<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%BA%D8%B2%D9%84%D9%90+%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1</id>
	<title>ویکی‌ادبیات - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%BA%D8%B2%D9%84%D9%90+%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%BA%D8%B2%D9%84%D9%90_%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1"/>
	<updated>2026-06-09T01:33:22Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.42.1</generator>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47535</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47535"/>
		<updated>2022-07-04T19:11:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصاً مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومان!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکتهٔ ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همهٔ افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک===&lt;br /&gt;
سبک [[ناصر تقوایی]] و داستان‌های کوتاهش را می‌توان نمونۀ کامل و بومی نگاهی عینی‌گرا دانست؛ شیوه‌ای که شاید در حالت کلی بسیار از &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; تأثیر گرفته باشد؛ اما در تک‌تک جزئیات و حال‌وهوای داستان‌ها، نویسنده ابزارهای این قِسم از داستان‌گویی را به خدمت سبک‌وسیاق ریزبین و دقیق خود درآورده و آنچه خواننده درانتها با آن مواجه می‌شود نه تأثیر بی‌چون‌وچرا از همینگوی که نسخه‌های فارسی‌شده و کاملاً درونی و باطراوت از شیوۀ او است؛ گویی تقوایی از همینگوی و آثارش همان‌قدر تأثیر گرفته که از سایۀ سنگین سال‌های اختناق بر جامعه و درنهایت، اجتماعی را برای جهان داستانش انتخاب کرده که درعمل بیشترین تأثیر را از خفقان حاکم گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به‌عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض‌اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت‌هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت‌هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان روز بد===&lt;br /&gt;
«روز بد» از خانۀ ژنی و با ریتم تند گفت‌وگوهایی پیش‌برنده و کوتاه و کارا آغاز می‌شود. مخاطب درخلال همین گفت‌وگوهای ساده با شخصیت‌ها و فضا و روسپی‌خانۀ درون داستان آشنا می‌شود و با همان‌ها گره داستان را درک می‌کند. تقوایی قصه‌اش را پیش می‌برد، بی‌آنکه اشاره‌ای به گذشته و آیندۀ آدم‌ها داشته باشد. عصبانیت ناشی از سیاست و جامعه را نشان‌ می‌دهد، بدون آنکه درخلال روایت کمترین اشاره‌ای به فضای سیاسی حاکم کند. و دیالوگ‌‌هایی را می‌سازد که حتی در لفافه هم اشاره‌ای به جوّ موجود نمی‌کنند. خورشیدو و سیفو و اجتماع به‌تصویرکشیده‌شده در داستان عاصی‌اند و گویی هر جرقه‌ای می‌تواند باروت خفتۀ درون آن‌ها را منفجر کند. عرق کشمش و تریاک و پناه‌بردن به خانۀ ژنی بیش از آنکه اسبابی برای تفریح آن‌ها باشد، مفری است برای دردهایشان. درد و بغضی که در جنوب همیشه ‌در محاق ‌مانده، روی هم رج‌به‌رج چیده و تلنبار می‌شود و رخدادهای سیاسی بیرون ‌از آن نیز هر روز بیش‌ازپیش موجب سرکوبشان. درد روی درد و کینه روی کینه سرانجام عصیانی را شکل می‌دهد که خورشیدو در پایان داستان «روز بد» نشان می‎‌دهد؛ گویی این عصبانیت و این خشم سرکوب‌شده را چاره‌ای نیست جز آشوب و بلوایی دیگر.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://zanjannews.com/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B4/|عنوان= سایه آهسته‌آهسته روی آفتاب را می‌پوشاند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان عاشورا در پاییز===&lt;br /&gt;
داستان «عاشورا در پاییز»‌ ادامۀ همان بغض منکوب است با شخصیت‌ها و حال‌‌وهوایی مشترک با سایر روایت‌های مجموعه؛ اما این ‌‌بار با روایت سوم‌شخص محدود به‌ ذهن گاراگین میخانه‌چی. تقوایی با دقتی ملموس و ستودنی داستانش را با بازی نور و سایه شروع می‌کند؛ نور آفتابی که بر دیوار می‌تابد و سایۀ لغزانی که نم‌نمک از آن بالا می‌کشد؛ تصویری لغزان از بازیگوشی تاریکی و روشنایی که بیشتر اعلانی خاموش است از سمت‌‌وسوی نویسنده تا ذهن مخاطبش را برای اتفاقات بعدی آماده کند. صحنه‌ای که ناصر تقوایی در باده‌فروشی گاراگین ترتیب داده، بی‌ آنکه شخصیت‌های کفن‌پوش و شکست‌خوردۀ ماجرا را وارد گزافه‌گویی‌هایی از جنس ایدئولوژی سیاسیون آن زمان کند، تاریکی و خفقان حاکم بر شهر و دیار را نشان می‌دهد. می‌خوارگی بی‌امان داوود، بی‌قراری و دل‌آشوبی گاراگین، تصویر سوراخی که در شیشۀ تاکسی جا خوش کرده و زن روسپی سیاه‌پوشی که سیاهی را به اوج می‌رساند، همه‌وهمه المان‌هایی هستند که او برای تکمیل سیاهی‌ای که شهر را فرامی‌گیرد به‌کار گرفته و درآخر تاریکی را آن‌‌چنان به فضا و صحنه دیکته می‌کند که با جان و ذهن پیرمرد آمیخته می‌شود و او تصویر گل‌وبوتۀ لباس همسر را نیز از جنس همان سیاهی حاکم بر شهر می‌بیند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[علی چنگیزی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به نظرم «تابستان همان سال» نمونۀ ویژه و پخته‌ای در ادبیات جنوب است. جالب است که تمام این داستان‌ها حاصل دو یا سه سال کار ادبی ناصر تقوایی است. اين داستان‌ها سرگذشت چند رفيق است كه در هر داستان يكی از آن‌ها به روايت چه‌گونگي مرگ يكي ديگر می‌پردازد. از ميان هشت داستان كتاب «تابستان همان سال» فقط داستان آخر- «عاشورا در پاييز»- از زبان سوم شخص روايت می‌شود و به‌نوعی روايت «روز واقعه» است. «روز واقعه‌ای» كه سرنوشت تمام اين آدم‌ها را رقم زده و شكل داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://changizi.blogfa.com/post/1378|عنوان= از جنوب تا جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===[[کاوه فولادی‌نسب]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من كلاً دوازده داستان كوتاه نوشتم. [[آل‌احمد|جلال آل‌احمد]] خيلی كارهايم را دوست داشت. او معتقد بود كه من اولين داستان‌های «كارگری‌صنعتی» را در ادبيات ايران نوشته‌ام. پيش از من هر چه نوشته شده بود دربارهٔ حرفه‌های سنتی مثل ميراب‌باشی، بقالی و... اين‌ها بود. اما داستان‌های من در محيط‌های صنعتی مثل شركت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق مي‌افتاد. من عاشق ادبيات بودم و هستم و برايش مقام بالاتری نسبت به سينما قائلم. اگر هم ادبيات را كنار گذاشتم و به سينما روی آوردم، علت‌های اجتماعي داشت؛ چون داستان‌هايم معمولاً با سانسور روبه‌رو می‌شدند. به‌طوری كه وقتی مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» را در دههٔ چهل درآوردم، خیلی زود توقيف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://lovelymanifesto.blogfa.com/post/183/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= ماجرای عبور تقوایی از داستان به سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تأثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تأثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
بخشی از داستان &#039;&#039;&#039;چاه&#039;&#039;&#039;: «موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ٔ گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف‌کردگی پلوی سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده‌شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ٔ لنگ چهارخانه‌یی نخ‌نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته‌مانده‌ٔ قلیه‌ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ٔ دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی‌خوری؟»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«نه. اشتها ندارم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
«تو که چیزی نخوردی.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه‌ رفت در آفتاب تند بی‌رنگ ظهر و رفت به جایی که صد‌ف‌ها کومه بود. پسر ایستا‌د و به گوش‌ماهی راه‌راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله‌یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص‌ها و پهنه‌ٔ سبز گذرنده‌ٔ دریا را دید و روی عرشه هیچ‌کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره‌ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست‌ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه‌هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه‌هاش می‌تابید رنگ پوست سیاه‌های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می‌نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره‌ٔ طناب و تا ظهر یک‌نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ganjineadabiat.blogfa.com/post/623/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%C2%AB-%DA%86%D8%A7%D9%87-%C2%BB-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; در ۶۰ صفحه توسط نشر «لوح» در تابستان ١٣۴٨ به‌ قیمت سه تومان چاپ ‌و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= تقوایی|نام=ناصر| پیوند نویسنده= ناصر تقوایی|عنوان= تابستان همان سال |سال=١٣۴٨|ناشر= لوح|مکان= تهران|شابک=|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47533</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47533"/>
		<updated>2022-07-02T08:51:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصاً مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومان!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک===&lt;br /&gt;
سبک [[ناصر تقوایی]] و داستان‌های کوتاهش را می‌توان نمونۀ کامل و بومی نگاهی عینی‌گرا دانست؛ شیوه‌ای که شاید در حالت کلی بسیار از &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; تأثیر گرفته باشد؛ اما در تک‌تک جزئیات و حال‌وهوای داستان‌ها، نویسنده ابزارهای این قِسم از داستان‌گویی را به خدمت سبک‌وسیاق ریزبین و دقیق خود درآورده و آنچه خواننده درانتها با آن مواجه می‌شود نه تأثیر بی‌چون‌وچرا از همینگوی که نسخه‌های فارسی‌شده و کاملاً درونی و باطراوت از شیوۀ او است؛ گویی تقوایی از همینگوی و آثارش همان‌قدر تأثیر گرفته که از سایۀ سنگین سال‌های اختناق بر جامعه و درنهایت، اجتماعی را برای جهان داستانش انتخاب کرده که درعمل بیشترین تأثیر را از خفقان حاکم گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان روز بد===&lt;br /&gt;
«روز بد» از خانۀ ژنی و با ریتم تند گفت‌وگوهایی پیش‌برنده و کوتاه و کارا آغاز می‌شود. مخاطب درخلال همین گفت‌وگوهای ساده با شخصیت‌ها و فضا و روسپی‌خانۀ درون داستان آشنا می‌شود و با همان‌ها گره داستان را درک می‌کند. تقوایی قصه‌اش را پیش می‌برد، بی‌آنکه اشاره‌ای به گذشته و آیندۀ آدم‌ها داشته باشد. عصبانیت ناشی از سیاست و جامعه را نشان‌ می‌دهد، بدون آنکه درخلال روایت کمترین اشاره‌ای به فضای سیاسی حاکم کند. و دیالوگ‌‌هایی را می‌سازد که حتی در لفافه هم اشاره‌ای به جوّ موجود نمی‌کنند. خورشیدو و سیفو و اجتماع به‌تصویرکشیده‌شده در داستان عاصی‌اند و گویی هر جرقه‌ای می‌تواند باروت خفتۀ درون آن‌ها را منفجر کند. عرق کشمش و تریاک و پناه‌بردن به خانۀ ژنی بیش از آنکه اسبابی برای تفریح آن‌ها باشد، مفری است برای دردهایشان. درد و بغضی که در جنوب همیشه ‌در محاق ‌مانده، روی هم رج‌به‌رج چیده و تلنبار می‌شود و رخدادهای سیاسی بیرون ‌از آن نیز هر روز بیش‌ازپیش موجب سرکوبشان. درد روی درد و کینه روی کینه سرانجام عصیانی را شکل می‌دهد که خورشیدو در پایان داستان «روز بد» نشان می‎‌دهد؛ گویی این عصبانیت و این خشم سرکوب‌شده را چاره‌ای نیست جز آشوب و بلوایی دیگر.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://zanjannews.com/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B4/|عنوان= سایه آهسته‌آهسته روی آفتاب را می‌پوشاند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان عاشورا در پاییز===&lt;br /&gt;
داستان «عاشورا در پاییز»‌ ادامۀ همان بغض منکوب است با شخصیت‌ها و حال‌‌وهوایی مشترک با سایر روایت‌های مجموعه؛ اما این ‌‌بار با روایت سوم‌شخص محدود به‌ ذهن گاراگین میخانه‌چی. تقوایی با دقتی ملموس و ستودنی داستانش را با بازی نور و سایه شروع می‌کند؛ نور آفتابی که بر دیوار می‌تابد و سایۀ لغزانی که نم‌نمک از آن بالا می‌کشد؛ تصویری لغزان از بازیگوشی تاریکی و روشنایی که بیشتر اعلانی خاموش است از سمت‌‌وسوی نویسنده تا ذهن مخاطبش را برای اتفاقات بعدی آماده کند. صحنه‌ای که ناصر تقوایی در باده‌فروشی گاراگین ترتیب داده، بی‌ آنکه شخصیت‌های کفن‌پوش و شکست‌خوردۀ ماجرا را وارد گزافه‌گویی‌هایی از جنس ایدئولوژی سیاسیون آن زمان کند، تاریکی و خفقان حاکم بر شهر و دیار را نشان می‌دهد. می‌خوارگی بی‌امان داوود، بی‌قراری و دل‌آشوبی گاراگین، تصویر سوراخی که در شیشۀ تاکسی جا خوش کرده و زن روسپی سیاه‌پوشی که سیاهی را به اوج می‌رساند، همه‌وهمه المان‌هایی هستند که او برای تکمیل سیاهی‌ای که شهر را فرامی‌گیرد به‌کار گرفته و درآخر تاریکی را آن‌‌چنان به فضا و صحنه دیکته می‌کند که با جان و ذهن پیرمرد آمیخته می‌شود و او تصویر گل‌وبوتۀ لباس همسر را نیز از جنس همان سیاهی حاکم بر شهر می‌بیند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[علی چنگیزی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به نظرم «تابستان همان سال» نمونۀ ویژه و پخته‌ای در ادبیات جنوب است. جالب است که تمام این داستان‌ها حاصل دو یا سه سال کار ادبی ناصر تقوایی است. اين داستان‌ها سرگذشت چند رفيق است كه در هر داستان يكی از آن‌ها به روايت چه‌گونگي مرگ يكي ديگر می‌پردازد. از ميان هشت داستان كتاب «تابستان همان سال» فقط داستان آخر- «عاشورا در پاييز»- از زبان سوم شخص روايت می‌شود و به‌نوعی روايت «روز واقعه» است. «روز واقعه‌ای» كه سرنوشت تمام اين آدم‌ها را رقم زده و شكل داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://changizi.blogfa.com/post/1378|عنوان= از جنوب تا جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===[[کاوه فولادی‌نسب]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من كلاً دوازده داستان كوتاه نوشتم. [[آل‌احمد|جلال آل‌احمد]] خيلی كارهايم را دوست داشت. او معتقد بود كه من اولين داستان‌های «كارگری‌صنعتی» را در ادبيات ايران نوشته‌ام. پيش از من هر چه نوشته شده بود دربارهٔ حرفه‌های سنتی مثل ميراب‌باشی، بقالی و... اين‌ها بود. اما داستان‌های من در محيط‌های صنعتی مثل شركت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق مي‌افتاد. من عاشق ادبيات بودم و هستم و برايش مقام بالاتری نسبت به سينما قائلم. اگر هم ادبيات را كنار گذاشتم و به سينما روی آوردم، علت‌های اجتماعي داشت؛ چون داستان‌هايم معمولاً با سانسور روبه‌رو می‌شدند. به‌طوری كه وقتی مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» را در دههٔ چهل درآوردم، خیلی زود توقيف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://lovelymanifesto.blogfa.com/post/183/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= ماجرای عبور تقوایی از داستان به سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
بخشی از داستان &#039;&#039;&#039;چاه&#039;&#039;&#039;: «موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ٔ گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف‌کردگی پلوی سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده‌شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ٔ لنگ چهارخانه‌یی نخ‌نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته‌مانده‌ٔ قلیه‌ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ٔ دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی‌خوری؟»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«نه. اشتها ندارم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
«تو که چیزی نخوردی.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه‌ رفت در آفتاب تند بی‌رنگ ظهر و رفت به جایی که صد‌ف‌ها کومه بود. پسر ایستا‌د و به گوش‌ماهی راه‌راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله‌یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص‌ها و پهنه‌ٔ سبز گذرنده‌ٔ دریا را دید و روی عرشه هیچ‌کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره‌ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست‌ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه‌هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه‌هاش می‌تابید رنگ پوست سیاه‌های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می‌نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره‌ٔ طناب و تا ظهر یک‌نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ganjineadabiat.blogfa.com/post/623/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%C2%AB-%DA%86%D8%A7%D9%87-%C2%BB-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; در ۶۰ صفحه توسط نشر «لوح» در تابستان ١٣۴٨ به‌ قیمت سه تومان چاپ ‌و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= تقوایی|نام=ناصر| پیوند نویسنده= ناصر تقوایی|عنوان= تابستان همان سال |سال=١٣۴٨|ناشر= لوح|مکان= تهران|شابک=|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47531</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47531"/>
		<updated>2022-07-01T21:38:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصا مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومان!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک===&lt;br /&gt;
سبک [[ناصر تقوایی]] و داستان‌های کوتاهش را می‌توان نمونۀ کامل و بومی نگاهی عینی‌گرا دانست؛ شیوه‌ای که شاید در حالت کلی بسیار از &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; تأثیر گرفته باشد؛ اما در تک‌تک جزئیات و حال‌وهوای داستان‌ها، نویسنده ابزارهای این قِسم از داستان‌گویی را به خدمت سبک‌وسیاق ریزبین و دقیق خود درآورده و آنچه خواننده درانتها با آن مواجه می‌شود نه تأثیر بی‌چون‌وچرا از همینگوی که نسخه‌های فارسی‌شده و کاملاً درونی و باطراوت از شیوۀ او است؛ گویی تقوایی از همینگوی و آثارش همان‌قدر تأثیر گرفته که از سایۀ سنگین سال‌های اختناق بر جامعه و درنهایت، اجتماعی را برای جهان داستانش انتخاب کرده که درعمل بیشترین تأثیر را از خفقان حاکم گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان روز بد===&lt;br /&gt;
«روز بد» از خانۀ ژنی و با ریتم تند گفت‌وگوهایی پیش‌برنده و کوتاه و کارا آغاز می‌شود. مخاطب درخلال همین گفت‌وگوهای ساده با شخصیت‌ها و فضا و روسپی‌خانۀ درون داستان آشنا می‌شود و با همان‌ها گره داستان را درک می‌کند. تقوایی قصه‌اش را پیش می‌برد، بی‌آنکه اشاره‌ای به گذشته و آیندۀ آدم‌ها داشته باشد. عصبانیت ناشی از سیاست و جامعه را نشان‌ می‌دهد، بدون آنکه درخلال روایت کمترین اشاره‌ای به فضای سیاسی حاکم کند. و دیالوگ‌‌هایی را می‌سازد که حتی در لفافه هم اشاره‌ای به جوّ موجود نمی‌کنند. خورشیدو و سیفو و اجتماع به‌تصویرکشیده‌شده در داستان عاصی‌اند و گویی هر جرقه‌ای می‌تواند باروت خفتۀ درون آن‌ها را منفجر کند. عرق کشمش و تریاک و پناه‌بردن به خانۀ ژنی بیش از آنکه اسبابی برای تفریح آن‌ها باشد، مفری است برای دردهایشان. درد و بغضی که در جنوب همیشه ‌در محاق ‌مانده، روی هم رج‌به‌رج چیده و تلنبار می‌شود و رخدادهای سیاسی بیرون ‌از آن نیز هر روز بیش‌ازپیش موجب سرکوبشان. درد روی درد و کینه روی کینه سرانجام عصیانی را شکل می‌دهد که خورشیدو در پایان داستان «روز بد» نشان می‎‌دهد؛ گویی این عصبانیت و این خشم سرکوب‌شده را چاره‌ای نیست جز آشوب و بلوایی دیگر.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://zanjannews.com/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D9%88%D8%B4/|عنوان= سایه آهسته‌آهسته روی آفتاب را می‌پوشاند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی داستان عاشورا در پاییز===&lt;br /&gt;
داستان «عاشورا در پاییز»‌ ادامۀ همان بغض منکوب است با شخصیت‌ها و حال‌‌وهوایی مشترک با سایر روایت‌های مجموعه؛ اما این ‌‌بار با روایت سوم‌شخص محدود به‌ ذهن گاراگین میخانه‌چی. تقوایی با دقتی ملموس و ستودنی داستانش را با بازی نور و سایه شروع می‌کند؛ نور آفتابی که بر دیوار می‌تابد و سایۀ لغزانی که نم‌نمک از آن بالا می‌کشد؛ تصویری لغزان از بازیگوشی تاریکی و روشنایی که بیشتر اعلانی خاموش است از سمت‌‌وسوی نویسنده تا ذهن مخاطبش را برای اتفاقات بعدی آماده کند. صحنه‌ای که ناصر تقوایی در باده‌فروشی گاراگین ترتیب داده، بی‌ آنکه شخصیت‌های کفن‌پوش و شکست‌خوردۀ ماجرا را وارد گزافه‌گویی‌هایی از جنس ایدئولوژی سیاسیون آن زمان کند، تاریکی و خفقان حاکم بر شهر و دیار را نشان می‌دهد. می‌خوارگی بی‌امان داوود، بی‌قراری و دل‌آشوبی گاراگین، تصویر سوراخی که در شیشۀ تاکسی جا خوش کرده و زن روسپی سیاه‌پوشی که سیاهی را به اوج می‌رساند، همه‌وهمه المان‌هایی هستند که او برای تکمیل سیاهی‌ای که شهر را فرامی‌گیرد به‌کار گرفته و درآخر تاریکی را آن‌‌چنان به فضا و صحنه دیکته می‌کند که با جان و ذهن پیرمرد آمیخته می‌شود و او تصویر گل‌وبوتۀ لباس همسر را نیز از جنس همان سیاهی حاکم بر شهر می‌بیند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[علی چنگیزی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به نظرم «تابستان همان سال» نمونۀ ویژه و پخته‌ای در ادبیات جنوب است. جالب است که تمام این داستان‌ها حاصل دو یا سه سال کار ادبی ناصر تقوایی است. اين داستان‌ها سرگذشت چند رفيق است كه در هر داستان يكی از آن‌ها به روايت چه‌گونگي مرگ يكي ديگر می‌پردازد. از ميان هشت داستان كتاب «تابستان همان سال» فقط داستان آخر- «عاشورا در پاييز»- از زبان سوم شخص روايت می‌شود و به‌نوعی روايت «روز واقعه» است. «روز واقعه‌ای» كه سرنوشت تمام اين آدم‌ها را رقم زده و شكل داده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://changizi.blogfa.com/post/1378|عنوان= از جنوب تا جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===[[کاوه فولادی‌نسب]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من كلاً دوازده داستان كوتاه نوشتم. [[آل‌احمد|جلال آل‌احمد]] خيلی كارهايم را دوست داشت. او معتقد بود كه من اولين داستان‌های «كارگری‌صنعتی» را در ادبيات ايران نوشته‌ام. پيش از من هر چه نوشته شده بود دربارهٔ حرفه‌های سنتی مثل ميراب‌باشی، بقالی و... اين‌ها بود. اما داستان‌های من در محيط‌های صنعتی مثل شركت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق مي‌افتاد. من عاشق ادبيات بودم و هستم و برايش مقام بالاتری نسبت به سينما قائلم. اگر هم ادبيات را كنار گذاشتم و به سينما روی آوردم، علت‌های اجتماعي داشت؛ چون داستان‌هايم معمولاً با سانسور روبه‌رو می‌شدند. به‌طوری كه وقتی مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» را در دههٔ چهل درآوردم، خیلی زود توقيف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://lovelymanifesto.blogfa.com/post/183/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= ماجرای عبور تقوایی از داستان به سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
بخشی از داستان &#039;&#039;&#039;چاه&#039;&#039;&#039;: «موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ٔ گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف‌کردگی پلوی سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده‌شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ٔ لنگ چهارخانه‌یی نخ‌نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته‌مانده‌ٔ قلیه‌ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ٔ دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی‌خوری؟»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«نه. اشتها ندارم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
«تو که چیزی نخوردی.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
پسر گفت:«گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه‌ رفت در آفتاب تند بی‌رنگ ظهر و رفت به جایی که صد‌ف‌ها کومه بود. پسر ایستا‌د و به گوش‌ماهی راه‌راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله‌یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص‌ها و پهنه‌ٔ سبز گذرنده‌ٔ دریا را دید و روی عرشه هیچ‌کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره‌ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست‌ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه‌هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه‌هاش می‌تابید رنگ پوست سیاه‌های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می‌نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره‌ٔ طناب و تا ظهر یک‌نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ganjineadabiat.blogfa.com/post/623/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%C2%AB-%DA%86%D8%A7%D9%87-%C2%BB-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; در ۶۰ صفحه توسط نشر «لوح» در تابستان ١٣۴٨ به‌ قیمت سه تومان چاپ ‌و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= تقوایی|نام=ناصر| پیوند نویسنده= ناصر تقوایی|عنوان= تابستان همان سال |سال=١٣۴٨|ناشر= لوح|مکان= تهران|شابک=|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47516</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47516"/>
		<updated>2022-06-28T21:04:52Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصا مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی تک‌داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی تک‌داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من كلاً دوازده داستان كوتاه نوشتم. [[آل‌احمد|جلال آل‌احمد]] خيلی كارهايم را دوست داشت. او معتقد بود كه من اولين داستان‌های «كارگری‌صنعتی» را در ادبيات ايران نوشته‌ام. پيش از من هر چه نوشته شده بود دربارهٔ حرفه‌های سنتی مثل ميراب‌باشی، بقالی و... اين‌ها بود. اما داستان‌های من در محيط‌های صنعتی مثل شركت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق مي‌افتاد. من عاشق ادبيات بودم و هستم و برايش مقام بالاتری نسبت به سينما قائلم. اگر هم ادبيات را كنار گذاشتم و به سينما روی آوردم، علت‌های اجتماعي داشت؛ چون داستان‌هايم معمولاً با سانسور روبه‌رو می‌شدند. به‌طوری كه وقتی مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» را در دههٔ چهل درآوردم، خیلی زود توقيف شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://lovelymanifesto.blogfa.com/post/183/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= ماجرای عبور تقوایی از داستان به سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47515</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47515"/>
		<updated>2022-06-28T21:04:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصا مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی تک‌داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی تک‌داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|من كلاً دوازده داستان كوتاه نوشتم. [[آل‌احمد|جلال آل‌احمد]] خيلی كارهايم را دوست داشت. او معتقد بود كه من اولين داستان‌های «كارگری‌صنعتی» را در ادبيات ايران نوشته‌ام. پيش از من هر چه نوشته شده بود دربارهٔ حرفه‌های سنتی مثل ميراب‌باشی، بقالی و... اين‌ها بود. اما داستان‌های من در محيط‌های صنعتی مثل شركت نفت و باراندازهای جنوب اتفاق مي‌افتاد. من عاشق ادبيات بودم و هستم و برايش مقام بالاتری نسبت به سينما قائلم. اگر هم ادبيات را كنار گذاشتم و به سينما روی آوردم، علت‌های اجتماعي داشت؛ چون داستان‌هايم معمولاً با سانسور روبه‌رو می‌شدند. به‌طوری كه وقتی مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» را در دههٔ چهل درآوردم، خیلی زود توقيف شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://lovelymanifesto.blogfa.com/post/183/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7|عنوان= ماجرای عبور تقوایی از داستان به سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47514</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47514"/>
		<updated>2022-06-28T20:58:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصا مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی تک‌داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی تک‌داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[عباس بهارلو]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[ناصر تقوایی|تقوایی]] در مجموعه‌ داستان «تابستان‌ همان سال‌» تقريباً از هيچ‌يک از داستان‌نويس‌های جنوبی مثل‌ [[صادق چوبک]]، [[احمد محمود]] و معاصران‌ خود: عدنان غريفی، [[نسيم‌ خاكسار]] و [[ناصر مؤذن‌]] متأثر نيست‌. تأثيرپذيری او را بايد از همينگوی و در لابه‌لای داستان‌های كوتاه‌ و رمان‌های او ديد‌. سبک و سياق تقوایی نه‌‌فقط‌ در «تابستان‌ همان سال‌» بلكه‌ در فيلم‌های «صادق‌ كرده»، «نفرين» و «ناخدا خورشيد» هم‌ به روش داستان‌گویی، شخصيت‌پردازی و گفت‌وگونويسی همينگوی نزديک است‌. داستان‌های پيوسته «تابستان‌ همان سال‌»، كه‌ جزو نخستين‌ داستان‌های «كارگری‌صنعتی» ادبيات‌ ايران‌ محسوب‌ می‌شود، وصف‌ زندگی آدم‌های سرگردان‌ و بی‌پناهی است؛‌ در روزهای گرم‌ِ كار و بيچارگی ايام‌ِ بیكاری، باده‌نوشی و عشق‌ورزی و حماقت‌ و كله‌شقی؛ مثل‌ همان‌ تصويرهایی كه‌ همينگوی در «خورشيد همچنان می‌دمد» از فساد، قهر، وحشت‌ و سرگشتگی نسل‌ِ جوان‌ بعد از جنگ‌ بزرگ‌ ارائه‌ داده است‌؛ بدون‌ آنكه‌ متعرض‌ موجبات اجتماعی بیچارگی و بی‌عاری آن‌ها شود؛ عنصری كه‌ در تقوایی سخت‌ رسوب‌ كرد و در فیلم‌هایش نیز نمود چشمگيری دارد.&lt;br /&gt;
داستان‌های «تابستان همان سال» جملگب به‌ صيغهٔ اول‌ شخص مفرد نوشته‌ شده‌اند، و هركدام‌ از زاويه ديد يک راوي‌ و با يک زبان‌، اما با نام‌های مختلف‌: عاشور، اسی، داود و چند تای ديگر که‌ بی‌نام‌ و نشان‌اند، مثل‌ آدم‌های عاصی و سرگشته‌ای كه‌ وصفشان‌ در داستان‌ها آمده ‌است‌. اين‌ آدم‌های آشفته‌ و پريشان‌‌احوال‌، همان‌طور كه‌ اشاره‌ شد، با انتشار داستان‌های همينگوی و فاكنر و تاحدی اشتين‌بک به‌ صحنه‌ٔ ادبيات‌ ايران‌ راه‌ باز كردند؛ گيرم مشابه‌ آن‌ها در بندری كه‌ تقوایی وصف‌ كرده ـ و می‌دانيم‌ كه‌ آبادان‌ است ـ وجود داشته‌اند. شخصيت‌های «تابستان‌ همان سال‌» به‌سياق ضدقهرمان‌های همينگوی بدون‌ روشن‌بينی و انگيزهٔ ‌متعارف‌ دست‌ به‌عمل‌ می‌زنند؛ زيرا از لحاظ‌ تقوایی آن‌ها آدم‌هایی هستند كه‌ بعد از سركوبِ دهه‌ٔ سی به خود قبولانده‌اند كه «همه‌چيز تمام‌ شد؛ انگار هيچ‌ اتفاقی نيفتاده بود، چراكه‌ ديگر حرفش‌ را هم‌ نمی‌شد زد»، و پرورده‌ٔ اوضاعی بودند كه «عادتشان‌» داده‌ بود «خيلی چيزهای بزرگ‌ را كوچک ببينند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ibna.ir/fa/longint/263042|عنوان= سبک تقوایی به روش داستان‌گویی همینگوی نزدیک است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47513</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47513"/>
		<updated>2022-06-28T20:46:45Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] از آن‌جمله فیلم‌سازانی‌است که از ادبیات به سینما آمده و بر همین اساس می‌توان از او به‌عنوان یکی از چهره‌های مؤثر در ادبیات جنوب، خصوصا مکتب ‌ادبی مخصوص به این خطه یاد کرد؛ نویسنده‌ای که گرچه بیشتر از یک مجموعه‌ داستان منتشر نکرده‌ اما تأثیر همین چند داستان کوتاه در روند ادبیات داستانی کشور به‌شدت مشهود‌ است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; چرا ناصر تقوایی در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1394/04/09/%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d8%ab%d8%b1-%d9%86%d8%a7%d8%b5%d8%b1-%d8%aa%d9%82/|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
در داستان‌های این مجموعه می‌توان مسائلی چون فقر، نفتی که به غارت می‌رود و گرسنگی مردم در سرمایه‌دارترین نقطهٔ کشور را پیش از انقلاب مشاهده کرد. همچنین [[ناصر تقوایی]] با همین یک مجموعه داستان، توانست چند هدف مختلف را یک‌جا نشانه ‌بگیرد که با توجه به سن‌ و سال او در آن دوران، حکایت از ظهور نویسنده‌ای جست‌وجوگر داشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی‌اجتماعی مرتبط با کتاب===&lt;br /&gt;
نکته ‌قابل‌توجه مجموعه داستان «تابستان همان‌ سال»، تابستانی ‌خاص و سال‌ خاص‌تر است. سالی که در تقویم امروز ایران جایگاه ‌ویژه‌ای دارد. منظور مردادماه سال ۱۳۳۲و وقایع روز بیست‌وهشتم این‌ تابستان معروف ‌است. نگاه تاریخی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] در کنار ابعاد سیاسی کارها، از تابستان همان سال، اثری ساخته‌ که می‌توان از زوایای گوناگون به آن ورود کرد. این مجموعه داستان را می‌توان علاوه بر اختصاص به جریان داستان‌نویسی مکتب جنوب، به «ادبیات شکست» هم مرتبط دانست. ماجرای داستان‌های تقوایی در تابستانی می‌گذرد که یأسی کشنده بر جامعه ایران حکمفرماست؛ یأسی برآمده از کودتایی که باعث خانه‌نشینی شخصیتی‌ سیاسی که اتفاقاً نامش هم به‌گونه‌ای با نفت‌ گره ‌خورده، می‌شود؛ اتفاقی که چنان بر دل اهالی ادب فعال آن دوران سنگینی می‌کند که دست به آفرینش آثاری می‌زنند که به ادبیات شکست معروف‌ می‌شود. ادبیاتی که بیشتر در آثار شاعری ‌چون [[مهدی اخوان ثالث|مهدی ‌اخوان ‌ثال]] و [[نادر نادرپور]] و در ادبیات داستانی در آثار نویسنده‌ای چون [[بهرام صادقی]] و چند نویسنده‌ٔ دیگر انعکاس پیدا می‌کند. وجه نمادین داستان‌های تقوایی در تابستانی که تصویر می‌کند، شمه‌ای از تصویر یک کشور است؛ کشوری که در دل یک تابستان داغ گویی بی‌پناه مانده و این بی‌پناهی مختص همه افراد و همهٔ مکان‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://cinemacinema.ir/news/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87/|عنوان= ادبیات شکست و مکتب جنوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===مروری بر کتاب===&lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
وجه اپیزودیک ‌داستان‌های این ‌مجموعه نشان می‌دهد که [[ناصر تقوایی]] از همان ‌دوران جوانی به شیوه‌های مختلف‌ داستان‌نویسی ‌آشنا بوده و از پس کاشت موقعیت و شخصیت‌ها به‌خوبی ‌برآمده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
جلوه‌ٔ شخصیتی چون «عاشور»، هنوز هم به عنوان شاهد مثالی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات داستانی کشور قابل‌لمس‌ است. در کنار شخصیتی چون «عاشور» به شخصیت‌های ماندگار دیگری هم می‌رسیم که هرکدام در روند داستانی جایی منحصر‌به‌فرد دارند و جای خود را در ذهن مخاطب باز می‌کنند؛ شخصیت‌هایی چون «گاراگین» که شاهدی تمام‌ و کمال‌ است تا شخصیتی چون «اسی» که گاه پیدا و گاه پنهان می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادبیات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== بررسی تک‌داستان مهاجرت===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی تک‌داستان بین دو در===&lt;br /&gt;
داستان «بین دو دور» یکی از هشت داستان‌ کوتاه منتشرشده در مجموعه «تابستان همان سال» است که با شخصیت‌ها و مکان‌ها به ‌هم پیوسته‌اند. این داستان دربارهٔ «خورشیدو» یک مشت‌زن شکست‌خورده است که حالا مسافر قاچاق می‌کند. او در کافه گاراگین منتظر است تا پیرمردی خبر آماده‌بودن مسافرهایش را ببرد اما پیرمرد خبر می‌دهد مسافرها از باران ترسیده‌اند و خورشیدو این‌بار هم از باران شکست خورده. این داستان کوتاه را می‌توان در چند سطر خلاصه کرد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«چشم خورشیدو به باران پشت شیشه بود. گفت: «همه زمسون بهش باخته‌م.»  پیرمرد گفت: «دیگه بند میاد.» «دیگه نباید بند بیاد. می‌زنمش. نمی‌ذارم اونا بترسن. تو هم میای. نمی‌ترسی که؟» پیرمرد هیچ نگفت و حرکتی کرد مثل بچه‌ای وقت قایم کردن چیزی.» تمام داستان، شب است؛ ما در کافه هستیم و باران در حال باریدن است. راوی اول شخص است و آنچه را می‌بیند، روایت می‌کند. یک مشاهده‌گر خونسرد و بی‌طرف که برای وصف حال آدم‌های روایتش از تشبیه بهره می‌برد. مثلاً می‌گوید: «پیشانی‌اش عرق کرده بود. حالت مشت‌زن شکست‌خورده‌ای را داشت در گوشهٔ رینگ که به صورتش آب پاشیده باشند» یا «آن چیزی که باید باشد تا شیشه را بشکند پشت مشتش نبود. مثل مشت‌زن بازنده‌ای که با زنگ ِ آخر ِ دور، همه نیروهای ذخیرهٔ تنش را تلپی به دستکش حریف می‌کوبد» یا جایی دیگر می‌گوید: «حالت آدمی را داشت که زنش را با مرد غریبه‌ای آن دست خیابان بپاید.» یکی از ویژگی‌های این داستان، قدرت دیالوگ‌های آن است. داستان با دیالوگ‌ها پیش می‌رود و خواننده، داستان و جزییات را لابه‌لای گفت‌وگوهای شخصیت‌ها می‌یابد. اینکه ناخدا در کافه منتظر بیست‌وهفت مسافر است تا به‌صورت قاچاق به کویت برساندشان، اینکه مسافرها از باران ترسیده‌اند و قصد آمدن ندارند؛ اینکه پیرمرد یا گاگارین چطور آدم‌هایی هستند و... حتی از خلال همین گفت‌وگوهای آخر داستان متوجهٔ نام راوی مشاهده‌گر اول شخص می‌شویم:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«پیرمرد هیچ نگفت. پا شد آمد سراغ ِ من. لاغر بود و گونه‌های افتاده لاغرش کرده بود. گفت: عاشور، از بچه‌ها چه خبر؟ کار و بار اسکله خوبه؟» خواننده اینجا متوجه می‌شود که راوی اول شخص نامش عاشور است و کارگر اسکله. در این داستان علاوه بر اینکه اطلاعات و خط سیر داستان را از خلال گفت‌وگوها درمی‌یابیم، شخصیت‌های داستان هم بین همین گفت‌وگوها شکل می‌گیرند. شخصیت گاراگین صاحب کافه که فقط دلش می‌خواهد مشتری‌ها را بیرون کند تا بتواند بخوابد، یا خورشیدو با آن هیکل بزرگ که نگران باریدن باران است و در خلال حرف‌ها متوجه می‌شویم دلیلش قاچاق بردن مسافران به کویت است یا پیرمردی که برای خورشیدو خبر می‌آورد و کارش نوشیدن به حساب دیگران است. راوی فقط یک بار دربارهٔ شخصیت خورشیدو حرف می‌زند و به خواننده اطلاعات مستقیم می‌دهد؛ همان‌جا که درباره مشت‌زن‌بودن او می‌گوید: «من همین‌جوری از پای رینگ می‌شناختمش. برای باشگاه کارگرها مشت می‌زد و مشت‌زنِ خوبی هم نبود...» «بین دو دور» داستان سرراست و غیرمستقیمی است. اطلاعات غیرمستقیم داده می‌شود، ماجرا غیرمستقیم گفته می‌شود، حالِ آدم‌های قصهٔ غیرمستقیم با تشبیه نشان داده می‌شود، حتی فضاسازی اغلب غیرمستقیم است:  «کلاهم را آویزان کردم، گل ِ میخ؛ از نقابش آب می‌چکید.» اشارهٔ غیرمستقیم به اینکه باران می‌بارد. از معدود دفعاتی که راوی به‌صورت مستقیم فضاسازی می‌کند جایی است که از او می‌پرسند می‌داند دریا در توفان چه شکلی می‌شود و او می‌گوید: «نه» اما می‌دانست و برای خواننده تصویری درخشان خلق می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دیده بودم چه شکلی می‌شود. اولش از آمدن موج پایین می‌روی و خیس می‌شوی. از زیر لنج که رد می‌شود بالا می‌روی و زمین می‌خوری و بالا می‌آوری و رفته‌ای اگر باریکه‌ای طنابی یا تریشه‌ای بادبانی سر راهت نباشد.» داستان کوتاه «بین دو دور» روایتی است از یک شب‌نشینی کوتاه کارگرهای اسکله در کافه گاراگین و انتظاری که خورشیدو می‌کشد. این داستان به همراه هفت داستان دیگر از نمونه‌های درخشان داستان‌های «کارگری» جنوب است. نثر داستان روان و ساده است و هیچ گره و حادثه‌ای وجود ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://akharinkhabar.ir/book/8969914/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= بررسی داستان بین دو در}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==تابستان همان سال از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیرفته از===&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47512</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47512"/>
		<updated>2022-06-28T19:56:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
چرا [[ناصر تقوایی]] در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را در عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به‌دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه‌کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب‌رعیتی، پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
انگار انگشتی باید باشد وگرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد. اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین‌وشکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیهٔ شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به‌وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه‌جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به‌قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنهٔ داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود و هر بار با غریدن رعد، «خورشیدو» به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه همینگوی می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال» مجموعهٔ هشت داستان به‌هم پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کنندهٔ یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1389/06/21/tabestan/t|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ملی‌شدن نفت و تابستان همان سال===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===راویان===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==اظهارنظرها==&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47509</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47509"/>
		<updated>2022-06-27T11:23:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
چرا [[ناصر تقوایی]] در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب رعیتی پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.» انگار انگشتی باید باشد و گرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین و شکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیه شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنه داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد، و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود، و هر بار با غریدن رعد، خورشیدو به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال»، مجموعه هشت داستان پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کننده یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1389/06/21/tabestan/t|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ملی‌شدن نفت و تابستان همان سال===&lt;br /&gt;
در داستان ششم که «مهاجرت» نام دارد به ماجرای «خلع‌يد» انگليس‌ها اشاره می‌شود. پس از ملی‌شدن نفت، دولت مصدق(وزير امورخارجه‌اش) و انگليس توافق کردند که تا فلان تاريخ، مهندسان نفت مشغول در تصفيه‌خانه‌ها و مشاغل ديگر، ايران را ترک و به وطن خودشان بروند. نگاه تقوايی در اين خلع‌يد آن‌قدرانسانی و هنرمندانه است که ميان آن همه مسافر، به پسرکی موطلايی معطوف می‌شود. نويسنده خود ميان آن همه زن‌های شيک‌پوش و کلاه‌به‌سر و مردان خوش‌پوش و شلخته، به اين پسرک نزديک می‌شود. پسر مثل نويسنده، با تمام شادی از ملی‌شدن نفت خود را مثل پسر مهاجر می‌داند، اما چرايش برايش گم است، چنانکه برای پسرک هم. برای همين وقتی نويسنده سر حرف را با او باز می‌کند می‌خواهد بداند چرا گل‌هایی را يک تنه، به آن‌ها رسيده، حالا ترک کند و برود؟ می‌پرسد «چرا بايد ولشون کنم؟ نويسنده جواب می‌دهد «نمی‌دونم» و چون پسرک می‌گويد پدرش به او گفته به‌خاطر ايرانی‌ها – شما – بايد ولشون کند. نويسنده حرف توی حرف می‌آورد. چون پدر زهرش را برای دشمنی پسر با ايرانی‌ها به درونش ريخته. يا چند ديالوگ ماهرانه حق را به پسرک می‌دهد، چون پدر برای پسرش منطقی‌تر حرف زده است و نويسنده نه فرصت و وقت اين را دارد که به پسر بگويد پدر و هم‌وطنانشان بی‌دعوت آمده بوده‌اند و گرانبهاترين چيزشان را تقريباً مجانی برده‌اند و در حکومت هم دخالت داشته‌اند و همهٔ مردم اينجا را استثمار کرده‌اند. نويسنده درمی‌يابد که اين مسائل واقعی و مهم را در چند لحظه نمی‌تواند به پسرک بگويد و قانعش کند ايل و تبارش نبايد می‌آمدند و مسلط می‌شدند و... اينجاست که نويسنده، ديالوگ‌هایی برخاسته از دل را به پسرک می‌گويد و می‌شنود. شايد در اين بازی نويسنده مجبور به دروغ هم می‌شود که به پسر می‌گويد او هم پسری دارد که شيفتهٔ گل‌هاست. پسر به گلدان‌ها حسابی رسيدگی می‌کند درصورتی که خود زن و فرزند ندارد. اما پسر دلبستهٔ گل‌هاست، حتي گل‌های خانه‌ای که اجباراً بايد رهايش کنند. اين است که وقتی به نويسنده اعتماد می‌کند به پسرش (پسر نويسنده) هنوز اعتماد ندارد، چون او را نديده اين است که به نويسنده می‌گويد «ميگی هر روز بره آبشون بده؟» چون نويسنده جواب مثبت می‌دهد، اعتماد پسر به نويسنده به پسرش هم منتقل می‌شود و نگاه انسانی پايان هزاران شعار دارد که يکی از آن‌ها «دوستی و داشتن محبت به همديگر» است. داستان با چنين شکوهی تمام می‌شود. ميان آن همه فرياد، روی عرشه تنها يک دست کلاهی می‌تکاند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.mashal.ir/content/1/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84/28/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-874/30|عنوان= ماجرای نفت و داستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===راویان===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==اظهارنظرها==&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47508</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47508"/>
		<updated>2022-06-27T11:03:42Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039; مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به‌هم پیوسته به‌روایت [[ناصر تقوایی]]، در ژانری واقع‌گرایانه است که به‌عقیدهٔ برخی از منتقدان نخستین مجموعه داستان کارگری ایران است. این مجموعه در تابستان ١٣۴٨ منتشر و پس از مدتی کوتاه توقیف شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
چرا [[ناصر تقوایی]] در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب رعیتی پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.» انگار انگشتی باید باشد و گرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین و شکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیه شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنه داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد، و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود، و هر بار با غریدن رعد، خورشیدو به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال»، مجموعه هشت داستان پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کننده یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1389/06/21/tabestan/t|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===راویان===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==اظهارنظرها==&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47507</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47507"/>
		<updated>2022-06-27T10:55:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= تابستان همان سال&lt;br /&gt;
|تصویر    	= Tabestan haman sal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[ناصر تقوایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = داستان فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= واقع‌گرای مدرن&lt;br /&gt;
|ناشر		= لوح&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	    =&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی= تابستان ١٣۴٨&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= کتاب&lt;br /&gt;
|صفحه	   =  ۶٠ صفحه	&lt;br /&gt;
|شابک	         =٩٧٨-۶٠٠-٣۶٧-١٨۵-٠&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
چرا [[ناصر تقوایی]] در مجموعه داستانی با حدود شصت صفحه مهم می‌شود؟ آن هم در مکان جنوب که هنرِ اول نوشتن است. تقوایی در نوجوانی تجربهٔ کار روی اسکله‎‌های آبادان را داشت که این تجربه‌‎ را عمدهٔ داستان‌هایش به کار گرفت. او سال‌های آخر دبیرستان شروع به نوشتن کرد، با داستان‌هایی که حال‌وهوایی دریایی داشت و پس از آشنایی با [[صفدر تقی‌‎زاده]] وارد فضای جدی ادبیات شد. آنچه تقوایی در سینما کرد، واگذار می‌شود به سینماگران؛ آنچه نوشتند و آنچه ننوشتند، بنویسند و بگویند. تقوایی داستا‌ن‌نویس با یک کتاب لاغر به خیلی جاها سرک می‌کشد و داستان‌سازی می‌کند؛ و در داستان امروز هست. تقوایی به‌نوعی اولین است در شیوه‌ای از نوشتن که فضایی خاص دارد. حداقل در چند داستان اول کتاب به دور از سیاسی کاری. او بی‌طرف است. ناظری که فقط وظیفه دارد به نشان‌دادن کارگرانی که در آن زمان هنوز تازه کارند در مناسبات اجتماعی این دیار. مناسبات ارباب رعیتی پُرزمانی نیست که به‌طرف سیستم کارگری چرخیده. تقوایی دغدغه‌های کارگران را به‌درستی گزینش می‌کند در آن زمان و در حداقل مکان و زمان جانمایی می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در را هل دادم و رفتم تو، دوسال بود چفت نمی‌شد.» انگار انگشتی باید باشد و گرنه یک جای کار ایراد دارد. انگار نه کسی می‌بیند نه می‌شنود. نه یارای تعمیر و مرمت این کج‌نهادی را دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اگر به مناسبات و دغدغه‌های امروز کارگران نگاه کنیم، هنوز که هنوز است چفت نمی‌شود و تنها دلخوشی‌شان همان یکی و دو گله جا است که تقوایی وصف می‌کند. گویی چیزی تغییر نکرده و نخواهد کرد. آد‌م‌ها همان آدم‌ها، مکان‌ها همان مکان‌ها و مناسبات همان مناسبات؛ اما زیر بستری سنگین از رمز و راز خودنمایی می‌کنند. آدم‌ها انگار تمام نمی‌شوند، ادامه پیدا می‌کنند در چین و شکن زمان. خورشید، عاشور، ژنی، لیدا و... گویی وجدان ملتهب اجتماع هستند. هر روز روی یک خط حرکت می‌کنند و تکرار می‌شوند با تمام بداخلاقی. نادیده گرفته می‌شوند اما ذره‌ای از برجستگی‌شان کم نمی‌شود. می‌مانند و در حاشیه شهرهای بزرگ ادامه پیدا می‌کنند. اگر بیننده قدری با دقت قدم بزند در حوالی و حاشیه کلان‌شهرها، به وفور خورشید می‌بیند. خورشیدها هستند تا فقط باشند در همان زمان و مکان. کودکی که رشد نمی‌کند و در بچگی می‌ماند. تکرار. فقط تکرار و تکرار؛ و بیگانه هم همان بیگانه می‌ماند. &lt;br /&gt;
خیلی‌ها باید خیلی چیزها را به یاد داشته باشند. کارگر ناراحتی‌اش را تو یک گله جا خالی می‌کند. بعضی مناسبات انگار دائمی است:{{سخ}} «کارگرهای قدیمیشان یادشان باشد عاشور چه جور آدمی بود. صفحه‌های آهنی را که برداشتند، خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
تقوایی در یک گله جا، به قولی روی یک دستمال، چهار نفر را دریبل می‌زند و آنچه را می‌خواهد مسلسل‌وار دیالوگ می‌کند و هوار می‌کند روی سر خواننده. نویسنده به‌طور کلی از صحنه داستان دور است و راوی که نقل داستان به عهدهٔ او گذاشته شده است، به هیچ‌وجه سخنگوی نویسنده نیست. صدای نویسنده از کلام او شنیده نمی‌شود، در واقع راوی مانند نویسنده عمل می‌کند، بر آن است تا خواننده از شکل به مفهوم برسد، با تراشیدگی و پیراستگی در بیان، همان صناعتی که همینگوی سخت به آن پایبند بود. &lt;br /&gt;
در تمام طول داستان باران می‌بارد، و گاه خیابان، در پشت شیشه کافه، روشن و باز تاریک می‌شود، و هر بار با غریدن رعد، خورشیدو به ته لیوانش نگاه می‌کند. او می‌داند که باران دیگر بند نمی‌آید، و می‌داند که وقتی هوا بارانی باشد، مسافران از ترس توفان جا می‌زنند. وقتی پیرمردی که دلال خورشیدو است وارد کافه می‌شود، نویسنده با امساک در بیان - مانند آنچه در «طرح»ها و داستان‌های کوتاه &#039;&#039;&#039;همینگوی&#039;&#039;&#039; می‌بینیم - فقط گفت‌وگوی او و خورشیدو را نقل می‌کند، گویی که ما به‌طور «اتفاقی» در معرض این گفت‌وگو قرار داریم؛ و کنجکاوی ما بی‌درنگ برانگیخته می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://ketabnews.com/fa/news/6943/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D9%82%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C|عنوان= درنگی بر جهان داستانی ناصر تقوایی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
«تابستان همان سال»، مجموعه هشت داستان پیوسته است به نام‌های: «روز بد»، «بین دو دور»، «تنهایی»، «پناهگاه»، «هار»، «مهاجرت»، «عاشورا در پاییز» و «تابستان همان سال». البته پیوستگی این داستان‌ها بدین‌گونه نیست که به‌لحاظ موضوعی در امتداد هم و یا کامل‌کننده یک ماجرا با چند روایت موازی باشند؛ بلکه این ارتباط بیش از آنکه بیرونی باشد درونی‌ست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;معرفی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://madomeh.com/1389/06/21/tabestan/t|عنوان= معرفی کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال چگونه چاپ شد؟===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی]] دوست و هم‌کلاسی بهرام، خواهرزاده‌ٔ [[صفدر تقی‌زاده]] بود. تقی‌زاده آن زمان از آبادان با مجلات تهران همکاری می‌کرد و چند کتاب، همراه با [[محمدعلی صفریان]] ترجمه کرده بود؛ کتاب‌هایی مثل «سفر دورودراز به وطنِ» یوجین اونیل که این سه نمایشنامه‎‎ و فضای کارگران کشتی آن‌ها در خلق «تابستان همان سال» بی‌تأثیر نبوده است.&lt;br /&gt;
تقوایی یکی از داستان‌هایی که نوشته را به بهرام می‌دهد تا بهرام داستان را به صفدر تقی‌زاده بدهد بخواند و نظرش را جویا شود. صفدر تقی‌زاده برخلاف آنچه امروزه انجام می‌شود، داستان را -جای اینکه توی سطل‌زباله بیندازد- بادقت می‌خواند و به بهرام پیام می‌دهد که به دوستش بگوید چند داستان دیگر بنویسد و برایش ببرد. صفدر تقی‌زاده دراین باره می‌گوید:&lt;br /&gt;
«یکی‌دو روز بعد که منتظر تقوایی بودم، از پشت پنجره دیدم که جوانی سیه‌چرده و میانه‌بالا و لاغراندام دارد پشت در سیگارش را، لابد به‌نشانه‌ی احترام، خاموش می‌کند. نوزده‌بیست‌ساله بود و متين و بسیار فروتن. قبلاً از او خواسته بودم که دوسه داستان دیگر بنویسد و بیاورد. آورده بود. داستان‌ها را باهم خواندیم و دو‌سه ساعتی حرف زدیم و وقتی که رفت، از پشت پنجره دیدم که سیگارش را، لابد از كيف تأييد و تعریف‌های من، روشن کرد و با ولع دودش را در سینه فروداد. یکی‌دو داستان او را به تهران فرستادم و داستان‌ها در مجله‌ٔ «آرش» آن زمان چاپ شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تابستان همان سال هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد===&lt;br /&gt;
کل فعالیت ادبی [[ناصر تقوایی|تقوایی]] محدود به دو سه سال، پیش از رفتن به دنیای سینما بود. این مجموعه‌داستانی در ۶۰ صفحه به سال ۱۳۴۸ توسط نشر &#039;&#039;&#039;لوح&#039;&#039;&#039; به بهای «سه تومن!» روانهٔ بازار کتب شد. نشر «لوح» فعالیتش روی ادبیات داستانی معاصر و انتشار دفترهایی – از میانهٔ دههٔ چهل تا اواسط دههٔ پنجاه- متمرکز بود. در کنار آن گهگاه آثار نویسندگانی را هم در قالب کتاب منتشر می‎‌کرد که «تابستان همان سال» یکی از یادگارهای همین دوران است و هیچ‌گاه تجدیدچاپ نشد مگر برخی از این داستان‌ها که در گزیدهٔ داستان‌هایی از نویسندگان معاصر منتشر شده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
این مجموعه داستان به [[صفدر تقی‌زاده]] تقدیم شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
داستان‌ها از حال‌وهوا، فضا و زمینهٔ مشترکی برخوردارند، با جغرافیای همانند که بندری در جنوب ایران است. به این ترتیب شاید این داستان‌ها ظاهراً حکم برش‎‌هایی از یک رمان را داشته و چند روایت پراکنده از زندگی شخصیت‌‎های محوری داستان‎‌ها به نظر برسند، اما در پس‌زمینهٔ آن‌‎ها تصویری زنده و صمیمی از زندگی و خلقیات مردم بومی آن منطقه و روابط حاکم میان آن‌ها ترسیم شده است، همچنین این داستان‌ها در کنار هم پازل‎‌وار حیات جمعی و زندگی جاری در این شهر بندری، با محیطی کارگری را از جنبه‌‎های فردی تا اجتماعی و حتی سیاسی در زمان وقوع داستان، بازتاب می‎‌دهند. به همین دلیل و با توجه به رویکرد تازه و نگاه متفاوت تقوایی به جنبه‎‌هایی که پیش از آن دور از چشم نویسندگان مانده بود، [[آل‌احمد]] داستان‌های تقوایی را نخستین داستان‌های اصیل کارگری در ایران به حساب می‌‎آورد.&lt;br /&gt;
موضوع کلی داستان‌های «تابستان همان سال» را سرگذشت چند رفیق است که در هر داستان یکی از آن‌ها به روایت چگونگی مرگ دیگری می‌پردازد و گاه شخصیتی که در داستانی مرده، در داستانی دیگر، راوی مرگ قهرمان دیگری‌ ا‎ست. با چنین تمهیدی تقوایی از گوشه کنار این بندر  گذر کرده و به سراغ مکان‌ها و آدم‌هایی از سنخ‌های مختلف می‎‌رود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
در مجموعه داستان &#039;&#039;&#039;تابستان همان سال&#039;&#039;&#039;، گویی کل زمان و مکان باید در یک گُله جا مجموع شوند و تند و تیز، مکان و زمان گزارش شود. «نکته مهم در داستان کوتاه «مهاجرت» شکل‌گیری آغاز و پایان‌بندی داستان در یک ملاقات کوتاه آن هم بر زمینه یک کشتی شلوغ است. تقوایی با ایجازی مثال‌زدنی در مکانی تنگ و زمانی کوتاه، داستانی را می‌آفریند و حتی گوشه‌ای از واقعیت تاریخی را نیز افشا می‌کند. البته این نکته آخر می‌تواند هم حسن و هم عیب داستان باشد. اما داستان چنان با قدرت نوشته شده که بهتر است به تمهیداتی که نویسنده از آنها سود برده تا داستانی چنین خوش ساخت و بافت از آب دربیاورد، اشاره کرد.»&lt;br /&gt;
بعد می‌ماند رگبار دیالوگ که بی‌امان در ذهن خواننده از این شخصیت به آن یکی دست به دست می‌شود و مثل پاندولی در سر خواننده حرکت می‌کند، تصویر می‌سازد، فضا ایجاد می‌کند و برمی‌گردد سر جایش. مالکیت مکان، زمان و فضا با شخصیت‌هاست، نویسنده بی‌طرف می‌ماند و شخصیت‌های سهل و ممتنع در فضایی ناراحت، راحت حرکت می‌کنند.&lt;br /&gt;
«از کوچه خاکی به خیابان خلوت رفتم. چراغ‌ها هنوز روشن بود و سایه‌ها‌مان کمرنگ روی آسفالت می‌آمد، دکان نانوایی باز بود و ترازودار، سفره سفید روی دکه پهن می‌کرد و صبح پر از بوی برشته نان بود و بوی گند پالایشگاه... تا پیچ آن سر خیابان، لباس‌های سرتاسری سرمه‌ای بود و کلاه‌های ایمنی، به رنگ نقره، و بوق ماشین و زنگ دوچرخه. جلوی کشتیرانی باریکه‌ای از جریان جدا می‌شد و به چپ می‌رفت هر روز کارمان این بود که از جلو دفتر شرکت استریک بگذریم و توی صف دوچرخه‌ها و آدم‌ها پشت درِ بارانداز بایستیم.»&lt;br /&gt;
نویسنده به شکست به‌طور مستقیم کاری ندارد که تاریخ‌مان پر از سرشکستگی است. مکان‌هایی که نویسنده انتخاب می‌کند سرشار از شکست است. زمان و مکان مانند لِنج در موج شکست لمبر می‌خورد. نمی‌شود با ساز و کار و چیدمان در داستانی بی‌نظر به مکان، همراه شد. مکان‌هایی که جای ریختن عقده‌ها و حسرت‌هاست.&lt;br /&gt;
«جواد آقا گفت: من آدما رو نمی‌شناسم، هر کسی یه کارت داره با عکس و یه نمره. خورشید‌و گفت: اینم کارت داره پس کو؟ کارگر گفت: اگه جیبم بود که نشونت می‌دادم اینا کلکه. من این چیزا سرم نمی‌شه. خورشیدو گفت: تو چی سرت می‌شه؟»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===راویان===&lt;br /&gt;
هفت داستان از هشت داستان مجموعه با راوی اول شخص است. هرکدام یک شخصیت که در داستان‌های دیگر هم وجود دارند. این یعنی می‌توانیم هر کدام از شخصیت‌های مجموعه را از دو دیدگاه یا بیشتر ببینیم. داستان هفتم مجموعه نیز از دیدگاه سوم شخص نزدیک به «گاراگین» ِمیخانه‌چی روایت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نثر===&lt;br /&gt;
نثر تقوایی در این داستان‌ها پاکیزه و اغلب متکی بر جملاتی کوتاه و ساده است. او اغلب با کنار هم قراردادن تعدادی از جملات کوتاه، به‌شکلی مؤثر به توصیف فضای داستان، عواطف و حالات شخصیت ها می‌‎پردازد.  زبان تقوایی در روایت به‌شدت مبتنی بر رعایت ایجاز است، ایجازی که البته گاه تا آنجا پیش می‌‎رود که به ابهام می‌‎انجامد، اما با این حال در بسیاری موارد به‌شکلی موفق مورداستفاده قرار گرفته است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیالوگ===&lt;br /&gt;
[[ناصر تقوایی|تقوایی]] دیالوگ‌های نفس‌بُرش را چپ و راست حواله می‌کند و ادامه می‌دهد، در مکان‌هایی که در دو، سه خط توصیف می‌شوند و کارکردی بلندمدت دارند در کلیت داستان. در نبودِ این نوع فضاسازی، این داستان‌ها وجود پیدا نمی‌کنند برای عرض اندام. «سایه‌هامان به هم چسبیده روی آسفالت می‌رفت طرف کاراگین که آخر خیابان بود. کلاهم را تکاندم و رفتم تو. مردی پشت پیشخوان نشسته بود، پشت به در. شانه‌های پهنش آشنا بود. آنقدر درشت هیکل بود که اگر هم پیر بشود درشت هیکل بماند. گاراگین آن‌ور پیشخوان سرش را گرفته بود لای دست‌ها. تا آمدم داخل جلدی پا شد. تعطیله می‌خوام ببندم.»&lt;br /&gt;
نویسنده هرآنچه را که لازم دارد بهینه‌سازی و کاربردی می‌کند در حداقل مکان و آدم‌ها را وادار می‌سازد به حرف زدن. «کی نمیاد؟ نمیدونم، نکنه خودت. پیرمرد گفت: پیری و دریا و این‌بارون؟ خورشیدو گفت: پیرسگ.» تلگرافی و بی‌وقفه رگبار کلمات را نثار هم و فضا و مکان می‌کنند و به‌طور کلی اتمسفر داستان‌ها این‌گونه است. آدم‌هایی که خوددرگیری دارند، ملتهبند، ملتهب شکستن و عربده‌کشیدن در یک تکه فضا برای هیچ. نویسنده در این لحظه داستان‌گویی بی‌طرف می‌ماند در ایجاد روابطی که وجود دارند. همه می‌دانند این روابط وجود دارند اما خود را می‌زنند به نشنیدن و ندیدن. تلخی همین ‌جا بزرگنمایی می‌شود در ذهن خواننده و ته حلق را می‌خراشد. «گاراگین نزدیک می‌شد. خوشحال بودم. در را هل دادم و رفتیم تو، دو سال بود چفت نمی‌شد. گاراگین جلوی پیشخوان ایستاده بود و پشت‌سرش بطری‌ها ردیف، قد و نیم‌قد، عکس‌شان توی آیینه افتاده... هرجا نگاه می‌کردی میز سالمی نبود، میز گوشه دیوار سالم‌تر از بقیه بود. کلاه‌مان را انداختیم روی آن...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==اظهارنظرها==&lt;br /&gt;
===[[محمود دولت‌آبادی]]===&lt;br /&gt;
محمود دولت آبادی در یادداشتی به مناسبت هفتادو‌نه سالگی ناصر تقوایی نوشته است: «ایشان داستان‌های کاملاً تصویری خلق می‌کند و به‌دلیل همین سبک نوشتنش به سینما سوق پیدا کرده است.»&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تابستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shivaroshani.com/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84/|عنوان= مروری بر کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[اصغر عبداللهی]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|روز در بارانداز هستند، عصر در میخانه‌ها و شب در فاحشه‌خانه. آن‌ها رِندی نمی‌کنند یا حتی عیش؛ روزگار را به بطالت می‌گذرانند تا باخت دیروزشان را فراموش کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[نجف دریابندری]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در بوشهر، مثل همه‌ی بندرها، همیشه گروهی کارگر وجود داشته‌اند که کارشان خالی‌کردن و بارزدن کشتی بوده. این کارگرها را بوشهری‌ها «مزیری» می‌نامند؛ مزیری یعنی مزدوری. این کارگران «مزیری» می‌کنند و اسم خودشان هم رفته‌رفته «مزایری» شده. مزیری‌ها در همه‌جای دنیا صفات کمابیش مشابهی دارند: مردمی هستند آس‌وپاس، لخت و پاپتی، الکی‌خوش، رفیق‌باز، و با همدیگر ندار و یک‌کاسه. کاروکاسبی‌شان هیچ ثباتی ندارد: هروقت کشتی بیاید، کار دارند. اگر کشتی نیاید، ممکن است هفته‌ها بیکار بمانند. وقتی که پول داشته باشند، خرج می‌کنند و خوش می‌گذرانند. وقتی که بی‌پولند، توی لاک می‌روند. و آن‌هایی که پول دارند، غالباً جور بی‌پول‌ها را می‌کشند. لااقل در بوشهر این صفات مزیری‌ها همیشه آشکار بوده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاوه فولادی‌نسب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درست به‌ خاطر ندارم چند سالم بود که  نسخه‌ٔ پرینت‌شده‌ٔ مجموعه‌داستان «تابستان همان سال»، هشت قصه‌ٔ ‎پیوسته‌ٔ ناصر تقوایی، را در خانه‌ٔ دوستی یافتم و خواندم. فضای داستان‌ها حتی برای من که جنوب بزرگ شده بودم و اتفاقاً وسط مردادماه داغ اهواز مشغول خواندن داستان‌ها بودم، تکان‌دهنده آمد. قلم تقوایی و دایرهٔ لغاتش که می‌دانستم هنگامی که داستان‌ها را نوشته تنها یکی‌دو سال از من بزرگ‌تر بوده، آینده‌ٔ نوشتن را برایم سخت‌تر می‌کرد. فهمیدم باید بیش از این‌ها بخوانم و حالا مانده تا بخواهم بنویسم.این هشت داستان تقوایی را هر دانش‌آموز داستان‌نویسی باید بخواند. با خواندن داستان‌های کوتاه «تابستان همان‌سال» شخصیت‌پردازی در کمترین کلمات، فضاسازی حساب‌شده، آشنایی‌زدایی و انتخاب راوی درست را می‌توان آموخت. «تابستان همان‌سال» بیش از پنجاه سال است تجدیدچاپ نشده، همان‌طورکه «سفر دورودراز به وطن» بیش از شصت سال است تجدیدچاپ نشده؛ کتاب‌هایی که باید برای آموزش خوانده شوند، تدریس شوند و در کتابخانه بدرخشند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
===نظر نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از هر دوره‌ٔ تاریخی که صحبت می‌کنیم، فضای آن دوره را نباید فراموش کنیم. نوجوانی ما در دوره‌ای اتفاق افتاد که جو سیاسی و اجتماعی غریبی در ایران حاکم بود. مثل همه‌ٔ نوجوان‌ها، در آن سن‌وسال، من هم یک ایده‌آلیست بودم. الگوهای ادبی ما در آن دوران، نویسندگان فرانسوی مثل ویکتور هوگو بودند، و یا خیلی که می‌خواستیم روشن‌فکر باشیم، [[صادق هدایت]] بود در ادبیات خودمان. یادم هست که بعد از انشاهای دورهٔ مدرسه، اولین چیزهای جدی‌ای که می‌خواستم بنویسم، کوشش می‌کردم مثل نوشته‌های [[هدایت]] باشد. به جایی رسیدم که احساس می‌کردم نیاز به این دارم که پس از آن انشاها و نوشته‌های سانتی‌مانتال، خودم را به‌طور جدی‌تری آزمایش کنم. هشت‌تا قصه نوشتم (که چندتایش همان‌هایی بود که آقای [[صفدر تقی‌زاده|تقی‌زاده]] خواندند) که چون امکان چاپ آن‌ها نبود، اما دلم می‌خواست بازتاب و تأثیر آن‌ها را ببینم. در چنین موقعیتی بود که من بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام را آوردم و آشنایی با [[صفدر تقی‌زاده]]، راه مرا هموار و دریافت آن بازتاب‌ها و تأثیرها را تسریع کرد. آقای تقی‌زاده نگفتند، اما او هم دوران نوجوانی و جوانی‌اش را در اوج دوران ملتهب سیاسی دو دهه (اشغال ایران در زمان جنگ‎ جهانی دوم، مبارزات برای ملی‌کردن صنعت نفت، کودتای ۲۸ مرداد و سرکوب و خفقان سال‌های بعد از آن) سپری کرده بود و از سال ١٣۳۴ تا ١٣۳۶ در زندان بود. یادم هست که اولین ملاقات ما در یک خانه‌ٔ کوچک شرکت‌نفتی بود در ایستگاه یازده یا دوازده؛ نه، ایستگاه نه… آقای تقی‌زاده تازه از زندان آمده بود و هنوز دوباره کار در شرکت نفت را شروع نکرده بود. خانه‌ای موقتاً در اختیارشان گذاشته بودند تا تکلیف بازگشت‌شان به کار مشخص بشود. گروهی از روشن‌فکران آبادان مثل سایر شهرها در آن سال‌ها چنین سرنوشتی پیدا کرده بودند. شاید هم سال‌های تنهایی زندان و انزوای پس از آن باعث شده بود این زمینه‌ٔ روحی و روانی در ایشان به‌ وجود بیاید که بیشتر به یک نوجوان علاقه‌مند به ادبیات توجه کند؛ چون احساس می‌کردم علاقه و توجه ایشان به کار من، حتی از جنبه‌ٔ آموزشی فراتر بود و حالت دوستانه و عمیقی پیدا کرد که تا امروز ادامه دارد. با اظهارنظرهای ایشان، من پی بردم که حتی در مسیر سلیقه‌ای خودم هم دارم به بیراهه می‌روم. قصه‌هایی که نوشته بودم، حاصل خاطره‌ها و تجربه‌های کودکی خودم در جنوب بود. اکثر قصه‌ها زمینه‌ٔ دریایی داشت و داستان‌ها روی دریا و در قایق‌های ماهیگیری رخ می‌داد. هنوز دست‌نویس این قصه‌ها را دارم که یادداشت‌های آقای تقی‌زاده هم پای آن‌هاست.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;کاوه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://kavehfouladinasab.ir/n-90428-d/|عنوان= تابستانِ داغی که تقوایی به ادبیات داد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
از تأثیرپذیری [[ناصر تقوایی]] از همینگوی بسیار گفته‌اند و این نکته‌ای نیست که قابل انکار باشد. اصلا در عالمِ نویسندگی غیرممکن است که داستان‌نویس، در آغاز، بی‌نیاز از تاثیر این یا آن نویسنده باشد؛ مسئلهٔ مهم این است که این تاثیر را چگونه می‌تواند از آنِ خود یا جزیی از سبک خود کند. آن هم تأثیر از نویسندهای چون همینگوی که تقلید صرف از او فقط سبب رسوایی تقلیدکننده خواهد شد. عناصر بسیاری در کار تقوایی و فضای داستان‌هایش هست که توانسته او را از زیر سایهٔ سنگین همینگوی خارج کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Tabestan_haman_sal.jpg&amp;diff=47506</id>
		<title>پرونده:Tabestan haman sal.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Tabestan_haman_sal.jpg&amp;diff=47506"/>
		<updated>2022-06-27T10:54:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47505</id>
		<title>تابستان همان سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=47505"/>
		<updated>2022-06-27T08:45:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: ایجاد صفحه خالی&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46302</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46302"/>
		<updated>2022-03-04T21:23:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضا جولایی۱.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=SeaGreen&amp;gt;تا جایی به تاریخ وفادارم که رمان را از بین نبرد. با این‌که روانشناسی و فلسفه‌ای که درک کردم در آثارم هست، رمان را همیشه مقدم می‌دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ion.ir/news/360398/ |عنوان=روایت رضا جولایی از نوشتن و زندگی‌اش | ایران آنلاین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: کتاب ماه غمگین ماه سرخ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی تاریخی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Posht. mah.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پشت جلد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Taghcheh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نسخهٔ الکترونیکی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://taaghche.com/book/108822/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نسخهٔ الکترونیکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١٣٩٩ منتشر شد و در فهرست نهایی نامزدان چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:SeaGreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ از روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هولناک ذهنش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جانش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده دربارهٔ فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرش را بیرون می‌آورد. وحشت کرده، دستی به صورت می‌کشد. نفس‌نفس می‌زند. به خود می گوید: من زنده‌ام، هنوز دیر نشده ... به یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر. خوابت یک هشدار بود. الهام بود. بلند شو تا دیر نشده جل‌وپلاست را جمع کن، برو از این شهر داغ دم‌کرده‌ی خشک، برگرد به میان تپه‌های سبز موطنت. دیوانه‌ای؟ می‌خواستی چه بشوی؟ شهره‌ی آفاق؟ چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردارسپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم، و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه. جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشق جماعت بی‌اعتنا هستند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/33132-sad-red-moon|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به‌استناد خانهٔ کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; تاکنون توسط «نشر چشمه» در شش نوبت به‌ چاپ ‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=جولایی|نام= رضا| پیوند نویسنده= رضا جولایی|عنوان= ماه غمگین، ماه سرخ|سال= ۱۳٩٩|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46301</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46301"/>
		<updated>2022-03-04T21:22:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضا جولایی۱.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=SeaGreen&amp;gt;تا جایی به تاریخ وفادارم که رمان را از بین نبرد. با این‌که روانشناسی و فلسفه‌ای که درک کردم در آثارم هست، رمان را همیشه مقدم می‌دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ion.ir/news/360398/ |عنوان=روایت رضا جولایی از نوشتن و زندگی‌اش | ایران آنلاین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: کتاب ماه غمگین ماه سرخ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی تاریخی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Posht. mah.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پشت جلد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Taghcheh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نسخهٔ الکترونیکی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://taaghche.com/book/108822/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نسخهٔ الکترونیکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١٣٩٩ منتشر شد و در فهرست نهایی نامزدان چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:SeaGreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هولناک ذهنش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جانش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده دربارهٔ فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرش را بیرون می‌آورد. وحشت کرده، دستی به صورت می‌کشد. نفس‌نفس می‌زند. به خود می گوید: من زنده‌ام، هنوز دیر نشده ... به یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر. خوابت یک هشدار بود. الهام بود. بلند شو تا دیر نشده جل‌وپلاست را جمع کن، برو از این شهر داغ دم‌کرده‌ی خشک، برگرد به میان تپه‌های سبز موطنت. دیوانه‌ای؟ می‌خواستی چه بشوی؟ شهره‌ی آفاق؟ چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردارسپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم، و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه. جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشق جماعت بی‌اعتنا هستند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/33132-sad-red-moon|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به‌استناد خانهٔ کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; تاکنون توسط «نشر چشمه» در شش نوبت به‌ چاپ ‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=جولایی|نام= رضا| پیوند نویسنده= رضا جولایی|عنوان= ماه غمگین، ماه سرخ|سال= ۱۳٩٩|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46300</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46300"/>
		<updated>2022-03-04T18:54:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضا جولایی۱.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=SeaGreen&amp;gt;تا جایی به تاریخ وفادارم که رمان را از بین نبرد. با این‌که روانشناسی و فلسفه‌ای که درک کردم در آثارم هست، رمان را همیشه مقدم می‌دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ion.ir/news/360398/ |عنوان=روایت رضا جولایی از نوشتن و زندگی‌اش | ایران آنلاین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: کتاب ماه غمگین ماه سرخ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی تاریخی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Posht. mah.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پشت جلد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Taghcheh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نسخهٔ الکترونیکی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://taaghche.com/book/108822/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نسخهٔ الکترونیکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر شد و در فهرست نهایی نامزدان چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:SeaGreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هولناک ذهنش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جانش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده دربارهٔ فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرش را بیرون می‌آورد. وحشت کرده، دستی به صورت می‌کشد. نفس‌نفس می‌زند. به خود می گوید: من زنده‌ام، هنوز دیر نشده ... به یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر. خوابت یک هشدار بود. الهام بود. بلند شو تا دیر نشده جل‌وپلاست را جمع کن، برو از این شهر داغ دم‌کرده‌ی خشک، برگرد به میان تپه‌های سبز موطنت. دیوانه‌ای؟ می‌خواستی چه بشوی؟ شهره‌ی آفاق؟ چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردارسپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم، و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه. جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشق جماعت بی‌اعتنا هستند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/33132-sad-red-moon|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به‌استناد خانهٔ کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; تاکنون توسط «نشر چشمه» در شش نوبت به‌ چاپ ‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=جولایی|نام= رضا| پیوند نویسنده= رضا جولایی|عنوان= ماه غمگین، ماه سرخ|سال= ۱۳٩٩|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46299</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46299"/>
		<updated>2022-03-04T18:26:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:رضا جولایی۱.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&amp;lt;font color=SeaGreen&amp;gt;تا جایی به تاریخ وفادارم که رمان را از بین نبرد. با این‌که روانشناسی و فلسفه‌ای که درک کردم در آثارم هست، رمان را همیشه مقدم می‌دانم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.ion.ir/news/360398/ |عنوان=روایت رضا جولایی از نوشتن و زندگی‌اش | ایران آنلاین}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: کتاب ماه غمگین ماه سرخ.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;رمانی تاریخی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Posht. mah.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پشت جلد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Taghcheh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نسخهٔ الکترونیکی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://taaghche.com/book/108822/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نسخهٔ الکترونیکی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر شد و در فهرست نهایی نامزدان چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] قرار گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:SeaGreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هولناک ذهنش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جانش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده دربارهٔ فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرش را بیرون می‌آورد. وحشت کرده، دستی به صورت می‌کشد. نفس‌نفس می‌زند. به خود می گوید: من زنده‌ام، هنوز دیر نشده ... به یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر. خوابت یک هشدار بود. الهام بود. بلند شو تا دیر نشده جل‌وپلاست را جمع کن، برو از این شهر داغ دم‌کرده‌ی خشک، برگرد به میان تپه‌های سبز موطنت. دیوانه‌ای؟ می‌خواستی چه بشوی؟ شهره‌ی آفاق؟ چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردارسپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم، و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه. جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشق جماعت بی‌اعتنا هستند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/33132-sad-red-moon|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به‌استناد خانهٔ کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; تاکنون توسط «نشر چشمه» در شش نوبت به‌ چاپ ‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=جولایی|نام= رضا| پیوند نویسنده= رضا جولایی|عنوان= ماه غمگین، ماه سرخ|سال= ۱۳٩٩|ناشر= چشمه|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE.jpg&amp;diff=46298</id>
		<title>پرونده:کتاب ماه غمگین ماه سرخ.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE.jpg&amp;diff=46298"/>
		<updated>2022-03-04T18:20:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-scaled.jpg&amp;diff=46297</id>
		<title>پرونده:ماه-غمگین-ماه-سرخ-scaled.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-scaled.jpg&amp;diff=46297"/>
		<updated>2022-03-04T18:18:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Posht._mah.jpg&amp;diff=46296</id>
		<title>پرونده:Posht. mah.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Posht._mah.jpg&amp;diff=46296"/>
		<updated>2022-03-04T18:16:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Taghcheh.jpg&amp;diff=46295</id>
		<title>پرونده:Taghcheh.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Taghcheh.jpg&amp;diff=46295"/>
		<updated>2022-03-04T18:11:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46294</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46294"/>
		<updated>2022-03-04T18:02:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر و نامزد چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:SeaGreen}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هول‌ناک ذهن‌اش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جان‌اش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده دربارهٔ فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه اینکه دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:SeaGreen&amp;quot;&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سرش را بیرون می‌آورد. وحشت کرده، دستی به صورت می‌کشد. نفس‌نفس می‌زند. به خود می گوید: من زنده‌ام، هنوز دیر نشده ... به یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر. خوابت یک هشدار بود. الهام بود. بلند شو تا دیر نشده جل‌وپلاست را جمع کن، برو از این شهر داغ دم‌کرده‌ی خشک، برگرد به میان تپه‌های سبز موطنت. دیوانه‌ای؟ می‌خواستی چه بشوی؟ شهره‌ی آفاق؟ چه بکنی؟ می‌خواستی کمر سردارسپه را بشکنی؛ اگر هم بتوانی جانت را می‌گذاری بر سر این مهم، و بعد چه می‌شود؟ آب از آب تکان نمی‌خورد. می‌افتی در سیاه‌چال‌های نظمیه. جانت را با منقاش از تن بیرون می‌کشند. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند قدمی پیش بگذارد، نه وکلای اقلیت، نه روزنامه‌چی‌ها. سروصدایی بلند می‌شود و زود فروکش می‌کند. همه خسته شده‌اند. نوزاد نارس مشروطه سر زا رفت. مردم خسته شده‌اند و بی‌اعتنا و قلدرها عاشق جماعت بی‌اعتنا هستند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/33132-sad-red-moon|عنوان= تورقی در کتاب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46293</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46293"/>
		<updated>2022-03-04T17:12:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر و نامزد چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
رمان تاریخی، زندگی نامه‌ای و در همان حال هنری &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; وصفی از پنج روز پایانی زندگی [[میرزاده عشقی]]  شاعر و روزنامه‌نگار شوریده‌حال، انقلابی، رمانتیک، احساساتی و جوان همدانی است که در اواخر دورهٔ پُرتب‌وتاب انقلاب مشروطیت و آغاز قدرت یابی سردار سپه یا رضاخان پهلوی می‌زیست که وزیر جنگ و نخست وزیر بود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://madomeh.com/1400/04/26/%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d8%aa%d8%a7-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%b3%d9%85-%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8%db%8c-%d8%af/|عنوان=از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی }}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بیان&#039;&#039;/&amp;gt; ===&lt;br /&gt;
[[میرزاده عشقی]]، جوان سی‌ویک‌ساله در زمانی می‌زیست که دیکتاتور تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای در شرایطی که کشور دچار جنگ‌های داخلی و ناامنی بود، مدعی بود که منجی واقعی کشور است. [[بهار|محمدتقی بهار]]، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و سیاستمدار که شش سال از عشقی بزرگتر بود برخلاف وی، جوانی آرام و صبور بود و به عشقی می‌گفت: «ما ملت همه بی‌قراریم و صبر نداریم، عمارت چندهزارساله را می‌خواهیم یک شبه ویران کنیم و اصلاً نمی‌دانیم قرار است چه چیزی جای آن بسازیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
بهار و مدرس معتقد بودند که فاصلۀ مشروطه تا زمان خودشان را به هدر داده‌اند و حالا باید تاوانش را بدهند. مشروطه فرصت پیدا نکرد ریشه بدواند. برای همین، مستبدی قدرتمند از قلدرهای قبلی مثل رضاخانِ سردار سپه از راه رسید تا به بهانۀ «جمهوریت» مجلس و اعوام را به طرف خود بکشاند و بر کُرسی قدرت بنشیند. در حالی که نظامِ نوپای «مشروطه» هنوز به پیروزی نرسیده بود و با آمدنِ سردار سپه از قلۀ اوج به سرازیری غلتید. مجلس دیگر مثل سابق قدرتمند نبود. جماعت بی‌اعتنا بودند: «خبازها، خراطها، بزازها، رزازها، رمال‌ها، قوال‌ها… همه با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جمهوریت برسند. یک بیرق دست کسی بود و یک گله دنبال او سینه می‌زدند. از یک در می‌رفتند تو و از در دیگر می‌رفتند بیرون.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
همه در ظاهر خوشحال بودند. اختیارشان را از دست داده بودند. حتی نمی‌دانستند چه چیزی را فریاد می‌زنند. معنایش را نمی‌دانستند. مجلس و ملت با هم نبودند. عده‌ای هم که می‌دانستند، می‌ترسیدند کلامی به زبان بیاورند. نظامِ نوپای مشروطه داشت از بین می‌رفت. به زودی سردار سپه قلدر، نمایندگان اکثریت مجلس را راضی کرد تا شاه ۲۸ساله را از سلطنت عزل کند. در اصل نظامِ سلطنتِ مشروطه را از بین ببرد.&lt;br /&gt;
کشور هم ناآرام است. مردم خواهان ظهور مردی مقتدر هستند تا کشور را آرام کند. برای همین: «آزادی و اختیارِ خود را با اشتیاق به او می‌سپارند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» ملت متحد و متفق‌القول، عاشق جمهوری شده‌اند. جمهوریتِ سردار سپه بهانه است. آن‌ها رئیس مقتدر می‌خواهند تا امنیت را برایشان بیاورد. مشروطه و عدالت‌خانه نمی‌خواهند. میرزاده عشقیِ جوان، با زبانی آتشین و نیش ‌دار، شعری دربارۀ سردار سپه می‌سُراید. جمهوری‌نامه‌اش کار دستش می‌دهد و در نهایت سردار سپه نمی‌خواهد عشقی زنده بماند و دستور قتلش را صادر می‌کند. «ماه امشب رنگ غریبی دارد؛ سرخ و کبود.» (صفحه ۱۴۹ کتاب) حادثۀ ترور شاعر جوان رُخ می‌دهد. خیلی زود، خیلی‌ها ماجرا را از یاد می‌برند و گروهی ماجرا برایشان کمرنگ می‌شود و تعداد اندکی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. عشقی می‌گوید: «از مُردن نمی‌ترسم. می‌ترسم که مُردنم بیهوده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»  &lt;br /&gt;
رمان به بخش حساسی از تاریخ معاصر کشورمان می‌پردازد. محمدعلی شاه قاجار توسط مشرطه‌خواهان از سلطنت خلع شده بود و فرزند دوازده‌ساله‌اش احمدشاه را به سلطنت انتخاب نمودند و عضدالملک را تا رسیدن به سنِ بلوغ احمدشاه، به نیابت سلطنت برگزیدند.&lt;br /&gt;
ایران در سال‌های آغازین قرن چهاردم در حالی که شاه جوان ناتوان و بی‌اراده بود، شاهد اوضاع نابسامان اقتصادی و نظامی و حضور بیگانگان در داخل کشور بود و قیام‌ها و آشوب‌هایی در گیلان، مازندران، آذربایجان، زنجان و در گوشه و کنار کشور رخ داده بود. رضاخان به نخست‌وزیری رسیده بود و شاه جوان و ناتوان، در شرایط بحرانی کشور را بدون سرپرست رها می‌کند و زمینه را برای سلطنت سردار سپه فراهم می‌آورد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ تاریخی کتاب===&lt;br /&gt;
در سوم آبان ۱۳۰۲ رضاخان با فرمان احمدشاه قاجار به نخست‌‌وزیری منصوب شد و شاه نیز پس از چند روز به اروپا رفت و عملاً کشور را به رضاخان سپرد. رضاخان سردارسپه پس از احراز مقام ریأست دولت که توأم با وزارت جنگ بود، مقام «رئیس‌الوزرایی» را بر عهده گرفت. هم‌زمان با سفر احمدشاه به اروپا، در کشور همسایه عثمانی، رژیم حکومتی از سلطنتی به جمهوری تبدیل و ژنرال مصطفی کمال پاشا به ریأست جمهوری انتخاب شد و این امر مهم در روحیهٔ رضاخان تأثیر گذاشت.&lt;br /&gt;
مجلس پنجم روز ۲۲ بهمن ماه ۱۳۰۲ افتتاح و همین هنگام در تهران و شهرهای بزرگ ایران، نغمه «جمهوری» بلند شد و سیل طومار و تلگراف به سوی مجلس سرازیر شد که خواستار جمهوری بودند و سرانجام طرح قانونی مبنی بر تغییر رژیم مشروطه به جمهوری را تقدیم مجلس کردند. [[بهار|ملک الشعرای بهار]] و سید حسن مدرس و اقلیت مجلس در مقام رد جمهوریت برآمدند.&lt;br /&gt;
وقتی خبر طرح جمهوریت به گوش احمدشاه در پاریس رسید، پس از مشورت با مشاورین، سردارسپه را تلگرافی از نخست‌وزیری خلع نمود و به جای وی، مستوفی‌الممالک را پیشنهاد کرد. پس از وصول تلگراف احمدشاه، رضاخان سردار سپه از سمت نخست‌وزیری و وزیر جنگی استعفا داد. پس از انتشار این خبر، یکباره تمام مطبوعاتِ طرفدار رضاخان به صدا درآمدند و علیه احمدشاه و مدرس مطالبی انتشار دادند. نظامیان و فرماندهای لشکر در تهران و شهرستان‌ها، تلگراف تندی به مجلس مخابره و تهدید کردند که اگر رضایت سردار سپه حاصل نشود به تهران حمله خواهیم کرد. ۲۱ فروردین ۱۳۰۳ جلسه فوق‌العاده در مجلس تشکیل و سردار سپه مجدداً به نخست‌وزیری تعیین شد. موضوع به اطلاع احمدشاه رسید. احمدشاه در پاسخ به تلگراف مجلس تلگرام زیر را مخابره کرد:&lt;br /&gt;
«صلاح‌اندیشی مجلس شورای ملی را رد نکرده به ولیعهد امر شد اعلام دهد کابینه را تشکیل و معرفی نماید. شاه»&lt;br /&gt;
رضاخان سردار سپه مجدد به مقام نخست‌وزیری و وزارت جنگ تعیین شد. او در ۱۲ تیر ماه ۱۳۰۳ برای ارعاب مطبوعات و مخالفین دستور قتل [[میرزاده عشقی]] را داد. سیدمحمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده، روزنامه‌نگار، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشریهٔ «قرن بیستم» بود. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به ‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند. وی در جریان غائله جمهوریت که از دی ماه سال ۱۳۰۲ شروع شد، با ملک‌الشعرای بهار و مدرس که آنان نیز از مخالفانِ طرح جمهوریِ رضاخان بودند، دست دوستی و اتحاد داد. عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. در آغاز زمزمۀ جمهوریت، عشقی روزنامه «قرن بیستم» را منتشر کرد که یک شماره بیشتر انتشار نیافت و بر اثر مخالفت، روزنامه‌اش توقیف شد. در نهایت، میرزاده عشقی بامداد دوازدهم تیر ماه ۱۳۰۳ در ۳۱ سالگی، با شلیک گلوله به دست دو نفر به قتل رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بیان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cafedastan.com/1399/09/30/%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%9B-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4/|عنوان=هراس از مرگ بیهوده}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==بررسی رمان از لحاظ فرم و محتوا==&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید. رمان به یک الگوی واقعی تاریخی پایبند است و سعی می‌کند حتی در جزئیاتی مانند رابطه‌ٔ عشقی با آیت‌الله مدرس یا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و غیره نیز صادق باشد و از اسناد تاریخی موجود بهره بگیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; قاتل و شاعر و معشوقه و نظامی، هرکدام به شیوه‌ٔ خودشان، هم‌زمان تیتروار اما با ذکر جزئیات، به خواننده معرفی می‌شوند و می‌شود چهره‌ٔ خاکستری آن‌ها را تماشا کرد. همچنین وجود شخصیت‌هایی واقعی و شناخته‌شده‌تر از سایرین مانند [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]] و ورودی کوتاه به داستان زندگی او، ماجرا را برای خواننده جذاب‌تر می‌کند. آدم خوب‌های داستان [[رضا جولایی]]، فرشته نیستند و خطا زیاد دارند و بدهایش هم، به آن خشونتی که خواننده انتظار دارد نیستند و ابعاد درمانده؛ غمگین و بعضاً پنهان شخصیتشان نیز برای خواننده معلوم می‌شود.او همچنان که قاتل و وحشی‌گری‌هایش را به تصویر می‌کشد، می‌کوشد به گذشته‌ٔ تاریک او نیز سرکی بکشد و نوعی تحلیل روان‌شناختی ارائه دهد تا قاتل را به‌عنوان یک انسان با گذشته و زخم‌هایی مؤثر در شکل‌گیری شخصیتش بشناسیم، نه یک تیپِ از پیش ساخته‌شده‌ٔ چاقو یا تفنگ به‌دست&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«از دوازده‌سالگی ناپدری‌اش با کمترین بهانه، او را به شلاق می‌بندد و تنش را سیاه‌و‌کبود می‌کند. مادرش هم می‌ایستد به تماشا. انگار دلش خنک می‌شود. التماس بی‌فایده است. خشم ناپدری‌اش را بیشتر می‌کند. خودش را گلوله می‌کند تا شلاق به صورتش نخورد. پوستش می‌سوزد، اما درد هر ضربه را ته دلش جمع می‌کند. دلش می‌خواهد از جا بپرد و گلوی آن مردک را بجود، اما می‌داند زورش نمی‌رسد…&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٠٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;راوی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabchi.com/blog/8314/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= نقد و بررسی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌ اصلی===&lt;br /&gt;
شاعر، [[میرزاده عشقی]] شخصیت اصلی داستان است.با وجودی که قتل شاعر نقطه‌ٔ عطف داستان است و از همان صفحه‌ٔ اول هم حتمی‌بودن رخ‌دادنش بر خواننده معلوم می‌شود، اما پیچ و تاب‌دادن ماجرای این پنج روز از خلال کابوس‌های عشقی، استرس‌های او، آماده‌شدن قاتلینش برای اجرای دستور، و ورود به داستانک‌های نصفه‌ونیمه مربوط به زندگی هرکدام از شخصیت‌های فرعی، ناگهان چنان ماهرانه خواننده را از اصل قضیه دور کرده و او را در رمان غرق می‌کند که خواننده برای لحظاتی، دوست دارد باور کند که آخر این‌همه هیجان و اندوه، یک اتفاق خوش رخ می‌دهد، یک پیچش داستانی صورت می‌گیرد و عشقی از ترور برنامه‌ریزی‌شده، جان سالم به در می‌برد. اما ناگهان تاریخ، با بی‌رحمی جلوه‌گری مجدد خودش را آغاز می‌کند و مزه‌ٔ زهرآلود واقعیت را می‌پاشد روی داستان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«آقای عشقی، شما در اشعارتان همه‌چیز را ویران کردید و همه را محکوم. آسمان و زمین و وزیر و وکیل و… خواستید با فقرا هم‌دردی کنید، غافل از آن‌که با هم‌دردی نمی‌شود چیزی را ساخت. شاید با سیاست می‌شد که آن را هم برای ما نگذاشتید. سیاست یعنی فساد را با دروغ بپوشانی و دروغ را حقیقت جلوه دهی. رک بگویم، شما سیاست را نمی‌فهمید، انقلابی هم نیستید. آنارشیست هستید و آنارشیست‌ها نمی‌توانند چیزی بسازند، متأسفانه فقط می‌توانند ویران کنند. حالا خودتان میان چند جبهه ایستاده‌اید و کسی که میان چند جبهه ایستاده باشد از چند طرف تیر می‌خورد. ایستادن در برابر جریان تاریخ ماجراجویی است و شما ماجراجویی کرده‌اید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه نویسندگان==&lt;br /&gt;
===[[مهدی یزدانی‌خرم]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| رمانِ تازه‌ٔ رضا جولایی که منتظر نماندم کامل پخش شود همین اول کار درباره‌اش نوشتم. «ماهِ غمگین، ماهِ سرخ» در ادامه‌ی تجربه‌ٔ طولانی‌مدتی‌ست که جولایی آن را پی گرفته. بعد شاه‌کارهایی چون «[[سوء‌قصد به ذات همایونی|سوء‌قصد به ذاتِ همایونی]]»، «[[شکوفه‌های عناب]]» یا آثار درخشانی چون «[[یک پرونده‌ٔ کهنه]]»، «[[نسترن‌های صورتی]]»، «[[پاییز ۳۲]]» و... نویسنده سراغِ یک ماجرای تاریخی دیگر آمده و آن را با قدرت خیالش روایی کرده. رمانِ تازه‌ی جولایی ماجرای پنج روزِ آخر زنده‌گی [[میرزاده عشقی|میرزاده‌ عشقی‌]] است. از هشتم تیر سال ۱۳۰۳ تا سیزدهم همان ماه و سال. رمان بعد یک مقدمه با پریشانی شاعر آزادی‌خواهِ رادیکال و روزنامه‌نگار تندرو آغاز می‌شود. اویی که یک خواب هول‌ناک ذهن‌اش را پریشان کرده و احساس می‌کند قرار است جان‌اش را بگیرند. جولایی شخصیتِ تاریخی خود را آرام‌آرام به قالبِ یک قهرمان داستانی درمی‌آورد، طوری‌ که حتی اگر مخاطبی واقعیتِ تاریخی پسِ رمان را نداند هیچ مشکلی برای خواندنش نخواهد داشت. درواقع این همان بزنگاهی‌ است که جولایی را از انبوه تاریخ‌نویسان جدا و به رمان‌نویسی قهار تبدیل می‌کند. با این اوصاف ما شاهد پنج روز از زندگی شاعر و روزنامه‌نگاری جوان و هراس‌زده هستیم که به هر دری می‌زند مگر امنیتش را بازیابد. قهرمان او در این مسیر با آدم‌های تاریخی و خیالی متعددی همراه می‌شود. از زنی مرموز که در خانه‌اش کار می‌کند تا [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، از یک ارمنی مهربان تا رضاشاهِ پهلوی‌. جولایی سرگردانی، هراس و رعبی را در وجود او می‌سازد که انگار برای نویسنده و روشن‌فکرِ ایرانی همیشگی بوده است. عشقی در تک‌گویی‌هایش از مردم زمانه‌اش می‌گوید، از راهی که رفته و البته به هیچ‌وجه نمی‌شود ترسش را از مرگی که در گوشه‌کنار پنهان شده، کتمان کرد. این میان زنی‌ است که شاعر را دوست دارد... تهرانی که در رمان شاهدش هستیم مملو از سایه‌هاست، مملو از آدم‌هایی که نمی‌شناسندشان. بوی خون و ترور می‌آید و برای همین است که عشقی رمان به خود می‌گوید :«من زنده‌ام، هنوز دیر نشده... یاد جمله‌ای می‌افتد: مرگ است که به زمان ارزش می‌دهد. زمان را جدی بگیر...» و این گزاره‌ٔ مهم سرآغاز اتفاق‌های بعدی‌ است. جولایی که ژانر جنایی را هم به‌خوبی می‌شناسد از هر نشانه، سکوت و صدایی تصویری مشکوک می‌سازد. مردی که مقدر کرده‌اند بمیرد و او نمی‌خواهد. قصه‌ و تاریخ بخشی از روشن‌فکری در ایران. «ماه غمگین، ماهِ سرخ» با نوع روایتش تاریخِ خون را می‌نویسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://ketabnews.com/fa/news/7807/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE|عنوان= رمان از نگاه مهدی یزدانی‌خرم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| من همیشه برای نوشتن کارهایم تا جایی که دچار افتادن در چالهٔ تاریخ‌نویسی نشوم از منابع تاریخی استفاده می‌کنم. جمله‌ای از بورخس یادم مانده که اگر می‌خواهید داستانی بنویسید که شکل تاریخی داشته باشد باید کاری کنید که خواننده و منتقد مچتان را نگیرد. یعنی حداقلی از پایبندی به تاریخ. مطابقت تاریخی برای من تا این حدش مهم است، نه بیشتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ یک پس‌زمینه است در کارهای من. دوست دارم داستان‌هایم در بزنگاه‌های تاریخی شکل بگیرند. آدم‌ها در حالت عادی شخصیت‌های مشابهی دارند و مثل هم هستند، اما در بزنگاه‌ها و نقاط بحرانی است که شخصیت‌ها بروز پیدا می‌کند و می‌توان خود یا دیگری را شناخت. بنابراین برخلاف این‌که سال‌هاست می‌گویند داری قصه تاریخی می‌نویسی، این‌ها قصه‌هایی‌ست تاریخ‌مند. از تاریخ بهره گرفته؛ تا ادبیات، رنگارنگ شود. وگرنه داستان جای گفتن تاریخ نیست، جای روان‌شناسی و فلسفه هم نیست. داستان، داستان است. خواننده برای یاد گرفتن اقتصاد یا دانستن نظر نویسنده درباره فلان مکتب فلسفی سراغ داستان نمی‌آید. می‌خواهد داستانی بخواند و لذتی ببرد. از خلال این داستان هم نویسنده می‌تواند دیدگاه خودش را پیش‌ روی خواننده بگذارد تا خواننده خودش تصمیم بگیرد. نه این‌که دیدگاهش را به او بقبولاند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| آدم‌ها در کارهای من خاکستری‌اند. سعی می‌کنم تیپ‌سازی نکنم. از این‌که یک نفر مطلقاً شر باشد یا خیر مطلق باشد دوری می‌کنم. همه ما طیفی از خاکستری هستیم و عذاب وجدان در آدم‌های خاکستری بروز پیدا می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;راوی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب===&lt;br /&gt;
نامزد نهایی چهاردهمین [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد. هیئت داوران چهاردهمین دورهٔ جایزه جلال آل‌احمد در بخش رمان و داستان بلند پنج اثر را به عنوان نامزد نهایی کسب این جایزه معرفی کرد که رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشتهٔ رضا جولایی در این گروه جای دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://jahanesanat.ir/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE/236764/|عنوان= نامزد جایزه ادبی جلال آل‌احمد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
از رمانتیسم عشقی تا رمانتیسم انقلابی در رمان «ماه غمگین، ماه سرخ» نوشته‌ی رضا جولایی، جواد اسحاقیان&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مقاله&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
کتاب صوتی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از سایت نوار قابل‌دسترسی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.navaar.ir/audiobook/12866/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C|عنوان= کتاب صوتی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46292</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46292"/>
		<updated>2022-03-04T13:21:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر و نامزد چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از میان یادها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===راویان ماه غمگین===&lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] جهت بررسی ابعاد مختلف فاجعه‌ٔ ترور [[میرزاده عشقی|عشقی]]، برای رمانش راویان مختلفی انتخاب کرده. البته این راویان، به شیوه‌‌ٔ جریان سیال ذهن به سخن می‌آیند و نویسنده می‌رود توی سر آن‌ها و آنچه فکر می‌کنند را با زاویه‌دید دانای کل، بیرون می‌ریزد و روی کاغذ می‌آورد؛ اما تفاوت اندیشه‌ٔ این افراد و نگاهشان به قضیه‌ٔ ترور، در هرکدام از فصل‌ها به‌خوبی مشهود است. خود عشقی، [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، کوکب معشوقه‌ٔ خائن عشقی، قاتلین او، ریأست نظمیه، یک شازده خانم که عشقی او را دوست دارد، و چند نفر دیگر از شخصیت‌های مکمل، فصل‌های گوناگون کتاب را به خودشان اختصاص می‌دهند و رشته‌ٔ روایت، از طریق افکار آن‌ها هدایت می‌شود. اگرچه همان‌طور که قبلاً اشاره شد، تفاوت فکر و اندیشه و نوع نگاه این افراد در هر فصل مشخص و از دیگری قابل‌تشخیص است، اما زاویه‌دید سوم شخص که برای آن‌ها انتخاب شده، گویا هم‌زمان نقطه‌ٔ ضعف و قوت اثر محسوب می‌شود.&lt;br /&gt;
برای مثال، ما باوجودی که می‌بینیم قاتل به کشتن و کثافت و لذت‌بردن از آن فکر می‌کند و مثلاً اندیشه‌اش با عشقی که سراسر استرس است و شور و عصیان فرق می‌کند، اما زیاد صدای این قاتل را در متن نمی‌شنویم. درباره‌ٔ سایر افراد هم وضع به همین صورت است. درواقع اگر می‌شد صدای شخصیت‌‌ها به‌وضوح شنیده شود و برای آن‌ها لحن و گفتار منحصربه‌خودشان خلق شود، رمان خیلی جذاب‌‌تر بود و می‌شد کنترل رشته‌ی روایت را به دست جریانی سیال که در ذهن شخصیت‌ها جاری است داد تا اندیشه و حس‌ها مختلفشان، با صدای خودشان و با زاویه‌دید اول‌شخص، روی کاغذ بیاید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===اظهارنظرها===&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46288</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46288"/>
		<updated>2022-03-04T12:04:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر و نامزد چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از میان یادها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایهٔ اثر===&lt;br /&gt;
در نهایت ماه غمگین، ماه سرخ، داستانی‌ست از یک سرگذشت محتوم، یک قصه‌ی تکراری، خاک خورده و فراموش شده، جوانی که نمی‌خواهد تن به زیستن در محیط بسته‌ٔ دیکتاتوری بدهد؛ جوانی که برای آزادی‌اش مبارزه می‌کند. نانش را هزینه‌ی آزادی می‌کند. عشقش را به خاطر نان در دل خاموش می‌کند. و سرانجام جان عزیزش را به خاطر همه‌ می‌دهد؛ پای دنیایی که بتواند در آن نان بخورد، عاشق باشد و آزاد زندگی کند. همان‌طور که نویسنده بارها شاهدش بوده و روایت کرده، ماه غمگین، ماه سرخ قصه‌ی جوان‌هایی است که مثل عبور شهاب‌سنگ کوچکی در شب ناگهان جرقه می‌زنند و خاموش می‌شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; «فردا گروهی از آن‌ها ماجرا را از یاد برده‌اند، گروهی دیگر ماجرا برای‌شان کمرنگ شده و باقی تا مدت‌ها با تأسف از سرنوشت شاعر یاد می‌کنند. روزهای آینده، این واقعه در گوشه‌ای از ذهن آن‌ها به صورت خاطره‌ای دردناک باقی خواهد ماند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱٧٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
شاید هم بتوان خون ریخته‌شده‌ٔ شاعر جوان را به ستاره‌ای مرده تشبیه کرد که پس از میلیون‌ها سال نورش در آسمان پیداست و همین نویسنده‌ای چون [[رضا جولایی]] را بر آن می‌دارد که از او بنویسد و پرده از جنایت شرم‌آور بردارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt; چنان‌که شاعر در آخرین نفس‌هایش از دوستش [[بهار]] می‌خواهد: «رسوایشان کن، به همه بگو چه کسانی مرا کشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===اظهارنظرها===&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46287</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46287"/>
		<updated>2022-03-04T11:58:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= ماه غمگین، ماه سرخ&lt;br /&gt;
|تصویر	        = Mah.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[رضا جولایی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = فارسی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= چشمه&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١۴٠٠&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۶٨&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٢٢-٠١٠-۵٨١-٧&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رمان تاریخی &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; به قلم [[رضا جولایی]] در سال ١۴٠٠ منتشر و نامزد چهاردهمین دورهٔ [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد]] شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان روایتی است از پنج روز آخر زندگی [[میرزاده عشقی|میرزادهٔ عشقی]] در تیرماه ١٣٠٣. شاعر ناآرام و منتقدی که ترور تراژیکش یکی از نمادهای کشتن ذهن‌های آزادی‌خواه است در تاریخ معاصر. [[رضا جولایی|جولایی]] شخصیت‌های تاریخی را با استفاده از تخیلِ شگفتش تبدیل کرده به قهرمان‌های داستانی، از شخصیت‌هایی چون ملک‌الشعرای بهار و قمرالملوک وزیری تا آدم‌هایی که در غبار تاریخ گم شده‌اند و جولایی آن‌ها را ساخته است. داستان با خواب شومی آغاز می‌شود که شاعر آزادی‌خواه دیده. خوابی که همه‌ٔ وجودش را آشفته کرده و می‌خواهد بار سفر ببندد تا این شر از سرش بگذرد. در این رمان شخصیت‌های گوناگون قصه‌های خود را می‌گویند در راستای قصه‌ٔ عشقی جوان. تصویر تهرانی را می‌بینیم که سرگردان آخرین روزهای حکومت قاجارهاست و قدرت‌گرفتن سردار سپه‌ای که نمی‌خواهد عشقی زنده بماند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.ibna.ir/fa/book/318012/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C|عنوان= خلاصهٔ رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;آنچه آثار [[رضا جولایی]] را مرغوب می‌کند، ویژگی مشترک بین تمام کارهایش نیز هست؛ روایت‌هایی از فراموش‌شدگان. او در داستان‌هایش به سراغ شخصیت‌هایی می‌رود که امروز گاه تنها نامشان برای ما آشناست، هر چند که ما با چگونه‌بودن آن‌ها، نحوهٔ زیست و ثمره‌ٔ افکارشان زندگی می‌کنیم. در داستان &#039;&#039;&#039;[[شکوفه‌های عناب|شکوفه‌های عناب]]&#039;&#039;&#039; با بازخوانی شعر «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» رنج‌نامه‌ٔ [[جهانگیر خان صوراسرافیل]] را حکایت می‌کند که جوان بود و سری پرشور در سینه داشت. در کتاب &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; داستان پنج روز آخر میرزاده‌ٔ عشقی شاعر جوان مشروطه را می‌گوید. با همه‌ٔ تلاش‌ها برای مشروطه‌خواهی در ایران، طفل نارس و به تعبیری مرده به دنیا آمد. ولیعهد قاجاری به کناری رفته و به جایش یک قزاق قدرت می‌گیرد که تدبیرش برای همه‌ٔ امور توسل به زور است. در این چنین زمانی‌ست که میرزاده‌ٔ عشقی منظومه‌ٔ [[جمهوری‌نامه]] را می‌سراید{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color:#DB7093}}&lt;br /&gt;
{{ب|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;چه ذلت‌ها کشید این ملت زار&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;|&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;دریغ از راه دور و رنج بسیار&#039;&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
او در این شعر بلند که یکی از بی‌پرده‌ترین اشعار سیاسی دوران خوانده می‌شود همه را نواخت؛ روحانیت درباری گرفته تا اشرافی مثل قوام، مجلس سفارشی و رضاخان را. به‌خصوص لحن تند و سازش‌ناپذیرش با رضا‌خان برایش به قیمت حکم تیر تمام شد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://vinesh.ir/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF/|عنوان= به همه بگو چه کسانی مرا کشتند}}&amp;lt;/ref&amp;gt;   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای آنانی‌ که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; از روز جمعه سیزدهم تیرماه سال ١٣٠٣ و با مرگ [[میرزاده عشقی]] آغاز می‌شود و در ادامه با فلاش‌بک به هشت تیرماه، پنج روز پایانی زندگی شاعری آزادی‌خواه را به تصویر می‌کشد که از شاعران روشنفکر، خلاق، پیشرو و مبارز عصر خود بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
[[رضا جولایی]] داستان را با خوابی پریشان آغاز می‌کند، شاعر خواب مراسم تشییع‌جنازه‌اش را می‌بیند که چطور مردم دسته‌دسته به تماشا می‌آیند و لا‌اله‌الا‌الله گویان در موردش نجوا می‌کنند. از زمان خواب تا پنج روز دیگر، زمانی‌ست که با دوستانش ازجمله [[بهار|ملک‌الشعرای بهار]]، وقت گذرانی می‌کند و به صلاح و مشورت می‌نشیند که چه باید کند. خواب چنان او را آشفته کرده که از تنها بیرون رفتن می‌ترسد. شواهدی در دفتر روزنامه و اختناق فضا نیز به این شک و دلواپسی دامن می‌زند. فکری‌ست که خودش را کجا سر به نیست کند. مدتی آفتابی نشود. آیا برای حفظ جانش باید از کسی کمک بگیرد؟ از چه کسی؟ شاعر در دفترش می‌نویسد: «… اواسط تابستان است و اوج گرما، اما من کابوس برف و سرما دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»این جمله در متن داستانی نیز در گیومه گذاشته شده و به نظر می‌رسد از نوشته‌های اصلی خود [[میرزاده عشقی|عشقی]] باشد.&lt;br /&gt;
در قسمت ابتدایی رمان یعنی خوابِ شاعر، نویسنده، چکیده‌ٔ کل داستان به همراه شخصیت‌های اثرگذار بر آن را می‌آورد و معرفی می‌کند. در واقع از انتها شروع می‌کند که تمهیدی است برای ساخت شبکه‌ٔ داستانی. سپس در هرکدام از بخش‌های داستانی یکی‌یکی سراغ این شخصیت‌ها می‌رود و آن را برای خواننده باز می‌کند؛ احوال کودکی، خیالات، ترس‌ها و شیوه‌ٔ معیشتی آدم‌هایی که به‌نوعی به عشقی مربوط می‌شوند مثل شاهزاده خانم (کسی که شاعر نسبت به او عشقی پنهان در دل دارد) یا بهار، همین‌طور افرادی که با قتل او در ارتباط‌اند را شرح می‌دهد. در این بین خواننده انسان‌های مطرود و ترس‌خورده‌ای را می‌بیند که جزء لگدپرانی راه دیگری برای زنده‌ماندن بلد نیستند. کوکب روسپی آوازه‌خوانی که شاعر را لو می‌دهد، زنی‌ست که از کودکی فروخته شده، بارها کتک خورده و ترسیده، از بوی گند تن آدم‌ها و چرکی دست و زردی دندانشان انزجار دارد اما دست‌آخر مجبور شده تن به قضا دهد. «کوکب از آن گاوچاه نفرت دارد، می‌هراسد. از آن‌ها هر کاری بر می‌آید. بار اول کتک خورد. سر و صورتش کبود شد و دنده‌هایش. بعد مچاله شد در گوشه‌ای. چند سالش بود؟ دوازده، سیزده. زیر بار بغل‌خوابی نمی‌رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=٣٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
یا درگاهی، شخصی که برای خوش‌خدمتی به رضاخان از هیچ شری چشم‌پوشی نمی‌کند، کودکی‌ست یتیم و محبت‌ندیده که بدنش زیر بار کار سخت شرحه شرحه شده. در سن کم کارش بارکشی و مواظبت از مال‌‌ها بوده، راه‌رفتن طولانی در کمرکش کوه‌ها با شکمی گرسنه و دستانی قاچ‌قاچ شده. او حالا تبدیل به مردی شده که شکنجه‌کردن زندانیان سیاسی برایش یک جور تفریح است. «درگاهی می‌داند که این‌جور آدم‌ها پنجه‌های قدرتمند حکومت بعدی‌ خواهند بود. حالا در ظاهر زندانبان است، اما شغلش دراصل زیرآب‌کردن سر زندانیان سیاسی است&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;: «رؤسای ایلات یاغی، فرنگ‌رفته‌های ناآرام، زبان‌درازها، محرکین جماعت. شغل او جلادی به شیوه‌های جدید است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١١١}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از میان یادها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ماه غمگین، ماه سرخ&#039;&#039;&#039; اثری‌ست داستانی و در حوزه‌ٔ ادبیات، به همین نسبت در روایت خود از تخیل بیشتر بهره گرفته است تا واقعیت‌ها یا بت‌سازی‌های تاریخی. نویسنده یک ماجرای تاریخی را با زبانی قصه‌گو تعریف می‌کند و در چیزی که از آغاز پیداست، کشش ایجاد کرده و خواننده را تحریک می‌کند که بیشتر با این داستان همراه شود. [[میرزاده عشقی]] به همراه و اصرار [[بهار]]، در این چند روز آخر به افراد بسیاری سر می‌زنند. کسانی که خود عشقی در جمهوریت از آنها بدگویی کرده، مثل مدرس و قوام. هر کدام از آن‌ها به نحوی مداراگرانه با او برخورد می‌‎کنند. قوام می‌گوید: «متأسفانه این قزاق نکره میانه‌‌ی خوبی با ما ندارد. در شأن و منزلت من هم نیست که از این تازه به دوران رسیده‌ها چیزی بخواهم… وقتی کسی بر خر قدرت سوار می‌شود، دیگر صدای پیاده‌ها را نمی‌شنود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;» و درنهایت توصیه می‌کند که بهترین کار این است که جانتان را بردارید و از این مملکت فرار کنید.&lt;br /&gt;
مدرس نیز با رفتن از ایران و برای مدتی متواری شدن موافق است، اوست که برای گرفتن تذکره‌ی عبور قاچاقی (ویزا) به میرزاده‌ی عشقی کمک می‌کند. هر دو این شخصیت‌ها در عین اثرگذاری تاریخی‌شان، در داستان در روزمره‌ترین حالات زندگی آورده شده‌اند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
نویسنده، به نظر می‌رسد از ساخت تیپ حذر کرده و شخصیت‌هایی خاکستری آفریده است. شخصیت‌هایی که جدال تاریک درونشان را می‌توان دید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===لحن شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
لحن شخصیت‌های داستانی رعایت شده است. لحن قوام پر تفاخر و همه‌چیز دان است. زبان مدرس لهجه‌ٔاصفهانی دارد، کمی عامیانه است همراه با لحن یک مرشد.زبان بقیه‌ٔ افراد نیز به همین نسبت سنجیده و متناسب با شخصیتشان انتخاب شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
«عوض نادعلی، مظهرالعجایب نصیب ما شد. اون روز که جز می‌زدم که این قزاق اگه قدرتو به دس بگیرِد تسمه از گرده‌ی همه می‌کشِد، گفتن آشیخ تو از قافله‌ی عالم عقب موندی، چشم دیدن ترقی مملکتو نداری. حالا کی حریفِس این گوساله رو که بردن پشت‌بوم بکشِد پایین؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|جولایی|١۴٠٠|ک=ماه غمگین، ماه سرخ|ص=١٢٩}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های چشمگیر این اثر، رنگین بودن فضای داستانی و همچنین حضور روزمرگی در داستان است. به بیانی دیگر با داستانی تلخ و دل‌آشوب روبه‌رو هستیم که در آن فضای غم‌آلود غلبه ندارد. به فاصله‌ی هر فضاسازی یا روایت اندوهگین، یک صحنه یا یک خرده‌داستان یا گفتگوی نسبتاً شاد و گرم نیز آورده می‌شود. مثل مهمانی زنانه‌ی خانه‌ی شاهزاده خانم، یا حتی به‌طور خیلی ساده زمانی که شاعر بوی نان سنگگ داغ به مشامش می‌خورد، وارد کله‌پزی می‌شود و هیولای درونش را با خوردن خاموش می‌کند. همین‌طور هنگامی در میانه‌ی حرف‌های تشویش‌آمیز و سرزنش‌های بسیار دوستان، که او تندروی کرده است، شعری خوانده می‌شود و یا صحبت از عشق به میان می‌آید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خلاصه&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===اظهارنظرها===&lt;br /&gt;
====نقدهای مثبت====&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mah.jpg&amp;diff=46285</id>
		<title>پرونده:Mah.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Mah.jpg&amp;diff=46285"/>
		<updated>2022-03-04T11:00:20Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46284</id>
		<title>ماه غمگین، ماه سرخ</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%8C_%D9%85%D8%A7%D9%87_%D8%B3%D8%B1%D8%AE&amp;diff=46284"/>
		<updated>2022-03-04T10:57:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: ایجاد صفحه خالی&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46004</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46004"/>
		<updated>2022-02-19T18:40:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = اجتماعی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= مرکز&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١٣٨١&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۴۴&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-٩۶۴-٣٠۵-۶٧٠-۴&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
[[پرونده: پرنده. قدیمی.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جلد قدیمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh italia.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آذربایجانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-de-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آلمانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-turkey-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ترکی استانبولی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-ku-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ کُردی سورانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. faranseh.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ فرانسوی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. armani.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ارمنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-it-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ایتالیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-spanish.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ اسپانیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-en-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ انگلیسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جز گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی رمان===&lt;br /&gt;
مشخصهٔ اصلی رمان پرندهٔ من، کوتاهی فصل‌های آن است. این رمان حاوی ٥٣ فصل در ١۴۴ صفحه است یعنی میانگین صفحات هر فصل کمتر از سه صفحه است. این کوتاهی برای نشان‌دادن کلیشه‌ای بودن زندگی است. در فصل‌های طولانی باید توصیف‌های طولانی انجام شود و پی‌رفت‌های متعددی دارد، اما در فصل‌هایی به این کوتاه، بدیهی است که یک تکه از زندگی جلوه می‌کند و البته سخن اصلی نویسندهٔ آن است که این یک تکه از زندگی، حکایتگر همهٔ آن است. باقی زندگی نیز تکرار همین یک تکه است. موجزگویی در حدّ بالا و توصیف‌های تصویری، ذهنی و کلامی را از ویژگی‌های برجستهٔ این اثر می‌توان برشمرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام کتاب===&lt;br /&gt;
نام داستان پرندهٔ من تداعی‌کنندهٔ قفس است. خصوصاً حصری که در عنوان پرندهٔ من صورت گرفته، یادآور تضادی در پرنده، قفس و پرواز است. بر این اساس، گاهی راوی می‌شود پرندهٔ درون قفس، گاهی پَر می‌زند از قفسی به قفس دیگر. مسئلهٔ تداعی و چند تکه‌شدن داستان با همین عنوان تناسب دارد. راوی همچون پرنده از «قفسی» به «قفس» دیگر می‌ٰرود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
بنیاد ساختاری این رمان بر تعریف و قضاوت استوار شده است. راوی زنی است میا‌ن‌سال که می‌کوشد دربارهٔ هرچه در اطرافش هست قضاوت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
رمان فاقد پیرنگ یا پلات به مفهوم سنتی است و بیشتر بر مبنای افشاگری و قضاوت پیش می‌رود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=۴٠۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| چه کسی بهتر از یک زن می‌تواند از خودش بنویسد؟ در ادبیات ما هنوز هم یک عالم نانوشته در این مورد هست. یک عالم حس پنهان و صداهای زنانۀ خاموش که هیچ‌وقت دربارۀ آن ها نوشته نشده است. به نظرم از این نگاه که مردها می‌توانند تکیه‌گاه باشند مدت‌هاست که فاصله گرفته‌ایم. مثل خیلی چیزهای دیگرِ این جامعه، افسانه‌ای است که آدم‌ها دوست دارندهنوز باورش کنند، اما واقعیت‌های سخت زندگی همۀ آن‌ها را به‌سرعت نابود می‌کند. زن‌ها به‌مرور یاد گرفته‌اند به خودشان متکی باشند و این البته در درازمدت اصلاً به‌ضرر مردها نیست. در مورد شخصیت‌های مرد، این موقعیت متفاوتِ آدم‌هاست که به آن‌ها قدرت می‌دهد یا ضعیفشان می‌کند. به زن و مردبودنشان ربط ندارد. ولی اینکه در این رمان در حاشیه هستند، خُب طبیعی است. چون این رمان داستانِ زندگی‌ زن‌هاست و برای همین صدایشان بلندتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://faribavafi.com/wp-content/uploads/2017/12/PDF_MAG_ZananNo2_fa.pdf|عنوان= قهرمانان چیزهای ساده و کوچک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی استانبولی، عربی، فرانسوی، ارمنی، ایتالیایی، کردی سورانی و انگلیسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهٔ ما باشد. نه در واقع محلهٔ ما مثل چین است. پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هر جا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهٔ ما کمی بهتر از چین است. چون یک گربهٔ هرزه داریم که روی هرهٔ ایوان می‌نشیند و همسایه‌ٔ طبقهٔ سوم هم از قرار طوطی نگه می‌دارد. یک مغاهٔ پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به‌سراغم نیاید. سروصدا زیاد بود و روز اول انگار برای آشناترشدن ما با محیط،‌ آقای هاشمی دختر چهارده‌ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط‌خلوت ما ریخت&#039;&#039;&#039;.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به‌استناد خانهٔ کتاب &#039;&#039;&#039;پرنده‌ٔ من&#039;&#039;&#039; تا سال ١۴٠٠ توسط «نشر مرکز» در ٣۴ نوبت به‌ چاپ ‌رسیده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله‌های نوشته‌شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
{{بلی}} تحليل دو رمان &#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039; و &#039;&#039;ماهی‌ها در شب می‌خوابند&#039;&#039; بر اساس مؤلفه‌های نوشتار زنانه، افسانه حسن‌زاده دستجردی و سيدمصطفی موسوی‌راد، بهار و تابستان ١٣٩٣، دورهٔ ٣، شمارهٔ  یک.{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} نقد و بررسی رمان‌های فریبا وفی با تکیه بر &#039;&#039;پرندهٔ من، ترلان، رؤیای تبت، رازی در کوچه‌ها، ماه کامل می‌شود&#039;&#039;، سمیرا تیموری، ١٣٩١{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} بررسی رمان &#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039; از منظر سبک‌شناسی انتقادی، دکتر مهری تلخابی، ١٣٩٣&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=وفی|نام= فریبا| پیوند نویسنده= فریبا وفی|عنوان= پرندهٔ من|سال= ۱۳٨١|ناشر= مرکز|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶٠٠-٧١٣١-٢٣-٧|پیوند= }}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=میرعابدینی|نام= حسن| پیوند نویسنده= حسن میرعابدینی|عنوان= دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|سال= ۱۳٩٧|ناشر= خورشید|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-٩۶۴-٣٠۵-۶٧٠-۴|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87._%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C.jpg&amp;diff=46003</id>
		<title>پرونده:پرنده. قدیمی.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87._%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C.jpg&amp;diff=46003"/>
		<updated>2022-02-19T18:26:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46002</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46002"/>
		<updated>2022-02-19T18:10:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= فارسی&lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = اجتماعی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= مرکز&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=تهران&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= ١٣٨١&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۱۴۴&lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh italia.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آذربایجانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-de-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آلمانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-turkey-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ترکی استانبولی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-ku-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ کُردی سورانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. faranseh.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ فرانسوی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. armani.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ارمنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-it-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ایتالیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-spanish.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ اسپانیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-en-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ انگلیسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جز گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی رمان===&lt;br /&gt;
مشخصهٔ اصلی رمان پرندهٔ من، کوتاهی فصل‌های آن است. این رمان حاوی ٥٣ فصل در ١۴۴ صفحه است یعنی میانگین صفحات هر فصل کمتر از سه صفحه است. این کوتاهی برای نشان‌دادن کلیشه‌ای بودن زندگی است. در فصل‌های طولانی باید توصیف‌های طولانی انجام شود و پی‌رفت‌های متعددی دارد، اما در فصل‌هایی به این کوتاه، بدیهی است که یک تکه از زندگی جلوه می‌کند و البته سخن اصلی نویسندهٔ آن است که این یک تکه از زندگی، حکایتگر همهٔ آن است. باقی زندگی نیز تکرار همین یک تکه است. موجزگویی در حدّ بالا و توصیف‌های تصویری، ذهنی و کلامی را از ویژگی‌های برجستهٔ این اثر می‌توان برشمرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام کتاب===&lt;br /&gt;
نام داستان پرندهٔ من تداعی‌کنندهٔ قفس است. خصوصاً حصری که در عنوان پرندهٔ من صورت گرفته، یادآور تضادی در پرنده، قفس و پرواز است. بر این اساس، گاهی راوی می‌شود پرندهٔ درون قفس، گاهی پَر می‌زند از قفسی به قفس دیگر. مسئلهٔ تداعی و چند تکه‌شدن داستان با همین عنوان تناسب دارد. راوی همچون پرنده از «قفسی» به «قفس» دیگر می‌ٰرود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
بنیاد ساختاری این رمان بر تعریف و قضاوت استوار شده است. راوی زنی است میا‌ن‌سال که می‌کوشد دربارهٔ هرچه در اطرافش هست قضاوت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
رمان فاقد پیرنگ یا پلات به مفهوم سنتی است و بیشتر بر مبنای افشاگری و قضاوت پیش می‌رود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=۴٠۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| چه کسی بهتر از یک زن می‌تواند از خودش بنویسد؟ در ادبیات ما هنوز هم یک عالم نانوشته در این مورد هست. یک عالم حس پنهان و صداهای زنانۀ خاموش که هیچ‌وقت دربارۀ آن ها نوشته نشده است. به نظرم از این نگاه که مردها می‌توانند تکیه‌گاه باشند مدت‌هاست که فاصله گرفته‌ایم. مثل خیلی چیزهای دیگرِ این جامعه، افسانه‌ای است که آدم‌ها دوست دارندهنوز باورش کنند، اما واقعیت‌های سخت زندگی همۀ آن‌ها را به‌سرعت نابود می‌کند. زن‌ها به‌مرور یاد گرفته‌اند به خودشان متکی باشند و این البته در درازمدت اصلاً به‌ضرر مردها نیست. در مورد شخصیت‌های مرد، این موقعیت متفاوتِ آدم‌هاست که به آن‌ها قدرت می‌دهد یا ضعیفشان می‌کند. به زن و مردبودنشان ربط ندارد. ولی اینکه در این رمان در حاشیه هستند، خُب طبیعی است. چون این رمان داستانِ زندگی‌ زن‌هاست و برای همین صدایشان بلندتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://faribavafi.com/wp-content/uploads/2017/12/PDF_MAG_ZananNo2_fa.pdf|عنوان= قهرمانان چیزهای ساده و کوچک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی استانبولی، عربی، فرانسوی، ارمنی، ایتالیایی، کردی سورانی و انگلیسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهٔ ما باشد. نه در واقع محلهٔ ما مثل چین است. پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هر جا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهٔ ما کمی بهتر از چین است. چون یک گربهٔ هرزه داریم که روی هرهٔ ایوان می‌نشیند و همسایه‌ٔ طبقهٔ سوم هم از قرار طوطی نگه می‌دارد. یک مغاهٔ پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به‌سراغم نیاید. سروصدا زیاد بود و روز اول انگار برای آشناترشدن ما با محیط،‌ آقای هاشمی دختر چهارده‌ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط‌خلوت ما ریخت&#039;&#039;&#039;.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳٨١|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله‌های نوشته‌شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46001</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46001"/>
		<updated>2022-02-19T15:16:36Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: /* نام داستان */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh italia.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آذربایجانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-de-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آلمانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-turkey-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ترکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-ku-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ کُردی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. faranseh.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ فرانسوی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. armani.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ارمنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-it-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ایتالیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-spanish.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ اسپانیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-en-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ انگلیسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جز گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جلسات نقد و بررسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== استحال و اقتباس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی رمان===&lt;br /&gt;
مشخصهٔ اصلی رمان پرندهٔ من، کوتاهی فصل‌های آن است. این رمان حاوی ٥٣ فصل در ١٤١ صفحه است یعنی میانگین صفحات هر فصل کمتر از سه صفحه است. این کوتاهی برای نشان‌دادن کلیشه‌ای بودن زندگی است. در فصل‌های طولانی باید توصیف‌های طولانی انجام شود و پی‌رفت‌های متعددی دارد، اما در فصل‌هایی به این کوتاه، بدیهی است که یک تکه از زندگی جلوه می‌کند و البته سخن اصلی نویسندهٔ آن است که این یک تکه از زندگی، حکایتگر همهٔ آن است. باقی زندگی نیز تکرار همین یک تکه است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام کتاب===&lt;br /&gt;
نام داستان پرندهٔ من تداعی‌کنندهٔ قفس است. خصوصاً حصری که در عنوان پرندهٔ من صورت گرفته، یادآور تضادی در پرنده، قفس و پرواز است. بر این اساس، گاهی راوی می‌شود پرندهٔ درون قفس، گاهی پَر می‌زند از قفسی به قفس دیگر. مسئلهٔ تداعی و چند تکه‌شدن داستان با همین عنوان تناسب دارد. راوی همچون پرنده از «قفسی» به «قفس» دیگر می‌ٰرود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
بنیاد ساختاری این رمان بر تعریف و قضاوت استوار شده است. راوی زنی است میا‌ن‌سال که می‌کوشد دربارهٔ هرچه در اطرافش هست قضاوت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
رمان فاقد پیرنگ یا پلات به مفهوم سنتی است و بیشتر بر مبنای افشاگری و قضاوت پیش می‌رود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=٤٠٤}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| چه کسی بهتر از یک زن می‌تواند از خودش بنویسد؟ در ادبیات ما هنوز هم یک عالم نانوشته در این مورد هست. یک عالم حس پنهان و صداهای زنانۀ خاموش که هیچ‌وقت دربارۀ آن ها نوشته نشده است. به نظرم از این نگاه که مردها می‌توانند تکیه‌گاه باشند مدت‌هاست که فاصله گرفته‌ایم. مثل خیلی چیزهای دیگرِ این جامعه، افسانه‌ای است که آدم‌ها دوست دارندهنوز باورش کنند، اما واقعیت‌های سخت زندگی همۀ آن‌ها را به‌سرعت نابود می‌کند. زن‌ها به‌مرور یاد گرفته‌اند به خودشان متکی باشند و این البته در درازمدت اصلاً به‌ضرر مردها نیست. در مورد شخصیت‌های مرد، این موقعیت متفاوتِ آدم‌هاست که به آن‌ها قدرت می‌دهد یا ضعیفشان می‌کند. به زن و مردبودنشان ربط ندارد. ولی اینکه در این رمان در حاشیه هستند، خُب طبیعی است. چون این رمان داستانِ زندگی‌ زن‌هاست و برای همین صدایشان بلندتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://faribavafi.com/wp-content/uploads/2017/12/PDF_MAG_ZananNo2_fa.pdf|عنوان= قهرمانان چیزهای ساده و کوچک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهٔ ما باشد. نه در واقع محلهٔ ما مثل چین است. پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هر جا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهٔ ما کمی بهتر از چین است. چون یک گربهٔ هرزه داریم که روی هرهٔ ایوان می‌نشیند و همسایه‌ٔ طبقهٔ سوم هم از قرار طوطی نگه می‌دارد. یک مغاهٔ پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به‌سراغم نیاید. سروصدا زیاد بود و روز اول انگار برای آشناترشدن ما با محیط،‌ آقای هاشمی دختر چهارده‌ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط‌خلوت ما ریخت&#039;&#039;&#039;.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46000</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=46000"/>
		<updated>2022-02-19T15:15:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh italia.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آذربایجانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-de-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ آلمانی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-turkey-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ترکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-ku-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ کُردی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. faranseh.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ فرانسوی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeh. armani.png|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ارمنی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-it-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ ایتالیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-spanish.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ اسپانیایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Parandeye-man-en-.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ترجمهٔ انگلیسی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جز گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جلسات نقد و بررسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== استحال و اقتباس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی رمان===&lt;br /&gt;
مشخصهٔ اصلی رمان پرندهٔ من، کوتاهی فصل‌های آن است. این رمان حاوی ٥٣ فصل در ١٤١ صفحه است یعنی میانگین صفحات هر فصل کمتر از سه صفحه است. این کوتاهی برای نشان‌دادن کلیشه‌ای بودن زندگی است. در فصل‌های طولانی باید توصیف‌های طولانی انجام شود و پی‌رفت‌های متعددی دارد، اما در فصل‌هایی به این کوتاه، بدیهی است که یک تکه از زندگی جلوه می‌کند و البته سخن اصلی نویسندهٔ آن است که این یک تکه از زندگی، حکایتگر همهٔ آن است. باقی زندگی نیز تکرار همین یک تکه است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام داستان===&lt;br /&gt;
نام داستان پرندهٔ من تداعی‌کنندهٔ قفس است. خصوصاً حصری که در عنوان پرندهٔ من صورت گرفته، یادآور تضادی در پرنده، قفس و پرواز است. بر این اساس، گاهی راوی می‌شود پرندهٔ درون قفس، گاهی پَر می‌زند از قفسی به قفس دیگر. مسئلهٔ تداعی و چند تکه‌شدن داستان با همین عنوان تناسب دارد. راوی همچون پرنده از «قفسی» به «قفس» دیگر می‌ٰرود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
بنیاد ساختاری این رمان بر تعریف و قضاوت استوار شده است. راوی زنی است میا‌ن‌سال که می‌کوشد دربارهٔ هرچه در اطرافش هست قضاوت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
رمان فاقد پیرنگ یا پلات به مفهوم سنتی است و بیشتر بر مبنای افشاگری و قضاوت پیش می‌رود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=٤٠٤}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| چه کسی بهتر از یک زن می‌تواند از خودش بنویسد؟ در ادبیات ما هنوز هم یک عالم نانوشته در این مورد هست. یک عالم حس پنهان و صداهای زنانۀ خاموش که هیچ‌وقت دربارۀ آن ها نوشته نشده است. به نظرم از این نگاه که مردها می‌توانند تکیه‌گاه باشند مدت‌هاست که فاصله گرفته‌ایم. مثل خیلی چیزهای دیگرِ این جامعه، افسانه‌ای است که آدم‌ها دوست دارندهنوز باورش کنند، اما واقعیت‌های سخت زندگی همۀ آن‌ها را به‌سرعت نابود می‌کند. زن‌ها به‌مرور یاد گرفته‌اند به خودشان متکی باشند و این البته در درازمدت اصلاً به‌ضرر مردها نیست. در مورد شخصیت‌های مرد، این موقعیت متفاوتِ آدم‌هاست که به آن‌ها قدرت می‌دهد یا ضعیفشان می‌کند. به زن و مردبودنشان ربط ندارد. ولی اینکه در این رمان در حاشیه هستند، خُب طبیعی است. چون این رمان داستانِ زندگی‌ زن‌هاست و برای همین صدایشان بلندتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://faribavafi.com/wp-content/uploads/2017/12/PDF_MAG_ZananNo2_fa.pdf|عنوان= قهرمانان چیزهای ساده و کوچک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهٔ ما باشد. نه در واقع محلهٔ ما مثل چین است. پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هر جا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهٔ ما کمی بهتر از چین است. چون یک گربهٔ هرزه داریم که روی هرهٔ ایوان می‌نشیند و همسایه‌ٔ طبقهٔ سوم هم از قرار طوطی نگه می‌دارد. یک مغاهٔ پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به‌سراغم نیاید. سروصدا زیاد بود و روز اول انگار برای آشناترشدن ما با محیط،‌ آقای هاشمی دختر چهارده‌ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط‌خلوت ما ریخت&#039;&#039;&#039;.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-en-.jpg&amp;diff=45999</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-en-.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-en-.jpg&amp;diff=45999"/>
		<updated>2022-02-19T15:13:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh._armani.png&amp;diff=45998</id>
		<title>پرونده:Parandeh. armani.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh._armani.png&amp;diff=45998"/>
		<updated>2022-02-19T15:11:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-spanish.jpg&amp;diff=45997</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-spanish.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-spanish.jpg&amp;diff=45997"/>
		<updated>2022-02-19T15:10:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-it-.jpg&amp;diff=45996</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-it-.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-it-.jpg&amp;diff=45996"/>
		<updated>2022-02-19T15:09:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh._faranseh.png&amp;diff=45995</id>
		<title>پرونده:Parandeh. faranseh.png</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh._faranseh.png&amp;diff=45995"/>
		<updated>2022-02-19T15:06:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-ku-.jpg&amp;diff=45994</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-ku-.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-ku-.jpg&amp;diff=45994"/>
		<updated>2022-02-19T15:01:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-turkey-.jpg&amp;diff=45993</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-turkey-.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-turkey-.jpg&amp;diff=45993"/>
		<updated>2022-02-19T15:00:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-de-.jpg&amp;diff=45992</id>
		<title>پرونده:Parandeye-man-de-.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeye-man-de-.jpg&amp;diff=45992"/>
		<updated>2022-02-19T14:59:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh_italia.jpg&amp;diff=45991</id>
		<title>پرونده:Parandeh italia.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Parandeh_italia.jpg&amp;diff=45991"/>
		<updated>2022-02-19T14:58:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45990</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45990"/>
		<updated>2022-02-19T13:08:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جز گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جلسات نقد و بررسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== استحال و اقتباس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی رمان===&lt;br /&gt;
مشخصهٔ اصلی رمان پرندهٔ من، کوتاهی فصل‌های آن است. این رمان حاوی ٥٣ فصل در ١٤١ صفحه است یعنی میانگین صفحات هر فصل کمتر از سه صفحه است. این کوتاهی برای نشان‌دادن کلیشه‌ای بودن زندگی است. در فصل‌های طولانی باید توصیف‌های طولانی انجام شود و پی‌رفت‌های متعددی دارد، اما در فصل‌هایی به این کوتاه، بدیهی است که یک تکه از زندگی جلوه می‌کند و البته سخن اصلی نویسندهٔ آن است که این یک تکه از زندگی، حکایتگر همهٔ آن است. باقی زندگی نیز تکرار همین یک تکه است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام داستان===&lt;br /&gt;
نام داستان پرندهٔ من تداعی‌کنندهٔ قفس است. خصوصاً حصری که در عنوان پرندهٔ من صورت گرفته، یادآور تضادی در پرنده، قفس و پرواز است. بر این اساس، گاهی راوی می‌شود پرندهٔ درون قفس، گاهی پَر می‌زند از قفسی به قفس دیگر. مسئلهٔ تداعی و چند تکه‌شدن داستان با همین عنوان تناسب دارد. راوی همچون پرنده از «قفسی» به «قفس» دیگر می‌ٰرود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
بنیاد ساختاری این رمان بر تعریف و قضاوت استوار شده است. راوی زنی است میا‌ن‌سال که می‌کوشد دربارهٔ هرچه در اطرافش هست قضاوت کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
رمان فاقد پیرنگ یا پلات به مفهوم سنتی است و بیشتر بر مبنای افشاگری و قضاوت پیش می‌رود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=٤٠٤}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| چه کسی بهتر از یک زن می‌تواند از خودش بنویسد؟ در ادبیات ما هنوز هم یک عالم نانوشته در این مورد هست. یک عالم حس پنهان و صداهای زنانۀ خاموش که هیچ‌وقت دربارۀ آن ها نوشته نشده است. به نظرم از این نگاه که مردها می‌توانند تکیه‌گاه باشند مدت‌هاست که فاصله گرفته‌ایم. مثل خیلی چیزهای دیگرِ این جامعه، افسانه‌ای است که آدم‌ها دوست دارندهنوز باورش کنند، اما واقعیت‌های سخت زندگی همۀ آن‌ها را به‌سرعت نابود می‌کند. زن‌ها به‌مرور یاد گرفته‌اند به خودشان متکی باشند و این البته در درازمدت اصلاً به‌ضرر مردها نیست. در مورد شخصیت‌های مرد، این موقعیت متفاوتِ آدم‌هاست که به آن‌ها قدرت می‌دهد یا ضعیفشان می‌کند. به زن و مردبودنشان ربط ندارد. ولی اینکه در این رمان در حاشیه هستند، خُب طبیعی است. چون این رمان داستانِ زندگی‌ زن‌هاست و برای همین صدایشان بلندتر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://faribavafi.com/wp-content/uploads/2017/12/PDF_MAG_ZananNo2_fa.pdf|عنوان= قهرمانان چیزهای ساده و کوچک}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌های ماندگار کتاب===&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;اینجا چین کمونیست است. من کشور چین را ندیده‌ام ولی فکر می‌کنم باید جایی مثل محلهٔ ما باشد. نه در واقع محلهٔ ما مثل چین است. پر از آدم. می‌گویند در خیابان‌های چین هیچ حیوانی دیده نمی‌شود. هر جا نگاه کنی فقط آدم می‌بینی. با این حساب محلهٔ ما کمی بهتر از چین است. چون یک گربهٔ هرزه داریم که روی هرهٔ ایوان می‌نشیند و همسایه‌ٔ طبقهٔ سوم هم از قرار طوطی نگه می‌دارد. یک مغاهٔ پرنده‌فروشی هم سر خیابان داریم. به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به‌سراغم نیاید. سروصدا زیاد بود و روز اول انگار برای آشناترشدن ما با محیط،‌ آقای هاشمی دختر چهارده‌ساله‌اش را زیر شلاق گرفت و فحش‌هایی که معجونی از چند زبان بود، مثل سنگ‌ریزه‌هایی توی حیاط‌خلوت ما ریخت&#039;&#039;&#039;.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45989</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45989"/>
		<updated>2022-02-19T12:29:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] در این رمان، از طبقهٔ متوسط زنان جامعه سخن می‌گوید و خواندن آن از جنبهٔ هویت‌شناختی، می‌تواند شناخت گروه‌های متعددی از زنان طبقهٔ متوسط جامعه را فراهم کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، داستان زندگی زنی است که در جایگاه راوی، زندگی خود و زنان اطراف خویش را روایت می‌کند. رمان از اسباب‌کشی به محله‌ای شلوغ آغاز می‌شود. راوی با توصیف این محل، وارد داستان می‌شود. بعد از سال‌ها مستأجری، صاحب خانه‌ای می‌شوند. شوهرش امیر که عاشق کانادا است و مدتی به ترکیه و حتی تا مرز یونان هم رفته بود، به آینده فکر می‌کند و تنها راه نجات را مهاجرت می‌بیند، مصرانه در پی راضی‌کردن همسرش برای رفتن است اما راوی می‌خواهد بماند و از احساسات خود، از اینکه صاحب خانه شده‌اند، حرف می‌زند. او که همواره نگاهی به پشت‌سر دارد، نمی‌تواند همگام با امیر پیش برود. اتفاقات دوران کودکی‌اش فرصت فکرکردن به آینده را نمی‌دهد، دورانی که آقاجان برای محاکمه او را به زیرزمین می‌برد و وادار به سکوت می‌کرد سکوتی که حتی قدرت ابراز احساساتش را در زندگی زناشویی از او می‌گیرد. دغدغهٔ امیر مهاجرت است. نسبت به همسرش احساس رضایت ندارد و در چنین وضعیتی، راوی دل‌زده می‌شود و با همان روحیه به زندگی‌ای که در آن عشق نیست،ادامه می‌دهد و در رؤیاهایش غرق می‌شود. روحیهٔ خود را مشابهٔ روحیهٔ مادرش در زندگی با آقاجان می‌داند که با زاریدن‌هایش اعتراض خود را نشان می‌داد. راوی دو بچه به اسم شادی و شاهین دارد. تجارب ورود به جامعه را به شادی گوشزد می‌کند کاری که مامان برای او نکرده بود. هروقت آقاجان از سفر برمی‌گشت، مامان باید دستمال‌های مخصوص ماشین را می‌شست. آقاجان بعد از تصادف کامیون یک تاکسی می‌خرد و خانه‌نشین می‌شود. بعد از خانه‌نشین‌شدن آقاجان و پناه‌بردنش به زیرزمین، زاریدن‌های مامان بالا می‌گیرد، اما خالهٔ محبوب با خصلت‌های مردانه‌اش کارهای زیادی بلد است از دارو و درمان گرفته تا فال و جادو، کارهایی که مامان نمی‌دانست.{{سخ}} درحالی‌که راوی درگیر مشکلات شادی و شاهین است، امیر با پوشیدن بهترین پیراهن و حالت‌دادن به موهایش توی آینه به خودش لبخند می‌زند، درحالی‌که مامان اثاث خانه را توی حیاط می‌ریخت و چند روز پشت‌سر هم، زاری‌کنان همه‌جا را تمییز می‌کرد، آقاجان زنی آوازخوان را که موهای بلند و سیاهی داشت، به خانه می‌آورد. منیژه، همسر دوست امیر، به‌دلیل مشغول‌بودن تلفنش از جانب همسرش متهم می‌شود. امیر به‌دنبال پروازدادن به پرنده‌ٔآرزوهایش بی‌توجه به خواسته‌ها و احساسات همسرش، مدتی خانواده را رها می‌کند، دردسرهای راوی بیشتر می‌شود و با شماتت‌کردن خود، باز به گذشته برمی‌گردد که او را مادرش به عشق پسر به دنیا آورده بود و برای آقاجان یک پادوی کوچک خانگی بود. با اینکه در نبود امیر، مامان و خواهرانش، شهلا و مهین، کنار او هستند، اما نمی‌توانند او را درک کنند. شهلا دختر مستقلی است و با کارکردن در بیرون، درآمد خوبی دارد و از هر رابطه‌ای که به جنس مرد ختم شود، بیزار است. با وسوسه‌هایش اطرافیان را خسته می‌کند.{{سخ}} مهین در پیاده‌روی که ترتیب می‌دهد، راوی را هم با خود می‌برد و از مرد رؤیایی خود حرف می‌زند. راوی که همواره در فضای خانه‌داری و بچه‌داری است، زمانی که از خانه بیرون می‌رود همچنان نگران بچه‌ها و امیر است. رفتن به خانهٔ شهلا و رفتن به بازار، برای او یک سفر است. شلوغی‌هایی که بچه‌ها در خانهٔ شهلا به وجود می‌آورند، او را مجبور می‌کند که در خانه بماند. امیر، گاه‌گاه که نامه می‌دهد، از باکو و متروهایش می‌نویسد، در نوشته‌های تازه‌اش می‌نویسد، تازه دارد ارزش همسرش را درک می‌کند و دلش برای خانه و بچه‌ها تنگ شده است. راوی جای دلخواهش را در خانه پیدا می‌کند. امیر از باکو برمی‌گردد. مهین، دختر زرنگ مامان، رؤیاهایش تحقق می‌یابد و به آن سر دنیا می‌رود و نامه‌هایی می‌فرستد، به توصیف زنان آنجا می‌پردازد که با وجود پیری، خودشان را سرحال احساس می‌کنند. نامه‌های مهین، هیجان امیر را باز برای رفتن بیشتر می‌کند اما راوی، چنین جهانی را باور ندارد و در نامه‌های خطاب به مهین با دلزدگی و نارضایتی باز گذشته را توصیف می‌کند. در پایان روایت، آقاجان در زیرزمین می‌میرد و راوی احساسات خود را از مردن پدر توصیف می‌کند. خالهٔ محبوب سکته می‌کند و می‌میرد. شهلا با وامی که می‌گیرد، خانه‌ای برای خودش و مامان می‌خرد. مامان راوی حتی در وضعیت پیری هم آرامشی به چهره ندارد. سوءظن‌ها نسبت به منیژه برطرف می‌شود. صدای شادی که مادرش از گوشه‌گیری‌های او می‌ترسید از همه‌جای خانه می‌آید؛ شعر می‌خواند، قصه می‌بافد. امیر باز در پی راضی‌کردن راوی برای رفتن است. راوی با تمثیل چراغ، وضعیت هر کدام را برجسته می‌کند، چراغ‌های امیر و مهین بیشتر است. راوی دوباره به زیرزمین برمی‌گردد و آنجا را مکان اول خود می‌داند و این بار می‌خواهد چراغی به سقفش بزند و بدون ترس در آنجا راه برود. راوی از مسئلهٔ فروش خانه سخن می‌گوید و اینکه او نیز مثل دیگران برای خودش «پرنده‌ای» دارد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جلسات نقد و بررسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=== استحال و اقتباس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زبان===&lt;br /&gt;
گاه عبارت‌ها و جمله‌هایی که شخصیت‌های داستانی به کار می‌برند حامل مفاهیمی عمیق در بیان درونیات و ذهنیات آن‌هاست. به‌عبارتی‌ دیگر در گفت‌وگوها و تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها کُدهای زبانی وجود دارد که بار معنایی آن‌ها نشانگر وجود طلاق عاطفی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
«به این خانه که آمدیم تصمیم گرفتم اینجا را دوست داشته باشم. بدون این تصمیم، ممکن بود دوست‌داشتن هیچ‌وقت به سراغم نیاید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=٧}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}} وقتی از من سیر می شود شکمم او را به یاد طبل و پاهایم او را به یاد شتر میاندازد. بعضی وقت‌ها به شکل نهنگ درمی‌آیم و آخرسر تبدیل به همان خرس قطبی می‌شوم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٠}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===حسن‌ میرعابدینی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|درون‌مایه‌ٔ رمان [[فریبا وفی]] سرخوردگی‌ها و دل‌زدگی‌های زنان در جامعهٔ شهری امروز است. نویسنده بیشتر به تنهایی زنان و کمبودی می‌پردازد که آن‌ها در جوی مردسالار احساس می‌کنند. او برای تصویرکردن دنیای زنانهٔ موردنظر خود، ماجراها را در فضایی سرد و سنگین پیش می‌برد؛ از بیان آشکار ماجرا می‌پرهیزد و قصه‌اش را به‌شیوه‌ای کنایی و تأویل‌پذیر روایت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|میرعابدینی|۱۳۹٧|ک=دههٔ هشتاد؛ داستان کوتاه ایرانی|ص=٤٠٤}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45985</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45985"/>
		<updated>2022-02-19T10:24:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فضاسازی===&lt;br /&gt;
بخش بیرونی فضا توصیف خانه و آپارتمان است و فضای درونی که غلبهٔ بیشتری دارد، انعکاسی از سطح پایین ارتباط‌های عاطفی در روابط زناشویی است. فقدان عاطفه در روابط کلامی، نبود همدلی، تنهایی، سطح پایین ارتباط‌های کلامی و پنهان‌سازی احساسات از نمودهایی است که به شکل‌گیری فضایی سرد و عاری از عواطف منجر می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کشمکش===&lt;br /&gt;
کشمکش‌ها از نوع ذهنی و عاطفی است. درحقیقت طلاق عاطفی، از تضادهای نگرشی زن و شوهر دربارهٔ ازدواج و جایگاه خانواده نشئت گرفته که درنهایت به کشمکش‌های درونی و ذهنی هر دو طرف منجر می‌شود. کشمکش‌های ذهنی در پرندهٔ من، در قالب تک‌گویی‌های درونی راوی و گفت‌وگوهای طعنه‌آمیز «امیر» نمود می‌یابد. در این کشمکش‌هاست که شخصیت‌های داستانی در کنار اعتراض به مفاهیمی چون ازدواج، خانواده و مسئولیت‌پذیری حتی به‌ ظاهر یکدیگر نیز خرده می‌گیرند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تک‌گویی یا مونولوگ===&lt;br /&gt;
نکتٔ قابل‌توجه دربارهٔ راوی پرندهٔ من، تک‌گویی‌های درونی یا مونولوگ این شخصیت است. در این شیوۀ روایتی، همهٔ طیف‌های روحی و جریانات و مشغله‌های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می‌شود. شناختی که از شخصیت راوی به دست می‌آید نه بر اساس گفت‌وگوهای بین او و همسرش بلکه بیشتر بر مبنای تک‌گویی درونی است. این تک‌گویی درونی شخصیت زن در داستان است که بحران فقر عاطفی در زندگی مشترک را نمایش می‌دهد. راوی فریادهایش را در خود فرو برده و اعتراض‌هایش به گوش همسرش نمی‌رسد&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;:{{سخ}} «احساس تنهایی و سرخوردگی مثل هوویی فاصلۀ بین من و امیر را اشغال کرد. روزهای زیادی باید می‌گذشت که یکدیگر را راحت بگذاریم و هرکدام فعل رفتن را به‌تنهایی برای خودمان صرف کنیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=١۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»{{سخ}} «من باید مفلوک‌تر از همه باشم که وقتی سیر می‌شوم سرم را روی شکم کسی که بیش از همه ازش سیرم، بگذارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|وفی|۱۳۹٢|ک=پرندهٔ من|ص=۶٢}}&amp;lt;/ref&amp;gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های اصلی===&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌های فرعی===&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45984</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45984"/>
		<updated>2022-02-19T09:52:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[فریبا وفی]] نویسندهٔ تجربه‌گرایی است که در رمان‌های خود، زندگی طبقهٔ متوسط را با موقعیت‌های گوناگون روایت می‌کند. او در آثار خود به توصیف زن، جایگاه&lt;br /&gt;
او در جامعه و نگرش وی به هویت خویش پرداخته است. شخصیت‌هایی که وفی معرفی می‌کند، گاه در صحنهٔ جامعه تسلط خود را از دست می‌دهند و هویت خدشه‌دارشدهٔ خود را به نمایش می‌گذارند. «پرندهٔ من» یکی از مهم‌ترین رمان‌های معاصر در طرح مسئلهٔ هویت زنان است. نویسنده از زنانی سخن می‌گوید که به معنایی روشن از خود و دیگران دست نیفتاده‌اند. زنانی که معمولاً با بدبینی به اطراف می‌نگرند. راوی از آغاز، هویت جنسیتی‌اش نادیده گرفته می‌شود و همین امر، زمینه‌ساز شکل‌گیری هویت خدشه‌دارشده می‌شود.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;تحلیل&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/SF/3981395H0105.pdf|عنوان= تحلیل رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
رمان، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که وفی گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===درون‌مایه===&lt;br /&gt;
درون‌مایهٔ رمان، پرداختن به یکی از مهم‌ترین بحران‌های خانواده یعنی طلاق عاطفی است. پدیده‌ای که گسست عاطفه در روابط زناشویی را به‌دنبال داشته و به‌تدریج&lt;br /&gt;
زن و شوهر را از یکدیگر جدا و منزوی می‌سازد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://ensani.ir/file/download/article/1608461352-9534-241-11.pdf|عنوان= بررسی رمان از منظر جامعه‌شناسی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt; شخصیت اصلی داستان، زنی خانه‌دار است و ویژگی بارزش سکوت اوست. ساکت‌بودن خصلتی است که راوی بارها به‌خاطرش از دوران کودکی به آن تشویق شده و از او به‌ویژه در زندگی مشترکش زنی منفعل و منزوی ساخته است. است. راوی اهل مهمانی‌رفتن و معاشرت با همسایگان نیست و با اینکه در یک آپارتمان زندگی می‌کند با کسی رفت‌وآمد ندارد. او مادر دو فرزند است و فعالیت اجتماعی در بیرون از خانه ندارد. گسترهٔ روابط اجتماعی او به کوچکی همان خانه‌ای است که در آن زندگی می‌کند. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
«امیر» شخصیت فرعی پرندهٔ من، کارمند سادهٔ یک اداره همانند نامش در زندگی مشترک به‌تنهایی حکومت می‌کند. او در اغلب موارد احساسات و هیجانات همسرش را به‌تمسخر گرفته است و این بی‌توجهی راه را بر ارتباط‌های کلامی و عاطفی بین آن دو می‌بندد. شخصیت‌های داستان همه به‌نوعی در زندگی آزاردهندهٔ راوی شریک بوده‌اند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بررسی&#039;&#039;/&amp;gt; آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45966</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45966"/>
		<updated>2022-02-16T19:14:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; این کتاب، تاکنون به زبان‌های مختلفی ازجمله آلمانی، اسپانیایی، آذری، روسی، سوئدی، ترکی،عربی، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.iranart.news/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-5/46662-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA|عنوان= ترجمه رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که [[فریبا وفی|وفی]] گزارشگر آن است، زن در جایگاهی به سر می‌برد که نمی‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===داستانک‌ها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش است مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص نقش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامين پيچيده در لابه‌لای اجزای روايت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
===آغاز کتاب===&lt;br /&gt;
رمان با يک جملهٔ گزارشی آغاز می‌شود؛ گزارشی از محله و سپس خانه. راوی در فصل اول، محله‌ای را که خانه در آن واقع شده است را توصیف می‌کند، در فصل دوم خانه را و در فصل سوم صحبت از فروش اين خانه که کمتر از يک سال در آن سکونت داشته‌اند، به ميان می‌آيد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
شخصيت اصليِ اين رمان داستان را روايت می‌کند. انتخاب زاويه ديد اول شخص برای روايت همهٔ بخش‌ها، فوایدی را به همرا دارد. به عقیدۀ ديويد لاج «با منحصرکردن&lt;br /&gt;
روايت به يک زاویه ديد واحد می‌توان نوعی تأکيد و تمرکز و نيز تماس بی‌واسطه‌تر با خواننده برقرار کرد. در اغلب فصل‌ها راوی با به‌یادآوردن خاطره یا تصويری به گذشته برمی‌گردد و سیلان خاطرات او يا رؤياها و آرزوهايش، خواننده را از آنچه بر او گذشته است باخبر می‌کند. اين تکنيک که در آثار ادبی مدرن بسيار رواج يافته است، باعث نزديک‌شدن مخاطب به راوی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند. سه شخصيت زن داستان شبیه یکدیگرند و ديدگاهشان در تقابل با ديدگاه همسرانشان قرار دارد. این زنان نمی‌توانند قيود زندگی زناشویی و بندهایی را که جامعهٔ مردسالار بر آن‌ها نهاده است، بگسلند و آزاد شوند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
شخصيّت اصلی اين رمان، زن خانه‌دار بی‌نام‌و‌نشانی است و همين بی‌نام‌بودن بر بی‌هويت‌بودن او دلالت دارد. تنها شيوۀ مقابلهٔ شخصیت اصلی در برابر مشکلات، گريززدن به دنيای خيالات است؛ وقتی که زن شنونده‌ای در عالم واقعیت ندارد، مردی را در عالم خيال می‌آفریند و او را مخاطب درددل‌هايش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
شخصیت‌های داستان همه به نوعی در زندگی آزاردهنده‌ای شریک بوده‌اند.آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مفهوم خانه در کتاب===&lt;br /&gt;
خانهٔ راوی آپارتمانی کوچک در محلّه‌ای قديمی است که حتی آسمان را از او دريغ می‌کند. ديوارها او را در محاصر گرفته‌اند و نگاهش به ديوار سيمانی حياط‌خلوت ختم می‌شود. حضور همیشگی زن در آشپزخانه، حس‌بودن همیشگی در این جایگاه را در عمق وجود او نهادینه کرده است. زيرزمين که سی‌وهفت مرتبه در رمان تکرار می‌شود، در انتهای راهی  قرار دارد که اين زن در خيال، رؤيا و مرور خاطرات خود برای رسسيدن به خودشناسی می‌پيمايد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;لید&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز کتاب&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahreketabonline.com/Products/Details/9738/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86|عنوان= جوایز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} برندهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری {{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} جایزه دومین دورٔ جایزهٔ ادبی یلدا{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ مهرگان ادب{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} شایسته‌تقدیر در جایزهٔ ادبی اصفهان{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45916</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45916"/>
		<updated>2022-02-15T20:32:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد. ترجمهٔ آلمانی این کتاب با عنوان Kellervogel (پرندهٔ زیرزمین) در آلمان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
رمان پرندهٔ من، متعلق به زمان معاصر است و با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد ؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت ، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در جهانی که [[فریبا وفی|وفی]] گزارش گر آن است، زن در جایگاهی به سر مي‌برد که نمي‌توان برای آن جایگاه صفت «امن» را به کار برد. به لحاظ روانی و چه به لحاظ جس 􀀯􀀯 ه کار برد؛ عدم امنیت زنان چ 􀀯􀀯 را ب » ن􀀯􀀯 ام «&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
راوی داستان مثل همه رمان‌های دیگر [[فریبا وفی|وفی]] یک زن است. زنی که در پنجاه‌وسه قطعه از کتاب، به‌شکل قطعاتی  پازل‌وار کلیت داستان را تکمیل می کنند و داستان را پیش می‌برد. زنی که بسیار آشنا می نماید. در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است. رمان، حکایت زنی میان‌سالی است که از عدم‌دستیابی به هویت فردی خود رنج می‌برد. او حالا ساکن گوشه‌ای از این شهر بزرگ است و به امید بهبودی در وضعیت زندگی روزمره، روزگار می‌گذراند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===داستانک‌ها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
رمان با توصیف خانه‌ٔ پنجاه‌متری و محله‌ٔ تازه از زبان زنی متأهل و خانه‌دار آغاز می‌شود؛ اما احساس آزادی و خوشبختیِ پایان زندگی مستأجری در همان چند ورق ابتدایی به پایان خود می‌رسد. وفی، راوی و شخص اول داستانش را تا پایان بدون نام پیش می‌برد. زن یکی از همه‌ زن‌های حبس شده در غربت خانه و جامانده از نگاه نویسندگان است. زنی که تکرار زندگی تکراری‌اش جسارت می‌خواهد.امیر همسر زن بدون نام کتاب رؤیای مهاجرت و زندگی آرمانی در سر دارد و فروش خانه اولین قدم می‌شود. زن اما همراه نیست. امیر پرندهٔ مهاجری اسیر قفس زندگی متأهلی، زن اما خرس‌قطبی است. سختی را می‌پذیرد؛ اما حاضر به تغییر و تطبیق با شرایط جدید نیست. تفاوت‌های همیشه جان می‌گیرند و پرنده‌ٔ من روایت درون پرچالش زنی تنهامانده در زندگی به‌ظاهر مشترک می‌شود. امیر خیانت نمی‌کند؛ اما فرسنگ‌ها از دنیای زن فاصله می‌گیرد. زندگی سرد است و یخ می‌زند. روایت روزمرگی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.zendegisalem.com/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86/|عنوان= خلاصهٔ مفصل‌تر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
شخصیت‌های داستان همه به نوعی در زندگی آزاردهنده‌ای شریک بوده‌اند.آقاجان پدر خانواده که در پیری زمین‌گیر شده است و مادری که همیشه در حال نالیدن بوده است و آخر عمر آقاجان توجهی هم به او نمی کرده است. دو خواهر زن (مهین و شهلا)هرکدام به‌نوعی درگیر مسائل روزمرهٔ خود هستند. در این بین، شهلا خوشبخت‌تر می‌آید که او هم گرفتار مسائل روزمرهٔ زنانه از قبیل پیر شدن و ... است. در این بین واقعی‌ترین چهرهٔ داستان، امیر همسر زن است که به‌قول خودش دوست دارد به‌دنبال رؤیاهایش برود و ساکن نباشد و چندباری هم به زن تأکید می کند که او هم این کار را انجام دهد و فریبا وفی در جایی از داستان ماهرانه وضعیت زن را توصیف می کند جایی که زن باید سفره را جمع کند، چایی را حاضر کند و بعد نوبت شستن ظرف‌هاست و بعد ... و امیر همچنان از او می خواهد که به فکر آینده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://reihan-7.blogsky.com/1393/06/16/post-154/150-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88%D9%81%DB%8C|عنوان= شخصیت‌های فرعی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=45911</id>
		<title>شانزده سال</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87_%D8%B3%D8%A7%D9%84&amp;diff=45911"/>
		<updated>2022-02-15T16:46:01Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= شانزده سال&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 16saal.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[منیژه آرمین]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = تاریخی&lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= سوره مهر&lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= تهران&lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= ۴٠٠ صفحه&lt;br /&gt;
|شابک		=٩٧٨-۶٠٠-٠٣-٠۵٧۵-٨&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:عکس شانزده سال.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی رمان «شانزده سال» در شهرستان ادب&amp;lt;ref name =&#039;&#039;عکس&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://shahrestanadab.com/Content/ID/10453/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84|عنوان= گزارش تصویری نشست رمان شانزده سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: emza16 sal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در حال امضای رمان در شهرستان ادب&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عکس&#039;&#039;/&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Emzzza 16 sal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دیدار با مخاطبان در شهرستان ادب&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عکس&#039;&#039;/&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Ronamee 16 sal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقد و بررسی در شهرستان ادب&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عکس&#039;&#039;/&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:16 sal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کتاب صوتی شانزده سال&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده: Poster 16.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پوستر شانزده سال&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
رمان &#039;&#039;&#039;شانزده سال&#039;&#039;&#039; به قلم [[منیژه آرمین]]، سومین کتاب از چهارگانه‌ٔ این نویسنده با پس‌زمینهٔ تاریخ معاصر است که در سال ١٣٩۵ توسط سوره مهر منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.yjc.news/fa/news/5956507/%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= شانزده‌سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;شانزده سال&#039;&#039;&#039; رمانی‌ست تاریخی‌، مستندگونه و پازل‌‌وار؛ یعنی برخی از بخش‌ها کاملاً مستند و برخی دیگر ادامهٔ رمان «شب و قلندر» و «شباویز» است. «شب و قلندر» اولین جلد این چهارگانه به شمار می‌رود که طی سال‌های اخیر منتشر شد. این کتاب، از اواخر دورهٔ قاجار شروع می‌شود و تا دوران مشروطه را در برمی‌گیرد. جلد دوم آن نیز «شباویز» نام دارد که در سال‌های مشروطه می‌گذرد و جلد سوم «شانزده سال» است که به دوران رضاشاه اختصاص یافته است. در رمان شانزده سال شاهد حضور طیفی از هنرمندان در یک مقطع سرنوشت‌ساز از تاریخ کار هنری هستیم؛ هنرمندانی که با هنر غرب کاملاً درگیر هستند و این افراد مجبور به موضع‌گیری اجتماعی و سیاسی در مقابل قدرت می‌شوند مانند استاد علی‌اکبر صنعتی، کمال‌الملک، کلنل علینقی‌خان وزیری.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10564/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%B3%DB%80-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%DB%8C%D8%AD-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA|عنوان= معرفی رمان شانزده‌سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;رمان «شانزده سال» تلفیقی از رمان اجتماعی و رمان تاریخی است که تصویرهای جزئی از چهره‌های مختلف جامعهٔ زمان خود را نشان داده است و می‌توان آن را چون آیینه‌ای در برابر شخصیت‌های تاریخی و مردم آن دوران دانست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
رمان «شانزده سال» در ۲۴ قسمت روایت شده و به شانزده سال حکومت رضاشاه پرداخته است. این رمان روایت انقراض قاجار و یا مرثیه‌ای برای آن است. به نوعی می‌توان «شانزده سال» را انزجار از آغاز حکومت پهلوی دانست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مدت زمان نگارش رمان===&lt;br /&gt;
نگارش این اثر چهار سال به طول انجامید. شش بخش این کتاب، تقریباً مستند است و این بخش‌ها، به‌عنوان یک حرکت آورده شده است تا خواننده بی‌واسطه وارد آن فضای خاص شود و فضای داستان پویاتر شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===خلاصهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
این رمان می‌تواند ادامه‌ای باشد برای کتاب‌های «شباویز» و «شب قلندر». کتاب «شانزده سال» تصویر واحدی از فروپاشی پادشاهان می‌دهد و از اواخر دورۀ قاجار با احمدشاه شروع می‌کند تا به رضاخان و تمام‌شدن حکومت او می‌ٰرسد. لذا با توجه به اینکه شانزده سال در یک برهه از تاریخ دارد اتفاق می‌افتد، طبیعتاً خیال در معنای تخیل و واقعیت در معنای تاریخی و مستندبودن در این کتاب درهم‌آمیخته‌اند. درواقع درهم‌آمیختگی اینجا آن‌قدر محکم است که شاید شما نتوان گفت که این شخص خیالی و آن شخص دیگر برآمده از تاریخ است.آن‌چه در فصل اول با آن سروکار داریم، گزارشی از یک وضعیت بلبشو است و به خواننده می‌گوید نباید در این رمان جوی آرام را انتظار داشته باشی و چه‌بسا که درگیری شدیدتری را هم در فصول آیندۀ این کتاب ببینید؛ همان‌طور که میرزاحسن‌خان صبا از رضاخان کتک می‌خورد و کشته می‌شود، کسی که مدیر یک روزنامه است. در ادامه ترور میرزادۀ عشقی صورت می‌گیرد که او هم باز یک روزنامه‌نگار است، همین‌طور کتک خوردن شهید مدرس. پس بخش آزادی بیان اینجا خدشه‌دار شده است. همان اول کار هم می‌گوید که دولت، فاتحۀ قانون و آزادی بیان را خوانده است. در ادامه احمدشاه را می‌بینیم که در یک هتل در فرانسه است. احمدشاه وقتی دارد صحبت می‌کند، برخلاف همۀ پادشاهان که خودشان را «ما» خطاب می‌کنند، خودش را خیلی راحت «من» خطاب می‌کند و این اصلاً ساده نیست؛ اینکه یک پادشاه خودش را از ما و ضمیر جمع به من برساند. و یا در یک صفحۀ دیگر کتاب چشم‌های گریانش را می‌بینیم و باز در یک صفحۀ دیگر نفس‌نفس زدنش را. نویسنده به نوعی دارد به همان تلاطم سیاسی داخل کشور اشاره می‌کند».احمدشاه فرار کرده است؛ یعنی شاهِ  مملکت فرار کرده است و حالا دور افتاده است به دست رضاخان تا بیاید و برسد به دست محمدرضا. زوال حکومت احمدشاه تا رضاخان یک چیز دیگر را هم به ما نشان می‌دهد و آن نقش پررنگ استعمار است؛ همان چیزی که در رأس آن انگلیس است. با این سیاست که کسی را مطرح می‌کنند، او را شاه می‌کنند و بعد خودشان هم او را پایین می‌کشند. نویسنده در فصل اول به خواننده هشدار می‌دهد که حواست جمع باشد که این کتاب یک هجمه و یک زلزلۀ عجیب در یک حکومت است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ادب&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعلیق===&lt;br /&gt;
از جمله بخش‌های پرتعلیق کتاب و تردستی‌هایی که نویسنده انجام داده است، پنهان‌شدن شخصیت رضاداد در قالب منِ باباطوطی است. در داستان رضاداد هم هست و هم نیست. این کار به تعلیق اثر میفزاید و امکانات ویژه‌ای در اختیار آن شخصیت قرار می‌دهد. البته مقداری زود لو می‌رود و می‌تواند خیلی بیشتر ادامه داشته باشد و جنبۀ معمایی داستان را غنی‌تر کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===زاویه دید===&lt;br /&gt;
راوی یا زاویه دید رمان دانای کل است و در بعضی از بخش‌ها تبدیل به راوی محدود به ذهن شده است. همچنین راوی داستان در سه بخش تبدیل به اول شخص شده است. با این حال و در مجموع باید گفت که راوی این کتاب،‌ دانای کل است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
به عقیدهٔ منتقدان رمان نه کاملاً پیرامون رضاخان پهلوی پیش می‌رود و نه استوار بر شخصیت‌های خیالی و فرضی دیگر اثر است. بلکه همهٔ آن‌ها را به یک میزان نمایش می‌دهد. نویسنده در این اثر ابتکاری به خرج داده که منجر به تلفیق  شخصیت‌های واقعی تاریخی با شخصیت‌های فرضی و خیالی شده است. همهٔ شخصیت‌ها به یک میزان در رمان مؤثر و همه به یک اندازه مهم هستند. برخلاف رمان‌های معمول که به یک قهرمان و یک ضدقهرمان نیاز است. خود نویسنده دربارهٔ شخصیت‌پردازی رمان چنین گفته است: «هنگام نوشتن متوجه شدم که این رمان از حالت معمول خارج شده است. به نظر من ادبیات داستانی همیشه نباید به یک شکل باشد. به هر حال من این خطر را پذیرفتم و «شانزده‌سال» با تمام پیچیدگی‌هایش را در چهارصد صفحه نوشتم.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت‌‌های داستان===&lt;br /&gt;
نویسنده خطوط کلی تاریخ را بیان کرده و دربارهٔ شخصیت‌های فرعی صحبتی نکرده است. از این منظر، نویسنده روی دو شخصیت متمرکز شده است؛ اولی رضاخان است و دیگری خانوادهٔ آن مبارز (رضا داد) است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; البته شخصیت‌های داستانی، دنبالهٔ رمان «شب و قلندر» و رمان «شباویز» هستند. اما شخصیت‌های واقعی، مثل استاد صدیقی، استاد صنعتی، صادق هدایت، کلنل وزیری، فروغی، رحیم‌زاده صفوی، مدرس، رضاشاه و احمدشاه هم در بافت داستان قرار دارند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
از لحاظ ساختاری شاید بتوان این کتاب را به یک نقاشی کلاژ تشبیه کرد که قسمتی از آن پرتره انسان است، قسمتی از طبیعت و بخش دیگر مثلا با تکه‌ای از نوشته روزنامه یا کتاب شکل گرفته است. رمان، روایت موازی دارد و علاوه بر بیان داستان رضاخان و رئوس سیاسی کشور، داستان آدم‌های عادی را نیز به تصویر می‌کشد. این موضوع در شیوهٔ روایت نیز تأثیر گذاشته است و هر جا که از شخصیت‌ها و چهره‌های مهم تاریخی صحبت شده است، رخداد برجسته شده است در حالی که هر جا افراد عادی روایت شده‌اند، جزئیات روان‌شناختی درون آن آد‌م‌ها بیان شده است. این رمان، سیاسی نیز هست چرا که شخصیت‌های غیرتاریخی و درعین‌حال سیاسی نیز معرفی شده‌اند. رمان ستم، استبداد، رشوه‌خواری، زورگویی و حماقت و خونریزی رضاخان را روایت کرده است و این را به مخاطب می‌فهماند که قدرت برای تداوم خود از هیچ راهی روی‌گردان نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==شانزده‌سال از نگاه منتقدان==&lt;br /&gt;
===حسین فتاحی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| به نظرم این رمان رمانی تاریخی است. رمان‌های تاریخی به چند دسته تقسیم‌بندی می‌شوند. دستهٔ اول، آن‌هایی هستند که در مورد یک شخصیت تاریخی حرف می‌زنند و عملاً همه چیز تاریخی است و هیچ تخیلی در آن راه ندارد. برای مثال، رمان «خداوند الموت» از جمله این آثار است. این رمان‌ها بسیار پژوهشی‌اند و شخصیت محوری یک نفر را مورد بررسی قرار می‌دهند. علاوه بر این، همه چیز در آن واقعی و مستند است. نوع دیگری از رمان‌های تاریخی آن‌هایی هستند که فضای داستان و دوره زمانی آن یک دوره تاریخی است. بعضی از شخصیت‌های داستان نیز تاریخی هستند، اما آنچه نخ تسبیح داستان می‌شود تخیل نویسنده است. رمان شانزده سال جز این دسته از رمان‌های تاریخی است. شاید هم بتوان گفت که این رمان ترکیبی از دو مدل رمان تاریخی است؛ چرا که در ابتدای داستان، با احمد شاه شروع می‌کنیم و یک حادثه واقعی پیرامون او را بیان می‌کنیم، اما در ادامه و در فصول سه و چهار به بعد، نویسنده وارد فضای تخیلی شده و رمان آمیخته‌ای از واقعیت و تخیل می‌شود. در مورد رمان‌های تاریخی خیلی نمی‌توانیم، تجربهٔ زیستی داشته باشیم؛ چرا که نویسنده در آن زمان حضور نداشته است که تجربه زیستی داشته باشد. در حقیقت او زمان احمدشاه را تجربه نکرده و اتفاقات آن زمان را فقط شنیده است. آنچه می‌تواند جای این تجربه زیستی را بگیرد، تجربهٔ پژوهشی نویسنده و تخیل او است. علاوه بر اینکه نویسنده داستان‌نویسی را به خوبی بلد بوده و به تکنیک‌های آن واقف است، پژوهشگر بسیار خوبی نیز بوده است و سعی کرده تصویری نسبتاً خوب و زنده از اواخر دوره قاجار تا اوایل دوره پهلوی ارائه بدهد. اطلاعاتی که نویسنده درباره این برهه از تاریخ می‌دهد، اطلاعات ساده و کمی نیست. او به‌خوبی محله‌های تهران را تعریف می‌کند و حتی دربارهٔ درباریان، اطرافیان شاه و اتفاقات جانبی دیگر نظیر تأسیس دانشگاه تهران نیز اطلاعات داده است. ارائه این اطلاعات پژوهش بسیار دقیقی می‌خواهد که نویسنده موفق شده به این اطلاعات دست یابد. این رمان، یکی از بهترین رمان‌های تاریخی است. رمانی که هم تاریخ را به خوبی دیده و هم از نظر تکنیک ادبیاتی بسیار قوی است. دلیل این موضوع این است که نویسنده هم رمان را به‌خوبی بلد است و هم پژوهش بسیار دقیق و چندبعدی انجام داده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://iqna.ir/fa/news/3775912/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%84%D8%A3-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA|عنوان=«شانزده سال» خلأ تجربه زیستی را با تجربهٔ تاریخی پر کرده است}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===محمدرضا گودرزی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| تاریخ از نظر روایت‌شناسی یک روایت است. یعنی ایدئولوژی و جهان‌بینی در آن تأثیر دارد. اگر یک مورخ بیاید و بگوید که من کاملاً بی‌طرف نوشتم، دروغ می‌گوید؛ چرا که بی‌طرفی کامل وجود ندارد و هر مورخی یک جهان‌بینی دارد که به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه بر روی روایت او از واقعه تأثیرگذار است. من هم معتقدم که این رمان بیشتر تاریخی است. در مورد رمان تاریخی کلاسیک به نوع پوشش، اعمال شخصیت‌ها، اتفاقات و ... توجه ویژه‌ای می‌شد. اما بعد روانی شخصیت‌ها بدون بررسی می‌ماند. این مسئله در رمان‌نویسی جدید بیش‌تر مورد توجه قرار گرفته و مزیتی برای آن به شمار می‌رود. منیژه آرمین نیز این کار را در رمان خود انجام داده است. متأسفانه خیلی از نویسنده‌ها به نگاه امروز به سوژه تاریخی خود نگاه می‌کنند، در حالی که نباید این‌گونه باشد. ما باید گذشته را در شکل خودش بازسازی کنیم. دقت کنید که یک‌سری از رفتارها وجود دارد که مختص همان دوره است و در دوره‌ای دیگر آن اعمال تغییر می‌کند. مثلاً نوع برخورد شاه با کارگران در آن دوران به یک صورتی است، درحالی‌که آن برخورد امروز فرق کرده است. این مسئله در رمان شانزده سال به‌خوبی مدنظر قرار گرفته است. در مواردی رمان می‌توانست کوتاه‌تر شود. در آن موارد، بعضی اتفاقات حاشیه‌ای بیهوده بیان شده و بخش زیادی را گرفته است درحالی‌که اگر آن را حذف کنیم لطمه‌ای به داستان نمی‌زند. یکی از مهم‌ترین ایرادات فنی این داستان، به تأخیرانداختن بیهوده اطلاعات است. اگر دقت کنید می‌بینید که هر فصل به معرفی یکی از افراد می‌پردازد. بنابراین در همان خط اول باید گفته می‌شد که این فصل راجع به فلانی است. این موضوع در حالی است که دوسه صفحه گذشته است و نویسنده تازه شخصیت را معرفی کرده. این موضوع چه دلیلی دارد؟ دقت کنید که این تأخیر کاذب است و نویسنده باید تلاش کند تا از راه دیگری مخاطب را با خود همراه کند. به نظرم یکی از دلایلی که باعث ضعف رمان‌های ایرانی در برابر رمان‌های خارجی شده همین موضوع است. در رمان‌های ایرانی همیشه دنبال فهمیدن روابط بین آدم‌ها هستیم، در حالی که در رمان‌های خارجی این مسئله از همان ابتدا مشخص است. یکی دیگر از موارد اشکال این است که در مواردی به صورت بی‌دلیل، زمان رمان عوض شده است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[ابراهیم زاهدی مطلق]]===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| قاجار خیلی شناخته شده نیست و در بسیاری از موارد با بدگویی‌های غیرمنصفانه در مورد این حکومت مواجه شده‌ایم. آنچنان هم که پهلوی در مورد این حکومت تبلیغات منفی کرد، قاجار بد نبود. اما پهلوی توانست با بدگویی‌ها و سندسازی‌ها علیه این حکومت آن را منفور نشان دهد. لحن نویسنده نیز در این رمان نیز به دلسوزی برای قاجار شبیه است. نویسنده با وارد ساختن بسیاری از شخصیت‌های مهم آن دوره تاریخی مثل فروغی، احمد شاه، محمدحسن میرزا، رضا خان و بسیاری از شخصیت‌های هنری آن دوره کار خود را سخت کرده است. چرا که وی خواسته همه چیز را در این رمان بیاورد و این کار بسیار دشوار است. همچنین کار درستی نیست. چرا که هنگامی که بخواهیم همه چیز را در چهارصد صفحه بیاوریم با دشواری‌هایی روبه‌رو هستیم که هیچ‌گاه تسهیل نخواهد شد. آنچه می‌توانست در این رمان حضور جدی‌تری داشته باشد، نقش مردم است. اما مردم در این رمان جایگاه ویژه‌ای ندارند و بیشتر دعوای دو قدرت قاجار و پهلوی است. این رمان شباهت زیادی به رمان‌های طبقه بالای اجتماعی دارد که مردم نقش کم‌رنگی در آن دارند.&lt;br /&gt;
رمان «شانزده‌ سال» کاملا گزارش‌گونه عمل کرده است. این اثر سعی در روایت شانزده سال تاریخ ما دارد. این امر نویسنده را تحت‌فشار گذاشته که تمامی آنچه می‌خواهد بگوید را درون صفحات این اثر جای دهد. نویسنده می‌توانست با کم کردن تعدد وقایع و اشخاص رمان به یکی از شخصیت‌های رمان اختصاصی بپردازد. اما آرمین با تمامی دشواری‌هایی که در این رمان برای خود ساخته موفق عمل کرده است. کار این نویسنده برای ارائه چنین رمانی بسیار سخت بوده است. چرا تعداد شخصیت‌های زیاد این رمان مخاطب را دچار خطا می‌کند. حال این کار برای نویسنده بسیار سخت و دشوارتر است. چرا که باید مراقب روابط صحیح شخصیت‌ها و موقعیت‌هایشان در رمان باشد.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ساسان ناطق===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| کتاب به نظر من تصویر واحدی از فروپاشی پادشاهان می‌دهد و همان‌طور که می‌دانیم رمان از اواخر دورۀ قاجار با احمدشاه شروع می‌کند تا می‌رسیم به رضاخان و تمام شدن حکومت او. در این دوران اتفاقات زیادی افتاده و خانم آرمین تمام تلاششان را از پس‌زمینه و مدیریت تحقیق و پژوهش درآورده و در قالب این کتاب به ما ارائه کرده است. لذا با توجه به اینکه شانزده سال در یک برهه از تاریخ دارد اتفاق می‌افتد، طبیعتاً خیال در معنای تخیل و واقعیت در معنای تاریخی و مستند بودن در این کتاب درهم‌آمیخته‌اند. درواقع درهم‌آمیختگی اینجا آن‌قدر محکم است که شاید شما نتوانید بگویید که این شخص خیالی و آن شخص دیگر برآمده از تاریخ است؛ هرچند که رد پاهای این‌ها را به‌راحتی می‌توانید پیگیری کنید. در چنین مواردی به نظرم تکیه‌گاه خواننده همان چیزی خواهد بود که خانم عارفی فرمودند؛ یعنی باورپذیری. ما باید به ذهنمان مراجعه کنیم و ببینیم که آیا واقعاً این‌ها شدنی‌ست؟ اگر شدنی است، منِ مخاطب می‌پذیرم و همراه می‌شوم، وگرنه کار خیلی سخت می‌شود. اگر پذیرفتیم قصه‌ای که با آن سروکار داریم می‌تواند روایت بیرونی و عینی را در سطح جامعه داشته باشد، به تاریخ هم که در این متن می‌آید شک نمی‌کنیم و خیلی راحت از آن عبور می‌کنیم. ممکن است آن چیزی را که می‌خوانیم در تضاد با تاریخ بدانیم. البته این را هم می‌پذیریم که نویسنده و خواننده با هم در یک قرارداد نانوشته می‌پذیرند که این یک رمان است و عنصر تخیل در رمان خیلی قوی است و طبیعتاً این تخیل می‌تواند تمام چیدمانِ مستند و روایی بودن را به هم بزند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;ادب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://shahrestanadab.com/Content/ID/10564/%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AC%D9%84%D8%B3%DB%80-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%AB%D8%B1|عنوان=نقد رمان شانزده سال در شهرستان ادب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شانزده سال از نگاه منیژه آرمین===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| بعضی از ابهاماتی که از سوی منتقدان مطرح می‌شود، مربوط به دو کتاب دیگری است که قبل از آن به چاپ رسیده است. من توصیه می‌کنم که مخاطبان این دو کتاب را حتماً بخوانند تا «شانزده سال» را بهتر درک کنند. چرا که بسیاری از شخصیت‌‌هایی که در این رمان می‌بینید، قبلاً در دو رمان دیگر معرفی شده و داستان زندگی‌شان بیان شده است. طبق تحقیقاتی که در خاطرات و سفرنامه‌ها داشتم، متوجه شدم که زنان در گذشته نیز فعالیت‌های اجتماعی خوبی داشتند، اما به دلیل شرایط خاصی که وجود داشته، اسم آنان هیچ‌گاه ثبت نشده است. برای مثال در کتاب تاریخ موسیقی ایران دیدم که زنان در گذشته در حوزهٔ موسیقی حضور داشتند. به همین دلیل هم بود که دو زن موسیقی‌زن را در این رمان قرار دادم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| بحران هویت و اطلاع نداشتن از تاریخ معاصر در بین نسل جوان بیشتر مشاهده می‌شود. ضمن این‌که این نسل به دلایل مختلف و در مقایسه با نسل‌های گذشته به آن شکلی که باید به کتاب‌خوانی گرایش ندارند، روی این اصل تصمیم گرفتم رمانی بنویسم که صرف‌نظر از داشتن عناصر و فضای داستانی، به روایت برهه‌های حساس ایران درگذر تاریخ نیز بپردازد، بلکه، نگارش این اثر شاید باعث شود تا جرقه‌ای نزد نسل جوان زده شود و به‌واسطه خواندن این کتاب به دیگر آثار مکتوب تاریخی نیز مراجعه کنند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;گلستان&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| «شانزده سال» داستانی برای سرگرمی و تَفَنُن نیست، بلکه پنجره‌ای برای اندیشیدن در تأثیر متقابل نفسانیات و رویدادهای اجتماعی است. شاید به همین دلیل است که گاه واقعیتِ خیالی و گاهی هم خیالی و یا واقعی به نظر می‌رسد. از مجموع شخصیت‌های این اثر، شاید بتوان به مفهوم انسان، در دوره‌ای از تاریخ و جغرافیای ایران انسان در وجه بیرونی و درونی با تأکید بر دو وجه مهم زمان و مکان رسید.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://library.razavi.ir/literature/fa/47494/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%C2%AB%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%C2%BB|عنوان=نقد رمان شانزده سال}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تورقی در کتاب===&lt;br /&gt;
صدای قاقار کلاغ‌ها با صدای مویهٔ زنان حرم‌سرا به گوش می رسید. زن‌هایی که تا چندی پیش در حریر و اطلس می‌خوابیدند و زندگی‌شان در سکوتی وحشتناک می‌گذشت، اینک با حرف‌هایی که از خواجه‌ها و خبرچین‌ها می‌شنیدند، نمی‌دانستند که شب را در کجا به سر خواهند برد و بر سر و صورت خود می‌کوفتند. ولیعهد هم این صداها را می‌شنید ولی نمی‌توانست باور کند که همه چیز تمام شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
به استناد «خانه کتاب» رمان &#039;&#039;&#039;شانزده سال&#039;&#039;&#039; توسط «سوره مهر» با تیراژ ٢۵٠٠ جلد در سال ١٣٩۵ به چاپ رسیده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://db.ketab.ir/bookview.aspx?bookid=2100275|عنوان=مشخصات کتاب‌شناختی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آرمین|نام= منیژه| پیوند نویسنده= منیژه آرمین|عنوان= شانزده سال|سال= ۱۳۹۵|ناشر= سوره مهر|مکان= تهران|شابک= ۹۷۸-۶۰۰-٠٣-٠۵٧۵-٨|پیوند= }}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45910</id>
		<title>پرنده من</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87_%D9%85%D9%86&amp;diff=45910"/>
		<updated>2022-02-15T16:44:10Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;غزلِ بهار: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات کتاب&lt;br /&gt;
|عنوان		= پرندهٔ من&lt;br /&gt;
|تصویر	        = 447521.jpg&lt;br /&gt;
|اندازه تصویر	= 180px&lt;br /&gt;
|زیرنویس تصویر	= &lt;br /&gt;
|نویسنده	= [[فریبا وفی]]&lt;br /&gt;
|تصویرگر	= &lt;br /&gt;
|طراح جلد	= &lt;br /&gt;
|زبان		= &lt;br /&gt;
|مجموعه	        =&lt;br /&gt;
|موضوع 	        = &lt;br /&gt;
|سبک		= [[واقع‌گرایی]]&lt;br /&gt;
|ناشر		= &lt;br /&gt;
|ناشر فارسی	=&lt;br /&gt;
|محل انتشارات	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر	= &lt;br /&gt;
|تاریخ نشر فارسی=&lt;br /&gt;
|محل ناشر فارسی =&lt;br /&gt;
|نوع رسانه	= &lt;br /&gt;
|صفحه		= &lt;br /&gt;
|شابک		=&lt;br /&gt;
|پس از		= &lt;br /&gt;
|پیش از	        = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;پرندهٔ من&#039;&#039;&#039; اثر [[فریبا وفی]] نخستین رمان اوست که در سال ۱۳۸۱ چاپ و برندهٔ جایزهٔ بهترین رمان سال ۱۳۸۱، جایزهٔ سومین دورهٔ جایزهٔ هوشنگ گلشیری و جایزهٔ دومین دورهٔ جایزه ادبی یلدا شد و همچنین از سوی بنیاد جایزهٔ ادبی مهرگان و جایزهٔ ادبی اصفهان تقدیر شد. ترجمهٔ آلمانی این کتاب با عنوان Kellervogel (پرندهٔ زیرزمین) در آلمان منتشر شده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.iranketab.ir/book/13300-my-bird|عنوان= معرفی رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در پرندۀ من با ترکيب اجزای پراکندۀ روايت، سرگذشت يک زن از کودکی تا بزرگ‌سالی، به تصوير کشيد می‌شود؛ پس روايت کلان‌داستان، مرکب از دو جزء گذشته و حال است. آنچه دربارۀ دوران کودکی او روايت می‌شود، اهمیت بسزایی دارد ؛ چراکه زمينه‌های شکل‌گيری شخصیت ، نحوۀ تربيت و به‌طورکلی، ريشه‌های رفتار او در بزرگ‌سالی آشکار می‌سازد. مهم‌ترين موضوعی که محور گفت‌وگوهای راوی و همسرش در روايت حال قرار گرفته، مهاجرت است. اين موضوع منجر به برملاشدن انديشه‌های زن و مرد در خصوص تلاش، جايگاه و وظايف هرکدام در زندگی زناشویی می‌شود و مضامین پیچیده در لابه‌لای اجزای روایت را آشکار می‌کند.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;لید&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.sid.ir/FileServer/JF/4022313930104.pdf|عنوان= نقد فمنیستی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را نخوانده‌اند==&lt;br /&gt;
در نگاه اول، «پرندهٔ من» نمونه‌ای دیگر از رمان‌های نویسندگان زنی به‌نظر می‌رسد که قهرمان اول آنها زنی خانه‌دار است و در آن قرار است صدای زن خانه‌دار و دغدغه‌های روزمره فضای اندرونی ثبت شود، یعنی اثری که در دل سنتی جای می‌گیرد که [[زویا پیرزاد]] و [[گلی ترقی]] غالباً از نمونه‌های شاخص آن تلقی می‌شوند. اما از قرار معلوم این رمان تفاوت‌هایی اساسی با برداشت رایج از این سنت دارد. هدف رمان «پرنده من» نه صرفا صدا‌دادن به زن و ثبت زندگی روزمره زنان خانه‌دار، بلکه ثبت حضور تناقضات کلی جامعه در دل زندگی روزمره زنانه و فضای اندرونی خانه است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نقد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bartarinha.ir/fa/news/582186/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87|عنوان= نقد رمان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آغاز با یک داستانک جذّاب دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===یک بند در معرفی خلاصهٔ کتاب (بدون رجوع به اطلاعات شناسنامه‌ای)===&lt;br /&gt;
===گزارشی از شخصیت حاضر در کتاب داستان- گزارشی از شعرهای مهم در کتاب شعر- گزارشی از فصل‌های کتاب پژوهش===&lt;br /&gt;
===دلیل شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تقدیم‌شده به===&lt;br /&gt;
===مقدمه‌نویس یا یادداشت‌نویس===&lt;br /&gt;
===چرا باید این کتاب را خواند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==برای کسانی که کتاب را خوانده‌اند== &lt;br /&gt;
===داستانک‌ها===&lt;br /&gt;
====مجوز====&lt;br /&gt;
====نشر و تغییر نام====&lt;br /&gt;
====جوایز====&lt;br /&gt;
====جلسات نقد و بررسی====&lt;br /&gt;
====اهدا====&lt;br /&gt;
====بازتاب در توئیت‌ها و نوشته‌های مجازی====&lt;br /&gt;
====اشاره به کتاب در کلام افراد مشهور====&lt;br /&gt;
====تقریظ و مقدمه‌هایی بر کتاب====&lt;br /&gt;
====هوادری====&lt;br /&gt;
==== استحال و اقتباس====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سال‌شمار کتاب===&lt;br /&gt;
===خلاصهٔ مفصل‌تر کتاب در حد دو بند===&lt;br /&gt;
===محل نوشته شدن در کتاب (در صورت مهم بودن این امر)===&lt;br /&gt;
===داستان انتشار کتاب (اوّلین بار در کجا و چگونه بوده است؟!)===&lt;br /&gt;
===سبک کتاب===&lt;br /&gt;
===پیشینهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
===پیرنگ===&lt;br /&gt;
===شخصیت‌پردازی===&lt;br /&gt;
شخصیت‌های مختلف رمان براساس تفاوت واکنششان تناقض‌ها ساخته شده‌اند. در این میان، واکنش اساساً متفاوت راوی او را از سایر شخصیت‌ها متمایز می‌کند. برای فهم این واکنش متفاوت باید به ‌عنوان اثر رجوع کرد. در متن می‌خوانیم: «پرندۀ او [یعنی پرنده شوهر راوی] رفته است. خودش هم دیگر نمی‌تواند بماند. باید دنبال پرنده‌اش برود. بگذار برود». «مامان می‌گوید که هرکسی پرنده‌ای دارد. اگر پرواز کند و جایی بنشیند صاحبش را هم به‌دنبال خودش می‌کشد» (ص ٨٦) یا در جای دیگر: «پرنده امیر قبل از خودش به باکو رفته و منتظر صاحبش است»(ص ٨٧)&lt;br /&gt;
چنان‌که از این جملات بر‌می‌آید، پرنده را می‌توان مصداق «ابژه فانتزی» در گفتار روان‌کاوی لکانی دانست. هرکدام از شخصیت‌ها پرنده یا ابژه فانتزی خاص خودش را دارد که معرف «راه نجات» او از فضای جهنمی این جامعه است. واژهٔ موردعلاقه راوی برای توصیف وضعیتی که در آن گرفتارند کلمهٔ «جهنم» است؛ مثلاً راوی، پارکی را که بچه‌هایش در آن بازی می‌کنند «گوشه‌ای از جهنم» می‌نامد و در جای دیگر به «چیزهای باقی‌مانده از جهنم» اشاره می‌کند. تشبیه جامعهٔ مدرن تحت‌سلطهٔ سرمایه‌داری به جهنم تشبیهی آشناست. .&lt;br /&gt;
در رمان «آرزوهای بربادرفته» بالزاک نیز پاریس به‌عنوان «پایتخت مدرنیته» به جهنم تشبیه می‌شود، تشبیهی که در بودلر نیز با ارجاع به حلقه‌های جهنم دانته مطرح می‌شود. ازاین‌رو جهنم به‌عنوان تمثیلی برای جامعهٔ سرمایه‌داری، پیشینه‌ای دیرینه در تاریخ ادبیات دارد. تضاد بین واکنش راوی و شوهرش (امیر) به جهنمِ سرمایه‌داری است که به محور اصلی رمان و مجموعه‌ای از تقابل‌ها شکل می‌دهد که برسازندهٔ رمان‌اند، ازجمله گذشته و آینده، حرکت و سکون، حرکت به جلو و حرکت به عقب، جهنم و بهشت... . امیر کارگری است بردهٔ بانک‌ها که تنها «راه نجات» خود را گریختن به کانادا می‌داند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نقد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ویژگی‌های مهم کتاب===&lt;br /&gt;
===الهام از شخصیت‌ها===&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های اصلی====&lt;br /&gt;
====شخصیت‌های فرعی====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارشی از فروش کتاب===&lt;br /&gt;
===گزارشی از ترجمه به زبان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
===اتفاقات سیاسی یا اجتماعی مرتبط با کتاب و جریان‌سازی‌های کتاب===&lt;br /&gt;
===نشست‌های خبرساز دربارهٔ کتاب===&lt;br /&gt;
==رمان از نگاه دیگران==&lt;br /&gt;
===زهرا هاشمی===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| راوی داستان مثل همهٔ رمان‌های دیگر وفی، یک زن است، داستان از زبان یک زن متأهل روایت می‌شود، زنی که درگیر روزمرگی و سختی‌های زندگی است و برای نجات زندگی‌اش تلاش می‌کند، در طول روند رمان، ما از ویژگی‌ها و تجربه‌های این زن در مقام همسر، مادر و فرزند مطلع شده و با دغدغه‌ها ذهنی او همراه می‌شویم. توصیف  و تصویر سازی محله‌ٔ زندگی و خانه‌ٔ کوچکی که بعد از سال‌ها مالک شده است از ویژگی‌های تحریر این رمان است که فریبا وفی در این کتاب بسیار ماهرانه و پررنگ به آن اشاره کرده است.&amp;lt;ref name =&#039;&#039;نظر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.yjc.news/fa/news/6861369/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF|عنوان= اظهارنظرها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===احمد خیری===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی| روایت این رمان به‌صورت خطی نیست و رفت‌وبرگشت‌های متعددی دارد، راوی داستان  از زاویه دید اول شخص و در دو بستر زمانی رفت‌وبرگشت دارد. کتاب، خوش خوان و از نثر روان و شیوایی بهره‌مند است، کاراکتر اصلی در این کتاب  می‌کوشد با وجود تمام سختی‌ها و ناملایمات، آرامش را در زندگی برقرار کند، با اینکه تعارضات ذهنی دارد، اما سعی می‌کند با شرایط موجود هر چند خلاف‌ میل اوست خود را وفق دهد و با وضعیت به‌وجودآمده سازگاری یابد. از مونولوگ‌های راوی چنین برداشت می‌شود که خرده‌دلخوشی‌هایی دارد که سعی دارد آن‌ها را حفظ کند. از وجوه خلاق در متن کاملاً مشخص است که این اثر حادثه‌محور نیست بلکه بیشتر توجهش به موشکافی شخصیت‌است. به لحاظ فرم و تکنیک این اثر از بقیهٔ کتاب‌های فریبا وفی یک سروگردن بالاترست، داستان شروع بسیار خوبی دارد که به‌نوعی غیرمستقیم به نظام سرمایه‌داری طعنه می‌زند. این زن در تقابل گذشته و آینده  همیشه ترسی را با خود حمل می‌کند، اما در انتهای داستان برای یافتن هویت خود به بازاندیشی گذشته‌ٔ خود بر می‌گردد، از ویژگی‌های بارز این کتاب، صداقت در بیان واقعیت‌های زندگی یک زن خانه‌دار است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدهای منفی====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر اهالی ادبیات و روشنفکران====&lt;br /&gt;
====نظرات داوری در مراسم‌های گوناگون====&lt;br /&gt;
====اظهارنظر دیگر شخصیت‌ها====&lt;br /&gt;
====نظر خود نویسنده دربارهٔ کتاب====&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیرفته از====&lt;br /&gt;
====تأثیرگذاشته بر====&lt;br /&gt;
====گزارشی از اقتباس‌های هنری انجام‌گرفته در کتاب====&lt;br /&gt;
====فهرست امکان نام‌گذاری‌شده از روی نام کتاب====&lt;br /&gt;
====جمله‌های ماندگار کتاب====&lt;br /&gt;
====جوایز کتاب====&lt;br /&gt;
&amp;lt;font color=blue&amp;gt;&#039;&#039;&#039;«به دخترم نیلوفر»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
==مشخصات کتاب‌شناختی==&lt;br /&gt;
===تعداد صفحات، دفعات چاپ، جمع کل تیراز و ناشرانی که اثر را چاپ کرده‌اند===&lt;br /&gt;
===طراحی جلد و تصویرسازی===&lt;br /&gt;
===تغییرات طرح جلد در چاپ‌های مختلف===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منبع‌شناسی (پایان‌نامه و مقاله نوشته شده دربارهٔ کتاب)==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما و نگاه==&lt;br /&gt;
===تصویر از صفحات کتاب===&lt;br /&gt;
===صدای نویسنده===&lt;br /&gt;
===تصویرهای ساخته‌شده دربارهٔ کتاب (فیلم و مستند)===&lt;br /&gt;
===طرحی از یکی از صحنه‌های کتاب===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==جستارهای وابسته==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پانویس==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
==منابع==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>غزلِ بهار</name></author>
	</entry>
</feed>