمبریج تقدیرنامه ویژه این کنفرانس را به هوشنگ مرادی کرمانی، به پاس ۵۰ سال تلاش مستمر در داستان‌نویسی و نقش ممتاز در توسعه زبان و ادبیات فارسی  تقدیم کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سرپوش&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.sarpoosh.com/culture-thought/book-poetry/book-poetry960903216.html|عنوان=زبان ما دارد از شعر و داستان‌ خداحافظی می‌کند.&lt;br /&gt;
}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:تجلیل در دانشگاه کمبریج.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|تجلیل در دانشگاه کمبریج]]&lt;br /&gt;
====شب بخارای هوشنگ مرادی کرمانی====&lt;br /&gt;
سومین گردهمایی از «شب های بخارا در کلگری» در ۱۳آذر ۱۳۹۶ به بزرگداشت «هوشنگ مرادی کرمانی» اختصاص داده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1397.09.24155.html|عنوان = شب هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:بخارای هوشنگ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|شب هوشنگ]]&lt;br /&gt;
====جایزهٔ هوشنگ مرادی کرمانی====&lt;br /&gt;
[[پرونده:021-1.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جایزهٔ هوشو]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:فراخان جایزه.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|فراخوان جایزهٔ هوشنگ مرادی کرمانی]]نخستین دوره جشنوارۀ ادبی هوشنگ مرادی کرمانی با پشتیبانی گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی، شورای کتاب کودک، انجمن نویسندگان کودک و نوجوان و ماهنامۀ انشا و نویسندگی در اسفند ۱۳۹۷ برگزار شد. قرار است این جایزه هر سال به قصد شناسایی دانش‌آموزان خلاق و نوآور در حوزۀ ادبی و بزرگداشت نویسندۀ معاصر، هوشنگ مرادی کرمانی، برگزار شود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جایزه هوشو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/273429/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA|عنوان = نخستین جایزه هوشنگ مرادی کرمانی برگزیدگان نهایی خود را شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====پروین سلاجقه====&lt;br /&gt;
[[قصه‌های مجید]] را در سال‌های نوجوانی از رادیو کرمان می‌شنیدم و لذت می‌بردم. نمی‌دانستم این قصه‌ها را چه کسی نوشته. بعد متوجه شدم که زیست-جهان آقای کرمانی از جهات متعددی برای مخاطبینش قابل تأمل شده. همهٔ ما می‌دانیم هوشنگ مرادی در کودکی چه قضایایی را از سر گذرانده و کلمهٔ نانوشته‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;صدای خط&#039;&#039;/&amp;gt; مرادی گاهی در داستان‌‏هایش چنان از درد صحبت می‌‏کند که خود توان و تحمل ادامه داستان را ندارد و با گریزی ناگهانی مخاطب را به فضایی دیگر می‌برد. شخصیت‌‏های اصلی  در نهایت خود نویسنده یا گوشه‌‏هایی از وجود او است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سلاجقه زبان نویسندهٔ «صدای خط خوردن مشق» را ملایم و نسبتاً تلخ می‌داند نه گزنده و عصبی همراه‌با بدبینی و نفرت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;طنز در آثار هوشنگ&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |عنوان= بررسی تکنیک‌های طنز و مطایبه در آثار هوشنگ|شماره= اول|صفحات= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://jcls.shirazu.ac.ir/article_444.html|عنوان= بررسی تکنیک‌های طنز و مطایبه در آثار هوشنگ}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کار من نمایش احساس است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۲%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}&lt;br /&gt;
====فریدون مجلسی====&lt;br /&gt;
کرمانی از هیچ کس بد نمی‌گوید، هرگز از خودش تعریف نمی‌کند و لاف نمی‌زند و فخرفروشی نمی‌کند، درحالیکه تعریف‌کردنی است. هیچ چیزی را پنهان نمی‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فاضل ترکمن====&lt;br /&gt;
دنیای داستان های هوشنگ مرادی کرمانی دنیای پاکیزه‌ای است. دنیایی که به خیال پردازی و رؤیابافی ذهن آدم‌ها اختصاص دارد. قرار نیست توی این دنیا شعارهای سیاسی یا حرف های قلمبه سلمبه روشنفکری زده شود. ما با نویسنده‌ای طرف هستیم که قبل از هر چیز آثارش از منظر اومانیسم قابل بررسی است. در این قصه‌ها مستقیم و غیرمستقیم با ذهن و قلب آدم‌ها کار داریم. آدم‌هایی که برخلاف اغلب قصه های دیگر به دو دسته خیر و شر تقسیم نمی‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عصر ایران&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.asriran.com/fa/news/571544/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان = چرا هوشنگ مرادی کرمانی در روزگار ما نویسنده مهمی است؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===من یک کودک پیر هستم===&lt;br /&gt;
کرمانی می‌گوید مدیون اولین استاد نویسندگی و قصه‌گویی یعنی مادربزرگش است.&lt;br /&gt;
او از خودش می‌گوید:&lt;br /&gt;
* زمین هیچ چیز برای من نداشت و من به آسمان پناه بردم. نوشتن، آسمان من بود! &lt;br /&gt;
* اگر قرار باشد من دیگر ننویسم انگار قرار است دیگر نفس نکشم.&lt;br /&gt;
* من هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوم و یک کودک پیر هستم. اصلاً دغدغه‌های آدم بزرگ‌ها را درک نمی‌کنم. برای بچه‌ها نمی‌نویسم. برای خودم می‌نویسم. جذابیت کودکی و سادگی آن مرا جذب خود می‌کند. من به ایجاز معتقدم. نگاه تصویری به زندگی دارم. &lt;br /&gt;
هوشنگ فکر می‌کند مثل همهٔ نویسنده‌ها متعلق به یک پدر و مادر است. از زندگی شروع می‌کند و آن را با دیگران تقسیم می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مدرسه ملی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.mmciran.com/blog/2019/01/08/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1/|عنوان= هر نویسنده مثل دوربین سرصحنه است.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* من وارد ادبیات کودک نشده‌ام بلکه ادبیات کودک در من شکل گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;برای نویسندگی&#039;&#039;/&amp;gt;[[پرونده:همسر هوشنگ مرادی کرمانی.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|تولدت مبارک آقای نویسنده]]&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
این داستان‌‏ها، حاصل چنگ زدن و تلاش من در زندگی است؛ یعنی من به زندگی خودم چنگ زدم و آن را به تصویر کشیدم و داستان‌‏هایم همه ریشه در زندگی من دارد. زمانی که دیدم مردم دردهای مرا گوش نمی‌‏دهند سعی کردم آن‌ها به زبان طنز بگویم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
او می‌گوید بچه‌های من فقیر هستند ولی سربلند هستند. تلاش می کنند مثل مجید حتی در محیط های کثیف و ناجور زندگی می کنند ولی شرافت دارند. مثل «بچه های قالیباف خانه».&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عصر ایران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
{{بلی}} اگر قرار باشد من دیگر ننویسم انگار قرار است دیگر نفس نکشم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جامعه هیچ وقت از تولید کردن و خلق کردن و بالیدن آدم‌ها باز نمی‌ایستد. من همیشه مخالف این نظریه بودم که وقتی هنرمندی می میرد، درباره‌اش می گویند دیگر کسی مثل او نمی‌آید. معلوم است که کسی مثل او نیست و لزومی هم ندارد که باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مدرسه ملی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} هرکسی باید خودش را بنویسد، اگر خودش را ننویسد و صمیمیت نداشته باشد، به دل نمی نشیند. در این صورت است که سبک به وجود می‌آید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ایسنا&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
{{بلی}} ما از بچه‌ها عقب افتاده‌ایم و آن‌ها دیگر کتاب‌های ما را نمی‌خوانند. باید علت این مسئله را پیدا کنیم.{{سخ}}{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول=&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثاری که برخی نویسندگان ما می‌نویسند و منتشر می‌کنند تاریخ مصرف دارند و شبیه به روزنامه یا مجله هستند و کمتر نویسنده‌ای است که به موضوعات ازلی و ابدی بپردازند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مهر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/4106841/%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85|عنوان= نسبت ادبیات کودک ایران با بازار جهانی/ مخاطب‌شناس نیستیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;|تراز=چپ|عرض=۲۲%|رنگ پس‌زمینه=#d5fdf4}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نخستین چیزی که در کتاب‌های درسی مهم است، جذابیت آن‌هاست که به این موضوع توجه نمی‌شود. این در حالی است که اخلاقیات در قالب پیام مؤثر هنری، مثل ویتامین در میوه است. وقتی ویتامین از میوه بیرون کشیده و به کپسول تبدیل شد، مثل شعرهای شعاری است که بچه آن را پشت دندان پنهان می‌کند و از پنجره به بیرون تف می‌کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} من در کودکی مانده‌ام و هر چه بگذرد، کودکی از ذهنم نمی‌رود. هر کس که کودکی‌اش را از دست بدهد، جانش را از دست می‌دهد و می‌میرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} من موقع نوشتن نه به پیام، به روانشناسی و به اخلاقیات توجه نمی‌کنم. نوشتن برای من یک حادثهٔ درونی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;برای نویسندگی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://parslib.com/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86/&lt;br /&gt;
|عنوان= من برای نویسنده شدن به دنیا آمدم نه ساختمان‌سازی، وکالت یا پزشکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
[[پرونده:هوشنگ و کراوات.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:هوشنگ و حوض.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:165537 250.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Moradiii.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:هوشنگ نشسته.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی]]&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
[[پرونده:امضای هوشنگ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|امضای هوشنگ]][[پرونده:قالیبافخانه.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|امضای هوشنگ]]&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: purple}}{{ب|&#039;&#039;&#039;ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;وین یک‌دم عمر را غنیمت شمریم&#039;&#039;&#039;}} &lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;فردا که ازین دیر فنا درگذریم&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;با هفت هزار سالگان سر بسریم&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
هوشنگ به شعر علاقه دارد. ابوسعید ابوالخیر، سهراب سپهری، حافظ و کتاب‌های عرفانی می‌خواند. رباعیات خیام که همیشه روی میزش هست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ایسنا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
کرمانی ۲۲ سال است که هر روز صبح پیاده‌روی می‌کند. ۴۰ سال است کوه می‌رود. می‌گوید آلودگی‌هایی را که بعضی‌ها دارند ندارد؛ مهمانی، شب‌نشینی و زندگی‌اش خیلی محدود است و به‌گفتهٔ خودش از این روشن‌فکر‌بازی‌ها ندارد.&lt;br /&gt;
فشار و قند خونش را با ورزش کنترل می‌کند. هر جای دنیا که باشد نزدیک‌ترین پارک محل را پیدا می‌کند چون به نرمش کردن همراه با گروه‌های مختلف در پارک‌ها علاقمند است.&lt;br /&gt;
همه شهرهای ایران رفته‌ و پارک‌های‌شان را می‌شناسد. به نظر هوشنگ غذا هم چیز بدی نیست، اما بزرگ‌ترین لذتش کوه و کتاب است. خودش می‌گوید صبح‌ها تا درخت‌ها و پرنده‌ها را نبیند روزش آغاز نمی‌شود. او در میان دره‌ها زندگی کرده و تا ۱۳سالگی ماشین ندیده؛ ذهن روستایی‌ و نوشته‌هایش پر از طبیعت است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیتوته&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===اولین‌های نویسنده===&lt;br /&gt;
* اولین اثری که از کرمانی به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از [[قصه‌های مجید]] بود که برای یونیسف فرستاده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه هوشنگ&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.goodreads.com/author/show/7022472.|عنوان= زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اولین جایزه نویسندگی‌اش به خاطر «بچه‌های قالی‌باف‌خانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد.&lt;br /&gt;
* اولین انتشار داستان وی به نام «کوچه ما خوشبخت‌ها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. &lt;br /&gt;
* اولین کتاب در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیده‌ای هستم» به چاپ رسیدند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کرمان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://kerman-blog.ir/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/&lt;br /&gt;
|عنوان= زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===آخرین داستان===&lt;br /&gt;
[[پرونده:خداحافظی.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|خداحافظ کودکی]]«قاشق چای‌خوری» کتاب جدید هوشنگ مرادی کرمانی است که پنج‌شنبه ۵اردیبهشت در غرفه انتشارات معین در سی و دومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران رونمایی شد. هوشنگ مرادی کرمانی این اثر را کتاب خداحافظی نویسنده با دنیای نویسندگی خواند. او گفته می‌خواهد قلم را ببوسد و کنار بگذارد. چون این داستان‌ها او را اذیت کردند. به گفتهٔ مدیر نشر، «قاشق چای‌خوری» یک مجموعه داستان است که با تمام آثار دیگر این نویسنده فرق دارد چون داستان‌های این کتاب مخاطبانی فراتر از گروه سنی نوجوان دارند. از طرفی داستان‌های این کتاب، بیشتر در شهر جریان دارند و دیگر در ده و روستا نیستند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;فرارو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
https://fararu.com/fa/news/397323/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C|عنوان= خداحافظی هوشنگ مرادی کرمانی با دنیای نویسندگی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
مرادی کرمانی می‌گوید در نوشتن محمد علی جمالزاده الگوی نویسندگی‌اش است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راز شهرت&#039;&#039;/&amp;gt; او عامیانه‌نویسی را از «صادق چوبک»، شاعرانه‌نویسی را از «ابراهیم گلستان»، ایجاز را از «ارنست همینگوی» و «گلستان» سعدی، احساس را از «صادق هدایت» و طنز را از «چخوف» و «دهخدا» آموخته. همچنین از مجلهٔ خوشه نثرپردازی را، از نشریات هفتگی ارتباط با مخاطب را و از رادیو گفتگو را آموخته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کرمان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
کرمانی نزد استادانی مانند دکتر فروغ، دکتر فولادوند و منوچهر شیبانی و امیرحسین آریان‌پور و خانم خواجه‌نوری و دکتر سپنتا و داوود رشیدی درس می‌خواند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
* تعدد آثار؛ هوشنگ مرادی کرمانی از برجسته‌ترین نویسندگان معاصر ایران در زمینه ادبیات کودک و نوجوان است. وی با نگارش بیش از بیست عنوان اثر، جایگاه خود را به‌عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست و معتبر در روایت راستین دنیای کودکان و نوجوانان تثبیت کرده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی تطبیقی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ettelaat.com/mobile/?p=55195|عنوان = بررسی تطبیقی جایگاه کودک و نوجوان در آثار دو نویسنده هوشنگ مرادی کرمانی و چارلز دیکنز|مریم دهشیری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* جوایز؛ آثار وی جوایز متعددی در سطح ملی و بین‌المللی دریافت کرده.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی تطبیقی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* تجدید چاپ: بیشتر کتاب‌های مرادی بارها تجدید چاپ شده. کتاب [[قصه‌های مجید]] بیش از ۳۰ بار تجدید چاپ شده&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راز شهرت&#039;&#039;/&amp;gt; و «شما که غریبه نیستید» به چاپ ۲۴ام رسیده.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تماشا&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* کتب درسی؛ برخی از داستان‌های مرادی کرمانی به کتب درسی کشورهای دیگر راه یافته است. آثار مرادی کرمانی در عرصه ادبیات کودک از آثار موفق به شمار می‌رود.&lt;br /&gt;
* شهرت جهانی؛ هوشنگ مرادی کرمانی چهره‌ای شناخته شده در جهان است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی تطبیقی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* ترجمه؛ بسیاری از آثارش به زبان‌های گوناگون از جمله فرانسوی، آلمانی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی، چینی، کره‌ای، یونانی و ترکی ترجمه شده است. &lt;br /&gt;
* تولید سینمایی؛ بسیاری از کتاب‌های او به سریال تلویزیونی و فیلم‌های سینمایی تبدیل شده و در جشنواره‌های فیلم‌های داخلی و خارجی وارد شده است. یکی از معروف‌ترین آن‌ها سریال سی و هشت قسمتی [[قصه‌های مجید]] است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آمازون&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم‌ و اقتباس‌های سینمایی===&lt;br /&gt;
تا کنون سی و هشت فیلم تلویزیونی بر اساس داستان‌های مرادی کرمانی به تصویر درآمده که در جشنواره‌های داخلی و خارجی شرکت نموده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تلویزیونی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.navaar.ir/artists/author/1625/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از مهم‌ترین آن‌ها:&lt;br /&gt;
# قصه‌‏های مجید ( چهارده داستان) یازده فیلم تلوزیونی و سه فیلم سینمایی ، کارگردان کیومرث پوراحمد&lt;br /&gt;
# صبح روز بعد (فیلم سینمایی) کارگردان: کیومرث پوراحمد&lt;br /&gt;
# شرم (فیلم سینمایی) کارگردان: کیومرث پوراحمد&lt;br /&gt;
# نان و شعر (فیلم سینمایی) کارگردان: کیومرث پوراحمد&lt;br /&gt;
#داستان صنوبر (بیگانه) کارگردان: صدیق برمک، محصول افغانستان&lt;br /&gt;
# خمره (فیلم سینمایی) کارگردان: ابراهیم فروزش&lt;br /&gt;
# چکمه (فیلم سینمایی) کارگردا ن: محمد علی طالبی&lt;br /&gt;
# مهمان مامان( فیلم سینمایی) کارگردا ن: داریوش مهرجویی&lt;br /&gt;
# تنور( فیلم سینمایی) کارگردان: محمد علی طالبی&lt;br /&gt;
# مثل ماه شب چهارده ، ۱۱ قسمت سریال تلویزیونی ، یک فیلم سینمایی (کارگردان: محمد علی طالبی )&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
# تک‌درختها (فیلم سینمایی) کارگردان : سعید ابراهیمی‌فر&lt;br /&gt;
# گوشواره (فیلم سینمایی) کارگردان : وحید موسویان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نور&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
# مربای شیرین (فیلم سینمایی) کارگردان: مرضیه برومند&amp;lt;ref name= &#039;&#039;برومند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.aparat.com/v/6f27T/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%26laquo%3B_%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%26raquo%3B_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C|عنوان = فیلم سینمایی مربای شیرین}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}} &lt;br /&gt;
# کیسه برنج (فیلم سینمایی، محصول مشترک ایران و ژاپن) کارگردان: محمدعلی طالبی&lt;br /&gt;
# مشت بر پوست یا موشو (فیلم سینمایی) کارگردانان: محسن محسنی نسب،  سیدمحمدرضا عالی پیام&lt;br /&gt;
# بر اساس داستان خمره همچنین انیمیشنی به همین نام به کارگردانی علی احمدی توسط مرکز پویانمایی صبا در ۱۳ قسمت ۱۰ دقیقه‌ای تولید شد.&lt;br /&gt;
[[پرونده:انیمیشن خمره.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|انیمیشن خمره]] &lt;br /&gt;
===زندگی نویسنده در فیلم‌ «قصه‌ها»===&lt;br /&gt;
مهدی جعفری در مستند بلند «قصه‌ها» بخش‌هایی از مشکلات و سختی دوران کودکی و جوانی هوشنگ مرادی کرمانی را بازسازی کرده.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بمنظوم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.manzoom.ir/title/tt2010385/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-1381|عنوان = آشنایی بیشتر با قصه‌های کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; کرمانی دربارهٔ این فیلم می گوید: «آنچه در این فیلم می‌‏بینید تنها ۳۰ درصد از سختی‌‏های زندگی من است، مرور زندگی گذشته آزارم می‌‏دهد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
http://irresearch.mihanblog.com/post/60|عنوان = زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
===درخت هوشنگ===&lt;br /&gt;
در حاشیه مراسم بزرگداشت هوشنگ مرادی‌ کرمانی در بندر گناوه، درختی به افتخار حضور این نویسنده در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان این شهر کاشته شد. هوشنگ مرادی‌ کرمانی که از کاشت درخت «تَمرِ هندی» به نام خود به وجد آمده بود، گفت: «اولین‌ بار است که در ایران، درختی به یادبود حضورم در برنامه‌ای فرهنگی، به دست خودم کاشته می‌شود و این در میان تمامی برنامه‌هایی که تاکنون شرکت کرده بودم، یک کار نو بود. درخت نقش‌ برجسته‌ای در نوشته‌هایم دارد و با این کار بسیار خوشحال و شاداب شدم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تمرهندی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
http://www.ion.ir/news/443720/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = یک درخت تمر هندی به نام هوشنگ مرادی کرمانی کاشته شد.}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:-983000.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هوشنگ مرادی کرمانی و درخت تمر هندی اش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«هوشو» همیشه کنار کودکان می‌ماند===&lt;br /&gt;
* مجسمهٔ زیبایی از هوشنگ مرادی‌ کرمانی به نام «هوشو» در موزه عروسک  جای گرفته‌ است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;هوشو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://chamedanmag.ir/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87/|عنوان = تصویر عروسک هوشنگ مرادی‌ کرمانی در موزه عروسک}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====داستان====&lt;br /&gt;
* معصومه&lt;br /&gt;
* من غزال ترسیده‌‏ای هستم&lt;br /&gt;
* قصه‌‏های مجید&lt;br /&gt;
* بچه‌‏های قالی‌بافخانه&lt;br /&gt;
* نخل (رمان)&lt;br /&gt;
* چکمه&lt;br /&gt;
* داستان آن خمره&lt;br /&gt;
* مشت برپست&lt;br /&gt;
* تنور&lt;br /&gt;
* مهمان مامان&lt;br /&gt;
* مربای شیرین&lt;br /&gt;
* لبخند انار (مجموعه داستان)&lt;br /&gt;
* مثل ماه شب چهارده&lt;br /&gt;
* نه تر و نه خشک&lt;br /&gt;
* شما که غریبه نیستید (خاطرات).&lt;br /&gt;
====فیلمنامه====&lt;br /&gt;
* کاکی&lt;br /&gt;
* تیک تاک&lt;br /&gt;
* کیسه برنج&lt;br /&gt;
====نمایشنامه‌====&lt;br /&gt;
* کبوتر توی کوزه&lt;br /&gt;
* پهلوان&lt;br /&gt;
* جراح و مأموریت ( تلویزیونی).&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آفتابیر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====ترجمهٔ آثار به زبان‌های دیگر====&lt;br /&gt;
[[پرونده:بچه‌های دنیا.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|نوشتن برای بچه‌های سراسر دنیا]]&lt;br /&gt;
داستان‌های کرمانی تا کنون به بیش از ۲۰ زبان مختلف و در راس آن به آلمانی، انگلیسی، عربی، فرانسوی، چینی، یونانی و ترجمه شده است.  &lt;br /&gt;
[[پرونده:مربای شیرین هوشنگ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|مربای شیرین]]&lt;br /&gt;
* کتاب خمره به زبان‌های اتریشی، اسپانیایی، آلمانی، هلندی، فرانسوی، ترکی و انگلیسی&lt;br /&gt;
* کتاب قصه‌های مجید به زبان‌های هلندی، آمریکایی، استرالیایی، ترکی &lt;br /&gt;
* کتاب بچه‌های قالی‌باف‌خانه به زبان‌های انگلیسی، کره‌ جنوبی، ترکی &lt;br /&gt;
* کتاب مربای شیرین، تنور و داستان‌های دیگر به‌زبان ترکی&lt;br /&gt;
* کتاب نخل به زبان انگلیسی &lt;br /&gt;
* مهمان مامان به زبان‌های انگلیسی و فرانسوی ترجمه شده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترجمه‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://ganj-old.irandoc.ac.ir/dashboard?q=%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C+%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%8C+%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF&amp;amp;topic_10=1052904|عنوان = بررسی و تحلیل عناصر داستان درکتاب قصه‌های مجید هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  در حالی که مترجم فرانسوی زیر عنوان «مهمان مامان» می‌نویسد «شبی در اصفهان»، چون فرانسوی‌ها اصفهان را خوب می‌ شناسند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
* ۱۳۵۹: جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ به خاطر بچه‌های قالی‌باف‌خانه.  &lt;br /&gt;
* ۱۳۶۰: دریافت لوح تقدیر شورای کتاب کودک برای جلد دوم [[قصه‌‏های مجید]].  &lt;br /&gt;
* سیمرغ بلورین بهترین فیلم‌نامهٔ دوازدهمین جشنواره فیلم فجر (بهمن ۱۳۷۲)&lt;br /&gt;
جایزه مهرگان ادب&lt;br /&gt;
* ۱۳۸۴: برگزیده پنجمین دورهٔ چهره‌های ماندگار در این سال.&lt;br /&gt;
* ۱۹۸۶: کاندید جایزه جهانی اندرسن &lt;br /&gt;
* ۱۹۹۲: جایزه جهانی هانس کریستین اندرسن برلین به دلیل تاثیر عمیق و گسترده در ادبیات کودکان.&lt;br /&gt;
* جایزه کتاب سال ۱۹۹۴ کودکان و نوجوانان اتریش&lt;br /&gt;
* ۱۹۹۵: نویسندهٔ برگزیده کشور کاستاریکا و دریافت جایزه خوزه مارتینی نویسنده و قهرمان ملی آمریکای لاتین.&lt;br /&gt;
* کاندید جایزه جهانی اندرسن - سال ۲۰۱۴ میلادی&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جایزه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = فهرست جوایز هوشنگ مرادی کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نامزد دریافت جایزه Memorial Astrid Lindgren) ،ALMA)&lt;br /&gt;
* نامزد جایزهٔ آسترید لیندگرن&lt;br /&gt;
* کتاب [[قصه‌های مجید]] در چهارمین دورهٔ &#039;&#039;کتاب سال کتاب سال جمهوری اسلامی ایران&#039;&#039; به عنوان کتاب سال انتخاب شد.&lt;br /&gt;
* هوشنگ مرادی کرمانی از طرف موسسات و نهادهای مختلفی مورد تقدیر قرار گرفته است از جمله:  &lt;br /&gt;
توسعه ذهنی کودکان و نوجوانان، شورای کتاب کودکان، جشنواره فیلم فجر، جشنواره فیلم کودکان و نوجوانان اصفهان، انجمن حمایت از حقوق کودکان. &lt;br /&gt;
* دفتر مرکزی ترجمهٔ آثار کرمانی جایزه‌های متعددی را از بسیاری از موسسات فرهنگی و هنری خارجی دریافت کرده است از جمله: هیئت بین المللی کتاب های جوانان (IBBY)، ارتقاء جمعی برای کتاب هلندی(CPNB)، موسسه جوانان آلمان، وزارت فرهنگ و هنر اتریش، جایزه کتاب آبی کبرا، کتابخانه های بین المللی مونیخ و سوئیس، یونیسف. {{سخ}}  &lt;br /&gt;
* کرمانی عضو بنیاد مطالعات کرمان و عضو دائمی آکادمی زبان و ادبیات فارس و استاد دانشگاه است.[[پرونده:نامزد جایزهٔ لیندگرن۲۰۱۹.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ مرادی کرمانی نامزد جایزهٔ لیندگرن۲۰۱۹]]&lt;br /&gt;
* هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۲۰۰۵ به عنوان یکی از شخصیت‌های معتبر ادبیات ایران در زمینه ادبیات برای کودکان و نوجوانان معرفی شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آمازون&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.amazon.com/kindle-dbs/entity/author/B004N8PJ4M?_encoding=UTF8&amp;amp;node=283155&amp;amp;offset=0&amp;amp;pageSize=12&amp;amp;searchAlias=stripbooks&amp;amp;sort=author-pages-popularity-rank&amp;amp;page=1&amp;amp;langFilter=default#formatSelectorHeader|عنوان = Houshang Moradi Kermani کرمانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
* نامزد دریافت جایزه آسترید لینگرن در سال ۲۰۲۰&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آزما&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://azmaonline.com/2019/10/28/%db%b1%db%b0-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b2%d8%af-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2/|عنوان = ده نامزد ایرانی دریافت جایزه آسترید لینگرن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
[[پرونده:هوشنگ دوم.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ دوم]]مقاله‌های زیادی در نقد و بررسی آثار هوشنگ مرادی کرمانی نوشته شده. اما از مهم‌ترین کتاب‌ها می‌توان به موارد ذیل اشاره کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* صدای خط خوردن مشق: نقد تاویلی آثار هوشنگ مرادی کرمانی، پروین سلاجقه، نشر معین، چاپ ۱۳۹۲ &lt;br /&gt;
* نقد و بررسی روانشناسانه آثار هوشنگ مرادی کرمانی، نرگس خانی‌فرسنگی و فرزانه شیرعلی‌نژاد، نشر راه دکتری، چاپ ۱۳۹۷ &lt;br /&gt;
* نوشتن از روی دست زندگی: بازخوانی موازی هوشنگ مرادی‌کرمانی و صمد بهرنگی، مجاهد غلامی، نشر نون، چاپ ۱۳۹۵ &lt;br /&gt;
* هوشنگ دوم: گفت‌و‌گو با هوشنگ مرادی کرمانی، به‌اهتمام کریم فیضی، نشر معین،  چاپ ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* هوشنگ مرادی‌کرمانی، مظفر سالاری و سیدعلی کاشفی‌خوانساری، نشر روزگار، چاپ ۱۳۷۹&amp;lt;ref name= &#039;&#039;صدای خط&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://ensani.ir/file/download/article/20140713160631-9324-751.pdf|عنوان = گزارش؛ صدایی از خط خوردن مشق شب}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
====سبک نویسنده====&lt;br /&gt;
هوشنگ مردای کرمانی نویسندهٔ متفاوتی است. مرادی کرمانی در ادبیات کودک و نوجوان نویسنده‌ای بی‌نظیر است. &lt;br /&gt;
چند عامل او را از نویسـندگان دیگر متمایز می‌کند:&lt;br /&gt;
* لذت‌بخشیدن به خواننده؛ نخست اینکه او بیش از آنکه قصد تغییردادن خواننده‌هایش را داشته باشد، قصد بیان قصه‌های جذاب و شیرین را دارد تا به آن‌ها «لذت» را هدیه دهد. &lt;br /&gt;
* مجیدِ هوشنگ فراتر از ادبیات؛ دوم این که «مجیدِ» او بیش از خودش شناخته شده است. او تنها شخصیت به یادماندنی اسـت که تا حدودی از عرصه ادبیات عبور کرده است. &lt;br /&gt;
* سینما؛ عامل سـوم بـه ارتباط بین آثار او و سینما برمی‌گردد. آثـار او بیش از هـر نویسـندهٔ دیگری مورد اقتباس قرار گرفته است. گویا کرمانی برای سینما می‌نویسد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترجمه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* جادوی زبان؛ زبان در آثار مرادی کرمانی به شکل عجیبی برجسته است و بخش عمدهٔ موفقیت نویسنده مدیون همین زبان است. به نظر می‌رسد آن چه رولان باروت گفته است: «زبان یک چتر حمایتی است که اثر را در آغوش می‌گیرد و هر اتفاقی که قرار است در اثر بیفتد، از طریق زبان می‌افتد.»، این جا قابل لمس است. انتخاب نوع واژگان توسط نویسنده که برخی مثل گردنبند در خوشه‌وارهای کلامی بقیهٔ واژگان را دور خودشان گرد می‌آورند و به آن‌ها اعتبار می‌بخشند و مؤلف و دنیایش ار به نحو عجیبی پشت خود پنهان می‌کنند. این شگرد اصلی نویسندهٔ [[قصه‌های مجید]] است.&lt;br /&gt;
واژگان معمولی و واژگانی با بار معنایی خاص و چندبعدی که دلیل اصلی موفقیت نویسنده محسوب می‌شوند. واژگان هنری با نقد زیبایی‌شناختی در کنار واژگانی به عنوان پل ارتباطی نویسنده مخاطب. برای مثال واژهٔ «کوچولو» با بسامد بالا در نقاط حساس یک جور باجگیری عاطفی و همراهی مخاطب را به دنبال دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌سازی؛ شخصیت‌های داستان‌های مرادی کرمانی از نوعی تقابل دوگانه برخوردارند. برای مثال مجید هر جا که پرروست کم‌رو هم هست. دو شخصیت یکه و یگانه بی‌بی و مجید که هر دو در واقع بخشی از خودِ نویسنده هستند، به یاد ماندنی و تأثرگذارند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;صدای خط&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
[[پرونده:هوشنگ یا بی‌بی یا مجید.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|هوشنگ یا بی‌بی یا مجید]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ویژگی آثار====&lt;br /&gt;
در همهٔ آثار مرادی کرمانی چند ویژگی‌ وجود دارد: &lt;br /&gt;
* توصیف زندگی مردم فقیر، روستاییان، کارگران ومردم کم درآمد. &lt;br /&gt;
* انتقاد شیرین توأم با طنز ازموضوعات و مسائل گوناگون جامعه و طبقات متفاوت مردم. &lt;br /&gt;
* نقل داستان‌ها درقالب خاطرات کودکی به عنوان شگردی برای داستان‌نویسی. &lt;br /&gt;
* بیان ساده‌ٔ موضوعات و مشکلات مردم، موضوعاتی که برای هرکسی هر روز ممکن است پیش بیاید.&lt;br /&gt;
کرمانی روایتگر زندگی واقعی آن دسته از کودکان و نوجوانانی است که تنهایند و پشـت و پناهی ندارند و از نداشته‌های بی‌پایان خود رنج می‌برند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |عنوان= تحول نگاه به مفهوم کودکی در داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی| ژورنال=  فکر و کودک، پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی| شماره =اول| سال = ۱۳۹۵ | ص=۲۵تا۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
داستان‌های مـرادی کرمانی را می‌توان در دو بازهٔ زمانی جای داد. دستهٔ اول داستان‌های دههٔ ۲۰ تا ۵۰ هستند که بیشتر مضامین آن‌ها از زندگی خود نویسنده بهویژه دورهٔ کودکی او گرفته شده است. داستان‌های دستهٔ دوم، داستان‌های مربوط بـه فضـای زمـانی دههٔ ۶۰تا۸۰ که بـا ورود نویسـنده بـه دنیای مدرن، شکل و مضمونی تازه می‌یابند. از دستهٔ اول به طور مختصر به [[قصه‌های مجید]] و بچه‌های قالی‌باف‌خانه و از دستهٔ دوم مربای شیرین را می‌توان نام برد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[قصه‌های مجید]]====&lt;br /&gt;
کرمانی [[قصه‌های مجید]] را برای برنامهٔ «خانواده» رادیو ایران نوشت. بعد از انتشار کتاب در  با تبدیلش به سریال تلویزیونی به کارگردانی «کیومرث پوراحمد» در سال‌های پایانی دهه شصت به یکی از پرمخاطب‌ترین مجموعه‌های تلویزیونی بعد از انقلاب تبدیل می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راز شهرت&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در [[قصه‌های مجید]] مبارزه با عادات و خرافات جایگاه ویژه‌ای دارد. در پایان داستان «ناف بچّه» نوجوان به این شناخت و آگاهی می‌رسد که آن چه در جامعه‌اش نهادینه‌شده الزاماً درست نیست و باید در مورد آن شناخت پیدا کرد. رویکرد تأمل‌برانگیز دیگر در [[قصه‌های مجید]] این است که گاه برخی از افکار مجید، نمایندهٔ دید مدرن، به بی‌بی، نماد دید سنتی القا می‌شود و بی‌بی نیز با دید مدرن همگام می‌شود. نمونهٔ مناسب برای این موضوع داستان «توپ» است. دیدگاه‌های انتقادی شخصیت اول داستان از دیگر امتیازات [[قصه‌های مجید]] است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قصه‌های مجید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |عنوان= نقد رویکرد پدیدارشناختی در قصه‌های مجید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بچّه‌های قالی‌باف‌خانه====&lt;br /&gt;
[[پرونده:قالی.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|راست|بچه‌های قالی‌باف‌خانه]]بچه‌های قالی‌باف‌خانه مجموعهٔ دو داستان است که از جهات زیادی به هـم شـباهت دارنـد. بافت کلی حاکم بر داستان‌ها، فضای روستایی محروم را نشان می‌دهد. فضایی مردسالار که بیشتر شخصیت‌هایش را مردها تشکیل می‌دهند تا جایی که حتی تعداد فرزندان پسر بیشتر از دختر است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بازنمایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |عنوان= بازنمایی اجتماعی کنش‌های گفتاری زنان (مورد مطالعه: رمان‌های هوشنگ مرادی کرمانی)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;کرمانی برای نوشتن این داستان چند ماه‌ در کرمان اقامت کرده و در کنار بافندگان قالی نشسته تا احساس آن‌ها را به خوبی درک کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کودکی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} بیشتر شخصیت‌های اثر، کودکانی هستند که به‌دلیل فقر خانواده مجبور به کار در محیط تنگ، تاریک و نمدار کارگاه قالی می‌شوند. کودکانی که آرزوی خوابیدن بر روی تشک نرم را دارند و با نور و گرمای آفتاب بیگانه‌اند. تاریکی، نمناکی و محـیط تنـگ و پرزهای قالی نتیجه‌ای جز بیماری‌های مختلف به همراه ندارد. کودکانی که تحمل این اوضـاع را ندارند، فرار را ترجیح می‌دهند و دچار سرنوشتی نامعلوم می‌شوند. یا در بیابان‌ها گم می‌شوند یا به طرق مختلف جان خود را از دست می‌دهند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;/&amp;gt;  &lt;br /&gt;
این داستان از کابوس دوران بچگی هوشنگ شکل گرفته؛ که هر بار مادربزرگش را اذیت می‌کرده یا درس نمی‌خوانده مادربزرگ برایش خط و نشان می‌کشیده که: «می‌کنمت تو کُت کارخانه تا همون جا بپوسی.» این کت کارخانه همان کارگاه قالی‌بافی بود که کابوس سال‌های کودکی مرادی کرمانی را برایش می‌سازد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرادی حالا دربارهٔ اثر خودش می‌گوید: «بعد از هجده سال دارم بچه‌های قالیباف‌خانه را می‌خوانم؛ برای تجدید چاپ، برای غلط گیری و نگاهی دوباره. دیدم عجب چیزی نوشته‌ام! عجب نه این که خوب و عالی، نه. این یکی میان نوشته‌های من چیز عجیب و غریبی است. گاهی لبخند می‌زنم و بیشتر از شدت درد و تلخی دلم درد می‌گیرد و هی اشک‌هایم را پاک می کنم تا صفحهٔ کاغذ را ببینم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عصر ایران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====چکمه====&lt;br /&gt;
[[پرونده:چکمه.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|چکمه]]دختر کوچکی به نام لیلا همراه مادرش در خانه‌ای کوچک در منطقه پایین شهر زندگی می‌کند. لیلا از مادرش می خواهد که عروسکی مانند عروسک دختر همسایه برایش بخرد. مادر او را راضی می کند که به جای عروسک برایش چکمه‌ای بخرد که زمستان راحت باشد. وقتی چکمه را می‌خرند لیلا از خوشحالی چکمه‌ها را می‌پوشد. در اتوبوس خوابش می گیرد و یک لنگه چکمه از پایش می افتد. صبح روز بعد لیلا متوجه گم شدن چکمه‌اش می‌شود. تمام کوچه و خیابان را جست و جو می‌کنند اما چکمه پیدا نمی‌شود. لنگهٔ گم‌شده سر از یک کارخانه دمپایی‌سازی بازیافتی درمی‌آورد. لنگهٔ دیگر را مادر لیلا به پسرکی می‌دهد که یک پا ندارد. اما آن لنگه به پای پسرک نمی‌خورد و آن را به نمک‌فروش می‌دهد تا به به کارخانهٔ دمپایی‌سازی ببرد. نمک‌فروش متوجه یک لنگه دیگر چکمه می‌شود و یک جفت چکمه را برای پسرک می‌آورد و پسرک هم آن‌ها را برای لیلا می‌برد. &lt;br /&gt;
«چکمه» داستانی ساده در عین حال زیبا و دوست‌داشتنی دارد. حکایت بهترین دوران زندگی انسان که سرشار از سادگی و زیبایی است که تأثیر عاطفی دلچسبی بر مخاطب می گذارد. نحوه نگارش هوشنگ مرادی کرمانی به گونه‌ای است که بیش‌تر عاطفه و احساس انسان را درگیر ماجرا و داستان می‌سازد و خواننده را به همدلی با شخصیت اصلی ترغیب می‌کند. این داستان از منظر اقتباس سینمایی هم مورد توجه است. یکی از اقتباس‌های سینمایی ساختهٔ «محمدعلی طالبی» که موفق به حضور در بخش مسابقهٔ بیش از یکصد جشنواره بین‌المللی شده و توانست چندین جایزه بین‌المللی و داخلی را به خود اختصاص دهد که می‌توان از جایزه فیل نقره‌ای بهترین کار گردانی از هشتمین جشنواره بین المللی فیلم کودکان هند، جایزه گلدن گیت (بهترین فیلم ) از سی و هفتمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم سان‌فرانسیسکو، جایزه بهترین فیلم منتخب تماشاگران از جشنواره بین‌المللی فیلم کودکان وین (اتریش )، پروانه زرین بهترین فیلم از بخش مسابقه بین‌الملل هشتمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان ایران نام برد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لزگی&#039;&#039;&amp;gt;={{یادکرد ژورنال |عنوان= اقتباس سینمای ایران از ادبیات داستانی معاصر|تاریخ= بهار۱۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====نخل====&lt;br /&gt;
حکایت زندگی آرام و نسبتاً غمگین پسرکی به نام مراد است. مراد در ابتدای ورود به دورهٔ نوجوانی قرار دارد، خانوادهٔ خود را در سیل از دست داده است و با خانوادهٔ خاله‌اش زندگی می‌کند. مراد کودک تنهایی است که خاله نتوانسته است جای مادر را برای او پر کند. روزی درویشی به روستای آن‌ها می‌آید. درویش یک هسته خرما را در زمین می‌کارد و به مراد می‌گوید اگر هسته تبدیل به نخل شود، درخت نخل مال او است. در این داستان درویـش واسطه‌ای است تا «عشق» به دو شکل به مراد رو نماید. عشق به طبیعت و زندگی که نخـل مظهر آن است و عشقی انسانی و کودکانه به دختری به نام گل‌رخ. بنابراین این دو را جایگزین عشق به مادر می‌کند. او با تلاش و پشتکار زیاد به کمک خاله می‌شتابد تا سربار خانواده نباشد؛ اما تقدیر او نیز چون کودکان فقیر روستایی، رفتن به شهر و پرداختن به کار است. شخصیت مراد، وضـعیتی مشـابه کودکی و نوجـوانی نویسـنده دارد. مـرادی کرمـانی می‌گوید: «بیشتر به شخصیت مراد در داستان نخل شبیه هستم؛ نوجوانی که یک گاو دارد و همه چیزش در وجود این حیوان خلاصه شده است.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مربای شیرین====&lt;br /&gt;
مربای شیرین داستان پسری دوازده ساله به نام جلال است که پدر او در تصادف ماشین کشته شده است. او و مادرش با هم زندگی می‌کنند. آن‌ها از طبقهٔ متوسط جامعه هستند که در شهر زندگی می‌کنند. جلال سمبل کودک هوشمند و متفکر امروزی است که از یک اتفاق ساده و پیش‌پاافتادهٔ روزانه، ماجرایی مناقشه‌آمیز می‌سازد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شما که غریبه نیستید====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Download (1).jpg|220px|thumb|بندانگشتی|راست|شما که غریبه نیستید]]شما که غریبه نیستید زندگی‌نامهٔ خودنوشت هوشنگ مرادی کرمانی اسـت که از جریان زندگی دردمندانه و سراسر تجربهٔ او در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش سخن می‌گوید. او در مـاه‌هـای نخست تولد، مادر خود را از دست می‌دهد و پدر که به دلایلی مشاعرش را از دسـت داده است، سایه‌اش از سر طفل کوتاه می‌شود. هوشو می‌ماند و یک پدربزرگ و مادربزرگ پیر. پدربزرگ هم می‌میرد. عمو نیز، در کودکی او را ترک می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویژگی آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
نشر معین، نشر سحاب، نشر نی و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از جمله ناشرین پرکار در چاپ داستان‌های کرمانی هستند.&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
کتاب‌های مرادی به دفعات تجدید چاپ شده‌اند. از این میان کتاب «شما که غربیه نیستید» به چاپ ۳۰ام و کتاب [[قصه‌های مجید]] به چاپ ۳۰ام رسیده است.&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی۱=خاوری |نام۱= صدیقه|تاریخ= بهار و تابستان ۱۳۹۰، پاییز و زمستان ۱۳۹۳|عنوان= بررسی تکنیک‌های طنز و مطایبه در آثار هوشنگ، نقد رویکرد پدیدارشناختی در قصه‌های مجید|پیوند= |ژورنال= مجله علمی‌پژوهشی مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز |دوره=  دوم|شماره= اول / دوم|صفحات= |تاریخ بازبینی= ۲۲فرودین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی۱ =خردخورد| نام۱ =فوزیه| نام خانوادگی۲ =آذرمکان| نام۲ =حشمت‌الله| نام خانوادگی۳ =نوروزی| نام۳ =اسدالله|عنوان =تحول نگاه به مفهوم کودکی در داستان‌های هوشنگ مرادی کرمانی| ژورنال=  فکر و کودک، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی| شماره =اول| سال = ۱۳۹۵ | ص=۲۵تا۵۳}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام‌خانوادگی۱= روحانی|نام۱= علی‌|نام خانوادگی۲= ملکی سروستانی |نام۲= فرناز|نام‌خانوادگی۳= جوکاری|نام۳= مهناز|عنوان= بازنمایی اجتماعی کنش‌های گفتاری زنان (مورد مطالعه: رمان‌های هوشنگ مرادی کرمانی)ژورنال=  فصلنامه علمی‌پژوهشی زن و جامعه| شماره =اول| سال نهم| بهار ۱۳۹۷| ص=۶۱تا۸۰}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی۱=لزگی |نام۱= حبیب‌الله| نام خانوادگی۲=لمراد عباسی |نام۲= مزدا| تاریخ= بهار ۱۳۸۹|عنوان= اقتباس سینمای ایران از ادبیات داستانی معاصر|پیوند= |ژورنال= متن‌شناسی ادب فارسی |دوره= دوم|شماره= اول| مقالهٔ ششم|صفحات= |۸۵تا۱۰۰|تاریخ بازبینی= ۲۵مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://irresearch.mihanblog.com/post/60|عنوان = زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی| ناشر= میهن‌بلاگ| تاریخ انتشار= پنجشنبه ۱۸شهریور۱۳۸۹|تاریخ بازبینی= ۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.goodreads.com/author/show/7022472._|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی|ناشر= گودریدز| تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://kerman-blog.ir/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%E2%80%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C/&lt;br /&gt;
|عنوان = زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی| ناشر=کرمان‌بلاگ| تاریخ انتشار=۸آبان ۱۳۹۶|تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.ettelaat.com|ناشر= اطلاعات (فریدون مجلسی| عنوان= گردشی در باغ هوشنگ دوم|تاریخ انتشار= یکشنبه ۱۲آذر۱۳۹۶| تاریخ بازبینی= ۲۲فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1222156821_writing_p1.php/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی|ناشر= آفتابیر| تاریخ انتشار=سه‌شنبه ۲مهر۱۳۸۷|تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.beytoote.com/news/cultural-news/houshang3-moradi.html|عنوان = گفت‌وگو با هوشنگ مرادی کرمانی درباره خوشبختی|ناشر= بیتوته|تاریخ انتشار= |تاریخ بازبینی= ۱۷فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C_%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان =فهرست جوایز هوشنگ مرادی کرمانی|ناشر= ویکی‌پدیا|تاریخ بازبینی=۲۲فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/191080/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7 |عنوان = نگاهی به زندگی و آثار هوشنگ مرادی کرمانی: نویسنده‌ای برای کودکان و برای سینما|ناشر= پایگاه مجلات تخصصی نور| تاریخ انتشار=آذر۱۳۸۶ - شماره۴۹ (۲۸تا۳۰)|تاریخ بازبینی= ۲۴فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.asriran.com/fa/news/571544/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان = چرا هوشنگ مرادی کرمانی در روزگار ما نویسنده مهمی است؟| ناشر=عصر ایران| تاریخ انتشار=۱۸آبان۱۳۹۶|تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = &lt;br /&gt;
https://www.isna.ir/news/93062414375/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF&lt;br /&gt;
|عنوان=وقتی زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی عوض می‌شود| ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۲۴شهریور۱۳۹۳ |تاریخ بازبینی= ۵فروردین ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.sarpoosh.com/culture-thought/book-poetry/book-poetry960903216.html|عنوان=زبان ما دارد از شعر و داستان‌ خداحافظی می‌کند.}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1397.09.24155.html|عنوان = شب هوشنگ مرادی کرمانی|ناشر= بخارا|تاریخ= ۷آذر۱۳۹۷| تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.mmciran.com/blog/2019/01/08/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AF%D9%88%D8%B1/|عنوان= هوشنگ مرادی کرمانی: «هر نویسنده مثل دوربین سرصحنه است.| تاریخ انتشار= ۱۸دی۱۳۹۷| تاریخ بازبینی= ۸اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= http://irresearch.mihanblog.com/post/60|عنوان = زندگی‌نامه هوشنگ مرادی کرمانی| ناشر=میهن‌بلاگ| تاریخ انتشار=۱۸ شهریور۱۳۸۹|تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://khabarone.ir/news/22970591/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%B1|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی؛ از سر «قصه‌های مجید» تا «ته خیار» |ناشر=خبرآنلاین| تاریخ انتشار= ۲۵اسفند۱۳۹۷ |تاریخ بازبینی=۱۷فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
http://www.ion.ir/news/443720/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = یک درخت تمر هندی به نام هوشنگ مرادی کرمانی کاشته شد&lt;br /&gt;
| تاریخ انتشار=۲بهمن۱۳۹۷|تاریخ بازبینی=۷اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
https://fararu.com/fa/news/397323/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C|عنوان= خداحافظی هوشنگ مرادی کرمانی با دنیای نویسندگی|ناشر= فرارو|۵اردیبهشت۱۳۹۸| تاریخ بازبینی= ۷اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
 https://www.manzoom.ir/title/tt2010385/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-1381|عنوان = قصه‌ها|منظوم| تاریخ انتشار=۹شهریور۹۶|تاریخ بازبینی=۲۱فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.asriran.com/fa/news/630516|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی قصه‌های مجیداز من مشهورتر است| ناشر=عصر ایران | ۱۷شهریور۱۳۹۷ | تاریخ بازبینی= ۲۰فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://jcls.shirazu.ac.ir/article_444.html|عنوان= مجله علمی‌پژوهشی مطالعات ادبیات کودک دانشگاه شیراز ، بررسی تکنیک‌های طنز و مطایبه در آثار هوشنگ (سال دوم شماره اول)|ناشر= صدیقه خاوری|تاریخ انتشار= بهار و تابستان ۱۳۹۰|تاریخ بازبینی= ۹تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://filmnetnews.com/television/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی؛ شبیه‌ترین آدم به نوشته‌هایش|ناشر= هزار داستان|تاریخ انتشار= ۲۹مهر۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۹تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://rasekhoon.net/news/show/245404/%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF/|عنوان = با آقا مجید قصه‌های مجید!|ناشر= راسخون|تاریخ انتشار= ۵اردیبهشت۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۹تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://tamasha.com/v/ZMkWn|عنوان = گفتگوی شنیدنی با هوشنگ مرادی کرمانی/خاطرات تکان‌دهنده کودکی،از مرگ مادر تا جنون پدر|ناشر= تماشا|تاریخ انتشار= ۲۵فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۱۲تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://chamedanmag.ir/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%E2%80%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87/|عنوان = تصویر عروسک هوشنگ مرادی‌ کرمانی در موزه عروسک |ناشر= چمدان|تاریخ انتشار= ۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازبینی= ۱۲تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی =  https://elmnet.ir/search?q=%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C+%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%B4+%D8%B7%D9%86%D8%B2&lt;br /&gt;
|عنوان = بررسی سازوکارهای آفرینش طنز در آثار هوشنگ مرادی کرمانی|حسین ادهمی فشتامی| ناشر= علم‌نت|تاریخ انتشار= ۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازبینی= ۱۵تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.amazon.com/kindle-dbs/entity/author/B004N8PJ4M?_encoding=UTF8&amp;amp;node=283155&amp;amp;offset=0&amp;amp;pageSize=12&amp;amp;searchAlias=stripbooks&amp;amp;sort=author-pages-popularity-rank&amp;amp;page=1&amp;amp;langFilter=default#formatSelectorHeader|عنوان = Houshang Moradi Kermani کرمانی| ناشر= آمازون|تاریخ بازبینی= ۱۵تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.aparat.com/v/6f27T/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85_%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%26laquo%3B_%D9%85%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%26raquo%3B_%D8%A8%D8%A7_%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C|عنوان = فیلم سینمایی مربای شیرین| ناشر= آپارات|تاریخ بازبینی= ۱۵تیر۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.ettelaat.com/mobile/?p=55195|عنوان = بررسی تطبیقی جایگاه کودک و نوجوان در آثار دو نویسنده هوشنگ مرادی کرمانی و چارلز دیکنز|مریم دهشیری|تاریخ انتشار= ۱۸ فروردین ۱۳۹۸| تاریخ بازبینی=۱۶فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/273429/%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA|عنوان = نخستین جایزه هوشنگ مرادی کرمانی برگزیدگان نهایی خود را شناخت| ناشر= ایبنا|تاریخ انتشار= ۲۸ اسفند ۱۳۹۷ | تاریخ بازبینی=۱۹تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://ganj-old.irandoc.ac.ir/dashboard?q=%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C+%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%8C+%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF&amp;amp;topic_10=1052904|عنوان = بررسی و تحلیل عناصر داستان درکتاب قصه‌های مجید هوشنگ مرادی کرمانی| مرضیه مکاریان| پایان‌نامه|تاریخ انتشار=۱۳۹۰ | تاریخ بازبینی=۱۹تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://31nama.com/%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = راز شهرت یک کتاب محبوب / داستان «قصه‌های مجید» و هوشنگ مرادی کرمانی| ناشر= ۳۱نما|تاریخ انتشار= ۲فروردین۱۳۷۷| تاریخ بازبینی=۱۴مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://ensani.ir/file/download/article/20140713160631-9324-751.pdf|عنوان = گزارش؛ صدایی از خط خوردن مشق شب| ناشر= کتاب ماه کودک و نوجوان|تاریخ انتشار= شهریور۱۳۸۲| تاریخ بازبینی=۲۵مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://parslib.com/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86/&lt;br /&gt;
|عنوان= من برای نویسنده‌شدن به دنیا آمدم نه ساختمان‌سازی، وکالت یا پزشکی| ناشر= کتاب ماه کودک و نوجوان|تاریخ انتشار= ۲۵شهریور۱۳۹۴| تاریخ بازبینی=۲۵مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.navaar.ir/artists/author/1625/%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان = هوشنگ مرادی کرمانی|ناشر= نوار|تاریخ انتشار| تاریخ بازبینی=۲۶مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.kanoonnews.ir/news/226607/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86|عنوان = سبک‌شناسی آثار هوشنگ مرادی کرمانی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان| لیلا فرید| پایان‌نامه|تاریخ انتشار=۱۵بهمن۱۳۹۲ | تاریخ بازبینی=۲۶مرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/4106841/%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85|عنوان= نسبت ادبیات کودک ایران با بازار جهانی/ مخاطب‌شناس نیستیم| ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۱۶مهر۱۳۹۶| تاریخ بازبینی=۱۲شهریور۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://azmaonline.com/2019/10/28/%db%b1%db%b0-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%86%d8%a7%d9%85%d8%b2%d8%af-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%81%d8%aa-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%e2%80%8c%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2/|عنوان = ده نامزد ایرانی دریافت جایزه آسترید لینگرن|ناشر= پایگاه خبری-تحلیلی آزما|تاریخ انتشار= ۶آبان۱۳۹۸| تاریخ بازبینی=۷آبان۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=48015</id>
		<title>گل‌علی بابایی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C&amp;diff=48015"/>
		<updated>2024-11-02T07:26:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = گل‌علی بابایی‌&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Golali babaee00.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &#039;&#039;&#039;نویسندهٔ مبرا از حذف و سانسور&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mashreghnews.ir/news/462137/%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان=مبرا از سانسور{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| نام اصلی               = گل‌علی آقابابایی‌پور&lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسندگی&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۷مهر۱۳۳۹&lt;br /&gt;
| محل تولد               = چالوس&lt;br /&gt;
| والدین                 = هاشم و [سیده] زهرا&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              =&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = &lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
|نام دیگر                =&lt;br /&gt;
|لقب                     = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = &lt;br /&gt;
|پیشه                    = مستندنویس و وقایع‌نگار&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = ادبیات دفاع مقدس&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  =  &#039;&#039;[[همپای صاعقه]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[ضربت متقابل]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                    = [سیده] طوبی مطهری&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = رقیه، محمود و محمد&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = کارشناسی مدیریت امور فرهنگی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = امام حسین&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 = &lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Behzad &amp;amp; babaee.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ| &amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;یاران رزم و بزمِ حماسی و فرهنگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;گل‌علی آقابابایی‌پور&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;گل‌علی بابایی&#039;&#039;&#039; پژوهشگر و مستندنگار دفاع مقدّس است او به‌عنوان یکی از پرکارترین و مؤثرترین چهره‌های ادبیات پایداری و مقاومت شناخته می‌شود. بابایی و [[حسین بهزاد]] دو پدیدآور [[همپای صاعقه]] هستند که این کتاب باعث ایجاد تحوّل در گونهٔ مستندنگاری دفاع مقدّس شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
گل‌علی‌ بابایی در سال ۱۳۳۹ در روستای برار شهرستان چالوس به دنیا آمد. تحصیلات خود را ابتدا در مکتب خانهٔ آشیخ میرزاآقا حسن نعیمی و سپس تا جهارم ابتدایی را در دبستان روستای برار گذراند. سال ۱۳۴۸ خانواده‌اش روستا را ترک گفته و به محلّه‌ی امامزاده عبداللّه در غرب تهران مهاجرت کردند. کلاس پنجم را در دبستان «مظفر امیری» واقع در محلّه‌ی ۱۳ متری حاجیان، نزدیک [[مسجد جوادالائمه]] گذراند و سپس برای کمک به معاش خانواده روزها در یک کارگاه تراش‌کاری کار می‌کرد و شب‌ها در مدارس شبانه درس می‌خواند. تا سوم دبیرستان با همین وضعیت به تحصیل خود ادامه داد. در وقایع دوران انقلاب، همراه مردم محلّه‌ی «جي» و [[مسجد جوادالائمه]] برای پیشبرد نهضت امام خميني (ره) در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌کرد. بعد از انقلاب، مسجد «جوادالائمه(ع)» پایگاهی برای گذران اوقات فراغت او شد. پانزده ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی، برای نخستین بار در زمستان سال ۱۳۶۱ به جبهه اعزام شد و تا پايان جنگ، به صورت متناوب، به مدت پنجاه و پنج ماه در مناطق عملیاتی ماند. در طول اين مدت؛ سه بار نیز مجروح شده است. سال ۱۳۶۹ به همراه تعدادی از پیشکسوتان جنگ گروه تفحص شهدا را در لشکر۲۷ تشکیل داد. بابایی زمانی که در جبهه بود، همه رویدادهای اطراف خودش را در دفترچه‌های خاطراتش ثبت مي‌كرد كه تا آخر جنگ تعداد آنها به هفت دفترچه رسيده بود.  اين هفت دفتر او سال ۱۳۶۹، در قالب دو كتاب به نام‌های نقطه رهايي و غربت هور چاپ شده‌اند. از سال ۱۳۷۲ به طور جدي كارهاي پژوهشي مربوط به دفاع مقدس را در پیش گرفت. نخست با زندگی‌نامه ‌نويسي شروع كرد و بعد هم به فعالیت قلمی در حوزه‌ی یگان‌‌نویسی و نگارش کارنامه عملیاتی پرداخت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی‌توان نام گل‌علی بابایی را از دوست، همراه و همکار دیرینه‌اش، [[حسین بهزاد]] جدا کرد. مهم‌ترین همکاری این دو نویسنده در دو کتاب مشهور [[همپای صاعقه]] و [[ضربت متقابل]] بوده است. کتاب‌های [[همپای صاعقه]]، [[ضربت متقابل]]، از &#039;&#039;الوند تا قراویز&#039;&#039;، &#039;&#039;ققنوس فاتح&#039;&#039;، &#039;&#039;کالک‌های خاکی&#039;&#039; و &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; مورد تقریظ، تفقد و توجه مقام معظم رهبری قرار گرفته‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک‌ها==&lt;br /&gt;
===شیشه‌شکن===&lt;br /&gt;
گاهی به‌دور از چشم پاسبان‌ها شیشهٔ دکان‌های عرق‌فروشی محلّه را با پاره‌آجر جلا می‌دادیم و فریاد می‌زدیم که ما بت‌شکنیم و شیشه‌شکن نیستیم.&lt;br /&gt;
===نخستین تشویق‌ها===&lt;br /&gt;
[[حسین بهزاد]] که دفترچه‌ها را خوانده بود به [[مرتضی سرهنگی]] و چند نفر دیگر گفته بود: «به این می‌گویند جنگ‌نوشتهٔ مستند!» سعید جان‌بزرگی هم می‌گفت وقتی نقطهٔ رهایی چاپ شد ما خودمان را باور کردیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کتابی میان مردم===&lt;br /&gt;
خانمی می‌گفت همپای صاعقه را ظرف ۵۰ ساعت خوانده است و دیگری می‌گفت دل‌اش نمی‌آید تمام‌اش کند و هر شب ۵۰ صفحه جلو می‌رود. در بندر گناوه معلمی بود که همپای صاعقه و ضربت متقابل را برای تمام دانش‌آموزان تهیّه کرده بود و در هر جلسه چند صفحه از این کتاب را می‌خواندند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماچ آب‌دار===&lt;br /&gt;
آقا هردوشان را می‌شناسد، به اسم. هم گل‌علی هم حسین بهزاد. زمستان ۱۳۹۲ گل‌علی در دیدار با آقا خواسته‌ای را مطرح کرد و گفت دستور حسین باید اجرا شود وگرنه خیلی ناراحت می‌شود. آقا فرمود «چه دستوری»؟ گفت آقای بهزاد گفته‌ است: «هر وقت رفتید خدمت رهبر انقلاب از طرف من یک ماچ آب‌دار از لُپ‌های خوشگل آقا بگیر». ایشان هم آغوش‌شان را باز کردند و صورت‌شان را بر روی صورت آقاگل‌علی گذاشتند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طواف با نامه===&lt;br /&gt;
وقتی گل‌علی در سفر حجّ بود، برادر یکی از بچّه‌های مسجد جوادالأئمه نامه‌ای را به دست او رساند. در آن نامه جمله‌ای به نقل شهید احمد امینی، از بچّه‌های مسجد جوادالأئمه و از دوستان شهید [[حبیب غنی‌پور]] آورده شده بود که : «دوستی ما، حجاب الفاظ را دریده بود، چرا که الفاظ وسیله‌ای هستند برای جذب دوستی ...». گل‌علی، نامه در دست، به مسجدالحرام رفت و به نیابت از شهداء طواف کرد. از این جهت او می‌خواست نام سفرنامهٔ حجّ خود، یعنی کتاب ،&#039;&#039;غوغای غبار&#039;&#039;، را «با شهداء در طواف نور» بگذارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===ریشه‌ها===&lt;br /&gt;
گل‌علی آقابابایی‌پور در هفتم مهرماه ۱۳۳۹ در روستای بَرار از توابع شهرستان چالوس به دنیا آمد. پدرش مرحوم هاشم آقابابایی‌پور کارگر کارگاه تولید ذغال از چوب درختان جنگلی بود. ریشهٔ پدری او ظاهراً به منطقهٔ آقابابایی قزوین برمی‌گردد. مادر گل‌علی مرحومه سیّده زهرا مطهری، اصالتاً از سادات اورازان طالقان بوده است که در زمان‌های دور از آن‌جا به بَرار مهاجرت کرده بودند. به نوعی می‌توان گل‌علی بابایی را از اقوام [[جلال آل‌احمد]] دانست.&lt;br /&gt;
===دبستان===&lt;br /&gt;
گل‌علی در شش‌سالگی به مکتب‌خانهٔ آشیخ میرزا حسن نعیمی رفت و سال بعد وارد دبستان سپاه دانش روستای برار شده و در هر سال، دو مقطع تحصیلی را پشت سر گذاشت.خانوادهٔ شش‌نفرهٔ او در سال ۱۳۴۹ به علّت مشکلات، به تهران، محلّهٔ امام‌زاده عبدالله واقع در جنوب غربی تهران، مهاجرت کرد. در نه‌سالگی، وقتی به تهران آمد کلاس پنجم ابتدایی را هم خوانده بود. کلاس ششم نظام قدیم را در دبستان مظفر امیری واقع در ۱۳ متری حاجیان نزدیک [[مسجد جوادالأئمه]] گذارند. &lt;br /&gt;
===کار و درس===&lt;br /&gt;
پس از حذف دورهٔ متوسطه باید به کلاس اول راهنمایی می‌رفت. تنگنای اقتصادی خانواده باعث شد تحصیل را ترک کند و در مغازهٔ سپرسازی در خیابان قزوین و پس از آن در یک کارگاه تراش‌کاری متعلق به کارخانهٔ ماشین‌رول، مشغول به کار شود. پس از چهار سال در مدرسهٔ شبانهٔ هخامنش واقع در خیابان سپه (امام خمینی کنونی) تحصیل را از سر گرفت و دورهٔ راهنمایی را در این مدرسه به پایان برد. گل‌علی دورهٔ دبیرستان را در دبیرستان غزالی واقع در خیابان سینا در رشتهٔ علوم تجربی تا سال سوم گذراند. &lt;br /&gt;
===بچهٔ مسجد===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۵۴ عضو عادی کتابخانهٔ [[مسجد جوادالأئمه]] شد و تا اوایل پیروزی انقلاب هم فقط یک عضو عادی بود در حالی‌که در آن زمان [[امیرحسین فردی]]، [[حبیب غنی‌پور]] و [[بهزاد بهزادپور]] مسئولان آن کتابخانه بودند. در جلسات منزل محمّدرضا تخت‌کشیان بود که ارتباط گل‌علی با چهره‌های قدیمی‌تر [[مسجد جوادالأئمه]] بیش‌تر و عمیق‌تر شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گل‌علیِ رزمنده=== &lt;br /&gt;
پاییز ۱۳۶۰ وارد سپاه شد.در نیمهٔ دوم سال ۱۳۶۰ به علّت عضویت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ضرورت حضور در جبهه، دوباره ترک تحصیل کرد. دی‌ماه ۱۳۶۱ خود را به واحد پرسنلی لشکر ۲۷ در پادگان دوکوهه معرفی کرد. نخستین مجروحیت او در عملیات والفجر مقدماتی رخ داد. دومین مجروحیت او در عملیات کوهستانی والفجر۴ اتفاق افتاد. شهریور ۱۳۶۵ با سیّده طوبی مطهری از سادات اورازان ازدواج کرد. مهر ۱۳۶۵ در خط پدافندی مهران روی ارتفاعات قلاویزان در اثر انفجار خمپاره از ناحیهٔ سر و صورت مجروح شد که این سومین مجروحیت‌اش بود. اوایل زمستان ۱۳۶۵، هم‌زمان با شهادت حبیب غنی پور، مسئولیت جانشینی دفتر پشتیبانی لشکر ۲۷ در پادگان ولی‌عصر (عج) را پذیرفت. بعد از پایان جنگ دیپلم خود را گرفت و در دانشگاه امام حسین (ع) موفق به اخذ مدرک کارشناسی مدیریت فرهنگی شد. در سال۱۳۶۸ مسئول مدیریت کارگزینی لشکر ۲۷ در پادگان ولی‌عصر(عج) شد.سال ۱۳۶۹ به همراه تعدادی از پیشکسوتان جنگ گروه تفحص شهدا را در لشکر ۲۷ تشکیل داد. هشت سال معاون فرهنگی لشکر ۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) بود و سپس از پاییز سال ۱۳۸۷ به سمتِ معاونتِ هنری بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد.درجهٔ نظامی سردار گل‌علی بابابی اکنون سرتیپ دوم پاسدار است.&lt;br /&gt;
گل‌علی بابایی سردبیر مجلّهٔ &#039;&#039;پلاک هشت&#039;&#039;، فصل‌نامهٔ آموزشی، خبری و اطلاع‌رسانی، بود که تا سال ۱۳۹۱ به چاپ می‌رسید. او هم‌اکنون مدیر انتشارات صاعقه است. هم‌چنین نام گل‌علی بابایی در کنار شهید همدانی، سردار کاظمینی، حسین بهزاد و سیدحسن شکری به عنوان بنیان‌گذاران مؤسسهٔ فرهنگی هنری روایت بیست‌وهفت بعثت به چشم می‌خورد. این مؤسسه در سال ۱۳۹۱ جهت نشر آثار مرتبط با لشکر ۲۷ محمّد رسول‌الله (ص) و سپاه محمّد رسول‌الله (ص) در دوران دفاع مقدّس بنا نهاده شد.&lt;br /&gt;
گل‌علی بابایی سه فرزند دارد که نام آن‌ها به ترتیب رقیّه، محمود و محمّد است. او به یاد شهید محمود پیربداغی نام محمود را برای پسرش برگزیده است.&lt;br /&gt;
===گل‌علیِ نویسنده===&lt;br /&gt;
گل‌علی خوب انشاء می‌نوشته است و نخستین بارقه‌های نویسندگی در او در سفر خانوادگی (۱۳۵۶) و سفر با دوستان (۱۳۵۹)، در قالب سفرنامه‌نویسی، رخ داده است. گل‌علی نوشتن خاطره‌های فضای جبهه و ثبت روزنوشت وقایع را  پیش از عملیّات والفجر4 در اردوگاه کوهستانی قلّاجه آغاز کرد. نوشته‌های گل‌علی در جبهه در نهایت به هفت دفترچه رسید که در قالب کتاب نقطهٔ رهایی در سال ۱۳۶۹ با حمایت [[مرتضی سرهنگی]]، مسئول دفتر ادبیات و هنر مقاومت، به چاپ رسید. دومین کتاب او غربت هور برگرفته از بخش دیگری از آن هفت دفترچه یعنی یادداشت‌های روزانهٔ او با محوریت عملیات آبی - خاکی بدر (اسفند ۱۳۶۳)، در سال ۱۳۷۲ توسط حوزهٔ هنری به چاپ رسید. حکایت مردان مرد و عقابان بازی‌دراز  را در سال ۱۳۷۵ نوشت. این دو کتاب به نظر خود نویسنده چندان از ظرافت‌های ادبی برخورار نیستند. در پاییز ۱۳۷۵ با پیشنهاد [[حسین بهزاد]] به سردار حسن محققی، معاون هماهنگ‌کنندهٔ وقت لشکر ۲۷، طرح حماسهٔ ۲۷ در ستاد لشکر به تصویب رسید. [[همپای صاعقه]] کتاب یکم از مجموعهٔ حماسهٔ ۲۷ است که در آبان ۱۳۷۹ به چاپ رسید. [[حسین بهزاد]] در جریان پژوهش و نگارش [[همپای صاعقه]] زحمات بسیاری متحمّل شد. برای نگارش کتاب دوم مجموعه، [[حسین بهزاد]] کنار کشید و بابایی خود نگارش این کتاب یعنی ضربت متقابل را بر عهده گرفت. این کتاب شرح کارنامهٔ لشکر ۲۷ در عملیّات رمضان در تابستان 1361 است. ضربت متقابل در سال ۱۳۸۶ آمادهٔ چاپ شد. هم‌زمان با چاپ این کتاب، ویراست دوم [[همپای صاعقه]] نیز با همّت او و بهزاد، با رفع نواقص ویراست اوّل و افزودن مستندات نایاب مربوط به آن کتاب، به چاپ رسید. بعد از آماده‌سازی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران در شهریور۱۳۸۶ این دو کتاب را به چاپ رساند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از ضربت متقابل، این دو نویسنده، به توصیهٔ سردار شهید حسین همدانی، مجموعهٔ روایت انصار را شروع کرده و دو کتاب به نام‌های از الوند تا قراویز و بهار 82 را کار کردند. انگیزهٔ نگارش بهار ۸۲ این بود که رزمندگان قدیمی سپاه استان  همدان نسبت به مغفول ماندن زحمات‌شان در تیپ 27 در همپای صاعقه گله‌هایی داشتند که از طریق شهید همدانی به نویسندگان همپای صاعقه منتقل شده بود. در بهار ۸۲ ، از زمستان ۱۳۵۹ به بعد مخاطب با محمود شهبازی و حسین همدانی و بچه‌های سپاه استان همدان همراه می‌شود و عملکرد این نیروها از زمستان ۱۳۵۹ تا زمستان ۱۳۶۰ بازگو می‌شود. گل‌علی بابایی سپس به سراغ شهید وزوایی رفت و کتاب ققنوس فاتح را نوشت. مجموعهٔ بیست‌وهفت در ۲۷ جلد در قالب زندگی‌نامهٔ مستند است با این تفاوت که کتاب از لحظهٔ شهادت آغاز می‌شود و بعد به سراغ کودکی او می‌رود تا دوباره به انتها برسد.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین تجربهٔ مطبوعاتی گل‌علی به سال ۱۳۸۳ و فصل‌نامهٔ &#039;&#039;یاد ماندگار&#039;&#039; برمی‌گردد. شورای مجلّهٔ &#039;&#039;یاد مانگار&#039;&#039; به همّت احسان محمدحسنی، معاون هنری وقت بنیاد حفظ آثار دفاع مقدّس، در مجلّهٔ جدیدی به نام &#039;&#039;پلاک هشت&#039;&#039; دور هم جمع شدند. سردبیری دو شمارهٔ نخست را [[حسین بهزاد]]، شماره‌های سه و چهار را حسین دلاوری و شماره‌های پنج تا چهارده را علی‌اصغر بهمن‌نیا بر عهده داشتند. گل‌علی بابایی از شمارهٔ پانزده تا پایان انتشار، به تعداد بیست شماره، سردبیری را بر عهده گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سردار سرلشکر محمدعلی جعفری در نیمهٔ دوم سال ۱۳۸۸ خاطرات خود را از کودکی تا مقطع آزادسازی خرمشهر برای او و بهزاد روایت کرد تا این دو نویسندهٔ همکار، کتاب &#039;&#039;کالک‌های خاکی&#039;&#039; را به رشتهٔ تحریر درآورند. بیان فرهنگ و سنّت‌های بومی مردم استان یزد، ارایهٔ روند تکاملی از شخصیّت فردی و جهادی فرمانده کل امروز سپاه و نمایاندن چهره‌ای باورپذیر از یک دانش‌آموز عادی یزدی که تبدیل به یک فرمانده می‌شود، از جذّابیت‌های این کتاب است. در پاییز ۱۳۹۱، وقتی سردار محققی، فرمانده گردان حبیب‌بن‌مظاهر در سه سال پایانی جنگ، به گل‌علی پیشنهاد داد تا تاریخچهٔ این گردان را بنویسد، او با کمال میل پذیرفت و دو کتاب &#039;&#039;کردان نهم&#039;&#039; و &#039;&#039;حبیب؛ تولدی دیگر&#039;&#039; را نوشت. کتاب سوم و پایانی کارنامهٔ عملیاتی این گردان خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پس از شهادت سردار حسین همدانی، گل‌علی بابایی برای ادای دِین به این شهید، طی تلاشی شبانه‌روزی، کتاب &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039; را، که سرگذشت‌نامهٔ شهید همدانی است، به چهلم شهید رساند. این کتاب، پنجمین شماره از مجموعهٔ بیست‌وهفت در ۲۷ محسوب می‌شود. این کتاب دربرگیرندهٔ روایت دست اول سردار شهید حسین همدانی از ولادت تا مقطع تودیع وی از فرماندهی تیپ ۳۲ انصارالحسین (ع) در پاییز ۱۳۶۴ است. پیش از این کتاب، همکار و همراه همیشگی گل‌علی یعنی [[حسین بهزاد]] بخشی از زندگی شهید همدانی را در کتاب &#039;&#039;مهتاب خیّن&#039;&#039;روایت کرده بود که در این کتاب از آرشیو آن استفاده شده است. &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039; در سال ۱۳۹۵ در بخش مستندنگاریِ نهمین دورهٔ [[جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]] به‌طور مشترک با یک کتاب دیگر،&#039;&#039;[[ر]]&#039;&#039; نوشتهٔ [[مریم برادران]]، شایستهٔ تقدیر شناخته شد و ده سکّهٔ طلا جایزه گرفت و در آن بخش کتابی برگزیده نشد. این کتاب هم‌چنین در سی و چهارمین دورهٔ [[کتاب سال جمهوری اسلامی ایران]] در گروه تاریخ و جغرافیا در زمینهٔ تألیف، مورد تقدیر قرار گرفت.&lt;br /&gt;
ط کتاب‌های &#039;&#039;[[همپای صاعقه]]&#039;&#039;، &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039;، &#039;&#039;آن سه مرد&#039;&#039;، &#039;&#039;بهار ۸۲&#039;&#039;، &#039;&#039;ماه همراه بچه‌هاست&#039;&#039;، &#039;&#039;تا آوردگاه الهاله&#039;&#039;، &#039;&#039;قلمی به رنگ خاک&#039;&#039;، &#039;&#039;شراره‌های خورشید&#039;&#039; و &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; در جشنواره‌های مختلف ادبی، به عنوان کتاب‌های برتر شناخته شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب‌های &#039;&#039;[[همپای صاعقه]]&#039;&#039;، &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039; و &#039;بهار ۸۲&#039;&#039; در دوره‌های مختلف جشنوارهٔ انتخاب کتاب سال دفاع مقدّس در عرصهٔ پژوهش به عنوان کتاب برتر شناخته شدند.&lt;br /&gt;
از آرزوهای گل‌علی نگارش کتابی دربارهٔ چهارده تن از شهدای روستای بَرار است تا دِین خود را به هم‌ولایتی‌های خود ادا کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
در ۲۸ فروردین ۱۳۹۲ در خبرگزاری فارس مراسم بزرگداشت گل‌علی بابایی با حضور خانوادهٔ شهدا و چهره‌های فرهنگی کشور برگزار شد. در این مراسم [[یوسف‌علی میرشکّاک]]، [[امیرحسین فردی]]، سردار سعید قاسمی، [[رضا اسماعیلی]]، مهدی همّت (فرزند شهید همّت)، داوود کریمی (فرزند شهید عباس کریمی)، اصغر نقی‌زاده (بازیگر سینما و تلویزیون) ، حسین دلاوری (مسئول خانه سرود انقلاب اسلامی)، حبیب والی زاده (تهیه‌کنندهٔ روایت فتح)، [[ابراهیم زاهدی مطلق]]، محمد ناصری  حضور داشتند. &lt;br /&gt;
هم‌چنین در ۱۹ دی ۱۳۹۵ در کافه نخلستان سازمان هنری رسانه‌ای اوج، نخستین شب مراسم «اوج هنر» در بزرگ‌داشت گل‌علی بابایی با حضور جمعی از چهره‌های فرهنگی و خانوادهٔ شهدا برگزار شد. در این مراسم نادر طالب‌زاده و نصرت‌الله محمودزاده سخن گفتند.&lt;br /&gt;
در دی ماه ۱۳۹۷ نیز مازندرانی‌ها، به همّت اداره کل کتابخانه‌های عمومی مازندران و اداره‌‌ کل حفظ آثار دفاع مقدس استان مازندران، آیین بزرگ‌داشتی با عنوان «چهل قلم» برای گل‌علی بابایی برگزار کردند&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://defapress.ir/fa/news/327717/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1|عنوان=مازندران{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====تقریظ‌ها و تشویق‌های [آیت‌الله] خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
از میان آثار او کتاب‌های &#039;&#039;[[همپای صاعقه]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[ضربت متقابل]]&#039;&#039;، &#039;&#039;از الوند تا قراویز&#039;&#039;، &#039;&#039;ققنوس فاتح&#039;&#039;، &#039;&#039;کالک‌های خاکی&#039;&#039; و &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; مورد تقریظ، تفقد و توجه مقام رهبری قرار گرفتند. &lt;br /&gt;
وقتی تقریظ رهبر انقلاب بر &#039;&#039;[[همپای صاعقه]]&#039;&#039; منتشر شد این کتاب از هشت‌سال مهجوربودن درآمد و ناگهان ناشران مختلفی برای چاپ این کتاب در تیراژ گسترده اعلام آمادگی کردند. متن حاشیه‌نوشتهٔ آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای بر این کتاب بدین شرح است:&lt;br /&gt;
:«بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم{{سخ}}&lt;br /&gt;
این یک کتابِ منبعِ بسیار غنی و ارزشمند است که از آن می‌توان ده‌ها کتاب و فیلم‌نامه و زندگی‌نامه استخراج کرد. لحظات و حالات ثبت‌شده در سراسر این کتاب، همان ظرافت‌های حیرت‌انگیزی است که از مجموع آن، تابلوی پرشکوه و باعظمت عملیاتی چون فتح‌المبین و بیت‌المقدس پدید آمده و برترین‌های هنر جهاد و ایثار و شجاعت و ابتکار را در مجموعه‌ٔ نمایشگاه بی‌نظیر هنرهای انقلاب اسلامی نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;
این مردان بزرگی که نام آن‌ها بسی آسان بر زبان و دل غافل ما می‌گذرد، از جنس همان أخوان صفا و فرسان هیجان‌اند که سید شهیدان سلام‌الله‌علیه آن‌ها را باعظمت و سوز و مهر، مخاطب ساخت و از فقدان آنان غمگین بود. سلام خدا و بندگان برگزیده و فرشتگان و رسولان او نثار روح مطهر آنان باد. در روز و شب‌هایی از آبان و آذر۸۶، صفحه‌به‌صفحه و سطر‌به‌سطر مطالعه و نیوشیده شد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همچنین رهبر انقلاب دربارهٔ کتاب &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039; گفت کتاب خوبی است هرچند مربوط به عملیات رمضان است و ما از آن خاطرهٔ خوشی نداریم و آدم دوست ندارد تا پایانش را بخواند، انصافاً کتاب روانی است.&lt;br /&gt;
رهبری پاییز۸۸ نیز در حاشیهٔ گزارش مکتوبی که کتاب &#039;&#039;از الوند تا قراویز&#039;&#039; نیز به‌همراهش بود، مطالبی نوشت که مسئولان بیت سه خط از آن را تلفنی برای بابایی و بهزاد خواندند: «... به این دو برادر بلندهمّت آفرین می‌گویم و از زحمات باارزش‌ ایشان تقدیر می‌کنم و به فتوحات آینده‌شان دل می‌بندم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بابایی و شهید همدانی در سال ۹۴ دیداری دیگر با رهبر داشتند. رهبر با تأکید بر ضرورت رعایت وسواس نویسندگان، در انتخاب موضوع، اشاراتی به نحوهٔ تدوین خاطرات و وقایع دوران جنگ کرد: «من با تحریف وقایع و خاطرات افراد مخالفم؛ اما رنگ‌آمیزی و یکدست کردن مطالب را قبول دارم».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طرح اولیهٔ نگارش مجموعهٔ بیست‌وهفت در ۲۷ براساس پیشنهاد رهبر بود. ایشان معتقد بود که به‌علت حجم کتاب‌هایی مانند همپای صاعقه و مرجع‌بودن آن‌ها، اقبال خواص را به‌همراه دارد و باید برای مردم کتاب‌های کم‌حجم و با شخصیّت‌های محوری متفاوت نوشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ۲۴آذر۱۳۹۴ طی دیدار فرماندهان نظامی با رهبر، وی چنین گفت: «اوّل جنگ، این‌ها در نظامی‌گری صفر بودند. من شرح حال آقای [محمدعلی] جعفری را می‌خواندم، این کتاب را که چاپ کرده‌اند، &#039;&#039;کالک های خاکی&#039;&#039;، در آن با او مصاحبه کرده‌اند. اولی که دارد می‌رود به طرف سوسنگرد، می‌گوید: من اصلاْ هیچ نمی‌دانستم. هیچ شلیکی نکرده بودم. بلد هم نبودم. دیگران هم همین‌طور. لکن در عملیات فتح‌المبین، او یکی از طراح‌هاست و در اجرا هم یکی از مدیران خوب است.» در همان جلسهٔ رهبر انقلاب خطاب به فرماندهان گفت: «... من شرح حال آقایان و کتاب‌های جنگ را زیاد می‌خوانم. همین کتابی که در مورد &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; سپاه تهران، اخیراً گل‌علی بابایی نوشته و شهید وزوایی و دیگران را مفصل شرح داده؛ آدم می‌بیند این بچّه‌های دانشجوی بی‌اطلاع و بی‌خبر از فنون جنگ، ظرف مدّت کوتاهی، یک نظامی بزرگ می‌شوند. با سرهنگ‌های ارتش آن جور بحث می‌کنند. آن‌ها یک چیزی می گویند، این‌ها یک چیزی می‌گویند [در جلسات] بحث می‌کنند باهم. این خودش یک معجزه است. ... جنگ کاری کرد که  سرباز صفر ما، [ظرف یک سال] تبدیل شد به یک استراتژیست نظامی.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیت‌الله هاشمی رفسنجانی====&lt;br /&gt;
هاشمی رفسنجانی، طی یادداشتی نسبتاً مفصل به‌تاریخ ۲۶اردیبهشت۱۳۷۹، حاشیه‌ای بر چاپ نخست همپای صاعقه نوشته است. وی که خاطرات روزنوشت خود مربوط به دوران‌ مختلف زندگی سیاسی‌اش را به‌چاپ رسانده بود، در زمان نوشتن این یادداشت ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام را برعهده داشت. در بخشی از این یادداشت می‌نویسد: «در ماه‌های آخر سال پربحران ۱۳۶۰ که نیاز به وجود واحدهای منظم و نیروهای جان‌برکف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی احساس شد، با همت سردار پرافتخار و مجاهد مفقود ولی جاویدالأثر حاج‌احمد متوسلیان هستهٔ اصلی این واحد مبارک شکل گرفت.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[یوسف‌علی میرشکّاک]]====&lt;br /&gt;
میرشکّاک کتاب غوغای غبار را نخستین اثر کلاسیک گل‌علی بابایی دربارهٔ ۸ سال دفاع مقدّس است. او معتقد است گل‌علی بابایی گمشدهٔ خود را در سفر حجّ پیدا نمی‌کند مگر آن‌که آنجا به یاد شهداء و دوستان شهیدش بوده است. هم‌چنین غوغای غبار جزو کتاب‌هایی است که به جز برای بچّه‌های بسیجی شاید برای دیگر افراد بسیار جالب نباشد. اگر [[حسین بهزاد]]، [[امیرحسین فردی]] و گل‌علی بابایی نبود، امروزه چه کسانی می‌خواستند عظمت این بزرگواران [شهداء] را گواهی دهند؟ چرا که کار برای شهداء، نفسانی و تخیلی نیست و به نوعی شهید در نفوس و عقول تصرف می‌کند. میرشکّاک دوست می‌داشته است که با گل‌علی بابایی مصاحبه کند تا ریشهٔ تعلّق خاطر او به جبهه را بیابد چه این‌که او در سفرنامهٔ حجّ خود نیز مدام به یاد هم‌قطاران شهید خود بوده است و حتّی به جای آن‌ها طواف می‌کند&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13920130000117/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%D9%81%D9%84%E2%80%8C%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9|عنوان=بزرگداشت{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;. &lt;br /&gt;
====سعید قاسمی====&lt;br /&gt;
باید قدر علَم‌دار‌های فرهنگی انقلاب اسلامی را دانست چرا که تعداد آن‌ها هم کم نیست که از جملهٔ آنها می‌توان به [[حسین بهزاد]] و گل‌علی بابایی اشاره کرد که هر دوی آنها با حال و هوا و دغدغهٔ دیوانه‌وار در این حوزه به قلم زدن می‌پردازند. مقام معظم رهبری آثار گل‌علی بابایی نظیر همپای صاعقه و ضربت متقابل را مطالعه کرده‌اند و فرمودند: «نیوشیدم»‌. برخی از نویسندگان ادبیات دفاع مقدس یا انقلاب اسلامی به صورت کنتراتی و سفارشی به خلق اثر در این راستا می‌پردازند اما گل‌علی بابایی و حسین بهزاد به این مقوله بی‌توجه هستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
به نظر خود او اگر تأثیری در آثار وی مشاهده می‌شود مربوط به شهدا است &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13920128001465/%DA%AF%D9%84%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=تأثیر شهدا{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او دربارهٔ کتاب غوغای غبار خود می‌گوید که در نگارش این سفرنامه تحت تأثیر کتاب [[خسی در میقات]] [[جلال آل‌احمد]] بوده است.&lt;br /&gt;
گل‌علی بابایی دربارهٔ کتاب &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; می‌گوید که در این کتاب به دنبال آدم‌های جنگ گشته است، همان جوانانی که دانش‌آموز و دانشجو وارد جنگ شده و ژنرال و فرمانده بیرون آمدند و به تعبیر رهبر انقلاب، معجزه‌های انقلاب و جنگ بودند.&lt;br /&gt;
او معتقد است یکی از مهم‌ترین زیرگونه‌های عرصهٔ وسیع، و تا به امروز نامکشوف ماندهٔ ادبیات مستند دفاع مقدّس، زیرگونه‌ای نوپا با عنوان «یگان نویسی» است.در این زیرگونه، سوژه و قهرمان محوری اثر، نه یک فرد یا یک عملیات نظامی، بلکه یک یگان رزمی، به مثابه کالبدی واحد برای از قوه به فعل درآوردن ارادهٔ مجموعه‌ای از انسان‌های رزمنده درگیر در پیکار است. نگارش کارنامه عملیاتی این «کل واحد»، خواه یک لشکر باشد یا یک دسته، و چه معطوف به بازروایی عملکرد آن در یک عملیات باشد یا چندین نبرد، فی‌نفسه از آن همه جذابیّت و هیجان برخوردار است که خوانندهٔ آثاری از این دست را، با خود به بطن و متن ماجرا ببرد. بابایی امیدوار است همان‌طور که کتاب‌هایی چون همپای صاعقه و ضربت متقابل توانستند باب جدیدی را در حوزهٔ مستندنگاری ادبیات دفاع مقدّس با عنوان «یگان‌نویسی» باز کنند،&#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; نیز بتواند پنجره‌ٔ تازه‌ای را در همین حوزه منتها در حیطهٔ نگارش سوابق رزمی گردان‌ها بگشاید، تا از منظر آن بتوان ناگفته‌های جنگ هشت ساله را برای نسل‌های حاضر و آتی به تصویر کشید&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.seratnews.com/fa/news/159936/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1|عنوان=گردان نهم{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
===جشن امضاء در بیروت===&lt;br /&gt;
در شصت‌ودومین دورهٔ نمایشگاه بین‌المللی کتاب بیروت در سال ۲۰۱۸، از سه کتاب گل‌علی بابایی که به زبان عربی ترجمه شده است، یعنی در &#039;&#039;هاله‌ای از غبار&#039;&#039; (فی هالة من الغبار)، ماه همراه بچه‌ها است (&#039;&#039;القمر یساند مناضلینا: سیرةاللواء الشهید محمّدابراهیم همّت&#039;&#039;) و &#039;&#039;پیغام ماهی‌ها&#039;&#039; (رسالة الأسماک)، رونمایی شد. آیین جشن امضاء این سه کتاب با حضور مردم به‌ویژه جوانان لبنانی، در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۷ (۱۸ دسامبر ۲۰۱۸) برگزار شد. گل‌علی بابایی خود، برای این آیین گزارشی &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/10/02/1905227/%D8%BA%D9%88%D8%BA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF|عنوان=جشن امضاء بیروت{{سخ}} جنگ و دفاع‌مقدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نوشت. در بخشی از این گزارش می‌خوانیم : «جوانان لبنانی با شکل و شمایل‌های گوناگون؛ بی حجاب و با حجاب، تتویی و گیس بلند، مسیحی و مسلمان، سنی و شیعه، همه این‌ها می‌آمدند، مشتاقانه کتاب ماه همراه بچه‌هاست و دیگر کتاب‌ها را خریداری می‌کردند، سپس یادداشتی بر آمده از دل مشتاقشان را بر حاشیه لوگوی مراسم و تصویر شهید همت می‌نوشتند، عکس یادگاری می‌گرفتند و می‌رفتند. آنها چنان با هیجان نام شهید همّت را بیان می‌کردند که من به هیچ وجه قادر به توصیف آن صحنه‌ها نیستم. فقط می‌گویم، استقبال آن‌چنان زیاد بود که مسئولان برگزاری این مراسم، جشن امضاء را برای روز بعد هم تمدید کردند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====تألیف====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;نقطهٔ رهایی&#039;&#039;: مجموعه خاطرات (۱۳۶۹)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;غربت هور&#039;&#039; (۱۳۷۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;عقابان بازی‌دراز&#039;&#039;: زندگی‌نامهٔ شهیدان سرافراز محسن وزوایی و غلام‌علی پیچک (۱۳۷۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;حکایت مردان مرد&#039;&#039;: زندگی‌نامهٔ شهیدان سرافراز رنجبران، قهرمانی، زمانی و تهرانی (۱۳۷۷)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;حماسه۲۷: همپای صاعقه&#039;&#039;: کارنامه تاریخی و نظامی لشکر۲۷ مکانیزه محمدرسول‌الله(ص) (۱۳۷۹) با همکاری [[حسین بهزاد]]&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;حکایت مردان مَه‌رو&#039;&#039;: سرگذشت‌نامه‌ای براساس زندگی‌نامهٔ سرداران شهید غلام‌علی پیچک و مهدی خندان (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ققنوس فاتح&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ شانزده منظر بر سرگذشت سراسر ایثار و پیکار سردار شهید مهندس محسن وزوایی (۱۳۸۴)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;نبردهای جنوب اهواز&#039;&#039;: مجموعه خاطرات، کارنامهٔ تاریخی جغرافیایی نظامی منطقهٔ عملیاتی جنوب و جنوب غربی اهواز (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) در نبرد رمضان از تیر تا پایان شهریور۱۳۶۱ (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;همپای صاعقه&#039;&#039;: کتاب نخست از کارنامهٔ عملیّاتی لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) دی۱۳۶۰ و تیر۱۳۶۱، دوران فرماندهی احمد متوسلیّان (۱۳۸۶)(ویراست دوم کتاب نخست از حماسه۲۷ ضربت متقابل) همکاری با حسین بهزاد&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;از الوند تا قراویز&#039;&#039; (۱۳۸۷)  &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;غوغای غبار&#039;&#039;: مجموعه خاطرات، یادداشت‌های سفر حج (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;بهار۸۲&#039;&#039;: کارنامهٔ تاریخی استان همدان در جنگ تحمیلی زمستان۱۳۶۰ تا بهار۱۳۶۱ (۱۳۸۹)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;غرب غریب در حماسهٔ دفاع مقدّس&#039;&#039; (۱۳۹۱)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;چهارده روایت&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ ۱۴ علمدار دوکوهه فرماندهان شهید لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) (۱۳۹۱)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;کالک‌های خاکی&#039;&#039;: خاطرات شفاهی سرلشکر پاسدار محمّدعلی (عزیز) جعفری (۱۳۹۱)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;نهمین گردان&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی گردان حبیب‌بن مظاهر لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) از تأسیس تا پایان دفاع مقدس (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ققنوس فاتح&#039;&#039;: چند روایت شفاهی از سرگذشت شهید محسن وزوایی (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;فتحی مافوق طبیعت&#039;&#039;: پاسداشت سی‌ویکمین سالگرد آزادسازی خرمشهر در عملیّات الیٰ بیت‌المقدّس (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;قطعه‌ای از آسمان&#039;&#039;: مجموعه خاطرات جادهٔ اهوازخرمشهر (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;قطعه‌ای از آسمان&#039;&#039;: سوسنگرد (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;فکّه&#039;&#039; (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;در هاله‌ای از غبار&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار بی‌نشان حاج احمد متوسلیّان (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;حماسهٔ بی‌پایان&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار خط‌شکن شهید محمود شهبازی دستجردی (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ماه همراه بچه‌هاست&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار خیبر؛ شهید محمّدابراهیم همّت (۱۳۹۳) &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;قلمی به رنگ خاک&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ نویسندهٔ خاکی‌پوش شهید حبیب بیدار غنی‌پور، ۱۳۴۳تا۱۳۶۵ (۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;حبیب؛ تولدی دیگر&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی گردان حبیب‌بن مظاهر لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) (۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;تا آوردگاه الهاله&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار عملیات بدر شهید عباس کریمی قهرودی (۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;جبههٔ بغداد&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی جبههٔ غرب در هشت سال دفاع مقدّس (۱۳۹۵)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;پیغام ماهی‌ها&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ استاد جنگ‌های نامتقارن محور مقاومت، پرچمدار رشید سپاه محمّدرسول‌الله(ص) حسین همدانی (۱۳۹۵)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;تک‌سوار دشت زید&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار بی‌نشان شهید اسماعیل قهرمانی قائم‌مقام فرماندهی لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;پهلوان گود گر‌مدشت&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ اسطورهٔ مقاومت در نبرد الی بیت‌المقدّس شهید حسین قجه‌ای (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;راز آن ستاره&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار گم‌نام شهید رضا چراغی (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;قصّهٔ ما همین بود&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ سردار شهید سیّدمحمّدرضا دستواره (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;شراره‌های خورشید&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیّاتی لشکر۲۷ محمّدرسول‌الله(ص) در عملیات آبی‌خاکی خیبر زمستان۱۳۶۲ (۱۳۹۶) با همکاری حسین بهزاد&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;رؤیای آمریکایی&#039;&#039;: بازخوانی پروندهٔ جنگ نیابتی ایالات متحده علیه ایران سپتامبر۱۹۸۰ تاآگست۱۹۸۸ (۱۳۹۷)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;شاهینِ بر آفتاب&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ مستند شهید غلام‌علی پیچک، ۱۳۳۶تا۱۳۶۰ (۱۳۹۷)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;معشوق بی‌نشان&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ شهید حسن زمانی فرمانده گردان حمزه سیّدالشهداء علیه‌السلام (۱۳۹۷) &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;کوهستان آتش&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) در ماموریت‌های شناسایی محور بمو-دربندی‌خان و نبردهای والفجر ۳ و والفجر ۴ - اردیبهشت تا آذر ۱۳۶۲ (۱۳۹۹) &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;صبح روز نهم&#039;&#039;: سرگذشت‌نامهٔ مستند سردار شهید علی‌رضا نوری ۱۳۶۵ - ۱۳۳۱ (۱۴۰۰)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;زمین‌های مسلح&#039;&#039;: کارنامهٔ عملیاتی لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) در نبردهای والفجر مقدماتی و والفجر۱ – آذر۱۳۶۱ – فروردین۱۳۶۲ (۱۴۰۱) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه به‌زبان‌های عربی و انگلیسی===&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ماه همراه بچه‌هاست&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;در هاله‌ای از غبار&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;ققنوس فاتح&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;پهلوان گود گرمدشت&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;رؤیای آمریکایی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039; در سال ۱۳۹۵ در بخش مستندنگاریِ نهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد| جایزهٔ جلال آل‌احمد]] به‌طور مشترک با یک کتاب دیگر، &#039;&#039;[[ر]]&#039;&#039; نوشتهٔ [[مریم برادران]]، شایستهٔ تقدیر شناخته شد و ده سکّهٔ طلا جایزه گرفت. در آن بخش کتابی برگزیده نشد. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پیغام ماهی‌ها]]&#039;&#039; در سی‌وچهارمین دورهٔ [[کتاب سال جمهوری اسلامی ایران]] در گروه تاریخ و جغرافیا در بخش تألیف، شایستهٔ تقدیر شناخته شد.&lt;br /&gt;
* کتاب‌های &#039;&#039;همپای صاعقه&#039;&#039;، &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039;، &#039;&#039;آن سه مرد&#039;&#039;، &#039;&#039;بهار۸۲&#039;&#039;، &#039;&#039;ماه همراه بچه‌هاست&#039;&#039;، &#039;&#039;تا آوردگاه الهاله&#039;&#039;، &#039;&#039;قلمی به رنگ خاک&#039;&#039;، &#039;&#039;شراره‌های خورشید&#039;&#039; و &#039;&#039;گردان نهم&#039;&#039; در جشنواره‌های مختلف ادبی، به‌عنوان کتاب‌های برتر شناخته شده‌اند.&lt;br /&gt;
* کتاب‌های &#039;&#039;همپای صاعقه&#039;&#039;، &#039;&#039;ضربت متقابل&#039;&#039; و &#039;بهار۸۲&#039;&#039; در دوره‌های مختلف جشنوارهٔ انتخاب کتاب سال دفاع مقدّس در عرصهٔ پژوهش به‌عنوان کتاب برتر شناخته شدند.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کوهستان آتش&#039;&#039; در چهاردهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی جلال آل احمد در بخش ویژهٔ نگاه دیگر برگزیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
حسین قرایی تاکنون  دو کتاب دربارهٔ گل‌علی بابایی منتشر کرده است :&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;انسان، رزمنده، نویسنده: گل‌علی بابایی به روایت گل‌علی بابایی&#039;&#039; (۱۳۹۵) &lt;br /&gt;
# &#039;&#039;از تبار حبیب&#039;&#039; (۱۳۹۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =قرایی | نام =حسین | پیوند نویسنده =سیمین دانشور | عنوان =انسان، رزمنده، نویسنده: گل‌علی بابایی به روایت گل‌علی بابایی | ترجمه = | جلد = | سال = ۱۳۹۵| ناشر =صاعقه |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9&amp;diff=48014</id>
		<title>یوسفعلی میرشکاک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9&amp;diff=48014"/>
		<updated>2024-11-02T07:17:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = یوسفعلی میرشکاک&lt;br /&gt;
|تصویر                  = یوسف۴.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = &lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = &lt;br /&gt;
|محل تولد               = شوش، استان خوزستان&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 =«[[جای دندان پلنگ]]»، «[[مذهب قیاس]]»، «[[انسان آزاد]]» و ...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = &lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = &lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = احمد فردید&lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[مهرداد اوستا]]، [[مهدی اخوان ثالث]]، [[منوچهر آتشی]]، [[محمدعلی معلم دامغانی]] و بیدل دهلوی&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = azzabaneyekyaghi.blogfa.com&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;یوسفعلی میرشکاک&#039;&#039;&#039; (زادهٔ ۱۳۳۸) شاعر، نویسنده، طنزپرداز است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
یوسفعلی میرشکاک (میرشکار)، متولد سال ۱۳۳۸ در روستایی از توابع شوش دانیال؛ شاعر، نویسنده، طنزپرداز، نقاش، منتقد و نظریه‌پرداز حوزه فرهنگ، هنر و سیاست است.  میرشکاک را می‌توان یکی از مؤثرترین پایه‌گذاران جریان ادبیات و شعر انقلاب اسلامی دانست؛ از کسانی که پشتوانه‌های نظریه‌پردازی‌شان، بن‌مایه‌های شعر ایشان را ساخته و در همین مسیر، نسل و جریانی را نیز پرورش داده است.&lt;br /&gt;
فعالیت او در زمینۀ سرایش شعر به پیش از انقلاب بازمی‎‌گردد اما حضور جدیش در این حوزه مثل بسیاری از شاعران دیگر هم‌‎نسلش مربوط به پس از انقلاب است. میرشکاک همزمان با شعر و شاعری فعالیت مطبوعاتی خود را با مسئولیت در بخش شعر روزنامۀ «جمهوری اسلامی» آغاز نمود. او در همان سال‌ها و سال‌های آغازین دهه شصت، علاوه بر حضور در جبهه، به‌عنوان یک شاعر و منتقد ادبی فعالیت چشم‌گیری داشت و آثار او یکی پس از دیگری منتشر می‌شد و مورد استقبال قرار می‌‎گرفت. گفتنی‌‎ست همکاری و همراهی او با شهید سید مرتضی آوینی، نقطه عطفی در فعالیت هنری و فرهنگی وی محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چهره‌های متنوع حضور میرشکاک در نقد ادبی، یادداشت‌ سیاسی، مقالات و مقولات فكری- فلسفی، طنز و... همه در یک منظومۀ واحد، حکایت از مرام و مسلک ویژه‌ای دارند که میرشکاک بدان وسیله وظیفه راستین یک شیعه بی‌قرار را پی می‌گیرد. مرامی که در جنون خاص وی، قلندرسیرتی، درویش‌مسلکی  و صراحت لهجۀ او نمایان است. صراحت و شجاعتی که باعث کدورت و دشمنی بسیاری از روشنفکران با وی گردیده است. اما به اعتقاد بسیاری، این فعالیت‌های مختلف و متنوع میرشکاک، باعث به محاق‌رفتن شخصیت كم‌نظیر او به‌عنوان یک شاعر بزرگ معاصر گردیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میرشکاک در قالب‌های گوناگون نو و کهن، غزل، مثنوی، چهارپاره و ترکیب‌بند، رباعی و دوبیتی، نیمایی و سپید طبع‌آزمایی کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«غزلیات بیدل» دیوان بزرگ‌ترین شاعر سبک هندی «عبدالقادر بیدل دهلوی» برای اولین‌بار در ایران به‌همت و تصحیح یوسفعلی میرشکاک، البته با نام مستعار &amp;quot;منصور منتظر&amp;quot; به چاپ رسید. «[[تصحیح و تحشیه مثنوی محیط اعظم بیدل دهلوی]]»، دیگر بیدل‌پژوهی میرشکاک است که در سال ۷۰ منتشر گردید. «[[قلندران خلیج]]»، «[[از چشم اژدها]]» «[[ماه و كتان]]»، «[[از زبان یک یاغی]]»، «[[گزیده ادبیات معاصر]]»، «[[نشان‌های آن بی‌نشان]]»، «[[ستیز با خویشتن و جهان]]»، «[[در سایۀ سیمرغ]]» (نگاهی تاویلی به شاهنامه فردوسی)، «[[غفلت و رسانه‌های فراگیر]]» (مجموعه مقالات)، «[[اجمال و تفصیل]]»، «[[توسعه و اباحه]]»،  «[[دیپلمات‌نامه]]»،  «[[پوریای ولی]]» (فیلمنامه؛ به سفارش مسعود جعفری جوزانی)، «[[نامه‌ای به رئیس جمهور آینده]]» (مکاتباتی با عطا مهاجرانی)، «[[زخم بی‌‎بهبود]]»،  «[[فرامرزنامه]]»، «[[جای دندان پلنگ]]»، «[[گفت‎وگویی با زن مصلوب]]» (گزیدۀ اشعار)، «[[نیست‌‎انگاری و شعر معاصر]]» و ده‌ها مقاله در مطرح‌ترین نشریات کشور از دیگر آثار یوسفعلی میزشکاک است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخی از اشعار  استاد میرشکاک  توسط اهالی موسیقی کشورمان به آواز خوانده شده است. از جمله  غزل «&#039;&#039;&#039;خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد&#039;&#039;&#039;» با نام «اسم اعظم» در آلبوم غریبانه۲ با صدای غلامعلی کویتی‌پور و آهنگسازی مجید رضازاده، غزل «&#039;&#039;&#039;زلف رها در بادت آخر داد بر بادم&#039;&#039;&#039;» با صدای مرحوم ناصر عبداللهی در آلبوم «بوی شرجی» ،تصنیف جنون با آهنگسازی سید علی مصطفوی و آواز پوریا اخواص و سرود زیبای «رقص مرگ» در سوگ شهید آوینی با آهنگسازی هادی آزرم و خوانندگی سید محمد عبدالحسینی.&lt;br /&gt;
همچنین آلبوم «داغ سودای محمّد» اختصاص به شعر و دکلمۀ یوسفعلی میرشکاک دارد با آهنگسازی گروه شاهو.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یوسفعلی میرشکاک، در طول چهار دهه اخیر در زمینه‌های گوناگونی فعال بوده‌است؛ از سرودن شعر و نگارش نقدهای ادبی تا نوشته‌های طنز و مقالات سیاسی و مذهبی و عرفانی. &amp;lt;ref name=&amp;quot;تاسف&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/1343829/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B4 |عنوان=فیلم | اظهار تاسف یوسفعلی میرشکاک از جنجال های دوره جوانی اش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۲.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف در کتابباز.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:شب روایت یوسف.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:نامه بسیجی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۹.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۳.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:دیپامات.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۱۰.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۸.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:تجلیل یوسف.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۶.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۷.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:یوسف۵.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
==آیینه‌ای از یوسفعلی میرشکاک==&lt;br /&gt;
===از کودکی===&lt;br /&gt;
در خیرآباد از منطقه بن‎معلا متولد شدم و بزرگ‎شده جعفرآباد هستم. شغل پدرم کشاورز و  کارگر بود. در روزگار کودکی در جالیز کار می‎کردم. پیاز می‎کاشتیم و بادمجان و خیار و گوجه و هندوانه و خربزه و بامیه و... تا امرز مشاغل زیادی را تجربه کرده‌ام مثل کارگر، نقاش ساختمان، لوله‎کش، سیمان‎کار، رزمنده، ژورنالیست، بیکار. دورترین تصویری که از کودکی‌ام  در ذهن دارم مربوط می شود به سه‌سالگی‌ام.  سه‎ساله بودم. تصویر پدربزرگم، که به شیوه قدما مو‎های جلوی پیشانی‎اش را می‎تراشید، با زلف‎‎های چتری و شارب بلند و ریش کوتاه، قدبلند و سیه‎چرده. شکوه مرگ در ذهنم با تصویر پدربزرگ همراه است. در کودکی به اینکه می‌خواهم در آینده چه کاره شوم فکر نمی‌کردم یعنی دیوانه‎تر از آن بودم که به چه‎کاره شدن فکر کنم!&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.namehnews.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-10/18785-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%85 |عنوان=نظر میرشکاک در مورد محمدعلی زم، سید مرتضی آوینی، داوری اردکانی، مسعود کیمیایی و عطالله مهاجرانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین کتاب===&lt;br /&gt;
اولین کتابی که خواندم کلاس دوم ابتدایی بودم. دوبیتی‎‎ های باباطاهر عریان که پدرم برایم هدیه آورده بود.  باری نشسته بودم کنار شط و این دوبیتی را می‎خواندم که «به دریا بنگرم دریا ته بینم/ به صحرا بنگرم صحرا ته بینم/ به هرجا بنگرم کوه و در و دشت/ نشان از قامت رعنا ته بینم» و گریه می‎کردم. به پدرم رسانده بودند که بچه‎ات را زده‎اند و نشسته است دارد گریه می‎کند. پدر با اسب بالای سرم آمد و گفت «کی تو را زده؟» گفتم «هیچ‎کس»؛ گفت «پس برای چی گریه می‎کنی؟» گفتم «برای این» و برایش خواندم و گفتم «این کیست مگر؟» گفت «مولایت علی است» و در آغوشم گرفت و هردو با هم گریه کردیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پاسخ به کسانی که به تذبذب متهمم می کنند===&lt;br /&gt;
اگر به حرکت درمی‎آمدند، می‎دیدند من نیستم که مذبذبم؛ بلکه راه است که اقتضا می‎کند مستقیم نرویم. هرکه مستقیم حرکت کند، مستقیم به دیوار می‎خورد!&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===انقلابی شدم===&lt;br /&gt;
در خیرآبادکه بین کرخه یا شاوور و از طرفی بین اندیشمک و شوش به دنیا آمده‌ام. تا ششم ابتدایی در روستا تحصیل کردم و بعد از آن برای ادامه تحصیل به دزفول رفتیم که حاصلی هم نداشت و در ادامه کله‌مان بوی قرمه سبزی گرفت و انقلابی شدیم.&lt;br /&gt;
دزفول دو نوع نیروی مبارز داشت. یکی گروه کنفدراسیون‌ها بودند که بزرگترین مائوئیست‌های وقت بودند مثل آقای شکرالله پاک نژاد، ناصر رحیم‌خانی و…. دیگری گروه مبارزان مذهبی بودند مثل شهید مومن، شهید نژادغفار که ما هم با این جماعت پیوند خوردیم.&lt;br /&gt;
در کل فرهنگ مبارزه قبل از انقلاب خواه ناخواه قدری بوی چپ‌گرایی داشت اما نه به معنای مذموم سیاسی الان بلکه به معنی عدالت طلبانه‌اش و همین باعث شد که گروه‌ها با یکدیگر هم جهت شوند و شاه را بیرون کنند. انقلاب که شد ما و البته همه فکر می‌کردند انقلاب ۲۰ سال طول می‌کشد و فکر می‌کردند باید ازدواج کنند و یک نسلی را از خودشان به جا بگذارند. که ما هم جز این دسته بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چاره‌ای جز شاعری نداشتم===&lt;br /&gt;
در خانواده ما برخلاف فقر، آزادگی بود. پدرم سواد داشت و در روستا سواد داشتن مثل این بود که آدم در تهران آنتن از کله‌اش بیرون بزند. روستا که بودیم هر هفته یک بار در خانه ما شاهنامه خوانی بود تا جایی که خود من در کلاس سوم می‌توانستم شاهنامه بخوانم. ما هم از این قضیه مستثنی نبودیم و چاره‌ای نبود جز شاعری. از ما نُه برادر، پنج نفر شاعر هستیم و خواهرها هم همه شاعر هستند. البته یکی از خواهرانم فقط شعر عربی می‌گوید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین سروده===&lt;br /&gt;
کدخدای روستای ما دامادی داشت که از لحاظ مالی در وضع بسیار خوبی قرار داشت. او ماشین گران قیمتی داشت که هر وقت به روستا می آمد، ما بچه ها دور ماشین او جمع می شدیم. یک بار که به روستا آمد ما سرگرم بازی بودیم و متوجه رفت و آمد او نشدیم. من به محض اینکه متوجه رفت و آمد او شدم، روی درب خانه کدخدا با زغال نوشتم: «فلانک پانفتی / کی اومدی، کی رفتی» که به خاطر همین بیت کتک سختی هم خوردم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دعا برای مرگ===&lt;br /&gt;
هرشب دعا می‎کنم که یا امیرالمؤمنین، امشب دیگر قال قضیه را بکن! اما فردا صبح می‎بینم که بیدارم. اگر کسی می‎توانست مطمئنم کند که کدام روز یا کدام شب از قفس آزاد می‎شوم، خیالم راحت می‎شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین کسی که از نوشته طنزآمیزم رنجید===&lt;br /&gt;
مرحوم [[کیومرث صابری]]. در ابتدای مصاحبه‎ای با زنده ‎یاد اصغر بهاری نوشته بودم بهاری پاسدار روح سلحشور کمانچه است. مرحوم صابری یادداشتی در اطلاعات نوشت و «روح سلحشور کمانچه» را مسخره کرد، که ما فکر می‎کردیم کمانچه از آلات طرب است، حالا فهمیده‎ایم رستم و اسفندیار هم با کمانچه و تار و سه‎تار می‎جنگیده‎اند! من هم چیزی نوشتم با «عنوان روح سلحشور گل‎آقا». چیز خاصی هم نبود، اما ایشان دو ماه حالش بد بود و طنز نمی‎نوشت. به‎جایش عطای مهاجرانی چیز تند و تلخی نوشت در پاسخ آن مطلب. معلوم شد گاهی اوقات بعضی تیر‎ها را در تاریکی هم در کنی، ممکن است اتفاقاتی بیفتد!&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===تقریبا در همه قالب‎‎های شعری شعر سروده‎ام===&lt;br /&gt;
شلخته بودم و تسلیم شعر. هیچ‎گاه سعی نکردم شعر را مهار کنم و به هر قالبی که خواست بیاید، در به رویش گشودم. و البته نمی‎توان گفت که این یکسره بد است. به موفقیت فکر نمی‎کردم. اما فکر می‎کنم در هر قالبی یکی دو تا کار دارم که راضی‎کننده‎اند و هنوز می‎شود به‎شان امیدوار بود که بمانند. چند دوبیتی پیوسته و چند غزل و برخی مخمس‎ها ...&lt;br /&gt;
اگر مجبور به انتخاب یک قالب شعری شوم  مخمس و دیگر مسمط‎ها را انتخاب می کنم  برای اینکه در مخمس بهتر می‎شود شلتاق کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقاشی یا شعر===&lt;br /&gt;
اگر مجبور شوم بین شعر و نقاشی یکی را انتخاب کنم نقاشی را انتخاب می‎کنم. چون نقاشی خصوصی‎ تر است. نقاشی سبکت می‎کند. چیزی که باعث شده این‎روز‎ها شعر کمتر به‎سراغم بیاید همین نقاشی است. انرژی‎ای که در نقاشی تخلیه می‎شود، هنرمند را کاملا خلاص می‎کند. اما شعر را هر بار که می‎گویی پرتر می‎شوی. این به آن کاثارسیس ارسطویی مربوط نیست؟ دقیقا همان است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاطره‌ای با خواجهٔ شیراز===&lt;br /&gt;
با حافظ ماجرا‎های عجیب و غریب هم کم نداشته‎ام. اوین که بودم، فال گرفتم و آمد «شب وصل است و طی شد نامه هجر/ سلام الله حتی مطلع الفجر.» در دل گفتم «حضرت خواجه! الان بهمن‎ماه است. اردیبهشت قرار است دادگاهی شویم تا تازه معلوم شود چقدر باید بخوابیم اینجا. مثلا بگو «چل سال بیش رفت که من لاف می‎زنم و...» دوباره گرفتم، همان آمد. گفتم: «حضرت خواجه! باباجان! این‎جا اوین است. به قول حضرات با پای خودت می‎آیی و با پای خدا باید بروی.» برای بار سوم گرفتم و باز همان آمد. گریه‎ام گرفت. دیدم زورم به حافظ نمی‎رسد. پتو را به سر کشیدم و به قول صدرالدین عینی درون درون گریستم. یک ساعت و نیم بعد بیدارم کردند که دادگاه داری. رفتیم خدمت یکی از آقایان قضات و گفت زنگ بزنید از خانه برای‎تان لباس بیاورند و بروید خانه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===فیلم موردعلاقه===&lt;br /&gt;
فیلم‌هایی که من بیشتر پسندیده‎ام، «ردپای گرگ» و «سلطان» و «مرسدس» کیمیایی است و «دیده‎بان» و «مهاجر» و «آژانس شیشه‎ای» حاتمی‎کیا و از «بچه‎‎های آسمان» تا «آواز گنجشک‎ها»ی مجیدی و...&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوال و جواب کوتاه===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بزرگ‎ترین آرزویی که به آن رسیده‎اید؟&#039;&#039;&#039; هنوز آرزویش نکرده‎ام. ولی به قول حافظ «شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا/ بر منتهای مطلب خود کامران شدم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;باارزش‎ترین چیزی که از دست داده‎اید؟&#039;&#039;&#039; آزادی قبل از تولد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;زیباترین دروغی که شنیده‎اید؟&#039;&#039;&#039; آزادی، عدالت، برابری... اهل سیاست مدام دروغ می‎گویند و یکی از دیگری زیباتر. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بااهمیت‎ترین امضایی که کرده‎اید؟&#039;&#039;&#039; امضای قباله ازدواج. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پاسختان به کسانی که معتقدند تیغ تیز نقدتان کند شده است؟&#039;&#039;&#039; راست می‎گویند. پیر شده‎ام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شیر، چای یا قهوه؟&#039;&#039;&#039; چای. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کوه، دریا یا کویر؟&#039;&#039;&#039; هیچ‎کدام. گور! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;استقلال یا پرسپولیس؟&#039;&#039;&#039; فوتبال عین لغو است و نیهیلیستی‎ترین کار جهان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مهم‎ترین کلمه عالم؟&#039;&#039;&#039; نام مولایم امیرالمؤمنین. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غم‎انگیزترین نقطه تاریخ؟&#039;&#039;&#039; کربلا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;باشکوه‎ترین نقطه تاریخ؟&#039;&#039;&#039; ظهور آقایم بقیه‎الله. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر یک پاک‎کن جادویی داشتید، کدام بخش از زندگی‎تان را پاک می‎کردید؟&#039;&#039;&#039; همه‎اش را.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر سه‎هزار میلیارد تومان پول داشتید با آن‎چه می‎کردید؟&#039;&#039;&#039; برای تمام هنرمند‎ها خانه می‎ساختم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کوتاه درباره تلویزیون؟&#039;&#039;&#039; خر دجال. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مجسمه آزادی؟&#039;&#039;&#039; ابوالهول مدرنیته. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هنر اسلامی؟&#039;&#039;&#039; خدا بیامرز! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کاغذ کاهی؟&#039;&#039;&#039; از سفیدش بهتر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صلوات‎شمار؟&#039;&#039;&#039; ذکر تکنولوژیک! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کارت عابر بانک؟&#039;&#039;&#039; چی هست؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حافظیه؟&#039;&#039;&#039; جای باصفایی بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;خرمشهر؟&#039;&#039;&#039; بهترین یادگار روزگار دفاع مقدس. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;گیشا؟&#039;&#039;&#039; آن بخش از قفس، که من در آن زندانی‎ام. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سانتریفیوژ؟&#039;&#039;&#039; هیاهوی بسیار برای هیچ! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حوزه هنری؟&#039;&#039;&#039;اولین و آخرین سنگر ادبیات و هنر انقلاب. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر نابینا شوید چه می‎کنید؟&#039;&#039;&#039; الان که بینا هستم مثلا چه می‎کنم؟! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر به ده سال زندان محکوم شوید؟&#039;&#039;&#039; تقاضا می‎کنم بیشترش کنند! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر جای حاج کاظم آژانس شیشه‎ای بودید، چه می‎کردید؟&#039;&#039;&#039; عباس را به حال خود ر‎ها می‎کردم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر جای رستم بودید در رزم سهراب؟&#039;&#039;&#039; از سهراب تعهد می‎گرفتم که نخواهد مادرش را بانوی ایران کند، بعد خود را به او معرفی می‎کردم! لااقل ژنده‎رزم را نمی‎کشتم. رندان می‎دانند رستم برادرزنش ژنده‎رزم را کشت که پدر را نشان پسر ندهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر بدانید ۲۴ ساعت بیشتر زنده نیستید؟&#039;&#039;&#039; فورا خود را به شوش دانیال می‎رسانم و مقدمات کفن‎ودفن را فراهم می‎کنم. به قول برخی دوستان می‎رم شهرستان!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگر مجبور باشید در کشوری غیر از ایران زندگی کنید، کدام کشور را انتخاب می‎کنید؟&#039;&#039;&#039; ایتالیا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بهترین شهر ایران برای زندگی؟&#039;&#039;&#039; فلورانس! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بهترین خیابان تهران؟&#039;&#039;&#039; سمیه غربی. رفقا همه آنجایند دیگر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چرا آب عقل و عشق در یک جو نمی‎روند؟&#039;&#039;&#039; شایعه است. کی گفته نمی‎روند؟ این دوتا یکی‎اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نظرتان درباره به‎روز شدن مهریه؟&#039;&#039;&#039; با خود مهریه هم مخالفم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ذوق طنز یعنی چی؟&#039;&#039;&#039; توانایی ریشخندکردن خود و دیگران. کسی که نتواند خودش را ریشخند کند، طنزنویس نمی‎شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;طنز تلخ یعنی چی؟&#039;&#039;&#039; طنز تلخ نداریم. کسانی که ظرفیت فهم طنز ندارند، گمان می‎کنند بعضی طنز‎ها تلخ‎اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;فکاهه‎ای که از طنز بالاتر باشد؟&#039;&#039;&#039; مثل این است که دنبال سیاهی‎ای باشی که از سفید سفیدتر است. فکاهه ناپایدار است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;طبع شعر یعنی چی؟&#039;&#039;&#039; هدیه خدایان است. بنویس «هدیه آسمانیان» که جماعت دادشان در نیاید که یارو دعوت به شرک می‎کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به بحران مخاطب در شعر اعتقاد دارید؟&#039;&#039;&#039; نه. جماعت دنبال بحران می‎گردند؛ گاهی بحران شعر، گاهی بحران شاعر، گاهی هم بحران مخاطب. این‎‎ها هیچ‎کدام حقیقت ندارد. در سرزمینی که مردمانش فراغت ذهنی و امنیت اقتصادی داشته باشند، این هیاهو‎ها کمتر اتفاق می‎افتد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پاسختان به این سؤال که «شعر به چه درد می‎خورد»؟&#039;&#039;&#039; توجیه وجود آدمی در قفس خاک. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نقد شعر به چه درد می‎خورد؟&#039;&#039;&#039; به درد پرکردن صفحات مطبوعات و اسم‎درکردن و عنوان منتقد به خود بستن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با شعر می‎شود به ثروت رسید؟&#039;&#039;&#039; در روزگار غزنویان و سلجوقیان، بله.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;با قدرت چطور؟&#039;&#039;&#039; شاید بعد از این بشود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کوتاه، درباره قصیده؟&#039;&#039;&#039; شکوهی در حال فراموش شدن. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غزل؟&#039;&#039;&#039; جاودانه‎ترین شکل شعر فارسی. رباعی؟ جولانگاه حکمت قدما و اسباب سرگرمی معاصرین. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هایکو؟&#039;&#039;&#039; دوبیتی ژاپنی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شعر نیمایی؟&#039;&#039;&#039; شکلی از شعر که هنوز ظرفیتش تمام‎وکمال آشکار نشده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شعر سپید؟&#039;&#039;&#039; فرزند شعر نیمایی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شعر‎های بعد از سپید، موج‎‎ها و حجم‎‎ها و...؟&#039;&#039;&#039; یاوه! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مرگ مؤلف؟&#039;&#039;&#039; تئوری‎ای که مثل دیگر شئون فرهنگ غرب در این سرزمین بد فهمیده شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رئالیسم جادویی؟&#039;&#039;&#039; جادوی رئالیسم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دانای کل؟&#039;&#039;&#039; حضرت حق است، سبحانه و تعالی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رد الصدر الی العجز؟&#039;&#039;&#039; وضعیتی که ما در آن به سر می‎بریم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابلوفرش؟&#039;&#039;&#039; کاسبی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مداد کنته؟&#039;&#039;&#039; فراموشی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رنگ و روغن؟&#039;&#039;&#039; دوست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آبرنگ؟&#039;&#039;&#039; بیگانه. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مجسمه داوود؟&#039;&#039;&#039; تهور میکل‎آنجلو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اولین فیلمی که در سینما دیده‌اید؟&#039;&#039;&#039;  گنج قارون بود . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سه شی که همیشه همراهتان است؟&#039;&#039;&#039; کلید، فندک، سیگار. اخیرا موبایل هم به‎عنوان شیء چهارم اضافه شده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ترسناک‎ترین تجربه درد؟&#039;&#039;&#039; شکستن استخوان، در یک تصادف اتومبیل. همراه با محمدعلی محمدی از جنوب می‎آمدیم. در تنگِ شوفرکُش، یک تریلر به اتومبیل صداوسیما زد. استخوان پای من شکست و راننده بیچاره هم در آتش سوخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بهترین رمان‎ بعد از انقلاب؟&#039;&#039;&#039; بهتر است درباره رمان‎‎ها سکوت کنیم. در عرصه رمان آدم بدپسندی هستم. تنها چیزی که دوستش داشته‎ام «بی‎وتن» رضا خان امیرخانی بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سرنوشت رمان خودتان چه شد؟&#039;&#039;&#039; همچنان معلق است و معلوم نیست چه خواهد شد. اولا دل و دماغش نیست. ثانیا چیزی که من بخواهم بنویسم نمی‎شود نوشت و چیزی که می‎شود نوشت چیزی نیست که من بخواهم بنویسم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;آخرین موسیقی که شنیدید و پسندیدید؟&#039;&#039;&#039; موسیقی تاجیکستان. و آخرینش کار دولتمند خلف برای شاه خراسان، با شعر محمود حبیبی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به استخاره معتقدید؟&#039;&#039;&#039; نه. اما گاهی که دوستان استخاره می‎خواهند، برای‎شان می‎گیرم! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سه کتاب برای تنهایی؟&#039;&#039;&#039; قرآن، شاهنامه فردوسی، دیوان حافظ. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سه موسیقی برای تنهایی؟&#039;&#039;&#039; سکوت، خاموشی، خواب. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سه شیء برای تنهایی؟&#039;&#039;&#039; کاغذ، خودکار، سیگار. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جاودانگی مهم‎تر است یا تأثیرگذاری؟&#039;&#039;&#039; رستگاری از هردو مهم‎تر است.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===به دور از تکنولوژی===&lt;br /&gt;
من سال‌ها آنتی تکنیک بودم و مقاومت می‌کردم که از موبایل استفاده نکنم. اما آنچنان در زندگی ام رسوخ کرد و گرفتارش شدم که الان به علت در دست‌تر بودن آن نسبت به کاغذ بدون موبایل نمی‌توانم شعر بنویسم، من مدت ها فرمالیسم بودم و به شکل و فرم عبارات روی کاغذ اهمیت می دادم. روی کاغذ انسان دچار واژه ها می شود اما الان به سرعت با قلم روی صفحه ی گوشی ام می نویسم و تا به خودم بجنبم، می بینم شعرم را نوشتم و پیامک کردم. زمانی که انسان شیء ای از مدرنیته را به دست گرفت باطنا از سنت منقطع شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===من یک صوفی ستیهنده هستم===&lt;br /&gt;
عهد من با عالم غیب است. آخرین تعهد من انتخابات گذشته بود که شعرهایی پیرامونش نوشتم و بعد از آن تمام شده گفت: راستی کن، که راستان رستند در جهان، راستا قوی دستند.» من به تعبير خودم یک صوفی ستیهنده هستم. صوفی سنیهنده یعنی یک بسیجی جنگنده. من فرماندهی گردان و تیربار چی بودم. من آرمانم رفته و می دانم که دیگر تحقق نمی یابد و فهمیدم که این جهان در حال بسط و گسترش است. تنها زبان برای ایرانی ها مانده که آن هم تا نیم قرن دیگر به کلی از بین می رود. همین حالا زبان فارسی جزو زبان های مرده است و در مهدکودک‌ها به بچه ها انگلیسی یاد می دهند و این اتفاق چه بخواهیم، چه نخواهیم می افتد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگر با کسی درنمی‌افتم===&lt;br /&gt;
با که در بیفتم؟ الان دیگر شاملو، دولت آبادی و اخوان شمایل نیستند. الان شمایل بابک زنجانی، اسفندیار رحیم مشایی و محمد تیز چنگ است. کسانی که می توانند خدا میلیارد در جامعه ای که به اخلاق مورچه هم گیر می‌دهند در بیاورند. با این ها در افتادن هم کار من که هیچ کار ملک الموت هم نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آشنایی با آقا===&lt;br /&gt;
آقا چون خودشان شاعر هستند، شاعران را دوست دارند و به موضوع ادبیات اهمیت می‌دهند. در اوایل انقلاب خودشان جلساتی را راه اندازی کردند که جوانترین عضو آن جلسه من بودم. مرحوم سبزواری، استاد شاهرخی، استاد اوستا، استاد معلم و آقای شمسایی حضور داشتند. در این جلسات بود که هم زبانی، همدلی و رفاقت ما با آقا شکل گرفت. یادم می‌آید برخی اساتید مرا اذیت می‌کردند که آقا به شدت از بنده حمایت می‌کردند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نمایشگاه نقاشی‌===&lt;br /&gt;
خدا رحمت کند مرحوم سپهری را که به شاعر جرات داد وارد حوزه نقاشی هم بشود و من هم توانستم به لطف خدا در این حوزه کارهایی انجام بدهم. سبک کارم هم آبستره است و بیشتر به طبعیت گرایی توجه دارم. برای برپایی نمایشگاه نقاشی هم مذهبی‌ها می‌گویند میرشکاک روشنفکر و لائیک است. روشنفکران هم می‌گویند که او حزب اللهی و فاشیست است، به همین خاطر کسی پای کار نمایشگاه نقاشی نمی‌آید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضرت آقا باعث شد به تهران برگردم===&lt;br /&gt;
زمانی که در جبهه بودم پس از مدتی برای استراحت به عقب برگشتم. در گروهان سلمان بودم که تصادفی روزنامه جمهوری اسلامی به دستم رسید. در ویژه‌نامه فرهنگی هنری روزنامه مرتضی سرهنگی از من مطلبی چاپ کرده بود. احساساتی شدم و بر روی کاغذ یک بیت فی البداهه نوشتم که «من در میان آتش و خون ایستاده‌ام / در انتهای فتح غرور ایستاده‌ام» و همان کاغذ را برای دفتر روزنامه پست کردم.&lt;br /&gt;
آقا آن زمان رئیس جمهور بودند و گاهاً به دفتر روزنامه سر می‌زدند و معمولاً سراغ دوستان را می‌گرفتند. بچه‌ها گفته بودند فلانی نامه‌ای فرستاده. ایشان آقای رسول منتجب‌نیا که آن زمان نماینده شوش و اندیمشک بود را به دنبال من فرستاد. اصل سفارش حضرت آقا مبنی بر این بود که اگر ناراضی است به تهران برگردد. من از فضای آن شهر ناراضی بودم چرا که جماعت روشنفکر فرماندار را تحریک کرده بودند که اندیشه احمد فردید را منتشر نکند. امروز اندیشه فردید را در دانشگاه تهران کسی متوجه نمی شود، چه توقعی از دزفول آن زمان بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== اگر شهید آوینی نبود از ایران می‌رفتم===&lt;br /&gt;
من همکار سیدمحمد آوینی بودم. روزی سید محمد تماس گرفت و برای نقد و بررسی فیلم «برلین زیربال فرشتگان» از ما دعوت کرد. قرار بود نادر طالب زاده این فیلم را تحلیل کند. ما تا آن روز نادر را نمی‌شناختیم. من به همراه احمد عزیزی به آن جلسه رفتیم. وقتی وارد جلسه شدیم، دیدم جوانی نشسته که در دلم ناخودآگاه جای گرفت. فیلم که تمام شد آن جوان شروع به نقد فیلم کرد. مقداری که گذشت مرحوم احمد عزیزی به آن فرد گفت: «شما فلسفه بلدی؟!» نگاهی به احمد کردم و گفتم: «احمد کِشِت» و به محض اینکه دوباره آن جوان صحبت می‌کرد؛ عزیزی مجدداً می‌پرسید: شما فلسفه بلدی؟ من گفتم: «احمد کُرَ کِشِت». دوباره همین اتفاق افتاد، من خیلی ناراحت شدم و صبرم تمام شد و دعوای بدی با احمد کردم که بگذار بنده خدا حرفش را بزند. گوربابای فلسفه! احمد عزیزی وقتی می‌خواست کسی را وارد چالش کند به او می‌گفت: فلسفه بلدی؟! آن روز هم سید محمد آن جوان را معرفی نکرد.&lt;br /&gt;
چند روز بعد یک متنی نوشتم برای معرفی فیلم‌های حوزه آن زمان وقتی قلم روی کاغذ می‌گذاشتم تا ۷۰ صفحه می‌نوشتم ولی با توجه به محدودیت‌های چاپ در نهایت در ۱۵ صفحه خلاصه کردم. پس از آن از حوزه تماس گرفتند و مارا فراخواندند. ما هم رفتیم و آنجا بود که متوجه شدم سید مرتضی همان جوانی بود که در آن جلسه دیده بودم. در آن جلسه سید مرتضی گفت کل یادداشت را در اختیار ما بگذارید. آن مطلب با عنوان «دیداری و شنیداری» در اولین سوره سینما در سرمقاله چاپ شد. این را هم بگویم اگر مرتضی نبود یکی از آنهایی که از کشور خارج می شد من بودم.شهید آوینی فردی بود پر از انرژی که می‌توانست متناقض ترین انسان‌ها را دور هم جمع کند. مرتضی بر انسان‌های تکنیکی ولایت داشت.&lt;br /&gt;
با یک چرخ نمی توان به درستی حرکت کرد. کسی که می‌خواهد مسلمان باشد باید حتماً «نیچه»، «فروید» را بشناسد و این رمز موفقیت شهید آوینی بود. مگر می‌شود تا اینجا در غرب فرو رفته باشیم و نخواهیم آن را بشناسیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/amp/969378/|عنوان= اگر شهید آوینی نبود از ایران می‌رفتم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ایدئولوژیست نیستم===&lt;br /&gt;
من هیچ وقت اهل ایدئولوژی نبودم. من شاگرد فردید بودم. فردید سال ۵۸ گفت: اسلام ایدئولوژی نیست. ایدئولوژی یعنی مصادره‌ی دین به نفع قدرت و سیاست، اسلام چنین اجازه ای به کسی نمی دهد. اسلام از روز گار معاویه الی قیام يوم الدين مصادره شد ولی ایدئولوژی نشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===این‌ها برایم قداست دارند===&lt;br /&gt;
همان چیزهایی که همیشه برایم مقدس بود. مثل ژوپیتر و ژنون، مولا امیر المومنین.&lt;br /&gt;
در دنیای امروز تقدس دیگر معنا ندارد. امر مقدس متعلق به عالم غیب و جهان شهود است. تقدس ذات انسان است و خدا درون انسان است.&lt;br /&gt;
هنر برای من مقدس است. من در کل عالم نگارگری و صورت گری مانند آثار كاندنیسکی، موندريان، مونه، پیسارو، ماتیس، دوره آبی پیکاسو الی آخر تقدس را می بینم.&lt;br /&gt;
سیاست به نظر من نماینده دوزخ است در این جهان. یعنی مظهر جهنم است و راه جهنم از سیاست باز می شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===به جهان پس از مرگ ایمان دارم===&lt;br /&gt;
من قائل هستم که مولایم امیر المومنین است و در تمام زندگی ام به یک چیز فکر کرده ام و آن این بوده که سوای کبایر وصغایر یک جوری نشود که نتوانم به مولایم نگاه کنم که مولا ببخشید فلان جا خواسته اند فلان قدر بدهند و ما قبول کرده ایم. نه. بارها بوده است این مسأله. نمی توانستم زیر بار بروم. برای اینکه می دانستم از آزادگی خودم باید صرف نظر کنم و چیزی را بگویم که دیگری می خواهد.  به هر حال عده ای عقل معاش دارند و عده ای هم مثل ما ندارند. من به معنای دیوانه وار کلمه به جهان پس از مرگ قائل هستم اما جهانی که دائر مدارش مولایم امیر المومنین است. نه زهد و کفر و مسلمانی بنده. به قول آن یکی این یک بینش اساطیری است و امکان أعراض از این بینش وجود ندارد. من این بینش را که در کتاب ها پیدا نکرده ام.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل علاقه‌ام به فردید===&lt;br /&gt;
دلیل علاقه ی من به فردید این بود که دیدم چیزی را که او می گوید ما در چله خانه دیده بودیم. و اگر این جوری نبود محال بود که من به فلسفه رو بیاورم گفت آقا فلسفه را ول کن. گفت «فلسفه خود را از اندیشه بکش که تو را به سوی نور است ز پشت»، دیدیم که اهل فلسفه هم می توانند چیزهایی را ببینند که جماعت اهل دیدار برای شان مطرح است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جنگ با قلم===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۵۹ میرشکاک رفته بود به جبهه و خط‌مقدم. آیت‌الله خامنه‌ای متوجه شده و گفته بودند: «کی اجازه داده آقای میرشکاک برود جنگ؟» آقا کسی را فرستاده بود که میرشکاک را برگرداند و گفته بودند: «وظیفه شما این است که در روزنامه جمهوری اسلامی بنویسید و قلم بزنید».&amp;lt;ref name=&amp;quot;جبهه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/news/975116/%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A8%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF|عنوان=کی اجازه داده «میرشکاک» به جبهه برود؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از من می‌ترسند===&lt;br /&gt;
نمی‌دانم چرا زمانی که زنده هستم برای من مراسم بزرگداشت برگزار می‌کنند، بسیاری از من ترس و وحشت داشتند و به من پاسپورت ندادند. در سن ۵۲ سالگی بودم که به من پاسپورت دادند و مهمان سفارت لبنان شدم و این به خاطر وحشتی بوده که آن جماعت از ما داشتند. مدت ۳۴ سال است که به عنوان مزدور در نزد روشنفکران لقب گرفته ام. این چه روشنفکری است که باید به آیین، مردم و جامعه پشت کنم تا به‌عنوان روشنفکر شناخته شوم؟!&lt;br /&gt;
قاضی همگان حق و خداوند بوده و از رگ گردن به ما نزدیک‌تر است، هرگاه این مهم فراموش شود، روشنفکری مانند بیماری سرماخوردگی در وجود افراد ظاهر شده و آرام او را از پای درمی‌آورد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لطف اهل بیت===&lt;br /&gt;
قلم بنده از الطاف اهل بیت (ع) بوده است امیدوارم که اهل بیت (ع) در آخرت نیز ما را شفاعت کنند. خیلی از افراد زیارت وارث را می‌خوانند ولی بر آن تأمل ندارند، اگر بتوانید در حد اجمال به آن توجه کرده و یا وارث‌ها را دنبال کنید به نتایج مهمی خواهید رسید و به نسبت آنها پی می‌برید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین آشنایی با رهبر===&lt;br /&gt;
من در شب شعر حسینیه‌ی ارشاد برنامه داشتم که از بد حادثه، بنی‌صدر سخنران آن بود. پس از آن شب شعر که مهمان آقای سبزواری بودم، شخصی از طرف بنی‌صدر به خانه‌ی آقای سبزواری آمد و گفت که آقای بنی‌صدر گفته است این جوان -که بنده بودم- را بفرستید بیاید روزنامه‌ی ما؛ انقلاب اسلامی. پیامد همین قضیه آقای سبزواری من را برداشت و برد آنجا، اما بی‌حجابی جماعت را که دید، تاب نیاورد و برگشتیم. سوار پژوی آقای سبزواری شدیم و ایشان هم خیلی ناراحت، سرازیر شدیم به سمت میدان توپخانه و ما را برد به روزنامه‌ی جمهوری اسلامی و تحویل داد و آن‌جا مشغول به کار شدیم.&lt;br /&gt;
یک روز آقای خامنه‌ای -صاحب‌امتیاز روزنامه- وارد شدند. من از سر جایم تکان نخوردم، یعنی مثلاً دارم می‌نویسیم. خودم را مشغول نشان دادم. جماعت همه رفتند به سمتی که ایشان بود و پس از اندکی صحبت، آقای خامنه‌ای گفتند که آقایان بروند سر کارشان، می‌خواهم از نزدیک ببینم که کی چه کار می‌‌کند. جماعت گروه ادبی-فرهنگی هم نشستند؛ یعنی جناب سید مهدی شجاعی،‌ قاسم‌علی فراست، سید حبیب‌الله لزگی، آقای شجاعیان و اکبر خلیلی.&lt;br /&gt;
به هر حال جماعت همه نشستند و آقا یکی یکی از بخش‌های مختلف بازدید کردند تا این‌که نوبت به بخش ما رسید. من مثلاً سر پایین می‌نوشتم، اما آقایان بلند می‌شدند و خودشان را معرفی می‌کردند. آخرین نفر پس از معرفی خودش، من را نیز معرفی کرد. این اولین برخورد ما با آقا بود. دیدم آقا آمدند جلو و سلام کردند. آمدم بلند شوم که دستشان را رو شانه‌ی بنده گذاشتند و گفتند راحت باشید و بنشینید. بعد گفتند که اجازه است ما شما را ببوسیم؟ در حالی ‌که خیلی از آقایان ناراحت بودند که چرا فلانی بلند نشده است. بعد از این، آقا هر وقت که می‌آمدند روزنامه، یک سری به حضرات تکان می‌دادند و یک‌سره می‌آمدند پیش ما.&amp;lt;ref name=&amp;quot;خاطر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://farsi.khamenei.ir/others-memory?id=9979 |عنوان=خاطرات یوسفعلی میرشکاک از رهبر انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===دیدگاه و اندیشه===&lt;br /&gt;
====نان بدون شعر و ادبیات معنایی پیدا نمی‌کند====&lt;br /&gt;
شعر، فلسفه و هنر به هیچ وجه سود مستقیم ندارد، اما انسان بدون آن‌ها در زندگی عاجز است. بسیاری می‌پرسند که شعر و شاعری به چه دردی می‌خورد و باید به جای آن در پی لقمه نانی باشیم. باید بگویم نان بدون شعر و ادبیات معنایی پیدا نمی‌کند. مردم برای تهیه یک قرص نان ناچار به بهره‌مندی از زبان هستند. زبان هم برای ماندگاری، به شعر، شاعر و ادبیات نیاز دارد، شعر کمک می‌کند تا زبان ماندگار شود و ما را به سوی موفقیت در زندگی می‌برد، انسان بدون زبان و ادبیات با حیوان فرقی نخواهد داشت. پیامبر اکرم (ص) می‌فرمایند «شاعران شاگردان خدا هستند»، همچنین ایشان نیایش‌های خود را همچون اشعاری عاشقانه و دلنشین ارائه می‌کردند. ایشان می‌فرمایند «من در میان شما دو چیز بزرگ و وزین می‌گذارم؛ قرآن ناطق و قرآن صامت». خداوند نیز برای برقرار ارتباط با بنده‌های خود کتاب دارد و از نعمت زبان که خود به انسان ارزانی داشته است استفاده می‌کند.&lt;br /&gt;
تنها سرمایه‌ای که در هیچ جامعه‌ای قابل اختلاس نیست، هنر، ادبیات و فرهنگ آن است. قدر زبان فارسی، هنر و هنرمندان خود را بدانیم و آن را ارج نهیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/5062246/%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF|عنوان=نان بدون شعر و ادبیات معنایی پیدا نمی‌کند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انتقاد به سینما====&lt;br /&gt;
«سینمای قبل از انقلاب علی‌رغم همه کاستی‌هایی که داشت سینمایی بود که حتی عامیانه‌ترین وجهش رو به اسطوره داشت. این مثل این است که شما از من درباره پراید سوال کنید. خب من همچنان پیکان را به پراید ترجیح می‌دهم.&lt;br /&gt;
یک مدتی سینمای دفاع مقدس بود بعد حتی جماعت دفاع مقدسی‌ها یاد گرفتند که فیلم دو پهلو بسازند یک خرده غش کنند این‌ طرف، یک خرده روشنفکر بازی دربیاورند، آن‌هم نه روشنفکری‌بازی اصیل بلکه روشنفکری مقلدانه و مسائلشان مسائل جزئی شد.&lt;br /&gt;
به همین خاطر من هر وقت جیمز کامرون اقدام می‌کرد که فیلم بسازد، دعا می‌کردم که خدایا این فیلم شکست نخورد. نماز می‌خواندم! جدی می‌گویم‌ ها، همه رفقا می‌دانند. چرا؟ چون می‌دانستم این فیلم می‌رود سراغ آن سوژه‌ای که ما دنبالش هستیم. در «ترمیناتور» یک نفر از آینده می‌آید که نجات بدهد، همزمان وجه شرش هم می‌آید؛ نبرد نور و ظلمت است. مظهر نور، ظلمت را به سمت خودش می‌کشد که انسان باقی بماند، خلیفه باقی بماند. یا مثلا در همین «تایتانیک» که بحثش مطرح نشد، هر سه طبقه اشراف، متوسط، عوام و کل‌الانعام با هم غرق می‌شوند. «تایتانیک» نماد تمدن کنونی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;هفت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/95081208902/%D8%A7%D8%B8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA|عنوان=اظهارات عجیب میرشکاک در پشت صحنه «هفت»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «محمد رسول‌الله» ساخته مجید مجیدی====&lt;br /&gt;
«این فیلم شکست اقتصادی و اجتماعی و آیینی و همه چیز است، چرا؟ چون گفت این وزنه را ایشان نمی‌تواند بلند کند. خاتم انبیا را این‌طوری؟ آن‌هم موسیقی‌اش از آن طرف، دکوراتورش از آن‌طرف، فلان و ... آهان! عنوان کارگردان مال کسی باشد که ... مرد حسابی درباره «فایده گوسفند» از تو انشاء بگیرند زیر ۱۰ می‌گیری! تو در دیکته پنجم ابتدایی پایین‌تر می‌گیری. خب حالا برای اینکه ۸۸ شده است غش نکنی به آن طرف گفت اسپانسر یک پولی بدهد تو فیلم بساز. این سینما نیست، این ورشکستگی است، نوعی اختلاس در سینماست.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;هفت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دموکراسی، اقتضای تمدن====&lt;br /&gt;
به این نتیجه رسیده ام که ما چه فاشیسم چه لیبرالیسم تا به دموکراسی رو نیاوریم، کاری از پیش نخواهیم برد. من زمانی تصور می‌کردم دموکراسی نوعی کلان روایت است که بدون آن هم می‌شود زندگی کرد؛ اما در سال‌های اخیر با افزوده شدن تجربه و کور سوادم به این نتیجه رسیده ام که دموکراسی جزئی از لوازم زندگی ست و کسی که بخواهد در جهان مدرن و ساحت تمدن تکنیکی و تمدن مدرن زندگی کند باید دموکراسی را به عنوان یک آیین بپذیرد. کسی که این آیین را نداشته باشد، از حکومت تا نویسنده و شاعر، دچار مشکل خواهد شد. مشکلات عراق، سوریه، افغانستان و حتی خود ایران ناشی از این است که ما از سنت منقطع شده و فاصله گرفته ایم، اما به دموکراسی و تجدد حقیقی نرسیده ایم. تا همین چند دهه پیش مردم سوریه که اکنون محله به محله یکدیگر را می‌کشند از سنت بهره‌مند بودند؛ فشار تمدن تکنیکی به جایی رسیده که می‌خواهند بر گردند، ولی امکان برگشت نیست. به قول ما جنوبی ها، زمین که سفت باشد گاو از چشم گاو می‌بیند. همین می‌شود که شیعه و سنی به جان هم افتاده اند. به هر حال ما یا باید قبول کنیم که از تاریخ حذف شویم یا باید به این آیین رو بیاوریم. مسلمان باشیم یا کافر این اقتضای تمدن تکنیکی است. شما در خانه خودتان می‌توانید هرطور راحت هستید بخورید یا بپوشید، ولی در جامعه نمی‌توانید. شما در تمدن مدرن مدام در معرض زیست، دید و قضاوت دیگران هستید و دیگران هم متقابلا شما را قضاوت می‌کنند. در این آیین حق با هیچ کس نیست و حق با همه است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.fardanews.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-97/837652-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C |عنوان=یوسفعلی میرشکاک: من روبه روی گذشته‌ی خودم قرار گرفته ام/ در چنین جامعه‌ای حتی سید مرتضی آوینی را می‌توان به راحتی کتک زد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ورود به مدرنیته با آیین مدرن همراه است!====&lt;br /&gt;
در دموکراسی هر گونه ممیزی ویرانگر است و نتیجه‌ی عکس می‌دهد. در جهان تکنیکی برخی می‌خواهند مبارزه کنند که مردم فساد اخلاقی پیدا نکنند. برای این کار برهنگی را از سینما و تلویزیون حذف می‌کنند، ویدئو می‌آید و بخشی از مساعی را از بین می‌برد، ماهواره می‌آید و همه مساعی را از بین می‌برد و دیگر کسی به گفته آنها، درست یا غلط، توجه نمی‌کند و کنار گذاشته می‌شوند. ورود به مدرنیته مستلزم شرکت در مدرنیته با آیین مدرنیته است. اخیرا دوستی به من گفت: تو اندک اندک دور زدی و رو به روی خودت قرار گرفته ای. بله! من روبه روی گذشته‌ی خودم قرار گرفته ام؛ قرار نیست مرغ انسان‌های اهل تفکر یک پا داشته باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضعف جامعهٔ روشنفکری====&lt;br /&gt;
یکی از ضعف‌های جامعه‌ی روشنفکری ما این است که هیچ گاه حاضر به دادن قربانی نشدند. وقوع امری، چون قتل‌های زنجیره‌ای قربانی شدن است، اما قربانی دادن آن است که به وضوح بگوییم: مطلب از این قرار است؛ نه اینکه بگوییم: من هوادار دموکراسی هستم. روشن فکران ما نه تنها دموکرات نیستند بلکه کاملا حزبی برخورد می‌کنند. اگر کانون نویسندگان، بعد از انقلاب، همچنان سعی می‌کرد که یک کانون صنفی بماند، شاید کنار گذاشته نمی‌شد. کسانی که نوشته‌های من را خوانده اند، می‌دانند که من همواره تاکید داشته ام که اسلام ایدئولوژی نیست؛ اسلام‌آور مقدس است. هیچ دینی نباید ایدئولوژیک شود. هر گاه دین در خدمت قدرت و سیاست قرار بگیرد به ایدئولوژی بدل می‌شود و ایدئولوژیست برای آن تعیین تکلیف می‌کند. در کانون نویسندگان دچار همین بدبختی شدیم. جماعت سعی کردند آنطرفی باشند و این طرفی نباشند. بلافاصله کار به انشعاب کشید و حزب توده هم یک کانون نویسندگان برای خود راه اندازی کرد. شورای نویسندگان انشعابی از کانون بود و [[بهاء‌الدین خرمشاهی]]، [[احسان طبری]] و [[محمود دولت آبادی]] راه خود را جدا کردند. بعد از آن انشعاب گسترش پیدا کرد و حزب اللهی‌ها نیز از کانون جدا شدند. البته نه توده‌ای ها، نه کانون نویسندگان و نه مسلمانان هیچ کدام نتوانستند حتی با خودشان به توافق برسند و مدام این گسستگی بیشتر شد.&lt;br /&gt;
علت این گسست این بود که هیچ کدام نگاه صنفی نداشتند. در صنف‌های مختلف بازار نوع کاسبی ایجاب می‌کند که یهودی و مسلمان و ارمنی بدون در نظر گرفتن عقایدشان مدام با هم در ارتباط باشند. ولی می‌گویند در این چند دهه، اجازه‌ی برگزاری مجمع عمومی به کانون داده نشده است. زمانی که نگاه سیاسی حاکم باشد وضع همین می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====علت مخالف با کانون نویسندگان====&lt;br /&gt;
من هیچ گاه پا به کانون نویسندگان نگذاشته‌ام. اساسا به علت لشکر کشی‌ها و خط کشی‌ها چنین امکانی هم وجود نداشت. اما دوستانی را به صورت فردی و منفک از دستگاه می‌شناختم، به نظر من اگر دوستان به این باور رسیده اند که اهل قلم نیاز به کانون دارند باید بنا را بر ایجاد کانونی صنفی بگذارند و این امر نباید به تعارض و مبارزه و لشکر کشی بینجامد. به جای اعلام جنگ باید لشکر را جمع کرد. کانون هم نیامده میخواهد با سانسور مبارزه کند. ابتدا باید کانون را تشکیل داد و جمعیت آن را زیاد کرد بعد وقتی تمام نویسندگان را زیر پوشش گرفت؛ آن وقت است که کانون می‌تواند کار عملی انجام دهد. اگر بنا به مبارزه با سانسور و ممیزی باشد از همان اول وارد دعوا‌های سیاسی شده اند. ابتدا باید قانونی تصویب شود که اگر کتابی مجوز نشر گرفت تمامی حقوق آن در اختیار نویسنده اش باشد. در این صورت بنا بر صنفی شدن قرار می‌گیرد. باید تنها قصد و نیت کار کرد فرهنگی باشد و از سودا‌های دن کیشوتی دهه‌ی پنجاه فاصله بگیرند زمانی که کانون فعالیت رسمی خودش را آغاز کرد آن وقت می‌تواند مطالبات اعضایش را مطرح کند، با وجود اینترنت، سانسور عملا دیگر فاقد کار کرد شده و اعمال آن محتوم به شکست است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جابه‌‌جایی ممیزی‌ها در طول تاریخ====&lt;br /&gt;
ما نباید بنا را بر آن بگذاریم که آنچه از غرب رسیده مطلق است. به امور مطلق در سرزمین‌هایی که مسائل نسبی دارند باید نسبی نگاه کرد. حتی فرانسه نیز روز گاری دچار ممیزی بود، از هوگو و استاندال تا سارتر و کامو گرفتار ممیزی بودند و مدام حدودی وضع می‌شد که نمی‌توانستند از آن تعدی کنند. عرف عام، جامعه و توده‌ها این خطوط را جابه جا می‌کند. «فاسق لیدی چترلی» ابتدا در انگلستان اجازه چاپ نگرفت یا «مدار رأس سرطان» بعد از ۳۵ سال مجوز چاپ گرفت. مرزیان سنت به سادگی حاضر به عقب نشینی نیست. اسلام ربطی به سنت ندارد. سنت مجموعه‌ی آداب و عادات نیاکان است که ظاهرا بدون آن سنگ روی سنگ بند نمی‌شود، آمریکا و اروپا هم سنت دارند، در حالی که دست هر بچه‌ای موبایلی با انواع تصاویر، فیلم‌ها و نوشته‌ها قرار دارد، هستند کسانی که هنوز معتقدند آثار لارنس خطرناک است. کسی که کار فرهنگی می کند مدام میان خودش، جامعه و نظام حاکم در تردد است. در این مملکت سطح سواد هر اندازه به لحاظ مدرک بالاتر می رود به لحاظ اندیشه پایین می آید. در ایران، زمانی که بیست میلیون جمعیت بود تیراژ کتاب سه هزار نسخه بود؛ الان با هشتاد میلیون جمعیت تیراژ کتاب هزار نسخه است. رسانه ها در این ماجرا دخیل هستند.&lt;br /&gt;
در چنین جامعه ای حتی سید مرتضی آوینی را می توان به راحتی کتک زد؛ کافی است بگویند راوی «روایت فتح» ضدانقلاب است. به نظر من روشنفکرهای ما خردورزی نمی کنند. اکابر ما از اول تاریخ ماقبل مدرنیته، تا آخرین نفسها و بزرگترین نماینده اش، ملک الشعرای بهار، چطور با قدرت کنار می آمدند و تعامل داشتند؟ زمانی که ملک الشعرا به زندان افتاد، فضلا به او گفتند: «در کف شیر نر خونخوار های اکی به تسلیم و رضا شد چاره ای؟» اگر مرغ بهار یک پا داشت ما امروز سبک شناسی شعر را نداشتیم. مخالفت با حکومت کار مدرس است نه بهار. من اگر بخواهم بین بهار و مدرس یکی را انتخاب کنم، جانب بهار را می گیرم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جایگاه فردوسی در زبان فارسی====&lt;br /&gt;
«اهمیت فردوسی در درجۀ اول این است که بعد از دو یا سه نسل زبان فارسی را احیا کرد. حکومت بنی‌عباس قصد داشت زبان فارسی را در این طرف رود جیحون، یعنی منطقۀ ایران، از بین ببرد؛ اما موفق نشد.&lt;br /&gt;
فردوسی دریافته بود که باورهای اسطوره‌ای نسل‌درنسل و ورای حکومت‌ها در ذهن‌ها وجود دارد؛ فردوسی با استفاده از این باورهای اسطوره‌ای که در اذهان ایرانی وجود داشت، شاهنامه را سرود تا به انسان ایرانی بگوید تو شأن پایینی نداشتی. شاهنامه را سرود و با احیای هویت ایرانی و پیوند دادنش به زیرساختی که می‌دانست به تشیع در ایران منجر خواهد شد، هوشمندی خود را نشان داد.&lt;br /&gt;
وجهۀ دیگر اهمیت شاهنامه پس از احیای زبان فارسی و احیای آیین و رسوم این است که با منظوم کردن اسطوره‌ها، ولایتمداری و روح تبعیت ایرانی‌ها را یادآوری کرد، فارغ از اینکه شهریار کیست. این ولایتمداری و تبعیت در ماجرای زندانی شدن اسفندیار و وقتی که در روز آزادی خود زنجیرها را خودش پاره کرد و گفت من اسیر فرمان بودم نه اسیر زنجیر، نشان داده شده است که از این دست ماجراها در شاهنامه بسیار وجود دارد.&lt;br /&gt;
فردوسی در زمامداری و حکومت‌داری در شاهنامه آموزگاری می‌کند، ایرانیان پس از دوران مشروطه، گرفتار تفکری شدند که هر کس برای مستقل بودن باید طرز تفکر خاصی داشته باشند؛ پرداختن فردوسی به وحدت مردم در شاهنامه، می‌تواند یکی از پادزهرهای گسست در بین مردم باشد. بینش فردوسی  یک بینش شگرف اس، انسان ایرانی با رجوع به حافظه نمی‌تواند خودش را بشناسد. ما با رجوع به سعدی، با وجه عاطفی خودمان روبه‌رو می‌شویم؛ اما فردوسی تمام وجه انسان ایرانی را نشان می‌دهد. خطری که امروز انسان ایرانی را تهدید می‌کند، بی‌هویتی است با خواندن شاهنامه ایرانی می‌مانیم. فردوسی به باورهای ما عمق می‌دهد و ریشه‌مان را به ژرفا می‌رساند».&amp;lt;ref name=&amp;quot;شاهنامه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mashreghnews.ir/news/1041558/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=میرشکاک: شاهنامه یادآور ولایتمداری ایرانیان است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سرودن شعر سپید از سرودن هرگونه شعر کلاسیک سخت‌تر است====&lt;br /&gt;
من معتقدم شعر سپید از قصیده، غزل و از هرگونه شعر کلاسیک گفتن سخت‌تر است. چرا که شما در فقدان وزن، قافیه و ردیف که جادوی اصلی شعر است باید از هیچی این جادو را تامین کنید. به عنوان مثال شعبده بازی که می‌خواهد خرگوش از کلاه درآورد یک کلاهی دارد ولی در شعر سپید کلاهی وجود ندارد. شما باید از کلاهی که نداری یک خرگوش در بیاوری. برای همین است که برخلاف اینکه ۵۰ و ۶۰ سال از شروع این قالب شعری گذشته است ولی این قالب منحصر به یکی دو شاعر است. کسی که می‌تواند شعر کلاسیک بگوید اگر نظم و نثر سبک خراسانی را خوب بخواند و مدتی از استادی که تخصص در هندسه کلمات دارد بهره گیرد می‌تواند شاعر موفقی در شعر سپید شود. چیزی که باعث فریب خوردن خیلی‌ها می‌شود این است که می‌گویند ما هر چه می‌خواهیم پاره‌پاره زیر هم می‌نویسم و اسم آن را شعر سپید می‌گذارند و در آخر کتاب در آوردن کار خاصی ندارد بلکه برخی شاعران هزینه را پرداخت می‌کنند تا کتابشان چاپ شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====حضرت امام را فقط در سیاست خلاصه کردند====&lt;br /&gt;
من سالیان سال شعر عاشقانه می‌گفتم و بعدها اولین اثر آیینی‌ام شعری در مدح حضرت علی (ع) بود. من آن زمان در مسیر دینی تحت تاثیر و تربیت آقای رضایی قرار گرفتم و در ادامه علاقه حضرت امام خمینی (ره) به عرفان ما را جذب خودش کرد. متاسفانه امروز پس از رحلت ایشان این وجه شخصیتی امام از یادها رفت و هیچ‌گاه مورد توجه قرار نگرفت و آن مرد بزرگ را فقط در سیاست خلاصه کردند.&lt;br /&gt;
متاسفانه اندیشه و حتی خود شخصیت امام در اختیار یک عده خاص قرار گرفته است. یعنی فقط یک عده حق دارند در مورد امام و اندیشه های ایشان صحبت کنند. امروز اگر کسی بخواهد درباره امام مطلبی بگوید یا بنویسد باید از فلان موسسه اجازه بگیرد که اگر مورد تایید بود آن را منتشر کند. امروز امام صاحب دارد و امام مال همه نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====حال شعر ما خوب است ====&lt;br /&gt;
ایرانی‌ها جز شعر دستاورد دیگری ندارند. یک دوره‌ای معماری و خوشنویسی داشتیم که غرب آنها را از ما گرفت. اینکه می‌گویند بحران مخاطب و بحران شعر داریم نگاه درستی نسیت. چرا که حدود ۷۰ درصد شعر ما پنهان است. شاعران زیادی هستند در گوشه و کنار این سرزمین که اشعار خوبی می‌سرایند وقتی به آنها می‌گوییم کتاب اشعارشان را منتشر کنند می‌گویند ما علاقه به این کار نداریم و نمی خواهیم سعدی یا حافظ بشویم. به نظر من گستردگی شعر فارسی روز به روز درحال افزایش است و من به شدت برخلاف چیزهای دیگر به شعر امیدوار هستم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گوش‌ها با موسیقی مبتذل آشنا شدند====&lt;br /&gt;
روزگار جوانی ما با این اشعار حافظ که می‌گوید: «رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت / در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت» مردم گریه می‌کردند. در حال حاضر مخاطب زیاد و عامی تر شده است. رسانه فراگیر، تلویزیون مجال مطالعه نمی‌دهد. سالی یکبار اخبار مراسم عزاداری را منتشر می‌کند ولی در گذشته هفته‌ای یکبار جلسات روضه برپا بود و جلسات روضه‌های خانگی بیشتر بودند که متاسفانه این نوع جلسات کم شده است. اگر ساعت‌ها بزرگترین موسیقیدان‌های جوان تک‌نوازی کنند انسان عامی تکان نمی‌خورد اما وقتی خواننده‌ای مبتذل برایش پخش کنیم به جنب و جوش می‌افتد. متاسفانه گوش‌ها با موسیقی مبتذل آشنا شدند. اگر موسیقی اصیل ایرانی برایش بگذارید می‌گوید این مزخرفات چیست. چرا که نمی‌فهمد. حال فکر کنید همین فرد می‌خواهد عزاداری کند شعر باید نزدیک به ترانه‌های مبتذل باشد.&lt;br /&gt;
مولانا می‌گوید زمانی که در بلخ بودیم همه از ما علم می خواستند اما از وقتی آمدیم اینجا همه شعر می‌خواهند. مداح نگاه می‌کند که مخاطب با چه شعری به جوشش در می‌آید. ما در حوزه شعر آیینی و مداحی از حاج علی انسانی بگیرید تا حاج سعید حدادیان داریم که همه این عزیزان شاعران جدی هستند. شعر قابل اعتنا و قابل توجهی دارند. من یادم هست یک سالی با حاج علی انسانی روضه‌های مختلف می‌رفتیم، حاج علی که در شعر بسیار سخت‌گیر است ولی در بعضی از مجالس شعر سست و ضعیف می خواند و می‌گفت چه کنیم مردم باید گریه کنند و باید شعر را بفهمند.&lt;br /&gt;
متاسفانه این نگاه وجود دارد که اشعاری که برای محرم امسال می‌گویند، سال آینده کارایی ندارد و البته بر روی ترانه‌ای که در طول سال رواج پیدا کرده نوحه می‌گویند. به همین علت است که از بین می روند و ماندگار نیستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دولت‌ها تعمداً در مسئله علم نظارت نمی‌کنند====&lt;br /&gt;
جمهوری اسلامی تنها کشوری است که کنار دیوار دانشگاه معتبرش نوشته است انواع پروپزال و پایان نامه به فروش می‌رسد و آموزش عالی ما هیچ واکنشی نسبت به این مسئله نشان نمی‌دهد. من در تعجبم که چرا دولت‌های ما به این فکر نمی‌کنند که کسی که می‌خواهد دکترا را از طریق پول بگیرد در آینده چه چیزی می‌خواهد به جوانان ما درس بدهد. به نظر من دولت‌ها تعمداً نظارت نمی‌کنند. هستند کسانی که فوق لیسانس ادبیات دارند اما دوخط قابوسنامه نمی‌توانند بخوانند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یک پادشاه عاقل====&lt;br /&gt;
ما باید غرامت ورود به جهان متجدد، هم به معنای مدرن و هم پست مدرن را پرداخت کنیم. ما ایرانی ها در تاریخ پادشاهی تقریبا فقط یک حاکم عاقل داشتیم که آن هم کریم خان بود و گرنه بقیه‌ی پادشاهان ایرانی همگی فقط به گسترش مرزها می اندیشیدند. هیچ کدام از نظام های ایران نه دست به کشاورزی و اقتصاد زدند نه دست به تفکر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رو به گذشته داریم====&lt;br /&gt;
ما از حیث تاریخی به گذشته رو داریم. فرق ندارد که سوار بنز شویم یا خر چرمیه. هر چقدر هم پول دار و به ظاهر متمدن باشیم هنوز به حيث اندیشه عقب هستیم. زمانی که کسانی برای سریالی کلمبیایی نذر می کنند که زن و مرد فیلم با هم ازدواج کنند. شما به من بگویید این یعنی چه؟ چطور به این فکر نمی کنند که این فقط یک فیلم است! چرا برای یک امر موهوم باید صلوات بر محمد و آلش فرستاد که زن و مردی داخل فيلم با هم ازدواج کنند؟ این مسائل برای یک روشنفکر یاوه است؛ روشنفکرهای ما همه در آرمان شهر زندگی می کنند. جامعه‌ی ما از هشتاد میلیون نفر تشکیل می شود نه از اعضای کانونی متلاشی یا در حال تشکیل، جالب است که بلایای اصلی را مردم متحمل می شوند و کارهای اصلی را هم اینها از پیش می برند. توده‌ی مردم مثل سیل می ماند. تیراژ سه هزار نسخه کتاب برای روشنفکرها شکست است. باید دنبال تیراژ هشتاد میلیونی بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سینما نان ادبیات را آجر کرده!====&lt;br /&gt;
سینما نان ادبیات را آجر کرده؛ لاجرم، ستاره ها از بین بازیگران هستند. در سینما هم تا زمانی که نظام اندیشه ای ثابت نداشته باشیم، نمی توانیم برابر هالیوود قد علم کنیم و سینما هم مسائل خودش را دارد ولی وضعیت ادبیات نسبت به سینما وخیم تر است. مصيبت این است که ما خیال می کنیم چون دین داریم از فرهنگ بی نیازیم. من معتقدم تمدن تکنیکی خودش کار خودش را می کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نیاز به خودآگاهی داریم====&lt;br /&gt;
ایرانی ها به خاطر نهان روش بودن شان چیزی نزدیک صدسال از مدرنیته می خوردند و به آن می خندیدند. از سال ۵۷ همه مان در ورطه‌ی مدرنیته هستیم. اتفاقا اگر انقلاب اسلامی نمی‌شد ما همچنان بیرون از متن مدرنیته بودیم، باید در آن می افتادیم. «جهان را جهاندار دارد خراب». باید حتما در آن می افتادیم. اولین بار است که در تاریخ چند هزار ساله‌مان خود را ناگزیر می بینیم که به خود آگاهی بپردازیم. انسان ایرانی هیچ وقت لازم نمی دیده که خود آگاهی داشته باشد. اینکه بعضی ها می گویند انسان ایرانی حافظه ی تاریخی ندارد خب برای این بوده که نیازی نمی دیده است. از طغرل و محمود و مسعود و خوارزمشاه بگیر تا شاهان قاجار، همه شان برای انسان ایرانی شبیه هم بوده اند. نظام دیوانی این مملکت تا روزگار قاجار یکی بوده است. آنهایی هم که رو آوردند به عالم دیگر، مثل مولانا و شیخ بهاء الدین کبری و عطار، منقطع شدند و راه فردا آمدن را پیش گرفتند. این است که در تاریخ فلسفه می بینید به تعبیر سید جواد طباطبایی عزیز، به انسداد تفکر رسیدیم بعضی می گویند اینجوری نیست. اما من می گویم هست، نمی دانم ایشان چه فکر می کنند درباره‌ی آینده اما من معتقدم اگر شانس زنده ماندن داشته باشیم ولو انگلیسی زبان بشویم که می شویم، اندیشه بسط و گشایش پیدا می کند. همین که ما یکی را پیدا کرده ایم که بگوید ما در قدیم دچار انسداد اندیشه بوده ایم این یعنی آغاز گشایش اندیشه سیاسی. فقط فارابی بوده است که می پردازد به اجتماع و نظام مدینه؛ بقیهی فلاسفه می دانستند که اگر از این حرف ها بزنند آویزان شان می کنند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آوین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از شعر با یوسفعلی میرشکاک====&lt;br /&gt;
ما ایرانی‌ها شعرمان همراه با ساز بوده است و در هر منطقه‌ای ساز می‌زدند و شعر می‌گفتند و می‌خواندند. در موارد بسیاری این‌ها وزن را به‌اندازه موسیقی‌ای که می‌زدند توسعه می‌دادند؛ گاهی کوتاه می‌کردند و گاهی فشرده می‌کردند. من این را دنبال کردم و دیدم اینها در دل آن ایران بزرگ یک سرش تا هند می‌رود و یک سرش به مصر می‌رسد. شعرهای موردی بوده که در شمال رایج بوده، در جنوب هم شعرهای خاص خودشان وجود داشته، در مناطق کویری و... هم همینطور. همه این شعرها هم یک چیزی از گذشته در آن‌ها هست؛ اصطلاحاً «سر بیت» می‌گفتند؛ سر بیت یعنی یک مصرع از شعر قبلی، یا شعری که از عزای مرده قبلی مانده بوده را ادامه می‌دادند. این را در وزن خاصی بیان می‌کنند و می‌زنند و گریه و زاری می‌کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الحمدالله چون چشم ما همیشه آن‌طرف است، یعنی از همان زمانی که ملکه بزرگ، ملکه خورشیدکلاه و زرین‌کلاه در روزگار صفویه سوار شد، دیگر رفتیم که رفتیم و ما هیچ چیزی نداریم و همه چیز آن‌طرف است! تا رسیدیم به اینجا، که اگر انقلاب هم نمی‌شد، تا الان همین مقدار زبان فارسی هم هست، وجود نداشت. الآن هم علی‌رغم اینکه خیلی‌ها سر و صدا کردند و حتی حضرت سیدنا القائد هم گفتند، بدبختانه فخر انسان ایرونی خودباخته این است که بچه‌اش در مهدکودک قبل از اینکه یاد بگیرد بگوید «پدر» و «مادر»، یاد بگیرد بگوید «ددی» و «مامی»! یا مثلا یک جمله به زبان فرنگی یاد بگیرد و پدر و مادرش بتوانند پز بدهند و در جمع بگویند برای عمو این جمله را بگو!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب حالا در این وضعیت شعرا مانده‌اند و ان‌شاءالله که شعرا تکانی بخورند! مصیبت این است که این شعری که به ما رسیده، آن شعر قبلی و کهن نیست؛ نه فقط شعر، کل مسائل امروز ما تقریبا همین است. همین امروز تشیعی که امروز مانده جز در معدودی از آدم‌ها برای بقیه دستگاه نان خوردن است؛ مثلا همین حاج علی انسانی که وقتی می‌بیند در مراسم اربعین دلقک‌بازی شروع شده است، پا می‌شود و می‌رود و بعد مدیر فرهنگی ما می‌آید می‌گوید «قسمتش نبود»! یعنی فهم فرهنگی این مدیر همین‌قدر است که وقتی حاج علی انسانی به دلقک‌بازی در اربعین اعتراض می‌کند، او اصلا قصه را نمی‌فهمد! و این سهم فرهنگی است که قسمتِ علی انسانی و امثال او شده است! اینجا جای زندگ برای کسانی امثال ما نیست، مگر اینکه اهل مماشات باشید، که خب ما هم نیستیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلندری گفت «رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین/ نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین// نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین/ اندر دو جهان که‌را بود زهره این؟» وقتی مدیر فرهنگی یک مجموعه فرهنگی این است چه می‌شود کرد! این است که از یک زمانی، یا نه، خیلی وقت است که سیدنا القائد از وضعیت فرهنگی به شدت ناراضی است؛ چون می‌بیند درخت امرود است و فرقی هم نمی‌کند چه کسی می‌رود بالا، چه رئیس‌جمهور باشد، چه وزیر و وکیل و مدیر فرهنگی و...، هر که می‌رود انگار مسخ می‌شوند و این خاصیت این قضیه است. بگذریم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین شعر اصلاً آن چیزی نیست که در اینجا هست. اینجا شعر مایه پز و تمایز شده تا این بتواند خودش را از آن برتر ببیند و آن دیگری خودش را از این! عرب‌ها اصلاً این‌طور نگاه نمی‌کردند. به قول «نزار قبانی» این معجزه نیست که کسی در میان عرب شاعر باشد، معجزه این است که کسی در عرب شاعر نباشد! شما باید مثل من در جنوب و بین اعراب زندگی کرده باشید تا این معنا را درک کنید. داماد ملاحسین همسایه ما در شوش، در یک تصادفی در دوران قبل از انقلاب، پایش شکسته بود. خانمش هم اذیتش می‌کرد؛ این آدم بی‌زبان لب رودخانه شوش دانیال می‌نشست و شروع می‌کرد فی‌البداهه شعر گفتن درباره حال و احوال خودش و شعرهایش در هوا گم می‌شد! شعر نیایش است و از اول هم همینطور بوده است؛ اما ما ایرانی‌ها می‌گوییم او شاعر است، او ناشاعر است! در امت واحده اصلا اینطور نیست، این وسیله نیایش بوده، درست عین ساز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینکه می‌گویم مرتضی از سخنوری گذشته است، یعنی دربند این نیست که ببیند مثلاً حاج علی انسانی، یا بنده و دیگران چه بگویند و او چیز دیگری بگوید. می‌گوید کارت را بکن، قرار است شما پیامی، دردی، داغی را بیان کنید، یا مثلا شخصی مثل یوسفعلی را برانگیزی که بیاید اینجا این حرفها را راجع به شعر بگوید. به این معنا خود شعر هیچ اهمیتی ندارد، شما به ائمه(ع) و اهل‌بیت(ع) هم برگردید می‌بینید که مثلا گدا آمده در زده و امیرالمومنین (ع) فرموده‌اند دخترعمو گداست، یک نانی به او بدهیم و نان را از حسن(ع) و حسین(ع) و دیگران جمع کردند و به گدا داده‌اند! خیلی ساده است ولی موزون حرف می‌زدند. یا مثلا آن غزلی که شب عاشورا، آقا اباعبدالله(ع) برای لیلی خودشان حضرت رباب(س) می‌گویند، خیلی اوزان و کلمات ساده‌ای است ولی شعر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین داستان شعر خیلی پیچیده است، به ویژه در اسلام. شما می‌دانید قبل از اینکه آقا رسول‌الله(ص) پیغمبر شوند، این جماعت بربر دوره جاهلیت در کنار بت‌هایشان قصاید را با آب‌طلا می‌نوشتند و به بت‌ها آویزان می‌کردند؛ یعنی کلام در بین آل اسماعیل خیلی بالامرتبه بوده، البته نه هر کلامی. شعر به طور یکباره و بدون خط‌خوردگی می‌آید. این مقام شاعری است و هر وقت طوری شدید که سازی باشید در چنگ شعر در این وضعیت واقعا شاعر هستید. چون ما شعر را نمی‌گوییم، اینکه آقا رسول‌الله(ص) می‌فرماید «اَلشُّعَراءُ تَلامیذُ الرَّحْمن» یعنی شاعران شاگردان رحمان هستند، معنایش همین است. خود رحمان می‌فرماید «و ما علمنا الشعر». اینها دقیق نشان می‌دهد که یک چیزی به شاعر دیکته گفته می‌شود و شاعر دیکته‌نویس است و شاگرد حضرت حق سبحانه و تعالی است. یا وقتی می‌فرمایند «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِکْمَةً». که البته از آن طرف هم می‌فرماید «و إنّ من البیان لسحرا»؛ مثل چه؟ مثل شعر جناب رشید وطواط که اول به نظر می‌آید با سنایی و خاقانی همسطح است، ولی بعد معلوم می‌شود فقط صنایع است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این‌طور هم می‌شود شعر گفت، چون من سال‌ها هندسه کلمات درس دادم، به شما می‌گویم که مثل شاملو و مثل اخوان، و مثل علی معلم هم می‌شود گفت. خیلی ساده است؛ یعنی مصادر زبان شاعر را می‌شود گیر آورد و آنها را آموخت و طبق آنها شعر گفت؛ آدمی که کارش این باشد، حتی می‌تواند این را به دیگران هم یاد دهد. به همین دلیل احمد شاملو شدن خیلی کار آسانی است. بدبختی ما ایرانی‌ها این است که می‌گوییم شعرتان شبیه فلانی است! طرف هنوز قدم اول تمرین شاعری است به او می‌گویند شما باید از اول مستقل باشید! بگوی ببینم سبکتان چیست و کجاست؟! بابا این آقا آمده مشق کند، آمده سربازی! به سرباز می‌گویند درجه‌ات کجاست؟! مگر سرباز باید درجه داشته باشد؟ طرف آمده یک شعر برای مطبوعات فرستاده، به او می‌گویند زبان ویژه ندارید! این حرفها را از کجا یاد گرفتند؟ چون اینها بوزینه غرب هستند، این‌طور شده‌اند. خب چه کار کنیم زبان ویژه پیدا کنیم؟ یک تکه آن را پاک کن، کلمات را عجق وجق کن، نارسایی در آن بینداز، این می‌شود «زبان ویژه!». بگذریم! حرفم در یک کلام این بود که مرتضی از این‌ها گذشته است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پیر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4505719/%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=رهبری فرمود نبینم میرشکاک پیر شده است/ اسفندقه آبروی قصیده است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بومی‌گرایی در شعر====&lt;br /&gt;
بومی‌گرایی قابل تزریق به شعر نیست. حافظ که جهانی‌ترین شاعر ما است، جز یکی دو مورد سخن دیگری از سرزمین خود در شعرش نمی‏‌آورد و تازه همان‌ها هم که آورده است، منظورش شهر و دیار فارس که در آن ساکن بوده نیست؛ مولانا نیز همینطور.&amp;lt;ref name=&amp;quot;حرام&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://bookroom.ir/news/9379/ |عنوان=میرشکاک-شاعر-وقتش-را-پای-تلویزیون!-حرام-نمی‌کند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ویژگی شعر کلاسیک ما====&lt;br /&gt;
ویژگی شعر کلاسیک ما توحید و وحدت وجود و سیر الی الله است، جدای از این موارد نمی‌توانیم از شاعر ایرانی توقعی داشت و بخواهیم که هویت دیگری را به شعرش منتقل کند. شاعر زمانی صاحب شعر می‌شود که ژرفای وجودی او به موضوعی دست بیابد و حس و عاطفه وی در درونش به آن موضوع متجلی شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;حرام&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعر، هویت ایران است====&lt;br /&gt;
شعر، مهم‌ترین ابزار ابراز هویت قوم ایرانی است، افزود: همه فلسفه و عرفان و هویت ایرانی به کمک شعر متجلی سده است. ما وقتی می‌توانیم به واسطه این شعر جهانی باشیم که بومی‌تر از بقیه با آن برخورد کنیم. جهانی شدن در روزگار ما اگر به معنی نداشتن هویت قومی خاصی باشد موجب می‌شود که در هیچ جای جهان ما را به رسمیت نشناسند. اگر فکر کرده‌ایم با اعراض از هویت خودمان در جهان پایگاهی به دست خواهیم آورد، باید بدانیم که در جهان، ما را بدون هویت به اندازه یک کف دست هم جا نمی‌دهند.&lt;br /&gt;
مشکل امروز ما این است که فکر می‌کنیم که اگر پوستمان را بکنیم و گوشتمان را به قصاب بدهیم و استخوان را در زباله دان بریزیم، تشخص می‌گیریم و جهانی می‌شویم؛ در حالی که این غلط است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;حرام&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاعر همانند پرندهٔ اساطیری است====&lt;br /&gt;
هنر موضوعی نیست که سقف و اندازه داشته باشد. مانند نظام‌های صنفی است. مثل دانشکده افسری حتی؛ باید مدتی در آن به سختی تن داد؛ با شرایط آن ساخت تا بعد بتوان به واسطه آن قدرت به دست آورد و حتی کودتا کرد. شعر هم عین همین موضوع است. شاعری که بخواهد بدون تمرکز روی مطالعه و آزمون هنر و زبان خود به دنبال چسبیدن به جعبه جادوی ملعون رایانه و اینترنت باشد، خاصیتی نخواهد داشت. شاعران جوان باید خودشان فارغ از ظواهر جشنواره به تربیت خود اهتمام بورزند.&lt;br /&gt;
شاعر همانند پرنده اساطیری است که نمی‌توان گفت کی و کجا تخم می‌گذارد! پس سعی کنید شعرتان را به جایی برسانید که پایداری از درونش بجوشد نه از بیرونش.&amp;lt;ref name=&amp;quot;حرام&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات، حافظهٔ تاریخی ملت‌ها====&lt;br /&gt;
چیزی که باعثِ داشتنِ حافظه‌ی تاریخی در یک قوم می‌شود، ادبیات است؛ کاری که بزرگان غرب هم انجام داده‌اند: مثلاً گوستاو فلوبر در «سالامبو» جنگ‌ها و زوال قوم کارتاژ را به‌موازات یک داستان عاشقانه روایت می‌کند یا مانند نگاه ویکتور هوگو به انقلاب فرانسه در «بینوایان».&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواری&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوان‌های جدا از تاریخ====&lt;br /&gt;
شیوه‌ی استقرایی جماعت روشنفکر ما باعث شده خیلی از جوان‌های ما خود را بی‌هویّت و جدا شده از تاریخ غنی خود بدانند. این تعمیم دادن مسائل و مشکلات فردی به جمع، عارضه‌ای است که توسط روشنفکران ما به ادبیات، جامعه و فرهنگ ما تسری داده شده است. &lt;br /&gt;
کسی که بدی‌ها و پلشتی‌ها را آگراندیسمان می‌کند، هنرمند نیست. ویکتور هوگو در سیاه‌ترین روزگار تاریخ فرانسه، دزد را به تعالی می‌برد (ژان‌والژان در بینوایان) بازرس ژاور در هیبت مرد قانون، زمانی‌که این تغییر را می‌بیند، خودش را از بین می‌برد. &lt;br /&gt;
کنش‌پذیری و انفعال نفسانی روشنفکر ما، به‌جای دیدن خوبی‌ها، بدی‌ها را می‌بیند و به‌جای این‌که خوبی‌ها و بدی‌ها را در کنار یکدیگر ببیند، فکر می‌کند هنر این است که بدی‌ها را عام و فراگیر نشان بدهی. به‌همین‌خاطر، روشنفکران ما در قرن اخیر به اندازه‌ی بال مگس روی جامعه‌ی ایرانی اثر نگذاشته‌اند؛ گواه این سخن این است که از مشروطه تا انقلاب ۵۷، همه‌ی تریبون‌ها و میدان‌ها در اختیار جامعه‌ی روشنفکر بود ولی آخوندها بازی را می‌برند؛ چون با مردم در ارتباط بودند. در این دوران، روشنفکر نتوانست روی مردم تأثیر بگذارد، چون ضعف و نقصان مردم را به تمام وجود آن‌ها تسرّی می‌داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواری&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11804/%D8%B1%D9%8A%DB%8C%D8%B3%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9 |عنوان=رئیسعلی دلواری در عالم ادبیات}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یوسفعلی میرشکاک از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی مجاهدی]]====&lt;br /&gt;
استاد میرشکاک به معنای واقعی کلمه در مقوله ولایت آن هم ولایت اهل بیت (ع) معنا می‌شود. هیچ شخصیتی دارای صفات «اضداد» نبوده است، تنها امام علی (ع) هستند که هم تجلی‌گاه صفات جمالیه و هم صفات جلالیه ربوبی بوده‌اند. میرشکاک که دارای منش‌های جلالی و جمالی است؛ ریشه در قبض و بسط‌هایی دارد که خداوند برای بندگان مقرب خود قرار می‌دهد. این منش ریشه در هویت جلالی و جمالی حضرت حق دارد هرچه نصیب و سهم انسان از این دو کانون افزایش یابد به همان اندازه بصیرت و عیار معرفتی او بالا خواهد رفت. به وضوح این دو ویژگی صفات الهی در وجود میرشکاک مشاهده می‌شود. هرچه میرشکاک دارد از فرهنگ عاشورا است، ایشان جرعه جرعه بلاهای این راه را چشیده و قدر این بلانوشی‌ها را می‌داند. اگر میرشکاک در سخنان خود از اساتید شرق و غرب یاد می‌کند در نهایت به نماد بسیار روشنی به نام امام حسین(ع) می‌رسیم، امیدوارم رهروان این مسیر خطیر با قدرت قدم برداشته و از آثار این شاعر بهره‌مند شوند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.hadidnews.com/news/14381/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9 |عنوان=حرف های متفاوت در تجلیل از یوسفعلی میرشکاک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====مسعود ده نمکی====&lt;br /&gt;
بسیاری از افراد مدیون میرشکاک هستند؛ ایشان توانستند ساحت شور و شعور انقلابی را در دهه گذشته پیوند بزنند.&lt;br /&gt;
در سال‌های اولیه پس از جنگ، حرف‌های زیادی وجود داشت که مانند بغض در گلو بعضی‌ها باقی مانده بود، این بغض‌ها تبدیل به فریاد شده که نام آنها را چماق و یا مطالبات انقلابی گذاشتند. &lt;br /&gt;
مطالبات انقلابی نیاز به تئوریزه شدن داشت که ما بلد نبودیم و تنها می‌دانستیم که چه چیزهایی می‌خواهیم که آن هم کافی نبود. افرادی بودند که این پرچم را برافراشتند اما پیوند میان موج اجتماعی و اندیشه ورزی برقرار نمی‌شد، : زمانی که نوع فریادها با قلم میرشکاک در نشریات آن زمان پیوند خورد، شاهد این بودیم که از اندیشه‌های ما بیشتر از شمشیرمان می‌ترسند. ورود میرشکاک به محافل اجتماعی تمرین دموکراسی میان بچه‌های حزب‌اللهی بود که تحمل نقد مخالفان و روشنفکران را افزایش می‌داد. زمانی که نشریه شلمچه را توقیف کردند به برخی از روزنامه‌های اصولگرا گفتم چرا از ما دفاع نمی‌کنید؟ که پاسخ دادند: چون تابلوی شما میرشکاک شده است.&lt;br /&gt;
پس از آن ماجرا در دیدار با مقام معظم رهبری بغض من ترکید و گفتم هم مداحان و هم روشنفکران و هم چنین گروه‌های چپ و راست با ما مخالف هستند که حضرت آقا فرمودند تاوان استقلال است که این اتهامات وجود دارد و این حرکت نشان دهنده استقلال شما است.&lt;br /&gt;
ورود میرشکاک در کنار افرادی که مطالبات جنگ و جبهه را داشتند از جهت اجحافی که در حق آ‌وینی شده و در اینجا جبران گردید، پراهمیت بوده است. به این معنا که از اندیشه‌های آوینی در زمینه مطالبات انقلابی استفاده نشد ولی ورود میرشکاک این نقیصه را جبران کرد. اگر بگوییم میرشکاک آوینی ثانی است، کم نگفته‌ایم و باید ارزش این استاد را بدانیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌رضا قزوه]]====&lt;br /&gt;
پشت سر یوسف و امثال ما خیلی حرف است، این مطالب در حالی عنوان می‌شود که من به‌خاطر دارم زمانی که با یوسف‌علی از سفری از مشهد برمی‌گشتیم، وی در هواپیما به من گله کرد که دیگر پیر شده‌ام و اگر از دنیا بروم نگران معیشت و سرنوشت خانواده‌ام هستم.&lt;br /&gt;
در این روزگار به نام شعر کارهای مختلف و بیهوده‌ای صورت می‌گیرد از پیشنهاد خود به وزیر ارشاد یادآوری کرد و به وزیر پیشنهاد کردم به جای اینکه این همه کتاب در خصوص حافظ و سعدی تهیه شود، این مبالغ را هزینه افرادی مانند یوسف‌علی میرشکاک کنید.&lt;br /&gt;
اگر امثال یوسف‌ها را اروپا داشت روی سر می‌گذاشت و به نامشان خیابان درست می‌کرد اما ما چنین کارهایی بلد نیستیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سعید قاسمی]]====&lt;br /&gt;
یوسف‌علی میرشکاک را یکی از برکات شهادت مرتضی آوینی برای خود دانست.&lt;br /&gt;
در چنین روزگار عجیب و غریبی که ما در خصوص قهرمانان فرهنگی کشور که خط نگهدارند، غفلت می‌کنیم باید بدانیم که این افراد برج‌هایی هستند که در این روزگار، ما حق را از باطل تشخیص دهیم.&lt;br /&gt;
امثال میرشکاک از ۲۰ سال پیش گیر و پیچ‌هایی که الان درگیر آن هستیم را می‌دیدند.&lt;br /&gt;
آقا یوسف پته این آدم را همان زمان که هیچ کس تشخیص نمی‌داد، با مقالات مختلف روی آب ریخت و روشنفکری یعنی همین. امثال مهاجرانی در دوره‌های مختلف صدرنشین هستند و امثال یوسف‌علی‌ها زمینگیر، اظهار تأسف کرد.&lt;br /&gt;
چرا باید کسی با قد و قواره میرشکاک، دغدغه معیشت داشته باشد؟ نه بیمه‌ای نه حقوق مکفی. چرا باید وی برای گذران زندگی‌اش چند بار کتاب‌هایش را بفروشد؟&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نادر طالب‌زاده====&lt;br /&gt;
جذابیت کشور از  وجود افرادی مانند یوسف‌علی میرشکاک‌هاست، دشمن از انرژی هسته‌ای ما و سانتریفیوژ‌ها نمی‌ترسد بلکه از امثال میرشکاک‌ها واهمه دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;متفاوت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اظهارنظر یوسفعلی میرشکاک درباره دیگران===&lt;br /&gt;
====[[احمد شاملو]] تاریخ مصرف ندارد====&lt;br /&gt;
به هیچ‌وجه دوره گذار از شاملو فرا نرسیده و شاملو به هیچ وجه شاعری نیست که تاریخ مصرف داشته باشد. وقتی شاعری به فرم می‌رسد، دیگر نمی‌توان از او گذشت. می‌توان از کنارش برای مثال عبور کرد و رفت به سمت آینده. از شاعری مثل «رودکی» نمی‌توان گذشت. چطور می‌توان از شاملو گذشت؟ شاعر وقتی وارد تاریخ یک قوم شد و قلمرویی از فرهنگ را به خودش اختصاص داد، دیگر حذف‌شدنی نیست و شاملو به اینجا رسیده است و آنهایی که می‌خواهند با هیاهو شاملو را کنار بگذارند، حالا چه دولتی باشند چه حاسدان شاملو، به نظر من هرگز موفق نخواهند شد. نه شاملو، نه اخوان و نه فروغ پدیده‌هایی نیستند که بتوان با آنها تخمینی رفتار کرد.&lt;br /&gt;
ما شاعر تخمینی داریم مثل «حمیدی شیرازی» یا «مهدی سهیلی» یا «کارو». شاعران تخمینی برای یک دوره هستند و بعد از یک زمانی تمام می‌شوند اما شاعرانی مثل شاملو و فروغ به یک پایگاهی رسیده‌اند که نمی‌توان از آنها عبور کرد و کسی هم ملزم نیست از آنها تقلید کند اما آنها هرگز پایان ندارند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شاملو&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.irafta.com/shownews.aspx?id=2626|عنوان= یوسفعلی میرشکاک: درباره شاملو اشتباه کردم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جایگاه آیدا در شکل‌گیری شخصیت احمد شاملو====&lt;br /&gt;
معتقدم این آیدا بود که شاملو را شاملو کرد. شاملو از جمله شاعرانی بود که بدون یک تکیه‌گاه عاطفی قوی نمی‌توانست خودش را جمع و جور کند و این تکیه‌گاه را به نظر من و چنان که شعر شاملو گواهی می‌دهد و آن دگرگونی که در زندگی برای شاملو اتفاق افتاد به لحاظ منش و بینش با آیدا بود و به نظر من آیدا یکی از اساطیر پنهان ادب معاصر ماست. هیچ‌کس دیگری هم مثل شاملو در ادبیات ما از این شانس‌ها نداشته است، نه از شعرای روزگار قبل از انقلاب و نه از شعرای بعد از انقلاب، من چنین شانسی را ندیده‌ام و تعبیری که شاملو درباره آیدا به کار می‌برد «مسیح مادر» به نظر من کامل‌ترین تعبیر درباره آیداست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شاملو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از اصطحکاک هنری با شاملو تا تدریس هندسه کلام شعر شاملو====&lt;br /&gt;
همان وقت‌ها هم که با شاملوی عزیز درگیری قلمی داشتم، هندسه کلام شعرش را تدریس می‌کردم در کلاس هندسه کلمات. این دعوای من با شاملو هیچ ارتباطی با شأن او در شعر معاصر نداشت. شاملو، فردوسی را متهم کرد. لاجرم کسی باید پاسخش را می‌داد، هر چند جامعه روشنفکری ما سخت ناراحت شدند یا آنجا که شاملو گفته بود: «یک نفر می‌آید، یک دِلنگ و دولنگی می‌کند و یکی دیگر هم در کنارش عرعر می‌کند». خب این اهانت به تمام جامعه موسیقی بود اما حضرات روشنفکر این اهانت را برتافتند ولی نقد مرا نسبت به شاملو برنتافتند. به هر حال من احساس می‌کردم یک نفر باید روبه‌روی بزرگان ما بایستد و بگوید بزرگی‌تان سر جایش اما نباید هر چیزی که سر دل‌تان بود، بگویید. شاملو از جهت شعر مقامش از نظر من بسیار بالاتر از نیما یوشیج است و نوآوری‌هایش بسیار گسترده‌تر است. او یکی از مهندسان تاریخ جدید شعر ماست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شاملو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخزاد]]====&lt;br /&gt;
=====فروغ؛ کاهنۀ مرگ‎آگاه=====&lt;br /&gt;
گریز از ابتذال،نفرت از پستی و دورویی،دیوانه‏ وار زیستن، بی ‏پروا عشق و زندگی را آزمودن، تنهایی فرساینده و بی‏ تکیه‏ گاهی جانگاه را تاب آوردن، فروغ‏ فرخزاد را اندک‏ اندک، از چشم‏ اندازهای‏ ساده و ابتدایی اسیر و دیوار و عصیان دور کرد و بر منظری دیگر نشاند، این منظر مرگ‏ «آگاهی» بود. فروغ در شعرهای پیش از تولدی دیگر نیز از مرگ در کنار عشق سخن‏ به میان آورده است؛ امّا از مرگ سخن گفتن‏ با مرگ«آگاهی»فاصلهء بسیار دارد و فروغ، این فاصله را به مدد ذات نیرومند خود و به‏ یمن عسرتی که تقدیر برای وی رقم زده بود درنوشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فروغ&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/6126/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D8%9B-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86%DB%80-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87--%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9 |عنوان=فروغ؛ کاهنۀ مرگ‎آگاه | یادداشتی از یوسفعلی میرشکاک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شاعری که در ساحت نفس زندگی کرد=====&lt;br /&gt;
برای شاعر حقیقی،ره‏ آموز حقیقت، عقل نیست،تنفس است، و در ساحت‏ نفس، آنچه در وهم و خیال پیش می‏آید، با آنچه در عالم واقع اتفاق می‏افتد، برابر است، فروغ فرخزاد در ساحت نفس به سر می‏برد و از کودکی تا مرگ از این ساحت‏ بیرون نیفتاد و به عقل کارافزا هبوط نکرد. شاعری که در ساحت نفس زندگی می‏کند، در چشم نزدیکان خویش کودک می‏نماید و در چشم بیگانگان دیوانه. «کودک ماندن هم‏ مایهء آزار شاعر است و هم ارتباط او را با جهان گمشده و برهوت درون حفظ می‏کند. شاعر، هم از دست سادگی کودکانهء خود در عذاب است و هم از گریزگاهی‏ می‏سازد تا بتوان در آن، بی‏دغدغه‏ ای دیگر خود را نیایش کند.»&lt;br /&gt;
اگر این کودک‏ واردگی نبود، فروغ در ساحت نفس نمی ‏ماند و ستم‏ های گوناگونی‏ را که خویش و بیگانه بر او روا می‏داشتند تاب نمی ‏آورد. شاید هیچ شاعری به اندازهء فروغ آزار ندیده باشد.&lt;br /&gt;
امّا آزار خویش و بیگانه از شاعر کودک‏سان، جانی شعله‏ ور و جنونمند می‏ سازد و او را اندک ‏اندک از افق شعر نیز فراتر می‏برد. فروغ آینهء عسرت بود. کودک‏ وارگی، زن بودن، مادر بودن، آن هم‏ مادری که دیدار فرزند را بر او اجازه‏ نمی ‏دادند. شاعر بودن، حساسیت روحی، شدّت عواطف وحدّت فهم که هیچ‏کدام‏ در دایرهء اختیار فروغ نبودند، از او آینهء عسرتی ساختند که جز بی‏ تکیه‏ گاهی و تنهایی‏ سیاه و انزوای دهشت ‏آور خویش، چیزی را منعکس نمی‏کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فروغ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
=====پسرش، کامی=====&lt;br /&gt;
فروغ در سه دفتر نخست یا از عسرت‏ خود سخن می‏گوید، یا از عشقهایی که گمان‏ می‏کند می‏توانند این عسرت را از میان‏ بردارند، یا از«کامی» پسرش که هم ‏اساس‏ عسرت او بود و هم‏ رؤیای دردآلود و با شکوه او:&lt;br /&gt;
همیشهء خدا، دلش پیش پسرش کامی‏ بود، چادر سر می‏کرد و می‏رفت جلوی‏ مدرسه تا پسرش را ببیند و پسرش وقتی او را می‏دید می‏گریخت و در برابر نوازش‏ها و التماسهای فرخ‏زاد فریاد می‏کشید: نه. برو، تو مادرم نیستی، و آن وقت فروغ فرخزاد تکیده و بینوا و خسته به خانه برمی‏گشت و آن وقت بود که آن احوال خاص و مالیخویایی‏ اش پیش می‏آمد، روزهای دراز در اتاق را به رویش می‏بست و با کسی‏ حرف نمی‏زد و غدا نمی‏خورد...&lt;br /&gt;
اقتضای زنانگی، طلب تکیه ‏گاه و اقتضای مادری عشق دیوانه‏ وار به فرزند است، و فروغ بدون تکیه ‏گاه و بدون فرزند، زیربار تقدیر خویش سالها زندگی دردمندانهء خود را دنبال کرد و به هر خس‏ و خاشاکی‏ چنگ زد تا از سرنوشت خود بگریزد، اما نتوانست. اگر می‏گریخت، شاعری بود همطراز بت‏های روزگار نوجوانی ‏اش که‏ اکنون همه خاموش و فراموش مانده ‏اند؛ امّا او در پنجهء ذات خود اسیر بود و نمی‏توانست گستاخ و دلیر و کودک ‏وار نباشد و از زیربار جنونمندی جان خویش، شانه خالی کند.تقدیر او چنین حکم کرده‏ بود که در حصار عسرت خود اسیر باشد تا اندک ‏اندک جنونمندی او کمال پیدا کند و کودک‏ وارگی او به شهودی شگفت ‏آور بدل‏ شود و دلیری و گستاخی او در پشت چهرهء عشق و زندگی بشر امروز، تنزل و تدانی‏ نفس انسانی را به نفس حیوانی و نباتی به‏ تماشا بنشیند. یک عمر در ساحت نفس‏ فردی، با عسرت خویش دست به گریبان‏ بودن برای فروغ فرخزاد فهم حقیقت هستی‏ بشر امروز، یعنی عسرت ازدحام نفوس را به ارمغان آورد.&lt;br /&gt;
این مرتبت از ادراک، ورای شعر و شاعری است. گویی سالها عسرت و رنج و ریاضت ناگزیر و ناخواسته فروغ شاعر را به فروغ کاهن بدل کرده است. شعرهای‏ تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل‏ سرد، غالبا یا بیان سرگردانی ازدحام نفوس‏ و وحشت و دهشت و تنزل و تدانی نفس‏ امارهء جمعی روزگار ماست، یا پیشگویی‏ وقایع پایان جهان. چندان که به نظر می‏آید، فروغ اخبار آخر الزمان را در هنگام شعر گفتن پیش‏رو داشته است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فروغ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====رسیدن به کهانت و پیشگویی=====&lt;br /&gt;
برای‏ شاعران دشوار است و فروغ این مرتبت را با خطر کردن یافت. البته بسیاری از شاعران خطر می‏کنند، امّا یا خطر کردنی‏ کور و ناخواسته که به محض وقوف به‏ عواقب آن برمی‏ گردند و پشت می‏کنند و می‏ گریزند، یا خطرکردنی آگاهانه، امّا در عرصه ‏هایی ناارجمند همچون سیاست، یا نه‏ چندان ارجمند همچون نوآوری در ادبیات. فروغ در افشای ساحت نفسانی خویش‏ خطر کرد و این عرصه، ارجمندترین عرصهء خطر کردن آدمی است؛ زیرا آن که با تهوّر و گستاخی، نفس خود را افشا می‏کند، نه‏ تنها از قید شرک و پرستش نفس امارهء جمعی می‏گریزد؛ بلکه شرک و ریا و نفاق‏ ازدحام نفوس را نیز برملا می‏کند. آدمیان‏ در مرتبت ازدحام نفوس می‏خواهند پنهان‏ بمانند و در مغازهء جان تیره و تاریک خود دور از دسترس یکدیگر زندگی کنند و دروغ بگویند، نفاق بورزند، ریا کنند، چون‏ موش به دزدی گناه بروند و شرک و کفر و حرص و حسد و گند و نکبت وجود خود را پشت نقاب چهرهء بی‏گناه نمای خویش‏ پنهان نگه دارند، تا در چشم دیگران فرشته‏ بنمایند. شاعری که خطر می‏کند و دلیرانه به‏ افشای خود کمر می‏بندد، خواسته و ناخواسته، رستاخیزی کوچک پدید می‏آورد تا در آن، فرشته نمایان از وحشت آشکار شدن دیوهای درون خود، چون بید در باد بلرزند و زبان به ناسزا و تهمت بگشایند و دست به سنگ ببرند و بی ‏اختیار برملا و رسوا شوند.&lt;br /&gt;
پس از رسیدن به این مرتبت از حضور و یگانگی بود که در افقی فراتر از شعر، در انتهای فرصت خود ایستاد و فنای خود را از یک سو و زوال ذات انسان متنزل را از سوی دیگر به تماشا نشست و از عشق به‏ مرگ آگاهی و از شعر به کهانت رسید. در این مرتبت بود که آرزو می‏ کرد:&lt;br /&gt;
«کاش می‏ مردم و دوباره زنده می ‏شدم و می‏ دیدم که دنیا شکل دیگری است، دنیا این‏ همه ظالم نیست و مردم این خسّت همیشگی‏ خود را فراموش کرده ‏اند...و هیچ‏کس‏ دور خانه ‏اش دیوار نکشیده است...»&lt;br /&gt;
امّا این آرزو را برای خود نمی‏ خواست.چون دنیا را می‏ شناخت:&lt;br /&gt;
«دنیایی که تا چشم کار می‏کند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیره ‏بندی آفتاب است و قحطی فرصت‏ است و خفگی است و اسارت است»&amp;lt;ref name=&amp;quot;فروغ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====انس با مرگ=====&lt;br /&gt;
انس با مرگ و انتظار فرارسیدن لحظهء واپسین از آغاز جوانی با فروغ فرخزاد همراه بوده ‏اند و حتّی می‏ توان گفت از کودکی؛ امّا بدل شدن این انس و انتظار به‏ دلهرهء ویرانی، از هنگامی آغاز شد که فروغ‏ به نهایت عشق مجازی دست یافت؛ عشقی‏ که نه زودگذر بود، نه بلهوسانه، نه‏ کورکورانه؛ عشقی که موجب تحوّل ذهن و زبان و جان و جهان فروغ شد. امّا همراه‏ با این تحول ژرف بود که فروغ دریافت این‏ عشق نیز محکوم به فناست. و همراه با این دریافت بود که نخست‏ نومیدی و وحشت از فرو ریختن ناگهانی‏ همه ‏چیز، فروغ را تسخیر کرد.&lt;br /&gt;
و سپس ترس از نامعلومی که فروغ آن‏ را در همه چیز و همه جا حاضر می‏ دید، اندک ‏اندک، ناپایداری و فرّاری همهء صور زندگی و عشق و خوشبختی را بر او فاش‏ کرد.  تو گویی بیرون از کالبد خویش ایستاده‏ است و زوال هستی خود را می‏ نگرد. و آن‏گاه که به کالبد خود برمی‏ گردد، در خود هیچ تمنایی جز مرگ نمی‏بیند. و در پرتو شهود خویش،درمی‏ یابد که‏ در تمام مراتب رشد جسمانی و سیر نفسانی‏ همواره بی‏ اختیار به سمت آن حقیقتی کشیده‏ شده است که با همه چیز آمیخته است؛ امّا جز مرگ آشکار نمی‏شود. این دریافت موجب می‏شود که در وحدت جسمانی نیز که نهایت غفلت آدمی‏ از مرگ است، به چشم بی ‏اعتباری بنگرد.&lt;br /&gt;
فروغ اکنون می ‏داند که پناه بردن به هر صورتی از صور زندگی، محدود ماندن و فنا شدن در همان صورت را به دنبال خواهد داشت. بشر امروز برای گریز از تمام‏ مصیبت‏ های خود، برای فرار از مرگ، برای‏ فرار از اعلام حضور مدام آن گنگ، آن‏ مبهم، آن نامعلوم به کار پناه می‏ برد و در آن‏ نسخ می‏ شود.&lt;br /&gt;
فروغ پس از آنکه به ویرانی وجود خود تسلیم شد به فاجعهء مسخ شدن بشر پی برد و دریافت که برای انسان راهی به سوی‏ رستگاری وجود ندارد.&lt;br /&gt;
با این همه در غایت نومیدی و از نهایت تاریکی و تیرگی سرنوشت بشر، که‏ خود به مدد مرگ آگاهی و تسلیم شدن به‏ ویرانی وجود خویش، از آن گذشته بود، امید به ظهور آخرین صدا را مورد پرسش‏ قرار می‏داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;فروغ&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ه‍.ا.سایه]]====&lt;br /&gt;
=====شعرهای شاعران را تایپ می‌کرد نه تصحیح=====&lt;br /&gt;
یوسفعلی میرشکاک با اشاره به پرفروش شدن کتاب خاطرات هوشنگ ابتهاج گفت: من  این کتاب را نخوانده‌ام و پول هم ندارم که ۷۵ هزار تومان برای خواندن خاطرات آقای ابتهاج بدهم، اما درباره این کتاب زیاد شنیده‌ام و درباره صاحب آن هم می‌توانم بگویم که قطعا شاعر خوبی است.&lt;br /&gt;
خاطرات ایشان به نظرم نه چیزی به ادبیات و خود او می‌افزاید و نه چیزی از آن خواهد کاست، ولی به هر حال این نوع کتابسازی و انتشار آن هم نوعی درغلتیدن به وادی تبلیغات است.&lt;br /&gt;
شنیده‌ام که کتاب اسم بسیار پرطمطراقی هم دارد. ولی اینها همه حواشی است. ایشان شاعر آن غزل معروف «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست» است و بقیه این اتفاقات هیاهو و سر و صداست.&lt;br /&gt;
شاعران در این زمانه به هر حال بدون هیاهو و سر و صدا نمی‌توانند زندگی کنند، برخی در جوانی دوست دارند این کار را بکنند و آقای ابتهاج هم شاید الان یادش آمده که در جوانی چندان پر سر و صدا نبوده و حال سَرِ پیری باید پر سر و صدا باشد!&lt;br /&gt;
برای من عجیب بود که ایشان شروع کرده به انتشار کتابی که در آن درباره دوستان مُرده خودش قضاوت‌هایی کرده که شنیده‌ام بسیار فجیع است. من از ادب ایشان بعید می‌دانستم که چنین کاری بکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای ابتهاج علاوه بر نسبت با حزب توده، تا به حال خودش را به قدری انسان سنگین و وزینی نشان داده بود که هیچ وقت از او انتظار نمی‌رفت که درباره رفقای خود چنین حرف‌هایی بزند. به هر شکل بسیاری از آنها امروز مُرده‌اند و نمی‌توانند از خود دفاعی داشته باشند و بگویند ما اشعارمان را برای آقای ابتهاج نمی‌بردیم که تصحیح کند، می‌بردیم که برایمان تایپ (ماشین) کند و ایشان تصحیح هم می‌کرد و ما هم می‌پذیرفتیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سایه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.motalemofid.blogfa.com/post/135|عنوان=میرشکاک: سایه شعرهای شاعران را تایپ می‌کرد نه تصحیح}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====دادن القابی از قبیل «حافظ زمانه» کاری را حل نمی‌کند=====&lt;br /&gt;
باید دید که واقعا این عزیزِ بزرگوار چه کار کرده است در غزل روزگار ما. بعد از شهریار، ابتهاج یکی از مهم‌ترین غزل‌سرایانی است که توانست غزل را احیا کند و نگه دارد. چون بعد از شیوع شعر نیمایی و شعر سپید و هجوم امواج مدرن غزل به ناچار داشت به انزوا می‌رفت و دیگر آن‌چنان جدی گرفته نمی‌شد.&lt;br /&gt;
حافظ زمانه خواندن ایشان یا دیگران چندان محلی از اعراب نمی‌تواند داشته باشد برای این‌که غزل خواجه از انسان تا تصوف و دین و توحید و رندی و سیاست و نقد زهد و ریا و ... را شامل می‌شود، به تعبیری مجموع ویژگی‌های قوم ایرانی را به صورت پنهان و آشکار در خود دارد. این ویژگی را شعر هیچ شاعر دیگری ندارد. اما در مجموع سایه یکی از بزرگترین شاعران غزل‌سرای روزگار ماست و به نظر من بی‌هیچ تردیدی چندین غزل ماندگار از او در تاریخ ادب فارسی جاودان باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;امضا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/219003/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%D8%A3%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B6%D8%A7 |عنوان=میرشکاک: ابتهاج شأنیت خاصی به غزل فارسی بخشید/ شعر سایه امضا دارد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====در نقد مقایسه سایه با حافظ=====&lt;br /&gt;
اینها تعارفات است. چون اگر شاعری بتواند همین حالا مثل حافظ هم بنویسد می‌شود کپی. کپی از خواجه شیراز که لطفی ندارد. شعر سایه ابدا این‌گونه نیست. طرز خاص خود او را دارد و قابل کپی شدن هم نیست، امضا دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;امضا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====ویژگی بارز شعر سایه=====&lt;br /&gt;
یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های شعر سایه هم در این است که این بزرگوار با حفظ نظام زبانِ کلاسیک غزل و زبان غزل عراقی، بدون این‌که به زبان معاصر ورود کند، یعنی تحت تاثیر زبان رسانه‌ها و مطبوعات قرار بگیرد و زبان شعرش را به ابتذال آلوده کند، توانست پایگاه غزل را حفظ کند و شأنیت خاصی به غزل فارسی ببخشد و این نکته برای او جایگاه ممتازی در شعر فارسی به هم زده است. به نحوی که حتی آنهایی که یکسره شعر کلاسیک را نفی می‌کنند و آن را منفور می‌دانند نمی‌توانند شأنیت و احترام غزل سایه را نادید بگیرند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;امضا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====بده بستان سایه‌ شاعر و سایه‌ موسیقی‌شناس و تاثیر این دو بر هم=====&lt;br /&gt;
استقبالی که اهل موسیقی از سایه دارند به دلیل مراوداتی است که سال‌ها با او داشته‌اند و دیگر همه می‌دانند که سایه یکی از مدافعان جدی موسیقی سنتی ماست. البته موسیقی‌شناس برجسته‌ای نیز هست و همین آشنایی باعث شده که در شعرش هیچ‌گاه با زمختی و خشونتی که باعث بشود صدای خواننده بشکند یا در آهنگ واژگان اشکالی پیش بیاورد مواجه نشویم. یک زبان نرمِ شسته و رفته و صیقل خورده از دانش موسیقایی او می‌آید. اما مهم‌تر از در غزل سایه، در درجه اول بازتابی است از غزل به معنای عاشقانه خودش همراه با امیدواری و مبارزه اجتماعی و ستیهندگی که از دوران جوانی با او همراه بوده است. به همین دلیل همیشه غزل سایه غزلی بوده که در اجتماع نمود پیدا کرده است و تاثیر گذاشته است. غزلی نیست که کسی بخواند و بشنود و به راحتی از کنار آن رد شود. شاعری است که عشق را با ستیز اجتماعی و امیدواری به آینده گره می‌زند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;امضا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====دوستی سایه با شهریار=====&lt;br /&gt;
این دو بزرگوار ضمن این‌که سال‌های سال دوست بودند یک سری تفاوت‌های آشکاری هم دارند. از این بابت دوستی‌شان خیلی جالب و عجیب است. تعادلی که در سایه هست برای شهریار چیز خیلی عجیب و غریبی بود. علاقه‌ ویژه‌ای به سایه داشت، در عین حال که افراط و تفریطی که در عواطف شعری شهریار می‌بینیم در شعر سایه کاملا به تعادل رسیده است. همزبانی این دو روح بیشتر برمی‌گردد به آن بخش از جهانشان که دور از دیدرس ما بوده است. شهریار بسیار عاطفی بود و آن دسته از دوستانش را که سزاوار این دوستی می‌دید عاشقانه دوست می‌داشت، در درجه اول هم سایه بود. خیلی هم جالب است که آقای ابتهاج اصلا مثل شهریار افراطی نبود، حالا شاید به دلیل منش سیاسی‌اش بود که ذاتا محافظه‌کاری می‌کرد و نمی‌توانست مثل شهریار به عالم نگاه کند. جالب‌تر این‌که با وجود این نکته که شهریار به تصوف گرایش داشت و عاشق مولا امیرالمومنین و آقا اباعبدالله بود و حتی می‌شود در رده شاعران آیینی دسته بندی‌اش کرد، به شاعری علاقه پیدا کرده بود که نسبت چندانی با باورهای او نداشت. این خیلی غریب بود برای ما؛ معمایی که هیچ‌وقت هم از آن سر در نیاوردیم. اما نشان می‌دهد که هر دوی آنها انسان‌های بزرگواری بودند و ای کاش همه مردم بتوانند مثل شهریار و سایه با هم دوست باشند. یعنی بدون این‌که وجه مشترکی از بابت اعتقادات داشته باشند دوست بمانند و عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;امضا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حسین منزوی]]====&lt;br /&gt;
حسین منزوی در زمان حیات خود به عنوان یکی از بزرگ‌ترین غزل‌سرایانی به حساب می‌آمد که کارش سرودن شعر عاشقانه بود، اما وقتی پس از فوت وی دیوان اشعارش منتشر شد همگان دریافتند که او یکی از بزرگ‌ترین شاعران آئینی است و چیز دیگری غیر ار آنچه می‌شناختند در او متجلی شده بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;حرام&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کوتاه درباره چهره‌ها از نگاه میرشکاک====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;سیدمرتضی آوینی؟&#039;&#039;&#039; سیدنا الشهید. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;دکتر رضا داوری اردکانی؟&#039;&#039;&#039; گرامی‎ترین متفکر معاصر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;مسعود کیمیایی؟&#039;&#039;&#039; حماسه‎‌پردازِ سینما. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;حسین خسروجردی؟&#039;&#039;&#039; عزیز سفرکرده. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;[[علی معلم دامغانی]]؟&#039;&#039;&#039; مولانا علی معلم دامغانی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;محسن نفر؟&#039;&#039;&#039; شیخِ اهل طرب. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;[[ناصر فیض]]؟&#039;&#039;&#039; ایرج‎میرزای اسلامی!&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;[[رضا امیرخانی]]؟&#039;&#039;&#039; نویسنده شاهکاری به نام [[بی‎وتن]]. بی‎وتنش کاری بود.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;[[ابوالفضل زرویی نصرآباد]]؟&#039;&#039;&#039; ملانصرالدین. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;محمدرضا آقاسی؟&#039;&#039;&#039; شاعر توده‎‌ها. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;مسعود ده‎‌نمکی؟&#039;&#039;&#039; سینماگر توده‌‎ها. آقاسیِ سینما. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;عطاالله مهاجرانی؟&#039;&#039;&#039; معاون پارلمانی.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوتاه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا آقاسی]]====&lt;br /&gt;
=====خاطره‌ای دربارهٔ شاگردی محمدرضا آقاسی نزد میرشکاک=====&lt;br /&gt;
در سرویس ادبی کیهان نشسته بودیم یک بنده خدایی با یال و کوپال ویژه‌ای وارد شد گفت: «آقا، شعر آوردیم!» مسئول شعر هم بنده بودم. من این شعر‌ها را خواندم و پاره کردم و در سطل آشغال ریختم. خندید! گفت: «حالا چه کار باید بکنم؟!» گفتم: «حال و حوصله داری شاگردی کنی؟!» گفت: «تا قیامت!» گفتم: پاشو بریم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادم می‌آید یکبار شعری را برای آقا بقیه‌الله (علیه‌السلام) گفته بود. داشتیم ازحوزه به سمت انقلاب می‌رفتیم تا میدان انقلاب رسیدیم شعرش تمام شد. گفت: چطور بود؟ گفتم: «بسیار مزخرف بود.» آدم وقتی می‌خواهد امام زمان (عج) را مدح کند و وصف کند، آن قدر باید ایشان را وصف و مدح کند که انگار می‌خواهد حضرت حق (سبحانه و تعالی) را مدح کند. تو این جوری که آقا امام زمان را در نظر گرفتی، البته آن زمان، زمان رئیس‌جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی بود، گفتم: «ماجرا را در حد رئیس‌جمهور دیده‌ای!» خیلی باید جلو‌تر بروی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین حرف باعث شد که ایشان طالب فرا گرفتن تعلیمات دیگری در جنب شعر و شاعری باشد؛ شأن عرفانی معصوم و از این مباحث. یک سری دستورالعمل هم برای ریاضت کشیدن بود. توسل و تمسک به اهل‌بیت(ع) و راه بردن به معارف شیعه و بالاخره یک بار آمد و گفت: «آقاجان! من را از کربلا آن طرف‌تر نبر!» او در کربلا مستغرق شده بود و بنده خدا قاطی کرده بود و گفته بود که می‌روم زیارت حضرت معصومه (س) آرام نمی‌گیرم و می‌روم مشهد آرام نمی‌گیرم. گفتم آقاجان! از امام حسین(ع) تا آقا امیرالمؤمنین همه‌اش یک پله مانده است، یک موقف مانده است و این موقف هم آقا امام مجتبی است. می‌گفت: «من نمی‌توانم بیایم، من را همین جا رهاکن.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو سه ماه دیگری در این بیابان‌ها با همدیگر چرخیدیم و حاج محمدآقا در این مقام تثبیت شد و قرارمان هم این بود، هیچ کسی لو ندهد چون روزگاری ایشان در جلسه نقد حضوری می‌آمد، برخی‌ها می‌گفتند «آقا این برای چه می‌آید. این اصلا شاعر نخواهد شد؟!» گفتم: «یک زمانی آنقدر شاعر خواهد شد که کسی من را نشناسد و ایشان را می‌شناسد، شما را که سهل است!»&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://bookroom.ir/news/16401/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%D8%B3%DB%8C|عنوان=گفتگو با یوسفعلی میرشکاک بمانسبت سالروز تولد محمدرضا آقاسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====با صدای خودش=====&lt;br /&gt;
شعر آقاسی شعری است که باید با صدای خودش اجرا شود. اینکه نوار وCD این شعر تأثیر بیشتری روی مخاطب دارد به این دلیل است یعنی یافت ویژه  و حال ویژه خودش، با صدای خودش، (صدایش البته آنچنان دلنشین هم نیست و اغلب اوقات دلخراش است.) حال ویژه‌ای در مخاطب ایجاد می‌کند، تصرف خاصی در عقل و نفس مخاطب ایجاد می‌کند.&lt;br /&gt;
نظرم این بود که ایشان نه سمت غزل برود و نه سراغ قصیده نه به سراغ قالب‌های دیگر، فقط همین «مثنوی‌های وزن‌کوتاه» را ادامه بدهد و بیرون از این دایره کاری نکند و برای اینکه ما برای تقویت وجه صوری و لفظی شعر ایشان و شعر بقیه پیشنهاد می‌دادیم این هفته مثلاً یک قدری «سنایی‌غزنوی» بخواند «نظامی‌گنجوی» و «مثنوی معنوی» بخواند و غالباً هم کتاب‌های خودم را به ایشان می‌دادم. می‌برد بعد از یک هفته ـ ده روز می‌گفت: «حاجی این کتاب‌ها حال نداد!» من نگاه کردم، دیدم این اهل فرم و صورت و این قضایا نیست. این می‌خواهد در بحر آقا اباعبدالله(ع) مستغرق و مستهلک باشد در دایره کربلا.&lt;br /&gt;
نه در بحر رمل و رجز و …&lt;br /&gt;
اصلاً تو این عوالم نیست. نمی‌خواهد چیزی از شعرای دیگر داشته باشد و با شعرای دیگر حال کند و همین هم باعث شد که در این راسته ویژه گل کند و ملی و فراگیر شود. به یک معنا دست‌کم، در این روزگار شاعری نداشتیم که به اندازه آقاسی با استقبال توده‌های مردم مواجه باشد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فضای مثنوی‌های شورانگیز محمدرضا آقاسی =====&lt;br /&gt;
این فضای فقط از «گنجینه الاسرار» عمان سامانی نیست، کلاً ایشان در فضای شعر آیینی، مداحی و شعری که ویژه عاشورا و کربلاست غوطه‌ور بود و جالب است که از اسراری هم که فرا گرفت جز به ندرت در شعر استفاده نکرد.‌ گاه گداری یک گریزی مثلاً به مقام حضرت معصومه(س) زده است ولی خیلی اجمالی. گاهی اوقات اشاراتی به شئون و مراتب ائمه اطهار، آقا رسول‌الله، حضرت امیرالمؤمنین، حضرت سیده‌النساء(صلوات‌الله علیهم‌اجمعین) ولی در مجموع این خطی که مرحوم آقاسی در آن سیر می‌کرد مهم‌ترین عرصه شعر آیینی ماست و درست است که ممکن است از متن تاریخ ادبیات به حاشیه برود ولی هیچ‌گاه از این حاشیه بیرون نخواهد شد، مثل «محتشم» که دست‌کم سالی یک بار «محتشم» احیا می‌شود، در حقیقت ماه محرم سالگرد «محتشم» هم هست. یا سالگرد «عمان» و دیگران هم هست.&lt;br /&gt;
در عین حال ما برای اینکه بتوانیم عوام مردم و توده‌های مردم را با فضای خاص پیوند بدهیم شاعرانی مثل مرحوم آقاسی از همه بیشتر به کار می‌آیند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شعر برای توده مردم=====&lt;br /&gt;
در وهله اول شعرا باید مجاب شوند چون با شعر آقاسی خیلی از شعرا حال نمی‌کردند، فکر می‌کردند که این شعر خیلی ساده است یا مثلاً عامیانه است. اما جالب است بیشترین شعری که در این روزگار در حافظه خلق خدا قرار گرفته است شعر محمدرضا آقاسی است، چون از بس که این شعر با عواطف توده‌های مردم هماهنگی داشت خود به خود توی حافظه این‌ها نشسته است.&lt;br /&gt;
کسی سعی نکرده شعر آقاسی را حفظ کند، حفظش شده است ولی خوب مثلاً من هیچ وقت قصد حفظ کردن شعر آقاسی معلم را نداشتم، این‌ها به مرور در حافظه بنده مانده است. خیلی‌هایش هم با یک بار خواندن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مخاطب‌ها در یک سطح نیستند، همزبان هستند اما همزمان نیستند، ما از حیث فرهنگی و هنری چه در سطح ملی و چه در سطح جهانی در همه کشور‌ها مراتب مختلف داریم. با هم زندگی می‌کنیم. تقویممان یکی است اما تاریخمان یکی نیست، یک کسی هست که به هیچ وجه شعر نیمایی نمی‌فهمد، شعر سپید اصلاً نمی‌فهمد، یعنی اگر کسی به او بگوید این «گنجشک و جبرئیل» حسن حسینی، یک کار حیرت‌انگیزی در ادب معاصر هست. این هیچ تأثیری از «گنجشک و جبرئیل» نمی‌گیرد! برای اینکه از حیث ذهنی با شاعر «گنجشک و جبرئیل» هم افق نیست. عوارض مدرنیته هم این وسط دخیل است چون مدرنیته یک عده‌ای را خیلی به جلو رانده است و یک عده‌ای را هم خیلی جا گذاشته است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====نگاه آقاسی به اجتماع =====&lt;br /&gt;
آقاسی در شعرش جامعه‌گرایی داشت، چون عدالت طلب بود و محور اصلی تشیع را در عدالت‌ می‌دید و ایشان توجه به حال و روز مردم را جزو شئون اصلی تشیع می‌دید، شما این موضع‌گیری‌ها را نسبت به اهل سیاست، نسبت به تکنوکرات‌ها، نسبت به کسانی که موضع ولایی نداشتند و در حقیقت سیاستشان بر دینشان غلبه داشت در شعر مرحوم آقاسی می‌بینید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون آقاسی «حنجره مردم» بود و سخن، سخن مردم بود. این ابیات هم لابه‌لای ابیات آئینی توی دل مردم جا باز می‌کرد.‌ای کاش ایشان این همه زود نمی‌رفت. اگر می‌ماند دایره تأثیر و تصرفش در جامعه ما خیلی بیشتر از این می‌بود. بعضی‌ها فکر می‌کنند مثل آقاسی شعر گفتن ساده است. مثل آقاسی شعر گفتن به‌شدت مشکل است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====سهل و ممتنع=====&lt;br /&gt;
من اوستای آقاسی بودم و نتوانستم مثل او شعر بگویم. آقای معلم با همه این ید و بیضا نمی‌تواند شعر ساده بگوید. نمی‌گوییم شعرش سهل و ممتنع است، سهل است اما این امتناعی که در شعر آقاسی است، جزو عجایب است. ما اگر بخواهیم زبان را پایین بیاوریم یک‌سره پیاده می‌شویم. مثل این‌هایی که یک عمر فقط بندبازی کرده باشند این‌ها توی خیابان درست نمی‌توانند راه بروند. سکندری می‌خورند. فرود آمدن در حد زبان مردم و عواطف مردم و عقل جمعی بسیار بسیار کار دشواری است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====آقاسی ادامه دارد=====&lt;br /&gt;
آقاسی ادامه دارد. هنوز هم ادامه دارد.&lt;br /&gt;
تا هنگامی که ما اهل آئینیم، شاعران موفق آئینی ادامه دارند، دست کم عرض می‌کنم، بعضی‌ها سالی یک بار احیا می‌شوند. مثل محتشم. بعضی‌ها بیشتر مثل عمان سامانی ولی تا روزی که ما بر همین مدار در گردشیم و مدار ما ایمان و اعتقاد ما به آقا اباعبدالله(ع) است و میان کربلا و افق ظهور حضرت بقیه‌الله در تردد هستیم این نحو از شاعری پایایی و مانایی دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نسیم شمال]]====&lt;br /&gt;
زبان نسیم خیلی شلخته و عامیانه است، دیگر اینکه مسائلی که مرحوم نسیم شمال در شعرش مطرح می‌کند، مسائل روزمره و گذرا هستند. مثلاً: ورود روس و انگلستان و …&lt;br /&gt;
البته نسیم یک رگه‌های طنزآمیز و بیان دغدغه‌های اجتماعی را در اندیشه شعری‌اش دارد؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;کور شوم، لال شوم، کر شوم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;لیک محال است که من خر شوم&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بله، ولی چون خیلی پایین می‌آید، مخاطبش مردم نیستند رفته جزو مردم قرار گرفته از زاویه دید مردم دارد حرف می‌زند. به همین خاطر زبان به شدت عامیانه است، مسائل هم غالباً مسائل تقویمی است. به همین خاطر نسیم شمال در روزگار خودش گل کرد اما بعد از مرگش تمام شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌رضا قزوه]]====&lt;br /&gt;
علیرضا قزوه از شاعران خیلی برجسته و حیرت‌انگیزی است. در شعر آیینی «آقای قزوه» پدیده واقعاً حیرت‌انگیزی است. ولی خوب شعر ایشان شعر خاص است. آقای قزوه شاعر است و نگاهی به توده مردم ندارد. &amp;lt;ref name=&amp;quot;آقاسی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی موسوی گرمارودی]]====&lt;br /&gt;
اولین شعری که باعث دگرگونی چشم انداز شعر شیعی شد شعر بلند در سایه سار نخل ولایت آقای گرمارودی بود که به ما فهماند می توان اینجا بود و شاعری کرد بدون اینکه تحت تاثیر شاملو و اخوان و ... بود. شعری که خودمان را در آن ببینیم، بافتش امروزی باشد و ما را دگرگونه کند.&lt;br /&gt;
شعر آقای گرمارودی برای ما نوعی رجعت را به همراه داشت. ما را به ادب شیعی بازگرداند و به آن جایگاه مدرن بخشید. برخی از مرحوم طاهره صفارزاده به عنوان نخستین شاعره در این مسیر یاد می کنند اما به باور من نخستین نفر در این مسیر آقای گرمارودی بود و باقی را ایشان به این سمت کشاند.&lt;br /&gt;
گرمارودی برجسته ترین قصیده سرای معاصر ایران  است قصائد ایشان زبان امروزی دارد و در کنارش شعر آزادش نیز ممتاز است. من نمی‌گویم او شاعر درجه یک نیمایی است چون هنوز تکلیف نیما و شعرش روشن نیست. اگر احمد شاملو بر این شعر دکانی زد و راه سرایشش را ساده کرد و یا اخوان که البته در قله است دلیل نمی شود که نگویم سرودن شعر آزاد به مراتب سخت تر از شعر نیمایی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;برجسته&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4468791/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=گرمارودی برجسته ترین قصیده سرای معاصر ایرانی است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====صحبت‌های میرشکاک دربارهٔ رمان [[تاریخ غیرت]] اثر «شیخ موسی نثری»====&lt;br /&gt;
آقای آشیخ موسی نثری رمان «تاریخ غیرت» را ۱۲۰ سال پیش نوشته‌است. در این کار وجهی از اهمیّت دادن به تاریخ و فرهنگ وجود دارد. زمان روایت در دوران صفویّه می‌گذرد که پیش از این، تجربه‌ی خواندن‌اش را در آثار ایرانی به این شکل نداشته‌ایم، زیرا این دوره بیشتر در آثار ترجمه به تصویر کشیده شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خیلی‌ها رمان تاریخی نوشته‌اند، امّا نکته‌ی مهم درباره‌ی این اثر این است که اوّلاً، این بزرگوار اوّلین کسی است که اقدام می‌کند به نوشتن رمان تاریخی در ایران. ثانیاً، در این کتاب منطقه‌ی خاصّی به‌تصویر کشیده شده‌است. ثالثاً، زبان ویژه‌ای دارد. رابعاً، اوّلین کسی است که دارد رمان به شیوه‌ی اروپایی می‌نویسد و نحوه‌ی برخوردش با وقایع، علاوه بر این‌که مدرن است، کلاسیک هم هست؛ برای مثال عاشق و معشوق‌های این کتاب به‌واسطه‌ی اشعار شاعران بزرگ کلاسیک فارسی مانند سعدی دیالوگ می‌کنند؛ انگار به‌شیوه‌ی فردوسی و سایر قدما پرده‌پوشی شده تا وارد جزئیّات نشود.&lt;br /&gt;
از طرف دیگر، نویسنده تلاش کرده به‌شیوه‌ی شخصیّت‌پردازی قهرمانان در آثار ادبی کلاسیک اروپایی، قهرمانانش را به‌سرعت به کشتن ندهد. به همین دلیل، آن‌ها را در مخمصه می‌اندازد ولی هربار آن‌ها را نجات می‌دهد؛ در واقع نثری مفهوم گره‌افکنی را متوجّه شده‌است، در حالی‌که خیلی از نویسندگان بزرگ مدرن ما هنوز این مفهوم را به‌درستی درک نکرده‌اند؛ چه گره‌افکنی کلاسیک، چه گره‌افکنی مدرن، طوری‌که برای مخاطب تعلیق ایجاد کنند و با حفظ روابط علّت و معلولی پیرنگ، قهرمان را هم نجات دهند.&lt;br /&gt;
یکی از نکات جالب دیگر این کتاب، زبانِ فارسی همدانی آن است که خیلی قرص و قائم، واضح و رسا مطرح شده‌است. برای مثال جایی نوشته: «بفرمایید زیرقلیانی میل کنید.» زیرقلیانی، یک وعده‌ی غذاییِ سبک بوده که قبل از کشیدن قلیان می‌خوردند. یا جایی می‌گوید: «محمود برخاسته با سلیم‌بیگ دست به گردن شده و معانقه‌ی مفصّلی راه‌انداختند.» یا این دیالوگ: «سلیم، پیش از آن‌که با من دماغ‌چاقی بکنی...» که اصطلاحی برای احوال‌پرسی بوده و هنوز هم به‌کار می‌رود. جایی از کتاب آمده: «سردار احمد خان، خیلی کاره و باکفایت است.» (کاره به‌معنای حرفه‌ای)&lt;br /&gt;
مثال‌های زیادی در کتاب موجود است. برای من جالب بود که نثری با تکیه بر زبان فارسی همدانی خودش توانسته با این قدرت وارد کار نویسندگی شود. هیچ‌کجای این کتاب نمی‌بینیم که در زمینه‌ی نثر، رشته‌ی کار از دست نویسنده دربرود. وی در عین ایجاز، حقّ مطلب را ادا می‌کند؛ حال آن‌که حتّی نویسندگان بزرگی مانند احمد محمود و محمود دولت‌آبادی، هرگاه رشته‌ی سخن از دست‌شان درمی‌رود، شروع می‌کنند به قلم‌فرسایی بیهوده و تصویرسازی از طبیعت. به‌نظر من می‌شود مشکلات این رمان، هنوز مشکلات ادبیات داستانی ما هستند، ولی نقاط قوّتش (مانند نثر) هنوز آن‌طور که باید و شاید دیده نمی‌شود.&lt;br /&gt;
نکته‌ی مهمّ دیگر در این اثر، توجّه نویسنده به تاریخ سرزمین خودش است و پرورش دادن و تأکید بر روحیّه‌ی ستیهندگی قومی که در برابر بیگانه مقاومت می‌کند؛ در حالی‌که حکومت ملّت خود را رها کرده که عثمانی‌ها هر بلایی می‌خواهند سر مردم بیاورند. جامعه‌ی روشنفکری ما همه‌ی الگوهایش را از غرب می‌گیرد؛ لذا بعد از صادق هدایت (به جز دو سه استثناء) قوم ایرانی در آثار داستانی نویسندگان روشنفکر تحقیر شده‌است. هدایت که قوم ایرانی را مشتی مفت‌خور، فاسد و نادان می‌داند و این خلاف شیوه‌ی ادبیات اروپاست؛ در ادبیات اروپا بد بودن شخصیّت را به پای بد بودنِ کلّ قوم نمی‌گذارند. در کتاب «تاریخ غیرت» هم شخصیت منفی وجود دارد مثلاً شخصیّتی که جاسوس عثمانی‌هاست، ولی بر تعالی مردم ایران و قوم ایرانی در جای جای کتاب تأکید شده‌است.&lt;br /&gt;
نثری درست روبه‌روی این جریان ایستاده و از این حیص «تاریخ غیرت» می‌تواند یکی از بهترین الگوها برای مقابله با این مشکل باشد. برخورد نثری با یک واقعه‌ی تاریخی و نگارش آن در قالب داستان برخوردی درست و امیدوارانه است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کاری که نثری با رمان کرده، کاری است که رئیسعلی دلواری در مبارزه با استعمار انگلستان انجام داده‌است. این نویسنده امّا دست تنها و با قلمش این کار را انجام می‌دهد. حکومت قاجار هم با انگلستان ساخت و پاخت کرده و اهمیّتی به مردم نمی‌دهد؛ مثل حکومت مرکزی کتاب «تاریخ غیرت» که با عثمانی‌ها به توافق رسیده و کاری به مشکلات مردم در سایه‌ی این استعمار ندارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیالوگ‌های این کتاب بسیار دقیق و پیش‌برنده هستند؛ با توجّه به زمان نگارش این کتاب، نویسنده خیلی از زمان خودش جلوتر است. توصیفات به‌اندازه و به‌جا هستند؛ نه آن‌قدر زیاد هستند که حوصله‌ی مخاطب را سر ببرند و رشته‌ی روایت از دست‌شان در برود، نه آن‌قدر مختصرند که تصویری گویا و زنده به مخاطب ندهند. حشو و اضافه در آن وجود ندارد.&lt;br /&gt;
شیخ‌موسی تاریخ غیرت را این کتاب حدود ۲۵ سال قبل از جمال‌زاده نوشته است. در چنین زمانی، علاوه بر نثر، با وجود آن که بسیار مدرن با داستان برخورد کرده، بسیاری از ویژگی های داستان ایرانی را حفظ کرده است...&lt;br /&gt;
معشوقی که در این کتاب وجود دارد، کاملاً مطابق است با تعاریف زمانه‌ی خودش: عفیف، دل‌سوز و دل‌سپرده. دلدادگی زن ایرانی، چیزی نیست که از غرب وارد شود. یکی دیگر از هنرهای این نویسنده پیچش‌هایی است که در روایت ایجاد کرده و به‌جای مستقیم‌گویی، تعلیق ایجاد می‌کند. او این کار را با گذاشتن موانعی سر راه قهرمان داستان به‌خوبی انجام داده و گره‌گشایی را هم به همان خوبی به انجام می‌رساند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دقّت علمی نویسنده در روایت جزئیّات قابل توجّه است؛ مثلاً وقتی درباره‌ی شیوه‌ی ساختن باروت سخن می‌گوید، ضمن بیان دقیق اجزای سازنده‌اش، می‌نویسد: «تناسب اجزای باروتی که به این عیار ساخته شوند، به‌قدری است که اگر در لوله‌ی تفنگ یا توپ، در معرض ۳۰۰ درجه‌ی سانتیگراد حرارت قرار گیرد، هم‌چنان به‌صورت جرمی مرکّب باقی مانده و از نشانه خارج نمی‌شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تنها مشکلی که با این رمان داشتم، استفاده‌ی بیش از حد از شعر بود؛ که به‌نظرم چاره‌ی دیگری نداشته، چون مثلاً اگر می‌خواسته صحبت‌های عاشقانه‌ی میان شخصیّت‌های زن و مرد را به نثر بنویسد، داد و هوار مخاطبان بلند می‌شده که چرا اسلام را به باد می‌دهی؟ ولی چون زبان شعر، اجمالی است، کسی نمی‌توانسته به او خرده بگیرد که چرا شعر سعدی را از زبان شخصیّت بیان کردی؟ به‌هرحال، نویسنده هم شعر کلاسیک را خوب می‌شناخته، هم زبان روزگار خودش را و به‌درستی و به‌جا از شعر در روایتش استفاده کرده‌است. فکر می‌کنم شیخ موسی نثری، رئیسعلی دلواری است در عالم ادبیّات.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواری&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قصیدهٔ میرشکاک برای[[علی موسوی گرمارودی]]====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سلام سرِّ ثریا، بنفشه‌­زارِ شهود/ گواهِ لطفِ خدایان به خاکِ کور و کبود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سلام ای شرفِ روزگارِ شور و شعور/ سلام بدرقۀ قرنها سرود و سرور&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بیا بیا بنشینیم و یاد هند کنیم/ به صدهزار سلام و دو صدهزار درود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بیا بیا بگشاییم از بهشتِ «وِدا»/ به روی خویش دری از دِژی که کس نگشود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دژی که ماند نهان از هزار چشم و در آن/ نکرد نیم‌­نظر چشمِ نادر و محمود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دژی سرش به ثریا رسیده از حکمت/ دژی فراتر از این هفت بامِ قیراندود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دژی که نامِ «کریشنا» ست قفلِ درگهِ آن/ شگفت آنکه کلیدش جز این کلام نبود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به یادِ حضرتِ «راما» مرا زِ روزنِ دل/ دری بدان دژ، واشد برون زِ گفت و شنود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دری به خانۀ خورشیدِ چهرۀ «سیتا»/ که مهر و ماه به گیتی چنان رخی ننمود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رخی بهارِ تجلّی به فرِّ میکائیل/ چو شعرِ پیرِ خردمند: شاهِ گرمارود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نه من سخنورم ایدر، نه فرصتی مانده­‌ است/ که در مجامله پیچم و الفتی که نبود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;برادران صفی آراستیم رویارو/ به نابرادر پرداختن ز نطعِ وجود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;گذشت هرچه که بر ما گذشت و ماند زیان/ به من که دیر تُرا یافتم به کامِ حسود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تو ای بلند و سرافراز مردِ مردانه/ که بند و زندانت، استخوانِ جان فرسود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به روزگارِ جوانیت بهره شد زنجیر/ که جانت در تنِ بیداردل نمی­آسود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دلیرمردا! شیراوژنا! که در پیِ دین/ دلت گُداخت زِ بیدادِ زمرۀ نمرود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به کام اهل درایش، زمامِ اهلِ خرد/ سپرد چرخ و ز سودای حق ندیدی سود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به رغم باورِ ما رفت هرچه بر ما رفت/ به کامِ دشمن ما بود هرچه بود و نبود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به ضعفِ طالعِ من بود گرچه طالعِ تو/ به روزِ پیریت ای پیر! بختِ خواب‌آلود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چنان رسید به بیداری آفتابِ نمون/ که نامِ پاکِ تو رغمِ معاندانِ جحود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اگرچه سود زیان شد به هرچه کوشیدیم/ اگرچه رشتۀ ما را نه تار ماند و نه پود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تُرا بس این که جهانیت مدح می­‌گوید/ مرا بس این که به مدح تواَم بها افزود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به شعر در همه فن، یک فنی ادب­‌مردا!/ به حُسن خُلق، ادب را ز تو کمال افزود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تو سیّدالشعرایی به فرّ و بُرز و کلام/ تو سیّدالشعرایی به رغم هرچه عنود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;چکامۀ تو به شعرِ کهن شرف بخشید/ چرا که از درِ یُمگان به یوش راه گشود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;به شعرِ مُرسل «محبوبۀ شب» ت سَروی­ست/ به سبزبختی آن­کو به سایه­ اش آسود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مبین که دیر به عذر ایستاده­‌ام، بگذر/ اگر جوانیِ من روی خاطرِ تو شخود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام فاطمه ­ام من، خدا کند که شَود/ پرندِ فاطمه­ بفتِ دلت زِ من خشنود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;بلندنامیِ من زین مدیح خواهد بود/ چنانکه از تو بلند است نام گرمارود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اوّل و آخرِ یار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عرض دستبوسی تقدیم شد به محضرِ حضرتِ سیّدالشعرا استادِ گرانمایه دکتر سیّد علی موسوی گرمارودی. دیرزیاد آن بزرگوار خداوند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یوسفعلی میرشکاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۹۷/۱۱/۱۶!&amp;lt;ref name=&amp;quot;قصیده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4546376/%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C |عنوان=قصیده یوسفعلی میرشکاک برای موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مرتضی امیری اسفندقه]]====&lt;br /&gt;
یوسفعلی میرشکاک که فقط به‌زور توانستم آقا را به اول اسمش اضافه کنم، چون استاد طنین این نام را، مثل فروغ، اخوان، مثل قهرمان که همه می‌گفتند قهرمان. نمی‌گفتند استاد قهرمان، فروغ را نمی‌گویند استاد فروغ، یعنی این اسم‌ها نپذیرفتند که استاد به اول آن‌ها بیاید. ولی آقا یوسفعلی را به این دلیل گفتم «آقا» یوسفعلی که دانسته یا ندانسته سایه مهربانی و محبتشان از دهه ۶۰ تا الآن بر سر ما بوده است. سعید بیابانکی عزیز هم همین‌طور.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در حضور آقا یوسفعلی خیلی نمی‌توانم حرف بزنم، تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که ایشان را دوست دارم، فقط همین! «دلم گرفته برایت، زبان ساده عشق است/ سلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت». دلیلی هم ندارد! آقا یوسفعلی و دانش و احاطه‌اش بر همه روشن است. من دلم همیشه برای آقا یوسفعلی تپیده و همیشه واپسش بوده است، به دو معنی: هم دلواپسش بوده‌ام، هم دل ‌وا پسش بوده است. الآن هم هرگاه آقا یوسفعلی را می‌بینم و اینکه آقای انسانی گفتند سیاهی موهای من را دیده، و الان سفید شده است؛ همین سخن را شنیدم که حضرت آقا به خود آقا یوسفعلی فرمودند که «شما چقدر پیر شدید! من دلم می‌گیرد شما را این‌قدر پیر می‌بینم!»&amp;lt;ref name=&amp;quot;پیر&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد كتاب «پرونده كاريكاتور» از زبان میرشکاک====&lt;br /&gt;
به‌نظرم کتاب حاضر بیشتر یک جنگ است و این مشکل  خیلی به آقای ضیایی مربوط نمی‌شود. من اين كوتاهي را از جانب آقاي گودرزي مي‌دانم.&lt;br /&gt;
با توجه به تتابع اضافات و کاربردهای نادرست صفت تفضیلی و چند مسئله دیگر در متن، گودرزي ديباج را به عنوان رييس پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي مقصر می‌دانم كه متن كتاب را پيش از انتشار آن به ويراستار نسپرده است.&lt;br /&gt;
اين رويكرد كه هر هنرمندي در عرصه هنر خودش از قلمي برخوردار باشد كه بتواند هنرش را به‌خوبي منتقل كند، رويكرد اشتباهي است. هر خواننده‌اي كه اين كتاب را به‌دست بگيرد متوجه مي‌شود كه نويسنده، قلم رسايي در رساندن مطلب خود نداشته است.&lt;br /&gt;
نکته دیگر، زوايد، حشوها و اشكالات دستوري در متن كتاب است  كه از آن‌ها مي‌توان كاربرد كلمات غلط «فراشگفت» و«ژانرگونه» را نام برد. يكي از كم‌عنايتي‌هاي نويسنده توجه نكردن به محل كاربرد صفت تفضيلي است. تا وقتي در متن مقايسه‌اي صورت نگرفته است، استفاده از صفت تفضيلي بي‌جاست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;قلم&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/report/46561/%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%B4%D9%83%D8%A7%D9%83-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF|عنوان= ميرشكاك با قلم نویسنده «پرونده کاریکاتور» درافتاد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====میرحسین موسوی====&lt;br /&gt;
«موسوی جنگ را با درایت خاص اداره کرد و مدیریتی که ایشان در زمان دفاع مقدس بر دوش داشت هیچ کس در جهان نمی‌توانست چنین مدیریتی داشته باشد. از شخصیتهای سیاسی و فرهنگی کسی درخشش مهندس موسوی را نداشته و یکی از معدود افرادی است که بنده حاضرم در راهش کشته شوم نه به خاطر اینکه من هوادار جریان سیاسی چپ بودم زیرا می‌دانید که من به آقای خاتمی تعلق خاطری نداشتم و در دولت موسوی بنده هیچ سمتی نداشتم.&lt;br /&gt;
موسوی  به شدت مأخوذ به حیا است و  قبل از اینکه سیاستمدار باشد عدالت‌محور است و قبل از آنکه عدالت‌محور باشد فرهنگ‌محور و فرهنگ‌پرور است.&lt;br /&gt;
هیچ شاعر و منتقد سراغ ندارم که یا دست پرورده ایشان باشد یا از پیروان ایشان نباشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;موسوی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://aftabnews.ir/fa/news/90471/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%B7%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86 |عنوان=حمایت قاطع میرشکاک از موسوی و روایت او از بحران هندوانه در دولت میرحسین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او درباره دیگران===&lt;br /&gt;
===تجلیل و بزرگداشت===&lt;br /&gt;
گرامیداشت و تقدیر از یوسفعلی میرشکاک به همراه رونمایی از ۴ کتاب جدید وی با سخنرانی سعید قاسمی، نادر طالب زاده، وحید جلیلی، مسعود ده نمکی، ناصر هاشم زاده و شعر خوانی [[علیرضا قزوه]]، [[علی‌محمد مودب]]، [[محدثی خراسانی]]، [[امید مهدی‌نژاد]]، [[ناصر فیض]]، [[محمد محقق]]، [[مرتضی امیری اسفندقه]]، [[محمدمهدی سیار]] و ده ها شاعر جبهه فرهنگی انقلاب ۲۵ دی ۱۳۹۱ بعد از اذان مغرب برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رونمایی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://bookroom.ir/news/12109/%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%88%DB%8C |عنوان=گرامی داشت میرشکاک به همراه رونمایی از ۴ کتاب جدید وی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتابشناسی==&lt;br /&gt;
* ستیز با خویشتن و جهان&lt;br /&gt;
*‌ جای دندان پلنگ&lt;br /&gt;
* از زبان یک یاغی&lt;br /&gt;
* فرامرز نامه&lt;br /&gt;
* زخم بی‌بهبود&lt;br /&gt;
* دیپلمات‌نامه&lt;br /&gt;
* پوریای ولی&lt;br /&gt;
* نامه‌ای به رئیس‌جمهور آینده&lt;br /&gt;
* توسعه و اباحه&lt;br /&gt;
* سنت؛ مدرنیته؛ هویت&lt;br /&gt;
* تکنیک قارعه&lt;br /&gt;
* القارعه&lt;br /&gt;
* سیاست زدگی&lt;br /&gt;
* رخنه در تکنیک&lt;br /&gt;
* نسبت ما و تجدد&lt;br /&gt;
* ایمان و تکنولوژی&lt;br /&gt;
* مؤمنان در آخرالزمان&lt;br /&gt;
*‌ آخرالزمان و نیست انگاری&lt;br /&gt;
* ویژگیهای آخرالزمان&lt;br /&gt;
* منتظران و حقیقت انتظار&lt;br /&gt;
* ویژگیهای انسان آخرالزمان&lt;br /&gt;
* ایرانیان و موعدگرایی&lt;br /&gt;
* برده صاحب‌عنوان&lt;br /&gt;
* مذهب قیاس&lt;br /&gt;
* انسان آزاد&lt;br /&gt;
* نوشتن در اوج بحران&lt;br /&gt;
* تصوف تقویمی، تصوّف تاریخی&lt;br /&gt;
* غفلت و رسانه‌های فراگیر&lt;br /&gt;
* نیست انگاری و شعر معاصر&lt;br /&gt;
===نمونه‌هایی از اشعار===&lt;br /&gt;
====اذا الشمس کورت====&lt;br /&gt;
ترکیب‌بند معروف «اذالشمس کورت» که در کتاب «ماه و کتان» منتشر شده است، از شاهکارهای شعر انقلاب است که بر پیشانی آن نوشته  شده است: «درسوک بقیةالله مصطفوی امام خمینی و بیعت با جانشین روح خدا آیت‌الله خامنه‌ای». بندی از این ترکیب‌بند زیبا، به عنوان غزل شهرت یافت. ردیف این غزل در همان نسخه « مرده است‎» درج شده است، اما خود شاعر تأکید دارد ردیف اصلی و اولی شعر همین «کشته شد» است که توسط نخستین انتشار دهندگان بنا به مصالحی عوض شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سر بر آر ای خصم کافرکیش! حیدر کشته شد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;معنی انا فتحنا، سرّ اکبر کشته شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;صاحب معراج، یعنی مصطفی منبر سپرد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آنکه بر منبر سلونی گفت و منبر کشته شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای یهود خیبری! بردار دست از آستین&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مرتضی، صاحب لوای فتح خیبر کشته شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;گر حسن را زهر خواهی داد، ای فرزند هند!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;گاه شد، چون صاحب تیغ دو پیکر کشته شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زینبی کو تا بگرید زار بر نعش حسین؟&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;یا حسین! آیا کسی جز تو مکرر کشته شد؟&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آفتاب دین احمد، جانشین بوتراب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بر سر حق سدر سبز سایه‌گستر کشته شد‎&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کهف کامل، آخرین فرزند صدق مصطفی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;شهپر جبریل، اسماعیل هاجر کشته شد‎&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;لا فتی الاّ علی لا سیف الا ذوالفقار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روز خندق پیش چشم خیل کافر کشته شد‎&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خاک بر سر کن، الا شرق حقیقت هم‌عنان!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;باختر! پیوند شادی کن که خاور کشته شد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شوق دیدار موعود====&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:darkgreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تا اسیر گردش خویشم، بر نمی‌گرداندم گرداب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سایۀ سنگینی کوهم، بر نمی‌خیزد سرم از خواب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;جاده‌ام، پیچیده در منزل، گردبادم عقده‌ها در دل&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;موج دور افتاده از ساحل، رود پنهان مانده در مرداب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پا به پای سایه سردر پیش، با نسیمی می‌روم از خویش&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;می‌دهد آیینه‌ام تشویش، می‌برد آشفته تا مهتاب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;در شبی اینگونه وهم‌آور، یافتن، هم‌رنگ گم‌کردن&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;باختن، باری گران بر دل، بردنم، نقشی زدن بر آب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کاش امروزی نمی‎آمد تا که فردایی نمی‌دیدم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هر شبم فردا شبی دارد، ای شب آخِر مرا دریاب!&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;باز در من سایه‌ای پنهان ـ روبه رو با مرگ ـ می‌گوید:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بهترین فرجام نومیدان! آخرین پل! اولین پایاب!&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;گرچه تاریکم، رهایم کن! نیستم نومید ازین بودن&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خاطرم را می‌کند روشن، جستجوی مقصدی نایاب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;پوستم را می‌درد بر تن، جان به شوق دیدن موعود&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دل به سوی لحظۀ میعاد، می‌شود از سینه‌ام پرتاب&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;می‌برد هر جا که می‌خواهد، دست‌های ناتوانم را&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;گردش گرداب‌وار خون، با هزاران ماهی بی‌تاب&#039;&#039;&#039;}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====اشارت====&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;گفتی پلنگ رام نخواهد شد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آری نه رام و نه آرام&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;یک عمر با گراز شب و گاو روز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;درافتادم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اما هنوز هم تمام جهان روشن است و من تاریک.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه هیچ گردش چشمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه خانه‌ای&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه خاطره‌ای دارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;همین مخاطره‌ای دارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;میان آتش و آب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سهم من از غریو بلندم همین ترانۀ مهجور است&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;که زیر سایۀ کرکس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به آفتاب بیاندیشم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه خواب دامنه در شب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه ماه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====تفنگ====&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: green}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای دل ای تفنگ شعله‌‌ور! چرا&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بوی خون نمی‌دهد تپیدنت&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;لک‎لكی نمی‌پرد ز غرّشت&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آهویی نمی‌رمد ز دیدنت&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای دل ای تفنگ برنوی پدر!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زیر سقف سینه ی سیاه من&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;همچو آبگینه‌ای شكسته‌ای&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ماندی و شكسته‌تر نگاه من&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;در تو ماند و، بال وا نمی‌كند&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چون كبوتری بریده بال و پر&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;او نمی‌پرد، تو پُر نمی‌شوی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از هرای مرگ‌، برنوی پدر!&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;لایق نگاه مردۀ منی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نه نگاه گرم ماده آهوان&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خو نمی‌كنی چرا به این نگاه&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چون سگ گری به مشت استخوان&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;كهنه‌ای تو و پسند خاطرِ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هیچ كس به جز پدر نمی‌شود&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;او دگر نمی‌شود چنان كه تو&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تو چنان كه او، دگر نمی‌شوی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چون تنور سرد مادرم تهی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از حضور شعله‌های آتشی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بس كن ای دل، ای دل تباه من&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خنده‌آور است از تو سركشی&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدی آن غزال وحشی جنوب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از تو گرگ پیر وحشتی نكرد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دیدی آن پلنگ جنگل شمال&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حرمت تو را رعایتی نكرد&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هیچ كس تو را زمن نمی‌خرد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای دل من ای تفنگ دیر سال&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بر جدار دنده‌های خسته‌ام&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;سر بنه ز درد خویشتن بنال&#039;&#039;&#039;}}&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نسبت میان طریقت و دیپلماسی====&lt;br /&gt;
در بخشی از نمط آخر کتاب «دیپلمات‌نامه‌؛ خواجه هربرتعلی درام‌الملک آجری»،‌ با عنوان «اندر یادکرد نسبت میان طریقت و دیپلماسی» می‌خوانیم:&lt;br /&gt;
«دو تن از پیران قوم برخاستند و دوبازوی مرا گرفتند و به دو زانو در آن پیشگاه همایونی نشاندند. یکی از آنان کمربند سگ‌دار از کمر کشید و به عتاب تمام، رموز و عجایب پرسیدن گرفت و دیگری در گوش من تلقین پاسخ می‌فرمود. تا بدانجا رسیدیم که گردن مرا همچون بزغاله‌ای بگرفتند که به پی‌ماچان‌ (پاپبوس) قطب کامل برند. تا عاقبت صدایی مهیب از میان برخاست که:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ قطب کامل کیست و کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاسخ آوردم که بنت عم ماست و در تکیۀ فقرای بوکینگهام است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ذکر خفی چیست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ ذکر خفی را قطب کامل تلقین کند و به هر سالی کلمه‌ای باشد که دلالت به طالع آن سال کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چون در غربت افتی چه گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گویم: یا رابینسون کروزوئه مدد!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ چون به جنگ روی چه گویی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ گویم: هو یا رابین‌هود هو | کان کرم و جود هو | دور از آتش و هود هو | نصرت فرما زود هو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خرقه تشرف را  چه کسی از غرب به شرق آورد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ به جانب حجاز و عراق، سرادوارد لورنس و خلیفۀ وی مستر همفر. به جانب ولایت ما،‌رسرادوارد شرلی و خلیفه‌اش رابرت شرلی رضوان‌الله تعالی علیهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ خرقۀ ارشاد و هدایت در کدام خاندان بود؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ در خاندان مولانا میشل عفلق اعلی‌الله مقامه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ اکنون در کجاست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ـ هر کس که اسرار فاش کند لایق بندگی این درگاه نباشد. آنچه را که به قرنی دیگر باید مردمان بدانند، امروز فاش گفتن سزاوار نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون این بگفتم، نعره مشایخ و اقطاب در صحن و سرای تکیه طنین انداخت. قوال به صوتی دلکش در مایه راک اندرول، این سرود خواندن گرفت و دگربار سماع آغاز شد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوک رفت و موش آمد | خلق در خروش آمد | چشم رفت و گوش آمد | گاه جنب و جوش آمد | چند فکر نیک و بدی؟ | یا الیزابت مددی! ...»&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجره&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/4291/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DA%A9 |عنوان=پنجره‌ای به شعر یوسفعلی میرشکاک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48009</id>
		<title>علی موسوی گرمارودی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48009"/>
		<updated>2024-10-30T06:33:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = علی موسوی گرمارودی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ali mosavi70.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &#039;&#039;&#039;درحال مطالعهٔ دیوان [[ملک‌الشعرا بهار]]&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سیدعلی موسوی گرمارودی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، ادبیات و ترجمهٔ قرآن و متون مذهبی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۳۱فروردین۱۳۲۰ه‍.ش {{-}} ۲۲ربیع‌الاول۱۳۶۰ه‍.ق {{-}} ۲۰آوریل۱۹۴۱م&lt;br /&gt;
|محل تولد               = قم&lt;br /&gt;
|والدین                 = &#039;&#039;سیدمحمدعلی گرمارودی&#039;&#039; {{-}} &#039;&#039;خانم‌آغا&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = قم، مشهد و تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = پایتخت، شهرهای مذهبی&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          = پهلوی دوم، جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = کودتای ۲۸مرداد۱۳۲۰، سقوط پهلوی دوم در ۲۲بهمن۱۳۵۷ و استقرار جمهوری اسلامی ایران در همان سال.&lt;br /&gt;
|نام دیگر               = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = «کانون فرهنگی نهضت اسلامی» به‌همراه [[طاهره صفارزاده]] و از بنیان‌گذاران «[[شعر انقلاب]]».&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|پیشه                   = استاد دانشگاه و نویسنده&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =  از اوایل دههٔ چهل&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = [[نو]] [[سپید]]، [[نیمایی]] و شعر کلاسیک (قصیده)&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهرستان ادب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/4277/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= پنجره‌ای به شعر سیدعلی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;عبور&#039;&#039;، &#039;&#039;چمن لاله&#039;&#039;، &#039;&#039;خط خون&#039;&#039;، &#039;&#039;در سایه‌سار نخل ولایت&#039;&#039;، ترجمهٔ قرآن کریم، &#039;&#039;غوطه در مهتاب&#039;&#039; و...&amp;lt;ref name=&amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &#039;&#039;قلم‌انداز&#039;&#039;، &#039;&#039;معمای حافظ&#039;&#039;، &#039;&#039;شیون مهتاب در آب&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته بر اساس اثر = &#039;&#039;از ساقه تا صدر&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = &lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = دکتری زبان و ادبیات فارسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشگاه تهران، دانشکدهٔ زبان و ادبیات فارسی            &lt;br /&gt;
|حوزه                   = حوزهٔ علمیهٔ دینی مشهد&lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = ادیب نیشابوری، شیخ‌مجتبی قزوینی، سید[[جعفر شهیدی]]، [آیت‌الله] مطهری و ...&lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &#039;&#039;سپیدگویی&#039;&#039;{{سخ}}و دو شعر &#039;&#039;خط خون&#039;&#039;{{سخ}}و &#039;&#039;در سایه‌سار نخل ولایت&#039;&#039; &lt;br /&gt;
| تأثیرگذاشته بر        =  بر سبک شعریِ [[انقلاب]] و [[آیینی]]، به‌ویژه بر اشعار سپید&lt;br /&gt;
| تأثیرپذیرفته از       = مذهب تشیع، آرا و اندیشه‌های [امام] [[روح‌الله موسوی خمینی|خمینی]] و مرتضی مطهری  &lt;br /&gt;
| وبگاه                 = &lt;br /&gt;
| imdb_id               = &lt;br /&gt;
| soure_id              = &lt;br /&gt;
| جوایز                 = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =   &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سیدعلی موسوی گرمارودی&#039;&#039;&#039; معروف‌به &#039;&#039;&#039;گرمارودی&#039;&#039;&#039; شاعر، نویسنده، محقق، منتقد و مترجم قرآن و نهج‌البلاغه است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ویکی‌فقه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://wikifeqh.ir/%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= زندگی‌نامه خودنوشت سیدعلی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;نورمگز&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/4615/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= گزیده‌ای از زندگی‌نامهٔ خودنوشت سیدعلی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
گرمارودی از مشهورترین شاعران نوگرای دههٔ پنجاه است که به‌دلیل آیینی و انقلابی‌بودنِ آثارش و نیز تأثیر آن، پس از انقلاب اسلامی از بنیان‌گذاران [[شعر انقلاب]] خوانده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آفتاب آنلاین&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1201618496p1.php/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= نگاهی به آثار گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
علی موسوی گرمارودی که نخستین آموزه‌های دینی را در مکتب پدر آموخت، پس از دیپلم، همراه پدر راهی مشهد شد و چهار سال به تحصیل عربی و علوم دینی پرداخت. واقعهٔ پانزده خرداد۱۳۴۲ گرمارودی را که تازه از مشهد به قم برگشته بود، رهسپار تهران کرد. به دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران راه یافت و سپس، مشاور حقوقی ادارهٔ باستان‌شناسی شد.{{سخ}} فعالیت‌های او در عرصهٔ شعری و شاعری از محافل و انجمن‌های ادبی شروع شد؛ اما شاعری را به‌طور جدی در سال۱۳۴۸ با چاپ نخستین مجموعه شعرش [[عبور]] آغاز کرد. ادامهٔ فعالیت‌های سیاسی، بالاخره او را که اکنون برندهٔ بخش شعر نو مسابقه «شعر بعثت» [[مجلهٔ یغما]] می‌شناختند، در سال۵۲ به زندان فرستاد. نعمت آزادی پس از شش سال اسارت در اوین، او را به‌سمت همکاری با [[طاهره صفارزاده]] کشاند تا با هم‌فکری و همراهی هم، [[کانون هنرمندان و نویسندگان مسلمان]] یا &#039;&#039;کانون فرهنگ نهضت اسلامی&#039;&#039; را بنیان‌گذاری کنند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی تمام دهه شصت و تقریباً هفتاد را به اخذ درجه دکتری در زبان و ادبیات فارسی و نیز، اشتغال در پست مشاور وزرای فرهنگ در ارشاد اسلامی گذراند. وی همچنین رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
گرمارودی همواره با رویکردهای مذهبی، به سرودن شعر در قالب‌های [[نوقُدمایی]] و [[نیمایی]] پرداخت و البته بعدها گرایش به شعر سپید نیز پیدا کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
گرمارودی در همهٔ قالب‌های شعر از قدیم‌ترین تا جدیدترین آن‌ها یعنی از قصیده تا شعر سپید طبع‌آزمایی کرده است. با نگاهی به فهرست مجموعه [[صدای سبز]] که به‌گزیدهٔ شاعر از شعرهای خودش است، می‌توان قالب‌های مختلفی را با آمارهای متفاوتی مشاهده کرد:&lt;br /&gt;
۴۹ شر سپید، ۴۹ غزل، ۲۸ قصیده، ۱۹ قطعه، ۲۶ مثنوی، ۱۴ رباعی، ۱۲ نیمایی، ۸ مفردات، ۵ مسمط و ۲ دوبیتی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شعر نیمایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده =محمد شریفی |عنوان = فرهنگ ادبیات فارسی|ص= ۷۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌پاس تمام زحماتش در عرصه شعر و سرودن در قوالب مختلف شعری، &#039;&#039;&#039;بنیاد چهره‌های ماندگار&#039;&#039;&#039; در سال۱۳۸۵ او را به‌عنوان &#039;&#039;چهرهٔ ماندگار بخش شعر	&#039;&#039; انتخاب کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
ترجمهٔ ادبی کامل قرآن کریم گرمارودی برندهٔ [[کتاب‌سال ]] شد و ترجمه نهج‌البلاغهٔ او مورد تقدیر  همین رویداد فرهنگی قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تمام‌قد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://jamejamonline.ir/sima/2940493055456384652 ‏|عنوان= حضور موسوی در برنامهٔ رادیویی تمام‌قد، بعد از برگزیده‌شدن ترجمه‌اش به‌عنوان کتاب‌سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi5.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع دوستان شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmaroodi.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شعرخوانی در «عصر شعر آیینی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:۱۵گرمارودی.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مطالعه شعر خود برای خواندن در مراسم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi15.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شعرخوانی در آیین پاسداشت مقام امام علی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi garmarodi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;میزبان ECI در مراسم معرفیِ&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;دایرةالمعارف مطالعات حافظ&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://en.ecieco.org/news-6042.aspx|عنوان= همکاران دایرةالمعارف مطالعات حافظ در ECI}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:گرمارودی۱۷.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شعرخوانی شب نیمهٔ رمضانِ&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;سیدعلی خامنه‌ای خرداد۱۳۹۶&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi0.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گرمارودی در اندیشهٔ بیان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===مرغ عشق و کبوتر===&lt;br /&gt;
بعد از رفع کدورت از جریان فرانکلین، گرمارودی به خانهٔ [[اخوان ثالث]] رفت و دو مرغ عشق برایش ‌برد. چند تا کبوتر به رنگ خاکستری روشن در منزل اخوان بود که نوکشان عین نوک شاهین و بال‌شان خط‌های راه‌راه با رگهٔ سیاه داشت. میزبان توضیح داد: این‌ها از نوع کبوترهای نامه‌برند؛ یادگاری از زنده‌یاد استاد &#039;&#039;&#039;حسن کسایی&#039;&#039;&#039;. موقع رفتن یک جفت از آن‌ها را هم به گرمارودی داد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;برترین‌ها&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bartarinha.ir/fa/news/424223/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87|عنوان= ماجرای فرانکلین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرمارودی در جلسه‌ای مخفی!===&lt;br /&gt;
یک‌بار به یک جلسهٔ مخفی دعوت شد. مجبور بود از راه پشت بام به آنجا برود. شهید رجایی گفته بود گرمارودی هم بیاید برای شعرخواندن. مجلس فاتحهٔ یکی از شهدا بود. شهید یک فرزند دوساله داشت. گرمارودی پیش از آنکه لب به شعرخواندی بگشاید، چشم باز کرد به روبه‌رو؛ حدود ۸۰ نفری دستچین شده بودند. وقتی رسید به ابیاتی که بی‌پردهٔ ابهام به شاه تشر می‌زد که: رسد روزِ خونِ تو را ریختن... ناگاه از روی کاغذ سر راست کرد تا عکس‌العمل حُضار را ببیند، دید عده‌ای از جمعیت غایب‌اند!&amp;lt;ref name=&amp;quot;خبرگزاری مهر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/1585764/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85|عنوان= به تعداد کلمات شعرم شلاق خوردم/ زندهٔ خوب و مردهٔ بد نداریم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رجایی===&lt;br /&gt;
محمدعلی رجایی، وزیر آموزش‌وپرورش بود، از گرمارودی می‌خواست متنی بنویسد برای چاپ در آغاز همهٔ کتاب‌های درسی. یک ماه پس از توزیع کتاب‌ها، رجایی تلفن می‌کند به گرمارودی که:&lt;br /&gt;
:«می‌دانی چه دسته‌گلی به آب داده‌ای؟»&lt;br /&gt;
::گرمارودی شگفت‌زده می‌پرسد: «مگر چه شده؟!»&lt;br /&gt;
:رجایی می‌گوید: «مرد حسابی، چرا متن را با مصراع: ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم؟ شروع کردی؟! می‌گویند مصراع دومش می‌شود: «فتنه از عمامه خیزد نی ز خُم».&lt;br /&gt;
::گرمارودی می‌گوید: «آن مصراع ساختهٔ ذهنِ علیل ضدانقلاب است، نه خداوندگار ما مولوی. آنچه من نوشتم خود مصراع دوم است و بیت چنین است:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;عقلِ اول راند بر عقلِ دوم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ماهی از سر گنده گردد نی ز دُم&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز ۳&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۶۰۱و۶۰۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شجره‌نامه===&lt;br /&gt;
ما از سادات طبرستان هستیم؛ از روستایی به نام میخ‌ساز در کجور. اجداد ما در زمان قاجاریه، برای فرار از سربازی به روستای اوانک در الموت پناه آوردند. این روستا در یک منطقهٔ صعب‌العبور قرار دارد؛ درست در قلب کوه‌های البرز. بعد از اوانک هم آمدند به گرمارود؛ روستایی در دل یک درّه.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد که جدّ پدری گرمارودی، سیدعلی‌نقی، از گرمارود زن می‌گیرد، همانجا مقیم می‌شود. محمدعلی، پدرم هم، همانجا به‌دنیا می‌آید؛ حدود ۱۲سالگی می‌فرستندش به مدرسهٔ علمیه در مزردشت تنکابن؛ جایی که روحانیت مرکزیت داشت.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://siona.ir/News/1178.html|عنوان= معرفی کوتاهی از نویسندگان، ادبا و شعرا (علی موسوی گرمارودی)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;آیه‌های انتظار&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ayehayeentezar.com/|عنوان= سیدعلی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نار زدن===&lt;br /&gt;
مادر می‌گفت: «آن‌زمان فصل کار، الموتی‌ها به تنکابن می‌آمدند؛ اما حساب خانوادهٔ پدرت جدا بود. پدربزرگت در تنکابن وکیل مشهور و مرد باجَنَمی بود. در گرمارود خانه و زندگی داشت. پدرم نیز یکی از سرشناس‌ترین روحانیان تنکابن بود. عروسی مرا هفت شبانه‌روز مفصل برگزار کرد. بعد مرا سوار بر اسب، از تنکابن، همراه کاروان جهاز، از راه جنگل، به گرمارود بردند. چهار روز طول کشید تا که رسیدیم. پدرت بیرون روستا به پیشواز آمده بود و طبق رسوم، اول نار زد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز ۲&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۵۷۱تا۵۷۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قصه و غصهٔ [[اخوان ثالث]] و گرمارودی در ماجرای فرانکلین===&lt;br /&gt;
گرمارودی می‌گوید: «بعد از انقلاب با حکم مهندس بازرگان، رئیس فرانکلین سابق شدم. بعد از اخوان ثالث به‌عنوان سرویراستار دعوت کردم. اخوان هیچ مَمر درآمدی نداشت. آن موقع من ۴هزار تومان حقوق می‌گرفتم برای ایشان ماهی ۷هزار تومان درنظر گرفتم و... .»{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز اخوان با حالتی برآشفته به دفتر من آمد و گفت: «این شعر را بخوان!» گویا انجمن اسلامی حرف‌‌هایی دربارهٔ اخوان زده بود که روح من از آن‌ها خبر نداشت. شعر اخوان این‌گونه آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هان ای علی موسوی گرمارودی&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;آلوده به منت مکن این لقمهٔ نان را...&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
قطعه استادانهٔ او را خواندم و گفتم: «آقای اخوان واقعاً من سزاوار چنین شعر و نگاهی هستم؟! من خودم خدمت شما آمدم و دعوتتان کردم... درضمن، تقاضای دیگرتان را دو روز پیش با زحمت به‌نتیجه رساندم و فقط فرصت نکردم به شما بگویم...»{{سخ}}&lt;br /&gt;
وقتی این را شنید، همان لحظه کاملاً پشیمان شد. شعرش را برداشت و با چشمان اشک‌آلود گفت: «این شعر تمام نیست.» یک ساعت نگذشته بود که با افزودن ۱۲ بیت جدید به ابیات قبلی برگشت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
من به این ماجرا شاعرانه نگاه کردم. آقای اخوان شعر را خطاب به من و من خطاب به دلم آغاز کردم:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ای سوخته حال ای دلک غمزدهٔ من&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بشناس کمی بیشتر احوال جهان را...&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
«هر دو شعر، هم در کتاب «تو را ای کهن‌بوم‌وبر دوست دارم»، نوشتهٔ اخوان و هم در کتاب «سفر به فطرتِ گل‌سنگ» من آمده است.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;نیک صالحی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.niksalehi.com/tasviri/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87.html|عنوان= علی موسوی گرمارودی و گفت‌وگو با وی دربارهٔ مهدی اخوان ثالث}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;خبرگزاری شبستان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://shabestan.ir/detail/News/61724|عنوان= اخوانیهٔ موسوی گرمارودی با مهدی اخوان ثالث}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;برترین‌ها&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۶۹|ک= تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم|ص= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر با نام شکوی الغریب فی‌الوطن، از معروف‌ترین مجاوبه‌های من است؛ اخوانیهٔ من با مرحوم اخوان ثالث:&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;شکوی الغریب فی الوطن&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|هان ای علیِ موسوی گرمارودی|آلوده به منّت مکن این لقمهٔ نان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای مردِ نه شرقی و نه غربی، زِ حقایق|بشنو زِ من این نکته و تصدیق کن آن را}}&lt;br /&gt;
{{ب|حالت بِه از این است چه در شرق و چه در غرب|اهلِ ادب و فضل و خداوندِ بیان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|طاغوت روا داشت به من لقمهِ غنانی|هرچند به خون دلم آغشتی خوان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|اسلام گر این هم نه روا دارد، ای وای|پس من چه کنم عائلهٔ خُرد و کلان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|در جمع، بَری آبِ مرا بهرِ دو تا نان|کو کار نیاورده بَرَد مُزدِ مَجان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|من کارَک خود کرده‌ام و می‌کنم از پیش|آثار گواه‌ست و شناسی تو خود آن را}}&lt;br /&gt;
{{ب|سی سال نبردِ من و طاغوت عیان است|حاجت به بیان نیست، مثل گفت، عیان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|زندان و گرفتاری و بدبختی و تبعید|خود بود نبردِ من و آن اهرمنان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|پیری و نداری است کنون حاصلِ عمرم|تا عبرتغ من پند شود نسلِ جوان را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
گرمارودی نام قطعهٔ خود را تِلکَ شَقشَقةٌ هَدَرَت گذارده است، یعنی این آهی بود که بر آمد. وامی است از حضرت علی که آن حضرت این جمله را در پایان خطبهٔ معروف شقشقیه فرمودند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تِلکَ شَقشَقةٌ هَدَرَت...&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|ای سوخته حال ای دلکِ غمزدهٔ من|بشناس کمی بیشتر احوالِ جهان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|ز اول نه مگر گفتمت این نکتهٔ شیرین|تلخ است، مخور بادهٔ ابناء زمان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|تا مصرِ بلا چون روی ای یوسفِ تنها|همراه مبر، هیچ‌یک از این اخوان را}}&lt;br /&gt;
{{ب|نیکی مکن و نان به دلِ دجله میانداز|کت کس به بیابان نزند سنگ و سنان را}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
====تا آخر عمرش او را رها نکردم==== &lt;br /&gt;
سال۱۳۴۲، دانشگاه، در رشته حقوق قبول شدم. تهران و پاتوق‌های شعری و زبانزدشدن اسم [[جلال آل‌احمد]] که دوشنبه‌ها در &#039;&#039;کافه فیروز&#039;&#039; پاتوق داشت، مرا به آنجا می‌کشاند. آن روزها جلال، همیشه تحت تعقیب ساواک بود. با اینکه سر بی‌باکی داشت و بی‌پروا بود سخت به کسی اعتماد می‌کرد. وقتی فهمید از کجا آمده‌ام و با چه افرادی آشنا هستم، به‌تدریج به من اعتماد کرد. یک روز سر میزش نشسته بودم که [[رضا براهنی]] آمد. جلال از او دعوت کرد به خانه‌اش برود. «بفرمایی» هم به من زد. از خدا خواسته سریع پذیرفتم. و همراه براهنی به منزل جلال رفتم و تا آخر عمرش او را رها نکردم. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رها نکردم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/news/342698/%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= آل‌احمد بزرگ‌ترین معلم من بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Mosavi Garmarodi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گرمارودی میهمان [[سیمین دانشور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====بعد از [[جلال]]====&lt;br /&gt;
[[سیمین دانشور]] مرا خوب می‌شناختند. در زمان حیات جلال آن‌قدر به منزل‌شان رفت‌وآمد داشتم که با روحیات مذهبی من آشنا بودند. هر وقت منزل‌شان می‌رفتم، جلال به دانشور می‌گفت:&lt;br /&gt;
:سیمین! به طلعت بگو برای آقای گرمارودی جانماز بیندازد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
بعد از فوت جلال سعی ‌کردم مزاحمشان نباشم و کمتر به منزلشان می‌رفتم. بعد از انقلاب مرحوم &#039;&#039;منتظرقائم&#039;&#039; که مدیر [[کیهان فرهنگی]] بود، ازآنجاکه می‌دانست خانم دانشور میلی به انجام مصاحبه ندارند، روی همین سابقهٔ آشنایی از من خواست ایشان را به انجام مصاحبه راضی کنم. خانم دانشور خواهشم را پس نزدند؛ چون اجازه ندادند کس دیگری در آنجا حضور پیدا کند، هم خودم مصاحبه‌کننده بودم و هم عکاس!&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رها نکردم&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi6.jpg|180px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نگاهی به روزگار بگذشته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===جوشش و کوشش در گذران عمر===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: تولد در محله چهارمردان قم&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: آموختن قرآن و نصاب‌البیان و گلستان در پنج‌سالگی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: رفتن به دبستان در نُه‌سالگی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: رفتن به مشهد و آغاز خواندن دروس حوزوی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: بازگشت به قم و سپس تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشکدهٔ حقوق و گرفتن لیسانس حقوق قضایی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت شعری با سرودن شعر «عبور»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت‌های مبارزاتی و دستگیر و زندانی شدن به‌مدت چهار سال&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: شرکت در شب شعر «انستیتو گوته» و خواندن شعر در «سایه سار نخل ولایت» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: تأسیس «کانون فرهنگی نهضت اسلامی» به‌همراه [[طاهره صفارزاده]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;: سرپرست &#039;&#039;انتشارات انقلاب اسلامی&#039;&#039; (فرانکلین)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;مشغول به کار شدن در دفتر بنی‌صدر با سِمَت «مشاور مطبوعاتی و فرهنگی رئیس جمهور»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۳&#039;&#039;&#039;: انتشار دو کتاب «خط خون» و «چمن لاله» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۵&#039;&#039;&#039;انتشار ماهنامهٔ ادبی «گل‌چرخ» تا سال۱۳۷۱ &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: سخنرانی در سمینار بزرگداشت فردوسی در &#039;&#039;&#039;دپارتمان ایران‌شناسی&#039;&#039;&#039; در دانشگاه &#039;&#039;نیویورک&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039;: رایزن فرهنگی برای مدت چهار سال در کشور تاجیکستان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۰&#039;&#039;&#039;: سخنرانی در سمینار بزرگداشت &#039;&#039;&#039;فردوسی&#039;&#039;&#039; در مسکو&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۳&#039;&#039;&#039;: ترجمه کامل ادبی قرآن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۴&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «از ساقه تا صدر» (تذکرهٔ شعرای قرن بیستم تاجیکستان به‌اهتمام گرمارودی)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۷&#039;&#039;&#039;: سخنرانی در دانشگاه &#039;&#039;جواهر لعل نهرو&#039;&#039; در شهر دهلی  هند&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۸&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «گوشوارهٔ عرش» (مجموعهٔ کامل شعرهای آیینی) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۱&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «جوشش و کوشش در شعر»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۴&#039;&#039;&#039;: تجلیل از علی موسوی گرمارودی به پاس سال‌ها تلاش در عرصهٔ شعر انقلاب در پنجمین‌ جشنوارهٔ شعر انقلاب &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۷&#039;&#039;&#039;: بزرگداشت علی موسوی گرمارودی در اختتامیه [[جشنواره شعر فجر]] در [[کتابخانه ملی]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از تولد تا پختگی===&lt;br /&gt;
سیدعلی موسوی گرمارودی، ۳۱فروردین۱۳۲۰ نزد خانواده‌ای مذهبی در قم چشم گشود. از ۵ تا ۸سالگی، در مکتب پدرش، حجت‌الاسلام سیدمحمدعلی موسوی گرمارودی که از دانشمندان و مدرسان عالی علوم اسلامی بود، قرآن، نصاب‌الصبیان ابونصر فراهی، &#039;&#039;گلستان و بوستان&#039;&#039;، طاقدیس شیخ‌نراقی و گزیده‌هایی از خمسه را آموخت و از ۹سالگی به مدرسه رفت. وی با پشتوانه‌ای قوی، سال‌های دبستان را دوسه کلاس یکی گذراند و از دبستان ملی &#039;&#039;باقریهٔ&#039;&#039; قم پا به دبیرستان &#039;&#039;دین و دانش&#039;&#039; گذاشت؛ جایی که محمد بهشتی آن را مدیریت می‌کرد. خرداد۱۳۲۸ و در هفده‌سالگی، پس از دیپلم ریاضی، دست‌دردست پدر به مشهد رفت و برای بهره‌مندی از علوم اسلامی و علوم ادبی اسلامی، در محضر بزرگانی چون &#039;&#039;شیخ‌مجتبی قزوینی&#039;&#039;، &#039;&#039;فردوسی‌پور&#039;&#039;، &#039;&#039;واعظ طبسی&#039;&#039;، &#039;&#039;[[ادیب نیشابوری]]&#039;&#039; و &#039;&#039;مرحوم نهنگ&#039;&#039; را کسب معرفت می‌کند. پس از ۴ سال بار دیگر به قم بازمی‌گردد؛ اما هرگز تابستان‌های قبل از هفده‌سالگی را که همراه خانواده، برای ییلاق‌نشینی به خانهٔ پدری در گرمارود می‌رفت، فراموش نمی‌کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در قم، در واقعهٔ مدرسهٔ &#039;&#039;فیضیه&#039;&#039; دستگیر، به‌کوشش [آیت‌الله] &#039;&#039;رﺑﺎنی شیرازی&#039;&#039; آزاد می‌شود. پدر که اهل هجرت بود و از نوجوانی از گرمارود به قم و از آنجا به نجف هجرت کرده و بار دیگر به در قم سکنا گزیده بود؛ پس از ۱۵خرداد۱۳۴۲، به شهر ری مهاجرت کرد. با هجرت پدر، سیدعلی نیز در دبستان &#039;&#039;ﻋﻠﻮی&#039;&#039; و سپس دبیرستان &#039;&#039;ﻋﻠﻮی&#039;&#039; تهران به تدریس مشغول شد. در تهران دیپلم ادبی گرفت و در ۱۳۴۵ به دانشکده حقوق راه یافت. آنجا بود که با شخصیت‌هایی چون &#039;&#039;باهنر&#039;&#039; و &#039;&#039;رجایی&#039;&#039; آشنا شد و ارتباطش با سیدمحمد بهشتی را محکم‌تر کرد. بعد از لیسانس، ضمن همکاری با «مجلهٔ نگین»، دو سالی در ادارهٔ باستان‌شناسی سمت مشاور حقوقی را داشت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۴۸ در مسابقهٔ &#039;&#039;ﺷﻌﺮ ﺑﻌﺜﺖ&#039;&#039; [[مجله یغما|مجلهٔ یغما]]، شعر &#039;&#039;خاستگاه نور&#039;&#039; وی بهترین اثر در بخش [[نیمایی]] شناخته شد و شهرت شاعری او را در جوانی فراهم آورد. [[جلال آل‌احمد]]، [[سیمین دانشور]]،  &#039;&#039;علی شریعتی&#039;&#039; و به‌ویژه &#039;&#039;مرتضی مطهری&#039;&#039; کسانی بودند که گرمارودی از مجالست با ایشان توانسته بود به فضاهای تازه‌تری از اندیشه‌های تشیع و گسترهٔ ادبیات دست پیدا کند. وی «شرح منظومه» را به‌طور خصوصی در محضر شهید مطهری گذراند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۵۲ روانهٔ زندان و در ۱۳۵۶ از اسارت ساواک آزاد شد. پس از عبور از سیلاب بلاها نخست مجموعه‌ٔ شعرش «عبور» را به چاپ دوم رساند. سپس دو دفتر «در سایه‌سار نخل ولایت» و «سرود رگبار» را درآورد و البته هم‌زمان نیز به‌اتفاق [[طاهره صفارزاده]] «کانون هنرمندان و نویسندگان مسلمان» یا &#039;&#039;کانون فرهنگ نهضت اسلامی&#039;&#039; را بنیان گذاشت که خود دبیر اول آن بود و دو سالی فعالیت کرد. در پاییز۱۳۵۶ که در شب شعر [[شب‌های شعر گوته|انستیتو گوته]] شرکت کرده بود، پس از خواندن شعر &#039;&#039;&#039;در سایه‌سار نخل ولایت&#039;&#039;&#039;، این جمله را گفت: «...شیعه در طول تاریخ خود، مظلوم زیسته؛ اما هماره صدای خویش را به گوش تاریخ رسانده است.»؛ جمله‌ای که پژواک آن تا به امروز نیز رسیده است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰ سرپرست &#039;&#039;انتشارات انقلاب اسلامی&#039;&#039; (فرانکلین) و مشاور فرهنگی رئیس جمهور وقت بود. از ۱۳۶۰تا۱۳۷۸ نیز هم‌زمان با اخذ درجهٔ دکتری در زبان و ادبیات فارسی، مدتی مشاور وزرای فرهنگ در ارشاد اسلامی بود و پس از آن رایزن فرهنگی ایران در تاجیکستان شد. یک سالی نیز مجله &#039;&#039;&#039;گلچرخ&#039;&#039;&#039; ضمیمهٔ ادبی مستقل روزنامهٔ «اطلاعات» را منتشر کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی با رویکردهای مذهبی به سرودن شعر در قالب‌های [[نوقُدمایی]] و [[نیمایی]] پرداخت و بعدها به شعر [[سپید]] روی آورد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شعر نیمایی&#039;&#039;/&amp;gt; وی در ۱۳۸۵ «چهرهٔ ماندگار» شعر و ادب فارسی معرفی شد. [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] نیز عصر شنبه ۱۳بهمن۱۳۹۷ و در بخشی از آیین پایانی سیزدهمین [[جشنواره شعر فجر]]، از علی موسوی گرمارودی به‌عنوان یکی از پیش‌کسوتان عرصه شعر و ادب فارسی تقدیر و تجلیل کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بنیاد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://fajr.adabiatirani.com/2019/02/04/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF/|عنوان= از سیدعلی موسوی گرمارودی تجلیل شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi7.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عمق نگاهش به دوردست‌ها&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
سید‌علی موسوی ‎گرمارودی به عقیدهٔ بسیاری از صاحب‌نظران، از پیشگامان و معماران [[شعر انقلاب]] محسوب می‌‌شود. وی پیش از انقلاب شعر را به خدمت اندیشه‌های دینی و آرمان‌های انقلاب درآورد و سعی کرد از ظرفیت‌های نوین شعر در راستای اهداف انقلاب، با صبغهٔ اسلامی، بهره گیرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهرستان ادب&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سیدعباس صالحی، وزیر [[وزارت ارشاد|ارشاد]] دولت محمد روحانی دربارهٔ گرمارودی می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«در آن دوران، زمانی که می‌خواستیم برای خود شجره‌ای تعریف کنیم تا زیر سایهٔ آن بهره‌مند باشیم، محمدرضا حکیمی و موسوی گرمارودی به ما سیادت و امنیت می‌دادند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهرستان ادب ۲&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/2901/%D9%88%D9%8A%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%83%D9%8A%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%83%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان= ویژگی آثار «گرمارودی»؛ ترکیب ماهرانهٔ تفکر اسلامی و ایرانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
موسوی ﮔﺮمارودی دیدگاه مشهور و بحث‌برانگیزی دربارهٔ تعهد شعر و تعهد شاعر دارد. بخشی از اندیشه و شخصیت او را تحت همین عنوان در کتاب‌ها و گفت‌وگوهایش می‌توان دریافت. او می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«ﺑﺎیﺪ ببینیم که آیا تعهد و مسئولیت در شعر مشهود است یا خیر و آیا تعهد صفت شعر است یا صفت شاعر. بنده بارها گفته‌ام که هرگونه مسئولیت و تعهد به شاعر برمی‌گردد، نه به شعر. شعر، ذاتاً هیچ رنگی نمی‌پذیرد ﺟﺰ ﺷﻌریت. این تعهدات، یعنی انقلابی‌بودن، ﻣﺜﻞ ﺣﻤﺎسی‌بودن، ذاتیِ شاعر است و بعد در شعر نشست می‌کند. ما فردوسی را به‌عنوان شاعر حماسی می‌شناسیم، نه به اعتبار این ‌که شاهنامه حماسی است، بلکه به اعتبار اینکه قبل از شاهنامه، فردوسی حماسی است.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
گرمارودی در باب &#039;&#039;جوشش و کوشش در شعر&#039;&#039; نیز نظر مشهور و صائبی دارد و کتاب مستقلی به این نام. شخصیت شعری و اندیشهٔ گرمارودی در آیینهٔ این بحث و گفتار نیز قابل شناسایی است. او می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«بی‌گمان در شعر واقعی، هم جوشش و هم کوشش، سهم خود را دارد. اگر جوشش بیشتر باشد، شاعری بیشتر و سخنوری کمتر خواهد بود؛ مثل باباطاهر و به عکس اگر سهم کوشش بچربد، سخنوری بیشتر و شاعری کمتر خواهد شد؛ مثل [[ادیب پیشاوری]] و اگر این هر دو، برابر و در اوج باشد، شاعری کامل خواهیم داشت؛ چون حافظ و سعدی و خیام.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرتال&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://ensani.ir/fa|عنوان= پژوهشگاه علوم‌انسانی و مطالعات فرهنگی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;جوشش و کوشش در شعر&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۹۳|ک= جوشش و کوشش در شعر|ص= ۵و۵۱و۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi9.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اهدای تابلوی پُرتره&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;به دست [[غلام‌علی حداد عادل|رئیس وقتِ فرهنگستان]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi10.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دریافت لوح تقدیر&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;از وزیر وقتِ [[وزارت ارشاد|فرهنگ‌وارشاد اسلامی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmaroudi2.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بزرگداشت موسوی گرمارودی در&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;خانهٔ شعر و ادبیات&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi11.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;علی موسوی گرمارودی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;چهره‌ٔ ماندگار ادبی شد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-64/688117-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= علی موسوی گرمارودی، یکی از چهره‌های ماندگار ادبی کشور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Mosavo. Tablo.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دریافت تابلوی نقاشی از حداد&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;در آیین نکوداشت شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عرض ادب ساعد باقری به گرمارودی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi&amp;amp;bozorgdasht.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بیست‌وهشتمین شب شاعر{{سخ}}در نخلستان سازمان اوج&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===یادمان‌ها و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
* مراسم نکوداشت علی موسوی گرمارودی در نهمین برنامهٔ میهمان ماه &#039;&#039;انجمن شاعران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;دفتر شعر جوان&#039;&#039; در ۳۰مرداد۱۳۸۲ در محل &#039;&#039;خانهٔ شاعران&#039;&#039; برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مگیران&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1334336|عنوان= پایان سخن ابتدای شعر، دربارهٔ علی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;انجمن آثار و مفاخر فرهنگی&#039;&#039; به پاس سال‌ها فعالیت علمی و فرهنگی سیدعلی موسوی گرمارودی، طی برگزاری مراسم بزرگداشتی در اول شهریورماه ۱۳۹۰، ایشان را به‌عنوان یکی از مفاخر ایرا‌ن‌زمین معرفی کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانیان موفق&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://siona.ir/News/1178.html|عنوان= معرفی کوتاهی از نویسندگان، ادبا و شعرا (علی موسوی گرمارودی)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;آیه‌های انتظار&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;نسیم آنلاین ۱&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.nasimonline.ir/(S(dwu5oeachrq1j5dwwhqu30ec))/Content/Detail/254975/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%88%DB%8C|عنوان= مراسم بزرگداشت علی موسوی گرمارودی، مترجم قرآن و صحیفهٔ سجادیه از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی کشور در نمایشگاه قرآن برگزار شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در مراسم بزرگداشت سیدعلی موسوی گرمارودی، شاعر معاصر، در آبان‌۱۳۹۲، با حضور اهالی شعر و ادب در سرای اهل قلم از مقام علمی و ادبی وی تجلیل شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانیان موفق&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;خبرگزاری فارس&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/13920806000926/%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%87-40%D9%8850-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B2-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9|عنوان= بزرگداشت موسوی گرمارودی برگزار شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* تجلیل از علی موسوی گرمارودی به پاس سال‌ها تلاش در عرصهٔ [[شعر انقلاب]]، روز شنبه ۲۴بهمن۱۳۹۴ در پنجمین‌ جشنوارهٔ شعر انقلاب مطرح شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نسیم آنلاین ۲&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://nasimonline.ir/Content/Detail/2010836/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82|عنوان= تجلیل از علی موسوی گرمارودی به پاس سال‌ها تلاش در عرصهٔ شعر انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سازمان هنری‌رسانه‌ای اوج&#039;&#039;، بیست‌وهشتمین [[شب شاعر]] خود را یک‌شنبه ۴مهر۱۳۹۵ به پاسداشت سیدعلی موسوی گرمارودی اختصاص داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سازمان هنری‌رسانه‌ای اوج&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://owjmedia.org/post/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D9%88_%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D8%A8_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C_45877|عنوان= تجلیل بیست‌وهشتمین شب شاعر از سیدعلی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آیین نکوداشت سیدعلی موسوی گرمارودی در مراسمی با عنوان &#039;&#039;طلوع ماندگار&#039;&#039;، ۲۴آذر۱۳۹۵ از سوی مدیریت فرهنگی‌هنری منطقهٔ ۵ در محل فرهنگ‌سرای فردوس برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;خبرگزاری برنا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.borna.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/492701-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3|عنوان= آیین نکوداشت سیدعلی موسوی گرمارودی در «طلوع ماندگار» فرهنگ‌سرای فردوس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مراسم سوگوارهٔ ملی [[شعر عاشورایی]] تحت عنوان «عصر آفتاب» همراه با آیین نکوداشت علی موسوی‌ گرمارودی عصر سه‌شنبه ۱۷مهر۱۳۹۷ در تالار ایوان شمس برگزار ‌شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایبنا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/266067/%D8%A2%D8%A6%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= آیین نکوداشت علی موسوی‌ گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مراسم پایانی دومین‌&#039;&#039;کنگرهٔ ملی دوسالانهٔ شعر آیینی واعظ قزوینی&#039;&#039; با تجلیل از علی موسوی گرمارودی در قزوین به کار خود پایان داد. این مراسم ۳۰دی‌۱۳۹۷ در &#039;&#039;سازمان تبلیغات اسلامی&#039;&#039; استان قزوین برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایسنا ۲&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/97103016475/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C|عنوان= تجلیل از موسوی گرمارودی در کنگرهٔ «واعظ قزوینی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* بزرگداشت علی موسوی گرمارودی در اختتامیه [[جشنواره شعر فجر]] بهمن۱۳۹۷ در &#039;&#039;[[کتابخانه ملی]]&#039;&#039;.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بنیاد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[فاضل نظری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از موسوی گرمارودی به‌عنوان شاعر تمام قالب‌های شعری یاد کرده است و عنصر عشق را از ویژگی‌های شعر او می‌داند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://khorasannews.com/Newspaper/Page/19363/7/550750‏|عنوان= «سایه سار نخل ولایت» در بیابان فعالیت‌های ادبی پیش از انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سهیل محمودی]]====&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی یکی از کهن‌ترین قالب‌های شعر فارسی یعنی قصیده را در عرصه‌ای به نام شعر [[سپید]] تعریف کرده است. او از کسانی است که با تکیه بر گذشتهٔ شعر فارسی، برای امروز بهره گرفته است. [[اخوان]] یا [[سهراب]] نیز در این راه موفق بوده‌اند و بخشی از این سنت را به‌شکل پویا درآورده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;= {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1170244423_ali_mosavi_garmarodi_p1.php/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C ‏|عنوان= دربارهٔ علی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[میراحمد میراحسان]]====&lt;br /&gt;
در نشست تحلیل شعر و اندیشهٔ گرمارودی چنین گفت:&lt;br /&gt;
:«گرمارودی از پیشگامان شعر مدرن مذهبی قبل از انقلاب اسلامی است. نمادهای بدیعی در اشعار گرمارودی دیده می‌شود. شعر مدرن ما در قبل از انقلاب به‌دلیل حضور حکومتی که مانع ورود افکار نو و جدید بود تحت محاصره و سلطهٔ شعر حزبی روشنفکری قرار داشت؛ ولی بااین‌حال افرادی مانند موسوی گرمارودی و [[طاهره صفارزاده|صفارزاده]] توانستند خود را به‌عنوان یک شاعر مسلمان به همگان معرفی کنند.» &amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانیان موفق&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;آیه‌های انتظار&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بهاء‌الدین خرمشاهی]]====&lt;br /&gt;
گرمارودی از مقدمهٔ خرمشاهی در گزیده‌اشعار انتشارات مروارید همواره به‌عنوان بهترین منبع شناخت از شعرش یاد می‌کند. خرمشاهی می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«گرمارودی از ادیب‌ترین شاعران امروز ماست. برای زورمندی و شورمندی بعضی از شعرهای گرمارودی مانند: «در سایه‌سار نخل ولایت» و «حماسهٔ درخت» در شعر معاصر همتا و همانندی جز بعضی شعرهای [[شاملو]] نمی‌بینم. گرمارودی در شعر آزادِ بی‌وزن اما متوازن (معروف به شعر شاملویی یا سپید)، از انواع و قوالب دیگر استادتر، هنرآورتر، معنی‌پرورتر و سخن گسترتر است.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
خرمشاهی در تعریف از شعر حماسهٔ درخت می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«شعر حماسهٔ درخت نه فقط از بهترین شعرهای این نخبهٔ شعر و شعر نخبهٔ گرمارودی، بلکه از نغزترین شعرِ پس از [[نیما]]ست.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز ۵&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;گزیده‌اشعار سیدعلی موسوی گرمارودی&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهاء‌الدین خرمشاهی|۱۳۸۰|ک= گزیده‌اشعار سیدعلی موسوی گرمارودی|ص= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کنایه‌های [[ضیاء موحد]] در حضور موسوی گرمارودی دربارهٔ سخنانش در باب [[صادق هدایت|هدایت]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ضیاء موحد در مراسم جشن تولد ۷۰سالگیش که ۱۰دی‌۱۳۹۷ در مرکز فرهنگی شهر کتاب‌، با حضور جمعی از ادبا، شعرا و فضلا، از جمله موسوی گرمارودی برگزار شد،‌ در گفتاری در کنایه به سخنان اخیر گرمارودی دربارهٔ هدایت گفت: «پدرم زمانی که بچه بودم، یک بار به من گفت: پسر جان آب وقتی حرکت می‌کند،‌ برنمی‌گردد به پشت سرش نگاه کند ببیند چقدر آمده است‌، سرش را پایین می‌اندازد و جلو می‌رود. من راه‌باریکه‌ای در هرکدام (شعر و منطق) برای خود پیدا کردم. حال اگر تا نیمهٔ راهش نرفتم؛ اما رفیق نیمه‌راه هم نبودم و عقب‌گرد نکردم. بعضی‌ها به‌علت مُد روز و از قافله عقب‌نماندن به‌راه می‌آیند. بعضی از آن‌ها همان اول می‌فهمند و برمی‌گردند، بعضی‌ها هم مقداری راه می‌آیند،‌ برمی‌گردند و حتی توبه و استغفار می‌کنند و حتی به کسانی که آن راه را رفته و موفق شده‌اند، جسارت و اهانت هم می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.poolnews.ir/fa/news/75186/%DA%A9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%A1-%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= کنایه‌های ضیاء موحد در حضور موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ضیاء‌الدین ترابی]]====&lt;br /&gt;
ضیاء‌الدین ترابی می‌گوید: «گرمارودی شاعر محتواست نه صورت و این همان چیزی است که خودِ شاعر از آن به‌عنوان عامل جوششی شعر نام می‌برد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز ۶&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدجواد محبت]]====&lt;br /&gt;
گرمارودی چند جنبهٔ شاعری دارد. هم از شاعران مبارز سیاسی در پیش از انقلاب است. جنبهٔ دیگر شعری وی، شعرهای عاشقانه اوست؛ شعرهایی صرفاً شعر و مربوط به احساسات و عواطف شخصی و درک دنیاییِ شاعر از دنیا و موهبت‌های آن. جنبهٔ دیگر [[شعر آیینی|شعرهای دینی‌آیینی]] اوست. شعر &#039;&#039;&#039;خط خون&#039;&#039;&#039; اکنون دیگر جزو کلاسیک‌های ادبیات دینی ماست؛ این‌قدر که خوش جا افتاده.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آفتاب آنلاین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمد حقوقی]]====&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی و [[طاهره صفارزاده]] را از شعرای فعال و با زبان خاص که از دههٔ چهل و پنجاه در خدمت تعهد شعری و شعر متعهدانه می‌داند و شعرهای «کودکم: یاور»، «نماز» و «دریغا آفتاب» را در بخش اشعار منتخب دههٔ پنجاه تا شصت و دو شعر «باغ معنا» و «اقیانوس» را در بخش اشعار منتخب دههٔ شصت تا هفتاد انتخاب کرده است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;شعر نو از آغاز تا امروز ۱&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حقوقی|۱۳۷۷|ک= شعر نو از آغاز تا امروز، ۲جلدی (۱۳۰۱تا۱۳۷۰)|ص= ۱۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====حمایت [[زهیر توکلی]] از لعن موسوی گرمارودی بر [[صادق هدایت]]====&lt;br /&gt;
کسانی که به گرمارودی حمله کردند، بهتر است مشخص کنند که خط قرمزشان کجاست. اگر ایشان از نویسنده‌ای اعلام بیزاری کنند که در کتابش &#039;&#039;&#039;توپ‌مرواری&#039;&#039;&#039; نه‌تنها به امام حسین، بلکه به مولا علی و حتی حضرت مریم مقدس توهین کرده‌، چرا ما باید ناراحت بشویم؟&amp;lt;ref name= &amp;quot;ایسنا ۱&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/91091306606/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%87%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA|عنوان= حمایت زهیر توکلی از لعن موسوی گرمارودی بر صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi14.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;موسوی گرمارودی و&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;حسرت جای خالیِ بزرگان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاعران و شخصیت‌ها از منظر گرمارودی===&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی از جمله شاعرانی است که با نگرشی به دور از اعتقادات فردی و از منظر هنری و ادبی به شاعران و شخصیت‌ها می‌نگرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانیان موفق&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نظرش دربارهٔ خیام====&lt;br /&gt;
«چهرهٔ اصلی خیام مُشوّه (زشت‌رو) شده است. برخی خیام را دو گونه دانسته‌اند؛ گفته‌اند خیامی که گفته است: «من مِی خورم و هر که چو من اهل بُوَد/ مِی خوردن من به نزد وی سهل بُوَد، این همان خیام حقیقی است که لائیک هم هست...» البته من این‌گونه رباعی‌ها را از آنِ خیام نمی‌دانم؛ محققان ما هم همین اعتقاد را دارند.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرتال&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نبوغ سعدی شیرازی از نگاه گرمارودی====&lt;br /&gt;
گرمارودی از نبوغ سعدی چنین یاد می‌کند: «بی‌گمان سعدی در برخی از لحظات، لحظه‏‌های هستی را طور دیگری می‌دید. تنها یک نابغه می‌تواند بوستان بیافریند. محال است در زبان فارسی اثری به حجم بوستان سعدی با این درجه از فصاحت بیان شود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]] را چنین توصیف می‌کند:====&lt;br /&gt;
«عظمت نیما یوشیج به شاعر بودن نیست، به ابداع‏گر بودن و نجات شعر از دربار است. درواقع نیما جریان شعر را در راستای مردم و نیازهای آن‌ها و مردمی‌کردن شعر قرار داد. عظمت نیما به ابداع و بت‌شکنی اوست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در سوگ [[جلال آل‌احمد|جلال]]&amp;lt;ref name=&#039;&#039;درخت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://jamejamonline.ir/online/1462260753341539727/%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= «درخت» نمادی بلندآوازه در شعر گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;... و روزگاری بود&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و فصل زرد و زبون، از برون بهاری بود&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کنار خانهٔ دل‌های ما&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;درخت لاغری آرام رست و ریشه دواند&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به‌ناگهان نه، ولی از همان نخست بلند&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و از همان آغاز&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه بادها که وزیدند چهار سوی درخت&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;که ریشه‌کن کندش&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ولی درخت به پای ایستاد و ریشه دواند&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و از بن بارو&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;درون خانهٔ دل‌های ما گشود رهی&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و ما، برخی&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ز خون خویش به رگ‌های ریشه‌اش دادیم&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و ما، برخی&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;بلند باروی اطراف سینه‌هامان را&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;ز پیش روی درخت بلند، برچیدیم&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و آن درخت از آن پس، درست در دل ماست&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=maroon&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و آن درخت، همیشه در دل ماست&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کنون دریغ از آن سودها که رفت، که نیست:&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به شاخه‌شاخه آن، آشیان مرغان بود&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به سایه‌های بلندی که می‌فکند به خاک&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه خستگان مسافر که بار افکندند.&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;و در نسیم نجیبی که می‌وزید از آن&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;حرارت و عرق تند چهره، می‌خشکید&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;هزارها قلم از شاخه‌های نازک آن&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;به هر کویر نشاندند و بارور گردید&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کنون دریغ از آن سودها که رفت، که نیست!&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعر و شخصیت [[سهراب]] در نظرش چنین است:====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سهراب سپهری از کسانی است که راه [[نیما]] را شناخته و آن را با شخصیت یگانهٔ خویش پیموده است. او خود را با رنگ و کلمه بیان و با هر دو نقاشی می‌کرد. شعر سپهری دارای چند ویژگی است، یکی این که زبان شعر نو را با زبان محاوره پیوند زد. البته [[اسماعیل شاهرودی]] و شاعران دیگری هم هستند که در این کار موفق بوده‌اند؛ اما سپهری موفق‌تر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.mehrnews.com/news/564313/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7‏|عنوان= روز تولد سهراب سپهری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[خسرو احتشامی]]====&lt;br /&gt;
گرمارودی دربارهٔ زبان شعر خسرواحتشامی نوشته است: «زبان احتشامی، صراحت و صلابت زبان و چهرهٔ یک سوار ایلیاتی را در خود دارد که همنشین دایم صلابت و صراحت کوه و کمر هونهگان است؛ ولی این صلابت همراه است با ملایمت نگاه پونه‌های حریرپوش، کنار جویبارک‌های نرم‌پویی که از دامنه‌های همان کوه‌ها و در آغوش همان صلابت، راه خود را می‌پویند... پس  شعر او هم حماسه و هم حریر است.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نوذر پرنگ]] را این‌گونه می‌شناسد====&lt;br /&gt;
پرنگ بی‌گمان یکی از برجسته‌ترین شاعران غزل نو است و تأثیر او در نسل‌های بعد از خودش، بر کسی پوشیده نیست. بی‌گمان پدیدارهای عالم با همه، سخن نمی‌گویند؛ اما با شاعرانی همچون پرنگ بیگانه و نامحرم نیستند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانیان موفق&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;آیه‌های انتظار&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
و در مراسم یادبودش می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«به‌قول مولانا، پدیده‌های جهان همه هوشیارند؛ ولی با نامحرمان خاموشند. البته اگر شاعری در تصرف شعر باشد، می‌تواند در پدیده‌های طبيعت تصرف کند. نوذر پرنگ نیز از جمله شاعرانی است که در تصرف شعر است. شعر پرنگ را در هر شرایطی که بخوانید تپندگی رنگ آن را احساس خواهید کرد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;آی سی‌آراو&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://icro.ir/index.aspx?pageid=32423&amp;amp;newsview=337870|عنوان= برخی از شعرهای نوذر پرنگ برگی از تاریخ معاصر است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[طاهره صفارزاده]]====&lt;br /&gt;
شاید نزدیک‌ترین شاعر به‌لحاظ محتوا، مضمون و معنای شعری به موسوی گرمارودی، طاهره صفارزاده باشد:&lt;br /&gt;
«صفارزاده خود یک صاحب‌نظر بزرگ ادبی است. اصولی که وی در شعرهایشان ارائه کرده، برای نسل‌های آینده راه‌گشاست.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و دربارهٔ تفاوت‌های سبک ادبی و شعری [[فروغ فرخ‌زاد]] و طاهره صفارزاده می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«در مجلهٔ نگین عنوان یکی از نقدهایم «فروغی برتر در ادبیات ایران» بود. ایهام این عنوان به این دلیل بود که معتقدم فروغ فرخ‌زاد شاعر خوبی است؛ اما صفارزاده شاعری است که به‌لحاظ اخلاقی و آرمان‌های اجتماعی والاتر است و قیاس‌ناپذیر. صفارزاده را شاعری می‌دانم که حتی بر روشن‌فکران غیراهل قبله نیز تأثیر گذاشته است. به‌نظرم، دلیل کمتر دیده‌شدن آثار طاهره صفارزاده را باید در فنی‌تربودن شعر صفارزاده نسبت به &#039;&#039;فروغ فرخ‌زاد&#039;&#039; جست‌وجو کرد. شعری که فنی‌تر باشد انضباط بیشتر دارد و قاعدتاً دایرهٔ دوستدارانش کمتر است. شعر «گنه کردم، گناهی پر ز لذت» را همه می‌فهمند؛ اما «کودک قرن» و «سفر سلمان» صفارزاده را شاید همه متوجه نشوند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;نسیم آنلاین ۳&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.nasimonline.ir/(S(dwu5oeachrq1j5dwwhqu30ec))/Content/Detail/942394/%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= صفارزاده حتی بر روشن‌فکران غیراهل قبله هم مؤثر است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[صادق هدایت]]=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در مراسم رونمایی از کتاب سه کاهن [[مجید قیصری]] که ۲۷آبان‌۱۳۹۷ در [[بنیاد  شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] برگزار شد گرمارودی چنین گفت:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«شرم می‌کردم از خودم اگر بر صادق هدایت لعنت نمی‌فرستادم. خداوند صادق هدایت را لعنت کند.»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
وی دربارهٔ نویسندهٔ «توپ‌مرواری» چنین نظر داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«وظیفهٔ هر قلم‌به‌دستِ اهل قبله می‌دانم که حداقل به جوانان این کشور بفهماند که چه بی‌شرف‌هایی در این کشور قلم زدند که از امویان هم بدتر بودند؛ اسمشان هم صادق بود و هدایت مردم را برعهده داشتند.»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
بعد از این سخنان، واکنش‌های هتاکانه‌ای به اظهارات گرمارودی ابراز شد. و پاسخ داد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«شک ندارم که حرف‌زدن دربارهٔ هدایت، هزینه‌ دارد. من هم پای آن و اعتقادم ایستاده‌ام و جواب این افراد را به خود امام حسین واگذار می‌کنم. من با تاج سر بشریت معامله کردم. قسمت این را نداشتم که در دوران حیات امام زنده باشم و در کربلا در رکابش بجنگم؛ اما امروز با این روشنگری، در رکابش شمشیر می‌زنم. من حرف خودم را زدم و روی آن هم ایستاده‌ام. توهین و هتاکی به من هم خللی در عقیده‌ام ایجاد نمی‌کند.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;ایسنا ۱&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
پس از دعوت &#039;&#039;&#039;بنی‌صدر&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;رئیس جمهور وقت&#039;&#039; از گرمارودی، وی ۱۵فروردین۱۳۵۹ رسماً مشاور مطبوعاتی و فرهنگی بنی‌صدر می‌شود. آن‌زمان [آیت‌الله] صدوقی طرفِ مشورت گرمارودی بود و به او می‌گوید: «من به او رأی ندادم اما حالا که رییس‌جمهور شده، بد نیست که شخصی مثل تو در دستگاه او باشد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
گرمارودی ناراضی از وضعیت دفتر بنی‌صدر، حضوری از امام [[روح‌الله موسوی خمینی|خمینی]] کسب تکلیف کرده و امام «او را به ماندن و تقویت بنی‌صدر و گوشزد کارهایش تکلیف می‌کند» و از او می‌خواهد: «اگر انحرافی هم بود باخبرش کند تا اصلاح شود.» رویکردهای ضدانقلابی بنی‌صدر که کاملاًً آشکار می‌شود امام با استعفادادنِ گرمارودی موافقت می‌کند و می‌گوید: «استعفا بده؛ ولی از قول ما چیزی نگویی؛ لازم بود به‌نظر محمد صدوقی استناد کن.» با توافق و هماهنگی [آیت‌الله] صدوقی، متن استعفا به مطبوعات داده می‌شود. باوجوداین، برخی محافل و اشخاص هم‌چنان به آزار و توهین اصرار دارند؛ یکی از آنَ همه، [[یوسف‌علی میرشکاک]] است که در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;جمهوری اسلامی&#039;&#039;&#039;، به بهانهٔ نقد مجموعه‌شعری از گرمارودی، همهٔ آن‌ها را مزخرف می‌خواند و وی را «مشاور فرعون» یا &#039;&#039;&#039;محسن مخملباف&#039;&#039;&#039; در کیهان فرهنگی که هم‌چنان اصرار در بنی‌صدری‌بودن گرمارودی دارد و... تااینکه روح‌الله ۱۵اسفند۱۳۶۵ گرمارودی را فرا‌می‌خواند و قصد می‌کند در یک سخنرانی مصلحتی‌بودن گرمارودی در کنار بنی‌صدر را بازگو کند؛ اما حاج‌احمدآقا می‌گوید ممکن است در سخنرانی، همه‌ٔ جوانب امر فرصت بازگوشدن پیدا نکند؛ بهتر است آقای گرمارودی همینجا طی نامه‌ای ماجرا را به شما بنویسد و شما نیز با دست‌خط خود نظرتان را زیر آن بنویسید تا در تاریخ بماند.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;دو نامهٔ تاریخی:&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|متن نامهٔ سیدعلی موسوی گرمارودی و سپس پاسخ [[روح‌الله موسوی خمینی]]:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محضر مبارک رهبر عالی‌قدر و بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی مد ظله‌العالی و روحی له‌الفداء{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;با احترام  و بعد التحیات{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;خاطر مبارک عالی مستحضر است که اینجانب سیدعلی موسوی گرمارودی در جریان بنی‌صدر و پس از دعوت او، برای تصدی مشاورت فرهنگی وی، به صواب‌دید شهیدآیت‌الله صدوقی، رضوان‌الله تعالی علیه، آن سِمت را پذیرفتم؛ اما دوسه ماه بعد و با دیدن نخستین انحراف‌های وی، در یک شرفیابی کوتاه از محضر مبارکتان استجازهٔ کناره‌گیری کردم، فرمودید: نزد او بمانید و سعی کنید او را از انحراف ا‌‌‌طرافیان آگاه سازید. چند ماه بعد و در شرفیابی کوتاه دوم که جناب حجت‌الاسلام‌والمسلمین آقای رحمانی مسئول بسیج کل کشور نیز حضور داشتند، باز استدعای کناره‌گیری و استعفا کردم؛ ولی فرمودید: همچنان بمانید و انحرافات او را به مسئولان گوشزد کنید. در شرفیابی سوم به‌تاریخ ۲۹دی۱۳۵۹ که افتخار شرفیابی خصوصی و طولانی‌تری یافتم و حضرت حجت‌الاسلام و المسلمین جناب آقای توسلی نیز حضور داشتند، مصراً استدعای اجازهٔ استعفا کردم، با نقل قول به مضمون عرض می‌کنم که فرمودید: آبرو مهم‌تر از خون است. جوانان ما برای این انقلاب الهی خون می‌دهند، شما هم آبرو بدهید. این بنده در تمام مدت این چند سال سعی کردم به ملاحظهٔ این‌که فرمودید آبرویتان را بدهید؛ شکیبایی کنم و قول و امر و فرمان آن رهبر عالی‌قدر را جایی نقل نکنم؛ اما چون اخیراً کتابی درآمده است که در آن ناحق اسم مرا در کنار منحرفان دستگاه بنی‌صدر آورده‌اند و این موضوع ممکن است زمینهٔ مختصر خدمتی را که در دانشگاه و در محافل فرهنگی و ارشاد اسلامی به جمهوری اسلامی و انقلاب مقدسمان می‌کنم از میان بردارد شرعاً خود را موظف دانستم که با یادآوری موارد مذکور در فوق، از محضر مبارک آن رهبر عالی‌قدر کسب تکلیف نمایم. والامر کله لدیکم والسلام علیکم.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دستبوس و خدمتگزار بسیار کوچک&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;علی موسوی گرمارودی&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;۱۵اسفند۱۳۶۵&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
روح‌الله موسوی خمینی، ذیل همان ورقه فرمودند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;جناب آقای گرمارودی ایده‌الله تعالی&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;همان‌گونه که مرقوم داشتید جناب‌عالی پس از کشف انحراف بنی‌صدر چند مرتبه نزد اینجانب آمدید، اظهار داشتید که من می‌خواهم از سمتی که نزد بنی‌صدر دارم کناره‌گیری کنم و اینجانب برای مصالحی که در نظر داشتم با نظر شما مخالفت می‌کردم و شما را با اکراهی که داشتید، از کناره‌گیری بازداشتم و شما را در اعمال خلاف او هیچ‌گاه شریک نمی‌دانم. ان‌شاءالله موفق باشید در خدمت به بندگان خداوند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;والسلام&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;روح‌الله الموسوی خمینی&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۵۸۸و۶۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خُلقیات===&lt;br /&gt;
حسین پاک‌دل، نمایش‌نامه‌نویس، در گفت‌وگوی با گرمارودی، خلقیات گرمارودی را این‌گونه بیان می‌دارد:&lt;br /&gt;
:«موسوی گرمارودی براساس باورش می‌زید که در این روزگار متاع باارزشی است. ایشان هنوز همان خلقیات دهه۴۰ را دارد و با آن‌ها زندگی می‌کند. شرایط امروز او محصول «نه»هایی است که دارد. محصول «نه»هایی که پست‌ها و مقام‌های بسیاری در ناگفتنشان بود. یکی از نتایج این نه‌گفتن‌ها، ترجمهٔ قرآن است. ترجمهٔ قرآن شرایط خاصی دارد و فقط به دانستن زبان عربی نیست.» &amp;lt;ref name= &amp;quot;خبرگزاری مهر&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اجرای برنامه‌های ادبی در دیگر کشورها===&lt;br /&gt;
====تاجیکستان====&lt;br /&gt;
گرمارودی در مدت اقامتش در تاجیکستان به‌جد جریان شعر معاصر آن کشور را دنبال کرد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;مگیران&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
وی از اول تیرماه سال۱۳۸۲ به‌عنوان رایزن فرهنگی، به‌مدت ۴ سال، در تاجیکستان بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ویکی‌فقه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
چون تاجیک‌ها با خط &#039;&#039;سیریلیک&#039;&#039; می‌نویسند، بیش از ۶۰ کلاس در ۱۱ شهر تاجیکستان دایر کرد به نام «کلاس‌های خط نیاکان».&amp;lt;ref name= &amp;quot;پرتال&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;تذکرهٔ شعرای قرن بیستم تاجیکستان&#039;&#039; را در دو جلد، یک جلد زنده‌ها و یک جلد درگذشته‌ها با معرفی حدود ۷۰۰ شاعر، کار کرد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;پرتال&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
و نیز به‌اهتمام گرمارودی تذکره‌ای کامل از شعرای قرن بیستمِ تاجیکستان فراهم آمد با نام [[از ساقه تا صدر]].&amp;lt;ref name= &amp;quot;از ساقه تا صدر&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۴|ک=از ساقه تا صدر|ص=۳۵و۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از دیگر کارهای گرمارودی در تاجیکستان:&lt;br /&gt;
* اتصال «کمیتهٔ اصطلاحات» تاجیکستان با فرهنگستان زبان پارسی ما. این کمیته درپی جایگزینیِ کلمات پارسی به‌جای کلمات روسی است. پیامد این دادوستد فرهنگی، عضویت دو تن از فرهیختگان تاجیک در فرهنگستان زبان پارسی، به نام‌های استاد &#039;&#039;&#039;محمدجان شکوری&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;عبدالقادر مینازف&#039;&#039;&#039; بود. &lt;br /&gt;
* تشکیل جلسات دوهفته یک‌بار که در آن اشعار شاعران تاجیک نقد و بررسی می‌شود. این جلسات در نزدیک‌شدن ایشان به نوآوری‌های شعر پارسی مؤثر بود.&lt;br /&gt;
* استفادهٔ فرهیختگان تاجیک از کتابخانهٔ غنی ساختمان رایزنی. &lt;br /&gt;
* تدریس در دو دانشگاه دوشنبه و خُجند.&lt;br /&gt;
* برنامه‌ٔ &#039;&#039;پیوند&#039;&#039; در تلویزیون تاجیکستان  که در آن، شعر شاعران ایرانی را با حضور فرهیختگان تاجیک بررسی می‌‌شد. &lt;br /&gt;
* برنامهٔ رادیویی &#039;&#039;شعر چیست&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* چاپ کتاب تاجیک‌ها انتشار مجلهٔ رودکی&amp;lt;ref name= &amp;quot;آفتاب آنلاین&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sagh ta sadr.garmaroodi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پوستر فیلم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sagh ta sadr2.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;برشی از تصاویر فیلم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Mostanad sagh ta sadr garmaroodi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نمادی حاضرین سال تحصیلی ۱۳۳۱تا۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته‌شده براساس===&lt;br /&gt;
====از ساقه تا صدر====&lt;br /&gt;
فیلم مستند زندگی موسوی گرمارودی با نام از &#039;&#039;&#039;ساقه تا صدر&#039;&#039;&#039;، ۲۲ شهریور۱۳۹۴ با حضور امیر مهریزدان کارگردان و هنرمندان و شاعران در موسسهٔ فرهنگی اوج انقلاب اکران شد. در این نشست گرمارودی گفت: گروهی از چهره‌های ماندگار مستندی از من ساختند که خانم رستاخی کارگردان آن بود. یعقوبی هم مستندی برای تلویزیون قزوین ساخت که من در آن‌جا در طبیعت شعرهایم را خواندم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;خبرگزاری رسا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.rasanews.ir/fa/news/287627/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF|عنوان= مستند زندگی استاد موسوی گرمارودی در موسسهٔ اوج اکران شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین مستند از ساقه تا صدر به کارگردانی امیر مهریزدان و تهیه‌کنندگی سیدجمال عودسیمین روز دوشنبه، ۲۷اردیبهشت‌۱۳۹۵، ساعت ۲۳ روی آنتن شبکهٔ اول سیما رفت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ایسنا ۳&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/95022616326/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C|عنوان= بازخوانی زندگی موسوی گرمارودی در مستندی تلویزیونی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Garmarodi0.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گرمارودی در کنار دوستداران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi4.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;امضای نهج‌البلاغه در&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&#039;&#039;&#039;نشست هفتگی شهر کتاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ali mosavi9.jpg|130px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کتابخانهٔ خانگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;center/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ حضور در صحنهٔ ادبی===&lt;br /&gt;
====شعر====&lt;br /&gt;
=====شش مجموعه‌ شعر=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;عبور&#039;&#039;. تهران: انتشارات توس، چاپ اول، اردیبهشت‌ماه ۱۳۴۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;در سایه‌سار نخل ولایت&#039;&#039;. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۵۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سرود رگبار&#039;&#039;. تهران: انتشارات رواق، چاپ دوم، ۱۳۵۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;در فصل مردن سرخ&#039;&#039;. تهران: نشر راه امام، ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;خطّ خون&#039;&#039;. تهران: انتشارات زوّار، ۱۳۶۳.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;چمن لاله&#039;&#039;. تهران: انتشارات زوّار، ۱۳۶۳.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====نُه گزینه‌اشعار=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;تا ناکجا&#039;&#039; (گزینهٔ ۶۰ شعر به گزینش و ترجمهٔ ریکاردو ریپولی و جان روبرتو اسکارچیا به ایتالیایی). انتشارات انجمن فرهنگی ایتالیا، ۱۳۶۳.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;دستچین&#039;&#039;. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۸.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;ما کجا، آن خوب، آن زیبا کجا&#039;&#039; (مجموعه‌شعر برای امام علی علیهم‌السلام). تهران: نشر معارف، دی‌ماه ۱۳۷۲.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;باران اخم&#039;&#039; (گزینهٔ شعر دفاع  مقدس و جنگ). تهران: انتشارات [[حوزه هنری|حوزهٔ هنری]]، ۱۳۷۳.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;گزینهٔ گرمارودی&#039;&#039; (گزینش و پیشگفتار بهاءالدین خرمشاهی). تهران: انتشارات مروارید، چاپ اول، ۱۳۷۵.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;گزیدهٔ ادبیات معاصر&#039;&#039; (مجموعه‌شعر علی موسوی گرمارودی). تهران: انتشارات نیستان، ۱۳۷۸.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;برخیز واژه‌ای پیدا کن&#039;&#039; (گزینش و برگردان به خط سیریلیک از  نظام قاسم). دوشنبهٔ تاجیکستان: زمستان ۱۳۸۰.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;باغ معنا&#039;&#039; (سرسخن و برگردان به خط سیریلیک با انتخاب و پیشگفتار صفر عبدالله). دوشنبهٔ تاجیکستان، تابستان ۱۳۸۱.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;باغ سنگ&#039;&#039;. تهران: انتشارات تکا، چاپ اول، ۱۳۸۶.{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌قول خودش: «اگر خویشتن‌داری می‌کردم و در گزینه‌اشعارها، به تقاضای گزیننده اشعار تازه نمی‌گنجاندم، می‌توانستم دست کم دو مجموعهٔ مستقل دیگر از آن‌ها چاپ کنم.» بنابراین، این اشعار به‌علاوهٔ اشعار دفترهای مستقل (کل اشعار گرمارودی تا امروز)، پس از آخرین تصحیح، بر مبنای موضوع و قالب شعری، در ۷ دفتر تنظیم شدند که منبع و مأخذ اصلی اشعار وی محسوب می‌شوند. این دفترها عبارت‌اند از:&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;آغاز روشنایی آیینه&#039;&#039; (ترکیب‌بند عاشورایی در ۱۵ بند). تهران: انتشارات سورۀ مهر، ۱۳۸۸.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;گوشوارهٔ عرش&#039;&#039; (مجموعهٔ کامل [[شعرهای آیینی]]). انتشارات سورهٔ مهر، چاپ اول، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;بر آشفتن گیسوی تاک&#039;&#039; (مجموعه‌غزل). تهران: انتشارات سورۀ مهر، چاپ دوم، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;پیوند زیتون بر شاخهٔ ترنج&#039;&#039; (به‌گزیدهٔ [[نیمایی]] و [[سپید]] (یا آزاد)). تهران: انتشارات سورۀ مهر، چاپ اول، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;خواب ارغوانی&#039;&#039;([[شعر دفاع مقدس]]). تهران: انتشارات سورۀ مهر، چاپ اول، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سفر به فطرت گلسنگ&#039;&#039; (قطعه‌ها و چکامه‌ها). تهران: انتشارات سورۀ مهر، چاپ اول، ۱۳۸۹.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;تا محراب آن دو ابرو&#039;&#039; (مثنوی، ترکیب، رباعی). تهران: انتشارات سورۀ مهر، چاپ اول، ۱۳۸۹.&amp;lt;ref name=&amp;quot;صدای سبز&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۲۱و۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/bibliographicSimpleSearchProcess.do?simpleSearch.value=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C+%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.biblioDocType=BF&amp;amp;command=I&amp;amp;simpleSearch.tokenized=true&amp;amp;classType=0&amp;amp;pageStatus=0&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.useDateRange=null&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.year=&amp;amp;documentType=|عنوان= فهرست کتاب‌ها و آثار علی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot;&amp;gt;{{پک|به‌کوشش بخش‌علی قنبری|۱۳۹۰|ک= بزرگداشت علی موسوی گرمارودی|ص= ۱۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====داستان====&lt;br /&gt;
* پرتو انسان‌ها(دو جلد). تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۵۶.&lt;br /&gt;
* در مسلخ عشق (مجموعه‌داستان). تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۵۸.&lt;br /&gt;
* داستان پیامبران (جلد اول: از آدم تا عیسی). تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۷۳. &lt;br /&gt;
* داستان پیامبران (جلد دوم: حضرت محمد). تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۷۳. &lt;br /&gt;
* بابا تاریخ (داستانی برای نوجوان‌هایی که پیر به دنیا آمده‌اند). تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۵.&lt;br /&gt;
* به کوتاهی آه به بلندای ماه (زندگی خاتون کبریا حضرت زهرا). تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۹۲.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot; /&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot; /&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه‌ها====&lt;br /&gt;
* در کرانه با دریا (صد کلمهٔ قصار حضرت علی). تهران: [[وزارت ارشاد]]، چاپ اول، ۱۳۶۲.&lt;br /&gt;
منشور دادگری (عهدنامهٔ مالک اشتر). تهران: انتشارات جمهوری. چاپ اول، ۱۳۸۳.&lt;br /&gt;
* ترجمهٔ قرآن کریم. تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۳.&lt;br /&gt;
* ترجمهٔ صحیفهٔ سجادیه. تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۳.&lt;br /&gt;
* ترجمهٔ نهج‌البلاغه. تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۹۴.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ادبی، پژوهش‌های ادبی (نقد و بررسی؛ مقالات و ...)====&lt;br /&gt;
* قلم‌انداز (مجموعه‌مقالات؛ سفرنامه‌ها. نقد و بررسی‌های منتشرشده در مطبوعات). تهران: انتشارات سروش،چاپ اول، ۱۳۷۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;دگرخند&#039;&#039; (بررسی طنز، هزل و هجو در ادب فارسی). تهران: انتشارات توسعهٔ مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۸۰.&lt;br /&gt;
* [[صدای سبز]] (مجموعه‌اشعار؛ زندگی‌نامهٔ خودنوشت گرمارودی و ...). تهران: انتشارات قدیانی، چاپ اول، ۱۳۸۲.&lt;br /&gt;
* [[از ساقه تا صدر]] (تذکرهٔ شعرای قرن بیستم تاجیکستان، به‌اهتمام علی موسوی گرمارودی). تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
* زندگی و شعر ادیب‌الممالک فراهانی. تهران: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۴.&lt;br /&gt;
* [[غوطه در مهتاب]] (بررسی و نقد شعر ۳۲ شاعر معاصر). تهران: انجمن قلم ایران، ۱۳۸۸.&lt;br /&gt;
* [[جوشش و کوشش در شعر]]. تهران: انتشارات هرمس، ۱۳۹۱.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== تصحیح، منتخب و پژوهش متون====&lt;br /&gt;
* [[پروین اعتصامی|اختر چرخ ادب]] (مقدمه و انتخاب اشعار پروین اعتصامی). تهران: همشهری، ۱۳۸۵.&lt;br /&gt;
* به‌گزین علی‌نامه (کهن‌ترین منظومهٔ شیعهٔ فارسی؛ سرودهٔ ۴۸ هجری قمری). تهران: از سراینده‌ای با تخلص «ربیع»؛ با گزینش و شرح لغات.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های پژوهش تاریخی====&lt;br /&gt;
* زندگانی حاج‌شیخ محمدتقی بافقی. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۸.&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۱&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &amp;quot;بزرگداشت علی موسوی گرمارودی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
گرمارودی در قالب‌ها و موضوعات متعدد صاحب اثر است‌ و بسیاری از صاحب‌نظران، وی را هم نوپرداز و هم کهن‌‌سرا می‌‌نامند. هرچند درخشش اصلی او در شعر [[سپید]] است به عقیدۀ بعضی از منتقدان در [[قصیده]] نیز دستی تمام دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
او از معدود شاعران نوپرداز هم‌دورهٔ خود است که در سال‌های پیش از انقلاب با گرایش‌های دینی به‌میدان آمد و آن‌گونه که در یکی از شعرهای خود گفته است: «من شعر شیعی‌ام»، رویکردهای انقلابی شیعی را در شعر وارد و از این ارزش‌ها پاسداری کرد. پیشگامی در نوعی از شعر نوآیینی در شعرهای [[نیمایی]] و سپید گرمارودی جلوه‌گر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;شهرستان ادب&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
موسوی گرمارودی را از پیشتازان شعر مذهبی می‌شناسند. از ویژگی‌های شعری او تخیل گسترده و به‌دام‌آوردن اندیشه‌ای نو در قالب کهن قصیده است:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|مگر چه گفت به گوش درخت، باد خزان|که روی زرد نمود و تکیده شد لرزان}}&lt;br /&gt;
{{ب|ببر به باغ سبویی شراب شعر و از آن|تف درون به کنار خزان کمی بنشان...}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
گرمارودی از آن‌دست شاعرانی است که ضمن توجه به مسیر گذشته، در شعر معاصر راهی تازه می‌جویَد. او در چندین دوره در عرصهٔ شعر و ادبیات کشور حضور مؤثر داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;مگیران&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[بهاء‌الدین خرمشاهی]] دربارهٔ اشعار گرمارودی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«شعر [[در سایه‌سار نخل ولایت]] که در منقبت و مرثیهٔ حضرت علی است و شعر [[خط خون]] دو اوجِ بی‌مانند و قلهٔ رفیع شعر دینیِ عصر ماست؛ یعنی شعری با درون‌مایهٔ مذهبی که در شعر نو سابقه‌ای به این درخشانی و درخششی به این نمایانی ندارد و این دو شعر کم‌نظیر که هم قوت قریحه و هم صلابت ایمانی و غیرت دینی شاعر را نشان می‌دهد، نیز مانند شعرهای بلند دیگر او، به صریح‌ترین وجه، مؤید این است که هنر یعنی نگاه دیگرگون و متفاوت.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;صدای سبز ۷&amp;quot;&amp;gt;{{پک|موسوی گرمارودی|۱۳۸۲|ک= صدای سبز|ص= ۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شعرهای موسوی گرمارودی، افزون‌بر برجستگی‌های ادیبانه‌اش، دارای سرشتی گفتمانی و وحدت‌آفرین است. بهره‌گرفتن از نمادها و استعاره‌ها، ژرفایی و خلاقیت شعر او را بیش از هر ویژگی دیگری نمایان کرده است؛ نظیر آنچه در «و آن درخت همیشه در دل ماست» به‌تاریخ شهریور۱۳۴۸ و به یاد [[جلال آل‌احمد]] سروده است. واژه «درخت» در آن شعر، واژه‌ای کلیدی است؛ نماد از انسانی با عقلانیت انتقادی و شخصیتی مقاوم، مستقل و مبارز. «درخت»، نماد هستی و نیستی است و مگر می‌شود جهان از «درخت» تهی باشد؟ آیا جهان بدون درخت (انسان)‌، ناچیز و درمانده نیست؟&amp;lt;ref name=&#039;&#039;درخت&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و باز در جایی دیگر:&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=purple&amp;gt;گیسوانش در نسیم آرام می‌بافد&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;هر که پیش روی او آیینه می‌گیرد&amp;lt;/font&amp;gt;  &lt;br /&gt;
::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;زیر پایش قالی سبز بهاران گسترانده دشت&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;بر سرش مهتاب، شب‌ها نقره می‌پاشد&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;پای برجا این درخت آرزوی ماست&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;در کنار برکه امید&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
::::&amp;lt;font color=purple&amp;gt;نام زیبایش:&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;font color=orange&amp;gt;درخت بید.&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;درخت&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اثر علی موسوی گرمارودی &#039;&#039;&#039;در بوتهٔ نقد&#039;&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
====برتر از [[شاملو]]!====&lt;br /&gt;
علی موسوی گرماروردی شاید از بین شاعران معاصر، تنها کسی باشد که در شعر [[سپید]]، اشعارش را با احمد شاملو مقایسه می‌کنند. از دید بعضی از منتقدان او در این سبک شعری، حتی از خود شاملو که مبدع این نوع شعر بود بالاتر ایستاده است. نظر [[بهاءالدین خرمشاهی]] حافظ‌شناس و قرآن‌پژوه معاصر:&lt;br /&gt;
:پیش‌ترها، شعرهای بی‌وزنِ او [گرمارودی] را شاملویی و از شما چه پنهان به تقلید از شاملو، ارزیابی می‌کردم؛ اما با بازخوانی و بسیارخوانی و تأمل جدید به این حقیقت رهنمون شدم که زبانش، از زبان تلخ و توانا و محکم و مطنطن شاملو، راحت‌تر و روان‌تر و خلق‌الساعه‌تر و کلیشه‌زُداتر است... .{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌نظر چنین می‌آید که گرمارودی با آن‌همه احاطه که در شعر کهن دارد، از میان هشت‌ گونه یا نوع یا قالب شعری، در شعر آزادِ بی‌وزن اما متوازن، که در شعر [[امروز]] به شعر شاملویی معروف است، از انواع و قوالب دیگر استادتر، هنرآورتر، معنی‌پرورتر و سخن‌گسترتر است. آغاز نیرومند و دیگرگون شعر «حماسهٔ درخت» است که نه فقط از بهترین شعرهای این نخبهٔ شعر و شعر نخبهٔ گرمارودی، بلکه از نغزترین سروده‌های شعرِ پس از [[نیما]]ست. شاعر [در این شعر] استقلال رأی دارد. کلیشه‌شکن است. شمع کم‌سوی ستارهٔ دوردست ساکت را از چل‌چراغ خورشید فریادگر، بیشتر ارج می‌نهد و نیز آب باریک‌تر از نخ که از آوندِ گیاهی نازک و نوپا بالا می‌رود و بر رودِ خروشان موج در موج و کف بر لب.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بوتهٔ نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نویسنده= سیدعلی موسوی گرمارودی |عنوان= در بوتهٔ نقد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرهای عنعنی!====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمد جان‌شکوری بخارایی&#039;&#039;&#039;، عضو پیوستهٔ [[فرهنگستان زبان و ادب فارسی]] در یادداشتی که در روزنامهٔ «جوانان تاجیسکتان» منتشر شده است درباره شعرسرایی گرمارودی در قالب‌های سنتی به‌خصوص غزل این‌گونه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:شعر گرمارودی در نوع‌های &#039;&#039;&#039;عنعنی&#039;&#039;&#039; (سنتی) به‌مانند غزل، قطعه، دوبیتی نیز نوست و به‌طرزی تازه‌قلمی شده است. شاعر در قالب کهنه، روح امروزی دمیده است، دیروز را با امروز و تاریخ را با زمان ما به طرزی نو پیوند داده است. نوانگیزی و کوشش برای تازه‌بینی، چنین معنی ندارد که شاعر طرز کهن را رد کرده، نسبت به گذشتگان بی‌حرمتی ظاهر کرده باشد. نه؛ گرمارودی به رویه‌های سنتی هم خوب شعر سروده است... .&lt;br /&gt;
:نوپردازی، از جمه در غزلیات گرمارودی زیاد است. غزل گرمارودی مانند سروده‌های یک عده شاعران کنونی ایران و افغانستان و تاجیکستان است که به کلی از نو شدن تفکر غزل‌سرایی گواهی می‌دهد. گاه به‌نظر می‌رسد که از غزل تنها قالب مانده است، ساختار شعور بدیعی به‌تمام دیگر شده است، نو است، درست‌‌تر آنست که بگوییم &#039;&#039;کهنهٔ نو&#039;&#039; یا &#039;&#039;نو کهنه&#039;&#039; است... .&lt;br /&gt;
:حقیقتاً غزل‌های گرمارودی بسیار نشانه‌های عنعنهٔ (سنت) این ژانر را نگاه داشته‌اند و زادهٔ تفکر علمی‌اند و هم حاصل اندیشهٔ تازه. رابطه‌های ادبی دامندار زمان نو. مانند غزل که &#039;&#039;&#039;تکیده&#039;&#039;&#039; نام دارد و گویا در نامش هم اسراری نهان است: &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تکیده&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|نه بی‌تو سؤالی، نه بی‌تو ذوق جوابی|نه شور شعر و تغزل، نه درسی و نه کتابی}}                    &lt;br /&gt;
{{ب|ببین که بی‌تو و آن چشم روشن تو چه دارم|درون دل نه قراری، درون دیده، نه خوابی}}              &lt;br /&gt;
{{ب|منم که بی‌تو دل افسرده‌تر زجانم خزانم|تویی که تازه‌تر از روح یک تغزل نابی}}                &lt;br /&gt;
{{ب|تو دل‌پذیرتر از ذوق شنگ و شادِ گناهی|تو مسکری، تو حرامی، تویی که مثل شرابی}}                &lt;br /&gt;
{{ب|نمی‌دهم به رفیقان شادخوارهد بی‌غم|نو و درختی و دشتی و سبزه‌ای و کتابی&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بوتهٔ نقد&#039;&#039;/&amp;gt;}}                  &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قدیم‌تر از [[اخوان]] و به‌سبک ناصرخسرو====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;حجت‌‌الله بهمنی مطلق&#039;&#039;&#039; منقد ادبی در کتاب &#039;&#039;&#039;&#039;&#039;درخت زندهٔ بی‌برگ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039; به نقد و تحلیل قصاید شاعران نوپرداز پرداخته است. نقد او که از صفحه ۴۹۲ تا ۵۹۱ حجم قابل توجهی از کتاب را فرا گرفته است به زبان و مضمون و تکنیک‌های  چکامه و قصیده‌های علی موسوی گرمارودی اشاره کرده است:&lt;br /&gt;
:گرمارودی در قصیده‌پردازی از همهٔ نوپردازان قصیده‌گو حتی &#039;&#039;&#039;اخوان&#039;&#039;&#039; هم قدمایی‌تر است. زبانش همان زبان فاخر و حماسی قصاید سبک خراسانی است و صلابت و استواری قصاید &#039;&#039;ناصرخسرو&#039;&#039; را به یاد می‌آورد. به شیوهٔ  قصیده‌پردازان کهن، بسیاری از قصایدش، چهاربخشی است؛ با مقدمه‌ای معمولا توصیفی شروع می‌کند و بعد با یک دو بیت (تخلص) به موضوع اصلی گریز می‌زند و با دعای تأیید (شریطه) به پایان می‌رساند. تأثیرپذیری از شاعران گذشته به‌صورت استقبال، تضمین و اقتباس در قصایدش فراوان دیده می‌شود. اندیشهٔ بدبینی نسبت به دنیا و فریبنده و ناپایدار خواندن آن که از درون مایه‌های شعر گذشته است در جای جای قصایدش دیده می‌شود... .{{سخ}}&lt;br /&gt;
از دیگر ویژگی‌های قصاید گرمارودی یکی ترکیبات نو و شاعرانه است که برساخته و ابداع خود شاعر است؛ مانند: سُمکوب، سنگواژه، گلخنده، کوهموج، گلخانه و.... دیگر استفاده از صنایع ادبی به‌شیوه‌ای هنرمندانه و نیکو است؛ مانند ایهام تبادر در بیت زیر:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تا کی مَنَش کنار خود ارام دوباره&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;باز تا کشد دوباره ز رخ معجزه آفتاب&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
در این بیت «کی مَنَش» یعنی کی من او را، اما با توجه به این که قصیده پاسخی است به اخوانیهٔ عباس کی مَنِش ([[مشفق کاشانی]])، نام آن شاعر را به ذهن متبادر می‌کند. یا تصویرهای زنده‌ و زیبایی که به کمک جان‌بخشی به اشیاء آفریده است:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:green}}{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چونان تازیانه به کف باد بگذرد از باغ&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;نار خم شود و دست بر کمر گیرد&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بوتهٔ نقد&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# دربارهٔ هنر و ادبیات امروز؛ گفت و شنودی با [[مهدی اخوان ثالث]] و علی موسوی گرمارودی، به‌کوشش ناصر حریری، کتاب‌سرای بابل، ۱۳۶۸.&lt;br /&gt;
# در بوتهٔ نقد (نگاه منتقدان به شعر گرمارودی، خانهٔ کتاب.&lt;br /&gt;
# شعر نو از آغاز تا امروز (۱۳۰۱تا۱۳۷۰)، انتخاب، درآمد و تفسیر از محمد حقوقی، انتشارات ثالث با همکاری نشر [[یوشیج]]، چاپ دوم ۱۳۷۷.&lt;br /&gt;
# صدای سبز (گزیده‌اشعار، زندگی خودنوشت، نقد و بررسی، گفت‌وگو و...)، انتشارات قدیانی، ۱۳۸۲.&lt;br /&gt;
# [[تاریخ تحلیلی شعر نو]]، [[شمس لنگرودی]]، نشر مرکز، ۱۳۹۷.&lt;br /&gt;
# بزرگداشت‌نامهٔ سیدعلی موسوی گرمارودی، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، ۱۳۹۰.&lt;br /&gt;
# ده شاعر انقلاب، محمد کاظم کاظمی، سورهٔ مهر، ۱۳۹۰.&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۲&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/bibliographicSimpleSearchProcess.do?simpleSearch.value=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C+%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.biblioDocType=TF&amp;amp;command=I&amp;amp;simpleSearch.tokenized=true&amp;amp;classType=0&amp;amp;pageStatus=0&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.useDateRange=null&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.year=&amp;amp;documentType=|عنوان= منبع‌شناسی علی موسوی گرمارودی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پایان‌نامه‌ها===&lt;br /&gt;
# بررسی آب و عناصر آن در اشعار [[نیما یوشیج]]، [[سهراب سپهری]] و علی موسوی گرمارودی، نگارش: فرخنده دلیررویی. استاد راهنما: مهدی پرهام. استاد مشاور: جواد قربانی، کارشناسی ارشد: گرایش محض، دانشگاه آزاد اسلامی اسلامشهر؛ دانشکدهٔ علوم انسانی، گروه زبان و ادبیات فارسی، سال۱۳۹۵.  &lt;br /&gt;
# بررسی تطبیقی ارزش‌های انسانی در شعر مظفر‌النواب و علی موسوی ‌گرمارودی، نگارش: وفاء محفوظی ‌موسوی. استاد راهنما: حسین چراغی‌وش. استاد مشاور: علی‌اکبر مرادیان‌ قبادی، کارشناسی ارشد: زبان و ادبیات عربی، دانشگاه لرستان؛ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی، گروه زبان و ادبیات عرب. دانشگاه پیام نور؛ واحد بجنورد. ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
# بررسی غزل‌های روایی در اشعار [[قیصرامین‌پور]] و علی موسوی گرمارودی، نگارش: معصومه صابری. استاد راهنما: سیدعلی اکبر شریعتی فرد، کارشناسی ارشد: زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی؛ واحد سبزوار، ۱۳۹۳.&lt;br /&gt;
# بررسی محتوایی و معرفی آثار شعری سیدعلی موسوی گرمارودی، نگارش: رضا رجب‌زاده. استاد راهنما: میرنعمت‌الله موسوی. استاد مشاور: معصومه عبدالهی، کارشناسی ارشد: گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه پیام نور؛ دانشکدهٔ علوم انسانی و زبان‌های خارجی، مرکز تبریز، ۱۳۹۴.&lt;br /&gt;
# بررسی و تحلیل سفر علی موسوی گرمارودی، نگارش: فاطمه شکردست. استاد راهنما: محمدرضا سنگری. استاد مشاور: منوچهر تشکری، کارشناسی ارشد: زبان و ادب فارسی، دانشکدهٔ زبان و ادبیات فارسی دزفول، ۱۳۸۳.&lt;br /&gt;
# بررسی  خدا و معنویت در اشعار علی موسوی گرمارودی، نگارش: روح‌الله قنبری. استاد راهنما: مجیر مددی. استاد مشاور: علی‌اصغر محمودی، کارشناسی ارشد: زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی؛ واحد بابل، دانشکدهٔ علوم انسانی زبان و ادبیات، ۱۳۹۵. &lt;br /&gt;
# صور خیال در اشعار موسوی گرمارودی (تشبیه، کنایه و استعاره)، نگارش: جواد غفاری. استاد راهنما: علس عسگری. استاد مشاور: مهدی خادمی کولایی، کارشناسی ارشد: زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه پیام نور ساری؛ دانشکدهٔ ادبیات علوم انسانی، گروه زبان و ادبیات فارسی، ۱۳۸۸.&amp;lt;ref name= &amp;quot;کتابخانهٔ ملی ۲&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه&amp;lt;ref name=&#039;&#039;صائم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://saemkashani.ir/gallery/gallery_single/6#prettyPhoto|عنوان= یادی از گذشته‌های دور در آلبوم تصاویر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmaroodi&amp;amp;banisadr.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;ابوالحسن بنی‌صدر، مصطفی میرسلیم و موسوی گرمارودی،۱۳۶۰&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://nedayeenghelab.com/vdcfc1dmtw6dtca.igiw.txt|عنوان= گفت‌وگو با نخست‌وزیر پیشنهادی بنی‌صدر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;torkaman.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[محمدجواد محبت]]، [[علی‌اصغر صائم کاشانی|صائم کاشانی]]، [[ایرج قنبری]] و...، بندر ترکمن، جزیره آشوراده،۱۳۶۳&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;shomal.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[مشفق کاشانی]]، [[محمود گلشن کردستانی|گلشن کردستانی]] و...، دشت‌های شمال،۱۳۶۴&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmaroodi javan.jpg|&amp;lt;center&amp;gt; موسوی جوان، راه‌انداز، مدیر و سردبیر ماهنامهٔ ادبی [[گل‌چرخ]]، ۱۳۶۵&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;avesta.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[مهرداد اوستا]]و...، کنگرهٔ سراسری انجمن سخن کاشان،۱۳۶۵&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;merdad.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;مهرداد اوستا، موسوی گرمارودی و...، شب‌ شعر انجمن سخن کاشان،۱۳۶۵&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;mardani.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[محمدعلی مردانی]] و...، کنگرهٔ سراسری انجمن سخن،۱۳۶۶&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;kongre sokhan.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[عباس بهنیا|بهنیا]]، صائم کاشانی و...، کنگرهٔ انجمن سخن، تالار مخمل‌وابریشم۱۳۶۸&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;konger razavi.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;سمیر مقبل (شاعر عراقی) و...، کرمان کنگرهٔ شعر رضوی، ۲۰مهر۱۳۸۹&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;tamamghad.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;برنامهٔ تمام‌قد، رادیو تهران، ۱۳مرداد۱۳۹۶&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تمام‌قد&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmaroodi&amp;amp;hadad.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;[[غلام‌علی حداد عادل|حداد]]، موسوی، [[محمدعلی بهمنی|بهمنی]]، مراسم نکوداشت گرمارودی، ۵آذر۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Garmarodi&amp;amp;miras.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;علی بلوک‌باشی و علی موسوی گرمارودی، مؤسسهٔ میراث مکتوب،۲۵مهر۱۳۹۷&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.mirasmaktoob.ir/fa/news/8224|عنوان= شصت‌وپنجمین دیدار دوستانهٔ میراث مکتوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موسوی گرمارودی|نام= سیدعلی|عنوان= صدای سبز|سال= ۱۳۸۲|ناشر= قدیانی|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۴۱۷-۷۵۸-۳|صفحه= ۶۰۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قنبری |نام= بخش‌علی|عنوان= بزرگداشت علی موسوی گرمارودی|سال= ۱۳۹۰|ناشر= انجمن آثار و مفاخر فرهنگی|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۵۲۸-۲۱۳-۲}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موسوی گرمارودی|نام= سیدعلی|عنوان= جوشش و کوشش در شعر|سال= ۱۳۹۳|ناشر= هرمس|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۳-۸۲۵-۲}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موسوی گرمارودی|نام= سیدعلی|عنوان= از ساقه تا صدر|سال= ۱۳۸۴|ناشر= قدیانی|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۴۱۷-۳۷۴-۰}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حقوقی|نام= محمد|پیوند نویسنده= محمد حقوقی|عنوان= شعر نو از آغاز تا امروز، ۲جلدی(۱۳۰۱تا۱۳۷۰)|سال= ۱۳۷۷|ناشر= ثالث با همکاری نشر یوشیج|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۴۱-۶۴۰-۴۲۵-۱}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موسوی گرمارودی|نام= سیدعلی|عنوان= خط خون|سال= ۱۳۶۳|ناشر= زوّار|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موسوی گرمارودی|نام= سیدعلی|عنوان= در سایه‌سار نخل ولایت|سال= ۱۳۵۷|ناشر= دفتر نشر فرهنگ اسلامی|مکان= تهران|شابک=}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= خرمشاهی|نام= بهاءالدین|پیوند نویسنده= بهاءالدین خرمشاهی|عنوان= گزیده‌اشعار سیدعلی موسوی گرمارودی|سال= ۱۳۸۰|ناشر= مروارید|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اخوان ثالث|نام= مهدی|پیوند نویسنده= مهدی اخوان ثالث|عنوان= تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم|سال= ۱۳۶۹|ناشر= انتشارات مروارید|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://siona.ir/News/1178.html|عنوان= معرفی کوتاهی از نویسندگان، ادبا و شعرا (علی موسوی گرمارودی)|ناشر= ایرانیان موفق|تاریخ انتشار= ۲۹خرداد۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۲۳دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ayehayeentezar.com/thread40347.html|عنوان= سیدعلی موسوی گرمارودی|ناشر= آیه‌های انتظار|تاریخ بازدید= ۲۳دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/4277/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= پنجره‌ای به شعر سیدعلی موسوی گرمارودی|ناشر= شهرستان ادب|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۳|تاریخ بازدید = ۲۳دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1201618496p1.php/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= نگاهی به آثار علی موسوی گرمارودی|ناشر= آفتاب‌‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۹بهمن۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۲۱دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://jamejamonline.ir/sima/2940493055456384652‏|عنوان= حضور موسوی در برنامهٔ رادیویی تمام‌قد، بعد از برگزیده‌شدن ترجمه‌اش به‌عنوان کتاب‌سال|ناشر= جام‌جم‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۱۱مرداد۱۳۹۶ |تاریخ بازدید= ۸خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://wikifeqh.ir/%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= زندگی‌نامه خودنوشت سیدعلی موسوی گرمارودی، نرم‌افزار جامع‌التفاسیر، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی(نور)|ناشر= ویکی‌فقه|تاریخ انتشار= ۱۴فروردین۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ۲۵دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/4615/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= گزیده‌ای از زندگی‌نامه خودنوشت  سیدعلی موسوی گرمارودی|ناشر= نورمگز برگرفته از نشریه گلستان قرآن، شماره ۱۹۴، ص ۱۸|تاریخ انتشار= دی۱۳۸۳|تاریخ بازدید= ۲۵دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://fajr.adabiatirani.com/2019/02/04/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF/ ‏|عنوان= از سیدعلی موسوی گرمارودی تجلیل شد|ناشر= adabiatirani.com|تاریخ بازدید= ۴خرداد۱۳۹۸|تاریخ= ۱۷بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://ensani.ir/file/download/article/20120329125757-2160-110.pdf|عنوان= گفت‌وگو با سیدعلی موسوی گرمارودی|ناشر= ایران‌داک|تاریخ انتشار= ۲۰دی۱۳۸۹|تاریخ بازدید= ۲۱دی۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/1585764/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85|عنوان= به تعداد کلمات شعرم شلاق خوردم/ زندهٔ خوب و مردهٔ بد نداریم (در گفت‌وگو با حسین پاکدل، نویسنده و نمایشنامه‌نویس)|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۶اردیبهشت۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bartarinha.ir/fa/news/424223/%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87|عنوان= ماجرای فرانکلین (هفته‌نامهٔ کرگدن)|ناشر= برترین‌ها|تاریخ انتشار= ۲۷آذر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۱۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.niksalehi.com/tasviri/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87.html|عنوان= علی موسوی گرمارودی و گفت‌وگو با وی دربارهٔ مهدی اخوان ثالث (هفته‌نامهٔ کرگدن)|ناشر= وبگاه نیک‌صالحی|تاریخ انتشار= ۲۸آذر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۱۱بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://shabestan.ir/detail/News/61724|عنوان= اخوانیهٔ موسوی گرمارودی با مهدی اخوان ثالث|ناشر= خبرگزاری شبستان|تاریخ انتشار= ۲شهریور۱۳۹۰|تاریخ بازدید= ۱۲بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/news/342698/%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= آل‌احمد بزرگ‌ترین معلم من بود|ناشر= مشرق‌نیوز|تاریخ= ۱۸شهریور۱۳۹۳|تاریخ بازدید= ۸خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/2901/%D9%88%D9%8A%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D9%83%D9%8A%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%81%D9%83%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C|عنوان= ویژگی آثار «گرمارودی»؛ ترکیب ماهرانهٔ تفکر اسلامی و ایرانی|ناشر= شهرستان ادب|تاریخ انتشار= ۸آبان۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1334336|عنوان= پایان سخن ابتدای شعر، دربارهٔ علی موسوی گرمارودی|ناشر= نشریات کشور برگرفته از روزنامهٔ ایران، شمارهٔ ۳۵۶۰، صفحهٔ ۱۱ (مهرگان)|تاریخ انتشار= ۱۱بهمن۱۳۸۵|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.nasimonline.ir/(S(dwu5oeachrq1j5dwwhqu30ec))/Content/Detail/254975/%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%88%DB%8C|عنوان= مراسم بزرگداشت علی موسوی گرمارودی، مترجم قرآن و صحیفهٔ سجادیه از سوی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی کشور در نمایشگاه قرآن برگزار می‌شود|ناشر= نسیم‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۱۲مرداد۱۳۹۰|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/13920806000926/%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AF%D9%87%D9%87-40%D9%8850-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B2-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9|عنوان= بزرگداشت موسوی گرمارودی برگزار شد|ناشر= خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار= ۶آبان۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://nasimonline.ir/Content/Detail/2010836/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82|عنوان= تجلیل از علی موسوی گرمارودی به پاس سال‌ها تلاش در عرصهٔ شعر انقلاب|ناشر= نسیم‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۲۴بهمن۱۳۹۴|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://owjmedia.org/post/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA_%D9%88_%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%B4%D8%A8_%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1_%D8%A7%D8%B2_%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C_45877|عنوان= تجلیل بیست‌وهشتمین شب شاعر از سیدعلی موسوی گرمارودی|ناشر= اوج|تاریخ انتشار= ۴مهر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.borna.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/492701-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3|عنوان= آیین نکوداشت سیدعلی موسوی گرمارودی در «طلوع ماندگار» فرهنگ‌سرای فردوس|ناشر= خبرگزاری برنا|تاریخ انتشار= ۲۲آذر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/266067/%D8%A2%D8%A6%DB%8C%D9%86-%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= آیین نکوداشت علی موسوی گرمارودی|ناشر= خبرگزاری کتاب ایران|تاریخ انتشار= ۱۶مهر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۳بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/97103016475/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B9%D8%B8-%D9%82%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C|عنوان= تجلیل از موسوی گرمارودی در کنگرهٔ «واعظ قزوینی»|ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۳۰دی۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://icro.ir/index.aspx?pageid=32423&amp;amp;newsview=337870|عنوان= برخی از شعرهای نوذر پرنگ برگی از تاریخ معاصر است|ناشر= سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی|تاریخ انتشار= ۲۸مرداد۱۳۸۵|تاریخ بازدید= ۴بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.nasimonline.ir/(S(dwu5oeachrq1j5dwwhqu30ec))/Content/Detail/942394/%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= صفارزاده حتی بر روشن‌فکران غیراهل قبله هم مؤثر است|ناشر= نسیم‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۳آبان۱۳۹۳|تاریخ بازدید= ۴بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/91091306606/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%87%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%B9%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA|عنوان= حمایت زهیر توکلی از لعن موسوی گرمارودی بر صادق هدایت|ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۱۳آذر۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۴بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.rasanews.ir/fa/news/287627/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%AC-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF|عنوان= مستند زندگی موسوی گرمارودی در مؤسسهٔ اوج اکران شد|ناشر= خبرگزاری رسا|تاریخ انتشار= ۲۲شهریور۱۳۹۴|تاریخ بازدید= ۷بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/95022616326/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C|عنوان= بازخوانی زندگی موسوی گرمارودی در مستندی تلویزیونی|ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۲۶اردیبهشت۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۷بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1170244423_ali_mosavi_garmarodi_p1.php/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C|عنوان= دربارهٔ علی موسوی گرمارودی|ناشر= www.aftabir.com|تاریخ= ۱۱بهمن۱۳۸۵|تاریخ بازدید= ۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/564313/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7‏|عنوان= روز تولد سهراب سپهری |ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۱۵مهر۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/bibliographicSimpleSearchProcess.do?simpleSearch.value=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C+%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.biblioDocType=BF&amp;amp;command=I&amp;amp;simpleSearch.tokenized=true&amp;amp;classType=0&amp;amp;pageStatus=0&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.useDateRange=null&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.year=&amp;amp;documentType=|عنوان= فهرست کتاب‌ها و آثار علی موسوی گرمارودی|ناشر= کتابخانهٔ ملی|تاریخ بازدید= ۸بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://jamejamonline.ir/online/1462260753341539727/%D9%88-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= «درخت» نمادی بلندآوازه در شعر گرمارودی|ناشر= جام‌جم‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= ۳۱فروردین۱۳۹۳|تاریخ بازدید= ۳۱خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://ensani.ir/fa/article/author/31357|عنوان= فهرست مقالات، نقدها و گفت‌وگوهای علی موسوی گرمارودی|ناشر= ایران‌داک|تاریخ بازدید= ۹بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/bibliographicSimpleSearchProcess.do?simpleSearch.value=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C+%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.biblioDocType=TF&amp;amp;command=I&amp;amp;simpleSearch.tokenized=true&amp;amp;classType=0&amp;amp;pageStatus=0&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.useDateRange=null&amp;amp;bibliographicLimitQueryBuilder.year=&amp;amp;documentType=|عنوان= منبع‌شناسی علی موسوی گرمارودی|ناشر= کتابخانهٔ ملی|تاریخ بازدید= ۱۱بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://khorasannews.com/Newspaper/Page/19363/7/550750 ‏|عنوان= «سایه‌سار نخل ولایت» در بیابان فعالیت‌های ادبی پیش از انقلاب |ناشر= خراسان‌نیوز|تاریخ = ۶مهر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.vatanemrooz.ir/Newspaper/BlockPrint/195180|عنوان= ادیب نوگرای معاصر، یادداشتی بر دفتر شعر «تا محراب آن دو ابرو»ی سیدعلی موسوی‌ گرمارودی (ضیاءالدین خالقی)، روزنامهٔ وطن امروز، شمارهٔ ۲۴۸۲، صفحه۱۳|ناشر= روزنامهٔ وطن امروز|تاریخ انتشار= ۲۹تیر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۱بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= http://saemkashani.ir/gallery/gallery_single/6#prettyPhoto|عنوان= یادی از گذشته‌های دور در آلبوم تصاویر|ناشر= وبگاه صائم کاشانی|تاریخ بازدید= ۳۱خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://nedayeenghelab.com/vdcfc1dmtw6dtca.igiw.txt|عنوان= گفت‌وگو با نخست‌وزیر پیشنهادی|ناشر= ندای انقلاب|تاریخ انتشار= ۲تیر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۳۱خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.mirasmaktoob.ir/fa/news/8224|عنوان= شصت‌وپنجمین دیدار دوستانهٔ میراث مکتوب|ناشر= مؤسسهٔ پژوهشی میراث مکتوب|تاریخ انتشار= ۲۵مهر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۳۱خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.poolnews.ir/fa/news/75186/%DA%A9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%A1-%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C |عنوان= کنایه‌های ضیاء موحد در حضور موسوی گرمارودی|ناشر= پل‌نیوز|تاریخ انتشار= ۱۱دی۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84&amp;diff=48006</id>
		<title>غلامعلی حداد عادل</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84&amp;diff=48006"/>
		<updated>2024-10-30T06:13:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = غلامعلی حدادّ عادل&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Hadad adel.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسندگی و ترجمه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱۹اردیبهشت۱۳۲۴ &lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = رضا&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
| محل مرگ                = &lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
|نام دیگر                =&lt;br /&gt;
|لقب                     = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = &lt;br /&gt;
|پیشه                    = نویسنده، مترجم و رئیس [[فرهنگستان زبان و ادب فارسی]]&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی         =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &#039;&#039;«فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی»&#039;&#039;، &#039;&#039;هنوز هم...&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر= &lt;br /&gt;
|همسر                    = طیبه ماهروزاده&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = فریدالدین، آزاده، زهرا و بنت‌الهدی&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = دکترای علوم‌اجتماعی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   = &lt;br /&gt;
|استاد                   = «مرتضی مطهری»، [[حسین نصر]] و [[یحیی مهدوی]]&lt;br /&gt;
|علت شهرت                = تألیف کتب درسی و ریاست فرهنگستان فارسی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = نشان جهادگر عرصهٔ فرهنگ‌وهنر&lt;br /&gt;
|گفتاورد                 = &lt;br /&gt;
|امضا                    = Amza00.jpg&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gholam-ali-haddad-adel.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران تحصیلات تکمیلی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام‌علی مشهد محمدعلی حداد&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;غلامعلی حداد عادل&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شناسنامه حداد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tabnak.ir/fa/news/325950/%D9%86%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3|عنوان= تصویر شناسنامه حداد|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt; نویسنده، شاعر، مترجم، استاد فلسفه و سیاست‌مدار است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
حداد عادل قریب به نیم قرن در حاشیه و متن فرهنگ و سیاست ایران حضور داشته است. در کارنامه فرهنگی‌اش سابقهٔ همکاری و هم‌فکری با مرتضی مطهری، حسین نصر، عبدالکریم سروش، [[بهاالدین خرمشاهی]] و بسیاری از شخصیت‌های برجسته تاریخ معاصر دیده می شود. در دانشگاه تهران فلسفه تدریس می کند و کتاب‌هایی از او درباره‌ٔ کانت، این فیلسوف آلمانی ترجمه کرده است. ترجمه حداد از کتاب تمهیدات کانت برنده [[جایزه کتاب‌سال]] جمهوری اسلامی شده. همچنین او از مترجمین قرآن است. پیش از انقلاب او که جوانی انقلابی‌ بود که به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی‌اش به زندان رفت. بعد از انقلاب و در دههٔ شصت نقش کلیدی در تالیف کتاب‌های درسی جدید برای مدارس داشت. او بیش از دو دهه ریاست [[فرهنگستان زبان و ادب فارسی]] را برعهده داشته و از علاقه‌مندان و منتقدین شخصیت [[محمدعلی فروغی]] است. او مدّتی ریاست مجلس شورای اسلامی را برعهده داشت و از نزدیکترین مشاوران آیت الله سیدعلی خامنه‌ای است. در سال۱۳۹۵ دفتر شعری از او با عنوان «هنوز هم...» منتشر شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==داستانک‌ها==&lt;br /&gt;
===زمین‌لرزه===&lt;br /&gt;
در جوانی شعر می‌گفت امّا بعد از پی گرفتن فلسفه کمتر سراغ شعر سرودن می‌رفت. اتفاقی که باعث شد تا دوباره و با حال و هوایی دیگر به ‌شعر گفتن بازگردد شهادت برادرش، مجید، بود. تأثیر این اتفاق در او شبیه تأثیر زمین‌لرزه‌ای سخت بود که سبب پیدا شدن چشمه‌های جدیدی در زمین ‌می‌شود؛ شعرهایی که در کتاب «هنوز هم...» آمده، عمدتاً، شعرهایی است که بعد از آن حادثه سروده‌.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sooremehr.ir/fa/content/6386/%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%C2%AB%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85%C2%BB-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84|عنوان= مُهر دومین چاپ بر مجموعه «هنوز هم...»|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تنها دختر چادری===&lt;br /&gt;
تمام خانواده‌اش مذهبی بودند. اواخر دهه‌ٔ چهل دانشجوی دانشگاه تهران شد و با تنها دانشجوی دختر چادری دانشکده علوم‌تربیتی که چندبار به‌خاطر چادری بودن از کلاس و دانشگاه اخراج شده بود، ازدواج کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1392/01/18/38545/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= زندگی‌نامه غلامعلی حداد عادل|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }} &amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توصیهٔ شهرام===&lt;br /&gt;
در دوران زندان ساواک مدّتی با تقی شهرام، که بعدها بیانیه تغییر ایدئولوژیک سازمان مجاهدین را نوشت، در یک بند زندانی بود. تقی شهرام با توجّه به قوّت فکری و روحیه انقلابی او، گفته بود: &amp;quot;علی حداد حتماً باید از بدنه مبارزین مسلمان جدا شود و من اگر جای ساواک بودم حتما به هر طریقی این کار را می کردم&amp;quot;.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرج یا فرح===&lt;br /&gt;
با عبدالکریم سروش هم‌محلّه بود. در دبیرستان علوی هم همدوره بودند و هر دو علاقه‌مند به فلسفه. سروش که «نهاد ناآرام جهان» را نوشت در مقدّمه به نام از او یاد کرد و از «محبّت‌های بی‌دریغ دوست پرمهر»اش تشکّر کرد. انقلاب که شد با هم کتاب «بینش دینی» دانش‌آموزان دبیرستانی را نوشتند.  سالها بعد سروش در نامه‌ای تند و تیز خطاب به رضا داوری و بعضی از اساتید فلسفه دانشگاه تهران طعنه‌هایی هم به دوست قدیمش زد و گفت که او «...اگر تا دیروز با فرح می‌پرید، امروز از فرح می‌پرد». منظور سروش همکاری حداد با دکترنصر بود و اینکه دکتر نصر زمانی هم رییس‌دفتری فرح را پذیرفته بود. او پاسخ مفصّلی برای سروش نوشت و گفت که آن زمان «با &amp;quot;فرح&amp;quot; نمی‌پریدم، با &amp;quot;فرج&amp;quot; می‌پریدم» که اشاره داشت به نام اصلی سروش؛ &amp;quot;حسین حاج‌فرج دبّاغ&amp;quot;. سروش هم در جواب او را با نام سابقش مخاطب قرار داد؛ &amp;quot;غلامعلی مشهدی غلامعلی حداد&amp;quot; و گفت معلّم عربی دوره دبیرستان‌شان از او ناراضی است. دعوای دانش‌آموزان مدرسه علوی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://drsoroush.com/fa/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85/|عنوان= بیا کاین داوری‌ها را به نزد داور اندازیم|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/component/content/article/43-uncategorised/388-1391-11-30-13-07-05.html|عنوان= پاسخ به تهمت‌ها(یک حرف از هزاران)|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://drsoroush.com/fa/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9/|عنوان= دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدیه به ظریف===&lt;br /&gt;
در بحبوحه مذاکرات هسته‌ای جواد ظریف وزیر امور خارجه برای ارائه توضیحاتی به مجلس رفت. بعد از یک سخنرانی یک ساعت و نیمه ظریف پله‌های تریبون مجلس را پایین می‌آید، روی صندلی كه می‌نشیند، علی‌اكبر صالحی  رئیس سازمان انرژی اتمی پشت تریبون می‌رود. كسی برای احوالپرسی بالای سرش می‌ایستد كه از جا بلند می‌شود. غلامعلی حداد عادل كه از صبح صندلی‌اش محل مراجعه چهره‌های زیادی بود با محمد جواد ظریف احوالپرسی می‌كند. او خلوت‌ترین زمان ممكن را برای گفت‌وگوی کوتاهش با وزیر خارجه انتخاب کرده. پاكتی سفید رنگ به ظریف می‌دهد و به صندلی‌اش باز می‌گردد. پاكت برای دقایقی همان‌طور بسته روی میز وزیر خارجه است. صالحی هنوز هم گزارش می‌دهد، اطراف ظریف كه خالی می‌شود پاكت را باز می‌كند. كتابی قطور و سفید رنگ بیرون می‌آید؛ كتاب یادداشت‌های روزانه محمدعلی فروغی است از مذاکرات كنفرانس صلح پاریس. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94043116359/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%AF|عنوان= ماجرای پاکتی که حداد عادل به ظریف داد|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سوانح عمر===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: تولّد در محلّهٔ پای‌خط تهران. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: دیپلمش را در رشته ریاضی گرفت و تصمیم گرفت در دانشگاه تهران فیزیک بخواند. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: ادامه رشته فیزیک در مقطع کارشناسی‌ارشد در دانشگاه شیراز. و مدّتی بعد اخراج از دانشگاه به‌خاطر فعالیت‌های سیاسی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در رشته علوم‌اجتماعی دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: ازدواج با طیبه ماهروزاده&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: دستگیری توسط ساواک و تحمّل ۶۶ روز زندان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: انتشار «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴&#039;&#039;&#039;: دفاع از پایان‌نامه دکتری &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۸&#039;&#039;&#039;: ترجمه کتاب تمهیدات نوشته ایمانوئل کانت. برنده‌شدن [[جایزه کتاب‌سال]] جمهوری اسلامی ایران. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039;: انتخاب به عنوان نماینده مردم تهران در مجلس ششم. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۸۳&#039;&#039;&#039;: ریاست مجلس شورای اسلامی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۰&#039;&#039;&#039;: انتشار ترجمه قرآن کریم. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۲&#039;&#039;&#039;: نامزد شدن در انتخابات ریاست‌جمهوری. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۹۵&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر «هنوز هم...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قبل از انقلاب===&lt;br /&gt;
پدربزرگ حداد عادل، حاج‌عبّاس، در تهران ِدوره ناصرالدّین شاه تعمیرکار ماشین دودی بود و به‌جهت مشغول بودن به آهن‌آلات نام فامیل‌اش «حداد عادل» انتخاب شد. حاج‌عبّاس چهار پسر داشت که همگی یا راننده‌ کامیون بودند یا گاراژدار. غلامعلی فرزند راننده کامیونی به نام حاج‌رضا حداد عادل بود. حداد در سال۱۳۲۴ در محلّه «پای خط»، از مناطق فقیرنشین تهران، متولّد شد. در دورهٔ دبستان به مدرسه «بندار رازی» در خیابان لرزاده می‌رفت. در دورهٔ دبیرستان به مدرسه علوی رفت؛ حضور در آن مدرسه و قرار گرفتن تحت تعالیم علّامه کرباسچیان نقش برجسته‌ای در شکل‌گیری شخصیت فرهنگی حداد داشت. سال۱۳۴۲ با گرفتن دیپلم ریاضی، تحصیل در رشته فیزیک دانشگاه تهران را شروع کرد. از سال۱۳۴۵ همان رشته را در دانشگاه شیراز و در مقطع کارشناسی‌ارشد ادامه داد. امّا فعّالیت‌های سیاسی‌اش نهایتاً منجر به دستگیری و اخراجش از دانشگاه شیراز شد. در سال۱۳۴۷ در رشته علوم اجتماعی مجدّداً وارد دانشگاه تهران می‌شود. در این‌ سال‌ها رابطه‌ای نزدیک با شهید مطهّری برقرار می‌کند و به حلقه شاگردان سیدحسین نصر می‌پیوندد. در سال‌های منتهی به دههٔ ۵۰ با تنها دانشجوی دختر چادری دانشکده علوم‌تربیتی و روان‌شناسی دانشگاه تهران که  از خانواده روحانیت بود، ازدواج کرد. حداد عادل در سال‌های تحصیل،  ضمن تدریس در دانشگاه‌های شریف، شیراز و شهید بهشتی، فعالیت‌های سیاسی‌اش را تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بعد از انقلاب===&lt;br /&gt;
بعد از پیروزی انقلاب حداد عادل همواره نقش‌های مدیریتی مهمّی را به‌عهده داشت. در دولت موقّت معاون ناصر میناچی، وزیر ارشاد وقت بود. پس از آن مدّت یازده سال در دولت‌های مختلف مشاور و معاون وزیر آموزش و پرورش بود. از فعالیت‌های مهمّی که در این دوره انجام شد تغییر تمام کتاب‌های درسی دوران پهلوی، تنها ظرف سه سال بود. حداد از مهم‌ترین نویسندگان کتاب‌های درسی در مقاطع مختلف تحصیلی بود. سال۱۳۶۴ پایان‎نامه دکترای خود را با عنوان «نظر کانت درباره مابعدالطبیعه» زیر نظر دکتر یحیی مهدوی به‌اتمام رساند و از آن زمان عضو هیئت علمی دانشگاه تهران است. اواسط دههٔ هفتاد ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی به او سپرده شد. در سال۱۳۷۶ نماینده مردم تهران در مجلس ششم شد. اواخر دههٔ هفتاد دختر حداد عادل با سیدمجتبی خامنه‌ای فرزند رهبر جمهوری اسلامی ازدواج کرد. این ازدواج نقش حداد را در فضای سیاسی پررنگ‌تر کرد. در مجلس هفتم او ریاست مجلس را برعهده گرفت. از اواسط دههٔ هشتاد حداد عادل علاوه‌بر نمایندگی مجلس مسئولیت‌های مشاور عالی رهبری و همچنین عضویت در مجلس تشخیص مصلحت نظام را نیز برعهده داشت. حداد عادل در سال۱۳۹۲ با شعار تقوا و تدبیر در انتخابات ریاست جمهوری سال۱۳۹۲ نامزد شد؛ امّا چهار روز قبل از انتخابات به نفع اصول‌گرایان کنار رفت. در سال۱۳۹۳ نشان افتخار جهادگر عرصه فرهنگ و هنر به او اهدا شد. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینه و شیوه فعالیت===&lt;br /&gt;
====شعر====&lt;br /&gt;
غلامعلی حداد عادل از سال‌های جوانی‌‌اش شعر می‌سرود؛ امّا وجه شاعری‌اش در دهۀ هشتادونود و در [[جلسات شعرخوانی بیت رهبری]] بیش از پیش رسانه‌ای شد. بالاخره او در سال۱۳۹۵ و در سن هفتاد سالگی دفتر اشعارش را با عنوان «هنوز هم...» منتشر کرد. حداد در این مجموعه شعر، با استفاده از قالب‌هایی چون غزل‌، قصیده‌، قطعه‌ و رباعی‌ به مفاهیمی چون عشق، بهار، زندگی، مرگ و... پرداخته است. او در غزلیاتش تخلّص «عادل» را به کاربرده است. [[علیرضا قزوه]] دربارۀ کتاب «هنوز هم..» گفته: «نمی‌خواهم دست به تعریف و تمجید بزنم و بگویم اگر دو اسم از شعر انقلاب باقی بماند یکی از آن‌ها حداد عادل است؛ زیرا این حرف دروغ است، اما اگر به من بگویند که کتابی منتشر کن که صد غزل قوی از شعر بعد از انقلاب در آن باشد بدون شک من از چهار، پنج غزل قوی این کتاب یکی را انتخاب می‌کنم و این سهم کمی نیست برای کسی که عمر خود را در حوزه سیاست گذرانده است.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;هنوز هم...&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/report/235095/%d9%82%d8%b2%d9%88%d9%87-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d9%87%d9%85-|عنوان= مجموعه شعر «هنوز هم...» به ادبیات کلاسیک وفادار است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تاریخ&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}{{ب|تاریخ، چراغ راهِ آینده‌ است|انکارِ گذشتهٔ جهان، نتوان}}&lt;br /&gt;
{{ب|هرچند گذشته برنمی‌گردد|با این‌همه، پشت بر زمان نتوان}}&lt;br /&gt;
{{ب|بنیاد بنای حال و آینده|جز با مدد گذشتگان نتوان}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن خاک که مرده‌ای در آن نبود|خاکی‌ است که زندگی بر آن نتوان}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه====&lt;br /&gt;
حداد عادل متونی از زبان‌های انگلیسی و عربی را به زبان فارسی برگردانده است.&lt;br /&gt;
=====ترجمهٔ قرآن=====&lt;br /&gt;
حداد عادل ترجمه قرآن را از سال۱۳۸۲ آغاز کرد و در سال۱۳۹۰ آن را به اتمام رساند. [[بهاءالدین خرمشاهی]] این ترجمه را یكی از سه ترجمهٔ برگزیدهٔ قرآن به زبان فارسی می‌داند و در این‌باره گفته: «اين ترجمه، اديبانه نيست، اما اديب‌پسند است. نهايت شيوايي و رواني در آن به چشم مي‌خورد. انقطاعي در اين ترجمه وجود ندارد، مگر اين كه انقطاعي در خود آيات قران وجود داشته باشد. خداوند را شكر مي‌كنم كه يك تاج‌التراجم به ساير ترجمه‌ها افزوده شده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.asriran.com/fa/news/176545/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%83%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= ترجمه حداد عادل نظركرده و الهی است|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt; و اینکه «هشتاد ترجمه از قرآن كریم از زمان مشروطه تا كنون منتشر شده‌است؛ اما ترجمهٔ حداد عادل از قرآن كریم را باید ترجمه‌ای نظركرده و الهی دانست. در واقع اگر ما پژوهنده هستیم، ایشان شناساننده‌اند». &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://www.ibna.ir/fa/doc/report/118730/%D9%87%D9%8A%DA%86-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%8A-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84|عنوان =هيچ ترجمه‌ای از قرآن مانند ترجمه حداد عادل نيست|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;. مهدی محقق ترجمه حداد از قرآن را ترجمه‌ای همه‌فهم می‌داند: «حداد عادل طوری قرآن را ترجمه کرده است که در آن سطح فهم تمامی افراد جامعه از جمله؛ دانش آموز، دانشجو، کسبه و عموم مردم را لحاظ کرده است؛ لذا تعابیری در این ترجمه به کار رفته است که در ادبیات عرب شناخته شده هستند.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/quran-translation/279-1390-09-27-08-44-34.html|عنوان= ویژگی‌های زبانی و ادبی ترجمه حداد عادل از قرآن کریم بررسی شد|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
همچنین در مقاله‌ای با عنوان «نقدی بر ترجمه فارسی قرآن کریم حداد عادل از منظر ترجمه مفهومی» که در «دوفصلنامه علمی-پژوهشی مطالعات ترجمه قرآن و حدیث» منتشر شد نویسندگان مقاله با تأمل در ترجمه فارسی حداد عادل و مقایسه زبانشناختی آن با دیگر ترجمه‌های معاصر -نشان می‌دهند که این ترجمه از نظر وفاداری به متن مبدأ در غالب آیات قرآن برتری بارز و برجسته‌ای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= امرایی|نام= |نام خانوادگی۲= معروف |نام۲ = |عنوان= نقدی بر ترجمه فارسی قرآن کریم حداد عادل از منظر ترجمه مفهومی|ژورنال= دوفصل‌نامه علمی‌پژوهشی مطالعات ترجمه قرآن و حدیث|مکان= |دوره= ۲|شماره= ۴|سال= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====ترجمهٔ متون فلسفی=====&lt;br /&gt;
حداد کتاب‌هایی از یا دربارهٔ ایمانوئل کانت، فیلسوف مشهور آلمانی را به فارسی ترجمه کرده است. مهم‌ترین ترجمهٔ او  کتاب «تمهیدات» کانت است که برای پایان‌نامه دورهٔ دکتری فلسفه آن را به‌انجام رسانده است. این کتاب در سال۱۳۶۸ برنده [[جایزه کتاب‌سال]] جمهوری اسلامی شده است. [[بهاء‌الدین خرمشاهی]] درباره این كتاب می‌گوید: به اعلا درجه روشن و روشنگر است. به ارزیابی من، هیچ متن مهم و اصیل فلسفی در چند دهه اخیر به این شیوایی ترجمه نشده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/component/content/article/43-uncategorised/388-1391-11-30-13-07-05.html|عنوان= پاسخ به تهمت‌ها(یک حرف از هزاران)|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین ابوالحسن نجفی نیز معتقد است: «تمهیدات بهترین ترجمهٔ فارسی‌ای است كه از متون غربی در زمینهٔ فلسفه صورت گرفته است.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/component/content/article/43-uncategorised/388-1391-11-30-13-07-05.html|عنوان= پاسخ به تهمت‌ها(یک حرف از هزاران)|ناشر= |تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====ترجمهٔ شعر=====&lt;br /&gt;
در مجموعه شعر «هنوز هم...» فصلی هست با عنوان «ترجمه‌ها» که در آن &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی===&lt;br /&gt;
کتابی از غلامعلی حداد عادل که بخش‌هایی از آن در کتاب‌ ادبیات دوره دبیرستان آمده است. در این کتاب رابطه میان نوع لباس انسان و خصوصیات روانی، شخصیت، فرهنگ، وضع مالی و طبقه اقتصادی و اجتماعی افراد بحث شده‌است. این کتاب در سال۱۳۵۹ منتشر شده و تاکنون بیست و سه بار تجدید چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه حداد===&lt;br /&gt;
افراد، نحله‌ها، کتاب‌ها و کنش‌های بسیاری درمعرض داوری غلامعلی حداد عادل بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دربارهٔ [[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
«حقیقت این است که شخصیت و زندگی جلال، زندگی یک نفر نیست، زندگی یک نسل است. در زندگی جلال تجربه، پختگی و آشفتگی‌های فکری یک دوران قابل بررسی است.  جلال از خانواده‌ای کاملا مذهبی بیرون آمد اما جذب حزب توده شد و پس از انشعاب از حزب توده دوباره با مذهب آشتی کرد...او اولین روشنفکری بود که به خود اجازه داد، در مورد غرب انتقاد کند. علی رغم همه جاذبه‌ها و دافعه ها در صداقت، صمیمت، پاکی و شجاعت جلال آل‌احمد نمی توان تردید کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/4283555/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA‏|عنوان= شخصیت و زندگی جلال آل احمد زندگی یک نسل است|ناشر= مهر|تاریخ= ۸اردیبهشت۱۳۹۷|تاریخ بازدید = ۱۱بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دربارهٔ رضا داوری اردکانی====&lt;br /&gt;
«دكتر داوري «حال» فلسفي اش بر «قال» فلسفي‌اش غلبه دارد. دكتر داوري فقط به فلسفه به معناي اخص كلمه يعني متافيزيك و در غالب اصطلاحات رسمي فلسفه سخن نمي‌گويند، ايشان هميشه تفكرشان معطوف به يكي از عناصر فرهنگ است، حالا يا ادبيات يا تاريخ يا اخلاق يا سياست و ... و انتخاب عنوان فيلسوف فرهنگ براي ايشان انتخاب درستي است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.farsnews.com/news/8708240288%20%20%20%20/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%8A-%D8%AF%D9%83%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%8A%E2%80%8C%D8%A7%D8%B4-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF‏|عنوان = دكتر داوري حال فلسفی‌اش بر قال فلسفی‌اش غلبه دارد|ناشر= فارس|تاریخ انتشار= ۲۴آبان۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۱۱بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دربارهٔ [[محمدعلی فروغی]]====&lt;br /&gt;
«فروغی با همهٔ احترامی که برای او قائلم، اهل ایستادگی نبود. همۀ علم و فضل خودش را تقدیم به کسی کرد که درست در مقابل نگاه او قرار داشت...کسانی که دربارۀ فروغی کار می‌کنند جا دارد دربارۀ یک وضعیت دیگر در زندگی فروغی نیز بیشتر درنگ کنند. این را کسی می‌گوید که به فضل و دانش فروغی معترف است و نسبت دزدی و خیانت به او نمی‌زند. فروغی شخصیت محترمی بود؛ اما من از کسانی که دربارۀ فروغی قلم می‌زنند می‌خواهم که درباره تعلّق او به فراماسونری نیز تأمّل کنند.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= گفت‌وگو با رضا خجسته رحیمی| ژورنال= اندیشه پویا|مکان= |دوره= |شماره= ۳۱|سال= |ص= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دربارهٔ بیدل====&lt;br /&gt;
«وقتی شعر بیدل را می‌خوانم قوّهٔ تخیّل را می‌بینم و به یاد ریاضیدان‌های بزرگ می‌افتم. آنها هم با قدرت تخیّل می‌توانستند نظریه‌ها ریاضی جدیدی بدهند از این رو میان شاعران و ریاضیدان‌ها مشابهتی هست که در هر دو قوهٔ تخیّل بالاست و بسیار فعال است... بیدل از همهٔ احکام و ضوابط، استدلال‌های منطقی فکر عبور می‌کند. از قواعد فلسفی عبور می‌کند، تضاد، تناقض، عدم، وجود، هستی، نیستی،‌کفر و ایمان همه را در هم می‌پیچید اما حاصل کار او بی‌معنا نیست.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/13970414000320/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%82%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%B1|عنوان= قدم‌های اولیه آشتی با بیدل را در ایران برداشته‌ایم|ناشر= فارس||تاریخ انتشار= |تاریخ بازدید= }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دربارهٔ سید احمد فردید====&lt;br /&gt;
حداد در دوران تحصیل در دانشگاه تهران شاگرد دکتر فردید بود. او در مصاحبه‌ای دربارهٔ این فیلسوف گفته: «با اینکه چهار سال سر کلاسش بودم، نفهمیدم چه می‌خواهد بگوید! اما حس می‌کردم می‌خواهد چیزی بگوید!» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= گفت‌وگو با سیدمرتضی فاطمی|ژورنال= پنجره|مکان= |دوره = |شماره= ۱۸۹|سال= |ص= }}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[رضا امیرخانی]]====&lt;br /&gt;
حداد عادل درباره رسم‌الخط خاصی که رضا امیرخانی در کتاب‌هایش به کار می‌برد چنین گفت: «به دوست عزیزمان جناب آقای‌امیرخانی عرض می‌کنم این رسم‌الخطی که فرهنگستان تصویب کرده حاصل تجربه نه تنها بهترین استادان زبان و ادبیات فارسی معاصر بلکه امروز جهان است، چون بهترین استادان ادبیات فارسی در ایران امروز جمع هستند. استادانی که در فرهنگستان بوده و هستند، برگزیدگان این رشته محسوب می‌شوند. او مطرح کرده بود ما گفته‌ایم مصلحت خط‌ فارسی در این است که کجا واژه‌ها سرهم و کجا، جدا نوشته شود. برخی جاها هم به سلیقه افراد واگذار می‌کنیم. مثلاً ما نمی‌پسندیم کلمه همسایه را جدا به شکل «هم‌سایه» بنویسیم.این جدانویسی‌ها ممکن است اشکالات بسیاری پدیدار کند. آقای امیرخانی قطعاً اشتباه می‌کند. افراد دیگر هم به این صورت است. زبان و بخصوص خط چیزی نیست که با پسند و سلیقه هر کسی شکل بگیرد. در این صورت سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. کار را باید به متخصص سپرد. باید به استادان و بزرگان ادب فارسی و فرهنگستان اعتماد کرد. ضرورتی ندارد هر کسی در این باب اجتهاد کند.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mashreghnews.ir/news/858851/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF|عنوان= حداد عادل: آقای امیرخانی قطعا اشتباه می‌کند!|ناشر= فارس|تاریخ بازدید= |تاریخ= ۵ خرداد۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دربارهٔ فاضل نظری====&lt;br /&gt;
«فاضل نظری یک اتّفاق در شعر معاصر و فارسی است و با وجود او هوای تازه‌ای وارد شعر فارسی شده‌است. آن چیزی که در شعر فاضل ثابت می‌شود این است که برای گفتن شعر خوب نیازی به شکستن قالب نیست و می‌توان وزن و قافیه و موسیقی کلام را حفظ کرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1395/02/13/1064062/%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%A7%D8%B6%D9%84-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C|عنوان= حداد عادل: فاضل نظری هوای تازه شعر فارسی |تاریخ بازدید = |تاریخ= ۱۳اردیبهشت۱۳۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مسئولیت‌ها===&lt;br /&gt;
# نمایندگی مردم تهران در دوره‌های ششم، هفتم، هشتم و نهم در مجلس شورای اسلامی&lt;br /&gt;
# رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی از ۱۳۸۷ &lt;br /&gt;
# ریاست مجلس شورای اسلامی در دوره هفتم مجلس از ۱۳۸۳ تا ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# رئیس [[فرهنگستان زبان و ادب فارسی]] از ۱۳۷۴ تا ۱۳۸۴ و از ۱۳۸۷ تا کنون&lt;br /&gt;
# مدیرعامل بنیاد دایرة‌المعارف اسلامی (به ریاست عالیه مقام‌ معظّم رهبری) از ۱۳۷۴ تاکنون&lt;br /&gt;
# معاون وزیر آموزش‌وپرورش و رئیس سازمان پژوهش و برنامه‌ریزی آموزشی وزارت آموزش‌وپرورش از ۱۳۶۱ تا ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# مشاور وزیر آموزش‌وپرورش از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ &lt;br /&gt;
# عضو شورای سرپرستی سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران از ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ &lt;br /&gt;
# معاون [[وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی]] از ۱۳۵۷ تا ۱۳۵۸ &lt;br /&gt;
# رئیس کنگره بین‌المللی فلسفه در سال۱۳۸۹ &lt;br /&gt;
# نماینده هیئت اجرایی جذب اعضای هیئت علمی دانشگاه تهران از تاریخ ۴/۲/۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# عضو شورای عالی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی&lt;br /&gt;
# عضو هیئت امنای مؤسسهٔ آموزشی مجمع جهانی اهل بیت&lt;br /&gt;
# رئیس بنیاد سعدی&lt;br /&gt;
# عضو هیئت امنای بنیاد ایران‌شناسی&lt;br /&gt;
# عضو هیئت امنای انجمن آثار و مفاخر فرهنگی&lt;br /&gt;
# عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی&lt;br /&gt;
# عضو هیئت‌علمی و دانشیار گروه فلسفه [[دانشکده ادبیات دانشگاه تهران]]&lt;br /&gt;
# عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام&lt;br /&gt;
# مشاور عالی رهبر انقلاب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
=====مقالات=====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;فرهنگ برهنگى و برهنگى فرهنگى&#039;&#039;&#039; (۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خانواده در اسلام&#039;&#039;&#039;(۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;با احترام&#039;&#039;&#039; مجموعه مقالات اهدا شده به استادان (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;كتاب درسى دانشگاهى: تألیف یا ترجمه؟&#039;&#039;&#039;: بحثى به‏ مناسبت انتشار كتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال، تألیف سیاوش شهشهانى(۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مقالات كانتی&#039;&#039;&#039;: (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;محض اطلاع&#039;&#039;&#039;: تحلیل محتوای جلد هفتم یادداشت‌های عَلَم (۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====دفتر شعر=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;هنوز هم...&#039;&#039;&#039; (۱۳۹۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====ترجمه=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;قرآن كریم&#039;&#039;&#039; با ترجمه غلامعلی حداد عادل (۱۳۹۰) &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;نظریه معرفت در فلسفه كانت&#039;&#039;&#039; اثر &#039;&#039;&#039;یوستوس هارتناک&#039;&#039;&#039; (۱۳۷۶)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;تمهیدات&#039;&#039;&#039;: مقدّمه‌ای برای هر مابعدالطبیعه آینده که در جایگاه علم عرضه شود اثر ایمانوئل کانت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====گزارش و سفرنامه=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;به صحرا شدم عشق باریده بود&#039;&#039;&#039;: گزارشی از راهپیمایی اربعین (۱۳۹۷)&lt;br /&gt;
*  &#039;&#039;&#039;حج&#039;&#039;&#039;: نماز بزرگ (۱۳۷۹)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;سحرخیزان تنها&#039;&#039;&#039;: خاطراتی از روزه گرفتن نوجوانها (۱۳۷۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====کتاب درسی=====&lt;br /&gt;
# آشنایی با جامعه‌شناسی آموزش‌وپرورش، ۱۳۶۰تا۱۳۷۰&lt;br /&gt;
# دانش اجتماعی (سال اول و دوم دبیرستان)، ۱۳۶۰تا۱۳۷۱&lt;br /&gt;
# تعلیمات مدنی در تعلیمات اجتماعی سال سوم تا پنجم دبستان، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# دین و سیاست در دانش اجتماعی (سال اول دبیرستان)، ۱۳۶۲–۱۳۶۹&lt;br /&gt;
# نگاهی به بینش اجتماعی اسلام، در دانش اجتماعی، ۱۳۶۲تا۱۳۶۴&lt;br /&gt;
# تعلیمات اجتماعی (سال سوم دورهٔ راهنمایی)، ۱۳۶۳؛&lt;br /&gt;
# درس‌هایی از قرآن (سال اول تا چهارم دبیرستان)، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# درس انقلاب اسلامی تاریخ ایران و جهان (سال سوم علوم‌انسانی)، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====سایر آثار=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;آسیب‏ شناسى تربیت دینى&#039;&#039;&#039; (گفت‏‌وگو با غلامعلى حداد عادل)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;احوال دل گداخته&#039;&#039;&#039;: گزیده مكتوبات مولانا (۱۳۹۲)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;دانشنامه جهان اسلام&#039;&#039;&#039;، زیرنظر غلامعلى حداد عادل &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/biography/779-authoring-translation.html‏|عنوان= سایت حداد عادل}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.tabnak.ir/fa/news/325950/%D9%86%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3|عنوان= تصویر شناسنامه حداد|ناشر= تابناک|تاریخ انتشار= ۱۸مهر۱۳۹۳|تاریخ بازدید= ۱بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
#  {{یادکرد وب|نشانی= https://www.tasnimnews.com/fa/news/1392/01/18/38545/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= زندگی‌نامه «غلامعلی حداد عادل» منتشر شد|ناشر= تسنیم|تاریخ= ۸فروردين۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۲بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://haddadadel.ir/biography/779-authoring-translation.html‏|عنوان= سایت  حداد عادل}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/report/235095/%d9%82%d8%b2%d9%88%d9%87-%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87-%d8%b4%d8%b9%d8%b1-%d9%87%d9%86%d9%88%d8%b2-%d9%87%d9%85-|عنوان= مجموعه شعر «هنوز هم...» به ادبیات کلاسیک وفادار است|ناشر= ایبنا|تاریخ انتشار= ۳۰فروردین۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9&amp;diff=48005</id>
		<title>علی‌اصغر عزتی‌پاک</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9&amp;diff=48005"/>
		<updated>2024-10-30T06:04:59Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = علی‌اصغر عزتی‌پاک&lt;br /&gt;
|تصویر                  = عزتی ۶.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = رمان‌نویس، داستان‌نویس&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
|محل تولد               = کبودرآهنگ کوهین همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = همدان&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = «[[باغ‌های همیشه‌بهار]]»، «[[آواز بلند]]»، «[[باغ کیانوش]]»، «[[زود برمی‌گردیم]]»، «[[تشریف]]»، داستان بلند «[[نفس بلند]]»، «[[می‌مانم پشت در]]»، «[[موج فرشته]]»، «[[بر فراز تپه]]»، «[[ماهی در کاسه آش]]»، «[[چشم‌های آبی]]»&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = &lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = &lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 =  تحصیل‌کرده‌ٔ حوزه‌ علمیه‌ قم&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = &lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;علی‌اصغر عزتی‌پاک&#039;&#039;&#039; نویسنده و داستان‌نویس ایرانی است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;عزتی‌پاک&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;** * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
علی‌اصغر عزتی‌پاک در سال ۱۳۵۳ در همدان به دنیا آمد. کار ادبی را با نگارش داستان در مجلات آغاز کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;علی‌اصغر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.iranketab.ir/profile/15732-ali-asghar-ezzati-pak|عنوان= علی‌اصغر عزتی‌پاک}}&amp;lt;/ref&amp;gt; به‌عنوان مثال «[[چشم‌های آبی]]» در شماره ۵۸ مجله ادبیات داستانی، در سال ۱۳۸۰ منتشر شد. «[[بر فراز تپه]]» در شماره ۳۴ ماهنامه نافه، در ۱۳۸۱ انتشار یافت. «[[ماهی در کاسه آش]]» در شماره ۴۱ ماهنامه نافه در مهر ۱۳۸۲ منتشر شد و «[[می‌مانم پشت در]]» در شماره ۶۹ ماهنامه عصر پنج‌شنبه، در آبان همان سال انتشار پیدا کرد. در کارنامه ادبی وی، آثار متعددی هم برای گروه سنی نوجوان نوشته شده‌ است و هم بزرگ‌سال. «[[می‌مانم پشت در]]» اولین کتاب این نویسنده است که در سال ۱۳۸۵ عنوان کتاب سال حوزه هنری را گرفت. «[[زود برمی‌گردم]]» دومین کتاب عزتی‌پاک است که جایزه‌ٔ دوسالانه‌ ادبیات کودک و نوجوان ایران و جایزه‌ٔ «کتاب سال سلام» را از آن خود کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کوه و دژ&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/11989/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DA%98-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9-|عنوان= از سرزمین کوه و دژ/ کتاب‌شناسی «علی‌اصغر عزتی‌پاک»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
علی‌اصغر عزتی‌پاک برای نوجوان وقت می‌گذارد و داستانی می‌نویسد که خواندنی باشد و از داستان‌های او می‌شود فهمید که نوشته شده تا خوانده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;موفق&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13950719001172/%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86 |عنوان= نمونه موفق یک داستان انتظار برای نوجوان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; وی مؤسس «مدرسه رمان» است و مدیریت «دفتر داستان شهرستان ادب» را برعهده دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;عزتی‌پاک&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1_%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9|عنوان=علی‌اصغر عزتی‌پاک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزتی ۳.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزتی ۵.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:باغ‌های همیشه بهار.png|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزتی‌پاک.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزتی7.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:نفس بلند.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:تشریف.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزیتی پاک.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:آواز بلند.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:موج فرشته.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:باغ کیانوش.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عزتی۲.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:اجاره‌نشین.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آیینه‌ای از علی‌اصغر عزتی‌پاک==&lt;br /&gt;
===نوشتن از همدان===&lt;br /&gt;
وقتی من به‌لحاظ روحی، روانی، فکری و فرهنگی در این شهر (همدان) هستم و با این شهر کِیف می‌کنم و فکر می‌کنم قصه‌هایش هم گفته نشده است و شهر پرظرفیتی است، طبعاً همان‌جا می‌مانم. همدان سابقه شگفت‌انگیز تاریخی دارد و ریشه‌های ایران را هم بی‌اغراق می‌شود در آن‌جا جست. اما واقعیت این است که من جا‌های دیگر را خیلی نمی‌شناسم و از ظرفیت‌های اقلیمی‌شان بی‌خبرم. یعنی چیزی که هر داستانی برای گرفتن بو و مزه به آن‌ها نیاز دارد. من وقتی در بازار همدان قدم می‌زنم، همه چیزش برایم آشناست؛ آدم‌هایش و زوایایش و دکان‌هایش. خیابان‌های این شهر برایم یادآور هزاران واقعه‌اند. آدم‌هایی که در آنجا‌ها راه‌پیمایی کردند، آن‌هایی که به جنگ اعزام شدند، یا تمام آن کارگرانی که در آن خیابان‌ها دنبال کار گشتند؛ همه‌وهمه برایم مثل جان آشناست. اصلاً خانواده من است؛ پس وقتی این فرصت را دارم باید قدرش را بدانم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://khabarban.com/a/28741644 |عنوان= جریان ادبی انقلاب صاحب سبک شده است/ پیروزی انقلاب اسلامی باعث هویت‌بخشی به انسان‌ها شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اول داستان، بعد سیاست و جامعه===&lt;br /&gt;
من در مرحله‌ اول داستان‌نویسم. اول داستان با تمام مختصاتش، بعد تازه می‌رسم به حال‌وهوایی که قرار است به داستانم بدهم؛ و آن نگاه من است به سیاست، به زندگی، به کشورم و مردمانش. یعنی اگر در وهله‌ اول از عهدۀ قصه‌گویی برنیایم، همه‌ این حرف‌ها بر زمین می‌مانند. اگرچه برانگیختن و تحریک فکری مخاطب را توفیق می‌دانم و ناراضی نیستم. نکته‌ دیگر اینکه تلاش کردم در کتاب «[[تشریف]]» نماینده‌های گفتمان‌های متنوع با رویکرد‌های متفاوت حضور داشته باشند و حرف‌هایشان را بزنند. یعنی هم آن‌کسی‌که می‌خواهد بجنگد؛ هم آن‌کسی‌که می‌گوید باید وضع موجود حفظ شود، اگرنه مملکت از دست می‌رود؛ و هم آن‌که ناامید است از عالم و آدم. هیچ‌کدام هم لزوماً آدم خوب یا آدم بد نیستند. فقط فهم متفاوت‌شان از پدیده‌هاست که صف‌ها را جدا کرده. اگرچه رویکرد من در مجموع روشن است؛ من روی با فردا‌ها و پس‌فردا‌ها دارم؛ تسخیر آینده با امید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ادبیات از نویسنده و مخاطب فراتر می‌رود===&lt;br /&gt;
من برای مخاطبی که سواد معمولی دارد، می‌نویسم. یعنی تلاش می‌کنم که این‌گونه باشد. حالا اگر نشد هم، خب نشده. این خاصیت ادبیات است؛ چراکه به‌دلیل وجه استعلایی‌اش، گاهی از نویسنده و مخاطبینش فراتر می‌رود. حسن ادبیات همین است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://hkighobadi.blogfa.com/post/74|عنوان= مصاحبه‌ای با آقای علی‌اصغر عزتی‌پاک - نویسنده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از واکنش مردم بی‌خبرم===&lt;br /&gt;
من در دو زمینه می‌نویسم: نوجوان و بزرگ‌سال. در داستان‌های نوجوان، به‌خاطر اینکه کارهای ما را کانون چاپ کرده و آن‌ها مخاطبان فراگیر دارند، تا حدودی واکنش‌های مخاطبینم را دیده‌ام. ولی درباره بزرگ‌سالان، نه متأسفانه. محافل ادبی  کارم را دیدند و به‌نسبت پسندیدند. اما از واکنش مردم بی‌خبرم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تجربه جنگ و داستان‌نویسی===&lt;br /&gt;
واردشدن من به حوزه جنگ دقیقاً به‌خاطر وجود انسانی به نام «علی‌اصغر عزتی‌پاک» است که دوره‌ٔ جنگ را در نوجوانی و کودکی درک کرده. من اعتقاد دارم که نویسنده باید تجربیات نزدیک به خودش، و خودش را بنویسد. او باید دردها و رنج‌های خودش و آدم‌های پیرامونش را در قالب داستان بریزد و از خودش و آنان، برای خودش و آنان بنویسد. من هم این کار را کردم. چون دوست داشتم داستان‌هایی که می‌نویسم در حوزه‌هایی باشد که به تجربیاتم نزدیک‌ترند. من جنگ را از دور، اما دردهای مردم درگیر جنگ را از نزدیک تجربه کرده‌ام. همین‌طوراست در حوزه‌ٔ معرفت‌شناختی جنگ هشت‌ساله که ما به‌دلیل همین‌ نگاه معرفت‌شناسانه، به‌درستی به آن عنوان «دفاع مقدس» را داده‌ایم. مثلاً یکی از درون‌مایه‌های «[[آواز بلند]]» این است که وقتی دشمن به خانه‌ات هجوم آورده، نمی‌توانی به کنجی در خانه بخزی و بگویی من مخالفم یا بی‌طرفم. چون او این خانه را در کلیتش هدف قرار داده است، و تو و من و او، برایش موضوعیت نداریم. و آن کنج عافیت، به‌زودی، اگر ازش بیرون نخزی و وارد میدان دفاع نشوی، روی سرت خراب خواهد شد!&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرکت در محافل ادبی===&lt;br /&gt;
من در محافل ادبی تاجایی‌که امکانش را داشته باشم، شرکت می‌کنم. به‌شخصه از این محافل بدم نمی‌آید و از وجودشان استقبال می‌کنم. خودم هم از روزی که نوشتن را شروع کرده‌ام با این محافل مرتبط بوده‌ام و تقریباً در هر محفلی هم که از آن بوی ادبیات می‌آمده رفته‌ام. به‌خاطر اینکه بچه‌هایی که آن‌جا جمع می‌شوند، دغدغه ادبیات و هنر دارند؛ و با من همدل‌ترند و فکر می‌کنم حداقل به‌لحاظ فنی و تکنیکی باعث رشد آدم می‌شوند؛ البته تا یک جاهایی. بعدش دیگر آدم باید راه خودش را برود. چون حرف‌ها برایش تکراری می‌شود و دوستان هم معمولاً خیلی اهل فکر و اندیشه به‌معنی درست کلمه نیستند. و گاه حتّی صرفاً یک تکنیسین داستان‌اند و دیگر هیچ! من خودم سال‌ها خانه‌ام را کرده بودم محفل ادبی. هر جمعه عده‌ای از دوستانم که الان همه‌شان جزء نویسنده‌های خوب‌اند، جمع می‌شدند خانه‌ ما و داستان‌هایشان را برای هم می‌خواندند. کتاب‌هایی را که خوانده بودیم برای همدیگر تحلیل می‌کردیم و مسائل‌مان را درمیان می‌گذاشتیم. نه کسی به ما پول می‌داد و نه از کسی انتظاری داشتیم. با یک چایی و کیک یزدی سر و ته ماجرا را هم می‌آوردیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===دیدگاه و اندیشه===&lt;br /&gt;
====زیست هنری یا زیست انسانی====&lt;br /&gt;
من زیست هنری را زیست انسانی می‌دانم و چیز دیگری از آن برداشت نمی‌کنم. اساساً زیست هنری، شیوه خاصی از زندگی نیست؛ مگراینکه یک بخشش ادا و اطوار باشد. اگرچه منکر نبوغ برخی هنرمندهای انگشت‌شمار در طول تاریخ، مثل «دالی» ‌و «پیکاسو» نیستم که طور خاصّی زندگی کردند؛ اما اساساً زندگی‌ای که آن‌ها داشتند، زندگی‌ای نیست که بشود توصیه کرد به کسی. این زندگی‌ها از دور دل می‌برند و از نزدیک زهره! نظم و دیسیپلین منحصربه‌فردی دارند که هیچ‌کس جز خود آن هنرمند توانایی انطباق با آن را ندارند. اما زیست هنری، به‌نظر من زیست انسانی است. زیست همراه‌ با تفکر و اندیشه و با مطالعه. این‌ها زیست هنری است و البته تلاش برای ارتقاء آن فن و هنری که داریم. کسی که هنرمند باشد، جهان را هنرمندانه می‌بیند؛ به دور از کلیشه‌های رایج و هنجارهای فراگیر. اما در کنار این‌ها، او انسان را هم با تمام ابعاد وجودی‌اش می‌بیند تا ظرفیت‌های بالایی که وجود لایزال حضرت حق در ضمیر آدمی پنهان داشته، آشکار کند. این‌ها نیازی به فرم مو، و رنگ و مدل لباس و دکور خاص منزل ندارد. اساساً کسی که نظر به عمق زندگی و هستی داشته باشد، باید از این مسائل عبور کرده باشد!&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمی‌توان ادبیات دینی را نادیده‌ گرفت====&lt;br /&gt;
به‌نظرم ماجرای داستان دینی و داستان غیردینی تبدیل به ماجرای اول مرغ بود یا تخم‌مرغ شده است! یعنی تبدیل به معما شده و حالاحالاها انگار باید درباره‌اش بحث شود. اما مسئله این است که شما نمی‌توانید نوعی از ادبیات را که دغدغه‌ دین دارد نادیده بگیرید. بالاخره یک شاخه از ادبیات در دنیا نماد بیرونی دارد که مسئله‌اش امور مرتبط با دین و مسائل ماورایی است. زندگی روحانی دینی، احکام دین، ارزش‌های ملهم از باورهای الهی مانند ایثار و مفاهیمی ازاین‌دست که با تکیه بر باورها و عقاید دینی ظهور می‌یابد، می‌تواند اثر را دینی کند. این شاخه از ادبیات را که دل‌مشغولی آن دین است هیچ‌کس نمی‌تواند انکار کند. همچنین آثار ادبی بزرگی وجود دارد که شخصیت‌هایش با تکیه بر باورهای دینی به رشد می‌رسند یا به باورهای دینی پشت می‌کنند و از نظر نویسنده به قهقرا می‌روند. این‌ها هرچه باشند به‌نظرم می‌توان به‌راحتی اسم ادبیات دینی هم روی‌شان گذاشت. اما این به آن معنی نیست که تا امری دینی و قدسی وارد داستان می‌شود، بشود به آن گفت داستان دینی. خیر! صرف ورود خدا و پیامبر خدا به یک اثر ادبی نمی‌تواند داستان دینی به آن اطلاق کرد. ای‌بسا کسانی با استفاده از همین ظهورات داستانی ضددینی نوشته‌اند. نمونه‌هایش بسیار است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13970508001242/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF|عنوان= قرار نیست همیشه از شرارت بنویسیم/ نوجوانان، مخاطبان هوشمند ادبیات‌اند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات کار خودش را می‌کند====&lt;br /&gt;
نویسنده‌ مسلمان یا معتقد به امر متعالی، نشانه‌هایی در اثرش می‌گنجاند که منشأ امور را به خدا برمی‌گرداند درنهایت، البته با نگاه همراه با تسلیم به قدرت آن منشأ و آدم غیرمتدین، طوری نشانه‌ها را در اثرش می‌چیند که برداشت خواننده و منتقد هدایت شود به سمتی که لزوما منشأ خیر برای انسان و هستی قائل نباشد. این تفاوت یک اثر ملهم از آموزه‌های دینی با غیر آن است. اصلاً گاه می‌بینیم که نویسنده‌هایی قصد نوشتن داستان با این گرایش‌ها را نداشته‌اند؛ اما چون نگاهشان به عالم موحدانه بوده، ناخودآگاه اثرشان چنین رویکردی پیدا کرده است. به‌نظرم این خالص‌ترین نوع ادبیاتی است که به آن ادبیات دینی می‌گوییم. اما گذشته از هر چیز، ادبیات، ادبیات است. یعنی در کلیت خودش قابل خوانش، تأویل و تفسیر است. این است که گاه می‌بینیم خوانشی که از اثری که با رویکرد مسلمانی نوشته شده، کاملاً برخلاف قصد و غرض نویسنده‌اش بوده و همین‌طور برعکس. یعنی کسی خواسته داستانی با گرایش‌های غیرموحدانه بنویسد؛ اما از کارش خوانشی عمیقاً دینی شده است. دلیل این امر، همان‌طورکه گفتم، ظرفیت ادبیات است و سازوکار خودارجاعش که گاه نویسنده‌ اثر را هم فریب می‌دهد. این همان چیزی است که این سال‌ها به آن «مرگ مؤلف» گویند و اثر منفک از موثّر. اما به‌هرروی، این‌طور هم نیست که نشود به اثر ادبی ممیز زد. بله، می‌شود. ولی خب آن‌وقت مخاطب هوشمند ادبیات را ناامید می‌کنیم با قطعیتی که به اثر داده‌ایم. حالا به این مشکلات اضافه کنید مواجهه‌ مخاطبان از کشورها و فرهنگ‌های مختلف و بیگانه از هم با یک اثر ادبی. حتماً در این مواقع اتفاقاتی می‌افتد در خوانش که روح نویسنده هم از تصورش حتی ناتوان است. ازاین‌رو فکر می‌کنم در کنار تمام این بحث‌ها، خیلی چیزها هم دست مؤلف نیست واقعاً. ادبیات کار خودش را می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نوشتن از امامان کار سختی است====&lt;br /&gt;
نوشتن درباره امامان برای آدمی که امروز دارد در ایران زندگی می‌کند کار خیلی سختی است. ببینید درنظرگرفتن آن برهه تاریخی، بوم‌وبرِ خاص، باورهای رایج آن زمان و مسائل امروز و... سبب می‌شود خواه‌نخواه، کارْ ویژه از آب دربیاید و خودبه‌خود اوج بگیرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نویسندگی برای مخاطب نوجوان====&lt;br /&gt;
در ذهنم یک نوجوان نوعی دارم که مدام با او حرف می‌زنم و برایش قصه تعریف می‌کنم. اما خب تلاش می‌کنم اقتضائات مقام موضوع را هم حفظ کنم. این برایم مهم است. مثلاً وقتی می‌بینم ترجمه قرآن برای نوجوان‌ها یا کودکان و... منتشر می‌شود، عصبانی می‌شوم. به‌نظرم نباید این اتفاق بیفتد؛ چون این کتاب با آن زبان و روایت و با آن شکل و شمایل نازل شده و لابد صلاح هم همان بوده. به‌نظرم باید ابهت و مرتبت بالای کار را درنظر بگیریم. این کارها به‌زعم من کاستن از مرتبت قرآن است. خدا این‌طور خواسته؛ باقی را دیگر نمی‌فهمم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نوجوانان مخاطبین فعال و هوشمند ادبیات هستند====&lt;br /&gt;
ادبیات کودک و نوجوان چنان‌که در دنیا، در ایران نیز بازار پرتب‌وتابی دارد. نوجوانان مخاطبان فعال و هوشمند ادبیات‌اند و اثری را که به دلشان بنشیند، بر تمام کتاب‌خوان‌های جهان تحمیل می‌کنند. کتاب برای‌شان کارکرد کتاب دارد و می‌خوانند تا مواجهه‌های دیگران را با زندگی و هستی تجربه کنند. واقعاً دوست‌داشتنی‌اند. آنان کتاب‌خوارند. به‌همین‌دلیل می‌بینی کتابی را در عرض چند ماه به چاپ چهل و پنجاه می‌رسانند. و چه کسی است که بدش بیاید از این اتفاق؟ اگر سن نوجوانی در رشد و شکل‌گیری شخصیت ما انسان‌ها تعیین‌کننده است، پس کتاب نوشتن برای این سن هم مهم و جدی است. و اگر نیست، که خب نیست. اما تعیین‌کننده است! و عموم ما هم اگر کتابی را در سنین نوجوانی خوانده‌ایم و تأثیر گرفته‌ایم، آن کتاب را تا آخر زندگی‌مان گرامی می‌داریم. آن را با خودمان می‌کشیم می‌بریم حتی به حوزه‌ ادبیات بزرگ‌سال. این‌ها نشانه‌های مهمی است از اهمیت کار برای نوجوانان. آرزویم این است که نوجوانان با من ارتباط بگیرند و کتابم را بخوانند. این اتفاق تا حدودی در «[[باغ کیانوش]]» افتاده و این کتاب در این سال‌ها بیش از ۳۲هزار نسخه در بازار کتاب ایران فروخت. خب این اتفاق برایم مهم است و خوشحالم که همچنان دارد خوانده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اهمیت اعتقادات دینی در ادبیات ژانر نوجوان====&lt;br /&gt;
ژانر نوجوان در دنیا نویسنده‌های گردن‌کلفتی دارد. علاوه‌بر ادبیات، سینمای این گروه از مخاطبین هم دنیا را گرفته است و ما چقدر لذت برده‌ایم از این دست کارها در این سال‌ها. ما که بزرگ‌سالیم و مواجهه‌مان از جنس دیگری است. حالا شاید عده‌ای هم باشند که نپسندند این ادبیات را. خب، نپسندند. اما به‌نظرم دلیلش این است که بخشی از این مخالفت‌ها به‌علت ناتوانی در خلق کار قابل احترام و ارزشمند برای این گروه سنی است. ما داریم تلاش می‌کنیم که آن اتفاق روی دهد. خب من هم تلاش کرده‌ام این مواجهه، مواجهه‌ای محکم و جدی و ارزشمند باشد تا به اعتقادات این آدم‌ها آسیبی نرسد. حداقل امیدوارم این اتفاق افتاده باشد. الان بسیار به این گروه از مخاطبان (نوجوانان) کتاب و ادبیات فکر می‌کنم. چون معتقدم پی‌ریزی شخصیت فرهنگی در این سن رقم می‌خورد. مواجهه‌ آدم‌ها در این سن با کتاب، مواجهه‌ای همراه با احترام و بزرگداشت است. و کسانی هم که در این سنین به کتاب مراجعه می‌کنند به‌عنوان ابزار انتقال فرهنگ، آدم‌هایی فرهیخته‌اند و فرهیخته خواهند ماند به‌نظرم. پس چطور می‌شود جدی‌شان نگرفت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قهرمان‌سازی برای نوجوانان====&lt;br /&gt;
نوجوانان واقعاً به دنبال قهرمان‌اند. قهرمانان برای‌شان محترم و قابل اتکاست. پس وظیفه‌ ما ساختن قهرمان برای آن‌هاست. اما این اتفاق تا به امروز کمتر در کشور ما رخداده و این خیلی مهلک است. یعنی قهرمان‌های نوجوانان ما، قهرمان‌های داستانی منظورم است فعلاً، قریب‌به‌اتفاق‌شان در خاکی نبالیده‌اند که آن‌ها بالیده‌اند. یعنی چی؟ یعنی که انگار خاکی که نوجوان ما از آن سر برآورده، توانایی قهرمان‌پروری ندارد. این اندوه‌بار و ناامیدکننده است. این قهرمانان امروزه از خاک کشورهایی نظیر آمریکا برای نوجوان ما صادر می‌شوند و این مسئله را القا می‌کنند که قهرمانی انگار فقط در آنجا شکل می‌گیرد. این بد است. میزان کارهای ترجمه و استقبالی که از این آثار می‌شود، گویای این مسائل است. من البته بارها گفته‌ام که با ترجمه مشکلی ندارم؛ اما این افسارگسیختگی در بازار کتاب نوجوان را هم نمی‌فهمم. با این نگاه، این را از مسئولیت‌ناشناسی نویسنده‌ ایرانی می‌دانم که فکری برای بچه‌ها نکند و برای‌شان قهرمان خلق نکند. اساساً فکر می‌کنم بخشی از روحیات غرغرویی که ما ایرانیان این سال‌ها دچارش شده‌ایم و به‌جای کار و تلاش، منتظریم دیگران برای‌مان کار کنند، حاصل همین نداشتن قهرمان بومی در آثار ادبی و سینمایی است. اگر این تصور برای‌مان در آثار ادبی و تصویری شکل می‌گرفت که تو هم در جایگاه یک ایرانی، می‌توانی قهرمان زندگی خودت و دیگران باشی و این توانایی را داری که مشکلی را حل کنی، شاید وضعیت متفاوت بود امروز. برای درک این مشکل فقط بروید آثار نوجوانانی را که دستی به قلم دارند و در خلوت خودشان می‌نویسند ببینید؛ اسم اغلب شخصیت‌هاشان خارجی است. تو بگو مثلاً «علی‌رضا» یا «کامران» نامی نمی‌تواند در ذهن او قهرمان باشد. «جیم»ها فقط برای او از این ظرفیت برخوردارند. البته که در این مشکل من شخص خودم را هم بی‌تقصیر نمی‌دانم. همه کم‌کاری کرده‌ایم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نوشتن برای نوجوانان تبدیل به تکلیف شده====&lt;br /&gt;
البته که اوضاع‌مان خیلی بهتر از سال‌های مثلاً دهه‌ هفتاد و هشتاد است. خیلی. ولی هنوز بازار دست نویسنده‌های خودمان نیست. امیدوارم متولیان، به نویسنده‌ها و کتاب‌های ایرانی بهای بیشتری بدهند تا شاید کمی از آلام ما کاهش یابد. آموزش و پروش و نهادهایی مانند کانون پرورش فکری و تلویزیون در این میان مسئول‌اند. ترویج آثار نویسنده‌های کشور باید وظیفه، فرض شود. من احساس می‌کنم الان نوشتن برای نوجوانان تبدیل به تکلیف شده. حرکتی که سال‌های پیش کانون شروع کرده بود و متأسفانه آن را رها کرد و با این کار رفتاری غیرمسئولانه از خود بروز داد، بخشی از این ادای تکلیف بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تقابل شرارت و پاکی در داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
من مدت‌هاست به این موضوع فکر می‌کنم که آیا می‌شود راجع به انسانی پاک و پاکیزه قصه نوشت و طرح و توطئه چید؟ نتیجه‌ای که گرفتم این بود؛ بله! دیدم اصلاً این خودش موقعیتی است. یک انسان، بسیار پاک و بسیار سفید است. یک‌جورهایی عدم تعادل است خودش! نزدیک‌شدن به چنین شخصیتی و بعد پرداختن به مشکلات او در برخورد با سیاهی‌ها و بدی‌ها و تماشای نوع و نحوهٔ غلبه بر این موانع، خود داستانی است جذّاب. قرار نیست همیشه از شرور و شرارت بگوییم. این سوی میدان هم معرکه‌ای است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آفرینش آرمان‌شهر در قصه‌ها====&lt;br /&gt;
در نگاه ما انسان‌ها جایی باید از رذائل پاک شوند. آیا مدینه‌ فاضله‌ای که همیشه آرمان انسان بوده حرفی فضایی است یا می‌تواند بالاخره جایی خودش را نشان دهد و به وقوع بپیوندد؟ در نظر ما این آرمان امکان وقوع که دارد هیچ، بلکه واقع هم خواهد شد. بالاتر از این؛ حتی اگر چنین اعتقادی هم نداشتیم، باز در قصه می‌شد خلقش کرد به‌عنوان یک جهان ممکن. من فکر می‌کنم این موقعیتی فوق‌العاده برای یک قصه‌ٔ جذاب است. نویسنده‌ حرفه‌ای هرگز از چنین موقعیتی نمی‌گذرد؛ اگر گیرش بیاید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات، زبان دردهای بشر====&lt;br /&gt;
ادبیات آلام بشر را اگر درمان نکند، بی‌شک تسکین خواهد داد و این کارکرد اندکی نیست. انسان در طول تاریخ دردهای خود را به زبانی بیان کرده‌ که کم‌کم عنوان ادبیات به خود گرفته است. ادبیات کارکردش این بوده که هم خود نویسنده و شاعر را به‌نحوی آرام کند و هم دیگرانی را که هم‌درد او بوده‌اند. نمی‌دانم؛ شاید این خود نجات است. نویسنده‌های بزرگ بعد از مشروطیت از طبقات محروم نبودند بنابراین می‌شد گفت درد بیشتر مردم خود را نمی‌فهمیدند؛ چون دغدغه اقتصادی نداشتند. اما بازهم نمی‌توان گفت که مطلقاً بی‌درد بودند. حتماً درد داشتند؛ اما دردشان متفاوت و عمیق‌تر بود. الآن هم مثل همیشه نویسنده‌ها بی‌درد نیستند و اتفاقاً دردهای معمول مردم‌شان را بیش از همیشه دارند. مثلاً اکثر آن‌ها مستأجرند، کارمندند یا اصلاً شغل ندارند. خودشان به آن دردهایی مبتلا شدند که مسئله‌ دیگران است. اما این‌که چرا توجه نمی‌کنند به مسائل خودشان، حتماً دلایل عمیق‌تری دارد. شاید مسائل نویسنده‌های‌مان هم مثل دغدغه‌های فیلسوفان‌مان شده مسائل انتزاعی و چندان کاربردی و گره‌گشایانه به امور نگاه نمی‌کنند. تنها چیزی که درباره نویسنده‌های امروز ایران نمی‌توان گفت،‌ این است که بی‌دردند. بله، مسائل‌شان به دلیل مطالعه، توجه و تفکر دائم با مسائل مردم می‌تواند متفاوت باشد، یا لااقل عمیق‌تر؛ اما بی‌درد نیستند قطعاً.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13960425000427/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%B7%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= نویسنده‌های امروز قطعاً بی‌درد نیستند/ عدم تحمل نقد از دلایل نبود مطالبه‌گری در داستان است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== تا انسان هست، ادبیات هست====&lt;br /&gt;
هر وقت انسان توانست از نغمه‌سازی دست بکشد و واگویه‌های خلوتش را در قالبی زیبا و ساختارمند برای بیان قصد و منظوری نامصرّح کنار بگذارد، دیگر نیازی به این دست امور ندارد. هرگاه انسان از خلق زیبایی خسته شد، از ادبیات هم عبور خواهد کرد. این اتفاق‌ها نخواهد افتاد. تا انسان هست، ادبیات هست. این دو همزاد هم‌اند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رسالت نویسنده====&lt;br /&gt;
تصورم این است نویسنده‌ها دارند طبق آن‌چه میراث‌شان است کار می‌کنند؛ پرداختن به امور مغفول که مردم به‌دلیل مسائل و مشکلات روزمره فرصت نمی‌کنند به آن‌ها فکر کنند. مسائلی نظیر آزادی‌های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و موضوعاتی که گاه در دیدرس عموم نیست؛ ولی وظیفه‌ نویسنده است به آن‌ها توجه کند و در آثارش منعکس کند. شاید بتوان گفت که نویسنده‌ها معمولاً به‌اصطلاح به «اقلیت‌ها» می‌پردازند و تلاش می‌کنند که حقوق همه‌ آحاد جامعه را به‌خصوص اقشاری که کمتر به آن‌ها توجه شده، به‌نحوی طرح کنند. معنی این اقلیت البته خیلی بسیط است. مثلاً اقلیتی که دلش می‌خواهد مهاجرت کند یا اقلیتی که دغدغه معیشت ندارد و آمالش کمی فراتر از مسائل روزمره عموم است. توجه به حقوق فردی و آزادی‌های اجتماعی، مسائل اقوام و زبان‌ها یا مصائب گروه‌های نیازمند حمایت مانند معلولان و کم‌توانان از این جمله‌اند. این‌ها مسائل کم‌اهمیتی نیست و نمی‌شود گفت درد مردم نیست. شاید اگر وضعیت اقتصادی اکثریت جامعه یک روزی بهتر شود، مطالباتی ازاین‌دست همه‌گیرتر شود. از این لحاظ شاید بشود گفت نویسنده‌ها کمی جلوتر از مردم حرکت می‌کنند. در ایران کار اندکی هم متفاوت است. مثلاً در اینجا ما بازار کتاب نداریم. عده‌ای قلیل آدم کتاب‌خوان داریم که همان‌ها هم به‌نحوی جزو طبقه‌ فرهیخته و روشن‌فکر به حساب می‌آیند. خب، من معتقدم بخشی از محتواهای محور توجه نویسندگان را همین مخاطبان تعیین می‌کنند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تحمیل سلیقه مخاطب به مؤلف====&lt;br /&gt;
چند سال پیش مسئله‌ خیانت مرکز توجه بخشی از کتاب‌خوانان قرار گرفت و ما یک‌باره دیدیم حجم بزرگی از آثار تولیدشده، رنگ و روی خیانت گرفت. این رفتار در کارهای عامه‌پسند بسیار غلیظ‌تر خودش را نشان داد. خواننده و سلیقه‌ خواننده و رویکردش در اقتصاد کتاب مهم است. این است که آنان گاه سلایق خود را به مولفان تحمیل می‌کنند و با توجهی که به موضوعی خاص نشان می‌دهند، نویسنده را هم متمایل به علایق خود می‌کنند. بنابراین، شاید حتی بتوان گفت که گاهی نویسنده‌های ما به دنبال خواننده‌های آثارشان راهی می‌شوند تا بلکه خوانده و دیده شوند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات یا رسانه؟====&lt;br /&gt;
دربارهٔ موضوعاتی که دغدغه‌ گروه زیادی از مردم می‌تواند باشد، مثل مسکن یا بی‌کاری، شاید بشود گفت که چون رسانه‌های فراگیر مثل تلویزیون و نشریات روزانه درحد اشباع افکارِعمومی به آن‌ها می‌پردازند و در جامعه‌ ما صف‌بندی‌های سیاسی هم به آن دامن زده، نویسندگان از این موضوعات دوری می‌کنند. این حتماً اشتباه است. چون کار داستان و ادبیات چیزی است و کار رسانه و خبر چیز دیگر. ولی چه می‌شود کرد که بکربودن موضوع داستان هم گاه جزو امتیازات اثر محسوب می‌شود و جذاب است؛ هم برای خواننده و هم برای نویسنده. تجربه نشان داده که اتفاقاً مردم هم به سوژه‌های کلیشه‌ای و تکراری روی خوش نشان نمی‌دهند. از طرفی هم احساس می‌شود عموم کسانی که این مسائل را در زندگی دارند، واقعاً کاری با کتاب ندارند که حالا بگوییم چون مشکلات و مصائب خودشان را در آیینه ادبیات نمی‌بینند،‌ کتاب نمی‌خوانند. این هم واقعیتی است فعلاً.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رمان‌نویسی برای تاریخ====&lt;br /&gt;
رمان‌هایی که در ایران تولید می‌شود، ظاهراً برای همه‌ تاریخ است؛ اما برای مردمان روزگار خودمان، نه! این نگاه من کمی همراه اندکی مطایبه است؛ اما به‌نظرم دور از واقعیت هم نیست! البته تحمل‌نکردن نقد را هم می‌توان به این مطلب افزود. مثلاً یادم است چند سال پیش نویسنده‌ای به آتش‌گرفتن یکی از خودروهای تولید داخل در داستانش پرداخته بود که شرکت تولیدکننده علیه او اقدام کرد و برایش مشکل تراشید. این نمونه‌ٔ خیلی کوچکی است؛ اما حاکی از نداشتن روحیه‌ نقد است. در دوره‌ای نویسنده‌ها دغدغه‌ای غیر از نوشتن نداشتند چون از طبقه مرفه بودند و مشکلاتی که نویسنده‌های امروز با آن درگیرند برایشان مطرح نبود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قصه جذاب نداریم====&lt;br /&gt;
مدت‌هاست شخصاً به این نتیجه قطعی رسیده‌ام که همه این‌ حرف و حدیث‌ها به این دلیل است که ما قصه جذاب نداریم. که اگر داشتیم، همان قصه «مالک و مستأجر» هم می‌تواند خواننده داشته باشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جریان ادبی انقلاب اسلامی====&lt;br /&gt;
نگاهی که من دارم شاید با نگاهی که حاکمیت دارد و خیلی رسمی است فرق داشته باشد. چون جریان مدیریت فرهنگی که به‌نظرم بسیار ترسو و محافظه‌کار است، معتقد است هیچ‌کس نباید از خطی که من ترسیم کرده‌ام پا بیرون بگذارد و بلغزد. این شدنی نیست؛ و به‌نظرم حتی انسانی هم نیست. فانتزی است این نگاه؛ لذا من خیلی‌ها را داخل این گفتمان می‌دانم که شاید مثلاً نهاد‌های رسمی و آدم‌هایی که مدیرند، که من معتقدم اکثرشان فرهنگی نیستند و فرهنگ را نمی‌شناسند و از سر تعارفات سیاسی سر از این حیطه‌ها درآورده‌اند، چنین اعتقادی نداشته باشند. بنابراین، بله می‌شود امروز از جریان ادبی مؤثر و صاحب‌سبک انقلاب اسلامی گفت. حالا این‌که بشود اسم برد یا نه را نمی‌دانم. مشخص است وضعیت البته. من فکر می‌کنم در دهه ۹۰ این اتفاق افتاد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نویسنده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تنفس داستان در هوای انقلاب اسلامی====&lt;br /&gt;
کتاب زیاد است؛ خیلی بیش از ده تا و بیست تا. اما کتابی که به‌معنی خاص کتاب باشد، حتماً اندک است. چون کتاب مؤثر و جان‌داری که پیشانی داشته باشد و رهبری کند ملتی را، طبعاً نوشتنش کار هرکسی نیست. اگر نه، بله خیلی‌ها نوشته‌اند و من هم نوشته‌ام؛ همین [[تشریف]]! به‌نظرم کتابی است که صد سال دیگر هم می‌تواند همچنان کتاب باشد و محل تأثیر و تأمل. الآن نمی‌دانم طبق این تعریف ما رمان درست و حسابی داریم یا نه، اما برایم مسلم است که به آن نزدیکیم. حرفش مطرح است، و فضایش ساخته شده. چون ما به‌ناچار پذیرفته‌ایم که صاحب نقشیم در جهان. به‌نظرم حکومت برآمده از انقلاب اسلامی این نگاه را به ما داده است که منفعل نباشیم، خودمان را نشان دهیم و بر جهان و دوره و روزگارمان مُهر بزنیم. این یعنی که ما به‌لحاظ معرفتی در معرض نوشتن آثار بزرگ و مؤثریم. اتمسفری بر فضا حاکم است که انسان ایرانی را به‌نوعی متوجه خود و هویتش کرده. این کاری است که انقلاب اسلامی انجام داده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آثار انقلابی====&lt;br /&gt;
ما نباید فکر کنیم که هر اثر داستانی که حرف عریان سیاسی و هم‌راستا با خواهش‌های جریان‌های روزمره سیاسی زد، انقلابی است. ابداً. این‌ها اتفاقاً هیچ نسبتی با عمق و جان انقلاب ندارند. به‌نظر من این کوچک‌کردن خیزش ایران است. انقلاب اسلامی زیست ما را از سبک زندگی بگیرید تا رویکردهایمان به تاریخ و جهان تحت‌تأثیر قرار داده است؛ ازاین‌رو اتفاق‌های اصلیِ ملهم از انقلاب را اتفاقاً باید در آثاری جست که داعیه‌ای ندارند؛ و در این موقع است که شما با نام‌ها و آثاری مواجه می‌شوید که در ابتدای نظر هیچ فکرش را نمی‌کردید که فلان نویسنده یا فلان اثر اتفاقاً دارد در هوای انقلاب نفس می‌کشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====داستان سفارشی یا حمایت از داستان‌نویس؟====&lt;br /&gt;
زمانی شما نوشتن در زمینه‌ای را به کسی سفارش می‌دهید که او هیچ دغدغه‌ای در آن پهنه ندارد؛ بنابراین باید ابتدا بیاید موضوع را دریابد و تلاش کند نسبت‌های خودش را با آن بسنجد تا ببیند اصلاً موافق است یا نه. مشخص است که محصول این تعامل هرچه باشد، در اکثر اثرها، کار اصیلی نخواهد بود. اما روزی شما می‌آیید سفارشتان را به کسی می‌دهید که با شما هم‌افق است، با هم هم‌هواید. روشن است که در اینجا قرار است همکاری اتفاق بیفتد برای پیشبرد امری. سفارش اگر از نوع دوم باشد، هیچ مضموم نیست. حمایت است و همراهی. این وظیفه است اصلاً. بحث شخصی نیست. یک ستاد می‌آید از صف خودش حمایت می‌کند. هرکس به وظیفه‌اش عمل می‌کند در این نوع از حمایت یا سفارش. بله؛ زندگی نویسنده‌ٔ ایرانی که متأسفانه بازار نسبت به آن کم‌توجه است و این درد بزرگ این روز‌های ماست، باید تأمین شود. این مشکل کلی است. حالا اگر نهادی یا سازمانی می‌خواهد ارزش‌های مهم ملی و دینی را تقویت کند با خلق اثر ادبی، باید هزینه کند. اگر نه نویسنده‌اش درگیر امور روزمره خواهد شد و بازخواهد ماند از خلق ادبیات؛ و حاصلش چه خواهد بود؟ لکنت و لالی فرهنگ پربار ایرانی اسلامی. البته بگویم که من معتقدم به حمایت قانونمند از ادبیات و فرهنگ و خالقان آن‌ها، اما شیوه‌های گذشته را دیگر چندان مؤثر نمی‌دانم. ولی تا روزی که نظامِ حمایتی جدید برپا شود، باید به‌نحوی حمایت‌های مألوف را ادامه دهیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انقلاب اسلامی، آغاز راه است====&lt;br /&gt;
اگر ما تصور کنیم که با انقلاب اسلامی به مقصد رسیده‌ایم، به‌نظرم باید پذیریم که به پایان راه رسیده‌ایم و دیگر نمی‌توانیم آینده‌ای بهتر و فراتر از آن‌چه داریم، تصور کنیم و به سویش بجهیم. در این صورت یا باید برویم به خواب آخر، یا هم یکی دیگر پیدا می‌شود و با ایده‌ای دیگر دست ما را می‌گیرد و می‌برد به جایی که هرجایی می‌تواند باشد جز این‌جایی که هستیم؛ و این &amp;quot;یکی&amp;quot; هم البته همین امروز پشت مرز‌ها منتظر است و مترصد موقعیت. مترصد ناامیدی و سستی. پس ما نباید خود را در مقصد تصور کنیم؛ و نیستیم هم. ما مردمی رو به آینده‌ایم و افقی برای خودمان ترسیم کرده‌ایم که فراتر از دستاورد‌های کنونی است. ما در مسیریم؛ بنابراین حواسمان باشد که باید همچنان طی طریق کنیم. من درباره‌ٔ ایران و مردمش این نگاه را دارم. گرچه این نگاه به‌شکل کلی‌تر درباره‌ٔ انسان هم صادق است، و خاستگاهش هم ادیان ابراهیمی است. از موسی شروع شده به‌شکل آگاهانه و در سلسله‌ پیامبران بعد از او حفظ شده است. در نگاه من انقلاب اسلامی آغاز راه است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نگاه رو به آینده==== &lt;br /&gt;
هدفم این است که نشان دهم ما در مسیر وضعیت آرمانی قرار داریم، و نه در مقصدش. این «ما» که می‌گویم، منظورم مردم ایران است؛ و یکی مثل من در این میان فقط تماشاچی است. مردم ایران مقصدی را انتخاب کرده‌اند و راهی را که به آن مقصد می‌رساندشان؛ و راه افتاده‌اند، مصمم و جدی. طبعاً این راه سختی‌ها و مسائل و مصیبت‌هایش را دارد، و راه‌رو می‌داند این را. اتفاقاً همۀ ابتلائاتی که جمهوری اسلامی درگیر آن‌هاست، جزو همین مصیبت‌هاست. باید نشان دهیم که آیا قابلیت این را داریم که بر این هوا‌ها غلبه کنیم یا نه؟ آیا اصلاح می‌توانیم بکنیم رویه‌ها را یا نه؟ اهل هستیم آیا یا نه! و اگر اهل پاکی و توبه نباشیم، و برنگردیم به صف مردم، طبعاً نتیجه افتراق و چنددستگی و فروپاشی خواهد بود. این‌ها جزو سنت‌های الهی است. خدا هم شوخی ندارد با هیچ‌کس. سیستم قضائی جمهوری اسلامی و بالاتر از آن خود جمهوری اسلامی باید حواسش باشد که اگر بناست بر سنت‌های الهی استوار باشد، فساد بیگانه است با این سنت‌ها. پس باید زدوده شود. والّا، فردا روز دیگری خواهد بود. من، اما فکر می‌کنم که ما محکوم که بر این بلیّات فائق آییم؛ و فائق هم خواهیم آمد. پس وقتی چنین امیدی دارم، به خودم حق می‌دهم که به ادامه‌ راه فکر کنم. من خودم را پلی می‌بینم بین گذشته و آینده؛ و می‌اندیشم به کسانی که باید از این پل عبور کنند. آنان چه کسانی‌اند؟ از کجا آمده‌اند و روی به کجا دارند؟ تبارشان و آینده‌شان برایم مهم است. مدت‌هاست دارم به این موضوع‌ها فکر می‌کنم. شهریار و پدرش هم‌زمان که دنبال تبارند، خودشان را در آینده نیز می‌بینند. پدر می‌گوید شاید ما در آینده باشیم! بله؛ من به فردا می‌اندیشم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====امید زنده است====&lt;br /&gt;
تازمانی‌که کلیت جامعه مأیوس و سرخورده نشده و همچنان با تکیه بر قول و قرار‌های ما در مسیر مانده، امید زنده است. من در [[تشریف]] هنوز دارم در ریشه زندگی می‌کنم و البته به سازوکار ثمردهی هم می‌اندیشم. در این رمان به تبار انقلاب اسلامی پرداخته‌ام و تصوری که از آینده‌اش می‌توان داشت. دقیقاً می‌خواهم بگویم که ما در صحراییم، در مسیریم. سرزمین موعود پیش‌روست. اگر دنبال استقراریم، باید صبوری کنیم. ما نیروی معارض داریم در دنیا؛ از جنس دشمن و مخالف. در کلان مسائل. ما آمریکا را داریم. آن‌ها با حرکت ما مشکل دارند. این جنگی است برای اثبات اراده‌ خود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نویسنده اصیل کم داریم====&lt;br /&gt;
یکی از دوره‌های بد داستان‌نویسی و بد فرهنگی را داریم می‌گذرانیم. به‌نظرم افق کوتاه نویسنده‌ها باعث شده که ایده‌های بزرگ برای مردم و کشورمان نداشته باشیم. نویسنده‌ٔ اصیل و اهل فکر و دغدغه واقعاً بسیار کم است. به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسد. حالا امیدوارم همگان خود را جزو این معدود افراد نپندارند. اوضاع هرکس مشخص است! فکر می‌کنم با وضعیتی که داریم به‌سختی بتوان به این زودی‌ها کار بزرگ و مهمی یافت که چیزی بر ایران و ادبیات ایران اضافه کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نهادها باید به جریان‌ها اعتماد کنند====&lt;br /&gt;
نهاد‌ها که ملاک نیستند. آن‌ها باید آدم اهل داشته باشند که به‌نظرم در این زمینه بسیار فقیرند. الآن که اصلاً نهاد‌های فرهنگی‌هنری جزو سیاست‌بازترین‌هایند. در آنجاها به هر چیزی اندیشیده می‌شود الا فرهنگ و هنر. به‌نظرم نهاد‌ها بهتر است که به جریان‌ها اعتماد کنند و اجازه دهند جریان حوزه هنری، جریان شهرستان ادب یا جریان فلان نشر که سکونت‌گاه اهالی فرهنگ است، کارشان را پیش ببرند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;جریان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نگاه متفاوت هنرمندان====&lt;br /&gt;
هنرمند که ادا و اطوار ندارد. کسی که هنرمند باشد، هنرش را دارد؛ و این برای اغناء روح و روان او کافی است. نوع نگاه هنرمند همراه‌ با تأمل و تفکر و دیگرگونه دیدن است. یعنی شکستن کلیشه‌ها و عبورکردن از پنجرهای که صدها سال است دیگران دارند به منظره‌ای نگاه می‌کنند و رسیدن به یک نگاه جدید. و همین مسئله گاهی این ابهام را پیش آورده که شاید هنرمندان دیگرگونه زندگی می‌کنند. نه‌خیر، این‌گونه نیست. هنرمند متفاوت از دیگران زندگی نمی‌کنند، متفاوت از بقیه دنیا را می‌بینند. طبیعی است که این تفاوت در نگاه، گاه حاشیه‌هایی هم در زندگی صاحب نگاه داشته باشد که خب، مفرّی از آن نیست و باید پذیرفت. اما ادا و اصول درآوردن، چیز دیگری است. اصالت ندارد و به همین دلیل هم گذراست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ما نسبت به آثار خوب ادبی خوابیم!====&lt;br /&gt;
الان به اراده بسته است؛ تا آن اراده نباشد کاری از پیش نمی‌رود. شما همین امروز بیایید یکی از بهترین رمان‌های تاریخ ادبیات دنیا را ایران بنویسید، تأثیر نخواهد گذاشت. به این علت که در این برهه سیستم فرهنگی، به‌شکل فراگیر منظورم است؛ از سازمان‌ها تا رسانه‌های عمومی و خصوصی و حتی اهالی مطالعه، از هوشیاری  لازم برخوردار نیست تا قدر مثلاً یک داستان خوب را بداند و از آن استفاده کند. مثلاً همین کتاب [[دا]]! این کتاب در هر کجای دنیا بود واین‌قدر صدا کرده بود، بی‌شک بلافاصله تبدیل به یک محصول دیداری تلویزیونی یا سینمایی و... می‌شد. می‌بینید که اینجا نشد. چون وضعیت اجازه نمی‌دهد. چون ما خوابیم. مستیم و منگ!&amp;lt;ref name= &amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران از نگاه عزتی‌پاک===&lt;br /&gt;
====ماجرای «[[قاسم آهنین‌جان|آهنین‌جان]]»، عبرتی برای اهل کلمه====&lt;br /&gt;
در ماجرای مرحوم «قاسم آهنین‌جان» عبرت‌هایی است برای ما که اهل کلمه‌ایم. نکته من ولی ناظر به وقایع پس از این کنش و واکنش‌هاست. کنش اول انتشار تصویر واقعی از وضعیتی اسفناک بود؛ و کنش دوم توضیحِ کلامیِ پشت صحنه و اینکه چنین وضعیتی نتیجه‌ رفتار دور از قاعده‌ خود شاعر و اصرارش بر مرخص شدن نابهنگام از بیمارستان بوده. اما اتفاقی که افتاده این است؛ آن فیلم همچنان دارد کار خودش را می‌کند و اذهان را که مترصد جمع‌آوری شواهد دال بر ویرانی‌اند روزی می‌رساند.  به‌نظر می‌رسد کلمه توان درافتادن با تصویر را ندارد؛ لااقل در کوتاه‌مدت. تصویر را فقط تصویر می‌پوشاند. کارکرد کلمه چیز دیگر و کاربردش جایی دیگر است. چنان‌که آن روزنامه‌نگار، نویسنده محترم هم که اتفاقاً خود اهل کلمه است، به‌رغم اطلاع پسینی‌اش از اصل ماجرا همچنان دربند عینیت تصویر ماند که ماند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آهنین‌جان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/14000218000214/%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D8%B1%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%84-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87 |عنوان= عزتی‌پاک: در ماجرای مرحوم «آهنین‌جان» عبرت‌هایی است برای ما که اهل کلمه هستیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نامه عزتی‌پاک به [[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
در نخستین روزهای اعلام خبر شهادت «سردار قاسم سلیمانی»، «محمود دولت‌آبادی» نویسنده سرشناس کشورمان یادداشتی در رثای این شهید  نگاشت؛ یادداشتی  که تحسین بسیاری از دوست‌داران ادبیات را درپی داشت. پیرو این یادداشت، عزتی‌پاک با سمت مدیر «مدرسه رمان» و دفتر داستان «شهرستان ادب» نامه‌ای خطاب به جناب دولت‌آبادی منتشر کرد با این مضمون:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جناب آقای محمود دولت‌آبادی، نویسنده‌ ارجمند، سلام بر شما!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روزها روزهای سرنوشت‌سازی است برای میهن ما ایران. در این میان جناب‌عالی، به‌اقتضای عشقی که به این سرزمین و اهتمامی که برای تمامیت ارضی کشورمان دارید و آن‌ها را در ادای احترام به سردار شهیدقاسم سلیمانی ابراز کرده‌اید، مورد شماتت گروهی از مخاطبان آثارتان قرار گرفته‌اید. اما جناب نویسنده، شما مخاطبان انبوهی هم داشته‌اید در تمام این سال‌ها که به‌دلیل اختلاف نظرهایی شاید جزئی یا به هر دلیل دیگر، چندان خود را به شما نشناسانده‌اند. این گروه همچنین هیچ‌گاه به‌دلیل اختلاف دیدگاه جایگاه و شأن ادبی جناب‌عالی را و خدمتی که به ادبیات داستانی ایران کرده‌اید، انکار نکرده و ناچیز نشمرده‌اند. آن‌ها پذیرفتند تفاوت منظرها را و محترم داشتند تلاش‌های ارجمند شما را. کتاب‌های‌تان را خواندند و لذت بردند از خلق آن‌همه عشق و مهر به انسان. و این حق بود، هست و خواهد بود. شما به‌دلیل آثار پرارج‌تان، هنرتان و شخصیت متین و صبورتان، لایق این احترام و بزرگداشت‌اید. آقای محمود دولت‌آبادی عزیز، مطمئن باشید این حرف‌ها برای امروز و برآمده از شرایط حاضر نیست. شاهد این ادّعا برای اینجانب مصاحبه‌ای است که چندین سال پیش با نشریه‌ٔ پنجره کردم و در برابر سؤال  [[امید مهدی‌نژاد]] که پرسید: «محمود دولت‌آبادی؟» گفتم: «نویسنده‌ بزرگ!» و شاهدم عکسی است از جناب‌عالی که بر سرِ دیوار محل کارم نصب شده. آرزویم سلامتی و عمر باعزّت برای شماست. والسلام «علی‌اصغر عزتی پاک»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;علیا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11425/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C|عنوان= نامه «علی‌اصغر عزتی‌پاک »به «محمود دولت‌آبادی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز===&lt;br /&gt;
* کتاب سال حوزه هنری ۱۳۸۵ برای مجموعه‌داستان «[[می‌مانم پشت در]]»&lt;br /&gt;
* جایزه دوسالانه ادبیات کودک و نوجوان ایران ([[کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان|کانون پرورش فکری]]) برای «[[زود برمی‌گردیم]]» &lt;br /&gt;
* کتاب سال سلام برای «زود برمی‌گردیم»&lt;br /&gt;
* کتاب سال دفاع مقدس ۱۳۹۰ برای «[[باغ کیانوش]]»&lt;br /&gt;
* نامزد کتاب سال دفاع مقدس برای «[[آواز بلند]]»&lt;br /&gt;
* نامزد بهترین مجموعه‌داستان مهرگان ادب برای کتاب «می‌مانم پشت در»&lt;br /&gt;
* نامزد رمان نوجوان پانزدهمین جشنواره کودک و نوجوان برای «باغ کیانوش» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===رمان===&lt;br /&gt;
* [[باغ‌های همیشه بهار]]، انتشارات سوره مهر (۱۳۹۶)&lt;br /&gt;
* [[آواز بلند]]، انتشارات شهرستان ادب (۱۳۹۰)&lt;br /&gt;
* [[باغ کیانوش]]، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوان|انتشارات کانون پرورش فکری (۱۳۸۹)&lt;br /&gt;
* [[زود برمی‌گردیم]]، انتشارات کانون پرورش فکری (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
* [[تشریف]]، انتشارات شهرستان ادب (۱۳۹۹)&lt;br /&gt;
* مجموعه‌داستان [[می‌مانم پشت در]]، انتشارات هزاره ققنوس (۱۳۸۴)&lt;br /&gt;
* [[موج فرشته]]، انتشارات شهرستان ادب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاهی به برخی آثار===&lt;br /&gt;
====[[پرونده:اجاره‌نشین.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[اجاره‌نشین خیابان الامین]]====&lt;br /&gt;
«اجاره‌نشین خیابان الامین»، اثری است رمان‌گونه و دراماتیک اما کاملاً مستند و غیرمخیل. این کتاب روایت زندگی شخصیتی تواب به نام جمال فیض‌اللهی است که کرامتی از حضرت رقیه وی را متحول و مجاور حرم خویش می‌کند. بعدها با شروع ناآرامی‌های سوریه و ظهور داعش وی عضو هسته اولیه مدافعان حرم می‌شود. مشاهده‌های جمال از جنایت‌های داعش و روایت وی از شکل‌گیری هسته اولیه مدافعان حرم و ده‌ها ماجرای مستند و شگفت‌انگیز دیگر و نیز نثر روان عزتی‌پاک، اثری جذاب و خواندنی را شکل می‌دهند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;روایت&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:مهدی کفاش.png|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]نقد و بررسی این کتاب از نگاه [[مهدی کفاش]]=====&lt;br /&gt;
کتاب «[[اجاره‌نشین خیابان الامین]]» روایتی بود متفاوت. چاپ سوم این کتاب، چند روز مانده به پایان اولین سال انتشارش به دستم رسید. ۴۰ صفحه اول را بدون توقف خواندم و بقیه کتاب را آرام‌تر مزه‌مزه کردم و از خواندش لذت بردم. طبق دیباچه، کتاب حاصل گفت‌وگوی علی‌اصغر عزتی‌پاک و محمد قائم‌خانی با کردی از اهالی ایلام به نام جمال‌الدین فیض‌اللهی است که هشت سال قبل و در ابتدای جنگ سوریه حوالی سال ۲۰۱۱میلادی وارد دمشق شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;روایت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضعفی که در بسیاری از کتاب‌های خاطرات وجود دارد تلاش نویسندگان در «قهرمان‌سازی» است. اما نویسنده کتاب اجاره‌نشین خیابان الامین، راه دیگری را می‌رود و «قهرمان‌پردازی» را جایگزین قهرمان‌سازی می‌کند. او به دنبال یافتن شخصیتی مناسب از میان همه افراد دیگری که او را با ماجراهایشان در سوریه تحت تأثیر قرار داده‌اند به جمال فیض‌اللهی می‌رسد که به‌عنوان قهرمان، مجموعه‌ای از فضایل اخلاقی به‌همراه ضعف‌ها و اشتباه‌های انسانی است و ماجراهای جذابی هم برای تعریف‌کردن دارد. به این ترتیب سنگ بنای کتاب را به‌درستی می‌گذارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;روایت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده کتاب، داستان‌نویس است و با ساختار آشناست. او در معماری کتاب شگردهایی به کار برده و آن را به‌گونه‌ای طراحی کرده تا این کتاب را به کتابی خواندنی و جذاب تبدیل کند. مثلاً دیباچه کتاب، یک مقدمه عادی و جدا از کتاب نیست و اتفاقاً با ظرافت و زیرکی نویسنده نوشته شده و درگاه ورود به ماجرایی پرکشش شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;روایت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
این کتاب از انگشت‌شمار کتاب‌هایی است که به‌جز محیط پادگانی و نظامیان جبهه مقاومت، نگاهی به درون شهر جنگ‌زده دارد و لحظات زندگی در وضعیت بحرانی، زیر فشار خردکننده نبود امکانات ابتدایی حیات و اضطراب و ناامنی را نشان می‌دهد. جایی‌که روابط انسانی و هنجارهای اخلاقی شکننده می‌شود و تلاش برای بقاء، جایگزین همه آموزه‌های پیش از این.&amp;lt;ref name=&amp;quot;روایت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/14000130000593/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87|عنوان= روایت  مجاهدت بدون شلیک حتی یک گلوله!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرونده:تشریف.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]رمان «[[تشریف]]»====&lt;br /&gt;
«تشریف» داستان مردی است به نام شهریار که در شب عروسی‌اش متوجه می‌شود که همسرش در دوران دانش‌سرا دوست صمیمی او، مصطفی را به امنیتی‌ها فروخته است. ازآن‌جاکه شهریار، مصطفی را بسیار دوست می‌داشته، تحمل از کف می‌دهد و حجله را ترک می‌کند. بدین‌شکل آوارگی سه‌روزه‌ٔ او آغاز می‌شود. آوارگی‌ای که سرانجامش در دل برف و یخ تپه‌های اطراف همدان رقم می‌خورد. این داستان در آذر ۱۳۵۷ در همدان می‌گذرد و قصه‌ سرگشتگی‌ها و پیداشدن‌هاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزتی‌پاک ضمن اشاره به اینکه این اثر داستان انقلاب است، می‌گوید: «در این رمان به مفاهیمی که انقلاب با آن قرین و عجین شده است پرداختم و البته به امام و ماجراهای آن دوران نیز. ماجرای این رمان در همدان می‌گذرد و سعی کردم بخشی از همدان و ظرفیت‌هایش‌ در رمان دیده شود البته رمان را برای دیده‌شدن همدان بهانه نکردم؛ ولی وقتی داستان روایت می‌شود بخشی از شهر، اعتراض‌ها، راه‌پیمایی‌ها و... در داستان بیان می‌شود. ماجرای رمان تشریف در سه روز رقم می‌خورد و به‌نوعی از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ را دربرمی‌گیرد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;منتشر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://defapress.ir/fa/news/417360/%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان=«تشریف» منتشر شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[علی داوودی]] از اعضای مؤسسه فرهنگی شهرستان ادب، چنین یادداشتی بر رمان «تشریف» نوشته:=====&lt;br /&gt;
«جست‌وجویی بود درپی دغدغه‌ای شخصی و یافتن پاسخ برای سؤال خود؛ انتظار، انتظار و انتظار! دنبال خود گشتن و به او رسیدن؛ در مسیری به نام انقلاب. در کنار همه در کنار، و شاید همراهِ، اجتماعی که روایت تک‌‌تک آن‌ها همین جست‌وجو بوده و داستان هریک را که دنبال کنی می‌بینی با آرزویی به این خط پیوسته است. رمان «تشریف» نوشته علی‌اصغر عزتی‌پاک روایت این رفتن و شاید رسیدن است. داستان از شب عروسی شهریار و مهری شروع می‌شود، با این جمله مبهم که کلید کل داستان است: «وقتی آلبوم عکس‌های مراسم نامزدی را بستند‏، به خیال هیچ‌کدام نمی‌رسید که آلبوم بعدی زندگی‌شان را در همین ابتدای راه به توقف کامل خواهد رساند». ماجرا این است که مهریِ نوعروس اعتراف می‌کند برای ساواک خبرچینی می‌کرده: «چند مورد خبر دربارهٔ بچه‌ها رساندم. نمی‌دانم چه استفاده‌هایی کردند!» این جمله برای شهریار داماد، یک ویرانی عظیم است و آواری چنان هولناک که او را وامی‌دارد از حجله عروسی پا بیرون بگذارد و بی‌هوش‌وحواس، ممنوعیت آمدوشد حکومت نظامی را بشکند و وارد محدوده خطر شود تا برود. برود، برود و همچنان برود. با سه روز باران یک‌ریز. نهایتاً به مصطفی؛ دوستی که توسط مهری لورفته و از دانشگاه اخراج شده برسد و طلب بخشش کند؛ اما این جست‌وجو او را نه به مصطفی بلکه به زیربافت زندگی و روابط پنهان بین آدم‌ها می‌رساند؛ ماجرایی که از یک کشف حقیقت شروع شده گام‌به‌گام روشنی است و حقایق بیشتری رومی‌کند...»&amp;lt;ref name= &amp;quot;یادداشت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13991120000454/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AC%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان= یادداشتی بر رمان «تشریف»/ داستانی که قهرمانش از قصه جدا می‌شود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:مطهری‌راد.jpeg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[مریم مطهری‌راد]]=====&lt;br /&gt;
«تشریف رمانی است که در بستر تاریخ حرکت می‌کند. همان‌طورکه از نامش پیداست، انتظار رسیدنی را می‌کشد؛ در یک معنی رسیدن شخصی بزرگوار و در معنی دیگر طی طریق قهرمان است برای درک هدفی بزرگ که قرار است به آن مشرف شود. نویسنده رمان هدفمند و با استراتژی وارد کارزار قصه شده است. از همان ابتدا مشخص است داستان غیر از طرح، با نگاه استراتژیک ملی و فراملی قصد بازگشایی گفتمانی را دارد که گرچه تازه نیست، ولی در بستر جالبی تعریف می‌شود. چیزی که تشریف را نسبت به کارهایی از این نوع متفاوت می‌کند، انتخاب شهری غیر از تهران است. در این رمان اهمیت حوادث تاریخی در شهرهایی غیر از پایتخت نمایان می‌شود. حوادث و اشخاص با مکان گره می‌خورد و با زبان روایت به قصه عمق و جان می‌دهد. از این جهت همدان در حیطه شخصیت‌پردازی، هویت‌مند شده و داستان، تشخص مکانی پیدا کرده است. داستان در خوانش صفحات اول چنین می‌نماید که با پایانی پر از جدایی همراه باشد؛ ولی این‌طور نمی‌شود. شهریار، آشفته، شب زفاف را رها می‌کند تا در مسیری سلوک‌وار مصطفی را بیابد. هفت‌خوان را طی می‌کند، ماجراها می‌بیند، عقیده‌ها را می‌شنود و در یک حرکت مدور، نزدیک به نقطه آغاز، به مقصد می‌رسد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;خورشید&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/gozaresh_poosheshi/305183/%D8%AA%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان=تشریف خورشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:سیده عذرا موسوی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[سیده‌عذرا موسوی]]=====&lt;br /&gt;
«تشریف رمانی دینی با مضمون امام، موعود و انتظار است. رمان دینی، رمانی است که با استفاده از عناصر دینی و در چارچوب باورها و اعتقادات یا عواطف و احساسات دینی تلاش می‌کند به‌صورت عینی نشان دهد که دین، جان‌پناه و راه رستگاری بشر امروز در برابر نیازها، دردها و مصائب اوست. در تشریف نیز مصطفی در برخورد با پدرش «دائم تکرار می‌کند امام که باشد، کس دیگری دیده نمی‌شود... آمریکا و شوروی به این دلیل مطرح‌اند که امام نیست. اما اگر او باشد، و ما هم با او باشیم، آن‌ها وجود نخواهند داشت.» او راه رستگاری، راه نجات مردم ایران را در ظهور موعود و دنباله‌روی از او می‌داند. مصطفی‌ای که وقتی ماجرای سید چراغ را در نجات مردم ده‌بینه از بیماری لاعلاج شنید و پدر و مادرش را متهم به «دهاتی‌شدن» کرد و گفت که روستانشینی ماهیتشان را تغییر داده، راه افتاد به دنبال صورت؛ چهره‌ای تا حرف‌هایی که درباره‌ٔ پیشوا شنیده بود، بر آن منطبق کند. راهش را کشید به مسجدِ برِ میدان عین‌القضات و روحانیِ سیدی که همسایه‌اش را از ماندن زیر آوار نجات داد و بعد به «موسی عیسی» و در آخر به «محضرِ آن صورت در تبعید» که به مهتاب می‌مانست. نویسنده تکیه‌گاه اثر را بر یکی از اصول مذهب شیعه، یعنی امامت و یکی از عقاید محکم آن، یعنی ظهور حجت قرار داده است و انقلاب۵۷ را هم در همین راستا می‌بیند. تشریف رمانی اقلیمی در بستر شهر همدان است. نویسنده از ظرفیت‌های تاریخی، فرهنگی و جغرافیایی شهر و از آداب و رسوم مردم در ساختن داستانش بهره برده است؛ ولی رمان پایش را از همدان فراتر گذاشته است. نویسنده با بهره‌گیری از عناصر هویت‌بخش مذهبی، ملی که وجه تمایز فرهنگ ایرانی و اسلامی از سایر فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌هاست، زیست انسان ایرانی را به نمایش گذاشته است و مخاطب بیش از اینکه همدان و مردمش را ببیند، ایران را می‌بیند.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;خورشید&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:سمیه عالمی.jpeg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[سمیه عالمی]]=====&lt;br /&gt;
«تشریف نه رمان تاریخی صرف و نه رمان مذهبی به‌معنای معمول است، تشریف ادبیات است با چشم‌اندازی تمدنی. نویسنده‌ تشریف متفاوت از نویسندگان این سال‌های ایران که داستان این مرزوبوم را با تمرکز بر یک نقطه و یک مقطع روایت کرده‌اند(zoom in)، ترجیح داده انسان ایرانی را در یک بازه‌ٔ تاریخی گسترده و تمدنی روایت کند(zoom out)؛ روایتی از مسیر چندهزارساله‌ انسانِ یک جغرافیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان از همدان (هگمتانه به‌معنای محل گردآمدن) شروع می‌شود. جغرافیایی که فقط موطن نویسنده نیست؛ اولین پایتخت ایران است که همپای آتن و روم، از معدود شهرهای باستانی و همچنان زنده‌ جهان است. همین‌جا هوشمندانه بذر سرزمین در خاک داستان کاشته می‌شود. نویسنده در استراتژیِ درستی، علاوه‌بر مکان، زمان را هم در اختیار می‌گیرد و ریز‌ریز، داستانِ دیروز، امروز و فردای آدم‌های قصه را تعریف می‌کند. همین بازه‌ٔ زمانی گسترده، تشریف را رمان حرکت و جست‌وجو از یک عصر به عصر دیگر کرده و شخصیت‌ها را جاری؛ شهریار، مصطفی، مهری و حتی جعفر در حرکت‌اند و می‌روند؛ چون خالق آن‌ها قائل است هر جنبشی ما را یک قدم جلو می‌برد. چه پیروز باشیم و چه شکست‌خورده، توقفی وجود ندارد. همه در حال رفتن‌اند و فقط چگونگی رفتن است که شخصیت‌ها را در داستان تبیین و متمایز می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:سیده فاطمه موسوی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[سیده‌فاطمه موسوی]]=====&lt;br /&gt;
«تشریف رمانی تأثیرگذار است که از پتانسیل باورهای مذهبی و اقلیمی در بستر تاریخ انقلاب نهایت بهره را برده و اتفاقاً توانسته به‌دور از شعارزدگی صرف که آفت بسیاری از رمان‌های این‌چنینی است، بسیار موفق عمل کند. گرچه گفتمان نویسنده گاهی داستان را به پرتگاه شعارزدگی می‌کشاند؛ اما درنهایت این داستان است که نجات‌بخش عمل می‌کند. داستانی که اتفاقاً با پایان‌یافتن آخرین جملات اثر، پایان نمی‌یابد و چون چشم‌های جاری به آبشخور ذهن خواننده وصل می‌شود و در بستر امروز و آینده ادامه می‌یابد. آینده‌ای که نویسنده در داستانش به خواننده نشان می‌دهد، پر از فرازونشیب، اما درعین‌حال روشن و نویدبخش است. داستان تشریف، داستان درجازدن و افتخار به گذشته‌ای که رفته و حسرتش برای ما مانده، نیست؛ پایش در باتلاق تاریخ و ای‌کاش‌ها و ای‌امان‌ها فرونمی‌ماند، پویاست و می‌خواهد بگوید اتفاقاً در بزنگاه‌هاست که می‌‌توانیم تمام معادلات دنیا را به‌هم بریزیم و برسیم به سرنوشت محتوم تاریخ و برسیم به آینده‌ای که خداوند نویدش را به ما داده. تشریف حرکت جامعه منتظر را در قصه پرکشش و بستر تاریخی پرحادثه و زبان جذابش فریاد می‌زند و در این راه از تمام ظرفیت‌هایی که می‌تواند، بهره می‌گیرد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:فاطمه نفری.jpeg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[فاطمه نفری]]=====&lt;br /&gt;
«تشریف اثری است که ماحصل سال‌ها مطالعه و تحقیق نویسنده. نویسنده‌ای که به نگاه و اندیشه‌ای محکم رسیده است و دارد در جابه‌جای کتاب به ما نیز از آینده نوید می‌دهد. در جایی نور می‌اندازد و کتیبه‌‌هایی نمادین را نشانمان می‌دهد، از تبار و اصالتمان می‌گوید و خبر می‌دهد که آینده دست ماست؛ در جایی دیگر انسان ایرانی را با خودش مواجه می‌کند و می‌گوید که مهم این است که تو خودت را باورکنی؛ در جایی از امام و رهبری می‌گوید که قهرمان داستان در جست‌وجوی اوست و در جایی دیگر بین ادیان پل می‌زند و از نیاز تمام انسان‌ها به منجی می‌گوید. تشریف پر از نور و امید است و محتوای غنی و دلنشینش، چشم خواننده را بر کاستی‌های اندکش می‌بندد. کتاب با ضربه‌ای محکم آغاز می‌شود. از جشن عروسی‌ای که عروس رازی مهم را در آن فاش می‌کند. رازی که می‌داند شاید آینده‌شان را تغییر دهد؛ اما تصمیم دارد برای یکی‌شدن با شریک زندگی‌اش، این راز را که چون پرده‌ای میان‌شان قرار دارد بدرد و تبعاتش را نیز پذیرفته است. این شروع آن‌قدر جذاب و گیراست که خواننده را ۳۰۰ صفحه به دنبال خود بکشد. هرچندکه ویراستاری اثر، گاهی ترمز خواننده را می‌کشد؛ اما خواننده خیلی زود جذب روایت جذاب اثر می‌شود و تا پایان می‌رود؛ پایانی که هیچ سؤال بی‌پاسخی را برای خواننده به‌جا نمی‌گذارد و در نقطه‌ای شفاف می‌ایستد. اما میانه داستان، به‌رغم تمهیدات خوب نویسنده، کمی دچار اطناب می‌شود و در یک‌سوم پایانی کتاب، این ماجرا بیشتر به چشم می‌آید.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;خورشید&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بخشی از رمان====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امشب، اما کابوس شهریار اعمال عجیب و شگفت رازی نبود و سرکشستن‌ها و دست‌شکستن‌ها و روان‌پریش‌کردن‌هاش. مسئله او سرنوشت دوستی گرامی بود که از نزدیک‌ترین کس او آسیب دیده بود و بعد هم بی‌اینکه حرفی از این آزردگی به زبان بیاورد، مهر بر لب زده و خاموش مانده بود. یک درد جگرسوز! شاید اگر مصطفی روزی حرفی می‌زد حتی به کنایه، یادآوری‌اش در این لحظات باعث آرامش شهریار می‌شد؛ اما نزده بود. مصطفی فقط در پوشش شخصیت آرام و متینش، از مواجهه با مهری دوری کرده بود. مدت‌ها قرارهاش را با شهریار را به‌شکلی برنامه‌ریزی می‌کرد که حضور مهری در آن‌ها ممکن نباشد. معنای آن سکوت مطلق دربارهٔ هم‌دانشسرایی و همسر نزدیک‌ترین دوست، حالا روشن شده بود. شهریار بالاخره بر هیجانات درون فائق آمده بود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرونده:باغ‌های همیشه بهار.png|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]رمان «[[باغ‌های همیشه‌بهار]]»====&lt;br /&gt;
«باغ‌های همیشه‌بهار» رُمانی داستانی دربارهٔ زندگی سراسر نور امام محمدبن‌علی‌الباقر(ع) به‌قلم علی‌اصغر عزتی‌پاک است که برای مخاطب نوجوان به رشته تحریر درآمده و توسط [[انتشارات سوره مهر]] روانه بازار نشر شده است. نویسنده همدانی در این رُمان و در سه فصل به زندگی آن امام هُمام پرداخته که فصل نخست با عنوان «به تماشای باغ‌های همیشه‌بهار» از زبان جابربن‌عبدالله انصاری، یکی از نزدیکترین یاران امام اباجعفر(ع) روایت شده است. همچنین دو فصل دیگر نیز به‌ترتیب از زبان عبدالله‌بن عطا و جابر جوفی، دیگر شخصیت‌های نزدیک به آن حضرت بازگو می‌شود که این دو فصل «روشنی‌های شهر» و «سرود سال‌های عاشقی» نام دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رمان با محوریت زندگی امام محمدباقر(ع) روایت و نوشته شده و از این حیث اگر آثاری که حول یکی از شخصیت‌های بزرگ دینی خلق شده را اثری دینی بدانیم این اثر در زمره آثار دینی قرار می‌گیرد. نویسنده در این کتاب سه شخصیت ساخته و از زبان آن‌ها بخش‌هایی از زندگی و مقام امام پنجم را بازگو کرده است. زبان و نثر این اثر دارای فخامتی مثال‌زدنی است. نویسنده کوشیده متنی تولید کند که خواننده علاوه‌براینکه مشغول مرور زندگی شخصیتی مهم است، با ادبیات اثر نیز ارتباط برقرار کند. این ویژگی سبب می‌شود مخاطب بزرگ‌سال نیز با کتاب ارتباط برقرار کند و احساس نکند که مشغول خواندن رمانی برای نوجوانان است. علاوه‌بر این نویسنده با این کار سطح خواننده نوجوان خود را نیز ارتقا می‌بخشد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رفق&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عزتی‌پاک در این کتاب مراقب خط قرمزها بوده و سعی کرده حریم شخصیت امام شیعیان را در داستان حفظ کند. او با روایت اطرافیان امام، شمه‌ای از شخصیت امام باقر را برای خواننده آشکار می‌کند و غیرمستقیم می‌گوید شاگردان او وقتی این‌طور باشند، خود ایشان چگونه شخصیت والایی خواهند بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در این کتاب با اثری تاریخی روبه‌رو نیستیم که معمولاً ویژگی آثار تاریخی کسل‌کننده بودن و بی‌فراز بودن آن‌هاست. بلکه رمان «باغ‌های همیشه‌بهار» اثری پرفرازوفرود است که نویسنده تلاش کرده با ایجاد حاشیه‌هایی در قصه در شخصیت‌های جانبی، متنی جذاب و البته سرگرم‌کننده خلق کند. متنی که مخاطب نوجوان امروزی با آن ارتباط برقرار می‌کند و نه‌تنها از خواندن آن کسل نمی‌شود؛ بلکه لذت مطالعه را نیز لمس می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این رمان با توجه به ساختارش که در سه بخش روایت می‌شود برای علاقه‌مندان به داستان‌نویسی اثری آموزشی است که می‌تواند نمونه‌ای موفق برای مراجعه باشد. هرچند علی‌اصغر عزتی‌پاک خود چنین نیتی نداشته که اثری آموزشی خلق کند؛ باتوجه‌به اینکه او اثری موفق خلق کرده که قوانین نوشتن را نیز در خلق آن رعایت کرده به‌همین‌دلیل اثری تراز را به خواننده‌اش ارائه داده است. رمان قرار است لحظاتی از اوقات فراغت خواننده را پرکند. خواننده نوجوان و بزرگ‌سال می‌توانند با مطالعه این اثر ساعاتی را در حال‌وهوای سال‌های امامتِ امام محمد باقر(ع) تنفس کند و از مطالعه اثر ادبیِ فاخری لذت ببرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تنفس&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13970711000025/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85 |عنوان=تنفس در روزگار امامت باقرالعلوم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====معرفی این اثر از زبان نویسنده=====&lt;br /&gt;
«[[باغ‌های همیشه‌بهار]]» رمانی داستانی دربارهٔ شخصیت والای امام باقر(ع) است که برای مخاطب نوجوان نوشته شده، اما خدا را شکر می‌کنم که مخاطبان جوان یا حتی بزرگ‌سالان نیز با آن ارتباط برقرار کرده‌اند. یکی از بهترین راه‌های ایجاد دغدغه و تعهد برای مخاطبان کودک و نوجوان به‌ویژه دغدغه‌های دینی و اجتماعی، استفاده از ترفند داستان‌نویسی برای آنان است و من نیز در این اثر تلاش داشتم تا بخشی از تاریخ و سیره امامان معصوم(ع) را با استفاده از منابع موثّق برای مخاطبان علاقه‌مند روایت کنم. بررسی اولیه‌ام در دوران تلاش برای قلمی‌کردن این اثر نشان می‌داد که در حوزهٔ ادبیات داستانی و درباره شخصیت امام محمدبن‌علی‌الباقر(ع)، اثر چندان قابل توجهی نوشته نشده است. درعین‌حال، مطالعه زندگی آن امام معصوم(ع) من را با ویژگی بسیار مهمی در زندگی آن حضرت آشنا ساخت که آن ویژگی، رفق و مدارای ایشان در زندگی بوده است که با توجه به ضرورت جدی رعایت این ویژگی در زندگی امروزی و دغدغه شخصی‌ام در این‌باره، کوشش کردم تا این ویژگی را با مخاطبان ادبیات داستانی به‌ویژه نوجوانان و جوانان در میان بگذارم. این فرمایش امام باقر(ع) یعنی «رفق و مدارا به هرکسی هدیه شود، ایمان هم به او هدیه می‌شود» نشان می‌دهد که رفق و مدارا می‌تواند حتی پیش از ایمان مشمول توجه باشد و زمینه مهمی برای دستیابی به ایمان و یقین بیشتر قرار گیرد، امری که نیاز جامعه امروزی بشر است؛ چراکه مدارای ما با یکدیگر، زندگی را از آرامش بیشتری برخوردار خواهد کرد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رفق&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/qom/news/13990507000140/%D8%B1%D9%81%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1-%D8%B9|عنوان= «رفق» و «مدارا» ویژگی خاص امام باقر(ع)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در «باغ‌های همیشه‌بهار» داستان به‌معنای داستان، به‌عنوان کار خلاقه ننوشته‌ام. در این کار چارچوبی قبلی وجود داشته که من چیزهایی هم حول آن تنیده‌ام. یعنی اینکه اخباری از زندگی امام محمدباقر(ع) در تواریخ و روایات شیعی بوده و من آمده‌ام با این مصالح بخشی از زندگی آن بزرگ را در چارچوبی داستانی روایت کرده‌ام. بله؛ تخیل هم دارد این اثر؛ اما درباره‌ٔ شخص امام‌ باقر صرفاً به اخبار بسنده شده. تخیل در منطقه‌الفراغ، به‌قول علما، اتفاق افتاده است و نه در ساحت شخص امام.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شرارت&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرونده:آواز بلند.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]رمان «[[آواز بلند]]»====&lt;br /&gt;
رمان «آواز بلند» اثری دیگر از علی‌اصغر عزتی‌پاک، از رمان‌هایی است که تصویری از وضعیت شهرها در دوران جنگ را به تصویر کشیده است. در این رمان خواننده پیوسته از بمباران شهرها و مناطق مسکونی می‌خواند. حتی در بخش‌هایی به مراد رژیم بعث از بمباران شهرها نیز اشاره می‌کند و خواننده متوجه می‌شود که شکست در جبهه نبرد، سبب خشمگین شدن صدام و انتقام‌گیری در شهرها شده است. رمان «آواز بلند» روایت مادری است که در سال‌های ابتدای جنگ گمشده‌ای دارد و امیدهای کم‌رنگی که با هر بار شنیدنش شوق زندگی را برایش می‌آورد و پدری که مدام سوره یوسف را برای آرامش خود می‌خواند. نویسنده در این کتاب با بیان جزئی‌ترین صحنه‌ها و مکان‌ها، خواننده را با خود  میان کوچه‌های پردود سال‌های ابتدای جنگ می‌کشد و با توصیف حالات چهره «عزیز» و «آقاجون»، نگرانی سرنوشت گمشده را کاملاً به خواننده منتقل می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلد کتاب خاکستری‌رنگ و نشانه خاکستری است که از دود ناشی از انفجارهای پی‌درپی آن روزها بر تمام شهر نشسته است و تصویر مقبره باباطاهر معرف آن است که داستان در شهر همدان اتفاق افتاده است، جایی‌که مردمانش صدمه‌های زیادی از جنگ دیدند. ابتدای هریک از فصول این کتاب با ذکر تاریخ‌هایی مشخص آغاز می‌شود و می‌تواند گویای این باشد که علی‌اصغر عزتی‌پاک، خود شاهد صحنه‌ها بوده و خاطراتش را بازگو می‌کند. داستان پانزده فصل است و هر فصل روایت یک روز است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بلند&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://defapress.ir/fa/news/20073/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= «آواز بلند» چاپ چهارمی شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====عزتی‌پاک مضمون و محتوای «آواز بلند» را این‌گونه توصیف می‌کند:=====&lt;br /&gt;
«این رمان داستان زندگی خانواده‌ای مذهبی و شهری است که با همه هستی‌شان درگیر جنگ‌اند؛ با تمام وجودشان. پسرشان مفقودالاثر شده و گفته می‌شود دست کوموله‌هاست. ولی این حرف تأیید رسمی ندارد. از طرفی دایی خانواده یکی از فرماندهان جنگ است. نوجوانی که داستان را روایت می‌کند در این خانواده مذهبی زندگی می‌کند. او به‌رغم فضای غالب در میان هم‌سالانش و همین‌طور خانواده‌اش، رغبتی به رفتن به جنگ ندارد. البته این بی‌رغبتی را به زبان نمی‌آورد؛ اما به هزارویک ترفند چنگ می‌زند تا از وظیفه‌ٔ دفاع شانه خالی کند. داستان شاخه‌های زیادی دارد؛ اما داستان طوری رقم می‌خورد که در پایان این پسر ب خودآگاهی برسد و بداند که خیلی مواقع ما حق انتخاب نداریم. و این جبر زمانه است که چیزهایی را بر ما تحمیل می‌کند. گاهی ما ناچاریم در برابر سرنوشت گردن خم کنیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;مصاحبه&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فضاسازی موفق=====&lt;br /&gt;
عزتی‌پاک در فضاسازی این اثر بسیار موفق بوده است. وقتی مشغول روایت تبعات ناشی از بمباران انبار نفت شهر است و به دوده حاصل از آتش‌گرفتن مخازن نفت اشاره می‌کند، خواننده خود را در میان دوده‌ها می‌بیند. وقتی شخصیت اصلی کف پایش دود زده می‌شود به‌خوبی خواننده آن را لمس می‌کند. ازاین‌رو باید در فضاسازی، رمان «آواز بلند» را اثری موفق دانست؛ زیرا نه‌تنها در خلق موقعیت‌های جنگی بلکه از تشویش و اضطرابی که در شخصیت‌های مختلف ایجاد می‌شود نیز این فضاسازی بیرون می‌آید و خواننده خود را در موقعیت هرکدام از شخصیت‌ها قرار می‌دهد. اضطراب و تشویشی که به آن اشاره شد حاصل شخصیت‌پردازی منطقی است که نویسنده کوشیده در هرکدام از افراد رمانش به آن بپردازد و همین سبب می‌شود که هیچ‌کدام از شخصیت‌ها سطحی نباشند و عمق داشته باشند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کلوز&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====رمان خلاق=====&lt;br /&gt;
«آواز بلند» رمانی است که عزتی‌پاک در روایت آن دست به خلاقیت زده و با وجود اینکه زمان به‌صورت خطی پیش می‌رود؛ اما بخش‌هایی در ذهن راوی به گذشته رفت‌وبرگشت می‌کند و در روایت رویدادها خواننده با شکست زمان روبه‌رو می‌شود و همین پازل روایت نویسنده را تکمیل می‌کند؛ ازاین‌رو این مسئله سبب می‌‌شود خواننده در مواجهه با قصه حواسش را جمع کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کلوز&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.ir/news/13951224001458/%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%BE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C|عنوان= کلوزآپ از تقابل جنگ و زندگی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:محمدحسین نعمتی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[محمدحسین نعمتی]]، شاعر،  یکی از ویژگی‌های «آواز بلند» عزتی‌پاک را بومی‌بودن آن دانسته و معتقد است:=====&lt;br /&gt;
«برخلاف خیلی از داستان‌ها و فیلم‌های مربوط به جنگ، این نویسنده به جنگ سفر نکرده است؛ بلکه جنگ دارد خودش را به زندگی او تحمیل می‌کند. کلید مهم رمزگشایی از این اثر، نگاه شهرستانی و دهه‌شصتی به این رمان است. به‌نظرم حتی رابطهٔ شکوه و راوی را باید همین‌گونه دید و این رابطه برای حبیب هنوز کنجکاویِ نوجوانانه است و هنوز عشق هم شکل نگرفته است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:علی‌الله سلیمی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[علی‌الله سلیمی]]، نویسنده و منتقد، نیز درباره نگاه خاص نویسنده به قهرمان داستان می‌گوید:===== &lt;br /&gt;
«ما با قهرمان سروکار نداریم و نویسنده در این کار قهرمان را بین همه شخصیت‌ها سرشکن کرده است. این سبب شده همهٔ شخصیت‌ها به یک نسبت در ذهن ما باقی بمانند و به همان اندازه که «حبیب» در ذهن ما شکل می‌گیرد، «عزیز» هم باقی می‌ماند. من درمجموع این کتاب را خواندنی می‌بینم؛ چراکه با لذت آن را خواندم و به آقای عزتی در این باره خسته نباشید می‌گویم.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[مهدی موسوی‌نژاد]]، منتقد دیگر درباره این رمان معتقد است:=====&lt;br /&gt;
«کار آقای عزتی نمونه خوبی در اجرای عناصر داستان است. گره داستان در ابتدای اثر خوب ایجاد شده است. در این فضا ما اندوه آدم‌ها را می‌بینیم؛ گرچه این فضای سنگین ادامه پیدا نمی‌کند و با سرخوشی راوی این فضای تلخ به پایان می‌رسد.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:علی ششتمدی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[علی ششتمدی]]، مهم‌ترین جنبه اثر را ساختار خاص آن دانسته و گفته است:=====&lt;br /&gt;
«ما در داستان‌های دفاع مقدس نمونه‌های زیادی دربارهٔ بمباران شهرها نداریم. این داستان دربارهٔ شهری است که به‌طورمستقیم درگیر جنگ نیست؛ اما متأثر از تبعاتی مانند بمباران است. ما در این اثر ساختار کلاسیک ساده رمان شامل گره‌افکنی و تعلیق و کش‌مکش و گره‌گشایی را نمی‌بینیم؛ بلکه با ساختار تازه‌ای روبه‌رویم که من آن را «ساختار بمبارانی» می‌دانم.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:محمود خداوردی.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[محمود خداوردی]]، نویسنده مجموعه‌داستان «[[اجازه می‌دهید آقای چخوف]]» نیز دربارهٔ بخشی از داستان «آواز بلند» یادآور شد:=====&lt;br /&gt;
«یکی از صحنه‌های بسیار زیبا صحنه‌ای است که حبیب برای تخلیه خشم خودش با سنگ به تلفن عمومی می‌کوبد. من این بخش را شاید بیش از صد بار خواندم. موسیقی کلمات در تکرار «کوبیدم»ها واقعاً تأثیرگذار است و من را به یاد صحنه‌ای از فیلم «رفقای خوب» اسکورسیزی انداخت.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:علی‌محمد مودب.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[علی‌محمد مؤدب]]، نیز بر این باور است:=====&lt;br /&gt;
«از زمان نوشته‌شدن این داستان با آن همراه بوده‌ام و آن را فراتر از ضدجنگ و اصلاً خود زندگی می‌دانم.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====[[پرونده:کربلایی‌لو.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]][[مرتضی کربلایی‌لو]]، نویسنده، نیز دربارهٔ این کتاب توضیح داد:=====&lt;br /&gt;
«به نظر من آقای عزتی خیلی روی این اثر فکر کرده است و رابطه‌ها در این داستان بسیار حساب‌شده و معنی‌دار است. مثلاً همان ترکش را که در اول داستان دیدم، فهمیدم که این خانه می‌خواهد به باد برود و فقط برای نمک داستان نیامده است! یا آن صحنه عروس و داماد دارد پیش‌آگاهی می‌دهد. همچنین من بین آمدن آن کمک‌های اولیه در پایان داستان و ده فرمان یهودی‌ها رابطه زیبایی می‌بینم. یا ماجرای پیکر که قبول نمی‌کند به اسرائیل برود. رابطه دیگری را که در این اثر خیلی دوست دارم، مسئله آرامگاه بوعلی است که از یک جهت نماد دانش است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/report/141057/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D8%BA%D8%B1-%D8%B9%D8%B2%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%AF|عنوان=رمان «آواز بلند» علی‌اصغر عزتی‌پاک نقد شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چاپ چهارم رمان «آواز بلند» آخرین اثر علی‌اصغر عزتی‌پاک، در ۱۳۸ صفحه، توسط مؤسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب منتشر شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کلوز&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====برشی از کتاب=====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;انگشت‌های آقاجان از آب داخل لیوان بیرون آمد و پرتاب شد طرف صورت عزیز. پوست صورت عزیز تکان خفیفی خورد. قطرات آب یک بار دیگر با انگشتان آقاجان پاشیده شد به صورت بی‌حال‌و بی‌رنگ عزیز. بازهم تکان خفیف پوست. آقاجان لیوان را گذاشت روی زمین و چسبید از شانه‌های عزیز، ماساژ داد و ماهیچه‌های بالای جناق را فشرد. آن‌قدر فشرد تا گردن عزیز لق خورد و پوست صورتش جمع شد و آه آهسته‌ای از میان لب‌هایش بیرون آمد.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرونده:نفس بلند.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]داستان «[[نفس بلند]]»====&lt;br /&gt;
در «نفس بلند» عزتی پاک، داستانی سرراست و خواندنی از بچه‌های یک محل را روای می‌کند که می‌خواهند برای جشن نیمه‌شعبان کارهایی بکنند؛ اما یک نفر ناشناس وارد کارهای آن‌ها می‌شود و ظاهراً برنامه‌های آن‌ها را به‌هم می‌زند. بچه‌های محل هم تصمیم می‌گیرند او را شناسایی کنند و درس خوبی به آن ناشناس بدهند تا دیگر بدون هماهنگی با آن‌ها دست به چنین کاری نزند؛ اما بیماری «مصطفی» شخصیت اصلی کتاب مانع از آن می‌شود که بتواند در فعالیت‌های بچه‌های محل در جشن نیمه شعبان مشارکت کند. اتفاق‌های کتاب حول این موضوع می‌گردد و نویسنده فضایی صمیمی را در داستان رقم زده که خواننده با آن‌ها همزادپنداری کند. عزتی‌پاک در داستانش هیچ حرف رویی برای زدن ندارد و تمام پیام‌های قصه‌اش را در بیان و رفتار شخصیت‌های داستانش قرار داده، به‌همین‌دلیل می‌شود گفت که با داستانی شعارزده روبه‌رو نیستیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;موفق&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{سخ}}مسئله انتظار و عقیده داشتن به منجی در این داستان به‌خوبی دیده می‌شود و تمام این‌ها از چارچوب داستان عزتی‌پاک بیرون نزده است. استفاده از روایتی خطی در این کتاب برای بیان قصه و طرح سؤال به این معنا که مخاطب نوجوان در جست‌وجوی آن فرد ناشناس است سبب شده، خواننده «نفس بلند» را تا انتها بخواند تا راز داستان عزتی‌پاک را کشف کنند.&lt;br /&gt;
تصویرگری‌های اثر که «وجیهه گل‌مزاری» آن را انجام داده نیز به‌شدت بومی است و این مهم‌ترین ویژگی تصاویر است. وی سراغ نمونه‌ها و کپی‌های خارجی نرفته و خودش دست به خلق شخصیت‌های اثر زده است. داستان «نفس بلند» نمونه‌ای موفق از داستان‌های انتظار برای نوجوانان است که در ۳۱ صفحه از سوی انتشارات «کتاب جمکران» منتشر شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;موفق&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=48004</id>
		<title>قاسمعلی فراست</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;diff=48004"/>
		<updated>2024-10-30T05:46:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام			= قاسمعلی فراست&lt;br /&gt;
|تصویر			= Ghasemali.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر		= &lt;br /&gt;
|نام اصلی		= &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت		= نویسنده، منتقد&lt;br /&gt;
|ملیت			= ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد	            = ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
|محل تولد		= گلپایگان&lt;br /&gt;
|والدین			= &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ		  = &lt;br /&gt;
|محل مرگ		= &lt;br /&gt;
|علت مرگ		= &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی	=&lt;br /&gt;
|مدفن	  	        = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم 		= &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر		= &lt;br /&gt;
|لقب			= &lt;br /&gt;
|بنیانگذار		= &lt;br /&gt;
|پیشه			= &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی    	=۱۳۵۶ تاکنون&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری		= &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها			= [[زیارت]]، [[نخل‌های بی سر]]، [[بن‌بست]]، [[خانهٔ جدید]]، [[خاطرات رزمندگان]]، [[روزهای برفی]]، [[گلاب خانم]]، [[آن روزها]]، [[کتابشناسی داستان‌های روستایی]]، [[کتابشناسی داستان‌های بیست سالهٔ انقلاب]]، [[نیاز]]، [[آوازهای ممنوع]]، [[زبان عاشقی]]، [[عشق مانعی ندارد]]، [[فقط عاشق زبان عاشق را می‌فهمد]]، [[هر کس گمشده‌ای دارد]]، [[افطار]]، [[فصل جوانی]]، [[هر زندگی یه قصه است]]، [[توتستان]]، [[غار آبی]]&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها		=&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها		= «[[بن بست]]»&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها		= &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار		= &lt;br /&gt;
|تخلص			= &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = سریال «[[روزهای برفی]]»&lt;br /&gt;
|همسر			= &lt;br /&gt;
|شریک زندگی		=&lt;br /&gt;
|فرزندان		= &lt;br /&gt;
|تحصیلات  		= لیسانس ادبیات دراماتیک&lt;br /&gt;
|دانشگاه        	= دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه			= &lt;br /&gt;
|شاگرد			= &lt;br /&gt;
|استاد			= &lt;br /&gt;
|علت شهرت		= آغازگر نسل جدید نویسندگان جنگ&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر		= &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از	= &lt;br /&gt;
|وب‌گاه			=&lt;br /&gt;
|imdb_id		=&lt;br /&gt;
|soure_id	       =&lt;br /&gt;
|جوایز سیمرغ بلورین 	=&lt;br /&gt;
|جوایز جشن سینمای ایران =&lt;br /&gt;
|جوایز حافظ		=&lt;br /&gt;
|جوایز			= &lt;br /&gt;
|گفتاورد		=&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; نویسنده، مدیر فرهنگی و داور جشنواره‌های متعدد است اما بیش از همه به عنوان آغازگر نسل جدید نویسندگان جنگ شهرت دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گلاب خانم&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.iranketab.ir/profile/11168-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= قاسمعلی فراست نویسنده کتاب گلاب خانم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
نویسندگی را به طور رسمی از سال ۱۳۵۷ آغاز کرده و از نویسندگان نسل انقلاب اسلامی به شمار می‌رود. فراست با یک رمان دفاع مقدسی وارد جرگهٔ نویسندگان انقلاب شد. در نهادهای انقلابی و جشنواره‌های مختلف مرتبط با این حوزه به عنوان نویسنده و داور حضور داشته است. آثار او را به دو دستهٔ ادبیات داستانی بزرگسال و ادبیات داستانی نوجوان می‌توان تقسیم کرد. ادبیات داستانی بزرگسال فراست  شامل رمان‌ها و مجموعه داستانهایش است. همچنین یک بخش از مجموعه داستان‌های او دفاع مقدسی و ادبیات دینی و بخشی دیگر ادبیات اجتماعی است.  در کارنامهٔ ادبی او رمان، مجموعه داستان، نمایشنامه و خاطره‌نگاری دیده می‌شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان پرفروش&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/longint/264471|عنوان= فراست می‌توانست رمان پرفروش بنویسد، ولی در حوزه باورهایش نوشت }}&amp;lt;/ref&amp;gt; کتاب‌های «[[نخل‌های بی سر]]»، «[[نیاز]]»، «[[عشق مانعی ندارد]]» و «[[گلاب خانم]]» آثار این نویسنده در حوزهٔ  دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هستند.&lt;br /&gt;
«[[افطار]]»، «[[روزهای برفی]]»، «[[آوازهای ممنوع]]»، «[[بن‌بست]]»، «[[آن روزها]]» و «[[باغ سیب]]» از دیگر آثار فراست هستند. او دو کتاب هم در حوزهٔ‌ کتاب‌شناسی با عنوان «[[کتابشناسی داستان‌های توصیفی امام، انقلاب، جنگ]]» و «[[کتابشناسی داستان‌های روستایی]]» تالیف کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجاه و چهار&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.google.com/amp/s/www.isna.ir/amp/92033118662/&lt;br /&gt;
|عنوان= قاسمعلی فراست 54ساله شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt; قاسمعلی فراست که فارغ‌التحصیل رشتهٔ ادبیات دراماتیک از دانشگاه تهران است سال‌ها مدیریت بخش‌های فرهنگی و هنری را به عهده داشت که از آن جمله است: مدیریت گروه ادب و هنر شبکهٔ دو سیمای جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۶۶ و مدیریت دفتر مطالعات ادبیات داستانی ایران در سال ۱۳۷۲.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گلاب خانم&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Qasem.f.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===نویسندهٔ عاشق===&lt;br /&gt;
عاشق برای رسیدن به معشوق خود هر سختی را تحمل می‌کند و این سختی را متوجه نمی‌شود، نویسنده هم همین‌ گونه است چون غرق در نوشتن است سختی را نمی‌بیند و برای او شیرین است و لذتی از نوشتن می‌برد که حاضر نیست آن را با ثروت و شهرت عوض کند. اگر شرایط بدتر از این هم شود باز هم از نویسندگی پشیمان نمی‌شوم مانند مجنون که با هر سختی دست از عشق خود نکشید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواپس&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ابتدا شعر، سپس داستان===&lt;br /&gt;
در ابتدا با شعر شروع کردم. خاطرم هست که یک شب تا نیمه‌های سحر، شعری را نوشتم و با  ذوق و شوق فراوان، صبح روز بعد آن را به کلاس ادبیات بردم. به معلمم گفتم که شعری سروده‌ام. با لحنی تند به من گفت که سر جایت بنشین. در این کشور حافظ شعر می‌گوید، تو هم شعر می‌گویی؟&amp;lt;ref name=&amp;quot;آکادمی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.alef.ir/news/3971108197.html?show=text&lt;br /&gt;
|عنوان=راه‌اندازی آکادمی داستان‌نویسی در فضای مجازی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
من حس و حرف‌هایی را در وجودم پیدا کردم که برای بیان آن به زبان شاعری نیاز داشتم. من هم اکنون پشیمان نیستم که نویسنده شدم اما از جامعه‌ای که ارزش قلم و هنر را نداند ناراحتم.  این بی‌احترامی به قلمی است که خداوند به نام او قسم یاد کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواپس&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===کلاس داستان نویسی===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gh.ferasat.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
اگر من به کلاس‌های داستان‌نویسی نرفتم به این دلیل بود که اصلا چنین کلاس‌هایی در آن زمان وجود نداشت. تمام آن چیزهایی که یاد گرفتم تجربی بود اما وقتی به تهران آمدم درس‌های بزرگی را از اساتیدی همچون خانم دانشور، آقای احمد محمود و خانم صفارزاده آموختم. کلاس‌های داستان‌نویسی لزوما نویسنده بیرون نمی‌دهد اما همینکه باعث می‌شود بین هنرجویان بده و بستان برقرار باشد، یقینا تاثیرگذار خواهد بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آکادمی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===کودکی تا جوانی===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; سال ۱۳۳۸ در یکی از روستاهای گلپایگان متولد شد. دوران دبستان را در همان روستا گذراند. اما برای تحصیل در مقاطع بالاتر به گلپایگان رفت. علاقه‌اش به داستان‌نویسی از همان دوران با خواندن کتاب‌های مختلف شکل گرفت. او این علاقه را ابتدا با گفتن شعر آغاز کرد و سپس به داستان‌نویسی رو آورد. فراست در سال ۱۳۵۶ که همزمان بود با اوج مبارزهٔ سیاسی کشور، وارد دانشگاه تهران شد و اولین مجموعهٔ داستانش را با نام «زیارت» در حوزهٔ هنری منتشر کرد. وی فارغ التحصیل رشتهٔ ادبیات دراماتیک از دانشگاه تهران است. و از سال ۱۳۵۷ شروع به نویسندگی کرده است. حاصل فعالیت‌های او در حوزهٔ نویسندگی چندین رمان، مجموعه داستان، نمایشنامه، خاطره و پژوهش است  بعد از وقوع جنگ بین ایران و عراق، تصمیم گرفت داستانهایش را با موضوعات مربوط به دفاع مقدس بنویسد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;پنجاه و چهار&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====ادبیات، انقلاب، اجتماع====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Qasem.ketabbaz.jpeg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
وقتی بخواهیم راجع به ادبیات و انقلاب حرف بزنیم باید اول از رابطهٔ ادبیات با وقایع بزرگ اجتماعی حرف بزنیم. باید بدانیم که چه نسبتی بین ادبیات و وقایع اجتماعی از جمله انقلاب‌ها وجود دارد. هر پیامد بزرگ اجتماعی در هر جای دنیا با داستان رابطهٔ تعاملی دارد. یک رابطهٔ دوطرفه که هر دو روی هم اثر می‌گذارند. از یک طرف نویسنده با مشاهده وقایع بزرگ اجتماعی متأثر می‌شود و آن‌ها را در ادبیات بازتاب می‌دهد و از طرفی رخدادهای اجتماعی، ادبیات را فربه می‌کند.ادبیات و رخدادهای اجتماعی مکمل هم هستند. ادبیات رخداد اجتماعی را توسعه می‌دهد و واقعهٔ اجتماعی به ادبیات تنوع می‌بخشد. اگر وقایع اجتماعی با هنر و ادبیات همراه نشود مجبور می‌شود وارد حوزهٔ تاریخ شود و تاریخ بی رحم، یک طرفه و نامرد است.تنوع موضوعی و سوژه‌های متنوع رهاوردی است که رخدادهای اجتماعی برای ادبیات دارد. تعداد سوژه های قبل انقلاب خیلی محدود است، با وقوع انقلاب و دفاع مقدس و هر اتفاق بزرگ دیگری تعداد این سوژه ها و تنوع آن ها بیشتر شده است. ادبیات لایه‌های درونی واقعه را به شکل زنده، ملموس و قابل‌باور برای نسل‌ها و قرن‌های بعدی تصور می‌کند. ادبیات پلی بین خواننده و وقایع اجتماعی برای آشنایی آن ها با یکدیگر است. ادبیات وقایع اجتماعی را تراش می‌دهد و به شکلی دیدنی و حس‌کردنی در اختیار مخاطب قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهر بیست&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahr20.ir/3025/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C/?print=1|عنوان= پیشرفت اندیشه در گروی باور به چند صدایی در جامعه است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====چهار ضلعی ادبیات====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; ادبیات را دارای چهار ساحت می‌داند. ضلع اول نویسنده است. نویسنده براساس مشاهده‌ای که از جامعه می‌گیرد آن را جزئی از وجدان و ذوقش قرار می‌دهد و با توجه به تجربیات زیستی خودش، نوشتن را شروع می‌کند. از نظر فراست مشاهده، انتخاب کردن از بین مشاهده‌های صورت گرفته، مکاشفه و خلق داستان از اضلاع این امر است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضلع دوم ادبیات تولید و توزیع است. یکی از علت‌های کتاب‌خوان نشدن جامعهٔ ما نبود توزیع درست و چگونگی آن در کشور است. اگر سیستم توزیع و دسترسی به کتاب درست تعریف شود بخشی از مشکل کتاب‌خوانی ما حل می‌شود. خواننده اگر به عنوان کالا با کتاب برخورد کند یک اتفاق می‌افتد و اگر به عنوان یک نیاز با آن مواجه شود قطعا اتفاق دیگری خواهد افتاد. این دو نگاه با هم فرق دارند و نتایج متفاوتی از آن ها منتج می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضلع سوم ممیزی است. در این ضلع ما با مدیریت فرهنگی برخورد داریم. در دنیا اگر قرار است ادبیات یک کشور رشد کند کشورهایی موفق می‌شوند که مدیران فرهنگی حرفه‌ای داشته باشند. در روزگار ما کسانی مدیر فرهنگی شدند که نتوانستند ادبیات کشور را رهبری کنند. مدیری نداریم که بتواند برای نویسنده بسترسازی کند. دستاوردهای ادبیات داستانی کشور را نتیجهٔ دغدغه‌مندی، درد و وجدان نویسنده‌ها می‌دانم. درصد زیادی از مدیران فرهنگی روزگار ما آدم هایی نبودند که بتوانند از ظرفیت نویسنده‌های کشور استفاده کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ضلع آخر ادبیات داستانی نقد و بررسی کتاب است. در ایین بخش حتی اگر نویسنده غیرواقعی باشد و از طرف ممیزی نادیده گرفته شود، باید نسبت به اثرش به مردم پاسخ دهد. متاسفانه بخش ممیزی این قسمت را کمرنگ می‌بیند. این ضلع باعث معرفی کتاب در تمام کشور می‌شود چراکه بدون معرفی شهرستان‌ها از چاپ و انتشار کتاب مطلع نمی‌شوند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهر بیست&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات انقلاب====&lt;br /&gt;
ادبیات انقلاب ادبیاتی است که نتیجهٔ انتخاب مردم از سال ۵۵ تا امروز است. همهٔ اتفاقات داستانی را در این سال‌ها من جزء ادبیات انقلاب می‌دانم. خیلی موافق این نیستم که رمانی را ادبیات انقلاب بدانیم که تنها به موضوعات انقلاب پرداخته است.  جنگ، احتکار، اختلاس، فداکاری مردم و دیگر موضوعات همه ادبیات انقلابند.&lt;br /&gt;
با همهٔ تلاش‌هایی که نویسندگان در این سال‌ها انجام داده‌اندهنوز نیمی از صمیمیت‌ها، قداست‌ها و فداکاری‌ها را نتوانسته‌ایم بنویسیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهر بیست&amp;quot;/&amp;gt; ادبیات دفاع مقدس بااستحکام و استخوان‌دار شده اما ادبیات انقلاب اسلامی خیلی مغفول و مهجور مانده است. نوشته‌های مطرح این نوع ادبیات واقعا انگشت‌شمار است. انقلاب به علت اتحاد مردم و رهبری امام، زود به نتیجه رسید و بعد از آن خیلی سریع جنگ شروع شد و فرصت برای داستان‌نویس نبود که به انقلاب بپردازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواپس&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات انقلاب و دفاع مقدس کلیشه شده است====&lt;br /&gt;
هر واقعهٔ اجتماعی در هر کشوری مادامی که مردم پشتیبان آن باشند و مادامی که نویسنده به عنوان نیروی مردمی از آن واقعهٔ اجتماعی بنویسد، هیچوقت کلیشه نخواهد شد. کلیشه را بخش‌نامه ایجاد می‌کند. کلیشه بخاطر دیوارکشی و انحصار به وجود می‌آید. کار ادبیات خارج شدن از کلیشه است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;شهر بیست&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادبیات دینی====&lt;br /&gt;
تعداد بسیار کمی داستان داریم که در حوزهٔ دین کار کرده‌اند و قابل استفاده و دفاع هستند اما متاسفانه تعداد بسیار زیادی کتاب داریم که به نام دین و آموزش مسائل معنوی، چه برای کودک و نوجوان و چه برای بزرگسالان منتشر می‌شوند که نه تنها کمکی به حوزهٔ دین نمی‌کنند بلکه آسیب بسیار زیادی به این موضوع وارد کرده و می‌کنند. ما در جامعه دو جانباز داریم؛ جانبازهایی که در خیابان حضور دارند و من و شما می‌بینیم و می شناسیم. و جانبازی هم هست که اصلا متوجه آن نیستیم و آن دین است. داستان دینی لزوما داستانی نیست که مستقیم از دین و دیانت صحبت کند.  ما وقتی به بچه‌ها یاد بدهیم که محبت داشته باشند، مهربان و باگذشت باشند، صبر داشته باشند و بیندیشند و... بدون شک آن‌ها را در حوزهٔ دین و دین‌باوری بزرگ کرده ایم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دینی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ghatreh.com/news/nn54728084/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C&lt;br /&gt;
|عنوان=سرنوشت تلخ برخی کتاب های دینی | قاسمعلی فراست از آسیب‌هایی }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب سازی====&lt;br /&gt;
کتاب‌سازی چند دسته است؛ دستهٔ اول کتاب‌هایی که به دست مسئولان غیر حرفه‌ای، صرفا برای دادن گزارش کار منتشر می‌شوند. بدون توجه به اینکه محتوای کتاب سندیت داشته باشد یا از ساختار ادبی مستحکمی برخوردار باشد. &lt;br /&gt;
گروه دیگر کتاب‌هایی که به دست نویسنده‌های غیرحرفه‌ای منتشر می‌شوند.&lt;br /&gt;
گروه دیگری هم هستند که خودشان کتاب می‌نویسند و چون هیچ ناشری حاضر نمی‌شود به خاطر ضعف داستان آن را چاپ کند، با پول خود کتاب را چاپ و توزیع می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دلیل کتاب نخواندن====&lt;br /&gt;
یکی از دلایل کتاب نخواندن مردم ما دسترسی نداشتن به کتاب خوب است. کتاب خوب بویی دارد که بوی آن همه جا پخش می‌شود و سر ما به طرف آن بو برمی‌گردد؛ نگاه نمی کنیم این عطر خوش‌بو را کدام خانم یا آقا استفاده کرده است. کتاب اگر کتاب خوبی باشد و مزه و شیرینی‌اش در کام خواننده بنشیند، فکر نمی کنم انسانی پیدا شود که دنبال آن نرود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دینی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ایدئولوژی====&lt;br /&gt;
نویسنده نمی‌تواند خنثی باشد و یک نوشتهٔ بدون ایدئولوژی بنویسد. حتی اگر نویسنده‌ای چنین ادعایی کند این خودش یک ایدئولوژی و فکر پشت اثر است. نویسنده تا چیزی درونش را به شور و هیجان نیاورد نمی‌‌تواند بنویسد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;دلواپس&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://iusnews.ir/fa/news-details/129616/%D8%AF%D9%84%D9%88%D8%A7%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85/|عنوان=دلواپس ارزش‌های دفاع مقدس هستیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مشکل سینما====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Tajlil.f.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
یکی از مشکلات سینمای امروز کشورمان، داستان است. اگر سینمای ما از رمان‌های قوی کشور اقتباس کند، هم به ادبیات کمک کرده و هم به سینما. این مساله باعث می‌شود که رمان‌ها پرمخاطب‌تر شده و سینما نیز از نظر داستان به اقناع برسد. در این بین کسی که بیشترین سود را می‌برد مخاطب است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آکادمی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====داستان کوتاه====&lt;br /&gt;
داستان کوتاه در شرایط فعلی روزگار ما، تقاضا و تاثیر بیشتری دارد. وقت آدم‌ها کم شده و این موضوع رویکرد به داستان کوتاه را افزایش می‌دهد. علاوه بر این باید بگویم که نویسندهٔ حرفه‌ای کسی است که بتواند داستان کوتاه خوب بنویسد. در حقیقت راه ورود به رمان حرفه‌ای، داستان کوتاه است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آکادمی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رسانه====&lt;br /&gt;
رسانه اگر درست عمل کند و کارکرد حرفه‌ای و تخصصی خود را انجام دهد، ادبیات و هنر هر کشوری به مرحلهٔ پویاتری می‌رسد و بیشتر در دسترس مردم قرار می‌گیرد. در نتیجه، رسانه همچون آینه‌ای عیب و محاسن اثر نویسنده را به تصویر می‌کشد و پلی می‌شود بین هنرمند و مردم. رسانه باید کتاب را به دست، زبان و ذهن مردم برساند و خوبی‌ها، بدی‌ها و ضعف‌های کتاب را برای مردم بیان کنداما این نقش را به خوبی ایفا نکرده است. اگر رسانه‌ها به نقش حرفه‌ای خود عمل کرده بودند ادبیات کشور ما وضع و مخاطبان بهتر و بیشتری داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سرمایه گذاری&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://rouz.news/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA/%D8%AE%D8%A8%D8%B1/910496 |عنوان= سرمایه‌گذاری برای تبلیغ کتاب ایثارگری است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خطری برای نظام‌های سیاسی ندارد====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Avaz.m.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
آدمی که دنبال قلم می‌رود هیچ خطری برای نظام‌های سیاسی ندارد و اگر مسئولین شعور فرهنگی داشته باشند فریادهای هنرمندان بخصوص نویسندگان را کمک آن‌ها به یافتن ایرادات و کاستی‌های جامعه می‌پندارند حتی اگر به ظاهر خطرآفرین باشد هیچ خطری ندارد زیرا قلب پاک و روح شفاف در پی هنر متعالی می‌روند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نظام&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13970423001046/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF |عنوان=کسی که دنبال قلم می‌رود خطری برای نظام سیاسی ندارد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[هادی خورشاهیان]]====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; از نویسندگانی است که تقریبا همهٔ کتابهایش در حوزهٔ انقلاب و دفاع مقدس است که البته بن‌مایه‌های دینی و اجتماعی در همهٔ این آثار وجود دارد. او کار نویسندگی خود را با یک رمان دفاع مقدسی شروع کرد. فراست نویسنده‌ای است حرفه‌ای به این معنا که وقتی مشغول نوشتن است حتی تلفن خود را پاسخ نمی‌دهد و تمام وقت خود را به خواندن کتاب و نوشتن صرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کند. فراست جدا از خلاقیت نویسندگی می‌تواند حتی از چیزی که وجود ندارد یک حماسه خلق کند. از مجموع آثار فراست در حوزه‌های مختلف دین، انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و اجتماعی به این نتیجه می‌رسیم که او یک نویسندهٔ صرفا دلی نیست بلکه یک نویسندهٔ اندیشمند است. مخاطبانی که سراغ آثار نویسندگانی مثل فراست می‌روند یک بخش گمشده دارند که در این قبیل کتاب‌ها در پی آن هستند.قاسمعلی فراست این را خوب فهمیده و از زاویهٔ دید اجتماعی، از زاویهٔ دید روانی و فردی و خانوادگی هوشمندانه عمل کرده و توانسته به چیزهایی که مورد علاقهٔ عموم است بپردازد. فراست در کارهایش بحث‌های انتقادی هم دارد ولی حواسش به این مساله بوده که به باورهای مردم خدشه‌ای وارد نشود. &lt;br /&gt;
قاسمعلی فراست می‌تواند بگوید من ۱۰ کتاب نوشته‌ام که همهٔ آن‌ها دربارهٔ انقلاب است. او هم می‌توانست رمان پرفروش در زمینه‌های دیگر بنویسد ولی اینکار را نکرد و در حوزه‌‌ٔ باورهایش نوشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان پرفروش&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مهدی کاموس]]====&lt;br /&gt;
مهمترین دلیل جذابیت و سرگرم‌کننده بودن آثار &#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; در پرداخت شاخه گون و خرده داستان‌های مختلف برای شکل‌گیری داستان واحد خلاصه می‌شود، اتفاقی که در بین آغازگران جریان ادبیات دفاع مقدس کمتر به چشم می‌خورد. نکتهٔ حائز اهمیت دیگر در تایید شجاعت و صراحت قلم فراست به دیدگاه رئالیستی او در خلق اثر ادبی بازمی‌گردد. در حقیقت نویسنده‌ای که برای نخستین بار تلاش می‌کند سبک و شیوه‌ای جدید را در  ادبیات هر سرزمینی بنیانگذاری کند شاید دورترین عاملی که برای خلق اثر خود در نظر می‌گیرد تبعیت از قوانین نگاه رئالیستی و واقع‌نمایی است؛ اما فراست با شجاعت تمام و با بینشی دقیق در خلق آثاری با محتوا و محوریت دفاع مقدس از این شیوه بهره برده است. &lt;br /&gt;
قلم واقع‌نما و رئالیستی فراست از هولناک‌ترین، ناگوارترین، خشن ترین و تلخ‌ترین اتفاقات حماسهٔ دفاع مقدس تا شور و نشاط و شادی مردم و رزمندگان از فتوحات سربازان کشور در آن سال های سخت را نعل به نعل بازتاب می‌دهد. همین آشنایی مفاهیم تصویری در روایت داستانی فراست است که جذابیت آثار او را برای هر مخاطبی دو چندان می‌کند.&lt;br /&gt;
ویژگی سوم قلم فراست را به قدرت زبان و خلق ادبیت او می‌توان مربوط دانست. در سال‌های بعد از انقلاب اسلامی که عموم نویسندگان از زبان ادبی و زبان معیار برای نگارش استفاده می‌کردند، فراست با تلفیق این دو گونهٔ زبانی یعنی شفاهی و ادبی، وضعیتی متفاوت را در اثر داستانی و رمان خود به مخاطب ارائه داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;خرمشهر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/83486581/%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= خرمشهر؛ نخل‌های بی‌سر و قلم تصویرگر و صریح قاسمعلی فراست }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نیکنام حسینی‌پور]]====&lt;br /&gt;
فراست با کتاب زندگی می‌کند و کتاب‌هایش پارهٔ تن او هستند و نقش فرزندانش را دارند. آثار فراست، آیینه‌ای از روزگاری است که او تجربه‌اش می‌کند و همانا نوشته‌های درخورش، تجربه‌های زیستی نویسنده است و نشان از حضورش در بزنگاه‌های مهم انقلاب اسلامی دارد. کارنامهٔ فراست در تمام این سال‌ها دغدغهٔ دین دارد و آنجا که باید از دینداران می‌نویسد و در بزنگاهی دیگر در داستان‌های اجتماعی‌اش به آسیب‌شناسی رفتارهای خارج از آرمان‌های انقلاب نیز می‌پردازد. دردمندی او تنها در متن و آثارش مستتر نیست بلکه هر کجا که یک مدیر فرهنگی بوده نیز تاریخ‌ساز بوده است. قاسمعلی فراست هر کجا که بوده است، شش دانگ حواسش به نویسندگان و اهالی فرهنگ بوده و مونس و همراه و غمخوار و رفیقشان مانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نیکنام&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/83557895/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA |عنوان=یکی از مصیبت‌های کشور دوری از کتاب است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اظهارنظر او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا بایرامی]]====&lt;br /&gt;
بایرامی نویسنده‌ای است که هم خواننده به او اعتماد می‌کند، هم حکومت به او اعتماد می‌کند و هم کسانی که می‌خواهند کار فرهنگی انجام بدهند. نوجوان، روستا و جنگ از ویژگی‌های جدایی‌ناپذیر رمان‌های ایشان است. جنگ، به هر دلیلی یکی از صفات بارز و دغدغه‌های ایشان شده است. &amp;lt;ref name=&amp;quot;بایرامی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.khabaronline.ir/news/793813/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8 |عنوان=هنرمندی که هم حکومت به او اعتماد دارد و هم مردم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ناصر ایرانی]]====&lt;br /&gt;
ناصر ایرانی مصداق بارز کسی است که در روابط اجتماعی خود، معاشرت‌ها و زندگی شخصی‌اش،به دنبال آدم شدن و آدم بودن به معنای واقعی خود بود و به نوعی می‌توان گفت که او مظهر جست‌و‌جوی آدم شدن بود. این موضوع چه در قلم او، چه در نگاه او و چه در سخنش بارز و هویدا بود. ناصر ایرانی کسی بود که انتقادات صادقانه را به موافقت‌های غیرصادقانه ترجیح می‌داد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ایرانی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://fhnews.ir/fa/news/99689/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%81%D9%82%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF |عنوان=قاسمعلی فراست: ناصر ایرانی انتقادات صادقانه را به موافقت‌های غیرصادقانه ترجیح می‌داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نادر ابراهیمی]]====&lt;br /&gt;
نوشتن برای نادر ابراهیمی تفریح نبود بلکه زندگی و نفس او، ادبیات و نوشتن بود. ابراهیمی اساسا زندگی خود را وقف داستان‌نویسی برای بچه‌ها کرده بود. توجه به درست نوشتن به لحاظ ویرایش و سالم بودن زبان و ادبیات فارسی از ویژگی‌های بارز ابراهیمی است. نادر ابراهیمی حتی اگر نامش را پایین نوشته‌اش نمی‌زد، با وسواسی که به خرج می‌داد معلوم بود که این قلم برای اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;نادر ابراهیمی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/8703-07877/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%8A-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85%D9%8A-%D8%A8%D9%88%D8%AF |عنوان=نوشتن زندگی و نفس نادر ابراهیمی بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قاسمعلی فراست&#039;&#039;&#039; علاوه بر نویسندگی، مسئولیت‌های اجرای و فعالیت‌های فرهنگی متعددی دارد اما بیش از همه به عنوان آغازگر نسل جدید نویسندگان دفاع مقدس شهرت دارد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;گلاب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.iranketab.ir/profile/11168-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان= قاسمعلی فراست نویسنده کتاب گلاب خانم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتابشناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ آثار===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Golab.kh.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
# مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;زیارت&#039;&#039;&#039; ۱۳۶۱، تهران، حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نخلهای بی سر&#039;&#039;&#039; ۱۳۶۳، تهران، انتشارات امیرکبیر&lt;br /&gt;
# نمایشنامهٔ &#039;&#039;&#039;بن‌بست&#039;&#039;&#039; ۱۳۶۶، تهران، جهاد دانشگاهی&lt;br /&gt;
# مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;خانه جدید&#039;&#039;&#039; ۱۳۶۷، تهران، انتشارات برگ&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خاطرات رزمندگان&#039;&#039;&#039; ۱۳۷۱، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;روزهای برفی&#039;&#039;&#039; ۱۳۷۲، تهران، مدرسهٔ برهان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;گلاب خانم&#039;&#039;&#039; ۱۳۷۴، تهران، موسسهٔ انتشارات قدیانی&lt;br /&gt;
# خاطرات رزمندگان هشت سال دفاع مقدس خوزستان &#039;&#039;&#039;آن روزها&#039;&#039;&#039; ۱۳۷۹، تهران، موسسهٔ فرهنگی ندای مهرآفرین&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;کتاب‌شناسی داستان‌های روستایی&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۲، تهران، شقایق روستا&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;کتاب‌شناسی داستان‌های بیست‌سالهٔ انقلاب&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۴، تهران، موسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نیاز&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۴، تهران، پالیزان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;آوازهای ممنوع&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۶، تهران، موسسهٔ انتشارات قدیانی&lt;br /&gt;
# مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;زبان عاشقی&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۶، تهران، موسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عشق مانعی ندارد&#039;&#039;&#039; ۱۳۸۷، تهران، موسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی&lt;br /&gt;
# مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;فقط عاشق زبان عاشق را میفهمد&#039;&#039;&#039;۱۳۹۰، تهران، موسسهٔ انتشارات قدیانی&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هر کس گمشده‌ای دارد&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۰، تهران، انتشارات قدیانی&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;افطار&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۲، تهران، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;فصل جوانی&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۲، تهران، عصر داستان&lt;br /&gt;
# مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;هر زندگی یه قصه است&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۳، تهران، انتشارات کتاب نیستان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;توتستان&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۳، ارومیه، انتشارات کتاب خوبان&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;غار آبی&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۸، تهران، کانون اندیشهٔ جوان&lt;br /&gt;
# خاطرات فرماندهان هشت سال دفاع مقدس &#039;&#039;&#039;آن روزها&#039;&#039;&#039; ۱۳۹۹، اهواز، انتشارات راه ماندگار&amp;lt;ref name=&amp;quot;آثار&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://opac.nlai.ir/opac-prod/search/briefListSearch.do|عنوان=کتابخانه ملی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Fasl.javani.jpg|320px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تجلیل از فراست===&lt;br /&gt;
* در بیست‌و‌یکمین عصرانه کتاب (۲۵آبان۱۳۹۸) و همزمان با هفتهٔ کتاب جمهوری اسلامی ایران از قاسمعلی فراست، نویسندهٔ ادبیات دفاع مقدس تجلیل شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;تجلیل&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4769174/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8|عنوان= تجلیل از قاسمعلی فراست در سومین روز هفته کتاب }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
*مراسمی در قالب سلسله جلسات «محفل انس» سه‌شنبه یکم تیرماه ۱۳۹۵ و به پاس قدردانی از زحمات بی شائبهٔ قاسمعلی فراست برگزار شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;محفل&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.google.com/amp/s/www.mehrnews.com/amp/3688777/|عنوان=نکوداشت قاسمعلی فراست برگزار می‌شود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[نخل‌های بی سر]]====&lt;br /&gt;
کتاب نخل‌های بی سر اولین کتاب قاسمعلی فراست محسوب می‌شود که در سن ۲۱ سالگی نوشته است. قهرمان اصلی این کتاب مظلومیت خرمشهر است. نویسنده برای نوشتن این کتاب به خرمشهر سفر کرده و مدتی در جمع رزمندگان حضور یافته و با آن‌ها زیسته تا کتاب بیان واقعی صحنه‌هایی از دفاع مقدس باشد. این کتاب به ماه‌های آغازین جنگ و اشغال خرمشهر پرداخته است. این کتاب ادبیاتی تهییجی دارد که برای اولین بار به حضور زنان در جنگ پرداخته است. همچنین از اولین رمان‌های مرتبط با خرمشهر و جنگ محسوب می شود که واقع‌گرایی سنتی و روایت خطی را در پیش گرفته است. فراست در این اثر از دو دیدگاه دانای کل محدود و نامحدود استفاده کرده و از آنجا که در تلاش بوده گزارش واقعی از حوادث خرمشهر بدهد برای مستند کردن داستانش اسامی افرادی مانند شهید محمد جهان‌آرا را به کار برده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;آغازگر&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13900631000219/%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF&lt;br /&gt;
|عنوان= قاسمعلی فراست؛ آغازگر نسل جدید نویسندگان جنگ}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[هر زندگی یه قصه است]]====&lt;br /&gt;
در این مجموعه داستان که  شامل هفت داستان کوتاه است فراست بیش از دغدغهٔ فرم به دنبال بیان محتوای مد نظر خود در این داستان‌ها بوده است. فراست در این مجموعه داستان با چرخشی در نظرگاه خود به سراغ روایتی تام و تمام و خالص از جامعه‌ای ناهمگون برای مخاطبان شهری رفته است. نویسنده در این مجموعه داستان نه تنها شهری به مخاطب و کشف سوژه‌هایش نگاه نمی‌کند بلکه دیدگاهش جهان‌شهری و وسیع‌تر از قلمروی جغرافیای ساختار دهنده به داستان‌نویسی مدرن شهرزدهٔ معاصر است.&lt;br /&gt;
داستان‌های این مجموعه داستان، داستان موقعیت است؛ موقعیت هایی انسانی که نویسنده از بیان آن‌ها قصد به لرزش درآوردن دل و تحریک احساسات مخاطبش را ندارد بلکه او با ساده ترین شکل روایی و به دور از پیچیدگی‌های فرمی سعی دارد برخی از ساده ترین و در عین حال در معرض فراموش شدگی‌ترین حالات، موقعیت‌ها، باورها و ساخت‌های موثر در زندگی انسان را در خارج از حصارهای جغرافیای تعریف شده معمول به رخ او بکشد و به وی بباوراند که موقعیت فعلی زیستی وی چیزی جز در مرض فراموشی قرار دادن حقیقت اصیل زندگی توسط وی نیست.&lt;br /&gt;
عناوین داستان‌های کوتاه این کتاب عروسی، شاخهٔ شکستهٔ شمعدانی، یک انگشت عسل، پرده را کنار نزن، میرزا طاهر و کما است. این کتاب را انتشارات کتاب نیستان در ۱۸۴ صفحه منتشر کرده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;قصه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/2357275/%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF&lt;br /&gt;
|عنوان= «هر زندگی یه قصه است» قاسمعلی فراست منتشر شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[گلاب خانم]]====&lt;br /&gt;
این رمان در حوزهٔ ادبیات دفاع مقدس جای می‌گیرد. موسی و گلاب شخصیت‌های اصلی «گلاب خانم» هستند. موسی رزمنده‌ای است که قرار است در نیمهٔ شعبان با گلاب خانم ازدواج کند. همه چیز جهت مجلس عروسی مهیاست. مهمان‌ها هم می‌آیند ولی از موسی خبری نیست. او ناپدید شده است. پدر به جست‌و‌جوی وی به جبهه می‌رود و عاشق جبهه می‌شود. رسول هم که قرار بود با خواهر گلاب خانم ازدواج کند، ولی چون شیمیایی شده است علی‌رغم علاقهٔ  شدیدش به گلی، ازدواج را به عقب می‌اندازد. سرانجام موسی که دچار فراموشی شده و در عین حال نیمی از صورتش سوخته و شکلی دلخراش یافته است، پیدا می‌شود. او پس از بازیافتن حواس خود، به خاطر وضعیت صورتش نمی‌خواهد با گلاب ازدواج کند. سرانجام فداکاری و عشق و علاقهٔ بی‌شائبهٔ این دو خواهر، دو داماد را بر سر سفرهٔ عقد می‌نشاند. در جای‌جای داستان نشانه‌های ایثارگری، ایمان خلل‌ناپذیر رزمندگان و پاکی و صفای باطنی آن‌ها در برابر دنیاپرستی، شک و تردید و تزلزل افراد دیگر خودنمایی می‌کند. این کتاب نخستین بار توسط انتشارات قدیانی در سال ۱۳۷۴ در۲۶۲ صفحه منتشر شد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;معرفی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://emamsadegh-pakdasht.blogfa.com/post/221/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85|عنوان= معرفی کتاب گلاب خانم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
* حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی&lt;br /&gt;
* امیرکبیر&lt;br /&gt;
* جهاد دانشگاهی&lt;br /&gt;
* برگ&lt;br /&gt;
* کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان&lt;br /&gt;
* مدرسهٔ برهان&lt;br /&gt;
* قدیانی&lt;br /&gt;
* موسسهٔ فرهنگی ندای مهرآفرین&lt;br /&gt;
* شقایق روستا&lt;br /&gt;
* موسسسهٔ تنظیم و نشر آثار امام خمینی&lt;br /&gt;
* پالیزان&lt;br /&gt;
* عصر داستان&lt;br /&gt;
* نیستان&lt;br /&gt;
* کتاب خوبان&lt;br /&gt;
* کانون اندیشهٔ جوان&lt;br /&gt;
* راه ماندگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع شناسی==&lt;br /&gt;
===مقاله‌ها===&lt;br /&gt;
* نقد و نظر: [[گلاب خانم]]، سید عبدالعلی دستغیب، ادبیات داستانی بهار ۱۳۷۵ شمارهٔ ۳۹&lt;br /&gt;
* عرصهٔ قصه: نگاهی به چهار کتاب چاپ شده از قاسمعلی فراست، فرشید حسامی، ادبیات داستانی بهار ۱۳۷۷ شمارهٔ ۴۶&lt;br /&gt;
* تطبیق نقد جامعه‌شناختی داستان‌های «ارض البرتقال الحزین» و «موت سریر رقم ۱۲» اثر غسّان کنفانی و مجموعهٔ «[[فقط عاشق زبان عاشق را می‌فهمد]]» از قاسمعلی فراست، مالک عبدی، پروین خلیلی&lt;br /&gt;
* نقدی ساختارگرایانه بر تقابل‌های معنایی رمان «[[گلاب خانم]]» اثر قاسمعلی فراست، پوران علیپور، ادبیات پایداری سال نهم پاییز و زمستان ۱۳۹۶ شمارهٔ ۱۷&lt;br /&gt;
* مقایسهٔ سبک زندگی در داستان‌های «[[نخل‌های بی سر]]» و «[[عشق در منطقهٔ‌ ممنوع]]» قاسمعلی فراست، محمد حنیف&amp;lt;ref name=&amp;quot;پرتال&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/fa/article?ArticleSearch%5Btitle%5D=%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;amp;ArticleSearch%5BsortBy%5D=relevance&lt;br /&gt;
|عنوان= قاسمعلی فراست }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما‌، نگاه==&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C&amp;diff=48003</id>
		<title>فیروز زنوزی جلالی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B2%DB%8C_%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84%DB%8C&amp;diff=48003"/>
		<updated>2024-10-30T05:28:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = فیروز زنوزی جلالی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Firoz zonozi.jpg&lt;br /&gt;
|عرض_تصویر              =&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نویسندگی، تدریس و داوری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱آبان۱۳۲۹&lt;br /&gt;
|محل تولد               = خرم‌آباد لرستان&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۵اردیبهشت۱۳۹۶&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = سرطان ریه&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = قطعه هنرمندان بهشت‌زهرا&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              =&lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسندهٔ داستان، فیلم و نمایش، کارگردان تئاتر و سینما، مدرس داستان‌نویسی و داور جشنواره&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;یک لحظه بیش نیست&#039;&#039;، [[قاعدهٔ بازی]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر=&lt;br /&gt;
|همسر                   = مریم حاج‌حسین‌علی تجریشی&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = فراز، فرزاد، فرزان و فاخته&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = &lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               = &#039;&#039;فیروز زنونی جلالی&#039;&#039; (۱آبان۱۳۲۹ در خرم‌آباد&amp;lt;ref name=ToolAutoGenRef1&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://hamshahrionline.ir/details/366687|عنوان= زندگی‌نامه:فیروز زنوزی جلالی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; تا ۵اردیبهشت۱۳۹۶ در تهران) نویسندهٔ معاصر ایرانی بود. رمان‌هایی چون «مخلوق» و «برج۱۱۰» دو نمونه از آثار برجستهٔ اوست.&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Firouz zonozi2.JPG|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[حمیدرضا شاه‌آبادی]] در نشست چالش خاطره و رمان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;فیروز زنوزی جلالی&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان تئاتر و سینما، مدرس و منتقد بود. این افسر بازنشستهٔ نیروی دریایی، اولین داستان‌هایش را در مجلات «فردوسی» و «کاریکاتور» چاپ کرد. &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
فیروز زنوزی جلالی که به‌سبب شغل نظامی پدر بارها از شهری به شهری نقل مکان می‌کرد. سرانجام در سال‌های پایانیِ دبستان به تهران آمد و تا پایان دوران دبیرستان در تهران ماند. علاقه‌اش به دریانوردی در سن هجده‌سالگی، او را به شهر بوشهر و نیروی دریایی کشاند. و بالاخره فضای خاص و آرام بوشهر و بندر و وضعیت خاص جلالی هنگام حضور در نیروی دریایی بود که او را به ادبیات نزدیک کرد. به‌گفته‌ٔ زنوزی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«شهر تفیده و گویا پرتاب‌شده در لبه‌ٔ آخر دنیا، شهری پاک، بریده از همهٔ شور زندگی. نه بوشهر امروز که بوشهر آن زمان: تبعیدگاه صرف، با آن هوای سنگین بختک‌وار. بگو تنوری داغ و تن‌سوز؛ پرشرجی؛ بی‌آب و علف؛ یکسر برشته و سوخته. و همان‌وقت و در همان‌جا بود که از رنج واقع، تن به سِحر قلم و تخیل سپردم.»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین مجموعه‌داستانش، «سال‌های سرد» را در سال۱۳۶۷ منتشر کرد. اغلب آثارش متکی به تجربیات شرکت در جنگ تحمیلی است. داستان‌هایی نیز دربارهٔ شوربختی مردم فقیر یا وسواس‌ها و هراس‌های کارمندان دارد. گزیده‌ای از داستان‌هایش در مجموعهٔ گزیدهٔ ادبیات معاصر منتشر شده است. او برای مجموعهٔ مردی با کفش‌های قهوه‌ای برندهٔ جایزهٔ «بیست سال ادبیات داستانی» شد. زنوزی فیلم‌نامه و نقد ادبی نیز می‌نوشت. رمان «مخلوق» نوشتهٔ ۱۳۷۹  تصویری از آفرینش بنابر روایات تاریخی و اسطوره‌ای، با نثری کهن‌گرایانه است. او که جایزهٔ بنیاد شهید را برای نویسندهٔ برگزیدهٔ داستان‌های کوتاه جنگ برده است، به فیلم‌سازی و نمایشنامه‌نویسی هم اشتغال داشت.{{سخ}}درخلال خلق همین آثار است که خبرهایی از برگزیده‌شدن رمان معروفش &#039;&#039;&#039;[[قاعدهٔ بازی]]&#039;&#039;&#039; در کوی‌وبرزن ادبیات به‌ویژه بین اهالی رمان‌نویس می‌پیجید. «قاعدهٔ بازی» در جشنواره‌ها و جایزه‌های ادبی همانند [[کتاب‌سال جمهوری اسلامی ایران|کتاب سال]]، [[انجمن قلم ایران|قلم زرین]] و [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ جلال آل‌احمد]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
https://www.farsnews.com/news/8709021454/%D9%86%D8%AA%D8%A7%D9%8A%D8%AC-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%8A%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%8A%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF|عنوان= قاعده بازی، برندهٔ جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برندهٔ جوایز متعددی می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساختار روان‌کاوانۀ &#039;&#039;قاعدهٔ بازی&#039;&#039;، این رمان را در مرتبهٔ قیاس با [[بوف کور]] اثر معروف [[صادق هدایت]] قرار می‌دهد. رمانی روان‌کاوانه که در آن راوی، پلشتی‌های روح انسانی را برون‌افکنی می‌کند و متن، آینه‌ای‌ می‌شود برای انعکاس خباثت‌ها و دروغ‌های ذهن آدمی. در این اثر نویسنده که همان راوی است با زبان نشانه‌، به پالایش روح خویش می‌پردازد تا راهی برای پاکی و تطهیر خود و جهان پیرامونش باز کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عمده‌ترین مضامین داستان‌های زنوزی جنگ(تلخی‌ها و شیرینی‌های دفاع مقدس) و فقر و شوربختی مردم و اندوه و محنت انسان‌های دردمند است. پاره‌ای از داستان‌های کوتاه او به زبان‌های عربی، انگلیسی، چینی و روسی ترجمه شده‌اند. حضور زنوزی در سمت داور و کارشناس در جشنواره‌های مختلفی چون کتاب‌سال، جلال آل‌احمد، قلم زرین، نقد سال، گام اول، داستان انقلاب، کتاب فصل و رمان متفاوت (واو) از دیگر فعالیت‌های اوست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
زنوزی عضو شورای رمان بنیاد جانبازان، [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]] و حوزه هنری(وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) بود. ناخدای داستان‌نویس، زنوزی، جسمش از زمستان۱۳۹۴ درگیر سرطان مزمن شد و بالاخره هم، در اثر همین عارضهٔ ریوی، پس از پاروزدن‌های طولانی در دریای متلاطم زندگی، تنها وقتی که فقط پنج روز از دومین ماه بهار۱۳۹۶ می‌گذشت، کشتی‌ جانش به ساحلی امن، آرام گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===تجربه نوشتن در کودکی===&lt;br /&gt;
خاطرم هست همیشه زنگ انشا را خیلی دوست داشتم و همیشه ناراحت بودم که چرا آن زنگ را زیاد جدی نمی‌گیرند. زنگی بود برای دیگران بین زنگ ورزش و درس و برای من مهم‌ترین زنگ. دبیر ادبیاتمان مرد جاافتادهٔ موسفیدی بود که عینک ته‌استکانی می‌زد و به من علاقهٔ خاصی داشت. تعریف و تمجیدهای بیش از اندازه‌اش از من، حسادت بیشتر بچه‌ها را برانگیخته بود و تا استاد لب باز می‌کرد به تعریف می‌گفتند: آقامعلم، زنوزی را باید در زنگ ریاضی ببینید که چه موش می‌شود. یادم می‌آید روزی دبیر ادبیاتمان از بچه‌ها دربارهٔ ماضی استمراری پرسید و هیچ‌کدام بلد نبودند. دبیرمان کلی بچه‌ها را سرزنش کرد و به من گفت: زنوزی جان بلند شو و برای این بچه‌های بی‌سواد ماضی استمراری را تعریف کن. یخ زدم، چون من هم نمی‌دانستم. تمجمج‌کنان گفتم: ماضی استمراری آقا... ماضی استمراری چیز است؛ یعنی ماضی استمراری. و بچه‌ها شروع کردند به خندیدن. دبیرمان عصبانی روی میز کوبید و عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: بشین زنوزی جان، بنشین. من که خجالت‌زده نشستم، دبیرمان بااطمینان گفت: می‌دانید بچه‌ها، زنوزی حق دارد. پاره‌ای وقت‌ها آدم از شدت معلومات زیاد قاطی می‌کند، قند توی دلم آب شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قصهٔ دریایی‌شدن===&lt;br /&gt;
تقدیر من این بود که دبیرستان ما واقع باشد در جایی که کارکنان نیروی دریایی را با لباس‌های سفید می‌دیدم و شاید ذهن احساساتی و بی‌قرار من، در آن موقعیت به دنبال گریزگاهی می‌گشت که آن‌ها طعمه‌اش بوده‌اند؛ چون ماهی سرگردان و گرسنه‌ای بودم در زلال آب که آماده بودم هر قلابی را به دهان بگیرم. این شد که آن قلاب مرا گرفت و برد و ناگاه خودم را دیدم که در شمال هستم و بعد از آن بوشهر.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دریایی‌نویسی===&lt;br /&gt;
گفتنی‌های زیادی دربارهٔ دریا و نیروی دریایی دارم که مثنوی هفتاد من کاغذ است. نمی‌خواهم وارد آن عرصه شوم؛ چون مجبور می‌شوم از بغض‌هایم بگویم، بغض جنگ تحمیلی، بغض سقوط پایگاه نیروی دریایی در خرمشهر، از دست‌دادن بهترین همکاران و خانه و زندگی و آن روزهای تلخ و مرارت‌بار. اجازه بدهید آن‌ها را درست هضم کنم آن وقت آن‌ها را آن خاطرات تلخ و شوریده را خواهم نوشت... . گمان نکنید که به آن بی‌توجه هستم، خیر. نیروی دریایی، خلیج فارس، درگیری‌ها و سقوط خرمشهر و آن دوستان سفیدپوش غرقه‌به‌خونم که جسدشان در گرماگرم روزهای داغ خوزستان متورم شد و بو گرفت و خواباندشان لای یخ، اسرار هزار مگوی تودرتوی غریبی است که هنوز شب‌ها را و این قلم ناتوان را برمی‌آشوباند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم‌نامه‌نویسی و امرارمعاش===&lt;br /&gt;
به‌هرحال ما هم با این‌همه اولاد باید زندگی کنیم؛ ولی بااین‌حال هیچ‌گاه درعین نیاز مغبون نظرات تحمیلی نشده‌ام. کارد بخورد به آن شکم. اگر هم بنا به مقتضیات، مشغول نوشتن فیلم‌نامه‌ای بوده‌ام که چاله‌ای از هر هزار چاله‌های زندگی‌ام را پرکرده باشم و در همان حال سوژه‌ٔ داستانی دلخواه درنظرم آمده با اینکه می‌دانستم نوشتن آن قصه از نظر مادی چالهٔ کوچکی را هم پرنمی‌کند، فیلم‌نامه را به یکسره کنار گذاشته‌ام و پرداخته‌ام به داستان. همهٔ این‌ها در حالی است که می‌دانم حتی یک‌دهم عرق‌ریزی‌های نوشتن رمان، متأسفانه در این ملک، ارزشی مادی یک فیلم‌نامه درجهٔ «ج» را هم ندارد و این بسیار تأسف‌برانگیز است؛ چه از نظر مادی چه از نظر معنوی. یک نگاه به مطبوعات این مملکت شما را به این مسئله واقف می‌کند که نام یک بازیگر جوان با زلف‌های پریشان ارجحیت دارد بر فلان نویسندهٔ خاک‌خورده، اسم هر دوشان را هم می‌گذارند هنرمند. تازه آدم نمی‌داند این زخم ناسور را کجا پنهان کند که بسیاری از بانیان به‌اصطلاح مشوق ادبیات این مملکت، دستهٔ دوم را به این اولین‌های خاکسترنشین ترجیح می‌دهند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقدنویسی به‌ناگاه===&lt;br /&gt;
من ناخواسته وارد میدان نقد و نقادی شدم. بیشتر به ماسبق شغلی بود که چنین شد. خواندن اثر این و آن نویسنده برای کارشناسی و سپردن آن آثار برای چاپ باعث شد تا نظرات مثبت و منفی‌ام را به‌طورمعمول برای آن ناشر مکتوب کنم و ادامهٔ این بحث بعدها سبب شد که دربارهٔ رمان‌ها و داستان‌های کوتاهی هم که از این و آن نویسنده صاحب نام می‌خواندم، چگونگی کیفیت کار را مکتوب کنم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سِحر قلم===&lt;br /&gt;
بوشهر و آفتاب‌سوزان و تنهایی در دریا او را به‌ ساحل نوشتن کشاند. به‌قول خودش: همان‌وقت و در همان‌جا بود که از رنج واقع ناگزیر تن به سحر قلم و تخیل سپردم و اولین داستانم «یک لحظه بیش نیست» را نوشتم و برای مجله «فردوسی» فرستادم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مردی با لباس نیروی دریایی===&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۶ در نمازخانه حوزهٔ هنری، آن زمان که کلاس‌های داستان‌نویسی در آن برگزار می‌شد، برای اولین بار دیدمش: مردی با لباس نیروی دریایی. استاد [[محمدرضا سرشار|سرشار]] ما را به‌هم معرفی کرد. ایشان بالبخند گفت: «خانم [[راضیه تجار|تجار]] نویسندهٔ «نرگس‌ها»» در طول همهٔ سال‌های رفته، رفیق راه بودیم. برای خانواده هم سلام و دعا داشتیم و ایامی که به‌اتفاق دکتر یعقوب آژند سردبیری فصلنامه ادبیات داستانی را داشتیم این ارتباط بیشتر شد. گاهی هم در همان اتاقک ۳×۲ کنج حیاط حوزه به دیدن ایشان می‌رفتم. از کتاب و کتابت می‌گفتیم و از ادبیات و راه پردست‌اندازش و از این دوست و آن دوست نویسنده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاموشی فیروز===&lt;br /&gt;
هم‌پا و غم‌خوار زنش بود. زنی که عاشقانه همسر خود را دوست می‌داشت و وقتی می‌‌گفت «جلالی» تمامی شکوه و جلالی را که یک زن عاشق در کلامش نسبت به همسر خود می‌تواند داشته باشد در صدای او می‌شنیدی. هر بار از همسرش صحبت می‌کرد، بغض و اشک بود که راه صحبت‌کردنش را می‌بست. ۱۳۹۴ که سرطان ریه گرفت، با پیگیری‌های زنش هنوز سرپا بود؛ ولی پس از مرگ همسرش در سال۱۳۹۵ طولی نکشید شمع جسمش خاموش شد. فراق او و همسرش زیاد طولانی نشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرغی در قفس===&lt;br /&gt;
داستان‌های او در نشریات دیگری هم منتشر می‌شد تا زمانی که به‌گفته خودش یک داستان دنباله‌دار نوشت به نام «مرغی در قفس» و هنوز قسمت‌های پایانی آن چاپ نشده بود که در همان اثنا بخش ضداطلاعات نیروی دریایی به او گفت که «نظامی حق نوشتن و چاپ داستان ندارد!» و سپس به او گفتند اگر بخواهد به کارش ادامه دهد اول باید داستانش را تحویل دهد تا بخوانند و اگر صلاح دیدند، آن‌هم بعد از اعمال اصلاحات، چاپ کند. به‌گفته زنوزی: «چنین شد که پس از چاپ حدود بیست‌وسه داستان در این و آن نشریه، دیگر عطای نوشتن را به لقایش بخشیدم و قلم را بوسیدم و به‌کل گذاشتمش کنار.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگانی===&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: تولد در شهر خرم‌آباد&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: مهاجرت به بروجرد به‌علت انتقال پدر و آغاز تحصیل در پایهٔ ابتدایی&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: مهاجرت به تهران به‌علت انتقال پدر و ادامهٔ تحصیل دبستان و دبیرستان&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: استخدام در نیروی دریایی&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتقال به بوشهر&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: چاپ اولین داستان در مجلهٔ «فردوسی» به نام &#039;&#039;&#039;یک لحظه بیش نیست&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;: پایان اولین دورهٔ کار نویسندگی به‌دلایل شغلی و ممانعت از نوشتن پس از چاپ ۲۳ داستان&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: انتقال به تهران&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: عزیمت به ایتالیا جهت مأموریت&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: انتقال به خرمشهر و خدمت در واحدهای شناور&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: آغاز جنگ تحمیلی و جنگ‌زدگی نویسنده، انتقال به بوشهر و سپس به تهران&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۶۵&#039;&#039;&#039;: آغاز دور دوم کار نویسنده با چاپ داستان «تمشک وحشی» در روزنامه کیهان&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۶۶&#039;&#039;&#039;: آشنایی با حوزهٔ هنری با چاپ داستان «لک‌لک‌ها» در گاهنامه داستان شماره۶ و احراز رتبه اول در مسابقهٔ نمایشنامه‌نویسی فجر وزارت ارشاد اسلامی و اهدای جایزه به وی&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۶۷&#039;&#039;&#039;: چاپ اولین مجموعهٔ مستقل به نام «سال‌های سرد» از طرف حوزهٔ هنری&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039;: چاپ دومین مجموعه‌داستان «خاک و خاکستر»&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۷۰&#039;&#039;&#039;: چاپ سومین مجموعه‌داستان «روزی که خورشید سوخت» و ساخت فیلم «آلفا هنوز زنده است» و اهدای جایزه از طرف بنیاد شهید به‌عنوان یکی از نویسندگان برگزیده داستان‌های کوتاه جنگ «سطرهای سرخ»&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۷۳&#039;&#039;&#039;: چاپ چهارمین داستان «مردی با کفش‌های قهوه‌ای»&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در شورای رمان بنیاد جانبازان&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۷۵&#039;&#039;&#039;: عضویت در کارگروه رمان [[وزارت ارشاد|اداره‌کل ارشاد اسلامی استان تهران]]، عضویت در شورای کارگاه حوزهٔ هنری، ساخت فیلم سینمایی «آینه و آب»، سانحهٔ سخت تصادف رانندگی و بازنشستگی پیش از موعد از نیروی دریایی با درجهٔ ناخدا یکمی&lt;br /&gt;
*‌ &#039;&#039;&#039;۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;: چاپ فیلم‌نامهٔ «آینه و مرداب» و چاپ مجموعه‌داستان‌ جنگ «اسکاد روی ماز۵۴۳» با انتشارات کیهان و نیز اشتغال در واحد ادبیات حوزهٔ هنری در سمت کارشناس داستان و رمان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح حادثه از زبان زنوزی===&lt;br /&gt;
اول‌آبان۱۳۲۹ را روز تولدم گفته‌اند و در شهر خرم‌آباد. شهر «قلعه فلک‌الافلاک» ، «گرداب سنگی» و «کیو»، سه جا و سه نقطهٔ پررنگ خاطراتِ دوران کودکی‌ام در آن شهر بود. پدر نظامی بود و هرازچندگاه منتقل به شهری. کلاس چهارم که تمام شد راهی «بروجرد» شدیم. فقط یک سال و کلاس پنجم را در شهر پربیشه و یخچال گذراندیم و سر آخر به تهران آمدیم. به شهر بی‌درودروازه‌ٔ غریب‌کش! دوراهی قپان و امام‌زاده حسن با پرده‌خوانی‌ها و تعزیه‌هایش و ادامهٔ باقی درس، دبستان و دبیرستان و سال آخر تحصیل در پل‌چوبی و خیابان درختی و فیلم «هنگامه» و بهروز وثوقی. و دیگر ماندگار شده بودیم و جل‌و‌پوست انداخته بودیم تا[اینکه] وسوسهٔ پوشیدن لباس سفید نیروی دریایی در سر پرباد هجده‌سالگی‌ام افتاد و بُریدم از تهران.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان‌ها و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
مراسم یادبود و بزرگداشت فیروز زنوزی جلالی چهارشنبه، ۵اردیبهشت۱۳۹۷، با حضور محسن مؤمنی‌شریف، [[علیرضا قزوه]]، یوسف‌علی میرشکاک، هادی خورشاهیان، داود امیریان، خسرو آقایاری، [[راضیه تجار]]، حبیب احمدزاده و تعدادی از نویسندگان در تالار اندیشهٔ حوزه هنری برگزار شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Molaghat ghezeli.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;عیادت از زنوزی در بیمارستان مسیح دانشوری&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===عیادت در بیمارستان===&lt;br /&gt;
۱۶اسفند۱۳۹۴ جمعی از مدیران [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|بنیاد ادبیات داستانی]] با حضور در بیمارستان مسیح دانشوری، ضمن عیادت از این نویسنده، با کادر درمانی بیمارستان نیز گفت‌وگو کردند و مراحل درمان وی را جویا شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
زنوزی جلالی نظرگاه پیوسته‌ای دربارهٔ زندگانی و رویدادها و آدمیان دارد که خالی از فکر انتقادی و گاه استهزائی نیست. او غالباً ایده یا فکری را می‌گیرد و آن را می‌ورزد و شکل و بسط می‌دهد؛ ولی به‌علل پیدایش آن فکر و جنبهٔ اجتماعی و زمانی آن توجه چندانی ندارد و گاه این فکر به‌صورت رمز و نماد درمی‌آید.&lt;br /&gt;
این قسم تمرکز بر فکر با مفهومی ویژه، کشش داشتانی را در پرده می‌گذارد و دانستگی خواننده را از شرح و بسط وقایع به‌سوی تأمل بر آن ایدهٔ ویژه برمی‌گرداند؛ یعنی خواننده را بیشتر متوجهٔ روابط درونی اشخاص داستانی می‌سازد و طبعاً اگر این روابط درونی، پیوند تنگاتنگی با یکدگیر نداشته باشد سبب خستگی و انصراف خاطر خواننده خواهد شد و مساعی داستان‌نویس به‌هدر خواهد رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسفعلی میرشکاک====&lt;br /&gt;
زمانی که فیروز می‌خواست کتاب «برج۱۱۰» را بنویسد به او گفتم که می‌ترسم از عهده ادای حق مطلب برنیایی و دربمانی. بهتر است این کار را انجام ندهی؛ اما او با دلایلی که می‌آورد می‌خواست حتماً این کار را انجام دهد. من با اصطلاح‌ها، کلیشه‌ها و عباراتی که در متن استفاده می‌کرد، مخالف بودم و معتقدم بودم زبان فارسی این نوآوری‌ها و کلیشه‌ها را پس می‌زند و مخاطب را هنگام خواندن، کُند می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حسن میرعابدینی]]====&lt;br /&gt;
برخی از داستان‌های زنوزی جلالی نشانگر تجربه‌گرایی او در زمینهٔ نثر و فرم داستانی است. مثلاً موضوع داستان‌های «مردی با کفش‌های قهوه‌ای» جست‌وجوی شیوه‌های مختلفِ نوشتنِ داستان حین روایت آن است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[راضیه تجار]]====&lt;br /&gt;
فیروز زنوزی جلالی‌ نویسنده‌ای مرگ‌اندیش بود و تقدیر و سرنوشت را به‌گواه آثارش باور داشت. در نیمهٔ راه و اواخر سال‌های عمر بسیار دغدغهٔ نوشتن از نوع متفاوت را داشت. یافتن واژگان جدید، دغدغهٔ صید کلماتی دست‌مالی‌نشده و گوش‌نواز. گاه به گلایه از خود می‌گفت: «مدت‌هاست چیزی قلمی نکردم، کارهای نیمه‌کاره زیاد دارم. دریغ از یک خط نوشتن.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌دلیل یک سوء‌تفاهم از حوزه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====حبیب احمدزاده====&lt;br /&gt;
یکی از چهره‌های دقیق در ادبیات ما فیروز زنوزی جلالی بود. آشنایی ما از یک تصادف شروع شد در جایی که قرار بود آثار من و تعدادی دیگر داوری شود و من اعتراض داشتم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک ویژگی مشترک دیگر ما، تجربه در نیروی دریایی بود. او تجربهٔ کار در نیروی دریایی ارتش و من تجربهٔ کار در نیروی دریایی سپاه را داشتم. من در نیروی دریایی ارتش کسی را نمی‌شناسم که مانند زنوزی به ادبیات پرداخته باشد نه به خاطره‌گویی. او تنها فردی از گروه و گرایش خویش است که اصلاً در کارش اغراق نمی‌کرد و ذره‌ای نمی‌توان در آمارش شک کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فرزاد زنوزی جلالی (فرزند فیروز)====&lt;br /&gt;
پدر من برای نوشتن کتاب «مخلوق» دوبار قرآن را به‌فارسی خواند. با کارهایش ارتباط زیادی برقرار می‌کرد و در عمق کار فرومی‌رفت. او با کارهایش می‌خندید و گریه می‌کرد و بسیار سخت‌گیرانه با کتاب‌هایش برخورد می‌کرد و کاری که واقعاً از نظرش جالب نبود منتشر نمی‌کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خسرو آقایاری====&lt;br /&gt;
او را همیشه یک سروگردن بالاتر از بقیه افراد حوزه هنری می‌دیدم. بارها کارها و آثار او را خوانده‌ام و برای من تبدیل به کارهای بالینی شده و هروقت احساس می‌کنم چیز متفاوتی بخوانم به کتاب‌های او مراجعه می‌کنم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مصطفی جمشیدی====&lt;br /&gt;
در عرصه‌های مختلفی مانند نقد، داستان، داوری و نشر کتاب حضور فعال داشت. ما از سال۱۳۸۴ در هستهٔ اقتباس برای سینما همکاری داشتیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
او در مقابل ادبیات ابتذال و ادبیاتی که انسان را به شکستن و نشستن تبدیل می‌کند در موضع خود ایستاد و برحسب غیرت و مهربانی ذاتی عصبیتی هم روی آثارش داشت و همین مسئله سبب موفقیت او در آثارش مانند کتاب «برج۱۱۰» شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====داوود امیریان====&lt;br /&gt;
بااینکه کارهای [[احمد محمود]] را نقد کرده بود همیشه با احترام زیادی از او یاد می‌کرد؛ چون خودش هم نویسنده بود و می‌دانست چقدر نویسندگی کار سختی است. به‌یاد دارم فیلم‌نامه‌ای براساس یکی از آثار «او.هنری» نوشته بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====محسن مؤمنی‌شریف====&lt;br /&gt;
امیدواری زنوزی‌ جلالی به ادبیات زیاد بود. به‌همین‌دلیل به‌دنبال کارهای سخت می‌رفت. زنوزی‌ جلالی مملو از حرف‌های زیاد و جدیدی در ادبیات بود. جرئت و شجاعت برای کارهای سخت از ویژگی‌های زنوزی‌ جلالی بود. او کار را جدی تا آخر ادامه می‌داد. همیشه کارها را به‌سرانجام می‌رساند. به‌عنوان‌مثال &#039;&#039;«مخلوق»&#039;&#039; کار بسیار بزرگی بود که او انجام داد و مملو از شخصیت‌های خوبی که او خلق کرده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران در ذهن و ضمیر زنوزی===&lt;br /&gt;
====[[محمود گلاب‌دره‌ای]]====&lt;br /&gt;
روح سرگردان محمود گلاب‌دره‌ای ۴۸ ساعت است آرام گرفته است. به یاد [[احمد محمود]] افتادم که مشکل تنفسی داشت و وقتی به او گفتم اجازه دهید دربارهٔ شما چیزی بنویسم که نهادهای مسئول مساعدت کنند، گفت اگر این کار را کنی، دیگر تلفن تو را هم جواب نمی‌دهم. یاد مرحوم آغاسی و تیمور ترنج افتادم که در همین تنهایی از دنیا رفتند. نمی‌دانم این چه امر محتومی است که نویسندگان باید در تنهایی بمیرند؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
گلاب‌دره‌ای نویسندهٔ پرکاری بود و برای هفتادمیلیون ایرانی می‌نوشت؛ ولی نکتهٔ تکان‌دهنده این است که در تنهایی جان سپرد. در تمام نوشته‌هایش خودش بود و قلم ویژهٔ خود را داشت. گلاب‌دره‌ای نسل ویژه هم‌دوره خود را شناخته بود. گرچه عصبیتی در قلمش بود که گاهی به اثر لطمه می‌زد. به او گفتم در نوشته‌هایت، هم شخصیت‌ها و هم راوی و... همه گلاب‌دره‌ای هستند. اهل مصلحت‌اندیشی و مماشات نبود و از این جهت بسیار به [[جلال آل‌احمد]] نزدیک بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====علی مؤذنی====&lt;br /&gt;
سال‌های پیش، در جایی قرار بر این شد که از بین آثار ۲۵سالهٔ ادبیات دینی، آثار شاخصی را انتخاب و داوری کنیم که به نتایج عجیبی رسیدیم. به‌رغم حجم زیاد آثار نوشته‌شده با موضوع دینی و ائمهٔ معصومین(ع)، به اثر درخور توجهی دست نیافتیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در ادبیات داستانی ما باورمندی مسئله بسیار مهمی است و این مسئله که من آن را زمینهٔ علاقمند‌سازی می‌نامم، کمتر در ادبیات داستانیِ ما دیده می‌شود؛ اما در آثار مؤذنی این مسئله به‌زیبایی ارائه شده است که شیوهٔ ارائه آن در رمان «مأمور» علی مؤذنی کم‌نظیر یا حتی بی‌نظیر است. موذنی در آثار خود، حرف نمی‌زند، بلکه نشان می‌دهد و این کار چکیده همهٔ درس‌های ادبیات داستانی دنیاست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جملات فیروزه‌ای زنوزی===&lt;br /&gt;
{{بلی}} شبیه دیگری شدن، دغدغهٔ ادبیات داستانی است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برای طرد یک نویسنده، هیچ ضربه‌ای بالاتر از چاپ و انتشار آثار سست و بی‌دروپیکر او نیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نویسنده‌ای که حرفی برای گفتن ندارد و نمی‌خواهد یا نمی‌تواند به خواننده چیز تازه‌ای بدهد و به فکر و اندیشه وادارش کند، اصلاً چرا می‌نویسد؟ داستان و رمان خوب، آن رمان و داستانی است که خواننده وقتی آن را می‌خواند با خودش بگوید: خوب شد که خواندمش.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} بزرگ‌ترین امتیاز یک اثر در آن است که نویسنده توانسته باشد لایه‌ای از هزارتوی روان و جان بشری را بشکافد. یکی از ویژگی‌های بسیار مهم نویسنده در این است که بتواند گوشه‌ای از تاریکی‌های روح بشر را روشن کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} بسیار همت می‌خواهد که نویسنده زنجیرکش مادیات نشود و به‌دور از ضروریات ناگریز زندگی بتواند در محراب قلم خویش آن‌گونه که می‌خواهد و باید تنها باشد. وی ناگریز می‌شود برای گذران زندگی گاه به‌رغم میلش دست به نوشتن کارهای کوششی بزند و از جوشش دور بماند. بسیار ناگوار است چاپ ۲۰۰۰تا۳۰۰۰ نسخه در کشوری با این پیشینهٔ فرهنگی و ۶۰تا۷۰ میلیون جمعیت. در ترکمنستان که تمامش برابر استان مازندران ماست، تیراژ یک کتاب ۳۰۰۰۰ نسخه است و در اینجا تااین‌حد نازل. هنوز رنج قلم از آنِ نویسنده است و بیشترین سود از آنِ ناشر. بی‌رودربایستی باید گفت نویسندگان از اقشاری هستند که با وجود اهمیت کارشان، ظلم مضاعفی به آنان از این نظر می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} ذوق‌زدگان هنرمند ما غافل‌اند که لباس دست‌دوم و خوش‌دوخت لنگه دنیا را به‌زور نمی‌توانند به تن مردم شرقی بنمایند. نتیجه‌اش همین می‌شود. یا کتش تنگ است یا آستنیش کوتاه است. هر ملتی ساخت و بافت و روحیات خاص خودش را می‌طلبد و ادبیاتی که باید آینه‌ٔ تمام‌نمای مردمان روزگارش باشد از آینه‌دار همین را می‌خواهد. تن مجروح بی‌گلاب را وانهادن و پرداختن به آلیس، سه تار خاک‌گرفته‌ٔ بابارحیم را وانهادن و پرداختن به آکاردئون ژینا خودفریبی است. باید از پشت تبسم نامهٔ درد را بیرون کشید و با خلوت فرزند شهید به مدرسه رفت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} متأسفانه تعریف غلطی در ایران جا افتاده و آن، این که نویسنده تا زمانی که داستان‌کوتاه بنویسد و رمان ننویسد، نویسنده نیست؛ البته تعاریف دیگری هم وجود دارد. به‌گمان من واقعاً نوشتن داستان‌کوتاهِ خوب و شش‌دانگ که سرپا باشد به‌لحاظی از رمان‌نویسی دشوارتر است؛ چراکه در فرصت اندک باید جنبه‌های کوچک‌شدهٔ رمان در آن رعایت شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} اگر میان رمان و داستان بخواهیم اهمیتی قائل شویم باید بگویم در عرصهٔ داستان‌کوتاه به درجه‌ای رسیدیم که اگر آثار ترجمه شوند و با سایر کشورها قیاس شود مشخص می‌شود که ما در این عرصه چیزی از سایر کشورها کم نداریم و باید بگویم در عرصهٔ داستان‌کوتاه موفق‌تر از رمان هستیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zenoozi.jpg|180px|thumb|راست]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====مجموعه‌داستان====&lt;br /&gt;
# «س‍ال‌ه‍ای‌ س‍رد» ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «خاک و خاکستر» ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
# «روزی‌ ک‍ه‌ خ‍ورش‍ی‍د س‍وخ‍ت‌» ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
# «مردی با کفش‌های قهوه‌ای» ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «اسکاد روی ماز ۵۴۳» ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# «سیاه بمبک» ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «اولی‌ها» به‌اهتمام، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «گزیده ادبیات معاصر» ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «قصه۸۳» ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «سال۸۲» ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «ساعت لعنتی» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «شرلی و داستان‌های دیگر» ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «حضور» ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «دل آدم سیب است» به‌اهتمام، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «دوشنبه‌های دوست‌داشتنی» به‌اهتمام، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «عطر عربی» به‌اهتمام، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====رمان و داستان بلند=====&lt;br /&gt;
# «مخلوق» ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «[[قاعدهٔ بازی]]» ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «توپ پاشنه سمت ساعت دو» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «سکان سمت میانه‌ٔ اروند» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «برج ۱۱۰» ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم‌نامه==== &lt;br /&gt;
# «دیوانه‌وار»&lt;br /&gt;
# «سالاد فصل»&lt;br /&gt;
# «شور و شیرین»&lt;br /&gt;
# «این کوچولوی پُر دردسر»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم سینمایی====&lt;br /&gt;
# «آیینه و مرداب»&lt;br /&gt;
# «آلفا هنوز زنده است»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمایشنامه====&lt;br /&gt;
# «مثنوی کوچه» ۱۳۶۹، توسط امیر دژاکام کارگردانی و در تالار هنر خرداد۱۳۶۸ روی صحنه رفت.&lt;br /&gt;
# «درختی در برزخ» ۱۳۷۰، برندهٔ رتبهٔ اول چهارمین دورهٔ مسابقه نمایشنامه‌نویسی فرهنگی هنری فجر استان تهران در سال۱۳۶۶&lt;br /&gt;
# «غریبه» ۱۳۷۱&lt;br /&gt;
# «فاجعهٔ نوزدهمین» ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «تیغ برپشت» ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «سلطان و کاتب» ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «نماز» ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «جُنگ‌های هنری دریا» ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد====&lt;br /&gt;
# «آسیب‌شناسی ادبیات داستانی معاصر» ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «ای‍ن‌ ک‍ش‍ت‍ی‌ ش‍ک‍س‍ت‍ه‌، ک‍ی‌ س‍لام‍ت‌ ب‍ه‌ س‍اح‍ل‌ م‍ی‌رس‍د؟!» ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «درس‍ت‌، ت‍م‍ام‌ق‍د، در ب‍راب‍ر آی‍ن‍ه‌» ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «ت‍ک‍ه‌ای‌ از ه‍ی‍چ‌» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «ع‍دول‌ از ت‍رف‍ن‍ده‍ا، آم‍وزه‌ه‍ای‍ی‌ از ک‍لاس‌ درس‌ ولادی‍م‍ی‍ر ن‍اب‍اک‍وف‌» ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «محرومان و نامحرومان در ادبیات داستانی: نقد شما که غریبه نیستید» ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
# «شطرنج با رزمنده‌ای که می‌خواست مات شود» ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
# «[[باران بر زمین سوخته]]» ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «تجربه‌گرایان و سترونی قلم: نگاهی به چندوچون آثار چند نویسنده معاصر» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «جلال آل‌احمد و آداب دروغ‌گویی!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
داستان‌های جلالی پیچ‌وتاب و گاه فضایی وهم‌آمیز دارد و برخی از گفت‌وگوها معماآمیز است؛ اما روال آن‌ها غامض و مبهم نیست و رگه‌های واقعیت در بدنهٔ اصلی قصه‌ها نمایان است. درواقع آدم‌ها و اشیاء برای این نویسنده چیزهایی روشن و صیقلی نیستند که در یک نظر دریافت شوند. باید آن‌ها را از درون و برون و از همهٔ جوانت دید تا مأنوس شوند و رازشان را آشکار سازند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
# رتبهٔ اول چهارمین دورهٔ مسابقهٔ نمایشنامه‌نویسی فرهنگی هنری فجر استان تهران برای نمایشنامه &#039;&#039;&#039;درختی در برزخ&#039;&#039;&#039;  در سال۱۳۶۶&lt;br /&gt;
# برندهٔ کتاب‌ِسال ۱۳۸۷ برای رمان &#039;&#039;&#039;[[قاعدهٔ بازی]]&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# جایزه جشنوارهٔ دوسالانه [[قلم زرین]] برای رمان &#039;&#039;قاعدهٔ بازی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# تقدیرشدهٔ بخش رمانِ [[جایزه جلال آل‌احمد]] در سال۱۳۸۷ برای رمان &#039;&#039;قاعدهٔ بازی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# دیپلم افتخار ۲۰ سال ادبیات داستانی انقلاب اسلامی برای کتاب &#039;&#039;&#039;مردی با کفش‌های قهوه‌ای&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# دیپلم افتخار از بنیاد شهید برای رمان &#039;&#039;&#039;مخلوق&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
داستان‌های فیروز زنوزی جلالی را که در مجموعه‌های &#039;&#039;سال‌های سرد&#039;&#039; (۱۳۶۸)، &#039;&#039;خاک و خاکستر&#039;&#039; (۱۳۶۹)، &#039;&#039;روزی که خورشید سوخت&#039;&#039; (۱۳۷۰)، &#039;&#039;مردی با کفش‌های قهوه‌ای&#039;&#039; (۱۳۷۳) و در ماهنامه‌های ادبی نظیر کیهان فرهنگی منتشر شده است، باید به چند گروه تقسیم کرد:&lt;br /&gt;
# جهاد و مبارزه&lt;br /&gt;
# دفاع مقدس&lt;br /&gt;
# فقر و شوربختی طبقه‌های محروم&lt;br /&gt;
# زندگانی مهاجران اشرافی&lt;br /&gt;
# روابط آدم‌ها و زندگانی خانوادگی&lt;br /&gt;
# وسواس کارمندی وظیفه‌شناس&lt;br /&gt;
# هراس‌ها و اندوه اشخاص دردمند و جویای هدف و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[عبدالعلی دستغیب]] در کتاب [[از دریچه نقد]] به بررسی چند اثر این نویسنده پرداخته است:{{سخ}}&lt;br /&gt;
برخی از این داستان‌ها به‌ استهزا و طنز می‌گرایند و برخی دیگر جنبهٔ تراژیک دارند؛ اما درمجموع زوایای تاریک و غم‌آلود زندگانی آدمیان را به‌نمایش می‌گذارند. لحظه‌های شاد زندگانی در این داستان‌ها به‌ندرت نمایش داده می‌شود و ازاین‌رو باید گفت که نویسنده از محیطی برآمده که در آن شادی‌های اندک و رنج و اندوه بسیار دربرداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
زنوزی جلالی که از سکوی نظری به وصف آدم‌ها و رویدادها می‌پردازد، همان‌طورکه انتظار می‌رود داستان‌های خود را در مداری مسدود قرار می‌دهد که مانع از «کشف واقعیت» است. در اینجا اشخاص نه برحسب وضعیت‌های تنی‌روانی و واقعی خود، بلکه برحسب ادارک و تأمل نویسنده به‌نمایش درمی‌آیند و زیر شعاع فکر نویسنده قرار می‌گیرند. به‌این‌ترتیب جمع آدمیان به دو گروه نیک و بد، زشت و زیبا، سپید و سیاه تقسیم می‌شوند. نمونهٔ این ایستار دربارهٔ واقعیت را در قصهٔ «خاک و خاکستر» که زمینهٔ اجتماعی نیرومندی نیز دارد، می‌بینیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اسکاد روی ماز۵۴۳===&lt;br /&gt;
سیمای سرگرد یعقوب در داستان اسکادروی ماز۵۴۳ فرماندهٔ عراقی پرتاب موشک به‌سوی شهرهای ایران، نیز رضایت‌بخش نیست. دست‌های او گوشتالود و شکمش گنده و همچون دنبک است. او فردی است راحت‌طلب و از جبههٔ نبرد گریزان و مدام ویسکی می‌خورد. در اینجا نویسنده ضرورت‌های واقعیت را نادیده گرفته است. فرض کنیم سرگرد یعقوب شخص لاغراندام و دور از آسوده‌طلبی و حتی پارسا بود؛ مگر باز فرقی می‌کرد؟! زنوزی جلالی که خود مرد رزم است به‌خوبی می‌داند قوانین نظام و اداری و نبرد، فوق تمایلات و خصایل روانی اشخاص است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
طرح این مسائل به‌طور انتزاعی در داستان‌نویسی از تأثیر قصهٔ ساخته‌شده، می‌کاهد. نویسنده باید با تصویر و تجسم اشیا و فضا سطوح متفاوت واقعیت را نشان دهد؛ یعنی به‌زبان داستان نه با زبان دیگری. در این داستان باید از نویسنده پرسید چرا خود را در قصه‌نویسی درگیر مسائل کلامی (و تئوریک) می‌کند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاک و خاکستر===&lt;br /&gt;
این مجموعه‌داستان، به‌جز قصه‌ای که با نام اثر هم‌نام است، حکایت‌گر ابداع زنوزی جلالی است. او در این داستان‌ها و چند داستان سه مجموعهٔ دیگرش، صورت کلی و تعابیر عادی‌شدهٔ قصه‌نویسی رایج را کنار می‌گذارد و می‌کوشد تجارب واقعی و جزیی خود و اندوه و دلهره و شادی‌های خویش را به‌صورتی مشخص و ملموس به عرصهٔ داستان‌نویسی بیاورد و در این کار توفیق می‌یابد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روایت داستانیِ نویسنده، گاه مستقیم است و گاه نامستقیم. زوایهٔ دید، گاه اول شخص است و گاه سوم شخص (دانای کل محدود) و در قصه‌های شکلات، کابین‌ها، سکه و ملاقات چهارم، صورتی نوآیین می‌یابد.&lt;br /&gt;
در دو داستان &#039;&#039;چرس&#039;&#039; و &#039;&#039;فاخته&#039;&#039; از مجموعهٔ روزی که &#039;&#039;خورشید سوخت&#039;&#039;، نیز این تازگی به‌دست آمده است. هرچند نویسنده در آن‌ها هنوز پختگی لازم را نشان نمی‌دهد و قصه‌ها از نظر زبان و نثر اشکال‌هایی دارد، او توانسته است به عرصهٔ شخصیت اشخاص داستانی نفوذ کند. در قصهٔ &#039;&#039;چرس&#039;&#039; فکر نویسنده، بر تصویری متمرکز می‌شود که ابعاد گونه‌گون به خود می‌گیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کابین‌ها===&lt;br /&gt;
در قصهٔ &#039;&#039;کابین‌ها&#039;&#039; چند نفر در تلفن‌خانهٔ عمومی با مخاطبان خود سخن می‌گویند و این مکالمه‌ها درهم می‌آمیزد. در این میان مادر هجران‌کشیده‌ایی درپی فرزند خود است و هرگاه سیم‌ها قاطی می‌شود و به درون مکالمهٔ اشخاص می‌آید و سروصداها بلند می‌شود. هرکس دردی دارد و این دردهای ریز و درشت، عموض اجتماعی را نشان می‌دهد؛ اما آن درد واقعی و اصیل، درد مادر درهجران است که میان هیاهوی اصوات ناساز گم شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===صیاد و طوفان، شکلات، ساعت لعنتی و ملاقات چهارم===&lt;br /&gt;
چهار داستان &#039;&#039;صیاد و طوفان&#039;&#039;، &#039;&#039;شکلات&#039;&#039;، &#039;&#039;ساعت لعنتی&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاقات چهارم&#039;&#039;، وجوه مشترکی دارند و از داستان‌های دیگر موفق‌ترند. نویسنده در این قصه‌ها نشان می‌دهد که در زمینهٔ زیست و شخصیت اشخاص، تجربه‌های دقیقی دارد. چه آنجا که از کودکی سخن می‌گوید یا از کارمندی وسواسی یا از آقای سهیل که به فکر دزدیدن تابلوی نقاشی گران‌قیمت آقای افشار افتاده است... در این قصه‌ها اشیا به‌صورت تازه و حتی عجیب‌وغریب ظاهر می‌شوند؛ بدون‌اینکه محور داستان قرار گیرند و معنای انسانی قصه از بین برود. به سخن دیگر در اینجا برخلاف داستان‌های مدرن &#039;&#039;رب گریه&#039;&#039;، &#039;&#039;کلوود سیمون&#039;&#039; و... گرچه بر وصف اشیاء تأکید می‌شود، حضور انسان‌ها محو نمی‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===با باد، با طوفان و تلواسه===&lt;br /&gt;
در قصه‌های &#039;&#039;با باد&#039;&#039;، &#039;&#039;با طوفان&#039;&#039; و &#039;&#039;تلواسه&#039;&#039; سخن از مصایب جنگ است. قصهٔ اول، روایت داستانی با حسب‌ حال زنی که شوهرش مفقود شده است، گره می‌خورد و در آخری، یعنی &#039;&#039;تلواسه&#039;&#039;، همسر آقای زیاری او را وادار می‌کند مادرش را در خانهٔ دیگری مسکن دهد؛ زیرا نمی‌تواند با مادر شوهرش زندگی کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
این قصه‌ها را به‌رغم بیان نامستقیم آن‌ها باید برای دیگری تعریف کرد. واقعیت‌ها از پشت حجاب تصویر اشیا به‌خوبی پیداست و روی‌هم‌رفته، ساختار غنایی دارند. جمله‌ها غالباً شعرگونه‌اند. واقعیت‌ها قطعه‌قطعه کنار یکدیگر چیده می‌شوند، تعابیرِ حسی و عاطفی، روی‌هم انبوه می‌شوند و سپس نظمی تازه می‌یابند تا به قسمی حسی، تکوین یابند و قصه را شکل دهند. این شاخصه در قصهٔ شکلات بارزتر است و بعد به‌صورت قطعه‌ای مینیاتوری‌‌تر نیز تکرار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های سرد===&lt;br /&gt;
قصهٔ &#039;&#039;سال‌های سرد&#039;&#039; دربارهٔ بی‌اعتباری زندگانی بر این کرهٔ خاکی است. مرده‌ای دربارهٔ مرگ، تدوفین و پوسیده‌شدنِ اجزای جسم خود حرف می‌زند. این قصه از نوع قصه‌های «کارناوالی» است که نمونهٔ عالیِ این قصه‌ها قصهٔ بوبوک داستایوفسکی است. زنوزنی داستان را از زوایه‌های اقناع‌کنندهٔ آن را ننوشته است. به‌هرحال همواره این پرسش‌ باقی است که مرده چگونه حرف می‌زند؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فتاح=====&lt;br /&gt;
در داستان‌های جدید نویسنده، نظیر &#039;&#039;فتاح&#039;&#039;، واقع‌گراییِ بیشتری می‌بینیم. بیان این داستان نیز نامستقیم است. زبان مکالمهٔ داستان به گویش خوزی (خوزستانی) است. شخصیت و منس آدم‌ها: میرزا، فتاح، گلاره، نازار، بی‌بی‌گلاب و... همراه‌با گفت‌وگو شکل می‌گیرد و درون‌مایهٔ داستان را به پیش‌نما می‌آورد. داستان، بُعدی از ابعاد واقعیتی تلخ، تضاد فقر و ثروت را به‌طور مؤثر مجسم می‌کند. کار فتاح در قطعه‌قطعه‌کردن گوسفند به‌طور دقیق وصف می‌شود. هیچ توضیح اضافی در قصه نمی‌خوانیم. در پس گفت‌وگوها و اوصاف، واقعیتی تلخ و جانکاه نهفته است که به‌تدریج تکوین می‌یابد و آشکار می‌شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاک و خاکستر===&lt;br /&gt;
در بیشتر داستان‌های مجموعه &#039;&#039;خاک و خاکستر&#039;&#039;، نویسنده به ابعاد جدیدی در داستان کوتاه‌نویسیِ دههٔ اخیر رسیده است. روابطی که او با واقعیت زمانهٔ خود برقرار کرده، به‌صورت داستان‌های کوتاهی درآمده است که در پس برخی از آن‌ها طنزی ظریف و استهزایی تلخ و در بن‌مایهٔ برخی دیگر احساس نمادین و تراژیک نهفته است. او در واقعیت‌ها غور می‌کند و با تفکر آن‌ها را می‌سنجد و برای گشودن کلاف سردرگم واقعیت‌های متضاد می‌کوشد تا حادثه یا رازی آشفته و دردآور را که در آن پس‌وپشت‌ها می‌لولد به پیش‌نما آورد. صادقانه در عرصهٔ التهاب‌ها و دردمندی‌های بشری غوطه‌ور می‌شود تا از غموض واقعیت به‌سوی دنیای به‌ظاهر آسودهٔ ما که در بحرانی صعب گرفتار آمده است، پیام‌هایی بفرستد و آنچه، آسوده‌طلبی و سودجویی کوشش در کتمانش دارند، بارز و آشکار کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داوودی‌ها=====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوودی‌ها&#039;&#039; زیباترین داستان مجموعه، زمینهٔ غنایی و مرثیه‌ای دارد. ماجرای قصه در بیمارستان می‌گذرد. گل داودیِ گلی پاییزی، اندوه شاعر مقیم بیمارستان را برطرف نمی‌کند. زمستان است و برف و بیمارستان و گل‌های داودی که در زیر برف پنهان مانده‌اند. شاعر می‌خواهد از دلتنگی و بیمارستان بگریزد. در رویای شاعر، خورشید درست به‌رنگ داودیِ سرخ درمی‌آید؛ انگار خورشید دارد با خرمنی از گل داودی فرامی‌رسد. برای شاعر، محیط چنان تیره و تار است که هیچ مأمنی در هیچ جا پیدا نمی‌شود. او حتی می‌ترسد که مبادا باغچهٔ گل‌های داودی یا خورشید را بدزدند. حالاکه در زندگانی موجود، نور امیدی نیست، در حوزهٔ خیال باید امید و روشنایی را یافت. بهتر است تاریکی نباشد؛ ولی اکنون که چنین چیزی امکان ندارد، چرا نتوان در خیال، آن را زنده کرد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===روزی مثل بقیهٔ روزها===&lt;br /&gt;
آنچه در قصهٔ &#039;&#039;روزی مثل بقیهٔ روزها&#039;&#039; چشمگیرتر است، لحن سرد روایت و آهنگ استهزاآمیز نویسنده است. رویدادها در فضایی بسته می‌گذرند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
ضعف در فضاسازی در اغلب آثار فیروز زنوزی جلالی به ویژه آثاری که در کتاب اول خود گرد آورده آشکار است. از همین روست که آن آثار برای خواننده ملموس نیستند و او نمی‌تواند خود را در رخداد غرق کند یا مکان حادثه و سیمای شخصیت‌ها را به روشنی در صحنهٔ تخیل خود ترسیم کند. هول و ولاها نیز اغلب کم‌قوتند. چنان‌که اگر مزیت کوتاهی قصه‌ها نبود در خواننده کششی برای خواندن مشتاقانه اثر پدید نمی‌آمد. سال‌های سرد برای زنوزی جلالی عرصه تجربه است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما در اغلب این تجربه‌ها ناپختگی قلم شهود است. مگر در خود قصه سال‌های سرد که به یمن توصیف قوی از آن ضعف آشکار دور شده است. در قصه‌های او همه ویژگی‌های داستان به طور کامل جمع نشده است تا به کل آن قوت بخشد، بلکه در یکی کشمکش قوی است و یکی دیگر ویژگی‌های داستان ضعیف و در دیگری تصویرپردازی و یا توصیف هنرمندانه‌تر است و عناصر دیگر موجب ضعف.{{سخ}}&lt;br /&gt;
خاک و خاکستر نیز به سرنوشتی کمابیش مشابه گرفتار آمده. اما در این میان همچنان که گفته شد، مجموعه‌ٔ روزی که خورشید سوخت در مرتبه‌ای بهتر و والاتر قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اسکاد روی ماز۵۴۳====&lt;br /&gt;
در این داستان جنگ شهرها دست‌مایه‌ای برای کار قرار گرفته است تا بی‌رحمی دشمن عراقی را که به مردم عادی پشت جبهه هم رحم نمی‌کند، نشان داده شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== رمان برج۱۱۰====&lt;br /&gt;
برج۱۱۰، آخرین اثر داستانی بلند فیروز زنوزی جلالی، اثری نه‌تنها سخت‌خوان که کندخوان و بدخوان است. تعداد کمی از خوانندگان این رمان قطور به پایان آن خواهند رسید. و تعداد کمتری برای فهم بیشتر نقاط مجهول فراوان آن دوباره آن را خواهند خواند و تعداد انگشت‌شماری برای یافت صحت و سقم ادعاهای فلسفی این کار آن را با معیارهای فلسفه اسلامی خواهند سنجید. دلایل متعددی بر این امر می‌توان برشمرد. عدم انسجام ساختاری، ابهامات متعددی منطقی در پیرنگ داستان، مستقیم‌گویی، نداشتن قصه‌ای جذاب و پیش‌برنده، شخصیت‌های غیر قابل همذات‌پنداری در اثر از این دست دلایل‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
از تمام ناشرانی که با فیروز زنوزی جلالی کار کرده‌اند سهم انتشارات «سوره مهر» از بقیه بیشتر بوده‌ است. بعضی از کتاب‌های (باران بر زمین سوخته و قاعدهٔ بازی) وی در دو انتشارات به‌طبع رسیده‌ که این نشان از فسخ قرارداد با ناشر قبلی و توافق با ناشر بعدی است.&lt;br /&gt;
# شرکت انتشارات سورهٔ مهر&lt;br /&gt;
# کیهان&lt;br /&gt;
# نشر تندیس&lt;br /&gt;
# انتشارات انجمن قلم ایران&lt;br /&gt;
# شرکت انتشارات علمی و فرهنگی&lt;br /&gt;
# امیرکبیر&lt;br /&gt;
# دلوار&lt;br /&gt;
# خانه کتاب&lt;br /&gt;
# تکا (توسعه کتاب ایران)&lt;br /&gt;
# علم&lt;br /&gt;
# شهرستان ادب&lt;br /&gt;
# کتاب نیستان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
تعدادکل چاپ‌های کتاب‌های منتشرشدهٔ از فیروز زنوزی جلالی، ۳۶ چاپ است که از این تعداد، دو اثر &#039;&#039;قاعدهٔ بازی&#039;&#039; با ۷۵۵۰ تیراژ و &#039;&#039;ساعت لعنتی&#039;&#039; با ۱۲۴۰۰ تیراژ، در بیشترین نوبت، یعنی هرکدام ۴ نوبت به‌چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابعی که دربارهٔ زنوزی نوشته شده است==&lt;br /&gt;
# «خ‍اک‌ و خ‍اک‍س‍ت‍ر و داس‍ت‍ان‌ه‍ای‌ دی‍گ‍ر» به‌قلم [[ع‍ب‍دال‍ع‍ل‍ی‌ دستغیب]] (۱۳۷۵)&lt;br /&gt;
# «از آن‌ س‍ال‌ه‍ای‌ س‍رد ت‍ا روزی‌ ک‍ه‌ خ‍ورش‍ی‍د س‍وخ‍ت‌» فرشید حسامی (۱۳۷۶)&lt;br /&gt;
# «روای‍ت‍ی‌ ن‍م‍ادی‍ن‌» فاطمه حیدری (۱۳۷۷)&lt;br /&gt;
# «دی‍وانه‌ای‌ ب‍ا ن‍گ‍اه‌ خ‍ردم‍ن‍دان‍ه‌» سیامک وکیلی (۱۳۷۸)&lt;br /&gt;
# «م‍رگ‌ آق‍ای‌ ن‍وی‍س‍ن‍ده» ح‍س‍ی‍ن‌ ف‍رج‍ی‌ (۱۳۷۸)&lt;br /&gt;
# «ه‍ب‍وط م‍خ‍ل‍وق‍ات‌ ن‍وی‍س‍ا» علی‌الله سلیمی (۱۳۷۹)&lt;br /&gt;
# «لای‍ه‌ه‍ای‌ ه‍ول‌ان‍گ‍ی‍ز روی‍داده‍ای‌ س‍اده‌» ‌(۱۳۷۹)&lt;br /&gt;
# «دن‍ی‍ای‍ی‌ ک‍ه‍ن‌ ک‍ه‌ در ح‍وزه‌ خ‍ی‍ال‌ ب‍ه‌ دی‍ده‌ م‍ی‌آی‍د»، به‌قلم ع‍ب‍دال‍ع‍ل‍ی‌ دستغیب (۱۳۷۹)&lt;br /&gt;
# «م‍س‍وده‌ای‌ ان‍در ح‍ک‍ای‍ت‌ خ‍لاق‍ی‍ت‍ی‌ س‍ت‍رگ‌ و چ‍ش‍م‍ان‌ اس‍ف‍ن‍دی‍ار» به‌قلم [[م‍ح‍م‍دح‍س‍ن‌ ش‍ه‍س‍واری]]‌ (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «ج‍ای‌ م‍خ‍ل‍وق‌ ک‍ج‍اس‍ت‌؟» ع.زین‌الدین (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «ق‍ص‍ه‌ ح‍ق‍ی‍ق‍ت‍ی‌ اس‍ت‌ م‍ان‍دگ‍ار» فاطمه رحیمی (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «ک‍وس‍ه‌ س‍ی‍اه‌» علی‌الله سلیمی (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «م‍رگ‌ ج‍اودان‍ه‌ ن‍وی‍س‍ن‍ده‌» علی‌الله سلیمی (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «ت‍لاش‌ ب‍رای‌ رس‍ی‍دن‌ ب‍ه‌ روح‌ ش‍رق‍ی‌» پوریا محمدی (۱۳۸۰)&lt;br /&gt;
# «ت‍ج‍رب‍ه‌ای‌ دی‍گ‍ر از ف‍ق‍دان‌ روح‍ی‍ه‌ ن‍ق‍د و ن‍ق‍دپ‍ذی‍ری‌» فاطمه علی‌یار (۱۳۸۱) &lt;br /&gt;
# «گ‍ذری‌ و ن‍ظری‌ ب‍ر رم‍ان‌ م‍خ‍ل‍وق‌» مجتبی حبیبی (۱۳۸۲)&lt;br /&gt;
# «ق‍ه‍رم‍ان‌ داس‍ت‍ان‌ در ج‍دال‌ ب‍ا ن‍وی‍س‍ن‍ده‌» ع‍ب‍دال‍ع‍ل‍ی‌ دستغیب (۱۳۸۲)&lt;br /&gt;
# «ادب‍ی‍ات‌ ان‍ق‍لاب‌ در ع‍رص‍ه‌ٔ ک‍ودک‌ و ن‍وج‍وان‌ پ‍ی‍ش‍ت‍ازت‍ر از ب‍زرگ‍س‍الان‌ اس‍ت‌» فیروزه محمدحسینی (۱۳۸۲)&lt;br /&gt;
# «چ‍ن‍دص‍دای‍ی‌ در ادب‍ی‍ات‌ ب‍ع‍د از ان‍ق‍لاب‌» سجاد صاحبان‌زند (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «ب‍ا داوران‌ ج‍ش‍ن‍واره‌ م‍ش‍ک‍ل‌ دارم» شمسی خسروی (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «س‍رق‍ت‌ه‍ای‌ ادب‍ی‌، دغ‍دغ‍ه‌ه‍ا و راه‍ک‍اره‍ا» مجتبی حبیبی (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «رم‍ان‌ ام‍روز از ف‍رم‌گ‍رای‍ی‌ م‍ف‍رط رن‍ج‌ م‍ی‌ب‍رد» خدیجه زمانیان (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «ف‍ره‍ن‍گ‌ ج‍ب‍ه‍ه‌، ی‍ک‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ ک‍ل‍ی‍ش‍ه‌ای‌ ن‍ی‍س‍ت‌» فیروزه محمدحسینی (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «ف‍ی‍روز زن‍وزی‌ ج‍لال‍ی‌، ن‍وی‍س‍ن‍ده‌ و م‍ن‍ت‍ق‍د ادب‍ی‍ات‌ پ‍ای‍داری»‌ (۱۳۸۳)&lt;br /&gt;
# «آس‍ی‍ب‌ش‍ن‍اس‍ی‌ ادب‍ی‍ات‌ ب‍ع‍د از ان‍ق‍لاب» محمدعلی گودینی (۱۳۸۴)&lt;br /&gt;
# «خ‍ی‍ل‍ی‌ ت‍ع‍ارف‌ م‍ی‌ک‍نیم» علی‌اصغر عزتی‌پاک (۱۳۸۴)&lt;br /&gt;
# «شاید ماندگار، شاید تکرارشدنی» به‌بهانه انتخاب اثری داستانی به‌عنوان کتاب‌سال، زهرا ابوعلی (۱۳۸۵)&lt;br /&gt;
# «حکایت برگزیدگان بزرگ» عباس پارسا (۱۳۸۵)&lt;br /&gt;
# «نویسنده یا مترجم؟» خدیجه قره‌گلی (۱۳۸۵)&lt;br /&gt;
# «ادبیات انقلاب زیر سایه جنگ است» احساس حضرتی (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# «جایزه‌ای برای آثار معمولی» محسن لطفی‌زاد (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# «سنت محمود نقد» حرف‌هایی دربارهٔ باران بر زمین سوخته، آرش شفاعی ‌(۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# «مثل زندگی» نگاهی به سیاه بمبک نوشته فیروز زنوزی جلالی، سبحان همتی (۱۳۸۶)&lt;br /&gt;
# «بارش آتش بر سر ماهی‌ها» علی‌الله سلیمی (۱۳۸۷) &lt;br /&gt;
# «آشتی با مخاطب‌های کم‌حوصله» سارا برومند (۱۳۸۷)&lt;br /&gt;
# «پرسه در دالان‌های تاریک» محمدعلی گودینی (۱۳۸۷)&lt;br /&gt;
# «هراس از خط قرمزها» سجاد صاحبان‌زند (۱۳۸۷)&lt;br /&gt;
# «یک اتفاق بزرگ» لیلا کریمی (۱۳۸۷)&lt;br /&gt;
# «آنجا که نویسنده اعتراف می‌کند» عباس محب‌علی (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# «ساختار نو با درون‌مایه بومی» فیروز زنوزی‌جلالی از « قاعده بازی» می‌‌گوید؛ بردیا برزگر ‌(۱۳۸۷)&lt;br /&gt;
# «قاعده بازی در شکارگاه» نقد و بررسی رمان قاعده بازی برنده جایزه کتاب‌ِسال ۱۳۸۷‌ مریم غفاری‌جاهد (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# «ماکارونی خوابیده در آب داغ!» نقدی بر «قاعده بازی»، گرجی ابراهیم‌زاده (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# «ما همه بازی‌مان را می‌کنیم» نگاهی به رمان «قاعده بازی» نوشته فیروز زنوزی‌ جلالی، نرگس باقری ملا‌حسن‌علی (۱۳۸۸)&lt;br /&gt;
# آسیب‌شناسی داستان کوتاه دفاع مقدس» (پایان‌نامه)، اعظم امید‌ترشیز (۱۳۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://hamshahrionline.ir/details/366687|عنوان= زندگی‌نامه:فیروز زنوزی جلالی (۱۳۲۹–۱۳۹۶)|ناشر= همشهری‌آن‌لاین|تاریخ انتشار= چهارشنبه ۲۳فروردین۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ۵دسامبر۲۰۱۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.shabestannews.com/newsdetail.asp?newsid=87041509504248&amp;amp;code=4|عنوان= قاعده بازی، برندهٔ جایزه ادبی جلال|ناشر= خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار= چهارشنبه ۲آذر۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۲۱ژانویه۲۰۱۹}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C&amp;diff=48002</id>
		<title>مجید قیصری</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF_%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C&amp;diff=48002"/>
		<updated>2024-10-28T12:04:12Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام			= مجید قیصری&lt;br /&gt;
|تصویر                  = قیصری.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر             = &#039;&#039;&#039;من از رنج‌های جنگ می‌نویسم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تفسیر قیصری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/3770/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85|عنوان=تفسیر قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|نام اصلی		= &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت		= داستان‌نویسی{{سخ}} مدرس داستان‌نویسی{{سخ}} داور جشنواره‌های ادبی{{سخ}}فیلمنامه نویسی&lt;br /&gt;
|ملیت			= ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد		    = دی‌ماه۱۳۴۵&lt;br /&gt;
|محل تولد		= تهران، نارمک&lt;br /&gt;
|والدین			= &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ		= &lt;br /&gt;
|محل مرگ		= &lt;br /&gt;
|علت مرگ		= &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی	= تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی	=نارمک&lt;br /&gt;
|مدفن	                = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم 		=حضور داوطلبانه در جبهه &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر		= &lt;br /&gt;
|لقب			= &lt;br /&gt;
|بنیانگذار		= &lt;br /&gt;
|پیشه			= نویسنده، مدرس &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی	   =١٣٧٢تاکنون&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری		= &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها			= &#039;&#039;&#039;گورسفید&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;باغ تلو&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;ماه‌زده&#039;&#039;&#039;...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها		=&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها		= یک‌روز به‌خصوص&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار		=&lt;br /&gt;
|تخلص			= &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر			=&lt;br /&gt;
|شریک زندگی		=&lt;br /&gt;
|فرزندان		= &lt;br /&gt;
|تحصیلات    		= لیسانس روانشناسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه	        = علامه طباطبایی&lt;br /&gt;
|حوزه			= &lt;br /&gt;
|شاگرد			=&lt;br /&gt;
|استاد			= &lt;br /&gt;
|علت شهرت		= نویسندگی در حوزهٔ جنگ&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر		= &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه			= &lt;br /&gt;
|imdb_id		=&lt;br /&gt;
|soure_id	       =&lt;br /&gt;
|جوایز سیمرغ بلورین 	=&lt;br /&gt;
|جوایز جشن سینمای ایران =&lt;br /&gt;
|جوایز حافظ		=&lt;br /&gt;
|جوایز			=برندهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال]]{{سخ}} برندهٔ جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}.. &lt;br /&gt;
|گفتاورد	        =&lt;br /&gt;
|امضا    	        =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مجید قیصری&#039;&#039;&#039;، نویسنده، مدرس کارگاه‌های داستان‌نویسی و داور جشنواره‌های ادبی است که بیش‌ از هر چیز با آثار داستانی‌اش در حوزۀ &#039;&#039;&#039;ادبیات جنگ&#039;&#039;&#039; شناخته می‌شود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;سبک قیصری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/longint/269744|عنوان= سبک قیصری }}&amp;lt;/ref&amp;gt; قیصری برندهٔ جوایز ادبی نظیر &#039;&#039;&#039;[[رمان برتر اوراسیای روسیه]]&#039;&#039;&#039; و مفتخر به نشان &#039;&#039;&#039;درجه‌یک هنری&#039;&#039;&#039; است. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/95050107826/%D8%A7%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-6-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1|عنوان=نشان درجه یک هنری }}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;مجید قیصری&#039;&#039;&#039;، متولد ۱۳۴۵ در تهران با اصالت اصفهانی است. در جوانی جنگ را تجربه کرده است و پس از پایان جنگ در سال ١٣۶٨ وارد دانشگاه علامه طباطبائی می‌شود و براساس علاقهٔ شخصی، رشتهٔ روان‌شناسی را انتخاب می‌کند. دانشگاه برای او جاذبه ندارد و تنها به گرفتن مدرک کارشناسی بسنده می‌کند با این‌حال تأثیر این دوره را در آثار وی می‌توان دید. پس از پایان تحصیل در سال ١٣٧٢ نوشتن را آغاز می‌کند. به‌قصد نویسنده‌شدن قلم به‌ دست نمی‌گیردامّا به‌دلیل تجربه‌ای که در جنگ دارد یادداشت‌هایی را از آن دوره به [[مرتضی سرهنگی]] نشان می‌دهد و از طرف او تشویق به‌ نوشتن می‌شود. این آغاز نویسندگی قیصری است. نویسنده‌ای که در سه دهه‌ای که قلم به‌ دست گرفته، آثار بسیاری در زمینه‌های جنگ، دین و موضوعات اجتماعی خلق کرده است که برخی از این کتاب‌ها جوایزی همچون &#039;&#039;&#039;رمان برتر اوراسیای روسیه&#039;&#039;&#039;، [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال]]، [[مهرگان ادب]]، [[جایزهٔ ادبی اصفهان]]، [[جایزهٔ نویسندگان و منتقدان مطبوعات]]، [[قلم زرین]] و [[جایزهٔ پِکا]] را نیز به خود اختصاص داده‌اند. او دارندۀ نشان درجه یک هنری است و تعدادی از آثارش به زبان‌های مختلف ترجمه و راهی بازار بین‌المللی کتاب شده‌ است. همواره در کنار نویسندگی، به کار آموزش داستان‌نویسی هم علاقه داشته و &#039;&#039;&#039;«یک‌شنبه‌های داستان»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://shahrestanadab.com/Content/ID/11072/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8|عنوان=یکشنبه‌های داستان }}&amp;lt;/ref&amp;gt; نام کارگاه‌های داستان او در [[مؤسسۀ شهرستان ادب]] است که سال‌هاست برگزار می‌شود و نویسندگان جوان بسیاری در آن شرکت می‌کنند. اگرچه قیصری بیشتر آثارش را در ژانر جنگ خلق کرده است اما آثار او خارج از این موضوع نیز توجه منتقدان و مخاطبانش را جلب کرده است، مثل مجموعه‌داستان «جشن همگانی» و یا رمان تحسین‌شدۀ «سه‌کاهن».&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سبک قیصری&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خانهٔ پدری‌===&lt;br /&gt;
«من در خانه به‌دنیا آمدم نه بیمارستان. دم‌دمای صبح یکی از روزهای سرد زمستانی دی‌ماه. هنوز در همان مکانی که به‌ دنیا آمده‌ام نماز می‌خوانم. این کار حس خوبی به من می‌دهد و آن بخش از خانه را خیلی دوست دارم. خانه پدری‌ام در نارمک خاطرهٔ متفاوتی برایم دارد و فقط محل سکونت پدر و مادرم محسوب نمی‌شود شاید اگر در بیمارستان به‌ دنیا آمده بودم به این حس نمی‌رسیدم و زندگی در آن خانه برایم خیلی عادی‌تر بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.hamshahrionline.ir/news/455158/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=خاطرات}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== محرم‌های محلّه‌مان===&lt;br /&gt;
«سال ١٣۶۴ در منطقهٔ عملیاتی مهران زخمی شدم. زخم مختصری داشتم. دو روز به تاسوعا مانده بود و درخواست استعلاجی کردم. ابتدا با استعلاجی من مخالفت شد اما به هر مصیبتی بود خودم را به محلّه‌مان رساندم تا ایّام محرم در محلّه باشم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستان شهیدم===&lt;br /&gt;
«با اسماعیل از سال ۱۳۶۰ دوست بودیم. او زودتر از من به منطقه رفت و شهید شد. خیابانمان که نامش «پدرثانی» بود اکنون به‌نام اوست؛ خیابان «شهید اسماعیل افشاری». کوچه دوازدهم فرعی به‌ نام «شهید محمود تاج‌الدین» شد. او هم جوان هفده‎ساله‌ای بود که در عملیات مرصاد در گردان حمزه شهید شد. کوچه‌به‌کوچه و خیابان‌به‌خیابان، برایم یادآور خاطرات‌اند. یا خیابان «رشیدآقمیونی»، او دههٔ شصت توسط منافقان‌ ترور شد. خیابان «میرفخرایی» هم به ‌نام شهید «حسن‌طاهری» شده است که از دوستان خودم و تخریبچی منطقه بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قرار نبود نویسنده شوم===&lt;br /&gt;
:«من اصلاً قرار نبود نویسنده شوم. بعد از این‌که از جنگ آمدم، به دانشگاه رفتم و فکر کردم می‌توانم گمشده‌ام را در رشتهٔ روان‌شناسی پیدا کنم اما کمی که گذشت، متوجّه شدم آن‌قدر که می‌توانم از مردم یاد بگیرم از روان‌شناسی یاد نمی‌گیرم، به‌همین‌دلیل مدام به‌دنبال تازه‌های ادبیات بودم و حتی زمانی که به جلسهٔ امتحان می‌رفتم آخرین مجلات و کتاب‌ها همراهم بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;» دوترم آخر، سخت‌ترین دوران زندگی‌ام بود و تمایلی برای رفتن به دانشگاه نداشتم. تنها لذّت دوران دانشجویی‌ام کارهای عملی پایان‌نامه‌ بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://shahrestanadab.com/Content/ID/11027/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C|عنوان=قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از مدتی، با خواندن کتاب‌های تئوری داستان‌نویسی فهمیدم که می‌توانم خاطراتم را به‌شکلی داستان‌گونه و هنری بنویسم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://banifilm.ir/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85/|عنوان=نویسنده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== از کارمندبودن استعفا دادم===&lt;br /&gt;
«به‌عنوان کارمند در ستاد مبارزه با موادمخدر مشغول به‌کار شدم. با رانت‌خواری‌ها و دیگر مسائل پیش‌آمده در این محیط سازگاری پیدا نکردم و در سال ١٣٧۵، یک‌ هفته قبل از تولّد دخترم استعفا دادم.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راز «طناب‌کشی» ===&lt;br /&gt;
«قبل از نوشتن داستان «طناب‌کشی» در روزنامۀ همشهری خواندم که یکی از افسرهای عراقی حدود بیست‌ویک سال در خانه‌ای خودش را پنهان کرده بود تا به‌ظاهر از همسرش مراقبت کند. به‌همین‌دلیل بدنش سفیدِ سفید بود. آن‌قدر آفتاب‌نخورده بود که ضعیف شده بود. این خبر کوتاه که کسی بیست‌ویک سال در خانه‌اش زندانی باشد برای من بسیار شوک‌آور بود و دست‌مایۀ خلق اثر «طناب‌کشی» شد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اسیر ِ«باغ تلو»===&lt;br /&gt;
یک‌بار به دفتر مجلۀ کمان رفته بودم. آن‌جا یکی از دوستان عکاسم گفت: «از زندگی‌نامۀ زنان اسیر فیلم و عکس می‌گیرم اما یکی از سوژه‌های موردنظرم را پیدا نمی‌کنم و هرچه می‌گردم ردی از او نیست. بسیار دنبال او گشتم تا پیدایش کردم.» آن خانم به دوستم گفته بود: «خواهش می‌کنم هیچ‌ اسمی از من نبرید؛ چون خانوادۀ من دلشان نمی‌خواهد که من به‌عنوان زنی اسیر شناخته شوم.» آن‌ها برای شناخته‌نشدن هرچندوقت یک‌بار خانه‌شان را عوض می‌کردند در ادامۀ همین افکار بود که «باغ تلو» را نوشتم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«سه کاهن» مرا به زندگی باز گرداند===&lt;br /&gt;
«در سال هشتادوهشت پیش از شروع این داستان، از لحاظ روحی خوبی نداشتم. با نوشتن «سه کاهن» حالم دگرگون شد. می‌توانم بگویم این کتاب تنها کتابی است که وجه شفادهنده برای من داشت و توانست مرا به زندگی بازگرداند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.pana.ir/news/875614|عنوان=کتاب شفا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جغرافیای «گورسفید»===&lt;br /&gt;
:«جغرافیای آخرین کتابم «گورسفید»، محلهٔ تسلیحات است. آن زمان پنج سالم بود. وقتی برف می‌آمد راه کوچه‌ها بند می‌آمد. کلی راه می‌آمدیم و با همان برف‌ها سرسره بازی می‌کردیم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانی که فیلم نشد===&lt;br /&gt;
«در سال ١٣٩٠ قرار بود آقای &#039;&#039;بهمن قبادی&#039;&#039; «طناب‌کشی» را بسازد از داستان خوشش آمده بود و بازیگران اثر را هم چیده بود. در هفته‌ای که در استانبول مهمان ایشان بودم راجع‌ به فرم کار با هم صحبت کردیم که فیلمنامه چگونه نوشته شود. پس از آن‌که قرار بر نوشتن گذاشته شد آقای قبادی بر سر فیلم دیگرش «فصل کرگدن»‌ به مشکل برخورد و پروژۀ ما هم به نتیجه نرسید.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===با [[احمد دهقان]] هم‌رزم بودم===&lt;br /&gt;
«من و احمد دهقان در یک‌ گردان و یک‌ گروهان بودیم؛ در گردان مالک. او در گروهان شهید بهشتی بود و من در گردان مخابرات بودم. در کربلای پنج در همان سنگری که شهید شاه‌آبادی افتاد، کنار هم نشسته بودیم که یک‌باره تیری به کلاهم اصابت کرد و از بالای موهایم عبور کرد و او را زد. پس از اتمام جنگ، اولین دیدارمان  در دفتر ادبیات، پیش آقای [[سنگری]] بود. احمد «ستارۀ شلمچه» و «روزهای آخر» را به چاپ رسانده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانم را اشتباه چاپ کردند===&lt;br /&gt;
:«ویژه‌نامهٔ جنگ ادبیات داستانی، داستان «بار» را منتشر کرده بود و من با چند نفر از دوستانم در سفر بودم . ویژه‌نامه را از  کیوسک پیدا کردم. داستانم چاپ شده بود ولی به‌جای «مجید قیصری» نویسنده را «رضا قیصریه» نوشته بودند. بعدها متوجه شدم که اسمی به نام مجید را نمی‌شناختند برای همین زیر داستان نوشته بودند رضا.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://www.bookcity.org/detail/17926/root/speak|عنوان=خاطره‌نگاری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پرحاشیه‌ترین کتابم===&lt;br /&gt;
«شماس شامی» بیشترین حاشیه را داشته است. بعد از سال‌ها شخصی از قم به‌زحمت شمارهٔ تماسم را پیدا کرده بود و می‌خواست نسخه‌ای از کتاب بین‌النهرین را که مأخذ روایتم بوده ببیند. هرچه می‌گفتم چنین سندی وجود ندارد باور نمی‌کرد. با دلخوری تماسش را قطع کرد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
[[پرونده:مجید-قیصری 3.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سیاست به لحظه فکر می‌کند{{سخ}} ادبیات به ابدیت&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:kish.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در سفری به کیش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Baghe telo.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی که پس از ١۴ سال تجدیدچاپ شد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gorsefid.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;روایتی از برادرکشی{{سخ}} قصه‌ای علیه ترور&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13980628000496/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%86%E2%80%8C%D9%85%D9%84%D8%AC%D9%85-%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%AA%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C|عنوان=برادرکشی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Asm.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نسخهٔ فرانسوی رمان{{سخ}}«دیگر اسمت را عوض نکن»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:904231.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;برندهٔ جایزهٔ ادبی اوراسیا &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gusale-Sargardan-1.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بازگشت گریزناپذیر به جنگ{{سخ}}&lt;br /&gt;
رمانی که برندهٔ چهار جایزهٔ ادبی شد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:نگهبان-تاریکی.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مجموعه داستان‌ کوتاه{{سخ}}کندوکاو درونی انسان‌های جنگ&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:زیرخاکی.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;روایتی از ناگفته‌های جنگ{{سخ}}برندهٔ جایزهٔ مهرگان و جایزهٔ اصفهان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:2890310.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039; لوح سپاس از جایزهٔ اورسیا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:0880f23439aa4e1d82f74d00b2c63efe714fa579.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:81987.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;با [[احمد دهقان]] در فرهنگسرای رسانه &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://resaneh.farhangsara.ir/?p=9628|عنوان=فرهنگ‌سرای رسانه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:1396062914174495211983194.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منافع شخصی نمی‌گذارد کپی‌رایت را رعایت کنیم &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/05/14/1793718/%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85|عنوان=نقد نگهبان تاریکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Kanoon hamedan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ادبیات غرب مملو از{{سخ}} رویکرد عیسی بن‌مریم است &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://avaze.com/%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88/|عنوان=ادبیات غرب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:نقد گور سفید.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد گورسفید &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گورسفید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/278389/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF|عنوان=گورسفید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hogo.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نگاه داستان‌نویسان به سعدی و هوگو &amp;lt;ref name=&#039;&#039;سعدی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/96020201014/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%88|عنوان=سعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Tajlil ghaisari.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تجلیل از قیصری برای «سه کاهن»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:4J7A05542.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گردهمایی مدرسان داستان‌نویسی در [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/98022111038/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C|عنوان=دغدغه‌های مدرسان داستان‌نویسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Honarmand.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مصاحبه با روزنامهٔ هنرمند &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://honarmandonline.ir/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B4/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7/8/|عنوان=مصاحبه با روزنامه هنرمند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:toseyh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[بی‌کتابی]] بخوانید &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://jamejamdaily.ir/?nid=5345&amp;amp;pid=5&amp;amp;type=1|عنوان=بی‌کتابی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:ششم مردادماه1.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی «تیله آبی» {{سخ}}اثر [[محمدرضا صفدری]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10981/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B5%D9%81%D8%AF%D8%B1%DB%8C|عنوان=تیله آبی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:هفتمین جلسه ایران.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی «رمی»{{سخ}} اثر [[عباس معروفی]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10998/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان=نقد رمی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Iran-afghanestan.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشست داستان‌نویسان افغانستان با داستان‌نویسان شهرستان ادب &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/5837/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8|عنوان=نشست ایران و افغانستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:دهمین جلسه.jpg1.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی «شب سهراب‌کشان» {{سخ}} اثر [[بیژن نجدی]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11029/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%AF%DB%8C|عنوان=نقد شب سهراب‌کشان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:ایران چهارمین سرزمین2 اسطوره.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بررسی داستان «[[شرق بنفشه]]»{{سخ}} اثر [[شهریار مندنی‌پور]] &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10973/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1|عنوان=شرق بنفشه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:دومین جلسه ایران.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بررسی داستان «دو برادر» {{سخ}}اثر [[غلام‌حسین ساعدی|غلامحسین ساعدی]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10938/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C|عنوان=غلامحسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:سومین جلسه.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بررسی داستان «ماه و مار» {{سخ}} اثر [[ابوتراب خسروی]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10965/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C|عنوان=ابوتراب خسروی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Dddd.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نمایشگاه کتاب فرانکفورت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jalal yazdah.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اعضای هیئت علمی یازدهمین{{سخ}}[[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://etemadonline.com/content/232603/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84|عنوان=یازدهمین دوره جایزه جلال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:+سفر+نویسندگان+ایرانی+در+بوسنی.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در سفر به بوسنی {{سخ}}با جمعی از نویسندگان&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mojnews.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-6/168898-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA|عنوان=پیاده‌روی صلح}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عکس خاص.0.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیاده‌روی صلح در بوسنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Neshast bosni.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشست «روایت سربرنیتسا» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://adabiatirani.com/%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%aa%d8%b3%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%db%8c%da%86%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a8%db%8c/|عنوان=روایت سربرنیتسا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:2890311.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جایزه ادبی اوراسیا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: تولد در محلهٔ نارمک تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣۶٣&#039;&#039;&#039;: حضور داوطلبانه در جبهه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳٨۶|ک= فرهنگ داستان‌نویسان ایران (از آغاز تا امروز)|ص= ٢٢۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣۶٧&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشگاه و آغاز تحصیل در رشتهٔ روان‌شناسی دانشگاه علامه طباطبائی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٧١&#039;&#039;&#039;: اتمام تحصیل، استخدام در ادارهٔ مبارزه با مواد مخدر&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٧٢&#039;&#039;&#039;: آغاز داستان‌نویسی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٧۴&#039;&#039;&#039;: انتشار نخستین کتاب، مجموعه داستان‌ کوتاه «صلح»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٧۵&#039;&#039;&#039;: استعفاءاز ادارهٔ مبارزه با مواد مخدر، تولد دخترش، انتشار داستان «جنگی بود، جنگی نبود»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٧٩&#039;&#039;&#039;: انتشار «نفر سوم از سمت چپ»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨٠&#039;&#039;&#039;: انتشار «ضیافت به‌صرف گلوله»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨۴&#039;&#039;&#039;: انتشار «سه دختر گل ‌فروش» (مجموعه داستان)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨۵&#039;&#039;&#039;: چاپ رمان «باغ تلو»، برگزیدهٔ کتاب سال، برگزیدهٔ جایزهٔ مهرگان ادب برای «باغ تلو» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨۶&#039;&#039;&#039;: توقف چاپ «باغ تلو»، انتشار «قصهٔ ٨۵»، «گوسالهٔ سرگردان»، «مردی فرشته‌پیکر»، جایزهٔ قلم زرین برای «گوسالهٔ سرگردان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨٧&#039;&#039;&#039;: چاپ «شماس شامی» ، «ماه‌زده»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٨٨&#039;&#039;&#039;: انتشار «دیگر اسمت را عوض نکن»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٩٠&#039;&#039;&#039;: مشاور  فرهنگی در برج میلاد تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٩١&#039;&#039;&#039;: چاپ رمان «سه کاهن»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٩٣&#039;&#039;&#039;: چاپ «طناب‌کشی»، شرکت در نمایشگاه کتاب فرانکفورت&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٩٨&#039;&#039;&#039;: انتشار «گورسفید»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;١٣٩٩&#039;&#039;&#039;: تجدیدچاپ «باغ تلو» پس از چهارده سال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از کودکی تا به‌امروز===&lt;br /&gt;
مجید قیصری در زمستان ۱۳۴۵ در محلهٔ نارمکِ تهران زاده شد و همواره آنچه از خانهٔ پدری یاد می‌کند حس شگرف و مقدس است از اتاقی که در آن به‌دنیا آمد. کوچه‌پس‌کوچه‌های کودکی آن‌چنان در قلبش حک شد که بعدها در کتابی چون «گورسفید» دستمایهٔ جغرافیای داستانش شد. وقتی ده‌ساله بود نخستین  پیراهن مشکی‌اش را برای امام حسین(ع) در هیئت‌ عزاداری پوشید و هجده‌ساله بود که داوطلبانه رهسپار جنگ شد و سال‌های نوجوانی‌اش را پشت خاکریزها و زیر آتشِ خمپاره‌ها سپری کرد. بسیاری از بچه‌محل‌هایش و دوستانش در جنگ شهید شدند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt; سال ١٣۶۵ در رشتهٔ روان‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شد اما به‌سبب بودنش در جبهه، سال ١٣۶٧ وارد دانشگاه شد. در همان ترم‌های ابتدایی دانشگاه متوجه شد روحیاتش با رشتهٔ روان‌شناسی سازگار نیست زیرا علاقه‌مند به ادبیات بود و مشتاق در وادی خواندن و نوشتن. پس از اتمام دانشگاه، به‌عنوان کارمند در ادارهٔ مبارزه با موادمخدر استخدام شد و یک‌ سال پس از فارغ‌التحصیلی، در سال ١٣٧٢ بود که دست‌نوشته‌هایش را با تشویق [[مرتضی سرهنگی]] که سردبیر مجلهٔ کمان بود، جدّی گرفت و به عرصهٔ نویسندگی پا نهاد. نخستین داستانش  به‌نام «صلح» در سال ١٣٧۴ چاپ شد. یک‌ هفته قبل از به‌دنیاآمدن دخترش از کارش استعفا داد و سپس به‌صورت حرفه‌ای نویسندگی را دنبال کرد. او همواره در کنار نویسندگی مدرس کارگاه‌های داستان‌نویسی بوده است و مدتی هم در شهرداری مرکز و برج میلاد تهران مشاور فرهنگی بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;  داستان‌های او با مضامینی حول محور مسئلۀ جنگ آغاز شد و پس از هشت اثر و مطرح‌شدن قیصری به‌عنوان نویسنده‌ای با دغدغۀ جنگ و پس‌آمدهای آن، به تجربۀ‌ داستان‌نویسی حول مضامین دیگری چون دینی و آیینی، اسطوره‌ای و اجتماعی بسط داده شد. قیصری تا این‌ لحظه و در حدود بیست‌وشش سال فعالیت مستمر، پانزده اثر داستانی را در قالب‌های بلند و کوتاه منتشر کرده است و اثر جدید او با نام «گور سفید» در نمایشگاه کتاب ١٣٩٨ رونمایی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10673/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%AE%D8%B5%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C--%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C|عنوان=سیرتخصصی آثار قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt; بسیاری معتقدند داستان‌‌های کوتاه قیصری در حقیقت کوله‌بار زخم‌ها، یادها و شهودی است که سال‌های نوجوانی پشت خاکریزها و زیر آتش‌باران روزهای جنگ حس کرده است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تجربه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1398/06/31/%DA%AF%D9%81%D8%AA%E2%80%8C%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%E2%80%8C%D8%A7%D9%84/|عنوان=تجربه}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
مجید قیصری در دورهٔ بسیار مهمی از زندگی‌اش، دفاع مقدس و جنگ تحمیلی را تجربه  و البته سعی کرده‌ است ابتدا از خودش عبور و سپس این تجربه را بیان کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تفسیر قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;او معتقد است نخستین موضوعی که در نوشتن مهم است، صبوری است و نوشتن گونه‌ای از معاشقه است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;صبوری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/161454/%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84|عنوان=صبوری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://adabiatirani.com/writers/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C/|عنوان=فعالیت‌های قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* داستان‌نویسی {{سخ}}&lt;br /&gt;
* فیلمنامه‌نویسی {{سخ}}&lt;br /&gt;
* مدرس کارگاه‌های داستان‌نویسی ازجمله مدرس کارگاه «ایران، سرزمین اسطوره» در شهرستان ادب &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C|عنوان=مدرس کارگاه شهرستان ادب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* داور بخش داستان کوتاه و بلند بزرگسال یازدهمین جشنوارهٔ شعر و داستان «جوان سوره»{{سخ}}&lt;br /&gt;
* داور پنجمین دورهٔ کتاب سال «شهید حبیب غنی‌پور» در سال ۱۳۸۴{{سخ}}&lt;br /&gt;
* داور دور سوم جایزهٔ ادبی «هفت اقلیم» در سال۱۳۹۲{{سخ}}&lt;br /&gt;
* داور بخش داستان جشنوارهٔ «قند پارسی» {{سخ}}&lt;br /&gt;
* داور و دبیر علمی چندین دوره [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== قیصری از نگاه دیگران ===&lt;br /&gt;
====[[محمدحسن شهسواری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mshavari.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] ایشان جزو معدود نویسندگان ما هستند که هم در حوزهٔ رمان و هم داستان‌ کوتاه، قوی و مسلّط ظاهر شده‌اند. نکتهٔ بعدی معلّمی ایشان است. این وجه را خودم به‌چشم دیده‌ام که چقدر میان شاگردانشان محبوب هستند.}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدجواد جزینی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:M.jazini.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] مجيد قيصری شكارچی موقعيت‌های ناگفتهٔ جنگ است و خود را تكرار نمی‌كند همین او را از داستان‌نويسان جنگ متفاوت ساخته است. در پی آن نيست كه مسائل و موضوعات نوشته‌شدهٔ جنگ را ورز دهد. نثر در آثار وی بسيار زيبا، صريح و پخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/8803200874/%D8%AC%D8%B2%D9%8A%D9%86%D9%8A-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%B4%D9%83%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%8A-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%D9%8A%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=قیصری از نگاه جزینی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مهدی یزدانی‌خرم|مهدی‌ یزدانی‌خرم]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Yazdanii.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]قيصری از نويسندگانی است كه توانسته خلق سوژه‌های جنجالی و نگاه‌های تازه به جنگ را به‌خوبی هدايت كند و از نظر همراهی فرم و تكنيک به لايه‌هایی از جنگ بپردازد كه تا به‌حال كمتر موردتوجه قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://navideshahed.com/fa/news/233479/%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%86%D9%83%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D9%87%D8%AF|عنوان=قیصری از نگاه یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد شاکری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shakeri.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] نویسندگانی همچون مجید قیصری معتقدند با ادبیاتی که حماسی باشد و شخصیت‌های معنوی داشته باشند نمی‌توان جهانی شد، می‌گویند باید سیاه‌نویسی بکنیم. مگر آنها که چنین نوشته‌اند، جهانی شده‌اند؟ آثار کدام‌شان جهانی است؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.qudsonline.ir/news/591846/%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85&lt;br /&gt;
|عنوان=قیصری از نگاه شاکری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مجتبی رحمان‌دوست====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mrahmandost.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] از کار آقای مجید قیصری راضی نیستم، تعدادی از این داستان‌ها را وقتی به آخر رسیدم نوشتم که چه؟ گویا مخاطب بسیاری از کارهای این مجموعه، مردم نیستند. بعضی جاها اگر اوراق قبلی و بعدی نباشد، اثر مدرن یا پست‌مدرن می‌شود. داستانی که عنصری به‌نام جاذبه را ندارد؛ اما تمام عناصر دیگر را به قوّت و قدرت داشته باشد، من آن را داستان حساب نمی‌کنم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد رحمان‌دوست&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://resanehenghelab.com/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86/|عنوان=نقد رحمان‌دوست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[قاسمعلی فراست]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Ferasat.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] قیصری از معدود نویسندگانی است که تخصصی و حرفه‌ایی می‌نویسد. او کتاب‌هایش را برای دلش می‌نویسد؛ نه سفارشی. دو موضوع در آثار قیصری به‌صورت جدّی پیگیری شده است؛‌ جنگ و دین که هیچ‌کدام در بازار ما چندان طالب ندارد و این جسارت‌ نویسنده است. در روزگار کم‌رونقی این حوزه‌ها شهامت و فرهنگِ جنگ‌داشتن تحسین‌برانگیز است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فراست|عنوان= نقد سه کاهن|ژورنال= ماهنامهٔ ادبیات و داستان|ص= ٣٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا بایرامی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:2269102.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] نگاه قيصری نگاهی بدون هيجان و كاملاً انسانی و جدا از افراط و تفريطی به‌ جنگ است. از ويژگی‌های دیگر داستان‌های قيصری، پاكيزه‌نويسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/8608060607%20%20%20%20/%D8%A8%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%8A-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%BA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B7-%D9%88-%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%8A%D8%B7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA&lt;br /&gt;
|عنوان=قیصری از نگاه بایرامی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قیصری از نگاه شاگردانش====&lt;br /&gt;
شخصیت متواضع ایشان به‌قدری در من تأثیر گذاشت که شاید قبل از داستان، اولین چیزی که از ایشان یاد گرفتم، داستانِ خاکی‌بودن و متواضع‌بودن است. این‌که در مقابل دیگران، با احترام برخورد کنم و همیشه گوش‌هایی داشته باشم برای یادگرفتن از دیگران. نکتۀ مهمی که از ایشان یاد گرفتم، تربیت نگاه داستانی نویسنده بود که از اولین روزی که ایشان را دیدم و این نکته را از ایشان آموختم تا به‌امروز، از آن استفاده می‌کنم.{{سخ}} &lt;br /&gt;
اگر دل‌نازک هستید، داستان ضعیف و دمِ‌دستی به دست استاد ندهید. مجید، اهل تمجید نیست! داستان تک‌بعدی و تک‌خطی محکوم به فناست و تره‌ای برایش خُرد نخواهد شد. با بررسی آثار ایشان به تعریف تازه‌ای از جنگ می‌رسیم. ابعاد نهفته‌ای که ذهن را از خشونت، تلخی، و خون و خمپاره دور می‌کند و به تفکر وا می‌دارد. {{سخ}}&lt;br /&gt;
استاد قیصری، هر بار که داستانی از دوستان خوانده ‌می‌شود، می‌گویند: «اینجا کمیسیون‌ پزشکی است. آمده‌ایم ببینیم چطور می‌شود مریض‌مان (داستان) را احیا کنیم.» همیشه با خیرخواهی و صبر زیاد، داستان را تحلیل می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10801/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C&lt;br /&gt;
|عنوان=قیصری از نگاه شاگردانش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قیصری از خویش می‌گوید===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;&#039;رشته‌ام روان‌شناسی است اما آنقدر که از مردم یاد گرفته‌ام از روان‌شناسی یاد نگرفتم.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= قیصری|عنوان= نمی‌خواستم نویسنده شوم|ژورنال= ماهنامه ادبیات و داستان|ص= ٣۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|چیزهای زیادی از زمانه یاد گرفته‌ام. کمی آبدیده شده‌ام. یادگرفتنی‌ها را می‌شنوم و می‌نویسم. نقدهای غیرادبی و حتی سیاسی، زمانی که باید تأثیر خودش را رویم می‌گذاشت، نگذاشت. نشانه‌اش کتاب‌هایی هست که نوشتم. در مقابل بی‌منطقی و لجاجت فقط یک‌چیز می‌شود گفت: «اگر تو چغندر نپزی، من دیگ نجوشم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آبدیده&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4625396/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=آبدیده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| نوشتن محصول تجربهٔ شخصی است. وقتی نویسنده‌ای زیست و تجربهٔ خوبی داشته باشد نیاز نیست دنبال سوژه برود. کافی است که روی تجربیات خود کار کند و این موضوع کفایت می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;صبوری&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===قیصری از آثارش می‌گوید===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;زیرخاکی&#039;&#039;&#039;: داستان «نیسان» در این مجموعه، شخصیتی داشت که پلیس بود. با آدمی معمولی طرف نبودم نزدیک پانزده سال طول کشید تا توانستم این شخصیت را بنویسم. راوی که بتواند کمی از گذشته و حال این شخص را روایت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;صبوری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;شماس شامی&#039;&#039;&#039;: سه‌ چهار سال طول کشید تا توانستم این رمان را بنویسم. در این‌ مدت در ذهنم با موضوع درگیر بودم. چند بار این داستان را نوشتم اما داستان خوبی نشد تا اینکه پس از سه سال در ذهنم شکل گرفت و نوشتن آن زمان زیاد نبرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= قیصری|عنوان= نمی‌خواستم نویسنده شوم|ژورنال= ماهنامه ادبیات و داستان|ص= ٣٣}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;نگهبان تاریکی&#039;&#039;&#039;: این داستان قرار بود با مجموعهٔ «جشن همگانی» در یک بسته بیاید و طراحی‌‌ام اینطور بود که سه دفتر شود: ادبیات جنگ، ادبیات دینی و ادبیات اجتماعی، ولی تشخیص ناشر این بود که این‌گونه بهتر است. در این اثر سعی کردم صرفاً روایتگر صرف نباشم و از اسطوره‌ها بهره برده باشم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد رحمان‌دوست&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از دریچهٔ قیصری===&lt;br /&gt;
====سعدی====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;&#039;سعدی&#039;&#039;&#039; در پی نگاهی اخلاقی سعی دارد مطالب و مضامین خود را در قالب حکایات کوتاه طرح کند. آنچه (به‌عنوان یک داستان‌نویس) در پی غور و بررسی در آثار سعدی، می‌توان از آن‌ها برکشید این است که حکایات دقیقاً به‌مثابه بیان موقعیت‌اند؛ او سعی نمی‌کند روند تغییر و تحول را مانند آنچه در یک داستان بلند صورت می‌یابد، پی گیرد؛ سعدی آنچنان‌ که در داستان کوتاه امروز معمول است، تنها به بیان یک موقعیت می‌پردازد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سعدی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوشنگ گلشیری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| هوشنگ گلشیری در داستان‌های خود چون «گرگ و دستِ تاریک، دستِ روشن و ...» از اسطوره‌ها و باورها و ادبیات کهن بهره گرفته است. اگر ملتی با اسطوره‌های خود آشنا نباشد و زندگی نکند، دچار عدم‌تعادل می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3757420/%D9%82%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87|عنوان=هوشنگ گلشیری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|شخصیت و قلم جلال از همان ابتدا که با وی و آثارش آشنا شدم، روی من تأثیر گذاشت؛ فردی جسور که به همهٔ حوزه‌ها سرک می‌کشد. او می‌توانست فضاهای اجتماعی و لایه‌های متعدد، مخصوصاً خانواده‌های سنتی را ترسیم کند. یکی از مسائلی که در مورد آل‌احمد بیان می‌شود، چندبُعدی یا چندوجهی بودنش است، او هیچ‌گاه خود را محدود به عرصه‌ای نکرد و تنها به‌دنبال روشنگری و بیان باورهایش بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/705425/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%B6-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7|عنوان=جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[رضا امیرخانی|رضا امیر‌خانی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|آثار رضا امیرخانی به‌شدت عطر و بوی زمانهٔ خود را می‌دهد. قدرت ریسک‌پذیری رضا امیرخانی در انتخاب ِزمان‌ ِحال است. نوشتن از شرایط موجود، نوشتن از من و تویی که هنوز تکلیف خودمان را با خودمان مشخص نکرده‌ایم و با خیلی از چیزهای دیگر.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ermia.ir/contents.aspx?id=271|عنوان=رضا امیر‌خانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد دهقان]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|داستان‌های دهقان وجه شر را به ما نشان داد. تا قبل از آن‌روز داستان‌های جنگ سعی داشتند فقط وجه خیر رزمندگان ما را به ما نشان دهند و تأکید کنند که ما فقط خیریم. البته به این معنا نیست که ما وجه خیر نداشتیم، داشتیم؛ ولی وجه شر هم داشتیم که حتی دو دهه بعداز جنگ سعی در کتمان آن داشتند. انتشار مجموعه داستان «[[من قاتل پسرتان هستم]]» در سال ١٣٨۵ سروصدای بسیاری به‌پا کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/279591/%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C|عنوان=احمد دهقان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدحسن شهسواری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| محمدحسن شهسواری با توانایی و مهارتی که در زمینهٔ نویسندگی دارد می‌تواند اثر متفاوت و خواندنی در زمینهٔ جنگ بنویسد و جلد اول «ایران‌شهر» این نوید را می‌دهد. نویسنده، کار تحقیقی جامعی دربارهٔ مقاومت در خرمشهر انجام داده و به‌نظرم این اثر دورخیز خوبی از سوی نویسنده است و ما در آیندهٔ نزدیک شاهد کاری جامع و منسجم در زمینهٔ ادبیات جنگ به‌قلم یکی از نویسندگان کاربلد در حوزهٔ رمان خواهیم بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تجربه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ژانر داستان انقلاب====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|پس از گذشت چهل سال ژانری به‌نام انقلاب نداریم و آثار این حوزه به‌لحاظ سیاسی و اجتماعی بررسی می‌شوند. از آفت‌هایی که داستان انقلاب نیز دچار آن می‌شود همین است که آثاری مانند «[[مدار صفر درجه]]» از [[احمد محمود]] و «[[رازهای سرزمین من]]» نوشتهٔ [[رضا براهنی|براهنی]] در دستهٔ آثار انقلابی قرار نمی‌گیرند چون برخی معتقدند این‌گونه آثار باید به رویکرد دینی مردم ختم شوند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/07/23/1853299/%D8%B4%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=داستان انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در شرایطی که عده‌ای نمی‌خواهند صدایی غیر از صدای خودشان شنیده شود ادبیات انقلاب اسلامی جدی و تأثیرگذار برای نسل جوان چندان پا نمی‌گیرد. وقتی نمی‌توان به نقد گفتمان غالب و حاکم پرداخت دیگر حرفی نمی‌ماند که داستان و روایت از آن استخراج شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ilna.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/455963-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=ژانر انقلابی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ژانر داستان جنگ====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ژانر جنگ، ژانر جنگ است و از تقابل بین دو نیرو به‌وجود می‌آید. خود جنگ زیرمجموعه‌ها و زیرژانرهایی دارد که دفاع یکی از آن‌ها است. هرگونه دفاعی در هرجا رخ دهد کاملاً مقدس است. این که بیایی یک زیرژانر را بالا بیاوریم و کل ژانر را تحت‌الشعاع آن قرار دهیم اشتباه است و منافات دارد. ما چه‌قدر راجع به ادبیات پادگانی کار کرده‌ایم؟ آن هم در جای خود بسیار مهم است. این سیاه‌سفیدکردن افراد باعث اسطوره‌ای شدن آنها در ذهن مخاطب و نویسنده می‌شود. چیزی که من دنبال آن می‌گردم، انسان است. زمین ِبازی ما ادبیات است و کشف آن آدمی است که چگونه بوده، چه سرنوشتی داشته و چه کاری انجام داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1396/04/12/1452122/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان=ژانر داستان جنگ}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== زنانی که از جنگ می‌نویسند====&lt;br /&gt;
در سال‌های اخیر صداهای زنانهٔ پرطنین به صداهای مردانه در ادبیات داستانی جنگ اضافه شده است. رمان [[«هرس»]] [[نسیم مرعشی]] و رمان [[«خون‌مردگی»]] [[الهام فلاح]]، نمونه‌های موفقی در این زمینه هستند که نشان می‌دهند زنان نویسنده هم حرف‌های تازه و جدی در حوزهٔ جنگ دارند که می‌خواهند در قالب داستان نوشته شود. در رمان «هرس» توپ و تانک نمی‌بینید اما اثرات جنگ در اجتماع به‌خوبی دیده می‌شود. امیدوارم این صداها روزبه‌روز متنوع‌تر و رساتر شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تجربه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شاهکارهای ادبیات ایران====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|برخی رمان‌های شاخص در دهۀ ١٣۴٠ و قبل‌تر خلق شده‌اند که برای مطالعه ضرروی هستند. مانند «[[چشم‌هایش]]»، «[[سووشون]]»، «[[بوف کور]]»، «[[شازده‌احتجاب]]» و حتّی «[[شوهرِ آهوخانم|شوهر آهوخانم]]»، «[[سنگ صبور]]» و... را نمی‌توان نادیده گرفت. در نهایت این‌که با خواندن چنین آثار بزرگی، نگرش نویسنده به نوع شخصیت‌پردازی و دیگر مسائل مربوط تغییر می‌کند. می‌توان داستان تک‌پرده‌ای، سه‌پرده‌ای، تعلیق‌دار و ویژگی‌های داستان‌های پلیسی را بهتر شناخت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتابی که مرا حیرت‌زده کرد====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;&#039;«تذکرةاولیاء»&#039;&#039;&#039; عطار، داستانی است ناب از مردانی دست‌نیافتنی. هر فصل کتاب به یکی از بزرگان قلّه عرفان می‌پردازد. کراماتی که از این مردان شاهدیم واقعاً جای حیرت دارد. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[زوال کلنل]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|کتاب &#039;&#039;&#039;«زوال کلنل»&#039;&#039;&#039; [[محمود دولت‌آبادی]] هم اثری در ژانر انقلاب است اما به‌سبب حساسیت این ژانر، مدت‌هاست برای چاپ در انتظار مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد به‌سر می‌برد و چوب انقلابی‌بودنش را می‌خورد! &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/194433/%DA%A9%D9%84%D9%86%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF|عنوان=زوال کلنل}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====توصیه به داستان‌نویسان جوان====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|داستان‌نویس جوان امروز به‌جای هجوم بی‌رویه به‌خواندن آثار ترجمه، نخست باید وقت خود را برای خواندن &#039;&#039;&#039;بیهقی&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;بلعمی&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;شاهنامه&#039;&#039;&#039; تنظیم کند تا مهندسی آنها را در قصه‌گویی و شخصیت‌پردازی یاد بگیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1396/06/14/1511441/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85|عنوان=ادبیات کهن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}توصیۀ دیگرم به افراد مبتدی، همواره این است که به مطالعۀ ادبیات روس بپردازند و بعد از آن ادبیات آمریکا و انگلیس را مطالعه کنند تا به ژانر موردنظر خود برای نویسندگی دست یابند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه و شأن کتاب===&lt;br /&gt;
«از حاشیه خوشم نمی‌آید. سال‌ گذشته حرف‌ها و دلایل من برای انصراف از [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال]] در رسانه‌ها منتشر شد. حرف جدیدی ندارم تا وقتی این دوره از جلال هم برگزار شود. برخلاف عده‌ای که می‌گویند جایزه‌های ادبی تأثیری در فروش کتاب ندارند، معتقدم اهدای یک جایزهٔ ادبی به هر کتاب، شأن ویژه‎ای به آن می‌دهد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|تاریخ= ۴دی۱۳۸۸|عنوان= از حاشیه‌ خوشم نمی‌آید|صفحات= ۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ادببات و دین===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌عنوان داستان‌نويس با نگرش به جامعه‌مان بايد بگويم كه جوان امروز متأسفانه از اين مفاهيم دور شده است. چون از هسته و جان‌مايهٔ اصيل‌مان فاصله گرفته و به پوستهٔ ظاهری مفاهيم بيشتر توجه دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/1644469/%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85-%D8%AF%D9%8A%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-|عنوان=ادبیات و دین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ادبیات و سیاست===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بزرگ‌ترین آفت نوشتن، سیاسی‌نویسی است. سیاست به لحظه فکر می‌کند و ادبیات به ابدیت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه قیصری به موسیقی و فیلم ===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|موسیقی ملل از هر نوعی که باشد دوست دارم. هرچه غریب‌تر دوست‌داشتنی‌تر. از سینمای هالیوود فراری‌ام. سینماگر، هر چقدر غریب‌تر مشتاق‌تر. هر چقدر قصه‌گوتر دوست‌داشتنی‌تر. مثل فیلم «کفرناحوم» یا فیلم روسی «بازگشت» اندری زویا گینتسف.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
* او از حضور در فهرست چهل نویسنده برگزیدهٔ کشور، با انتشار نامه‌ای انصراف داد:&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:Tan{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;انتظار می‌رفت که نویسندگان را یعنی تمام نویسندگان را، مدافع ارزش‌های والای انسانی بدانید حتی کسانی که روزگاری با ما دشمن بودند و هم‌کیش ما نبودند. تقسیم‌بندی زودگذر و سیاسی را به عهدهٔ سیاسیون بگذارید و در روزگاری که دیگران بذر نفاق می‌کارند و بی‌اعتمادی سکه رایج شده، شما اعتماد جلب کنید. رمان می‌آموزد که «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند» پس به مشترکات نگاه کنیم تا تفاوت‌ها. من از آنجا که سال‌هاست از جنگ نوشته‌ام و ضدجنگ خوانده‌اند این تعریف از ارزش را متوجه نمی‌شوم. با این‌که می‌دانم شما نیت‌ خیر دارید ولی چون این حرکت جز رنجش و فاصله تا این‌ لحظه چیزی به ارمغان نداشته است از حضور در آن منصرف می‌شوم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4510840/%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%82%D9%84%D9%85|عنوان=نامه سرگشاده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* مجید قیصری در پی حادثهٔ پلاسکو، نامه سرگشاده‌ای به رئیس شورای شهر تهران نوشت و خواستار ساخت موزه‌ای دائمی از ساختمان پلاسکو و آنچه از آن باقی مانده است شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3886060/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان=حادثه پلاسکو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت موردعلاقه‌اش در آثارش ===&lt;br /&gt;
مجید قیصری، نوجوانی که راوی داستان «باغ تلو» بود؛ شخصیت‌ موردعلاقه در آثارش معرفی کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطره‌نگاری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
قیصری را به‌عنوان نویسنده‌ای شاد و سرزنده می‌شناسند. نویسنده‌ای که با بیش‌از پنجاه سال سن، پرانرژی است و همیشه مشغول تجربه‌های تازه و هنوز هم به‌عنوان نویسنده‌ای جوان شناخته می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://newspaper.hamshahrionline.ir/id/4999/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DA%98-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%B4%D9%88%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF.html|عنوان=خلقیات قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;روزنامه جام‌جم آنلاین از خلقیات اومی‌نویسد: «اگر چهرهٔ خندان و بشاش مجید قیصری را دیده باشید، محال است باور كنید كه این انسان مهربان بتواند از جنگ بنویسد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://jamejamdaily.ir/newspaper/item/39218|عنوان=مهربانی و جنگ}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آداب نویسندگی===&lt;br /&gt;
آداب نویسندگی مجید قیصری، موسیقی، دوش‌گرفتن در اول صبح، عطر و لباس مناسب، استفاده از مانیتور و کیبورد و نه لپ‌تاپ، خنکای هوا، نور ملایم، نشستن در مکان و زمان مشخص است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تفسیر قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}او معتقداست فصول، در نوشتنِ داستان تأثیر دارند. فصل پاییز و زمستان را مناسب کارهای بلند و رمان می‌داند و فصل تابستان و بهار را برای کارهای کوتاه.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/2145709/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D9%84%D9%82|عنوان=فصل نوشتن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد===&lt;br /&gt;
او در خیابان &#039;&#039;پدرثانی&#039;&#039; محلهٔ نارمک به‌دنیا آمد. پدر و مادرش بیش از شصت سال است که در این محله سکونت دارند. پدرش دهۀ ۴٠ در این محله زمینی خریده بود و با وامی که گرفت، خانه‌ را ساخت. هنوز هم خانه پدری‌اش به همان‌شکل باقی مانده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از سفرهای مجید قیصری===&lt;br /&gt;
* تجربه‌های شخصی مجید قیصری برای رمان‌نویسان همدانی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.arthamadan.ir/default.aspx?page=4657&amp;amp;section=newlistItem&amp;amp;mid=51508&amp;amp;pid=101095|عنوان=سفر همدان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* نقد و بررسی کتاب «جشن همگانی» در کتابخانهٔ شهر آبسرد&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13970822001131/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1|عنوان=سفر آبسرد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حضور در همایش آیینی «آب و آفتاب» در زنجان &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://shabestan.ir/TextVersionDetail/663743|عنوان=سفر زنجان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
* داور جشنواره سراسری شعر و داستان طنز در اراک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iribnews.ir/fa/news/2181977/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2|عنوان=سفر اراک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفرهای ادبی به کشورهای دیگر===&lt;br /&gt;
مجید قیصری در سال ١٣٩٣ از سوی [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] برای شرکت در نمایشگاه بین‌المللی کتاب فرانکفورت به معاونت فرهنگی وزارت ارشاد معرفی شد و در این نمایشگاه شرکت کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/2332184/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان=سفر فرانفکورت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او در نمایشگاه کتاب مسکو شرکت کرد و از ترجمه روسی سه کاهن در این سفر رونمایی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ilna.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/666350-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86|عنوان=سفر روسیه}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مجید قیصری به‌منظور بزرگداشت شهدای نسل‌كشی سربرنيتسا (در جريان جنگ١٩٩٠ ميلادی در منطقه بالكان) به‌همراه جمعی از نویسندگان ایرانی، در پياده‌روی صلح، موسوم به «مارش ميرا» که در كشور بوسنی برگزار شد؛ شرکت کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/82583560/%D9%86%D9%88%D9%8A%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%8A%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D9%BE%D9%8A%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%8A-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%86%D9%8A-%D9%88-%D9%87%D8%B1%D8%B2%D9%87-%DA%AF%D9%88%D9%8A%D9%86-%D9%85%D9%8A-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF|عنوان=سفر بوسنی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
===نویسندگان موردعلاقه===&lt;br /&gt;
نویسندگان جنگی چون &#039;&#039;&#039;«هاینریش بل»&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;«ارنست همینگوی»&#039;&#039;&#039;، به‌دلیل قرابت فضای ذهنی و شرایطی که قیصری آن را تجربه کرده‌بود از نویسندگان موردعلاقه‌ وی بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تفسیر قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
مجید قیصری به‌سبب نوشتن داستان‌هایی در گسترهٔ جنگ و نگاه متفاوتش به‌این مقوله، شهرت دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سبک قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رمانی که فیلم نشد===&lt;br /&gt;
«شماس شامی» رمانی که قرار بود تبدیل به فیلمنامه شود و در قالب سریال تلویزیونی از صداوسیما پخش گردد اما با حاشیه‌هایی همراه شد که به‌ثمر ننشست و متوقف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.shafaf.ir/fa/news/101056/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D8%B3%D9%8A%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF|عنوان=حاشیه‌های فیلمنامه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اقتباس‌های سینمایی===&lt;br /&gt;
فیلم «نیستان» ساختۀ &#039;&#039;ابراهیم ایرج‌زاد&#039;&#039; براساس داستانی از مجید قیصری است که در ژانر دفاع مقدس ساخته شده است. این فیلم در چهاردهمین جشنواره فیلم مقاومت به‌نمایش در آمد که تولید سال ۱۳۹۵ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://tag.ir/cinema/52888-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%86%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86|عنوان=فیلم نیستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت مجید قیصری===&lt;br /&gt;
آیین تجلیل از مجید قیصری، برای کتاب «سه کاهن» که جایزۀ اوراسیا را از آنِ خود کرده بود؛ با حضور جمعی از نویسندگان و اندیشمندان و با سخنرانی [[مصطفی رحمان‌دوست]]، بهروز جلالی، فرزانه فخریان و محمد خانی در انتشارات علمی و فرهنگی برگزار شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/268284/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87|عنوان=تجلیل از قیصری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجید قیصری از دریچه مطبوعات===&lt;br /&gt;
* گفت‌وگو با روزنامهٔ «آرمان امروز»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mokhbernews.ir/socialnetwork/showpost/1024042/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%8A%D9%86%DA%A9-%D8%B2%D9%8A%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%AF-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C(1345-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86)-%D8%AC%D8%B2%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-_|عنوان=آرمان امروز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* مصاحبه با روزنامه «جام‌جم»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3499265|عنوان=جام‌جم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [https://www.magiran.com/newspapertoc/getnewspaperpdf?m=3291&amp;amp;s=4388&amp;amp;p=11 مصاحبه با روزنامه «اعتماد»] &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
قیصری کار خود را با کتاب‌های جنگ و دفاع مقدس آغاز کرد اما سپس به سراغ حوزه‌های دیگر از جمله &#039;&#039;&#039;دین&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;اجتماع&#039;&#039;&#039; رفت. به‌عقیدهٔ منتقدان یکی از ویژگی‌های آثار قیصری این است که قصه‌ها با این‌که بستر اصلی‌شان تقریباً یکی است ولی تکراری نیستند. در آثار وی جنگ خیلی &#039;&#039;&#039;مردانه&#039;&#039;&#039; است و حتی جاهایی که زنی را در کنار مردی روایت می‌کند به‌نظر می‌رسد که جنگ برای زنان یک منطقۀ ممنوعه است. ردپای &#039;&#039;&#039;بچّه‌ها&#039;&#039;&#039; چندان در نوشته‌های قیصری دیده نمی‌شود و در برخی جاها مانند داستان «سه دختر گل‌فروش» این حضور احساس می‌شود. در داستان‌های او &#039;&#039;&#039;انسان&#039;&#039;&#039; فراتر از آدمیزاد ترسیم نمی‌شود و به آن وجه مأورایی نمی‌دهد. در آن دوره که تازه جنگ تمام شده بود، قیصری با زاویهٔ نگاه خاص خود، تلاش‌های متفاوتی را تجربه کرد. نوشتن &#039;&#039;&#039;صلح&#039;&#039;&#039; در زمانی که همه از جنگ دوست‌داشتنی می‌نوشتند، نشانگر جسارت و تفاوت است. بسیاری این قلم را ستایش کردند و قیصری این راه را جدی‌تر ادامه داد. ولی واکنش‌های منفی هم زیاد بود که همچنان وجود دارد. امروز هم در بسیاری محافل ادبی، برخی آثار وی را &#039;&#039;&#039;ضدجنگ&#039;&#039;&#039; می‌دانند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سبک قیصری&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;صلح&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;جنگی بود، جنگی نبود&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;طعم باروت&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;نفر سوم از سمت چپ&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;ضیافت به‌صرف گلوله&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;باغ تلو&#039;&#039;&#039;، رمان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;قصۀ هشتادوپنج&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;گوسالۀ سرگردان&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;مردی فرشته‌پیکر، داستان بلند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;سه دختر گل‌فروش&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;ماه‌زده، داستان بلند&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;سه کاهن&#039;&#039;&#039;، رمان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;دیگر اسمت را عوض نکن&#039;&#039;&#039;، رمان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;زیرخاکی&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;طناب‌کشی&#039;&#039;&#039;، رمان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;نگهبان تاریکی&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;جشن همگانی&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;گورسفید&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10661/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C|عنوان=جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} نامزد جایزۀ پکا (مهرگان ادب) در سال ۱۳۸۰ برای «جنگی بود جنگی نبود»، «ضیافت به‌صرف گلوله»{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برگزیدهٔ جایزهٔ مهرگان ادب برای «باغ تلو» سال ۱۳۸۶{{سخ}} &lt;br /&gt;
{{بلی}} برگزیدۀ‌ ششمین دوره جایزۀ ادبی اصفهان، برگزیدۀ کتاب سال هشتمین دورۀ شهید حبیب غنی‌پور، برندۀ لوح تقدیر از جایزۀ ادبی روزی روزگاری، برندۀ جایزۀ قلم زرین، برندۀ جایزۀ نهمین دورۀ نویسندگان و منتقدان مطبوعات برای «گوسالهٔ سرگردان»{{سخ}} &lt;br /&gt;
{{بلی}} برندۀ جایزۀ رمان برتر اوراسیای روسیه در سال ٢٠١٨ برای «سه کاهن»{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نامزد دهمین دورۀ جایزه ادبی [[هوشنگ گلشیری]] برای «دیگر اسمت را عوض نکن»{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندۀ جایزۀ شهید حبیب غنی‌پور و نامزد جایزۀ کتاب سال ١٣٨٨ که البته قیصری از مسابقه انصراف داد، برای «شماس شامی»{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} تقدیری در هشتمین دورۀ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزۀ جلال آل‌احمد]] برای «نگهبان تاریکی»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====باغ تلو====&lt;br /&gt;
«باغ تلو» تراژدی دختری‌است که از کمال مطلوب به وضعیت نامطلوب گذر می‌کند. در تراژدی، شخصیت داستانی ابتدا برتر از دیگر انسان‌ها نشان داده می‌شود. &#039;&#039;&#039;«معصومه، قهرمان ما نیامد. (ص، ۱٠)»&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
بعد درحد انسانی معمولی، که اسیر دست پدر و شرایط روزگار است، سقوط می‌کند. «باغ تلو» داستان واقع‌گرایی است که روایتی خاطره‌گونه دارد. خواننده با دیدگاه‌های جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی،‌ مسائل اجتماعی و ایدئولوژیکی روبه‌رو می‌شود. شیوهٔ نگارش داستان، دوّار است. مدوربودنِ زمان اثر، نشان از مدرن‌بودن آن دارد.&lt;br /&gt;
در این کتاب، داستان از زبان نوجوانی بیان می‌شود که خواهر بزرگ‌تر او عازم جبهه است. خواهری که به زندگی محرومان، رسیدگی و در درو محصول به کشاورزان کمک می‌کند. رفتن خواهر و بی‌خبری از او، پیامدهایی برای خانواده به‌همراه دارد که یکی از آنها جابه‌جایی خانواده به مکانی دیگر و زندگی در خفا و محله‌ای جدید است و دیگری اختلافات و درگیری‌هایی که بین اعضای خانواده ایجاد می‌شود که این کشمکش‌ها البته با حرف‌ها و حدیث‌های مردم شدت می‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://vista.ir/m/a/29bu1/%C2%AB%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88%C2%BB|عنوان=باغ تلو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; «باغ تلو» را نشر علم در سال ۱۳۸۵ به بازار کتاب عرضه کرد و قیصری در همان‌ سال جایزهٔ مهرگان ادب را برای این رمان به‌دست آورد. این رمان پس از چاپ اول ممنوع‌الچاپ شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما در سال ١٣٩٩ &#039;&#039;&#039;«انتشارات کوچه»&#039;&#039;&#039; این کتاب را پس از &#039;&#039;&#039;چهارده سال&#039;&#039;&#039; ممنوعیت، تجدیدچاپ کرداما دوباره و پس از چندماه چاپ کتاب متوقف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/99062216552/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%82%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88|عنوان=حرف‌های مجید قیصری دربارهٔ توقیف «باغ تلو»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد باغ تلو====&lt;br /&gt;
راوی این رمان، آدم روان‌پریشی است، تفرق‌گفتار دارد و از این لحاظ خیلی قابل‌اعتماد نیست اما ابله هم نیست. قیصری در این رمان، یک‌نفر از شخصیت‌ها را به‌عنوان راوی انتخاب کرده که کاری جدید و مدرنیستی ولی متضمن درون‌نگری است؛ چراکه اگر درون شخصیت‌ها کاویده نشود، بار ذهنی داستان کم می‌شود.&lt;br /&gt;
وقتی راوی اول‌شخص است مشکل می‌توان دربارهٔ آن درون نگری کرد. البته از این‌ گونهٔ خاص می‌توان به رمان «نیوتوچکا» اثر &#039;&#039;&#039;«داستایوفسکی»&#039;&#039;&#039; و یا «از چشم غربی» اثر «&#039;&#039;&#039;کنراد&#039;&#039;&#039;» اشاره کرد که به‌خوبی توانسته‌اند این نقش را برای راوی پرداخت کنند. اما قیصری آنقدرها که باید راوی این شخصیت ها را برای خواننده درون‌کاوی نمی‌کند و این از نقص‌های «باغ تلو» است. رمان از قواعد کلاسیک مبتنی بر تجربهٔ زیسته، باورپذیری و قواعد ادبی پیروی کرده است. شخصیتی که برای داستانش انتخاب کرده، شخصیت برجسته‌ای است و بارزترین قسمت رمان هم نگاهِ مردم است به اسارت و آزادی مرضیه. باغ تلو استعاره‌ای است از انزوا و طرد کسی که با دل و جان به مردم خدمت کرد و بعد هم به جبهه رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/558159/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C|عنوان=نقد باغ تلو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====حاشیه‌های باغ تلو====&lt;br /&gt;
مجید قیصری با انتشار رمان «باغ تلو» در میان اهالی ادبیات حرف و حدیث‌های بسیاری برپا کرد. از مشاور وزیر ارشاد و هیئت مدیرۀ انجمن قلم که او را تکفیر ادبی و رمانش را ضدارزش و ضدزن خواندند تا منتقدانی که می‌گویند چرا فرجامِ قهرمانِ قصه که جوانی مؤمن است، تراژیک است. در مقابل کم نبودند منتقدانی که اثر را می‌ستایند و آن را یادآور آثار درخشان ادبیات کلاسیک ایران و حتی جهان می‌دانند. در یک نشست مطبوعاتی [[رضا امیرخانی]]، فتح‌الله بی‌نیاز، [[علی‌الله سلیمی]]، [[احمد شاکری]] و خسرو باباخانی به نقد اثر پرداختند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mashreghnews.ir/news/951126/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF|عنوان=حاشیه‌های باغ تلو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== توهین به زنان در باغ تلو====&lt;br /&gt;
به‌عقیدۀ سمیرا اصلانپور، از اين كتاب نمی‌شود به‌عنوان كتابی در زمينه‌ دفاع‌مقدس ياد كرد؛ بلكه اهانت به زنان آزاده است. [[راضیه تجار|راضيه تجار]] با تأكيد بر اينكه ضرورت دارد در آثار نوشته‌شده توسط نويسندگان ايرانی، نشانی از فرهنگ و آداب و رسوم ايرانی باشد، از اين كتاب به‌عنوان توهين آشكار به مقام زن ياد كرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/8706-17085/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%8A-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF|عنوان=توهین به زنان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گورسفید====&lt;br /&gt;
مجید قیصری در «گورسفید» داستان دو برادر را روایت می‌کند؛ یکی خشکه‌مقدس و رهبر گروهی افراطی؛ دیگری برادری که دل به دختری فقیر و بی‌کس باخته و سودایی دیگر در سر دارد. صالح برادر بزرگ‌تر، رهبر گروه افراطی است که خودشان را بالاتر از قانون می‌دانند، در محکمه‌‌های غیابی برای متهمان حکم صادر می‌کنند و خودشان دست به اجرای حکم می‌زنند و می‌خواهند به هر وسیله‌ای فساد را از روی زمین محو کنند. داستان با روایت برادر کوچک‌تر آغاز می‌شود، از همان چند سطر اول مشخص می‌شود صالح، برادر بزرگ، مرده است. این شروعِ شوکه‌کننده و بهت‌آور از همان ابتدا خواننده را برای کشفِ دلیل درگذشت این شخصیت به‌دنبال خود می‌کشاند و با خود همراه می‌کند. قهرمان و ضدقهرمان این داستان افرادی هستند که جنگ تحمیلی را تجربه کرده و حالا پس از جنگ به شهر بازگشته‌اند. بازگشتی که با دوران پر تب‌وتاب دولت سازندگی و شاخصه‌های ویژهٔ این دوران همراه است. زمان داستان مربوط به دههٔ ١٣٧٠ و مکان آن شهر تهران است. انتخاب تهران به‌عنوان محل وقوع داستان با موضوع داستان هم‌خوانی دارد، چون بیشترین تحولات و تأثیرات دولت سازندگی در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی در تهران به‌وقوع می‌پیوندد. نشر افق، «گورسفید» را نخستین‌بار در فروردین ١٣٩٨ با ۱۱۰۰ نسخه منتشر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ana.ir/fa/news/57/381967/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%AA%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF|عنوان=معرفی گورسفید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد گورسفید====&lt;br /&gt;
قصه خط‌ سیر مشخصی دارد. در این داستان با تقابل خیر و شر مواجه هستیم. خط تقسیم دو برادر با دو باور متفاوت. باورهای صالح، برادر تندروی مذهبی که حتی در دیالوگ‌ها با آیات قرآنی و روایات جواب می‌دهد برای خواننده جالب است. نگاه به مذهب و سیاست و ایدئولوژی در آن زمان که دچار افراط هم بوده خط داستان را پیش می‌برد. درون‌مایۀ این رمان، انحطاط فکری است که از ایده بزرگتر است. پیرنگ داستان از کهن‌الگوهای معمایی است و نوع نگاه نویسنده در گورسفید سعی در مستندنگاری دارد. از ابتدای داستان، با نشانه‌گذاری‌های حرفه‌ای نویسنده مواجه‌ایم. مادر سنتی روتختی مخملی را پنهان کرده که به عروسش هدیه کند. روزی که بازش می‌کند پوسیده و می‌ریزد. روتختی، باور جامعه آن‌ روز است که نابود شده است. نام شخصیت‌ها معنای ضمنی دارد. هارون، آسیه و شیث در داستان، کهن‌الگوی هابیل و قابیل را تداعی می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گورسفید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قیصری از گور سفید می‌گوید====&lt;br /&gt;
«در جلسه‌ای به من گفتند که شما شخصیت صالح را از روی شخصیت راسکلنیکف در «جنایت‌ومکافات» نوشته‌اید. به‌سبب این‌که او پیرزن رباخوار را با اندیشۀ این که جامعه را از وجود چنین فردی پاک کند، می‌کشد. آنان درست می‌گفتند. انگار عقبۀ ذهنی من چنین بوده است و آن شخصیت با خواندن داستان، در ناخودآگاه ذهن من مانده و بدون اطلاع در جایی تراوش کرده است. باورپذیر بودن شخصیت صالح اولین دغدغه‌ام بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آبدیده&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آثار ترجمه شده ===&lt;br /&gt;
* انتشارات شمع و مه نسخهٔ انگلیسی مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;«جشن همگانی»&#039;&#039;&#039; را منتشر و در کشورهای انگلیسی‌زبان توزیع کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/02/31/2016138/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7|عنوان=ترجمه جشن همگانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* رمان &#039;&#039;&#039;«سه کاهن»&#039;&#039;&#039; توسط نشر صدرای مسکو به زبان روسی ترجمه و منتشر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13960914000848/-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان=ترجمه سه کاهن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* کتاب &#039;&#039;&#039;«دیگر اسمت را عوض نکن»&#039;&#039;&#039; توسط انتشارات شمع و مه به زبان فرانسه ترجمه و منتشر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://hvasl.ir/news/22934|عنوان=ترجمه دیگر اسمت را..}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم‌نامه‌ها===&lt;br /&gt;
فیلمنامه «یک‌روز به‌خصوص» کار مشترک مجید قیصری و همایون اسعدیان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.aftabir.com/news/article/view/2016/07/15/1343070|عنوان=یک‌روز به‌خصوص}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
افق، چشمه، سوره مهر، صریر، کمان، انتشارات علمی‌فرهنگی، پالیزان، علم، همشهری&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:LightSteelBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«سه دختر گل‌فروش»، چاپ هفتم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:PowderBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«شماس شامی»، چاپ پنجم&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;noinclude&amp;gt;&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:LightBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«گوساله سرگردان» و «سه کاهن» چاپ چهارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:SkyBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«نگهبان تاریکی»، «ضیافت به‌صرف گلوله» و «دیگر اسمت را عوض نکن» چاپ سوم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:LightSkyBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«نفرسوم از سمت چپ»، «طناب‌کشی» و «زیرخاکی» چاپ دوم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:Black{{{1|}}};background:CornflowerBlue{{{2|}}}&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«گورسفید»، «صلح»، «قصه٨۵»، «جشن همگانی»، «باغ تلو»، «ماه‌زده» و «جنگی بود، جنگی نبود» چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;noinclude&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== مقاله‌ها و پایان‌نامه‌هایی که دربارۀ آثار قیصری چاپ شده است===&lt;br /&gt;
* جامعه‌شناسی رفتار در رمان «طناب‌کشی» بر مبنای نظریه «داغ ننگ»، سیدعلی قاسم‌زاده، نقد ادبی، شماره۲۶، تابستان۱۳۹۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/fa/article/332508/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D8%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%BA-%D9%86%D9%86%DA%AF-|عنوان=طناب‌کشی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
* ردّپای رئالیسم‌جادویی در دو داستان کوتاه دفاع مقدّس «ماه‌زده» و «عودعاس سبز»، نویسندگان: سمیه شیخ‌زاده، غلامحسین شریفی‌ولدانی، سیدمرتضی هاشمی، محمود براتی‌خوانساری، نشریه ادبیات پایداری، شماره١۴، بهاروتابستان١٣٩۵&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/fa/article/358232/%D8%B1%D8%AF%D9%91-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%91%D8%B3-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B3-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C|عنوان=رئالیسم‌جادویی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
* آسیب‌شناسی مسائل اجتماعی در «جشن همگانی»، پری رضوی، شهرستان ادب، ٩آبان۱۳۹۸&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11168/%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%8A%D9%84-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%B6%D9%88%DB%8C|عنوان=نقد جشن همگانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
* شکل‌شناسی داستان‌های کوتاه مجید قیصری براساس مجموعه داستان «طعم باروت»، نویسندگان: یوسف گل پرور،  سیداسماعیل قافله‌باشی، نشریه ادبیات پایداری، پاییزوزمستان١٣٩٢&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/paper/1297911|عنوان=طعم باروت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* درباره «دیگر اسمت را عوض نکن»، علی چنگیزی، روزنامه فرهیختگان&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://changizi.blogfa.com/post/568|عنوان=نقد «دیگر اسمت را عوض نکن»}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===برشی از داستان کوتاه «آب» ===&lt;br /&gt;
{{شنیدن|نام پرونده= داستان کوتاه آب.mp3|عنوان= &#039;&#039;&#039;همراه با صدای نویسنده&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
* [https://www.hamshahrionline.ir/news/513756/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%BA%D8%B6-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%86%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA بغض من برای «باغ تلو» هنوز نترکیده است.]&lt;br /&gt;
* [http://www.habibghanipoor.ir/files/habib%206.pdf گفت‌وگو با مجید قیصری به‌مناسبت انتشار مجموعه داستان «گوساله سرگردان»]{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [https://www.magiran.com/newspapertoc/getnewspaperpdf?m=3291&amp;amp;s=1547&amp;amp;p=11 درباره مجموعه داستان «گوساله سرگردان» نوشته مجید قیصری؛ این خانه سیاه است.]{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [https://www.mehrnews.com/news/1415586/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1 «باغ تلو»؛ تقابل تراژیک انسانیت و جنگ با یکدیگر]&lt;br /&gt;
*[https://www.magiran.com/article/2624306 درباره طناب‌کشی مجید قیصری]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =میرعابدینی| نام =حسن| پیوند نویسنده= حسن میرعابدینی|عنوان= فرهنگ داستان‌نویسان ایران (از آغاز تا امروز)|سال= ۱۳۸۶|ناشر =نشر چشمه|مکان =تهران| شابک = ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۳۶-۲۳|صفحه= ۳۰۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= قیصری|نام= مجید|عنوان=نمی‌خواستم نویسنده شوم |ژورنال= ماهنامه ادبیات و داستان|مکان= تهران|شماره=۱۲ |سال= ۱۳۷۵|تاریخ بازبینی= ۲۱آبان۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= قیصری|نام= مجید|تاریخ= ۴دی۱۳۸۸|عنوان= از حاشیه‌ خوشم نمی‌آید|ژورنال= همشهری داستان|دوره= اول|شماره= پنجم|صفحات= ۱۷۸|تاریخ بازبینی= ۵شهریور۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/3770/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85|عنوان=من از رنج‌های جنگ می‌نویسم|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار = ۲۰مرداد۱۳۹۳ |تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/95050107826/%D8%A7%D8%B9%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-6-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1|عنوان=اعطای درجه‌یک هنری به شش نویسنده و شاعر|ناشر=ایسنا|تاریخ انتشار = ۱۳مرداد۱۳۹۵|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11072/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8|عنوان=کارگاه «یکشنبه‌های داستان» مجید قیصری در شهرستان ادب|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/longint/269744|عنوان=قیصری انسان را فراتر از آدمیزاده ترسیم نمی‌کند|ناشر=ایبنا|تاریخ انتشار =۱۰دی۱۳۹۷|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.hamshahrionline.ir/news/455158/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=جغرافیای کتاب جدیدم محله تسلیحات است|ناشر=همشهری آنلاین|تاریخ انتشار = چهارشنبه۲۷ شهریور۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11027/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B7-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C|عنوان=از خط مقدم تا قلب تهران؛ گفتگوی ویژۀ شهرستان ادب با مجید قیصری|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار =۳مهر۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://banifilm.ir/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%85/|عنوان=اصلاً قرار نبود نویسنده شوم!|ناشر=بانی فیلم|تاریخ انتشار =۶مهر۱۳۹۲ |تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.pana.ir/news/875614|عنوان=«سه کاهن»تنها کتابی است که وجه شفادهنده برای من داشت|ناشر=پانا|تاریخ انتشار =١٣آذر۱۳۹٧ |تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.bookcity.org/detail/17926/root/speak|عنوان=سیاست به لحظه فکر می‌کند و ادبیات به ابدیت|ناشر=شهرکتاب|تاریخ انتشار =۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13980628000496/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%86%E2%80%8C%D9%85%D9%84%D8%AC%D9%85-%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D8%AA%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C|عنوان=قتل‌های زنجیره‌ای به حاکمیت ربط ندارد|ناشر=خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار = ٣١شهریور۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://resaneh.farhangsara.ir/?p=9628|عنوان=وقتی شما عزیزترین نزدیکانتان را در جنگ از دست می‌دهید، جنگ معنا و مفهوم دیگری برای شما پیدا می‌کند|ناشر=فرهنگ‌سرای رسانه|تاریخ انتشار =١۴آذر۱۳۹٧|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://avaze.com/%D8%A7%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D9%88/|عنوان=ادبیات غرب مملو از رویکرد عیسی بن‌مریم است|ناشر=سایت خبری آوازه|تاریخ انتشار =١٢شهریور۱۳۹٨|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/278389/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF|عنوان=«گورسفید» حرفه‌ای و هوشمندانه جلو می‌رود|ناشر=ایبنا|تاریخ انتشار = ۲۶تير۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢٣آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/96020201014/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D9%88%DA%AF%D9%88|عنوان=بازتاب تجربه‌ زیسته‌ سعدی در آثارش ما را بیش‌ اندازه به او نزدیک می‌کند|ناشر=ایسنا|تاریخ انتشار = ۲اردیبهشت۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/98022111038/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C|عنوان=گردهمایی مدرسان داستان‌نویسی در بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|ناشر=ایسنا|تاریخ انتشار = ۲١اردیبهشت۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://jamejamdaily.ir/?nid=5345&amp;amp;pid=5&amp;amp;type=1|عنوان=توصیه‌های مجید قیصری برای کتابخوانی در نوروز|ناشر=جام‌جم|تاریخ انتشار = ۲١اسفند۱۳۹٧|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10981/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B5%D9%81%D8%AF%D8%B1%DB%8C|عنوان=بررسی داستان «تیله آبی» از محمدرضا صفدری|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار = ۱۶شهریور۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10998/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان=نقد و بررسی داستان «رمی» از عباس معروفی|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار = ۱۸شهریور۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/5837/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8|عنوان=نشست داستان‎نویسان افغانستان و داستان‎نویسان شهرستان ادب|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار = ۱مهر۱۳۹۴|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/11029/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%AF%DB%8C|عنوان=نقد و بررسی داستان «شب سهراب‌کشان» از بیژن نجدی|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار =۱مهر۱۳۹۴|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10973/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%82-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1|عنوان=بررسی داستان «شرق بنفشه» از شهریار مندنی‌پور|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار =۱۱شهریور۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10938/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C|عنوان=بررسی داستان «دو برادر» از غلامحسین ساعدی|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار =۴شهریور۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10965/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88%DB%8C|عنوان=بررسی داستان «ماه و مار» از ابوتراب خسروی|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار =٩شهریور۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://etemadonline.com/content/232603/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84|عنوان=انتخاب‌های جایزه جلال سفارشی نبوده است|ناشر=اعتماد|تاریخ انتشار =۲۴شهریور۱۳۹۷|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mojnews.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-6/168898-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%86%DB%8C-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA|عنوان=روز دوم سفر نویسندگان ایرانی در بوسنی چگونه گذشت؟|ناشر=موج|تاریخ انتشار =١٧تیر۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://adabiatirani.com/%d9%86%d8%b4%d8%b3%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b3%d8%b1%d8%a8%d8%b1%d9%86%db%8c%d8%aa%d8%b3%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%af%d8%b1%db%8c%da%86%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a8%db%8c/|عنوان=نشست روایت سربرنیتسا در بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|ناشر=بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|تاریخ انتشار =١٧تیر۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/161454/%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84|عنوان=نویسنده حرفه‌ای نداریم|ناشر=خبرآنلاین|تاریخ انتشار = ۲۱تیر۱۳۹۰|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://adabiatirani.com/writers/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C/|عنوان=کتاب‌شناسی و جوایز مجید قیصری|ناشر=بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان|تاریخ انتشار = ۲۴خرداد۱۳۹۶ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C|عنوان=پرتره مجید قیصری در شهرستان ادب|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://adabiatirani.com/writers/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C/|عنوان= قيصری شكارچی موقعيت‌های ناگفته جنگ است|ناشر=خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار = ٢٢خرداد۱۳٨٨ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://navideshahed.com/fa/news/233479/%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%86%D9%83%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D9%87%D8%AF|عنوان=«ديگر اسمت را عوض نكن» تصويری معنوی از جنگ ارائه می‌دهد&lt;br /&gt;
|ناشر=نوید شاهد|تاریخ انتشار = ١۴دی۱۳٨٨ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://navideshahed.com/fa/news/233479/%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%86%D9%83%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D9%8A%D8%B1%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D9%86%D9%88%D9%8A-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%87-%D9%85%D9%8A-%D8%AF%D9%87%D8%AF|عنوان=با سیاه‌نویسی، جهانی نمی‌شویم!|ناشر=قدس آنلاین|تاریخ انتشار = ۱۵اسفند۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://resanehenghelab.com/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86/|عنوان=داستان «آب» مستقیم به داستان سیاوش اشاره دارد و قیصری اسطوره سیاوش را بازسازی می‌کند|ناشر=رسانه انقلاب|تاریخ انتشار = ۵مرداد۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4625396/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=زمانه من را آبدیده کرده است|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار = ۷خرداد۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3757420/%D9%82%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87|عنوان=عدم شناخت اسطوره‌ها، تعادل روانی را به هم می‌ریزد|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار = ۱۰شهریور۱۳۹۵|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/705425/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%B6-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7|عنوان=آل‌احمد آن تصویری نبود که برادرش شمس یا همفکرانش از او ساختند|ناشر=خبرآنلاین|تاریخ انتشار = ۱۸شهریور۱۳۹۶ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/705425/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%B6-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7|عنوان=رضا امیرخانی فرزند زمانه خویش است|ناشر=ارمیا|تاریخ انتشار =۵اردیبهشت۱۳٨٨ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/279591/%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C|عنوان=قدرت ادبیات در خلق جهان موازی است|ناشر=ایبنا|تاریخ انتشار = ۲۴مرداد۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/07/23/1853299/%D8%B4%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=هنوز پس از گذشت چهل سال ژانری به نام انقلاب نداریم |ناشر=تسنیم |تاریخ انتشار = ۲۳مهر۱۳۹۷ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1397/07/23/1853299/%D8%B4%D9%87%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=جنگ، جنگ است و انقلاب، انقلاب |ناشر=ایلنا |تاریخ انتشار = ١٧بهمن۱۳۹۵ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1396/04/12/1452122/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان=پرداختن به خاطرات جنگ باعث پرمخاطب‌شدن ادبیات دفاع مقدس می‌شود |ناشر=تسنیم|تاریخ انتشار = ۱۲تير۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/tolidi/194433/%DA%A9%D9%84%D9%86%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF|عنوان=«کلنل» دولت‌آبادی چوب انقلابی بودنش را می‌خورد!|ناشر=ایبنا|تاریخ انتشار =  ۲۷بهمن۱۳۹۲|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1396/06/14/1511441/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85|عنوان= به‌جای آثار ترجمه، تاریخ بیهقی بخوانیم|ناشر=تسنیم|تاریخ انتشار =  ۱۴شهريور۱۳۹۶ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/1644469/%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%8A%D9%85-%D8%AF%D9%8A%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%E2%80%8C-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-|عنوان= توجه به مفاهيم دينی باعث نوآوری در خلق داستان‌ می‌شود|ناشر=ایکنا|تاریخ انتشار = ۳۱فروردين۱۳۸۷ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4510840/%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%82%D9%84%D9%85|عنوان= انصراف مجید قیصری از حضور در فهرست «چهل قلم»|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار = ۲۲دی۱۳۹۷ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3886060/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان= نامه مجید قیصری به چمران؛ موزه دائمی یادگاران پلاسکو ایجاد شود|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار = ۵بهمن۱۳۹۵ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://newspaper.hamshahrionline.ir/id/4999/%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DA%98-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%B4%D9%88%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF.html|عنوان= تیراژ پایین، ذوق و شوقی برای نویسنده باقی نمی‌گذارد|ناشر=همشهری|تاریخ انتشار = ٣بهمن۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://jamejamdaily.ir/newspaper/item/39218|عنوان=مجید قیصری مهربانی و خشونت جنگ|ناشر=جام‌جم|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/2145709/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AE%D9%84%D9%82|عنوان= بهار و تابستان فصل نوشتن داستان کوتاه و پاییز و زمستان فصل خلق رمان است|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار =۸مهر۱۳۹۲ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.arthamadan.ir/default.aspx?page=4657&amp;amp;section=newlistItem&amp;amp;mid=51508&amp;amp;pid=101095|عنوان=تجربه‌های شخصی مجید قیصری برای رمان‌نویسان همدانی|ناشر=حوزه هنری همدان|تاریخ انتشار =٢٠اسفند۱۳۹٣ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13970822001131/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1|عنوان=نقد و بررسی کتاب «جشن همگانی» در کتابخانه شهر آبسرد|ناشر=فارس|تاریخ انتشار =٢٢آبان۱۳۹٣ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://shabestan.ir/TextVersionDetail/663743|عنوان=همایش آیینی «آب و آفتاب» در زنجان برگزار شد|ناشر=شبستان|تاریخ انتشار =۲۹مهر۱۳۹۶ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.iribnews.ir/fa/news/2181977/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%86%D8%B2|عنوان=مجید قیصری داور سومین جشنواره سراسری شعر و داستان طنز در اراک |ناشر=خبرگزاری صداوسیما مرکزی|تاریخ انتشار = ۲۹تير۱۳۹۷|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/2332184/%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF|عنوان=به‌نمایندگی از بنیاد شعر و ادبیات داستانی؛ مجید قیصری عازم نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌شود |ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار = ۲۵تیر۱۳۹۳|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.ilna.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-6/666350-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86|عنوان=رونمایی از از ترجمه روسی رمان «سه کاهن» |ناشر=ایلنا|تاریخ انتشار = ١٨شهریور۱۳۹٧|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/91082817806/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D8%B9%D9%86-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA|عنوان=رونمایی از رمان مجید قیصری‌ با لعنِ صادق هدایت|ناشر=ایسنا|تاریخ انتشار = ۲۸آبان۱۳۹۱ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.shafaf.ir/fa/news/101056/%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%8A-%D8%B3%D9%8A%D9%85%D8%A7-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D8%AF|عنوان=وقتی سيما فيلم «مجيد قيصری» را دور زد!|ناشر=شفاف|تاریخ انتشار = ۱۰اسفند۱۳۹۰ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://tag.ir/cinema/52888-%D8%A2%D9%86%D9%88%D9%86%D8%B3-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86|عنوان=آنونس فیلم «نیستان»|ناشر=تگ|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ibna.ir/fa/doc/report/268284/%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87|عنوان=«سه کاهن»؛ روایتی که نسبت شخصی نویسنده با پیامبر را نشان می‌دهد|ناشر=ایبنا|تاریخ انتشار = ۶آذر۱۳۹۷ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mokhbernews.ir/socialnetwork/showpost/1024042/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D9%8A%D9%86%DA%A9-%D8%B2%D9%8A%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%AF-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C(1345-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86)-%D8%AC%D8%B2%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF-_|عنوان=مصاحبه مجید قیصری با روزنامه آرمان امروز|ناشر=مخبر|تاریخ انتشار= ٨اردیبهشت۱۳۹٨ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3499265|عنوان= با تبلیغ و شعار کتابخوان نمی‌شویم|ناشر=جام‌جم|تاریخ انتشار=۲۶دی۱۳۹۵ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10661/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C|عنوان= روایت روزهای جنگ و لحظه‌های زندگی مجید قیصری|ناشر=شهرستان ادب|تاریخ انتشار=١تیر۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://vista.ir/m/a/29bu1/%C2%AB%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88%C2%BB|عنوان= باغ تلو داستان رئالی‌‌است که روایتی خاطره‌گونه دارد|ناشر=ویستا|تاریخ انتشار=۲۳آبان۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٧}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/558159/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های باغ تلو نیاز به درون‌کاوی دارند|ناشر=خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار=۳مهر۱۳۸۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mashreghnews.ir/news/951126/%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF|عنوان= مجید قیصری با انتشار رمان «باغ تلو» در میان اهالی ادبیات حرف و حدیث‌های بسیاری برپا کرد|ناشر=مشرق نیوز|تاریخ انتشار=۲۶فروردین۱۳۹۸ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/8706-17085/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%AA%D9%84%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%8A-%D8%AA%D8%AC%D8%AF%D9%8A%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%8A%D8%AF-%D9%82%D9%8A%D8%B5%D8%B1%D9%8A-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF|عنوان= «باغ تلو» اجازه‌ تجديد چاپ ندارد|ناشر=ایسنا|تاریخ انتشار=۳۰شهریور۱۳۸۷ |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://ana.ir/fa/news/57/381967/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%AA%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF|عنوان= روایتی از قتل‌های زنجیره‌ای در کتاب «گور سفید»|ناشر=خبرگزاری دانشگاه آزاد اسلامی|تاریخ انتشار=۱۲خرداد۱۳۹۸  |تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.tasnimnews.com/fa/news/1398/02/31/2016138/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D9%87%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7|عنوان= انتشار نسخه انگلیسی «جشن همگانی» و توزیع در انگلستان و آمریکا|ناشر=تسنیم|تاریخ انتشار=۳۱ارديبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.com/news/13960914000848/-%D8%B3%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%AC%DB%8C%D8%AF-%D9%82%DB%8C%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= رمان «سه کاهن» توسط نشر صدرای مسکو به زبان روسی ترجمه و منتشر شد|ناشر=فارس|تاریخ انتشار=۱۴آذر۱۳۹۶|تاریخ بازدید =٢۴آبان۱۳۹٨}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B1%D9%87%D8%B4&amp;diff=48001</id>
		<title>رهش</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B1%D9%87%D8%B4&amp;diff=48001"/>
		<updated>2024-10-28T11:54:38Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان	        = رهش&lt;br /&gt;
|تصویر	       = رهش.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر   = &lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا امیرخانی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه  	=&lt;br /&gt;
|موضوع  	= &lt;br /&gt;
|سبک		= &lt;br /&gt;
|ناشر		= افق&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	= &lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    = ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|تعداد صفحات    = ۲۰۰&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک 	  = ۹۷۸۶۰۰۳۵۳۳۹۵۰&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;رهش&#039;&#039;&#039; در سال ۱۳۹۶ توسط [[رضا امیرخانی]] تالیف شده و در انتشارات افق به چاپ رسید. این کتاب ۲۰۰صفحه‌ای پیرامون شهرسازی و ادبیات نوشته شده است؛ اینکه ما با تهران خود چه کرده‌ایم و چه راه‌حلی برایش وجود دارد از نظر معماری و ادبیات به‌خوبی بررسی شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رهش، رمانی در وصف این روز‌های تهران است، تهرانی که بیشتر خانه‌های قدیمی آن تبدیل به برج‌های سر به فلک کشیده شده و به قول «لیا» وقتی از بالا به شهر نگاه کنی برج‌هایی نصفه می‌بینی که معلوم نیست کجا به زمین رسیده‌اند. این کتاب به روند تغییر در پایتخت پرداخته است که یکی از مشکلات بزرگ آن آلودگی هوا و بروز بیماری‌های تنفسی در نسل جدید است. البته لازم به ذکر است که رمان رهش نیز علاوه بر بافت شهری و پیچیده‌اش در محمل روستا زاییده می‌شود. روابط سادهٔ روستایی برای رمان‌نویس یک فضای به مراتب ساده‌تری است به نسبت روابط پیچیدهٔ شهری، البته این پیچیدگی بخاطر اتومبیل و یا ساختمان‌های بلند و یا انواع امکانات آن نیست بلکه بیشتر به جهت روابط انسانی است که موضوعات را در هم آمیخته است. رمان رهش رضا امیرخانی بر عکس دیگر رمان‌های او از زبان یک زن روایت شده است. زنی به نام لیا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رضا امیر‌خانی]] در مصاحبه‌ای، کاری که ما با خود و شهرمان می‌کنیم را به «خودبس» تشبیه کرده که روشی قدیمی برای شکنجه بوده است، روشی که در آن وقتی شخصی محکوم به گناه می‌شد، اعضای بدنش را می‌بریدند و به خوردش می‌دادند تا با رنج و عذاب به زندگی ادامه دهد. حال ما محکومانی هستیم به شکنجه و بناهای قدیمی، تکه‌های بدن هویتمان هستند که یک به یک آن‌ها را می‌بلعیم و ساختمان‌های بی‌روح و بی‌اصالت را در شهر قی می‌کنیم. رهش، بانگ رهایی انسان از بند شهرسازی و مدرنیته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیرخانی با قصهٔ رهش، داستان زندگی انسان‌هایی را بیان می‌کند که با شهرسازی و عواقب آن در تنش‌ هستند. مادری که شهر آلوده را مسبب رنج و عذاب فرزندش می‌داند و با همسر خود علا، که منصبی در شهرداری دارد درگیر است. لیا متنفر است از برج‌های بلند شهر که همچون زندانی نفس‌کشیدن را برای کودک آسمی‌اش ایلیا مختل کرده‌اند و از اینکه می‌بیند خانهٔ پدری او جز معدود خانه‌های باقی مانده به سبک قدیمی است، عصبانی و افسرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رضا امیرخانی، این غریو دردمندانه و معترضانه را سر می‌دهد و از مخاطب می‌خواهد تا قصهٔ لیا و علا را جدا از داستان زندگی خود نبیند و چشم بر عواقب جبران‌ناپدیر و مخرب این پدیده شوم اجتماعی نبندد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;عنوان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/7464-rahesh |عنوان=کتاب رهش اثر رضا امیرخانی | ایران کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او با نوشتن کتاب رهش انتقادات تند خود را نسبت به تغییرات شهر بیان کرده است و با صراحت تهران را شهری نا‌امن معرفی کرده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب رهش در [[جایزه ادبی جلال‌ آل‌احمد]] برای بخش رمان و داستان بلند به‌عنوان اثر برگزیده انتخاب شد و پس از آن در سال ۱۳۹۷ جایزه‌ٔ سی‌و‌ششمین جشنواره‌ٔ کتاب سال جمهوری اسلامی را از آن خود کرد. این کتاب که توسط نشر افق منتشر شده تا‌کنون ۱۶ بار تجدید چاپ شدهاستقبال زیادی از آن شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://fidibo.com/book/81520-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%87%D8%B4|عنوان=دانلود کتاب رهش اثر رضا امیرخانی - فیدیبو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; کتاب رهش پس از انتشارش باعث صف کشیدن بسیاری از علاقه‌مندان به کتابخوانی و نویسنده برای تهیه این کتاب گردید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رمان&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.iranbook-shop.com/book/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d9%85%d9%88%d9%85%db%8c/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d9%87%d8%b4-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c.html|عنوان=کتاب رهش | رمان رهش اثر رضا امیر خانی | خرید کتاب رهش | ر ه ش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضا امیرخانی.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:صفحه‌ای از کتاب رهش.jpg|210px|thumb|چپ]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
===خلاصه کتاب===&lt;br /&gt;
درون‌مایه کتاب رهش راجع به معماری شهری است که از دیدگاه خانمی به نام لیا بیان می‌شود که ایشان با همسرش بر سر مدیریت شهر نامتقارن به چالش‌هایی برخورد می‌کنند.&lt;br /&gt;
داستان کتاب رهش را یک زن روایت می‌کند در حالی‌که نویسنده مرد است؛ نکته‌ قابل توجه در رهش همین است. شاید در ابتدای کتاب این امر اشتیاق را برای خواندن زیاد کند و خواننده به دنبال کشف نکته‌ای تازه باشد، که دلش بخواهد بداند چطور یک مرد خودش را به جای زنی گذاشته و شروع به نوشتن کرده، چطور احساسات زنانه را در خود به‌وجود آورده است، یا این‌که اصلا درک درستی از عواطف زنان دارد یا نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کتاب رهش در مورد وصف حال تهران است. در واقع کتاب به صورت رمانی است در مورد چالش‌های زندگی یک خانواده معمار از زبان خانم لیا و همسرش علا و فرزند کوچکشان ایلیا. لیا و همسرش بر روی خانه‌های قدیمی تهران برج می‌ساختند و حال دیگر لیا کار برج سازی نمی‌کند. چرا که فرزندشان ایلیا به بیماری مبتلا شده است که حاصل همین برج سازی‌ها است. لیا شهر تهران را باعث و بانی بیماری پسرش می‌داند. آن‌ها در خانه‌ٔ پدری لیا زندگی می‌کنند، خانه‌ای در محله‌ی دارآباد که دست‌نخورده باقی مانده و همراه یک خانه‌ٔ دیگر تنها خانه‌های محله‌اند که شکل قدیمی خود را حفظ کرده‌اند. لیا در قسمتی از کتاب کودکی‌اش را اینطور توصیف می‌کند: «من و مادر دو صندلی تاشو ارج داشتیم که باز می کردیم و می‌نشستیم زیر درخت بید‌ مجنون. می‌نشستیم و وسط صبحانه زل می‌زدیم به مسیر کلک چال. پدر صبح زود می‌رفت برای کوه‌نوردی. نمی‌شد پدر را دید. سر صبحانه‌ٔ ما، پدر که آینه‌ٔ کوچکِ آرایش مادر را برداشته بود از داخلِ جعبهٔ منجوق‌دوزی‌شده، می‌نشست روی سنگی در مسیر و آینه‌ٔ بلژیکی را می‌گرفت سمتِ خورشید صبح. بعد نور شرق را می‌انداخت سمتِ خانه‌ٔ ما.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
موضوعِ کتاب رهش تنها در باب آلودگی هوای تهران نیست، به‌طورِ کلی روندِ تغییر در پایتخت است که از تبعاتِ آن آلودگیِ وحشتناکِ هوا، بروز بیماری های تنفسی در نسل جدید، از بین رفتن صمیمیتِ میان اهالیِ شهر‌نشین و به‌ویژه همسایه‌ها، خیانت میانِ زوج‌ها که مثل آب روان شده است و از آلودگی هوا هم جلو زده!، تظاهر و دوروییِ کارمندان که به منظور حفظ سِمَت و جایگاه در محل کار صورت می‌گیرد و…که خیلی خوب به همدیگر وصل شده‌اند و کتاب رهش را پدید آورده‌اند تا ما بخوانیم و آگاه باشیم!&amp;lt;ref name=&amp;quot;فرمانیه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://farmaniyeh.salamsch.com/hschool/learn/books/post/5126/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d9%87%d8%b4 |عنوان=معرفی کتاب رهش - دبیرستان سلام فرمانیه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
ارتباطات عاطفی و صمیمانه‌ٔ هم‌محله‌ای‌ها و همسایه‌ها که این روزها از بین می‌رود و دود و آلودگی که شهر را در خود می‌بلعد و صدماتی که به نسل جدید وارد می‌کند، همه از موضوعاتی هستند که از میان سطرهای کتاب رهش در یک داستان بیان شده است. در واقع نویسنده در داستان کتاب رهش مدام به مخاطب نهیب می‌زند. گویی می‌خواهد او را نسبت به وضع کنونی‌ که در زیر پرده‌ای از شهرنشینی جذاب ولی بی‌اصول پنهان شده، آگاهش کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتابچی&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====زبان رهش====&lt;br /&gt;
لحن کتاب رهش  ساده و خودمانی است. این کتاب با بیانی شیوا و رسا قابل درک برای تمامی سنین است. در کتاب رهش از واژه‌های معماری نیز استفاده شده است مانند واژهٔ تاور کرن، که منظور همان جرثقیل‌های بزرگ است. اما جای نگرانی نیست واژگان تخصصی به زیبایی معادل‌سازی شده است. چرا که اغلب افراد بتوانند آن را درک کنند و از مشکلات پیرامون بیشتر آگاهی یابند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;رهش&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===معرفی نویسنده===&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی]] داستان‌نویس، مستندنگار، جستارنویس، روزنامه‌نگار، مدرس، مدیر فرهنگی، کارآفرین و مدیر اجرایی است. آثار او از پرمخاطب‌ترین آثار ادبی امروز ایران به شمار می‌رود و در شمارِ برندگان [[جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]] قرار دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نخستین موفقیت امیرخانی نه در جذب مخاطبان ادبیات داستانی که در تصاحب رتبهٔ نخست جشنوارهٔ خوارزمی بود. در سال۱۳۶۹؛ آن‌هم برای اجرای برنامهٔ پژوهشی «طراحی و ساختنِ هواپیمای یک نفرهٔ غدیر۲۴ در چهارمین جشنوارهٔ اختراعات و ابتکاراتِ خوارزمی» که به‌تعبیر امیرخانی «اول شدنِ در آن کمترین فایدهٔ آن پروژه بود.»&lt;br /&gt;
سال بعد در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد؛ اما خاک ادبیات برایش «کَش» داشت و این چهرهٔ جوان علمی را به‌همراه خود برد. از میانهٔ دههٔ هفتاد، اندک‌اندک ادبیات، حرفهٔ امیرخانی شد و بعد از انتشار رمانِ «[[منِ او]]» به‌سال ۱۳۷۸ در ادبیات داستانی نام یافت و به‌تعبیر [[امیرحسین فردی]] از آینده‌داران ادبیات داستانی مملکت خوانده شد.&lt;br /&gt;
در انتهای دههٔ هفتاد به آمریکا سفر کرد؛ رهاوردِ آن، دو کتاب به نام‌های «[[نشتِ نشا]]» و «[[بیوتن]]» به‌همراه نشر مقاله‌هایی در «وبگاه ادبی لوح» بود. مسئولیت انجمن قلم ایران را تجربه کرد و از چهره‌های مؤثر جریان ادبی موسوم به جریان متعهد شد. در گفت‌وگو با «هابیل» خود را «آنارشیست» و «آرمان‌گرا» نامید و به نقد جریان‌های فرهنگی حاکمیت پرداخت. جستار نوشت و با [[جلال آل‌احمد]] مقایسه شد؛ به ستایش یا به طعن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفارهرندی او را از «رویش‌های انقلاب اسلامی» نامیده است. [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] از منتقدان محمود احمدی‌نژاد است؛ او سفرنامهٔ آیت‌الله خامنه‌ای به سیستان‌وبلوچستان را نوشته و در حیات و ممات حجت‌الاسلام اکبر هاشمی‌رفسنجانی از او به‌نیکویی نام برده است. وی به بیشتر دولت‌های بعد از انقلاب، نقد وارد و تأکید می‌کند از دریچهٔ فرهنگ به سیاست می‌نگرد که «فرهنگ، مادر سیاست است» و مباد «فرزندی مادرش را بزاید.»&lt;br /&gt;
در سال‌های میانی دههٔ هفتاد به‌دلیل نوشتن رمان «ارمیا» جایزه بیست‌سال داستان‌نویسی دفاع مقدس را دریافت کرد. بعدها در جایزه ادبی شهیدحبیب غنی‌پور قدر دید و در سال‌های میانی دههٔ نود، پس از دو دهه حضور فعال و مستمر و مؤثر در دنیای ادبیات، دوباره از سوی کارگزاران فرهنگی دولت به جایگاه جایزه و تجلیل فراخوانده شد. نشان درجهٔ یک هنری گرفت. برای نوشتن «نفحات نفت»، منتخب ده سال ادبیات اقتصادی در دهمین دورهٔ جایزهٔ ادبی جلال شد. در دورهٔ یازدهم جایزهٔ ادبی جلال، جایزهٔ بخش رمان را تصاحب کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ویکی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://wikiadabiat.net/index.php/|عنوان=رضا امیرخانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده درباره اثرش===&lt;br /&gt;
رضا امیرخانی می‌گوید بیشتر دارم به این فکر می‌کنم با دیدگاهی واکاوانه پی شهر بروم و ببینم چه چیزهایی در شهر در حال رخ‌دادن است. به نظر من کلان شهرها در جهان الگوهای توسعه متفاوتی دارند. توسعه کلان شهرها به صورت عبرت بزرگ یادآور می‌شود. چنانکه در خصوص شهر لس‌انجلس آمریکا شهر توسعه یافته و اما از دست رفته یاد می‌شود و همه شهردارها در ایالات مختلف آمریکا می‌دانند که نباید سایر شهرها مانند لس‌انجلس شود. اما در ایران ما کلان‌شهر تهران توسعه می‌یابد و دچار آلودگی هوا می‌شود و سایر شهرها نیز سعی دارند مانند تهران بشوند. و در نهایت چنین ذکر می‌کند که من برای تهران راه‌حلی ندارم اما مشهد و تبریز و اصفهان نباید مانند تهران می‌شدند و همچنین شهر کاشان نباید از الگوهای توسعه تهران پیروی می‌نمود که در نهایت شبیه تهران بشود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;رهش&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ره‌ش» دربارهٔ تهران حرف می‌زند. به‌معنای رهیدن است و اگر دقیق‌تر به آن نگاه کنیم به‌معنای شهر برعکس است. شهری که عالی و سافلش عوض و آن طرفی شده است. این کتاب در فضای توسعهٔ شهری است که هم دوستش دارم و هم از آن می‌ترسم. این کتاب درباره یک زن و شوهر معمار است که با هم زندگی می‌کنند. خانم معمار در شرکت‌ها مشغول است و آقای معمار مجبور است در شهرداری کار کند. بنابراین کارشان قدری با هم تعارض دارد. از آن طرف فرزندی دارند که گرفتار آلودگی هوا است و به این دلیل دچار بیماری شده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;سلاح&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=  https://www.mashreghnews.ir/news/807848/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85- %D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86|عنوان= انتقادات صریح رضا امیرخانی به وضعیت کپی‌رایت در «چشم شب روشن»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انگیزه نویسنده از نوشتن رهش===&lt;br /&gt;
در اصل دنبال مساله توسعه شهری بودم. به‌عنوان کسی که محل زندگی‌ام در حال تغییر بود و آسیب‌های «توسعه شهری بی‌حساب» را در زندگی خودم حس می‌کردم، حتما توسعه شهری برایم موضوع مهم و درجه یکی بود. دفتر کار قبلی‌ای که داشتم، فاصله‌اش تا منزل ما کوتاه بود و هروقت به خانه می‌رسیدم، می‌دیدم چای آماده است! بعدا فهمیدم وقتی چراغ دفترم خاموش می‌شد، همسرم از داخل خانه، می‌دید و چای را حاضر می‌کرد ولی بعدتر این اتفاق دیگر نمی‌افتاد چون ساختمان‌های بلندتری ساخته می‌شد و او دیگر نمی‌توانست ببیند که من چه وقت به خانه می‌آیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این موضوع را حس می‌کردم و افق دید من در کوچه‌های‌مان تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شد و قسمت‌های آفتاب‌گیر خانه‌مان آفتابش کمتر و کمتر می‌شد و این موضوع همه آدم‌هایی است که در این فضای توسعه شهری زندگی می‌کنند. از طرف دیگر مساله آلودگی هوا مساله بسیار مهمی بود که حتی بچه‌های ما تحت‌تاثیر آن قرار گرفته‌اند. الان همه بچه‌های ما دچار مشکل ریوی هستند، چه بدانیم و چه ندانیم. به‌راحتی می‌توانیم به سراغ سایت متوفیان بهشت‌زهرا(س) برویم و آمار تدفین را در روزهای آلوده بررسی کنیم و ببینیم آیا این مرگ‌ومیرها نسبتی با روزهای آلوده دارد یا نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
متاسفانه نسبت دارد و در روزهای آلوده آمار ایست قلبی تهران بالاتر می‌رود. موضوع توسعه شهری از اینجا برای من مهم شد. البته که موضوعات دیگری هم هستند مثل مسائل حوزه آموزش‌وپرورش، ولی موضوع کتاب من نشد. توسعه شهری تهران به‌شدت برای من مساله شده بود چون به‌عنوان الگوی توسعه به سایر شهرستان‌ها هم تسری پیدا می‌کرد. شهرها و شهرستان‌های ما گرفتار الگوی مدیریتی تهران بودند و به نظرم می‌آمد که این موضوع خیلی مهمی بود و لازم بود به آن پرداخته شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;توسعه&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.alef.ir/news/3970619141.html |عنوان=در «رهش» به دنبال آسیب‌های توسعه شهری بودم/ «رهش» نمایشگر بن‌بست کنونی ماست/ سفرنامه کره‌شمالی را می‌نویسم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عنوان کتاب===&lt;br /&gt;
عنوان کتاب (ره‌ش) هم به معنای رهیدن و هم عکس واژهٔ شهر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پذیرش و بازتاب===&lt;br /&gt;
کتاب رهش [[رضا امیرخانی]] با استقبال فراوانی روبه‌رو شد. جشن امضای کتاب رهش که در ۱۹بهمن۹۶ برگزار شده و با استقبال بی‌نظیری روبه‌رو شد. برای مثال، صفی طولانی در پیاده‌روی شرقی خیابان انقلاب برای امضای کتاب رهش توسط رضا امیرخانی تشکیل شده بود. حتی وزیر فرهنگ و ارشاد کشور، عباس صالحی به این اتفاق واکنشی مثبت نشان داد. او در حساب توییتری خود از کتاب رهش به عنوان یک اتفاق خوب یاد کرد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتابچی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/1501/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d9%87%d8%b4-%d8%b1%d8%b6%d8%a7-%d8%a7%d9%85%db%8c%d8%b1%d8%ae%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%aa%d8%a7%d8%b2%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%aa |عنوان=کتاب رهش رضا امیرخانی روایت تازه‌ای از توسعه‌ی شهری - مجله کتابچی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
فضاهای مجازی مرتبط با کتاب، قلم و فرهنگ، اعم از گروه‌ها و کانال‌های اجتماعی نیز به یک‌باره مبدل شدند به رهش‌نامه و همگی شدند صحنه‌ٔ تبادل نظر و نقد و کامنت‌گذاری درباره‌ٔ رهش. دقیقا چیزی شبیه خبر انتقال کریستیانو رونالدو از رئال مادرید به یوونتوس برای علاقمندان.&amp;lt;ref name=&amp;quot;معرفی&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.lisna.ir/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF/36073-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%8E%D9%87%D9%90%D8%B4|عنوان=[36073] معرفی کتاب رَهِش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز===&lt;br /&gt;
* رهش در سال ۱۳۹۷ جایزهٔ اثر برگزیده بخش رمان و داستان بلند یازدهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] &lt;br /&gt;
* برگزیده بخش ادبیات سی‌وششمین کتاب سال جمهوری اسلامی در سال ۱۳۹۷.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاهی به ویژگی‌های رهش===&lt;br /&gt;
اما «ره‌ش» اثری است مابین مقاله و داستان! این چیزی است که خود امیرخانی هم بر آن تأکید می‌کند و از گفتنش ابایی ندارد؛ حال آن‌که منتقدان، این ویژگی را قدحی بر اثر امیرخانی دانسته‌اند!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اثر امیرخانی، آشکارا اعلام می‌کند که تهران، شهری ناامن است. &lt;br /&gt;
امیرخانی توسعه به سبک تهران را به باد انتقاد می‌گیرد. او جایی یادآوری کرده است که «از توسعه شهرهای بزرگ معمولا به عنوان عبرت بزرگ یا عبرت منفی یاد می‌کنند.» نقد امیرخانی بر وضعیت آشفته تهران و مناسبات میان آدم‌ها در آن، آمیزه‌ای از جسارت و ریزبینی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از نقدهایی که منتقدان بر رهش وارد کرده‌اند، آن است که محدوده زمانی اختصاص داده‌شده به رخدادی که نویسنده روایتش می‌کند بسیار کوتاه است و شاید به همین علت باشد که داستان جا نمی‌افتد! رهش، اتفاقا در زمان چرخ می‌زند و از قضا آن‌چه که در حال و در زمانی محدود اتفاق می‌افتد، آن‌قدر معنادار است که به ماجرا عمق ببخشد تا نگران محدوده زمانی‌اش نباشیم؛ شاید اغراق‌آمیز باشد و هست اما رهش مثل یک هایکوی طولانی است!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نشر رهش به لحاظ سیاسی هم پیامدهای فراوانی را به دنبال داشت. امیرخانی در مواضع گوناگونی کوشید به برخی از نقدهای سیاسی پاسخ بدهد اما وقتی بی‌نتیجه بودن تخاطب آرام با منتقدان قانع‌نشونده(!) را دریافت، زبان خود را به تندی به انتقاد گشود. او با عباراتی تند، مجمع ناشران و سایت‌هایی نظیر رجانیوز را نواخت. در طول سال‌های پیش از رهش، این نهادها از حامیان امیرخانی بودند اما با بگومگوهای سیاسی پیش‌آمده، امیرخانی آشکارا در مقابل آن‌ها ایستاد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما چرا نقد امیرخانی پذیرفتنی است؟ چون او در این سال‌ها، زیر علم کسی، سینه نزده است! مستقل بوده، حتی از حزب‌اللهی‌ها! او خودش یک حزب‌اللهی مستقل است که به این و آن باج نمی‌دهد!&lt;br /&gt;
بسیاری از منتقدان، رهش را یکی از ضعیف‌ترین آثار امیرخانی می‌دانند. حتی وقتی رهش برنده جایزه جلال شد –جایزه‌ای که امیرخانی آن را به یک موسسه آموزشی بخشید- انتقادها از گوشه و کنار شدت گرفت که چرا این اثر؟! اما به قول رکنی، نویسنده باید نوری بر مردمان بتاباند، و رضاخانی و رهش این کار را کرده بودند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;یادداشت&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.dana.ir/news/1550441.html/-%D8%B1%D9%87%D8%B4---%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA- |عنوان=&amp;quot;رهش&amp;quot;؛ اثری میان رمان و یادداشت!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقدهای مثبت و منفی===&lt;br /&gt;
====[[علی‌الله سلیمی]]، روزنامه‌نگار و منتقد رمان و داستان====&lt;br /&gt;
جایگاه [[رضا امیرخانی]] در رمان«رهش»، بیشتر در مقام یک منتقد اجتماعی در حوزه شهری است و او خود را موظف می‌داند در مقابل طرح‌ها و برنامه‌های مدیران شهری به ویژه در بخش‌های شمالی پایتخت واکنش نشان دهد.&lt;br /&gt;
امیرخانی در این رمان، منتقد جدی تقریبا همه برنامه‌ها و رویکردهای مدیریت شهری است. طرح‌های توسعه‌ای مدیران شهرداری را به‌منزله از بین‌بردن هویت پیشین شهر می‌داند که پیش از این متکی به آیین‌های کهن بوده و آسایش و آرامش شهروندان را در پی داشته است، اما شرایطی فعلی را مانند سم خطرناکی برای حیات شهروندان و مضر می‌داند.&lt;br /&gt;
شخصیت‌های داستانی امیرخانی در رمان رهش، بیشتر کارکرد ابزاری دارند تا هویت باورپذیر که برخاسته از بطن جامعه باشند. آن‌ها تیپ‌های آشنایی در جامعه امروز شهری در تهران هستند که هر کدام نماینده قشری هستند.&lt;br /&gt;
لیا و علا، زوج معمار، شخصیت‌های اصلی داستان هستند که مرد روحیه نسبتا منفعلی دارد و فقط به حفظ موقعیت کاری خود به عنوان معاون شهردار می‌اندیشد اما زن، به عنوان راوی داستان، رویکرد آرمان‌خواهانه دارد و معتقد است برنامه‌های مدیریت شهری اشتباه است. او در مقابل بسیاری از ارزش‌های هویتی و اجتماعی خود موضع می‌گیرد و سعی می‌کند تصویر تازه‌ای از خود و جهان‌بینی‌اش نشان دهد. هر چند گذشته‌اش متعلق به نگاهی در جامعه امروز است که او حالا از آن گریزان است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;ابزار&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://khabarban.com/17324575/%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B1%D9%87%D8%B4_%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%D8%A7%D9%86%D8%AF |عنوان=امیرخانی | شخصیت های داستانی امیرخانی در رمان رهش، بیشتر کارکرد ابزاری دارند تا هویت باورپذیر که برخاسته از بطن جامعه باشند / #امیرخانی#شهری#رهش#کتاب#جامعه#بیشتر#رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در بخشی از کتاب رهش می‌خوانیم===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تا قبل از ظهر ما می‌نشستیم زیر درخت همسایه و بعدازظهرها همسایه‌ها می‌نشستند زیر درخت ما. صبح‌ها سایه می‌افتاد تو خانه‌ٔ آن‌ها و بعد‌ازظهر‌ها سایه می‌افتاد تو خانه‌ٔ ما. آقای همسایه صبح زود می‌رفت سر کار و بعدازظهرها چای را با خانمش زیر سایه‌ٔ درخت بید خانه‌ٔ ما می‌نوشیدند و ما که دیرتر صبحانه می‌خوردیم، میز را کمی می‌کشیدیم آن سمت و صبحانه را زیر سایه‌ٔ درخت بید آن‌ها می‌خوردیم. صبحانه زیر سایه‌ٔ آن‌ها بود و عصرانه زیر سایه‌ٔ ما.  همسایه بودیم دیگر چه فرقی دارد فرزند من با جانباز شیمیایی که در جنگ آسیب دیده است؟ حالا گیرم با رزمنده‌ٔ داوطلب یکی نباشد، چه تفاوتی دارد با کودک حلب چه‌ای؟ علا که می‌رود و در سمینار آسیب‌های شیمیایی چفیه گردن می‌اندازد و به جانبازان، روی سن سالن شهرداری گل می‌دهد، نباید به ایلیا هم گل بدهد؟&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تازه از کار استعفا داده بودم. کارم شده بود، مهد و دکتر و آزمایش و بیمارستان بردنِ ایلیا، ایلیای بیمار، بیماری که هیچ‌وقت خوب نمی‌شد. شاید اگر بیماری ایلیا نبود، یک مهد مرتب می‌توانست درد سرم را کم کند و حتی می‌توانستم یکی دو ساعت اتود هم برای شرکت‌ها بزنم. ذهنم درگیر ایلیا بود.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;اولین بار که مریضیش را فهمیدم، همه‌ٔ پنجره‌های جنوبی آفتاب‌گیر اولین نقشه را کوچک گرفتم. بعد‌ها وقتی مجبور بودم در ژوژمان شرکت حاضر شوم، فهمیدم در ناخودآگاه تلاش کرده‌ام تا ارتباط فرزندان ساکنان را با هوا قطع کنم! نورگیر غرب را که زیر شش متر فاصله داشت با دیوار روبرو و قانوناً باید با شیشه‌ٔ مشجر طرح می‌زدم، پنجره‌ٔ عریض می‌گرفتم که فرزندان ساکنان، باد غرب را حس کنند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;کتاب&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&amp;quot;رهش&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/product/9412/%D8%B1%D9%87%D8%B4 |عنوان=کتاب رهش اثر رضا امیرخانی - کتابچی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48000</id>
		<title>امیرحسین فردی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C&amp;diff=48000"/>
		<updated>2024-10-28T11:37:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = امیرحسین فردی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = فردی.jpg &lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = امیرحسین فردی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = داستان&lt;br /&gt;
|ملیت                   =&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۵مهر۱۳۲۸&lt;br /&gt;
|محل تولد               = روستای قره‌تپهٔ اردبیل&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۵اردیبهشت۱۳۹۲&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = عارضه تنفسی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت          =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            =&lt;br /&gt;
|نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مجلهٔ کیهان علمی و [[جشنوارهٔ ادبی شهیدحبیب غنی‌پور|کتاب‌ِسال شهیدغنی‌پور]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = مدیرمسئول کیهان علمی، سردبیر و مدیرمسئول [[کیهان بچه‌ها]] و مدیر [[مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری]]&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;&#039;اسماعیل&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;آشیانه در مه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;سیاه چمن&#039;&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = [http://www.amirhosseinfardi.ir]&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                = &lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Fardi&amp;amp;pedar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در سایهٔ پدر، دههٔ سی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Fardi.fotbal.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دههٔ پنجاه و حال‌وهوای فوتبال&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Fardi.kohnavard.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر فراز سبلان، دههٔ پنجاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Fardi&amp;amp;dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوستان دوران جوانی، دههٔ پنجاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;امیرحسین فردی&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس و روزنامه‌نگار در [[کیهان بچه‌ها]] و «کیهان علمی» بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
امیرحسین فردی در ردیف‌های نخست نویسندگان ادبیات انقلاب اسلامی است و درون‌مایهٔ داستان‌هایش را از انقلاب و پیرامون آن گرفته است. فردی با فعالیت‌ گسترده در حوزهٔ هنری، مطبوعات و بسترهای فرهنگی، شاگردان زیادی را زیر پروبال خود گرفت بود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظامی‌بودن پدر، امیرحسین را به شهرهای گوناگون کوچ داد و سرانجام در نوجوانی ساکن تهرانش کرد. پس از خدمت سربازی، فردیِ جوان، به فعالیت انقلابی در مساجد دست زد و با به پیروزیِ انقلاب، راه درپیش‌گرفته را در مسجد جوادالائمه و کیهان بچه‌ها ادامه داد. نخستین کتابش نمایشنامه &#039;&#039;&#039;میرزاکوچک‌‌خان جنگلی&#039;&#039;&#039; و اولین رمانش &#039;&#039;&#039;سیاه چمن&#039;&#039;&#039; در دههٔ شصت منتشر شد. رمان «اسماعیل» که حوادثش در بستر انقلاب اسلامی رخ داده معروف‌ترین اثر امیرحسین فردی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===انقلاب، مرا نویسنده کرد===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|برای من و نسل من، پدیده‌ٔ انقلاب، مثل آرزویی دورودراز و دست‌نیافتنی می‌نمود. دستیابی و تحققش را از محالات می‌دانستیم؛ ولی درعین‌حال، از سر تکلیف به‌اندازهٔ توش و توانی که داشتیم بر سر پیمان ایستادیم و برای وقوع آن تلاش ‌کردیم و در ناباوری مطلق، اتفاق افتاد. ما آزاد شدیم. سرزمینمان آزاد شد. اشک شوق بر گونه‌ها جاری شد و من همان سال، نویسنده شدم. اعتمادبه‌نفس پیدا کردم. همهٔ تابوها و طاغوت‌های ذهنی را شکستم و قلم به‌دست گرفتم و اولین داستان کوتاهم را نوشتم که در مجلهٔ «عروة‌الوثقی» به‌سال۱۳۵۸ چاپ شد.»}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌ را بابت مهمانش ترک کردم===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|مدتی‌ها بود که هفته‌ای‌یک‌روز برای تعطیل‌نشدن [[کیهان بچه‌ها]] به مجله می‌رفتم؛ چون قول داده بودم. بعد‌ از آمدن محمدعلی زم، مخملباف روزی کودتا کرد و بدون‌اینکه به نام من اشاره کند معرکه گرفت که بعضی‌ها چندشغله‌اند و البته به من هم اشاره می‌کرد. من هم بدون‌اینکه به آن‌ها بگویم، از خانه‌ای که دوستش داشتم رفتم و این غیبت دقیقاً ۲۰ سال طول کشید. تا زمانی که به دعوت و اصرار [[مصطفی رحمان‌دوست]] فقط برای تدریس کارگاه قصه و رمان، به حوزه رفت‌وآمد می‌کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://amirhosseinfardi.ir/fa/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86/|عنوان= امیرحسین فردی در گفت‌وگو با روزنامه جوان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===امنیت برای پشه‌ها===&lt;br /&gt;
حمید محمدی، جلسه‌اش با فردی در دفتر [[کیهان بچه‌ها]] را این گونه نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;فردی هنوز داشت دربارهٔ چخوف حرف می‌زد که حشره‌ای به چنگم افتاد. دست‌هایم را به‌هم مالیدم. کلامش را قطع کرد. گویی رشتهٔ بحث از دستش خارج شده باشد. گفتم: «داشتید می‌گفتید که چخوف... .» اجازه نداد ادامه دهم. خیلی جدی گفت: «پشه‌ها توی اتاق من در امنیت کامل‌اند.» طوری‌که شک ندارم برای پشهٔ مقتول دلش به‌درد آمد!&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سه‌گانهٔ ناتمام===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[راضیه تجار]] دربارهٔ قصد فردی برای نوشتن سه‌گانه انقلاب چنین می‌گوید: &lt;br /&gt;
:«ایشان قصد داشت سه‌گانه رمان انقلاب اسلامی‌ را به‌چاپ برساند و تاجایی‌که می‌دانم بعد از رمان «اسماعیل» که رمان نخستش بود، «گرگ سالی»، دومین رمان را به‌تازگی تمام کرده بود؛ اما افسوس که این سه‌گانه ناتمام ماند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://amirhosseinfardi.ir/fa/%d8%b1%d8%a7%d8%b6%db%8c%d9%87-%d8%aa%d8%ac%d8%a7%d8%b1/|عنوان= فردی ستون خیمه ادبیات داستانی انقلاب بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه به مخلملباف===&lt;br /&gt;
پس از انتخابات ریاست جمهوری سال۱۳۸۸ فردی در نامه‌ای سرگشاده که روزنامه کیهان، ۲۸تیر همان سال منتشر کرده بود، خطاب به محسن مخملباف نوشت:&lt;br /&gt;
:«... هنوز هم بوی گند آن کفش‌های پت‌وپهن کهنه و جوراب‌های پاره‌وپوره و کثیفت که ماه‌به‌ماه نمی‌شستی، توی خانهٔ ما مانده است... . اگر بگویی که من به‌خاطر همین مردم دست به آژان‌کشی زدم و افتادم زندان شاه و لقب چریک نوجوان را به من دادند، حالا این حق من است که از مردم طلب‌کار باشم... هیچ‌وقت نتوانستم تو را جدی بگیرم. نه آن زمان که جماعتی پشت سرت راه می‌افتادند و هی برادر مخملباف، برادر مخملباف می‌گفتند و نه حالا که شده‌ای موسیو مخملباف... فکر می‌کنی چون فامیلت مخملباف است پس می‌توانی انقلاب مخملی در ایران راه بیاندازی... .»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/8804280351%20%20%20%20/%D9%81%D9%83%D8%B1-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D9%83%D9%86%D9%8A-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%8A-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D9%8A-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%8A/|عنوان= امتن نامه امیرحسین فردی به محسن مخملباف}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:سنگ قبر فردی.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اردیبهشت را خزان کرد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===پیام تسلیت رهبر انقلاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این هنرمند مؤمن و سخت‌کوش، از پیشکسوتان در عرصه‌ٔ فعالیت‌های ادبی دوران انقلاب و از بنیان‌گذاران هسته‌های جوانان هنرمند انقلابی و در شمار برجستگانی بود که نهال پرطراوت هنر انقلاب را در برابر دشمنان عَنود و همراهان سست‌عنصر، با انگیزه و ایمان راسخ خویش پاسداری کرد و به شکوفایی و باروری امروز رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.hamshahrionline.ir/news/211231/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C/|عنوان= پیام تسلیت رهبر ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===جادهٔ زندگی فردی و حرفه‌ای===&lt;br /&gt;
====کوچ فردی====&lt;br /&gt;
برای امیر‌حسین فردی، ۵مهر۱۳۲۸ و روستای «قره‌تپه»، واقع در دامنهٔ جنوبى کوه سبلان از توابع شهرستان نیر در استان اردبیل را زمان و مکان میلادش ثبت کردند. بخشی از دوران کودکى و نوجوانى‌اش به پای همین دامنه‌هاى مصفا گذشت. پدر اما نظامی بود و همواره عازم مأموریت‌ به شهرهای گوناگون و امیرحسین را پیش از دبستان، کوچ داده بود مدتی به کرمان و زمانی نیز به دلیجان.{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱۳۳۴، در شش‌سالگى همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد و برای همیشه ساکن تهران شد. دبستان و دبیرستان را  در مدارس جنوب شهر درس خواند و در بیست‌ویک‌سالگى دیپلم طبیعى گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شوق و سوق به نوشتن====&lt;br /&gt;
معلم دبیرستان فردی، &#039;&#039;اکبر رادی&#039;&#039; اولین تجربه‌های نوشتن را برای او رقم زد:&lt;br /&gt;
:«یک داستان چهارصد صفحه‌ای نوشته بودم. روزی آن را گذاشتم توى ساکم و آوردم دبیرستان و سر کلاس دادم به آقاى رادى. سبک‌وسنگین کرد و برد. بعد از خواندنش، خیلى تشویقم کرد. براى اولین بار، آقاى رادى راهنمایی‌ام کرد تا آثار [[جلال آل‌احمد]] و [[غلام‌حسین ساعدى]] را بخوانم. خبر رفتن جلال را هم از زبان آقاى رادى شنیدم. یادم است روزى که او این خبر را سر کلاس به ما داد، پیراهن سیاه پوشیده بود. نمی‌دانم چهلم جلال بود یا به‌دلیل فوت دیگرى لباس سیاه پوشیده بود. به‌هرحال اندوهى که آن روز در صداى آقاى رادى بود، هیچ‌وقت فراموشم نمی‌کنم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:مسجد جواد الائمه.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کتابخانه مسجد جوادالائمه(ع)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نوشتن جدی‌تر می‌شود====&lt;br /&gt;
سال۱۳۵۶ فردی از کار دولتی‌اش در بانک صادرات استعفا داد و تمرکز خود را بر فعالیت‌های انقلابی علیه رژیم وقت گذاشت. پس از پیروزی انقلاب۵۷، فعالیت فرهنگی اعضای مسجد جوادالائمه ادامه یافت. پس از تأسیس حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی در آبان۱۳۵۸، فردی و دیگر دوستانش شروع به فعالیت در حوزه شد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«وقتی که از تشکیل حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامی باخبر شدیم به آنجا رفتیم. قرار شد حوزه در شاخه‌هاى مختلف هنرى فعالیت کند. در اینجا هم سهم ما ادبیات داستانی شد. جلسه‌های قصه‌نویسی از همان سال با تعداد اندکی تشکیل شد. آن موقع، مکان حوزه در خیابان فلسطین بود. اعضای اصلی و دائمی جلسات قصهٔ حوزه، شهیدحسن جعفربیگلو، محسن مخملباف و بنده بودیم. مخملباف موتورِ کوچکی داشت. صبح‌ها درِ خانه ما می‌آمد، سه نفرى سوار موتور می‌شدیم و به حوزه می‌رفتیم. درواقع همهٔ موجودیِ ادبیات داستانى حوزه، آن زمان ترک یک موتور کوچک در شهر جابه‌جا می‌شد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ادامهٔ ادبی‌نویسی و روزنامه‌نگار====&lt;br /&gt;
در شهریور۱۳۶۱ امیر‌حسین فردی را مدیر نشریه «[[کیهان بچه‌ها]]» می‌کنند. درحقیقت «کیهان بچه‌ها» سرآغاز فعالیت حرفه‌اى او در حوزهٔ ادبیات کودک و روزنامه‌نگارى حرفه‌اى است:&lt;br /&gt;
:«آمدنم به کیهان، دل‌خواه خودم نبود. آدم جایی را درست می‌کند و به پایش زحمت می‌کشد، به آنجا علاقه‌مند می‌شود و درواقع دل می‌بندد. حوزه براى من چنین جایى بود؛ اما ناگهان در حوزه حوادث تازه‌اى اتفاق افتاد. حوزهٔ اندیشه و هنر اسلامى، زیرنظر سازمان تبلیغات اسلامى رفت. اسمش را کردند حوزهٔ هنرى سازمان تبلیغات اسلامى و بعد ارزیابى شکاکانه و بدبینانه‌اى از فعالیت‌هاى گذشته شد. آقایى که بعدها نماینده مجلس شد، آمد و ما را جمع کرد و فرمود که احتمالاً حوزه به منافقان و گروه‌هاى چپ گرایش پیدا خواهد کرد و از این جور توذوق‌زدن‌ها و دلشکستن‌ها. بنیان‌گذاران اصلى حوزه نماندند. آن‌ها به کیهان رفتند. اما من ماندم؛ چون با بدنهٔ مدیریت جدید آشنا بودم و برخى از آن‌ها را از دوران فعالیت در مسجد جوادالائمه می‌شناختم و از دوستانم بودند. کمک کردم تا دوران انتقال انجام گرفت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزى از کیهان با من تماس گرفتند و براى ادامه انتشار کیهان بچه‌ها کمک خواستند. گویا سردبیر وقت مجله می‌خواست برود. حرفشان را زمین نیانداختم و رفتم، با این شرط که هفته‌اى چند روز باشم و فعالیت اصلی‌ام را در حوزه ادامه بدهم. دیدم کیهان نقطه‌مقابل حوزهٔ هنرى است. زمانى که آن دسته از دوستان سابق حوزه‌ای که هنوز خانه‌تکانى روحى نکرده بودند به بنده تکلیف کردند که از میان حوزه و کیهان یکى را انتخاب کنم، من هم کیهان را انتخاب کردم و ماندم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۶۸ با همکاری احمد بیرشک اولین مجلهٔ علمی کودکان‌ونوجوانان را با نام &#039;&#039;&#039;کیهان علمی&#039;&#039;&#039;  راه‌اندازی کرد. این مجله پس از ۵ سال فعالیت، به‌دلیل مشکلات مالی مؤسسهٔ کیهان تعطیل شد. در دههٔ۶۰ جلسات داستان‌نویسیِ مسجد جوادالائمه را هر هفته به‌طور منظم در کتابخانه مسجد، تشکیل داد. در این جلسات کارگاهی، رمان‌های بزرگ جهان و داستان‌های نوشته‌شدهٔ اعضا بازخوانی و بررسی می‌شد. سال۱۳۷۵ با راه‌اندازیِ جایزهٔ &#039;&#039;&#039;[[جشنوارهٔ ادبی شهیدحبیب غنی‌پور|کتاب‌ِسال شهیدغنی‌پور]]&#039;&#039;&#039; جنبهٔ گسترده‌تری به فعالیت‌های ادبی مسجد داد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از برگشت به حوزه تا بازگشت به معبود====&lt;br /&gt;
۱۳۸۱ دوباره از فردی دعوت کردند که در &#039;&#039;&#039;حوزهٔ هنری سازمان تبلیغات اسلامی&#039;&#039;&#039; حاضر شود. بدین‌ترتیب بعد از بیست سال جدایی از حوزه، پذیرفت که در جایگاه مدیر کارگاه قصه و رمان به خانهٔ آشنایی خود برگردد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱۳۸۷ بود که [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]]، &#039;&#039;نشان درجهٔ یک هنری&#039;&#039; را به فردی اهدا کرد و شهریور۱۳۸۹ به مدیریت [[مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری]] منصوبش کردند و از آن پس تا قبل از سفر آخر، در آن دفتر مشغول به‌کار بود. دو سال بعد، امیرحسین فردی را پیش‌کسوت عرضه مطبوعات خواندند و در اولین جشنوارهٔ پیش‌نگاران مطبوعات از وی تقدیر و تجلیل کردند. اما این، غروب پنجم‌اردیبهشت۱۳۹۲ بود که فردی را ابدی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فردی در یاداشت‌های شخصی‌===&lt;br /&gt;
آنچه این روزها دغدغه اصلی‌ام شده، این است که من چه کرده‌ام؟! چه میزان تابیده‌ام؟! تا چه شعاعی نور افکنده‌ام؟! برای دیگران چه کرده‌ام؟! چه خدمتی؟! و بالاتر از همه، چقدر توانسته‌ام با خالق خود ارتباط برقرار کنم؟! چقدر خودم را به او نزدیک کرده‌ام؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===امیرحسین از «اسماعیل» می‌گوید===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|می‌دیدم کسی در حوزهٔ ادبیات انقلاب اسلامی کار نمی‌کند. باید یک حرکتی آغاز می‌شد و از جایی شروع می‌کردیم. خب من این کار را کردم و نشان دادم که فقط اهل حرف‌زدن نیستم و «اسماعیل» شکل گرفت. درواقع «اسماعیل» زاییده‌ٔ دغدغه‌های من دربارهٔ انقلاب بود که به این بخش توجه چندانی نمی‌شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اسماعیل مهر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sooremehr.ir/fa/book/1151/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84|عنوان= اسماعیل امیرحسین خلق شد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی که رمان شد===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قرار نبود «سیاه‌چمن» به این شکل نوشته شود. نوروز۱۳۶۳ که به روستاهای اطراف دریاچهٔ هامون رفتم دیدار مردمان آن دیار یکی از حوادث به‌یادماندنی زندگی‌ام شد. تصمیم گرفتم تا گزارشی از آن دیدار برای روزنامه کیهان بنویسم. وقتی شروع به نوشتن کردم، دیدم نمی‌توانم گزارش بنویسم. میل شدیدی به داستان‌نوشتن دارم. تا آن روز دو داستان کوتاه بیشتر ننوشته بودم و هنوز تصمیمی جدی برای نوشتن نداشتم. خیلی نتوانستم مقاومت کنم. حوداث مرا با خود بردند. تابستان همان سال وقتی داستان تمام شد نام «سیاه‌چمن» را برایش انتخاب کردم و شد این کتاب. سیاه‌چمن هرچه هست اولین رمانی است که در اردوگاه نویسندگان متعهد، دربارهٔ تأثیر انقلاب اسلامی بر زندگی مردمانِ یکی از نقاط بسیار محروم ایران نوشته شد. این فضل تقدم یکی از ویژگی‌های برجسته «سیاه‌چمن» است. اگرچه نقدهای متعددی می‌تواند بر سیاه‌چمن وارد باشد، بااین‌حال نمی‌توانم این اثر را دوست نداشته باشم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;گزارش رمانی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sooremehr.ir/fa/book/1467/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86%d9%85%d9%86|عنوان= سیاه‌چمن را نوشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در زلال دیده‌ها===&lt;br /&gt;
====[[هدایت‌الله بهبودی]]====&lt;br /&gt;
«در مدتی که تصدی [[مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری]] را به‌عهده داشت از نزدیک شاهد بودم که با چه عشق و علاقه‌ای به‌ویژه برای پیشرفت ادبیات انقلاب اسلامی تلاش می‌کرد. چه در زمینهٔ داستان‌های کوتاه و بلند و چه برای جشنواره‌هایی که با موضوع ادبیات انقلاب بود و چه دربارهٔ شعر انقلاب که با پیگیری‌های فردی برگزار می‌شد. بااینکه عمل قلب باز انجام داده بود؛ اما از هیچ تلاشی در این راه فرو‌گذار نمی‌کرد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://amirhosseinfardi.ir/fa/%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%aa%d9%84%d8%a7%d8%b4-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%da%a9%d8%b1%d8%af//|عنوان= استاد به روایت دیگران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا سنگری]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تلاش بی‌وقفه امیرحسین فردی به‌رغم بیماری‌اش، ستودنی بود و حتی بیش از اندازه کار می‌کرد. فردی کسی بود که من همیشه در توصیفش می‌گفتم هفته‌ای هشت روز کار می‌کند. واقعاً وقت می‌گذاشت و کار می‌کرد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[یوسف‌علی میرشکاک|یوسفعلی میرشکاک]]====&lt;br /&gt;
«من تمامی آثار این نویسندهٔ پیشکسوت را مطالعه کرده‌ام و معتقدم که صفا و صمیمتی که در آثار فردی به‌چشم می‌خورد نشأت‌گرفته از صفا و صمیمیت شخص نویسنده بود. فردی هرگز خودبینی و تکبری که برخی از نویسندگان با خود دارند،‌ نداشت و یکی از دلایلی که شاید نسل جدید کمتر وی را بشناسند، در این بود که اصلاً اهل جلوه‌کردن، نبود. فردی مرد خدا بود و به خدا پیوست.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[ناصر فیض]]====&lt;br /&gt;
«دربارهٔ اعتقاداتش به‎قول معروف با کسی شوخی نداشت، حتی اگر آن شخص از عزیزترین دوستانش بود. از وقتی او را می‎شناختم همان فردی بود که یک روز قبل از مرحوم‌شدنش برای بار آخر در طبقهٔ سوم حوزهٔ هنری دیدمش. شادی و غمش هر دو از ته دل بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مصطفی رحمان‌دوست]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فردی از آن نویسنده‌ها بود که تفکر و سلیقه‌ٔ سیاسیِ خاص خود را داشت. از این خصیصه‌اش بعضی‌ها خوششان نمی‌آمد. بعضی‌ها هم خیلی خوششان می‌آمد. در کارش هم، با کسانی همکار بود که گاهی هم‌سلیقه‌اش بودند و گاهی هم نه. تمام سال‌های فعالیت، در نشریات مختلف حضور داشت و نقدهای زیادی به‌چاپ رساند؛ اما من در تمام این سال‌ها ندیدم که به کسی بی‌احترامی یا نقد شخصیتی کند. چه موافق فکرش بودند و چه مخالف.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خسرو باباخانی====&lt;br /&gt;
خسرو باباخانی اولین بار ۱۳۶۴ با فردی ملاقات کرده است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«فردی بسیار آرام و منطقی بود و جلساتی که در مسجد جوادالائمه برگزار می‌کرد با جاذبه‌ای که داشت ما را به خود کشید. یادم نمی‌آید که فردی هیچ‌وقت قصه خوانده باشد. او خیلی منصفانه نقد می‌کرد و در ذوق افراد نمی‌زد. از آن جمع تنها ۳ یا ۴ نفر نویسنده شدند، فردی جاذبه زیادی داشت. شخصیت ایشان باعث شد پایبند جلسات شویم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نگاه‌ها&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامه===&lt;br /&gt;
# «نمایشنامه میرزاکوچک‌خان جنگلی» ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# «سوره: بچه‌های مسجد» ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «سیاه چمن» ۱۳۶۶&lt;br /&gt;
# «آشیانه در مه» ۱۳۶۹&lt;br /&gt;
# «یک دنیا پروانه» ۱۳۷۰&lt;br /&gt;
# «افسانه اصلان» ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «کوتاه روزی که تو آمدی» ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «سفر‌نامه‌هامون، زهکلوت و آن حوالی» ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# «آش‍ن‍ا ب‍ا م‍وج‌»، خ‍اطرات‍ی‌ از زن‍دگ‍ی‌ س‍ردار س‍رت‍ی‍پ‌ پ‍اس‍دار ش‍ه‍ی‍دح‍اج‌ی‍دالله ک‍ل‍ه‍ر، ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# «میهمان ملائک» ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «امام خمینی» ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «ملاقات با آفتاب» ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «روح‌الله» ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «کوچک جنگلی» ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «میرزاکوچک‌خان» ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «تختی افسانه نبود» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «بقعه شیخ‌صفی‌الدین اردبیلی» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «امام اول» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «یک سبد گل سرخ» ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «آغاز یک مرد» ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «اسماعیل» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «قصه‌های گل بهار» ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «چته‌ها» ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «حضرت ابراهیم(ع)» ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «گرگ سالی» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «آخرین مسافر یک اتوبوس» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «در رویاهای مهتابی آن نقاش چینی» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «قصهٔ باغی که باغبانش رفته باشد» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «کاش می‌توانستم با مورچه‌ها حرف بزنم» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «لبخند زیبای پسر کوهستان» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «وقتی پلک‌ها سنگین می‌شوند» ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و شاخصه‌های قلمش===&lt;br /&gt;
====[[محمدرضا سرشار]] و «اسماعیل»====&lt;br /&gt;
در اینکه داستان اثری خوش‌خوان است تردیدی نیست و فکر نمی‌کنم کسی با این موضوع مخالفتی داشته باشد. یک دلیل عمده‌اش، صمیمیت و صداقت اثر است. خود عنصر عشق و زن که در اثر بیاید، خواننده پیدا می‌کند. به‌لحاظ پرداخت هم، «اسماعیل» پرداختی خوب و قوی دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اسماعیل مهر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Smaeel.fardi.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی صمیمی و خوش‌خوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اسماعیل مهر&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بررسی نمونه‌ای چند اثر===&lt;br /&gt;
====اسماعیل====&lt;br /&gt;
رمانی است که فردی برای مخاطبان بزرگ‌سال نوشت و در آن به مشروح حوادث انقلاب پرداخت. اثرى دنباله‌دار است و جلد دوم آن «گرگ‌سالی» پس از درگذشت فردی منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«اسماعیل» جوانى است از طبقات پایین جامعه با دنیای بی‌پدری و باری به سنگینیِ مادر، دو خواهر و یک برادر کوچک. در بانک استخدام می‌شود و دل به اسارت سارا می‌بندد. پدر سارا اما صحنهٔ گفت‌وگوی آن دو در پارک را تاب نمی‌آورد. اسماعیل را به‌شدت کتک می‌زند و در کلانترى از او تعهد می‌گیرد که هرگز به سراغ سارا نرود. اسماعیل غرورش را خردشده می‌یابد. سرزنش‌کنان وارد مسجد می‌شود و دفتر زندگی محکم ورق می‌خورد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
جواد، کتابدار کتابخانه مسجد است. جوانى مذهبى و ضدرژیم پهلوى که اسماعیل را نیز به‌تدریج وارد میدان مبارزه با حکومت می‌کند. شبی که نمایشنامه «حُر» مردم را با اشتیاق در مسجد جمع کرده، نظامیان به مسجد می‌ریزند و خادم پیر مسجد را کتک می‌زند. اسماعیل با افسر درگیر می‌شود و بعد از مجروح‌کردنش، بلافاصله از مسجد فرار می‌کند. جای او جواد را دستگیر می‌کنند. اسماعیل به خانه می‌رود و کتاب‌ها و اعلامیهٔ ضدرژیم را در گودالى پنهان می‌کند و نامه‌های عاشقانه سارا را می‌سوزاند. مأموران به خانه می‌آیند و اسماعیل می‌گریزد و به امامزاد‌ه‌ای پناه می‌برد. برای پنهان‌شدن از دست مأموران بر شاخهٔ درختی استتار کرده که شاخه می‌شکند و به حفرهٔ گورى ویران سقوط می‌کند و دیگر دست کسی به او نمی‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فردی|۱۳۸۷|ک= اسماعیل}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;برشی از «اسماعیل»&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شبح تیرهٔ ماشینی که نور قرمز چراغ خطرهایش روی دیوار و بدنه چند ماشین پارک‌شده افتاده بود، دیده می‌شد. با خود گفت: «خودشونن» و دوباره، چندپله‌یکی، پایین دوید. مادر پایین پله‌ها بی‌قرار ایستاده بود. بازهم زنگ زده شد، این بار همراه ضربات پا.&lt;br /&gt;
: برای تو اومدن.&lt;br /&gt;
:: نترس، من رفتم!{{سخ}}&lt;br /&gt;
تا مادر بتواند خود را جمع‌وجور کند اسماعیل سر او را بوسید. کفش‌هایش را پوشید و از دیوار کوتاه حیاط‌خلوت بالا رفت.(ص:۲۷۱)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اسماعیل مهر&#039;&#039;/&amp;gt;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Siyah chaman.fardi.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دلم به رمان بود نه به گزارش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;گزارش رمانی&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سیاه‌چمن====&lt;br /&gt;
رمان سیاه‌چمن، خانواده خیرمحمد در منطقه زهکلوت و در کپر را توصیف می‌کنند. سال‌هاست که گله و دامشان را برای چرا به سیاه‌چمن می‌برند. سال خشکی و بی‌آبی سیف‌الله‌خان اجازه نمی‌دهد که گله خیرمحمد به سیاه‌چمن بیاید؛ اما خیرمحمد راهی جز چراندن گوسفندان ندارد. همین کار، کینه و نفرت بین دو خانواده می‌اندازد. میرداد، پسر سیف‌الله‌خان، امان‌داد پسر خیرمحمد را در سیاه‌چمن به باد کتک می‌گیرد. خیرمحمد پسرانش را وادار می‌کند تا گله را به کوهپایه ببرند؛ ولی گله در اثر گرسنگی در میان راه تلف می‌شود. یارمحمد، پسر بزرگ‌تر خیرمحمد، میرداد را در سیاه‌چمن می‌بیند و تلافی کتک‌کاری او با برادرش را درمی‌آورد. به‌بهانه انتقام، سیف‌الله‌خان به کپر خیرمحمد حمله می‌کند و با گلوله‌ای او را می‌کشد. کپرها را آتش می‌زند و همه‌چیز نابود می‌شود. یارمحمد تصمیم می‌گیرد به کهنوج برود و نیروهای نظامی را خبردار کند. در راه فرار به کهنوج با عزیز، پسرعمویش، ناگهان نقشهٔ آتش‌زدن کپرهای خان به ذهنش خطور می‌کند؛ ولی قبل از عملی‌کردن نقشه‌اش افراد خان مسلحانه به تعقیب آن‌ها می‌روند و در این تعقیب و گریز گلوله‌ای به عزیز اصابت می‌کند و می‌میرد. یارمحمد به جنگل می‌گریزد، درحالی‌که یک پایش در اثر برخورد با جیپ خان آسیب دیده است. صبح روز بعد با کمک دادعباس و پدرش قادر که از آشنایان قدیمی است به کپر آن‌ها می‌رود. شرح مصیبت می‌کند و همراه قادر سمت کهنوج می‌رود. وارد قهوه‌خانه‌ای می‌شوند تا شب را به صبح برسانند. نیمه‌های شب صدای میرداد و هلیل، نوکر خان را می‌شنوند که به آنجا آمده‌ تا برای فروش گلهٔ خان، ماشین اجاره کنند. در قهوه‌خانه باهم درگیر می‌شوند و سرانجام جمعه شاگرد قهوه‌چی، نیروهای نظامی را خبر می‌کند و ماجرا فیصله می‌یابد. یارمحمد و پاسداران به زهکلوت برمی‌گردند. در خانه سیف‌الله‌خان درگیر می‌شوند. سیف‌الله‌خان، یارمحمد را زخمی می‌کند و به دست نظامیان کشته می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فردی|۱۳۶۶|ک=سیاه‌چمن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;یک لقمه از سر سفره&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;خیرمحمد درحالی‌که هنوز چوب‌دستی بر فراز سرش بود از جا کنده شد و درمیان دود، انگار پری که باد او را می‌برد، به عقب پرتاب شد و به دیواره کپر برخورد و درمیان صداهایی چون درهم‌شکستن اشیا بر زمین افتاد. صدای شیون و فریاد بچه‌ها برخاست. بی‌بی و امان‌داد به طرف او دویدند. جان‌بی‌بی سریع از جا جست. با دو دست محکم روی کاسه زانوهای لاغر و استخوانی‌اش کوبید و از حال رفت.(ص:۷)&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;گزارش رمانی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ashiyaneh.fardi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عشق به نیکی و نفرت از ستم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====آشیانه در مه====&lt;br /&gt;
آشیانه در مه، قصهٔ نوجوانی ۱۳ساله به‌ اسم شکور است. پسر جوانی که همراه مادر و خواهرش، ستاره به روستا می‌روند تا تعطیلات تابستان را بگذرانند. روزی که شکور از آب‌تنی برمی‌گردد جمشید پسر ارباب را می‌بیند که یک قرقی را نشانه گرفته و او را می‌زند. شکور به‌شدت متأثر می‌شود و از آشیانه قرقی، تنها جوجه‌ٔ زنده را برمی‌دارد و با خود به خانه می‌برد. کم‌کم شکور و مونس، بچه‌قرقی، به‌هم خو می‌گیرند و پرنده دست‌آموز می‌شود. جمشید که به این ماجرا حسادت کرده، روزی که قرقی در عالم پرواز به خانه برنگشته، آن را می‌یابد و پاهایش را با سنگ زخمی می‌کند. شکور با فهمیدن ماجرا راه خانهٔ جمشید را درپیش می‌گیرد. در باغ، او را می‌بیند که حاجی‌لک‌لک را نشانه گرفته است. بر سر جمشید می‌پرد تا به حاجی‌لک‌لک شلیک نکند. جمشید حاجی‌لک‌لک را بغل می‌کند. حاجی‌لک‌لک، پیشانی جمشید را با نوک‌زدن زخمی می‌کند و به پرواز درمی‌آید. جمشید حادثه را به گردن شکور می‌اندازد. کدخدا غروب آن روز موضوع را به مادر شکور می‌گوید. مادر از کدخدا می‌خواهد تا وساطت کند و ماجرا فیصله یابد. شب‌هنگام شکور در باد و سرما جوجه‌قرقی را که در اثر خون‌ریزیِ زخم پاهایش، بی‌جان شده، به لانه‌اش می‌برد تا درمان کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فردی|۱۳۶۹|ک= آشیانه در مه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
زندگی‌نامهٔ &#039;&#039;«امیرحسین فردی»‌&#039;&#039;، به‌کوشش علیرضا متولی، ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پا‌نویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فردی|نام= امیرحسین|عنوان= اسماعیل|ناشر= سورهٔ مهر|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۷}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فردی|نام= امیرحسین|عنوان= سیاه‌چمن|ناشر= کیهان|شهر= تهران|سال= ۱۳۶۶}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فردی|نام= امیرحسین|عنوان= آشیانه در مه|ناشر= نهاد هنر و ادبیات|شهر= تهران|سال= ۱۳۶۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://amirhosseinfardi.ir/fa/%da%af%d9%81%d8%aa%da%af%d9%88-%d8%a8%d8%a7-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86/|عنوان= امیرحسین فردی در گفت‌وگو با روزنامه جوان|ناشر= تارنمای امیرحسین فردی}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.farsnews.com/news/8804280351%20%20%20%20/%D9%81%D9%83%D8%B1-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D9%83%D9%86%D9%8A-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%8A-%D9%85%D9%8A%E2%80%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AE%D9%85%D9%84%D9%8A-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%8A%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%8A/|عنوان= امتن نامه امیرحسین فردی به محسن مخملباف|ناشر= خبرگزاری فارس}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.sooremehr.ir/fa/book/1151/%d8%a7%d8%b3%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c%d9%84|عنوان= اسماعیل امیرحسین خلق شد|ناشر= سورهٔ مهر|تاریخ بازدید= ۵مهر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.sooremehr.ir/fa/book/1467/%d8%b3%db%8c%d8%a7%d9%87-%da%86%d9%85%d9%86|عنوان= سیاه‌چمن را نوشت|ناشر= سورهٔ مهر|تاریخ بازدید= ۵مهر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.hamshahrionline.ir/news/211231/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B8%D9%85-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C/|عنوان= اپیام تسلیت رهبر معظم انقلاب به مناسبت درگذشت امیرحسین فردی|ناشر= همشهری آن‌لاین}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%86%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%81%D8%AA&amp;diff=47999</id>
		<title>نفحات نفت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%86%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA_%D9%86%D9%81%D8%AA&amp;diff=47999"/>
		<updated>2024-10-28T11:31:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= نفحات نفت&lt;br /&gt;
|تصویر	   =نفحات.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر   = &lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا امیرخانی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = نقد اقتصاد نفتی&lt;br /&gt;
|سبک		= &lt;br /&gt;
|ناشر		= افق&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =۱۳۸۹&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب &lt;br /&gt;
|صفحه	   = ۲۳۲&lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;نفحات نفت&#039;&#039;&#039; جستاری در باب فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی به قلم [[رضا امیرخانی]] نویسنده و داستان‌نویس معاصر است که در آن به موضوع نفت و تأثیرات آن بر حوزه‌های سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی پرداخته است. این کتاب در سال۱۳۹۶ برنده بخش ویژه جایزه ادبی جلال آل‌احمد شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
این کتاب همان‌طور که مؤلف در مقدمه آن آورده یک دل‌نوشته فردی است، نه یک مقاله پژوهشی یا یادداشت سیاسی. او در این کتاب نظام دولتی ایران و ارتباط تنگاتنگ آن را با نفت نقد می‌کند و با مثال‌ها و شواهدی که می‌آورد مانند وضعیت خودروسازی در ایران، دانشگاه‌های نفتی، ادبیات و سینما و هنر نفتی، ورزش نفتی، احزاب سیاسی نفتی، نشان می‌دهد که این وابستگی به نفت چه صدماتی به اقتصاد و عرصه‌های مختلف سیاسی و فرهنگی وارده کرده و باعث عدم رشد و ترقی در کشور شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفحات نفت در ۱۶دی۱۳۹۶ نامزد دریافت دهمین بخش ویژه جایزه ادبی جلال‌آل احمد شد. امیرخانی نویسنده این اثر از دریافت وجه مالی جایزه خودداری کرده و تنها لوح را پذیرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جایزه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب| نشانی=https://www.mehrnews.com/news/4192496/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85|عنوان=برگزیدگان دهمین جایزه «جلال»/ امیرخانی: از ارشاد جایزه نمی‌گیرم!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب در عین‌حال که مورد تحسین بسیاری‌ قرار گرفته و آن را اثری موفق توصیف کردند که یکی از اساسی‌ترین پدیده‌های جاری در کشور را به چالش کشیده، منتقدانی نیز دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفتحات نفت بارها تجدیدچاپ شده و چاپ هفدهم آن در سال۱۳۹۷ از سوی نشر افق بار دیگر وارد بازار شد. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تجدیدچاپ&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ketab.ir/BookList.aspx|عنوان=خانه کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این کتاب دارای یک مقدمه و درآمد و چند فصل به شرح زیر دارد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;قانان&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;بی‌کارآفرین&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;منطق آزاد&#039;&#039;&#039;!، &#039;&#039;&#039;نه عامه‌پسند، نه خاصه‌پسند؛ فقط داستانِ مسئول‌پسند&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کدام استقلال، کدام پیروزی&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;صنعت دولتی شدنِ نفت&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;حزب‌ در پیت&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;ریاستِ نفتی&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;آن‌چه خوبان همه دارند، ما هم داریم!&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;جمهوری اسلامی پاکستان&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;اقتصاد موردنظر در دسترس نیست چیست&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;افق&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;توسعه چینی و هندی و ژاپنی و مالزیایی و ...&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;زمینِ صاف، زمینِ‌ گرد، زمینِ مشبک&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;مقصر، مدیر سه‌لتی نیست&#039;&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مقدمه==&lt;br /&gt;
امیرخانی در مقدمه کتاب، این نوشته را از زمره اخوانیات معرفی کرده و نوشته «آن‌چه می‌نویسم به قولِ فرنگی‌ها «اِسِی» است، نه «آرتیکل». در این گوشه از عالم به آن می‌گویند نوشته‌ی اَخَوینی. از زمره‌ی اخوانیات. چیزی که میانِ برادران نگاشته می‌شود و باید برادرانه آن‌را خواند... و نه چیزی از زمره‌ی نوشته‌های دبیران، پس دبیرانه نیز نباید خواندش. تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی. انتهای متن هم به دنبالِ گراف و نمودار و عکس و نقشه نبایستی بود. اعداد هم کمی بالا و پایین شوند، چارستونِ خیمه‌ی این نوشته جنب نمی‌خورد!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مؤلف در ادامه نوشته که مخاطبش جوان‌ترها هستند «این اخوینی را می‌نویسم برای نسلِ بعدی، برای آن‌هایی که هنوز واردِ بازارِ کسب و کار نشده‌اند. همان‌ها که هنوز حوصله‌ی شنیدن دارند و فرصتی برای تصمیم‌گیری.»&lt;br /&gt;
==درآمد==&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در این بخش درباره صدمه‌ای که وابستگی به نفت به علم بومی وارد می‌کند، سخن می‌گوید. برای این منظور کارخانه تولید پژو فرانسوی را مثال می‌زند. این کارخانه  در دهه‌های قبل در عرصه رقابت با دیگر خودروها دچار مشکل شد و برای برطرف کردن آن، از دانشگاه‌های فرانسه کمک خواست؛ ظرف مدت پنج‌ سال نتیجه همکاری کارخانه و دانشگاه، طراحی پژو۴۰۵ بود که به خودروی سال تبدیل می‌شود. سپس مؤلف به مقایسه وضعیت مشابه خودروسازی در ایران پرداخته و معتقد است که خودروسازی ایران رقیبی جدی ندارد که بخواهد با این مشکل مواجه شود و حتی اگر هم مردم تمایلی به خرید خودروهای داخلی نشان ندهند، خودروسازها به جای راهی که فرانسوی‌ها رفتند، سراغ دولت می‌روند و به گفته او &#039;&#039;&#039;مقام اجرایی بالادست کمی شیرِ نفت ورودی به ایران‌خودرو را باز می‌کند و جلو این همه بحران را به سرانگشتِ تدبیر می‌گیرد!&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نگاهی به برخی از فصل‌های کتاب==&lt;br /&gt;
===قانان===&lt;br /&gt;
مؤلف در این بخش از کتاب، از خاطرات دوران دانشجویی‌اش در دانشگاه صنعتی شریف می‌گوید و در ادامه به بحث قانون و جایگاه آن در جامعه می‌پردازد. با شرح دو رویداد درباره نحوه اجرای قانون در ایران و خارج از کشور می‌گوید. [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] قانون را «راه» می‌داند. «مردم قطعاً راه انسب را با توجه به نیازهای واقعی‌شان انتخاب می‌کنند و این انتخابِ انسب جمعی در یک زمان نامحدود، یقیناً از هر طراحی عقلِ منفردِ بشری در یک زمان محدود کارآمدتر است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به اعتقاد مؤلف، «قانون وحی منزل نیست. قرار دادی است بشری تا راحت‌تر زندگی‌ کنیم... اگر باور کنیم قانون با ذهنیتِ تسهیلِ امور درست شده است، قطعاً آن را رعایت می‌کنیم».&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ادامه قانونِ کار بزرگترین مشکل کارآفرینی بخش خصوصی در کشور معرفی شده است. مؤلف به نقد این قانون پرداخته و نتایج آن را در جامعه بیان کرده است. او با توضیح روند اجرای قانون کار در کشور نشان می‌دهد که چگونه قانون کار به جای حمایت از کارگر، خود تبدیل به مشکلی برای کارگران و کارآفرینان در ایران شده‌است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بخشی از این فصل آمده است: «سؤال جدی این است که در قانونِ کار چه چیزی باید مقدم باشد؟ حقوقِ کارگر یا حقوقِ کارفرما و کارآفرین؟ و پاسخ جدی‌تر این است که در قانونِ کار، خودِ کار بایستی مقدم بر همه‌ این‌ها باشد. اگر قانونِ کار باعثِ از بین رفتنِ کار و کارآفرینی شود، نه کارگری می‌ماند و نه کارفرمایی... همان اتفاقی که از این دست قوانین باعث‌ش می‌شوند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بی‌کارآفرین===&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در این بخش، به وضعیت کارآفرینی در ایران و دخالت‌های دولت در بخش‌های مختلف کار اشاره کرده است. به اعتقاد او «قانان» کار سال‌هاست که دست کارآفرین ایرانی را از پشت بسته است. در ادامه این فصل، چند نمونه از وضعیت کارآفرینان و مشکلات‌شان به خاطر دخالت‌های دولت در عرصه کار آمده است.&lt;br /&gt;
به اعتقاد مؤلف، کارآفرینی یک مسأله فرهنگی است. افتحار به کارآفرینی یعنی افتخار تبدیل ایده به کار، بایستی به عنوانِ یک ارزش از نوجوانی آموزش داده شود... گِره کارآفرینی با دانشکده کارآفرینی باز نمی شود، با فرهنگ کارآفرینی کار راه می‌افتد!.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وی در کتابش نشان می‌دهد که چگونه دخالت دولت در بازار موجب کاهش شدید کارآیی نیروی تولیدی در کشور شده و تولیدکننده‌ها چگونه تصمیم به کناره‌گیری از تولید گرفته‌اند.&lt;br /&gt;
«صنعت ساخت‌مان از آن‌جایی که روی زمین بنا می‌شود، مهم‌ترین صنعتی است که بخش خصوصی و مردم، نسبت به آن رغبت دارد. از صد سال قبل، زمین تنها موضوعی بود که دولت در آن در مقابل مردم، آورده وسیعی نداشت. دولت نمی‌توانست در بازارِ عرضه و تقاضای زمین و املاک، تغییرِ وسیعی ایجاد کند. بنابراین بورسِ املاک بدل می‌شود به مهم‌ترین بورسِ اقتصادیِ کشور.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= دنفحات نفت|ص=۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===نه عامه‌پسند، نه خاصه‌پسند؛ فقط داستانِ مسوول‌پسند===&lt;br /&gt;
در این فصل مؤلف مثال تاکسی‌رانی و کسب درآمد راننده را هم به طور مستقل و هم زمانی که مسئول سه‌دولتی با دخالت در این عرصه، باعث ایجاد فساد و بی‌نظمی در روند کار می‌شود، آورده و با این مثال سراغ فضای فرهنگی کشور و وضعیت نویسندگی رفته و نشان دهد چگونه دخالت دولت می‌تواند فرآیندی طبیعی و بهینه را به فرایندی پر دردسر و ضررده تبدیل کند.&lt;br /&gt;
در این بخش می‌خوانیم: «یک درآمد درست از راهِ مستقیم ارج‌مندیِ کار، یعنی گرفتن مستقیم پول -در یک فضای رقابتی- از دستِ مسافر را، تبدیلش می‌کنیم به یک فرآیند پیچیده‌ مملو از فساد و بازرسی. این دوگانه‌ فساد و بازرسی نیز چنان پیش‌رفت دیالکتیکی خواهد داشت، که اداره‌ کل تاکسی‌رانی به اندازه‌ یک وزارت‌خانه بزرگ خواهد شد!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او با نقد جدی حقوق‌بگیر شدن نویسندگان و فعالان عرصه فرهنگی که از دولت می‌نویسند، معتقد است نتیجه این روند، این می‌شود که &#039;&#039;&#039;فیلم می‌سازیم برای مسئول، داستان می‌نویسم برای مسئول، شعر می‌گوییم برای مسئول و آرام‌آرام در جامعه گسل ایجاد می‌شود میان مردم و هنرمند نفتی از این دست. هنرمند نفتی، درآمدش از نفت است، پس رضایت مردم در کارش شرط نیست. رضایتِ مسئولِ سه‌لتی که شیر نفت را می‌پیچاند شرط است.&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نتیجه این عملکرد و دخالت دولت در کار نویسندگان و فرهنگیان،‌ می‌شود دور شدن نویسنده از مردم، کاهش فروش اثر، کاهش مطالعه مردمی و افزایش تولید آثار مبتذل که جلوی انتشار آثار خوب و کار نویسنده مردمی را می‌گیرد. «این شکاف بین نویسنده مردمی و فرهنگ سه‌دولتی نفتی، ابزارهای قدرت‌مندی فرهنگ سه‌لتی را در مقابل محبوبیت تولید خواهد کرد. این‌گونه است که کاغذِ نفتی درست می‌شود، ناشر نفتی ایضاً، نمایشگاه نفتی ایضاً‌ و قس علی هذا...»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در ادامه نقدی هم بر نمایشگاه‌های کتاب وارد می‌کند. {{گفتاورد تزیینی|«افتخار می‌کند به فروشگاهی بزرگ به اسم نمایشگاه بین‌المللی و نمی‌فهمد که نمایشگاه یعنی حذف کتابفروشی‌ها، نه فقط برای مدت برپایی که به دلیل نوع خرید عمده مخاطب، برای طول سال. متوجه نمی‌شود که نمایشگاه پایه‌های شبکه توزیع را سست می‌کند... نمی‌فهمد که فروشگاه بزرگی به اسم نمایشگاه یعنی حذف کتابفروشی‌ها، یعنی حذف شبکه توزیع و حذف شبکه توزیع یعنی سوق دادن ناشران به سمت فروش‌های دولتی و عملاً حذف ناشران مردمی و حذف ناشران مردمی یعنی حذف نویسندگان مردمی داریم و این یعنی رسماً حذف فرهنگ!»}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حزب در پیت!===&lt;br /&gt;
نویسنده در این فصل هم به تأثیر نفت بر حوزه سیاست می‌پردازد و کلام خود را با ترور بی‌نظیر بوتو رهبر حزب مردم که مخالف دولت پاکستان بود، آغاز می‌کند و از آن نتیجه می‌گیرد که نداشتن حزب مخالف دولت در ایران چه پیامدهایی دارد. [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در ادامه درباره شکل‌گیری احزاب در سایر کشورها سخن می‌گوید و نمونه‌ای این روند را در آمریکا و لبنان بیان می‌کند تا نشان دهد چگونه ساختار چند حزبی باعث پیشرفت سیاسی و در نتیجه رشد اقتصادی یک کشور می‌شود. سپس روند تاریخی شکل‌گیری احزاب در ایران را توضیح می‌دهد که چگونه وابستگی به نفت موجب از بین رفتن احزاب مختلف شده و باعث ایجاد ساختار تک‌حزبی در کشور شده است.&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|«معادله حزبی در ایران در سی‌سالهی اخیر، بعد از دوره نیون و نیت الا یومنا هذا، از مؤتلفه و مشارکت، تا رایحه‌ی خوشِ خدمت و آبادگردان، یک معادله تک‌مجهولی است. دعوا میانِ موافقِ دولت است و مخالفِ آن. موافقی که دسترسی دارد به چهار تا شیر پرپیمانه‌ی نفتی و مخالفی که دست‌ش به آن چهار تا نمی‌رسد. چه تفاوتِ زیرساختی وجود دارد میانِ حزبِ موافقِ دولت و حزبِ مخالفِ آن؟ هیچ! هر دو مجبورند گربه‌رویی پیدا کنند و خود را برسانند به شیرِ نفت. هر دو از یک‌جا تغذیه می‌کنند و بنابر همین با همه‌ی اختلافاتِ واقعی و حقیقی وقتی پای ارتزاق به میان کشیده شود، پای هر دو گیر است.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سیاست&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۱۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]]در ادامه خصوصی‌سازی را مهم‌ترین فرایند سیاسی پیش‌رو برای رهایی از ساختار تک‌حزبی می‌داند و معتقد است:‌ تا روزی که نماینده بخش خصوصی در دولت جایگاهی نداشته باشد، خصوصی‌سازی به جایی نخواهید رسید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&#039;&#039;&#039;ایران هیچ زمانی نمی‌تواند از تک‌حزبی فرار کند تا روزگاری که موافق و مخالف، نفت‌خوار باشند. نظامِ تک‌حزبی که البته آفاتِ فراوانی هم بر آن مترتب است، منبعث است از اقتصادِ تک‌محصولیِ دولتی&#039;&#039;&#039;.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سیاست&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توسعه چینی و هندی و ژاپنی و مالزیایی و...===&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در این فصل، الگو گرفتن از مدل‌های اقتصادی کشورهایی چون چین، ژاپن و مالزی را بدون در نظر گرفتن فرهنگ و سنت‌های مردم ایران خطا می‌داند و به نقد آن می‌پردازد. «شیوه‌ی خصوصی‌سازی را از آلمان متحد بگیریم، ایده‌ی اقتصادی را از چین و مدلِ دموکراسی را از هند؛ بسیار مسخره است. دموکراسی هندی با رضایت‌مندی تناسخی به دست می‌آید و هزاران هزار معاد... اقتصاد چینی هم به عدم برتری‌طلبی... ایرانی به هیچ‌رو با این دو ملت وجه مشترکی ندارد»&lt;br /&gt;
نویسنده در ادامه با بیان مثال و نمونه‌هایی از جامعه هندی و چینی و مقایسه انسان ایرانی با انسان هندی و چینی به این نتیجه می‌رسد که چه تفاوت عمیق و دامنه‌داری میان این دو وجود &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۲۰۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&#039;&#039;&#039;مدلِ توسعه‌ی ایرانی، بایستی برآمده از فضای زیستِ انسانِ ایرانی باشد، تازه منظور انسانِ ایرانی امروزی است که متأسفانه صد سال، از انسانِ ایرانیِ پیشین عقب‌افتاده‌تر شده است؛ انسانی ایرانی که صد سال است طعمِ کار، طعمِ ارج‌مندیِ کار را از سفره‌اش حدف کرده است و به جای آن در هر دوره‌ای از ادوار سیاسی نفت را سرِ سفره‌اش آورده‌اند! البته نه سرِ سفره‌ اقتصادی، که سرِ سفره‌ اندیشه&#039;&#039;&#039;...»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۲۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===مقصر، مدیر سه‌لتی نیست===&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در فصل پایانی کتاب، با مرور پیامدهای اقتصاد وابسته به نفت بر فضای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، و غیره مدیران سه‌لتی را تنها مقصران اوضاع کنونی نمی‌داندٰ، بلکه از مخاطب جوان امروزی هم گِله می‌کند که &#039;&#039;&#039;افق کارش را در کارِ دولتی می‌بیند&#039;&#039;&#039;. &amp;lt;font color=purple&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«برای برون‌رفت از آن‌چه درش هستیم چاره‌ای نداریم جز غیرِ دولتی بودن و فرهنگِ کارِ غیرکارمندی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در بخش دیگری خطاب به جوانان می‌نویسد: «جوان ایرانی باییستی بیاموزد که نه فقط برای نفعِ شخصی، که برای اعتلای کشورش، نباید چشمِ طمع به نفت داشته باشد. یعنی نباید در پیِ استخدامِ سه‌لتی باشد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] تنها راه حل مشکلات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی کشور و قدم نهادن در مسیر رشد و توسعه را &amp;lt;font color=purple&amp;gt;&#039;&#039;&#039; فرار از نفت و مهم‌تر از آن، فرار از فرهنگ نفتی می‌داند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|امیرخانی|۱۳۸۹|ک= نفحات نفت|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دارد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نویسنده در پایان کتاب، تمثیل زیبایی از وطن، نفت و دولت را این‌گونه بیان کرده است:‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانواده‌ای هست مفلوک. کارِ پدر بدان‌جا کشیده است که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره‌ فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرجِ خود کند... به پدر چه خواهید گفت؟ بی‌کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکرِ نجاتِ چنین خانواده‌ای باشد، تنها به فرزندانِ جوان امید خواهد بست... &#039;&#039;&#039;مادر&#039;&#039;&#039; یعنی &#039;&#039;&#039;وطن&#039;&#039;&#039;. &#039;&#039;&#039;طلا&#039;&#039;&#039; یعنی &#039;&#039;&#039;نفت&#039;&#039;&#039;. &#039;&#039;&#039;پدر&#039;&#039;&#039; یعنی &#039;&#039;&#039;دولت&#039;&#039;&#039;... این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خودِ مادر را نیز فروخته‌اند! در چنین خانواده‌ای تنها مایهی نجات، همتِ فرزندان است... از پدر کاری برنمی‌آید...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;.&lt;br /&gt;
===نقد نفحات نفت===&lt;br /&gt;
====همه دولت‌مردان را با یک چوب می‌راند====&lt;br /&gt;
اغلب منتقدان قلم [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] دلنشین می‌دانند و معتقدند که نوشته‌هایش خواننده را با خود می برد تا یک نفس کتاب را بخواند. محمد حسین‌زاده در نقد نفحات نفت معتقد است که این نوشتار بیشتر به نکات منفی می‌پردازد اما به معنای نفی نکات مثبت نفحات نفت نیست. همچنین آن را یکی از بهترین کتاب‌ها می‌داند برای مدیران امروز و آینده کشور. «آنچه امیرخانی می‌خواهد بگوید، مشکلی است که کمتر کسی می‌تواند انکارش کند، مدیریت دولتی متکی به درآمد نفت، آن‌چنان بزرگ و سنگین است که نمی‌تواند خود را تکان بدهد و حرکت کند چه برسد به اینکه بخواهد به بخش خصوصی هم تحرک بدهد و او را هم بکشد! شاید اولین و مهمترین اشتباه امیرخانی در نفحات نفت، راندن همه دولتمردان با یک چوب است. امیرخانی همان‌طور از دولت چپ دوران جنگ با آن سیاست‌های تمرگرایانه دولتی نوشته است که از دولت لیبرال مسلمان‌های کارگزارانی و دولت اصلاحات و دولت اصولگرایان! گویی همه این دولت‌ها در یک جهت حرکت کردهاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://old.alef.ir/vdcb0zbz.rhbf9piuur.html?7txt|عنوان=نقدی بر نفحات نفت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگر از نقدهای وارده به این کتاب، همین تک‌بعدی دیدن مؤلف در نگاه به مسائل است. آیا آمریکا آرمانشهر نفحات نفت است؟ امیرخانی در قسمت‌های مختلف کتاب با مثال‌هایی از ایالات متحده به نقد اقتصاد نفتی می‌پردازد و ناخودآگاه در دام تجلیل از اقتصاد بازار محور آمریکا می‌افتد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عقیده حسین‌زاده، امیرخانی از نسل انقلاب است و در رمان‌هایش نشان داده است که دل خوشی از جماعت روشنفکر ندارد و دکتر «خشی» را در بیوتن به عنوان نماد همین جماعت به تصویر کشیده است و نقد کرده ولی خود در نفحاتش در همین چاله افتاده است. بخوانید: «افق انرژی هسته‌ای حس امنیت را می‌گیرد. مردم را مضطرب نگاه می‌دارد. این افق به جلسات روزمره آژانس انرژی اتمی، بستگی وثیق دارد! به پشت چشم نازک کردن دول غربی هم ایضا! به دنده‌ای که آقای رییس‌جمهور آمریکا صبح روی آن از خواب بیدار شده است نیز ایضا. به دندان قروچه وزیر جنگ رژیم اشغالگر قدس هم ایضاً » این که امیرخانی چگونه به این نتیجه رسیده است باید خود بگوید.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
====نویسنده تحت‌تأثیر سفرش به غرب است====&lt;br /&gt;
محمدرضا آزادی در نقدی بر نفحات نفت، می‌نویسند که [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] در این کتاب او به نقد نظام دولتی ایران و بررسی ارتباط ناکارآمدی نظام در ارتباط تنگاتنگش با نفت پرداخته است. از نظر او، نویسنده سعی دارد با زبانی ساده و غیر فنی به سبکی نزدیک به کتاب‌های عامه‌پسند مشکل و دلایل خود را در این سیستم ویرانگر تشریح سازد.البته نویسنده به شدت هم تحت‌تأثیر سفر خود به غرب و تغییر نگاه کاذب تحمیلی از غرب در داخل هم قرار دارد.این مسئله باعث حمله غرب‌ستیزانی هم که بدون توجه به خصوصیات مثبت جامعه و نظام‌های غربی یک سره به نفی و نابودی غرب کمر بسته‌اند، به نویسنده و متهم کردن او به تمایلات لیبرالیستی نیز شده است.اما باید دانست که نویسنده در طول کتاب هیچ دفاعی از غرب نکرده و بلکه بیشتر فقط نمونه‌های مشابه را ارائه داده است که با مدیریت درست و هدفمند کارآمدتر بوده‌اند و به نقد نظامات داخلی پرداخته و متأسفانه طبق معمول هر گونه نقد سازنده با برچسب بیگانگی و وابستگی به غرب و لیبرالیسم در هم کوبیده می‌شود تا سودجویان طماع همچنان سرمایه‌های ملی را در قالب نظامان فاسد و منحط دولتی چپاول کنند و ایران هرگز قدمی به سوی آنچه مستحق آن است برندارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ارمیا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://ermia.ir/contents.aspx?id=506|عنوان=نقدی بر نفحات نفت از جناب محمدرضا آزادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====نفحات مخاطب را دچار ناامیدی می‌کند====&lt;br /&gt;
برخی از منتقدان معتقدند نفحات مخاطب و در تعمیم گسترده‌تر جامعه امروزی رادچار نوعی یاس، ناامیدی سرخوردگی و نوعی خود‌کم‌بینی می‌کند. نفحات نفت در فصول آغازین آنقدر مسئول سه‌لتی را قدرتمند نشان می‌دهد که هیچ روزنه امیدی برایش متصور نیست.این نا‌امیدی آن‌چنان عمیق شکل گرفته که با تلاش‌های بی‌ثمر نویسنده در فصول پایانی نه تنها کمکی به خواننده نمی‌کند بلکه راه را برای جولان منتقدان نظام باز می‌کند تا از آن تعبیرهای سیاسی ازجمله فشارهای بیرونی برای گرفتن انتشار کتاب یا تلطیف فضای اثر کند. این یاس مفرط تنها مشکل نفحات نیست بلکه مهمترین آن است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تعمیم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://hadiengelabi.blogsky.com/1389/07/23/post-12/|عنوان=نقدی بر نفحات نفت امیرخانی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ذهن یک نویسنده باید مهمترین ویژگی‌اش تخیل باشد واین است که معمولا بسیاری از آثاری ازاین دست را دچار آسیب می‌کند. البته نفحات کتابی است که حتما در موردش تحقیقات زیادی انجام گرفته است.اما اگرنویسنده هم جای بسیاری ازهمین سه لتی ها بود شاید چندان تغییری در روشهایش اعمال نمیکرد.مثلا اگر همان اداره ای که ازبیست میلیارد بودجه سالیانه هفده میلیاردش هزینه پرسنلی است وبقیه اش مخارج چراغانی اعیاد را بخواهیم اصلاح کنیم زیر فشار افکار عمومی ورسانه ای برای تعدیل نیرو نمیتوان قد راست کرد.در این بین عده ای که دوست دارند همه چیز را سیاسی جلوه دهند هم با تمام قدرت به میدان امده ودنبال منافعشان میگردند تا از اب گل الود ماهیشان را صید کنند. &amp;lt;ref name= &#039;&#039;تعمیم&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==درباره مؤلف==&lt;br /&gt;
[[رضا امیرخانی|امیرخانی]] داستان‌نویس، مستندنگار، جستارنویس، روزنامه‌نگار، مدرس، مدیر فرهنگی، کارآفرین و مدیر اجرایی است. او متولد۱۳۵۲ در تهران است. وی در دبیرستان علامه حلی درس خواند و پس از آن در رشته مکانیک در دانشگاه صنعتی شریف پذیرفته شد. اما مدتی بعد دانشگاه را رها کرد و به ادبیات روی آورد. نخستین کتاب او با نام «اِرمیا» در سال۱۳۷۴ از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شد. بعد از انتشار رمانِ «منِ او» در ‌سال۱۳۷۸ در ادبیات داستانی نام و نشانی یافت. اغلب منتقدان این کتاب را شاهکار ادبی وی می‌‏دانند. امیرخانی برای نوشتن «من او» نزدیک دو سال از عمرش را وقف مطالعه آثاری درباره تهران قدیم کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.hamshahrionline.ir/news/198936/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B2|عنوان=زندگینامه: رضا امیرخانی (۱۳۵۲-)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ» آخرین اثر [[رضا امیرخانی|امیرخانی]] است که در آن گزارشی از سفرش به کره شمالی را نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آثار منتشر شده این نویسندهِ نسل جوان:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*«ارمیا» (رمان و مجموعه‌داستان): انتشارات سورهٔ مهر، رقعی، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
*«ناصر ارمنی» (مجموعه‌داستان‌های کوتاه): انتشارات کتاب نیستان، رقعی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
*«منِ او»: انتشارات سورهٔ مهر، رقعی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
*«از به» (داستان‌بلند): انتشارات کتاب نیستان، رقعی، ۱۳۸۰: &lt;br /&gt;
*«داستان سیستان»: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۲: سفرنامهٔ داستان سیستان، پنجمین‌ کار امیرخانی است که به حواشی مسافرت «سیدعلی خامنه‌ای» رهبر انقلاب به استان سیستان و بلوچستان پرداخته است.&lt;br /&gt;
*«نشت نشا»: انتشارات قدیانی، ۱۳۸۴: مقالهٔ بلندی است که در آن به ریشه‌یابی مهاجرت نخبگان پرداخته است.&lt;br /&gt;
*«بیوتن»: انتشارات علم، ۱۳۸۷: رمان بیوتن، داستان یکی از بازمانده‌های جنگ تحمیلی ایران است که به بهانه‌ای به آمریکا سفر کرده است.&lt;br /&gt;
*«سرلوحه‌ها»: سرلوحه‌ها گزیده‌ای از یادداشت‌های پراکندهٔ سال‌های۸۱تا۸۴ در سایت لوح نوشته شده و توسط انتشارات «سپیده باوران» اسفند۱۳۸۷ به چاپ رسیده ‌است.&lt;br /&gt;
*«نفحات نفت»: نشر افق، رقعی، ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
*«جانستان کابلستان»: نشر افق، رقعی،۱۳۹۰؛ گزارش سفرش به افغانستان است.&lt;br /&gt;
*«قیدار» (رمان): نشر افق، رقعی، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
*«ره‌ش» (رمان)، نشر افق، زمستان۱۳۹۶&lt;br /&gt;
*«نیم‌دانگ پیونگ‌یانگ»، نشر افق، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= امیرخانی|نام= رضا|عنوان= نفحات نفت|سال= ۱۳۸۹|ناشر= افق |مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۹-۵۵۳-۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ketab.ir/BookList.aspx|عنوان= آثار امیرخانی|ناشر= خانه کتاب|تاریخ بازبینی= ۲۵آبان۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= https://www.hamshahrionline.ir/news/198936/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B2|عنوان= رضا امیرخانی (۱۳۵۲-)|ناشر= همشهری آنلاین|تاریخ انتشار= ۶بهمن۱۳۹۱|تاریخ بازبینی= ۲۵آبان۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/4192496/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85|عنوان= برگزیدگان دهمین جایزه «جلال»/ امیرخانی: از ارشاد جایزه نمی‌گیرم!|ناشر= مهر|تاریخ انتشار= ۱۶دی‌۱۳۹۶| بازبینی= ۲۵آبان۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی= http://old.alef.ir/vdcb0zbz.rhbf9piuur.html?7txt|عنوان= نقدی بر نفحات نفت|ناشر= الف|تاریخ انتشار=۱۰خرداد۱۳۸۹ بازبینی= ۲۵آبان۱۳۹۹}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C&amp;diff=47998</id>
		<title>جمال میرصادقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C&amp;diff=47998"/>
		<updated>2024-10-28T11:09:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = جمال میرصادقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = جمال میرصادقی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سیدحسین میرصادقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نویسندگی و پژوهش&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۹اردیبهشت۱۳۱۲&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عناصر داستان&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|میرصادقی|۱۳۶۷|ک= عناصر داستان|ص= ۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = داستان‌نویس، پژوهشگر و مدرس&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = از ۱۳۴۱ تا کنون &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = «عناصر داستان»، «ادبیات داستانی» و... &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =«چه کسی دنبال آقای هنرور می‌رود»(۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   =[[میمنت میرصادقی]] (ذوالقدر) شاعر و پژوهشگر&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= دربارهٔ جمال میرصادقی|روزنامه= ایران|شماره= ۲۸۱۳|سال= ۱۶خرداد۱۳۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = نازنین (مترجم) و مانی (مستندساز)&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کارشناسی زبان‌وادبیات فارسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = [[دانشکده ادبیات دانشگاه تهران|تهران]]&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]]&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;&amp;gt;{{پک|میرصادقی|۱۳۹۴|ک= گفت‌وگوها|ص= ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سیدحسین میرصادقی&#039;&#039;&#039; معروف‌به &#039;&#039;&#039;جمال میرصادقی&#039;&#039;&#039; نویسنده، مدرس و پژوهشگر است با بیش از هفتاد جلد کتاب رمان، داستان بلند، نقد ادبی و کتاب‌های پژوهشی در زمینهٔ ادبیات داستانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرصادقی «برف‌ها، سگ‌ها، کلاغ‌ها» را در [[مجله سخن|سخن]] منتشر کرد و از همان ابتدا بابت این اثرش که نخستین داستان او بود در مسابقهٔ داستان‌نویسی مجلهٔ سخن، به مقام اول رسید.{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ خودش، قهرمان‌ داستان‌هایش اغلب از کوچه انتخاب‌ شده‌اند و ضربان سالم و دقیق زبان جاافتادهٔ آدم‌های کوچه است که به داستان‌هایش زندگی زنده و سالمی می‌بخشد. هم‌پیوندی او با مردمان کوچه بدین‌سان شکل می‌گیرد. درحقیقت او از کوچه برخاسته و خود را از آن‌ها جدا نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= بررسی سبک و زبان میرصادقی|روزنامه= کیهان|سال= ۱۳۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«شاهزاده‌خانم سبزچشم» را که مجموعه‌ای است از چند داستان‌کوتاه، در سال۱۳۴۱ منتشر کرد و البته در چاپ دوم نام این اثر به «مسافرهای شب» تغییر یافت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تجربیات متفاوتی از کارگری، معلمی و کتابداری دانش‌سرای عالی دانشگاه تربیت معلم تا کارشناس‌طراح آزمون در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسؤل اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران، در زندگی شغلی میرصادقی بر او رفته است که هریک در مقطعی وی را به خود مشغول کرده است و البته همواره نویسندگی، برای او شیوه‌ای از زندگی شده است. هرگز از آن دست نکشیده و درخلال تلاش‌های مجدانه و پیوسته، موفق شده است افزون‌بر داستان‌های کوتاه و بلند بسیار، چندین رمان خلق کند. &lt;br /&gt;
میرصادقی از همهٔ نویسنده‌های بزرگ و نام‌آور دنیا بهره برده است. بعضی از آن‌ها در دوره‌ای خاص از زندگی او به‌شدت، توجه‌اش را جلب کرده‌اند. مثل ویلیام فاکنر که در آغاز نویسندگی از او بسیار خوشش می‌آمد و سپس آثار چخوف و گورکی و تولستوی که او را جذب کرد و بارهاوبارها خواند و شاید غیرمستقیم تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفته باشد.&amp;lt;ref name = &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt; در میان نویسندگان وطنی نیز [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]] از نویسندگان تأثیرگذار بر اندیشه و قلم میرصادقی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
برخی از آثار میرصادقی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، روسی، اردو، ارمنی، رمانیایی، عبری، عربی، مجاری، ایتالیایی و چینی ترجمه&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عناصر داستان&#039;&#039;/&amp;gt; و در تیراژهای متعدد منتشر شده است. میرصادقی علاوه‌بر داستان‌نویسی، در زمینهٔ تئوری داستان نیز آثار ارزنده‌ای دارد.&amp;lt;ref name = &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===درس استاد===&lt;br /&gt;
[[شفیعی کدکنی]] دوست، استاد، مشوق و همراه سال‌های دور میرصادقی است. پیشنهاد تدریس را اول بار او به میرصادقی می‌دهد که االبته درابتدا نمی‌پذیرد؛ چون نگران است از پس این دشوار برنیاید. اما شفیعی  کوتاه‌بیا نیست. آدمی است که دوستانش را هم با خودش بالا می‌کشد آن‌قدر بالا که تشویق می‌شود حتی پس از تعطیلیِ دانشگاه‌ها در انقلاب فرهنگی، در خانهٔ شخصی خودش تدریس داستان‌نویسی را ادامه دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیوهٔ شاگردپروری===&lt;br /&gt;
تدریس میرصادقی سینه‌به‌سینه است. شاگردان نه الزاماً دوزانو، ولی روبه‌روی استاد می‌نشیند و از روی دست او مشق می‌کند. آن‌قدر سیاهه می‌نویسند و دور می‌ریزند تا می‌رسند به فوت کوزه‌گری. میرصادقی فوت آخر را هم می‌گوید و راه را نشان می‌دهد. شاگردانش هیچ لازم نیست برای جلوس در مسند شاگردی‌اش استعداد فرازمینی داشته باشند. همین‌که بخواهند و بخوانند و بنویسند کافی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر رستمی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= مثل یک تب|روزنامه= شرق|شماره= ۲۲۰|سال= ۱۳۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستیِ میان «میم» و «جیم»===&lt;br /&gt;
دوست‌ها در داستا‌ن‌های او می‌شوند شخصیت قهرمان و دشمن‌‌ها هم همان‌جا سرزنش می‌شوند. داستان «قهوه‌خانهٔ هشتم» را با یاد دوستش [[مهرداد بهار]] نوشته است. &lt;br /&gt;
:در قهوه‌خانهٔ هشتم، بالای کوه سیاه، چاهی بود که از توی آن صدای ناله‌ها و گریه‌ها می‌آمد. میم گفته بود:&lt;br /&gt;
::«یک روز از کوه سیاه بالا می‌روم و به چاه می‌رسم.»&lt;br /&gt;
:جیم به اون نگاه کرده بود. &lt;br /&gt;
::«نه، تنها نمی‌روی، باهم می‌رویم.» &lt;br /&gt;
:برف دوباره بنا کرده بود به باریدن و جای پاهای میم را می‌پوشاند. به کوه سیاه نگاه کرد. &lt;br /&gt;
::«منتظر نشد که باهم برویم، من هم دنبالش می‌روم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دار و ندار یک نویسندهٔ تمام‌وقت===&lt;br /&gt;
وقتی همهٔ عمر زحمت می‌کشی، کارگری می‌کنی، آموزگار می‌شوی، کارمند و کتابدار و آخرش هم مدرس دانشگاه می‌شوی؛ ولی دست‌آخر می‌بینی چیزی دستت را نمی‌گیرد نه مالی نه روحی، آن‌وقت دست به دامان داستان می‌شوی. این بار هم سه سال روی یک داستان وقت می‌گذاری و بازهم دستمزد این‌همه زحمت هزینهٔ دو سه ماه زندگی تو را تأمین نمی‌کند. این‌طوری‌که باشی تازه می‌فهمی نویسنده تمام‌وقت‌بودن چه حالی دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار===&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
در کودکی با خواندن کتاب &#039;&#039;امیر ارسالان نامدار&#039;&#039; به کتاب و قصه‌خوانی علاقه‌مند می‌شود. پول‌هایش را جمع می‌کند و با یک‌ قران و دو زار کتاب کرایه می‌کند. &#039;&#039;تارزان&#039;&#039; چنان در او تأثیر می‌گذارد که با دوستش تصمیم می‌گیرند طناب و کارد بخرند و راهی جنگل‌های مازندارن شوند. به رمان‌های پرحادثهٔ فرانسوی می‌رسد: &#039;&#039;کنت مونت کریستو&#039;&#039;، &#039;&#039;سه تفنگ‌دار&#039;&#039; و بعد رمان‌های پلیسی.{{سخ}}&lt;br /&gt;
کم‌کم به‌نظرش می‌رسد خودش هم می‌تواند بنویسد. در دبیرستان انشاهای خوبی می‌نویسد. با دوستش [[بیژن مفید]] قرار می‌گذارند که ماهیانه مطالبی بنویسند و نوشته‌های یکدیگر را نقد کنند. در سال‌های دانشگاه، داستان &#039;&#039;برف‌ها، سگ‌ها و کلاغ‌ها&#039;&#039; را برای مسابقهٔ داستان [[مجله سخن]] می‌فرستد. سال۱۳۳۷ داستانش چاپ می‌شود و برندهٔ جایزهٔ اول. تمام سیصد تومان جایزهٔ خود را خرج می‌کند: ساعت و کفش و لباس می‌خرد و بقیه را به رفقایش سور می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;آغاز فعالیت ادبی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دانشگاه خود را به [[پرویز ناتل خانلری]] که سردبیر مجلهٔ سخن و استاد دانشگاهش بود، معرفی می‌کند. خانلری از او دعوت می‌کند عضو هیئت تحریریهٔ سخن شود و این‌گونه با [[رضا سیدحسینی]]، [[محمدجعفر محجوب]]، [[سیروس پرهام]]، [[ناصر پاکدامن]]، [[احمد تفضلی]] و [[هوشنگ طاهری]] همکار می‌شود و با دیگرانی چون [[بهرام صادقی]] که شروع کارش با این مجله بود، ارتباط برقرار می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
جمال میرصادقی از ابتدا به‌همان اندازه که در زمینهٔ نوشتن داستان فعال بود، به آموزش داستان‌نویسی و تألیف کتاب‌هایی در این زمینه نیز توجه نشان داده است. [[شفیعی کدکنی]] تأثیر بسزایی بر پیشبرد کارهای او داشته است. میرصادقی کتاب «واژه‌نامهٔ هنر داستان‌نویسی» را به‌اتفاق [[میمنت میرصادقی|همسرش]] و با ‌تشویق شفیعی تألیف کرد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;آغازگر آموزش داستان‌نویسی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دانشگاه تهران تدریس را به‌پیشنهاد شفیعی کدکنی آغاز می‌کند. پس از انقلاب فرهنگی، درس تعطیل می‌شود و جزوه‌ای که برای تدریس آماده کرده بود، به کتابی دویست‌صفحه‌ای با نام «قصه، داستان کوتاه، رمان» تبدیل می‌شود. همان سال‌ها در فرهنگ‌سرای نیاوران این کتاب را تدریس می‌کند؛ اما با بیشترشدن اطلاعات و گسترش کارش، کتاب هم قطورتر می‌شود که حالا با نام «ادبیات داستانی» به چاپ هشتم رسیده است. بعد از تعطیلی فرهنگ‌سرا چندسالی هم در دانشگاه آزاد اسلامی و دانشکدهٔ صداوسیما تدریس می‌کند. فشار کاری قلبش را ناراحت می‌کند و ترجیح می‌دهد به کارهای نیمه‌تمامش بپردازد. حالا هم چندسالی است که روزهای چهارشنبه در منزلش کلاس داستان‌نویسی برپاست. اکنون نیز شاگردانش نام و آوازه‌ای دارند درخور استاد. کسانی چون [[منیرو روانی‌پور]]، [[هوشنگ عاشورزاده]]، [[منوچهر کریم‌زاده]]، [[حسن اصغری]]، [[فریبا وفی]] و دیگران.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
میرصادقی بر این اعتقاد است که گیرایی و سرگرم‌کنندگی شاهکارهای ادبی ترفندی ادبی و سطحی نیست؛ بلکه عنصری است جدایی‌ناپذیر از فضای اثر و با ذات اثر پیوسته و درآمیخته است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
جمال میرصادقی تقریباً هم‌زمان با [[هوشنگ گلشیری]] آموزش داستان‌نویسی را در ایران بنا نهاد، هرچند زاویه دیدشان چندان به‌هم نزدیک نبود. گلشیری بر فردیت تأکید داشت و میرصادقی همچنان فرد را جزیی از اجتماع می‌داند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:جمال و شفیعی.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;میرصادقی در کنار [[محمدرضا شفیعی کدکنی|شفیعی]]، نوروز۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:میرصادقی۲-.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;طرحی از چهرهٔ جمال میرصادقی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
====[[شب بخارا|شب]] جمال میرصادقی====&lt;br /&gt;
سال۱۳۹۲، صدوپنجاه‌ویکمین برنامهٔ شب بخارا ویژهٔ جمال میرصادقی برگزار شد. در این بزرگداشت [[علی دهباشی]]، [[ علی‌اشرف درویشیان]] و [[تورج رهنما]] صحبت کردند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شب جمال&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1392.11.4753.html|عنوان= شب جمال میرصادقی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:بخارا جمال.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;پرونده جمال میرصادقی در مجلهٔ بخارا اردیبهشت ۱۳۹۳&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدار با جمال میرصادقی====&lt;br /&gt;
کتاب‌فروشی آینده با همکاری [[مجله بخارا]] در بیست‌وهفتمین نشست خود میزبان جمال میرصادقی، بود. [[علی دهباشی]] از سخنرانان این جلسه بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94053117442/|عنوان= تجربه‌های میرصادقی از یک عمر نوشتن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:میرصادقی۳.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;بزرگداشت جمال میرصادقی درخانهٔ کتاب. ۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران ===&lt;br /&gt;
====علی دهباشی در [[شب بخارا|شب جمال میرصادقی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|استاد میرصادقی نه‌تنها نویسندهٔ زبان فارسی است که علاوه‌بر استادی در رمان و داستان کوتاه متجاوز از پانزده جلد کتاب در زمینهٔ هنر داستان‌نویسی در ابعاد کلی و جزیی آن ترجمه یا تألیف کرده‌اند چه در حوزهٔ معرفی نویسندگان برجسته و مهم ادبیات جهان و چه در معرفی و نقد و بررسی آثار داستانی نوینسدگان زبان فارسی.{{سخ}}&lt;br /&gt;
امروز، کمتر نویسنده‌ای را می‌توان یافت که بی‌نیاز باشد از مراجعه به این بخش از تألیف‌ها و ترجمه استاد میرصادقی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= دهباشی|عنوان= متن سخنرانی در شب جمال میر‌صادقی|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ذکر شاگردی [[علی‌اشرف درویشیان]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|استادم که خیلی چیزها از او یاد گرفتم، در کلاس‌هایش شرکت می‌کردم و با داستان‌هایش در [[مجله سخن]] که به کرمانشاه می‌آمد آشنا شدم. وقتی به تهران آمدم و دانشگاه، بیشتر به خدمتشان رسیدم، به خانه‌اش می‌رفتم. باید خدممتان عرض کنم که واژهٔ «ادبیات داستانی» از اختراعات جمال میرصادقی وارد ادبیات شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[اصغر الهی]] به من گفت: ««ببین، کارهای میرصادقی را خوب بخوان. در این کارها تفکر است، تفکر. تفکری که ما به آن عادت نکرده‌ایم؛ یعنی نگذاشته‌اند که فکر بکنیم. فکرکردن غدغن بوده است. این تفکر را یاد بیگر. در کارهایت به کار ببر.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= درویشیان|عنوان= تفکر در آثار جمال میرصادقی|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;داستان‌های من در کوچه شکل می‌گیرد.&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این جمله نشان از فهمی است که گویی نگارنده، پس از سال‌ها تحلیل و بررسی آثارش، بدان رسیده باشد.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سبک خودم را ایجاد کردم.&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
جان آپدایک می‌گوید که هر نویسنده در ابتدا تحت تأثیر یک نویسنده دیگر است. من هم در ابتدا سخت تحت تأثیر ویلیام فاکنر بودم؛ ولی کم‌کم سعی کردم این تأثیر را نادیده بگیرم و به سبک خودم بنویسم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
میرصادقی معتقد است نویسنده‌هایی مثل [[هوشنگ گلشیری]] و [[ابراهیم گلستان]] به همان راهی رفتند که سیاست را از هنر جدا می‌داند. البته گلشیری حرف‌های سیاسی‌اش را هم می‌زد. اهل مبارزه هم بود؛ ولی در آثارش جامعه را کنار می‌گذاشت و از سیاست فاصله می‌گرفت. این درحالی‌است که میرصادقی، خودش را نویسنده‌ای آرمان‌گرا می‌داند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= ما نسلی آرمان‌گرا بودیم|روزنامه= رودکی|شماره= ۲|سال= ۱۳۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
* برای من هرگز روشن نیست که چطور و چگونه نویسنده شدم. وقتی به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم هرگز به آن فکر نکرده بودم. شاید آرزویش را داشتم؛ اما آن را پایگاه باشکوهی می‌دیدم که دست‌نیافتنی و رؤیایی می‌نمود و رسیدن به آن ناممکن و دور بود. نویسندگی مثل چراغی بود که از پشت مهی انبوه، کم‌کم و به‌تدریج به من نزدیک شد و همهٔ ذهن و فکر و جان مرا در خود گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= میرصادقی|عنوان= چگونه نویسنده شدم|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان می‌تواند ناجی شما باشد. داستان نجات‌دهنده است. سخت به‌دست می‌آید؛ اما وقتی به‌دست آمد در زندگی کمکتان می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* انسان امروز با خواندن رمان می‌تواند به تعالی برسد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* داستان هَوو برنمی‌دارد.&lt;br /&gt;
* نوشتن برای من مثل هواست، هوایی که اگر استنشاق نکنم، می‌میرم.&lt;br /&gt;
* داستان مثل محبوب است. اگر به او بی‌توجهی کنی از تو قهر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
اخلاق میرصادقی چند وجهی است؛ همچون آثارش که وجوه گوناگونی دارند. میرصادقیِ نویسنده آدم مظلومی است و گرچه میرصادقیِ مدرس و میرصادقیِ پژوهشگر کسوت بیشتری دارد، از بد حادثه بیشتر اوقات زیر سایهٔ آن قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فولادی‌نسب|عنوان= درس‌هایی که از میرصادقی گرفتم|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۲۶تا۲۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کند===&lt;br /&gt;
«سربالایی خیابان دربند می‌رساندت به خانه‌ای قدیمی با حیاطی کوچک و گلدان‌های بنفشه روی میز کوتاه کنار اتاق. سکوت خانه را زنگ تلفنی درهم می‌شکند: علاقه‌مندی به داستان‌نویسی می‌خواهد با مرد نویسنده مشورت کند و او چون همیشه چندان اعتقادی به فطری‌بودن نویسندگی ندارد، می‌گوید داستان‌نویسی همانند هر کار دیگری به آموزش نیاز دارد و یادگرفتنی است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-05-09 23-54-17.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;جشن تولد ۸۵سالگی جمال میرصادقی با حضور شاگردان، در منزل وی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:جمال و محمود.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;جمال میرصادقی در کنار محمود دولت آبادی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
در داستان‌نویسی خودآموزی کرده است و هیچ‌یک از اهالی قلم و نویسندگان معاصر ایرانی او را در این راه یاری نداده‌اند. دوست‌های معدودی که او را در نوشتن تشویق می‌کردند خودشان نویسنده بودند. دوست‌های مهربانی بودند که داستان‌هایش را از سر لطف می‌خواندند و ایرادهایش را به او می‌گفتند. به‌گفتهٔ خودش، درس‌های نویسندگی را اول از زندگی آموخت و بعد از آن، دوستانش.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نوشته‌های [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]]&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt; تأثیر می‌گیرد و مشوق او [[مهرداد بهار]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]] و [[پرویز ناتل خانلری]] هستند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته‌شده براساس او===&lt;br /&gt;
مستند پرتره جمال میرصادقی با عنوان «چراغ‌ها» به‌کارگردانیِ علی زارع قنات نوی نخستین اثر مصور در مسیر شناساندن این نویسنده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;چراغ‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aparat.com/v/4RHDQ/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C_%28%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%29-_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B1|عنوان= چراغ‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:۲۳ داستان جمال.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;مجموعه داستان کوتاه&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zanan-Dastan-Nevis-01.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;کتاب زنان داستان‌نویس چاپ اول ۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عناصر داستان.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;پژوهش در عناصر داستانی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامه میرصادقی===&lt;br /&gt;
==== داستان‌کوتاه====&lt;br /&gt;
# «مسافرهای شب» ۱۳۴۱(چاپ اول شاهزاده‌خانم سبزچشم)&lt;br /&gt;
# «چشم‌های من خسته» ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# «شب‌های تماشا و گل زرد» ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# «این شکسته‌ها» ۱۳۵۰ &lt;br /&gt;
# «این‌سوی تل‌های شن» ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# «نه آدمی نه صدایی» ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
# «دوالپا» ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «هراس» ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «پشه‌ها» ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «روشنان» ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# «بیست و بیست‌وسه داستان» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نام تو آبی است» ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «پرنده از سر درخت پرید» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «گل‌های سرخ بر آب» ۱۳۹۷ (مجموع‌داستان با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «فرهنگ داستان» ۱۳۹۷ (پنجاه‌ویک داستان با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «عاشقانه‌ها و سراب‌ها» ۱۳۹۷ (مجموعهٔ پنجاه‌ویک داستان‌کوتاه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== رمان====&lt;br /&gt;
# «درازنای شب» ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# «شب‌چراغ» ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
# «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند» ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
# «آتش از آتش» ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
# «کلاغ‌ها و آدم‌ها» ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «اضطراب ابراهیم» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی را به آواز بخوان» ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «دختری با ریسمان نقره‌ای» ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «دندان گرگ» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «رهایی» ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
# «دو چراغ آبی روشن» ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
# «دنیای همه‌رنگ» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «مادر، عشق و دیگر هیچ» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آثار پژوهشی====&lt;br /&gt;
# «ادبیات داستانی» (چ.اول) ۱۳۵۹، (قصه، داستان‌کوتاه، رمان، پژوهشی در انواع داستان)&lt;br /&gt;
# «عناصر داستان» ۱۳۶۴، (پژوهشی در اجزای داستان)&lt;br /&gt;
# «داستان و ادبیات» ۱۳۷۰، (جستارهایی در زمینه ادبیات تخیلی)&lt;br /&gt;
# «جهان داستانِ غرب» ۱۳۷۲، (ترجمه داستان‌هایی از نویسنده‌های غربی با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» ۱۳۷۷، با همکاری میمنت میرصادقی (ذوالقدر)&lt;br /&gt;
# «پیش‌کسوت‌های داستان کوتاه جهان» ۱۳۷۸، (با تجدیدنظر در انتشارات نیلوفر ۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» (ج.اول) ۱۳۸۲، (داستان‌هایی از هشت نویسنده نسل اول [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[صادق هدایت]]، [[بزرگ علوی]]، [[صادق چوبک]]، [[به‌آذین]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[ابراهیم گلستان]] و [[سیمین دانشور]] با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «داستان‌نویس‌های نام‌آور معاصر ایران» ۱۳۸۲، (بررسی آثار سی‌ویک نویسنده نسل اول و دوم ایران از آغاز تا انقلاب)&lt;br /&gt;
# «شناخت داستان» ۱۳۸۴، (جستارهایی درباره داستان و داستان‌نویسی)&lt;br /&gt;
# «گفت‌وگوها» ۱۳۸۵، (مجموعه مصاحبه‌های نویسنده)&lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» (ج.دوم) ۱۳۸۶ داستان‌هایی از بیست‌ودو نویسنده نسل دوم با تفسیر&lt;br /&gt;
# «بیست‌وسه داستان از داستان‌نویس‌های امروز ایران با تفسیر» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «عرق‌ریزان روح» ۱۳۸۸، (توصیه‌هایی به نویسنده‌های جوان جستارهایی در زمینهٔ داستان)&lt;br /&gt;
# «راهنمای رمان‌نویسی» ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «عناصر داستان» ۱۳۹۰ با تجدیدنظر و افزوده‌ها&lt;br /&gt;
# «راهنمای داستان‌نویسی» ۱۳۹۰&lt;br /&gt;
# «زاویه دید در داستان» ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «داستان‌های خیالی علمی خیالی خیال و وهم (فانتزی)» ۱۳۹۲، (پژوهشی در انواع داستان)&lt;br /&gt;
# «شناخت داستان» ۱۳۹۲ (مجموعه دو کتاب داستان و ادبیات و شناخت داستان با تجدیدنظر و افزوده‌ها)&lt;br /&gt;
# «داستان و داستان‌نویس همراه‌با بیست‌ویک داستان کوتاه» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «داستان‌های پلیسی» ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
# «چگونه می‌توان داستان‌نویس شد؟» ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
# «گفت‌وگوها» (ج.اول و دوم) ۱۳۹۴، همراه‌با پانزده داستان کوتاه&lt;br /&gt;
# «جهان داستان غرب» ۱۳۹۵، تجدیدنظر و چاپ مجدد&lt;br /&gt;
# «زنان داستان‌نویس نسل سوم» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «زاویه‌دید در قصه‌ها و رمانس‌ها و انواع قصه‌های فارسی» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیگر آثار====&lt;br /&gt;
# «چه دنیای قشنگی، داستان کودکان» ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
# «چه کسی دنبال آقای هنرور می‌رود» ۱۳۹۳ نمایشنامه در یک پرده و هفت صحنه&lt;br /&gt;
# «جاناتان، مرغ نوروزی» ۱۳۹۷ ترجمه&lt;br /&gt;
# «آن سوی پرچین» ترجمه جمال میرصادقی با محمود کیانوش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دردست‌انتشار====&lt;br /&gt;
# «چراغ‌ها» مجموعهٔ بیست‌وپنج داستان‌کوتاه (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «پیش از آنکه خبر شوی، عاشق شده‌ای» رمان (درانتظار مجوز، منتشرشده در آمریکا)&lt;br /&gt;
# «هورسان‌ها» رمان (منتشرشده در آمریکا)&lt;br /&gt;
# «شب زمستان» مجموعه‌داستان&lt;br /&gt;
# «بوی خوش یاس‌های امین‌الدوله» مجموعه‌داستان &lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» دو جلد در یک جلد، با تجدیدنظر (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌های نام‌آور معاصر» با تجدیدنظر (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «سرزمین رؤیاها» رمان (دردست انتشار)&lt;br /&gt;
# «فرهنگ داستان‌نویسان» شیوه‌های روایت تشریحی در داستان‌نویسی (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «یک شاخه گل سرخ» رمان (منتشرشده در امریکا)&lt;br /&gt;
# «اینگرید، مریم ایرانی» رمان &lt;br /&gt;
# «گیسوانت طلا و چشم‌هایت زمرد» رمان &lt;br /&gt;
# «شهر فرنگ» مجموعه‌داستان با تفسیر و یک طرح&lt;br /&gt;
# «شناسنامهٔ داستان و داستان‌نویسی» مجموعهٔ جستارها، با شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «داستان‌های نوین» مجموعهٔ جستارها با شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «شالوده‌های داستان‌نویسی» مجموعهٔ جستارها با نمونهٔ شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «خفاش سیاه» رمان&lt;br /&gt;
# «گلدشت داستانی» ج.دومِ «فرهنگ داستان»&lt;br /&gt;
# «بچه‌های آفتاب» بیش از هفتاد داستان کوتاه‌کوتاه&lt;br /&gt;
# «روایت‌های نگارشی در داستان»&lt;br /&gt;
# «عروسی گنجشک‌ها» رمان&lt;br /&gt;
# «زندگی دیگر» رمان&lt;br /&gt;
# «داستان‌های منتخب جمال میرصادقی»&lt;br /&gt;
# «برگزیدهٔ داستان‌ها» &lt;br /&gt;
# «این سی تا» داستان‌های انتشار یافته و نیافته، مجموعه‌داستان (منتشرشده در امریکا)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جمال میرصادقی&#039;&#039;&#039; که اولین اثر خود را ۱۳۴۱ به‌چاپ رساند از آن سال تا کنون همواره در حوزه‌های گوناگون مشغول به فعالیت بوده است. علاوه‌بر مجموعهٔ داستان‌کوتاه، رمان و نمایشنامه، آثار پژوهشی بسیاری در حوزهٔ ادبیات داستانی منتشر کرده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= کتاب‌شناسی جمال میرصادقی|ژورنال= مجلهٔ بخارا|شماره= ۹۹|سال= ۱۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
بیشتر داستان‌های مجموعهٔ نخست میرصادقی، وصف زندگی مردم کوچه‌وبازار و آداب‌ورسوم آن‌هاست. توصیف محلهٔ قدیمی تهران، مجالس عروسی، عزاداری، روضه‌خوانی و مانند آن‌ها. گذشته از این، میرصادقی در پاره‌ای از این داستان‌ها به توصیف خاطرات کودکی، به‌ویژه دوران بلوع و عوالم شورانگیز آن می‌پردازد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در مجموعه دوم «چشم‌های من خسته» موضوع اصلی داستان‌ها فقر است. از مجموعهٔ «این سوی تَل‌های روشن» به‌بعد، موضوع داستان‌های میرصادقی تغییر می‌کند. توجه نویسنده به طبقات دیگری از اجتماع، به‌ویژه کارمندان دولت و روشن‌فکران معطوف می‌شود و به تشریح مسائل آنان می‌پردازد. روی‌آوردن به طبیعت نیز موضوع پاره‌ای از داستان‌های میرصادقی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= خاطرات تلخ و شیرین یک حادثه‌نویس|روزنامه= ایران|شماره= ۴۹۶۹|سال= ۱۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* بازنویسی جزء اصول داستان‌نویسی جمال میرصادقی است. آن‌قدر می‌نویسد که نوشته، راضی‌اش کند. گاه داستان چندصفحه‌ای را بیست بار بازنویسی می‌کند. حتی داستان‌هایی که چاپ‌شده، در چاپ مجدد دست‌کاری و تغییراتی در آن‌ها ایجاد می‌‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آرمان‌گرایی از ویژگی‌های سبکی اوست. گاهی این آرمان‌گرایی به‌شکل پنهان بروز می کند گاهی هم خیلی روشن و آشکار. در رمان «بادها خبر از تغیییر فصل می‌دهند» اثری که بعد از انقلاب۵۷ بروز داد نوعی آرمان‌گرایی دیده می‌شود. «آتش از آتش» هم داستانی سیاسی است. «اضطراب ابراهیم» که عیناً آرمان‌گرایی است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نثر میرصادقی بسیار ساده و روان است. در عبارت او پیچیدگی تصنعی دیده نمی‌شود و اغلب نثر گفتاری را به‌کار می‌برد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:درازنای شب.jpeg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;اولین رمان جمال میرصادقی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==نگاهی به درازنای شب==&lt;br /&gt;
رمان «درازنای شب»، از رمان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرای]] دههٔ چهل میرصادقی است. این رمان به بازتاب یکی از چالش‌های مهم جامعه «انقطاع و شکاف نسلی» می‌پردازد. این مضمون گرچه یکی از کهنه‌مضمون‌های ادبیات فارسی است، ازآنجاکه همواره در تمام اعصار و در میان اکثر ملل، جاری است توجه بسیاری را به خود معطوف کرده است. انعکاس این موضوع مهم اجتماعی در رمان، می‌تواند در آگاهی‌بخشیدن به انبوهی از خانواده‌های ایرانی که هنوز با این چالش مواجه نشده‌اند کمک شایانی کند. نویسنده در «درازنای شب»، این معضل اجتماعی را در یکی از خانواده‌های سنتی رمانش که نمایندهٔ بسیاری از خانواده‌های ایرانی است، به‌نمایش گذاشته و عواملی را که به‌تدریج در محیط خانواده، سبب ظهور و بروز این شکاف می‌شود با دقت و مهارت خود به‌تصویر می‌کشد. او در این رمان، نسل جدید و جوان را در برابر نسل بالغ و سنتی قرار داده و انقطاع نسلی را که همان نبود اشتراک میان تفکرات پدران و مادران با فرزندان است، ترسیم کرده و نشان داده است که چگونه «انقطاع نسلی» می‌تواند نسل جدید را در برابر نسل قبلی (نسل بالغ) به شورش وادارد و انقطاع کامل و شکاف نسلی را سبب شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;درازنای شب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|تاریخ= پاییز۱۳۹۱|عنوان= بررسی «شکاف نسلی» اصلی واقع‌گرایانه در «درازنای شب»|ژورنال= شعرپژوهی|دوره= ۴|شماره= ۳|صفحات= ۱۱۵تا۱۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرصادقی در اولین رمان خود «درازنای شب»، منظومهٔ مفصلی را از معیارها و مفاهیم اخلاقی خانواده‌های سنتی و معتقد به آداب‌ورسوم مذهبی، توصیف کرده است.&lt;br /&gt;
جمال میرصادقی در اولین رمان بلندش، «درازنای شب» که سال ۱۳۴۹ آن را به‌توفیق رساند، ضمن توصیف دقیقی از قواعد سنتی حاکم بر خانواده‌ها آداب و رسومی نظیر «عزاداری‌ها و مجالس روضه‌خوانی» و ترسیم نوع ارتباط فرزندان با والدین، به انتظارات و خواسته‌های آن‌ها از یکدیگر و تحول نقش‌ها در سایهٔ دگرگونی‌های اجتماعی اشاره کرده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شخصیت داستان، جوانی است به نام کمال که در خانواده‌ای مذهبی و سنتی رشد کرده و جهان‌بینی و بینش او متأثر از معیارهای تربیتی پدر، با باورهای دینی آمیخته است به‌گونه‌ای که خواننده با تعقیب نگاه و روند زندگی اوست که با آیین‌ها و مراسم دینی آشنا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1212476490_jamal_mirsadeghi_p1.php/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C|عنوان= گسست نسل‌ها در آثار میرصادقی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
نشر قطره، سخن، آگاه، اشاره، فرهنگ معاصر، صدای معاصر، نیلوفر، نگاه و مروارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[مجله بخار]] در اردیبهشت۱۳۹۳ ویژه‌نامه‌ جمال میرصادقی را به‌چاپ رسانده است. در این شماره با عنوان «جشن‌نامهٔ جمال میرصادقی» مطالبی چاپ شده است. گزارشی از بزرگداشت جمال میرصادقی و جشن روز جهانی داستان توسط شهاب دهباشی ارائه شده است. کتاب‌شناسی جمال میرصادقی نیز به پیوست است. سخنان کسانی چون: [[علی دهباشی]]، [[علی‌اشرف درویشیان]]، [[تورج رهنما]] و... دربارهٔ او به‌چاپ رسیده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شب جمال&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرصادقی|نام= جمال|عنوان= عناصر داستان|سال= ۱۳۶۴|ناشر= شفا|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرصادقی|نام= جمال|عنوان= گفت‌وگوها (همراه‌با پانزه داستان از سال۱۳۵۲ تا ۱۳۸۴|سال= ۱۳۹۴|ناشر= سخن|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۷۴۲-۰}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= دستاران|نام= ساره|عنوان= دربارهٔ جمال میرصادقی|روزنامه= ایران|مکان= تهران|شماره= ۲۸۱۳|سال= ۱۶خرداد۱۳۸۳|تاریخ بازبینی= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= خوشه‌گیر|نام= فاطمه|عنوان= بررسی سبک و زبان میرصادقی|روزنامه= کیهان|مکان= تهران|سال= ۱۳۵۵}}&lt;br /&gt;
{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|تاریخ= فروردین‌واردیبهشت۱۳۹۳|عنوان= متن سخنرانی در شب جمال میر‌صادقی|ژورنال= بخارا|شماره= ۹۹|تاریخ بازبینی= ۵اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|عنوان= ما نسلی آرمان‌گرا بودیم|روزنامه= رودکی|مکان= تهران|شماره= ۲|سال= ۱۳۸۵| تاریخ بازبینی= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= مبین|نام= محمد|نام خانوادگی۲= میرشاه‌ولد|نام۲= محمدرضا|عنوان= خاطرات تلخ و شیرین یک حادثه‌نویس|روزنامه= ایران|مکان= تهران|شماره= ۴۹۶۹|سال= ۱۳۹۰|تاریخ بازبینی= ۹بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= فروزنده|نام۱= مسعود|نام خانوادگی۲= صادقی|نام۲= اسماعیل|تاریخ= پاییز۱۳۹۱|عنوان= بررسی «شکاف نسلی» اصلی واقع‌گرایانه در رمان «درازنای شب» اثر جمال میرصادقی|ژورنال= شعرپژوهی (بوستان ادب، علوم‌اجتماعی و انسانی)|دوره= ۴|شماره= ۳|صفحات= ۱۱۵تا۱۳۲|تاریخ بازبینی= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= رستمی|نام= نیلوفر|عنوان= مثل یک تب|روزنامه= شرق|مکان= تهران|شماره= ۲۲۰|سال= ۱۳۸۳|تاریخ بازبینی= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= ۲۶دی۱۳۹۴|عنوان= به کی سلام کنم|ژورنال= کتاب هفته|شماره= ۸۹|صفحات= |تاریخ بازبینی= }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/97052915401/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B4-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85|عنوان= توصیه‌های جمال میرصادقی در بزرگداشتش|تاریخ انتشار= ۲۹مرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1392.11.4753.html|عنوان= شب جمال میرصادقی|ناشر= بخارا|تاریخ= ۲۵بهمن۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94053117442/|عنوان= تجربه‌های جمال میرصادقی از یک عمر نوشتن|ناشر= ایرنا|تاریخ= ۳۱مرداد۱۳۹۴|تاریخ بازدید= ۱۶اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aparat.com/v/4RHDQ/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C_%28%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%29-_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B1|عنوان= مستند چراغ‌ها|ناشر= آپارات|تاریخ بازدید= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1212476490_jamal_mirsadeghi_p1.php/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C|عنوان= گسست نسل‌ها در آثار داستانی جمال میرصادقی|ناشر= سورهٔ مهر|تاریخ انتشار= ۱۴خرداد۱۳۸۷|بازدید= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C&amp;diff=47996</id>
		<title>جمال میرصادقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C&amp;diff=47996"/>
		<updated>2024-10-27T14:07:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = جمال میرصادقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = جمال میرصادقی.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سیدحسین میرصادقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نویسندگی و پژوهش&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۱۹اردیبهشت۱۳۱۲&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عناصر داستان&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|میرصادقی|۱۳۶۷|ک= عناصر داستان|ص= ۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = &lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|مدفن                   = &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = &lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = داستان‌نویس، پژوهشگر و مدرس&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = از ۱۳۴۱ تا کنون &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = «عناصر داستان»، «ادبیات داستانی» و... &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =«چه کسی دنبال آقای هنرور می‌رود»(۱۳۹۳)&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   =[[میمنت میرصادقی]] (ذوالقدر) شاعر و پژوهشگر&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= دربارهٔ جمال میرصادقی|روزنامه= ایران|شماره= ۲۸۱۳|سال= ۱۶خرداد۱۳۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = نازنین (مترجم) و مانی (مستندساز)&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = کارشناسی زبان‌وادبیات فارسی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = [[دانشکده ادبیات دانشگاه تهران|تهران]]&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]]&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;&amp;gt;{{پک|میرصادقی|۱۳۹۴|ک= گفت‌وگوها|ص= ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سیدحسین میرصادقی&#039;&#039;&#039; معروف‌به &#039;&#039;&#039;جمال میرصادقی&#039;&#039;&#039; نویسنده، مدرس و پژوهشگر است با بیش از هفتاد جلد کتاب رمان، داستان بلند، نقد ادبی و کتاب‌های پژوهشی در زمینهٔ ادبیات داستانی.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرصادقی «برف‌ها، سگ‌ها، کلاغ‌ها» را در [[مجله سخن|سخن]] منتشر کرد و از همان ابتدا بابت این اثرش که نخستین داستان او بود در مسابقهٔ داستان‌نویسی مجلهٔ سخن، به مقام اول رسید.{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ خودش، قهرمان‌ داستان‌هایش اغلب از کوچه انتخاب‌ شده‌اند و ضربان سالم و دقیق زبان جاافتادهٔ آدم‌های کوچه است که به داستان‌هایش زندگی زنده و سالمی می‌بخشد. هم‌پیوندی او با مردمان کوچه بدین‌سان شکل می‌گیرد. درحقیقت او از کوچه برخاسته و خود را از آن‌ها جدا نمی‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= بررسی سبک و زبان میرصادقی|روزنامه= کیهان|سال= ۱۳۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«شاهزاده‌خانم سبزچشم» را که مجموعه‌ای است از چند داستان‌کوتاه، در سال۱۳۴۱ منتشر کرد و البته در چاپ دوم نام این اثر به «مسافرهای شب» تغییر یافت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تجربیات متفاوتی از کارگری، معلمی و کتابداری دانش‌سرای عالی دانشگاه تربیت معلم تا کارشناس‌طراح آزمون در سازمان امور اداری و استخدامی کشور و مسؤل اسناد قدیمی در سازمان اسناد ملی ایران، در زندگی شغلی میرصادقی بر او رفته است که هریک در مقطعی وی را به خود مشغول کرده است و البته همواره نویسندگی، برای او شیوه‌ای از زندگی شده است. هرگز از آن دست نکشیده و درخلال تلاش‌های مجدانه و پیوسته، موفق شده است افزون‌بر داستان‌های کوتاه و بلند بسیار، چندین رمان خلق کند. &lt;br /&gt;
میرصادقی از همهٔ نویسنده‌های بزرگ و نام‌آور دنیا بهره برده است. بعضی از آن‌ها در دوره‌ای خاص از زندگی او به‌شدت، توجه‌اش را جلب کرده‌اند. مثل ویلیام فاکنر که در آغاز نویسندگی از او بسیار خوشش می‌آمد و سپس آثار چخوف و گورکی و تولستوی که او را جذب کرد و بارهاوبارها خواند و شاید غیرمستقیم تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفته باشد.&amp;lt;ref name = &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt; در میان نویسندگان وطنی نیز [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]] از نویسندگان تأثیرگذار بر اندیشه و قلم میرصادقی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
برخی از آثار میرصادقی به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، روسی، اردو، ارمنی، رمانیایی، عبری، عربی، مجاری، ایتالیایی و چینی ترجمه&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عناصر داستان&#039;&#039;/&amp;gt; و در تیراژهای متعدد منتشر شده است. میرصادقی علاوه‌بر داستان‌نویسی، در زمینهٔ تئوری داستان نیز آثار ارزنده‌ای دارد.&amp;lt;ref name = &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها== &lt;br /&gt;
===گذر از دروازهٔ خیال===&lt;br /&gt;
ظهر تابستان بود و حوصله‌اش سررفته بود. نه توی کوچه می‌توانست برود نه توی خانه با کسی باز کند. همین‌طور دور خودش می‌چرخید تااینکه توی زیرزمینِ خانه، لای اسباب‌واثاثیه‌های قدیمی، کتاب &#039;&#039;امیرارسالان نامدار&#039;&#039; را پیدا کرد. تا چشم باز کرد دید شب شده و او هنوز دارد می‌خواند. مادربزرگ که در جست‌وجوی او به زیرزمین آمده بود با دیدن کتاب، گفت:&lt;br /&gt;
:«ذلیل‌مرده هرکی امیرارسلان خونده، آواره کوه و بیابون شده. می‌خوای بدبخت بشی؟»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و او آواره داستان و داستان‌نویسی شده بود. پس از آن عشق نوشتن و خواندن، آرامش را از او ربود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین داستان، اولین نگاه‌ها===&lt;br /&gt;
آمد توی خیابان. احساس می‌کرد همه دنیا او را نگاه می‌کنند. زن‌‌ها، مردها، حتی درخت‌‌ها، خیابان‌‌ها و ماشین‌ها به او خیره شده بودند. توی پوستش نمی‌گنجید. می‌خواست از خوش‌حالی پرواز کند. دخترک بازهم مثل هر روز به او سلام کرد. توی دلش خندید و با خودش گفت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«حتماً من رو شناخته. فهمیده من نویسنده شدم. فهمیده داستانم تازه توی مجله چاپ شده.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:قند توی دلش آب شده بود و داشت کیف می‌کرد که شنید مادر نیشگونی از دخترکش گرفت و گفت:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«مگه بهت نگفتم با غریبه‌ها حرف نزن؟ چرا بهش سلام دادی؟»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:دخترک گریان گفت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«آخه بدبخته، بیچاره است... گناه داره.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درس استاد===&lt;br /&gt;
[[شفیعی کدکنی]] دوست، استاد، مشوق و همراه سال‌های دور میرصادقی است. پیشنهاد تدریس را اول بار او به میرصادقی می‌دهد که االبته درابتدا نمی‌پذیرد؛ چون نگران است از پس این دشوار برنیاید. اما شفیعی  کوتاه‌بیا نیست. آدمی است که دوستانش را هم با خودش بالا می‌کشد آن‌قدر بالا که تشویق می‌شود حتی پس از تعطیلیِ دانشگاه‌ها در انقلاب فرهنگی، در خانهٔ شخصی خودش تدریس داستان‌نویسی را ادامه دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیوهٔ شاگردپروری===&lt;br /&gt;
تدریسش سینه‌به‌سینه است. شاگردان نه الزاماً دوزانو، ولی روبه‌روی استاد می‌نشیند و از روی دست او مشق می‌کند. آن‌قدر سیاهه می‌نویسند و دور می‌ریزند تا می‌رسند به فوت کوزه‌گری. میرصادقی فوت آخر را هم می‌گوید و راه را نشان می‌دهد. شاگردانش هیچ لازم نیست برای جلوس در مسند شاگردی‌اش استعداد فرازمینی داشته باشند. همین‌که بخواهند و بخوانند و بنویسند کافی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر رستمی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= مثل یک تب|روزنامه= شرق|شماره= ۲۲۰|سال= ۱۳۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دوستیِ میان «میم» و «جیم»===&lt;br /&gt;
دوست‌ها در داستا‌ن‌های او می‌شوند شخصیت قهرمان و دشمن‌‌ها هم همان‌جا سرزنش می‌شوند. داستان «قهوه‌خانهٔ هشتم» را با یاد دوستش [[مهرداد بهار]] نوشته است. &lt;br /&gt;
:در قهوه‌خانهٔ هشتم، بالای کوه سیاه، چاهی بود که از توی آن صدای ناله‌ها و گریه‌ها می‌آمد. میم گفته بود:&lt;br /&gt;
::«یک روز از کوه سیاه بالا می‌روم و به چاه می‌رسم.»&lt;br /&gt;
:جیم به اون نگاه کرده بود. &lt;br /&gt;
::«نه، تنها نمی‌روی، باهم می‌رویم.» &lt;br /&gt;
:برف دوباره بنا کرده بود به باریدن و جای پاهای میم را می‌پوشاند. به کوه سیاه نگاه کرد. &lt;br /&gt;
::«منتظر نشد که باهم برویم، من هم دنبالش می‌روم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دار و ندار یک نویسندهٔ تمام‌وقت===&lt;br /&gt;
وقتی همهٔ عمر زحمت می‌کشی، کارگری می‌کنی، آموزگار می‌شوی، کارمند و کتابدار و آخرش هم مدرس دانشگاه می‌شوی؛ ولی دست‌آخر می‌بینی چیزی دستت را نمی‌گیرد نه مالی نه روحی، آن‌وقت دست به دامان داستان می‌شوی. این بار هم سه سال روی یک داستان وقت می‌گذاری و بازهم دستمزد این‌همه زحمت هزینهٔ دو سه ماه زندگی تو را تأمین نمی‌کند. این‌طوری‌که باشی تازه می‌فهمی نویسنده تمام‌وقت‌بودن چه حالی دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار===&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
در کودکی با خواندن کتاب &#039;&#039;امیر ارسالان نامدار&#039;&#039; به کتاب و قصه‌خوانی علاقه‌مند می‌شود. پول‌هایش را جمع می‌کند و با یک‌ قران و دو زار کتاب کرایه می‌کند. &#039;&#039;تارزان&#039;&#039; چنان در او تأثیر می‌گذارد که با دوستش تصمیم می‌گیرند طناب و کارد بخرند و راهی جنگل‌های مازندارن شوند. به رمان‌های پرحادثهٔ فرانسوی می‌رسد: &#039;&#039;کنت مونت کریستو&#039;&#039;، &#039;&#039;سه تفنگ‌دار&#039;&#039; و بعد رمان‌های پلیسی.{{سخ}}&lt;br /&gt;
کم‌کم به‌نظرش می‌رسد خودش هم می‌تواند بنویسد. در دبیرستان انشاهای خوبی می‌نویسد. با دوستش [[بیژن مفید]] قرار می‌گذارند که ماهیانه مطالبی بنویسند و نوشته‌های یکدیگر را نقد کنند. در سال‌های دانشگاه، داستان &#039;&#039;برف‌ها، سگ‌ها و کلاغ‌ها&#039;&#039; را برای مسابقهٔ داستان [[مجله سخن]] می‌فرستد. سال۱۳۳۷ داستانش چاپ می‌شود و برندهٔ جایزهٔ اول. تمام سیصد تومان جایزهٔ خود را خرج می‌کند: ساعت و کفش و لباس می‌خرد و بقیه را به رفقایش سور می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;آغاز فعالیت ادبی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دانشگاه خود را به [[پرویز ناتل خانلری]] که سردبیر مجلهٔ سخن و استاد دانشگاهش بود، معرفی می‌کند. خانلری از او دعوت می‌کند عضو هیئت تحریریهٔ سخن شود و این‌گونه با [[رضا سیدحسینی]]، [[محمدجعفر محجوب]]، [[سیروس پرهام]]، [[ناصر پاکدامن]]، [[احمد تفضلی]] و [[هوشنگ طاهری]] همکار می‌شود و با دیگرانی چون [[بهرام صادقی]] که شروع کارش با این مجله بود، ارتباط برقرار می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
جمال میرصادقی از ابتدا به‌همان اندازه که در زمینهٔ نوشتن داستان فعال بود، به آموزش داستان‌نویسی و تألیف کتاب‌هایی در این زمینه نیز توجه نشان داده است. [[شفیعی کدکنی]] تأثیر بسزایی بر پیشبرد کارهای او داشته است. میرصادقی کتاب «واژه‌نامهٔ هنر داستان‌نویسی» را به‌اتفاق [[میمنت میرصادقی|همسرش]] و با ‌تشویق شفیعی تألیف کرد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;آغازگر آموزش داستان‌نویسی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دانشگاه تهران تدریس را به‌پیشنهاد شفیعی کدکنی آغاز می‌کند. پس از انقلاب فرهنگی، درس تعطیل می‌شود و جزوه‌ای که برای تدریس آماده کرده بود، به کتابی دویست‌صفحه‌ای با نام «قصه، داستان کوتاه، رمان» تبدیل می‌شود. همان سال‌ها در فرهنگ‌سرای نیاوران این کتاب را تدریس می‌کند؛ اما با بیشترشدن اطلاعات و گسترش کارش، کتاب هم قطورتر می‌شود که حالا با نام «ادبیات داستانی» به چاپ هشتم رسیده است. بعد از تعطیلی فرهنگ‌سرا چندسالی هم در دانشگاه آزاد اسلامی و دانشکدهٔ صداوسیما تدریس می‌کند. فشار کاری قلبش را ناراحت می‌کند و ترجیح می‌دهد به کارهای نیمه‌تمامش بپردازد. حالا هم چندسالی است که روزهای چهارشنبه در منزلش کلاس داستان‌نویسی برپاست. اکنون نیز شاگردانش نام و آوازه‌ای دارند درخور استاد. کسانی چون [[منیرو روانی‌پور]]، [[هوشنگ عاشورزاده]]، [[منوچهر کریم‌زاده]]، [[حسن اصغری]]، [[فریبا وفی]] و دیگران.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
میرصادقی بر این اعتقاد است که گیرایی و سرگرم‌کنندگی شاهکارهای ادبی ترفندی ادبی و سطحی نیست؛ بلکه عنصری است جدایی‌ناپذیر از فضای اثر و با ذات اثر پیوسته و درآمیخته است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
جمال میرصادقی تقریباً هم‌زمان با [[هوشنگ گلشیری]] آموزش داستان‌نویسی را در ایران بنا نهاد، هرچند زاویه دیدشان چندان به‌هم نزدیک نبود. گلشیری بر فردیت تأکید داشت و میرصادقی همچنان فرد را جزیی از اجتماع می‌داند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:جمال و شفیعی.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;میرصادقی در کنار [[محمدرضا شفیعی کدکنی|شفیعی]]، نوروز۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:میرصادقی۲-.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;طرحی از چهرهٔ جمال میرصادقی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
====[[شب بخارا|شب]] جمال میرصادقی====&lt;br /&gt;
سال۱۳۹۲، صدوپنجاه‌ویکمین برنامهٔ شب بخارا ویژهٔ جمال میرصادقی برگزار شد. در این بزرگداشت [[علی دهباشی]]، [[ علی‌اشرف درویشیان]] و [[تورج رهنما]] صحبت کردند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شب جمال&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1392.11.4753.html|عنوان= شب جمال میرصادقی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:بخارا جمال.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;پرونده جمال میرصادقی در مجلهٔ بخارا اردیبهشت ۱۳۹۳&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدار با جمال میرصادقی====&lt;br /&gt;
کتاب‌فروشی آینده با همکاری [[مجله بخارا]] در بیست‌وهفتمین نشست خود میزبان جمال میرصادقی، بود. [[علی دهباشی]] از سخنرانان این جلسه بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94053117442/|عنوان= تجربه‌های میرصادقی از یک عمر نوشتن}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:میرصادقی۳.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;بزرگداشت جمال میرصادقی درخانهٔ کتاب. ۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران ===&lt;br /&gt;
====علی دهباشی در [[شب بخارا|شب جمال میرصادقی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|استاد میرصادقی نه‌تنها نویسندهٔ زبان فارسی است که علاوه‌بر استادی در رمان و داستان کوتاه متجاوز از پانزده جلد کتاب در زمینهٔ هنر داستان‌نویسی در ابعاد کلی و جزیی آن ترجمه یا تألیف کرده‌اند چه در حوزهٔ معرفی نویسندگان برجسته و مهم ادبیات جهان و چه در معرفی و نقد و بررسی آثار داستانی نوینسدگان زبان فارسی.{{سخ}}&lt;br /&gt;
امروز، کمتر نویسنده‌ای را می‌توان یافت که بی‌نیاز باشد از مراجعه به این بخش از تألیف‌ها و ترجمه استاد میرصادقی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= دهباشی|عنوان= متن سخنرانی در شب جمال میر‌صادقی|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ذکر شاگردی [[علی‌اشرف درویشیان]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|استادم که خیلی چیزها از او یاد گرفتم، در کلاس‌هایش شرکت می‌کردم و با داستان‌هایش در [[مجله سخن]] که به کرمانشاه می‌آمد آشنا شدم. وقتی به تهران آمدم و دانشگاه، بیشتر به خدمتشان رسیدم، به خانه‌اش می‌رفتم. باید خدممتان عرض کنم که واژهٔ «ادبیات داستانی» از اختراعات جمال میرصادقی وارد ادبیات شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[اصغر الهی]] به من گفت: ««ببین، کارهای میرصادقی را خوب بخوان. در این کارها تفکر است، تفکر. تفکری که ما به آن عادت نکرده‌ایم؛ یعنی نگذاشته‌اند که فکر بکنیم. فکرکردن غدغن بوده است. این تفکر را یاد بیگر. در کارهایت به کار ببر.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= درویشیان|عنوان= تفکر در آثار جمال میرصادقی|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;داستان‌های من در کوچه شکل می‌گیرد.&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این جمله نشان از فهمی است که گویی نگارنده، پس از سال‌ها تحلیل و بررسی آثارش، بدان رسیده باشد.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سبک خودم را ایجاد کردم.&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
جان آپدایک می‌گوید که هر نویسنده در ابتدا تحت تأثیر یک نویسنده دیگر است. من هم در ابتدا سخت تحت تأثیر ویلیام فاکنر بودم؛ ولی کم‌کم سعی کردم این تأثیر را نادیده بگیرم و به سبک خودم بنویسم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
میرصادقی معتقد است نویسنده‌هایی مثل [[هوشنگ گلشیری]] و [[ابراهیم گلستان]] به همان راهی رفتند که سیاست را از هنر جدا می‌داند. البته گلشیری حرف‌های سیاسی‌اش را هم می‌زد. اهل مبارزه هم بود؛ ولی در آثارش جامعه را کنار می‌گذاشت و از سیاست فاصله می‌گرفت. این درحالی‌است که میرصادقی، خودش را نویسنده‌ای آرمان‌گرا می‌داند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= ما نسلی آرمان‌گرا بودیم|روزنامه= رودکی|شماره= ۲|سال= ۱۳۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
* برای من هرگز روشن نیست که چطور و چگونه نویسنده شدم. وقتی به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم هرگز به آن فکر نکرده بودم. شاید آرزویش را داشتم؛ اما آن را پایگاه باشکوهی می‌دیدم که دست‌نیافتنی و رؤیایی می‌نمود و رسیدن به آن ناممکن و دور بود. نویسندگی مثل چراغی بود که از پشت مهی انبوه، کم‌کم و به‌تدریج به من نزدیک شد و همهٔ ذهن و فکر و جان مرا در خود گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= میرصادقی|عنوان= چگونه نویسنده شدم|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان می‌تواند ناجی شما باشد. داستان نجات‌دهنده است. سخت به‌دست می‌آید؛ اما وقتی به‌دست آمد در زندگی کمکتان می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;آینده&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* انسان امروز با خواندن رمان می‌تواند به تعالی برسد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* داستان هَوو برنمی‌دارد.&lt;br /&gt;
* نوشتن برای من مثل هواست، هوایی که اگر استنشاق نکنم، می‌میرم.&lt;br /&gt;
* داستان مثل محبوب است. اگر به او بی‌توجهی کنی از تو قهر می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
اخلاق میرصادقی چند وجهی است؛ همچون آثارش که وجوه گوناگونی دارند. میرصادقیِ نویسنده آدم مظلومی است و گرچه میرصادقیِ مدرس و میرصادقیِ پژوهشگر کسوت بیشتری دارد، از بد حادثه بیشتر اوقات زیر سایهٔ آن قرار گرفته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فولادی‌نسب|عنوان= درس‌هایی که از میرصادقی گرفتم|ژورنال= بخارا|تاریخ= ۱۳۹۳|شماره= ۹۹|صفحات= ۲۲۶تا۲۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کند===&lt;br /&gt;
«سربالایی خیابان دربند می‌رساندت به خانه‌ای قدیمی با حیاطی کوچک و گلدان‌های بنفشه روی میز کوتاه کنار اتاق. سکوت خانه را زنگ تلفنی درهم می‌شکند: علاقه‌مندی به داستان‌نویسی می‌خواهد با مرد نویسنده مشورت کند و او چون همیشه چندان اعتقادی به فطری‌بودن نویسندگی ندارد، می‌گوید داستان‌نویسی همانند هر کار دیگری به آموزش نیاز دارد و یادگرفتنی است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2018-05-09 23-54-17.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;جشن تولد ۸۵سالگی جمال میرصادقی با حضور شاگردان، در منزل وی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:جمال و محمود.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;جمال میرصادقی در کنار محمود دولت آبادی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
در داستان‌نویسی خودآموزی کرده است و هیچ‌یک از اهالی قلم و نویسندگان معاصر ایرانی او را در این راه یاری نداده‌اند. دوست‌های معدودی که او را در نوشتن تشویق می‌کردند خودشان نویسنده بودند. دوست‌های مهربانی بودند که داستان‌هایش را از سر لطف می‌خواندند و ایرادهایش را به او می‌گفتند. به‌گفتهٔ خودش، درس‌های نویسندگی را اول از زندگی آموخت و بعد از آن، دوستانش.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نوشته‌های [[صادق چوبک]] و [[بزرگ علوی]]&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt; تأثیر می‌گیرد و مشوق او [[مهرداد بهار]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]] و [[پرویز ناتل خانلری]] هستند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساره دستاران&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته‌شده براساس او===&lt;br /&gt;
مستند پرتره جمال میرصادقی با عنوان «چراغ‌ها» به‌کارگردانیِ علی زارع قنات نوی نخستین اثر مصور در مسیر شناساندن این نویسنده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;چراغ‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aparat.com/v/4RHDQ/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C_%28%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%29-_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B1|عنوان= چراغ‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:۲۳ داستان جمال.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;مجموعه داستان کوتاه&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zanan-Dastan-Nevis-01.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;کتاب زنان داستان‌نویس چاپ اول ۱۳۹۷&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:عناصر داستان.jpg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;پژوهش در عناصر داستانی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامه میرصادقی===&lt;br /&gt;
==== داستان‌کوتاه====&lt;br /&gt;
# «مسافرهای شب» ۱۳۴۱(چاپ اول شاهزاده‌خانم سبزچشم)&lt;br /&gt;
# «چشم‌های من خسته» ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# «شب‌های تماشا و گل زرد» ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# «این شکسته‌ها» ۱۳۵۰ &lt;br /&gt;
# «این‌سوی تل‌های شن» ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# «نه آدمی نه صدایی» ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
# «دوالپا» ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «هراس» ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «پشه‌ها» ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «روشنان» ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# «بیست و بیست‌وسه داستان» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نام تو آبی است» ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «پرنده از سر درخت پرید» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «گل‌های سرخ بر آب» ۱۳۹۷ (مجموع‌داستان با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «فرهنگ داستان» ۱۳۹۷ (پنجاه‌ویک داستان با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «عاشقانه‌ها و سراب‌ها» ۱۳۹۷ (مجموعهٔ پنجاه‌ویک داستان‌کوتاه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== رمان====&lt;br /&gt;
# «درازنای شب» ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# «شب‌چراغ» ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
# «بادها خبر از تغییر فصل می‌دهند» ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
# «آتش از آتش» ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
# «کلاغ‌ها و آدم‌ها» ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «اضطراب ابراهیم» ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی را به آواز بخوان» ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «دختری با ریسمان نقره‌ای» ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «دندان گرگ» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «رهایی» ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
# «دو چراغ آبی روشن» ۱۳۹۲&lt;br /&gt;
# «دنیای همه‌رنگ» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «مادر، عشق و دیگر هیچ» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آثار پژوهشی====&lt;br /&gt;
# «ادبیات داستانی» (چ.اول) ۱۳۵۹، (قصه، داستان‌کوتاه، رمان، پژوهشی در انواع داستان)&lt;br /&gt;
# «عناصر داستان» ۱۳۶۴، (پژوهشی در اجزای داستان)&lt;br /&gt;
# «داستان و ادبیات» ۱۳۷۰، (جستارهایی در زمینه ادبیات تخیلی)&lt;br /&gt;
# «جهان داستانِ غرب» ۱۳۷۲، (ترجمه داستان‌هایی از نویسنده‌های غربی با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «واژه‌نامه هنر داستان‌نویسی» ۱۳۷۷، با همکاری میمنت میرصادقی (ذوالقدر)&lt;br /&gt;
# «پیش‌کسوت‌های داستان کوتاه جهان» ۱۳۷۸، (با تجدیدنظر در انتشارات نیلوفر ۱۳۹۴)&lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» (ج.اول) ۱۳۸۲، (داستان‌هایی از هشت نویسنده نسل اول [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[صادق هدایت]]، [[بزرگ علوی]]، [[صادق چوبک]]، [[به‌آذین]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[ابراهیم گلستان]] و [[سیمین دانشور]] با تفسیر)&lt;br /&gt;
# «داستان‌نویس‌های نام‌آور معاصر ایران» ۱۳۸۲، (بررسی آثار سی‌ویک نویسنده نسل اول و دوم ایران از آغاز تا انقلاب)&lt;br /&gt;
# «شناخت داستان» ۱۳۸۴، (جستارهایی درباره داستان و داستان‌نویسی)&lt;br /&gt;
# «گفت‌وگوها» ۱۳۸۵، (مجموعه مصاحبه‌های نویسنده)&lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» (ج.دوم) ۱۳۸۶ داستان‌هایی از بیست‌ودو نویسنده نسل دوم با تفسیر&lt;br /&gt;
# «بیست‌وسه داستان از داستان‌نویس‌های امروز ایران با تفسیر» ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «عرق‌ریزان روح» ۱۳۸۸، (توصیه‌هایی به نویسنده‌های جوان جستارهایی در زمینهٔ داستان)&lt;br /&gt;
# «راهنمای رمان‌نویسی» ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «عناصر داستان» ۱۳۹۰ با تجدیدنظر و افزوده‌ها&lt;br /&gt;
# «راهنمای داستان‌نویسی» ۱۳۹۰&lt;br /&gt;
# «زاویه دید در داستان» ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «داستان‌های خیالی علمی خیالی خیال و وهم (فانتزی)» ۱۳۹۲، (پژوهشی در انواع داستان)&lt;br /&gt;
# «شناخت داستان» ۱۳۹۲ (مجموعه دو کتاب داستان و ادبیات و شناخت داستان با تجدیدنظر و افزوده‌ها)&lt;br /&gt;
# «داستان و داستان‌نویس همراه‌با بیست‌ویک داستان کوتاه» ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «داستان‌های پلیسی» ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
# «چگونه می‌توان داستان‌نویس شد؟» ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
# «گفت‌وگوها» (ج.اول و دوم) ۱۳۹۴، همراه‌با پانزده داستان کوتاه&lt;br /&gt;
# «جهان داستان غرب» ۱۳۹۵، تجدیدنظر و چاپ مجدد&lt;br /&gt;
# «زنان داستان‌نویس نسل سوم» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «زاویه‌دید در قصه‌ها و رمانس‌ها و انواع قصه‌های فارسی» ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیگر آثار====&lt;br /&gt;
# «چه دنیای قشنگی، داستان کودکان» ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
# «چه کسی دنبال آقای هنرور می‌رود» ۱۳۹۳ نمایشنامه در یک پرده و هفت صحنه&lt;br /&gt;
# «جاناتان، مرغ نوروزی» ۱۳۹۷ ترجمه&lt;br /&gt;
# «آن سوی پرچین» ترجمه جمال میرصادقی با محمود کیانوش &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دردست‌انتشار====&lt;br /&gt;
# «چراغ‌ها» مجموعهٔ بیست‌وپنج داستان‌کوتاه (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «پیش از آنکه خبر شوی، عاشق شده‌ای» رمان (درانتظار مجوز، منتشرشده در آمریکا)&lt;br /&gt;
# «هورسان‌ها» رمان (منتشرشده در آمریکا)&lt;br /&gt;
# «شب زمستان» مجموعه‌داستان&lt;br /&gt;
# «بوی خوش یاس‌های امین‌الدوله» مجموعه‌داستان &lt;br /&gt;
# «جهان داستان ایران» دو جلد در یک جلد، با تجدیدنظر (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌های نام‌آور معاصر» با تجدیدنظر (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «سرزمین رؤیاها» رمان (دردست انتشار)&lt;br /&gt;
# «فرهنگ داستان‌نویسان» شیوه‌های روایت تشریحی در داستان‌نویسی (درانتظار مجوز)&lt;br /&gt;
# «یک شاخه گل سرخ» رمان (منتشرشده در امریکا)&lt;br /&gt;
# «اینگرید، مریم ایرانی» رمان &lt;br /&gt;
# «گیسوانت طلا و چشم‌هایت زمرد» رمان &lt;br /&gt;
# «شهر فرنگ» مجموعه‌داستان با تفسیر و یک طرح&lt;br /&gt;
# «شناسنامهٔ داستان و داستان‌نویسی» مجموعهٔ جستارها، با شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «داستان‌های نوین» مجموعهٔ جستارها با شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «شالوده‌های داستان‌نویسی» مجموعهٔ جستارها با نمونهٔ شاهدهای داستانی&lt;br /&gt;
# «خفاش سیاه» رمان&lt;br /&gt;
# «گلدشت داستانی» ج.دومِ «فرهنگ داستان»&lt;br /&gt;
# «بچه‌های آفتاب» بیش از هفتاد داستان کوتاه‌کوتاه&lt;br /&gt;
# «روایت‌های نگارشی در داستان»&lt;br /&gt;
# «عروسی گنجشک‌ها» رمان&lt;br /&gt;
# «زندگی دیگر» رمان&lt;br /&gt;
# «داستان‌های منتخب جمال میرصادقی»&lt;br /&gt;
# «برگزیدهٔ داستان‌ها» &lt;br /&gt;
# «این سی تا» داستان‌های انتشار یافته و نیافته، مجموعه‌داستان (منتشرشده در امریکا)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;جمال میرصادقی&#039;&#039;&#039; که اولین اثر خود را ۱۳۴۱ به‌چاپ رساند از آن سال تا کنون همواره در حوزه‌های گوناگون مشغول به فعالیت بوده است. علاوه‌بر مجموعهٔ داستان‌کوتاه، رمان و نمایشنامه، آثار پژوهشی بسیاری در حوزهٔ ادبیات داستانی منتشر کرده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= کتاب‌شناسی جمال میرصادقی|ژورنال= مجلهٔ بخارا|شماره= ۹۹|سال= ۱۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
بیشتر داستان‌های مجموعهٔ نخست میرصادقی، وصف زندگی مردم کوچه‌وبازار و آداب‌ورسوم آن‌هاست. توصیف محلهٔ قدیمی تهران، مجالس عروسی، عزاداری، روضه‌خوانی و مانند آن‌ها. گذشته از این، میرصادقی در پاره‌ای از این داستان‌ها به توصیف خاطرات کودکی، به‌ویژه دوران بلوع و عوالم شورانگیز آن می‌پردازد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در مجموعه دوم «چشم‌های من خسته» موضوع اصلی داستان‌ها فقر است. از مجموعهٔ «این سوی تَل‌های روشن» به‌بعد، موضوع داستان‌های میرصادقی تغییر می‌کند. توجه نویسنده به طبقات دیگری از اجتماع، به‌ویژه کارمندان دولت و روشن‌فکران معطوف می‌شود و به تشریح مسائل آنان می‌پردازد. روی‌آوردن به طبیعت نیز موضوع پاره‌ای از داستان‌های میرصادقی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= خاطرات تلخ و شیرین یک حادثه‌نویس|روزنامه= ایران|شماره= ۴۹۶۹|سال= ۱۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* بازنویسی جزء اصول داستان‌نویسی جمال میرصادقی است. آن‌قدر می‌نویسد که نوشته، راضی‌اش کند. گاه داستان چندصفحه‌ای را بیست بار بازنویسی می‌کند. حتی داستان‌هایی که چاپ‌شده، در چاپ مجدد دست‌کاری و تغییراتی در آن‌ها ایجاد می‌‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;گفت‌وگو&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آرمان‌گرایی از ویژگی‌های سبکی اوست. گاهی این آرمان‌گرایی به‌شکل پنهان بروز می کند گاهی هم خیلی روشن و آشکار. در رمان «بادها خبر از تغیییر فصل می‌دهند» اثری که بعد از انقلاب۵۷ بروز داد نوعی آرمان‌گرایی دیده می‌شود. «آتش از آتش» هم داستانی سیاسی است. «اضطراب ابراهیم» که عیناً آرمان‌گرایی است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نثر میرصادقی بسیار ساده و روان است. در عبارت او پیچیدگی تصنعی دیده نمی‌شود و اغلب نثر گفتاری را به‌کار می‌برد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;رودکی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:درازنای شب.jpeg|200px|thumb|left|&amp;lt;center&amp;gt;اولین رمان جمال میرصادقی&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==نگاهی به درازنای شب==&lt;br /&gt;
رمان «درازنای شب»، از رمان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرای]] دههٔ چهل میرصادقی است. این رمان به بازتاب یکی از چالش‌های مهم جامعه «انقطاع و شکاف نسلی» می‌پردازد. این مضمون گرچه یکی از کهنه‌مضمون‌های ادبیات فارسی است، ازآنجاکه همواره در تمام اعصار و در میان اکثر ملل، جاری است توجه بسیاری را به خود معطوف کرده است. انعکاس این موضوع مهم اجتماعی در رمان، می‌تواند در آگاهی‌بخشیدن به انبوهی از خانواده‌های ایرانی که هنوز با این چالش مواجه نشده‌اند کمک شایانی کند. نویسنده در «درازنای شب»، این معضل اجتماعی را در یکی از خانواده‌های سنتی رمانش که نمایندهٔ بسیاری از خانواده‌های ایرانی است، به‌نمایش گذاشته و عواملی را که به‌تدریج در محیط خانواده، سبب ظهور و بروز این شکاف می‌شود با دقت و مهارت خود به‌تصویر می‌کشد. او در این رمان، نسل جدید و جوان را در برابر نسل بالغ و سنتی قرار داده و انقطاع نسلی را که همان نبود اشتراک میان تفکرات پدران و مادران با فرزندان است، ترسیم کرده و نشان داده است که چگونه «انقطاع نسلی» می‌تواند نسل جدید را در برابر نسل قبلی (نسل بالغ) به شورش وادارد و انقطاع کامل و شکاف نسلی را سبب شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;درازنای شب&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|تاریخ= پاییز۱۳۹۱|عنوان= بررسی «شکاف نسلی» اصلی واقع‌گرایانه در «درازنای شب»|ژورنال= شعرپژوهی|دوره= ۴|شماره= ۳|صفحات= ۱۱۵تا۱۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرصادقی در اولین رمان خود «درازنای شب»، منظومهٔ مفصلی را از معیارها و مفاهیم اخلاقی خانواده‌های سنتی و معتقد به آداب‌ورسوم مذهبی، توصیف کرده است.&lt;br /&gt;
جمال میرصادقی در اولین رمان بلندش، «درازنای شب» که سال ۱۳۴۹ آن را به‌توفیق رساند، ضمن توصیف دقیقی از قواعد سنتی حاکم بر خانواده‌ها آداب و رسومی نظیر «عزاداری‌ها و مجالس روضه‌خوانی» و ترسیم نوع ارتباط فرزندان با والدین، به انتظارات و خواسته‌های آن‌ها از یکدیگر و تحول نقش‌ها در سایهٔ دگرگونی‌های اجتماعی اشاره کرده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شخصیت داستان، جوانی است به نام کمال که در خانواده‌ای مذهبی و سنتی رشد کرده و جهان‌بینی و بینش او متأثر از معیارهای تربیتی پدر، با باورهای دینی آمیخته است به‌گونه‌ای که خواننده با تعقیب نگاه و روند زندگی اوست که با آیین‌ها و مراسم دینی آشنا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1212476490_jamal_mirsadeghi_p1.php/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C|عنوان= گسست نسل‌ها در آثار میرصادقی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
نشر قطره، سخن، آگاه، اشاره، فرهنگ معاصر، صدای معاصر، نیلوفر، نگاه و مروارید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
[[مجله بخار]] در اردیبهشت۱۳۹۳ ویژه‌نامه‌ جمال میرصادقی را به‌چاپ رسانده است. در این شماره با عنوان «جشن‌نامهٔ جمال میرصادقی» مطالبی چاپ شده است. گزارشی از بزرگداشت جمال میرصادقی و جشن روز جهانی داستان توسط شهاب دهباشی ارائه شده است. کتاب‌شناسی جمال میرصادقی نیز به پیوست است. سخنان کسانی چون: [[علی دهباشی]]، [[علی‌اشرف درویشیان]]، [[تورج رهنما]] و... دربارهٔ او به‌چاپ رسیده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شب جمال&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرصادقی|نام= جمال|عنوان= عناصر داستان|سال= ۱۳۶۴|ناشر= شفا|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرصادقی|نام= جمال|عنوان= گفت‌وگوها (همراه‌با پانزه داستان از سال۱۳۵۲ تا ۱۳۸۴|سال= ۱۳۹۴|ناشر= سخن|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۷۴۲-۰}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= دستاران|نام= ساره|عنوان= دربارهٔ جمال میرصادقی|روزنامه= ایران|مکان= تهران|شماره= ۲۸۱۳|سال= ۱۶خرداد۱۳۸۳|تاریخ بازبینی= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= خوشه‌گیر|نام= فاطمه|عنوان= بررسی سبک و زبان میرصادقی|روزنامه= کیهان|مکان= تهران|سال= ۱۳۵۵}}&lt;br /&gt;
{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|تاریخ= فروردین‌واردیبهشت۱۳۹۳|عنوان= متن سخنرانی در شب جمال میر‌صادقی|ژورنال= بخارا|شماره= ۹۹|تاریخ بازبینی= ۵اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|عنوان= ما نسلی آرمان‌گرا بودیم|روزنامه= رودکی|مکان= تهران|شماره= ۲|سال= ۱۳۸۵| تاریخ بازبینی= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= مبین|نام= محمد|نام خانوادگی۲= میرشاه‌ولد|نام۲= محمدرضا|عنوان= خاطرات تلخ و شیرین یک حادثه‌نویس|روزنامه= ایران|مکان= تهران|شماره= ۴۹۶۹|سال= ۱۳۹۰|تاریخ بازبینی= ۹بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= فروزنده|نام۱= مسعود|نام خانوادگی۲= صادقی|نام۲= اسماعیل|تاریخ= پاییز۱۳۹۱|عنوان= بررسی «شکاف نسلی» اصلی واقع‌گرایانه در رمان «درازنای شب» اثر جمال میرصادقی|ژورنال= شعرپژوهی (بوستان ادب، علوم‌اجتماعی و انسانی)|دوره= ۴|شماره= ۳|صفحات= ۱۱۵تا۱۳۲|تاریخ بازبینی= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|نام خانوادگی= رستمی|نام= نیلوفر|عنوان= مثل یک تب|روزنامه= شرق|مکان= تهران|شماره= ۲۲۰|سال= ۱۳۸۳|تاریخ بازبینی= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= ۲۶دی۱۳۹۴|عنوان= به کی سلام کنم|ژورنال= کتاب هفته|شماره= ۸۹|صفحات= |تاریخ بازبینی= }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/97052915401/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B4-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85|عنوان= توصیه‌های جمال میرصادقی در بزرگداشتش|تاریخ انتشار= ۲۹مرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://bukharamag.com/1392.11.4753.html|عنوان= شب جمال میرصادقی|ناشر= بخارا|تاریخ= ۲۵بهمن۱۳۹۲|تاریخ بازدید= ۲۳فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/94053117442/|عنوان= تجربه‌های جمال میرصادقی از یک عمر نوشتن|ناشر= ایرنا|تاریخ= ۳۱مرداد۱۳۹۴|تاریخ بازدید= ۱۶اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aparat.com/v/4RHDQ/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF_%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87_%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84_%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C_%28%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA_%D9%87%D8%A7%29-_%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%84%D8%B1|عنوان= مستند چراغ‌ها|ناشر= آپارات|تاریخ بازدید= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1212476490_jamal_mirsadeghi_p1.php/%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D9%84%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82%DB%8C|عنوان= گسست نسل‌ها در آثار داستانی جمال میرصادقی|ناشر= سورهٔ مهر|تاریخ انتشار= ۱۴خرداد۱۳۸۷|بازدید= ۱۴خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۱۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47995</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47995"/>
		<updated>2024-10-27T13:55:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Sadeq.hedayat.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱(۱۷فوریه۱۹۰۳)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس، فرانسه&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران و پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = آپارتمان شمارهٔ ۳۷مکرر، خیابان «شامپیونه»{{سخ}}بولوار «سن میشل»، پاریس&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس، قطعهٔ ۸۵&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه ربعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نهیلیستی در ایران&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Hedayat.emza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039;  داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
او طی زندگی‌اش با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و به‌طور متقابل، بر آن‌ها تأثیر گذاشت و از آنها تأثیر می‌گرفت. [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] برخی از این افراد بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
درعین‌حال منتقدانی نیز داشت که شاید [[نیما]] سرشناس‌ترینشان باشد. نیما به ارزش‌های راهگشای کار هدایت آشنا بود و انتقادهایش به او زمانی به‌شکل نقد ادبی و با استدلال‌های شفاف فنی بیان می‌شد و زمان دیگری متوجه مضمون آثار کسی است که به‌قول او انگار نمی‌خواهد در دنیای «بدون انزجار و وحشت» زندگی کند. بنیان‌گذار شعر نو در پایانِ نامه و پس از انتقادهای فراوان به کاستی‌های کار هدایت از منظر داستان‌نویسی مدرن، نثر او را می‌ستاید و تلاش‌هایش در این زمینه را هم‌سنگ کار خود در شعر عنوان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده‌ام که به نتیجه‌ٔ زحمت آن‌ها را رام کرده‌ام... .»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر داستان‌نویسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هدایت در پنج‌سالگی (با لباس سفید)، همراه‌با خواهران، برادران و عموزاده‌هایش، باغ پدربزرگ (نیرالملک)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat nojavan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شانزده‌سالگی، تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayan javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جوانی سرشار از شور&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.piknik.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه جمعی از دانشجویان (ایستاده)، فرانسه، ۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ba terez&amp;amp;madarash.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین اقدام به خودکشی، پاریس ۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: هدایت، حسن رضوی، [[بزرگ علوی]] و دو نفر از دوستان{{سخ}}اطراف تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هرچیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود؛ یا می‌خواند یا می‌نوشت. هروقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش. بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. &lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم یک‌راست به کافه‌ای در کشان [محل زندگی هدایت] رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم. حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه در همان کشور درس نظامی می‌خواند پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوراخ‌کردن چشم‌های محمدرضا‌شاه!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود «آژانس پارس» بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]] هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌چاپ فرانسه آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای حضور در ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گذری بر «روی جادهٔ نمناک»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکر وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
از کسانی که بر بالین صادق هدایت در آپارتمانش حاضر بودند نقل است که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;وقتی همراه با پلیس وارد آپارتمان شدیم پیکر لاغر و ضعیف هدایت به گونه‌ای قرار داشت که انگار یکی دیگر از شوخی‌های همیشگی‌اش را می‌کرد. در کنار تختش مبلغ ۴۵۱۰ فرانک جهت مراسم کفن‌ودفن قرار داشت. و همچنین نقل است که تکه‌های کاغذ پاره‌ای که نوشتهٔ کامل ازبین‌رفته بود و تنها چیزی که خوانده می‌شد این بود: «روی جاده نمناک»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و این همان سرنخی است که [[مهدی اخوان ثالث]] در شعر و متنی پرمحتوی می‌کوشد تا در موضوعات داستان‌های قبلی به موضوع داستان ازبین‌رفته که آخرین دست‌نوشتهٔ هدایت بوده پی‌ببرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===لوح زندگی در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه ربعه|ربعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|روشن است که وقتی هدایت درخواست [[علی‌اکبر دهخدا|علامه دهخدا]] را برای نوشتن شرح‌حالی‌ از خود رد می‌کند آنچه از وی به‌جا مانده، زیر نوعی فشار و محذور بوده است. درواقع هدایت با این سطرها کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی‌مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد. چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. به‌علاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود؛ مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سرگذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.{{سخ}}از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس، همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به‌طوری‌که هروقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat sharhhal.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شرح‌حال خودنوشته{{سخ}}دست‌نویس صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱ دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ هدایت «[صادق] روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰ به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش) داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش مجموعهٔ [[سه قطره خون]] شامل یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش) داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش) در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرایی|رئالیستی]] نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴ هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی{{سخ}}در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد، شهریور۱۳۱۶ هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|250px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====پیشه‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، سال۱۳۰۹ در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱ خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳ در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶ پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷ با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt; در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰) دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری» اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.marsiyeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زمزمهٔ [[اخوان]] در غم رفتن هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سرودهٔ [[اخوان]] در رثای هدایت&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
مهدی اخوان ثالث در مقدمهٔ شعرش چنین نوشته:&lt;br /&gt;
:مدت‌ها پس از خودکشی صادق هدایت همین چندی پیش در اخبار او خواندم که در ایام نزدیک به آن فرجام تلخ، چندتایی آثار منتشرنشدهٔ خود را که نزد این‌وآن بوده ازشان می‌گیرد و با آنچه از این دست آثار پیش خودش بوده یکجا در یک لحظهٔ بحرانی و خشماگین می‌سوزاند و از آن جمله کتابی یا کتابچه‌ای بوده است یا نمی‌دانم چه نامش «روی جادهٔ نمناک» که شاید بعضی از دوستان دمخور و نزدیک هدایت این کتاب را نزد او دیده باشند یا نام و نشانش را شنیده. اما جز آنچه گذشت دیگر خط‌وخبری از چندوچون این اثر منتشرنشده و سوختهٔ او ظاهراً در دست نیست یا ما انبوه و عامه مردم بی‌خبریم... باری، از حرف‌های او گذشته، اصلاً نفس خبر و اسم و سرنوشت این اثر معدوم از آن عزیز برای من خاطره‌انگیز و دردآلود بود و پرسش‌ها و حسرت‌ها و تأثرها با خود داشت که یحتمل از خوانده‌های کار او پیشم کمتر نبود. گرامی خوبی که ننگ وجود تهران را بر صفحهٔ این ملک، هزاره‌ای و قرنی چندیک‌بار، پیداشدن چنین نازنین فرزندی در دامنش مگر بشوید و کفاره دهد. اکنون این زمزمه‌ای است با او و برای او و کتیبهٔ شکسته‌بسته‌ای بر آستانهٔ یاد ارجمند او.&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روی جادهٔ نمناک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;اگرچه حالیا دیری‌است کان بی‌کاروان کولی&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازین دشت غبارآلوده کوچیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هنوز از خویش پرسم گاه:&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;آه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه می‌دیده است آن غمناک روی جادهٔ نمناک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سگی ناگاه دیگر بار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سیه‌روزی از عبث بیزار و سیر از عمر&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به‌تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در ریزش&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هزاران قطرهٔ خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نجوا داشته با خویش؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;پیامی دیگر از تاریک‌خون دل‌مرده سودازده، کافکا؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;درودی دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ابر رند همهٔ آفاق، مست راستین خیام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تفوِ دیگری بر عهد و هنجار عرب یا با تفی دیگر به ریش عرش و بر آیین این ایام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نقشی می‌زده است آن خوب&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به شوق و شور یا حسرت؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شکایت می‌کند ز آن عشق نافرجام دیرینه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و ز او پنهان، به‌خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که می‌داند چه می‌دیده است آن غمگین؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر دیری است کز این منزل ناپاک کوچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و طرف دامن از این خاک برچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ولی من نیک می‌دانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که او هر نقش می‌بسته است یا هر جلوه می‌دیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نمی‌دیده است چون خود پاک روی جادهٔ نمناک.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====ویژگی‌های شخصیتی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقعِ نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هرچیزی دوست داشت. وطن‌پرستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین منظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]] گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.dastnevesht.jpg|210px|چپ]]&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
برخی افراد، صادق هدایت را بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. بعضی از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرار گرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت با درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]  ۲. طنزآمیز  ۳. ملی‌گرایانه  ۴. شخصی یا ذهنی‌روانی  ۵. علمی‌تخیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]=====&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های طنزآمیز=====&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های کتاب «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه‌]]اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های ملی‌گرایانه=====&lt;br /&gt;
# «سایهٔ مغول»&lt;br /&gt;
# «آخرین لبخند»&lt;br /&gt;
# پروین، دختر ساسان»&lt;br /&gt;
# «مازیار»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دو داستان نخست و دو نمایشنامهٔ بعدی نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شخصی یا ذهنی‌روانی=====&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان &#039;&#039;«بوف کور»&#039;&#039; «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====علمی‌تخیلی=====&lt;br /&gt;
داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است که در نوع خود اولین است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت  مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی) هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به &#039;&#039;رباعیات خیام&#039;&#039; سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام» تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی» نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه ربعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبع شعر هدایت در قضیه &amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;بود یک شاعر خیلی خیلی مهمی در قزوین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که سخنش بود شیرین‌تر از ساخارین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;طبع شعر او فوق‌العاده روان بود ای پسر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;روان‌تر از آبشار نیاگارا ای پدر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا یک شبی این کتاب مستطاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که اسم مبارکش هست «وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;افتاد به دست اون شاعر شهیر بی‌نظیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;او خوشش نیومد خواست به آن کُند تحقیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;گفت: اگرچه پیش از این من نساخته‌ام قضیه&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فقط گفته‌ام غزل و رباعی و دوبیتی و ترجیع‌بند و مثنوی و مسمط و قصیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;لیکن همین امشب چندین قضیه عالی می‌سازم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا این قضیه‌سازهای چرند را خجالت دهم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شعر من از این اشعار مزخرف البته بهتر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یاجوج و ماجوج و کمپانی لیمیتد خاک بر سر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;این‌ها جون دلشون، به خیالشون خیلی هنر کرده‌اند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مثل‌اینکه دیگران چنین نتوانند کنند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مخلص کلام، آقا شاعر زبردست استاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;با آن طبع شعر خطرناک روان وقاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک باغستان باصفایی را انتخاب کرد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک بطری شراب شاهانی هم همراه برد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نیشست تنهایی بر لب جوغ آب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا آن شب بسیار هم قشنگ بود مهتاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;خورد چون قدری شراب، شد شنگول و سرمست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;قلمدون را واکرد، طومار را گرفت در دست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;غوطه زد در بحر ذخار افکار ابکار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا سازد به این سبک یک مقدار اشعار آبدار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ماه غوروب کرده، شراب‌ها ته کشیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;جوغ خشک شده، هنوز شعری نیومده!&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]] نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]] از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما و هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت و دستاوردهای آن===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با دانشجویان در فرانسه، ۱۳۰۶{{سخ}}(ایستاده، نفر اول سمت چپ)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ{{سخ}}حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا» در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی» به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت که این سفر بیشتر وقت خود را به مطالعۀ نسخه‌های خطی نفیس و منحصربه‌فردِ کتابخانۀ دانشگاه تاشکند می‌گذراند دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
دستاورد دیگر این سفر که روز جمعه ۱۶آذر۱۳۲۴ را تاریخ ورود هدایت و همراهانش در تاشکند ثبت کرده همان شرح‌حال معروف به‌قلم صادق هدایت است که خانۀ فرهنگ شوروی از مهمانان درخواست می‌کند. اصل دست‌نوشته‌ٔ این شرح‌حال، بنابه اظهار پروفسور د.س.کمیساروف، رایزن فرهنگی سفارت شوروی موقع سفر هیئت ایرانی به تاشکند و مترجم پاره‌ای از آثار هدایت به‌زبانِ روسی، در اختیار شرق‌شناس مشهور بانو «روزنفلد» بوده است. بانو روزنفلد از میزبانان هیئت ایرانی بود و این احتمال می‌رود که هدایت به درخواست و اصرار شخص او دست به نوشتن شرح‌حال خود زده باشد. درهرحال روشن است که هدایت برای نوشتن آن شرح‌حال زیر نوعی فشار و محذور بوده و به‌همین‌جهت آنچه نوشته است به‌هیچ‌وجه صورت معمولِ شرح‌حال‌نویسی را ندارد؛ درواقع این طور به‌نظر می‌رسد که هدایت کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostanash.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ايستاده از راست: منوچهر مزینی، هدایت، یحیی خلوتی. پاريس، ۱۳۰۷ش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳م&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===هدایت در آینهٔ نگاه دگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است. جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]] جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]] پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه ربعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]] بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم... هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اکبر دهخدا]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Dehkhoda.Aliakbarkhan.jpg|60px|راست]] [[محمد پروین گنابادی]] از دوستان و یاران نزدیکِ دهخدا و هدایت نقل کرده است:&lt;br /&gt;
:مرحوم دهخدا به صادق بسیار علاقه‌مند بود و او را نویسنده‌ای توانا و هنرمندی شایسته و رادمردی شریف می‌دانست. بااینکه برحسب خصوصیاتی که در تنظیم [[لغت‌نامه‌|لغت‌نامهٔ]] خود به‌کار می‌برد قرار بود و هم‌اکنون نیز این قرار پایدار است که شرحِ‌حال نامداران و شخصیت‌های معاصر، هرچند جنبه‌ٔ جهانی داشته باشند تا هنگامی که درقیدحیات‌اند، نوشته نشود که مبادا برحسبِ [حبّ] و بغض، حمل بر خصوصی و شخصی شود؛ اما هنگامی که دکتر [[جعفر شهیدی|شهیدی]] حرف «صاد» را تنظیم می‌کرد روزی نزد دهخدا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«شما دستور داده بودید شرحِ‌حال صادق هدایت در این کتاب بیاید؛ بنابراین بهتر است از خود صادق خواهش کنیم شرح مختصری به‌قلم خودش بنویسد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سپس [دهخدا] به من رو کرد و گفت: &#039;&#039;«تو صادق را می‌بینی؟»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«آری.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفت: &#039;&#039;«از قولِ من به او بگو به‌قلم خودش شرحِ‌حالی بنویسد و چون مدتی است خودش را هم ندیده‌ام سری به اینجا بزند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«من می‌توانم صادق را وادار کنم که به اینجا بیاید؛ اما دربارۀ نوشتن شرحِ‌حالی به‌قلم خودش، تردید دارم که چنین پیشنهادی را بپذیرد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:روز بعد در کافه فردوسی صادق را دیدم و چون به اخلاق او آشنایی داشتم گفتم: &#039;&#039;«دهخدا حال تو را می‌پرسید و می‌گفت دلم برای صادق تنگ شده است.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سری تکان داد و گفت: &#039;&#039;«من هم مدتی است او را ندیده‌ام این روزها به منزلش می‌روم.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:و ازقضا فردای آن روز پیش‌ازظهر نزد دهخدا آمد و به‌قول خودش پس از چاق‌سلامتی، دهخدا شرحی دربارۀ علاقۀ خود به صادق بیان کرد و به‌ویژه یادآور شد که:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«من از معاصرانی که درقیدحیات‌اند تنها می‌خواهم شرحِ‌حال تو را آن‌هم به‌قلم خودت، در لغت‌نامه بیاورم؛ بنابراین انتظار دارم این خواهش مرا بپذیری و به میل خودت شرحِ‌حالی بنویسی.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:صادق با همان شیوه‌ٔ همیشگی خنده‌ای سرداد و گفت: &#039;&#039;«زکی، شرح‌حال من، ولش!»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:دهخدا بااصرار گفت: &#039;&#039;«صادق‌جان شوخی را ول کن و شرح‌حال بنویس.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:اما پاسخ صادق پس از چندین بار خواهش و تمنا همان خنده‌ٔ شوخ‌آمیز و «زکی» و «ولش» بود و به‌هیچ‌وجه حاضر نشد چنین چیزی بنویسد تا سرانجام از منابع دیگر و اطلاعات خودِ دهخدا شرح‌حال وی را نوشتند. آمدنِ هدایت به منزل دهخدا در اوایل سال۱۳۲۹ بود که چند ماه بعد به پاریس رفت و ازقضا شرح‌حالش در لغت‌نامه هنگامی چاپ شد که صادق در آنجا انتحار کرده بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]] داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]] جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایِ حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]] بر این باورم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیت الله سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]] یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]] «کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]] صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷ به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متن تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر سر زده است) به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]] سال۱۳۱۳ علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]] هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Bar mazar hedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اندیشه‌ٔ [[اخوان]] تلفیقی از اندیشه‌های فردوسی، خیام، هدایت و باورهای شخصی خود بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خلق هدایت به‌روایت [[اخوان]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حکایت کرد مرا دکتر تقی تفضلی که سه‌تار خوش می‌نوازد و آزاده‌ای است افتاده و آدمی‌سیرت. [آنگاه] که در پاریس بودم، سال‌ها پیش، و هدایت نیز در پاریس بود گاه‌گاهی دیداری داشتیم و یک‌بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش خیابانی نزدیک خانهٔ من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده، اگرچه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده. و به خانه [که] رسیدیم خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن‌گفتن. مینایی از بادهٔ فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب ترکردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آنچنان‌تر. دیگر سخن را بازار نمانده بود. هر دو بر این بودیم. صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون. خواستم آن صندوقچهٔ کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن‌هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان‌وفلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگر و نام بردم تنی چند از فحول‌ائمهٔ شریف‌ترین الحان فرنگ را که همه را نیک می‌شناخت، به‌تمام‌وکمال و اشارتی کافی بود. دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم، باز جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. نگفت؛ اما به‌پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود. و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد و بازگشت به جای خویش و نشست بی‌آنکه سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است. ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمهٔ درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فرازوفرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می‌دیدم که سر می‌جنباند و گفتی به‌زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد، برخاست ساغر منش پُرکرده به دستی و به دیگر دست نُقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را. ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر بر اندام، گرم‌تر و بِهنجارتر. می‌رفتم و می‌رفتم همچنان دلیر. در پیچ‌وخم راهی باریک بودم به‌ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس» و گریستن گرفت به‌زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمیْ دشنام‌شنیده. ساز فروهشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده‌خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت طُرفی دریابم. گویی بفراست دریافت. گفت: «همه آنچه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را، خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر ندارم که چنگ در جگرم می‌اندازد و همه درد و اندهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کُشدم. من تاب این را ندارم.» (برگرفته از مجموعه‌مقالات اخوان ثالث، موسیقی ما)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نمایی از خانهٔ پدری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاقش در تهران، میز و کمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.{{سخ}}تابلو نقاشیِ روی دیوار اثر حسین کاظمی در ۱۲فروردین۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هرچیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه به‌سال۱۳۲۹ آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. کمی کمتر از دو سال سکونت در این منزل ساده است که جسم بی‌جانش را شب‌هنگام در ۹آوریل۱۹۵۱ (۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر کف زمین در همین آپارتمان یافتند که غرق در بوی گاز بود و منافذش همگی بسته.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان» مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد به [[جهانگیر هدایت]] وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، این فیلم در ایران نمایش داده نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴ &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; همراه‌با &#039;&#039;پرویز فنی‌زاده&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از درم‌بخش، کارگردانی کم‌نام‌و‌نشان سراغ «بوف کور» رفت!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰ &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039; براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]» فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039; «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت‌ِپرده» در سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره و داستان عروسک پشت‌ِپرده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; در سال۱۳۸۴ که وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت را به‌نمایش درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]» نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
[[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱ جایزه‌ای با نام صادق هدایت برگزار می‌کند. دبیرخانه این جایزه آثار ادبی شرکت‌کنندگان را که از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال، به این دفتر رسیده است، بررسی می‌کند. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;akharin aks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عکسی که برای تمام خویشاوندانش فرستاد{{سخ}}آخرین عکس، پاریس، ۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گورستان پرلاشز، مزار هدایت پس از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.mazar nakhost.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ بنای خانهٔ ابدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ کنونیِ بر ایستگاه آخر{{سخ}}به دست خانواده‌اش در سال۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
=====وجوه مشابه&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌ از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای حس می‌کرد که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند که از عواقب فشار خانوادگی بود.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کردند.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# تفاوتِ بین خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و گرچه تنهایی و انزوا را از جنبه‌های خاصی می‌ستودند درکل از آن رنج می‌بردند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» نوشتهٔ کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند به دفاع در مقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت که دست به خودکشی ترغیب زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فرق هدایت با کافکا&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا» از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; دوست کافکا درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، سازمان اجتماعی، استبداد مقتدرانه‌ای بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماع ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده در «[[یکی بود یکی نبود]]» نویسندگان را به‌ استفاده از اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت که در آثارش از این نمونه‌ها بهره‌ برده‌، متأثر از جمال‌زاده است. درحالی‌که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق و ابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او برضد خرافات و کهنه‌پرستی است. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی کند شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد. «هانری گریوزلا» نیز این تفکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی باشد به‌صراحت رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را تنها عامل مؤثر و مسلم در روش‌ داستان‌نویسی ایران می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: کنار [[مسعود فرزاد]] و پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی|علوی]] و یکی از دوستان{{سخ}}بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش [[مجتبی مینوی]] و [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی تشکیل دادند موسوم به «گروه ربعه» که خواستار تحول در ادبیات بود. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] قرار گرفت که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود. [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزانفر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی اعضای اصلی سبعه بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دلیل انتخاب نام «ربعه» به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;مسعود فرزاد&#039;&#039; دیگر عضو این گروه چهارنفره، جایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهار تا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست‌وبال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. نکتهٔ دیگر، ترکیبِ جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی، آلمانی، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از نفرات این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* فرزاد انتخاب نامِ گروه را درپی شوخی می‌داند:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول رمضانی گفت که ایشان معتقدند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «ربعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد. ماجرای این شوخی را که برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم، همه خندیدیم و از آن شبْ این اسم «ربعه» ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند درحالی‌که هدایت و یارانش، چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود. به‌گفتهٔ فرزاد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌نویسید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هرگونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&lt;br /&gt;
:ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم. پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن سعید نفیسی به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات، آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند و ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد عوضش قافیه که دارد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= فرزاد، انسان رنج‌دیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* گروه ربعه همراهانی چون [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====دیدگاه‌ها دربارهٔ سلیقهٔ ارتباطی====&lt;br /&gt;
نظر صادق هدایت درباب روابط عاطفی را بیش از هرکسی باید از خلال حرف‌های خودش که گاه آمیخته با شوخی است، ردگیری کرد. هدایت در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که:&lt;br /&gt;
:هدایت با آن حجب و کم‌رویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و حتی ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، درباب همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود خانلری چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند که دورش را گرفته‌ بودند به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مردْ حساب بشوند خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست، مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: آندره سوروگین، [[مجتبی مینوی|مینوی]]، مین‌باشیان و [[مسعود فرزاد|فرزاد]]{{سخ}}در پیک‌نیک دوستانه، خارج از تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یان ریپکا، مینوی، مین‌باشیان و [[بزرگ علوی|آقابزرگ]]{{سخ}}نشسته: آندره سوروگین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد|فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین|نوشین]]، [[بزرگ علوی|علوی]](پشت به تصویر){{سخ}}[[پرویز ناتل خانلری|خانلری]]، لرتا هایراپتیان(همسر نوشین)، ناشناخته‌، [[مجتبی مینوی|مینوی]] و پرتو علوی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}حومهٔ تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دورهم‌نشینی(گعدهٔ) هدایت====&lt;br /&gt;
بخشی زیادی از زندگی صادق هدایت به کافه‌‌نشینی می‌گذشت. در خیابان لاله‌زار نو کافه‌ای بود به نام «رزنوار(گل سیاه)» که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد صادق دوران اولیهٔ عمرر را در این کافه می‌نشست؛ ولی در اواخر زندگی روزها کافه «فردوس» خیابان استامبول بود و شب‌ها کافه «ماسکوت» خیابان فردوسی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹) هدایت با [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]] آشنا شد. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند. بعدها دیگرانی نیز به این جمع اضافه شدند: غلام‌حسین مین‌باشیان که سرگرد بود و حسین سرشار، هر دو موسیقی‌دان بودند و [[عبدالحسین نوشین]] و همسرش لورتا که بازیگر بودند. همچنین یان ریپکا ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت و با هدایت آشنا شد و [[پرویز ناتل خانلری|خانلری]] را نیز به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که گاهْ شب‌ها در کافه‌ به او می‌پیوستند: [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامُد (به‌روز) بودند که هرکدام یا تحصیلاتش در اروپا بود یا حداقل فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی را می‌شناختند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌ است. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کند. لحن و مضمون این نامه‌ها گویای آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی؛ اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* و جمله‌ای دیگر از هدایت:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت:{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خودکشی با گاز در آپارتمان اجاره‌ای{{سخ}}شماره‌ٔ ۳۷مکرر، خ.شامپیونه پاریس{{سخ}} سه‌شنبه ۲۰فروردین۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیکر کفن‌پوش هدایت در تابوت{{سخ}}پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جسم بی‌جان صادق هدایت را شب‌هنگام دوشنبه ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱) در آپارتمان کوچکش کشف کردند. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی تخت دراز کشیده‌ بود. زن و مردی ارمنی‌ایرانی که هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود و این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند سبب کشف جنازه هدایت شدند. آنان پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث‌های بسیاری دربارهٔ این واقعه درگرفت. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی بود. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های آن، قتل شوهرخواهرش رزم‌آرا بود بیمناک گشته‌ باشد. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده نظیر اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه در پاریس خوکشی کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت اکثر مطبوعات ایران، به‌ویژه دو مجلهٔ «[[سپیدوسیاه]]» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او را نشر دادند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر [[پرویز خانلری]]» به‌‌قلم [[صدرالدین الهی]] که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادهای تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی کردند و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاره‌ها ترسیمی از هدایت===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery widths=&amp;quot;170px&amp;quot; heights=&amp;quot;180px&amp;quot; perrow=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اثر حسین کاظمی، آویخته بر دیوار خانهٔ چهارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;چاپ اول حاجی‌آقا، با طراحیِ هدایت&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ» تهران: مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری» برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]» تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان» تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان» تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان» تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «[[وغ‌وغ ساهاب]]» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]» بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]» تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری» تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا» تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده» تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش» پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)» پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «توپ مرواری» (قضیه) وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان» ترجمه از متن پهلوی، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن‌واسفند۱۳۲۲، مجلهٔ [[مجله سخن|سخن]]، شماره۷و۸&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین» خلقِ فرانتس کافکا، ترجمه با [[حسن قائمیان]]، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن‌واسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شماره۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول» مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور» اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شماره۳، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند» تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری» مرداد۱۳۲۴، مجلهٔ پیام نو، شماره۹&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب فرق‌الشیعه» مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته» آذرودی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون» اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شماره۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو» اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شماره۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} هدایت در آثارش، نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان مشروطه به‌زبان معاصر را که درحال تکوین بود، ادامه می‌دهد. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ سبک اوست. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]] در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند. برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]] همین توجه‌به‌ سادگی است که باعث می‌شود در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند؛ مثلاً در داستان «میهن‌پرست» نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد تدارکی است حساب‌شده‌ برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌سازد. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند و «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعان باقی نمی‌گذارد» نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آرای شخص هدایت در آن دوران در آثارش مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین برمی‌شمارند:&lt;br /&gt;
# هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
# شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
# توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
# یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
# در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
# نحو نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
# نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌نام، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود است. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم‌فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی اینکه از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم اینکه دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه‌ها را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی حین نگاه‌کردن به گلدان متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او درحال‌کشیدن تریاک، محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا» یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچهٔ روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشیِ محل دوروبر او حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه کرده و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌‌با چیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای را روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
* صادق هدایت اولین‌ بار سال۱۳۱۵ [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان به‌شکل چاپ دستی با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر کرد. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران برمی‌گردد به انتشار بخش‌هایی از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران» در سال۱۳۲۰.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در «بوف کور» صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی دارد.&lt;br /&gt;
* خواننده «بوف کور» احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در سطربه‌سطر رمان محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است. دنیایی لغزنده و گریزان، محکوم و مطرود، محدود و پست، پرآشوب و پردغدغه و پر از بیم و هراس. دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته است با نیروی معنوی مرده‌ای تجزیه‌شده که لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه فشار می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن، شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوق در این قسمت، خودِ مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم، زنی است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود؛ نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ «بوف کور» بر جریان عشق شکست‌خوردهٔ جوانی بنا شده‌ که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود، فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای اینکه از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسمت اول، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم رمان شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های داستان‌اند و هریک به‌دقت وصف می‌شوند. هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده کرده و از یک سرگذشت منطقی که از صافیِ «بین خواب و بیداری» گذشته باشد آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را ساخته است. از این حیث کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروفش «غراب» کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار بران صورت ساخته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسسمت دوم &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا کرده که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت، هدایت این نوول را بسط داده و از آن رمان ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌نقل از مصطفی فرزانه، انگیزه‌ٔ هدایت از نوشتن «بوف کور» این بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است روی کاغذ بیاورم؛ چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ [[حسن قائمیان]] از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته؛ یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است کاملاً هویداست.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که «بوف کور» برای اولین‌ بار انتشار یافت مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار شد. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. [[احسان طبری]] در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای این تفسیر را برای نخستین‌ بار مطرح کرد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن نویسنده‌ای مترقی می‌داند درعین‌حال ارزیابی‌‌اش از کتاب «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با تشدید تسلط دیکتاتوری هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فرمان‌روایی‌اش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از زبان بوف کور سخن می‌گوید.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کاوش‌های بسیاری نیز دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع شد. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت «بوف کور» می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتابش «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی» با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان، توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: &#039;&#039;«فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»&#039;&#039; آنچه مسلم است یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادب سرزمینی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نتیجه آن که رمان «بوف کور»، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با مسئله‌ای جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش بگیرد مرز‌ها را پشت‌ِسر گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان که نامش در پایان کتاب، میرزااحمدخان معرفی می‌شود یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید. پیدا بود که مرا دوست دارد. اصلاً به هوای من آمده‌ بود. صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید قاتل اصلیِ گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر «سه قطره خون» را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغییر از اتاق بیرون می‌رود. رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعه‌داستان «سه قطره خون» برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که «طلب آمرزش» را &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه کرد. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات» سگ اسکاتلندی در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوشِ گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنِ خونی‌اند و او شدیداً نیاز به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* بررسی اثر:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039; عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستانِ کوتاه هدایت است که از هنگام انتشار، با استقبال زیادی مواجه شد. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان «سگ ولگرد» را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی داستان «انتری که لوطی‌اش مرد»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستانِ هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مطالعهٔ منابع بیشتر==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت» محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی» محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت» [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه‌ٔ صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او» حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت» محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور» سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان» موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت» اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت» محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد» صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت» یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور» زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور» شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت» احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش» پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت» [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی» حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت» عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت» حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک» محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ» محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت» آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور» مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان» [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت» ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر» محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ» سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت» [[محمدرضا سرشار]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت» محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان» جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]، غنای فرم و محتوا» محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش:۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است» علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش:۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران» سهیلا شهشهانی، کلک، ش:۳۵و۳۶، بهمن‌واسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!» اسماعیل جمشیدی، کلک، ش:۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت» [[محمد بهارلو]]، دنیای سخن، ش:۶۴، خردادوتیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت» [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش:۵، مرداد۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا» مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش:۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی» افشین معاصر، کلک، ش:۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت» محمد بهارلو، آدینه، ش:۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان» کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن» محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و [[فروغ]]» روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش:۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست» اکبر منتجبی، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر» [[صادق چوبک]]، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت» مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد» منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت» گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش:۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش» گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش:۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان‌درآوردن صادق هدایت» گزارشی از جهانگیر هدایت، ش:۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور» فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش:۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی» پیمان آزاد، آدینه، ش:۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت» محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش:۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام» علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش:۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل» مریم خراسانی، کارنامه، ش:۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد» منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش:۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد» جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت» جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!» محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش:۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا» [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش:۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «بازهم داش‌آکل» شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش:۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان» حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف» فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت» احمد اخوت، جهان کتاب، ش:۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها» ناصر وثوقی، بخارا، ش:۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت» احسن صغری، گلستانه، ش:۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی» احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]» پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن» محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت» [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه» [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی» محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید» محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است» عنایت سمیعی، نگاه نو، ش:۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال» جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت» ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش:۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است» محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ» امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!» علی عبداللهی، کارنامه، ش:۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است» جهانگیر هدایت، آزما، ش:۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار» امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی» ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش:۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت» مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!» علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی» علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش:۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند» علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش:۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت» امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت» محمود فلکی، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل» شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس» بابک پرهام، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی» ناصر صفاریان، فیلم، ش:۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!» کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی» حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش:۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت» احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص:۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ» کیمیا امیری، کتاب هفته، ش:۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش:۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم» مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان» محمدحسن نجفی، کارنامه، ش:۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده» اسدالله عمادی، کلک، ش:۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار» عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور» عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور» محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش:۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت» فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش:۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک» علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون» محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا» مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت» ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است» رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت» مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش:۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را» پیتر ایوری، کلک، ش:۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat&amp;amp;javani.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat..sadegh.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat javan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.sadeq.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|تاریخ= اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره= ۵|صفحات= ۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره= ۴(پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره= ۷۶|صفحات= ۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|شماره= ۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام= رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره= ۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|شماره= ۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام= امیرحسین|تاریخ= آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات= ۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲= محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|شماره= ۳۶|صفحات= ۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات= ۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر سر داستان‌نویسی معاصر ایران|ناشر= دویچه‌وله|تاریخ انتشار= ۲۸بهمن۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۱۹فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک|ناشر= سیمرغ|تاریخ انتشار= ۱۹فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا|ناشر= دیباچه|تاریخ انتشار= ۱۱آذر۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۸اسفند۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده|ناشر= فیس‌بوک صادق هدایت|تاریخ انتشار= ۱اسفند۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره(از بیستمین سال‌مرگ مهدی اخوان ثالث)|ناشر= کاروند| تاریخ انتشار= ۶شهریور۱۳۸۹|تاریخ بازدید= ۲۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از تجربه کیومرث درم‌بخش، پرویز فنی‌زاده، کارگردانی کم‌نام‌ونشان سراغ «بوف کور» رفت!|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۹مارس۲۰۱۷|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت‌ِپرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان صاحب نام جایزه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان دور از وطن]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در فرانسه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47963</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47963"/>
		<updated>2024-10-23T07:40:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Sadeq.hedayat.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱(۱۷فوریه۱۹۰۳)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس، فرانسه&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران و پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = آپارتمان شمارهٔ ۳۷مکرر، خیابان «شامپیونه»{{سخ}}بولوار «سن میشل»، پاریس&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس، قطعهٔ ۸۵&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه ربعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نهیلیستی در ایران&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Hedayat.emza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039;  داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
او طی زندگی‌اش با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و به‌طور متقابل، بر آن‌ها تأثیر گذاشت و از آنها تأثیر می‌گرفت. [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] برخی از این افراد بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
درعین‌حال منتقدانی نیز داشت که شاید [[نیما]] سرشناس‌ترینشان باشد. نیما به ارزش‌های راهگشای کار هدایت آشنا بود و انتقادهایش به او زمانی به‌شکل نقد ادبی و با استدلال‌های شفاف فنی بیان می‌شد و زمان دیگری متوجه مضمون آثار کسی است که به‌قول او انگار نمی‌خواهد در دنیای «بدون انزجار و وحشت» زندگی کند. بنیان‌گذار شعر نو در پایانِ نامه و پس از انتقادهای فراوان به کاستی‌های کار هدایت از منظر داستان‌نویسی مدرن، نثر او را می‌ستاید و تلاش‌هایش در این زمینه را هم‌سنگ کار خود در شعر عنوان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده‌ام که به نتیجه‌ٔ زحمت آن‌ها را رام کرده‌ام... .»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر داستان‌نویسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هدایت در پنج‌سالگی (با لباس سفید)، همراه‌با خواهران، برادران و عموزاده‌هایش، باغ پدربزرگ (نیرالملک)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat nojavan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شانزده‌سالگی، تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayan javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جوانی سرشار از شور&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.piknik.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه جمعی از دانشجویان (ایستاده)، فرانسه، ۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ba terez&amp;amp;madarash.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین اقدام به خودکشی، پاریس ۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: هدایت، حسن رضوی، [[بزرگ علوی]] و دو نفر از دوستان{{سخ}}اطراف تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هرچیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود؛ یا می‌خواند یا می‌نوشت. هروقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش. بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. &lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم یک‌راست به کافه‌ای در کشان [محل زندگی هدایت] رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم. حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه در همان کشور درس نظامی می‌خواند پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوراخ‌کردن چشم‌های محمدرضا‌شاه!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود «آژانس پارس» بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]] هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌چاپ فرانسه آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای حضور در ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گذری بر «روی جادهٔ نمناک»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکر وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
از کسانی که بر بالین صادق هدایت در آپارتمانش حاضر بودند نقل است که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;وقتی همراه با پلیس وارد آپارتمان شدیم پیکر لاغر و ضعیف هدایت به گونه‌ای قرار داشت که انگار یکی دیگر از شوخی‌های همیشگی‌اش را می‌کرد. در کنار تختش مبلغ ۴۵۱۰ فرانک جهت مراسم کفن‌ودفن قرار داشت. و همچنین نقل است که تکه‌های کاغذ پاره‌ای که نوشتهٔ کامل ازبین‌رفته بود و تنها چیزی که خوانده می‌شد این بود: «روی جاده نمناک»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و این همان سرنخی است که [[مهدی اخوان ثالث]] در شعر و متنی پرمحتوی می‌کوشد تا در موضوعات داستان‌های قبلی به موضوع داستان ازبین‌رفته که آخرین دست‌نوشتهٔ هدایت بوده پی‌ببرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===لوح زندگی در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه ربعه|ربعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|روشن است که وقتی هدایت درخواست [[علی‌اکبر دهخدا|علامه دهخدا]] را برای نوشتن شرح‌حالی‌ از خود رد می‌کند آنچه از وی به‌جا مانده، زیر نوعی فشار و محذور بوده است. درواقع هدایت با این سطرها کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی‌مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد. چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. به‌علاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود؛ مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سرگذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.{{سخ}}از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس، همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به‌طوری‌که هروقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat sharhhal.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شرح‌حال خودنوشته{{سخ}}دست‌نویس صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱ دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ هدایت «[صادق] روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰ به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش) داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش مجموعهٔ [[سه قطره خون]] شامل یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش) داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش) در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرایی|رئالیستی]] نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴ هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی{{سخ}}در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد، شهریور۱۳۱۶ هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|250px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====پیشه‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، سال۱۳۰۹ در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱ خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳ در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶ پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷ با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt; در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰) دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری» اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.marsiyeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زمزمهٔ [[اخوان]] در غم رفتن هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سرودهٔ [[اخوان]] در رثای هدایت&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
مهدی اخوان ثالث در مقدمهٔ شعرش چنین نوشته:&lt;br /&gt;
:مدت‌ها پس از خودکشی صادق هدایت همین چندی پیش در اخبار او خواندم که در ایام نزدیک به آن فرجام تلخ، چندتایی آثار منتشرنشدهٔ خود را که نزد این‌وآن بوده ازشان می‌گیرد و با آنچه از این دست آثار پیش خودش بوده یکجا در یک لحظهٔ بحرانی و خشماگین می‌سوزاند و از آن جمله کتابی یا کتابچه‌ای بوده است یا نمی‌دانم چه نامش «روی جادهٔ نمناک» که شاید بعضی از دوستان دمخور و نزدیک هدایت این کتاب را نزد او دیده باشند یا نام و نشانش را شنیده. اما جز آنچه گذشت دیگر خط‌وخبری از چندوچون این اثر منتشرنشده و سوختهٔ او ظاهراً در دست نیست یا ما انبوه و عامه مردم بی‌خبریم... باری، از حرف‌های او گذشته، اصلاً نفس خبر و اسم و سرنوشت این اثر معدوم از آن عزیز برای من خاطره‌انگیز و دردآلود بود و پرسش‌ها و حسرت‌ها و تأثرها با خود داشت که یحتمل از خوانده‌های کار او پیشم کمتر نبود. گرامی خوبی که ننگ وجود تهران را بر صفحهٔ این ملک، هزاره‌ای و قرنی چندیک‌بار، پیداشدن چنین نازنین فرزندی در دامنش مگر بشوید و کفاره دهد. اکنون این زمزمه‌ای است با او و برای او و کتیبهٔ شکسته‌بسته‌ای بر آستانهٔ یاد ارجمند او.&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روی جادهٔ نمناک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;اگرچه حالیا دیری‌است کان بی‌کاروان کولی&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازین دشت غبارآلوده کوچیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هنوز از خویش پرسم گاه:&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;آه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه می‌دیده است آن غمناک روی جادهٔ نمناک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سگی ناگاه دیگر بار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سیه‌روزی از عبث بیزار و سیر از عمر&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به‌تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در ریزش&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هزاران قطرهٔ خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نجوا داشته با خویش؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;پیامی دیگر از تاریک‌خون دل‌مرده سودازده، کافکا؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;درودی دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ابر رند همهٔ آفاق، مست راستین خیام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تفوِ دیگری بر عهد و هنجار عرب یا با تفی دیگر به ریش عرش و بر آیین این ایام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نقشی می‌زده است آن خوب&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به شوق و شور یا حسرت؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شکایت می‌کند ز آن عشق نافرجام دیرینه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و ز او پنهان، به‌خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که می‌داند چه می‌دیده است آن غمگین؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر دیری است کز این منزل ناپاک کوچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و طرف دامن از این خاک برچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ولی من نیک می‌دانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که او هر نقش می‌بسته است یا هر جلوه می‌دیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نمی‌دیده است چون خود پاک روی جادهٔ نمناک.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====ویژگی‌های شخصیتی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقعِ نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هرچیزی دوست داشت. وطن‌پرستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین منظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]] گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.dastnevesht.jpg|210px|چپ]]&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]  ۲. طنزآمیز  ۳. ملی‌گرایانه  ۴. شخصی یا ذهنی‌روانی  ۵. علمی‌تخیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]=====&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های طنزآمیز=====&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های کتاب «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه‌]]اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های ملی‌گرایانه=====&lt;br /&gt;
# «سایهٔ مغول»&lt;br /&gt;
# «آخرین لبخند»&lt;br /&gt;
# پروین، دختر ساسان»&lt;br /&gt;
# «مازیار»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دو داستان نخست و دو نمایشنامهٔ بعدی نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شخصی یا ذهنی‌روانی=====&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان &#039;&#039;«بوف کور»&#039;&#039; «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====علمی‌تخیلی=====&lt;br /&gt;
داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است که در نوع خود اولین است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی) هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به &#039;&#039;رباعیات خیام&#039;&#039; سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام» تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی» نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه ربعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبع شعر هدایت در قضیه &amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;بود یک شاعر خیلی خیلی مهمی در قزوین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که سخنش بود شیرین‌تر از ساخارین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;طبع شعر او فوق‌العاده روان بود ای پسر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;روان‌تر از آبشار نیاگارا ای پدر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا یک شبی این کتاب مستطاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که اسم مبارکش هست «وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;افتاد به دست اون شاعر شهیر بی‌نظیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;او خوشش نیومد خواست به آن کُند تحقیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;گفت: اگرچه پیش از این من نساخته‌ام قضیه&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فقط گفته‌ام غزل و رباعی و دوبیتی و ترجیع‌بند و مثنوی و مسمط و قصیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;لیکن همین امشب چندین قضیه عالی می‌سازم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا این قضیه‌سازهای چرند را خجالت دهم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شعر من از این اشعار مزخرف البته بهتر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یاجوج و ماجوج و کمپانی لیمیتد خاک بر سر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;این‌ها جون دلشون، به خیالشون خیلی هنر کرده‌اند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مثل‌اینکه دیگران چنین نتوانند کنند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مخلص کلام، آقا شاعر زبردست استاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;با آن طبع شعر خطرناک روان وقاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک باغستان باصفایی را انتخاب کرد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک بطری شراب شاهانی هم همراه برد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نیشست تنهایی بر لب جوغ آب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا آن شب بسیار هم قشنگ بود مهتاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;خورد چون قدری شراب، شد شنگول و سرمست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;قلمدون را واکرد، طومار را گرفت در دست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;غوطه زد در بحر ذخار افکار ابکار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا سازد به این سبک یک مقدار اشعار آبدار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ماه غوروب کرده، شراب‌ها ته کشیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;جوغ خشک شده، هنوز شعری نیومده!&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]] نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]] از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما و هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت و دستاوردهای آن===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با دانشجویان در فرانسه، ۱۳۰۶{{سخ}}(ایستاده، نفر اول سمت چپ)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ{{سخ}}حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا» در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی» به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت که این سفر بیشتر وقت خود را به مطالعۀ نسخه‌های خطی نفیس و منحصربه‌فردِ کتابخانۀ دانشگاه تاشکند می‌گذراند دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
دستاورد دیگر این سفر که روز جمعه ۱۶آذر۱۳۲۴ را تاریخ ورود هدایت و همراهانش در تاشکند ثبت کرده همان شرح‌حال معروف به‌قلم صادق هدایت است که خانۀ فرهنگ شوروی از مهمانان درخواست می‌کند. اصل دست‌نوشته‌ٔ این شرح‌حال، بنابه اظهار پروفسور د.س.کمیساروف، رایزن فرهنگی سفارت شوروی موقع سفر هیئت ایرانی به تاشکند و مترجم پاره‌ای از آثار هدایت به‌زبانِ روسی، در اختیار شرق‌شناس مشهور بانو «روزنفلد» بوده است. بانو روزنفلد از میزبانان هیئت ایرانی بود و این احتمال می‌رود که هدایت به درخواست و اصرار شخص او دست به نوشتن شرح‌حال خود زده باشد. درهرحال روشن است که هدایت برای نوشتن آن شرح‌حال زیر نوعی فشار و محذور بوده و به‌همین‌جهت آنچه نوشته است به‌هیچ‌وجه صورت معمولِ شرح‌حال‌نویسی را ندارد؛ درواقع این طور به‌نظر می‌رسد که هدایت کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostanash.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ايستاده از راست: منوچهر مزینی، هدایت، یحیی خلوتی. پاريس، ۱۳۰۷ش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳م&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===هدایت در آینهٔ نگاه دگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است. جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]] جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]] پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه ربعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]] بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم... هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اکبر دهخدا]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Dehkhoda.Aliakbarkhan.jpg|60px|راست]] [[محمد پروین گنابادی]] از دوستان و یاران نزدیکِ دهخدا و هدایت نقل کرده است:&lt;br /&gt;
:مرحوم دهخدا به صادق بسیار علاقه‌مند بود و او را نویسنده‌ای توانا و هنرمندی شایسته و رادمردی شریف می‌دانست. بااینکه برحسب خصوصیاتی که در تنظیم [[لغت‌نامه‌|لغت‌نامهٔ]] خود به‌کار می‌برد قرار بود و هم‌اکنون نیز این قرار پایدار است که شرحِ‌حال نامداران و شخصیت‌های معاصر، هرچند جنبه‌ٔ جهانی داشته باشند تا هنگامی که درقیدحیات‌اند، نوشته نشود که مبادا برحسبِ [حبّ] و بغض، حمل بر خصوصی و شخصی شود؛ اما هنگامی که دکتر [[جعفر شهیدی|شهیدی]] حرف «صاد» را تنظیم می‌کرد روزی نزد دهخدا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«شما دستور داده بودید شرحِ‌حال صادق هدایت در این کتاب بیاید؛ بنابراین بهتر است از خود صادق خواهش کنیم شرح مختصری به‌قلم خودش بنویسد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سپس [دهخدا] به من رو کرد و گفت: &#039;&#039;«تو صادق را می‌بینی؟»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«آری.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفت: &#039;&#039;«از قولِ من به او بگو به‌قلم خودش شرحِ‌حالی بنویسد و چون مدتی است خودش را هم ندیده‌ام سری به اینجا بزند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«من می‌توانم صادق را وادار کنم که به اینجا بیاید؛ اما دربارۀ نوشتن شرحِ‌حالی به‌قلم خودش، تردید دارم که چنین پیشنهادی را بپذیرد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:روز بعد در کافه فردوسی صادق را دیدم و چون به اخلاق او آشنایی داشتم گفتم: &#039;&#039;«دهخدا حال تو را می‌پرسید و می‌گفت دلم برای صادق تنگ شده است.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سری تکان داد و گفت: &#039;&#039;«من هم مدتی است او را ندیده‌ام این روزها به منزلش می‌روم.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:و ازقضا فردای آن روز پیش‌ازظهر نزد دهخدا آمد و به‌قول خودش پس از چاق‌سلامتی، دهخدا شرحی دربارۀ علاقۀ خود به صادق بیان کرد و به‌ویژه یادآور شد که:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«من از معاصرانی که درقیدحیات‌اند تنها می‌خواهم شرحِ‌حال تو را آن‌هم به‌قلم خودت، در لغت‌نامه بیاورم؛ بنابراین انتظار دارم این خواهش مرا بپذیری و به میل خودت شرحِ‌حالی بنویسی.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:صادق با همان شیوه‌ٔ همیشگی خنده‌ای سرداد و گفت: &#039;&#039;«زکی، شرح‌حال من، ولش!»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:دهخدا بااصرار گفت: &#039;&#039;«صادق‌جان شوخی را ول کن و شرح‌حال بنویس.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:اما پاسخ صادق پس از چندین بار خواهش و تمنا همان خنده‌ٔ شوخ‌آمیز و «زکی» و «ولش» بود و به‌هیچ‌وجه حاضر نشد چنین چیزی بنویسد تا سرانجام از منابع دیگر و اطلاعات خودِ دهخدا شرح‌حال وی را نوشتند. آمدنِ هدایت به منزل دهخدا در اوایل سال۱۳۲۹ بود که چند ماه بعد به پاریس رفت و ازقضا شرح‌حالش در لغت‌نامه هنگامی چاپ شد که صادق در آنجا انتحار کرده بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]] داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]] جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایِ حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]] بر این باورم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیت الله سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]] یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]] «کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]] صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷ به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متن تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر سر زده است) به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]] سال۱۳۱۳ علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]] هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Bar mazar hedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اندیشه‌ٔ [[اخوان]] تلفیقی از اندیشه‌های فردوسی، خیام، هدایت و باورهای شخصی خود بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خلق هدایت به‌روایت [[اخوان]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حکایت کرد مرا دکتر تقی تفضلی که سه‌تار خوش می‌نوازد و آزاده‌ای است افتاده و آدمی‌سیرت. [آنگاه] که در پاریس بودم، سال‌ها پیش، و هدایت نیز در پاریس بود گاه‌گاهی دیداری داشتیم و یک‌بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش خیابانی نزدیک خانهٔ من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده، اگرچه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده. و به خانه [که] رسیدیم خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن‌گفتن. مینایی از بادهٔ فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب ترکردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آنچنان‌تر. دیگر سخن را بازار نمانده بود. هر دو بر این بودیم. صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون. خواستم آن صندوقچهٔ کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن‌هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان‌وفلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگر و نام بردم تنی چند از فحول‌ائمهٔ شریف‌ترین الحان فرنگ را که همه را نیک می‌شناخت، به‌تمام‌وکمال و اشارتی کافی بود. دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم، باز جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. نگفت؛ اما به‌پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود. و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد و بازگشت به جای خویش و نشست بی‌آنکه سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است. ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمهٔ درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فرازوفرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می‌دیدم که سر می‌جنباند و گفتی به‌زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد، برخاست ساغر منش پُرکرده به دستی و به دیگر دست نُقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را. ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر بر اندام، گرم‌تر و بِهنجارتر. می‌رفتم و می‌رفتم همچنان دلیر. در پیچ‌وخم راهی باریک بودم به‌ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس» و گریستن گرفت به‌زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمیْ دشنام‌شنیده. ساز فروهشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده‌خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت طُرفی دریابم. گویی بفراست دریافت. گفت: «همه آنچه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را، خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر ندارم که چنگ در جگرم می‌اندازد و همه درد و اندهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کُشدم. من تاب این را ندارم.» (برگرفته از مجموعه‌مقالات اخوان ثالث، موسیقی ما)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نمایی از خانهٔ پدری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاقش در تهران، میز و کمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.{{سخ}}تابلو نقاشیِ روی دیوار اثر حسین کاظمی در ۱۲فروردین۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هرچیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه به‌سال۱۳۲۹ آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. کمی کمتر از دو سال سکونت در این منزل ساده است که جسم بی‌جانش را شب‌هنگام در ۹آوریل۱۹۵۱ (۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر کف زمین در همین آپارتمان یافتند که غرق در بوی گاز بود و منافذش همگی بسته.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان» مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد به [[جهانگیر هدایت]] وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، این فیلم در ایران نمایش داده نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴ &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; همراه‌با &#039;&#039;پرویز فنی‌زاده&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از درم‌بخش، کارگردانی کم‌نام‌و‌نشان سراغ «بوف کور» رفت!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰ &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039; براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]» فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039; «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت‌ِپرده» در سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره و داستان عروسک پشت‌ِپرده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; در سال۱۳۸۴ که وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت را به‌نمایش درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]» نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
[[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱ جایزه‌ای با نام صادق هدایت برگزار می‌کند. دبیرخانه این جایزه آثار ادبی شرکت‌کنندگان را که از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال، به این دفتر رسیده است، بررسی می‌کند. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;akharin aks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عکسی که برای تمام خویشاوندانش فرستاد{{سخ}}آخرین عکس، پاریس، ۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گورستان پرلاشز، مزار هدایت پس از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.mazar nakhost.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ بنای خانهٔ ابدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ کنونیِ بر ایستگاه آخر{{سخ}}به دست خانواده‌اش در سال۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
=====وجوه مشابه&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌ از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای حس می‌کرد که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند که از عواقب فشار خانوادگی بود.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کردند.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# تفاوتِ بین خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و گرچه تنهایی و انزوا را از جنبه‌های خاصی می‌ستودند درکل از آن رنج می‌بردند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» نوشتهٔ کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند به دفاع در مقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت که دست به خودکشی ترغیب زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فرق هدایت با کافکا&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا» از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; دوست کافکا درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، سازمان اجتماعی، استبداد مقتدرانه‌ای بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماع ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده در «[[یکی بود یکی نبود]]» نویسندگان را به‌ استفاده از اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت که در آثارش از این نمونه‌ها بهره‌ برده‌، متأثر از جمال‌زاده است. درحالی‌که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق و ابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او برضد خرافات و کهنه‌پرستی است. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی کند شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد. «هانری گریوزلا» نیز این تفکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی باشد به‌صراحت رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را تنها عامل مؤثر و مسلم در روش‌ داستان‌نویسی ایران می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: کنار [[مسعود فرزاد]] و پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی|علوی]] و یکی از دوستان{{سخ}}بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش [[مجتبی مینوی]] و [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی تشکیل دادند موسوم به «گروه ربعه» که خواستار تحول در ادبیات بود. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] قرار گرفت که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود. [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزانفر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی اعضای اصلی سبعه بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دلیل انتخاب نام «ربعه» به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;مسعود فرزاد&#039;&#039; دیگر عضو این گروه چهارنفره، جایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهار تا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست‌وبال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. نکتهٔ دیگر، ترکیبِ جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی، آلمانی، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از نفرات این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* فرزاد انتخاب نامِ گروه را درپی شوخی می‌داند:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول رمضانی گفت که ایشان معتقدند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «ربعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد. ماجرای این شوخی را که برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم، همه خندیدیم و از آن شبْ این اسم «ربعه» ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند درحالی‌که هدایت و یارانش، چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود. به‌گفتهٔ فرزاد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌نویسید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هرگونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&lt;br /&gt;
:ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم. پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن سعید نفیسی به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات، آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند و ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد عوضش قافیه که دارد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= فرزاد، انسان رنج‌دیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* گروه ربعه همراهانی چون [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====دیدگاه‌ها دربارهٔ سلیقهٔ ارتباطی====&lt;br /&gt;
نظر صادق هدایت درباب روابط عاطفی را بیش از هرکسی باید از خلال حرف‌های خودش که گاه آمیخته با شوخی است، ردگیری کرد. هدایت در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که:&lt;br /&gt;
:هدایت با آن حجب و کم‌رویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و حتی ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، درباب همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود خانلری چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند که دورش را گرفته‌ بودند به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مردْ حساب بشوند خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست، مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: آندره سوروگین، [[مجتبی مینوی|مینوی]]، مین‌باشیان و [[مسعود فرزاد|فرزاد]]{{سخ}}در پیک‌نیک دوستانه، خارج از تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یان ریپکا، مینوی، مین‌باشیان و [[بزرگ علوی|آقابزرگ]]{{سخ}}نشسته: آندره سوروگین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد|فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین|نوشین]]، [[بزرگ علوی|علوی]](پشت به تصویر){{سخ}}[[پرویز ناتل خانلری|خانلری]]، لرتا هایراپتیان(همسر نوشین)، ناشناخته‌، [[مجتبی مینوی|مینوی]] و پرتو علوی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}حومهٔ تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دورهم‌نشینی(گعدهٔ) هدایت====&lt;br /&gt;
بخشی زیادی از زندگی صادق هدایت به کافه‌‌نشینی می‌گذشت. در خیابان لاله‌زار نو کافه‌ای بود به نام «رزنوار(گل سیاه)» که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد صادق دوران اولیهٔ عمرر را در این کافه می‌نشست؛ ولی در اواخر زندگی روزها کافه «فردوس» خیابان استامبول بود و شب‌ها کافه «ماسکوت» خیابان فردوسی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹) هدایت با [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]] آشنا شد. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند. بعدها دیگرانی نیز به این جمع اضافه شدند: غلام‌حسین مین‌باشیان که سرگرد بود و حسین سرشار، هر دو موسیقی‌دان بودند و [[عبدالحسین نوشین]] و همسرش لورتا که بازیگر بودند. همچنین یان ریپکا ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت و با هدایت آشنا شد و [[پرویز ناتل خانلری|خانلری]] را نیز به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که گاهْ شب‌ها در کافه‌ به او می‌پیوستند: [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامُد (به‌روز) بودند که هرکدام یا تحصیلاتش در اروپا بود یا حداقل فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی را می‌شناختند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌ است. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کند. لحن و مضمون این نامه‌ها گویای آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی؛ اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* و جمله‌ای دیگر از هدایت:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت:{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خودکشی با گاز در آپارتمان اجاره‌ای{{سخ}}شماره‌ٔ ۳۷مکرر، خ.شامپیونه پاریس{{سخ}} سه‌شنبه ۲۰فروردین۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیکر کفن‌پوش هدایت در تابوت{{سخ}}پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جسم بی‌جان صادق هدایت را شب‌هنگام دوشنبه ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱) در آپارتمان کوچکش کشف کردند. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی تخت دراز کشیده‌ بود. زن و مردی ارمنی‌ایرانی که هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود و این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند سبب کشف جنازه هدایت شدند. آنان پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث‌های بسیاری دربارهٔ این واقعه درگرفت. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی بود. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های آن، قتل شوهرخواهرش رزم‌آرا بود بیمناک گشته‌ باشد. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده نظیر اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه در پاریس خوکشی کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت اکثر مطبوعات ایران، به‌ویژه دو مجلهٔ «[[سپیدوسیاه]]» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او را نشر دادند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر [[پرویز خانلری]]» به‌‌قلم [[صدرالدین الهی]] که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادهای تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی کردند و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاره‌ها ترسیمی از هدایت===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery widths=&amp;quot;170px&amp;quot; heights=&amp;quot;180px&amp;quot; perrow=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اثر حسین کاظمی، آویخته بر دیوار خانهٔ چهارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;چاپ اول حاجی‌آقا، با طراحیِ هدایت&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ» تهران: مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری» برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]» تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان» تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان» تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان» تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «[[وغ‌وغ ساهاب]]» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]» بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]» تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری» تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا» تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده» تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش» پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)» پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «توپ مرواری» (قضیه) وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان» ترجمه از متن پهلوی، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن‌واسفند۱۳۲۲، مجلهٔ [[مجله سخن|سخن]]، شماره۷و۸&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین» خلقِ فرانتس کافکا، ترجمه با [[حسن قائمیان]]، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن‌واسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شماره۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول» مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور» اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شماره۳، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند» تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری» مرداد۱۳۲۴، مجلهٔ پیام نو، شماره۹&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب فرق‌الشیعه» مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته» آذرودی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون» اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شماره۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو» اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شماره۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} هدایت در آثارش، نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان مشروطه به‌زبان معاصر را که درحال تکوین بود، ادامه می‌دهد. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ سبک اوست. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]] در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند. برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]] همین توجه‌به‌ سادگی است که باعث می‌شود در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند؛ مثلاً در داستان «میهن‌پرست» نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد تدارکی است حساب‌شده‌ برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌سازد. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند و «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعان باقی نمی‌گذارد» نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آرای شخص هدایت در آن دوران در آثارش مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین برمی‌شمارند:&lt;br /&gt;
# هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
# شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
# توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
# یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
# در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
# نحو نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
# نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌نام، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود است. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم‌فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی اینکه از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم اینکه دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه‌ها را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی حین نگاه‌کردن به گلدان متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او درحال‌کشیدن تریاک، محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا» یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچهٔ روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشیِ محل دوروبر او حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه کرده و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌‌با چیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای را روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
* صادق هدایت اولین‌ بار سال۱۳۱۵ [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان به‌شکل چاپ دستی با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر کرد. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران برمی‌گردد به انتشار بخش‌هایی از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران» در سال۱۳۲۰.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در «بوف کور» صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی دارد.&lt;br /&gt;
* خواننده «بوف کور» احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در سطربه‌سطر رمان محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است. دنیایی لغزنده و گریزان، محکوم و مطرود، محدود و پست، پرآشوب و پردغدغه و پر از بیم و هراس. دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته است با نیروی معنوی مرده‌ای تجزیه‌شده که لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه فشار می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن، شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوق در این قسمت، خودِ مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم، زنی است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود؛ نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ «بوف کور» بر جریان عشق شکست‌خوردهٔ جوانی بنا شده‌ که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود، فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای اینکه از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسمت اول، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم رمان شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های داستان‌اند و هریک به‌دقت وصف می‌شوند. هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده کرده و از یک سرگذشت منطقی که از صافیِ «بین خواب و بیداری» گذشته باشد آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را ساخته است. از این حیث کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروفش «غراب» کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار بران صورت ساخته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسسمت دوم &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا کرده که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت، هدایت این نوول را بسط داده و از آن رمان ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌نقل از مصطفی فرزانه، انگیزه‌ٔ هدایت از نوشتن «بوف کور» این بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است روی کاغذ بیاورم؛ چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ [[حسن قائمیان]] از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته؛ یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است کاملاً هویداست.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که «بوف کور» برای اولین‌ بار انتشار یافت مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار شد. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. [[احسان طبری]] در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای این تفسیر را برای نخستین‌ بار مطرح کرد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن نویسنده‌ای مترقی می‌داند درعین‌حال ارزیابی‌‌اش از کتاب «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با تشدید تسلط دیکتاتوری هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فرمان‌روایی‌اش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از زبان بوف کور سخن می‌گوید.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کاوش‌های بسیاری نیز دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع شد. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت «بوف کور» می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتابش «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی» با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان، توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: &#039;&#039;«فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»&#039;&#039; آنچه مسلم است یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادب سرزمینی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نتیجه آن که رمان «بوف کور»، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با مسئله‌ای جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش بگیرد مرز‌ها را پشت‌ِسر گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان که نامش در پایان کتاب، میرزااحمدخان معرفی می‌شود یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید. پیدا بود که مرا دوست دارد. اصلاً به هوای من آمده‌ بود. صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید قاتل اصلیِ گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر «سه قطره خون» را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغییر از اتاق بیرون می‌رود. رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعه‌داستان «سه قطره خون» برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که «طلب آمرزش» را &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه کرد. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات» سگ اسکاتلندی در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوشِ گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنِ خونی‌اند و او شدیداً نیاز به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* بررسی اثر:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039; عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستانِ کوتاه هدایت است که از هنگام انتشار، با استقبال زیادی مواجه شد. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان «سگ ولگرد» را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی داستان «انتری که لوطی‌اش مرد»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستانِ هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مطالعهٔ منابع بیشتر==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت» محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی» محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت» [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه‌ٔ صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او» حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت» محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور» سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان» موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت» اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت» محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد» صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت» یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور» زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور» شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت» احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش» پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت» [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی» حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت» عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت» حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک» محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ» محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت» آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور» مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان» [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت» ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر» محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ» سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت» [[محمدرضا سرشار]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت» محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان» جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]، غنای فرم و محتوا» محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش:۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است» علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش:۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران» سهیلا شهشهانی، کلک، ش:۳۵و۳۶، بهمن‌واسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!» اسماعیل جمشیدی، کلک، ش:۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت» [[محمد بهارلو]]، دنیای سخن، ش:۶۴، خردادوتیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت» [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش:۵، مرداد۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا» مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش:۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی» افشین معاصر، کلک، ش:۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت» محمد بهارلو، آدینه، ش:۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان» کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن» محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و [[فروغ]]» روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش:۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست» اکبر منتجبی، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر» [[صادق چوبک]]، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت» مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد» منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت» گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش:۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش» گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش:۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان‌درآوردن صادق هدایت» گزارشی از جهانگیر هدایت، ش:۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور» فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش:۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی» پیمان آزاد، آدینه، ش:۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت» محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش:۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام» علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش:۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل» مریم خراسانی، کارنامه، ش:۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد» منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش:۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد» جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت» جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!» محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش:۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا» [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش:۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «بازهم داش‌آکل» شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش:۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان» حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف» فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت» احمد اخوت، جهان کتاب، ش:۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها» ناصر وثوقی، بخارا، ش:۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت» احسن صغری، گلستانه، ش:۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی» احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]» پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن» محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت» [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه» [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی» محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید» محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است» عنایت سمیعی، نگاه نو، ش:۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال» جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت» ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش:۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است» محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ» امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!» علی عبداللهی، کارنامه، ش:۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است» جهانگیر هدایت، آزما، ش:۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار» امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی» ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش:۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت» مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!» علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی» علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش:۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند» علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش:۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت» امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت» محمود فلکی، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل» شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس» بابک پرهام، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی» ناصر صفاریان، فیلم، ش:۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!» کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی» حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش:۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت» احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص:۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ» کیمیا امیری، کتاب هفته، ش:۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش:۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم» مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان» محمدحسن نجفی، کارنامه، ش:۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده» اسدالله عمادی، کلک، ش:۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار» عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور» عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور» محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش:۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت» فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش:۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک» علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون» محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا» مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت» ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است» رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت» مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش:۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را» پیتر ایوری، کلک، ش:۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat&amp;amp;javani.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat..sadegh.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat javan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.sadeq.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|تاریخ= اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره= ۵|صفحات= ۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره= ۴(پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره= ۷۶|صفحات= ۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|شماره= ۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام= رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره= ۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|شماره= ۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام= امیرحسین|تاریخ= آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات= ۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲= محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|شماره= ۳۶|صفحات= ۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات= ۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر سر داستان‌نویسی معاصر ایران|ناشر= دویچه‌وله|تاریخ انتشار= ۲۸بهمن۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۱۹فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک|ناشر= سیمرغ|تاریخ انتشار= ۱۹فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا|ناشر= دیباچه|تاریخ انتشار= ۱۱آذر۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۸اسفند۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده|ناشر= فیس‌بوک صادق هدایت|تاریخ انتشار= ۱اسفند۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره(از بیستمین سال‌مرگ مهدی اخوان ثالث)|ناشر= کاروند| تاریخ انتشار= ۶شهریور۱۳۸۹|تاریخ بازدید= ۲۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از تجربه کیومرث درم‌بخش، پرویز فنی‌زاده، کارگردانی کم‌نام‌ونشان سراغ «بوف کور» رفت!|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۹مارس۲۰۱۷|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت‌ِپرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان صاحب نام جایزه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان دور از وطن]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در فرانسه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47948</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=47948"/>
		<updated>2024-10-19T08:24:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Sadeq.hedayat.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱(۱۷فوریه۱۹۰۳)&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس، فرانسه&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = تهران و پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = آپارتمان شمارهٔ ۳۷مکرر، خیابان «شامپیونه»{{سخ}}بولوار «سن میشل»، پاریس&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس، قطعهٔ ۸۵&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه ربعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نهیلیستی در ایران&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Hedayat.emza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039;  داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
او طی زندگی‌اش با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] برخی از این افراد بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
درعین‌حال منتقدانی نیز داشت که شاید [[نیما]] سرشناس‌ترینشان باشد. نیما به ارزش‌های راهگشای کار هدایت آشنا بود و انتقادهایش به او زمانی به‌شکل نقد ادبی و با استدلال‌های شفاف فنی بیان می‌شد و زمان دیگری متوجه مضمون آثار کسی است که به‌قول او انگار نمی‌خواهد در دنیای «بدون انزجار و وحشت» زندگی کند. بنیان‌گذار شعر نو در پایانِ نامه و پس از انتقادهای فراوان به کاستی‌های کار هدایت از منظر داستان‌نویسی مدرن، نثر او را می‌ستاید و تلاش‌هایش در این زمینه را هم‌سنگ کار خود در شعر عنوان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«کاری که تو در نثر انجام دادی، من در نظم کلمات خشن و سقط انجام داده‌ام که به نتیجه‌ٔ زحمت آن‌ها را رام کرده‌ام... .»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر داستان‌نویسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هدایت در پنج‌سالگی (با لباس سفید)، همراه‌با خواهران، برادران و عموزاده‌هایش، باغ پدربزرگ (نیرالملک)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat nojavan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شانزده‌سالگی، تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayan javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جوانی سرشار از شور&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.piknik.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه جمعی از دانشجویان (ایستاده)، فرانسه، ۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ba terez&amp;amp;madarash.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین اقدام به خودکشی، پاریس ۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: هدایت، حسن رضوی، [[بزرگ علوی]] و دو نفر از دوستان{{سخ}}اطراف تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هرچیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود؛ یا می‌خواند یا می‌نوشت. هروقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش. بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم. در «اترتا» پیش مادرم و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم یک‌راست به کافه‌ای در کشان [محل زندگی هدایت] رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم. حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه در همان کشور درس نظامی می‌خواند پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود «آژانس پارس» بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]] هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌چاپ فرانسه آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گذری بر «روی جادهٔ نمناک»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکر وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
از کسانی که بر بالین صادق هدایت در آپارتمانش حاضر بودند نقل است که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;وقتی همراه با پلیس وارد آپارتمان شدیم پیکر لاغر و ضعیف هدایت به گونه‌ای قرار داشت که انگار یکی دیگر از شوخی‌های همیشگی‌اش را می‌کرد. در کنار تختش مبلغ ۴۵۱۰ فرانک جهت مراسم کفن‌ودفن قرار داشت. و همچنین نقل است که تکه‌های کاغذ پاره‌ای که نوشتهٔ کامل ازبین‌رفته بود و تنها چیزی که خوانده می‌شد این بود: «روی جاده نمناک»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و این همان سرنخی است که [[مهدی اخوان ثالث]] در شعر و متنی پرمحتوی می‌کوشد تا در موضوعات داستان‌های قبلی به موضوع داستان ازبین‌رفته که آخرین دست‌نوشتهٔ هدایت بوده پی‌ببرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===لوح زندگی در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه ربعه|ربعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|روشن است که وقتی هدایت درخواست [[علی‌اکبر دهخدا|علامه دهخدا]] را برای نوشتن شرح‌حالی‌ از خود رد می‌کند آنچه از وی به‌جا مانده، زیر نوعی فشار و محذور بوده است. درواقع هدایت با این سطرها کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی‌مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد. چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم. به‌علاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و از این جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب‌تر خواهد بود؛ مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سرگذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.{{سخ}}از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس، همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به‌طوری‌که هروقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat sharhhal.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شرح‌حال خودنوشته{{سخ}}دست‌نویس صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱ دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ هدایت «[صادق] روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰ به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش) داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش مجموعهٔ [[سه قطره خون]] شامل یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش) داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش) در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرایی|رئالیستی]] نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴ هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی{{سخ}}در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد، شهریور۱۳۱۶ هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|250px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====پیشه‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، سال۱۳۰۹ در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱ خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳ در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶ پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷ با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt; در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰) دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری» اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.marsiyeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زمزمهٔ [[اخوان]] در غم رفتن هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سرودهٔ [[اخوان]] در رثای هدایت&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نمناک&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
مهدی اخوان ثالث در مقدمهٔ شعرش چنین نوشته:&lt;br /&gt;
:مدت‌ها پس از خودکشی صادق هدایت همین چندی پیش در اخبار او خواندم که در ایام نزدیک به آن فرجام تلخ، چندتایی آثار منتشرنشدهٔ خود را که نزد این‌وآن بوده ازشان می‌گیرد و با آنچه از این دست آثار پیش خودش بوده یکجا در یک لحظهٔ بحرانی و خشماگین می‌سوزاند و از آن جمله کتابی یا کتابچه‌ای بوده است یا نمی‌دانم چه نامش «روی جادهٔ نمناک» که شاید بعضی از دوستان دمخور و نزدیک هدایت این کتاب را نزد او دیده باشند یا نام و نشانش را شنیده. اما جز آنچه گذشت دیگر خط‌وخبری از چندوچون این اثر منتشرنشده و سوختهٔ او ظاهراً در دست نیست یا ما انبوه و عامه مردم بی‌خبریم... باری، از حرف‌های او گذشته، اصلاً نفس خبر و اسم و سرنوشت این اثر معدوم از آن عزیز برای من خاطره‌انگیز و دردآلود بود و پرسش‌ها و حسرت‌ها و تأثرها با خود داشت که یحتمل از خوانده‌های کار او پیشم کمتر نبود. گرامی خوبی که ننگ وجود تهران را بر صفحهٔ این ملک، هزاره‌ای و قرنی چندیک‌بار، پیداشدن چنین نازنین فرزندی در دامنش مگر بشوید و کفاره دهد. اکنون این زمزمه‌ای است با او و برای او و کتیبهٔ شکسته‌بسته‌ای بر آستانهٔ یاد ارجمند او.&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;روی جادهٔ نمناک&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;اگرچه حالیا دیری‌است کان بی‌کاروان کولی&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازین دشت غبارآلوده کوچیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هنوز از خویش پرسم گاه:&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;آه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه می‌دیده است آن غمناک روی جادهٔ نمناک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سگی ناگاه دیگر بار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;سیه‌روزی از عبث بیزار و سیر از عمر&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به‌تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قماری سرخ؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در ریزش&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;هزاران قطرهٔ خون بر خاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نجوا داشته با خویش؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;پیامی دیگر از تاریک‌خون دل‌مرده سودازده، کافکا؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;درودی دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصیانی اعصار&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ابر رند همهٔ آفاق، مست راستین خیام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تفوِ دیگری بر عهد و هنجار عرب یا با تفی دیگر به ریش عرش و بر آیین این ایام؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چه نقشی می‌زده است آن خوب&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;به شوق و شور یا حسرت؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر بر خاک یا افلاک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مگر آن نازنین عیاروش لوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شکایت می‌کند ز آن عشق نافرجام دیرینه&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و ز او پنهان، به‌خاطر می‌سپارد گفته‌اش طوطی؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;کدامین شهسوار باستان می‌تاخته چالاک&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فکنده صید بر فتراک روی جادهٔ نمناک؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که می‌داند چه می‌دیده است آن غمگین؟&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;دگر دیری است کز این منزل ناپاک کوچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;و طرف دامن از این خاک برچیده است.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ولی من نیک می‌دانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;چو نقش روز روشن بر جبین غیب می‌خوانم&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که او هر نقش می‌بسته است یا هر جلوه می‌دیده است&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:darkred&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نمی‌دیده است چون خود پاک روی جادهٔ نمناک.&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====ویژگی‌های شخصیتی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقعِ نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هرچیزی دوست داشت. وطن‌پرستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین منظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]] گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.dastnevesht.jpg|210px|چپ]]&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]  ۲. طنزآمیز  ۳. ملی‌گرایانه  ۴. شخصی یا ذهنی‌روانی  ۵. علمی‌تخیلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه]]=====&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های طنزآمیز=====&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های کتاب «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های [[واقع‌گرایی|واقع‌گرایانه‌]]اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====داستان‌های ملی‌گرایانه=====&lt;br /&gt;
# «سایهٔ مغول»&lt;br /&gt;
# «آخرین لبخند»&lt;br /&gt;
# پروین، دختر ساسان»&lt;br /&gt;
# «مازیار»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دو داستان نخست و دو نمایشنامهٔ بعدی نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====شخصی یا ذهنی‌روانی=====&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان &#039;&#039;«بوف کور»&#039;&#039; «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====علمی‌تخیلی=====&lt;br /&gt;
داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است که در نوع خود اولین است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی) هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به &#039;&#039;رباعیات خیام&#039;&#039; سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام» تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی» نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه ربعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها و کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبع شعر هدایت در قضیه &amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;بود یک شاعر خیلی خیلی مهمی در قزوین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که سخنش بود شیرین‌تر از ساخارین&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;طبع شعر او فوق‌العاده روان بود ای پسر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;روان‌تر از آبشار نیاگارا ای پدر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا یک شبی این کتاب مستطاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;که اسم مبارکش هست «وغ‌وغ ساهاب»&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;افتاد به دست اون شاعر شهیر بی‌نظیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;او خوشش نیومد خواست به آن کُند تحقیر&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;گفت: اگرچه پیش از این من نساخته‌ام قضیه&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;فقط گفته‌ام غزل و رباعی و دوبیتی و ترجیع‌بند و مثنوی و مسمط و قصیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;لیکن همین امشب چندین قضیه عالی می‌سازم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا این قضیه‌سازهای چرند را خجالت دهم&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;شعر من از این اشعار مزخرف البته بهتر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یاجوج و ماجوج و کمپانی لیمیتد خاک بر سر شود&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;این‌ها جون دلشون، به خیالشون خیلی هنر کرده‌اند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مثل‌اینکه دیگران چنین نتوانند کنند&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;مخلص کلام، آقا شاعر زبردست استاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;با آن طبع شعر خطرناک روان وقاد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک باغستان باصفایی را انتخاب کرد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;یک بطری شراب شاهانی هم همراه برد&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;نیشست تنهایی بر لب جوغ آب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ازقضا آن شب بسیار هم قشنگ بود مهتاب&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;خورد چون قدری شراب، شد شنگول و سرمست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;قلمدون را واکرد، طومار را گرفت در دست&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;غوطه زد در بحر ذخار افکار ابکار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;تا سازد به این سبک یک مقدار اشعار آبدار&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;ماه غوروب کرده، شراب‌ها ته کشیده&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;span style=&amp;quot;color:#A2006D&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;جوغ خشک شده، هنوز شعری نیومده!&#039;&#039;&amp;lt;/span&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]] نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]] از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما و هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت و دستاوردهای آن===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با دانشجویان در فرانسه، ۱۳۰۶{{سخ}}(ایستاده، نفر اول سمت چپ)&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ{{سخ}}حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاورد سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا» در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی» به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت که این سفر بیشتر وقت خود را به مطالعۀ نسخه‌های خطی نفیس و منحصربه‌فردِ کتابخانۀ دانشگاه تاشکند می‌گذراند دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
دستاورد دیگر این سفر که روز جمعه ۱۶آذر۱۳۲۴ را تاریخ ورود هدایت و همراهانش در تاشکند ثبت کرده همان شرح‌حال معروف به‌قلم صادق هدایت است که خانۀ فرهنگ شوروی از مهمانان درخواست می‌کند. اصل دست‌نوشته‌ٔ این شرح‌حال، بنابه اظهار پروفسور د.س.کمیساروف، رایزن فرهنگی سفارت شوروی موقع سفر هیئت ایرانی به تاشکند و مترجم پاره‌ای از آثار هدایت به‌زبانِ روسی، در اختیار شرق‌شناس مشهور بانو «روزنفلد» بوده است. بانو روزنفلد از میزبانان هیئت ایرانی بود و این احتمال می‌رود که هدایت به درخواست و اصرار شخص او دست به نوشتن شرح‌حال خود زده باشد. درهرحال روشن است که هدایت برای نوشتن آن شرح‌حال زیر نوعی فشار و محذور بوده و به‌همین‌جهت آنچه نوشته است به‌هیچ‌وجه صورت معمولِ شرح‌حال‌نویسی را ندارد؛ درواقع این طور به‌نظر می‌رسد که هدایت کوشش کرده است چیزی دربارۀ خودش ننویسد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;dostanash.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ايستاده از راست: منوچهر مزینی، هدایت، یحیی خلوتی. پاريس، ۱۳۰۷ش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳م&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===هدایت در آینهٔ نگاه دگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است. جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]] جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]] پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه ربعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]] بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم... هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اکبر دهخدا]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شرح‌حال‌نویسی&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Dehkhoda.Aliakbarkhan.jpg|60px|راست]] [[محمد پروین گنابادی]] از دوستان و یاران نزدیکِ دهخدا و هدایت نقل کرده است:&lt;br /&gt;
:مرحوم دهخدا به صادق بسیار علاقه‌مند بود و او را نویسنده‌ای توانا و هنرمندی شایسته و رادمردی شریف می‌دانست. بااینکه برحسب خصوصیاتی که در تنظیم [[لغت‌نامه‌|لغت‌نامهٔ]] خود به‌کار می‌برد قرار بود و هم‌اکنون نیز این قرار پایدار است که شرحِ‌حال نامداران و شخصیت‌های معاصر، هرچند جنبه‌ٔ جهانی داشته باشند تا هنگامی که درقیدحیات‌اند، نوشته نشود که مبادا برحسبِ [حبّ] و بغض، حمل بر خصوصی و شخصی شود؛ اما هنگامی که دکتر [[جعفر شهیدی|شهیدی]] حرف «صاد» را تنظیم می‌کرد روزی نزد دهخدا آمد و گفت:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«شما دستور داده بودید شرحِ‌حال صادق هدایت در این کتاب بیاید؛ بنابراین بهتر است از خود صادق خواهش کنیم شرح مختصری به‌قلم خودش بنویسد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سپس [دهخدا] به من رو کرد و گفت: &#039;&#039;«تو صادق را می‌بینی؟»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«آری.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفت: &#039;&#039;«از قولِ من به او بگو به‌قلم خودش شرحِ‌حالی بنویسد و چون مدتی است خودش را هم ندیده‌ام سری به اینجا بزند.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:گفتم: &#039;&#039;«من می‌توانم صادق را وادار کنم که به اینجا بیاید؛ اما دربارۀ نوشتن شرحِ‌حالی به‌قلم خودش، تردید دارم که چنین پیشنهادی را بپذیرد.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:روز بعد در کافه فردوسی صادق را دیدم و چون به اخلاق او آشنایی داشتم گفتم: &#039;&#039;«دهخدا حال تو را می‌پرسید و می‌گفت دلم برای صادق تنگ شده است.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:سری تکان داد و گفت: &#039;&#039;«من هم مدتی است او را ندیده‌ام این روزها به منزلش می‌روم.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:و ازقضا فردای آن روز پیش‌ازظهر نزد دهخدا آمد و به‌قول خودش پس از چاق‌سلامتی، دهخدا شرحی دربارۀ علاقۀ خود به صادق بیان کرد و به‌ویژه یادآور شد که:&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;«من از معاصرانی که درقیدحیات‌اند تنها می‌خواهم شرحِ‌حال تو را آن‌هم به‌قلم خودت، در لغت‌نامه بیاورم؛ بنابراین انتظار دارم این خواهش مرا بپذیری و به میل خودت شرحِ‌حالی بنویسی.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:صادق با همان شیوه‌ٔ همیشگی خنده‌ای سرداد و گفت: &#039;&#039;«زکی، شرح‌حال من، ولش!»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:دهخدا بااصرار گفت: &#039;&#039;«صادق‌جان شوخی را ول کن و شرح‌حال بنویس.»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:اما پاسخ صادق پس از چندین بار خواهش و تمنا همان خنده‌ٔ شوخ‌آمیز و «زکی» و «ولش» بود و به‌هیچ‌وجه حاضر نشد چنین چیزی بنویسد تا سرانجام از منابع دیگر و اطلاعات خودِ دهخدا شرح‌حال وی را نوشتند. آمدنِ هدایت به منزل دهخدا در اوایل سال۱۳۲۹ بود که چند ماه بعد به پاریس رفت و ازقضا شرح‌حالش در لغت‌نامه هنگامی چاپ شد که صادق در آنجا انتحار کرده بود.}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]] داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]] جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایِ حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]] بر این باورم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیت الله سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]] یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]] «کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]] صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷ به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متن تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر سر زده است) به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]] سال۱۳۱۳ علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]] هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Bar mazar hedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اندیشه‌ٔ [[اخوان]] تلفیقی از اندیشه‌های فردوسی، خیام، هدایت و باورهای شخصی خود بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خلق هدایت به‌روایت [[اخوان]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حکایت کرد مرا دکتر تقی تفضلی که سه‌تار خوش می‌نوازد و آزاده‌ای است افتاده و آدمی‌سیرت. [آنگاه] که در پاریس بودم، سال‌ها پیش، و هدایت نیز در پاریس بود گاه‌گاهی دیداری داشتیم و یک‌بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش خیابانی نزدیک خانهٔ من. گفتیم و شنفتیم و راهکی رفتیم پیاده، اگرچه من شوریده و رنجور بودم و او افسرده. و به خانه [که] رسیدیم خواندمش، پذیرفت و درون آمد. لختکی آسودیم. سرگرم تنقل و از ری و روم و بغداد سخن‌گفتن. مینایی از بادهٔ فرنگان داشتم، پیش گذاشتم. نم‌نمک لب ترکردیم تا کم‌کمک مستان شدیم و آنچنان‌تر. دیگر سخن را بازار نمانده بود. هر دو بر این بودیم. صفحاتی چند از الحان و نغمه‌های فرنگ به خانه داشتم، از همه دستی، گوناگون. خواستم آن صندوقچهٔ کوکی پیش آورم، شنیدن را. خواستم و برخاستم. لکن حرمت میهمان را، آن‌هم چنو عزیز میهمانی، به مشورت پرسیدم که از فلان‌وفلان خوش‌تر داری یا آن یک و آن دیگر و نام بردم تنی چند از فحول‌ائمهٔ شریف‌ترین الحان فرنگ را که همه را نیک می‌شناخت، به‌تمام‌وکمال و اشارتی کافی بود. دیدم که جواب نمی‌دهد. دیگران را نام بردم، باز جواب نداد. خاموش ماندم که او سخن گوید. نگفت؛ اما به‌پای خاست ساغری در دست، گریبان و گره زنار فرنگ گشوده، همچنان خاموش سوی پستوی حجره رفت، که آشنا بود. و باز آمد. سه‌تار من در دستش. به من داد و بازگشت به جای خویش و نشست بی‌آنکه سخنی گوید. به شگفت اندر شدم که به خبر می‌شنیدم او چنین ساز و سرودها خوش ندارد و شاد شدم که به عیان می‌دیدم نه چنان است. ساز کوک ترک داشت. نواختن گرفتم. نخست کرشمهٔ درآمدی ملایم و بعد و بعد همچنان تا بیشتر گوشه‌ها و فرازوفرودها. پنجه گرم شده بود، که ساز خوش بود و راه دلکش و جوان بودیم و شراب ما را نیک دریافته، حالتی رفت که مپرس. و صادق را می‌دیدم که سر می‌جنباند و گفتی به‌زمزمه چیزی می‌خواند. چون چندی برآمد، برخاست ساغر منش پُرکرده به دستی و به دیگر دست نُقل، پیش آمد و به من داد. نوشیدم شادی او را. ساغر تهی از من بستد و گفت: «افشاری» و به جای خویش بازگشت و بنشست خاموش و منتظر. من مقام دیگر کردم و دلیر بر اندام، گرم‌تر و بِهنجارتر. می‌رفتم و می‌رفتم همچنان دلیر. در پیچ‌وخم راهی باریک بودم به‌ظرافت و سوز که ناگاه شنیدم صیحه‌ای از صادق برآمد و گفت: «بس است! بس، بس» و گریستن گرفت به‌زار زار، که دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمیْ دشنام‌شنیده. ساز فروهشتم و سویش دویدم. دست فرا پیش آورد که به خویشم گذار. گذاشتم و لختی گذشت. باز به باده‌خوردن نشستیم و از این در و آن در سخن گفتیم. اما من مترصد بودم تا سخن را به جایی کشانم که از آن حال که رفت طُرفی دریابم. گویی بفراست دریافت. گفت: «همه آنچه تو شنیده‌ای از انکار من این عالم جادوئی را، خبر است و بیشتر خبرها دروغ، اما اگر من گاهی چنان گفته‌ام، نه از آن رو بوده است که منکر ژرفی و پاکی و شرف و عزت این الحانم. نه هرگز. من تاب این سحر ندارم که چنگ در جگرم می‌اندازد و همه درد و اندهان خفته بیدار می‌کند. تا سر منزل جنون می‌کشدم، می‌کُشدم. من تاب این را ندارم.» (برگرفته از مجموعه‌مقالات اخوان ثالث، موسیقی ما)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قضیه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نمایی از خانهٔ پدری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاقش در تهران، میز و کمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.{{سخ}}تابلو نقاشیِ روی دیوار اثر حسین کاظمی در ۱۲فروردین۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هرچیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه به‌سال۱۳۲۹ آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. کمی کمتر از دو سال سکونت در این منزل ساده است که جسم بی‌جانش را شب‌هنگام در ۹آوریل۱۹۵۱ (۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر کف زمین در همین آپارتمان یافتند که غرق در بوی گاز بود و منافذش همگی بسته.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان» مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد به [[جهانگیر هدایت]] وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، این فیلم در ایران نمایش داده نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴ &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; همراه‌با &#039;&#039;پرویز فنی‌زاده&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از درم‌بخش، کارگردانی کم‌نام‌و‌نشان سراغ «بوف کور» رفت!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰ &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039; براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]» فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039; «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت‌ِپرده» در سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره و داستان عروسک پشت‌ِپرده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; در سال۱۳۸۴ که وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت را به‌نمایش درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]» نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
[[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱ جایزه‌ای با نام صادق هدایت برگزار می‌کند. دبیرخانه این جایزه آثار ادبی شرکت‌کنندگان را که از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال، به این دفتر رسیده است، بررسی می‌کند. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat&amp;amp;akharin aks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عکسی که برای تمام خویشاوندانش فرستاد{{سخ}}آخرین عکس، پاریس، ۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گورستان پرلاشز، مزار هدایت پس از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.mazar nakhost.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ بنای خانهٔ ابدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ کنونیِ بر ایستگاه آخر{{سخ}}به دست خانواده‌اش در سال۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
=====وجوه مشابه&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد. شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌ از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای حس می‌کرد که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند که از عواقب فشار خانوادگی بود.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کردند.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# تفاوتِ بین خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و گرچه تنهایی و انزوا را از جنبه‌های خاصی می‌ستودند درکل از آن رنج می‌بردند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» نوشتهٔ کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند به دفاع در مقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت که دست به خودکشی ترغیب زدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====فرق هدایت با کافکا&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;=====&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا» از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; دوست کافکا درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، سازمان اجتماعی، استبداد مقتدرانه‌ای بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماع ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده در «[[یکی بود یکی نبود]]» نویسندگان را به‌ استفاده از اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت که در آثارش از این نمونه‌ها بهره‌ برده‌، متأثر از جمال‌زاده است. درحالی‌که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق و ابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او برضد خرافات و کهنه‌پرستی است. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی کند شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد. «هانری گریوزلا» نیز این تفکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی باشد به‌صراحت رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را تنها عامل مؤثر و مسلم در روش‌ داستان‌نویسی ایران می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: کنار [[مسعود فرزاد]] و پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی|علوی]] و یکی از دوستان{{سخ}}بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش [[مجتبی مینوی]] و [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی تشکیل دادند موسوم به «گروه ربعه» که خواستار تحول در ادبیات بود. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] قرار گرفت که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود. [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزانفر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی اعضای اصلی سبعه بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دلیل انتخاب نام «ربعه» به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای سبعه می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;مسعود فرزاد&#039;&#039; دیگر عضو این گروه چهارنفره، جایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهار تا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست‌وبال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. نکتهٔ دیگر، ترکیبِ جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی، آلمانی، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از نفرات این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* فرزاد انتخاب نامِ گروه را درپی شوخی می‌داند:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول رمضانی گفت که ایشان معتقدند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «ربعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد. ماجرای این شوخی را که برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم، همه خندیدیم و از آن شبْ این اسم «ربعه» ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند درحالی‌که هدایت و یارانش، چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود. به‌گفتهٔ فرزاد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* [[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌نویسید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هرگونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&lt;br /&gt;
:ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم. پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن سعید نفیسی به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات، آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند و ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد عوضش قافیه که دارد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= فرزاد، انسان رنج‌دیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* گروه ربعه همراهانی چون [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====دیدگاه‌ها دربارهٔ سلیقهٔ ارتباطی====&lt;br /&gt;
نظر صادق هدایت درباب روابط عاطفی را بیش از هرکسی باید از خلال حرف‌های خودش که گاه آمیخته با شوخی است، ردگیری کرد. هدایت در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* [[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که:&lt;br /&gt;
:هدایت با آن حجب و کم‌رویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و حتی ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، درباب همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود خانلری چنین توضیح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند که دورش را گرفته‌ بودند به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مردْ حساب بشوند خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست، مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat &amp;amp; dostan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: آندره سوروگین، [[مجتبی مینوی|مینوی]]، مین‌باشیان و [[مسعود فرزاد|فرزاد]]{{سخ}}در پیک‌نیک دوستانه، خارج از تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یان ریپکا، مینوی، مین‌باشیان و [[بزرگ علوی|آقابزرگ]]{{سخ}}نشسته: آندره سوروگین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد|فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین|نوشین]]، [[بزرگ علوی|علوی]](پشت به تصویر){{سخ}}[[پرویز ناتل خانلری|خانلری]]، لرتا هایراپتیان(همسر نوشین)، ناشناخته‌، [[مجتبی مینوی|مینوی]] و پرتو علوی&#039;&#039;&#039;{{سخ}}حومهٔ تهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دورهم‌نشینی(گعدهٔ) هدایت====&lt;br /&gt;
بخشی زیادی از زندگی صادق هدایت به کافه‌‌نشینی می‌گذشت. در خیابان لاله‌زار نو کافه‌ای بود به نام «رزنوار(گل سیاه)» که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد صادق دوران اولیهٔ عمرر را در این کافه می‌نشست؛ ولی در اواخر زندگی روزها کافه «فردوس» خیابان استامبول بود و شب‌ها کافه «ماسکوت» خیابان فردوسی.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹) هدایت با [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]] آشنا شد. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند. بعدها دیگرانی نیز به این جمع اضافه شدند: غلام‌حسین مین‌باشیان که سرگرد بود و حسین سرشار، هر دو موسیقی‌دان بودند و [[عبدالحسین نوشین]] و همسرش لورتا که بازیگر بودند. همچنین یان ریپکا ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت و با هدایت آشنا شد و [[پرویز ناتل خانلری|خانلری]] را نیز به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که گاهْ شب‌ها در کافه‌ به او می‌پیوستند: [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامُد (به‌روز) بودند که هرکدام یا تحصیلاتش در اروپا بود یا حداقل فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی را می‌شناختند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌ است. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کند. لحن و مضمون این نامه‌ها گویای آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی؛ اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* و جمله‌ای دیگر از هدایت:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت:{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خودکشی با گاز در آپارتمان اجاره‌ای{{سخ}}شماره‌ٔ ۳۷مکرر، خ.شامپیونه پاریس{{سخ}} سه‌شنبه ۲۰فروردین۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیکر کفن‌پوش هدایت در تابوت{{سخ}}پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جسم بی‌جان صادق هدایت را شب‌هنگام دوشنبه ۱۹فروردین۱۳۳۰(۹آوریل۱۹۵۱) در آپارتمان کوچکش کشف کردند. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی تخت دراز کشیده‌ بود. زن و مردی ارمنی‌ایرانی که هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود و این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند سبب کشف جنازه هدایت شدند. آنان پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث‌های بسیاری دربارهٔ این واقعه درگرفت. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی بود. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های آن، قتل شوهرخواهرش رزم‌آرا بود بیمناک گشته‌ باشد. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده نظیر اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه در پاریس خوکشی کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت اکثر مطبوعات ایران، به‌ویژه دو مجلهٔ «[[سپیدوسیاه]]» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او را نشر دادند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر [[پرویز خانلری]]» به‌‌قلم [[صدرالدین الهی]] که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادهای تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی کردند و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاره‌ها ترسیمی از هدایت===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery widths=&amp;quot;170px&amp;quot; heights=&amp;quot;180px&amp;quot; perrow=&amp;quot;4&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اثر حسین کاظمی، آویخته بر دیوار خانهٔ چهارم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;چاپ اول حاجی‌آقا، با طراحیِ هدایت&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ» تهران: مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری» برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]» تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان» تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان» تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان» تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «[[وغ‌وغ ساهاب]]» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام» تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]» بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]» تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری» تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا» تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده» تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش» پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)» پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «توپ مرواری» (قضیه) وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان» ترجمه از متن پهلوی، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن‌واسفند۱۳۲۲، مجلهٔ [[مجله سخن|سخن]]، شماره۷و۸&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین» خلقِ فرانتس کافکا، ترجمه با [[حسن قائمیان]]، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن» (ترجمه از متن پهلوی)، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن‌واسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شماره۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول» مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور» اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شماره۳، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند» تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری» مرداد۱۳۲۴، مجلهٔ پیام نو، شماره۹&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب فرق‌الشیعه» مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شماره۱، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته» آذرودی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شماره۷، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون» اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شماره۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو» اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شماره۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} هدایت در آثارش، نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان مشروطه به‌زبان معاصر را که درحال تکوین بود، ادامه می‌دهد. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ سبک اوست. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]] در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند. برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]] همین توجه‌به‌ سادگی است که باعث می‌شود در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند؛ مثلاً در داستان «میهن‌پرست» نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد تدارکی است حساب‌شده‌ برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌سازد. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند و «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعان باقی نمی‌گذارد» نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آرای شخص هدایت در آن دوران در آثارش مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین برمی‌شمارند:&lt;br /&gt;
# هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
# شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
# توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
# یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
# در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد دیده می‌شود.&lt;br /&gt;
# نحو نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
# نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌نام، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود است. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم‌فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی اینکه از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم اینکه دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه‌ها را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی حین نگاه‌کردن به گلدان متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او درحال‌کشیدن تریاک، محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا» یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچهٔ روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشیِ محل دوروبر او حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه کرده و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌‌با چیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای را روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
* صادق هدایت اولین‌ بار سال۱۳۱۵ [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان به‌شکل چاپ دستی با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر کرد. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران برمی‌گردد به انتشار بخش‌هایی از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران» در سال۱۳۲۰.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در «بوف کور» صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی دارد.&lt;br /&gt;
* خواننده «بوف کور» احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در سطربه‌سطر رمان محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است. دنیایی لغزنده و گریزان، محکوم و مطرود، محدود و پست، پرآشوب و پردغدغه و پر از بیم و هراس. دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته است با نیروی معنوی مرده‌ای تجزیه‌شده که لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه فشار می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن، شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوق در این قسمت، خودِ مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم، زنی است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود؛ نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ «بوف کور» بر جریان عشق شکست‌خوردهٔ جوانی بنا شده‌ که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود، فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای اینکه از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسمت اول، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم رمان شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های داستان‌اند و هریک به‌دقت وصف می‌شوند. هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده کرده و از یک سرگذشت منطقی که از صافیِ «بین خواب و بیداری» گذشته باشد آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را ساخته است. از این حیث کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروفش «غراب» کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار بران صورت ساخته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* در قسسمت دوم &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا کرده که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت، هدایت این نوول را بسط داده و از آن رمان ساخته است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌نقل از مصطفی فرزانه، انگیزه‌ٔ هدایت از نوشتن «بوف کور» این بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است روی کاغذ بیاورم؛ چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ [[حسن قائمیان]] از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته؛ یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است کاملاً هویداست.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که «بوف کور» برای اولین‌ بار انتشار یافت مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار شد. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. [[احسان طبری]] در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای این تفسیر را برای نخستین‌ بار مطرح کرد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن نویسنده‌ای مترقی می‌داند درعین‌حال ارزیابی‌‌اش از کتاب «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با تشدید تسلط دیکتاتوری هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فرمان‌روایی‌اش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از زبان بوف کور سخن می‌گوید.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کاوش‌های بسیاری نیز دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع شد. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت «بوف کور» می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتابش «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی» با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان، توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: &#039;&#039;«فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»&#039;&#039; آنچه مسلم است یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادب سرزمینی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نتیجه آن که رمان «بوف کور»، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با مسئله‌ای جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش بگیرد مرز‌ها را پشت‌ِسر گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان که نامش در پایان کتاب، میرزااحمدخان معرفی می‌شود یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید. پیدا بود که مرا دوست دارد. اصلاً به هوای من آمده‌ بود. صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید قاتل اصلیِ گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر «سه قطره خون» را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغییر از اتاق بیرون می‌رود. رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعه‌داستان «سه قطره خون» برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که «طلب آمرزش» را &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه کرد. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات» سگ اسکاتلندی در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوشِ گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنِ خونی‌اند و او شدیداً نیاز به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* بررسی اثر:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039; عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستانِ کوتاه هدایت است که از هنگام انتشار، با استقبال زیادی مواجه شد. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان «سگ ولگرد» را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی داستان «انتری که لوطی‌اش مرد»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستانِ هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مطالعهٔ منابع بیشتر==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت» محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی» محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت» [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه‌ٔ صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او» حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت» محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور» سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان» موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت» اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت» محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد» صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت» یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور» زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور» شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت» احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش» پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت» [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی» حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت» عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت» حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک» محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ» محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت» آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور» مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان» [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت» ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر» محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ» سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت» جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت» [[محمدرضا سرشار]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت» محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان» جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]، غنای فرم و محتوا» محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش:۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است» علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش:۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران» سهیلا شهشهانی، کلک، ش:۳۵و۳۶، بهمن‌واسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!» اسماعیل جمشیدی، کلک، ش:۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت» [[محمد بهارلو]]، دنیای سخن، ش:۶۴، خردادوتیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت» [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش:۵، مرداد۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا» مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش:۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی» افشین معاصر، کلک، ش:۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت» محمد بهارلو، آدینه، ش:۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان» کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن» محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش:۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و [[فروغ]]» روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش:۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست» اکبر منتجبی، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر» [[صادق چوبک]]، زمان، ش:۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت» مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد» منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت» گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش:۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش» گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش:۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان‌درآوردن صادق هدایت» گزارشی از جهانگیر هدایت، ش:۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور» فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش:۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی» پیمان آزاد، آدینه، ش:۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت» محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش:۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام» علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش:۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل» مریم خراسانی، کارنامه، ش:۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد» منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش:۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد» جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت» جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!» محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش:۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا» [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش:۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «بازهم داش‌آکل» شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش:۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان» حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف» فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت» احمد اخوت، جهان کتاب، ش:۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها» ناصر وثوقی، بخارا، ش:۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت» احسن صغری، گلستانه، ش:۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی» احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]» پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن» محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت» [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه» [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی» محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید» محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است» عنایت سمیعی، نگاه نو، ش:۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال» جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت» ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش:۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است» محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ» امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!» علی عبداللهی، کارنامه، ش:۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است» جهانگیر هدایت، آزما، ش:۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار» امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی» ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش:۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت» مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!» علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی» علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش:۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند» علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش:۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت» امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت» محمود فلکی، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل» شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس» بابک پرهام، کارنامه، ش:۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی» ناصر صفاریان، فیلم، ش:۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!» کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی» حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش:۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت» احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص:۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ» کیمیا امیری، کتاب هفته، ش:۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت» حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش:۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم» مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان» محمدحسن نجفی، کارنامه، ش:۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده» اسدالله عمادی، کلک، ش:۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار» عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور» عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور» محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش:۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت» فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش:۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک» علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون» محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا» مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت» ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است» رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور» محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت» مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش:۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را» پیتر ایوری، کلک، ش:۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat&amp;amp;javani.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat..sadegh.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat javan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.sadeq.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|تاریخ= اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره= ۵|صفحات= ۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره= ۴(پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره= ۷۶|صفحات= ۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال= آینده|شماره= ۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام= رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره= ۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|شماره= ۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام= امیرحسین|تاریخ= آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات= ۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲= محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|شماره= ۳۶|صفحات= ۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات= ۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.dw.com/fa-ir/%DB%B1%DB%B1%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86/a-16603923|عنوان= سایه‌ای سنگین و گسترده بر سر داستان‌نویسی معاصر ایران|ناشر= دویچه‌وله|تاریخ انتشار= ۲۸بهمن۱۳۹۱|تاریخ بازدید= ۱۹فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://seemorgh.com/culture/literature/literature-papers/398477-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C/|عنوان= کوشش اخوان بر جادهٔ نمناک|ناشر= سیمرغ|تاریخ انتشار= ۱۹فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.aftabir.com/articles/view/art_culture/literature_verse/c5c1228126228_sadegh_hedayat_p1.php/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%87%D8%AE%D8%AF%D8%A7|عنوان= شرح‌حال هدایت به‌قلم خودش و علامه دهخدا|ناشر= دیباچه|تاریخ انتشار= ۱۱آذر۱۳۸۷|تاریخ بازدید= ۸اسفند۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://nl-nl.facebook.com/groups/ZndgyMbhm/|عنوان= دلی داشت نازک‌تر از دل یتیمی دشنام‌شنیده|ناشر= فیس‌بوک صادق هدایت|تاریخ انتشار= ۱اسفند۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۸فروردین۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب‌وهنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://karvand.persianblog.ir/aN3Bj5YoK4Cgn43LkyX4-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AB%D8%A7%D9%84%D8%AB|عنوان= سه خاطره(از بیستمین سال‌مرگ مهدی اخوان ثالث)|ناشر= کاروند| تاریخ انتشار= ۶شهریور۱۳۸۹|تاریخ بازدید= ۲۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از تجربه کیومرث درم‌بخش، پرویز فنی‌زاده، کارگردانی کم‌نام‌ونشان سراغ «بوف کور» رفت!|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۹مارس۲۰۱۷|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت‌ِپرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ عمویش|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان صاحب نام جایزه]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان دور از وطن]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در فرانسه]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47946</id>
		<title>احمد شاملو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47946"/>
		<updated>2024-10-19T06:39:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = احمد شاملو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad shamlou-218x300.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = ترجیح می‌دهم که شعر شیپور باشد نه لالایی.&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = سرایش، ترجمه، فرهنگ‌نگاری، روزنامه‌نگاری، فیلم‌نامه‌نویسی و...&lt;br /&gt;
|ملیت                   =  &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۱آذر۱۳۰۴(۱۱دسامبر۱۹۲۵) &lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|والدین                 = حیدر شاملو و کوکب عراقی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲مرداد۱۳۷۹&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; (۲۳ژوئیهٔ۲۰۰۰)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = منزل شخصی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = دیابت شدید و ضعف در سیستم خون‌رسانی به مغز&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فردیس کرج در شهرک دهکده&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = پلاک ۵۵۵&lt;br /&gt;
|مدفن                   = امام‌زاده طاهرِ کرج&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = سلطنت خاندان پهلوی و جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = آغاز سلسلهٔ پهلوی، جنگ جهانی دوم، انقلاب اسلامی ایران و...&lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = پدر شعر [[سپید]]&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = شعر سپید&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعر، مترجم، منتقد، روزنامه‌نگار و پژوهشگر&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = از دههٔ۲۰شمسی تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = شعر مدرن&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;، &#039;&#039;آیدا در آینه&#039;&#039;، &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039;، &#039;&#039;مجموعه‌ٔ کتاب کوچه&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = هنر مرتاضانه، طرح‌های نگران، موسیقی سنتی حرفه‌ای سیاه و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = اول هیکل(۱۳۳۹) و دختر کوهستان(۱۳۴۲)&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;و... &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = [[مجموعه‌ آثار احمد شاملو]]؛ دفتر یکم: شعرها ۱۳۲۳تا۱۳۷۸&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یکم: شعرها(چ:۳)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تخلص                   = الف.صبح (پیش از کودتای۱۳۳۲) و الف.بامداد (تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = اشرف‌الملوک اسلامیه (۱۳۲۶تا۲۴تیر۱۳۴۱)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}طوسی حائری (۱۳۳۶تا۱۳۳۹)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;/&amp;gt; و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] (۱۳۴۳ تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = سیاوش، سامان، سیروس و ساقی&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = چهارم دبیرستان&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = [[نیما یوشیج]]&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = شعر مدرن و نقدهای اجتماعی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = شعر مدرن پس از خود{{سخ}}(از شعر نو تا غزل مدرن)&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = &#039;&#039;&#039;نیما یوشیج&#039;&#039;&#039; (از۱۳۲۶تا۱۳۳۰) و [[مرتضی کیوان]] و [[فریدون رهنما]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سوگ‌داشت فریدون رهنما|تاریخ= اسفند۱۳۷۴ و فروردین۱۳۷۵|ژورنال= روزگار وصل| شماره= ۲۰|ص= ۶۴و۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://www.shamlou.org&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Ahmad Shamloo Amza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار، نویسنده، پژوهشگر ادبی و اجتماعی و نیز فعال فرهنگی است. شاملو را بنیان‌گذار شعر [[سپید]] و ملقب‌به «پدر شعر سپید» می‌شناسند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039; در عمر ۷۵سالهٔ خود وقایع مهمی را در تاریخ ایران دید: از آغاز سلسلهٔ پهلوی گرفته تا انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ش و وقوع جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو را می‌توان در زمینهٔ روزنامه‌نگاری فعال‌ترین شاعر معاصر  دانست؛ روزنامه‌نگاری مستمر شاملو چنان حجمی از زندگی آفرینشی او را در بر گرفته است که سزاست پس از شاعری مهم‌ترین مشغلۀ ذهنی او به‌شمار آید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|۱۳۸۸|ک= شناختنامۀ احمد شاملو(چ:۳)|ص=۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فعالیت‌های روزنامه‌نگاری شاملو بر فضای فرهنگی جامعه و رونق جریان‌های ادبی بسیار اثر گذاشته است. بخش اصلیِ این فعالیت‌ها را شاملو در نیمهٔ اول زندگی انجام داده است. مثلاً مقاله‌نویسی را از نوجوانی آغاز کرد و در ۲۱سالگی (۱۳۲۵ش) سردبیر هفته‌نامهٔ ادیب شد. این آغازِ راهی بود که سه دهه بی‌وقفه ادامه یافت.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;روزنامه‌نگاری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شغل نظامیِ پدرش، دوران کودکی بی‌ثباتی را برای شاملو رقم زد. ابتدای جوانی، به‌علت شرکت در فعالیت‌های سیاسی دستگیر و راهی زندان متفقین شد. به‌ این سبب، تحصیلاتش را در کلاس چهارم دبیرستان رها کرد و دیگر هرگز ادامهٔ تحصیل نداد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در ابتدا در شمار روشن‌فکران مخالف انقلاب اسلامی بود. این مخالفت به‌وضوح در مصاحبه‌ با روزنامۀ آیندگان روشن است. این مصاحبه را روزنامهٔ آیندگان با شاملو در ۲۹اسفند۱۳۵۷ درست پس از بازگشتش به ایران انجام داد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]]، همسر سوم احمد شاملو، از افراد بسیار تأثیرگذار در زندگی اوست. این تأثیرگذاری تا پایان عمر ادامه یافت. ردپای عشق و علاقه‌ٔ وافر شاملو به آیدا در بسیاری از نوشته‌ها و اشعار شاملو هویداست.{{سخ}}اشعار چاپ‌شده‌ٔ شاملو بیش‌از ۱۸ جلد است. وی آثار بسیار دیگری در چند زمینه آفرید: داستان کوتاه، فیلم‌نامه، تحقیق در فرهنگ عامه، تصحیح متون کهن فارسی، ترجمهٔ شعر و رمان و نمایش‌نامه، کتاب‌هایی برای کودکان، روزنامه‌نگاری و چند زمینۀ دیگر. دراین‌بین، [[کتاب کوچه]]، اثر بزرگ و تحقیقی شاملو در چندین جلد است. این اثر، لغت‌ها، اصطلاح‌ها، باورها، قصه‌ها، متل‌ها، امثال‌وحکم، آداب‌ورسوم، فرهنگ و فولکلور مردم کوچه و بازار تهران را دربرمی‌گیرد.{{سخ}}کیفیت روش فکریِ شاملو به ذهن نوجو و نوگرای او وابسته است. در این روش، شاملو در سرایش شعر [[سپید]]، یعنی شعر بی‌وزن، با کمک آهنگ و موسیقیِ درون شعر، شعر سپید را از نثر جدا می‌کند. نقش شاملو در غنای شعر نو، بنیان‌گذاری شعر سپید، جایگزینی واژه‌ها و معنابخشی عمیق کلام در شعر نو ایران انکارناپذیر است. شاملو پرچم‌دار نوگرایی در سبک [[نیمایی]] بود و خود نیز همچون [[نیما یوشیج]]، بدعت‌گذار و صاحب سبک. شاملو معتقد بود که رعایت وزن در شعر ممکن است در شعور، فکر، احساس، درک و الهام شاعر تأثیر منفی بگذارد و او را از مسیر خلاقیت شعر بازدارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۲۰و۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shenasname.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شناسنامۀ اشتباهی!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ باآیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵و۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo.pedar.JPG|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حیدر شاملو، پدر احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|ط۱۳۸۱|ک=شناختنامۀ احمد شاملو|ص= ۷۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khanevadegi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملوی کوچک در کنار خانواده&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlu&amp;amp;yushij.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;از راست:&#039;&#039;&#039;[[هوشنگ ابتهاج|سایه]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[سیاوش کسرایی|کسرایی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[نیما]]&#039;&#039;&#039;، شاملو و &#039;&#039;&#039;[[مرتضی کیوان|کیوان]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Kanoon.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جلسۀ [[کانون نویسندگان ایران]]، مهر۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;{{سخ}}از راست:&#039;&#039;&#039;[[محمد مختاری]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[محسن یلفانی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[باقر پرهام]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]]&#039;&#039;&#039;{{سخ}}و &#039;&#039;&#039;[[اسماعیل خویی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Viyan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[محمود دولت‌آبادی]]، شاملو {{سخ}}[[مهدی اخوان لنگرودی]] در وین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Babolsar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و ناصر بقراط، فروردین۱۳۵۴، دریاکنار، بابلسر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2016.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;با خانواده در زاغِ‌مرز. اردیبهشت۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zaghmerz.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زاغِ‌مرز. ۴آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saari.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساری، منزل بقراط، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===ننویس! شعر بگو===&lt;br /&gt;
شاملو از نُه یا ده‌سالگی می‌نوشت؛ اما کسی نمی‌پذیرفتش. می‌گفتند به‌جای این مزخرفات دَرست را بخوان! باوجوداین، در دورهٔ دبیرستان انشاهایش را سرصف می‌خواندند. به‌گفتۀ خود شاملو این کار تشویق احمقانه‌ای بوده است تا خیال کند نویسندۀ نابغه‌‌ای است. [[حسین‌قلی مستعان]] شاملو را از این خیال می‌رهاند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۱۹ در تهران هر روز مسیر دفتر هفته‌نامه‌ٔ «راهنمایی زندگی» را که حسین‌قلی مستعان سردبیر آن بود، پیاده می‌پیمود؛ یعنی از دروازۀ شمیران تا چهارراه حسن‌آباد. بااین‌حال، مستعان یک سطر از نوشته‌های شاملو را چاپ نکرد. &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۱۳۸۵|ک=دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|ص=۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل است که وقتی مستعان شعر‌های شاملو را دید به او گفت: &#039;&#039;«شما برو شعر بگو، ننویس!»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در گفت‌وگویی از مستعان قدردانی کرد که نگذاشت این تصور خطرناک در او پدید آید که خیال کند نویسنده‌ای نابغه است!&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعری غرقه در ژورنالیسم|نام‌ خانوادگی= سیروس علی‌نژاد|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۸۴تا۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقدهٔ سرکوفتهٔ موسیقی===&lt;br /&gt;
در دوره‌ای از زندگی کولی‌وار، گذار خانوادۀ شاملو به مشهد افتاد. سال چهارم ابتدایی را شاملو در دبستان ابن‌یمین گذراند. خانواده‌ای متمول و ارمنی همسایۀ آن‌ها بود. این خانواده دو دختر داشت. هر دو دختر، مشق پیانو می‌کردند. آهنگ‌هایی می‌نواختند که چون نقش سنگ در ذهن ناآمادهٔ شاملو می‌مانْد. بعدها شاملو فهمید اتودهای شوپِن بوده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
خرابه‌ای پشت خانۀ خانوادۀ شاملو قرار دارد. این خرابه انبار سوخت نانوایی روبه‌روی خانۀ شاملوست. شاملو از خرابهٔ پشت خانه‌شان راهی به پشت‌بام خانهٔ همسایه می‌یابد تا تمرین‌های این دو دختر را بهتر بشنود. بعد از آن، مدت‌ها دزدکی به پشت‌بام همسایه می‌خزید. دراز می‌کشید. ساعت‌ها به موسیقی آن‌ها گوش می‌داد. یک بار همان جا خوابش می‌برد. دنیا را به‌دنبالش می‌گردند. بعد از بیدارشدن کُتکی می‌خورد که به‌گفتهٔ خودش همچون رنج شهادت اصیل بود و موسیقی را در جان او ارزشمندتر ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۴۱و۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پدربزرگِ کتاب‌خوان===&lt;br /&gt;
پدربزرگِ مادری شاملو، میرزاشریف‌خان عراقی، مردی باسواد و کتاب‌خوان بود و روسی را دقیق می‌دانست. مردی به‌تمام معنا روشن‌فکر و آراسته، با تربیت اشرافی. کتاب‌هایش به رگ جانش بسته بود. چند صندوق کتاب داشت و مجلات و مطبوعات روز را هم آبونه (مشترک) بود. در میان مجلات پدربزرگ، نشریه‌ٔ کوچکی بود به اسم «افسانه». شاملو در آن قصه‌ای خواند به نام «مطرب» از هانری بوردو، به‌ترجمهٔ [[پرویز ناتل خانلری]]. آن موقع شاملو ۱۲ساله بود و خانلری ۲۴ساله. شاملو درباب آن قصه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«این قصهٔ کوتاه رمانتیک سه‌چهارصفحه‌ای که فقط به‌دلیل کوتاهی‌اش برای خواندن انتخاب شده بود، آتش مطالعه را در من روشن کرد و جانشین اندوه مأیوسانهٔ موسیقی شد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارگرِ کاربلد! &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خود شاملو ماجرای فضولیِ کارگر خانه‌شان و فلک‌خوردنش از ناظم مدرسه را شیرین روایت می‌کند:&lt;br /&gt;
«کارگری تو خانه داشتیم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به‌دلایلی نمی‌خواست سر به تن من باشد! نوشته‌های مرا زیر سنگ هم که قایم می‌کردم، پیدا می‌کرد و می‌آورد و می‌داد دست ناظمِ دبستانمان و می‌گفت: به‌جای درس‌خواندن این یاوه‌ها را می‌نویسد. مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید! که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظاممت هم، ازخداخواسته، ترکۀ انارش را از پاشیر آب‌انبار می‌آورد، مرا می‌خواباند تا می‌خوردم می‌زد. خدابیامرز عاشق فلک‌کردن بچه‌ها بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های سکوت و دربه‌دری!===&lt;br /&gt;
سال‌های کودکی و نوجوانی را شاملو در مهاجرت از شهری به شهر دیگر سپری می‌کند. این بی‌ثباتی، فرصت‌های بسیاری از او می‌گیرد؛ چنان‌که خود نوشته است که دوران کودکی و نوجوانی من در خانۀ افسری ارتشی گذشت. افسری که به‌دلیل کله‌شقی‌هایش همیشه مأموریت‌های پرت و دور از مرکز را به او می‌دادند. خاش و چابهار و سرحد افغانستان و امثال این‌ها. دو ماه آنجا، سه ماه فلان جهنم‌دره. ما هم چون بچه‌های آن خانواده بودیم، دربه‌در بودیم، جوری‌ که من هرگز دوستی واقعی نتوانستم برای خودم داشته باشم؛ یعنی آن‌ موقع که شخصیت آدم درحال شکل‌گیری است، نه بده‌بستانی، نه تربیت مشخصی، فقط خفقان و سکوت. همین. آن‌هم در جاهایی که اگر فریاد هم می‌زدی فقط برای خودت فریاد زده بودی.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آمده‌ام به شاگردی===&lt;br /&gt;
روز اول ۱۳۲۵ش بود. روی بساط روزنامه‌فروشی، چشمم افتاد به عکس [[نیما یوشیج]] در روزنامه‌ٔ پولاد که رسام ارژنگی کشیده بود و تکه‌ای از شعر «ناقوس» او را هم چاپ کرده بود. یک‌قلم (تماماً) مسحور شدم: پس شعر این است! نشانی‌اش را یافتم. رفتم درِ خانه‌اش. مردی با همان قیافه که [[رسام ارژنگی]] کشیده بود، آمد دم در. به او گفتم: استاد، اسم من احمد است. فامیلم شاملو. دوستتان دارم و آمده‌ام به شاگردی‌تان. از آن روز، بی‌آنکه فکر کنم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نیما&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تا پای جوخهٔ اعدام===&lt;br /&gt;
شاملو سال۱۳۲۴ش، یعنی سالی که از زندان متفقین آزاد شد، با خانواده به رضاییه رفت. پدرش افسری بود که به‌دلیل خودرأی‌‌بودن همیشه از این طرف ایران به آن طرف مرز تبعید می‌شد و حالا کلانتر مرزی در رضاییه بود. در ساختمان دولتی نشسته بودند که دموکرات‌ها به سراغشان آمدند. شاملو و پدرش را گرفتند و بردند. مدتی آن‌ها را کَت‌‌بسته در انتظاری کُشنده داخل پناهگاه نگه داشتند. شب‌هنگام آن‌ها را بردند جلوی دیوار، روبه‌روی جوخهٔ اعدام. چشمشان را بستند. فداییان مسلح به خط شدند. پدر طوری ایستاد که سپر بلای فرزند شود. شاملو خودش را کنار کشید. تن به مردن داده بود. انتظار، کُشنده و طولانی بود. فرمانده‌ٔ پناهگاه یک‌آن در تصمیم خود تردید کرد و مصلحت دید که با فرمانده‌اش مشورت کند. فرماندهٔ او پدر شاملو را خوب می‌شناخت. پادرمیانی‌ کرد و پدر و پسر نجات یافتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آبگوشتش شاهکار بود!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از شاملوی دیگری هم می‌گوید؛ شاملویی که به‌وقتش خیلی‌هم بادقت آشپزی می‌کرده و آبگوشتش شاهکار بوده است:&lt;br /&gt;
:«اوایل ازدواجمان آبگوشتی درست می‌کرد که من هرگز نمی‌توانستم مثل آن را درست کنم، آبگوشتی که از شب‌ بار می‌گذاشت و تا صبح آرام می‌پخت و جا می‌افتاد. نیمرو درست می‌کرد مثل کیک! سالاد هم خوب درست می‌کرد. این کارها را دوست داشت. او خیلی بی‌رودربایستی بود و من این ویژگی‌اش را دوست داشتم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF//|عنوان= گزارشی از خانه‌موزهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طرفدارِ تیم بارسلونا!===&lt;br /&gt;
آیدا می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«فوتبالِ خوب را دوست داشت و انیمیشن را هم. عاشق انیمیشن‌های خوب بود که آن زمان از تلویزیون می‌دیدیم. آمیزه‌ای از ظرافت و سرعت و تجلی ناممکن‌ها در ذروۀ امکان (اوج هر چیز) [...] از اول طرفدار بارسلونا بودیم؛ چون بازیکن‌هایش خیلی پرجوش و پرشور بودند! فوتبالش دیدنی بود، برزیل و آرژانتین هم. «پله» را دوست داشتیم و مارادونا را با شیطنت‌هایش!»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رفاهِ نسبی با قلم و اندیشه!===&lt;br /&gt;
[[محمد قائدشرفی]]، از دوستان شاملو دربارهٔ جنبهٔ مادی زندگی او می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«احتمالاً در تاریخ ادبیات ایران، در قرن بیستم، شاملو نخستین فردی بود که با درآمد حاصل از فروش نوشته‌هایش و البته با کمک [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و بدون آب‌باریک بازنشستگی، توانست به سطحی از زندگیِ به‌اصطلاح مرتب دست یابد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۸|ک= آن سوی آستانه|ص= ۳و۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرگِ سپیده‌دم===&lt;br /&gt;
«پگاه بود که بازمی‌گشتیم از دهکده و به همراهانم گفتم بار دیگر سپیده‌دم را دیدم از انتهای شب. او را دیده بودم، زیبا و پاکیزه و پوشیده در لباس تمیز با دکمه‌های بسته‌شدهٔ آن کت چهارخانه. به پشت خوابیده و رو به آسمان، با فرشته‌ای کنارش، [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]. بله… تا ما برسیم، آیدا همسرش، تن او را شست‌وشو داده بود. لباس تازه تنش کرده بود و موهای سرش را شانه زده بود و در سکوت خود انگار می‌گفت خب، این هم احمد!» این توصیفی از مرگ بامداد بود از زبان [[محمود دولت‌آبادی]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===شاملو در برگ تاریخ به‌روایت [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;&amp;gt; {{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: تولد در ۲۱آذر، تهران، خانه‌ٔ شماره‌ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰ تا ۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷ تا ۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبیرستان در بیرجند و مشهد و تهران؛ بازگشت از سال سوم دبیرستان ایرانشهرِ تهران به سال اول دبیرستان صنعتی با شوق‌ِ یادگیری دستورِ زبان آلمانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱ تا ۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتقال پدر به گرگان و ترکمن‌صحرا؛ ادامۀ تحصیل در سال سوم دبیرستان در گرگان؛ فعالیت‌ سیاسی در مناطق شمالِ کشور؛ دستگیری در تهران و انتقال به زندان شوروی‌ در رشت&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ مهاجرت به رضائیه؛ تحصیل در سال چهارم دبیرستان؛ دستگیری شاملو و پدرش توسط چریک‌ها و رفتن تا پای جوخهٔ اعدام؛ آزادی از زندان؛ بازگشت به تهران و ترکِ تحصیل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۶&#039;&#039;&#039;: ازدواج با اشرف‌الملوک اسلامیه در تهران و چهار فرزند حاصل این ازدواج تا سال۱۳۳۴ (سیاوش، سیروس، سامان و ساقی)؛ چاپ اولین مجموعه‌شعر با نام &#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌همت ابراهیم دیلمقانیان؛ آشنایی با [[مرتضی کیوان]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار ۵ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;سخن‌ نو&#039;&#039;؛ چاپ داستان‌کوتاه &#039;&#039;عنکبوت&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن مقدمه‌ای بر منظومۀ &#039;&#039;[[افسانه]]&#039;&#039; [[نیما یوشیج]]؛ آشنایی با [[فریدون رهنما]]؛ نوشتن داستان‌کوتاه &#039;&#039;زنِ پشتِ درِ مفرغی&#039;&#039;؛ انتشار ۹ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;روزنه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ (در مقابل سردبیر راست) مجله‌ٔ &#039;&#039;خواندنی‌ها&#039;&#039;؛ سرودن شعر بلند &#039;&#039;۲۳&#039;&#039; و مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[قطع‌نامه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مشاور فرهنگی سفارت مجارستان، نزدیک به دو سال؛ سردبیر هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;آتشبار&#039;&#039; به‌مدیریت [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|انجوی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039; و رمان &#039;&#039;مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;؛ فرار از دست نظامیان فرمانداری حین یورش به منزلش؛ دستگیری در چاپخانه‌ٔ روزنامه‌ٔ اطلاعات پس از بارها فرار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۳&#039;&#039;&#039;: اسارت در زندان موقت شهربانی و زندان قصر با عنوان زندان سیاسی (۱۳ یا ۱۴ ماه)؛ نوشتن کتاب &#039;&#039;دستور زبان فارسی&#039;&#039; و تعدادی شعر در زندان؛ ازبین‌رفتن شماری از نوشته‌های امانی نزد مرتضی کیوان حین دستگیری کیوان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ سپردن چهار دفتر شعر مانند &#039;&#039;مرگِ شاماهی&#039;&#039;، نخستین تجربه‌ٔ [[شعر روایی]] شاملو به‌زبان محاوره، به «نقی نقاشیان» برای چاپ و مفقودشدن همیشگی آن‌ها؛ نوشتن نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند&#039;&#039;؛ انتشار داستان &#039;&#039;زن پشت در مفرغی&#039;&#039;؛ ترجمۀ رمان‌های &#039;&#039;«لئون مورنِ کشیش»&#039;&#039; و &#039;&#039;«زنگار»&#039;&#039; و &#039;&#039;«برزخ»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;بامشاد&#039;&#039; به‌صاحب‌امتیازیِ اسماعیل پوروالی؛ ترک همسر [نه جدایی] و خانه و فرزندان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039;؛ نوشتن کتاب‌های &#039;&#039;افسانه‌های هفت گنبد&#039;&#039;، &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; و &#039;&#039;ترانه‌ها&#039;&#039;؛ ازدواج دوم، با [[طوسی حائری]] مازندرانی؛ سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;آشنا&#039;&#039;؛ مرگ پدر؛ زندانی‌شدن در زندان موقت شهربانی و سپس زندان قصر به‌علت نپرداختن نفقه به همسر اول؛ انتشار &#039;&#039;هفته‌نامۀ آشنا&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ سردبیری دورهٔ یازدهم ماهنامهٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; برای کودکان؛ تهیه‌ٔ فیلم مستند سیستان‌وبلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت؛ آغاز همکاری با سینماگران؛ نوشتن فیلم‌نامه و متن‌گفتار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;؛ سردبیری ۲ شمارهٔ ماهنامه‌ٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;؛ تأسیس و سرپرستی اداره‌ٔ سمعی‌بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائیه و [[سهراب سپهری]]؛ جدایی از همسر دوم، ترک خانه و جاگذاشتن همۀ یادداشت‌های &#039;&#039;[[کتاب کوچه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ ۲۴ شمارۀ اول مجلۀ &#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;؛ بازنویسی حماسۀ [[گیل‌گمش]] به‌نثر معیار و چاپ آن در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: آشنایی با آیدا سرکیسیان (۱۴فروردین)؛ جدایی رسمی از همسر اول (۲۴تیر)؛ همکاری با &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ دو نمایشنامۀ &#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039; و &#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;، دومی با فریدون ایل‌بیگی؛ آشنایی با [[غلام‌حسین ساعدی]] در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: ازدواج با آیدا سرکیسیان در فروردین و اقامت در دِه شیرگاهِ مازندران؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا در آینه]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|لحظه‌ها و همیشه]]&#039;&#039;؛ انتشار گاهنامه‌ٔ &#039;&#039;اندیشه و هنر ویژۀ ا.بامداد&#039;&#039; به‌مدیریت ناصر وثوقی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا: درخت و خنجر و خاطره]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;؛ تحقیق و گردآوری  &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; (برای بار سوم)؛ نوشتن فیلم‌نامهٔ &#039;&#039;داغ ننگ&#039;&#039; و کارگردانیِ آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;؛ سرپرستیِ هفته‌نامه‌ٔ ادبی‌هنری &#039;&#039;بارو&#039;&#039; همراه‌با [[یدالله رؤیایی]] و تعطیلیِ آن بعد از ۳ شماره با اتمام‌ِحجت وزیر اطلاعاتِ وقت؛ حضور در شب‌ِشعر به‌دعوت انجمن ایران و آمریکا؛ تهیه‌ٔ برنامه‌ٔ کودک برای تلویزیون به نام &#039;&#039;قصه‌های مادربزرگ&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: سردبیری سرویس ادبی‌فرهنگی هفته‌نامۀ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;؛ عضویت در کانون نویسندگان ایران؛ شرکت در شب‌ِشعر به‌دعوت دانشجویان کرمانشاه؛ سخنرانی در دانشگاه شیراز؛ چاپ مقالۀ «گاندی سرمشق بزرگ» در شمارهٔ۲۲ از سال دوازدهم‌ هفته‌نامهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: تحقیق در غزلیات حافظ و تاریخ دوره‌ٔ حافظ؛ ترجمهٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ [[غزل غزل‌های سلیمان]]؛ حضور در شب‌شعر به‌دعوت انجمن فرهنگی ایران و آلمان [[شب‌های شعر گوته|گوته]]؛ برگزاریِ «شب‌های شعر خوشه» به‌مدت یک هفته؛ انتشار یادنامه‌ٔ &#039;&#039;هفته‌ٔ شعر و هنر خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ قصه‌ٔ منظوم &#039;&#039;چی شد که دوستم داشتن&#039;&#039; برای کودکان؛ تعطیلیِ مجله‌ٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; با اخطار رسمی ساواک؛ چاپ &#039;&#039;برگزیده‌ٔ شعرهای احمد شاملو&#039;&#039; از سوی سازمان نشر کتاب؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|مرثیه‌های خاک]]&#039;&#039;؛ استخدام در تلویزیون ملی و ساخت مستندهای فولکوریک &#039;&#039;رقص دیلمانی&#039;&#039; و &#039;&#039;رقص قاسم‌آبادی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|شکفتن در مه]]&#039;&#039;؛ ترجمهٔ تعدادی قصه‌ برای کودکان مثل &#039;&#039;ملکه‌ سایه‌ها&#039;&#039;؛‌ ساخت فیلم مستند &#039;&#039;گیله‌مردی&#039;&#039; با نگارش گفتارمتن و اجرای آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجدد و کامل‌تر از &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ دعوت به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; به‌مدت سه سال؛ نگارش ناتمام نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;آنتیگون&#039;&#039;؛ درگذشت مادر در ۱۴اسفند&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039;: ضبط صفحه و نوار کاستِ اشعار حافظ، مولوی، نیما، خیام و شاملو در [[کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان]] با نام «صدای شاعر»؛ اجرای برنامه‌های رادیویی برای کودکان‌وجوانان؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ کوتاه &#039;&#039;حلوا برای زنده‌ها&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ تعدادی داستان‌کوتاه مانند &#039;&#039;دماغ&#039;&#039;، &#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;، &#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;، &#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;، &#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;؛‌ حضور در شب‌شعر انجمن فرهنگی گوته‌ (۲۶مهر) و شب‌شعر انجمن ایران و آمریکا (۱آبان‌)؛ تدریس «مطالعه‌ٔ آزمایشگاهی زبان فارسی» در دانشگاه صنعتی آریامهر طی سه نیم‌سال تحصیلی؛ همکاری با روزنامه‌های &#039;&#039;کیهان فرهنگی&#039;&#039; و &#039;&#039;آیندگان&#039;&#039;؛ سفر به پاریس برای معالجۀ آرتروز شدید گردن و جراحی مهر‌ه‌های گردن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌ٔ &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[درها و دیوار بزرگ چین]]&#039;&#039;؛ شرکت در شب‌شعر مدرسهٔ عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;تخت ابونصر&#039;&#039; برای تلویزیون؛ ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجموعه‌داستان &#039;&#039;سربازی از یک دوران سپری‌شده&#039;&#039;؛ انتشار گزیدۀ اشعار عاشقانۀ &#039;&#039;از هوا و آینه‌ها&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «باورهای توده»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: سفر به ایتالیا برای شرکت در کنگره‌ٔ نظامیِ گنجوی به‌دعوت دانشگاه رم، همراه‌با یدالله رؤیایی؛ انتشار &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; با مقدمه‌ای انتقادی؛ دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده‌ٔ فولکلور آن دانشگاه در تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: گفتارنویسی برای چند فیلم مستند به‌دعوت وزارت فرهنگ‌وهنر؛ سفر به آمریکا به‌دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه پرینستون برای سخنرانی و شعرخوانی؛ آشنایی با یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیشینسکی از شاعران و نویسندگان آسیای میانه و شمال آفریقا؛ سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون، UCLA برکلی؛ رد پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای کمک به تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ میهمان &#039;&#039;فستیوال جهانی شعر&#039;&#039; در سانفرانسیسکو و آستینِ تگزاس؛ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت دانشجویان ایرانی فیلادلفیا و نیویورک؛ بازگشت به ایران بعد از سه ماه؛ بردن کتابخانۀ شاملو با حدود ۲هزار جلد کتاب توسط محمد زهرایی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|دشنه در دیس]]&#039;&#039;؛ نپذیرفتن دعوت دانشگاه ناپل برای تدریس «ادبیات و شعر معاصر فارسی»؛ شرکت در شب‌شعر انستیتو گوته؛ استعفا از سرپرستی پژوهشکده‌ٔ دانشگاه بوعلی؛ پایان نگارش زندگی‌نامه‌مانندی به نام میراث و بردن و برنگرداندن تنها نسخه‌ٔ دست‌‌نوشته‌ٔ آن توسط علی‌رضا میبدی؛ ترک ایران برای اعتراض به سیاست‌های رژیم؛ اقامت در ایالات متحده آمریکا به‌مدت یک سال؛ سخنرانی‌ در دانشگاه‌های آمریکا؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌ٔ اشعار&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: دعوت به سردبیری هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039; در لندن؛ ترک ایالات متحدهٔ آمریکا؛ سفر به انگلستان و انتشار ۱۲ شمارهٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «میکروب سانسور»؛ استعفا از هفته‌نامه به‌علت اختلاف‌ با مدیر آن؛ نوشتن قصه‌ٔ &#039;&#039;«دخترای ننه‌دریا»&#039;&#039; و &#039;&#039;«بارون»&#039;&#039; و &#039;&#039;«دروازۀ بخت»&#039;&#039; برای کودکان؛ چاپ مجموعه‌مقالات &#039;&#039;از مهتابی به کوچه&#039;&#039;؛ بازگشت به ایران (اسفندماه)؛ انتشار دفتر اول (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ عضویت در هیئت دبیران [[کانون نویسندگان ایران]]؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ مجله‌ٔ هفتگی &#039;&#039;کتاب جمعه&#039;&#039; و تعطیلی اجباری بعد از ۳۶ شماره؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها؛‌ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت انجمن ایران و فرانسه؛ انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[ترانه‌های کوچک غربت]]&#039;&#039;؛ سخنرانی در باشگاه ارامنه‌ٔ تهران؛‌ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;[[مسافر کوچولو]]&#039;&#039; در کتاب جمعه؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;بگذار سخن بگویم!&#039;&#039; با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]؛ حضور در شب‌شعر انستیتو گوته؛ انتشار دفتر دوم(آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار صوت &#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران&#039;&#039; با صدای شاعر؛ انتشار صوت و کتاب &#039;&#039;ترانه‌ٔ شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;، ترجمه‌‌ای از شعرهایی فدریکو گارسیا لورکا؛ عضویت در دوره‌ٔ دوم هیئت پنج‌نفره‌ٔ دبیران کانون نویسندگان ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب صوتی &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; و &#039;&#039;یل و اژدها&#039;&#039; برای کودکان؛ انتشار دفتر سوم (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; با همکاری آیدا؛ عضویت در دورهٔ سوم هیئت پنج‌نفرۀ دبیران کانون نویسندگان؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۱&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ &#039;&#039;هایکو&#039;&#039;، شعر ژاپنی با همکاریِ ع.پاشایی؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکتر شوایتزر!&#039;&#039;؛ انتشار دفتر اول(الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۲&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر دوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛‌ ترجمه و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سیاه همچون اعماقِ آفریقای خودم&#039;&#039; سرودهٔ لنگستون هیوز؛ ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌‌ٔ اشعار&#039;&#039;؛ انتشار دفتر سوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ توقف انتشار کتاب‌ها؛ نامزد جایزۀ نوبل ادبیات در ۱۹۸۳م&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ رمان &#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039; با عنوان &#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر!&#039;&#039; به‌صورت بازنویسی با مؤخره‌ٔ مفصل؛ ساخت سردیس شاملو با برنز توسط محمد مددی؛ انتشار &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[ناصر حریری]]؛‌ نوشتن فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;میراث&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۶&#039;&#039;&#039;: آغاز ترجمه‌ٔ آزادِ &#039;&#039;دُنِ آرام&#039;&#039; اثر میخاییل شولوخوف؛ انتشار ژاپنیِ کتاب &#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039; به‌ترجمه‌ٔ شوکو یاناگا در مجله‌ٔ ILCAA توکیو؛  ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آلمان و ایراد سخنرانی باعنوان &#039;&#039;من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!&#039;&#039; در دومین کنگره‌ٔ بین‌المللی ادبیات، اینترلیت ۲ با نام &#039;&#039;جهانِ سوم: جهانِ ما&#039;&#039; در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور؛ حضور در شب‌شعر در کُل‌لوکیومِ ادبیِ برلین؛ اجرای شب‌شعر و سخنرانی در اتریش به‌دعوت دانشگاه اقتصاد وین و یورو آفریک اینستیتو؛ بازگشت به آلمان و اجرای شب‌شعر در شهر دانشگاهی گیسن؛ سفر به سوئد به‌دعوت انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه یوته‌بوری و دیدار با هیئت رئیسه‌ انجمن قلم؛ اجرای شب‌شعر در &#039;&#039;خانه‌ٔ مردم&#039;&#039; استکهلم؛ انتشار جلد اول &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ در آلمان؛ بازگشت به ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۸&#039;&#039;&#039;: انتشار جلد دوم &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ آلمان؛ اقامت در &#039;&#039;شهرک دهکدۀ خانه&#039;&#039; در کرج&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا به‌دعوت دانشگاه UC برکلی، مهمان سیرا ۹۰ (مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران)  و سخنرانی‌ با دو عنوان &#039;&#039;نگرانی‌های من&#039;&#039; و &#039;&#039;مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ&#039;&#039; طی دو شب‌شعر؛ حضور در شب‌شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس، در رویس‌هال و دانشگاه‌های شیکاگو، آن‌اربر میشیگان، کلمبیا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستین؛ جراحی اول روی مهره‌های گردن در بیمارستان یونیورسیتیِ بوستون؛ حضور در سه شب‌شعر بوستون و UC برکلی به‌نفع زلزله‌زدگان ایران؛ نگارش سفرنامۀ طنز &#039;&#039;[[روزنامه‌ٔ سفر میمنت‌اثر ایالات متفرقۀ امریغ]]&#039;&#039; در اوکلند کالیفرنیا؛ جراحی دوم روی مهره‌های گردن در بوستون؛‌ شرکت در شب‌شعر مدرسه‌ٔ ارامنه‌ٔ بوستون؛ مدرس میهمان دانشگاه برکلی UCLA برای تدریس «زبان و شعر و ادبیات معاصر فارسی» به دانشجویان ایرانی طی یک ترم؛ دریافت جایزه‌ٔ «آزادی بیان و گفت‌وگو (Free Expression)» از سوی سازمان حقوق بشر نیویورک&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۰&#039;&#039;&#039;: اجرای شب‌شعر در UC برکلی به‌نفع آوارگان کُرد عراقی (۱۴اردیبهشت)؛ شب‌شهر و قصه‌خوانی در USC لس‌آنجلس  (۲۱اردبهشت) و دانشگاه وین اتریش (۱۰خرداد) هر دو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]] و به‌دعوت انجمن فرهنگی کُردها؛ اختصاص شمارهٔ اول مجله‌ٔ &#039;&#039;زمانه&#039;&#039; به شاملو در سن‌هوزهِ کالیفرنیا؛ بازگشت به ایران؛ ترجمه‌ٔ شعرهایی از لنگستون هیوز و اوکتاویو پاز با همکاریِ حسن فیاد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۱&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر یکم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو]] با زیرعنوان &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]]&#039;&#039; و جلد اول &#039;&#039;[[قصه‌های کتاب کوچه]]&#039;&#039; هر دو در سوئد؛ انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به‌زبان ارمنی با نام &#039;&#039;من دردِ مشترکم&#039;&#039; با ترجمۀ &#039;&#039;نُروان&#039;&#039; در کانون فیلم ارمنستان؛ چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039;، «دیدگاه‌های تازه» به‌کوشش ناصر حریری؛ تدوین دوبارۀ حرف آ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; برپایهٔ روش جدید (۷ تا ۲۰تیر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۲&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وگو با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[محمد محمدعلی]]؛ انتشار مجموعه‌‌ٔ &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039; ترجمه‌ٔ ۲۰۰ شعر جهان؛ ترجمه‌ٔ مجدد دو اثر &#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039; و &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;گزینه‌‌ٔ اشعار&#039;&#039; با انتخاب آیدا؛ چاپ دفتر چهارم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;یک هفته با شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[مهدی اخوان لنگرودی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۳&#039;&#039;&#039;: انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان سوئدی و فارسی با نام &#039;&#039;عشق عمومی&#039;&#039; Allom FattandeC. Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ٔ [[آذر محلوجیان]]؛ انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان فرانسه و فارسی با نام &#039;&#039;سرودهای عشق و امید&#039;&#039; Hymnes d amour et d cspoir در فرانسه، ترجمه‌ٔ [[پرویز خضرایی]]؛ سفر به سوئد به‌دعوت ایرانیان مقیم سوئد برای اجرای شب‌شعر؛ لغو شب‌شعر در کنسرتوسه به‌علت بیماری؛ اجرای شب‌شعر در یوته‌بوری، یک ماه بعد از آن؛ برگزاریِ دو شب‌شعر در اوسه جیمنازیومِ استکهلم؛ مصاحبه با تلویزیون استکهلم؛ بازگشت به ایران؛ انتشار صوت شعرهایی از حافظ، مولوی و نیما&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: پایان ترجمه‌ٔ &#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039; (۱۷مهر) و شروع بازخوانی و ویراستاری آن؛ برگزاری بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا (۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵) به‌مدیریت انجمن نویسندگان ایرانی کانادا؛ انتشار منتخبی از ۶ شعر به‌زبان اسپانیایی با نام Aurora (بامداد) در مادرید، به‌ترجمه‌ٔ کلاراخانِس Clara Janes شاعر اسپانیایی؛ چاپ گفت‌وگوی [[مسلم منصوری]] با شاملو در ش۱۵۸ ماهنامۀ سینما (۲۰اردیبهشت)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۵&#039;&#039;&#039;: جراحی عروق گردن (۱۹فروردین)؛ انتشار صوت &#039;&#039;پریا و دخترای ننه‌دریا&#039;&#039;؛ جراحی عروق پای راست (۱اسفند)؛ پایان بازنگری ترجمۀ دن آرام (۲۰مهر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;: تکرار جراحی عروق پا، (۱فروردین)؛ انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|در آستانه]]؛ قطع پای راست از زانو (۲۶اردیبهشت) در بیمارستان ایران‌مهر؛ انتشار شمارۀ۸ از سال چهارم مجلهٔ &#039;&#039;دفتر هنر&#039;&#039; در آمریکا ویژه‌ٔ احمد شاملو (مهرماه) و شمارۀ۹ ویژه‌ٔ [[تقی مدرسی]] و احمد شاملو (اسفندماه)؛ انتشار دفتر پنجم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار منتخب اشعار با نام &#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039; (اسفند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۷&#039;&#039;&#039;: بازنگری ترجمۀ &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039; و منتخب اشعار؛ چاپ منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی، Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانه]]) به‌کوشش اورس جان کارلسون (Orers، Janne Carlsson) و سعید مقدم؛ انتشار دفتر اول، دوم و سوم (ب) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;[[شناخت‌نامۀ شاملو]]&#039;&#039; به‌همت [[جواد مجابی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول و دوم (پ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار دوجلدی &#039;&#039;[[مجموعه‌‌آثار احمد شاملو]] دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳ تا ۱۳۷۶&#039;&#039; با افتادگی و اشتباه‌ بسیار در حروف‌چینی؛ انتشار منتخب ۵۱ شعر تا سال۱۳۶۹ش با عنوان &#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039; (چاپ اول در ایران)؛ دریافت جایزه‌ٔ (Stig Dagerman) استیگ داگرمن (۱۵خرداد)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۹&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول (ت) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;[[حدیث بی‌قراری ماهان]]&#039;&#039; مجلدی دیگر از دفتر یکمِ مجموعه‌آثار (۱۸خرداد)؛ پایان ترجمۀ سه نمایشنامه از فدریکو گارسیا لورکا با عناوین «خانه‌ برناردا آلبا»، «عروسی‌ خون» (با بازبینی مجدد) و «یرما»؛ درگذشت در ساعت ۹ شب یک‌شنبه ۲مرداد در خانۀ &#039;&#039;دهکده&#039;&#039; کرج؛ تششیع پیکر صبح پنج‌شنبه ۶مرداد از بیمارستان ایران‌مهر به‌سوی گورستان امام‌زاده‌طاهر کرج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نسبِ غیرایرانی ===&lt;br /&gt;
نسب شاملو از یک سو به کابل می‌رسد و از سوی دیگر به اوکراین. میرزاشریف‌‌‌‌خان عراقی، پدربزرگِ مادری‌ احمد، اهل قفقاز بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و کارهای دیپلماتیک انجام می‌داد. همچنین، مدتی مدیر ایرانی شیلات بود. زبان روسی را به‌درستی می‌دانست. روشن است که گرایش‌های چپ داشته است. با زنی اهل اوکراین ازدواج می‌کند که دستاورد این ازدواج، مادر شاملوست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگِ پدری‌ِ شاملو، میرزامحمد‌حسن‌خان شاملو، دبیرالملک، وزیر مالیه و مُهردار مخصوص حاکم هرات و اهل کابل بوده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;/&amp;gt;دوران جوانی درپی جریانی سیاسی از افغانستان متواری می‌شود و با همسرش بی‌بی شجاعت اهل هرات، به ایران مهاجرت می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt; مادرش کوکب عراقی زادهٔ استرآباد بود و پدرش حیدر، اهل بروجرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی؛ پریشانی و انتظار===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامدادِ جوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
۲۱آذر۱۳۰۴ در خانه‌ٔ شمارۀ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه تهران به‌دنیا آمد. به‌علت مأموریت‌های پشت‌ِسرهم پدر شاملو به شهرهای ایران، در شناسنامۀ شاملو، به‌اشتباه هم محل تولدش را رشت و هم تاریخش را ۴آذر ثبت کرده‌اند.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;/&amp;gt; احمدِ کودک به‌مناسبت شغل نظامی‌ پدر، هرازچندی در شهری بود. شاملو در کودکی، مدت کوتاهی را تا پیش از دبستان در شهرهای رشت، سمیرم، اصفهان، آباده و شیراز زندگی کرده بود. دوره‌ٔ دبستان را در خاش و زاهدان و مشهد سپری کرد و دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران. گرچه تحصیلاتش را در سال چهارم دبیرستان رها می‌کند، در کارنامهٔ خود تدریس مطالعۀ آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی به‌مدت سه ترم را نیز دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو بعدها در نوشته‌هایش، از پیامدهای بی‌ثباتی‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش گله می‌کند. از این دروان با تعابیری چون «دربه‌دری» یاد می‌کند. شاملو در توصیف آن ایام می‌گوید: کودکی من پر از پریشانی و انتظار بود. همه‌ٔ بزرگ‌ها آرزو دارند که باز به بچگی رجعت کنند. من اما وقتی به دوران کودکی و جوانی خود فکر می‌کنم، نتیجه‌ای که به‌دست می‌آورم همیشه یکی است: حاضر به بازگشت نیستم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۵۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوانی؛ سیاست و شاعری===&lt;br /&gt;
هر شخصیتی را می‌توانست محیط خانوادگی از من بسازد جز شاعر! شعر در من التیام‌یافتن زخم موسیقی است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۲۰ش جوانکی بودم در حدود پانزده‌سال‌ونیمه. جوانکی که در سکوت خفقان‌آمیز دورۀ رضاخان می‌زیست. در محیطی که با ساختار ذهنی من بیگانه بود. موقعی که رضاخان را بردند، بچه‌ای بودم زیر ۱۶ سال، بدون هیچ درک و شعوری! فقط یک نکته توی ذهن من فرو رفته بود که روس و انگلیس مانع پروازکردن این ملت بدبخت‌اند. وقتی آلمان با این دو کشور در حال جنگ است، ما تبلیغات این‌ دو کشور را می‌شنویم. بچهٔ ۱۵ یا ۱۶ساله که هیچ نوع سابقهٔ تفکر سیاسی‌اجتماعی ندارد چه حادثه‌ای برایش اتفاق می‌افتد؟ اگر نیاز به بالیدن و شوریدن و گردن‌کشیدن در ذاتش باشد، می‌گوید طرفدار آلمانم؛ چون دارد دشمن مرا می‌کوبد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
من با این ذهنیت و با این سادگی وارد جریان ضدمتفقین شدم که کارم به زندان کشید. توی زندان بسیار نکته‌ها آموختم و بسیار آدم‌ها دیدم. در سال۱۳۲۲ یا ۱۳۲۳ دیدم این آدم‌ها که نام و آوازه‌شان مثل صدای طبل در کلّه می‌پیچد، چقدر حقیرند. آدم‌هایی بی‌معنی و بی‌شخصیت و خالی و پوچ. بعد از ۲۸مرداد، به‌طور رسمی وارد حزب توده شدم؛ ولی این ورود به حزب توده دو ماه نپایید؛ برای اینکه بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله در زندان به این واقعیت برخوردم که حزب چه آشغال‌دانی عجیب‌وغریبی است. این‌گونه شد که از آن حزب بیرون آمدم. من سعی کردم از جریان‌ها درس بگیرم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۶۰۳تا۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ziba.jpg|120px|راست]]&lt;br /&gt;
===سرانجام پیوندهایی مکرر===&lt;br /&gt;
شاملو در سال۱۳۲۶ش در بیست‌ودوسالگی با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او سیاوش، سامان، سیروس و ساقی از این ازدواج‌اند. این پیوند به جدایی می‌انجامد. شاملو پس از یک دهه در سال۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند. دومین ازدواج شاملو همچون نخستین ازدواج، مدت زیادی دوام نمی‌آورد. شاملو چهار سال بعد، همسر دوم را نیز ترک می‌کند؛ اما سومین و آخرین پیوند زناشویی شاملو با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] است به‌سال۱۳۴۳ که شاملو تا پایان عمر، عاشقانه با او زیست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳تا۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://chehreblog.com/////|عنوان = بیوگرافی کامل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Aydavashamloo.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درخت، خنجر، خاطره...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ayda.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]ی احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]؛ رفیق راه شاملو===&lt;br /&gt;
نام شاملو در هرکجا که می‌آید، نامی از آیدا نیز است. خانم آیدا، با نام کامل ریتا آتانث سرکیسیان، همسر سوم شاملو، تا آخر عمر شاعر، با او زیست و همراه و رفیق راهش بود. شاملو در دو کتاب [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آیدا در آینه]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;]]، عشق و احترام عمیق خود را به همسر وفادارش ابراز می‌دارد.{{سخ}} &lt;br /&gt;
بررسی زندگی و کارهای شاملو نشان می‌دهد که آشنایی‌اش با آیدا، تأثیر شگرفی بر زندگی او گذارده است. شاملو مجموعۀ [[کتاب کوچه]]، یکی از معروف‌ترین آثارش را با همت و همراهی و پشتکار آیدا سرکیسیان تدوین و تنظیم و گردآوری کرد. این مجموعه در حدود صد جلد فرهنگ مکتوب و دربرگیرندۀ اصطلاح‌ها، باورها، مثل‌ها و حکمت‌ها، قصه‌ها و فرهنگ مردم (فولکلور) تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «مثل خون در رگ‌های من، نامه‌های احمد شاملو به آیدا» دربرگیرندۀ بیست نامۀ شاملو به همسرش آیدا سرکیسیان است. این نامه‌ها را شاملو در فاصلۀ سال‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خطاب به آیدا نوشته است. این کتاب را نشر چشمه در بهار۱۳۹۴ روانهٔ بازار کتاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از میان نامه‌های احمد به [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۹۴|ک= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا(ج۱)|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}====&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;آیدای خودم، آیدای احمد.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شریک سرنوشت و رفیق راه من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;به خانه‌ٔ عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم‌های من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از خدا دور افتاده بودم، خدا را با خودت به خانه‌ٔ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;زندگی، ترکم کرده بود، زندگی آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانه‌ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از شوق اشک می‌ریزم. هنوز نمی‌توانم باور کنم. نمی‌توانم بنویسم. نمی‌توانم فکر کنم. همین‌قدر، مست و برق‌زده، گیج و خوشبخت،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با خودم می‌گویم: برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;و این، دعای همه‌ٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار می‌شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
::۲۳شهریور۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmad-shamloo-bamdad1.jpg|210px|thumb|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ مزار شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سال‌های پایانی===&lt;br /&gt;
سال‌های آخر عمر شاملو به پرکاری قبل نبود. از سویی بی‌تمایل به خروج از کشور بود و خود دراین‌باره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است [...] چراغم در این خانه می‌سوزد. آبم در این کوزه، ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; بیماری آزارش می‌داد. دیابتش شدت‌ گرفته بود. همچنین، پس از آنکه در ۲۶اردیبهشت۱۳۷۶ در بیمارستان ایران‌مهر پای راستش را از زانو قطع کردند، روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; را ادامه داد و گه‌گاه شعر یا مقاله‌ای را در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌کرد. در دههٔ هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی برای اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد؛ بنابراین تمام آثار جدید یا تجدیدچاپ‌شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد. پس از توقفی طولانی در انتشار کتاب‌های شعرش، دفتر شعر [[مجموعه اشعار احمد شاملو|ترانه‌های کوچک غربت]] در ۱۳۵۹ش، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]] در ۱۳۷۱ (در استکهلم)، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|در آستانه]] در ۱۳۷۶ و آخرین مجموعه‌شعر شاملو، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|حدیث بی‌قراری ماهان]] در ۱۳۷۹ منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sange mazar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ‌های بی‌سنگر...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سفر بی‌بازگشت===&lt;br /&gt;
در غروب یک‌شنبه، ۲مرداد۱۳۷۹، احمد شاملو پس از مدت‌ها تحمل بیماری قند، در بیمارستان ایرا‌ن‌مهر تهران چشم از جهان فروبست.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; وداع با شاملو در روز پنج‌شنبه، ۶مرداد۱۳۷۹ برگزار شد. زنان و مردان سالخورده، میان‌سالان، انبوه جوانان و همچنین هزاران نفر دیگر، پیکر بامداد را با پرتاب گل سرخ و سردادن سرود &#039;&#039;ای ایران&#039;&#039; و خواندن شعرهای شاملو همراهی کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نهایت در امام‌زاده طاهر کرج در نزدیکی مزار [[هوشنگ گلشیری]]، [[داریوش فروهر]]، [[پروانه فروهر]]، [[محمد مختاری]] و [[محمدجعفر پوینده]] به‌خاک سپردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khane shamlu.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانه‌موزهٔ بامداد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانهٔ سبز شاملو===&lt;br /&gt;
خانهٔ شاملو در دهکده است. محله‌ای در نزدیکی فردیس کرج. تفاوت این محله با محله‌های اطرافش، از لحاظ زیبایی و سرسبزی چشمگیر است. شاملو و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از سال۱۳۶٨ش در این خانه زندگی کرده‌اند. شمارهٔ ۵۵۵ خانه زیر سبزی پیچک‌ها پنهان شده است. خانه‌ای با در سفید آهنی و باغچه‌ای بزرگ. سردیس فلزی بزرگی در ایوان، کنار پنجره است. سردیس «بامداد».&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
حالا خانۀ شاملو را بیشتر با نام‌ موزۀ احمد شاملو می‌شناسند. اسناد و آثار و اشیای به‌جامانده از او، در ویترین‌هایی در گوشه‌هایی از خانه گذاشته‌اند. خانهٔ شاملو در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده است و با عنوان «بنیاد الف. بامداد» فعالیت می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Pashayee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رفیق مازنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naameha.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تهران{{سخ}}خیابان آشیخ‌هادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Paashaee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو و [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]{{سخ}}۴آبان۱۳۵۳، ساحل زاغِمرز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملو و دوستی‌های ماندگار===&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]====&lt;br /&gt;
عین‌الله عسگری پاشایی معروف به ع.پاشایی، رفیق دورادور شاملو، دربارهٔ آشنایی‌اش با شاملو می‌گوید:&lt;br /&gt;
:آشنایی من با شعر شاملو به اوایل سال۱۳۳۷ش می‌رسد. خوانندهٔ شعر بودم و از روی نوشته‌های [[صادق هدایت]]، [[نیما]]خوان شده بودم. آن زمان «مانلی و افسانه» نیما چاپ شده بود. بعد مقدمهٔ شاملو را بر کتاب نیما دیدم و تا سال۱۳۳۷ش که [[هوای تازه]] را انتشارات نیل منتشر کرد، شاملو‌خوان شدم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;/&amp;gt; سال۱۳۴۸ هم باهم رفیق شدیم. آن موقع در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; می‌نوشتم و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; هم تعطیل شده بود. شاملو به مازندران آمده بود و نامه‌هایی که قبلاً به او می‌نوشتم، باعث شد به‌دنبالم بیاید و مرا پیدا کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو عاشق مازندران بود و از میان همۀ شهرهای مازندران ساری را خیلی دوست داشت. بیش از هر هنرمند معاصر و مشهور دیگری در ایران به ساری سفر کرده است؛ چون دوستان زیادی در آنجا داشت. صمیمی‌ترین دوست او در ساری ع.پاشایی بود. ارتباط شاملو و پاشایی بسیار نزدیک بود. بامداد هرگاه به مازندران می‌آمد یک‌راست به «دارابکلا» و کلبۀ پاشایی می‌رفت. حتی برخی از مهم‌ترین مهمانانش نظیر «کلارا خانس» شاعر برجستهٔ اسپانیایی را نیز به ساری آورد که حاصل سفر «خانس» به مرکز استان مازندران همان شعر مشهور «خانهٔ مازندران» است که جوایزی را نیز برای او به‌ارمغان آورد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبق وصیت احمد شاملو، پاشایی سرپرستی آثار او را به‌همراهی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] برعهده دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرپرستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «تهران، خیابان آشیخ‌هادی» نامه‌های احمد شاملو است به ع.پاشایی. پاشایی در مقدمهٔ این کتاب می‌گوید: «این نامه‌های احمد شاملوست به من که گوشه‌هایی از زندگی او را روشن می‌کند. کمابیش همهٔ نامه‌ها به زندگی روزمرهٔ شاملو و دغدغه‌های او می‌پردازد و وجه ادبی ندرد.» &amp;lt;ref name = &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۹۳|ک=تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|ص=۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; «نام همه‌ شعرهای تو» نیز کتابی‌ است که در آن پاشایی دربارۀ زندگی و آثار شاملو نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo-shabaneh.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شبانه‌ای به{{سخ}}[[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamloo Saedi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]] در خانهٔ شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Images (15).jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی|ساعدی]] و شاملو دوستان صمیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانۀ]] شاملو برای [[غلام‌حسین ساعدی]]====&lt;br /&gt;
دوستی عمیق شاملو و ساعدی را می‌توان از &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; اهداییِ احمد شاملو به [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مُراد]]، غلام‌حسین ساعدی  فهمید. شاعر [[سپید]]سرا &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را به زبان محاوره سروده است؛ البته به‌جز این  &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;، شاملو در مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039;، شعر مشهور خود به‌ نام &#039;&#039;محاق&#039;&#039; و از مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;، شعر &#039;&#039;پاییز&#039;&#039; را هم به ساعدی، دوست نمایشنامه‌نویس خود هدیه کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; شعر &#039;&#039;محاق&#039;&#039; این‌گونه آغاز می‌شود: «به نوکردن ماه، بر بام شدم، با عقیق و سبزه و آینه.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص= ۷۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Rafiigh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامداد و [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
اسفندیار منفردزاده &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را برای ترانه‌کردن برگزید. منفردزاده برای این &#039;&#039;شبانه&#039;&#039; موسیقی نوشت و فرهاد مهراد خواند‌ش. نتیجه این شد که شبانۀ یادشده، از میان ورق‌های چاپی کتاب بیرون آمد و بر زبان مردم کوچه و خیابان زمزمه شد؛ حتی در جایی از تاریخ مبارزهای مردمی ایران جلوه کرد و ماندگار شد:&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=darkgreen&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه‌ها باریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دُکّونا بسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خونه‌ها تاریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاقا شیکسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از صدا افتاده&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تار و کمونچه&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مُرده می‌برن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه به کوچه.»&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص = ۴۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====مردی که خلاصهٔ خود بود====&lt;br /&gt;
احمد شاملو، به‌گفتهٔ خودش نزدیک به صدوهفتاد جلد کتاب چاپ‌شده و چاپ‌نشده دارد. از این دید، جایگاه شاملو در تاریخ ادبیات ایران یگانه است: شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و محققی که یک‌تنه به کارگاهی فعال در حیطهٔ کتابت تبدیل شد؛ اما تعداد و حجم کتاب‌های شاملو به‌تنهایی بیانگر شخصیت ادبی‌اش نیست. حضور جسمانی، پرکاری، سماجت، خُلقِ گاه مهربان و گاه تند و نیروی روحی‌اش را نباید در ایجاد این کارگاه یک‌نفره دست‌کم گرفت.{{سخ}}آنچه موفقیت شاملو را به‌کمال می‌رساند، تداوم روحیهٔ سرکش سی‌سالگی در هفتادسالگی بود. قلندری که به‌ضرورت سن کنار بکشد و کوتاه بیاید کار مهمی نکرده است؛‌ کسی که بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی کند؛ اما نافرمان و گردن‌کلفت باقی بماند و پَر نریزد نوبر است. حتی صدای پرطنین او و انبوه موهای مجعدی که تا آخر عمر بر فرقش ماند در خدمت تحکیم تصویرش در مقام نویسنده‌ای سرکش عمل می‌کرد که کوتاه‌بیا نبود. روحیهٔ سرشار از نیرو و لحن پرمطایبه‌اش مکمل شخصیتی بود که به زبانی جدید می‌سرود و زبان نو می‌ساخت. در معاشرت با شاملو می‌توانستی ادیب و شاعر را کنار بگذاری و هم‌صحبت کسی شوی که آماده بود تا صبح از هر دری حرف بزند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزاد و آزادی‌خواه====&lt;br /&gt;
عشق و آزادی و انسان‌گرایی، از ویژگی‌های آشکار سروده‌های شاملوست. مراودات اجتماعی گسترده و تجربیات جمعی، شخصیت او را پایه‌گذاری کرد. شاملو آرمان هنر را جز تعالی‌یافتن تبار انسان نمی‌دانست. آزادگی و آزادی‌خواهی، ایدئولوژی عمدهٔ آثار اوست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اندیشه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو| ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اندیشه و تفکر حاکم بر اشعار شاملو درخور توجه است. شعر شاملو سرگذشت مهر و کین، یأس و امید، عشق و نفرت، غم و شادی، درد و دریغ و نیز حمله و گریز است؛ اما محور تمام این عواطف، اجتماع است و مردمش. همهٔ این عوامل باعث شده است که وجه اومانیستی و انسان‌گرایانهٔ شعر ا. بامداد تشخص یابد. شاملو در قلب معرکهٔ زندگی حضور دائم دارد و به‌همین‌علت نبض شعرهای او با نبض اجتماع می‌زند. همچنین، شعر او صدای ضربه‌های زندگی اجتماعی و  درگیری وسیع با رویدادهاست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال| نام خانوادگی= بالال و غلام‌حسین‌زاده|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khoosheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هفته‌نامۀ محبوب دههٔ چهل&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملوی سردبیر و روزنامه‌نگار===&lt;br /&gt;
از فعالیت‌های حرفه‌ایِ بسیار مهم‌ زندگی شاملو روزنامه‌نگاری است. عده‌ای می‌گویند احمد شاملو متخصص رونق‌دادن به نشریه‌های کم‌مخاطب و به‌تعطیلی‌کشاندن نشریه‌های موفق بوده است. او با مهارت‌های ویژه‌اش نشریات کم‌مخاطب را رونق می‌داد. همچنین، به‌علت قلم یگانه‌اش باعث می‌شد مقامات دولتی و حکومتی نشریه‌اش را تعلیق کنند. «احمد شاملو در سال۱۳۳۲ش پس از کودتای ۲۸مرداد به‌خاطر انتشار مجلۀ آتشبار که مجلۀ ضدسلطنتی بود به زندان می‌افتد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۳۹ مدتی سردبیری هفته‌نامهٔ فردوسی را به‌عهده می‌گیرد. مجله را به‌شکل و اندازه‌ای غیر از شکل و اندازۀ معمول مجلهٔ فردوسی درمی‌آورد و روزنامه‌وار به‌دست خوانندگان می‌رساند.{{سخ}} شاملو در سال۱۳۴۰ با همکاری محسن هشترودی، ۲۵ شماره از هفته‌نامهٔ [[کتاب هفته]] را منتشر کرد. «&#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; یک‌جور ماجراجویی جسورانه بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۴۶ سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامهٔ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; را به‌عهده گرفت. همکاری شاملو با نشریهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; تا ۱۳۴۸ که نشریه را ساواک تعطیل کرد، ادامه دارد. هفته‌نامهٔ &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; از تأثیرگذارترین هفته‌نامه‌های ادبی دهۀ ۴۰ بودند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;/&amp;gt; «به‌راستی که &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; را همان نود شماره‌ای که شاملو طی دو سال منتشر کرد باید نماد کاملی از ابتکارات و خلاقیت‌های پرثمر شاملو در قلمرو مطبوعات دانست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۷و۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:IMG12304070.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در ساری، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]  &lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
====زندانی‌شدن به‌علت علاقه به فاشیسم و حزب توده====&lt;br /&gt;
احمد شاملو را در بیست‌سالگی به‌علت هواداری از فاشیسم و آلمان نازی و در سی‌سالگی به‌علت هواداری از کمونیسم و حزب توده زندانی کردند. ماجرای نخستین بازداشت او به روز‌هایی برمی‌گشت که ایران در اشغال متفقین بود. شاملو به دشمن متفقین یعنی آلمان نازی گرایش‌ یافت؛ بنابراین به‌علت «فعالیت‌های ضدِ حضور متفقین در شمال ایران» دستگیرش کردند و به زندان ارتش سرخ در رشت اشغالی فرستادند. شاملو در گفت‌و‌گویی اشاره کرده است که گرایشش به آلمان نازی از سر ناآگاهی بوده است و نه چیزی بیشتر از این.{{سخ}} در نیمهٔ دوم دهه بیست، شاملوی جوان پس از آشنایی با [[نیما یوشیج]] و بعدتر [[فریدون رهنما]] و بیش از این‌ دو [[مرتضی کیوان]] به چپ گروید، آن‌هم از نوع توده‌ای و استالینی‌اش که سکهٔ رایج آن روزگار بود. دفتر شعری که در سال۱۳۳۰ش منتشر کرد، چونان بیانیه‌ای سیاسی بود و اسم آن را هم &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; گذاشت؛ اما قرابت شاملو با چپ‌های توده‌ای هم طولانی نبود. چند وقت بعد از اینکه دولت محمد مصدق با کودتا سرنگون شد، شاملو بازداشت شد. در زندان وقتی دید برخی اعضای حزب توده با مقاومت تا پای جان ایستادند، درحالی‌که کمیتهٔ مرکزی توده فرار و مهاجرت را ترجیح داده بود، سیاست برایش همچون  بازی کثیفی جلوه کرد؛ بنابراین از حزب تودهٔ ایران برید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعرِ ستیز|نام خانوادگی= علی ملیحی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۷و۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روشن‌فکران و حکومت پهلوی====&lt;br /&gt;
سلطنت پهلوی از دههٔ چهل به‌بعد درپی سازش‌ با روشن‌فکران بود. ابتدا امیراسدالله علم با جذب روشن‌فکران در مناصب دولتی سازش کرد، سپس امیرعباس هویدا پیِ این نوع از سازش‌کاری را گرفت؛ چراکه هویدا در محیط‌های روشن‌فکری بیروت و پاریس بالیده بود؛ بنابراین به مراوده‌ها بیشتر اهمیت می‌داد و حلقهٔ مراوده‌های او در مقام نخست‌وزیر گسترده‌تر بود.{{سخ}} به‌گواه اسنادی که درپی می‌آید، احمد شاملو نیز از روشن‌فکران توجه‌برانگیز هویدا بود. به‌طوری‌که سفر درمانی شاملو به فرانسه در سال۱۳۵۲ش به توصیه نخست‌وزیر صورت گرفته بود. در این سفر شاملو درخواست پرداخت هزینه‌های بیمارستان را از سفارت ایران در پاریس می‌کند. این درخواست با موافقت هویدا و سفارش به سفیر برای احوالپرسی از شاملو به‌نمایندگی از او همراه شد؛ اما این سنت‌ را چپ‌ها به وادادگی و وابستگی نخبگان تعبیر می‌کردند. در گفتمان چپ، نخبگان و روشن‌فکران به دو گروهِ با حکومت یا بر حکومت تقسیم می‌شدند. بر این مبنا شاعری که وام می‌گرفت، شعرش آرام می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= روشن‌فکران و حکومت|نام خانوادگی= رضا مختاری اصفهانی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Telegraf hoveida.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویر تلگراف سفیر ایران در پاریس دربارهٔ درخواست شاملو و پاسخ امیرعباس هویدا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====بعد از حزب توده====&lt;br /&gt;
با جدایی از حزب توده، شاملو با تصویرهای شاعرانه‌اش ستایشگر راهی شد که عمدهٔ چریک‌های جوان در دههٔ چهل و پنجاه انتخاب کردند. در این دوره شاملو حماسی‌ترین اشعار سیاسی‌اش را برای جان‌باختگان جنبش چریکی ایران سرود. [[مجموعه اثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] و «میلاد آن‌که عاشقانه بر خاک مرد» را به کسانی تقدیم کرد که با انتخاب مرگ در برابر زندگی، به قهرمانان سیاسی یک نسل تبدیل شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
* کنگره‌ٔ بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵ به‌سرپرستی انجمن نویسندگان ایرانی کانادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مهدی اخوان ثالث]]====&lt;br /&gt;
«... انصافاً راجع به شعر امروز ما بعد از [[نیما]]، اگر حرفی و کاری باشد یقیناً باید اول دربارهٔ احمد شاملو باشد؛ چون او امروز بهترین و قوی‌ترین شاعر بالفعل و بالقوه‌ای است که من می‌شناسم، بی‌آنکه منکر دیگران باشم یا مثلاً [[فروغ فرخ‌زاد]] و که و که‌ها را فراموش کنم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اخوان&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۶۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
فروغ در کنار حق‌شناسی، معتقد است که شاملو نتوانسته است ارتباط خودش را با دنیا و زندگی روشن کند و این موضوع در شعرهایش نمایان است. از دیدگاه فروغ، شاملو برای بودن و گفتن بهانه می‌خواهد و چون بهانه‌ها گوناگون‌اند ناچار با چندین دورۀ فکری در کارهای او روبه‌روایم که ارتباطی با هم ندارند؛ در نتیجه کامل‌کننده‌ همدیگر نیستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فروغ می‌گوید: «شاملو به‌هرحال در کنار [[نیما]] و در ردیف اول قرار دارد. او از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات من، نزدیک‌‌ترین شاعر است؛ البته در بعضی موارد با سلیقه‌های شعری او موافق نیستم. مثلاً درمورد وزن [...] شاملو گاهی اوقات در شعرهایش خیلی مختلف است. او در خودش مغشوش است و ناباور. حتی وقتی با کمال اطمینان صحبت می‌کند. او پناه می‌برد به مسائل مختلف. نمی‌گذارد مسائل مختلف خودشان بیایند و از درونش بگذرند و او هرچه را که می‌خواهد از آن میان جدا کند. انگار خودش به‌تنهایی کافی نیست. بعضی از شعرهای او ریشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمی‌کنند. برای خودشان مجردند و چه عیبی دارد. [...] شاید او به جایی رسیده که من هنوز نرسیده‌ام و به‌همین‌دلیل نمی‌فهمم؛ اما به‌نظر من شاملو را باید در قسمت اعظم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;]] جست‌وجو کرد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فرخ‌زاد&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۵۲و۴۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیمین دانشور]]====&lt;br /&gt;
سیمین دانشور که گویا شاملو را از نوزده‌سالگی می‌شناخته در رثای شاملو چنین گفته است: «روشن‌ترین بامداد عالم، احمد شاملو هم رفت و این‌همه چراغ رابطه که خاموش شد. در سوگ او چه بگویم که یک رگم هشیار نیست؛ اما تسلی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] همین بس که نگه‌دارندۀ نیکوی امانت مردم ایران بود؛ وگرنه این قدح مالامال از دُر و گوهر زودتر شکسته بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۴۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
جلال‌آل‌احمد شاملو را به نام «کرگدن» خوانده است. مراد جلال از این واژه، آن جنس از ستیزه‌گویی و ازپاننشستنی است که همیشه در شاملو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال ستاری]]====&lt;br /&gt;
ستاری شاملو را شاعر بزرگی می‌داند که زبانی فاخر و غنی و پرآیه و بهره‌یاب از فرهنگی کهن دارد. از نظر او شعرهای شاملو بازتاب انسان‌دوستی او و عشق سرشارش به زیبایی و آزادی و طبیعتِ پر رمز و راز است. سخنش پژواکی درازآهنگ در ذهن و ضمیر برمی‌انگیزد و طنینی خاطره‌انگیز دارد، چنان که گویی ازلیت و ابدیت در شعرش به‌هم می‌آمیزند. این ویژگی والا به سروده‌هایش عمقی اساطیری می‌بخشد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ستاری&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmadmahmud.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;احمد شاملو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
«هنوز هم هرگاه به شاملو می‌اندیشم او را چنان چون کوه می‌بینم. کوهی که آن را نمی‌توانم بشکافم و لایه‌لایه‌های درون آن را واشناسم. شعرهایش را می‌خوانم، سخن‌هایش را به‌یاد می‌آورم و حالات چهره‌اش را در لحظات متفاوت به یاد می‌آورم؛ اما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم بگویم که او را، احمد شاملو را شناخته‌ام. کوه را با جنگل‌ها و رودها و چشمه‌هایش می‌شناسیم و با پله‌پله‌های بلندی‌هایش، همچنین باید بشناسیم شاملو را در بر و بارهایی که از تن و جان خود برآورده است؛ یعنی در آثارش، از طریق انبوه آثارش به‌راستی یک تن انسانی چه مایه و تا چند می‌تواند کارآیی داشته باشد و همچنان کار و کار و کار بکند؟... شاملو صدای تپندۀ جامعه و زمانۀ خود بود و می‌توان به‌روشنی دید که هر سه فصل کتاب روزگار را بیان کرده است؛ اما شاملو فقط یک شاعر خوب نبود. او به‌معنای امروزی کلمه یک «روشن‌فکر» هم بود و نیز یک پژوهشگر و در جاهایی یک منتقد تیزبین. هم از این زاویه بود که می‌نگریست به جامعه و به ادبیات و به تاریخ و... می‌گفت که: «در ایران ما روشن‌فکر نداریم.»&lt;br /&gt;
شاملو همیشه یک انسان مدرن و این‌زمانی بود. توصیه می‌کرد موسیقی بشنوم و آثار کلاسیک را. او موسیقی را می‌شناخت و عاشقانه می‌شنود. باله را دوست می‌داشت و تاریخ علم را می‌ستود و تکامل انسان غرور او را برمی‌انگیخت. او از آنچه کهنه و کهن‌سال بود،‌ بیزاری‌اش را پنهان نمی‌داشت.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مسعود فراستی]]====&lt;br /&gt;
شاملو هم شاعری بزرگ بود، هم محققی جدی و خستگی‌ناپذیر، هم مترجمی توانا و سمت و سودار و دقیق‌تر، قلندری در عرصهٔ فرهنگ و هنر ملی و «متعهد» و بیشتر شاملو را به‌خاطر فردیتش که بس نادر بود و هست، احترام می‌گذارم و به‌خاطر جمعیتش. فردیت و جمعیتی پُرشروشور در راستای هم: با حساسیت انسانی عمیق. دفاعش از انسانیت و ایمانش به انسان چنان بود که هر ویرانی را نشانی از غیاب او می‌دانست و حضور انسان را آبادانی و حضورش چنین بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;فراستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= تن زدن از فرو رفتن| ژورنال= روزنامه اعتماد| شماره= ۲۴۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیاوش کسرایی]]====&lt;br /&gt;
در تفاوت‌های شاملو نسبت به دیگر شاعران: «در لحن و شعر شاملو لحظه‌لحظه‌های افت‌وخیزهای انسان زمانۀ ما وجود دارد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اسماعیل خویی]]====&lt;br /&gt;
برای من بیشتر شعرهای بی‌وزن شاملو همان‌قدر تکان‌دهنده و شگف‌ت آور و احترام‌انگیزند که شعرهای خوب هر شاعر بزرگ دیگری.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمدرضا احمدی]]====&lt;br /&gt;
«شاملو یکی از آن شاعران بزرگ بعد از [[نیما]] بود. [[فروغ]]، [[سهراب]]، [[نادر نادرپور|نادرپور]]، [[اخوان]] و... . شاملوی شاعر، جنبه‌های مختلفی داشت. در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران نام او خواهد ماند.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[منوچهر آتشی]]====&lt;br /&gt;
«درباره‌ شاملو چه می‌توان گفت که اندکی از شأن فرهنگی او را برساند. شاملو به‌معنی کلمه، خود یک فرهنگ بود. از شعرش که خود الگویی ابدی بود، از آموزگاری‌اش در شعر که صدها شاعر را چه در زمان سردبیری‌اش در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; و چه در برکت کتاب‌هایش پرورش داد، از [[کتاب کوچه‌]]اش که عظیم‌ترین حجم فرهنگ مردمی را شامل می‌شود، از وجود و نام بزرگش که همیشه و در همه جا باعث افتخار زبان و شعر فارسی و مردم ایران بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جواد مجابی]]====&lt;br /&gt;
صفحه‌آرایی مجله که دستکار سردبیر است، مقالات، عکس‌ها، طرح‌ها و خبرها را به راحت‌ترین و زیباترین شکل پیش چشم می‌آورد. این شیوه‌ای است که شاملو از آغاز تا امروز با هرچه به‌چاپ رسانده در تکامل آن کوشیده است. سلیقه‌اش در انتخاب حروف، نسبت پر و خالی صفحات، انتخاب و اندازه عکس‌ها و طرح‌ها، تناسب مطالب هر صفحه با هر بخش و هر شماره و حسن ترکیب آن‌ها نشان‌دهندهٔ ذوق گرافیکی سردبیر است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====صدرالدین الهی====&lt;br /&gt;
این درست است که شاملو در بسیاری از مطبوعات قلم زده و بنیان‌گذار بعضی از مجلات مثل [[کتاب هفته]] بوده است؛ اما او در این بخش از کارش کاملاً غیرحرفه‌ای عمل کرده است. غیرحرفه‌ای به این معنا که هیچ‌کدام از نشریاتی که او سردبیری کرده بر اساس اصول کار روزنامه‌نگاری درست نشده‌اند. او هرگز برای مجلاتش هیئت تحریریه‌ای در نظر نمی‌گرفت که معلوم باشد هرکسی چه مسئولیتی دارد و آخر برج در قبال انجام این کار مشخص فلان قدر حقوق دریافت می‌کند. شیوهٔ کار شاملو به‌این‌ترتیب بود که با هرکسی رفیق بود از او مطلب، شعر یا قصه‌ای می‌گرفت و زیر عنوان مجله‌ای به‌‌چاپ می‌رساند. مطمئناً شاملو در این تعداد نشریه‌ای که درست کرده نوآوری‌هایی داشته است؛ اما سردبیری فقط یک عنوان نیست. این کار مشخصه و مشخصاتی دارد که شاملو فاقد آن بود. او تصمیم می‌گرفت آثاری را در نشریه‌ای گردآوری و منتشر کند یا افرادی به او پیشنهاد می‌کردند که بیا و این نشریه را دربیاور و او به‌تنهایی کار را انجام می‌داد و بعد از ۶ ماه هم تعطیل می‌شد. هیچ‌کدام از نشریاتی که شاملو کار کرد عمر زیادی نداشتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد کریمی حکاک]]====&lt;br /&gt;
من ترجمهٔ «دن‌آرام» را اصلاً دوست ندارم و معتقدم شاملو فقط سر لج‌بازی با [[به‌آذین]] این‌ کار را انجام داد. اما فراتر از این مورد درمجموع، ترجمهٔ داستان‌ها و رمان‌های شاملو چیزی بر کارنامهٔ او نیفزود. گویی شاملو با این ترجمه‌ها تنها درون ناآرام خود را آرام می‌کرد. چنان‌که او داستان‌نویس خوبی هم نبود؛ داستان‌نویس بدی بود، خیلی بد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسگری پاشایی|ع.پاشایی]]==== &lt;br /&gt;
«به‌نظرم شاملو تنها آدمی است که زبان فارسی بلد بود. زبان فارسی را چه در سطح کلمه، کاربرد و جمله درک می‌کرد. درک زبان با دانش زبان متفاوت است. فهم شما را به درک عملی یک چیز می‌رساند. شما باید در یک دانشی غرق شوید. شاملو این‌گونه بود. شاملو آدم خودآموخته‌ای بود و خواندن می‌دانست. ما از دوران ابتدایی تا دانشگاه نسبت به استانداردهای آموزشی دنیا با خواندن مواجه نشده‌ایم و دایره واژگان دانشجویان ما گسترده نیست. در این میان اگر کسی می‌داند، خودآموزی کرده است...»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران از نگاهِ او===&lt;br /&gt;
====حافظِ شیراز====&lt;br /&gt;
«حافظ زبانی داشت درحد اعجاز و تعهدی جوشان... حافظ در مرتبه‌ اول با فریبکاری‌های اهل ریا در جدال بود و راز ماندگاری‌اش در این‌هاست: تعهد عمیق انسانی، اجتماعی و شاعرانگیِ جان پاک و فخامت زبانش. یعنی چیزهایی که در اوج خود و به‌صورت یک کاسه، در اسلافش وجود داشت نه در معاصرانش و نه تا قرن‌ها بعد در اخلافش.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;حافظ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ٔ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص=۱۴۸و۱۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو]] عنوانِ تصحیح دیوان حافظ و روایتی است که شاملو از شعرهای خواجه حافظ شیرازی کرده است. شاملو در این کتاب که نخستین‌ بار در سال۱۳۵۴ش منتشر شد روایت خاص خود را از شخصیت و شعر حافظ نشان می‌دهد. در مقدمۀ کتاب، روش تصحیح و اصول کار خود را بیان می‌کند. او به مشکلات و تحریف‌های موجود در دیوان حافظ اشاره می‌کند و در اینکه حافظ فردی عارف‌مسلک بوده دقیق شده است. شاملو حافظ را مبارز و مصلحی اجتماعی می‌داند که فرهنگ ریا و زهد را نقد می‌کند. شاملو در مقدمه‌ می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«به‌راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهد فروش، در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلّادان آدمی‌خوار مغروری چون امیرمبارزالدین‌محمد و پسرش شاه‌شجاع نیز بنیان حکومت آن‌چنانی خویش را بر حدزدن و خُم‌شکستن و نهی‌ازمنکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند. خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۶۱|ک= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو(چ:۴)|ص=بیست‌وهفت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تصحیح دیوان حافظ توسط شاملو، انتقاد حافظ‌پژوهانی چون [[بهاءالدین خرمشاهی]] و برخی دیگر را به‌دنبال داشت. بااین‌حال &#039;&#039;حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو&#039;&#039; همچنان منتشر می‌شود و یکی از پرفروش‌ترین روایت‌های حافظ است؛ ولی مقدمه‌ٔ آن پس از انقلاب در ایران اجازهٔ نشر نیافت و از آن پس بدون مقدمه منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
«نیما از شاعران غرب اول با آلفرد دوموسه و امیل ورهان آشنا شد و اشعار موریس مترلینگ را هم خوانده بود و با هولدرین هم آشنایی داشت. شعر عرب را هم می‌شناخت. [...] خط‌کشیدن بر عروض قدیم عملاً درس بزرگی بود که من از کارهای خود نیما گرفتم؛ ولی او حاضر به تجدیدنظر نبود که هیچ، آن را مستقیماً دهن‌کجی به خود تلقی کرد و با انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]] هم به‌کلی از من کنار کشید و هر بار که خدمتش رفتم با سردی بیشتری مرا پذیرفت و هرگز حاضر نشد توضیحات مرا بپذیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۳۹۱و۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
شاملو فقط در رویکردهای سیاسی آن دوران خود را همراه و هم‌مسیر آل‌احمد می‌داند و از نظر احساس و منطق و اندیشه جایگاه چندانی برای  آل‌احمد قائل نبود. چنانکه در مصاحبه‌ای می‌گوید: مناسبات ما مناسباتی در حد ائتلاف سیاسی بود. مناسباتی که هم من و هم جلال با آقای [[به‌آذین]] هم داشتیم؛ درحالی‌که همه می‌دانند ما سه نفر به‌هیچ‌ترتیبی آبمان به یک جوی نمی‌رفت. من که در میدان جدال به شجاعت‌های آل‌احمد اتکا می‌کردم در احساس و منطقم برای اندیشه‌های او ارجی قائل نبودم. اندیشه‌های نادرست او آن وزن و اعتبار را نداشت که من مبلغش بشوم. راهمان یکسره از هم جدا بود. ما فقط در موضوع مبارزه با رژیم هم‌دوش بودیم و بی‌شک با سرنگونی رژیم، رودرروی هم می‌ایستادیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۱و۴۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جلال&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|محمدعلی|۱۳۷۲|ک= سه گفت و شنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو| تهران| نشر قطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فریدون رهنما]]====&lt;br /&gt;
«برای پیشرفت در کارم نیاز به مطالعه و خودآموزی داشتم و احدالناسی نبود که این را به من گوشزد کند. خیال می‌کردم همان از کیسه‌خوردن کافی است. حتی آشنایی و حضور در محضر [[نیما]] هم آن‌قدر که مجالست با فریدون رهنما کارساز افتاد خیری برای من نداشت. ناسپاسی نمی‌کنم. من از نیما بسیار چیزها آموختم و توانستم یکی از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هایش را بیاموزم؛ اما من تا در کنار نیما بودم فقط تقلید او می‌کردم و تنها با شناختن فریدون بود که همه‌چیز از بیخ‌وبن تغییر کرد. پیش از هر چیز چنان افقی به‌روی من گشوده شد که توانستم جای واقعی خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعیت بشناسم و دیگر اینکه دانستم ما به‌نحو غم‌انگیزی از تاریخ عقبیم و دیگر آنکه دانستم ما به چه وضع فلاکت‌باری از تجربه‌های دنیا بی‌خبر مانده‌ایم و برای رسیدن به سطح جهانی چه مجاهده‌ای باید بکنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۲و۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سهراب سپهری]]====&lt;br /&gt;
از نگاه شاملو سهراب در شعرهایش بیشتر به جنبه «زیبایی» اکتفا کرده و این کافی نیست. شاملو معتقد است هر شاعر آرمان‌گرا درنهایت امر یک آنارشیست تام‌وتمام است؛ اما اشکال سپهری در این است که ذاتاً آنارشیست نیست و درنتیجه دارویی که تجویز می‌کند مسکن است نه معالج.{{سخ}}او اختلاف خود با سپهری را در موضوع کاربرد شعر می‌داند و دراین‌باره می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دیانوش|۱۳۹۰|ک=لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|ص=۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو فرم کارهای سپهری را در ردیف فروغ قرار می‌دهد و معتقد است آن سنگینی و تقید به وزنی که در کار [[اخوان‌ ثالث]] است و کارش را از شعر دور می‌کند و به حیطه قدرت ادبی می‌کشد، در کار این دو نیست. او البته در کنار تمام این اختلاف مشرب‌ها، تأکید می‌کند که انسانی شریف‌تر از سهراب را کمتر می‌شناخته و از صمیم قلب به خلوص این انسان بی‌غل‌وغش حرمت می‌گذاشته است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سهراب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۷۳تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
حرف‌زدن درباره‌ او برایم آسان نیست. شعر فروغ تکلیف مرا به‌صراحت روشن نکرده. گاهی چنان تأثیری می‌نماید که حیرت‌زده‌ام می‌کند و گاهی چنان کلی‌بافی به‌نظرم می‌آید که حس می‌کنم یکی دستم انداخته یا حتی کلاه گَل‌وگشادی سرم گذاشته. شاید این حس، معلول بیگانگی ما مردها از عوالم شاعرانه‌ زنان باشد. اگر شعر نوعی توطئه‌گری است، شاید بشود گفت زنان، شاعران چیره‌دست‌تری‌اند. این است که گاهی فکر کرده‌ام برای نقد شعر فروغ معیارهای دیگری هم نیاز است. فروغ آن‌قدر زن است که من هرگز نتوانسته‌ام شعرش را به صدای بلند بخوانم. وقتی این کار را می‌کنم به‌نظرم می‌آید لباس زنانه تنم کرده‌ام. فروغ شاعر بزرگی است. شاعری که توطئه‌هایش شکستت می‌دهد یا قضاوت را برایت سخت مشکل می‌کند. شعر فروغ از ریای بزرگ و شیطانی سوءاستفاده از عَرَض‌ها به‌دور است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فروغ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۳۸۸و۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز شاپور]]====&lt;br /&gt;
شاملو شعر «افق روشن» را در تیر۱۳۳۴ سرود. [[کامیار شاپور]] متولد ۱۳۳۱ است؛ یعنی در زمان  سرایش این شعر سه ساله بوده. [[فروغ فرخ‌زاد]] و پرویز شاپور در آبان۱۳۳۴ از هم جدا شدند. تطابق این تاریخ‌ها شأن نزول این قطعه و تقدیم آن به کامیار را هویدا می‌کند. شاملو به پرویز شاپور ارادت بسیار و با او رفاقت داشت. جز هدیهٔ این شعر به فرزندش، خود &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; را هم با تقدیم‌نامه‌ای ستایش‌آمیز به او تقدیم کرد. اندکی بعد، فروغ به اروپا می‌رود و از سال۱۳۳۷ با [[ابراهیم گلستان]] آشنا می‌شود. شاملو دقیقاً در همین تاریخ شعر «سرود» را می‌سراید. این شعر دلجویی و دلداری تمام‌عیار از پرویز شاپور است. تقارن و تطابق همهٔ این تاریخ‌ها و تقدیم‌نامه‌های اشعار شاملو می‌تواند ما را به این نتیجه نزدیک کند که شاملو در ماجرای اختلاف و جدایی شاپور و فرخ‌زاد، احتمالاً برعکس جوّ غالبی می‌اندیشیده است که شاپور را مقصر و فروغ را زنی تحت ظلم نشان می‌دهد. در این جّو غالب که عقربه‌اش به‌نفع فروغ می‌چرخید، شاپور ساکت و خاموش بود و کلمه‌ای در دفاع از خود نگفت و ننوشت؛ اما گویا شاملو اینجا هم نمی‌توانست در مقابل آنچه احتمالاً حق می‌پنداشت سکوت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= هدیه‌ای جاودانه از مردی جاودانه|نام خانوادگی= سایه اقتصاد‌ی‌نیا|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرهای فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
====&#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; خطایی بزرگ بود!====&lt;br /&gt;
اولین کتابی که از شاملو منتشر شد، &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; بود. این کتاب در سال۱۳۲۶ چاپ شد. شاملو به تأکید بسیار می‌خواست این کتاب فراموش شود. خودِ شاملو در سال۱۳۶۰ یعنی ۳۴ سال پس از نشر این کتاب توضیح داده است: «شعر &#039;&#039;تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن&#039;&#039; و شعر &#039;&#039;سرود مردی که خودش را کشته بود&#039;&#039; حاصل مستقیم پشیمانی و رنج روحی من بود از اشتباه کودکانهٔ چاپ مشتی اشعار سست و قطعات رمانتیک و بی‌ارزش که تصور می‌کردم بار شرمساری‌اش تا آخر بر دوشم سنگینی خواهد کرد. این شرمساری که در بسیاری از اشعار مجموعهٔ بعدی یعنی &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039; و در قطعاتی از &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; موضوع اصلی شعر قرار گرفته، پیش از آنکه زادهٔ بی‌ارزشی فرم قطعات آن کتاب باشد، زادهٔ تغییرات فکری و مسلکی من بود. دیر اما ناگهان بیدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوان‌هایم حس می‌کردم. &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; می‌بایست صمیمانه، همچون خطایی بزرگ، اعتراف و محکوم شود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاملو علیه شاملو|نام خانوادگی= میلاد عظیمی|تاریخ= ۱۳۹۷|ژورنال= اندیشه پویا|صص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعرِ [[سپید]] شاملو===&lt;br /&gt;
اصطلاح شعر سپید را گویا نخستین‌ بار احمد شاملو در ایران به‌کار می‌گیرد. این واژه معادل Blank verse فرانسوی است. آغاز حضور این نوع شعر را در ادبیات فارسی باید حدود دههٔ سی دانست. در اواسط دههٔ سی تقریباً همهٔ پیشروان شعر [[نو]]، شعر [[سپید|منثور]] را پذیرفته بودند و مجلات در سطح وسیعی محل طبع‌آزمایی شاعران مختلف برای سرودن شعر سپید شده بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سپید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در مسیر شعر نو [[نیمایی]]، در سال۱۳۲۶ نخستین مجموعهٔ شعر احمد شاملو به نام &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های‌فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌چاپ رسید. این مجموعه، از شعرهای کاملاً سنتی تا شعرهای نیمایی را در خود گنجانده بود. علاوه‌بر شعر سنتی و نیمایی نوشته‌های بدون وزن و قافیه در این مجموعه وجود داشت که بعدها به شعر سپید یا شعر منثور شهرت یافت. انتشار &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; در دنیای شعری شاملو اهمیت چندانی نداشت و همان‌گونه که خود گفت زود به‌دست فراموشی سپرده شد؛ اما به‌ آن دلیل که دربردارندۀ نخستین نمونه‌های شعر سپید است، بااهمیت است. شعر سپید بعدها توجه شاعران جوان را جلب کرد؛ بنابراین کتاب‌های مستقلی را در این زمینه منتشر کردند. بدین‌ترتیب شعر سپید سابقهٔ طولانی پیدا کرد؛ اما برخلاف این سابقهٔ طولانی جز در پاره‌ای از کارهای شاملو، در بین مردم چندان‌جایگاهی نیافت.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تقی پورنامداریان]] دلیل روی‌آوردن شاملو را به شعر سپید چنین بیان می‌کند: «دید شاملو به شعر با دید عده‌ای شاعران نوپرداز و تقریباً تمام شاعران کلاسیک، غیر از دوسه استثنا، متفاوت است. شاملو به شعر ناب معتقد است. به شعری که نتیجۀ کشف‌وشهودی ناگهانی است و بدون دخالت شاعر تحت‌تأثیر انگیزه‌های مختلف در ذهن وی شکل می‌گیرد.»&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
شاملو خود در معرفی شعر سپید می‌گوید: «من به شعر دست یافته‌ام و دوست‌تر می‌دارم که غبار وزن و قافیه شفافیت آن را کدر نکند. کوزه البته می‌تواند بسیار گران‌بها باشد؛ اما تشنگی مرا آب است که فرومی‌نشاند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خودبه‌خود شعر، یعنی زایش طبیعی آن می‌دانم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو به‌هر دلیلی که شعر منثور را انتخاب کرده باشد، در آن موفق شده است. به‌ویژه که این قالب به‌سبب آسانی ظاهری طرفداران زیادی داشته است و دارد؛ اما جز تعداد انگشت‌شماری از انواع قوی آن، بقیه درخورتوجه نیست.{{سخ}}نمونه‌ای از شعر سپید شاملو&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۵|ک= مجموعه‌آثار(دفتر یکم)(چ:۲)|ص=۸۷۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=#C71585&amp;gt;	&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «چنگیز» را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «نادر» را بدانم&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام شاهان را&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;محمد خواجه و تیمور لنگ،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام خفت‌دهندگان را نمی‌خواستم و&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;خفت‌چشندگان را&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;می‌خواستم نام تو را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;و تنها نامی را که می‌خواستم&lt;br /&gt;
::::&#039;&#039;ندانستم&lt;br /&gt;
&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
* بنیان‌گذار شعر [[سپید]] یا شعر [[سپید|منثور]] یا شعر [[سپید|شاملویی]] &lt;br /&gt;
* از مؤسسان و دبیران [[کانون نویسندگان ایران]] در پیش و پس از انقلاب &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====[[مرتضی کیوان]]====&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان شاعر و روزنامه‌نگار عضو حزب توده بود که در دههٔ بیست حلقهٔ وصل جوانانی بود که بعدها به غول‌های ادبی ایران تبدیل شدند. [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] می‌گوید: «نگاه کیوان در فکر شاملو عمیقاً اثر گذاشته و پایه‌های فکری او را ساخته است.» در واقع انگار که شاملو تا روز آخر از پنجرهٔ نگاه کیوان، کیوانی که توده‌ای بود و توده‌ای هم مرد، به انسان و جهان و ایران و منافع ایران نگریست. شاملو شعر «نگاه کن» را در سال۱۳۳۴ سرود و به کیوان تقدیم کرد. همچنین در شعر «از عموهایت» و «عشق عمومی» نیز به کیوان اشاره کرده است. شاملو در پانویسی بر شعر «از عموهایت» نوشته: «مرتضی نزدیک‌ترین دوست من بود. انسانی والا با خلقیاتی کم‌نظیر و هوشمندیِ شگفت‌انگیز. قتل نابهنگامش هرگز برایم کهنه نشد.» شاملو تا روز آخر فردی توده‌ای بود. گیرم در اشعار و مصاحبه‌هایش هزار فحش به آن‌ها داده باشد. تا آخر عمر شریفش مَنشش منش توده‌ای بود. روشش روش توده‌ای‌وار بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو دربارۀ آشنایی و تأثیر مرتضی کیوان می‌گوید: با مرتضی برحَسَب تصادف آشنا شدم. یعنی در جمعی از دوستانی که برای هم شعر و قصه می‌خواندیم. از روز اول انگار صد سال بود که همدیگر را می‌شناختیم. از او بسیار نکته‌ها آموختم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان از نخستین کسانی است که شاملو را کشف می‌کند. در نقدی تیز و پیش‌بینانه، آیندۀ درخشان شاملو را در شعرهای بی‌وزن و منثور شاملو می‌بیند. شاملو نخستین شعرهایش را به‌تشویق مرتضی چاپ می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قهرمان‌های سیاسی شاملو====&lt;br /&gt;
در ادامه به‌صورت مختصر برخی افرادی را معرفی می‌کنیم که بر شاملو اثرگذار بوده‌اند و به‌همین دلیل شاملو سروده‌هایش را به ایشان تقدیم کرده است :&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* احمد زنگنه (سروده در سال۱۳۲۴ش: «پرچم‌دار»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۳۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): سرتیپ احمد زنگنه به‌هنگام حملهٔ نیروهای فرقهٔ دموکرات  آذربایجان به این شهر در سال۱۳۲۴ فرماندهٔ تیپ ارتش مستقر در ارومیه بود. شاملو به‌علت ارتشی‌بودن پدرش، در این شهر بود؛ از همین رو این شعر را به‌پاس مقاومت زنگنه در برابر فرقۀ دموکرات، به او تقدیم کرد؛ اما چند سال بعد که به حزب توده گروید، از کتاب &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; بیزار شد؛ بنابراین این کتاب از مجموعهٔ آثارش حذف کرد.&lt;br /&gt;
* تقی ارانی (سروده در سال۱۳۲۹: «قصیده برای انسان ماه بهمن»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۹۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): دومین شعر از دفتر شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; را به تقی ارانی، رهبر گروه موسوم به &#039;&#039;[[۵۳ نفر]]&#039;&#039; تقدیم کرد. ارانی در دوران رضاشاه در زندان درگذشت. وقتی شاگردان ارانی حزب توده را تأسیس کردند، تقی ارانی را پدر معنوی حزب معرفی کردند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Varatan.jpg|210px|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;وارطان سالاخانیان و مرتضی کیوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
* عزت‌‌الله سیامک (سرودهٔ سال۱۳۳۱: «ساعت اعدام»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۰ و ۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از بنیان‌گذاران سازمان افسران حزب توده‌ٔ ایران و عضو دبیران این سازمان بود. یک سال پس از کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ بازداشت شد و در همان سال تیر‌باران شد. شاملو توضیح داده است که این شعر را در اعدام سرهنگ سیامک و ۹ عضو دیگر سازمان نظامی سروده و شعر نخستین‌ بار با عنوان «لحظه» چاپ شده است.&lt;br /&gt;
* [[وارطان سالاخیان]] (سرودهٔ سال۱۳۳۳: &#039;&#039;[[مرگ نازلی]]&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۰تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای ارمنی‌تبار حزب توده بود که پس از کودتای ۲۸مرداد در مبارزات مخفی علیه شاه شرکت کرد؛ اما دستگیر شد و زیر شکنجه جان داد. به‌گفتهٔ شاملو در این شعر نام وارطان را برای عبور از سد سانسور به نازلی تغییر داده است.&lt;br /&gt;
* محمد حنیف‌نژاد (سرودهٔ سال۱۳۵۱: [[شبانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۷۱و۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): بنیان‌گذار سازمان مجاهدین خلق ایران که در سال۱۳۵۱ اعدام شد. حنیف‌نژاد از معدود مبارزان سیاسی‌مذهبی است که شاملو برایش شعری سروده است.&lt;br /&gt;
* احمد زیبرم (سرودهٔ سال۱۳۵۲: «میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای چریک‌های فدایی خلق که سال۱۳۵۱ در جریان یک درگیری خیابانی کشته شد. گزارش روزنامهٔ کیهان می‌نویسد: «زیبرم هنگام درگیری مسلحانه با ساواک وارد یک خانهٔ مسکونی شده و ابتدا زن و فرزند حاضر در خانه را برای درامان‌ماندن از درگیری به زیرزمین می‌فرستد.» احتمالاً شاملو تحت‌تأثیر همین روایت یکی از شعر‌های دفتر [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] را به زیبرم تقدیم کرده است.&lt;br /&gt;
* خسرو روزبه (سرودهٔ سال۱۳۵۴: «خطابهٔ تدفین»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۷تا۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): قهرمان اسطوره‌ای حزب توده بود. سه بار دستگیر شد و هر سه بار فرار کرد؛ اما سرانجام سال۱۳۳۶ بازداشت و اعدام شد. در دهۀ سی خسرو روزبه را خیلی‌ها چگوارای ایران می‌دانستند. بعدها که نقش روزبه در قتل مدیر روزنامۀ «مرد امروز»، «محمدمسعود دهاتی (قمی)» و چند عضو عادی حزب توده مشخص شد، شاملو برافروخت و گفت من برای قاتلان شعر نمی‌گویم؛ بنابراین، شعر خطابۀ تدفین را پس گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برای شاملو===&lt;br /&gt;
====مستند «پرواز در دایرهٔ حضور»====&lt;br /&gt;
فیلم مستند «پرواز در دایرهٔ حضور» به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مختار شکری‌پور است. این مستندپرترۀ بلند دربارۀ زندگی و شخصیت احمد شاملوست که در آن [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از همسرش، احمد شاملو سخن می‌گوید. همچنین چهره‌های فرهنگی و هنری‌ایی چون [[محمود دولت‌آبادی]]، [[سیمین بهبهانی]]، [[مسعود کیمیایی]]، [[جواد مجابی]]، [[علی‌اشرف درویشیان]]، [[ایران درودی]]، [[محمدرضا اصلانی]]، [[علی رفیعی]]، [[شمس لنگرودی]]، [[حافظ موسوی]] و [[محمد یعقوبی]] هم درباره‌ٔ جنبه‌های گوناگون زندگی و شخصیت شاملو سخن گفته‌اند. این فیلم با ورود به محیط زندگی شاملو و روایت آیدا از زندگی‌ با او آغاز می‌شود. همچنین یکی از بخش‌های این فیلم، اجرای «شهرام ناظری» از شعر «طرح» شاملوست. به‌گفتهٔ کارگردان این فیلم، «پرواز در دایرهٔ حضور» اولین فیلم درباره‌ شاملوست که با مجوز رسمی از سازمان سینمایی [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]] در شبکه‌ٔ نمایش خانگی کشور توزیع شده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مستند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی دربارهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gheddis.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;قدیس؛ نگاهی متفاوت به زندگی شاملو&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند قدیس====&lt;br /&gt;
حسین لامعی روزنامه‌نگار و مستندساز با نگاهی متفاوت به زندگی شاملو، «قدیس» را کارگردانی کرده است. این مستند به جنبه‌های گوناگون زندگی شاملو از سخنرانی‌ها و شاعری گرفته تا فعالیت‌های سیاسی و فیلم‌نامه‌نویسی و ازدواج‌هایش پرداخته است. حسین لامعی در مستند «قدیس» نظرهای [[نیما یوشیج]]، [[نجف دریابندری]]، [[رضا براهنی]]، [[فروغ فرخ‌زاد]]، [[احسان نراقی]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]]، [[یوسف‌علی میرشکاک]] و [[محمدرضا شجریان]] را دربارهٔ شاملو مرور کرده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قدیس&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند احمد شاملو؛ بزرگ‌شاعرِ آزادی====&lt;br /&gt;
مستندی‌ است به‌تهیه‌کنندگیِ «بهمن مقصودلو» و کارگردانیِ «مسلم منصوری». مستند &#039;&#039;احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی&#039;&#039; را مسلم منصوری بر مدارِ زندگیِ و اندیشه‌های &#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; ساخته است. این فیلم در بین سال‌های ۱۹۹۸تا۱۹۹۹ تولید و در سال۱۹۹۹ برنده جایزهٔ «استیگ داگرمن» شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آزادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Yoush.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در زادگاه [[نیما]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===به نام شاملو===&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «احمد شاملو» در یوش مازندران &amp;lt;ref name= &#039;&#039;یوش&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «شاملو» در بندرعباس &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بندر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx////|عنوان= شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shishegaran-angah-3-563x500.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرتره شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
* سردیس برنزی شاملو اثر محمد مددی به‌سال۱۳۶۵&lt;br /&gt;
* نمایشگاه پرتره‌های شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران در گالری برگ در سال۱۳۷۹ (۴۵ پرتره طی دههٔ هفتاد)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پرتره&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه‌ونیم پس از مرگش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»؛‌ نقاشی‌ها، خط‌نوشته‌ها و تصویرسازی‌های «مرجان صداقتی» از شاملو و شعرهایش، برگزارشده در سال۱۳۸۸&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ادا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Koocheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039; [[کتاب کوچه]]؛ دانشنامۀ فولکلور زبان فارسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
«آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی‌ است. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص =۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====دفتر اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۸: &#039;&#039;&#039;مجموعۀ آثار احمد شاملو، دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳تا۱۳۷۶&#039;&#039;&#039; در دو جلد، با افتادگی و اشتباه‌های بسیار در حروف‌چینی، زیرنظر یعقوب‌شاهی&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۹: [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مجموعه‌آثار احمد شاملو؛ دفتر یکم: شعرها]]، این مجموعه دربرگیرندۀ قریب به نیم قرن از اشعار شاملوست. تا پیش از اینکه این مجموعه چاپ شود، دفترهای شعرهای شاملو به‌صورت جداگانه و با نام خاص خود منتشر شده‌اند:&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۰: &#039;&#039;&#039;۲۳&#039;&#039;&#039; (چاپ مستقل بدون نام ناشر)؛ چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;&#039;قطع‌نامه&#039;&#039;&#039; با امضای الف. صبح به‌همت چوبین، ۴ شعر از ۱۳۲۹تا۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۲: &#039;&#039;&#039;آهن‌ها واحساس‌ها&#039;&#039;&#039;، به‌همت مشفق همدانی، پلیس این مجموعه را در چاپخانه سوزاند. تنها نسخه‌ٔ موجود، نزد [[سیروس طاهباز]] ماند.&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۶: &#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; با امضای الف.بامداد، منتخب ۶۹ شعر از ۱۳۲۶تا۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۹: &#039;&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۴۴ شعر از ۱۳۳۶تا۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۳: &#039;&#039;&#039;لحظه‌ها و همیشه‌&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۶ شعر از ۱۳۳۹تا۱۳۴۰ و &#039;&#039;&#039;آیدا در آیینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۳ شعر از ۱۳۴۱تا۱۳۴۳&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۴: &#039;&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۳تا۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۵: &#039;&#039;&#039;ققنوس در باران&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۲ شعر از ۱۳۴۴تا۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۸: &#039;&#039;&#039;مرثیه‌های خاک&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۵تا۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۹: &#039;&#039;&#039;شکفتن در مه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۸ شعر از ۱۳۴۸تا۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۲: &#039;&#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۱ شعر از ۱۳۴۹تا۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۶: &#039;&#039;&#039;دشنه در دیس&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۸ شعر از ۱۳۵۲تا۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۱: &#039;&#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039;&#039;، منتخب ۵۱ شعر تا۱۳۶۹، در سوئد، انتشارات آرش&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۶: &#039;&#039;&#039;در آستانه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۷ شعر از ۱۳۶۴تا۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۹: &#039;&#039;&#039;حدیث بی‌قراری ماهان&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۰ شعر از ۱۳۵۱تا۱۳۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزیده‌اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، نشر روزن، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار با حرف و سخن‌هایی در شعر و شاعری&#039;&#039;&#039;، سازمان نشر کتاب بامداد، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;از هوا و آیینه‌ها&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران۲&#039;&#039;&#039;، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;گزینۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، انتشارات مروارید، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۴ دفتر شعر، ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039;&#039;، گزیننده: [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمۀ شعر&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039;&#039;، فروردین۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;همچون کوچۀ بی‌انتها&#039;&#039;&#039;، تیر۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی آتاهوآلپا یوپانکویی، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های میهن تلخ‌مات‌هاوزن&#039;&#039;&#039;، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هایکو&#039;&#039;&#039;، ترجمه به‌سال۱۳۵۲ با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سیاه همچون اعماق افریقای خودم&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی کیت جارت، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039;&#039;، همراه با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مجلات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادیب&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، از ۱۹بهمن۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی‌هنری سخن‌نو&#039;&#039;&#039;: زیرنظر عبدالرضا ناظر و احمد شاملو (۵ شماره)، دی و بهمن۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نشریهٔ ساعت ۴ بعدازظهرِ هنر نو&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو (۳ شماره)، آذر و دی۱۳۲۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ روزنه&#039;&#039;&#039; (۹ شماره)، از ۱۸بهمن۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی هدیه&#039;&#039;&#039;: زیرنظر شاملو و فرهنگ فرهی، از اسفند۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ علمی&#039;&#039;&#039; (۲ شماره)، اواخر۱۳۲۹ تا اوایل۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مجلهٔ خواندنی‌ها&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ در مقابل سردبیر راست آن مجله، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;روزنامهٔ آتشبار&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، ۱۳۳۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بامشاد&#039;&#039;&#039;: سردبیر: اسماعیل پوروالی، زیرنظر هیئت تحریریه، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ آشنا&#039;&#039;&#039;: زیرنظر احمد شاملو (۱۷ شماره)، از ۲۸بهمن۱۳۳۶ تا ۲تیر۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;اطلاعات ماهانه&#039;&#039;&#039;: (۹ شمارهٔ آخر)، خرداد۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ اطلاعات دانش و هنر ادبیات&#039;&#039;&#039; ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# همکاری در &#039;&#039;&#039;کتاب سال کیهان&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۰ و ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;&#039;: زیرنظر محسن هشترودی و احمد شاملو و شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، از مهر۱۳۴۰؛&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بارو&#039;&#039;&#039;، زیرنظر شاملو و [[یدالله رؤیایی]] (۳ شماره)، ۱۸آذر تا ۲دی۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ [[خوشه]]&#039;&#039;&#039; (۹۰ شماره)، تا سال۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ایرانشهر&#039;&#039;&#039; (لندن)، سردبیر: احمد شاملو (۱۲ شماره)، بهمن۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ کتاب جمعه&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو با همکاری شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه‌های منثور&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نایب اول&#039;&#039;&#039; اثر رنه بارژاول، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
#  &#039;&#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژیگموند موریتس و رمان &#039;&#039;&#039;پسران مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ موریوکایی، ۱۳۳۲ که به‌همراه تعدادی داستان‌کوتاه و همه‌ٔ یادداشت‌های فیش‌های [[کتاب کوچه]] در یورش نظامیانِ فرمانداری به خانهٔ شاملو ضبط شد.&lt;br /&gt;
# رمان‌های &#039;&#039;&#039;لئون مورن کشیش&#039;&#039;&#039; اثری از بئاتریکس بک، &#039;&#039;&#039;زنگار&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ هربر لوپوزیه،  &#039;&#039;&#039;برزخ&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژان روورزی، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;&#039; با همکاری عطا بقایی، اثری از زاهاریا استانکو و &#039;&#039;&#039;افسانه‌های هفتادودو ملت&#039;&#039;&#039;  با همسر دوم شاملو طوسی حائری، ۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آلبر شمبون نویسندۀ فرانسوی، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;&#039; اثر ارسکین کالدوِل نویسندۀ آمریکایی، ۱۳۳۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ملکهٔ سایه‌ها&#039;&#039;&#039;، براساس قصه‌ای ارمنی برای کودکان، با تصویرگری ضیا جاوید، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دماغ&#039;&#039;&#039;، مجموعهٔ دو داستان و یک نمایشنامه اثری از ریونو سوکه آکوتاگاوا؛ &#039;&#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;&#039;، دو مجموعه‌داستان طنز؛ &#039;&#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;&#039; مجموعه‌داستان و &#039;&#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;&#039; اثر ویکتور آلبا، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ روبرل مرل و &#039;&#039;&#039;سربازی از دوران سپری‌شده&#039;&#039;&#039;، مجموعه‌داستان، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;شاهزاده‌کوچولو&#039;&#039;&#039; از آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب جمعه، ۱۳۵۸ که از سال۱۳۸۰ به‌بعد با عنوان &#039;&#039;شازده‌کوچولو&#039;&#039; انتشار یافت.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بگذار سخن بگویم&#039;&#039;&#039;، ترجمه‌ای مشترک با [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، نوشتهٔ دومیتیلا دو چونگارا و مونما ویئرز، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آلکسی تولستوی، به‌تصویرسازیِ [[فرشید مثقالی]] و &#039;&#039;&#039;قصهٔ یل و اژدها&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آنگل کارالی‌چف، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر&#039;&#039;&#039;، بازنویسی رمان &#039;&#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039;&#039; اثر گراهام گرین، ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039;&#039;، نوشتهٔ میخائیل شولوخوف با نشر مازیار و &#039;&#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;&#039;، از نوشته‌های بسیار کهن بشر، با تصویرسازی [[مرتضی ممیز]]، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه نمایشنامه&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;&#039; به‌قلم فدریکو گارسیا لورکا، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&#039; از گرگه‌ چی‌کی، ۱۳۳۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آندره ژید، ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;&#039; اثر روبر مِرل، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکترشوایتزر!&#039;&#039;&#039; اثری از ژیلبر سِسبرون، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگیِ آثار===&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های منثور شاملو====&lt;br /&gt;
شاملو داستان‌های جذابی از نویسندگان مشهور چون جان‌ اشتاین‌بک، سامرست موآم و... ترجمه می‌کرد؛ اما در انتخاب داستان برای ترجمه عموماً به سراغ نویسندگان گمنام می‌رفت و بیشتر به رام‌بودن اثر و اینکه بتواند زبان عامیانه را در ترجمهٔ آن‌ها به‌کار ببندد، توجه داشت تا ارزش ادبی آن. ترجمه‌های شاملو نشانه‌ای بود از تمایل او برای فاصله‌گرفتن از زبان عبوس رسمی و نزدیک‌شدن به زبان تودهٔ مردم در کوچه و بازار. او معتقد بود چرا نباید از دستاورد‌های زبان پویای توده بهره جست. زبانی که حامل گنجی عظیم از تازه‌ترین و خوش‌ساخت‌ترین و پربارترین کلمات است. چرا نباید پای آن را به تالار سوت‌وکور زبان فرهیختگان باز کرد. از همین‌رو رویکردی را در ترجمه انتخاب کرد که البته با موجی از انتقادها روبه‌رو شد و بحث‌های بسیاری را دربارهٔ حد وفاداری مترجم به متن اصلی برانگیخت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= متعهد به «آزادی از تعهد»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های شعری شاملو====&lt;br /&gt;
برخلاف ترجمه‌های منثور احمد شاملو ترجمه‌های شعری او کمتر منتقدی داشت. شاملو با روحیهٔ سنت‌شکن‌اش کلیشهٔ شعر غیرقابل ترجمه است را شکست و طی سه دهه با ترجمهٔ سیصد شعر از چهل شاعر، کارنامه‌ای پربار از خود به‌جای گذاشت. واسطهٔ آشنایی شاملو با شعر خارجی فریدون رهنما بود و آشنایی‌اش با رهنما به‌گفتهٔ خودش دست یافتن به گنجی بی‌انتها بود. با چنین سرمایه‌ای شاملو از دههٔ پنجاه دست به ترجمهٔ اشعاری از زبان‌های انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی، پرتغالی، آلمانی، یونانی، روسی، مجاری، ترکی استانبولی، زاپنی و سامی عبری زد و ترجمهٔ کسان دیگری را نیز ویراسته و بازنویسی کرد. او معتقد بود شعر در ترجمه یک‌بار دیگر هم توسط مترجم بازسروده می‌شود. شاملو با کیمیاگری‌اش شاعران ناآشنا و گمنامی را در ایران به‌شهرت رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر فیلم‌نامه‌های شاملو====&lt;br /&gt;
از میان فیلم‌نامه‌هایی که احمد شاملو نوشت، دو فیلم‌ از نظر درون‌مایه از همه شاخص‌تر بودند: «مردها و جاده‌ها» و «فرار از حقیقت» هر دو به‌کارگردانی ناصر ملک‌مطیعی. &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; قصه‌ای از طبقات فرودست جامعه داشت. فیلم‌نامهٔ شاملو گرم و مؤثر بود و برای تماشاگران آن سال‌ها درک‌پذیر. همچنین در میان آثار مشابه، چه از حیث پردازش داستان و چه از لحاظ گفتارنویسی، اثری درخور اعتنا محسوب می‌شد. &#039;&#039;فرار از حقیقت&#039;&#039; که در تیتراژ آن شاملو سناریست معرفی شده بود، ملودرام دیگری بود که خلاف &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; داستانش نه در طبقهٔ فرودست جامعه که در طبقهٔ متوسط مرفه گذشت. شاملو سعی کرده بود زندگی سرد طبقهٔ مرفه را به فیلم منتقل کند. نکتۀ جذاب آنکه، شاملو علاوه‌بر نوشتن فیلم‌نامه، در یکی از سکانس‌های این فیلم به‌علت نیامدن بازیگر آن صحنه، بازی می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= دوران اسارت شاعر| نام خانوادگی= علی بزرگیان|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۶و۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039; جایزهٔ [[جایزه فروغ فرخ‌زاد|فروغ فرخ‌زاد]]، چهارشنبه ۲اسفند در سالن اجتماعات روزنامۀ اطلاعات؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039; جایزهٔ Human Rights Watch «حمایت از آزادبی بیان» از سوی بنیاد  Expression the fund for Free در نیویورک، ۱۵اسفند در اکلند کالیفرنیا؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039; جایزه‌ٔ «استیگ داگرمن» سو‌ئد، ۵ژوئن۱۹۹۹(۱۵خرداد۱۳۷۸){{سخ}}جایزه‌ای است به نام شاعر محبوب سوئد و اعطا می‌شود به اشخاص یا نهادهایی که برای آرمان‌های داگرمن، (دفاع از آزادی بیان و بحث) تلاش کرده باشند. بیماری ناگهانی شاملو، مانع از حضور او و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] در مراسم شد و آذر محلوجیان، مترجم اشعار و آثار احمد شاملو به‌زبان سوئدی، به نیابت از او جایزه را دریافت کرد؛&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جایزه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====[[کتاب کوچه]]====&lt;br /&gt;
دستاورد بسیار مهم‌ احمد شاملو طی زندگی‌اش تألیف &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; بوده است. شاملو کار آن را به‌تنهایی آغاز کرده بود. بعدها با کمک همسرش،‌ [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] ادامه داد و به‌پایان رساند. شاملو علاقهٔ فراوانی به فرهنگ عامه داشت. به‌همین دلیل اصطلاحات عامیانه را ثبت کرد. مجموعهٔ &#039;&#039;کتاب کوچۀ&#039;&#039; او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانۀ مردم تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوای تازه]]====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از بهترین اشعار احمد شاملوست. از میان سروده‌های شاملو، این دفتر بسیار بااهمیت است. نخستین دلیل آن، سبک متفاوت اشعار این دفتر است. همچنین &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; آغازی است در شعر نو و به‌ویژه در شعر سپید. تفاوت عمدهٔ آثار شاملو در &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; با نمونه‌های قبلی شعر نو در ساختار شعر بود. شاعر در شعر سپید، وزن عروضی را رعایت نمی‌کند؛ ولی آهنگ و موسیقی به شعرش می‌دهد. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; در سال۱۳۳۶ش منتشر شد. شاملو شعر‌های این دفتر را از سال۱۳۲۶ تا سال۱۳۳۵ سروده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; به‌منزلۀ افقی روشن است که شاملو چشم‌انداز همۀ جهات شاعری خود را با آن ترسیم می‌کند. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; کاروان‌سرایی است که همۀ شاه‌راه‌های شعر شاملو از آن سرچشمه می‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|سلاجقه|۱۳۸۴|ک=امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر (چ:۱)|ص=۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
بیشترین آمار نشر آثار و کتاب‌های شاملو برعهدۀ انتشارات «نگاه»، «چشمه»، «مروارید» و «ابتکار» بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب‌ها&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
# «شناختنامۀ احمد شاملو» نوشتۀ جواد مجابی، تهران: قطره، چاپ سوم ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «شعر زمان ما» نوشتهٔ [[محمد حقوقی]]، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «امیرزادهٔ کاشی‌ها: نقد شعر معاصر، احمد شاملو» نوشتهٔ پروین سلاجقه پروین، تهران: مروارید، ۱۳۸۴ &lt;br /&gt;
# «لغت جاودانه؛ خوانش ده شعر شاملو» نوشتهٔ بهمن ارجمند، تهران: بهمن، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «انگشت و ماه؛ خوانش نُه شعر از احمد شاملو» نوشتهٔ [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، تهران: نشر یوشیج، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «بام بلند هم‌چراغی؛ با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] دربارۀ احمد شاملو»، نوشتۀ سعید پورعظیمی، تهران، هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی به شعر شاملو» نوشتهٔ محمود فلکی، تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «تاریخ تلخ به‌روایت احمد شاملو» نوشتۀ محمد قراگوزلو، تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «سرود بی‌قراری؛ درنگی در هستی‌شناسی شعر، اندیشه و بینش احمد شاملو» نوشتۀ علی شریعت‌کاشانی، تهران: انتشارات گلشن راز، چاپ اول ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «نقد آثار احمد شاملو» به‌قلم [[عبدالعی دستغیب]]، تهران: انتشارات چاپار، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# «تأملی در شعر احمد شاملو» به‌کوشش [[تقی پورنامداریان]]، تهران: آبان، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «آینۀ بامداد» نوشتۀ جواد مجابی، انتشارات به‌نگار، چاپ اول ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «انسان در شعر معاصر» به‌قلم [[محمد مختاری]]، تهران: انتشارات توس، چاپ اول، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «از زخم قلب؛ گزینۀ شعرها و خوانش شعر» به‌قلم ع.پاشایی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «از اندیشه تا شعر؛ مشکل شاملو در شعر» نوشتهٔ محمود نیکبخت، تهران: نشر هشت‌بهشت، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «چهار افسانه شاملو؛ نگاهی به چهار شعر عامیانهٔ احمد شاملو» نوشتهٔ محمدحسین نوری‌زاد، تهران: نشر دنیای نو، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «شاملو در تحلیلی انتقادی» به‌قلم [[منوچهر آتشی]]، تهران: انتشارات آمیتیس، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «توالی فاجعه؛ زمینهٔ اجتماعی شعر احمد شاملو» نوشتهٔ رحمت بنی‌اسدی، شیراز: انتشارات راهگشا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «مسیح مادر؛ نشان زن در زندگی و آثار شاملو» به‌کوشش [[پوران فرخ‌زاد]]، تهران: ایران‌جام، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «سنگ بر دوش؛ تحلیلی بر آشنایی‌زدایی در شعر شاملو» نوشتهٔ سعید پرهیزکاری، تهران: ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «شاعر عشق و سپیده‌دمان؛ نقد و تحلیل آثار احمد شاملو» به‌قلم عبدالعی دستغیب، تهران: آمیتیس، ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های بی‌هنگام، نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو»» نوشتهٔ محمدرضا رهبریان، تهران: مروارید، چاپ اول ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بامدادی دیگر؛ نگاهی تازه به شعر احمد شاملو» نوشتهٔ ضیاءالدین ترابی، تهران : نشر افراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «آنیما در شعر شاملو» نوشتهٔ الهام جم‌زاده، تهران: همراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «ادیسۀ بامداد» گردآورنده: پرهام شهرجردی، تهران: کاروان، چاپ دوم ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «احمد شاملو، عکس فوری» نوشتۀ مسعود خیام، تهران: نشر گوشه، چاپ اول ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «فرهنگ شعر شاملو؛ واژه‌ها، کنایه‌ها، استعاره‌ها، نمادها» نوشتۀ جلال عباسی، تهران: انتشارات نگاه، چاپ اول ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «بامدادِ همیشه؛ یادنامهٔ احمد شاملو» به‌کوششِ آیدا سرکیسیان، تهران: نگاه، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «من بامدادم سراجام؛ یادنامۀ احمد شاملو» به خواستاری سعید پورعظیمی، تهران: هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقالات===&lt;br /&gt;
بخش وسیعی از تحقیقات نوشته‌شده دربارهٔ چگونگی شعر ا.بامداد، در قالب مقاله تهیه و تدوین شده است. این مقالات در تمام پایگاه‌ها و مراکزی که به‌نحوی در انتشار مقالات علوم‌انسانی فعالیت می‌کنند: [[کتابخانه ملی|سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران]]، [[پایگاه مجلات تخصصی نور]]، [[پایگاه اطلاعاتی نمامتن مقالات فارسی]] (نمایه)، فهرست مقالات [[ایرج افشار]]، [[پرتال جامع علوم انسانی]] و دیگر پایگاه‌ها دردسترس است. از نمونه‌های بسیار مهم‌تر:&lt;br /&gt;
# «بررسی کاربردشناسانۀ نمادگرایی در شعر احمد شاملو» نوشتهٔ شهرام احمدی و پروانه دلاور در مجلهٔ &#039;&#039;شعرپژوهی&#039;&#039;، تابستان ۱۳۹۶، شماره۳۲ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۲۴صفحه، ۲۵تا۴۸)&lt;br /&gt;
# «واکاوی برون‌متنی و درون‌متنی اشعار متعهد شاملو در دهه‌های بیست‌وسی» نوشتهٔ مصطفی ملک‌پایین و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;متن‌پژوهی‌ادبی&#039;&#039;، پاییز ۱۳۹۵، شماره۶۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۱ صفحه، ۶۷تا۹۷)&lt;br /&gt;
# «نگرشی تطبیقی به مؤلفه‌های عرفانی در اشعار احمد شاملو و یوسف الخال» به‌قلم محمدرضا بیگی و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;عرفان اسلامی&#039;&#039;، پاییز۱۳۹۷، شماره۵۷، علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۱۸ صفحه، ۱۲۱تا۱۳۸)&lt;br /&gt;
# «بررسی کهن‌الگو در شعر احمد شاملو با نگاه کاربردشناختی» به‌کوشش پروانه دلاور و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی&#039;&#039;، تابستان۱۳۹۴، شماره۳۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۴۲ صفحه، ۸۱تا۱۲۲)&lt;br /&gt;
# «بررسی بازتاب ستیز اجتماعی در اشعار احمد شاملو با مفاهیم جامعه‌شناختی یورگن هابرماس» نوشتهٔ سیداحمد مرتضوی در مجلهٔ علوم‌اجتماعی (دانشگاه علامه طباطبائی)، زمستان۱۳۹۶، شماره۷۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۴ صفحه، ۲۳۵تا۲۶۸) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# «تناسخ و قداست در شعر سپهری و شاملو» نوشتهٔ حمیرا زمردی در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات و علوم‌انسانی دانشگاه تهران&#039;&#039;، ۱۳۸۴، شمارهٔ۱۵۶، ص ۱۳۵تا۱۴۲&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===بریدهٔ روزنامه و مجلات===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Shamlou-ayandeghan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: TOLOO.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: A.Bamdad.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Derang.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 21-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 22-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Soxannagoft.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Revayat.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌موزهٔ شاملو===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu1.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu2.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu3.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu4.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu6.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu7.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu8.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu5.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورعظیمی|نام= سعید|عنوان= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ناشر= هرمس|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۶|شابک=۹۷۸-۶۰۰-۴۵۶-۰۱۰-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورنامداریان|نام= تقی|عنوان= سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|جلد= |ناشر= نگاه |شهر= تهران|سال= ۱۳۸۱|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۰۷۰-۰}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲|ناشر= آویشن|مکان= بابل}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|جلد= |ناشر= نگاه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۵|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۳۳۱-۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دیانوش|نام= ایلیا|عنوان= لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۰|شابک= ۹۶۴-۸۸۳۸-۲۳-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رونق|نام= محمدعلی|عنوان= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|جلد= |ناشر= مازیار|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۷۶-۸۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رهبریان|نام= محمدرضا|عنوان= ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی شاملو(چ:۱)|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۶|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۸۸۳۸-۵۹-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سلاجقه|نام= پروین|عنوان= امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۴|شابک=۹۶۴-۵۸۸۱-۵۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مجموعه آثار(دفتر یکم:شعرها)|سال= ۱۳۸۵|ناشر= نگاه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۳۹۸۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۴|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۴۷۱-۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= آیدا|عنوان= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۴۴۲-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها| سال= ۱۳۸۱|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|سال= ۱۳۸۷|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= نام همهٔ شعرهای تو؛ زندگی و شعر احمد شاملو(ج۲)|سال= ۱۳۸۲|ناشر= ثالث|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۴۰۴-۶۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|سال= ۱۳۹۳|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۱۸۴-۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان= دفترچهٔ خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر|سال= ۱۳۸۸|ناشر= طرح نو |مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۵۶۲۵۳۳۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= محمدعلی|نام= محمد|عنوان= سه گفت‌وشنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲| ناشر= قطره|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= عظیمی، علی‌نژاد، ایران‌مهر و دیگران|نام=سیروس|عنوان= «شاملو علیه شاملو»، «شاعری غرقه در ژورنالیسم»، «کم‌رویی شاملو کار دستش می‌داد» و...|ژورنال= اندیشهٔ پویا|شماره=۵۵| سال=۱۳۹۷|صص= ۷۵تا۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= بالال|نام= فرزاد|نام خانوادگی۲= غلام‌حسین‌زاده|نام۲= غلام‌حسین|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ علمی‌پژوهشی زبان و ادب فارسی|مکان= سنندج|دوره= ششم|شماره= ۱۸|سال= ۱۳۹۳|ص= ۲و۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فراستی|نام= مسعود|عنوان= تن‌زدن از فرورفتن|ژورنال= روزنامۀ اعتماد| شماره= ۲۴۵۱|سال= ۱۳۹۱|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فلاحت‌خواه|نام= فرهاد|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی|شماره=۵|سال=۱۳۸۵|ص= ۵۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|سال= دوازدهم|تاریخ= ۲۹اسفند۱۳۵۷|ص= ۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری|ناشر= بهزاد کشمیری‌پور|تاریخ انتشار= ۲۱خرداد۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۷اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= گزارشی از خانه‌موزه احمد شاملو|ناشر= هنرآنلاین| تاریخ انتشار= ۱۰تیر۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی|ناشر= تریبون چپ|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://chehreblog.com/////|عنوان= بیوگرافی کامل احمد شاملو|ناشر= مجله اینترنتی چهره بلاگ|تاریخ انتشار= ۲۲تیر۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید|ناشر= خبرگزاری کتاب ایران|تاریخ انتشار= ۴ شهریور۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانۀ احمد شاملو|ناشر= کجارو}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود|ناشر= پایگاه خبری استان مازندران|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران|تاریخ انتشار= ۱۲مهر۱۳۸۷|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۱۸مهر۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو|ناشر= راوی حکایت باقی|تاریخ انتشار= ۲۲اسفند۱۳۸۹|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید|ناشر= پژوهشکده باقرالعلوم|تاریخ انتشار= ۲۴آبان ۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟|ناشر= روزنامۀ اصفهان زیبا|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟|ناشر= واج‌آرا}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی درباره احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران «ایسنا»|تاریخ انتشار= ۱آبان۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری تسنیم|تاریخ انتشار= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی|ناشر= آپارات|تاریخ انتشار= ۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۱۵اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران|ناشر= تابناک مازندران|تاریخ انتشار= ۸مرداد۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx/////|عنوان = شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس|ناشر= خبر هرمزگان|تاریخ انتشار= ۱۱دی۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه و نیم پس از مرگش|ناشر= روزنامه بهار|تاریخ انتشار= ۱۲آبان۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»|ناشر= دنیای اقتصاد|تاریخ انتشار= ۲۹اردیبهشت۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو|ناشر= پنجره|تاریخ انتشار= ۴مرداد۱۳۸۱|تاریخ بازبینی= ۱۴تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید|ناشر= ویرگول|تاریخ انتشار= آذر۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو|ناشر= پایگاه مجلات تخصصی نور}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو|ناشر= پایگاه اینترنتی ستاره|تاریخ انتشار= ۲۸فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۲۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۰۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۷۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:شاعران و نویسندگان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مترجمان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در امام‌زاده‌طاهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47893</id>
		<title>احمد شاملو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47893"/>
		<updated>2024-10-08T12:12:58Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = احمد شاملو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad shamlou-218x300.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = ترجیح می‌دهم که شعر شیپور باشد نه لالایی.&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = سرایش، ترجمه، فرهنگ‌نگاری، روزنامه‌نگاری، فیلم‌نامه‌نویسی و...&lt;br /&gt;
|ملیت                   =  &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۱آذر۱۳۰۴(۱۱دسامبر۱۹۲۵) &lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|والدین                 = حیدر شاملو و کوکب عراقی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲مرداد۱۳۷۹&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; (۲۳ژوئیهٔ۲۰۰۰)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = منزل شخصی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = دیابت شدید و ضعف در سیستم خون‌رسانی به مغز&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فردیس کرج در شهرک دهکده&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = پلاک ۵۵۵&lt;br /&gt;
|مدفن                   = امام‌زاده طاهرِ کرج&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = سلطنت خاندان پهلوی و جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = آغاز سلسلهٔ پهلوی، جنگ جهانی دوم، انقلاب اسلامی ایران و...&lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = پدر شعر [[سپید]]&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = شعر سپید&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعر، مترجم، منتقد، روزنامه‌نگار و پژوهشگر&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = از دههٔ۲۰شمسی تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = شعر مدرن&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;، &#039;&#039;آیدا در آینه&#039;&#039;، &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039;، &#039;&#039;مجموعه‌ٔ کتاب کوچه&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = هنر مرتاضانه، طرح‌های نگران، موسیقی سنتی حرفه‌ای سیاه و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = اول هیکل(۱۳۳۹) و دختر کوهستان(۱۳۴۲)&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;و... &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = [[مجموعه‌ آثار احمد شاملو]]؛ دفتر یکم: شعرها ۱۳۲۳تا۱۳۷۸&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یکم: شعرها(چ:۳)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تخلص                   = الف.صبح (پیش از کودتای۱۳۳۲) و الف.بامداد (تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = اشرف‌الملوک اسلامیه (۱۳۲۶تا۲۴تیر۱۳۴۱)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}طوسی حائری (۱۳۳۶تا۱۳۳۹)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;/&amp;gt; و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] (۱۳۴۳ تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = سیاوش، سامان، سیروس و ساقی&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = چهارم دبیرستان&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = [[نیما یوشیج]]&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = شعر مدرن و نقدهای اجتماعی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = شعر مدرن پس از خود{{سخ}}(از شعر نو تا غزل مدرن)&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = &#039;&#039;&#039;نیما یوشیج&#039;&#039;&#039; (از۱۳۲۶تا۱۳۳۰) و [[مرتضی کیوان]] و [[فریدون رهنما]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سوگ‌داشت فریدون رهنما|تاریخ= اسفند۱۳۷۴ و فروردین۱۳۷۵|ژورنال= روزگار وصل| شماره= ۲۰|ص= ۶۴و۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://www.shamlou.org&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Ahmad Shamloo Amza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار، نویسنده، پژوهشگر ادبی و اجتماعی و نیز فعال فرهنگی است. شاملو را بنیان‌گذار شعر [[سپید]] و ملقب‌به «پدر شعر سپید» می‌شناسند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039; در عمر ۷۵سالهٔ خود وقایع مهمی را در تاریخ ایران دید: از آغاز سلسلهٔ پهلوی گرفته تا انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ش و وقوع جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو را می‌توان در زمینهٔ روزنامه‌نگاری فعال‌ترین شاعر معاصر  دانست؛ روزنامه‌نگاری مستمر شاملو چنان حجمی از زندگی آفرینشی او را در بر گرفته است که سزاست پس از شاعری مهم‌ترین مشغلۀ ذهنی او به‌شمار آید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|۱۳۸۸|ک= شناختنامۀ احمد شاملو(چ:۳)|ص=۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فعالیت‌های روزنامه‌نگاری شاملو بر فضای فرهنگی جامعه و رونق جریان‌های ادبی بسیار اثر گذاشته است. بخش اصلیِ این فعالیت‌ها را شاملو در نیمهٔ اول زندگی انجام داده است. مثلاً مقاله‌نویسی را از نوجوانی آغاز کرد و در ۲۱سالگی (۱۳۲۵ش) سردبیر هفته‌نامهٔ ادیب شد. این آغازِ راهی بود که سه دهه بی‌وقفه ادامه یافت.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;روزنامه‌نگاری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شغل نظامیِ پدرش، دوران کودکی بی‌ثباتی را برای شاملو رقم زد. ابتدای جوانی، به‌علت شرکت در فعالیت‌های سیاسی دستگیر و راهی زندان متفقین شد. به‌ این سبب، تحصیلاتش را در کلاس چهارم دبیرستان رها کرد و دیگر هرگز ادامهٔ تحصیل نداد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در شمار روشن‌فکران مخالف انقلاب ۱۳۵۷ش بود. این مخالفت به‌وضوح در مصاحبه‌ با روزنامۀ آیندگان روشن است. این مصاحبه را روزنامهٔ آیندگان با شاملو در ۲۹اسفند۱۳۵۷ درست پس از بازگشتش به ایران انجام داد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]]، همسر سوم احمد شاملو، از افراد بسیار تأثیرگذار در زندگی اوست. این تأثیرگذاری تا پایان عمر ادامه یافت. ردپای عشق و علاقه‌ٔ وافر شاملو به آیدا در بسیاری از نوشته‌ها و اشعار شاملو هویداست.{{سخ}}اشعار چاپ‌شده‌ٔ شاملو بیش‌از ۱۸ جلد است. وی آثار بسیار دیگری در چند زمینه آفرید: داستان کوتاه، فیلم‌نامه، تحقیق در فرهنگ عامه، تصحیح متون کهن فارسی، ترجمهٔ شعر و رمان و نمایش‌نامه، کتاب‌هایی برای کودکان، روزنامه‌نگاری و چند زمینۀ دیگر. دراین‌بین، [[کتاب کوچه]]، اثر بزرگ و تحقیقی شاملو در چندین جلد است. این اثر، لغت‌ها، اصطلاح‌ها، باورها، قصه‌ها، متل‌ها، امثال‌وحکم، آداب‌ورسوم، فرهنگ و فولکلور مردم کوچه و بازار تهران را دربرمی‌گیرد.{{سخ}}کیفیت روش فکریِ شاملو به ذهن نوجو و نوگرای او وابسته است. در این روش، شاملو در سرایش شعر [[سپید]]، یعنی شعر بی‌وزن، با کمک آهنگ و موسیقیِ درون شعر، شعر سپید را از نثر جدا می‌کند. نقش شاملو در غنای شعر نو، بنیان‌گذاری شعر سپید، جایگزینی واژه‌ها و معنابخشی عمیق کلام در شعر نو ایران انکارناپذیر است. شاملو پرچم‌دار نوگرایی در سبک [[نیمایی]] بود و خود نیز همچون [[نیما یوشیج]]، بدعت‌گذار و صاحب سبک. شاملو معتقد بود که رعایت وزن در شعر ممکن است در شعور، فکر، احساس، درک و الهام شاعر تأثیر منفی بگذارد و او را از مسیر خلاقیت شعر بازدارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۲۰و۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shenasname.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شناسنامۀ اشتباهی!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ باآیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵و۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo.pedar.JPG|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حیدر شاملو، پدر احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|ط۱۳۸۱|ک=شناختنامۀ احمد شاملو|ص= ۷۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khanevadegi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملوی کوچک در کنار خانواده&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlu&amp;amp;yushij.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;از راست:&#039;&#039;&#039;[[هوشنگ ابتهاج|سایه]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[سیاوش کسرایی|کسرایی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[نیما]]&#039;&#039;&#039;، شاملو و &#039;&#039;&#039;[[مرتضی کیوان|کیوان]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Kanoon.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جلسۀ [[کانون نویسندگان ایران]]، مهر۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;{{سخ}}از راست:&#039;&#039;&#039;[[محمد مختاری]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[محسن یلفانی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[باقر پرهام]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]]&#039;&#039;&#039;{{سخ}}و &#039;&#039;&#039;[[اسماعیل خویی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Viyan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[محمود دولت‌آبادی]]، شاملو {{سخ}}[[مهدی اخوان لنگرودی]] در وین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Babolsar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و ناصر بقراط، فروردین۱۳۵۴، دریاکنار، بابلسر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2016.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;با خانواده در زاغِ‌مرز. اردیبهشت۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zaghmerz.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زاغِ‌مرز. ۴آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saari.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساری، منزل بقراط، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===ننویس! شعر بگو===&lt;br /&gt;
شاملو از نُه یا ده‌سالگی می‌نوشت؛ اما کسی نمی‌پذیرفتش. می‌گفتند به‌جای این مزخرفات دَرست را بخوان! باوجوداین، در دورهٔ دبیرستان انشاهایش را سرصف می‌خواندند. به‌گفتۀ خود شاملو این کار تشویق احمقانه‌ای بوده است تا خیال کند نویسندۀ نابغه‌‌ای است. [[حسین‌قلی مستعان]] شاملو را از این خیال می‌رهاند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۱۹ در تهران هر روز مسیر دفتر هفته‌نامه‌ٔ «راهنمایی زندگی» را که حسین‌قلی مستعان سردبیر آن بود، پیاده می‌پیمود؛ یعنی از دروازۀ شمیران تا چهارراه حسن‌آباد. بااین‌حال، مستعان یک سطر از نوشته‌های شاملو را چاپ نکرد. &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۱۳۸۵|ک=دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|ص=۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل است که وقتی مستعان شعر‌های شاملو را دید به او گفت: &#039;&#039;«شما برو شعر بگو، ننویس!»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در گفت‌وگویی از مستعان قدردانی کرد که نگذاشت این تصور خطرناک در او پدید آید که خیال کند نویسنده‌ای نابغه است!&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعری غرقه در ژورنالیسم|نام‌ خانوادگی= سیروس علی‌نژاد|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۸۴تا۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقدهٔ سرکوفتهٔ موسیقی===&lt;br /&gt;
در دوره‌ای از زندگی کولی‌وار، گذار خانوادۀ شاملو به مشهد افتاد. سال چهارم ابتدایی را شاملو در دبستان ابن‌یمین گذراند. خانواده‌ای متمول و ارمنی همسایۀ آن‌ها بود. این خانواده دو دختر داشت. هر دو دختر، مشق پیانو می‌کردند. آهنگ‌هایی می‌نواختند که چون نقش سنگ در ذهن ناآمادهٔ شاملو می‌مانْد. بعدها شاملو فهمید اتودهای شوپِن بوده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
خرابه‌ای پشت خانۀ خانوادۀ شاملو قرار دارد. این خرابه انبار سوخت نانوایی روبه‌روی خانۀ شاملوست. شاملو از خرابهٔ پشت خانه‌شان راهی به پشت‌بام خانهٔ همسایه می‌یابد تا تمرین‌های این دو دختر را بهتر بشنود. بعد از آن، مدت‌ها دزدکی به پشت‌بام همسایه می‌خزید. دراز می‌کشید. ساعت‌ها به موسیقی آن‌ها گوش می‌داد. یک بار همان جا خوابش می‌برد. دنیا را به‌دنبالش می‌گردند. بعد از بیدارشدن کُتکی می‌خورد که به‌گفتهٔ خودش همچون رنج شهادت اصیل بود و موسیقی را در جان او ارزشمندتر ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۴۱و۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پدربزرگِ کتاب‌خوان===&lt;br /&gt;
پدربزرگِ مادری شاملو، میرزاشریف‌خان عراقی، مردی باسواد و کتاب‌خوان بود و روسی را دقیق می‌دانست. مردی به‌تمام معنا روشن‌فکر و آراسته، با تربیت اشرافی. کتاب‌هایش به رگ جانش بسته بود. چند صندوق کتاب داشت و مجلات و مطبوعات روز را هم آبونه (مشترک) بود. در میان مجلات پدربزرگ، نشریه‌ٔ کوچکی بود به اسم «افسانه». شاملو در آن قصه‌ای خواند به نام «مطرب» از هانری بوردو، به‌ترجمهٔ [[پرویز ناتل خانلری]]. آن موقع شاملو ۱۲ساله بود و خانلری ۲۴ساله. شاملو درباب آن قصه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«این قصهٔ کوتاه رمانتیک سه‌چهارصفحه‌ای که فقط به‌دلیل کوتاهی‌اش برای خواندن انتخاب شده بود، آتش مطالعه را در من روشن کرد و جانشین اندوه مأیوسانهٔ موسیقی شد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارگرِ کاربلد! &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خود شاملو ماجرای فضولیِ کارگر خانه‌شان و فلک‌خوردنش از ناظم مدرسه را شیرین روایت می‌کند:&lt;br /&gt;
«کارگری تو خانه داشتیم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به‌دلایلی نمی‌خواست سر به تن من باشد! نوشته‌های مرا زیر سنگ هم که قایم می‌کردم، پیدا می‌کرد و می‌آورد و می‌داد دست ناظمِ دبستانمان و می‌گفت: به‌جای درس‌خواندن این یاوه‌ها را می‌نویسد. مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید! که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظاممت هم، ازخداخواسته، ترکۀ انارش را از پاشیر آب‌انبار می‌آورد، مرا می‌خواباند تا می‌خوردم می‌زد. خدابیامرز عاشق فلک‌کردن بچه‌ها بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های سکوت و دربه‌دری!===&lt;br /&gt;
سال‌های کودکی و نوجوانی را شاملو در مهاجرت از شهری به شهر دیگر سپری می‌کند. این بی‌ثباتی، فرصت‌های بسیاری از او می‌گیرد؛ چنان‌که خود نوشته است که دوران کودکی و نوجوانی من در خانۀ افسری ارتشی گذشت. افسری که به‌دلیل کله‌شقی‌هایش همیشه مأموریت‌های پرت و دور از مرکز را به او می‌دادند. خاش و چابهار و سرحد افغانستان و امثال این‌ها. دو ماه آنجا، سه ماه فلان جهنم‌دره. ما هم چون بچه‌های آن خانواده بودیم، دربه‌در بودیم، جوری‌ که من هرگز دوستی واقعی نتوانستم برای خودم داشته باشم؛ یعنی آن‌ موقع که شخصیت آدم درحال شکل‌گیری است، نه بده‌بستانی، نه تربیت مشخصی، فقط خفقان و سکوت. همین. آن‌هم در جاهایی که اگر فریاد هم می‌زدی فقط برای خودت فریاد زده بودی.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آمده‌ام به شاگردی===&lt;br /&gt;
روز اول ۱۳۲۵ش بود. روی بساط روزنامه‌فروشی، چشمم افتاد به عکس [[نیما یوشیج]] در روزنامه‌ٔ پولاد که رسام ارژنگی کشیده بود و تکه‌ای از شعر «ناقوس» او را هم چاپ کرده بود. یک‌قلم (تماماً) مسحور شدم: پس شعر این است! نشانی‌اش را یافتم. رفتم درِ خانه‌اش. مردی با همان قیافه که [[رسام ارژنگی]] کشیده بود، آمد دم در. به او گفتم: استاد، اسم من احمد است. فامیلم شاملو. دوستتان دارم و آمده‌ام به شاگردی‌تان. از آن روز، بی‌آنکه فکر کنم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نیما&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تا پای جوخهٔ اعدام===&lt;br /&gt;
شاملو سال۱۳۲۴ش، یعنی سالی که از زندان متفقین آزاد شد، با خانواده به رضاییه رفت. پدرش افسری بود که به‌دلیل خودرأی‌‌بودن همیشه از این طرف ایران به آن طرف مرز تبعید می‌شد و حالا کلانتر مرزی در رضاییه بود. در ساختمان دولتی نشسته بودند که دموکرات‌ها به سراغشان آمدند. شاملو و پدرش را گرفتند و بردند. مدتی آن‌ها را کَت‌‌بسته در انتظاری کُشنده داخل پناهگاه نگه داشتند. شب‌هنگام آن‌ها را بردند جلوی دیوار، روبه‌روی جوخهٔ اعدام. چشمشان را بستند. فداییان مسلح به خط شدند. پدر طوری ایستاد که سپر بلای فرزند شود. شاملو خودش را کنار کشید. تن به مردن داده بود. انتظار، کُشنده و طولانی بود. فرمانده‌ٔ پناهگاه یک‌آن در تصمیم خود تردید کرد و مصلحت دید که با فرمانده‌اش مشورت کند. فرماندهٔ او پدر شاملو را خوب می‌شناخت. پادرمیانی‌ کرد و پدر و پسر نجات یافتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آبگوشتش شاهکار بود!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از شاملوی دیگری هم می‌گوید؛ شاملویی که به‌وقتش خیلی‌هم بادقت آشپزی می‌کرده و آبگوشتش شاهکار بوده است:&lt;br /&gt;
:«اوایل ازدواجمان آبگوشتی درست می‌کرد که من هرگز نمی‌توانستم مثل آن را درست کنم، آبگوشتی که از شب‌ بار می‌گذاشت و تا صبح آرام می‌پخت و جا می‌افتاد. نیمرو درست می‌کرد مثل کیک! سالاد هم خوب درست می‌کرد. این کارها را دوست داشت. او خیلی بی‌رودربایستی بود و من این ویژگی‌اش را دوست داشتم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF//|عنوان= گزارشی از خانه‌موزهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طرفدارِ تیم بارسلونا!===&lt;br /&gt;
آیدا می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«فوتبالِ خوب را دوست داشت و انیمیشن را هم. عاشق انیمیشن‌های خوب بود که آن زمان از تلویزیون می‌دیدیم. آمیزه‌ای از ظرافت و سرعت و تجلی ناممکن‌ها در ذروۀ امکان (اوج هر چیز) [...] از اول طرفدار بارسلونا بودیم؛ چون بازیکن‌هایش خیلی پرجوش و پرشور بودند! فوتبالش دیدنی بود، برزیل و آرژانتین هم. «پله» را دوست داشتیم و مارادونا را با شیطنت‌هایش!»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رفاهِ نسبی با قلم و اندیشه!===&lt;br /&gt;
[[محمد قائدشرفی]]، از دوستان شاملو دربارهٔ جنبهٔ مادی زندگی او می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«احتمالاً در تاریخ ادبیات ایران، در قرن بیستم، شاملو نخستین فردی بود که با درآمد حاصل از فروش نوشته‌هایش و البته با کمک [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و بدون آب‌باریک بازنشستگی، توانست به سطحی از زندگیِ به‌اصطلاح مرتب دست یابد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۸|ک= آن سوی آستانه|ص= ۳و۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرگِ سپیده‌دم===&lt;br /&gt;
«پگاه بود که بازمی‌گشتیم از دهکده و به همراهانم گفتم بار دیگر سپیده‌دم را دیدم از انتهای شب. او را دیده بودم، زیبا و پاکیزه و پوشیده در لباس تمیز با دکمه‌های بسته‌شدهٔ آن کت چهارخانه. به پشت خوابیده و رو به آسمان، با فرشته‌ای کنارش، [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]. بله… تا ما برسیم، آیدا همسرش، تن او را شست‌وشو داده بود. لباس تازه تنش کرده بود و موهای سرش را شانه زده بود و در سکوت خود انگار می‌گفت خب، این هم احمد!» این توصیفی از مرگ بامداد بود از زبان [[محمود دولت‌آبادی]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===شاملو در برگ تاریخ به‌روایت [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;&amp;gt; {{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: تولد در ۲۱آذر، تهران، خانه‌ٔ شماره‌ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰ تا ۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷ تا ۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبیرستان در بیرجند و مشهد و تهران؛ بازگشت از سال سوم دبیرستان ایرانشهرِ تهران به سال اول دبیرستان صنعتی با شوق‌ِ یادگیری دستورِ زبان آلمانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱ تا ۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتقال پدر به گرگان و ترکمن‌صحرا؛ ادامۀ تحصیل در سال سوم دبیرستان در گرگان؛ فعالیت‌ سیاسی در مناطق شمالِ کشور؛ دستگیری در تهران و انتقال به زندان شوروی‌ در رشت&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ مهاجرت به رضائیه؛ تحصیل در سال چهارم دبیرستان؛ دستگیری شاملو و پدرش توسط چریک‌ها و رفتن تا پای جوخهٔ اعدام؛ آزادی از زندان؛ بازگشت به تهران و ترکِ تحصیل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۶&#039;&#039;&#039;: ازدواج با اشرف‌الملوک اسلامیه در تهران و چهار فرزند حاصل این ازدواج تا سال۱۳۳۴ (سیاوش، سیروس، سامان و ساقی)؛ چاپ اولین مجموعه‌شعر با نام &#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌همت ابراهیم دیلمقانیان؛ آشنایی با [[مرتضی کیوان]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار ۵ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;سخن‌ نو&#039;&#039;؛ چاپ داستان‌کوتاه &#039;&#039;عنکبوت&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن مقدمه‌ای بر منظومۀ &#039;&#039;[[افسانه]]&#039;&#039; [[نیما یوشیج]]؛ آشنایی با [[فریدون رهنما]]؛ نوشتن داستان‌کوتاه &#039;&#039;زنِ پشتِ درِ مفرغی&#039;&#039;؛ انتشار ۹ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;روزنه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ (در مقابل سردبیر راست) مجله‌ٔ &#039;&#039;خواندنی‌ها&#039;&#039;؛ سرودن شعر بلند &#039;&#039;۲۳&#039;&#039; و مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[قطع‌نامه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مشاور فرهنگی سفارت مجارستان، نزدیک به دو سال؛ سردبیر هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;آتشبار&#039;&#039; به‌مدیریت [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|انجوی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039; و رمان &#039;&#039;مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;؛ فرار از دست نظامیان فرمانداری حین یورش به منزلش؛ دستگیری در چاپخانه‌ٔ روزنامه‌ٔ اطلاعات پس از بارها فرار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۳&#039;&#039;&#039;: اسارت در زندان موقت شهربانی و زندان قصر با عنوان زندان سیاسی (۱۳ یا ۱۴ ماه)؛ نوشتن کتاب &#039;&#039;دستور زبان فارسی&#039;&#039; و تعدادی شعر در زندان؛ ازبین‌رفتن شماری از نوشته‌های امانی نزد مرتضی کیوان حین دستگیری کیوان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ سپردن چهار دفتر شعر مانند &#039;&#039;مرگِ شاماهی&#039;&#039;، نخستین تجربه‌ٔ [[شعر روایی]] شاملو به‌زبان محاوره، به «نقی نقاشیان» برای چاپ و مفقودشدن همیشگی آن‌ها؛ نوشتن نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند&#039;&#039;؛ انتشار داستان &#039;&#039;زن پشت در مفرغی&#039;&#039;؛ ترجمۀ رمان‌های &#039;&#039;«لئون مورنِ کشیش»&#039;&#039; و &#039;&#039;«زنگار»&#039;&#039; و &#039;&#039;«برزخ»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;بامشاد&#039;&#039; به‌صاحب‌امتیازیِ اسماعیل پوروالی؛ ترک همسر [نه جدایی] و خانه و فرزندان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039;؛ نوشتن کتاب‌های &#039;&#039;افسانه‌های هفت گنبد&#039;&#039;، &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; و &#039;&#039;ترانه‌ها&#039;&#039;؛ ازدواج دوم، با [[طوسی حائری]] مازندرانی؛ سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;آشنا&#039;&#039;؛ مرگ پدر؛ زندانی‌شدن در زندان موقت شهربانی و سپس زندان قصر به‌علت نپرداختن نفقه به همسر اول؛ انتشار &#039;&#039;هفته‌نامۀ آشنا&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ سردبیری دورهٔ یازدهم ماهنامهٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; برای کودکان؛ تهیه‌ٔ فیلم مستند سیستان‌وبلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت؛ آغاز همکاری با سینماگران؛ نوشتن فیلم‌نامه و متن‌گفتار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;؛ سردبیری ۲ شمارهٔ ماهنامه‌ٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;؛ تأسیس و سرپرستی اداره‌ٔ سمعی‌بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائیه و [[سهراب سپهری]]؛ جدایی از همسر دوم، ترک خانه و جاگذاشتن همۀ یادداشت‌های &#039;&#039;[[کتاب کوچه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ ۲۴ شمارۀ اول مجلۀ &#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;؛ بازنویسی حماسۀ [[گیل‌گمش]] به‌نثر معیار و چاپ آن در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: آشنایی با آیدا سرکیسیان (۱۴فروردین)؛ جدایی رسمی از همسر اول (۲۴تیر)؛ همکاری با &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ دو نمایشنامۀ &#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039; و &#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;، دومی با فریدون ایل‌بیگی؛ آشنایی با [[غلام‌حسین ساعدی]] در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: ازدواج با آیدا سرکیسیان در فروردین و اقامت در دِه شیرگاهِ مازندران؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا در آینه]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|لحظه‌ها و همیشه]]&#039;&#039;؛ انتشار گاهنامه‌ٔ &#039;&#039;اندیشه و هنر ویژۀ ا.بامداد&#039;&#039; به‌مدیریت ناصر وثوقی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا: درخت و خنجر و خاطره]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;؛ تحقیق و گردآوری  &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; (برای بار سوم)؛ نوشتن فیلم‌نامهٔ &#039;&#039;داغ ننگ&#039;&#039; و کارگردانیِ آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;؛ سرپرستیِ هفته‌نامه‌ٔ ادبی‌هنری &#039;&#039;بارو&#039;&#039; همراه‌با [[یدالله رؤیایی]] و تعطیلیِ آن بعد از ۳ شماره با اتمام‌ِحجت وزیر اطلاعاتِ وقت؛ حضور در شب‌ِشعر به‌دعوت انجمن ایران و آمریکا؛ تهیه‌ٔ برنامه‌ٔ کودک برای تلویزیون به نام &#039;&#039;قصه‌های مادربزرگ&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: سردبیری سرویس ادبی‌فرهنگی هفته‌نامۀ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;؛ عضویت در کانون نویسندگان ایران؛ شرکت در شب‌ِشعر به‌دعوت دانشجویان کرمانشاه؛ سخنرانی در دانشگاه شیراز؛ چاپ مقالۀ «گاندی سرمشق بزرگ» در شمارهٔ۲۲ از سال دوازدهم‌ هفته‌نامهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: تحقیق در غزلیات حافظ و تاریخ دوره‌ٔ حافظ؛ ترجمهٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ [[غزل غزل‌های سلیمان]]؛ حضور در شب‌شعر به‌دعوت انجمن فرهنگی ایران و آلمان [[شب‌های شعر گوته|گوته]]؛ برگزاریِ «شب‌های شعر خوشه» به‌مدت یک هفته؛ انتشار یادنامه‌ٔ &#039;&#039;هفته‌ٔ شعر و هنر خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ قصه‌ٔ منظوم &#039;&#039;چی شد که دوستم داشتن&#039;&#039; برای کودکان؛ تعطیلیِ مجله‌ٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; با اخطار رسمی ساواک؛ چاپ &#039;&#039;برگزیده‌ٔ شعرهای احمد شاملو&#039;&#039; از سوی سازمان نشر کتاب؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|مرثیه‌های خاک]]&#039;&#039;؛ استخدام در تلویزیون ملی و ساخت مستندهای فولکوریک &#039;&#039;رقص دیلمانی&#039;&#039; و &#039;&#039;رقص قاسم‌آبادی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|شکفتن در مه]]&#039;&#039;؛ ترجمهٔ تعدادی قصه‌ برای کودکان مثل &#039;&#039;ملکه‌ سایه‌ها&#039;&#039;؛‌ ساخت فیلم مستند &#039;&#039;گیله‌مردی&#039;&#039; با نگارش گفتارمتن و اجرای آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجدد و کامل‌تر از &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ دعوت به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; به‌مدت سه سال؛ نگارش ناتمام نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;آنتیگون&#039;&#039;؛ درگذشت مادر در ۱۴اسفند&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039;: ضبط صفحه و نوار کاستِ اشعار حافظ، مولوی، نیما، خیام و شاملو در [[کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان]] با نام «صدای شاعر»؛ اجرای برنامه‌های رادیویی برای کودکان‌وجوانان؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ کوتاه &#039;&#039;حلوا برای زنده‌ها&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ تعدادی داستان‌کوتاه مانند &#039;&#039;دماغ&#039;&#039;، &#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;، &#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;، &#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;، &#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;؛‌ حضور در شب‌شعر انجمن فرهنگی گوته‌ (۲۶مهر) و شب‌شعر انجمن ایران و آمریکا (۱آبان‌)؛ تدریس «مطالعه‌ٔ آزمایشگاهی زبان فارسی» در دانشگاه صنعتی آریامهر طی سه نیم‌سال تحصیلی؛ همکاری با روزنامه‌های &#039;&#039;کیهان فرهنگی&#039;&#039; و &#039;&#039;آیندگان&#039;&#039;؛ سفر به پاریس برای معالجۀ آرتروز شدید گردن و جراحی مهر‌ه‌های گردن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌ٔ &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[درها و دیوار بزرگ چین]]&#039;&#039;؛ شرکت در شب‌شعر مدرسهٔ عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;تخت ابونصر&#039;&#039; برای تلویزیون؛ ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجموعه‌داستان &#039;&#039;سربازی از یک دوران سپری‌شده&#039;&#039;؛ انتشار گزیدۀ اشعار عاشقانۀ &#039;&#039;از هوا و آینه‌ها&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «باورهای توده»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: سفر به ایتالیا برای شرکت در کنگره‌ٔ نظامیِ گنجوی به‌دعوت دانشگاه رم، همراه‌با یدالله رؤیایی؛ انتشار &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; با مقدمه‌ای انتقادی؛ دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده‌ٔ فولکلور آن دانشگاه در تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: گفتارنویسی برای چند فیلم مستند به‌دعوت وزارت فرهنگ‌وهنر؛ سفر به آمریکا به‌دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه پرینستون برای سخنرانی و شعرخوانی؛ آشنایی با یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیشینسکی از شاعران و نویسندگان آسیای میانه و شمال آفریقا؛ سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون، UCLA برکلی؛ رد پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای کمک به تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ میهمان &#039;&#039;فستیوال جهانی شعر&#039;&#039; در سانفرانسیسکو و آستینِ تگزاس؛ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت دانشجویان ایرانی فیلادلفیا و نیویورک؛ بازگشت به ایران بعد از سه ماه؛ بردن کتابخانۀ شاملو با حدود ۲هزار جلد کتاب توسط محمد زهرایی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|دشنه در دیس]]&#039;&#039;؛ نپذیرفتن دعوت دانشگاه ناپل برای تدریس «ادبیات و شعر معاصر فارسی»؛ شرکت در شب‌شعر انستیتو گوته؛ استعفا از سرپرستی پژوهشکده‌ٔ دانشگاه بوعلی؛ پایان نگارش زندگی‌نامه‌مانندی به نام میراث و بردن و برنگرداندن تنها نسخه‌ٔ دست‌‌نوشته‌ٔ آن توسط علی‌رضا میبدی؛ ترک ایران برای اعتراض به سیاست‌های رژیم؛ اقامت در ایالات متحده آمریکا به‌مدت یک سال؛ سخنرانی‌ در دانشگاه‌های آمریکا؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌ٔ اشعار&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: دعوت به سردبیری هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039; در لندن؛ ترک ایالات متحدهٔ آمریکا؛ سفر به انگلستان و انتشار ۱۲ شمارهٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «میکروب سانسور»؛ استعفا از هفته‌نامه به‌علت اختلاف‌ با مدیر آن؛ نوشتن قصه‌ٔ &#039;&#039;«دخترای ننه‌دریا»&#039;&#039; و &#039;&#039;«بارون»&#039;&#039; و &#039;&#039;«دروازۀ بخت»&#039;&#039; برای کودکان؛ چاپ مجموعه‌مقالات &#039;&#039;از مهتابی به کوچه&#039;&#039;؛ بازگشت به ایران (اسفندماه)؛ انتشار دفتر اول (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ عضویت در هیئت دبیران [[کانون نویسندگان ایران]]؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ مجله‌ٔ هفتگی &#039;&#039;کتاب جمعه&#039;&#039; و تعطیلی اجباری بعد از ۳۶ شماره؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها؛‌ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت انجمن ایران و فرانسه؛ انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[ترانه‌های کوچک غربت]]&#039;&#039;؛ سخنرانی در باشگاه ارامنه‌ٔ تهران؛‌ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;[[مسافر کوچولو]]&#039;&#039; در کتاب جمعه؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;بگذار سخن بگویم!&#039;&#039; با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]؛ حضور در شب‌شعر انستیتو گوته؛ انتشار دفتر دوم(آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار صوت &#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران&#039;&#039; با صدای شاعر؛ انتشار صوت و کتاب &#039;&#039;ترانه‌ٔ شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;، ترجمه‌‌ای از شعرهایی فدریکو گارسیا لورکا؛ عضویت در دوره‌ٔ دوم هیئت پنج‌نفره‌ٔ دبیران کانون نویسندگان ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب صوتی &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; و &#039;&#039;یل و اژدها&#039;&#039; برای کودکان؛ انتشار دفتر سوم (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; با همکاری آیدا؛ عضویت در دورهٔ سوم هیئت پنج‌نفرۀ دبیران کانون نویسندگان؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۱&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ &#039;&#039;هایکو&#039;&#039;، شعر ژاپنی با همکاریِ ع.پاشایی؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکتر شوایتزر!&#039;&#039;؛ انتشار دفتر اول(الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۲&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر دوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛‌ ترجمه و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سیاه همچون اعماقِ آفریقای خودم&#039;&#039; سرودهٔ لنگستون هیوز؛ ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌‌ٔ اشعار&#039;&#039;؛ انتشار دفتر سوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ توقف انتشار کتاب‌ها؛ نامزد جایزۀ نوبل ادبیات در ۱۹۸۳م&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ رمان &#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039; با عنوان &#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر!&#039;&#039; به‌صورت بازنویسی با مؤخره‌ٔ مفصل؛ ساخت سردیس شاملو با برنز توسط محمد مددی؛ انتشار &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[ناصر حریری]]؛‌ نوشتن فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;میراث&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۶&#039;&#039;&#039;: آغاز ترجمه‌ٔ آزادِ &#039;&#039;دُنِ آرام&#039;&#039; اثر میخاییل شولوخوف؛ انتشار ژاپنیِ کتاب &#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039; به‌ترجمه‌ٔ شوکو یاناگا در مجله‌ٔ ILCAA توکیو؛  ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آلمان و ایراد سخنرانی باعنوان &#039;&#039;من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!&#039;&#039; در دومین کنگره‌ٔ بین‌المللی ادبیات، اینترلیت ۲ با نام &#039;&#039;جهانِ سوم: جهانِ ما&#039;&#039; در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور؛ حضور در شب‌شعر در کُل‌لوکیومِ ادبیِ برلین؛ اجرای شب‌شعر و سخنرانی در اتریش به‌دعوت دانشگاه اقتصاد وین و یورو آفریک اینستیتو؛ بازگشت به آلمان و اجرای شب‌شعر در شهر دانشگاهی گیسن؛ سفر به سوئد به‌دعوت انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه یوته‌بوری و دیدار با هیئت رئیسه‌ انجمن قلم؛ اجرای شب‌شعر در &#039;&#039;خانه‌ٔ مردم&#039;&#039; استکهلم؛ انتشار جلد اول &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ در آلمان؛ بازگشت به ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۸&#039;&#039;&#039;: انتشار جلد دوم &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ آلمان؛ اقامت در &#039;&#039;شهرک دهکدۀ خانه&#039;&#039; در کرج&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا به‌دعوت دانشگاه UC برکلی، مهمان سیرا ۹۰ (مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران)  و سخنرانی‌ با دو عنوان &#039;&#039;نگرانی‌های من&#039;&#039; و &#039;&#039;مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ&#039;&#039; طی دو شب‌شعر؛ حضور در شب‌شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس، در رویس‌هال و دانشگاه‌های شیکاگو، آن‌اربر میشیگان، کلمبیا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستین؛ جراحی اول روی مهره‌های گردن در بیمارستان یونیورسیتیِ بوستون؛ حضور در سه شب‌شعر بوستون و UC برکلی به‌نفع زلزله‌زدگان ایران؛ نگارش سفرنامۀ طنز &#039;&#039;[[روزنامه‌ٔ سفر میمنت‌اثر ایالات متفرقۀ امریغ]]&#039;&#039; در اوکلند کالیفرنیا؛ جراحی دوم روی مهره‌های گردن در بوستون؛‌ شرکت در شب‌شعر مدرسه‌ٔ ارامنه‌ٔ بوستون؛ مدرس میهمان دانشگاه برکلی UCLA برای تدریس «زبان و شعر و ادبیات معاصر فارسی» به دانشجویان ایرانی طی یک ترم؛ دریافت جایزه‌ٔ «آزادی بیان و گفت‌وگو (Free Expression)» از سوی سازمان حقوق بشر نیویورک&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۰&#039;&#039;&#039;: اجرای شب‌شعر در UC برکلی به‌نفع آوارگان کُرد عراقی (۱۴اردیبهشت)؛ شب‌شهر و قصه‌خوانی در USC لس‌آنجلس  (۲۱اردبهشت) و دانشگاه وین اتریش (۱۰خرداد) هر دو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]] و به‌دعوت انجمن فرهنگی کُردها؛ اختصاص شمارهٔ اول مجله‌ٔ &#039;&#039;زمانه&#039;&#039; به شاملو در سن‌هوزهِ کالیفرنیا؛ بازگشت به ایران؛ ترجمه‌ٔ شعرهایی از لنگستون هیوز و اوکتاویو پاز با همکاریِ حسن فیاد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۱&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر یکم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو]] با زیرعنوان &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]]&#039;&#039; و جلد اول &#039;&#039;[[قصه‌های کتاب کوچه]]&#039;&#039; هر دو در سوئد؛ انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به‌زبان ارمنی با نام &#039;&#039;من دردِ مشترکم&#039;&#039; با ترجمۀ &#039;&#039;نُروان&#039;&#039; در کانون فیلم ارمنستان؛ چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039;، «دیدگاه‌های تازه» به‌کوشش ناصر حریری؛ تدوین دوبارۀ حرف آ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; برپایهٔ روش جدید (۷ تا ۲۰تیر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۲&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وگو با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[محمد محمدعلی]]؛ انتشار مجموعه‌‌ٔ &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039; ترجمه‌ٔ ۲۰۰ شعر جهان؛ ترجمه‌ٔ مجدد دو اثر &#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039; و &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;گزینه‌‌ٔ اشعار&#039;&#039; با انتخاب آیدا؛ چاپ دفتر چهارم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;یک هفته با شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[مهدی اخوان لنگرودی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۳&#039;&#039;&#039;: انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان سوئدی و فارسی با نام &#039;&#039;عشق عمومی&#039;&#039; Allom FattandeC. Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ٔ [[آذر محلوجیان]]؛ انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان فرانسه و فارسی با نام &#039;&#039;سرودهای عشق و امید&#039;&#039; Hymnes d amour et d cspoir در فرانسه، ترجمه‌ٔ [[پرویز خضرایی]]؛ سفر به سوئد به‌دعوت ایرانیان مقیم سوئد برای اجرای شب‌شعر؛ لغو شب‌شعر در کنسرتوسه به‌علت بیماری؛ اجرای شب‌شعر در یوته‌بوری، یک ماه بعد از آن؛ برگزاریِ دو شب‌شعر در اوسه جیمنازیومِ استکهلم؛ مصاحبه با تلویزیون استکهلم؛ بازگشت به ایران؛ انتشار صوت شعرهایی از حافظ، مولوی و نیما&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: پایان ترجمه‌ٔ &#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039; (۱۷مهر) و شروع بازخوانی و ویراستاری آن؛ برگزاری بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا (۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵) به‌مدیریت انجمن نویسندگان ایرانی کانادا؛ انتشار منتخبی از ۶ شعر به‌زبان اسپانیایی با نام Aurora (بامداد) در مادرید، به‌ترجمه‌ٔ کلاراخانِس Clara Janes شاعر اسپانیایی؛ چاپ گفت‌وگوی [[مسلم منصوری]] با شاملو در ش۱۵۸ ماهنامۀ سینما (۲۰اردیبهشت)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۵&#039;&#039;&#039;: جراحی عروق گردن (۱۹فروردین)؛ انتشار صوت &#039;&#039;پریا و دخترای ننه‌دریا&#039;&#039;؛ جراحی عروق پای راست (۱اسفند)؛ پایان بازنگری ترجمۀ دن آرام (۲۰مهر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;: تکرار جراحی عروق پا، (۱فروردین)؛ انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|در آستانه]]؛ قطع پای راست از زانو (۲۶اردیبهشت) در بیمارستان ایران‌مهر؛ انتشار شمارۀ۸ از سال چهارم مجلهٔ &#039;&#039;دفتر هنر&#039;&#039; در آمریکا ویژه‌ٔ احمد شاملو (مهرماه) و شمارۀ۹ ویژه‌ٔ [[تقی مدرسی]] و احمد شاملو (اسفندماه)؛ انتشار دفتر پنجم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار منتخب اشعار با نام &#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039; (اسفند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۷&#039;&#039;&#039;: بازنگری ترجمۀ &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039; و منتخب اشعار؛ چاپ منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی، Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانه]]) به‌کوشش اورس جان کارلسون (Orers، Janne Carlsson) و سعید مقدم؛ انتشار دفتر اول، دوم و سوم (ب) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;[[شناخت‌نامۀ شاملو]]&#039;&#039; به‌همت [[جواد مجابی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول و دوم (پ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار دوجلدی &#039;&#039;[[مجموعه‌‌آثار احمد شاملو]] دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳ تا ۱۳۷۶&#039;&#039; با افتادگی و اشتباه‌ بسیار در حروف‌چینی؛ انتشار منتخب ۵۱ شعر تا سال۱۳۶۹ش با عنوان &#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039; (چاپ اول در ایران)؛ دریافت جایزه‌ٔ (Stig Dagerman) استیگ داگرمن (۱۵خرداد)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۹&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول (ت) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;[[حدیث بی‌قراری ماهان]]&#039;&#039; مجلدی دیگر از دفتر یکمِ مجموعه‌آثار (۱۸خرداد)؛ پایان ترجمۀ سه نمایشنامه از فدریکو گارسیا لورکا با عناوین «خانه‌ برناردا آلبا»، «عروسی‌ خون» (با بازبینی مجدد) و «یرما»؛ درگذشت در ساعت ۹ شب یک‌شنبه ۲مرداد در خانۀ &#039;&#039;دهکده&#039;&#039; کرج؛ تششیع پیکر صبح پنج‌شنبه ۶مرداد از بیمارستان ایران‌مهر به‌سوی گورستان امام‌زاده‌طاهر کرج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نسبِ کابلی‌اوکراینی===&lt;br /&gt;
نسب شاملو از یک سو به کابل می‌رسد و از سوی دیگر به اوکراین. میرزاشریف‌‌‌‌خان عراقی، پدربزرگِ مادری‌ احمد، اهل قفقاز بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و کارهای دیپلماتیک انجام می‌داد. همچنین، مدتی مدیر ایرانی شیلات بود. زبان روسی را به‌درستی می‌دانست. روشن است که گرایش‌های چپ داشته است. با زنی اهل اوکراین ازدواج می‌کند که دستاورد این ازدواج، مادر شاملوست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگِ پدری‌ِ شاملو، میرزامحمد‌حسن‌خان شاملو، دبیرالملک، وزیر مالیه و مُهردار مخصوص حاکم هرات و اهل کابل بوده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;/&amp;gt;دوران جوانی درپی جریانی سیاسی از افغانستان متواری می‌شود و با همسرش بی‌بی شجاعت اهل هرات، به ایران مهاجرت می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt; مادرش کوکب عراقی زادهٔ استرآباد بود و پدرش حیدر، اهل بروجرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی؛ پریشانی و انتظار===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامدادِ جوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
۲۱آذر۱۳۰۴ در خانه‌ٔ شمارۀ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه تهران به‌دنیا آمد. به‌علت مأموریت‌های پشت‌ِسرهم پدر شاملو به شهرهای ایران، در شناسنامۀ شاملو، به‌اشتباه هم محل تولدش را رشت و هم تاریخش را ۴آذر ثبت کرده‌اند.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;/&amp;gt; احمدِ کودک به‌مناسبت شغل نظامی‌ پدر، هرازچندی در شهری بود. شاملو در کودکی، مدت کوتاهی را تا پیش از دبستان در شهرهای رشت، سمیرم، اصفهان، آباده و شیراز زندگی کرده بود. دوره‌ٔ دبستان را در خاش و زاهدان و مشهد سپری کرد و دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران. گرچه تحصیلاتش را در سال چهارم دبیرستان رها می‌کند، در کارنامهٔ خود تدریس مطالعۀ آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی به‌مدت سه ترم را نیز دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو بعدها در نوشته‌هایش، از پیامدهای بی‌ثباتی‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش گله می‌کند. از این دروان با تعابیری چون «دربه‌دری» یاد می‌کند. شاملو در توصیف آن ایام می‌گوید: کودکی من پر از پریشانی و انتظار بود. همه‌ٔ بزرگ‌ها آرزو دارند که باز به بچگی رجعت کنند. من اما وقتی به دوران کودکی و جوانی خود فکر می‌کنم، نتیجه‌ای که به‌دست می‌آورم همیشه یکی است: حاضر به بازگشت نیستم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۵۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوانی؛ سیاست و شاعری===&lt;br /&gt;
هر شخصیتی را می‌توانست محیط خانوادگی از من بسازد جز شاعر! شعر در من التیام‌یافتن زخم موسیقی است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۲۰ش جوانکی بودم در حدود پانزده‌سال‌ونیمه. جوانکی که در سکوت خفقان‌آمیز دورۀ رضاخان می‌زیست. در محیطی که با ساختار ذهنی من بیگانه بود. موقعی که رضاخان را بردند، بچه‌ای بودم زیر ۱۶ سال، بدون هیچ درک و شعوری! فقط یک نکته توی ذهن من فرو رفته بود که روس و انگلیس مانع پروازکردن این ملت بدبخت‌اند. وقتی آلمان با این دو کشور در حال جنگ است، ما تبلیغات این‌ دو کشور را می‌شنویم. بچهٔ ۱۵ یا ۱۶ساله که هیچ نوع سابقهٔ تفکر سیاسی‌اجتماعی ندارد چه حادثه‌ای برایش اتفاق می‌افتد؟ اگر نیاز به بالیدن و شوریدن و گردن‌کشیدن در ذاتش باشد، می‌گوید طرفدار آلمانم؛ چون دارد دشمن مرا می‌کوبد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
من با این ذهنیت و با این سادگی وارد جریان ضدمتفقین شدم که کارم به زندان کشید. توی زندان بسیار نکته‌ها آموختم و بسیار آدم‌ها دیدم. در سال۱۳۲۲ یا ۱۳۲۳ دیدم این آدم‌ها که نام و آوازه‌شان مثل صدای طبل در کلّه می‌پیچد، چقدر حقیرند. آدم‌هایی بی‌معنی و بی‌شخصیت و خالی و پوچ. بعد از ۲۸مرداد، به‌طور رسمی وارد حزب توده شدم؛ ولی این ورود به حزب توده دو ماه نپایید؛ برای اینکه بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله در زندان به این واقعیت برخوردم که حزب چه آشغال‌دانی عجیب‌وغریبی است. این‌گونه شد که از آن حزب بیرون آمدم. من سعی کردم از جریان‌ها درس بگیرم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۶۰۳تا۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ziba.jpg|120px|راست]]&lt;br /&gt;
===سرانجام پیوندهایی مکرر===&lt;br /&gt;
شاملو در سال۱۳۲۶ش در بیست‌ودوسالگی با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او سیاوش، سامان، سیروس و ساقی از این ازدواج‌اند. این پیوند به جدایی می‌انجامد. شاملو پس از یک دهه در سال۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند. دومین ازدواج شاملو همچون نخستین ازدواج، مدت زیادی دوام نمی‌آورد. شاملو چهار سال بعد، همسر دوم را نیز ترک می‌کند؛ اما سومین و آخرین پیوند زناشویی شاملو با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] است به‌سال۱۳۴۳ که شاملو تا پایان عمر، عاشقانه با او زیست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳تا۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://chehreblog.com/////|عنوان = بیوگرافی کامل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Aydavashamloo.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درخت، خنجر، خاطره...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ayda.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]ی احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]؛ رفیق راه شاملو===&lt;br /&gt;
نام شاملو در هرکجا که می‌آید، نامی از آیدا نیز است. خانم آیدا، با نام کامل ریتا آتانث سرکیسیان، همسر سوم شاملو، تا آخر عمر شاعر، با او زیست و همراه و رفیق راهش بود. شاملو در دو کتاب [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آیدا در آینه]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;]]، عشق و احترام عمیق خود را به همسر وفادارش ابراز می‌دارد.{{سخ}} &lt;br /&gt;
بررسی زندگی و کارهای شاملو نشان می‌دهد که آشنایی‌اش با آیدا، تأثیر شگرفی بر زندگی او گذارده است. شاملو مجموعۀ [[کتاب کوچه]]، یکی از معروف‌ترین آثارش را با همت و همراهی و پشتکار آیدا سرکیسیان تدوین و تنظیم و گردآوری کرد. این مجموعه در حدود صد جلد فرهنگ مکتوب و دربرگیرندۀ اصطلاح‌ها، باورها، مثل‌ها و حکمت‌ها، قصه‌ها و فرهنگ مردم (فولکلور) تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «مثل خون در رگ‌های من، نامه‌های احمد شاملو به آیدا» دربرگیرندۀ بیست نامۀ شاملو به همسرش آیدا سرکیسیان است. این نامه‌ها را شاملو در فاصلۀ سال‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خطاب به آیدا نوشته است. این کتاب را نشر چشمه در بهار۱۳۹۴ روانهٔ بازار کتاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از میان نامه‌های احمد به [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۹۴|ک= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا(ج۱)|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}====&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;آیدای خودم، آیدای احمد.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شریک سرنوشت و رفیق راه من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;به خانه‌ٔ عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم‌های من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از خدا دور افتاده بودم، خدا را با خودت به خانه‌ٔ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;زندگی، ترکم کرده بود، زندگی آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانه‌ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از شوق اشک می‌ریزم. هنوز نمی‌توانم باور کنم. نمی‌توانم بنویسم. نمی‌توانم فکر کنم. همین‌قدر، مست و برق‌زده، گیج و خوشبخت،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با خودم می‌گویم: برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;و این، دعای همه‌ٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار می‌شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
::۲۳شهریور۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmad-shamloo-bamdad1.jpg|210px|thumb|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ مزار شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سال‌های پایانی===&lt;br /&gt;
سال‌های آخر عمر شاملو به پرکاری قبل نبود. از سویی بی‌تمایل به خروج از کشور بود و خود دراین‌باره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است [...] چراغم در این خانه می‌سوزد. آبم در این کوزه، ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; بیماری آزارش می‌داد. دیابتش شدت‌ گرفته بود. همچنین، پس از آنکه در ۲۶اردیبهشت۱۳۷۶ در بیمارستان ایران‌مهر پای راستش را از زانو قطع کردند، روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; را ادامه داد و گه‌گاه شعر یا مقاله‌ای را در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌کرد. در دههٔ هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی برای اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد؛ بنابراین تمام آثار جدید یا تجدیدچاپ‌شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد. پس از توقفی طولانی در انتشار کتاب‌های شعرش، دفتر شعر [[مجموعه اشعار احمد شاملو|ترانه‌های کوچک غربت]] در ۱۳۵۹ش، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]] در ۱۳۷۱ (در استکهلم)، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|در آستانه]] در ۱۳۷۶ و آخرین مجموعه‌شعر شاملو، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|حدیث بی‌قراری ماهان]] در ۱۳۷۹ منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sange mazar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ‌های بی‌سنگر...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سفر بی‌بازگشت===&lt;br /&gt;
در غروب یک‌شنبه، ۲مرداد۱۳۷۹، احمد شاملو پس از مدت‌ها تحمل بیماری قند، در بیمارستان ایرا‌ن‌مهر تهران چشم از جهان فروبست.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; وداع با شاملو در روز پنج‌شنبه، ۶مرداد۱۳۷۹ برگزار شد. زنان و مردان سالخورده، میان‌سالان، انبوه جوانان و همچنین هزاران نفر دیگر، پیکر بامداد را با پرتاب گل سرخ و سردادن سرود &#039;&#039;ای ایران&#039;&#039; و خواندن شعرهای شاملو همراهی کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نهایت در امام‌زاده طاهر کرج در نزدیکی مزار [[هوشنگ گلشیری]]، [[داریوش فروهر]]، [[پروانه فروهر]]، [[محمد مختاری]] و [[محمدجعفر پوینده]] به‌خاک سپردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khane shamlu.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانه‌موزهٔ بامداد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانهٔ سبز شاملو===&lt;br /&gt;
خانهٔ شاملو در دهکده است. محله‌ای در نزدیکی فردیس کرج. تفاوت این محله با محله‌های اطرافش، از لحاظ زیبایی و سرسبزی چشمگیر است. شاملو و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از سال۱۳۶٨ش در این خانه زندگی کرده‌اند. شمارهٔ ۵۵۵ خانه زیر سبزی پیچک‌ها پنهان شده است. خانه‌ای با در سفید آهنی و باغچه‌ای بزرگ. سردیس فلزی بزرگی در ایوان، کنار پنجره است. سردیس «بامداد».&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
حالا خانۀ شاملو را بیشتر با نام‌ موزۀ احمد شاملو می‌شناسند. اسناد و آثار و اشیای به‌جامانده از او، در ویترین‌هایی در گوشه‌هایی از خانه گذاشته‌اند. خانهٔ شاملو در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده است و با عنوان «بنیاد الف. بامداد» فعالیت می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Pashayee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رفیق مازنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naameha.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تهران{{سخ}}خیابان آشیخ‌هادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Paashaee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو و [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]{{سخ}}۴آبان۱۳۵۳، ساحل زاغِمرز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملو و دوستی‌های ماندگار===&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]====&lt;br /&gt;
عین‌الله عسگری پاشایی معروف به ع.پاشایی، رفیق دورادور شاملو، دربارهٔ آشنایی‌اش با شاملو می‌گوید:&lt;br /&gt;
:آشنایی من با شعر شاملو به اوایل سال۱۳۳۷ش می‌رسد. خوانندهٔ شعر بودم و از روی نوشته‌های [[صادق هدایت]]، [[نیما]]خوان شده بودم. آن زمان «مانلی و افسانه» نیما چاپ شده بود. بعد مقدمهٔ شاملو را بر کتاب نیما دیدم و تا سال۱۳۳۷ش که [[هوای تازه]] را انتشارات نیل منتشر کرد، شاملو‌خوان شدم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;/&amp;gt; سال۱۳۴۸ هم باهم رفیق شدیم. آن موقع در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; می‌نوشتم و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; هم تعطیل شده بود. شاملو به مازندران آمده بود و نامه‌هایی که قبلاً به او می‌نوشتم، باعث شد به‌دنبالم بیاید و مرا پیدا کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو عاشق مازندران بود و از میان همۀ شهرهای مازندران ساری را خیلی دوست داشت. بیش از هر هنرمند معاصر و مشهور دیگری در ایران به ساری سفر کرده است؛ چون دوستان زیادی در آنجا داشت. صمیمی‌ترین دوست او در ساری ع.پاشایی بود. ارتباط شاملو و پاشایی بسیار نزدیک بود. بامداد هرگاه به مازندران می‌آمد یک‌راست به «دارابکلا» و کلبۀ پاشایی می‌رفت. حتی برخی از مهم‌ترین مهمانانش نظیر «کلارا خانس» شاعر برجستهٔ اسپانیایی را نیز به ساری آورد که حاصل سفر «خانس» به مرکز استان مازندران همان شعر مشهور «خانهٔ مازندران» است که جوایزی را نیز برای او به‌ارمغان آورد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبق وصیت احمد شاملو، پاشایی سرپرستی آثار او را به‌همراهی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] برعهده دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرپرستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «تهران، خیابان آشیخ‌هادی» نامه‌های احمد شاملو است به ع.پاشایی. پاشایی در مقدمهٔ این کتاب می‌گوید: «این نامه‌های احمد شاملوست به من که گوشه‌هایی از زندگی او را روشن می‌کند. کمابیش همهٔ نامه‌ها به زندگی روزمرهٔ شاملو و دغدغه‌های او می‌پردازد و وجه ادبی ندرد.» &amp;lt;ref name = &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۹۳|ک=تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|ص=۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; «نام همه‌ شعرهای تو» نیز کتابی‌ است که در آن پاشایی دربارۀ زندگی و آثار شاملو نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo-shabaneh.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شبانه‌ای به{{سخ}}[[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamloo Saedi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]] در خانهٔ شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Images (15).jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی|ساعدی]] و شاملو دوستان صمیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانۀ]] شاملو برای [[غلام‌حسین ساعدی]]====&lt;br /&gt;
دوستی عمیق شاملو و ساعدی را می‌توان از &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; اهداییِ احمد شاملو به [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مُراد]]، غلام‌حسین ساعدی  فهمید. شاعر [[سپید]]سرا &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را به زبان محاوره سروده است؛ البته به‌جز این  &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;، شاملو در مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039;، شعر مشهور خود به‌ نام &#039;&#039;محاق&#039;&#039; و از مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;، شعر &#039;&#039;پاییز&#039;&#039; را هم به ساعدی، دوست نمایشنامه‌نویس خود هدیه کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; شعر &#039;&#039;محاق&#039;&#039; این‌گونه آغاز می‌شود: «به نوکردن ماه، بر بام شدم، با عقیق و سبزه و آینه.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص= ۷۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Rafiigh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامداد و [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
اسفندیار منفردزاده &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را برای ترانه‌کردن برگزید. منفردزاده برای این &#039;&#039;شبانه&#039;&#039; موسیقی نوشت و فرهاد مهراد خواند‌ش. نتیجه این شد که شبانۀ یادشده، از میان ورق‌های چاپی کتاب بیرون آمد و بر زبان مردم کوچه و خیابان زمزمه شد؛ حتی در جایی از تاریخ مبارزهای مردمی ایران جلوه کرد و ماندگار شد:&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=darkgreen&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه‌ها باریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دُکّونا بسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خونه‌ها تاریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاقا شیکسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از صدا افتاده&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تار و کمونچه&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مُرده می‌برن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه به کوچه.»&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص = ۴۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====مردی که خلاصهٔ خود بود====&lt;br /&gt;
احمد شاملو، به‌گفتهٔ خودش نزدیک به صدوهفتاد جلد کتاب چاپ‌شده و چاپ‌نشده دارد. از این دید، جایگاه شاملو در تاریخ ادبیات ایران یگانه است: شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و محققی که یک‌تنه به کارگاهی فعال در حیطهٔ کتابت تبدیل شد؛ اما تعداد و حجم کتاب‌های شاملو به‌تنهایی بیانگر شخصیت ادبی‌اش نیست. حضور جسمانی، پرکاری، سماجت، خُلقِ گاه مهربان و گاه تند و نیروی روحی‌اش را نباید در ایجاد این کارگاه یک‌نفره دست‌کم گرفت.{{سخ}}آنچه موفقیت شاملو را به‌کمال می‌رساند، تداوم روحیهٔ سرکش سی‌سالگی در هفتادسالگی بود. قلندری که به‌ضرورت سن کنار بکشد و کوتاه بیاید کار مهمی نکرده است؛‌ کسی که بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی کند؛ اما نافرمان و گردن‌کلفت باقی بماند و پَر نریزد نوبر است. حتی صدای پرطنین او و انبوه موهای مجعدی که تا آخر عمر بر فرقش ماند در خدمت تحکیم تصویرش در مقام نویسنده‌ای سرکش عمل می‌کرد که کوتاه‌بیا نبود. روحیهٔ سرشار از نیرو و لحن پرمطایبه‌اش مکمل شخصیتی بود که به زبانی جدید می‌سرود و زبان نو می‌ساخت. در معاشرت با شاملو می‌توانستی ادیب و شاعر را کنار بگذاری و هم‌صحبت کسی شوی که آماده بود تا صبح از هر دری حرف بزند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزاد و آزادی‌خواه====&lt;br /&gt;
عشق و آزادی و انسان‌گرایی، از ویژگی‌های آشکار سروده‌های شاملوست. مراودات اجتماعی گسترده و تجربیات جمعی، شخصیت او را پایه‌گذاری کرد. شاملو آرمان هنر را جز تعالی‌یافتن تبار انسان نمی‌دانست. آزادگی و آزادی‌خواهی، ایدئولوژی عمدهٔ آثار اوست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اندیشه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو| ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اندیشه و تفکر حاکم بر اشعار شاملو درخور توجه است. شعر شاملو سرگذشت مهر و کین، یأس و امید، عشق و نفرت، غم و شادی، درد و دریغ و نیز حمله و گریز است؛ اما محور تمام این عواطف، اجتماع است و مردمش. همهٔ این عوامل باعث شده است که وجه اومانیستی و انسان‌گرایانهٔ شعر ا. بامداد تشخص یابد. شاملو در قلب معرکهٔ زندگی حضور دائم دارد و به‌همین‌علت نبض شعرهای او با نبض اجتماع می‌زند. همچنین، شعر او صدای ضربه‌های زندگی اجتماعی و  درگیری وسیع با رویدادهاست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال| نام خانوادگی= بالال و غلام‌حسین‌زاده|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khoosheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هفته‌نامۀ محبوب دههٔ چهل&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملوی سردبیر و روزنامه‌نگار===&lt;br /&gt;
از فعالیت‌های حرفه‌ایِ بسیار مهم‌ زندگی شاملو روزنامه‌نگاری است. عده‌ای می‌گویند احمد شاملو متخصص رونق‌دادن به نشریه‌های کم‌مخاطب و به‌تعطیلی‌کشاندن نشریه‌های موفق بوده است. او با مهارت‌های ویژه‌اش نشریات کم‌مخاطب را رونق می‌داد. همچنین، به‌علت قلم یگانه‌اش باعث می‌شد مقامات دولتی و حکومتی نشریه‌اش را تعلیق کنند. «احمد شاملو در سال۱۳۳۲ش پس از کودتای ۲۸مرداد به‌خاطر انتشار مجلۀ آتشبار که مجلۀ ضدسلطنتی بود به زندان می‌افتد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۳۹ مدتی سردبیری هفته‌نامهٔ فردوسی را به‌عهده می‌گیرد. مجله را به‌شکل و اندازه‌ای غیر از شکل و اندازۀ معمول مجلهٔ فردوسی درمی‌آورد و روزنامه‌وار به‌دست خوانندگان می‌رساند.{{سخ}} شاملو در سال۱۳۴۰ با همکاری محسن هشترودی، ۲۵ شماره از هفته‌نامهٔ [[کتاب هفته]] را منتشر کرد. «&#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; یک‌جور ماجراجویی جسورانه بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۴۶ سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامهٔ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; را به‌عهده گرفت. همکاری شاملو با نشریهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; تا ۱۳۴۸ که نشریه را ساواک تعطیل کرد، ادامه دارد. هفته‌نامهٔ &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; از تأثیرگذارترین هفته‌نامه‌های ادبی دهۀ ۴۰ بودند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;/&amp;gt; «به‌راستی که &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; را همان نود شماره‌ای که شاملو طی دو سال منتشر کرد باید نماد کاملی از ابتکارات و خلاقیت‌های پرثمر شاملو در قلمرو مطبوعات دانست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۷و۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:IMG12304070.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در ساری، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]  &lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
====زندانی‌شدن به‌علت علاقه به فاشیسم و حزب توده====&lt;br /&gt;
احمد شاملو را در بیست‌سالگی به‌علت هواداری از فاشیسم و آلمان نازی و در سی‌سالگی به‌علت هواداری از کمونیسم و حزب توده زندانی کردند. ماجرای نخستین بازداشت او به روز‌هایی برمی‌گشت که ایران در اشغال متفقین بود. شاملو به دشمن متفقین یعنی آلمان نازی گرایش‌ یافت؛ بنابراین به‌علت «فعالیت‌های ضدِ حضور متفقین در شمال ایران» دستگیرش کردند و به زندان ارتش سرخ در رشت اشغالی فرستادند. شاملو در گفت‌و‌گویی اشاره کرده است که گرایشش به آلمان نازی از سر ناآگاهی بوده است و نه چیزی بیشتر از این.{{سخ}} در نیمهٔ دوم دهه بیست، شاملوی جوان پس از آشنایی با [[نیما یوشیج]] و بعدتر [[فریدون رهنما]] و بیش از این‌ دو [[مرتضی کیوان]] به چپ گروید، آن‌هم از نوع توده‌ای و استالینی‌اش که سکهٔ رایج آن روزگار بود. دفتر شعری که در سال۱۳۳۰ش منتشر کرد، چونان بیانیه‌ای سیاسی بود و اسم آن را هم &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; گذاشت؛ اما قرابت شاملو با چپ‌های توده‌ای هم طولانی نبود. چند وقت بعد از اینکه دولت محمد مصدق با کودتا سرنگون شد، شاملو بازداشت شد. در زندان وقتی دید برخی اعضای حزب توده با مقاومت تا پای جان ایستادند، درحالی‌که کمیتهٔ مرکزی توده فرار و مهاجرت را ترجیح داده بود، سیاست برایش همچون  بازی کثیفی جلوه کرد؛ بنابراین از حزب تودهٔ ایران برید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعرِ ستیز|نام خانوادگی= علی ملیحی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۷و۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روشن‌فکران و حکومت پهلوی====&lt;br /&gt;
سلطنت پهلوی از دههٔ چهل به‌بعد درپی سازش‌ با روشن‌فکران بود. ابتدا امیراسدالله علم با جذب روشن‌فکران در مناصب دولتی سازش کرد، سپس امیرعباس هویدا پیِ این نوع از سازش‌کاری را گرفت؛ چراکه هویدا در محیط‌های روشن‌فکری بیروت و پاریس بالیده بود؛ بنابراین به مراوده‌ها بیشتر اهمیت می‌داد و حلقهٔ مراوده‌های او در مقام نخست‌وزیر گسترده‌تر بود.{{سخ}} به‌گواه اسنادی که درپی می‌آید، احمد شاملو نیز از روشن‌فکران توجه‌برانگیز هویدا بود. به‌طوری‌که سفر درمانی شاملو به فرانسه در سال۱۳۵۲ش به توصیه نخست‌وزیر صورت گرفته بود. در این سفر شاملو درخواست پرداخت هزینه‌های بیمارستان را از سفارت ایران در پاریس می‌کند. این درخواست با موافقت هویدا و سفارش به سفیر برای احوالپرسی از شاملو به‌نمایندگی از او همراه شد؛ اما این سنت‌ را چپ‌ها به وادادگی و وابستگی نخبگان تعبیر می‌کردند. در گفتمان چپ، نخبگان و روشن‌فکران به دو گروهِ با حکومت یا بر حکومت تقسیم می‌شدند. بر این مبنا شاعری که وام می‌گرفت، شعرش آرام می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= روشن‌فکران و حکومت|نام خانوادگی= رضا مختاری اصفهانی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Telegraf hoveida.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویر تلگراف سفیر ایران در پاریس دربارهٔ درخواست شاملو و پاسخ امیرعباس هویدا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====بعد از حزب توده====&lt;br /&gt;
با جدایی از حزب توده، شاملو با تصویرهای شاعرانه‌اش ستایشگر راهی شد که عمدهٔ چریک‌های جوان در دههٔ چهل و پنجاه انتخاب کردند. در این دوره شاملو حماسی‌ترین اشعار سیاسی‌اش را برای جان‌باختگان جنبش چریکی ایران سرود. [[مجموعه اثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] و «میلاد آن‌که عاشقانه بر خاک مرد» را به کسانی تقدیم کرد که با انتخاب مرگ در برابر زندگی، به قهرمانان سیاسی یک نسل تبدیل شدند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
* کنگره‌ٔ بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵ به‌سرپرستی انجمن نویسندگان ایرانی کانادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مهدی اخوان ثالث]]====&lt;br /&gt;
«... انصافاً راجع به شعر امروز ما بعد از [[نیما]]، اگر حرفی و کاری باشد یقیناً باید اول دربارهٔ احمد شاملو باشد؛ چون او امروز بهترین و قوی‌ترین شاعر بالفعل و بالقوه‌ای است که من می‌شناسم، بی‌آنکه منکر دیگران باشم یا مثلاً [[فروغ فرخ‌زاد]] و که و که‌ها را فراموش کنم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اخوان&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۶۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
فروغ در کنار حق‌شناسی، معتقد است که شاملو نتوانسته است ارتباط خودش را با دنیا و زندگی روشن کند و این موضوع در شعرهایش نمایان است. از دیدگاه فروغ، شاملو برای بودن و گفتن بهانه می‌خواهد و چون بهانه‌ها گوناگون‌اند ناچار با چندین دورۀ فکری در کارهای او روبه‌روایم که ارتباطی با هم ندارند؛ در نتیجه کامل‌کننده‌ همدیگر نیستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فروغ می‌گوید: «شاملو به‌هرحال در کنار [[نیما]] و در ردیف اول قرار دارد. او از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات من، نزدیک‌‌ترین شاعر است؛ البته در بعضی موارد با سلیقه‌های شعری او موافق نیستم. مثلاً درمورد وزن [...] شاملو گاهی اوقات در شعرهایش خیلی مختلف است. او در خودش مغشوش است و ناباور. حتی وقتی با کمال اطمینان صحبت می‌کند. او پناه می‌برد به مسائل مختلف. نمی‌گذارد مسائل مختلف خودشان بیایند و از درونش بگذرند و او هرچه را که می‌خواهد از آن میان جدا کند. انگار خودش به‌تنهایی کافی نیست. بعضی از شعرهای او ریشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمی‌کنند. برای خودشان مجردند و چه عیبی دارد. [...] شاید او به جایی رسیده که من هنوز نرسیده‌ام و به‌همین‌دلیل نمی‌فهمم؛ اما به‌نظر من شاملو را باید در قسمت اعظم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;]] جست‌وجو کرد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فرخ‌زاد&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۵۲و۴۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیمین دانشور]]====&lt;br /&gt;
سیمین دانشور که گویا شاملو را از نوزده‌سالگی می‌شناخته در رثای شاملو چنین گفته است: «روشن‌ترین بامداد عالم، احمد شاملو هم رفت و این‌همه چراغ رابطه که خاموش شد. در سوگ او چه بگویم که یک رگم هشیار نیست؛ اما تسلی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] همین بس که نگه‌دارندۀ نیکوی امانت مردم ایران بود؛ وگرنه این قدح مالامال از دُر و گوهر زودتر شکسته بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۴۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
جلال‌آل‌احمد شاملو را به نام «کرگدن» خوانده است. مراد جلال از این واژه، آن جنس از ستیزه‌گویی و ازپاننشستنی است که همیشه در شاملو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال ستاری]]====&lt;br /&gt;
ستاری شاملو را شاعر بزرگی می‌داند که زبانی فاخر و غنی و پرآیه و بهره‌یاب از فرهنگی کهن دارد. از نظر او شعرهای شاملو بازتاب انسان‌دوستی او و عشق سرشارش به زیبایی و آزادی و طبیعتِ پر رمز و راز است. سخنش پژواکی درازآهنگ در ذهن و ضمیر برمی‌انگیزد و طنینی خاطره‌انگیز دارد، چنان که گویی ازلیت و ابدیت در شعرش به‌هم می‌آمیزند. این ویژگی والا به سروده‌هایش عمقی اساطیری می‌بخشد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ستاری&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmadmahmud.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;احمد شاملو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
«هنوز هم هرگاه به شاملو می‌اندیشم او را چنان چون کوه می‌بینم. کوهی که آن را نمی‌توانم بشکافم و لایه‌لایه‌های درون آن را واشناسم. شعرهایش را می‌خوانم، سخن‌هایش را به‌یاد می‌آورم و حالات چهره‌اش را در لحظات متفاوت به یاد می‌آورم؛ اما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم بگویم که او را، احمد شاملو را شناخته‌ام. کوه را با جنگل‌ها و رودها و چشمه‌هایش می‌شناسیم و با پله‌پله‌های بلندی‌هایش، همچنین باید بشناسیم شاملو را در بر و بارهایی که از تن و جان خود برآورده است؛ یعنی در آثارش، از طریق انبوه آثارش به‌راستی یک تن انسانی چه مایه و تا چند می‌تواند کارآیی داشته باشد و همچنان کار و کار و کار بکند؟... شاملو صدای تپندۀ جامعه و زمانۀ خود بود و می‌توان به‌روشنی دید که هر سه فصل کتاب روزگار را بیان کرده است؛ اما شاملو فقط یک شاعر خوب نبود. او به‌معنای امروزی کلمه یک «روشن‌فکر» هم بود و نیز یک پژوهشگر و در جاهایی یک منتقد تیزبین. هم از این زاویه بود که می‌نگریست به جامعه و به ادبیات و به تاریخ و... می‌گفت که: «در ایران ما روشن‌فکر نداریم.»&lt;br /&gt;
شاملو همیشه یک انسان مدرن و این‌زمانی بود. توصیه می‌کرد موسیقی بشنوم و آثار کلاسیک را. او موسیقی را می‌شناخت و عاشقانه می‌شنود. باله را دوست می‌داشت و تاریخ علم را می‌ستود و تکامل انسان غرور او را برمی‌انگیخت. او از آنچه کهنه و کهن‌سال بود،‌ بیزاری‌اش را پنهان نمی‌داشت.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مسعود فراستی]]====&lt;br /&gt;
شاملو هم شاعری بزرگ بود، هم محققی جدی و خستگی‌ناپذیر، هم مترجمی توانا و سمت و سودار و دقیق‌تر، قلندری در عرصهٔ فرهنگ و هنر ملی و «متعهد» و بیشتر شاملو را به‌خاطر فردیتش که بس نادر بود و هست، احترام می‌گذارم و به‌خاطر جمعیتش. فردیت و جمعیتی پُرشروشور در راستای هم: با حساسیت انسانی عمیق. دفاعش از انسانیت و ایمانش به انسان چنان بود که هر ویرانی را نشانی از غیاب او می‌دانست و حضور انسان را آبادانی و حضورش چنین بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;فراستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= تن زدن از فرو رفتن| ژورنال= روزنامه اعتماد| شماره= ۲۴۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیاوش کسرایی]]====&lt;br /&gt;
در تفاوت‌های شاملو نسبت به دیگر شاعران: «در لحن و شعر شاملو لحظه‌لحظه‌های افت‌وخیزهای انسان زمانۀ ما وجود دارد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اسماعیل خویی]]====&lt;br /&gt;
برای من بیشتر شعرهای بی‌وزن شاملو همان‌قدر تکان‌دهنده و شگف‌ت آور و احترام‌انگیزند که شعرهای خوب هر شاعر بزرگ دیگری.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمدرضا احمدی]]====&lt;br /&gt;
«شاملو یکی از آن شاعران بزرگ بعد از [[نیما]] بود. [[فروغ]]، [[سهراب]]، [[نادر نادرپور|نادرپور]]، [[اخوان]] و... . شاملوی شاعر، جنبه‌های مختلفی داشت. در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران نام او خواهد ماند.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[منوچهر آتشی]]====&lt;br /&gt;
«درباره‌ شاملو چه می‌توان گفت که اندکی از شأن فرهنگی او را برساند. شاملو به‌معنی کلمه، خود یک فرهنگ بود. از شعرش که خود الگویی ابدی بود، از آموزگاری‌اش در شعر که صدها شاعر را چه در زمان سردبیری‌اش در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; و چه در برکت کتاب‌هایش پرورش داد، از [[کتاب کوچه‌]]اش که عظیم‌ترین حجم فرهنگ مردمی را شامل می‌شود، از وجود و نام بزرگش که همیشه و در همه جا باعث افتخار زبان و شعر فارسی و مردم ایران بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جواد مجابی]]====&lt;br /&gt;
صفحه‌آرایی مجله که دستکار سردبیر است، مقالات، عکس‌ها، طرح‌ها و خبرها را به راحت‌ترین و زیباترین شکل پیش چشم می‌آورد. این شیوه‌ای است که شاملو از آغاز تا امروز با هرچه به‌چاپ رسانده در تکامل آن کوشیده است. سلیقه‌اش در انتخاب حروف، نسبت پر و خالی صفحات، انتخاب و اندازه عکس‌ها و طرح‌ها، تناسب مطالب هر صفحه با هر بخش و هر شماره و حسن ترکیب آن‌ها نشان‌دهندهٔ ذوق گرافیکی سردبیر است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====صدرالدین الهی====&lt;br /&gt;
این درست است که شاملو در بسیاری از مطبوعات قلم زده و بنیان‌گذار بعضی از مجلات مثل [[کتاب هفته]] بوده است؛ اما او در این بخش از کارش کاملاً غیرحرفه‌ای عمل کرده است. غیرحرفه‌ای به این معنا که هیچ‌کدام از نشریاتی که او سردبیری کرده بر اساس اصول کار روزنامه‌نگاری درست نشده‌اند. او هرگز برای مجلاتش هیئت تحریریه‌ای در نظر نمی‌گرفت که معلوم باشد هرکسی چه مسئولیتی دارد و آخر برج در قبال انجام این کار مشخص فلان قدر حقوق دریافت می‌کند. شیوهٔ کار شاملو به‌این‌ترتیب بود که با هرکسی رفیق بود از او مطلب، شعر یا قصه‌ای می‌گرفت و زیر عنوان مجله‌ای به‌‌چاپ می‌رساند. مطمئناً شاملو در این تعداد نشریه‌ای که درست کرده نوآوری‌هایی داشته است؛ اما سردبیری فقط یک عنوان نیست. این کار مشخصه و مشخصاتی دارد که شاملو فاقد آن بود. او تصمیم می‌گرفت آثاری را در نشریه‌ای گردآوری و منتشر کند یا افرادی به او پیشنهاد می‌کردند که بیا و این نشریه را دربیاور و او به‌تنهایی کار را انجام می‌داد و بعد از ۶ ماه هم تعطیل می‌شد. هیچ‌کدام از نشریاتی که شاملو کار کرد عمر زیادی نداشتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد کریمی حکاک]]====&lt;br /&gt;
من ترجمهٔ «دن‌آرام» را اصلاً دوست ندارم و معتقدم شاملو فقط سر لج‌بازی با [[به‌آذین]] این‌ کار را انجام داد. اما فراتر از این مورد درمجموع، ترجمهٔ داستان‌ها و رمان‌های شاملو چیزی بر کارنامهٔ او نیفزود. گویی شاملو با این ترجمه‌ها تنها درون ناآرام خود را آرام می‌کرد. چنان‌که او داستان‌نویس خوبی هم نبود؛ داستان‌نویس بدی بود، خیلی بد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسگری پاشایی|ع.پاشایی]]==== &lt;br /&gt;
«به‌نظرم شاملو تنها آدمی است که زبان فارسی بلد بود. زبان فارسی را چه در سطح کلمه، کاربرد و جمله درک می‌کرد. درک زبان با دانش زبان متفاوت است. فهم شما را به درک عملی یک چیز می‌رساند. شما باید در یک دانشی غرق شوید. شاملو این‌گونه بود. شاملو آدم خودآموخته‌ای بود و خواندن می‌دانست. ما از دوران ابتدایی تا دانشگاه نسبت به استانداردهای آموزشی دنیا با خواندن مواجه نشده‌ایم و دایره واژگان دانشجویان ما گسترده نیست. در این میان اگر کسی می‌داند، خودآموزی کرده است...»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران از نگاهِ او===&lt;br /&gt;
====حافظِ شیراز====&lt;br /&gt;
«حافظ زبانی داشت درحد اعجاز و تعهدی جوشان... حافظ در مرتبه‌ اول با فریبکاری‌های اهل ریا در جدال بود و راز ماندگاری‌اش در این‌هاست: تعهد عمیق انسانی، اجتماعی و شاعرانگیِ جان پاک و فخامت زبانش. یعنی چیزهایی که در اوج خود و به‌صورت یک کاسه، در اسلافش وجود داشت نه در معاصرانش و نه تا قرن‌ها بعد در اخلافش.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;حافظ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ٔ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص=۱۴۸و۱۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو]] عنوانِ تصحیح دیوان حافظ و روایتی است که شاملو از شعرهای خواجه حافظ شیرازی کرده است. شاملو در این کتاب که نخستین‌ بار در سال۱۳۵۴ش منتشر شد روایت خاص خود را از شخصیت و شعر حافظ نشان می‌دهد. در مقدمۀ کتاب، روش تصحیح و اصول کار خود را بیان می‌کند. او به مشکلات و تحریف‌های موجود در دیوان حافظ اشاره می‌کند و در اینکه حافظ فردی عارف‌مسلک بوده دقیق شده است. شاملو حافظ را مبارز و مصلحی اجتماعی می‌داند که فرهنگ ریا و زهد را نقد می‌کند. شاملو در مقدمه‌ می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«به‌راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهد فروش، در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلّادان آدمی‌خوار مغروری چون امیرمبارزالدین‌محمد و پسرش شاه‌شجاع نیز بنیان حکومت آن‌چنانی خویش را بر حدزدن و خُم‌شکستن و نهی‌ازمنکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند. خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۶۱|ک= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو(چ:۴)|ص=بیست‌وهفت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تصحیح دیوان حافظ توسط شاملو، انتقاد حافظ‌پژوهانی چون [[بهاءالدین خرمشاهی]] و برخی دیگر را به‌دنبال داشت. بااین‌حال &#039;&#039;حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو&#039;&#039; همچنان منتشر می‌شود و یکی از پرفروش‌ترین روایت‌های حافظ است؛ ولی مقدمه‌ٔ آن پس از انقلاب در ایران اجازهٔ نشر نیافت و از آن پس بدون مقدمه منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
«نیما از شاعران غرب اول با آلفرد دوموسه و امیل ورهان آشنا شد و اشعار موریس مترلینگ را هم خوانده بود و با هولدرین هم آشنایی داشت. شعر عرب را هم می‌شناخت. [...] خط‌کشیدن بر عروض قدیم عملاً درس بزرگی بود که من از کارهای خود نیما گرفتم؛ ولی او حاضر به تجدیدنظر نبود که هیچ، آن را مستقیماً دهن‌کجی به خود تلقی کرد و با انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]] هم به‌کلی از من کنار کشید و هر بار که خدمتش رفتم با سردی بیشتری مرا پذیرفت و هرگز حاضر نشد توضیحات مرا بپذیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۳۹۱و۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
شاملو فقط در رویکردهای سیاسی آن دوران خود را همراه و هم‌مسیر آل‌احمد می‌داند و از نظر احساس و منطق و اندیشه جایگاه چندانی برای  آل‌احمد قائل نبود. چنانکه در مصاحبه‌ای می‌گوید: مناسبات ما مناسباتی در حد ائتلاف سیاسی بود. مناسباتی که هم من و هم جلال با آقای [[به‌آذین]] هم داشتیم؛ درحالی‌که همه می‌دانند ما سه نفر به‌هیچ‌ترتیبی آبمان به یک جوی نمی‌رفت. من که در میدان جدال به شجاعت‌های آل‌احمد اتکا می‌کردم در احساس و منطقم برای اندیشه‌های او ارجی قائل نبودم. اندیشه‌های نادرست او آن وزن و اعتبار را نداشت که من مبلغش بشوم. راهمان یکسره از هم جدا بود. ما فقط در موضوع مبارزه با رژیم هم‌دوش بودیم و بی‌شک با سرنگونی رژیم، رودرروی هم می‌ایستادیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۱و۴۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جلال&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|محمدعلی|۱۳۷۲|ک= سه گفت و شنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو| تهران| نشر قطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فریدون رهنما]]====&lt;br /&gt;
«برای پیشرفت در کارم نیاز به مطالعه و خودآموزی داشتم و احدالناسی نبود که این را به من گوشزد کند. خیال می‌کردم همان از کیسه‌خوردن کافی است. حتی آشنایی و حضور در محضر [[نیما]] هم آن‌قدر که مجالست با فریدون رهنما کارساز افتاد خیری برای من نداشت. ناسپاسی نمی‌کنم. من از نیما بسیار چیزها آموختم و توانستم یکی از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هایش را بیاموزم؛ اما من تا در کنار نیما بودم فقط تقلید او می‌کردم و تنها با شناختن فریدون بود که همه‌چیز از بیخ‌وبن تغییر کرد. پیش از هر چیز چنان افقی به‌روی من گشوده شد که توانستم جای واقعی خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعیت بشناسم و دیگر اینکه دانستم ما به‌نحو غم‌انگیزی از تاریخ عقبیم و دیگر آنکه دانستم ما به چه وضع فلاکت‌باری از تجربه‌های دنیا بی‌خبر مانده‌ایم و برای رسیدن به سطح جهانی چه مجاهده‌ای باید بکنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۲و۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سهراب سپهری]]====&lt;br /&gt;
از نگاه شاملو سهراب در شعرهایش بیشتر به جنبه «زیبایی» اکتفا کرده و این کافی نیست. شاملو معتقد است هر شاعر آرمان‌گرا درنهایت امر یک آنارشیست تام‌وتمام است؛ اما اشکال سپهری در این است که ذاتاً آنارشیست نیست و درنتیجه دارویی که تجویز می‌کند مسکن است نه معالج.{{سخ}}او اختلاف خود با سپهری را در موضوع کاربرد شعر می‌داند و دراین‌باره می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دیانوش|۱۳۹۰|ک=لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|ص=۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو فرم کارهای سپهری را در ردیف فروغ قرار می‌دهد و معتقد است آن سنگینی و تقید به وزنی که در کار [[اخوان‌ ثالث]] است و کارش را از شعر دور می‌کند و به حیطه قدرت ادبی می‌کشد، در کار این دو نیست. او البته در کنار تمام این اختلاف مشرب‌ها، تأکید می‌کند که انسانی شریف‌تر از سهراب را کمتر می‌شناخته و از صمیم قلب به خلوص این انسان بی‌غل‌وغش حرمت می‌گذاشته است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سهراب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۷۳تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
حرف‌زدن درباره‌ او برایم آسان نیست. شعر فروغ تکلیف مرا به‌صراحت روشن نکرده. گاهی چنان تأثیری می‌نماید که حیرت‌زده‌ام می‌کند و گاهی چنان کلی‌بافی به‌نظرم می‌آید که حس می‌کنم یکی دستم انداخته یا حتی کلاه گَل‌وگشادی سرم گذاشته. شاید این حس، معلول بیگانگی ما مردها از عوالم شاعرانه‌ زنان باشد. اگر شعر نوعی توطئه‌گری است، شاید بشود گفت زنان، شاعران چیره‌دست‌تری‌اند. این است که گاهی فکر کرده‌ام برای نقد شعر فروغ معیارهای دیگری هم نیاز است. فروغ آن‌قدر زن است که من هرگز نتوانسته‌ام شعرش را به صدای بلند بخوانم. وقتی این کار را می‌کنم به‌نظرم می‌آید لباس زنانه تنم کرده‌ام. فروغ شاعر بزرگی است. شاعری که توطئه‌هایش شکستت می‌دهد یا قضاوت را برایت سخت مشکل می‌کند. شعر فروغ از ریای بزرگ و شیطانی سوءاستفاده از عَرَض‌ها به‌دور است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فروغ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۳۸۸و۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز شاپور]]====&lt;br /&gt;
شاملو شعر «افق روشن» را در تیر۱۳۳۴ سرود. [[کامیار شاپور]] متولد ۱۳۳۱ است؛ یعنی در زمان  سرایش این شعر سه ساله بوده. [[فروغ فرخ‌زاد]] و پرویز شاپور در آبان۱۳۳۴ از هم جدا شدند. تطابق این تاریخ‌ها شأن نزول این قطعه و تقدیم آن به کامیار را هویدا می‌کند. شاملو به پرویز شاپور ارادت بسیار و با او رفاقت داشت. جز هدیهٔ این شعر به فرزندش، خود &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; را هم با تقدیم‌نامه‌ای ستایش‌آمیز به او تقدیم کرد. اندکی بعد، فروغ به اروپا می‌رود و از سال۱۳۳۷ با [[ابراهیم گلستان]] آشنا می‌شود. شاملو دقیقاً در همین تاریخ شعر «سرود» را می‌سراید. این شعر دلجویی و دلداری تمام‌عیار از پرویز شاپور است. تقارن و تطابق همهٔ این تاریخ‌ها و تقدیم‌نامه‌های اشعار شاملو می‌تواند ما را به این نتیجه نزدیک کند که شاملو در ماجرای اختلاف و جدایی شاپور و فرخ‌زاد، احتمالاً برعکس جوّ غالبی می‌اندیشیده است که شاپور را مقصر و فروغ را زنی تحت ظلم نشان می‌دهد. در این جّو غالب که عقربه‌اش به‌نفع فروغ می‌چرخید، شاپور ساکت و خاموش بود و کلمه‌ای در دفاع از خود نگفت و ننوشت؛ اما گویا شاملو اینجا هم نمی‌توانست در مقابل آنچه احتمالاً حق می‌پنداشت سکوت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= هدیه‌ای جاودانه از مردی جاودانه|نام خانوادگی= سایه اقتصاد‌ی‌نیا|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرهای فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
====&#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; خطایی بزرگ بود!====&lt;br /&gt;
اولین کتابی که از شاملو منتشر شد، &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; بود. این کتاب در سال۱۳۲۶ چاپ شد. شاملو به تأکید بسیار می‌خواست این کتاب فراموش شود. خودِ شاملو در سال۱۳۶۰ یعنی ۳۴ سال پس از نشر این کتاب توضیح داده است: «شعر &#039;&#039;تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن&#039;&#039; و شعر &#039;&#039;سرود مردی که خودش را کشته بود&#039;&#039; حاصل مستقیم پشیمانی و رنج روحی من بود از اشتباه کودکانهٔ چاپ مشتی اشعار سست و قطعات رمانتیک و بی‌ارزش که تصور می‌کردم بار شرمساری‌اش تا آخر بر دوشم سنگینی خواهد کرد. این شرمساری که در بسیاری از اشعار مجموعهٔ بعدی یعنی &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039; و در قطعاتی از &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; موضوع اصلی شعر قرار گرفته، پیش از آنکه زادهٔ بی‌ارزشی فرم قطعات آن کتاب باشد، زادهٔ تغییرات فکری و مسلکی من بود. دیر اما ناگهان بیدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوان‌هایم حس می‌کردم. &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; می‌بایست صمیمانه، همچون خطایی بزرگ، اعتراف و محکوم شود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاملو علیه شاملو|نام خانوادگی= میلاد عظیمی|تاریخ= ۱۳۹۷|ژورنال= اندیشه پویا|صص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعرِ [[سپید]] شاملو===&lt;br /&gt;
اصطلاح شعر سپید را گویا نخستین‌ بار احمد شاملو در ایران به‌کار می‌گیرد. این واژه معادل Blank verse فرانسوی است. آغاز حضور این نوع شعر را در ادبیات فارسی باید حدود دههٔ سی دانست. در اواسط دههٔ سی تقریباً همهٔ پیشروان شعر [[نو]]، شعر [[سپید|منثور]] را پذیرفته بودند و مجلات در سطح وسیعی محل طبع‌آزمایی شاعران مختلف برای سرودن شعر سپید شده بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سپید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در مسیر شعر نو [[نیمایی]]، در سال۱۳۲۶ نخستین مجموعهٔ شعر احمد شاملو به نام &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های‌فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌چاپ رسید. این مجموعه، از شعرهای کاملاً سنتی تا شعرهای نیمایی را در خود گنجانده بود. علاوه‌بر شعر سنتی و نیمایی نوشته‌های بدون وزن و قافیه در این مجموعه وجود داشت که بعدها به شعر سپید یا شعر منثور شهرت یافت. انتشار &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; در دنیای شعری شاملو اهمیت چندانی نداشت و همان‌گونه که خود گفت زود به‌دست فراموشی سپرده شد؛ اما به‌ آن دلیل که دربردارندۀ نخستین نمونه‌های شعر سپید است، بااهمیت است. شعر سپید بعدها توجه شاعران جوان را جلب کرد؛ بنابراین کتاب‌های مستقلی را در این زمینه منتشر کردند. بدین‌ترتیب شعر سپید سابقهٔ طولانی پیدا کرد؛ اما برخلاف این سابقهٔ طولانی جز در پاره‌ای از کارهای شاملو، در بین مردم چندان‌جایگاهی نیافت.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تقی پورنامداریان]] دلیل روی‌آوردن شاملو را به شعر سپید چنین بیان می‌کند: «دید شاملو به شعر با دید عده‌ای شاعران نوپرداز و تقریباً تمام شاعران کلاسیک، غیر از دوسه استثنا، متفاوت است. شاملو به شعر ناب معتقد است. به شعری که نتیجۀ کشف‌وشهودی ناگهانی است و بدون دخالت شاعر تحت‌تأثیر انگیزه‌های مختلف در ذهن وی شکل می‌گیرد.»&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
شاملو خود در معرفی شعر سپید می‌گوید: «من به شعر دست یافته‌ام و دوست‌تر می‌دارم که غبار وزن و قافیه شفافیت آن را کدر نکند. کوزه البته می‌تواند بسیار گران‌بها باشد؛ اما تشنگی مرا آب است که فرومی‌نشاند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خودبه‌خود شعر، یعنی زایش طبیعی آن می‌دانم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو به‌هر دلیلی که شعر منثور را انتخاب کرده باشد، در آن موفق شده است. به‌ویژه که این قالب به‌سبب آسانی ظاهری طرفداران زیادی داشته است و دارد؛ اما جز تعداد انگشت‌شماری از انواع قوی آن، بقیه درخورتوجه نیست.{{سخ}}نمونه‌ای از شعر سپید شاملو&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۵|ک= مجموعه‌آثار(دفتر یکم)(چ:۲)|ص=۸۷۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=#C71585&amp;gt;	&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «چنگیز» را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «نادر» را بدانم&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام شاهان را&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;محمد خواجه و تیمور لنگ،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام خفت‌دهندگان را نمی‌خواستم و&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;خفت‌چشندگان را&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;می‌خواستم نام تو را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;و تنها نامی را که می‌خواستم&lt;br /&gt;
::::&#039;&#039;ندانستم&lt;br /&gt;
&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
* بنیان‌گذار شعر [[سپید]] یا شعر [[سپید|منثور]] یا شعر [[سپید|شاملویی]] &lt;br /&gt;
* از مؤسسان و دبیران [[کانون نویسندگان ایران]] در پیش و پس از انقلاب &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====[[مرتضی کیوان]]====&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان شاعر و روزنامه‌نگار عضو حزب توده بود که در دههٔ بیست حلقهٔ وصل جوانانی بود که بعدها به غول‌های ادبی ایران تبدیل شدند. [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] می‌گوید: «نگاه کیوان در فکر شاملو عمیقاً اثر گذاشته و پایه‌های فکری او را ساخته است.» در واقع انگار که شاملو تا روز آخر از پنجرهٔ نگاه کیوان، کیوانی که توده‌ای بود و توده‌ای هم مرد، به انسان و جهان و ایران و منافع ایران نگریست. شاملو شعر «نگاه کن» را در سال۱۳۳۴ سرود و به کیوان تقدیم کرد. همچنین در شعر «از عموهایت» و «عشق عمومی» نیز به کیوان اشاره کرده است. شاملو در پانویسی بر شعر «از عموهایت» نوشته: «مرتضی نزدیک‌ترین دوست من بود. انسانی والا با خلقیاتی کم‌نظیر و هوشمندیِ شگفت‌انگیز. قتل نابهنگامش هرگز برایم کهنه نشد.» شاملو تا روز آخر فردی توده‌ای بود. گیرم در اشعار و مصاحبه‌هایش هزار فحش به آن‌ها داده باشد. تا آخر عمر شریفش مَنشش منش توده‌ای بود. روشش روش توده‌ای‌وار بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو دربارۀ آشنایی و تأثیر مرتضی کیوان می‌گوید: با مرتضی برحَسَب تصادف آشنا شدم. یعنی در جمعی از دوستانی که برای هم شعر و قصه می‌خواندیم. از روز اول انگار صد سال بود که همدیگر را می‌شناختیم. از او بسیار نکته‌ها آموختم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان از نخستین کسانی است که شاملو را کشف می‌کند. در نقدی تیز و پیش‌بینانه، آیندۀ درخشان شاملو را در شعرهای بی‌وزن و منثور شاملو می‌بیند. شاملو نخستین شعرهایش را به‌تشویق مرتضی چاپ می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قهرمان‌های سیاسی شاملو====&lt;br /&gt;
در ادامه به‌صورت مختصر برخی افرادی را معرفی می‌کنیم که بر شاملو اثرگذار بوده‌اند و به‌همین دلیل شاملو سروده‌هایش را به ایشان تقدیم کرده است :&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* احمد زنگنه (سروده در سال۱۳۲۴ش: «پرچم‌دار»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۳۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): سرتیپ احمد زنگنه به‌هنگام حملهٔ نیروهای فرقهٔ دموکرات  آذربایجان به این شهر در سال۱۳۲۴ فرماندهٔ تیپ ارتش مستقر در ارومیه بود. شاملو به‌علت ارتشی‌بودن پدرش، در این شهر بود؛ از همین رو این شعر را به‌پاس مقاومت زنگنه در برابر فرقۀ دموکرات، به او تقدیم کرد؛ اما چند سال بعد که به حزب توده گروید، از کتاب &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; بیزار شد؛ بنابراین این کتاب از مجموعهٔ آثارش حذف کرد.&lt;br /&gt;
* تقی ارانی (سروده در سال۱۳۲۹: «قصیده برای انسان ماه بهمن»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۹۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): دومین شعر از دفتر شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; را به تقی ارانی، رهبر گروه موسوم به &#039;&#039;[[۵۳ نفر]]&#039;&#039; تقدیم کرد. ارانی در دوران رضاشاه در زندان درگذشت. وقتی شاگردان ارانی حزب توده را تأسیس کردند، تقی ارانی را پدر معنوی حزب معرفی کردند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Varatan.jpg|210px|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;وارطان سالاخانیان و مرتضی کیوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
* عزت‌‌الله سیامک (سرودهٔ سال۱۳۳۱: «ساعت اعدام»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۰ و ۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از بنیان‌گذاران سازمان افسران حزب توده‌ٔ ایران و عضو دبیران این سازمان بود. یک سال پس از کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ بازداشت شد و در همان سال تیر‌باران شد. شاملو توضیح داده است که این شعر را در اعدام سرهنگ سیامک و ۹ عضو دیگر سازمان نظامی سروده و شعر نخستین‌ بار با عنوان «لحظه» چاپ شده است.&lt;br /&gt;
* [[وارطان سالاخیان]] (سرودهٔ سال۱۳۳۳: &#039;&#039;[[مرگ نازلی]]&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۰تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای ارمنی‌تبار حزب توده بود که پس از کودتای ۲۸مرداد در مبارزات مخفی علیه شاه شرکت کرد؛ اما دستگیر شد و زیر شکنجه جان داد. به‌گفتهٔ شاملو در این شعر نام وارطان را برای عبور از سد سانسور به نازلی تغییر داده است.&lt;br /&gt;
* محمد حنیف‌نژاد (سرودهٔ سال۱۳۵۱: [[شبانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۷۱و۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): بنیان‌گذار سازمان مجاهدین خلق ایران که در سال۱۳۵۱ اعدام شد. حنیف‌نژاد از معدود مبارزان سیاسی‌مذهبی است که شاملو برایش شعری سروده است.&lt;br /&gt;
* احمد زیبرم (سرودهٔ سال۱۳۵۲: «میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای چریک‌های فدایی خلق که سال۱۳۵۱ در جریان یک درگیری خیابانی کشته شد. گزارش روزنامهٔ کیهان می‌نویسد: «زیبرم هنگام درگیری مسلحانه با ساواک وارد یک خانهٔ مسکونی شده و ابتدا زن و فرزند حاضر در خانه را برای درامان‌ماندن از درگیری به زیرزمین می‌فرستد.» احتمالاً شاملو تحت‌تأثیر همین روایت یکی از شعر‌های دفتر [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] را به زیبرم تقدیم کرده است.&lt;br /&gt;
* خسرو روزبه (سرودهٔ سال۱۳۵۴: «خطابهٔ تدفین»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۷تا۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): قهرمان اسطوره‌ای حزب توده بود. سه بار دستگیر شد و هر سه بار فرار کرد؛ اما سرانجام سال۱۳۳۶ بازداشت و اعدام شد. در دهۀ سی خسرو روزبه را خیلی‌ها چگوارای ایران می‌دانستند. بعدها که نقش روزبه در قتل مدیر روزنامۀ «مرد امروز»، «محمدمسعود دهاتی (قمی)» و چند عضو عادی حزب توده مشخص شد، شاملو برافروخت و گفت من برای قاتلان شعر نمی‌گویم؛ بنابراین، شعر خطابۀ تدفین را پس گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برای شاملو===&lt;br /&gt;
====مستند «پرواز در دایرهٔ حضور»====&lt;br /&gt;
فیلم مستند «پرواز در دایرهٔ حضور» به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مختار شکری‌پور است. این مستندپرترۀ بلند دربارۀ زندگی و شخصیت احمد شاملوست که در آن [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از همسرش، احمد شاملو سخن می‌گوید. همچنین چهره‌های فرهنگی و هنری‌ایی چون [[محمود دولت‌آبادی]]، [[سیمین بهبهانی]]، [[مسعود کیمیایی]]، [[جواد مجابی]]، [[علی‌اشرف درویشیان]]، [[ایران درودی]]، [[محمدرضا اصلانی]]، [[علی رفیعی]]، [[شمس لنگرودی]]، [[حافظ موسوی]] و [[محمد یعقوبی]] هم درباره‌ٔ جنبه‌های گوناگون زندگی و شخصیت شاملو سخن گفته‌اند. این فیلم با ورود به محیط زندگی شاملو و روایت آیدا از زندگی‌ با او آغاز می‌شود. همچنین یکی از بخش‌های این فیلم، اجرای «شهرام ناظری» از شعر «طرح» شاملوست. به‌گفتهٔ کارگردان این فیلم، «پرواز در دایرهٔ حضور» اولین فیلم درباره‌ شاملوست که با مجوز رسمی از سازمان سینمایی [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]] در شبکه‌ٔ نمایش خانگی کشور توزیع شده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مستند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی دربارهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gheddis.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;قدیس؛ نگاهی متفاوت به زندگی شاملو&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند قدیس====&lt;br /&gt;
حسین لامعی روزنامه‌نگار و مستندساز با نگاهی متفاوت به زندگی شاملو، «قدیس» را کارگردانی کرده است. این مستند به جنبه‌های گوناگون زندگی شاملو از سخنرانی‌ها و شاعری گرفته تا فعالیت‌های سیاسی و فیلم‌نامه‌نویسی و ازدواج‌هایش پرداخته است. حسین لامعی در مستند «قدیس» نظرهای [[نیما یوشیج]]، [[نجف دریابندری]]، [[رضا براهنی]]، [[فروغ فرخ‌زاد]]، [[احسان نراقی]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]]، [[یوسف‌علی میرشکاک]] و [[محمدرضا شجریان]] را دربارهٔ شاملو مرور کرده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قدیس&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند احمد شاملو؛ بزرگ‌شاعرِ آزادی====&lt;br /&gt;
مستندی‌ است به‌تهیه‌کنندگیِ «بهمن مقصودلو» و کارگردانیِ «مسلم منصوری». مستند &#039;&#039;احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی&#039;&#039; را مسلم منصوری بر مدارِ زندگیِ و اندیشه‌های &#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; ساخته است. این فیلم در بین سال‌های ۱۹۹۸تا۱۹۹۹ تولید و در سال۱۹۹۹ برنده جایزهٔ «استیگ داگرمن» شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آزادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Yoush.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در زادگاه [[نیما]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===به نام شاملو===&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «احمد شاملو» در یوش مازندران &amp;lt;ref name= &#039;&#039;یوش&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «شاملو» در بندرعباس &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بندر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx////|عنوان= شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shishegaran-angah-3-563x500.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرتره شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
* سردیس برنزی شاملو اثر محمد مددی به‌سال۱۳۶۵&lt;br /&gt;
* نمایشگاه پرتره‌های شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران در گالری برگ در سال۱۳۷۹ (۴۵ پرتره طی دههٔ هفتاد)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پرتره&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه‌ونیم پس از مرگش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»؛‌ نقاشی‌ها، خط‌نوشته‌ها و تصویرسازی‌های «مرجان صداقتی» از شاملو و شعرهایش، برگزارشده در سال۱۳۸۸&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ادا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Koocheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039; [[کتاب کوچه]]؛ دانشنامۀ فولکلور زبان فارسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
«آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی‌ است. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص =۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====دفتر اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۸: &#039;&#039;&#039;مجموعۀ آثار احمد شاملو، دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳تا۱۳۷۶&#039;&#039;&#039; در دو جلد، با افتادگی و اشتباه‌های بسیار در حروف‌چینی، زیرنظر یعقوب‌شاهی&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۹: [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مجموعه‌آثار احمد شاملو؛ دفتر یکم: شعرها]]، این مجموعه دربرگیرندۀ قریب به نیم قرن از اشعار شاملوست. تا پیش از اینکه این مجموعه چاپ شود، دفترهای شعرهای شاملو به‌صورت جداگانه و با نام خاص خود منتشر شده‌اند:&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۰: &#039;&#039;&#039;۲۳&#039;&#039;&#039; (چاپ مستقل بدون نام ناشر)؛ چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;&#039;قطع‌نامه&#039;&#039;&#039; با امضای الف. صبح به‌همت چوبین، ۴ شعر از ۱۳۲۹تا۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۲: &#039;&#039;&#039;آهن‌ها واحساس‌ها&#039;&#039;&#039;، به‌همت مشفق همدانی، پلیس این مجموعه را در چاپخانه سوزاند. تنها نسخه‌ٔ موجود، نزد [[سیروس طاهباز]] ماند.&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۶: &#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; با امضای الف.بامداد، منتخب ۶۹ شعر از ۱۳۲۶تا۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۹: &#039;&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۴۴ شعر از ۱۳۳۶تا۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۳: &#039;&#039;&#039;لحظه‌ها و همیشه‌&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۶ شعر از ۱۳۳۹تا۱۳۴۰ و &#039;&#039;&#039;آیدا در آیینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۳ شعر از ۱۳۴۱تا۱۳۴۳&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۴: &#039;&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۳تا۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۵: &#039;&#039;&#039;ققنوس در باران&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۲ شعر از ۱۳۴۴تا۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۸: &#039;&#039;&#039;مرثیه‌های خاک&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۵تا۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۹: &#039;&#039;&#039;شکفتن در مه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۸ شعر از ۱۳۴۸تا۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۲: &#039;&#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۱ شعر از ۱۳۴۹تا۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۶: &#039;&#039;&#039;دشنه در دیس&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۸ شعر از ۱۳۵۲تا۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۱: &#039;&#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039;&#039;، منتخب ۵۱ شعر تا۱۳۶۹، در سوئد، انتشارات آرش&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۶: &#039;&#039;&#039;در آستانه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۷ شعر از ۱۳۶۴تا۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۹: &#039;&#039;&#039;حدیث بی‌قراری ماهان&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۰ شعر از ۱۳۵۱تا۱۳۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزیده‌اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، نشر روزن، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار با حرف و سخن‌هایی در شعر و شاعری&#039;&#039;&#039;، سازمان نشر کتاب بامداد، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;از هوا و آیینه‌ها&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران۲&#039;&#039;&#039;، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;گزینۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، انتشارات مروارید، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۴ دفتر شعر، ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039;&#039;، گزیننده: [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمۀ شعر&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039;&#039;، فروردین۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;همچون کوچۀ بی‌انتها&#039;&#039;&#039;، تیر۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی آتاهوآلپا یوپانکویی، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های میهن تلخ‌مات‌هاوزن&#039;&#039;&#039;، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هایکو&#039;&#039;&#039;، ترجمه به‌سال۱۳۵۲ با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سیاه همچون اعماق افریقای خودم&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی کیت جارت، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039;&#039;، همراه با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مجلات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادیب&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، از ۱۹بهمن۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی‌هنری سخن‌نو&#039;&#039;&#039;: زیرنظر عبدالرضا ناظر و احمد شاملو (۵ شماره)، دی و بهمن۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نشریهٔ ساعت ۴ بعدازظهرِ هنر نو&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو (۳ شماره)، آذر و دی۱۳۲۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ روزنه&#039;&#039;&#039; (۹ شماره)، از ۱۸بهمن۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی هدیه&#039;&#039;&#039;: زیرنظر شاملو و فرهنگ فرهی، از اسفند۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ علمی&#039;&#039;&#039; (۲ شماره)، اواخر۱۳۲۹ تا اوایل۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مجلهٔ خواندنی‌ها&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ در مقابل سردبیر راست آن مجله، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;روزنامهٔ آتشبار&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، ۱۳۳۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بامشاد&#039;&#039;&#039;: سردبیر: اسماعیل پوروالی، زیرنظر هیئت تحریریه، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ آشنا&#039;&#039;&#039;: زیرنظر احمد شاملو (۱۷ شماره)، از ۲۸بهمن۱۳۳۶ تا ۲تیر۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;اطلاعات ماهانه&#039;&#039;&#039;: (۹ شمارهٔ آخر)، خرداد۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ اطلاعات دانش و هنر ادبیات&#039;&#039;&#039; ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# همکاری در &#039;&#039;&#039;کتاب سال کیهان&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۰ و ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;&#039;: زیرنظر محسن هشترودی و احمد شاملو و شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، از مهر۱۳۴۰؛&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بارو&#039;&#039;&#039;، زیرنظر شاملو و [[یدالله رؤیایی]] (۳ شماره)، ۱۸آذر تا ۲دی۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ [[خوشه]]&#039;&#039;&#039; (۹۰ شماره)، تا سال۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ایرانشهر&#039;&#039;&#039; (لندن)، سردبیر: احمد شاملو (۱۲ شماره)، بهمن۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ کتاب جمعه&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو با همکاری شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه‌های منثور&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نایب اول&#039;&#039;&#039; اثر رنه بارژاول، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
#  &#039;&#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژیگموند موریتس و رمان &#039;&#039;&#039;پسران مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ موریوکایی، ۱۳۳۲ که به‌همراه تعدادی داستان‌کوتاه و همه‌ٔ یادداشت‌های فیش‌های [[کتاب کوچه]] در یورش نظامیانِ فرمانداری به خانهٔ شاملو ضبط شد.&lt;br /&gt;
# رمان‌های &#039;&#039;&#039;لئون مورن کشیش&#039;&#039;&#039; اثری از بئاتریکس بک، &#039;&#039;&#039;زنگار&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ هربر لوپوزیه،  &#039;&#039;&#039;برزخ&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژان روورزی، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;&#039; با همکاری عطا بقایی، اثری از زاهاریا استانکو و &#039;&#039;&#039;افسانه‌های هفتادودو ملت&#039;&#039;&#039;  با همسر دوم شاملو طوسی حائری، ۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آلبر شمبون نویسندۀ فرانسوی، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;&#039; اثر ارسکین کالدوِل نویسندۀ آمریکایی، ۱۳۳۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ملکهٔ سایه‌ها&#039;&#039;&#039;، براساس قصه‌ای ارمنی برای کودکان، با تصویرگری ضیا جاوید، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دماغ&#039;&#039;&#039;، مجموعهٔ دو داستان و یک نمایشنامه اثری از ریونو سوکه آکوتاگاوا؛ &#039;&#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;&#039;، دو مجموعه‌داستان طنز؛ &#039;&#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;&#039; مجموعه‌داستان و &#039;&#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;&#039; اثر ویکتور آلبا، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ روبرل مرل و &#039;&#039;&#039;سربازی از دوران سپری‌شده&#039;&#039;&#039;، مجموعه‌داستان، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;شاهزاده‌کوچولو&#039;&#039;&#039; از آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب جمعه، ۱۳۵۸ که از سال۱۳۸۰ به‌بعد با عنوان &#039;&#039;شازده‌کوچولو&#039;&#039; انتشار یافت.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بگذار سخن بگویم&#039;&#039;&#039;، ترجمه‌ای مشترک با [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، نوشتهٔ دومیتیلا دو چونگارا و مونما ویئرز، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آلکسی تولستوی، به‌تصویرسازیِ [[فرشید مثقالی]] و &#039;&#039;&#039;قصهٔ یل و اژدها&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آنگل کارالی‌چف، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر&#039;&#039;&#039;، بازنویسی رمان &#039;&#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039;&#039; اثر گراهام گرین، ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039;&#039;، نوشتهٔ میخائیل شولوخوف با نشر مازیار و &#039;&#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;&#039;، از نوشته‌های بسیار کهن بشر، با تصویرسازی [[مرتضی ممیز]]، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه نمایشنامه&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;&#039; به‌قلم فدریکو گارسیا لورکا، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&#039; از گرگه‌ چی‌کی، ۱۳۳۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آندره ژید، ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;&#039; اثر روبر مِرل، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکترشوایتزر!&#039;&#039;&#039; اثری از ژیلبر سِسبرون، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگیِ آثار===&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های منثور شاملو====&lt;br /&gt;
شاملو داستان‌های جذابی از نویسندگان مشهور چون جان‌ اشتاین‌بک، سامرست موآم و... ترجمه می‌کرد؛ اما در انتخاب داستان برای ترجمه عموماً به سراغ نویسندگان گمنام می‌رفت و بیشتر به رام‌بودن اثر و اینکه بتواند زبان عامیانه را در ترجمهٔ آن‌ها به‌کار ببندد، توجه داشت تا ارزش ادبی آن. ترجمه‌های شاملو نشانه‌ای بود از تمایل او برای فاصله‌گرفتن از زبان عبوس رسمی و نزدیک‌شدن به زبان تودهٔ مردم در کوچه و بازار. او معتقد بود چرا نباید از دستاورد‌های زبان پویای توده بهره جست. زبانی که حامل گنجی عظیم از تازه‌ترین و خوش‌ساخت‌ترین و پربارترین کلمات است. چرا نباید پای آن را به تالار سوت‌وکور زبان فرهیختگان باز کرد. از همین‌رو رویکردی را در ترجمه انتخاب کرد که البته با موجی از انتقادها روبه‌رو شد و بحث‌های بسیاری را دربارهٔ حد وفاداری مترجم به متن اصلی برانگیخت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= متعهد به «آزادی از تعهد»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های شعری شاملو====&lt;br /&gt;
برخلاف ترجمه‌های منثور احمد شاملو ترجمه‌های شعری او کمتر منتقدی داشت. شاملو با روحیهٔ سنت‌شکن‌اش کلیشهٔ شعر غیرقابل ترجمه است را شکست و طی سه دهه با ترجمهٔ سیصد شعر از چهل شاعر، کارنامه‌ای پربار از خود به‌جای گذاشت. واسطهٔ آشنایی شاملو با شعر خارجی فریدون رهنما بود و آشنایی‌اش با رهنما به‌گفتهٔ خودش دست یافتن به گنجی بی‌انتها بود. با چنین سرمایه‌ای شاملو از دههٔ پنجاه دست به ترجمهٔ اشعاری از زبان‌های انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی، پرتغالی، آلمانی، یونانی، روسی، مجاری، ترکی استانبولی، زاپنی و سامی عبری زد و ترجمهٔ کسان دیگری را نیز ویراسته و بازنویسی کرد. او معتقد بود شعر در ترجمه یک‌بار دیگر هم توسط مترجم بازسروده می‌شود. شاملو با کیمیاگری‌اش شاعران ناآشنا و گمنامی را در ایران به‌شهرت رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر فیلم‌نامه‌های شاملو====&lt;br /&gt;
از میان فیلم‌نامه‌هایی که احمد شاملو نوشت، دو فیلم‌ از نظر درون‌مایه از همه شاخص‌تر بودند: «مردها و جاده‌ها» و «فرار از حقیقت» هر دو به‌کارگردانی ناصر ملک‌مطیعی. &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; قصه‌ای از طبقات فرودست جامعه داشت. فیلم‌نامهٔ شاملو گرم و مؤثر بود و برای تماشاگران آن سال‌ها درک‌پذیر. همچنین در میان آثار مشابه، چه از حیث پردازش داستان و چه از لحاظ گفتارنویسی، اثری درخور اعتنا محسوب می‌شد. &#039;&#039;فرار از حقیقت&#039;&#039; که در تیتراژ آن شاملو سناریست معرفی شده بود، ملودرام دیگری بود که خلاف &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; داستانش نه در طبقهٔ فرودست جامعه که در طبقهٔ متوسط مرفه گذشت. شاملو سعی کرده بود زندگی سرد طبقهٔ مرفه را به فیلم منتقل کند. نکتۀ جذاب آنکه، شاملو علاوه‌بر نوشتن فیلم‌نامه، در یکی از سکانس‌های این فیلم به‌علت نیامدن بازیگر آن صحنه، بازی می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= دوران اسارت شاعر| نام خانوادگی= علی بزرگیان|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۶و۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039; جایزهٔ [[جایزه فروغ فرخ‌زاد|فروغ فرخ‌زاد]]، چهارشنبه ۲اسفند در سالن اجتماعات روزنامۀ اطلاعات؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039; جایزهٔ Human Rights Watch «حمایت از آزادبی بیان» از سوی بنیاد  Expression the fund for Free در نیویورک، ۱۵اسفند در اکلند کالیفرنیا؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039; جایزه‌ٔ «استیگ داگرمن» سو‌ئد، ۵ژوئن۱۹۹۹(۱۵خرداد۱۳۷۸){{سخ}}جایزه‌ای است به نام شاعر محبوب سوئد و اعطا می‌شود به اشخاص یا نهادهایی که برای آرمان‌های داگرمن، (دفاع از آزادی بیان و بحث) تلاش کرده باشند. بیماری ناگهانی شاملو، مانع از حضور او و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] در مراسم شد و آذر محلوجیان، مترجم اشعار و آثار احمد شاملو به‌زبان سوئدی، به نیابت از او جایزه را دریافت کرد؛&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جایزه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====[[کتاب کوچه]]====&lt;br /&gt;
دستاورد بسیار مهم‌ احمد شاملو طی زندگی‌اش تألیف &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; بوده است. شاملو کار آن را به‌تنهایی آغاز کرده بود. بعدها با کمک همسرش،‌ [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] ادامه داد و به‌پایان رساند. شاملو علاقهٔ فراوانی به فرهنگ عامه داشت. به‌همین دلیل اصطلاحات عامیانه را ثبت کرد. مجموعهٔ &#039;&#039;کتاب کوچۀ&#039;&#039; او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانۀ مردم تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوای تازه]]====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از بهترین اشعار احمد شاملوست. از میان سروده‌های شاملو، این دفتر بسیار بااهمیت است. نخستین دلیل آن، سبک متفاوت اشعار این دفتر است. همچنین &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; آغازی است در شعر نو و به‌ویژه در شعر سپید. تفاوت عمدهٔ آثار شاملو در &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; با نمونه‌های قبلی شعر نو در ساختار شعر بود. شاعر در شعر سپید، وزن عروضی را رعایت نمی‌کند؛ ولی آهنگ و موسیقی به شعرش می‌دهد. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; در سال۱۳۳۶ش منتشر شد. شاملو شعر‌های این دفتر را از سال۱۳۲۶ تا سال۱۳۳۵ سروده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; به‌منزلۀ افقی روشن است که شاملو چشم‌انداز همۀ جهات شاعری خود را با آن ترسیم می‌کند. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; کاروان‌سرایی است که همۀ شاه‌راه‌های شعر شاملو از آن سرچشمه می‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|سلاجقه|۱۳۸۴|ک=امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر (چ:۱)|ص=۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
بیشترین آمار نشر آثار و کتاب‌های شاملو برعهدۀ انتشارات «نگاه»، «چشمه»، «مروارید» و «ابتکار» بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب‌ها&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
# «شناختنامۀ احمد شاملو» نوشتۀ جواد مجابی، تهران: قطره، چاپ سوم ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «شعر زمان ما» نوشتهٔ [[محمد حقوقی]]، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «امیرزادهٔ کاشی‌ها: نقد شعر معاصر، احمد شاملو» نوشتهٔ پروین سلاجقه پروین، تهران: مروارید، ۱۳۸۴ &lt;br /&gt;
# «لغت جاودانه؛ خوانش ده شعر شاملو» نوشتهٔ بهمن ارجمند، تهران: بهمن، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «انگشت و ماه؛ خوانش نُه شعر از احمد شاملو» نوشتهٔ [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، تهران: نشر یوشیج، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «بام بلند هم‌چراغی؛ با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] دربارۀ احمد شاملو»، نوشتۀ سعید پورعظیمی، تهران، هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی به شعر شاملو» نوشتهٔ محمود فلکی، تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «تاریخ تلخ به‌روایت احمد شاملو» نوشتۀ محمد قراگوزلو، تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «سرود بی‌قراری؛ درنگی در هستی‌شناسی شعر، اندیشه و بینش احمد شاملو» نوشتۀ علی شریعت‌کاشانی، تهران: انتشارات گلشن راز، چاپ اول ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «نقد آثار احمد شاملو» به‌قلم [[عبدالعی دستغیب]]، تهران: انتشارات چاپار، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# «تأملی در شعر احمد شاملو» به‌کوشش [[تقی پورنامداریان]]، تهران: آبان، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «آینۀ بامداد» نوشتۀ جواد مجابی، انتشارات به‌نگار، چاپ اول ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «انسان در شعر معاصر» به‌قلم [[محمد مختاری]]، تهران: انتشارات توس، چاپ اول، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «از زخم قلب؛ گزینۀ شعرها و خوانش شعر» به‌قلم ع.پاشایی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «از اندیشه تا شعر؛ مشکل شاملو در شعر» نوشتهٔ محمود نیکبخت، تهران: نشر هشت‌بهشت، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «چهار افسانه شاملو؛ نگاهی به چهار شعر عامیانهٔ احمد شاملو» نوشتهٔ محمدحسین نوری‌زاد، تهران: نشر دنیای نو، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «شاملو در تحلیلی انتقادی» به‌قلم [[منوچهر آتشی]]، تهران: انتشارات آمیتیس، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «توالی فاجعه؛ زمینهٔ اجتماعی شعر احمد شاملو» نوشتهٔ رحمت بنی‌اسدی، شیراز: انتشارات راهگشا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «مسیح مادر؛ نشان زن در زندگی و آثار شاملو» به‌کوشش [[پوران فرخ‌زاد]]، تهران: ایران‌جام، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «سنگ بر دوش؛ تحلیلی بر آشنایی‌زدایی در شعر شاملو» نوشتهٔ سعید پرهیزکاری، تهران: ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «شاعر عشق و سپیده‌دمان؛ نقد و تحلیل آثار احمد شاملو» به‌قلم عبدالعی دستغیب، تهران: آمیتیس، ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های بی‌هنگام، نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو»» نوشتهٔ محمدرضا رهبریان، تهران: مروارید، چاپ اول ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بامدادی دیگر؛ نگاهی تازه به شعر احمد شاملو» نوشتهٔ ضیاءالدین ترابی، تهران : نشر افراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «آنیما در شعر شاملو» نوشتهٔ الهام جم‌زاده، تهران: همراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «ادیسۀ بامداد» گردآورنده: پرهام شهرجردی، تهران: کاروان، چاپ دوم ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «احمد شاملو، عکس فوری» نوشتۀ مسعود خیام، تهران: نشر گوشه، چاپ اول ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «فرهنگ شعر شاملو؛ واژه‌ها، کنایه‌ها، استعاره‌ها، نمادها» نوشتۀ جلال عباسی، تهران: انتشارات نگاه، چاپ اول ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «بامدادِ همیشه؛ یادنامهٔ احمد شاملو» به‌کوششِ آیدا سرکیسیان، تهران: نگاه، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «من بامدادم سراجام؛ یادنامۀ احمد شاملو» به خواستاری سعید پورعظیمی، تهران: هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقالات===&lt;br /&gt;
بخش وسیعی از تحقیقات نوشته‌شده دربارهٔ چگونگی شعر ا.بامداد، در قالب مقاله تهیه و تدوین شده است. این مقالات در تمام پایگاه‌ها و مراکزی که به‌نحوی در انتشار مقالات علوم‌انسانی فعالیت می‌کنند: [[کتابخانه ملی|سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران]]، [[پایگاه مجلات تخصصی نور]]، [[پایگاه اطلاعاتی نمامتن مقالات فارسی]] (نمایه)، فهرست مقالات [[ایرج افشار]]، [[پرتال جامع علوم انسانی]] و دیگر پایگاه‌ها دردسترس است. از نمونه‌های بسیار مهم‌تر:&lt;br /&gt;
# «بررسی کاربردشناسانۀ نمادگرایی در شعر احمد شاملو» نوشتهٔ شهرام احمدی و پروانه دلاور در مجلهٔ &#039;&#039;شعرپژوهی&#039;&#039;، تابستان ۱۳۹۶، شماره۳۲ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۲۴صفحه، ۲۵تا۴۸)&lt;br /&gt;
# «واکاوی برون‌متنی و درون‌متنی اشعار متعهد شاملو در دهه‌های بیست‌وسی» نوشتهٔ مصطفی ملک‌پایین و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;متن‌پژوهی‌ادبی&#039;&#039;، پاییز ۱۳۹۵، شماره۶۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۱ صفحه، ۶۷تا۹۷)&lt;br /&gt;
# «نگرشی تطبیقی به مؤلفه‌های عرفانی در اشعار احمد شاملو و یوسف الخال» به‌قلم محمدرضا بیگی و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;عرفان اسلامی&#039;&#039;، پاییز۱۳۹۷، شماره۵۷، علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۱۸ صفحه، ۱۲۱تا۱۳۸)&lt;br /&gt;
# «بررسی کهن‌الگو در شعر احمد شاملو با نگاه کاربردشناختی» به‌کوشش پروانه دلاور و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی&#039;&#039;، تابستان۱۳۹۴، شماره۳۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۴۲ صفحه، ۸۱تا۱۲۲)&lt;br /&gt;
# «بررسی بازتاب ستیز اجتماعی در اشعار احمد شاملو با مفاهیم جامعه‌شناختی یورگن هابرماس» نوشتهٔ سیداحمد مرتضوی در مجلهٔ علوم‌اجتماعی (دانشگاه علامه طباطبائی)، زمستان۱۳۹۶، شماره۷۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۴ صفحه، ۲۳۵تا۲۶۸) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# «تناسخ و قداست در شعر سپهری و شاملو» نوشتهٔ حمیرا زمردی در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات و علوم‌انسانی دانشگاه تهران&#039;&#039;، ۱۳۸۴، شمارهٔ۱۵۶، ص ۱۳۵تا۱۴۲&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===بریدهٔ روزنامه و مجلات===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Shamlou-ayandeghan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: TOLOO.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: A.Bamdad.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Derang.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 21-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 22-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Soxannagoft.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Revayat.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌موزهٔ شاملو===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu1.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu2.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu3.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu4.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu6.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu7.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu8.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu5.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورعظیمی|نام= سعید|عنوان= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ناشر= هرمس|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۶|شابک=۹۷۸-۶۰۰-۴۵۶-۰۱۰-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورنامداریان|نام= تقی|عنوان= سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|جلد= |ناشر= نگاه |شهر= تهران|سال= ۱۳۸۱|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۰۷۰-۰}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲|ناشر= آویشن|مکان= بابل}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|جلد= |ناشر= نگاه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۵|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۳۳۱-۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دیانوش|نام= ایلیا|عنوان= لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۰|شابک= ۹۶۴-۸۸۳۸-۲۳-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رونق|نام= محمدعلی|عنوان= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|جلد= |ناشر= مازیار|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۷۶-۸۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رهبریان|نام= محمدرضا|عنوان= ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی شاملو(چ:۱)|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۶|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۸۸۳۸-۵۹-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سلاجقه|نام= پروین|عنوان= امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۴|شابک=۹۶۴-۵۸۸۱-۵۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مجموعه آثار(دفتر یکم:شعرها)|سال= ۱۳۸۵|ناشر= نگاه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۳۹۸۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۴|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۴۷۱-۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= آیدا|عنوان= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۴۴۲-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها| سال= ۱۳۸۱|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|سال= ۱۳۸۷|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= نام همهٔ شعرهای تو؛ زندگی و شعر احمد شاملو(ج۲)|سال= ۱۳۸۲|ناشر= ثالث|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۴۰۴-۶۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|سال= ۱۳۹۳|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۱۸۴-۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان= دفترچهٔ خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر|سال= ۱۳۸۸|ناشر= طرح نو |مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۵۶۲۵۳۳۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= محمدعلی|نام= محمد|عنوان= سه گفت‌وشنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲| ناشر= قطره|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= عظیمی، علی‌نژاد، ایران‌مهر و دیگران|نام=سیروس|عنوان= «شاملو علیه شاملو»، «شاعری غرقه در ژورنالیسم»، «کم‌رویی شاملو کار دستش می‌داد» و...|ژورنال= اندیشهٔ پویا|شماره=۵۵| سال=۱۳۹۷|صص= ۷۵تا۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= بالال|نام= فرزاد|نام خانوادگی۲= غلام‌حسین‌زاده|نام۲= غلام‌حسین|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ علمی‌پژوهشی زبان و ادب فارسی|مکان= سنندج|دوره= ششم|شماره= ۱۸|سال= ۱۳۹۳|ص= ۲و۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فراستی|نام= مسعود|عنوان= تن‌زدن از فرورفتن|ژورنال= روزنامۀ اعتماد| شماره= ۲۴۵۱|سال= ۱۳۹۱|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فلاحت‌خواه|نام= فرهاد|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی|شماره=۵|سال=۱۳۸۵|ص= ۵۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|سال= دوازدهم|تاریخ= ۲۹اسفند۱۳۵۷|ص= ۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری|ناشر= بهزاد کشمیری‌پور|تاریخ انتشار= ۲۱خرداد۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۷اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= گزارشی از خانه‌موزه احمد شاملو|ناشر= هنرآنلاین| تاریخ انتشار= ۱۰تیر۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی|ناشر= تریبون چپ|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://chehreblog.com/////|عنوان= بیوگرافی کامل احمد شاملو|ناشر= مجله اینترنتی چهره بلاگ|تاریخ انتشار= ۲۲تیر۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید|ناشر= خبرگزاری کتاب ایران|تاریخ انتشار= ۴ شهریور۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانۀ احمد شاملو|ناشر= کجارو}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود|ناشر= پایگاه خبری استان مازندران|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران|تاریخ انتشار= ۱۲مهر۱۳۸۷|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۱۸مهر۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو|ناشر= راوی حکایت باقی|تاریخ انتشار= ۲۲اسفند۱۳۸۹|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید|ناشر= پژوهشکده باقرالعلوم|تاریخ انتشار= ۲۴آبان ۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟|ناشر= روزنامۀ اصفهان زیبا|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟|ناشر= واج‌آرا}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی درباره احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران «ایسنا»|تاریخ انتشار= ۱آبان۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری تسنیم|تاریخ انتشار= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی|ناشر= آپارات|تاریخ انتشار= ۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۱۵اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران|ناشر= تابناک مازندران|تاریخ انتشار= ۸مرداد۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx/////|عنوان = شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس|ناشر= خبر هرمزگان|تاریخ انتشار= ۱۱دی۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه و نیم پس از مرگش|ناشر= روزنامه بهار|تاریخ انتشار= ۱۲آبان۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»|ناشر= دنیای اقتصاد|تاریخ انتشار= ۲۹اردیبهشت۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو|ناشر= پنجره|تاریخ انتشار= ۴مرداد۱۳۸۱|تاریخ بازبینی= ۱۴تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید|ناشر= ویرگول|تاریخ انتشار= آذر۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو|ناشر= پایگاه مجلات تخصصی نور}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو|ناشر= پایگاه اینترنتی ستاره|تاریخ انتشار= ۲۸فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۲۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۰۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۷۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:شاعران و نویسندگان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مترجمان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در امام‌زاده‌طاهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47892</id>
		<title>احمد شاملو</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88&amp;diff=47892"/>
		<updated>2024-10-08T10:47:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = احمد شاملو&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Ahmad shamlou-218x300.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = ترجیح می‌دهم که شعر شیپور باشد نه لالایی.&lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = سرایش، ترجمه، فرهنگ‌نگاری، روزنامه‌نگاری، فیلم‌نامه‌نویسی و...&lt;br /&gt;
|ملیت                   =  &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۱آذر۱۳۰۴(۱۱دسامبر۱۹۲۵) &lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|والدین                 = حیدر شاملو و کوکب عراقی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲مرداد۱۳۷۹&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; (۲۳ژوئیهٔ۲۰۰۰)&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = منزل شخصی&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = دیابت شدید و ضعف در سیستم خون‌رسانی به مغز&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فردیس کرج در شهرک دهکده&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = پلاک ۵۵۵&lt;br /&gt;
|مدفن                   = امام‌زاده طاهرِ کرج&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = سلطنت خاندان پهلوی و جمهوری اسلامی ایران&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = آغاز سلسلهٔ پهلوی، جنگ جهانی دوم، انقلاب اسلامی ایران و...&lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = پدر شعر [[سپید]]&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = شعر سپید&lt;br /&gt;
|پیشه                   = شاعر، مترجم، فرهنگ‌نگار، روزنامه‌نگار و پژوهشگر&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = از دههٔ۲۰شمسی تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = شعر مدرن&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;، &#039;&#039;آیدا در آینه&#039;&#039;، &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039;، &#039;&#039;مجموعه‌ٔ کتاب کوچه&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = هنر مرتاضانه، طرح‌های نگران، موسیقی سنتی حرفه‌ای سیاه و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = اول هیکل(۱۳۳۹) و دختر کوهستان(۱۳۴۲)&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;و... &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            = [[مجموعه‌آثار احمد شاملو]]؛ دفتر یکم: شعرها ۱۳۲۳تا۱۳۷۸&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یکم: شعرها(چ:۳)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تخلص                   = الف.صبح (پیش از کودتای۱۳۳۲) و الف.بامداد (تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = &lt;br /&gt;
|همسر                   = اشرف‌الملوک اسلامیه (۱۳۲۶تا۲۴تیر۱۳۴۱)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}طوسی حائری (۱۳۳۶تا۱۳۳۹)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;همسر&#039;&#039;/&amp;gt; و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] (۱۳۴۳ تا پایان عمر)&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = سیاوش، سامان، سیروس و ساقی&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = چهارم دبیرستان&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  = [[نیما یوشیج]]&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = شعر مدرن و نقدهای اجتماعی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = شعر مدرن پس از خود{{سخ}}(از شعر نو تا غزل مدرن)&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = &#039;&#039;&#039;نیما یوشیج&#039;&#039;&#039; (از۱۳۲۶تا۱۳۳۰) و [[مرتضی کیوان]] و [[فریدون رهنما]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سوگ‌داشت فریدون رهنما|تاریخ= اسفند۱۳۷۴ و فروردین۱۳۷۵|ژورنال= روزگار وصل| شماره= ۲۰|ص= ۶۴و۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://www.shamlou.org&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = Ahmad Shamloo Amza.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; شاعر، مترجم، روزنامه‌نگار، نویسنده، پژوهشگر ادبی و اجتماعی و نیز فعال فرهنگی است. شاملو را بنیان‌گذار شعر [[سپید]] و ملقب‌به «پدر شعر سپید» می‌شناسند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039; در عمر ۷۵سالهٔ خود وقایع مهمی را در تاریخ ایران دید: از آغاز سلسلهٔ پهلوی گرفته تا انقلاب ۱۳۵۷ش و وقوع جنگ هشت‌سالهٔ ایران و عراق.{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو را می‌توان در زمینهٔ روزنامه‌نگاری فعال‌ترین شاعر معاصر  دانست؛ روزنامه‌نگاری مستمر شاملو چنان حجمی از زندگی آفرینشی او را در بر گرفته است که سزاست پس از شاعری مهم‌ترین مشغلۀ ذهنی او به‌شمار آید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|۱۳۸۸|ک= شناختنامۀ احمد شاملو(چ:۳)|ص=۱۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فعالیت‌های روزنامه‌نگاری شاملو بر فضای فرهنگی جامعه و رونق جریان‌های ادبی بسیار اثر گذاشته است. بخش اصلیِ این فعالیت‌ها را شاملو در نیمهٔ اول زندگی انجام داده است. مثلاً مقاله‌نویسی را از نوجوانی آغاز کرد و در ۲۱سالگی (۱۳۲۵ش) سردبیر هفته‌نامهٔ ادیب شد. این آغازِ راهی بود که سه دهه بی‌وقفه ادامه یافت.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;روزنامه‌نگاری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شغل نظامیِ پدرش، دوران کودکی بی‌ثباتی را برای شاملو رقم زد. ابتدای جوانی، به‌علت شرکت در فعالیت‌های سیاسی دستگیر و راهی زندان متفقین شد. به‌ این سبب، تحصیلاتش را در کلاس چهارم دبیرستان رها کرد و دیگر هرگز ادامهٔ تحصیل نداد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در شمار روشن‌فکران مخالف انقلاب ۱۳۵۷ش بود. این مخالفت به‌وضوح در مصاحبه‌ با روزنامۀ آیندگان روشن است. این مصاحبه را روزنامهٔ آیندگان با شاملو در ۲۹اسفند۱۳۵۷ درست پس از بازگشتش به ایران انجام داد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]]، همسر سوم احمد شاملو، از افراد بسیار تأثیرگذار در زندگی اوست. این تأثیرگذاری تا پایان عمر ادامه یافت. ردپای عشق و علاقه‌ٔ وافر شاملو به آیدا در بسیاری از نوشته‌ها و اشعار شاملو هویداست.{{سخ}}اشعار چاپ‌شده‌ٔ شاملو بیش‌از ۱۸ جلد است. وی آثار بسیار دیگری در چند زمینه آفرید: داستان کوتاه، فیلم‌نامه، تحقیق در فرهنگ عامه، تصحیح متون کهن فارسی، ترجمهٔ شعر و رمان و نمایش‌نامه، کتاب‌هایی برای کودکان، روزنامه‌نگاری و چند زمینۀ دیگر. دراین‌بین، [[کتاب کوچه]]، اثر بزرگ و تحقیقی شاملو در چندین جلد است. این اثر، لغت‌ها، اصطلاح‌ها، باورها، قصه‌ها، متل‌ها، امثال‌وحکم، آداب‌ورسوم، فرهنگ و فولکلور مردم کوچه و بازار تهران را دربرمی‌گیرد.{{سخ}}کیفیت روش فکریِ شاملو به ذهن نوجو و نوگرای او وابسته است. در این روش، شاملو در سرایش شعر [[سپید]]، یعنی شعر بی‌وزن، با کمک آهنگ و موسیقیِ درون شعر، شعر سپید را از نثر جدا می‌کند. نقش شاملو در غنای شعر نو، بنیان‌گذاری شعر سپید، جایگزینی واژه‌ها و معنابخشی عمیق کلام در شعر نو ایران انکارناپذیر است. شاملو پرچم‌دار نوگرایی در سبک [[نیمایی]] بود و خود نیز همچون [[نیما یوشیج]]، بدعت‌گذار و صاحب سبک. شاملو معتقد بود که رعایت وزن در شعر ممکن است در شعور، فکر، احساس، درک و الهام شاعر تأثیر منفی بگذارد و او را از مسیر خلاقیت شعر بازدارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۲۰و۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shenasname.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شناسنامۀ اشتباهی!&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ باآیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵و۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo.pedar.JPG|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حیدر شاملو، پدر احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مجابی|ط۱۳۸۱|ک=شناختنامۀ احمد شاملو|ص= ۷۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khanevadegi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملوی کوچک در کنار خانواده&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlu&amp;amp;yushij.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;از راست:&#039;&#039;&#039;[[هوشنگ ابتهاج|سایه]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[سیاوش کسرایی|کسرایی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[نیما]]&#039;&#039;&#039;، شاملو و &#039;&#039;&#039;[[مرتضی کیوان|کیوان]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Kanoon.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جلسۀ [[کانون نویسندگان ایران]]، مهر۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;{{سخ}}از راست:&#039;&#039;&#039;[[محمد مختاری]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[محسن یلفانی]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[باقر پرهام]]&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]]&#039;&#039;&#039;{{سخ}}و &#039;&#039;&#039;[[اسماعیل خویی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Viyan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[محمود دولت‌آبادی]]، شاملو {{سخ}}[[مهدی اخوان لنگرودی]] در وین&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Babolsar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و ناصر بقراط، فروردین۱۳۵۴، دریاکنار، بابلسر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Photo 2016.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;با خانواده در زاغِ‌مرز. اردیبهشت۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zaghmerz.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زاغِ‌مرز. ۴آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saari.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساری، منزل بقراط، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===ننویس! شعر بگو===&lt;br /&gt;
شاملو از نُه یا ده‌سالگی می‌نوشت؛ اما کسی نمی‌پذیرفتش. می‌گفتند به‌جای این مزخرفات دَرست را بخوان! باوجوداین، در دورهٔ دبیرستان انشاهایش را سرصف می‌خواندند. به‌گفتۀ خود شاملو این کار تشویق احمقانه‌ای بوده است تا خیال کند نویسندۀ نابغه‌‌ای است. [[حسین‌قلی مستعان]] شاملو را از این خیال می‌رهاند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال۱۳۱۹ در تهران هر روز مسیر دفتر هفته‌نامه‌ٔ «راهنمایی زندگی» را که حسین‌قلی مستعان سردبیر آن بود، پیاده می‌پیمود؛ یعنی از دروازۀ شمیران تا چهارراه حسن‌آباد. بااین‌حال، مستعان یک سطر از نوشته‌های شاملو را چاپ نکرد. &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۱۳۸۵|ک=دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|ص=۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نقل است که وقتی مستعان شعر‌های شاملو را دید به او گفت: &#039;&#039;«شما برو شعر بگو، ننویس!»&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو در گفت‌وگویی از مستعان قدردانی کرد که نگذاشت این تصور خطرناک در او پدید آید که خیال کند نویسنده‌ای نابغه است!&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعری غرقه در ژورنالیسم|نام‌ خانوادگی= سیروس علی‌نژاد|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۸۴تا۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عقدهٔ سرکوفتهٔ موسیقی===&lt;br /&gt;
در دوره‌ای از زندگی کولی‌وار، گذار خانوادۀ شاملو به مشهد افتاد. سال چهارم ابتدایی را شاملو در دبستان ابن‌یمین گذراند. خانواده‌ای متمول و ارمنی همسایۀ آن‌ها بود. این خانواده دو دختر داشت. هر دو دختر، مشق پیانو می‌کردند. آهنگ‌هایی می‌نواختند که چون نقش سنگ در ذهن ناآمادهٔ شاملو می‌مانْد. بعدها شاملو فهمید اتودهای شوپِن بوده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
خرابه‌ای پشت خانۀ خانوادۀ شاملو قرار دارد. این خرابه انبار سوخت نانوایی روبه‌روی خانۀ شاملوست. شاملو از خرابهٔ پشت خانه‌شان راهی به پشت‌بام خانهٔ همسایه می‌یابد تا تمرین‌های این دو دختر را بهتر بشنود. بعد از آن، مدت‌ها دزدکی به پشت‌بام همسایه می‌خزید. دراز می‌کشید. ساعت‌ها به موسیقی آن‌ها گوش می‌داد. یک بار همان جا خوابش می‌برد. دنیا را به‌دنبالش می‌گردند. بعد از بیدارشدن کُتکی می‌خورد که به‌گفتهٔ خودش همچون رنج شهادت اصیل بود و موسیقی را در جان او ارزشمندتر ساخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۴۱و۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پدربزرگِ کتاب‌خوان===&lt;br /&gt;
پدربزرگِ مادری شاملو، میرزاشریف‌خان عراقی، مردی باسواد و کتاب‌خوان بود و روسی را دقیق می‌دانست. مردی به‌تمام معنا روشن‌فکر و آراسته، با تربیت اشرافی. کتاب‌هایش به رگ جانش بسته بود. چند صندوق کتاب داشت و مجلات و مطبوعات روز را هم آبونه (مشترک) بود. در میان مجلات پدربزرگ، نشریه‌ٔ کوچکی بود به اسم «افسانه». شاملو در آن قصه‌ای خواند به نام «مطرب» از هانری بوردو، به‌ترجمهٔ [[پرویز ناتل خانلری]]. آن موقع شاملو ۱۲ساله بود و خانلری ۲۴ساله. شاملو درباب آن قصه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«این قصهٔ کوتاه رمانتیک سه‌چهارصفحه‌ای که فقط به‌دلیل کوتاهی‌اش برای خواندن انتخاب شده بود، آتش مطالعه را در من روشن کرد و جانشین اندوه مأیوسانهٔ موسیقی شد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارگرِ کاربلد! &amp;lt;ref name = &#039;&#039;شکل‌گیری شخصیت&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خود شاملو ماجرای فضولیِ کارگر خانه‌شان و فلک‌خوردنش از ناظم مدرسه را شیرین روایت می‌کند:&lt;br /&gt;
«کارگری تو خانه داشتیم به اسم غضنفر که خواندن و نوشتن بلد بود و به‌دلایلی نمی‌خواست سر به تن من باشد! نوشته‌های مرا زیر سنگ هم که قایم می‌کردم، پیدا می‌کرد و می‌آورد و می‌داد دست ناظمِ دبستانمان و می‌گفت: به‌جای درس‌خواندن این یاوه‌ها را می‌نویسد. مادرش استدعا دارد تنبیهش بفرمایید! که البته روح مادرم هم خبر نداشت. مقام نظاممت هم، ازخداخواسته، ترکۀ انارش را از پاشیر آب‌انبار می‌آورد، مرا می‌خواباند تا می‌خوردم می‌زد. خدابیامرز عاشق فلک‌کردن بچه‌ها بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خاطرات&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌های سکوت و دربه‌دری!===&lt;br /&gt;
سال‌های کودکی و نوجوانی را شاملو در مهاجرت از شهری به شهر دیگر سپری می‌کند. این بی‌ثباتی، فرصت‌های بسیاری از او می‌گیرد؛ چنان‌که خود نوشته است که دوران کودکی و نوجوانی من در خانۀ افسری ارتشی گذشت. افسری که به‌دلیل کله‌شقی‌هایش همیشه مأموریت‌های پرت و دور از مرکز را به او می‌دادند. خاش و چابهار و سرحد افغانستان و امثال این‌ها. دو ماه آنجا، سه ماه فلان جهنم‌دره. ما هم چون بچه‌های آن خانواده بودیم، دربه‌در بودیم، جوری‌ که من هرگز دوستی واقعی نتوانستم برای خودم داشته باشم؛ یعنی آن‌ موقع که شخصیت آدم درحال شکل‌گیری است، نه بده‌بستانی، نه تربیت مشخصی، فقط خفقان و سکوت. همین. آن‌هم در جاهایی که اگر فریاد هم می‌زدی فقط برای خودت فریاد زده بودی.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آمده‌ام به شاگردی===&lt;br /&gt;
روز اول ۱۳۲۵ش بود. روی بساط روزنامه‌فروشی، چشمم افتاد به عکس [[نیما یوشیج]] در روزنامه‌ٔ پولاد که رسام ارژنگی کشیده بود و تکه‌ای از شعر «ناقوس» او را هم چاپ کرده بود. یک‌قلم (تماماً) مسحور شدم: پس شعر این است! نشانی‌اش را یافتم. رفتم درِ خانه‌اش. مردی با همان قیافه که [[رسام ارژنگی]] کشیده بود، آمد دم در. به او گفتم: استاد، اسم من احمد است. فامیلم شاملو. دوستتان دارم و آمده‌ام به شاگردی‌تان. از آن روز، بی‌آنکه فکر کنم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نیما&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تا پای جوخهٔ اعدام===&lt;br /&gt;
شاملو سال۱۳۲۴ش، یعنی سالی که از زندان متفقین آزاد شد، با خانواده به رضاییه رفت. پدرش افسری بود که به‌دلیل خودرأی‌‌بودن همیشه از این طرف ایران به آن طرف مرز تبعید می‌شد و حالا کلانتر مرزی در رضاییه بود. در ساختمان دولتی نشسته بودند که دموکرات‌ها به سراغشان آمدند. شاملو و پدرش را گرفتند و بردند. مدتی آن‌ها را کَت‌‌بسته در انتظاری کُشنده داخل پناهگاه نگه داشتند. شب‌هنگام آن‌ها را بردند جلوی دیوار، روبه‌روی جوخهٔ اعدام. چشمشان را بستند. فداییان مسلح به خط شدند. پدر طوری ایستاد که سپر بلای فرزند شود. شاملو خودش را کنار کشید. تن به مردن داده بود. انتظار، کُشنده و طولانی بود. فرمانده‌ٔ پناهگاه یک‌آن در تصمیم خود تردید کرد و مصلحت دید که با فرمانده‌اش مشورت کند. فرماندهٔ او پدر شاملو را خوب می‌شناخت. پادرمیانی‌ کرد و پدر و پسر نجات یافتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدار با شه‌بانو!===&lt;br /&gt;
سال۱۳۴۷ دو نفر نزد شاملو آمدند و گفتند به نویسنده‌ها و شاعران، خانه می‌دهند به این شرط که در برنامه‌ٔ دیدار شاعران و نویسندگان با شه‌بانو فرح پهلوی شرکت کنند. شاملو این موضوع را با دوستش [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]] مطرح کرد و پاسخ شنید: &#039;&#039;«آقا این پوست خربزه است. تو صاحب خانه که نمی‌شوی هیچ، بدنامی هم دارد...»&#039;&#039; اما آن دو نفر آن‌قدر آمدند و رفتند که شاملوی کم‌روی آن‌ زمان، نتوانست نه بگوید و رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= کم‌رویی شاملو کار دستش می‌داد|نام خانوادگی= امید ایران‌مهر|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آبگوشتش شاهکار بود!===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از شاملوی دیگری هم می‌گوید؛ شاملویی که به‌وقتش خیلی‌هم بادقت آشپزی می‌کرده و آبگوشتش شاهکار بوده است:&lt;br /&gt;
:«اوایل ازدواجمان آبگوشتی درست می‌کرد که من هرگز نمی‌توانستم مثل آن را درست کنم، آبگوشتی که از شب‌ بار می‌گذاشت و تا صبح آرام می‌پخت و جا می‌افتاد. نیمرو درست می‌کرد مثل کیک! سالاد هم خوب درست می‌کرد. این کارها را دوست داشت. او خیلی بی‌رودربایستی بود و من این ویژگی‌اش را دوست داشتم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF//|عنوان= گزارشی از خانه‌موزهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===طرفدارِ تیم بارسلونا!===&lt;br /&gt;
آیدا می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«فوتبالِ خوب را دوست داشت و انیمیشن را هم. عاشق انیمیشن‌های خوب بود که آن زمان از تلویزیون می‌دیدیم. آمیزه‌ای از ظرافت و سرعت و تجلی ناممکن‌ها در ذروۀ امکان (اوج هر چیز) [...] از اول طرفدار بارسلونا بودیم؛ چون بازیکن‌هایش خیلی پرجوش و پرشور بودند! فوتبالش دیدنی بود، برزیل و آرژانتین هم. «پله» را دوست داشتیم و مارادونا را با شیطنت‌هایش!»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رفاهِ نسبی با قلم و اندیشه!===&lt;br /&gt;
[[محمد قائدشرفی]]، از دوستان شاملو دربارهٔ جنبهٔ مادی زندگی او می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«احتمالاً در تاریخ ادبیات ایران، در قرن بیستم، شاملو نخستین فردی بود که با درآمد حاصل از فروش نوشته‌هایش و البته با کمک [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] و بدون آب‌باریک بازنشستگی، توانست به سطحی از زندگیِ به‌اصطلاح مرتب دست یابد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۸|ک= آن سوی آستانه|ص= ۳و۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مرگِ سپیده‌دم===&lt;br /&gt;
«پگاه بود که بازمی‌گشتیم از دهکده و به همراهانم گفتم بار دیگر سپیده‌دم را دیدم از انتهای شب. او را دیده بودم، زیبا و پاکیزه و پوشیده در لباس تمیز با دکمه‌های بسته‌شدهٔ آن کت چهارخانه. به پشت خوابیده و رو به آسمان، با فرشته‌ای کنارش، [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]. بله… تا ما برسیم، آیدا همسرش، تن او را شست‌وشو داده بود. لباس تازه تنش کرده بود و موهای سرش را شانه زده بود و در سکوت خود انگار می‌گفت خب، این هم احمد!» این توصیفی از مرگ بامداد بود از زبان [[محمود دولت‌آبادی]]&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===شاملو در برگ تاریخ به‌روایت [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;&amp;gt; {{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۱تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: تولد در ۲۱آذر، تهران، خانه‌ٔ شماره‌ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰ تا ۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷ تا ۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: گذراندن دبیرستان در بیرجند و مشهد و تهران؛ بازگشت از سال سوم دبیرستان ایرانشهرِ تهران به سال اول دبیرستان صنعتی با شوق‌ِ یادگیری دستورِ زبان آلمانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱ تا ۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتقال پدر به گرگان و ترکمن‌صحرا؛ ادامۀ تحصیل در سال سوم دبیرستان در گرگان؛ فعالیت‌ سیاسی در مناطق شمالِ کشور؛ دستگیری در تهران و انتقال به زندان شوروی‌ در رشت&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴ تا ۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ مهاجرت به رضائیه؛ تحصیل در سال چهارم دبیرستان؛ دستگیری شاملو و پدرش توسط چریک‌ها و رفتن تا پای جوخهٔ اعدام؛ آزادی از زندان؛ بازگشت به تهران و ترکِ تحصیل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۶&#039;&#039;&#039;: ازدواج با اشرف‌الملوک اسلامیه در تهران و چهار فرزند حاصل این ازدواج تا سال۱۳۳۴ (سیاوش، سیروس، سامان و ساقی)؛ چاپ اولین مجموعه‌شعر با نام &#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌همت ابراهیم دیلمقانیان؛ آشنایی با [[مرتضی کیوان]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار ۵ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;سخن‌ نو&#039;&#039;؛ چاپ داستان‌کوتاه &#039;&#039;عنکبوت&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن مقدمه‌ای بر منظومۀ &#039;&#039;[[افسانه]]&#039;&#039; [[نیما یوشیج]]؛ آشنایی با [[فریدون رهنما]]؛ نوشتن داستان‌کوتاه &#039;&#039;زنِ پشتِ درِ مفرغی&#039;&#039;؛ انتشار ۹ شماره از هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;روزنه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ (در مقابل سردبیر راست) مجله‌ٔ &#039;&#039;خواندنی‌ها&#039;&#039;؛ سرودن شعر بلند &#039;&#039;۲۳&#039;&#039; و مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[قطع‌نامه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مشاور فرهنگی سفارت مجارستان، نزدیک به دو سال؛ سردبیر هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;آتشبار&#039;&#039; به‌مدیریت [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|انجوی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039; و رمان &#039;&#039;مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;؛ فرار از دست نظامیان فرمانداری حین یورش به منزلش؛ دستگیری در چاپخانه‌ٔ روزنامه‌ٔ اطلاعات پس از بارها فرار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۳&#039;&#039;&#039;: اسارت در زندان موقت شهربانی و زندان قصر با عنوان زندان سیاسی (۱۳ یا ۱۴ ماه)؛ نوشتن کتاب &#039;&#039;دستور زبان فارسی&#039;&#039; و تعدادی شعر در زندان؛ ازبین‌رفتن شماری از نوشته‌های امانی نزد مرتضی کیوان حین دستگیری کیوان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ سپردن چهار دفتر شعر مانند &#039;&#039;مرگِ شاماهی&#039;&#039;، نخستین تجربه‌ٔ [[شعر روایی]] شاملو به‌زبان محاوره، به «نقی نقاشیان» برای چاپ و مفقودشدن همیشگی آن‌ها؛ نوشتن نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند&#039;&#039;؛ انتشار داستان &#039;&#039;زن پشت در مفرغی&#039;&#039;؛ ترجمۀ رمان‌های &#039;&#039;«لئون مورنِ کشیش»&#039;&#039; و &#039;&#039;«زنگار»&#039;&#039; و &#039;&#039;«برزخ»&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;بامشاد&#039;&#039; به‌صاحب‌امتیازیِ اسماعیل پوروالی؛ ترک همسر [نه جدایی] و خانه و فرزندان&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039;؛ نوشتن کتاب‌های &#039;&#039;افسانه‌های هفت گنبد&#039;&#039;، &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; و &#039;&#039;ترانه‌ها&#039;&#039;؛ ازدواج دوم، با [[طوسی حائری]] مازندرانی؛ سردبیری مجله‌ٔ &#039;&#039;آشنا&#039;&#039;؛ مرگ پدر؛ زندانی‌شدن در زندان موقت شهربانی و سپس زندان قصر به‌علت نپرداختن نفقه به همسر اول؛ انتشار &#039;&#039;هفته‌نامۀ آشنا&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ سردبیری دورهٔ یازدهم ماهنامهٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; برای کودکان؛ تهیه‌ٔ فیلم مستند سیستان‌وبلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت؛ آغاز همکاری با سینماگران؛ نوشتن فیلم‌نامه و متن‌گفتار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;؛ سردبیری ۲ شمارهٔ ماهنامه‌ٔ &#039;&#039;اطلاعات&#039;&#039;؛ تأسیس و سرپرستی اداره‌ٔ سمعی‌بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائیه و [[سهراب سپهری]]؛ جدایی از همسر دوم، ترک خانه و جاگذاشتن همۀ یادداشت‌های &#039;&#039;[[کتاب کوچه]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ ۲۴ شمارۀ اول مجلۀ &#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;؛ بازنویسی حماسۀ [[گیل‌گمش]] به‌نثر معیار و چاپ آن در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: آشنایی با آیدا سرکیسیان (۱۴فروردین)؛ جدایی رسمی از همسر اول (۲۴تیر)؛ همکاری با &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ دو نمایشنامۀ &#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039; و &#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;، دومی با فریدون ایل‌بیگی؛ آشنایی با [[غلام‌حسین ساعدی]] در &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: ازدواج با آیدا سرکیسیان در فروردین و اقامت در دِه شیرگاهِ مازندران؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا در آینه]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|لحظه‌ها و همیشه]]&#039;&#039;؛ انتشار گاهنامه‌ٔ &#039;&#039;اندیشه و هنر ویژۀ ا.بامداد&#039;&#039; به‌مدیریت ناصر وثوقی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|آیدا: درخت و خنجر و خاطره]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;؛ تحقیق و گردآوری  &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; (برای بار سوم)؛ نوشتن فیلم‌نامهٔ &#039;&#039;داغ ننگ&#039;&#039; و کارگردانیِ آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;؛ سرپرستیِ هفته‌نامه‌ٔ ادبی‌هنری &#039;&#039;بارو&#039;&#039; همراه‌با [[یدالله رؤیایی]] و تعطیلیِ آن بعد از ۳ شماره با اتمام‌ِحجت وزیر اطلاعاتِ وقت؛ حضور در شب‌ِشعر به‌دعوت انجمن ایران و آمریکا؛ تهیه‌ٔ برنامه‌ٔ کودک برای تلویزیون به نام &#039;&#039;قصه‌های مادربزرگ&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: سردبیری سرویس ادبی‌فرهنگی هفته‌نامۀ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ کتاب &#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;؛ عضویت در کانون نویسندگان ایران؛ شرکت در شب‌ِشعر به‌دعوت دانشجویان کرمانشاه؛ سخنرانی در دانشگاه شیراز؛ چاپ مقالۀ «گاندی سرمشق بزرگ» در شمارهٔ۲۲ از سال دوازدهم‌ هفته‌نامهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: تحقیق در غزلیات حافظ و تاریخ دوره‌ٔ حافظ؛ ترجمهٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ [[غزل غزل‌های سلیمان]]؛ حضور در شب‌شعر به‌دعوت انجمن فرهنگی ایران و آلمان [[شب‌های شعر گوته|گوته]]؛ برگزاریِ «شب‌های شعر خوشه» به‌مدت یک هفته؛ انتشار یادنامه‌ٔ &#039;&#039;هفته‌ٔ شعر و هنر خوشه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ قصه‌ٔ منظوم &#039;&#039;چی شد که دوستم داشتن&#039;&#039; برای کودکان؛ تعطیلیِ مجله‌ٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; با اخطار رسمی ساواک؛ چاپ &#039;&#039;برگزیده‌ٔ شعرهای احمد شاملو&#039;&#039; از سوی سازمان نشر کتاب؛ انتشار مجموعه‌اشعار &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|مرثیه‌های خاک]]&#039;&#039;؛ استخدام در تلویزیون ملی و ساخت مستندهای فولکوریک &#039;&#039;رقص دیلمانی&#039;&#039; و &#039;&#039;رقص قاسم‌آبادی&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|شکفتن در مه]]&#039;&#039;؛ ترجمهٔ تعدادی قصه‌ برای کودکان مثل &#039;&#039;ملکه‌ سایه‌ها&#039;&#039;؛‌ ساخت فیلم مستند &#039;&#039;گیله‌مردی&#039;&#039; با نگارش گفتارمتن و اجرای آن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجدد و کامل‌تر از &#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;؛ دعوت به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; به‌مدت سه سال؛ نگارش ناتمام نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;آنتیگون&#039;&#039;؛ درگذشت مادر در ۱۴اسفند&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039;: ضبط صفحه و نوار کاستِ اشعار حافظ، مولوی، نیما، خیام و شاملو در [[کانون پرورش فکری کودکان‌ونوجوانان]] با نام «صدای شاعر»؛ اجرای برنامه‌های رادیویی برای کودکان‌وجوانان؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ کوتاه &#039;&#039;حلوا برای زنده‌ها&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ تعدادی داستان‌کوتاه مانند &#039;&#039;دماغ&#039;&#039;، &#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;، &#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;، &#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;، &#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;؛‌ حضور در شب‌شعر انجمن فرهنگی گوته‌ (۲۶مهر) و شب‌شعر انجمن ایران و آمریکا (۱آبان‌)؛ تدریس «مطالعه‌ٔ آزمایشگاهی زبان فارسی» در دانشگاه صنعتی آریامهر طی سه نیم‌سال تحصیلی؛ همکاری با روزنامه‌های &#039;&#039;کیهان فرهنگی&#039;&#039; و &#039;&#039;آیندگان&#039;&#039;؛ سفر به پاریس برای معالجۀ آرتروز شدید گردن و جراحی مهر‌ه‌های گردن&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۲&#039;&#039;&#039;: چاپ مجموعه‌ٔ &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[درها و دیوار بزرگ چین]]&#039;&#039;؛ شرکت در شب‌شعر مدرسهٔ عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر؛ نگارش فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;تخت ابونصر&#039;&#039; برای تلویزیون؛ ترجمه‌ٔ رمان &#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ مجموعه‌داستان &#039;&#039;سربازی از یک دوران سپری‌شده&#039;&#039;؛ انتشار گزیدۀ اشعار عاشقانۀ &#039;&#039;از هوا و آینه‌ها&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «باورهای توده»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: سفر به ایتالیا برای شرکت در کنگره‌ٔ نظامیِ گنجوی به‌دعوت دانشگاه رم، همراه‌با یدالله رؤیایی؛ انتشار &#039;&#039;حافظ شیراز&#039;&#039; با مقدمه‌ای انتقادی؛ دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده‌ٔ فولکلور آن دانشگاه در تهران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: گفتارنویسی برای چند فیلم مستند به‌دعوت وزارت فرهنگ‌وهنر؛ سفر به آمریکا به‌دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه پرینستون برای سخنرانی و شعرخوانی؛ آشنایی با یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیشینسکی از شاعران و نویسندگان آسیای میانه و شمال آفریقا؛ سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون، UCLA برکلی؛ رد پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای کمک به تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ میهمان &#039;&#039;فستیوال جهانی شعر&#039;&#039; در سانفرانسیسکو و آستینِ تگزاس؛ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت دانشجویان ایرانی فیلادلفیا و نیویورک؛ بازگشت به ایران بعد از سه ماه؛ بردن کتابخانۀ شاملو با حدود ۲هزار جلد کتاب توسط محمد زهرایی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌اشعار احمد شاملو|دشنه در دیس]]&#039;&#039;؛ نپذیرفتن دعوت دانشگاه ناپل برای تدریس «ادبیات و شعر معاصر فارسی»؛ شرکت در شب‌شعر انستیتو گوته؛ استعفا از سرپرستی پژوهشکده‌ٔ دانشگاه بوعلی؛ پایان نگارش زندگی‌نامه‌مانندی به نام میراث و بردن و برنگرداندن تنها نسخه‌ٔ دست‌‌نوشته‌ٔ آن توسط علی‌رضا میبدی؛ ترک ایران برای اعتراض به سیاست‌های رژیم؛ اقامت در ایالات متحده آمریکا به‌مدت یک سال؛ سخنرانی‌ در دانشگاه‌های آمریکا؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌ٔ اشعار&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: دعوت به سردبیری هفته‌نامه‌ٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039; در لندن؛ ترک ایالات متحدهٔ آمریکا؛ سفر به انگلستان و انتشار ۱۲ شمارهٔ &#039;&#039;ایرانشهر&#039;&#039;؛ چاپ مقالۀ «میکروب سانسور»؛ استعفا از هفته‌نامه به‌علت اختلاف‌ با مدیر آن؛ نوشتن قصه‌ٔ &#039;&#039;«دخترای ننه‌دریا»&#039;&#039; و &#039;&#039;«بارون»&#039;&#039; و &#039;&#039;«دروازۀ بخت»&#039;&#039; برای کودکان؛ چاپ مجموعه‌مقالات &#039;&#039;از مهتابی به کوچه&#039;&#039;؛ بازگشت به ایران (اسفندماه)؛ انتشار دفتر اول (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ عضویت در هیئت دبیران [[کانون نویسندگان ایران]]؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: سردبیریِ مجله‌ٔ هفتگی &#039;&#039;کتاب جمعه&#039;&#039; و تعطیلی اجباری بعد از ۳۶ شماره؛ نشر مقاله در مجله‌ها و روزنامه‌ها؛‌ شرکت در شب‌شعر به‌دعوت انجمن ایران و فرانسه؛ انتشار مجموعه‌شعر &#039;&#039;[[ترانه‌های کوچک غربت]]&#039;&#039;؛ سخنرانی در باشگاه ارامنه‌ٔ تهران؛‌ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;[[مسافر کوچولو]]&#039;&#039; در کتاب جمعه؛ ترجمه‌ٔ &#039;&#039;بگذار سخن بگویم!&#039;&#039; با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]؛ حضور در شب‌شعر انستیتو گوته؛ انتشار دفتر دوم(آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار صوت &#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران&#039;&#039; با صدای شاعر؛ انتشار صوت و کتاب &#039;&#039;ترانه‌ٔ شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;، ترجمه‌‌ای از شعرهایی فدریکو گارسیا لورکا؛ عضویت در دوره‌ٔ دوم هیئت پنج‌نفره‌ٔ دبیران کانون نویسندگان ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب صوتی &#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039; و &#039;&#039;یل و اژدها&#039;&#039; برای کودکان؛ انتشار دفتر سوم (آ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; با همکاری آیدا؛ عضویت در دورهٔ سوم هیئت پنج‌نفرۀ دبیران کانون نویسندگان؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۱&#039;&#039;&#039;: ترجمه‌ٔ &#039;&#039;هایکو&#039;&#039;، شعر ژاپنی با همکاریِ ع.پاشایی؛ ترجمه‌ٔ نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکتر شوایتزر!&#039;&#039;؛ انتشار دفتر اول(الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۲&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر دوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛‌ ترجمه و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سیاه همچون اعماقِ آفریقای خودم&#039;&#039; سرودهٔ لنگستون هیوز؛ ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل؛ انتشار &#039;&#039;برگزیده‌‌ٔ اشعار&#039;&#039;؛ انتشار دفتر سوم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ توقف انتشار کتاب‌ها؛ نامزد جایزۀ نوبل ادبیات در ۱۹۸۳م&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۳ تا ۱۳۶۵&#039;&#039;&#039;: ترجمهٔ رمان &#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039; با عنوان &#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر!&#039;&#039; به‌صورت بازنویسی با مؤخره‌ٔ مفصل؛ ساخت سردیس شاملو با برنز توسط محمد مددی؛ انتشار &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[ناصر حریری]]؛‌ نوشتن فیلم‌نامه‌ٔ &#039;&#039;میراث&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۶&#039;&#039;&#039;: آغاز ترجمه‌ٔ آزادِ &#039;&#039;دُنِ آرام&#039;&#039; اثر میخاییل شولوخوف؛ انتشار ژاپنیِ کتاب &#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039; به‌ترجمه‌ٔ شوکو یاناگا در مجله‌ٔ ILCAA توکیو؛  ترجمه‌ٔ آزاد و اجرای مجموعه‌شعر &#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039; سرودهٔ مارگوت بیکل&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آلمان و ایراد سخنرانی باعنوان &#039;&#039;من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن!&#039;&#039; در دومین کنگره‌ٔ بین‌المللی ادبیات، اینترلیت ۲ با نام &#039;&#039;جهانِ سوم: جهانِ ما&#039;&#039; در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور؛ حضور در شب‌شعر در کُل‌لوکیومِ ادبیِ برلین؛ اجرای شب‌شعر و سخنرانی در اتریش به‌دعوت دانشگاه اقتصاد وین و یورو آفریک اینستیتو؛ بازگشت به آلمان و اجرای شب‌شعر در شهر دانشگاهی گیسن؛ سفر به سوئد به‌دعوت انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه یوته‌بوری و دیدار با هیئت رئیسه‌ انجمن قلم؛ اجرای شب‌شعر در &#039;&#039;خانه‌ٔ مردم&#039;&#039; استکهلم؛ انتشار جلد اول &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ در آلمان؛ بازگشت به ایران&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۸&#039;&#039;&#039;: انتشار جلد دوم &#039;&#039;مجموعه‌اشعار&#039;&#039; چاپ آلمان؛ اقامت در &#039;&#039;شهرک دهکدۀ خانه&#039;&#039; در کرج&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا به‌دعوت دانشگاه UC برکلی، مهمان سیرا ۹۰ (مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران)  و سخنرانی‌ با دو عنوان &#039;&#039;نگرانی‌های من&#039;&#039; و &#039;&#039;مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ&#039;&#039; طی دو شب‌شعر؛ حضور در شب‌شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس، در رویس‌هال و دانشگاه‌های شیکاگو، آن‌اربر میشیگان، کلمبیا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستین؛ جراحی اول روی مهره‌های گردن در بیمارستان یونیورسیتیِ بوستون؛ حضور در سه شب‌شعر بوستون و UC برکلی به‌نفع زلزله‌زدگان ایران؛ نگارش سفرنامۀ طنز &#039;&#039;[[روزنامه‌ٔ سفر میمنت‌اثر ایالات متفرقۀ امریغ]]&#039;&#039; در اوکلند کالیفرنیا؛ جراحی دوم روی مهره‌های گردن در بوستون؛‌ شرکت در شب‌شعر مدرسه‌ٔ ارامنه‌ٔ بوستون؛ مدرس میهمان دانشگاه برکلی UCLA برای تدریس «زبان و شعر و ادبیات معاصر فارسی» به دانشجویان ایرانی طی یک ترم؛ دریافت جایزه‌ٔ «آزادی بیان و گفت‌وگو (Free Expression)» از سوی سازمان حقوق بشر نیویورک&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۰&#039;&#039;&#039;: اجرای شب‌شعر در UC برکلی به‌نفع آوارگان کُرد عراقی (۱۴اردیبهشت)؛ شب‌شهر و قصه‌خوانی در USC لس‌آنجلس  (۲۱اردبهشت) و دانشگاه وین اتریش (۱۰خرداد) هر دو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]] و به‌دعوت انجمن فرهنگی کُردها؛ اختصاص شمارهٔ اول مجله‌ٔ &#039;&#039;زمانه&#039;&#039; به شاملو در سن‌هوزهِ کالیفرنیا؛ بازگشت به ایران؛ ترجمه‌ٔ شعرهایی از لنگستون هیوز و اوکتاویو پاز با همکاریِ حسن فیاد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۱&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر یکم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو]] با زیرعنوان &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]]&#039;&#039; و جلد اول &#039;&#039;[[قصه‌های کتاب کوچه]]&#039;&#039; هر دو در سوئد؛ انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به‌زبان ارمنی با نام &#039;&#039;من دردِ مشترکم&#039;&#039; با ترجمۀ &#039;&#039;نُروان&#039;&#039; در کانون فیلم ارمنستان؛ چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وشنودی با احمد شاملو&#039;&#039;، «دیدگاه‌های تازه» به‌کوشش ناصر حریری؛ تدوین دوبارۀ حرف آ &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; برپایهٔ روش جدید (۷ تا ۲۰تیر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۲&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب &#039;&#039;گفت‌وگو با احمد شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[محمد محمدعلی]]؛ انتشار مجموعه‌‌ٔ &#039;&#039;همچون کوچه‌ای بی‌انتها&#039;&#039; ترجمه‌ٔ ۲۰۰ شعر جهان؛ ترجمه‌ٔ مجدد دو اثر &#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039; و &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;گزینه‌‌ٔ اشعار&#039;&#039; با انتخاب آیدا؛ چاپ دفتر چهارم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;یک هفته با شاملو&#039;&#039; به‌کوشش [[مهدی اخوان لنگرودی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۳&#039;&#039;&#039;: انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان سوئدی و فارسی با نام &#039;&#039;عشق عمومی&#039;&#039; Allom FattandeC. Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ٔ [[آذر محلوجیان]]؛ انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به‌زبان فرانسه و فارسی با نام &#039;&#039;سرودهای عشق و امید&#039;&#039; Hymnes d amour et d cspoir در فرانسه، ترجمه‌ٔ [[پرویز خضرایی]]؛ سفر به سوئد به‌دعوت ایرانیان مقیم سوئد برای اجرای شب‌شعر؛ لغو شب‌شعر در کنسرتوسه به‌علت بیماری؛ اجرای شب‌شعر در یوته‌بوری، یک ماه بعد از آن؛ برگزاریِ دو شب‌شعر در اوسه جیمنازیومِ استکهلم؛ مصاحبه با تلویزیون استکهلم؛ بازگشت به ایران؛ انتشار صوت شعرهایی از حافظ، مولوی و نیما&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۴&#039;&#039;&#039;: پایان ترجمه‌ٔ &#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039; (۱۷مهر) و شروع بازخوانی و ویراستاری آن؛ برگزاری بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا (۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵) به‌مدیریت انجمن نویسندگان ایرانی کانادا؛ انتشار منتخبی از ۶ شعر به‌زبان اسپانیایی با نام Aurora (بامداد) در مادرید، به‌ترجمه‌ٔ کلاراخانِس Clara Janes شاعر اسپانیایی؛ چاپ گفت‌وگوی [[مسلم منصوری]] با شاملو در ش۱۵۸ ماهنامۀ سینما (۲۰اردیبهشت)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۵&#039;&#039;&#039;: جراحی عروق گردن (۱۹فروردین)؛ انتشار صوت &#039;&#039;پریا و دخترای ننه‌دریا&#039;&#039;؛ جراحی عروق پای راست (۱اسفند)؛ پایان بازنگری ترجمۀ دن آرام (۲۰مهر)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۶&#039;&#039;&#039;: تکرار جراحی عروق پا، (۱فروردین)؛ انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|در آستانه]]؛ قطع پای راست از زانو (۲۶اردیبهشت) در بیمارستان ایران‌مهر؛ انتشار شمارۀ۸ از سال چهارم مجلهٔ &#039;&#039;دفتر هنر&#039;&#039; در آمریکا ویژه‌ٔ احمد شاملو (مهرماه) و شمارۀ۹ ویژه‌ٔ [[تقی مدرسی]] و احمد شاملو (اسفندماه)؛ انتشار دفتر پنجم (الف) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار منتخب اشعار با نام &#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039; (اسفند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۷&#039;&#039;&#039;: بازنگری ترجمۀ &#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039; و منتخب اشعار؛ چاپ منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی، Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانه]]) به‌کوشش اورس جان کارلسون (Orers، Janne Carlsson) و سعید مقدم؛ انتشار دفتر اول، دوم و سوم (ب) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار کتاب &#039;&#039;[[شناخت‌نامۀ شاملو]]&#039;&#039; به‌همت [[جواد مجابی]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول و دوم (پ) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار دوجلدی &#039;&#039;[[مجموعه‌‌آثار احمد شاملو]] دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳ تا ۱۳۷۶&#039;&#039; با افتادگی و اشتباه‌ بسیار در حروف‌چینی؛ انتشار منتخب ۵۱ شعر تا سال۱۳۶۹ش با عنوان &#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039; (چاپ اول در ایران)؛ دریافت جایزه‌ٔ (Stig Dagerman) استیگ داگرمن (۱۵خرداد)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۹&#039;&#039;&#039;: انتشار دفتر اول (ت) &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039;؛ انتشار &#039;&#039;[[حدیث بی‌قراری ماهان]]&#039;&#039; مجلدی دیگر از دفتر یکمِ مجموعه‌آثار (۱۸خرداد)؛ پایان ترجمۀ سه نمایشنامه از فدریکو گارسیا لورکا با عناوین «خانه‌ برناردا آلبا»، «عروسی‌ خون» (با بازبینی مجدد) و «یرما»؛ درگذشت در ساعت ۹ شب یک‌شنبه ۲مرداد در خانۀ &#039;&#039;دهکده&#039;&#039; کرج؛ تششیع پیکر صبح پنج‌شنبه ۶مرداد از بیمارستان ایران‌مهر به‌سوی گورستان امام‌زاده‌طاهر کرج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نسبِ کابلی‌اوکراینی===&lt;br /&gt;
نسب شاملو از یک سو به کابل می‌رسد و از سوی دیگر به اوکراین. میرزاشریف‌‌‌‌خان عراقی، پدربزرگِ مادری‌ احمد، اهل قفقاز بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورعظیمی|۱۳۹۶|ک= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ص= ۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و کارهای دیپلماتیک انجام می‌داد. همچنین، مدتی مدیر ایرانی شیلات بود. زبان روسی را به‌درستی می‌دانست. روشن است که گرایش‌های چپ داشته است. با زنی اهل اوکراین ازدواج می‌کند که دستاورد این ازدواج، مادر شاملوست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگِ پدری‌ِ شاملو، میرزامحمد‌حسن‌خان شاملو، دبیرالملک، وزیر مالیه و مُهردار مخصوص حاکم هرات و اهل کابل بوده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نسب&#039;&#039;/&amp;gt;دوران جوانی درپی جریانی سیاسی از افغانستان متواری می‌شود و با همسرش بی‌بی شجاعت اهل هرات، به ایران مهاجرت می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt; مادرش کوکب عراقی زادهٔ استرآباد بود و پدرش حیدر، اهل بروجرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی؛ پریشانی و انتظار===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Javani.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامدادِ جوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
۲۱آذر۱۳۰۴ در خانه‌ٔ شمارۀ ۱۳۴ خیابان صفی‌علی‌شاه تهران به‌دنیا آمد. به‌علت مأموریت‌های پشت‌ِسرهم پدر شاملو به شهرهای ایران، در شناسنامۀ شاملو، به‌اشتباه هم محل تولدش را رشت و هم تاریخش را ۴آذر ثبت کرده‌اند.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;شناسنامه&#039;&#039;/&amp;gt; احمدِ کودک به‌مناسبت شغل نظامی‌ پدر، هرازچندی در شهری بود. شاملو در کودکی، مدت کوتاهی را تا پیش از دبستان در شهرهای رشت، سمیرم، اصفهان، آباده و شیراز زندگی کرده بود. دوره‌ٔ دبستان را در خاش و زاهدان و مشهد سپری کرد و دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران. گرچه تحصیلاتش را در سال چهارم دبیرستان رها می‌کند، در کارنامهٔ خود تدریس مطالعۀ آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی به‌مدت سه ترم را نیز دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها(چ:۲)|ص=۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو بعدها در نوشته‌هایش، از پیامدهای بی‌ثباتی‌های دوران کودکی و نوجوانی‌اش گله می‌کند. از این دروان با تعابیری چون «دربه‌دری» یاد می‌کند. شاملو در توصیف آن ایام می‌گوید: کودکی من پر از پریشانی و انتظار بود. همه‌ٔ بزرگ‌ها آرزو دارند که باز به بچگی رجعت کنند. من اما وقتی به دوران کودکی و جوانی خود فکر می‌کنم، نتیجه‌ای که به‌دست می‌آورم همیشه یکی است: حاضر به بازگشت نیستم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;کودکی۲&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۵۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوانی؛ سیاست و شاعری===&lt;br /&gt;
هر شخصیتی را می‌توانست محیط خانوادگی از من بسازد جز شاعر! شعر در من التیام‌یافتن زخم موسیقی است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۲۰ش جوانکی بودم در حدود پانزده‌سال‌ونیمه. جوانکی که در سکوت خفقان‌آمیز دورۀ رضاخان می‌زیست. در محیطی که با ساختار ذهنی من بیگانه بود. موقعی که رضاخان را بردند، بچه‌ای بودم زیر ۱۶ سال، بدون هیچ درک و شعوری! فقط یک نکته توی ذهن من فرو رفته بود که روس و انگلیس مانع پروازکردن این ملت بدبخت‌اند. وقتی آلمان با این دو کشور در حال جنگ است، ما تبلیغات این‌ دو کشور را می‌شنویم. بچهٔ ۱۵ یا ۱۶ساله که هیچ نوع سابقهٔ تفکر سیاسی‌اجتماعی ندارد چه حادثه‌ای برایش اتفاق می‌افتد؟ اگر نیاز به بالیدن و شوریدن و گردن‌کشیدن در ذاتش باشد، می‌گوید طرفدار آلمانم؛ چون دارد دشمن مرا می‌کوبد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
من با این ذهنیت و با این سادگی وارد جریان ضدمتفقین شدم که کارم به زندان کشید. توی زندان بسیار نکته‌ها آموختم و بسیار آدم‌ها دیدم. در سال۱۳۲۲ یا ۱۳۲۳ دیدم این آدم‌ها که نام و آوازه‌شان مثل صدای طبل در کلّه می‌پیچد، چقدر حقیرند. آدم‌هایی بی‌معنی و بی‌شخصیت و خالی و پوچ. بعد از ۲۸مرداد، به‌طور رسمی وارد حزب توده شدم؛ ولی این ورود به حزب توده دو ماه نپایید؛ برای اینکه بلافاصله دستگیر شدم و بلافاصله در زندان به این واقعیت برخوردم که حزب چه آشغال‌دانی عجیب‌وغریبی است. این‌گونه شد که از آن حزب بیرون آمدم. من سعی کردم از جریان‌ها درس بگیرم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص=۶۰۳تا۶۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ziba.jpg|120px|راست]]&lt;br /&gt;
===سرانجام پیوندهایی مکرر===&lt;br /&gt;
شاملو در سال۱۳۲۶ش در بیست‌ودوسالگی با اشرف‌الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار فرزند او سیاوش، سامان، سیروس و ساقی از این ازدواج‌اند. این پیوند به جدایی می‌انجامد. شاملو پس از یک دهه در سال۱۳۳۶ با طوسی حائری ازدواج می‌کند. دومین ازدواج شاملو همچون نخستین ازدواج، مدت زیادی دوام نمی‌آورد. شاملو چهار سال بعد، همسر دوم را نیز ترک می‌کند؛ اما سومین و آخرین پیوند زناشویی شاملو با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] است به‌سال۱۳۴۳ که شاملو تا پایان عمر، عاشقانه با او زیست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۷|ک=احمد شاملو شاعر عاشقانه‌ها و شبانه‌ها(چ:۲)|ص=۲۶تا۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۸|ک=آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳تا۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://chehreblog.com/////|عنوان = بیوگرافی کامل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Aydavashamloo.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درخت، خنجر، خاطره...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ayda.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]ی احمد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===[[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]؛ رفیق راه شاملو===&lt;br /&gt;
نام شاملو در هرکجا که می‌آید، نامی از آیدا نیز است. خانم آیدا، با نام کامل ریتا آتانث سرکیسیان، همسر سوم شاملو، تا آخر عمر شاعر، با او زیست و همراه و رفیق راهش بود. شاملو در دو کتاب [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آیدا در آینه]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;]]، عشق و احترام عمیق خود را به همسر وفادارش ابراز می‌دارد.{{سخ}} &lt;br /&gt;
بررسی زندگی و کارهای شاملو نشان می‌دهد که آشنایی‌اش با آیدا، تأثیر شگرفی بر زندگی او گذارده است. شاملو مجموعۀ [[کتاب کوچه]]، یکی از معروف‌ترین آثارش را با همت و همراهی و پشتکار آیدا سرکیسیان تدوین و تنظیم و گردآوری کرد. این مجموعه در حدود صد جلد فرهنگ مکتوب و دربرگیرندۀ اصطلاح‌ها، باورها، مثل‌ها و حکمت‌ها، قصه‌ها و فرهنگ مردم (فولکلور) تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;زندگی‌نامه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «مثل خون در رگ‌های من، نامه‌های احمد شاملو به آیدا» دربرگیرندۀ بیست نامۀ شاملو به همسرش آیدا سرکیسیان است. این نامه‌ها را شاملو در فاصلۀ سال‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خطاب به آیدا نوشته است. این کتاب را نشر چشمه در بهار۱۳۹۴ روانهٔ بازار کتاب کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====از میان نامه‌های احمد به [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۹۴|ک= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا(ج۱)|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}====&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;آیدای خودم، آیدای احمد.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شریک سرنوشت و رفیق راه من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;به خانه‌ٔ عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم‌های من!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از خدا دور افتاده بودم، خدا را با خودت به خانه‌ٔ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;زندگی، ترکم کرده بود، زندگی آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانه‌ من آوردی.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;از شوق اشک می‌ریزم. هنوز نمی‌توانم باور کنم. نمی‌توانم بنویسم. نمی‌توانم فکر کنم. همین‌قدر، مست و برق‌زده، گیج و خوشبخت،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;با خودم می‌گویم: برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;و این، دعای همه‌ٔ عمر من است، هر بامداد که با تو از خواب بیدار می‌شوم و هر شامگاه که در کنار تو به خواب روم.&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برکت عشق تو با من باد!&lt;br /&gt;
::۲۳شهریور۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmad-shamloo-bamdad1.jpg|210px|thumb|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ مزار شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سال‌های پایانی===&lt;br /&gt;
سال‌های آخر عمر شاملو به پرکاری قبل نبود. از سویی بی‌تمایل به خروج از کشور بود و خود دراین‌باره می‌گوید: «راستش بار غربت سنگین‌تر از توان و تحمل من است [...] چراغم در این خانه می‌سوزد. آبم در این کوزه، ایاز می‌خورد و نانم در این سفره است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از سوی دیگر اجازهٔ هیچ‌گونه فعالیت ادبی و هنری را به شاملو ندادند؛ بنابراین اکثر آثار او نظیر &#039;&#039;[[کتاب کوچه]]&#039;&#039; را سال‌ها توقیف کردند. بیماری آزارش می‌داد. دیابتش شدت‌ گرفته بود. همچنین، پس از آنکه در ۲۶اردیبهشت۱۳۷۶ در بیمارستان ایران‌مهر پای راستش را از زانو قطع کردند، روزها و شب‌های دردناکی را پشت سر گذاشت. البته در تمام این سال‌ها کار ترجمه و به‌خصوص تدوین &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; را ادامه داد و گه‌گاه شعر یا مقاله‌ای را در یکی از مجلات ادبی منتشر می‌کرد. در دههٔ هفتاد با شرکت در شورای بازنگری در شیوهٔ نگارش و خط فارسی برای اصلاح شیوهٔ نگارش خط فارسی فعالیت کرد؛ بنابراین تمام آثار جدید یا تجدیدچاپ‌شده‌اش را با این شیوه منتشر کرد. پس از توقفی طولانی در انتشار کتاب‌های شعرش، دفتر شعر [[مجموعه اشعار احمد شاملو|ترانه‌های کوچک غربت]] در ۱۳۵۹ش، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|مدایح بی‌صله]] در ۱۳۷۱ (در استکهلم)، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|در آستانه]] در ۱۳۷۶ و آخرین مجموعه‌شعر شاملو، [[مجموعه اشعار احمد شاملو|حدیث بی‌قراری ماهان]] در ۱۳۷۹ منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sange mazar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ‌های بی‌سنگر...&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سفر بی‌بازگشت===&lt;br /&gt;
در غروب یک‌شنبه، ۲مرداد۱۳۷۹، احمد شاملو پس از مدت‌ها تحمل بیماری قند، در بیمارستان ایرا‌ن‌مهر تهران چشم از جهان فروبست.&amp;lt;ref name = &#039;&#039;مرگ&#039;&#039;/&amp;gt; وداع با شاملو در روز پنج‌شنبه، ۶مرداد۱۳۷۹ برگزار شد. زنان و مردان سالخورده، میان‌سالان، انبوه جوانان و همچنین هزاران نفر دیگر، پیکر بامداد را با پرتاب گل سرخ و سردادن سرود &#039;&#039;ای ایران&#039;&#039; و خواندن شعرهای شاملو همراهی کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نهایت در امام‌زاده طاهر کرج در نزدیکی مزار [[هوشنگ گلشیری]]، [[داریوش فروهر]]، [[پروانه فروهر]]، [[محمد مختاری]] و [[محمدجعفر پوینده]] به‌خاک سپردند. [[کانون نویسندگان ایران]]، انجمن‌های قلم آمریکا، سوئد، آلمان و چندین انجمن داخلی و برخی محافل سیاسی پیام‌های تسلیتی به‌مناسبت درگذشت شاملو به این مراسم فرستادند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ شاملو مراسم سالگرد و یادبودش بارها با حضور نیروهای امنیتی همراه بود. گاهی این مراسم به تندی گرایید یا به‌علت‌های امنیتی برگزار نشد. سنگ مزار شاملو به‌دست افراد ناشناسی چندین بار تخریب شد. در فروردین۱۳۸۵ کانون نویسندگان ایران برخلاف اینکه این حرکات را اعمال بدکردارانهٔ شب‌پرستان کوردل نامید؛ ولی ضمن اعتراض شدید، حتی درخور محکوم‌کردن هم ندانست. کانون نویسندگان ایران به خانوادۀ احمد شاملو توصیه کرد که هیچ اقدامی برای بازسازی سنگ گور نکنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khane shamlu.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانه‌موزهٔ بامداد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانهٔ سبز شاملو===&lt;br /&gt;
خانهٔ شاملو در دهکده است. محله‌ای در نزدیکی فردیس کرج. تفاوت این محله با محله‌های اطرافش، از لحاظ زیبایی و سرسبزی چشمگیر است. شاملو و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از سال۱۳۶٨ش در این خانه زندگی کرده‌اند. شمارهٔ ۵۵۵ خانه زیر سبزی پیچک‌ها پنهان شده است. خانه‌ای با در سفید آهنی و باغچه‌ای بزرگ. سردیس فلزی بزرگی در ایوان، کنار پنجره است. سردیس «بامداد».&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه سبز&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
حالا خانۀ شاملو را بیشتر با نام‌ موزۀ احمد شاملو می‌شناسند. اسناد و آثار و اشیای به‌جامانده از او، در ویترین‌هایی در گوشه‌هایی از خانه گذاشته‌اند. خانهٔ شاملو در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده است و با عنوان «بنیاد الف. بامداد» فعالیت می‌کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;خانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Pashayee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رفیق مازنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naameha.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تهران{{سخ}}خیابان آشیخ‌هادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Paashaee.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو و [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]{{سخ}}۴آبان۱۳۵۳، ساحل زاغِمرز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملو و دوستی‌های ماندگار===&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]====&lt;br /&gt;
عین‌الله عسگری پاشایی معروف به ع.پاشایی، رفیق دورادور شاملو، دربارهٔ آشنایی‌اش با شاملو می‌گوید:&lt;br /&gt;
:آشنایی من با شعر شاملو به اوایل سال۱۳۳۷ش می‌رسد. خوانندهٔ شعر بودم و از روی نوشته‌های [[صادق هدایت]]، [[نیما]]خوان شده بودم. آن زمان «مانلی و افسانه» نیما چاپ شده بود. بعد مقدمهٔ شاملو را بر کتاب نیما دیدم و تا سال۱۳۳۷ش که [[هوای تازه]] را انتشارات نیل منتشر کرد، شاملو‌خوان شدم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;/&amp;gt; سال۱۳۴۸ هم باهم رفیق شدیم. آن موقع در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; می‌نوشتم و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; هم تعطیل شده بود. شاملو به مازندران آمده بود و نامه‌هایی که قبلاً به او می‌نوشتم، باعث شد به‌دنبالم بیاید و مرا پیدا کند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو عاشق مازندران بود و از میان همۀ شهرهای مازندران ساری را خیلی دوست داشت. بیش از هر هنرمند معاصر و مشهور دیگری در ایران به ساری سفر کرده است؛ چون دوستان زیادی در آنجا داشت. صمیمی‌ترین دوست او در ساری ع.پاشایی بود. ارتباط شاملو و پاشایی بسیار نزدیک بود. بامداد هرگاه به مازندران می‌آمد یک‌راست به «دارابکلا» و کلبۀ پاشایی می‌رفت. حتی برخی از مهم‌ترین مهمانانش نظیر «کلارا خانس» شاعر برجستهٔ اسپانیایی را نیز به ساری آورد که حاصل سفر «خانس» به مرکز استان مازندران همان شعر مشهور «خانهٔ مازندران» است که جوایزی را نیز برای او به‌ارمغان آورد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساری&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
طبق وصیت احمد شاملو، پاشایی سرپرستی آثار او را به‌همراهی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] برعهده دارد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرپرستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
کتاب «تهران، خیابان آشیخ‌هادی» نامه‌های احمد شاملو است به ع.پاشایی. پاشایی در مقدمهٔ این کتاب می‌گوید: «این نامه‌های احمد شاملوست به من که گوشه‌هایی از زندگی او را روشن می‌کند. کمابیش همهٔ نامه‌ها به زندگی روزمرهٔ شاملو و دغدغه‌های او می‌پردازد و وجه ادبی ندرد.» &amp;lt;ref name = &#039;&#039;دوستی‌ها&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۹۳|ک=تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|ص=۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;نامه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt; «نام همه‌ شعرهای تو» نیز کتابی‌ است که در آن پاشایی دربارۀ زندگی و آثار شاملو نوشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamlo-shabaneh.jpg|120px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شبانه‌ای به{{سخ}}[[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shamloo Saedi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی]] در خانهٔ شاملو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Images (15).jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[غلام‌حسین ساعدی|ساعدی]] و شاملو دوستان صمیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|شبانۀ]] شاملو برای [[غلام‌حسین ساعدی]]====&lt;br /&gt;
دوستی عمیق شاملو و ساعدی را می‌توان از &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; اهداییِ احمد شاملو به [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مُراد]]، غلام‌حسین ساعدی  فهمید. شاعر [[سپید]]سرا &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را به زبان محاوره سروده است؛ البته به‌جز این  &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;، شاملو در مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]]&#039;&#039;، شعر مشهور خود به‌ نام &#039;&#039;محاق&#039;&#039; و از مجموعۀ &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ققنوس در باران]]&#039;&#039;، شعر &#039;&#039;پاییز&#039;&#039; را هم به ساعدی، دوست نمایشنامه‌نویس خود هدیه کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; شعر &#039;&#039;محاق&#039;&#039; این‌گونه آغاز می‌شود: «به نوکردن ماه، بر بام شدم، با عقیق و سبزه و آینه.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک=مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص= ۷۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Rafiigh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بامداد و [[غلام‌حسین ساعدی|گوهر مراد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
اسفندیار منفردزاده &#039;&#039;شبانۀ&#039;&#039; «کوچه‌ها باریکن» را برای ترانه‌کردن برگزید. منفردزاده برای این &#039;&#039;شبانه&#039;&#039; موسیقی نوشت و فرهاد مهراد خواند‌ش. نتیجه این شد که شبانۀ یادشده، از میان ورق‌های چاپی کتاب بیرون آمد و بر زبان مردم کوچه و خیابان زمزمه شد؛ حتی در جایی از تاریخ مبارزهای مردمی ایران جلوه کرد و ماندگار شد:&amp;lt;ref name= &#039;&#039;شبانه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=darkgreen&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه‌ها باریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دُکّونا بسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;خونه‌ها تاریکن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تاقا شیکسته‌س،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;از صدا افتاده&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;تار و کمونچه&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;مُرده می‌برن&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;کوچه به کوچه.»&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص = ۴۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====مردی که خلاصهٔ خود بود====&lt;br /&gt;
احمد شاملو، به‌گفتهٔ خودش نزدیک به صدوهفتاد جلد کتاب چاپ‌شده و چاپ‌نشده دارد. از این دید، جایگاه شاملو در تاریخ ادبیات ایران یگانه است: شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، مترجم و محققی که یک‌تنه به کارگاهی فعال در حیطهٔ کتابت تبدیل شد؛ اما تعداد و حجم کتاب‌های شاملو به‌تنهایی بیانگر شخصیت ادبی‌اش نیست. حضور جسمانی، پرکاری، سماجت، خُلقِ گاه مهربان و گاه تند و نیروی روحی‌اش را نباید در ایجاد این کارگاه یک‌نفره دست‌کم گرفت.{{سخ}}آنچه موفقیت شاملو را به‌کمال می‌رساند، تداوم روحیهٔ سرکش سی‌سالگی در هفتادسالگی بود. قلندری که به‌ضرورت سن کنار بکشد و کوتاه بیاید کار مهمی نکرده است؛‌ کسی که بتواند همانند شهروندان ارشد، از نوع متعارف، رفتار و زندگی کند؛ اما نافرمان و گردن‌کلفت باقی بماند و پَر نریزد نوبر است. حتی صدای پرطنین او و انبوه موهای مجعدی که تا آخر عمر بر فرقش ماند در خدمت تحکیم تصویرش در مقام نویسنده‌ای سرکش عمل می‌کرد که کوتاه‌بیا نبود. روحیهٔ سرشار از نیرو و لحن پرمطایبه‌اش مکمل شخصیتی بود که به زبانی جدید می‌سرود و زبان نو می‌ساخت. در معاشرت با شاملو می‌توانستی ادیب و شاعر را کنار بگذاری و هم‌صحبت کسی شوی که آماده بود تا صبح از هر دری حرف بزند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آستانه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزاد و آزادی‌خواه====&lt;br /&gt;
عشق و آزادی و انسان‌گرایی، از ویژگی‌های آشکار سروده‌های شاملوست. مراودات اجتماعی گسترده و تجربیات جمعی، شخصیت او را پایه‌گذاری کرد. شاملو آرمان هنر را جز تعالی‌یافتن تبار انسان نمی‌دانست. آزادگی و آزادی‌خواهی، ایدئولوژی عمدهٔ آثار اوست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اندیشه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو| ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اندیشه و تفکر حاکم بر اشعار شاملو درخور توجه است. شعر شاملو سرگذشت مهر و کین، یأس و امید، عشق و نفرت، غم و شادی، درد و دریغ و نیز حمله و گریز است؛ اما محور تمام این عواطف، اجتماع است و مردمش. همهٔ این عوامل باعث شده است که وجه اومانیستی و انسان‌گرایانهٔ شعر ا. بامداد تشخص یابد. شاملو در قلب معرکهٔ زندگی حضور دائم دارد و به‌همین‌علت نبض شعرهای او با نبض اجتماع می‌زند. همچنین، شعر او صدای ضربه‌های زندگی اجتماعی و  درگیری وسیع با رویدادهاست.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال| نام خانوادگی= بالال و غلام‌حسین‌زاده|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khoosheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هفته‌نامۀ محبوب دههٔ چهل&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شاملوی سردبیر و روزنامه‌نگار===&lt;br /&gt;
از فعالیت‌های حرفه‌ایِ بسیار مهم‌ زندگی شاملو روزنامه‌نگاری است. عده‌ای می‌گویند احمد شاملو متخصص رونق‌دادن به نشریه‌های کم‌مخاطب و به‌تعطیلی‌کشاندن نشریه‌های موفق بوده است. او با مهارت‌های ویژه‌اش نشریات کم‌مخاطب را رونق می‌داد. همچنین، به‌علت قلم یگانه‌اش باعث می‌شد مقامات دولتی و حکومتی نشریه‌اش را تعلیق کنند. «احمد شاملو در سال۱۳۳۲ش پس از کودتای ۲۸مرداد به‌خاطر انتشار مجلۀ آتشبار که مجلۀ ضدسلطنتی بود به زندان می‌افتد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۳۹ مدتی سردبیری هفته‌نامهٔ فردوسی را به‌عهده می‌گیرد. مجله را به‌شکل و اندازه‌ای غیر از شکل و اندازۀ معمول مجلهٔ فردوسی درمی‌آورد و روزنامه‌وار به‌دست خوانندگان می‌رساند.{{سخ}} شاملو در سال۱۳۴۰ با همکاری محسن هشترودی، ۲۵ شماره از هفته‌نامهٔ [[کتاب هفته]] را منتشر کرد. «&#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; یک‌جور ماجراجویی جسورانه بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال۱۳۴۶ سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامهٔ &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; را به‌عهده گرفت. همکاری شاملو با نشریهٔ &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; تا ۱۳۴۸ که نشریه را ساواک تعطیل کرد، ادامه دارد. هفته‌نامهٔ &#039;&#039;کتاب هفته&#039;&#039; و &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; از تأثیرگذارترین هفته‌نامه‌های ادبی دهۀ ۴۰ بودند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;/&amp;gt; «به‌راستی که &#039;&#039;خوشه&#039;&#039; را همان نود شماره‌ای که شاملو طی دو سال منتشر کرد باید نماد کاملی از ابتکارات و خلاقیت‌های پرثمر شاملو در قلمرو مطبوعات دانست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رونق|۱۳۸۸|ک=شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|ص=۲۲۷و۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:IMG12304070.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در ساری، آبان۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]  &lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
====زندانی‌شدن به‌علت علاقه به فاشیسم و حزب توده====&lt;br /&gt;
احمد شاملو را در بیست‌سالگی به‌علت هواداری از فاشیسم و آلمان نازی و در سی‌سالگی به‌علت هواداری از کمونیسم و حزب توده زندانی کردند. ماجرای نخستین بازداشت او به روز‌هایی برمی‌گشت که ایران در اشغال متفقین بود. شاملو به دشمن متفقین یعنی آلمان نازی گرایش‌ یافت؛ بنابراین به‌علت «فعالیت‌های ضدِ حضور متفقین در شمال ایران» دستگیرش کردند و به زندان ارتش سرخ در رشت اشغالی فرستادند. شاملو در گفت‌و‌گویی اشاره کرده است که گرایشش به آلمان نازی از سر ناآگاهی بوده است و نه چیزی بیشتر از این.{{سخ}} در نیمهٔ دوم دهه بیست، شاملوی جوان پس از آشنایی با [[نیما یوشیج]] و بعدتر [[فریدون رهنما]] و بیش از این‌ دو [[مرتضی کیوان]] به چپ گروید، آن‌هم از نوع توده‌ای و استالینی‌اش که سکهٔ رایج آن روزگار بود. دفتر شعری که در سال۱۳۳۰ش منتشر کرد، چونان بیانیه‌ای سیاسی بود و اسم آن را هم &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; گذاشت؛ اما قرابت شاملو با چپ‌های توده‌ای هم طولانی نبود. چند وقت بعد از اینکه دولت محمد مصدق با کودتا سرنگون شد، شاملو بازداشت شد. در زندان وقتی دید برخی اعضای حزب توده با مقاومت تا پای جان ایستادند، درحالی‌که کمیتهٔ مرکزی توده فرار و مهاجرت را ترجیح داده بود، سیاست برایش همچون  بازی کثیفی جلوه کرد؛ بنابراین از حزب تودهٔ ایران برید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاعرِ ستیز|نام خانوادگی= علی ملیحی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۷و۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روشن‌فکران و حکومت پهلوی====&lt;br /&gt;
سلطنت پهلوی از دههٔ چهل به‌بعد درپی سازش‌ با روشن‌فکران بود. ابتدا امیراسدالله علم با جذب روشن‌فکران در مناصب دولتی سازش کرد، سپس امیرعباس هویدا پیِ این نوع از سازش‌کاری را گرفت؛ چراکه هویدا در محیط‌های روشن‌فکری بیروت و پاریس بالیده بود؛ بنابراین به مراوده‌ها بیشتر اهمیت می‌داد و حلقهٔ مراوده‌های او در مقام نخست‌وزیر گسترده‌تر بود.{{سخ}} به‌گواه اسنادی که درپی می‌آید، احمد شاملو نیز از روشن‌فکران توجه‌برانگیز هویدا بود. به‌طوری‌که سفر درمانی شاملو به فرانسه در سال۱۳۵۲ش به توصیه نخست‌وزیر صورت گرفته بود. در این سفر شاملو درخواست پرداخت هزینه‌های بیمارستان را از سفارت ایران در پاریس می‌کند. این درخواست با موافقت هویدا و سفارش به سفیر برای احوالپرسی از شاملو به‌نمایندگی از او همراه شد؛ اما این سنت‌ را چپ‌ها به وادادگی و وابستگی نخبگان تعبیر می‌کردند. در گفتمان چپ، نخبگان و روشن‌فکران به دو گروهِ با حکومت یا بر حکومت تقسیم می‌شدند. بر این مبنا شاعری که وام می‌گرفت، شعرش آرام می‌گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= روشن‌فکران و حکومت|نام خانوادگی= رضا مختاری اصفهانی|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Telegraf hoveida.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویر تلگراف سفیر ایران در پاریس دربارهٔ درخواست شاملو و پاسخ امیرعباس هویدا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====بعد از حزب توده====&lt;br /&gt;
با جدایی از حزب توده، شاملو با تصویرهای شاعرانه‌اش ستایشگر راهی شد که عمدهٔ چریک‌های جوان در دههٔ چهل و پنجاه انتخاب کردند. در این دوره شاملو حماسی‌ترین اشعار سیاسی‌اش را برای جان‌باختگان جنبش چریکی ایران سرود. [[مجموعه اثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] و «میلاد آن‌که عاشقانه بر خاک مرد» را به کسانی تقدیم کرد که با انتخاب مرگ در برابر زندگی، به قهرمانان سیاسی یک نسل تبدیل شدند.{{سخ}} بعد از پیروزی انقلاب، احمد شاملو که چند دهه در ستایش سیاست‌ستیزی و مبارزه سروده بود هنوز جای خود را نیافته بود. او زودتر از بسیاری از روشن‌فکران هم‌عصرش پی‌برد که مبارزۀ ضدامپریالیستی و شعارهای انقلابی، همهٔ آن خواسته‌هایی نبوده است که باید دنبال می‌کرده‌اند. این بود که زودتر از بسیاری، از محدودشدن آزادی گفت و سرود. یک دهه بعد از انقلاب در مصاحبه‌ای با تلویزیون سوئد، شاید اعتراف بزرگی کرد: «امیدِ آن جرّاحی خون‌بار بزرگ نهایی (انقلاب اکتبر۱۹۱۷) هم که اسمش را گذاشته بودیم انقلاب رهایی‌بخش جهانی و صدسالی دل‌خوش‌‌کُنکِ اکثریت ناامیدان بود، در آخرین لحظه‌ها مثل حباب صابون ترکید. هرچند که اصولاً امید شریرانه‌ای بود و راهی هم به دِهی نمی‌برد و درنهایت امر خشونتی را جانشین خشونتی دیگر می‌کرد. من تخصصی البته در این مسائل ندارم؛ اما فکر می‌کنم هیچ بیماری را با امیدواری قلابی نمی‌شود علاج کرد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
* کنگره‌ٔ بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲اکتبر۱۹۹۵ به‌سرپرستی انجمن نویسندگان ایرانی کانادا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مهدی اخوان ثالث]]====&lt;br /&gt;
«... انصافاً راجع به شعر امروز ما بعد از [[نیما]]، اگر حرفی و کاری باشد یقیناً باید اول دربارهٔ احمد شاملو باشد؛ چون او امروز بهترین و قوی‌ترین شاعر بالفعل و بالقوه‌ای است که من می‌شناسم، بی‌آنکه منکر دیگران باشم یا مثلاً [[فروغ فرخ‌زاد]] و که و که‌ها را فراموش کنم.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;اخوان&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۶۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
فروغ در کنار حق‌شناسی، معتقد است که شاملو نتوانسته است ارتباط خودش را با دنیا و زندگی روشن کند و این موضوع در شعرهایش نمایان است. از دیدگاه فروغ، شاملو برای بودن و گفتن بهانه می‌خواهد و چون بهانه‌ها گوناگون‌اند ناچار با چندین دورۀ فکری در کارهای او روبه‌روایم که ارتباطی با هم ندارند؛ در نتیجه کامل‌کننده‌ همدیگر نیستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فروغ می‌گوید: «شاملو به‌هرحال در کنار [[نیما]] و در ردیف اول قرار دارد. او از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات من، نزدیک‌‌ترین شاعر است؛ البته در بعضی موارد با سلیقه‌های شعری او موافق نیستم. مثلاً درمورد وزن [...] شاملو گاهی اوقات در شعرهایش خیلی مختلف است. او در خودش مغشوش است و ناباور. حتی وقتی با کمال اطمینان صحبت می‌کند. او پناه می‌برد به مسائل مختلف. نمی‌گذارد مسائل مختلف خودشان بیایند و از درونش بگذرند و او هرچه را که می‌خواهد از آن میان جدا کند. انگار خودش به‌تنهایی کافی نیست. بعضی از شعرهای او ریشه ندارند. آدم را به شاعر مربوط نمی‌کنند. برای خودشان مجردند و چه عیبی دارد. [...] شاید او به جایی رسیده که من هنوز نرسیده‌ام و به‌همین‌دلیل نمی‌فهمم؛ اما به‌نظر من شاملو را باید در قسمت اعظم [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;]] و [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;]] جست‌وجو کرد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فرخ‌زاد&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۵۲و۴۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیمین دانشور]]====&lt;br /&gt;
سیمین دانشور که گویا شاملو را از نوزده‌سالگی می‌شناخته در رثای شاملو چنین گفته است: «روشن‌ترین بامداد عالم، احمد شاملو هم رفت و این‌همه چراغ رابطه که خاموش شد. در سوگ او چه بگویم که یک رگم هشیار نیست؛ اما تسلی [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] همین بس که نگه‌دارندۀ نیکوی امانت مردم ایران بود؛ وگرنه این قدح مالامال از دُر و گوهر زودتر شکسته بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۴۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
جلال‌آل‌احمد شاملو را به نام «کرگدن» خوانده است. مراد جلال از این واژه، آن جنس از ستیزه‌گویی و ازپاننشستنی است که همیشه در شاملو بوده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال ستاری]]====&lt;br /&gt;
ستاری شاملو را شاعر بزرگی می‌داند که زبانی فاخر و غنی و پرآیه و بهره‌یاب از فرهنگی کهن دارد. از نظر او شعرهای شاملو بازتاب انسان‌دوستی او و عشق سرشارش به زیبایی و آزادی و طبیعتِ پر رمز و راز است. سخنش پژواکی درازآهنگ در ذهن و ضمیر برمی‌انگیزد و طنینی خاطره‌انگیز دارد، چنان که گویی ازلیت و ابدیت در شعرش به‌هم می‌آمیزند. این ویژگی والا به سروده‌هایش عمقی اساطیری می‌بخشد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ستاری&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ahmadmahmud.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;احمد شاملو به‌همراه [[محمود دولت‌آبادی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
«هنوز هم هرگاه به شاملو می‌اندیشم او را چنان چون کوه می‌بینم. کوهی که آن را نمی‌توانم بشکافم و لایه‌لایه‌های درون آن را واشناسم. شعرهایش را می‌خوانم، سخن‌هایش را به‌یاد می‌آورم و حالات چهره‌اش را در لحظات متفاوت به یاد می‌آورم؛ اما به‌هیچ‌وجه نمی‌توانم بگویم که او را، احمد شاملو را شناخته‌ام. کوه را با جنگل‌ها و رودها و چشمه‌هایش می‌شناسیم و با پله‌پله‌های بلندی‌هایش، همچنین باید بشناسیم شاملو را در بر و بارهایی که از تن و جان خود برآورده است؛ یعنی در آثارش، از طریق انبوه آثارش به‌راستی یک تن انسانی چه مایه و تا چند می‌تواند کارآیی داشته باشد و همچنان کار و کار و کار بکند؟... شاملو صدای تپندۀ جامعه و زمانۀ خود بود و می‌توان به‌روشنی دید که هر سه فصل کتاب روزگار را بیان کرده است؛ اما شاملو فقط یک شاعر خوب نبود. او به‌معنای امروزی کلمه یک «روشن‌فکر» هم بود و نیز یک پژوهشگر و در جاهایی یک منتقد تیزبین. هم از این زاویه بود که می‌نگریست به جامعه و به ادبیات و به تاریخ و... می‌گفت که: «در ایران ما روشن‌فکر نداریم.»&lt;br /&gt;
شاملو همیشه یک انسان مدرن و این‌زمانی بود. توصیه می‌کرد موسیقی بشنوم و آثار کلاسیک را. او موسیقی را می‌شناخت و عاشقانه می‌شنود. باله را دوست می‌داشت و تاریخ علم را می‌ستود و تکامل انسان غرور او را برمی‌انگیخت. او از آنچه کهنه و کهن‌سال بود،‌ بیزاری‌اش را پنهان نمی‌داشت.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[مسعود فراستی]]====&lt;br /&gt;
شاملو هم شاعری بزرگ بود، هم محققی جدی و خستگی‌ناپذیر، هم مترجمی توانا و سمت و سودار و دقیق‌تر، قلندری در عرصهٔ فرهنگ و هنر ملی و «متعهد» و بیشتر شاملو را به‌خاطر فردیتش که بس نادر بود و هست، احترام می‌گذارم و به‌خاطر جمعیتش. فردیت و جمعیتی پُرشروشور در راستای هم: با حساسیت انسانی عمیق. دفاعش از انسانیت و ایمانش به انسان چنان بود که هر ویرانی را نشانی از غیاب او می‌دانست و حضور انسان را آبادانی و حضورش چنین بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;فراستی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= تن زدن از فرو رفتن| ژورنال= روزنامه اعتماد| شماره= ۲۴۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سیاوش کسرایی]]====&lt;br /&gt;
در تفاوت‌های شاملو نسبت به دیگر شاعران: «در لحن و شعر شاملو لحظه‌لحظه‌های افت‌وخیزهای انسان زمانۀ ما وجود دارد.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;دولت‌آبادی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اسماعیل خویی]]====&lt;br /&gt;
برای من بیشتر شعرهای بی‌وزن شاملو همان‌قدر تکان‌دهنده و شگف‌ت آور و احترام‌انگیزند که شعرهای خوب هر شاعر بزرگ دیگری.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمدرضا احمدی]]====&lt;br /&gt;
«شاملو یکی از آن شاعران بزرگ بعد از [[نیما]] بود. [[فروغ]]، [[سهراب]]، [[نادر نادرپور|نادرپور]]، [[اخوان]] و... . شاملوی شاعر، جنبه‌های مختلفی داشت. در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران نام او خواهد ماند.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[منوچهر آتشی]]====&lt;br /&gt;
«درباره‌ شاملو چه می‌توان گفت که اندکی از شأن فرهنگی او را برساند. شاملو به‌معنی کلمه، خود یک فرهنگ بود. از شعرش که خود الگویی ابدی بود، از آموزگاری‌اش در شعر که صدها شاعر را چه در زمان سردبیری‌اش در &#039;&#039;[[خوشه]]&#039;&#039; و چه در برکت کتاب‌هایش پرورش داد، از [[کتاب کوچه‌]]اش که عظیم‌ترین حجم فرهنگ مردمی را شامل می‌شود، از وجود و نام بزرگش که همیشه و در همه جا باعث افتخار زبان و شعر فارسی و مردم ایران بود.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;از شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جواد مجابی]]====&lt;br /&gt;
صفحه‌آرایی مجله که دستکار سردبیر است، مقالات، عکس‌ها، طرح‌ها و خبرها را به راحت‌ترین و زیباترین شکل پیش چشم می‌آورد. این شیوه‌ای است که شاملو از آغاز تا امروز با هرچه به‌چاپ رسانده در تکامل آن کوشیده است. سلیقه‌اش در انتخاب حروف، نسبت پر و خالی صفحات، انتخاب و اندازه عکس‌ها و طرح‌ها، تناسب مطالب هر صفحه با هر بخش و هر شماره و حسن ترکیب آن‌ها نشان‌دهندهٔ ذوق گرافیکی سردبیر است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====صدرالدین الهی====&lt;br /&gt;
این درست است که شاملو در بسیاری از مطبوعات قلم زده و بنیان‌گذار بعضی از مجلات مثل [[کتاب هفته]] بوده است؛ اما او در این بخش از کارش کاملاً غیرحرفه‌ای عمل کرده است. غیرحرفه‌ای به این معنا که هیچ‌کدام از نشریاتی که او سردبیری کرده بر اساس اصول کار روزنامه‌نگاری درست نشده‌اند. او هرگز برای مجلاتش هیئت تحریریه‌ای در نظر نمی‌گرفت که معلوم باشد هرکسی چه مسئولیتی دارد و آخر برج در قبال انجام این کار مشخص فلان قدر حقوق دریافت می‌کند. شیوهٔ کار شاملو به‌این‌ترتیب بود که با هرکسی رفیق بود از او مطلب، شعر یا قصه‌ای می‌گرفت و زیر عنوان مجله‌ای به‌‌چاپ می‌رساند. مطمئناً شاملو در این تعداد نشریه‌ای که درست کرده نوآوری‌هایی داشته است؛ اما سردبیری فقط یک عنوان نیست. این کار مشخصه و مشخصاتی دارد که شاملو فاقد آن بود. او تصمیم می‌گرفت آثاری را در نشریه‌ای گردآوری و منتشر کند یا افرادی به او پیشنهاد می‌کردند که بیا و این نشریه را دربیاور و او به‌تنهایی کار را انجام می‌داد و بعد از ۶ ماه هم تعطیل می‌شد. هیچ‌کدام از نشریاتی که شاملو کار کرد عمر زیادی نداشتند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد کریمی حکاک]]====&lt;br /&gt;
من ترجمهٔ «دن‌آرام» را اصلاً دوست ندارم و معتقدم شاملو فقط سر لج‌بازی با [[به‌آذین]] این‌ کار را انجام داد. اما فراتر از این مورد درمجموع، ترجمهٔ داستان‌ها و رمان‌های شاملو چیزی بر کارنامهٔ او نیفزود. گویی شاملو با این ترجمه‌ها تنها درون ناآرام خود را آرام می‌کرد. چنان‌که او داستان‌نویس خوبی هم نبود؛ داستان‌نویس بدی بود، خیلی بد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عین‌الله عسگری پاشایی|ع.پاشایی]]==== &lt;br /&gt;
«به‌نظرم شاملو تنها آدمی است که زبان فارسی بلد بود. زبان فارسی را چه در سطح کلمه، کاربرد و جمله درک می‌کرد. درک زبان با دانش زبان متفاوت است. فهم شما را به درک عملی یک چیز می‌رساند. شما باید در یک دانشی غرق شوید. شاملو این‌گونه بود. شاملو آدم خودآموخته‌ای بود و خواندن می‌دانست. ما از دوران ابتدایی تا دانشگاه نسبت به استانداردهای آموزشی دنیا با خواندن مواجه نشده‌ایم و دایره واژگان دانشجویان ما گسترده نیست. در این میان اگر کسی می‌داند، خودآموزی کرده است...»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پاشایی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیگران از نگاهِ او===&lt;br /&gt;
====حافظِ شیراز====&lt;br /&gt;
«حافظ زبانی داشت درحد اعجاز و تعهدی جوشان... حافظ در مرتبه‌ اول با فریبکاری‌های اهل ریا در جدال بود و راز ماندگاری‌اش در این‌هاست: تعهد عمیق انسانی، اجتماعی و شاعرانگیِ جان پاک و فخامت زبانش. یعنی چیزهایی که در اوج خود و به‌صورت یک کاسه، در اسلافش وجود داشت نه در معاصرانش و نه تا قرن‌ها بعد در اخلافش.»&amp;lt;ref name= &#039;&#039;حافظ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ٔ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص=۱۴۸و۱۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو]] عنوانِ تصحیح دیوان حافظ و روایتی است که شاملو از شعرهای خواجه حافظ شیرازی کرده است. شاملو در این کتاب که نخستین‌ بار در سال۱۳۵۴ش منتشر شد روایت خاص خود را از شخصیت و شعر حافظ نشان می‌دهد. در مقدمۀ کتاب، روش تصحیح و اصول کار خود را بیان می‌کند. او به مشکلات و تحریف‌های موجود در دیوان حافظ اشاره می‌کند و در اینکه حافظ فردی عارف‌مسلک بوده دقیق شده است. شاملو حافظ را مبارز و مصلحی اجتماعی می‌داند که فرهنگ ریا و زهد را نقد می‌کند. شاملو در مقدمه‌ می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«به‌راستی کیست این قلندر یک لاقبای کفرگو که در تاریک‌ترین ادوار سلطهٔ ریاکاران زهد فروش، در ناهار بازار زاهدنمایان و در عصری که حتی جلّادان آدمی‌خوار مغروری چون امیرمبارزالدین‌محمد و پسرش شاه‌شجاع نیز بنیان حکومت آن‌چنانی خویش را بر حدزدن و خُم‌شکستن و نهی‌ازمنکر و غزوات مذهبی نهاده‌اند، یک‌تنه وعدهٔ رستاخیز را انکار می‌کند. خدا را عاشق و شیطان را عقل می‌خواند و شلنگ‌انداز و دست‌افشان می‌گذرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۶۱|ک= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو(چ:۴)|ص=بیست‌وهفت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تصحیح دیوان حافظ توسط شاملو، انتقاد حافظ‌پژوهانی چون [[بهاءالدین خرمشاهی]] و برخی دیگر را به‌دنبال داشت. بااین‌حال &#039;&#039;حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو&#039;&#039; همچنان منتشر می‌شود و یکی از پرفروش‌ترین روایت‌های حافظ است؛ ولی مقدمه‌ٔ آن پس از انقلاب در ایران اجازهٔ نشر نیافت و از آن پس بدون مقدمه منتشر شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;بیوگرافی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
«نیما از شاعران غرب اول با آلفرد دوموسه و امیل ورهان آشنا شد و اشعار موریس مترلینگ را هم خوانده بود و با هولدرین هم آشنایی داشت. شعر عرب را هم می‌شناخت. [...] خط‌کشیدن بر عروض قدیم عملاً درس بزرگی بود که من از کارهای خود نیما گرفتم؛ ولی او حاضر به تجدیدنظر نبود که هیچ، آن را مستقیماً دهن‌کجی به خود تلقی کرد و با انتشار [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]] هم به‌کلی از من کنار کشید و هر بار که خدمتش رفتم با سردی بیشتری مرا پذیرفت و هرگز حاضر نشد توضیحات مرا بپذیرد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۳۹۱و۳۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
شاملو فقط در رویکردهای سیاسی آن دوران خود را همراه و هم‌مسیر آل‌احمد می‌داند و از نظر احساس و منطق و اندیشه جایگاه چندانی برای  آل‌احمد قائل نبود. چنانکه در مصاحبه‌ای می‌گوید: مناسبات ما مناسباتی در حد ائتلاف سیاسی بود. مناسباتی که هم من و هم جلال با آقای [[به‌آذین]] هم داشتیم؛ درحالی‌که همه می‌دانند ما سه نفر به‌هیچ‌ترتیبی آبمان به یک جوی نمی‌رفت. من که در میدان جدال به شجاعت‌های آل‌احمد اتکا می‌کردم در احساس و منطقم برای اندیشه‌های او ارجی قائل نبودم. اندیشه‌های نادرست او آن وزن و اعتبار را نداشت که من مبلغش بشوم. راهمان یکسره از هم جدا بود. ما فقط در موضوع مبارزه با رژیم هم‌دوش بودیم و بی‌شک با سرنگونی رژیم، رودرروی هم می‌ایستادیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۴۰۱و۴۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جلال&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|محمدعلی|۱۳۷۲|ک= سه گفت و شنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو| تهران| نشر قطره}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فریدون رهنما]]====&lt;br /&gt;
«برای پیشرفت در کارم نیاز به مطالعه و خودآموزی داشتم و احدالناسی نبود که این را به من گوشزد کند. خیال می‌کردم همان از کیسه‌خوردن کافی است. حتی آشنایی و حضور در محضر [[نیما]] هم آن‌قدر که مجالست با فریدون رهنما کارساز افتاد خیری برای من نداشت. ناسپاسی نمی‌کنم. من از نیما بسیار چیزها آموختم و توانستم یکی از شاگردان خوبش بشوم و درس‌هایش را بیاموزم؛ اما من تا در کنار نیما بودم فقط تقلید او می‌کردم و تنها با شناختن فریدون بود که همه‌چیز از بیخ‌وبن تغییر کرد. پیش از هر چیز چنان افقی به‌روی من گشوده شد که توانستم جای واقعی خودم را انتخاب کنم و خودم را در موقعیت بشناسم و دیگر اینکه دانستم ما به‌نحو غم‌انگیزی از تاریخ عقبیم و دیگر آنکه دانستم ما به چه وضع فلاکت‌باری از تجربه‌های دنیا بی‌خبر مانده‌ایم و برای رسیدن به سطح جهانی چه مجاهده‌ای باید بکنیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|ع.پاشایی|۱۳۸۲|ک= نام همه‌ٔ شعرهای تو(ج۲)|ص= ۶۰۲و۶۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سهراب سپهری]]====&lt;br /&gt;
از نگاه شاملو سهراب در شعرهایش بیشتر به جنبه «زیبایی» اکتفا کرده و این کافی نیست. شاملو معتقد است هر شاعر آرمان‌گرا درنهایت امر یک آنارشیست تام‌وتمام است؛ اما اشکال سپهری در این است که ذاتاً آنارشیست نیست و درنتیجه دارویی که تجویز می‌کند مسکن است نه معالج.{{سخ}}او اختلاف خود با سپهری را در موضوع کاربرد شعر می‌داند و دراین‌باره می‌گوید: «من ترجیح می‌دهم شعر شیپور باشد نه لالایی. یعنی بیدارکننده باشد نه خواب‌آور.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دیانوش|۱۳۹۰|ک=لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|ص=۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو فرم کارهای سپهری را در ردیف فروغ قرار می‌دهد و معتقد است آن سنگینی و تقید به وزنی که در کار [[اخوان‌ ثالث]] است و کارش را از شعر دور می‌کند و به حیطه قدرت ادبی می‌کشد، در کار این دو نیست. او البته در کنار تمام این اختلاف مشرب‌ها، تأکید می‌کند که انسانی شریف‌تر از سهراب را کمتر می‌شناخته و از صمیم قلب به خلوص این انسان بی‌غل‌وغش حرمت می‌گذاشته است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سهراب&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۷۳تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[فروغ فرخ‌زاد]]====&lt;br /&gt;
حرف‌زدن درباره‌ او برایم آسان نیست. شعر فروغ تکلیف مرا به‌صراحت روشن نکرده. گاهی چنان تأثیری می‌نماید که حیرت‌زده‌ام می‌کند و گاهی چنان کلی‌بافی به‌نظرم می‌آید که حس می‌کنم یکی دستم انداخته یا حتی کلاه گَل‌وگشادی سرم گذاشته. شاید این حس، معلول بیگانگی ما مردها از عوالم شاعرانه‌ زنان باشد. اگر شعر نوعی توطئه‌گری است، شاید بشود گفت زنان، شاعران چیره‌دست‌تری‌اند. این است که گاهی فکر کرده‌ام برای نقد شعر فروغ معیارهای دیگری هم نیاز است. فروغ آن‌قدر زن است که من هرگز نتوانسته‌ام شعرش را به صدای بلند بخوانم. وقتی این کار را می‌کنم به‌نظرم می‌آید لباس زنانه تنم کرده‌ام. فروغ شاعر بزرگی است. شاعری که توطئه‌هایش شکستت می‌دهد یا قضاوت را برایت سخت مشکل می‌کند. شعر فروغ از ریای بزرگ و شیطانی سوءاستفاده از عَرَض‌ها به‌دور است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;فروغ&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|حریری|۱۳۷۲|ک= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص= ۳۸۸و۳۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز شاپور]]====&lt;br /&gt;
شاملو شعر «افق روشن» را در تیر۱۳۳۴ سرود. [[کامیار شاپور]] متولد ۱۳۳۱ است؛ یعنی در زمان  سرایش این شعر سه ساله بوده. [[فروغ فرخ‌زاد]] و پرویز شاپور در آبان۱۳۳۴ از هم جدا شدند. تطابق این تاریخ‌ها شأن نزول این قطعه و تقدیم آن به کامیار را هویدا می‌کند. شاملو به پرویز شاپور ارادت بسیار و با او رفاقت داشت. جز هدیهٔ این شعر به فرزندش، خود &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; را هم با تقدیم‌نامه‌ای ستایش‌آمیز به او تقدیم کرد. اندکی بعد، فروغ به اروپا می‌رود و از سال۱۳۳۷ با [[ابراهیم گلستان]] آشنا می‌شود. شاملو دقیقاً در همین تاریخ شعر «سرود» را می‌سراید. این شعر دلجویی و دلداری تمام‌عیار از پرویز شاپور است. تقارن و تطابق همهٔ این تاریخ‌ها و تقدیم‌نامه‌های اشعار شاملو می‌تواند ما را به این نتیجه نزدیک کند که شاملو در ماجرای اختلاف و جدایی شاپور و فرخ‌زاد، احتمالاً برعکس جوّ غالبی می‌اندیشیده است که شاپور را مقصر و فروغ را زنی تحت ظلم نشان می‌دهد. در این جّو غالب که عقربه‌اش به‌نفع فروغ می‌چرخید، شاپور ساکت و خاموش بود و کلمه‌ای در دفاع از خود نگفت و ننوشت؛ اما گویا شاملو اینجا هم نمی‌توانست در مقابل آنچه احتمالاً حق می‌پنداشت سکوت کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= هدیه‌ای جاودانه از مردی جاودانه|نام خانوادگی= سایه اقتصاد‌ی‌نیا|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرهای فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
====&#039;&#039;[[آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; خطایی بزرگ بود!====&lt;br /&gt;
اولین کتابی که از شاملو منتشر شد، &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; بود. این کتاب در سال۱۳۲۶ چاپ شد. شاملو به تأکید بسیار می‌خواست این کتاب فراموش شود. خودِ شاملو در سال۱۳۶۰ یعنی ۳۴ سال پس از نشر این کتاب توضیح داده است: «شعر &#039;&#039;تا شکوفهٔ سرخ یک پیراهن&#039;&#039; و شعر &#039;&#039;سرود مردی که خودش را کشته بود&#039;&#039; حاصل مستقیم پشیمانی و رنج روحی من بود از اشتباه کودکانهٔ چاپ مشتی اشعار سست و قطعات رمانتیک و بی‌ارزش که تصور می‌کردم بار شرمساری‌اش تا آخر بر دوشم سنگینی خواهد کرد. این شرمساری که در بسیاری از اشعار مجموعهٔ بعدی یعنی &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهن‌ها و احساس]]&#039;&#039; و در قطعاتی از &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|هوای تازه]]&#039;&#039; موضوع اصلی شعر قرار گرفته، پیش از آنکه زادهٔ بی‌ارزشی فرم قطعات آن کتاب باشد، زادهٔ تغییرات فکری و مسلکی من بود. دیر اما ناگهان بیدار شده بودم. تعهد را تا مغز استخوان‌هایم حس می‌کردم. &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; می‌بایست صمیمانه، همچون خطایی بزرگ، اعتراف و محکوم شود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= شاملو علیه شاملو|نام خانوادگی= میلاد عظیمی|تاریخ= ۱۳۹۷|ژورنال= اندیشه پویا|صص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شعرِ [[سپید]] شاملو===&lt;br /&gt;
اصطلاح شعر سپید را گویا نخستین‌ بار احمد شاملو در ایران به‌کار می‌گیرد. این واژه معادل Blank verse فرانسوی است. آغاز حضور این نوع شعر را در ادبیات فارسی باید حدود دههٔ سی دانست. در اواسط دههٔ سی تقریباً همهٔ پیشروان شعر [[نو]]، شعر [[سپید|منثور]] را پذیرفته بودند و مجلات در سطح وسیعی محل طبع‌آزمایی شاعران مختلف برای سرودن شعر سپید شده بود.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سپید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در مسیر شعر نو [[نیمایی]]، در سال۱۳۲۶ نخستین مجموعهٔ شعر احمد شاملو به نام &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های‌فراموش‌شده]]&#039;&#039; به‌چاپ رسید. این مجموعه، از شعرهای کاملاً سنتی تا شعرهای نیمایی را در خود گنجانده بود. علاوه‌بر شعر سنتی و نیمایی نوشته‌های بدون وزن و قافیه در این مجموعه وجود داشت که بعدها به شعر سپید یا شعر منثور شهرت یافت. انتشار &#039;&#039;آهنگ‌های فراموش‌شده&#039;&#039; در دنیای شعری شاملو اهمیت چندانی نداشت و همان‌گونه که خود گفت زود به‌دست فراموشی سپرده شد؛ اما به‌ آن دلیل که دربردارندۀ نخستین نمونه‌های شعر سپید است، بااهمیت است. شعر سپید بعدها توجه شاعران جوان را جلب کرد؛ بنابراین کتاب‌های مستقلی را در این زمینه منتشر کردند. بدین‌ترتیب شعر سپید سابقهٔ طولانی پیدا کرد؛ اما برخلاف این سابقهٔ طولانی جز در پاره‌ای از کارهای شاملو، در بین مردم چندان‌جایگاهی نیافت.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[تقی پورنامداریان]] دلیل روی‌آوردن شاملو را به شعر سپید چنین بیان می‌کند: «دید شاملو به شعر با دید عده‌ای شاعران نوپرداز و تقریباً تمام شاعران کلاسیک، غیر از دوسه استثنا، متفاوت است. شاملو به شعر ناب معتقد است. به شعری که نتیجۀ کشف‌وشهودی ناگهانی است و بدون دخالت شاعر تحت‌تأثیر انگیزه‌های مختلف در ذهن وی شکل می‌گیرد.»&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
شاملو خود در معرفی شعر سپید می‌گوید: «من به شعر دست یافته‌ام و دوست‌تر می‌دارم که غبار وزن و قافیه شفافیت آن را کدر نکند. کوزه البته می‌تواند بسیار گران‌بها باشد؛ اما تشنگی مرا آب است که فرومی‌نشاند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|پورنامداریان|۱۳۸۱|ک=سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|ص=۴۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;بنابراین وزن را باعث انحراف ذهن شاعر و انحراف جریان خودبه‌خود شعر، یعنی زایش طبیعی آن می‌دانم.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ساختار&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو به‌هر دلیلی که شعر منثور را انتخاب کرده باشد، در آن موفق شده است. به‌ویژه که این قالب به‌سبب آسانی ظاهری طرفداران زیادی داشته است و دارد؛ اما جز تعداد انگشت‌شماری از انواع قوی آن، بقیه درخورتوجه نیست.{{سخ}}نمونه‌ای از شعر سپید شاملو&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۵|ک= مجموعه‌آثار(دفتر یکم)(چ:۲)|ص=۸۷۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=#C71585&amp;gt;	&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «چنگیز» را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;نمی‌خواستم نام «نادر» را بدانم&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام شاهان را&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;محمد خواجه و تیمور لنگ،&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;نام خفت‌دهندگان را نمی‌خواستم و&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;خفت‌چشندگان را&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;می‌خواستم نام تو را بدانم&lt;br /&gt;
::&#039;&#039;و تنها نامی را که می‌خواستم&lt;br /&gt;
::::&#039;&#039;ندانستم&lt;br /&gt;
&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
* بنیان‌گذار شعر [[سپید]] یا شعر [[سپید|منثور]] یا شعر [[سپید|شاملویی]] &lt;br /&gt;
* از مؤسسان و دبیران [[کانون نویسندگان ایران]] در پیش و پس از انقلاب &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====[[مرتضی کیوان]]====&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان شاعر و روزنامه‌نگار عضو حزب توده بود که در دههٔ بیست حلقهٔ وصل جوانانی بود که بعدها به غول‌های ادبی ایران تبدیل شدند. [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا سرکیسیان]] می‌گوید: «نگاه کیوان در فکر شاملو عمیقاً اثر گذاشته و پایه‌های فکری او را ساخته است.» در واقع انگار که شاملو تا روز آخر از پنجرهٔ نگاه کیوان، کیوانی که توده‌ای بود و توده‌ای هم مرد، به انسان و جهان و ایران و منافع ایران نگریست. شاملو شعر «نگاه کن» را در سال۱۳۳۴ سرود و به کیوان تقدیم کرد. همچنین در شعر «از عموهایت» و «عشق عمومی» نیز به کیوان اشاره کرده است. شاملو در پانویسی بر شعر «از عموهایت» نوشته: «مرتضی نزدیک‌ترین دوست من بود. انسانی والا با خلقیاتی کم‌نظیر و هوشمندیِ شگفت‌انگیز. قتل نابهنگامش هرگز برایم کهنه نشد.» شاملو تا روز آخر فردی توده‌ای بود. گیرم در اشعار و مصاحبه‌هایش هزار فحش به آن‌ها داده باشد. تا آخر عمر شریفش مَنشش منش توده‌ای بود. روشش روش توده‌ای‌وار بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تأثیر شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو دربارۀ آشنایی و تأثیر مرتضی کیوان می‌گوید: با مرتضی برحَسَب تصادف آشنا شدم. یعنی در جمعی از دوستانی که برای هم شعر و قصه می‌خواندیم. از روز اول انگار صد سال بود که همدیگر را می‌شناختیم. از او بسیار نکته‌ها آموختم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
مرتضی کیوان از نخستین کسانی است که شاملو را کشف می‌کند. در نقدی تیز و پیش‌بینانه، آیندۀ درخشان شاملو را در شعرهای بی‌وزن و منثور شاملو می‌بیند. شاملو نخستین شعرهایش را به‌تشویق مرتضی چاپ می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====قهرمان‌های سیاسی شاملو====&lt;br /&gt;
در ادامه به‌صورت مختصر برخی افرادی را معرفی می‌کنیم که بر شاملو اثرگذار بوده‌اند و به‌همین دلیل شاملو سروده‌هایش را به ایشان تقدیم کرده است :&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ستیز شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* احمد زنگنه (سروده در سال۱۳۲۴ش: «پرچم‌دار»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۳۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): سرتیپ احمد زنگنه به‌هنگام حملهٔ نیروهای فرقهٔ دموکرات  آذربایجان به این شهر در سال۱۳۲۴ فرماندهٔ تیپ ارتش مستقر در ارومیه بود. شاملو به‌علت ارتشی‌بودن پدرش، در این شهر بود؛ از همین رو این شعر را به‌پاس مقاومت زنگنه در برابر فرقۀ دموکرات، به او تقدیم کرد؛ اما چند سال بعد که به حزب توده گروید، از کتاب &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|آهنگ‌های فراموش‌شده]]&#039;&#039; بیزار شد؛ بنابراین این کتاب از مجموعهٔ آثارش حذف کرد.&lt;br /&gt;
* تقی ارانی (سروده در سال۱۳۲۹: «قصیده برای انسان ماه بهمن»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۹۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): دومین شعر از دفتر شعر &#039;&#039;[[مجموعه‌آثار احمد شاملو|قطع‌نامه]]&#039;&#039; را به تقی ارانی، رهبر گروه موسوم به &#039;&#039;[[۵۳ نفر]]&#039;&#039; تقدیم کرد. ارانی در دوران رضاشاه در زندان درگذشت. وقتی شاگردان ارانی حزب توده را تأسیس کردند، تقی ارانی را پدر معنوی حزب معرفی کردند.&lt;br /&gt;
[[پرونده:Varatan.jpg|210px|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;وارطان سالاخانیان و مرتضی کیوان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
* عزت‌‌الله سیامک (سرودهٔ سال۱۳۳۱: «ساعت اعدام»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۰ و ۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از بنیان‌گذاران سازمان افسران حزب توده‌ٔ ایران و عضو دبیران این سازمان بود. یک سال پس از کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ بازداشت شد و در همان سال تیر‌باران شد. شاملو توضیح داده است که این شعر را در اعدام سرهنگ سیامک و ۹ عضو دیگر سازمان نظامی سروده و شعر نخستین‌ بار با عنوان «لحظه» چاپ شده است.&lt;br /&gt;
* [[وارطان سالاخیان]] (سرودهٔ سال۱۳۳۳: &#039;&#039;[[مرگ نازلی]]&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۵۰تا۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای ارمنی‌تبار حزب توده بود که پس از کودتای ۲۸مرداد در مبارزات مخفی علیه شاه شرکت کرد؛ اما دستگیر شد و زیر شکنجه جان داد. به‌گفتهٔ شاملو در این شعر نام وارطان را برای عبور از سد سانسور به نازلی تغییر داده است.&lt;br /&gt;
* محمد حنیف‌نژاد (سرودهٔ سال۱۳۵۱: [[شبانه]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۷۱و۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): بنیان‌گذار سازمان مجاهدین خلق ایران که در سال۱۳۵۱ اعدام شد. حنیف‌نژاد از معدود مبارزان سیاسی‌مذهبی است که شاملو برایش شعری سروده است.&lt;br /&gt;
* احمد زیبرم (سرودهٔ سال۱۳۵۲: «میلاد آنکه عاشقانه بر خاک مرد»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): از اعضای چریک‌های فدایی خلق که سال۱۳۵۱ در جریان یک درگیری خیابانی کشته شد. گزارش روزنامهٔ کیهان می‌نویسد: «زیبرم هنگام درگیری مسلحانه با ساواک وارد یک خانهٔ مسکونی شده و ابتدا زن و فرزند حاضر در خانه را برای درامان‌ماندن از درگیری به زیرزمین می‌فرستد.» احتمالاً شاملو تحت‌تأثیر همین روایت یکی از شعر‌های دفتر [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|ابراهیم در آتش]] را به زیبرم تقدیم کرده است.&lt;br /&gt;
* خسرو روزبه (سرودهٔ سال۱۳۵۴: «خطابهٔ تدفین»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۷تا۸۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;): قهرمان اسطوره‌ای حزب توده بود. سه بار دستگیر شد و هر سه بار فرار کرد؛ اما سرانجام سال۱۳۳۶ بازداشت و اعدام شد. در دهۀ سی خسرو روزبه را خیلی‌ها چگوارای ایران می‌دانستند. بعدها که نقش روزبه در قتل مدیر روزنامۀ «مرد امروز»، «محمدمسعود دهاتی (قمی)» و چند عضو عادی حزب توده مشخص شد، شاملو برافروخت و گفت من برای قاتلان شعر نمی‌گویم؛ بنابراین، شعر خطابۀ تدفین را پس گرفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|رهبریان|۱۳۸۶|ک=ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو(چ:۱)|ص=۸۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برای شاملو===&lt;br /&gt;
====مستند «پرواز در دایرهٔ حضور»====&lt;br /&gt;
فیلم مستند «پرواز در دایرهٔ حضور» به تهیه‌کنندگی و کارگردانی مختار شکری‌پور است. این مستندپرترۀ بلند دربارۀ زندگی و شخصیت احمد شاملوست که در آن [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] از همسرش، احمد شاملو سخن می‌گوید. همچنین چهره‌های فرهنگی و هنری‌ایی چون [[محمود دولت‌آبادی]]، [[سیمین بهبهانی]]، [[مسعود کیمیایی]]، [[جواد مجابی]]، [[علی‌اشرف درویشیان]]، [[ایران درودی]]، [[محمدرضا اصلانی]]، [[علی رفیعی]]، [[شمس لنگرودی]]، [[حافظ موسوی]] و [[محمد یعقوبی]] هم درباره‌ٔ جنبه‌های گوناگون زندگی و شخصیت شاملو سخن گفته‌اند. این فیلم با ورود به محیط زندگی شاملو و روایت آیدا از زندگی‌ با او آغاز می‌شود. همچنین یکی از بخش‌های این فیلم، اجرای «شهرام ناظری» از شعر «طرح» شاملوست. به‌گفتهٔ کارگردان این فیلم، «پرواز در دایرهٔ حضور» اولین فیلم درباره‌ شاملوست که با مجوز رسمی از سازمان سینمایی [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]] در شبکه‌ٔ نمایش خانگی کشور توزیع شده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;مستند&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی دربارهٔ احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gheddis.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;قدیس؛ نگاهی متفاوت به زندگی شاملو&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند قدیس====&lt;br /&gt;
حسین لامعی روزنامه‌نگار و مستندساز با نگاهی متفاوت به زندگی شاملو، «قدیس» را کارگردانی کرده است. این مستند به جنبه‌های گوناگون زندگی شاملو از سخنرانی‌ها و شاعری گرفته تا فعالیت‌های سیاسی و فیلم‌نامه‌نویسی و ازدواج‌هایش پرداخته است. حسین لامعی در مستند «قدیس» نظرهای [[نیما یوشیج]]، [[نجف دریابندری]]، [[رضا براهنی]]، [[فروغ فرخ‌زاد]]، [[احسان نراقی]]، [[محمدرضا شفیعی کدکنی]]، [[یوسف‌علی میرشکاک]] و [[محمدرضا شجریان]] را دربارهٔ شاملو مرور کرده است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;قدیس&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مستند احمد شاملو؛ بزرگ‌شاعرِ آزادی====&lt;br /&gt;
مستندی‌ است به‌تهیه‌کنندگیِ «بهمن مقصودلو» و کارگردانیِ «مسلم منصوری». مستند &#039;&#039;احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی&#039;&#039; را مسلم منصوری بر مدارِ زندگیِ و اندیشه‌های &#039;&#039;&#039;احمد شاملو&#039;&#039;&#039; ساخته است. این فیلم در بین سال‌های ۱۹۹۸تا۱۹۹۹ تولید و در سال۱۹۹۹ برنده جایزهٔ «استیگ داگرمن» شد.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آزادی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Yoush.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شاملو در زادگاه [[نیما]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===به نام شاملو===&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «احمد شاملو» در یوش مازندران &amp;lt;ref name= &#039;&#039;یوش&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* کوچه‌ای به نام «شاملو» در بندرعباس &amp;lt;ref name= &#039;&#039;بندر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی =http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx////|عنوان= شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Shishegaran-angah-3-563x500.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرتره شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
* سردیس برنزی شاملو اثر محمد مددی به‌سال۱۳۶۵&lt;br /&gt;
* نمایشگاه پرتره‌های شاملو اثر بهزاد شیشه‌گران در گالری برگ در سال۱۳۷۹ (۴۵ پرتره طی دههٔ هفتاد)&amp;lt;ref name= &#039;&#039;پرتره&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه‌ونیم پس از مرگش}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»؛‌ نقاشی‌ها، خط‌نوشته‌ها و تصویرسازی‌های «مرجان صداقتی» از شاملو و شعرهایش، برگزارشده در سال۱۳۸۸&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ادا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Koocheh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039; [[کتاب کوچه]]؛ دانشنامۀ فولکلور زبان فارسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
«آثار من، خود اتوبیوگرافی کاملی‌ است. من به این حقیقت معتقدم که شعر، برداشت‌هایی از زندگی نیست؛ بلکه یکسره خودِ زندگی‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|شاملو|۱۳۸۱|ک= مجموعه‌آثار؛ دفتر یک: شعرها(چ:۳)|ص =۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
====دفتر اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۸: &#039;&#039;&#039;مجموعۀ آثار احمد شاملو، دفتر یکم: شعر ۱۳۲۳تا۱۳۷۶&#039;&#039;&#039; در دو جلد، با افتادگی و اشتباه‌های بسیار در حروف‌چینی، زیرنظر یعقوب‌شاهی&lt;br /&gt;
* ۱۳۷۹: [[مجموعه‌آثار احمد شاملو|مجموعه‌آثار احمد شاملو؛ دفتر یکم: شعرها]]، این مجموعه دربرگیرندۀ قریب به نیم قرن از اشعار شاملوست. تا پیش از اینکه این مجموعه چاپ شود، دفترهای شعرهای شاملو به‌صورت جداگانه و با نام خاص خود منتشر شده‌اند:&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۰: &#039;&#039;&#039;۲۳&#039;&#039;&#039; (چاپ مستقل بدون نام ناشر)؛ چاپ مجموعه‌شعر &#039;&#039;&#039;قطع‌نامه&#039;&#039;&#039; با امضای الف. صبح به‌همت چوبین، ۴ شعر از ۱۳۲۹تا۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۲: &#039;&#039;&#039;آهن‌ها واحساس‌ها&#039;&#039;&#039;، به‌همت مشفق همدانی، پلیس این مجموعه را در چاپخانه سوزاند. تنها نسخه‌ٔ موجود، نزد [[سیروس طاهباز]] ماند.&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۶: &#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; با امضای الف.بامداد، منتخب ۶۹ شعر از ۱۳۲۶تا۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۳۹: &#039;&#039;&#039;باغ آینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۴۴ شعر از ۱۳۳۶تا۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۳: &#039;&#039;&#039;لحظه‌ها و همیشه‌&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۶ شعر از ۱۳۳۹تا۱۳۴۰ و &#039;&#039;&#039;آیدا در آیینه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۳ شعر از ۱۳۴۱تا۱۳۴۳&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۴: &#039;&#039;&#039;آیدا درخت و خنجر و خاطره&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۳تا۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۵: &#039;&#039;&#039;ققنوس در باران&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۲ شعر از ۱۳۴۴تا۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۸: &#039;&#039;&#039;مرثیه‌های خاک&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۰ شعر از ۱۳۴۵تا۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# ۱۳۴۹: &#039;&#039;&#039;شکفتن در مه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۸ شعر از ۱۳۴۸تا۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۲: &#039;&#039;&#039;ابراهیم در آتش&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۱ شعر از ۱۳۴۹تا۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# ۱۳۵۶: &#039;&#039;&#039;دشنه در دیس&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۸ شعر از ۱۳۵۲تا۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۱: &#039;&#039;&#039;مدایح بی‌صله&#039;&#039;&#039;، منتخب ۵۱ شعر تا۱۳۶۹، در سوئد، انتشارات آرش&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۶: &#039;&#039;&#039;در آستانه&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۷ شعر از ۱۳۶۴تا۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# ۱۳۷۹: &#039;&#039;&#039;حدیث بی‌قراری ماهان&#039;&#039;&#039;، منتخب ۲۰ شعر از ۱۳۵۱تا۱۳۷۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزیده‌اشعار&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، نشر روزن، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;برگزیدۀ اشعار با حرف و سخن‌هایی در شعر و شاعری&#039;&#039;&#039;، سازمان نشر کتاب بامداد، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;از هوا و آیینه‌ها&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;کاشفان فروتن شوکران۲&#039;&#039;&#039;، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;گزینۀ اشعار&#039;&#039;&#039;، انتشارات مروارید، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;در جدال با خاموشی&#039;&#039;&#039;، منتخب ۱۴ دفتر شعر، ۱۳۷۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بن‌بست‌ها و ببرهای عاشق&#039;&#039;&#039;، گزیننده: [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمۀ شعر&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt; &amp;lt;ref name= &#039;&#039;آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;غزل غزل‌های سلیمان&#039;&#039;&#039;، فروردین۱۳۴۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;همچون کوچۀ بی‌انتها&#039;&#039;&#039;، تیر۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های شرقی و اشعار دیگر&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی آتاهوآلپا یوپانکویی، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ترانه‌های میهن تلخ‌مات‌هاوزن&#039;&#039;&#039;، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هایکو&#039;&#039;&#039;، ترجمه به‌سال۱۳۵۲ با همکاری [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سیاه همچون اعماق افریقای خودم&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی کیت جارت، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سکوت سرشار از ناگفته‌هاست&#039;&#039;&#039;، همراه‌با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;چیدن سپیده‌دم&#039;&#039;&#039;، همراه با نوار صوتی صدای شاملو و موسیقی بابک بیات، ۱۳۶۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مجلات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ژورنالیسم شاملو&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادیب&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، از ۱۹بهمن۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی‌هنری سخن‌نو&#039;&#039;&#039;: زیرنظر عبدالرضا ناظر و احمد شاملو (۵ شماره)، دی و بهمن۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نشریهٔ ساعت ۴ بعدازظهرِ هنر نو&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو (۳ شماره)، آذر و دی۱۳۲۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ روزنه&#039;&#039;&#039; (۹ شماره)، از ۱۸بهمن۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ادبی هدیه&#039;&#039;&#039;: زیرنظر شاملو و فرهنگ فرهی، از اسفند۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ علمی&#039;&#039;&#039; (۲ شماره)، اواخر۱۳۲۹ تا اوایل۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مجلهٔ خواندنی‌ها&#039;&#039;&#039;: سردبیر چپ در مقابل سردبیر راست آن مجله، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;روزنامهٔ آتشبار&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو، ۱۳۳۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بامشاد&#039;&#039;&#039;: سردبیر: اسماعیل پوروالی، زیرنظر هیئت تحریریه، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ آشنا&#039;&#039;&#039;: زیرنظر احمد شاملو (۱۷ شماره)، از ۲۸بهمن۱۳۳۶ تا ۲تیر۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;اطلاعات ماهانه&#039;&#039;&#039;: (۹ شمارهٔ آخر)، خرداد۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ماهنامهٔ اطلاعات دانش و هنر ادبیات&#039;&#039;&#039; ۱۳۳۸&lt;br /&gt;
# همکاری در &#039;&#039;&#039;کتاب سال کیهان&#039;&#039;&#039;، ۱۳۴۰ و ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;[[کتاب هفته]]&#039;&#039;&#039;: زیرنظر محسن هشترودی و احمد شاملو و شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، از مهر۱۳۴۰؛&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ بارو&#039;&#039;&#039;، زیرنظر شاملو و [[یدالله رؤیایی]] (۳ شماره)، ۱۸آذر تا ۲دی۱۳۴۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ [[خوشه]]&#039;&#039;&#039; (۹۰ شماره)، تا سال۱۳۴۸&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ ایرانشهر&#039;&#039;&#039; (لندن)، سردبیر: احمد شاملو (۱۲ شماره)، بهمن۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;هفته‌نامهٔ کتاب جمعه&#039;&#039;&#039;، سردبیر: احمد شاملو با همکاری شورای نویسندگان (۳۶ شماره)، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه‌های منثور&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نایب اول&#039;&#039;&#039; اثر رنه بارژاول، ۱۳۳۰&lt;br /&gt;
#  &#039;&#039;&#039;طلا در لجن&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژیگموند موریتس و رمان &#039;&#039;&#039;پسران مردی که قلبش از سنگ بود&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ موریوکایی، ۱۳۳۲ که به‌همراه تعدادی داستان‌کوتاه و همه‌ٔ یادداشت‌های فیش‌های [[کتاب کوچه]] در یورش نظامیانِ فرمانداری به خانهٔ شاملو ضبط شد.&lt;br /&gt;
# رمان‌های &#039;&#039;&#039;لئون مورن کشیش&#039;&#039;&#039; اثری از بئاتریکس بک، &#039;&#039;&#039;زنگار&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ هربر لوپوزیه،  &#039;&#039;&#039;برزخ&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ ژان روورزی، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;پابرهنه‌ها&#039;&#039;&#039; با همکاری عطا بقایی، اثری از زاهاریا استانکو و &#039;&#039;&#039;افسانه‌های هفتادودو ملت&#039;&#039;&#039;  با همسر دوم شاملو طوسی حائری، ۱۳۳۷&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;۸۱۴۹۰&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آلبر شمبون نویسندۀ فرانسوی، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;قصه‌های بابام&#039;&#039;&#039; اثر ارسکین کالدوِل نویسندۀ آمریکایی، ۱۳۳۶&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;ملکهٔ سایه‌ها&#039;&#039;&#039;، براساس قصه‌ای ارمنی برای کودکان، با تصویرگری ضیا جاوید، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دماغ&#039;&#039;&#039;، مجموعهٔ دو داستان و یک نمایشنامه اثری از ریونو سوکه آکوتاگاوا؛ &#039;&#039;&#039;لبخند تلخ&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;زهرخند&#039;&#039;&#039;، دو مجموعه‌داستان طنز؛ &#039;&#039;&#039;افسانه‌های کوچک چینی&#039;&#039;&#039; مجموعه‌داستان و &#039;&#039;&#039;دست‌به‌دست&#039;&#039;&#039; اثر ویکتور آلبا، ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مرگ کسب‌وکار من است&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ روبرل مرل و &#039;&#039;&#039;سربازی از دوران سپری‌شده&#039;&#039;&#039;، مجموعه‌داستان، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;شاهزاده‌کوچولو&#039;&#039;&#039; از آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب جمعه، ۱۳۵۸ که از سال۱۳۸۰ به‌بعد با عنوان &#039;&#039;شازده‌کوچولو&#039;&#039; انتشار یافت.&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;بگذار سخن بگویم&#039;&#039;&#039;، ترجمه‌ای مشترک با [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، نوشتهٔ دومیتیلا دو چونگارا و مونما ویئرز، ۱۳۵۹&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;خروس‌زری پیرهن‌پری&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آلکسی تولستوی، به‌تصویرسازیِ [[فرشید مثقالی]] و &#039;&#039;&#039;قصهٔ یل و اژدها&#039;&#039;&#039;، براساس قصهٔ آنگل کارالی‌چف، ۱۳۶۰&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عیسا دیگر، یهودا دیگر&#039;&#039;&#039;، بازنویسی رمان &#039;&#039;&#039;قدرت و افتخار&#039;&#039;&#039; اثر گراهام گرین، ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;دن‌آرام&#039;&#039;&#039;، نوشتهٔ میخائیل شولوخوف با نشر مازیار و &#039;&#039;&#039;گیل‌گمش&#039;&#039;&#039;، از نوشته‌های بسیار کهن بشر، با تصویرسازی [[مرتضی ممیز]]، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ترجمه نمایشنامه&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ردۀ آثار&#039;&#039;/&amp;gt;&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;====&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;عروسی خون&#039;&#039;&#039; به‌قلم فدریکو گارسیا لورکا، ۱۳۳۵&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;مفتخورها&#039;&#039;&#039; از گرگه‌ چی‌کی، ۱۳۳۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;درخت سیزدهم&#039;&#039;&#039; نوشتهٔ آندره ژید، ۱۳۴۱&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;سی‌زیف و مرگ&#039;&#039;&#039; اثر روبر مِرل، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;&#039;نصف شب است دیگر، دکترشوایتزر!&#039;&#039;&#039; اثری از ژیلبر سِسبرون، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگیِ آثار===&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های منثور شاملو====&lt;br /&gt;
شاملو داستان‌های جذابی از نویسندگان مشهور چون جان‌ اشتاین‌بک، سامرست موآم و... ترجمه می‌کرد؛ اما در انتخاب داستان برای ترجمه عموماً به سراغ نویسندگان گمنام می‌رفت و بیشتر به رام‌بودن اثر و اینکه بتواند زبان عامیانه را در ترجمهٔ آن‌ها به‌کار ببندد، توجه داشت تا ارزش ادبی آن. ترجمه‌های شاملو نشانه‌ای بود از تمایل او برای فاصله‌گرفتن از زبان عبوس رسمی و نزدیک‌شدن به زبان تودهٔ مردم در کوچه و بازار. او معتقد بود چرا نباید از دستاورد‌های زبان پویای توده بهره جست. زبانی که حامل گنجی عظیم از تازه‌ترین و خوش‌ساخت‌ترین و پربارترین کلمات است. چرا نباید پای آن را به تالار سوت‌وکور زبان فرهیختگان باز کرد. از همین‌رو رویکردی را در ترجمه انتخاب کرد که البته با موجی از انتقادها روبه‌رو شد و بحث‌های بسیاری را دربارهٔ حد وفاداری مترجم به متن اصلی برانگیخت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= متعهد به «آزادی از تعهد»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر ترجمه‌های شعری شاملو====&lt;br /&gt;
برخلاف ترجمه‌های منثور احمد شاملو ترجمه‌های شعری او کمتر منتقدی داشت. شاملو با روحیهٔ سنت‌شکن‌اش کلیشهٔ شعر غیرقابل ترجمه است را شکست و طی سه دهه با ترجمهٔ سیصد شعر از چهل شاعر، کارنامه‌ای پربار از خود به‌جای گذاشت. واسطهٔ آشنایی شاملو با شعر خارجی فریدون رهنما بود و آشنایی‌اش با رهنما به‌گفتهٔ خودش دست یافتن به گنجی بی‌انتها بود. با چنین سرمایه‌ای شاملو از دههٔ پنجاه دست به ترجمهٔ اشعاری از زبان‌های انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی، پرتغالی، آلمانی، یونانی، روسی، مجاری، ترکی استانبولی، زاپنی و سامی عبری زد و ترجمهٔ کسان دیگری را نیز ویراسته و بازنویسی کرد. او معتقد بود شعر در ترجمه یک‌بار دیگر هم توسط مترجم بازسروده می‌شود. شاملو با کیمیاگری‌اش شاعران ناآشنا و گمنامی را در ایران به‌شهرت رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شاملوی متعهد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدی بر فیلم‌نامه‌های شاملو====&lt;br /&gt;
از میان فیلم‌نامه‌هایی که احمد شاملو نوشت، دو فیلم‌ از نظر درون‌مایه از همه شاخص‌تر بودند: «مردها و جاده‌ها» و «فرار از حقیقت» هر دو به‌کارگردانی ناصر ملک‌مطیعی. &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; قصه‌ای از طبقات فرودست جامعه داشت. فیلم‌نامهٔ شاملو گرم و مؤثر بود و برای تماشاگران آن سال‌ها درک‌پذیر. همچنین در میان آثار مشابه، چه از حیث پردازش داستان و چه از لحاظ گفتارنویسی، اثری درخور اعتنا محسوب می‌شد. &#039;&#039;فرار از حقیقت&#039;&#039; که در تیتراژ آن شاملو سناریست معرفی شده بود، ملودرام دیگری بود که خلاف &#039;&#039;مردها و جاده‌ها&#039;&#039; داستانش نه در طبقهٔ فرودست جامعه که در طبقهٔ متوسط مرفه گذشت. شاملو سعی کرده بود زندگی سرد طبقهٔ مرفه را به فیلم منتقل کند. نکتۀ جذاب آنکه، شاملو علاوه‌بر نوشتن فیلم‌نامه، در یکی از سکانس‌های این فیلم به‌علت نیامدن بازیگر آن صحنه، بازی می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= دوران اسارت شاعر| نام خانوادگی= علی بزرگیان|ژورنال= اندیشهٔ پویا|تاریخ= ۱۳۹۷|ص= ۹۶و۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات&amp;lt;ref name = &#039;&#039;ترتیب آثار&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۱&#039;&#039;&#039; جایزهٔ [[جایزه فروغ فرخ‌زاد|فروغ فرخ‌زاد]]، چهارشنبه ۲اسفند در سالن اجتماعات روزنامۀ اطلاعات؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۹&#039;&#039;&#039; جایزهٔ Human Rights Watch «حمایت از آزادبی بیان» از سوی بنیاد  Expression the fund for Free در نیویورک، ۱۵اسفند در اکلند کالیفرنیا؛&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۷۸&#039;&#039;&#039; جایزه‌ٔ «استیگ داگرمن» سو‌ئد، ۵ژوئن۱۹۹۹(۱۵خرداد۱۳۷۸){{سخ}}جایزه‌ای است به نام شاعر محبوب سوئد و اعطا می‌شود به اشخاص یا نهادهایی که برای آرمان‌های داگرمن، (دفاع از آزادی بیان و بحث) تلاش کرده باشند. بیماری ناگهانی شاملو، مانع از حضور او و [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] در مراسم شد و آذر محلوجیان، مترجم اشعار و آثار احمد شاملو به‌زبان سوئدی، به نیابت از او جایزه را دریافت کرد؛&amp;lt;ref name= &#039;&#039;جایزه&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|صاحب‌اختیاری|۱۳۸۱|ک= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|ص=۱۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
====[[کتاب کوچه]]====&lt;br /&gt;
دستاورد بسیار مهم‌ احمد شاملو طی زندگی‌اش تألیف &#039;&#039;کتاب کوچه&#039;&#039; بوده است. شاملو کار آن را به‌تنهایی آغاز کرده بود. بعدها با کمک همسرش،‌ [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] ادامه داد و به‌پایان رساند. شاملو علاقهٔ فراوانی به فرهنگ عامه داشت. به‌همین دلیل اصطلاحات عامیانه را ثبت کرد. مجموعهٔ &#039;&#039;کتاب کوچۀ&#039;&#039; او بزرگ‌ترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامیانۀ مردم تهران است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;ویرگول&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[هوای تازه]]====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از بهترین اشعار احمد شاملوست. از میان سروده‌های شاملو، این دفتر بسیار بااهمیت است. نخستین دلیل آن، سبک متفاوت اشعار این دفتر است. همچنین &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; آغازی است در شعر نو و به‌ویژه در شعر سپید. تفاوت عمدهٔ آثار شاملو در &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; با نمونه‌های قبلی شعر نو در ساختار شعر بود. شاعر در شعر سپید، وزن عروضی را رعایت نمی‌کند؛ ولی آهنگ و موسیقی به شعرش می‌دهد. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; در سال۱۳۳۶ش منتشر شد. شاملو شعر‌های این دفتر را از سال۱۳۲۶ تا سال۱۳۳۵ سروده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; به‌منزلۀ افقی روشن است که شاملو چشم‌انداز همۀ جهات شاعری خود را با آن ترسیم می‌کند. &#039;&#039;هوای تازه&#039;&#039; کاروان‌سرایی است که همۀ شاه‌راه‌های شعر شاملو از آن سرچشمه می‌گیرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|سلاجقه|۱۳۸۴|ک=امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر (چ:۱)|ص=۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
بیشترین آمار نشر آثار و کتاب‌های شاملو برعهدۀ انتشارات «نگاه»، «چشمه»، «مروارید» و «ابتکار» بوده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب‌ها&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
# «شناختنامۀ احمد شاملو» نوشتۀ جواد مجابی، تهران: قطره، چاپ سوم ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «شعر زمان ما» نوشتهٔ [[محمد حقوقی]]، تهران: انتشارات نگاه، ۱۳۶۸&lt;br /&gt;
# «امیرزادهٔ کاشی‌ها: نقد شعر معاصر، احمد شاملو» نوشتهٔ پروین سلاجقه پروین، تهران: مروارید، ۱۳۸۴ &lt;br /&gt;
# «لغت جاودانه؛ خوانش ده شعر شاملو» نوشتهٔ بهمن ارجمند، تهران: بهمن، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «انگشت و ماه؛ خوانش نُه شعر از احمد شاملو» نوشتهٔ [[عین‌الله عسکری پاشایی|ع.پاشایی]]، تهران: نشر یوشیج، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «بام بلند هم‌چراغی؛ با [[معشوق در ادبیات معاصر|آیدا]] دربارۀ احمد شاملو»، نوشتۀ سعید پورعظیمی، تهران، هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی به شعر شاملو» نوشتهٔ محمود فلکی، تهران: انتشارات مروارید، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «تاریخ تلخ به‌روایت احمد شاملو» نوشتۀ محمد قراگوزلو، تهران: انتشارات نگاه، چاپ دوم ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
# «سرود بی‌قراری؛ درنگی در هستی‌شناسی شعر، اندیشه و بینش احمد شاملو» نوشتۀ علی شریعت‌کاشانی، تهران: انتشارات گلشن راز، چاپ اول ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
# «نقد آثار احمد شاملو» به‌قلم [[عبدالعی دستغیب]]، تهران: انتشارات چاپار، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
# «تأملی در شعر احمد شاملو» به‌کوشش [[تقی پورنامداریان]]، تهران: آبان، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «آینۀ بامداد» نوشتۀ جواد مجابی، انتشارات به‌نگار، چاپ اول ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
# «انسان در شعر معاصر» به‌قلم [[محمد مختاری]]، تهران: انتشارات توس، چاپ اول، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «از زخم قلب؛ گزینۀ شعرها و خوانش شعر» به‌قلم ع.پاشایی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «از اندیشه تا شعر؛ مشکل شاملو در شعر» نوشتهٔ محمود نیکبخت، تهران: نشر هشت‌بهشت، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «چهار افسانه شاملو؛ نگاهی به چهار شعر عامیانهٔ احمد شاملو» نوشتهٔ محمدحسین نوری‌زاد، تهران: نشر دنیای نو، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «شاملو در تحلیلی انتقادی» به‌قلم [[منوچهر آتشی]]، تهران: انتشارات آمیتیس، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «توالی فاجعه؛ زمینهٔ اجتماعی شعر احمد شاملو» نوشتهٔ رحمت بنی‌اسدی، شیراز: انتشارات راهگشا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «مسیح مادر؛ نشان زن در زندگی و آثار شاملو» به‌کوشش [[پوران فرخ‌زاد]]، تهران: ایران‌جام، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
# «سنگ بر دوش؛ تحلیلی بر آشنایی‌زدایی در شعر شاملو» نوشتهٔ سعید پرهیزکاری، تهران: ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «شاعر عشق و سپیده‌دمان؛ نقد و تحلیل آثار احمد شاملو» به‌قلم عبدالعی دستغیب، تهران: آمیتیس، ۱۳۸۵&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های بی‌هنگام، نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی احمد شاملو»» نوشتهٔ محمدرضا رهبریان، تهران: مروارید، چاپ اول ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بامدادی دیگر؛ نگاهی تازه به شعر احمد شاملو» نوشتهٔ ضیاءالدین ترابی، تهران : نشر افراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «آنیما در شعر شاملو» نوشتهٔ الهام جم‌زاده، تهران: همراز، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «ادیسۀ بامداد» گردآورنده: پرهام شهرجردی، تهران: کاروان، چاپ دوم ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «احمد شاملو، عکس فوری» نوشتۀ مسعود خیام، تهران: نشر گوشه، چاپ اول ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
# «فرهنگ شعر شاملو؛ واژه‌ها، کنایه‌ها، استعاره‌ها، نمادها» نوشتۀ جلال عباسی، تهران: انتشارات نگاه، چاپ اول ۱۳۸۹&lt;br /&gt;
# «بامدادِ همیشه؛ یادنامهٔ احمد شاملو» به‌کوششِ آیدا سرکیسیان، تهران: نگاه، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «من بامدادم سراجام؛ یادنامۀ احمد شاملو» به خواستاری سعید پورعظیمی، تهران: هرمس، چاپ اول ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقالات===&lt;br /&gt;
بخش وسیعی از تحقیقات نوشته‌شده دربارهٔ چگونگی شعر ا.بامداد، در قالب مقاله تهیه و تدوین شده است. این مقالات در تمام پایگاه‌ها و مراکزی که به‌نحوی در انتشار مقالات علوم‌انسانی فعالیت می‌کنند: [[کتابخانه ملی|سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران]]، [[پایگاه مجلات تخصصی نور]]، [[پایگاه اطلاعاتی نمامتن مقالات فارسی]] (نمایه)، فهرست مقالات [[ایرج افشار]]، [[پرتال جامع علوم انسانی]] و دیگر پایگاه‌ها دردسترس است. از نمونه‌های بسیار مهم‌تر:&lt;br /&gt;
# «بررسی کاربردشناسانۀ نمادگرایی در شعر احمد شاملو» نوشتهٔ شهرام احمدی و پروانه دلاور در مجلهٔ &#039;&#039;شعرپژوهی&#039;&#039;، تابستان ۱۳۹۶، شماره۳۲ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۲۴صفحه، ۲۵تا۴۸)&lt;br /&gt;
# «واکاوی برون‌متنی و درون‌متنی اشعار متعهد شاملو در دهه‌های بیست‌وسی» نوشتهٔ مصطفی ملک‌پایین و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;متن‌پژوهی‌ادبی&#039;&#039;، پاییز ۱۳۹۵، شماره۶۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۱ صفحه، ۶۷تا۹۷)&lt;br /&gt;
# «نگرشی تطبیقی به مؤلفه‌های عرفانی در اشعار احمد شاملو و یوسف الخال» به‌قلم محمدرضا بیگی و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;عرفان اسلامی&#039;&#039;، پاییز۱۳۹۷، شماره۵۷، علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۱۸ صفحه، ۱۲۱تا۱۳۸)&lt;br /&gt;
# «بررسی کهن‌الگو در شعر احمد شاملو با نگاه کاربردشناختی» به‌کوشش پروانه دلاور و همکاران در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات عرفانی و اسطوره‌شناختی&#039;&#039;، تابستان۱۳۹۴، شماره۳۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۴۲ صفحه، ۸۱تا۱۲۲)&lt;br /&gt;
# «بررسی بازتاب ستیز اجتماعی در اشعار احمد شاملو با مفاهیم جامعه‌شناختی یورگن هابرماس» نوشتهٔ سیداحمد مرتضوی در مجلهٔ علوم‌اجتماعی (دانشگاه علامه طباطبائی)، زمستان۱۳۹۶، شماره۷۹ علمی‌پژوهشی/ISC ‏(۳۴ صفحه، ۲۳۵تا۲۶۸) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# «تناسخ و قداست در شعر سپهری و شاملو» نوشتهٔ حمیرا زمردی در مجلهٔ &#039;&#039;ادبیات و علوم‌انسانی دانشگاه تهران&#039;&#039;، ۱۳۸۴، شمارهٔ۱۵۶، ص ۱۳۵تا۱۴۲&amp;lt;ref name= &#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
===بریدهٔ روزنامه و مجلات===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Shamlou-ayandeghan.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: TOLOO.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: A.Bamdad.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Derang.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 21-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: 22-768x610.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Soxannagoft.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Revayat.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خانه‌موزهٔ شاملو===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu1.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu2.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu3.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu4.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu6.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu7.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu8.jpg&lt;br /&gt;
پرونده: Khaneshamlu5.jpg&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورعظیمی|نام= سعید|عنوان= بام بلند هم‌چراغی؛ با آیدا دربارۀ احمد شاملو|ناشر= هرمس|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۶|شابک=۹۷۸-۶۰۰-۴۵۶-۰۱۰-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= پورنامداریان|نام= تقی|عنوان= سفر در مه؛ تأملی در شعر احمد شاملو|جلد= |ناشر= نگاه |شهر= تهران|سال= ۱۳۸۱|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۰۷۰-۰}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= درباره‌ هنر و ادبیات؛ گفت‌وشنودی با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲|ناشر= آویشن|مکان= بابل}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حریری|نام= ناصر|عنوان= دربارۀ هنر و ادبیات؛ گفت‌وگوی ناصر حریری با احمد شاملو(چ:۵)|جلد= |ناشر= نگاه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۵|شابک= ۹۶۴-۳۵۱-۳۳۱-۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دیانوش|نام= ایلیا|عنوان= لالایی با شیپور؛ گزین‌گویه‌ها و ناگفته‌های احمد شاملو(چ:۴)|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۰|شابک= ۹۶۴-۸۸۳۸-۲۳-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رونق|نام= محمدعلی|عنوان= شاملوشناسی؛ تقریباً همه‌چیز دربارۀ احمد شاملو(چ:۱)|جلد= |ناشر= مازیار|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۵۶۷۶-۸۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= رهبریان|نام= محمدرضا|عنوان= ترانه‌های بی‌هنگام؛ نگاهی به حاشیه و متن شعرهای تقدیمی شاملو(چ:۱)|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۶|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۸۸۳۸-۵۹-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سلاجقه|نام= پروین|عنوان= امیرزادۀ کاشی‌ها؛ نقد شعر معاصر|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۴|شابک=۹۶۴-۵۸۸۱-۵۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= حافظ شیراز به‌روایت احمد شاملو|جلد= |ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال= ۱۳۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مجموعه آثار(دفتر یکم:شعرها)|سال= ۱۳۸۵|ناشر= نگاه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۵۱۳۹۸۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= احمد|عنوان= مثل خون در رگ‌های من؛ نامه‌های احمد شاملو به آیدا|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۹۴|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۴۷۱-۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شاملو|نام= آیدا|عنوان= آثارشناسی توصیفی احمد شاملو(چ:۱)|ناشر= چشمه|شهر= تهران|سال= ۱۳۸۸|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۳۶۲-۴۴۲-۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان=احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها| سال= ۱۳۸۱|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= صاحب‌اختیاری|نام= بهروز|عنوان= احمد شاملو شاعر شبانه‌ها و عاشقانه‌ها|سال= ۱۳۸۷|ناشر= هیرمند|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۹۶۴-۶۹۷۴-۴۰-۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= نام همهٔ شعرهای تو؛ زندگی و شعر احمد شاملو(ج۲)|سال= ۱۳۸۲|ناشر= ثالث|مکان= تهران|شابک= ۹۶۴-۶۴۰۴-۶۱-۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= ع.پاشایی|عنوان= تهران، خیابان آشیخ‌هادی؛ نامه‌های احمد شاملو به ع.پاشایی(چ:۱)|سال= ۱۳۹۳|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-۲۲۹-۱۸۴-۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان= دفترچهٔ خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر|سال= ۱۳۸۸|ناشر= طرح نو |مکان= تهران|شابک= ۹۷۸۹۶۴۵۶۲۵۳۳۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= محمدعلی|نام= محمد|عنوان= سه گفت‌وشنود؛ گفت‌وگو با احمد شاملو|سال= ۱۳۷۲| ناشر= قطره|مکان= تهران}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= عظیمی، علی‌نژاد، ایران‌مهر و دیگران|نام=سیروس|عنوان= «شاملو علیه شاملو»، «شاعری غرقه در ژورنالیسم»، «کم‌رویی شاملو کار دستش می‌داد» و...|ژورنال= اندیشهٔ پویا|شماره=۵۵| سال=۱۳۹۷|صص= ۷۵تا۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= بالال|نام= فرزاد|نام خانوادگی۲= غلام‌حسین‌زاده|نام۲= غلام‌حسین|عنوان= بررسی و تحلیل نقدهای مربوط به شعر احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ علمی‌پژوهشی زبان و ادب فارسی|مکان= سنندج|دوره= ششم|شماره= ۱۸|سال= ۱۳۹۳|ص= ۲و۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فراستی|نام= مسعود|عنوان= تن‌زدن از فرورفتن|ژورنال= روزنامۀ اعتماد| شماره= ۲۴۵۱|سال= ۱۳۹۱|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= فلاحت‌خواه|نام= فرهاد|عنوان= مروری بر اندیشهٔ احمد شاملو|ژورنال= فصلنامهٔ ادبیات فارسی|شماره=۵|سال=۱۳۸۵|ص= ۵۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد روزنامه|عنوان= بازخوانی گفت‌وگوی شاملو، یک ماه بعد از انقلاب۵۷ (برای سهم‌خواهی از انقلاب نیامده‌ام!)|روزنامه= آیندگان|شماره= ۳۳۱۷|سال= دوازدهم|تاریخ= ۲۹اسفند۱۳۵۷|ص= ۱۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://p.dw.com/p/O8ZP////|عنوان= احمد شاملو؛ صدا و هوای تازه روزنامه‌نگاری|ناشر= بهزاد کشمیری‌پور|تاریخ انتشار= ۲۱خرداد۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۷اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=&lt;br /&gt;
http://www.honaronline.ir/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-8/101027-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%98-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= گزارشی از خانه‌موزه احمد شاملو|ناشر= هنرآنلاین| تاریخ انتشار= ۱۰تیر۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://lefttribune.com/shamlo////|عنوان= شاملو از زبان محمود دولت‌آبادی|ناشر= تریبون چپ|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://chehreblog.com/////|عنوان= بیوگرافی کامل احمد شاملو|ناشر= مجله اینترنتی چهره بلاگ|تاریخ انتشار= ۲۲تیر۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ibna.ir/fa/doc/report/251396///|عنوان= ع.پاشایی از دوستی با شاملو می‌گوید|ناشر= خبرگزاری کتاب ایران|تاریخ انتشار= ۴ شهریور۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.kojaro.com/attraction/7940//|عنوان= خانۀ احمد شاملو|ناشر= کجارو}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.ebaarat.ir/content/news/1209/////|عنوان= بامداد عاشق ساری بود|ناشر= پایگاه خبری استان مازندران|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8707-05430////|عنوان= سرنوشت وسایل احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران|تاریخ انتشار= ۱۲مهر۱۳۸۷|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= &lt;br /&gt;
https://www.mehrnews.com/news/2386529/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B9-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D9%81|عنوان= نامه‌های ع.پاشایی به شاملو|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۱۸مهر۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://parand.se/?p=4593///|عنوان= شبانه‌های شاملو|ناشر= راوی حکایت باقی|تاریخ انتشار= ۲۲اسفند۱۳۸۹|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://pajoohe.ir/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-prosepoem-%E2%80%93-Blank-verse__a-32200.aspx//|عنوان= شعر سپید|ناشر= پژوهشکده باقرالعلوم|تاریخ انتشار= ۲۴آبان ۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://www.isfahanziba.ir/content/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AB%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%9F|عنوان= شعر سپید یا شعر منثور چیست؟|ناشر= روزنامۀ اصفهان زیبا|تاریخ انتشار= ۲مرداد۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۱۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://vajara.ir/q/1113 |عنوان= بنیان‌گذار شعر سپید کیست؟|ناشر= واج‌آرا}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/93080100218///|عنوان= نمایش مستندی درباره احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری دانشجویان ایران «ایسنا»|تاریخ انتشار= ۱آبان۱۳۹۳|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://tn.ai/2007275///|عنوان= «قدیس»، مستند پرتره زندگی احمد شاملو|ناشر= خبرگزاری تسنیم|تاریخ انتشار= ۱۸اردیبهشت۱۳۹۸|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.aparat.com/v/CGHsb///|عنوان= احمد شاملو؛ بزرگ شاعرِ آزادی|ناشر= آپارات|تاریخ انتشار= ۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۱۵اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.tabnakmazani.ir/fa/news/469718////|عنوان= معرفی ۱۲ مقصد ییلاقی زیبای استان مازندران|ناشر= تابناک مازندران|تاریخ انتشار= ۸مرداد۱۳۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://khabarhormozgan.ir/fa/news423.aspx/////|عنوان = شاملو، سپهری و سعدی در کوچه‌های بندرعباس|ناشر= خبر هرمزگان|تاریخ انتشار= ۱۱دی۱۳۹۵|تاریخ بازبینی= ۲۹فروردین۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.bahardaily.ir/fa/Main/Detail/4035////|عنوان= پرتره‌های شاملو؛ یک ماه و نیم پس از مرگش|ناشر= روزنامه بهار|تاریخ انتشار= ۱۲آبان۱۳۹۴|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-508054///|عنوان= نمایشگاه نقاشی «ادای دین به شاملو»|ناشر= دنیای اقتصاد|تاریخ انتشار= ۲۹اردیبهشت۱۳۸۸|تاریخ بازبینی= ۳۰اردیبهشت۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://panjere.persianblog.ir/ApD4WlypnGtZXrGy1gxL//|عنوان= کتاب‌شناسی احمد شاملو|ناشر= پنجره|تاریخ انتشار= ۴مرداد۱۳۸۱|تاریخ بازبینی= ۱۴تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= http://vrgl.ir/xlkQG///|عنوان= از زندگی‌نامه احمد شاملو بیشتر بدانید|ناشر= ویرگول|تاریخ انتشار= آذر۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۳خرداد۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://www.noormags.ir/view/fa/keyword///|عنوان= مقالات مرتبط با احمد شاملو|ناشر= پایگاه مجلات تخصصی نور}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی= https://setare.com/fa/news/21093///|عنوان= همه چیز دربارهٔ هوای تازهٔ شاملو|ناشر= پایگاه اینترنتی ستاره|تاریخ انتشار= ۲۸فروردین۱۳۹۷|تاریخ بازبینی= ۲۶تیر۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۰۴]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۷۹]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:شاعران و نویسندگان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز]]&lt;br /&gt;
[[رده:مترجمان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:دفن‌شدگان در امام‌زاده‌طاهر]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%84%D9%85%E2%80%8C%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9&amp;diff=47873</id>
		<title>لم‌یزرع</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%84%D9%85%E2%80%8C%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9&amp;diff=47873"/>
		<updated>2024-09-29T09:43:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;Mshahangi1: /* پیرنگ */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= لم‌یزرع&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Lam yazra books.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[محمدرضا بایرامی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= حبیب روانبخش&lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = جنگ&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= نیستان&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    = ١٣٩۴&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   = ٣۵٢ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-٩۶۴-٣٣٧-٨٣٠-١&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;«لم‌یزرع»&#039;&#039;&#039; رمانی واقع‌گرا با شیوهٔ روایت مدرن است که برگزیدهٔ نهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]]، برگزیدهٔ سی‌وچهارمین دورهٔ کتاب سال انقلاب اسلامی و برگزیدهٔ شانزدهمین دورهٔ جایزهٔ شهید حبیب غنی‌پور شده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;جوایز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/97051507869/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AF|عنوان= لم‌یزرع برندهٔ جوایز ادبی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;«لم‌یزرع» نخستین بار در سال ١٣٩۴ منتشر شد و تاکنون در سه نوبت و با بیش از ۶۶٠٠ نسخه، به چاپ رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Poster lamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;روایتی از کشتار شیعیان عراقی در دجیل&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra ghadimi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;لم‌یزرع نخستین بار با این طراحی جلد چاپ شد.&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra jalal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
«لم‌یزرع» با روایتی پازل‌گونه‌ در دستهٔ رمان‌های واقع‌گرای مدرن قرار می‌گیرد که در چهار حوزه دغدغه دارد؛ دغدغه‌های اجتماعی، فلسفی، سیاسی و روانشناختی. وجه اجتماعی داستان به تعارض باورهای قومی‌قبیله‌ای و مذهبی اشاره دارد که داستان آن را به‌صورت تلویحی نادرست می‌شمارد. وجه فلسفی داستان، وجه تقدیر است که در پیشانی‌نوشت رمان  آمده است یعنی اگر چیزی مقدر شده نمی‌توان از آن گریخت. وجه سیاسی داستان، استبداد حزب بعث و حکومت استکبارانه‌ای است که دولت بر مردم عراق داشته است. وجه روانشناختی داستان  میل به دیگری و همان بُعد عاشقانه است که بر ویژگی‌های روحی این دو شخصیت کار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
«لم یزرع» آغازی درخشان است بر فصل تازه‌ای از خلق ادبیات داستانی دفاع مقدس که سعی دارد رویکردی تازه برای داستان‌نویسی رقم بزند. رمان را می‌توان فراتر از یک داستان دید؛ فراتر از روایتی که [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] در پس یک سال مطالعه در تاریخ رویدادهای معاصر عراق مطرح کرده و از فاجعهٔ «دجیل» روایتی دراماتیک بیان کرده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3517426|عنوان= نقد لم‌یزرع در روزنامهٔ ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;لم یزرع، دوربینش را در سنگر دشمن نشانده و قصهٔ آنها را می‌گوید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;دوربین&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://neyestanbook.com/fa/5856/%d9%84%d9%85-%db%8c%d8%b2%d8%b1%d8%b9-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%b4%d8%af/|عنوان= لم‌یزرع از نگاهی دیگر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naghd lamyzaraaa.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگاه&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naghd lamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رونمایی و جشن امضاء در فرهنگ‌سرای انقلاب اسلامی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Roo lamyazraa.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039; نقد و بررسی در فرهنگ‌سرای انقلاب اسلامی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Ronamaee lamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رونمایی در فرهنگ‌سرای انقلاب اسلامی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazrapirozi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در کتابخانهٔ پیروزی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیروزی&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Naghd-lamyazra-1.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در ‌سرای اهل قلم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قلم&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra ghalam.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در ‌خانهٔ هنرمندان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شهناز&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra semnan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در ‌سمنان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;سمنان&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra karaj.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در کرج&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کرج&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:در ترنجستان سروش.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;نقد و بررسی «لم‌یزرع» در ترنجستان سروش&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ترنجستان&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jaeze jalal lamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;برگزیدهٔ نهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جلال&#039;&#039;/&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«لم یزرع» روایت زندگی سربازی شیعه و عراقی است که در گیرودار جنگ ایران و عراق دلباختهٔ دختری از اهل سنت می‌شود و این عشق اما موضوع کامل داستان نیست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.javanonline.ir/fa/news/1018716/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AC%DB%8C%D9%84|عنوان= خلاصهٔ لم‌یزرع}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگارش لم‌یزرع پنج سال طول کشید===&lt;br /&gt;
بایرامی نزدیک به پنج سال، درگیر نوشتن لم یزرع بوده است و بنا به گفتهٔ خودش داستان چندبار عوض شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ترنجستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3523250|عنوان= نفد و بررسی لم یزرع در ترنجستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشانی‌نوشت لم‌یزرع===&lt;br /&gt;
پیشانی‌نوشت «لم‌یزرع» با بیتی از &#039;&#039;&#039;شاهنامه&#039;&#039;&#039; و جمله‌ای از &#039;&#039;&#039;هزارویک‌شب&#039;&#039;&#039; آغاز می‌شود&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بایرامی|۱۳۹۴|ک= لم‌یزرع|ص=۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: MediumSeaGreen}}{{ب|&#039;&#039;&#039;یکی داستانست پر آب چشم&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;دل نازک آید ز ستم به خشم&#039;&#039;&#039;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«گفتم هر وقت که خدای کاری را خواهد، لامحاله خواهد شد و از قضایش گریزگاهی نیست.»&#039;&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ایدهٔ لم‌یزرع از کجا آمد؟===&lt;br /&gt;
[[محمدرضا بایرامی]] در مصاحبه‌ای با خبرگزاری فارس دربارهٔ ایدهٔ اولیهٔ «لم‌یزرع» چنین گفته است: «واقعاً نمی‌خواهم شعار بدهم، اما در هر جنگی ظالم و مظلومی وجود دارد و ظالم را جز خسارت وعده نشده است. ایدهٔ اصلی را تاوانی رقم زد که سمبلیک بود. چه فقط شخص صدام را مسئول جنگ بدانیم چه دیگران را، قربانیان مردم بودند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ایده&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13950703001055/-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%B4|عنوان= ایدهٔ لم‌یزرع}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
«لم‌یزرع» نقطهٔ عطف فعاليت [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] در حوزهٔ ادبيات دفاع مقدس به‌شمار می‌رود زیرا تا پيش از او هيچ‌كس جسارت پرداختن به اين شيوه از نوع نگاه و نگارش را نداشت؛ يعنی انتخاب يك رزمندهٔ عراقی در كوران سال‌های جنگ تحميلی به‌عنوان قهرمان و روايت حوادث و ماجراهای او.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لم‌یزرع&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===سال‌شمار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} &#039;&#039;&#039;۱۳۹۴&#039;&#039;&#039;: توسط نشر «نیستان» چاپ شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} &#039;&#039;&#039;١٣٩۵&#039;&#039;&#039;: برگزیدهٔ نهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال]]؛ برگزیدهٔ سی‌وچهارمین دورهٔ کتاب سال انقلاب اسلامی؛ برگزیدهٔ شانزدهمین دورهٔ جایزهٔ شهید حبیب غنی‌پور&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جوایز&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
{{بلی}} &#039;&#039;&#039;١٣٩۶&#039;&#039;&#039;: شایستهٔ تقدیر در جشنوارهٔ رشد&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/3678386/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%85%E2%80%8C%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AF|عنوان= لم‌یزرع شایسته تقدیر در جشنوارهٔ رشد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر لم‌یزرع===&lt;br /&gt;
«لم‌یزرع» روایت زندگی سربازی به نام «سعدون» است كه از شيعيان «دجيل» بوده و دلباختهٔ «احلی» دختری از اهل سنت منطقه است. سنت‌های قبيله‌ای اجازهٔ وصلت به آنها را نمی‌دهد و «سعدون» در بن‌بست با عشق تصميم می‌گيرد داوطلبانه عازم جبههٔ جنگ با ايران شود و اين آغازِ فرجامی عجيب برای اوست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لم‌یزرع&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/83047677/%D9%84%D9%85-%D9%8A%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%8A|عنوان= دربارهٔ لم‌یزرع}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نگاه [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] در رمانش روایتگر موضوعی تاریخی از جنایات صدام بعد از ترور نافرجام اوست و همچنین فرافکنی‌های قبیله‌ای و سنتی.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;رمان سه‌ محوری است و در بسط سه گره دراماتیک می‌کوشد، عشق سعدون، قتل‌عام دجیل و جنگ عراق و ایران.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;دوربین&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lamyazra ghods.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی «لم‌یزرع» در روزنامهٔ قدس&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://media.qudsonline.ir/d/2017/02/10/0/686466.pdf|عنوان= لم‌یزرع در روزنامهٔ قدس}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:روغن ریخته.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;هفت‌صبح دربارهٔ «لم‌یزرع»&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sob lamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;«لم‌یزرع» برندهٔ جایزهٔ ادبی [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جلال]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://sobhe-no.ir/newspaper/149/1|عنوان= لم‌یزرع در روزنامهٔ صبح نو}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sobbblamyazra.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بایرامی: «روی لبهٔ تیغ حرکت کردم»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://sobhe-no.ir/newspaper/149/15|عنوان= «لم‌یزرع» به بار نشست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
[[محمدرضا بایرامی]] در این باره گفته است: «لم‌یزرع پشتوانهٔ مطالعاتی زیادی داشت و چیزی از عراق معاصر به‌ویژه از زمان حکومت صدام به بعد نبود که نخوانده باشم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قلم&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ارجاعات تاریخی لم‌یزرع===&lt;br /&gt;
«لم‌یزرع» به سراغ ماجرای کشتار شیعیان منطقهٔ &#039;&#039;&#039;دجیل&#039;&#039;&#039; در عراق رفته است. شیعیانی که به‌سبب سوءقصد و ترور ناکام صدام در روستایشان، حزب بعث تمامی خانه و کاشانه و زمین‌های کشاورزی‌شان را نابود کرد و تا ده سال اجازهٔ کشاورزی به مردم آن منطقه را نداد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://old.neyestanbook.com/?p=4910|عنوان= ارجاع تاریخی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
{{بلی}} رونمایی و بررسی «لم یزرع» با حضور [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]]، [[احمد دهقان]]، [[رضا امیرخانی]]، [[شهریار عباسی]] و [[قاسم‌علی فراست]] در فرهنگ‌سرای انقلاب اسلامی در ١٣اردیبهشت١٣٩۵ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://neyestanbook.com/fa/4988/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9/|عنوان= نقد و بررسی در فرهنگ‌سرای انقلاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}}نقد و بررسی رمان با حضور نویسنده و منتقدین [[شهریار عباسی]] و حبیب احمدزاده در تالار استاد شهناز خانهٔ هنرمندان یک‌شنبه۵مهر۱۳۹۵ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;شهناز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3779210/%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C|عنوان= نقد و معرفی در خانهٔ هنرمندان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نقد و بررسی کتاب  با حضور نویسنده و منتقدین [[محمدرضا گودرزی]] و حسین فتاحی در فرهنگ‌سرای گلستان سه‌شنبه٢٨دی ۱۳۹۵ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://old.alef.ir/vdcfjvdjjw6dmea.igiw.html?436744|عنوان= نقد و بررسی در فرهنگ‌سرای گلستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نقد و بررسی  با حضور نویسنده و دبیر کل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور و جمعی از منقدان در کتابخانهٔ عمومی پیروزی ۲۹آذر۱۳۹۵ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;پیروزی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/613986/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86|عنوان= نقد و بررسی در کتابخانهٔ پیروزی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}}جلسه پرسش و پاسخ کتاب با حضور نویسنده و [[احسان رضایی]] در ترنجستان سروش ٣اسفند۱۳۹۵ برگزار شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ترنجستان&#039;&#039;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نقد و بررسی «لم یزرع» با حضور [[ابراهیم زاهدی مطلق]] و جمعی از نویسندگان و منتقدان در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی در ۲۵اردیبهشت١٣٩۶ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;پژوهشگاه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://iict.ac.ir/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C/|عنوان= نقد و بررسی در پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نشست نقد و بررسی «لم یزرع» با حضور نویسنده، [[احمد دهقان]] و جمعی از منتقدان در سالن همایش‌های کتابخانه عمومی امیرکبیر کرج ۳۰بهمن۱۳۹۶ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کرج&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranpl.ir/news/9077/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9|عنوان= نقد و بررسی در کرج}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}}نشست معرفی و بررسی کتاب با حضور نویسنده، عزت‌الله الوندی و قاسم‌علی‌ فراست در سرای اهل‌قلم موسسهٔ خانه ‌کتاب سه‌شنبه٩مرداد١٣٩٧ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;قلم&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.ahleghalam.ir/NewsDetails/7994/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA--%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= نقد و معرفی در سرای اهل‌قلم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}}نقد و بررسی رمان با حضور نویسنده، از سوی واحد آفرینش‌های ادبی حوزهٔ هنری استان سمنان در سالن جلسات کتابخانهٔ عمومی امام خمینی(ره) شهر سمنان در تاریخ ١٢اسفندماه ١٣٩٧ برگزار شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;سمنان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://sourehonar.ir/content/news/7171/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%C2%AB%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9%C2%BB-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= نقد و بررسی در سمنان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
به‌عقیدهٔ منتقدان یکی از وجوه کتاب «لم‌یزرع»، لایه‌های پنهان آن است و از مضامین مهم داستان، مبارزه با «جهل» است. فرزندکشی و جنگ، برخواسته از جهل است که این موارد از لایه‌های پنهان این داستان هستند. پیچیدگی‌ها به زبان ساده بیان شده و فضای سنگین ماجرا با مهندسی متعادل شده است. در سراسر داستان، مابه‌ازاهای &#039;&#039;&#039;اسطوره‌ای&#039;&#039;&#039; و داستانی وجود دارد که به رمان عمق می‌دهد؛ مانند تصور «خلیل» جای رستم و «سعدون» جای سهراب یا «خلیل» جای ابراهیم و «سعدون» جای اسماعیل، همچنین تصور «احلی» به جای شیرین و «سعدون» جای فرهاد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قلم&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لم‌یزرع رمانی در مکتب روس===&lt;br /&gt;
[[شهریار عباسی]] معتقداست که رمان «لم یزرع» در زمرهٔ‌ آثاری قرار می‌گیرد که شبیه به مکتب روس است زیرا در مکتب روس سه نکتهٔ بسیار برجسته وجود دارد که در این کتاب مشاهده می‌شود. نکتهٔ برجستهٔ اول «جغرافیا» است. در رمان‌های روسی مواردی مانند زمین، جغرافیا، آسمان، طبیعت برجسته و به‌نوعی خشن است مانند سرزمین روسیه که جغرافیای خشنی دارد. موضوع دوم برجستگی «گفت‌وگو و دیالوگ» در رمان‌های روس است. در ادبیات روس و به‌ویژه در آثار افرادی مثل چخوف، داستایوفسکی پیشبرد داستان، شناخت شخصیت‌ها همگی به کمک گفت‌وگو انجام می‌شود. در نهایت نکتهٔ سوم مربوط به «عریان‌بودن احساس و محکم‌بودن در بیان احساسات» است. این نکته در سایر داستان‌های دنیا کمتر دیده می‌شود به گونه‌ای که اگر رمانی با این ویژگی‌ها را در اختیار شما بگذارند، به‌راحتی متوجه می‌شوید که این رمان متعلق به ادبیات روس است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;شهناز&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
رمان «لم یزرع»، رمانی واقع‌گراست که به شیوهٔ &#039;&#039;&#039;مدرن&#039;&#039;&#039; روایت شده است و از نظر موضوعی تلفیقی از جنگ و عشق است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
پیرنگ بسیار محکم است و روابط علت و معلولی و اتفاقاتی که در رمان رخ می‌دهد دلیل دارد و به‌صورت زنجیره‌وار به هم پیوند دارند. «سعدون» به دنبال آب می‌رود، «احلی» را می‌بیند، عاشق می‌شود، با موانعی روبه‌رو می‌شود، برای رهایی از موانع به جنگ می‌رود و سپس اتفاقاتی در جنگ رخ می‌دهد. تمام اتفاقات  به‌صورت پی‌درپی به وقوع می‌پیوندد. نویسنده کل داستان را به پنجاه صحنه تقسیم کرده و این صحنه‌ها را در جای مناسب آورده است و در کنار هم می‌چیند. این موضوع باعث می‌شود که خواننده ناگهان با پنج صفحه فلسفه‌گویی مواجه نشود و همراه با حوادث و عنصر جاذبه به حرف‌های نویسنده پی ببرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===ساختار روایت===&lt;br /&gt;
شیوهٔ روایت &#039;&#039;&#039;پازلی&#039;&#039;&#039; است. [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] در پرداخت، نوآوری کرده و از ساختار کلاسیک پرهیز کرده است به ‌گونه‌ای که خواننده نمی‌تواند پایان داستان را پیش‌بینی کند. روایت همواره در حال رفت‌وبرگشت است و در هر لحظه روایتی جدید داریم که روایت‌ها در فضای شناور حرکت می‌کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;در عمق عمیق داستان، ساختار روایت خطی است و اما در لایهٔ برابر چشم، خواننده، مدام با فلاش‌بک، حال و فلاش‌فوروارد مواجه است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;دوربین&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
راوی از یک بُعد «دانای کل» است و از بُعد دیگر در شیوهٔ روایت از یک صدا استفاده شده است که در ادبیات جدید به آن «ویس» می‌گویند. در حقیقت یک‌صدایی قسمت‌های متفاوت متن را به هم متصل می‌کند و در میان آنها وحدت ایجاد می‌کند. زاویه دید در بخش‌هایی که سعدون در آن حضور دارد، گرایش محدود به ذهن سعدون است اما در جاهایی که سعدون نیست دانای کل داستان را روایت می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
اگر این باور را داشته باشیم که هر اثر هنری، نظامی از نشانه‌ها است؛ «لم یزرع» یک نظام از نشانه‌ها است. عناصر چهارگانهٔ آب، باد، خاک و آتش، در شخصیت‌های داستان نمود دارد. در «لم‌یزرع» شخصیت اصلی که «سعدون» است و سایر شخصیت‌های فرعی پویایی دارند و با توجه به حوداث داستانی دچار تغییر و تحول می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قلم&#039;&#039;/&amp;gt; خواننده شخصیت‌ها را می‌بیند و با آنها همراه می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعلیق===&lt;br /&gt;
رمان، مدام تعلیق در تعلیق است و جایی که داستان می‌خواهد به نوعی معلوم شود، بازهم نویسنده با ایجاد یک تعلیق سعی دارد تا خواننده را کنجکاو کرده و با خود همراه کند. چرا سعدون را بازداشت و شکنجه کردند؟ آیا او به احلی می‌رسد؟ کشمکش بین پدر احلی و پدر سعدون به کجا می‌رسد؟ آیا سعدون دوباره به خانواده خود برمی‌گردد؟ دلیل دستگیری هیثم چیست؟&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; شروع داستان هم تعلیق‌برانگیز بوده و اولین صحنه از کتاب با حلق‌آویزکردن یک آدم و تمرکزکردن از نگاه او که حلق‌آویز شده و همه چیز را وارونه نگاه می‌کند صورت گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیروزی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
شخصیت اصلی «سعدون» است که بار اصلی داستان بر روی دوش اوست و دوربین داستان به روی او زوم شده است. او شخصیت متفاوتی با دیگر جوان‌ها دارد. برای مثال در دیالوگی که با «هیثم» دارد لایه‌های دیگری از شخصیت وجودی او روشن می‌شود. او شخصیتی چند‌بعدی دارد و برخلاف جریان آب حرکت می‌کند. برای مثال برای رسیدن به عشقی بزرگتر به سربازی می‌رود اما وقتی می‌بینید که این موضوع چیزی نیست که آن را حس می‌کرده سعی می‌کند که از آن فرار کند و به هر دلیلی از آن بگریزد. او محافظه‌کار نیست که بگوید فقط این دو سال تمام شود تا من خلاص شوم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
«احلی» که عاشق سعدون است و «هیثم» که دوست سعدون است شخصیت‌های فرعی به حساب می‌آیند و هر کدام به اندازهٔ خود پرداخته شده‌اند. برای مثال «خلیل»، پدر سعدون، شخصیتی است که در جای خود یعنی زمانی که پسرش را می‌کُشد، پرداخت فراوانی دارد و در جاهای دیگر به‌عنوان یک فرد عادی که نمی‌خواهد برخلاف قبیله حرکت کند، معرفی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
[[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] در «لم‌یزرع» به زبانی یکتا دست پیدا کرده است. جملاتی بلند و پیوسته و میانش جملاتی بسیار کوتاه که هماهنگی معناداری دارند و حامل بار مفهومی مضمون است. او توانسته بر کلمات و جملات و عبارات و اصطلاحات بیش از تصاویر و مابه‌ازاهای متعارف و شناخته‌شده‌شان معنا بنشاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;دوربین&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اظهارنظرها===&lt;br /&gt;
====[[ابراهیم زاهدی مطلق]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Zahedi.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] «لم‌یزرع» رمان جنگی نیست، جنگ در حاشیه داستانی عاشقانه است که دستمایه‌ای شده برای این که در فضای جنگ یک اتفاق عاشقانه بیفتد. به‌گمان من در درمان دو فلش راهنما برای مخاطب دارد:&lt;br /&gt;
* اول اینکه تعصب‌های قبیله‌ای نمی‌تواند عشق‌ ممنوعه در دل خود بپرواند.&lt;br /&gt;
*دوم، مرگ، پایانی مختوم و ناگزیر برای چنین عشق‌هایی است. در این وادی، نویسنده لم‌یزرع که همیشه نشان داده است داستان‌هایش ماجرامحور است، این‌جا هم ماجرای دیگری را (حوادث از دل اختلافات شیعه و سنی و جنگ) دست‌مایهٔ داستانش قرار می‌دهد تا این دو محور را بازگوید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگاه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[رضا امیرخانی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:جدیدها۵.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] «لم یزرع» با محتوای بسیار روشن‌فکرانه نوشته شده است. رمان اگر چه در حال‌وهوای دفاع مقدس است اما خواننده را با زندگی در جنگ و نه صرفاً جنگ آشنا می‌کند. رمان از تجهیزات جنگی از سرباز و گروهبان سخن می‌گوید اما از خط‌مقدم چیزی نمی‌گوید و نشان نمی‌دهد که سرباز عراقی چگونه به ما شلیک می‌کند بلکه از زندگی در جنگ می‌گوید. فضای رمان روستایی و جنگی است که به کار ارزش می‌دهد. مکان عراق است اما شخصیت‌های ایرانی در آن حضور دارند. دو دلداده یعنی احلی و سعدون به وصال نمی‌رسند و این جنبهٔ ناگوار داستان را نشان می‌دهد زیرا دلیل فقدان این وصال، پدر سعدون است و این مشاجرهٔ پدر و پسر ما را یاد رستم و سهراب می‌اندازد. عدم‌وصال لیلی و مجنون فضیلت است اما وصال احلی و سعدون فضیلت است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احمد دهقان]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Ahmad dehghan 2.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]بعد از جنگ جهانی اول رمان‌نویسان شروع به نوشتن رمان دربارهٔ جنگ و صرفاً خود جنگ کردند. بعد از جنگ جهانی دوم دیگر نوشتن از خود جنگ جذاب نبود بلکه به زندگی درون جنگ توجه کردند که دستکم دو نسل طول کشید. در ایران بعد از جنگ تحمیلی ابتدا رمان‌هایی دربارهٔ جنگ نوشته شد اما بلافاصله بعد از دو دهه رمان‌هایی دربارهٔ زندگی درون جنگ نوشته شد. [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] از رمان «هفت روز آخر» یعنی رمانی دربارهٔ وقایع جنگ، بعد از دو دهه به رمان «لم یزرع» رمانی دربارهٔ زندگی در جنگ رسید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[شهریار عباسی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:WhatsApp-Image-2018-01-03-at-9.14.36-PM.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]]رمان از یک سو در فضای غریبی سیر می‌کند و از سوی دیگر ما را با فضای رستم و سهراب، خسرو و شیرین، در آتش‌افتادن ابراهیم و... آشنا می‌کند. رمان به‌ظاهر در حوزهٔ دفاع مقدس نوشته شده است اما داستان، داستان رنج انسان، عشق، تفاوت‌ها و در عین حال شباهت‌ها است. لم‌یزرع می‌تواند جهانی و به زبان‌های عربی و انگلیسی ترجمه شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد شاکری====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Ahmad.shakeri.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] لم‌یزرع داستانی با گرایش واقع‌گرایی است. اما نه واقع‌گرایی دینی. شخصیت‌های رمان دچار تردید و تزلزل‌اند و شخصیت‌هایی باورمند و دین‌گرایی نیستند که به تجربیات غیبی و قدسی دست یافته ‌باشند. از این رو، [[محمدرضا بایرامی|بایرامی]] که در ایستگاه تقدیر باقی مانده است احتمالاً قادر نیست بسیاری از تجربیات ناب دینی صادر شده از شخصیت‌های قدسی دفاع مقدس را روایت کند. شخصیت‌ها نه در وجه عقلی که بیشتر از وجه احساسی با عالم مواجه می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگاه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[حسین فتاحی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Fatahi.jpg|60px|بی‌قاب|راست|هیچ]] رمان لم‌یزرع چند ویژگی دارد. اول‌ این که از فرم جدیدی برخوردار است و تکراری نیست. می‌توانست کلاسیک باشد؛ اما دارای فرمی مدرن است. برههٔ زمانی در آن شکسته شده است. دوم‌اینکه رمان شخصیت‌های زیادی دارد. سوم‌ اینکه کار بر روی تضادها و جزئیات این تضادها درخور توجه است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;انقلاب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نظر نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
[[پرونده:لی یزرع.jpg|280px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;بایرامی: «لم یزرع بر بستر «تابو»ها پیش می‌رود.»&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| «لم‌یزرع» نگاهی از آن‌سو به مقولهٔ جنگ بود و شخصیت ایرانی نداشت و از جهت ساختار نوشتن سخت‌تر بود، چرا که سعی داشته‌ام این رمان روی مرز ناممکن‌ها حرکت کند. بارها و بارها آن را نوشتم و مجبور شدم کنار بگذارم. حرکت به‌نوعی روی لبهٔ تیغ بود. به‌جهت ساختاری درآوردن دو بال موردنظرم مشکل بود؛ این که بین «تقدیر و تصادف» و «ممکن و ناممکن» حرکت کنم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قلم&#039;&#039;/&amp;gt; من در «لم‌یزرع» ‌خواستم نشان بدهم که بین تقدیر و تصادف، بین آن چه که باید انجام شود و انجام می‌شود و مقاومتی که شخصیت داستان در مقابل این مقدر دارد، تقابلی وجود دارد. در فضای کشور عراق و با آن دیکتاتوری که دارد، کسانی صدمه می‌بینند که هیچ نقش و سهمی نداشتند. در حقیقت وقتی یک آتشی بلند می‌شود، دود آن به چشم همه می‌رود حتی اگر این افراد در روشن‌کردن آتش نقشی نداشته باشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیروزی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| «لم‌یزرع» رمانی بود که از ابتدا بر مبنای تصویر و برای تصویر، آن را نوشتم و تجربه‌ای بود که تا پیش از این نداشتم؛ یعنی برقراری پیوند میان تصویر و ادبیات.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;جلال&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/3556554/%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= برگزیده در جایزه جلال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|عاملی که باعث می‌شود یک جایزه بُرد و نه لزوماً ارزش پیدا کند، یکی محتوای اثری است که انتخاب می‌شود و دیگری مبلغ مالی آن جایزه. از حیث محتوایی تکلیف جوایز روشن نیست. حتی در جایزه‌ای به قامت نوبل هم شاهدیم که در این سال‌ها  به خواننده‌ها و ژورنالیست‌ها هم جایزه ادبی داده‌اند. البته قبول دارم که اختلاف سلیقه و حتی تضاد سلیقه وجود دارد و نقش تعیین‌کننده‌ای هم ایفا می کند، اما همین مسئله باعث شده که نتوانیم روی بحث محتوایی بسیاری از جوایز اعتباری باز کنیم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جلال&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|«لم یزرع» بر بستر «تابو»ها پیش می‌رود، تابوهایی که برخی در دین، هیچ پایه‌ای ندارد و فقط سنت‌هایی از نوع قبیله‌ای، آن را رقم زده‌اند و باعث دوری‌ها می‌شوند. شورش سعدون علیه سنت‌ها، البته به نتیجه‌ای نمی‌رسد ولی دست‌کم طرح موضوع است و حسرت‌برانگیز.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ایده&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====چند سطر از لم‌یزرع====&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«همه اهل تدبیرند و اهل منطق، البته کمی دیر و بیشتر و هم زمان مرگ و میر! مادر و دختر آن روز خیلی از این حرف‌ها زدند و بعد البته مادر به خواب فرو رفت نه از آن جهت که آن روز خسته بود و یا زیاد کار کرده بود. دیگر کاری نداشت. به خواب فرو رفت، چون دلش می‌خواست بخوابد. و بلکه هر چه بیشتر بخوابد و بلکه بیشتر از بیشتر بخوابد. فقط در آن وقت بود که آسوده می‌شد. البته کمی و بلکه دمی. و تا وقتی که خواب‌ها شروع نشده بود. رویا نبودند کابوس هم نبودند. خیال‌پردزی‌های خواب و بیداری هم نبودند حتی. در همه‌شان راه بود و در آخرش چاه بود. و مسافر، مسافر همیشه بود. می‌رفت یا می‌آمد و خطر در کمین بود و همین بود که همین بود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بایرامی|٢٨۵|ک= لم‌یزرع|ص=۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
{{بلی}} برگزیدهٔ نهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://jalal.adabiatirani.com/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%86%d9%87%d9%85/|عنوان= جایزهٔ جلال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برگزیدهٔ سی‌وچهارمین دورهٔ جایزه کتاب سال&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/95111913131/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF|عنوان= جایزهٔ کتاب سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}}برگزیدهٔ شانزدهمين جايزهٔ ادبی شهيد حبيب غنی‌پور&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.hamshahrionline.ir/news/363614/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9|عنوان= جايزهٔ شهيد حبيب غنی‌پور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به استناد آمار خانهٔ کتاب «&#039;&#039;&#039;لم‌یزرع&#039;&#039;&#039;» توسط انتشارات «نیستان» و با طراحی جلد حبیب روانبخش، در سه نوبت به‌چاپ ‌رسید که در هر نوبت در ٢٢٠٠ نسخه و در مجموع تیراژ آن نزدیک به ۶۶٠٠ جلد رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
«لم‌یزرع» در چاپ دوم و در سال ١٣٩۶ با طراحی جلد جدید روانهٔ بازار کتاب شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13960214000687/%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8|عنوان= تغییر طراحی جلد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی «لم یزرع» با صدای &#039;&#039;آرمان سلطان‌زاد&#039;&#039;ه از سایت «&#039;&#039;&#039;نوار&#039;&#039;&#039;» قابل‌دسترس است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/6120/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی لم‌یزرع}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگ‌هایی از لم‌یزرع===&lt;br /&gt;
&amp;lt;gallery widths=&amp;quot;170px&amp;quot; heights=&amp;quot;180px&amp;quot; perrow=&amp;quot;5&amp;quot;&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Lam 1.jpg|&amp;lt;center&amp;gt; &lt;br /&gt;
پرونده:Posht lamyazra.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&lt;br /&gt;
پرونده:Lam 2.jpg|&amp;lt;center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;/gallery&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
گفت‌و‌گو با [[محمدرضا بایرامی]] نویسندهٔ ادبیات داستانی و برگزیدهٔ «جایزه جلال» [http://www.ion.ir/News/171999.html لم‌یزرع داستانی که هیچ‌کس باور نخواهد کرد.]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بایرامی|نام= محمدرضا| پیوند نویسنده= محمدرضا بایرامی|عنوان= لم‌یزرع|سال= ۱۳۹۴|ناشر= نیستان|مکان= تهران|شابک= ٩٧٨-٩۶۴-٣٣٧-٨٣٠-١|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/97051507869/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AF|عنوان= لم‌یزرع برگزیدهٔ جوایز ادبی شد|ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۱۵مرداد۱۳۹۷ |تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://old.alef.ir/vdcfjvdjjw6dmea.igiw.html?436744|عنوان= نشست نقد و بررسی «لم یزرع» با حضور محمدرضا بایرامی و منتقدین محمدرضا گودرزی و حسین فتاحی در فرهنگ‌سرای گلستان برگزار شد.|ناشر= الف|تاریخ انتشار= ۳۰دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3517426|عنوان= رمان «لم یزرع» آغاز فصلی درخشان در ادبیات جنگ|ناشر= روزنامهٔ ایران|تاریخ انتشار= ۲۷بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://neyestanbook.com/fa/5856/%d9%84%d9%85-%db%8c%d8%b2%d8%b1%d8%b9-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%d8%b2%d9%87-%d8%a7%d8%af%d8%a8%db%8c-%d8%ac%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%b4%d8%af/|عنوان= نگاهی به ساختار لم‌یزرع برندهٔ جایزهٔ ادبی جلال|ناشر= نیستان|تاریخ انتشار= ۴دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://iict.ac.ir/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C/|عنوان= بررسی «لم یزرع» با حضور منتقدان در پژوهشگاه فرهنگ‌واندیشهٔ اسلامی برگزار شد.|ناشر= پژوهشگاه فرهنگ‌واندیشهٔ اسلامی|تاریخ انتشار= ٣١اردیبهشت۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://neyestanbook.com/fa/4988/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9/|عنوان= آیین رونمایی و جشن امضای «لم یزرع» در فرهنگ‌سرای انقلاب اسلامی با همکاری انتشارات کتاب نیستان برگزار گردید.|ناشر= نیستان|تاریخ انتشار= ١۴اردیبهشت۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.khabaronline.ir/news/613986/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86|عنوان= داستان موقعیت آدم‌ها را بیان می‌کند.|ناشر= خبرآنلاین|تاریخ انتشار= ۲۹آذر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://www.ahleghalam.ir/NewsDetails/7994/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA--%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان= جنگ فقط مجموعه‌ای از ایثارگری محض نبود.|ناشر= سرای اهل قلم|تاریخ انتشار= ۹مرداد۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.mehrnews.com/news/3779210/%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C|عنوان= لم‌یزرع رمانی از مکتب ادبی روسیه است.|ناشر= خبرگزاری مهر|تاریخ انتشار= ۵مهر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://sourehonar.ir/content/news/7171/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%C2%AB%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9%C2%BB-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%AF|عنوان= رمان «لم‌یزرع» در سمنان نقد و بررسی شد.|ناشر= پایگاه حوزه هنری|تاریخ انتشار= ۴اسفند۱۳۹٧|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranpl.ir/news/9077/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9|عنوان= نقد و بررسی «لم یزرع» با جمعی از منتقدان در کتابخانهٔ عمومی امیرکبیر کرج برگزار شد.|ناشر= پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور|تاریخ انتشار= ۳۰بهمن۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.magiran.com/article/3523250|عنوان= شاید «لم‌یزرع» فیلم شود.|ناشر= روزنامهٔ جام‌جم|تاریخ انتشار=۵اسفند۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/3556554/%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%AF|عنوان=«لم‌یزرع» حرکت میان تقدیر و تصادف بود.|ناشر=ایکنا|تاریخ انتشار=۵دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.javanonline.ir/fa/news/1018716/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AC%DB%8C%D9%84|عنوان=نگاهی به رمان «لم‌یزرع»؛ روایتی تلخ از دجیل|ناشر=جوان آنلاین|تاریخ انتشار=۱۹شهريور۱۳۹۹|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13950703001055/-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%B4|عنوان=«لم‌یزرع» بر بستر «تابو»ها پیش می‌رود.|ناشر=خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار=۵مهر۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.irna.ir/news/83047677/%D9%84%D9%85-%D9%8A%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%8A-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%D9%8A|عنوان=لم‌يزرع؛ رمانی فراموش‌نشدنی|ناشر=خبرگزاری جمهوری اسلامی|تاریخ انتشار=۷مهر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/3678386/%D8%AA%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D9%85%E2%80%8C%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B4%D8%AF|عنوان=تجلیل از «لم‌یزرع» در جشنواره کتاب رشد|ناشر= ایکنا|تاریخ انتشار= ۱۱دی۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://media.qudsonline.ir/d/2017/02/10/0/686466.pdf|عنوان=مصاحبه با نویسندهٔ لم‌یزرع|ناشر= روزنامهٔ قدس|تاریخ انتشار= ٢٣بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://sobhe-no.ir/newspaper/149/1|عنوان= مصاحبهٔ صبح نو با محمدرضا بایرامی|ناشر= روزنامهٔ صبح نو|تاریخ انتشار= ۵دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://sobhe-no.ir/newspaper/149/15|عنوان= لم‌یزرع بایرامی به بار نشست.|ناشر= روزنامهٔ صبح نو|تاریخ انتشار= ۵دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://old.neyestanbook.com/?p=4910|عنوان= لم‌یزرع از کشتار شیعیان عراق می‌گوید|ناشر= نیستان|تاریخ انتشار= ۵دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=http://jalal.adabiatirani.com/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87%e2%80%8c%db%8c-%d9%86%d9%87%d9%85/|عنوان= لم‌یزرع برگزیدهٔ نهمین دورهٔ جایزه ادبی جلال آل‌احمد|ناشر= جایزه ادبی جلال آل‌احمد|تاریخ انتشار= دی۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.isna.ir/news/95111913131/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF|عنوان= برگزیدگان جایزهٔ کتاب سال معرفی شدند|ناشر= ایسنا|تاریخ انتشار= ۱۹بهمن۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.hamshahrionline.ir/news/363614/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9|عنوان= لم‌یزرع برگزیدهٔ جایزهٔ شهید حبیب غنی‌پور|ناشر= همشهری آنلاین|تاریخ انتشار= ١١اسفند۱۳۹۵|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.farsnews.ir/news/13960214000687/%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8|عنوان= چاپ دوم «لم‌یزرع» با طرح جلد جدید در نمایشگاه کتاب|ناشر= خبرگزاری فارس|تاریخ انتشار= ١۴اردیبهشت۱۳۹۶|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/6120/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D9%85-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی لم‌یزرع|ناشر= نوار|تاریخ بازدید= ٢٨مهر۱۳۹۹}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>Mshahangi1</name></author>
	</entry>
</feed>