<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C+%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85</id>
	<title>ویکی‌ادبیات - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C+%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C_%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85"/>
	<updated>2026-06-08T22:55:09Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.42.1</generator>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42253</id>
		<title>غلام‌حسین ساعدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42253"/>
		<updated>2020-05-16T05:37:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = غلام‌حسین ساعدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Saediprofile.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس،فیلم‌نامه نویس، مترجم&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۴دی۱۳۱۴&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تبریز&lt;br /&gt;
|والدین                 =علی اصغر ساعدی،طیبه &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲آذر۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = گورستان پر-لاشز پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = گوهرِ مراد&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مجله‌ الفبا(چاپ پاریس) &lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی       =از۱۳۳۱ تا۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = عزاداران بیل، آشفته حالان بیدار بخت، واهمه های بی نام و نشان و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = آی بی‌کلاه آی باکلاه، چوب به دست‌های ورزیل،{{سخ}}بهترین بابای دنیا و...&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = ما نمی‌شنویم، فصل گستاخی و عافیت‌گاه&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &#039;&#039;«گاو»&#039;&#039; و دایره‌ مینا(داریوش مهرجویی)&lt;br /&gt;
|همسر                   = بدریِ لَنکَرانی&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = نداشت&lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پزشکی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشکدهٔ پزشکی تبریز&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi3.jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین در دو‌سالگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimanzel.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل پدری ساعدی در تبریز&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedinojavani.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نوجوانی غلام‌حسین &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedistu.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در دانشکده پزشکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisol.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در پادگان سلطنت‌آباد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در یکی از سفرهایش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;گوهر مراد&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس ، شاعر، نمایشنامه‌نویس ، روزنامه‌نگار ، فعال سیاسی و پزشک معاصر بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی در شانزده‌سالگی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. انگیزه‌ای قوی‌تر، رهبری و تعلیم دیگران، او را به نوشتن و روزنامه‌نگاری کشاند. پیش از آنکه دیپلم بگیرد در هفده سالگی او را می‌بینیم که در سه روزنامه وابسته به حزب توده قلم می‌زند. در آن‌ها داستان و مقاله می‌نویسد و حتی به‌عنوان سردبیر، نشریه‌ جوانان آذربایجان را می‌گرداند. نوجوانی او مصادف بود با نهضت ملی شدن نفت و سپس کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲. در همین سال‌هاست که برای اولین بار به جرم همکاری با سازمان جوانان فرقه دموکرات پیشه وری به زندان می‌افتد، وقتی از زندان آزاد می‌شود تجربه‌های تازه‌ای آموخته است. پس از کودتا در دانشگاه تبریز پزشکی می‌خواند و دکترایش را در رشته روانپزشکی می‌گیرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناختنامه ساعدی|صفحه=۲۶،۲۷،۱۶۸،۴۵،۵۰،۲۵۶،۳۶،۳۷،۵،۴۷۶،۴۸۴،۴۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناخت‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|صفحه=۱۶ و ۱۷ و ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال ۱۳۳۹ برای گذراندن سربازی در پادگان سلطنت آباد به تهران می‌آید. ساعدی طبیب پادگان است. در همین سال‌هاست که نمایشنامه‌ها و داستان‌هایش را در نشریه سخن چاپ می‌کند. در آغاز دهه ۴۰ مطب دلگشا را باز می‌کند و درگیر طبابت فقرا و کارهای ادبی و سیاست و راه انداختن نشریات ادبی می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پربارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۴۳-۴۲ به بعد شروع می‌شود. او برای نوشتن تک‌نگاری‌ها به حوالی تبریز و جنوب بوشهر و جزایر سفر می‌کند. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او حاصل این دهه شکوفاست. ساعدی در حین کار پزشکی و ادبی، روزنامه نگاری هم کرده است که از آن جمله می‌توان به دوازده شماره «الفبا»، شش شماره در ایران و شش شماره در فرانسه اشاره کرد و نیز «ایرانشهر» که پیش از انقلاب در لندن منتشر می‌شد و ساعدی در انتشار آن با شاملو همکاری داشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در ۱۳۵۳ ساواک رسماً او را دستگیر می‌کند. پیش از این هم ساعدی بارها به زندان افتاده بود؛ ولی در این بار آخر ساواک ضربه دهشتناکی به او می‌زند. نزدیک به یک سال در اوین بازجویی و شکنجه می‌شود. ساواک از او می‌خواهد که مخفیگاه چریک‌ها و اهدافشان را لو بدهد. ساعدی اطلاعی از این امور ندارد.۱۳۵۴ بالاخره آزاد می‌شود. ۱۳۵۶ به دعوت انجمن‌های ادبی و دانشگاهی آمریکا به آنجا می‌رود و به همراه کنفدراسیون دانشجویان دست به افشاگری‌هایی درباره  شکنجه می‌زند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در ۱۳۵۷ به ایران باز می‌گردد. از این زمان تا وقتی که باز مجبور به ترک ایران شود (۱۳۶۰) مانند تمام هنرمندان و روشنفکران فعال دوران شاه خواسته یا ناخواسته بیشتر درگیر امور سیاسی و مطبوعاتی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساعدی خود در این باره می‌نویسد:«‌ابتدا با تهدید‌های تلفنی شروع شده بود. در روزهای اول انقلاب ایران بیشتر از داستان‌نویسی و نمایشنامه‌نویسی که کار اصلی من است مجبور بودم که برای سه روزنامه معتبر و عمده کشور هر روز مقاله بنویسم. یک هفته‌نامه هم به نام آزادی مسئولیت عمده‌اش با من بود...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مهاجرت اجباری به پاریس سر انجام غربت را تاب نیاورد و در ۱۳۶۴ از شر آوارگی برای همیشه رها شد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimadar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه مادرش طیبه خانم، زنی که همواره حامی او بود و وقتی از زندان با او تماس گرفتند تا از پسرش بخواهد دست از نوشتن مقاله سیاسی بردارد او گفت: «از قول من بهش بگید اگر همچین کار‌ی کنه حق نداره پاشو تو‌ی خونه بذاره و شیرمو حرامش می‌کنم» و تلفن را قطع می‌کند.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditabib.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال ویزیت بیمار در درمانگاهی در میدان قزوین تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimohavate.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محوطه دانشگاه تبریز{{سخ}}به‌سمت کوی دانشگاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediuni.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پس از نشست ادبی دانشگاه همراه‌با جلال آل‌احمد و دیگران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===تردید===&lt;br /&gt;
ساعدی نمی‌توانست تشخیص بدهد تاثیر کلامش در داستان‌ها بر مخاطبانش بیشتر است یا در نمایشنامه‌هایش و همیشه بین این دو سردرگم بود. به همین دلیل هم محتوای یک نمایشنامه با یک یا چند داستان از او یکسان به نظر می‌رسید. به گفته جواد مجابی او نام ساعدی را بر داستان‌ها و گوهرمراد را بر نمایشنامه‌هایش برگزید تا به نظر خود توانسته باشد تعادل را در هر دو گونه حفظ کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===عضو علی البدل کانون نویسندگان ایران===&lt;br /&gt;
نطفه‌ٔ برپایی کانون نویسندگان ایران در کنار [[جلال آل احمد]]، [[احمد شاملو]] و [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] در اوایل دههٔ ۴۰ در مطب دلگشا‌ی غلام‌حسین ساعدی بسته می‌شود. منع سانسور و پاسداری از آزادی قلم و بیان از هدف‌های اصلی این کانون محسوب می‌شدند. هدفی که بعدها توفیق وصال نیافت. نگاه منتقدانهٔ او به عملکرد دولت در برابر اهداف کانون در مصاحبهٔ سال ۵۷ ساعدی در نیویورک به وضوح گویای این نگاه است: «... این شوخی نیست، حقیقت است که وقتی صدای کانون نویسندگان ایران در تمام پهنهٔ مملکت طنین انداخت، روزنامه‌های وابسته خبر دادند که به هفتصد و خرده‌ای یا هشتصد و خرده‌ای نویسنده و شاعر این انجمن‌ها جایزه داده شد! راستی این همه اهل قلم در کدام قارهٔ دنیا پیدا می‌شود تا چه رسد به مملکتی که تعداد کتاب‌های چاپ شده در آن در هر سال به ششصد عنوان نیز نمی‌رسد؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود مخالفت صریح دولت، کانون نویسندگان به طور غیر‌رسمی، و نه غیر‌قانونی، به حیات خود ادامه می‌دهد و امیدوار است که پشتیبانی هرچه بیشتر متفکرین و نویسندگان و ناشرین آزادی‌خواه جهان، دولت ایران را وادار به پذیرش درخواست‌های کانون بکند... .»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای افتتاحیه کوی دانشگاه تبریز===&lt;br /&gt;
ساعدی در سال ۱۳۴۶ همراه با [[جلال آل‌احمد]] به دانشگاه تبریز رفتند در آن روزگار آن‌ها نماد روشنفکران و معترضین جامعه خود بودند. [[صمد بهرنگی]] عمدتاً مسئول برگزاری هماهیش‌ها و نشست‌ها در دانشگاه تبریز بود. بنابراین فرصت را مغتنم شمرد و جلسهٔ گفت‌و‌گوی دانشجویی با حضور این دو تن ترتیب داد. این نشست با حضور ساعدی و آل‌احمد به مقدمه‌ای برای اعتصاب بزرگ دانشگاه تبریز بدل شد.فرج سرکوهی که خود در این نشست حضور داشته است دربارهٔ محتوای آن اینچنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«ساعدی درباره تعریف و کارکرد تمثیل، استعاره و نماد در نمایش‌نامه‌های خود سخن گفت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
از قضا این نشست مصادف شده بود با مراسم افتتاحیه کوی (خوابگاه) دانشگاه تبریز که قرار بود در حضور تیمسار صفاری، استاندار و رئیس دانشگاه تبریز، در بعدازظهر همان روز، در مراسمی رسمی با قیچی کردن روبان رنگی آن را افتتاح کنند اما ساعدی که تازه در طول مسیر از ماجرا خبردار شده بود به گفته سرکوهی : «شیطنتی معترض در چشم‌های درشت و زیبای ساعدی شعله کشید و طنزی زیبا در لحن و کلامش درخشید و رو به آل‌احمد گفت چطور است ما زحمت تیمسار محترم را کم کنیم؟ و بعد بی آنکه کسی پرسیده باشد چطور؟ ادامه داد که ما کوی را افتتاح می‌کنیم.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
و به محض رسیدن روبان را بادست‌های خود قیچی کرده و آن را در میان بهت و تشویق دانشجویان افتتاح کردند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تبریز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سکوت شعر&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
بسیار اندکند افرادی که می‌دانند غلام‌حسین ساعدی شاعر نیز بوده است. او اهمیت فراوانی برای شعر قائل بود و از شدت این علاقه و احترام هم بود که هرگز در فصلنامهٔ الفبایش شعری به چاپ نرساند. اشعاری که سروده بیش از سی و چهار قطعه‌اند و برخی به غزل و اکثرا نیمایی. تنها سه شعر او عنوان دارند و مابقی در حسرت هویت یافتن از سمت خالقشان در گور کاغذ آرمیده‌اند.  به گفتهٔ دوستانش این اشعار تنها پس از مرگ او بود که روی مخاطب به خودشان دیدند، او چون گنجی از آن‌ها تا پایان عمر محافظت نمود. آنچه در زیر آمده است نمونه‌ای از این گنج است:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;هر دایره خطی بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته است سخت{{سخ}}&lt;br /&gt;
سختی دایره{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسیار مضحک است{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در آب{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در باد{{سخ}}&lt;br /&gt;
هر لحظه در تمایلِ{{سخ}}&lt;br /&gt;
پاشیدن و رها شدن از وجود مردهٔ خویش است.{{سخ}}     &lt;br /&gt;
و مرگ{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرگ دایره‌ای بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته شدن به هرچه که بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک خط بی‌نهایت در خود دویدن است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بله{{سخ}}&lt;br /&gt;
این خط دایره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditardid.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedidast.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;علی نصیریان و جعفر والی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «دست بالا‌ی دست»، از آثار غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedibaba.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جمشید مشایخی و علی نصیریان در صحنه‌ا‌ی از نمایش «بهترین بابا‌ی دنیا» نوشته غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عزت‌الله انتظام‌ی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «آ‌ی با‌کلاه، آ‌ی بی‌کلاه» نوشته غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedijafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[جعفر والی]] در صحنه‌ا‌ی از نمایش «روح چاه» نوشته غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedivay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرویز فنی‌زاده و فهیمه راستکار در صحنه‌ای از نمایش «وای بر مغلوب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===ارزیابی خویش===&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی مدام آثارش را در معرض ارزیابی قرار می‌داد و غالباً از نتیجه کار چندان که باید راضی به نظر نمی‌رسید. در جایی اینچنین به خود و قلمش می‌تازد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«... دوری از وطن و بی‌خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسنده‌ متوسطی هستم، هیچ‌وقت کار خوب ننوشته‌ام، ممکن است بعضی‌ها با من هم‌عقیده نباشند؛ ولی مدام هر‌شب و روز صدها سوژهٔ ناب مغز مرا پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک‌مرتبه موادی بیرون بریزد... .»&lt;br /&gt;
و در یکی از نامه‌هایش به فرج الله صبا، روزنامه‌نگار، خود را این گونه ملامت می‌کند:&lt;br /&gt;
:«در هر کاری خواسته‌ام خود را زودتر خلاص کنم. در نوشتن خواسته‌ام زودتر فارغ شوم و جنین مرده بیرون انداخته‌ام.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متن کارت دعوت عروسی هم نوشته است===&lt;br /&gt;
ساعدی در کنار دوستان و نزدیکان خود فردی بسیار شوخ و طناز شناخته می‌شد، به‌طوری‌که برای متن کارت دعوت عروسی برادرش اکبر ساعدی و همسرش فیروزه جوادی چند متن مختلف بر روی کاغذ آورد تا از خشکی و یکنواختی این دست نوشته‌ها بکاهد و آن‌ها را از حالتی رسمی به‌حالتی صمیمانه تبدیل کند:&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=violet&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«فیروزه جوادی و علی‌اکبر ساعدی»، به همدیگر کاراته زده و کانون مستقلی می‌خواهند روبه‌راه کنند، تشریف بیاورید تا به ریش هر دو (که هر دو ریش دارند) اندکی بخندیم.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زندگی مشترک، لولایی است که آزادی را از آدمیزاد سهل است که از جسم و جان نیز می‌گیرد، منتهی «فیروزه جوادی» و «علی‌اکبر ساعدی» به این اصل، معرفت پیدا نکرده‌اند و می‌خواهند خلاف این قضیه را ثابت کنند، لطفاً تشریف بیاورید و قیافهٔ این دو فیلسوف را ببینید!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedinameh.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قسمتی از یک نامه‌: «کله‌ام پر است، اگر آرامش و سکونی داشتم شاید هر روز یک قصه می‌نوشتم...به هر ترتیبی شده فرار می‌کنم و به تو پناه می‌آورم. تو تنها پناهگاه من هستی.»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===طاهره، طاهره، طاهره===&lt;br /&gt;
طاهره کوزه‌گرانی و غلام‌حسین هرگز به هم نرسیده‌اند و این عشق، بی‌وصل پایان یافته است. غم فراق و اندوه عشق تا زمانی‌که در جهان خاکی بوده‌اند همراهشان بوده است. گذرت اگر به گورستان وارلان تبریز بیفتد سنگ قبری را خواهی دید که رویش نوشته: «آرام‌جای کسی که میان استخوان‌های گوهرمراد آواز می‌خواند.» عشق جوانی‌ای که حتی تا آخرین لحظات عمرش او را رها نمی‌کرد و حقیقتا میان استخوان‌های او چنان‌چه براهنی سروده آواز می‌خواند. حامد احمدی ماجرای یافتن نامه‌ها را اینچنین تعریف می‌کند: «تنها پس از چند هفته از وفات طاهره کوزه‌گرانی بود که نامه‌های غلام‌حسین ساعدی از پستوی خانه‌ای که آدم را یاد «نمایشنامه‌های مشروطیت» می‌انداخت پیدا کردیم. نمی‌شد تصورش را هم کرد. این‌ها رازهایی بودند که طاهره سال‌های سال آن‌هارا پنهان کرده بود و شاید در مواقع تنهایی‌اش سری به آن‌ها می‌زد... نامه‌هایی که با عنوان «طاهره عزیزم» شروع می‌شد و با «طاهره عزیزم را می‌بوسم» خاتمه می‌یافت. آن‌ها تمام صمیمیت ساعدی را که تنها می‌توانست در مکتوبی به یک معشوقه بیان شود نمایان می‌ساخت. کابوس‌های او را عیان می‌کرد، رنج‌هایش را معنا می‌داد به‌راستی این «طاهره عزیزم» که بود که ساعدی این‌چنین مومنانه می‌پرستیدش و تشنه تنها یک جواب کوتاه از او بود؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زن سرخ پوش میدان فردوسی===&lt;br /&gt;
شبی ساعدی به اتفاق چند تن از دوستانش با حالتی سرخوش در حال خواندن شعرهایشان در خیابان بودند که چشمشان به یاقوت (زن سرخ پوش میدان فردوسی) می‌افتد. مسعود بهنود او را از قبل می‌شناخته نزدیک می‌رود تا احوالش را جویا شود که متوجه می‌شود حال چندان مناسبی ندارد. ساعدی پی به بدحالی او می‌برد و با هر زحمتی که شده او را به کلینیک منتقل می‌کند. زن سرخ پوش به هیچ وجه حاضر به ترک منظقه خود نبوده اما ساعدی به زور متوسل شده واو را در تاکسی نشانده به کلینیک می‌رساند. بعدها که از ایران مهاجرت می‌کند نیز در نامه‌ای که برای یکی از دوستان خود می‌نویسد همچنان جویای حال یاقوت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد آثار غلامحسین ساعدی====&lt;br /&gt;
در قبل از انقلاب سلسله مقالاتی درباره آثار ساعدی نوشتم. مقالات من در هفت یا هشت شماره مجله فردوسی چاپ شد که پهلوان با عکس بزرگ ساعدی چاپ کرد. بعد شخصی دیگر هم نقدی بر ساعدی نوشت. پهلوان گفت نقدی که او نوشته به ضرر ساعدی بود اما مطلبی که تو (دستغیب) نوشتی به سود ساعدی بود، برای اینکه ساواکی‌ها مقداری از فشاری را که بر ساعدی می‌آوردند، کم کردند. بعدها این مقالات را جمع‌و‌جور کردیم و به اسم «نقد آثار غلامحسین ساعدی» چاپ کردیم. خودش البته اظهار نارضایتی نکرد، اما خانمی در روزنامه آیندگان مطلبی چاپ کرد که آنچه دربارهٔ ساعدی نوشته شده غلط است و نقد نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزادی ما را از بین برده‌اند====&lt;br /&gt;
یک‌بار صحبت &#039;&#039;&#039;جشن هنر شیراز&#039;&#039;&#039; بود، ما متنی نوشتیم و اعلام کردیم به این جشن نمی‌رویم. ساعدی که سرش برای این کارها درد می‌کرد، متن را گرفت و شروع کرد به امضا جمع کردن. البته بعضی‌ها امضا نکردند، چون می‌ترسیدند و از طرف دیگر به این دلیل که دست آل‌احمد و ساعدی در کار بود. توده‌ای‌ها هم می‌گفتند که این‌ها نیروی سوم هستند و ما امضا نمی‌کنیم. این گذشت تا سال ۱۳۴۶ که اعلام شد به زودی &#039;&#039;&#039;کنگرهٔ ملی نویسندگان ایران&#039;&#039;&#039; به ریاست عالیهٔ علیاحضرت شهبانو تشکیل خواهد شد. آل‌احمد قرار عصرانه‌ای در خانه اجاره‌ای من گذاشت. توی جلسه بحث‌ها بالا ‌گرفت. بین ساعدی و پهلوان هم دعوا شد. پهلوان می‌گفت که ما نامه‌ای به شهبانو بنویسیم و بگوییم که آزادی بیان می‌خواهیم. ساعدی هم می‌گفت که ما اساسا مشکل‌مان با شهبانو است، این‌ها آزادی ما را از بین برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عصبانیت====&lt;br /&gt;
[[ضیاء موحد]] در کتاب &#039;&#039;&#039;تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران&#039;&#039;&#039; می‌گوید: «در یکی از شماره‌های جنگ اصفهان مقاله‌ای ضد سیاسی مبنی بر این‌که ادبیات با سیاست کاری ندارد، چاپ کردیم. ساعدی با حالت اعتراض از تهران کوبیده بود و به اصفهان آمد؛ عصبانی از این‌که چرا شما چنین چیزی را چاپ کردید.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او در ادامهٔ همین کتاب می‌گوید:&lt;br /&gt;
====چراغ من در این خانه می‌سوزد====&lt;br /&gt;
زمانی که من غلامحسین ساعدی را دیدم خیلی بیشتر از [[احمد شاملو]] از او خوشم آمد. اولا خیلی آدم با محبت و بجوشی بود. همچنین خیلی آدم سخاوتمندی بود. یعنی با وجود آنکه وضع مالی خوبی نداشت هرچه پول برادرش برایش می‌فرستاد خرج بچه‌های مجله می‌کرد، در حالی‌که قاعدتا اینکار را باید صاحب امتیاز مجله می‌کرد. ساعدی خیلی آدم گشاده‌دستی بود. خیلی هم داستان‌پرداز خوبی. توجهش سریع جلب آدم‌های غیرعادی می‌شد و زود با آنها ارتباط برقرار می‌کرد. در ایستگاه ویکتوریا یک پیرمرد غیرعادی الکلی بود که آنجا ول بود. این پیرمرد توجه ساعدی را خیلی جلب کرده بود. گاهی یک ساعت می‌ایستاد و به کارهای این پیرمرد خیره می‌شد. ذهن داستان‌پرداز عجیب و غریبی داشت. خیلی آدم حساسی بود. هم زود می‌خندید و هم زود عصبانی می‌شد. نمی‌توانست در محیط فرنگ زندگی کند و به همین دلیل هم از دست رفت. از اینجا می‌شود فهمید که هوش زندگی عملی شاملو خیلی بیشتر از ساعدی بود. چون شاملو خیلی سریع درک کرد که جایش در ایران است و اینکه می‌گفت: «چراغ من در این خانه می‌سوزد.» حرف درستی بود. اما ساعدی این موضوع را نفهمید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedizendan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در زندان برای برادرش می‌نویسد: اکبر عزیزم، اگر مرا خفه کردند، نعره مرا نمی‌توانند خفه کنند، یادت باشد که بعد از مرگ نیز من فریاد خواهم کشید.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===زندان و شکنجه، واگن سیاه===&lt;br /&gt;
نوجوان هفده ساله‌ای بود که به دلیل طرفداری از دکتر مصدق برای نخستین بار به زندان رفت و یک سال حبس کشید. از آن پس هر از گاهی بازداشت می‌شود. «واگن سیاه» از جمله داستان‌هایی که به نوعی روایتی دست اول از زندگی خود ساعدی، بخصوص دوران زندان او را بازمی‌نماید، «واگن سیاه» نخستین بار در کتاب جمعه شماره ۱ سال ۱۳۵۸ چاپ شد. &lt;br /&gt;
بخشی از «واگن سیاه»، داستانی که مالامال از طنز است، طنزی تلخ و عاقبتی تلخ تر:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت. مثل همه ولگردا. هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن. تو راه آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس،.. آوانِس خله، موغوس، پوغوس، آخرشم نفهمیدیم اسم اصلیش چی هس، کجا رو خشت افتاده، چه جوری زندگی کرده،... از کِی به کله ش زده.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساعدی یکباره پیر شد====&lt;br /&gt;
[[مسعود بهنود]] نقش ساعدی را در تشییع جنازه جلال این‌گونه روایت می‌‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در صحن مسجد فیروزآبادی همه بودند. همهٔ بضاعت ادبی و هنری تهران؛ و همه بهت‌زده و ناباور. از همان اول پچ‌پچ درگرفت. ساعتی گذشت تا جنازه رسید و بغض جمع ترکید. پیشاپیش جنازه ساعدی بر سر زنان. یادمان  به آیین سوگواری [[صمد بهرنگی]] آمد. ساعدی همین حال را داشت. امروز ساعدی یکباره پیر شده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت [[سیدرضا حسینی]] را از زاویه‌ای دیگر می‌نگریم:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دکتر شیخ و ساعدی مدتی با هم بحث کردند و اسامی و کلمات متعدد طبی به کار بردند تا بدانند که این چگونه سکته‌ای بوده است و به جایی نرسیدند. ساعدی حال زاری داشت. با هم به مرمر رفتیم. [[رضا براهنی]] و صبا و [[خسرو گلسرخی]] هم بودند. ساعدی اول به گلسرخی پرید که «نوشتن چند سطر در روزنامه آیندگان یا گذاشتن طرح جلال چه معنی دارد. چیزی ننویسید» و بعد گریه را سر داد. گریه‌ای طولانی و صدادار. او را از مرمر بیرون بردیم. توی ماشین هم ادامه داد، با همان صدا و سوز. و مثل زن‌ها نوحه‌خوانی می‌کرد و «می‌لوانید.» بردیمش به خانهٔ صبا. آنجا هم به ترکی می‌گفت: من جغد شده‌ام... هجده ساعت است که گریه می‌کنم و مثل جغد ناله می‌کنم...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===[[احمد شاملو]] از شکنجه روحی ساعدی می‌گوید&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
وقتی بار آخر از زندان ساواک درآمد دیگر خلاقیتی برایش باقی نگذاشته بودند. ۱۳۵۴ آزاد می‌شود. رژیم متن توبه نامه‌ای را که منسوب به ساعدی است منتشر می‌کند. این عمل بیش از هر شکنجه‌ای ساعدی را از نظر روحی از پا می‌اندازد. در این توبه نامه ساعدی منکر حرکت سیاسی‌روانی ساواک می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
شاملو این دوران را اینچنین وصف می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
این فصل دیگری‌ست{{سخ}} &lt;br /&gt;
که سرمایش{{سخ}} &lt;br /&gt;
از درون{{سخ}} &lt;br /&gt;
درک صریح زیبایی را{{سخ}}&lt;br /&gt;
پیچیده می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساعدی خودش یک بار در یکی از این زندان رفتن‎هایش چیزی با این مضمون گفته بود: «آن‌قدر فریاد می‌زنم تا از دستم عاصی شوند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واژه‌سازی به‌سبک ساعدی===&lt;br /&gt;
عادت داشت کلمات را به هم بریزد و با همان حروف واژه‌ای جدید با حفظ معنای واژه اصلی بسازد اصولاً از پسوندهای انگلیسی مثل «ایشن» یا «سیون» استفاده می‌کرد. ناصر پاکدامن، دوست دیرینه او در وطن و در غربت، فهرست بلندی از این کلمات ساخته شده او دارد. پاکدامن می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«اغلب آدم‌ها را با نام &amp;quot;جیمز&amp;quot; که بیشتر به سر پیشخدمت‌های انگلیسی گفته می‌شد صدا می‌کرد. تا زمانی که در ایران بود با لغات انگلیسی ور می‌رفت. اصطلاحاتی درست می‏‌کرد، به سیاق اسم درست کردن انگلیسی که مثلاً آخر آن &amp;quot;ایشن&amp;quot; اضافه می‏‌کنند؛ مانند کالشن، دایرکشن، پابلیکیشن و... او بر این سیاق، اصطلاح &amp;quot;زِرتیشن&amp;quot; را ساخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پاریس نیز ساعدی همچنان به واژه‌سازی ادامه داد بدون آن که زبان فرانسه را بداند: «اوایل حضور او در پاریس، یک شب با هم بیرون رفته بودیم و وقتی از آنجا برمی‏‌گشتیم تاکسی گرفتیم. او کلمه‏‌ای را با تلفظ فرانسه درست کرد و گفت: «زپرتاسیون دولامرد». «مِرد» در فرانسه به‌معنای «سرگین» است و «زپرتاسیون» هم از نظر او چیزی در همان معنا بود. او این عبارت را طوری تلفظ کرد که رانندهٔ تاکسی فکر ‏کرد دارد به فرانسه حرف می‌زند و او هم با ساعدی فرانسوی حرف زد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آواره===&lt;br /&gt;
ساعدی سال ۶۰ به پاریس می‌رود.از ابتدای ورود به فرودگاه اورلی از رفتن پشیمان شده است. در یکی از نوشته‌های حسرت آمیزش «دگردیسی و رهایی آواره‌ها»  تفاوت آن‌ها را با کسانی که به میل خود مهاجرت کرده‌اند را مطرح می‌کند. آنچه دربارهٔ آواره‌ها نوشته کمابیش حسب حالی است از روزگار دوزخی سال‌های آخر عمرش که در غربت گذشته است:&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;...آواره مدت‌ها به هویت گذشتهٔ خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است. و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهٔ یاران و دوستان، به هم‌رزمان و هم‌سنگران، به چند بیتی از حافظ یا نقل قولی چند از لاادریون و گاه گداری چند ضرب المثل عامیانه را چاشنی صحبت‌ها کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می‌دهد ، نه مثل  غنچه‌ای که باز شود؛ چون گل چیده شده‌‌ای که دارد افسرده می‌شود ، می‌پلاسد ، می‌میرد. عدم تحمل، زودرنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریهٔ آمیخته به خنده، ولخرجی همراه‌با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره و ول گشتن، در کوچه‌های خلوت گریستن و دورافتاده‌ها را به اسم صدا کردن، مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه‌بردن به خویشتن خویش که آخر سر منجی می‌شود به نفرت آواره از آواره، یادشان می‌رود که هر دو زادهٔ کاشانهٔ خویش‌اند...}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگارها==&lt;br /&gt;
===کودکی، نوجوانی و مرگ===&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در تبریز گذراند. از ۱۳۳۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و مسئولیت انتشار روزنامه‌های &#039;&#039;&#039;صعود&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;فریاد&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;جوانان&#039;&#039;&#039; را در آذربایجان برعهده گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; اولین داستان‌هایش در هفته‌نامهٔ &#039;&#039;&#039;«دانش‌آموز»&#039;&#039;&#039; تبریز چاپ شد. با چاپ داستان &#039;&#039;&#039;«از پا نیفتاده»&#039;&#039;&#039; در مجلهٔ &#039;&#039;&#039;کبوتر صلح&#039;&#039;&#039; در سال ۱۳۳۰ به مطبوعات پایتخت راه یافت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; در شهریور ۱۳۳۲ چند ماهی به زندان افتاد. در ۱۳۳۴ به دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه تبریز راه یافت. در همین سال، اولین کتابش، &#039;&#039;&#039;خانه‌های شهر ری&#039;&#039;&#039; را تحت تأثیر [[بوف کور]] نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۳۷ رهبری جنبش دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز رابر عهده داشت و در همین سال نخستین نمایشنامه‌اش را با عنوان «قاصدها» در مجلهٔ صدف به چاپ رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۴۰ فارغ‌التحصیل شد و سال بعد برای گذراندن خدمت وظیفه به تهران رفت و در این شهر ماندگار شد. در اوایل ۱۳۴۳ برای مدتی به اتفاق برادرش مبادرت به گشایش مطبی شبانه‌روزی در خیابان دلگشا نمود و در همین دوران، ضمن همکاری با مطبوعات، با بسیاری از نویسندگان و شاعران آشنا شد. در ۱۳۴۳ برای اخذ تخصص در رشتهٔ اعصاب و روان وارد بیمارستان روزبه شد. ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ دوران اوج و شکوفایی ساعدی است. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او، حاصل این دهه است. ساعدی در سال ۱۳۴۶ به‌همراه [[جلال آل‌احمد]] برای مبارزه با سانسور به ملاقات هویدا می‌روند و طرحی ارائه می‌کنند که به نتیجه‌ای نمی‌رسد، ولی خود این حرکت چندی بعد منجر به تشکیل [[کانون نویسندگان ایران]] می‌شود. ساعدی در اوج خفقان رژیم با بیشتر مبارزان سیاسی رابطه داشت. آدم‌هایی که دمی بعد به اسطوره‌های مبارزه علیه رژیم مبدل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[امیر پرویز پویان]]، [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مصطفی شعاعیان]]، و دیگر چریک‌ها.{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از ۱۳۵۲ انتشار گاهنامه &#039;&#039;&#039;الفبا&#039;&#039;&#039; را آغاز کرد. گاهنامه‌ای که از تابستان ۱۳۵۲ تا تابستان ۱۳۵۶ شش شماره‌ای از آن زیر نظر ساعدی توسط [[مؤسسه انتشارات امیرکبیر]] منتشر شد و حاوی مقالاتی در زمینهٔ فلسفه و اسطوره و مباحث ادبی بود و برخلاف رسم رایج حتی یک قطعه شعر در آن دیده نمی‌شود. بعدها ساعدی شش شمارهٔ دیگر از کتاب الفبا را از زمستان ۱۳۶۱ تا زمستان ۱۳۶۴ در پاریس منتشر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در پی انتشار آخرین شماره الفبای دور اول، نزدیک به یک سال را در زندان‌های قزل‌قلعه و اوین محبوس بود. در ۱۳۵۷ به دعوت &#039;&#039;&#039;«انجمن قلم آمریکا»&#039;&#039;&#039; رهسپار این کشور شد و در آنجا سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی انجام داد. ضمن همین سفر قراردادهای در زمینهٔ  ترجمه و چاپ آثارش با انتشارات رندم هاوس به امضاء رساند. در همین سال سفری نیز به انگلستان داشت. در اواخر ۱۳۶۰ به‌خاطر نوشتن داستانی به‌نام &#039;&#039;&#039;«قصاص»&#039;&#039;&#039; دچار دردسرهایی شد و متعاقب آن در سال ۱۳۶۱ در هیئت مبدل از طریق پاکستان به فرانسه مهاجرت کرد. در سال ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان &#039;&#039;&#039;پرلاشز&#039;&#039;&#039; به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زندگی در سایهٔ تقویم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: ورود به دبستان «منصور»‌&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت سیاسی هم‌زمان با نهضت ملی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مسئولیت انتشار روزنامه‌های «فریاد» و «صعود» و «جوانان آذربایجان» و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین «دانش‌آموز»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: نوشتن داستان بلندی به نام «نخود هر آش» که چاپ نشده است.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشکدهٔ پزشکی تبریز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌ سخن  و انتشار داستان «مرغ انجیر» چاپ و انتشار «پیگمالیون» (داستان و نمایشنامه)  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «خانه‌های شهر ری» و نمایشنامه «لیلاج‌ها» در [[مجله سخن|مجلهٔ ادبی سخن]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: رهبری جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مفتون امینی]]، کاظم سعادتی و مناف ملکی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ تک‌‌پرده‌ای «سایه‌های شبانه».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «کار با فک‌ها در سنگر»، مجموعه داستان‌‌‌‌های کوتاه «شب‌نشینی باشکوه» و نمایشنامهٔ سفر مرد خسته (۴ پرده) که چاپ نشد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: فارغ التحصیل دانشکدهٔ پزشکی و گذراندن پایان‌نامه‌ای به نام «علل اجتماعی پسیکونوروز‌ها در آذربایجان»، انتشار نمایشنامهٔ «کلاته گل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱&#039;&#039;&#039;: اعزام به خدمت سربازی و طبیب پادگان سلطنت‌آباد به‌صورت سرباز صفر؛ نوشتن داستان‌های کوتاه دربارهٔ زندگی سربازی به نام‌های «صداخونه»، «پادگان خاکستری» و «مانع آتش» در مجلهٔ کلک؛ افتتاح مطب شبانه‌روزی، همکاری با کتاب هفته و مجلهٔ آرش، آشنایی و دوستی با [[احمد شاملو]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[رضا براهنی]]، [[محمود آزاد تهرانی |م.آزاد]]، [[سیروس طاهباز]]، [[محمدنقی براهنی]]، [[رضا سیدحسینی]]، [[بهمن فرسی]]، [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]]، [[اسماعیل شاهرودی]] و [[جمال میرصادقی]] و...&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: انتشار ده لال‌بازی (پانتومیم)، ورود به بیمارستان روانی «روزبه» جهت اخذ تخصص بیماری‌های اعصاب و روان. آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی. همکاری با موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک‌نگاری «ایلخچی» توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجلهٔ روان‌‌پزشکی. ترجمهٔ کتاب «شناخت خویشتن» (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدنقی براهنی. ترجمهٔ کتاب «قلب و بیماری‌های قلبی و فشار خون» (ه. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه. همکاری با کتاب هفته&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: سفر به آذربایجان و نوشتن تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»؛ ترجمهٔ فیلم‌نامهٔ «آمریکا، آمریکا» الیاکازان با دکتر محمد نقی براهنی. چاپ لال‌بازی در «در انتظار» در مجلهٔ آرش. انتشار هشت داستان پیوسته به نام «عزاداران بیل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «چوب بدست ‌های ورزیل»، انتشار تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»، انتشار نمایشنامهٔ «بهترین بابای دنیا»، نوشتن داستان بلند «مقتل»، سفر به جنوب و حاشیهٔ خلیج فارس &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار تک‌نگاری «اهل هوا» توسط موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی.انتشار مجموعه داستان «دندیل»، انتشار «پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه داستان «واهمه‌های بی‌نام و نشان». انتشار نمایشنامهٔ «آی بی‌کلاه، آی باکلاه». انتشار «خانه روشنی»؛ مذاکره با دولت وقت به‌اتفاق [[جلال آل‌احمد]]، [[رضا براهنی]] و [[سیروس طاهباز]] برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌های جهان‌نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ‌های ادبی. انتشار داستان «ترس و لرز»؛ انتشار نمایشنامهٔ «دیکته و زاویه»، سفر به آذربایجان و منطقهٔ «قراداغ» جهت تدارک تک‌‌نگاری «قراداغ»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: انتشار رمان «توپ». انتشار نمایشنامهٔ «پرواربندان»؛ انتشار فیلم‌نامهٔ «فصل گستاخی» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «وای بر مغلوب»؛ انتشار نمایشنامهٔ «جانشین»؛ فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم» (سه فیلم‌نامهٔ کوتاه)؛ نمایشنامهٔ «ضحاک»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: انتشار فیلم‌نامهٔ «گاو»؛ انتشار نمایشنامهٔ «چشم در برابر چشم»        &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: انتشار مجلهٔ الفبا با همکاری نویسندگان معتبر آن روزگار؛ نوشتن نمایشنامهٔ «مار در محراب»؛ چاپ داستان «بازی تمام شد» در کتاب اول الفبا؛ در اردیبهشت‌ماه سفر به «لاسگرد» در اطراف سمنان جهت تهیهٔ تک‌‌نگاری، دستگیری توسط ساواک. نگارش رمان «تاتار خندان». انتشار کتاب «کلاته نان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ انتشار «عاقبت قلم‌فرسایی» (دو نمایشنامه)؛ فیلم‌نامهٔ «عافیتگاه»؛ سفر به شمال و نوشتن نمایشنامهٔ «هنگامه آرایان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: سفر به تبریز و نوشتن رمان «غریبه در شهر» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار «گور و گهواره»  (سه داستان)؛ انتشار نمایشنامهٔ «ماه عسل»؛ چاپ نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «رگ و ریشهٔ دربدری» در کتاب ۶ الفبا. ترجمهٔ برخی از آثارش به زبان‌های روسی، انگلیسی و آلمانی؛ سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته، تحت عنوان «شبه هنرمند» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. عقد چند قرارداد برای ترجمهٔ کتاب‌هایش با ناشر معروف Random house «راندم هاوس»؛ سفر به لندن و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامهٔ فرهنگی‌سیاسی «ایرانشهر»؛ بازگشت به ایران. انتشار «کلاته‌کار»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;: انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، آیندگان و تهران مصور و نشریات دیگر؛ انتشار داستان «واگن سیاه»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن قصه‌ها و نمایشنامه‌هایی همچون داستان‌های «اسکندر و سمندر در گردبار»، «بوسهٔ عذرا»، «خانه باید تمیز باشد»، «جوجه تیغی» نمایشنامه‌های «خرمن سوزها»، «باران»، «پرندگان در طویله» و...؛ داستان بلند و به‌هم‌پیوستهٔ «سفرنامهٔ سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها»&lt;br /&gt;
داستان «شنبه شروع شد» در مجلهٔ آرش و نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «خیاط جادو شده» و داستان «میهمانی»، «ساندویچ» و «آشفته حالان بیدار بخت» در مجله‌های آدینه، دنیای سخن و کتاب به‌نگار و آرش&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: سفر به پاریس در اواخر سال ۱۳۶۰. ازدواج با خانم بدری لنکرانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴-۶۱&#039;&#039;&#039;:  اقدام به انتشار مجلهٔ الفبا (چاپ پاریس)  و چند نمایشنامه به نام‌های «اتللو در سرزمین عجایب» و «پرده‌دران آینه افروز» و چند فیلم‌نامه به نام‌های «دکتر اکبر» و «رنسانس» و با همکاری داریوش مهرجویی فیلم‌نامهٔ «مولوس کورپوس» را نوشته است  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴&#039;&#039;&#039;: فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین داستان===&lt;br /&gt;
آخرین داستان منتشرشده‌ای که از غلام‌حسین ساعدی به یادگار مانده، داستان ناتمامی است به نام «سنگ روی سنگ» که نخستین بار در اولین شماره‌ نامه کانون نویسندگان ایران منتشر شد. جملاتی از این کتاب:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، خیال نکنید که ما می‌خواهیم سر شما را گرم کنیم. ما آمده‌ایم که نیروی مقاومت شما بیشتر شود و درضمن زندگی این روزه را به‌تماشا بگذاریم...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به‌روایت غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ساعدی را چطور شناختند؟===&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[رضا براهنی]]===&lt;br /&gt;
در میان آثار متعددی که ساعدی از خود به جای گذاشته است کتاب «ده لال‌بازی» او همچنان در نظر براهنی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. او در این باره می‌نویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در ساعدی تجسمی از کارهای چاپلین بود، به‌ویژه در لال‌بازی‌ها و نمایشنامه‌های کوتاه. اما اثر نمایشی، به‌ویژه وقتی خود پدیده نمایش تازه دارد به نویسنده، بازیگر و تماشاگر معرفی می‌شود، به کلی بدیع است، و لال‌بازی، به‌ویژه، نیازمند بازسازی قصه توسط خود بیننده است، و به همین دلیل، در فقدان زبان، بیننده باید حرکت را به نوعی در ذهن خود، بی‌حضور زبان، صاحب نوعی زبان کند، به دلیل اینکه هر حرکتی، ولو در سکوت، ترجمه است به زبان، ولو بر زبان نیامده‌اش.... بالاخره در لال‌بازی همه چیز از طریق عمل انجام می شود، و آنچه در ذهن می‌گذرد، زبانش غایب است، مگر آنکه اندام انسان در آن نقش بازی کند....»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رضا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه اریک رولو===&lt;br /&gt;
رولو خبرنگار روزنامهٔ فرانسوی « لوموند » است که در اوایل پاییز ۱۹۷۵ به تهران آمده بود و در بازگشت از این سفر، سه مقاله دربارهٔ ایران نوشت. عنوان مقالهٔ دوم او «رضا ر...، شاعر آزادشده از زندان» است که در آن از تجربه‌های واقعی غلام‌حسین ساعدی در زندان های ساواک در پشت نقاب چهرهٔ تخیلی فردی به نام رضا ر. قلم زد. در بخشی از این مقاله رولو اینچنین از اولین ملاقاتش با ساعدی که در منزل او صورت پذیرفته بود می‌نویسد:{{سخ}} &lt;br /&gt;
«اتاق کوچک است و روی زمین تشکی پهن افتاده است و دسته دسته کتاب‌های فارسی و فرانسوی و روزنامه‌های فرنگی که در اثر گذشت زمان به زردی گراییده‌اند... &lt;br /&gt;
رضا ر. که بر بالشتی تکیه داده، دیگر آن شادابی و زنده‌دلی را نداشت که در سال‌های تحصیل در پاریس در او سراغ داشتیم. حیرت زده از دیدار نا به هنگام ما  در میانهٔ شب، فوری پرسید که آیا «کاملاً مطمئن» هستیم که تعقیبمان نکرده‌اند؟... رضا ر.، در آغاز با تردید، با لحنی غیر مشخص به شرح «درگیری‌های» خود با مقامات دولتی می‌پردازد. می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«مورد من هیچ چیز استثنایی ندارد، هزاران روشنفکر ایرانی، با کمی تغییر، به همین سرنوشت من دچار شده‌اند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi4jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در کنار [[جلال آل‌احمد]] و [[مفتون امینی]] شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[جلال آل‌احمد]]===&lt;br /&gt;
آل احمد شیفتهٔ نمایشنامه‌ٔ «ورزیل‌» می‌شود و پس از دیدن نمایشی از همین نمایشنامه برای ساعدی این‌ طور می‌نویسد: «اینجا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن یعنی این. من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم خرقه‌ام را به دوش دکتر غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم... .»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در جایی دیگر می‌افزاید:&lt;br /&gt;
:«به هر صورت من «ورزیلی‌ها» را بهترین نمایشنامه‌ فارسی دیدم که تاکنون دیده‌ام و پذیرفتمش به‌عنوان کفاره‌ٔ گناهانی که در «تئاتر حکومتی سنگلج» شده است چرا که در آن جرگه سنگلج از نظر تحریک اندیشه‌ٔ تماشاچی این یکی مقام اول را داشت.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[صمد بهرنگی]]====&lt;br /&gt;
جای غلام‌حسین ساعدی  و کارش در ادبیات معاصر ایران معلوم است. اگرچه  در پایتخت‌نشین می‌نشیند، اما هنوز بو و خوی شهرستانیش را حفظ کرده است. هنوز آن عطر خنک دامنه‌های «ساوالان» کوه از نمایش‌نامه‌هایش و داستان‌هایش می‌آید... او این حسن را دارد که از مردم نمی‌گریزد. همیشه با آن‌ها است. پژوهنده است. یک روز می بینی در «ایلخی‌چی» است و روز دیگر صدایش از جزایر خلیج‌فارس و بندر لنگه و «خیاو» می‌آید. همین نشست و برخاست با مردم است که ذهن او را غنا و نوشته‌هایش را تنوع می‌بخشد...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [آیت الله][[سید علی خامنه‌ای]]===&lt;br /&gt;
این شخص (غلام‌حسین ساعدی) قبل از انقلاب نمایشنامه‌ای به نام «آ باکلاه، آ بی‌کلاه» نوشته بود. آن وقت‌ها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخص کرده بود. در آن بیان سمبولیک منظور از «آ بی‌کلاه» انگلیسی‌ها بودند و منظور از «آ با کلاه» آمریکایی‌ها. در پرده اول، نمایشنامه نشان دهنده دوره نفوذ انگلیسی‌ها بود و در پرده دوم، نشان دهنده دوره نفوذ آمریکایی‌ها و در هر دوره، قشرهای مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند اما روشنفکر که در آن نمایشنامه «آقای بالای ایوان» نام دارد، به کل برکنار می‌ماند. می‌بیند، احیانا کلمه‌ای هم می‌گوید، اما مطلقا خطر نمی‌کند و وارد نمی‌شود. این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز برای دانشجویان و جوانان صحبت می‌کردم، این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقای نویسنده کتاب هم همان «آقای بالای ایوان» است. در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به کلی برکنار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه محمود کیانوش====&lt;br /&gt;
ساعدی در داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌هایش واقعیت را با خیال تسخیر می‌کند. از واقعیت آن‌چه را که می‌خواهد می‌کاهد، آن‌چه می‌خواهد به آن می‌افزاید و آن‌چه را که می‌خواهد تغییر می‌دهد و در عین حال موفق می‌شود. داستان‌های [[عزاداران بیل]]، نمایش‌نامه‌های مشروطیت و [[چوب به دست‌ها ورزیل]] از این توفیق است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه جلال فهیم‌هاشمی==== &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارنست همینگوی&#039;&#039;&#039; برای اینکه &#039;&#039;&#039;«برف‌های کلیمانجارو»&#039;&#039;&#039; را بنویسد به کلیمانجارو می‌رود، غلام‌حسین ساعدی برای نوشتن &#039;&#039;&#039;«دندیل»&#039;&#039;&#039; به مراغه می‌رود و چند سال آنجا زندگی می‌کند. قصه‌ای که با زحمت و پشتوانه‌های اطلاعاتی نوشته شود، هرگز از ذهن مردم بیرون نمی‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
ولی وقتی آثار ساعدی را می‌خوانم، آن وجد هنری را به من نمی‌دهد. کارهای ساعدی با هم خیلی فاصله دارند، بعضی‌هایش خیلی خوب است، بعضی‌هایش متوسط و بعضی‌هایش هم خیلی ضعیف است. از نظر نگارش یکسان نیست. داستان دندیل که مجموعه چند داستان است، غالبا گزارشی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه لیلی گلستان====&lt;br /&gt;
دهه‌های چهل و پنجاه، دو دهه تأثیرگذار بودند. دهه پنجاه، دهه ساعدی و [[هوشنگ گلشیری]] و [[محمود دولت‌آبادی]] و [[احمد محمود]] و [[سیمین دانشور]] بود.... با اینکه ساعدی را می‌شناختم اما نوشته‌هایش در حیطه فکری و سلیقه‌ای من نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[ابراهیم گلستان]]====&lt;br /&gt;
فیلم &#039;&#039;&#039;گاو&#039;&#039;&#039; اگر ارزشی داشته باشد فقط به‌خاطر قصه ساعدی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[مسعود بهنود]]===&lt;br /&gt;
«مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ‌های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می‌دید مانند بچه‌ها گریه می‌کرد. زار می‌زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می‌لرزید.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
توجه ساعدی به مسئله فقر و التفات به دور از ریایی که نسبت به بینوایان از خود نشان می‌داد برای مسعود بهنود جذابیت فراوان داشت. بهنود از بخشی از نامه ساعدی به دوستی می‌نویسد که یکسال پیش از مرگش در غربت برای او نوشت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«زندگی اشک را از من دریغ کرد. اینجا چنان بیگانه‌ام و دور و اطراف خود چنان جانورانی می‌بینم که با آن‌ها احساس نزدیکی نمی‌کنم. غمشان را نمی‌خورم، اشکم برایشان در نمی‌آید.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[محمدعلی سپانلو]]===&lt;br /&gt;
سپانلو واقعیت موجود در آثار ساعدی را اینگونه تشریح می‌کند:&lt;br /&gt;
:«... فراموش نکنیم که در اینجا یک پزشک اعصاب و روان تخصص خود را با هنرش تلفیق کرده و به کشف رویه‌های تاریک واقعیت رفته است اما به‌هرحال او ملزوم نیست که این روابط را عریان برای ما توضیح دهد. او روزی ۸ ساعت در روز می‌نویسد و در این عرق‌ریزان شاق روح، خود نیز دستخوش اوهام است این چیزی جز تزریق واکسن مکشوفه به خود کاشف نیست، یک تزریق داوطلبانه برای آزمایش نتایج کار اما در پس این تراش ارادی روح یکی از کارآمدترین نویسندگان ما لحظات شوم سال‌های ما را که هیچ‌گاه به دقت و علاقه ندیده‌ایم، در موارد تاثیرش نشان می‌دهد، چیزی که با کلید نقد، نقدی که بر واقعیت استوار باشد چهره عمومی زندگی ماست و شناخت ما را نسبت به دردها و سقوط‌هایی که همه علل مادی دارند کامل می‌کند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه امید کشتکار===&lt;br /&gt;
ساعدی برای آن‌که به اهداف خود که یکی از آن‌ها آگاه‌کردن توده مردم بود برسد، ناچار بود که از فراز، فرود بیاید و داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش را طوری بنویسد که این طبقه متوسط ناآگاه به ادبیات و نمایش را جذب کند. حاصل این نوع دید آن می‌شود که نویسنده‌ای که اثر درخشان «واهمه‌های بی‌نام و نشان» را نوشته است، آثاری نمایشی می‌آفریند که چیزی جز بیانیه‌های سیاسی تاریخ مصرف‌دار نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedifilm.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صحنه‌ای از فیلم گاو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditaghvaei.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌همراه ناصر تقوایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بدری لنکرانی زن ساعدی.jpg|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بدری لنکرانی: همدم روزهای تنهایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[پرویز جاهد]]===&lt;br /&gt;
اگر فیلم متوسط شوهر آهوخانم ساخته داوود ملاپور که بر اساس رمانی به همین نام اثر محمدعلی افغانی، ساخته شد را نادیده بگیریم، بدون شک می‌توان فیلم «گاو» را نخستین اقتباس جدی و خلاقانه از ادبیات معاصر ایران در سینما دانست.مهرجویی درباره همکاری خود با ساعدی در نوشتن فیلم‌نامه «گاو» به نگارنده گفته است:&lt;br /&gt;
«ما علاوه‌بر گاو چندین فیلم مختلف با هم کار کردیم. کمی با هم گفت و گو می‌کردیم و بعد می‌نشستیم به نوشتن. مثلا یادم می‌آید که فیلم گاو را حدود ده شب یا دو هفته رفتیم توی مطب ساعدی در خیابان دلگشا و حرف می‌زدیم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
ناصر تقوایی در نخستین فیلم سینمایی‌اش به جای قصه‌های خود، همانند مهرجویی به سراغ قصه‌ای از ساعدی رفت.فیلم «آرامش در حضور دیگران» که بر اساس قصه واهمه‌های بی‌نام و نشان ساعدی (۱۳۴۶) ساخته شده، اثری انتقادی در نقد طبقه اجتماعی متوسط جامعه و قشر به ظاهر روشنفکر ایران و مناسبات بین آنهاست.&lt;br /&gt;
داریوش مهرجویی، بعد از موفقیت هنری فیلم «گاو»، چند سال بعد یعنی در ۱۳۵۳ به سراغ داستان دیگری از ساعدی یعنی «آشغالدونی» (از مجموعه گور و گهواره) می‌رود تا تجربه موفقیت‌آمیز «گاو» را در «دایره مینا» تکرار کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس تنها با مهرجویی همکاری کرد و در نوشتن فیلم‌نامه «آرامش در حضور دیگران»، ‌ با ناصر تقوایی همکاری نکرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پرویز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[سیدرضا حسینی]]====&lt;br /&gt;
نمایش‌نامه‌های «گوهرمرداد» به‌خصوص چند نمایش‌نامهٔ او که موضع‌شان از انقلاب مشروطیت گرفته شده، واقعا کارهای موفقی است... خواننده به‌سادگی احساس می‌کند که با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو است... تکنیک کار «گوهر مراد» و به‌خصوص روش او در تکرار بعضی صحنه‌های مشابه، انسان را به‌ یاد کارهای &#039;&#039;&#039;«اوژن یونسکو»&#039;&#039;&#039; نمایش‌نامه‌نویس معاصر می‌اندازد؛ اما «یونسکو»ئی جدی‌تر و بی‌اداتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردنی ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اکبر رادی]]====&lt;br /&gt;
ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» نقاش چرب‌دستی است که روی تخته شستی خود جای لوله‌های رنگ تکه‌هایی از محسوس‌ترین دردهای بشری گذاشته و پرداخت صحنه‌های این نمایش قلم مویش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آیا این «چوب به دست‌ها...» بشارت‌دهنده به یک تازه بلوغی در تئاتر معاصر ایران است؟ هر چه هست، اینک پرده کنار رفته است و ما در ژرفنای نیمه‌تاریک شاهدان عینی یک تولدیم؛ تولد جلیل تئاتری که تماشای آن مایهٔ مباهات انسان‌های دردمند و بازی در کوچک‌ترین نقش‌هایش فخر هر بازیگر و اندیشمندی است. نمایش‌نامه‌ای که معایبش کوچک است و محاسنش بزرگ.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌‌نگار قوم)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimazar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مزار ساعدی در گورستان پرلاشز پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاموشی قلم===&lt;br /&gt;
در غربتی که برای بار دوم به آن تن داد دیگر نتوانست دوام بیاورد. غربتی که میز و دم و دستگاهی در آن نداشت. بر سر مزار [[صادق هدایت]] رفت و به دوستانش گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«میشه سنگ مزارش را به ما قرض بدهد تا یک میز تحریر برای نوشتن داشته باشیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این دفعه بی‌تاب‌تر از هر زمان دیگری با زندگی جدیدش در پاریس مواجه می‌شداز ابتدای ورودش به این شهر تا چند ماه را در خانه دوستان قدیمش، هما ناطق و ناصر پاکدامن سپری کرد. همچنان فعال بود، اما دلزده و دلشکسته. هما ناطق دور افتادن ساعدی از فعالیت اصلی را به گردن سیاست‌بازها می‌اندازد:{{سخ}} «جنگیران حرفه‌ای پیرامونش را گرفتند. او را که همه عمر از جن زده‌ها می‌‌هراسید.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سرانجام غلام‌حسین ساعدی در روز دوم آذرماه۱۳۶۴ پس از طی یک بیماری کبدی در اثر خون‌ریزی داخلی در پنجاه‌سالگی در پاریس درگذشت. پیکر او را در گورستان پرلاشز پاریس در نزدیکی [[صادق هدایت]] به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب‌شناسی و ویژگی‌های اثر==&lt;br /&gt;
===لحن و سبک و سیاق ساعدی===&lt;br /&gt;
در برخی از آثار ساعدی اعم از نمایشنامه و داستان بیش از همه ویژگی‌های رئالیسم جادویی، آفرینش موجودات وهمی و استحاله شخصیت‌ها مدنظر قرار گرفته است. برخی از وجوه این سبک در آثار برجسته او مانند [[عزاداران بیل]]، [[مولوس کورپوس]]، [[آشفته حالان بیداربخت]] و [[ترس و لرز]] منعکس است. نمونه‌ای از این وجوه، عناصر نامتناجس، به‌ویژه موجودات عجیب و ترکیبی میان انسان و حیوان در آثار اوست. منتقدان، آثار او را در قالب سبک‌های دیگر نیز معرفی کرده‌اند. برخی سبک او را ترکیبی از سورئالیسم، امپرسیونیسم و رئالیسم با قطره‌های رنگینی از سمبولیسم می‌دانند. برخی معتقدند که آثار او «در شکل جهانی، قابل ارائه خواهد بود».{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های ساعدی در مجموعه نخستش، توصیف غیر متعارف است از یک امر متعارف. این ویژگی تا آخر کار داستان نویسی او ادامه پیدا کرد و پخته‌تر و غنی‌تر شد. ساعدی نمی‌گوید شیئی به در خورد و صدا کرد؛ بلکه به شیء نسبتی انسانی می‌دهد و از این راه چیزی آشنا را غریبه می‌کند. بعدها ساعدی از این تکنیک نهایت استفاده را می‌برد تا جهانی از هول و هراس بیافریند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
آثار ساعدی را می‌توان در شش دسته مجموعه داستان‌، رمان، نمایشنامه، فیلم‌نامه، تک‌نگاری و ترجمه طبقه‌بندی کرد:&lt;br /&gt;
====مجموعه داستان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه‌های شهرری]]، تبریز، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[شب‌نشینی باشکوه]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عزاداران بیل]]، ۸ داستان پیوسته، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دندیل]]، ۴داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گور و گهواره]]، ۳ داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[واهمه‌های بی‌نام و نشان]]، ۶ داستان، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ترس و لرز]]، ۶داستان پیوسته، ۱۳۴۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آشفته حالان بیداربخت]]، ۱۰ داستان، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
====رمان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[توپ]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تاتار خندان]]، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غریبه در شهر]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمایشنامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کاربافک‌ها در سنگر]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کلاتهٔ گل]]، ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ده لال‌بازی]]، ۱۰ نمایشنامه پانتومیم، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چوب به دست‌های ورزیل]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بهترین بابای دنیا]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آی باکلاه آی بی‌کلاه]]، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه روشنی]]، ۵ نمایشنامه، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دیکته و زاویه]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پرواربندان]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[وای بر مغلوب]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما نمی‌شنویم]]، ۳ نمایشنامه، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جانشین]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چشم در برابر چشم]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مار در معبد]]، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عاقبت قلم فرسایی]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هنگامه آرایان]]، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ضحاک]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ماه عسل]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم‌نامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فصل گستاخی]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گاو]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عافیتگاه]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مولوس کورپوس]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تک‌نگاری====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ایلخچی]]، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خیاو یا مشکین‌شهر]]، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اهل هوا]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;شناخت خویشتن (آرتور جرسیلد)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;قلب، بیماری‌های قلبی و فشارخون (ه. بله‌کسلی)، با محمد علی نقشینه، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;آمریکاآمریکا (الیا کازان)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشریات====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب اول الفبا]]، تابستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب دوم الفبا]]، پاییز ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب سوم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب چهارم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب پنجم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب ششم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
[[الفبا چاپ پاریس]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب اول، زمستان ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب دوم، بهار ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب سوم، تابستان ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب چهارم، پاییز ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب پنجم، زمستان ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب ششم، پاییز ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب هفتم، پاییز ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سخنی بیشتر دربارهٔ آثارش===&lt;br /&gt;
====ایلخی‌چی====&lt;br /&gt;
ناصر وثوقی در مجلهٔ اندیشه و هنر که ویژه‌نامه‌ای برای [[جلال آل‌احمد]] است، کتاب «ایلخی‌چی» مورد تأیید جلال را این‌گونه نقد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال آل‌احمد در مقدمه ایلخی‌چی توضیح می‌‌دهد: «یک آبادی است با این امتیاز که از آبادی‌های معدود اهل حق است و اگر بپذیریم که برای شناختن یک فرقه تنها کافی نیست که بدانی کتاب‌ها چه نوشته‌اند بد نیست در ایلخی‌چی بنشینی و گپ بزنی. این‌جوری بهتر می‌توان فهمید که یک سنت چگونه دوام می‌کند و از کجا می‌زاید.» به راهنمایی این کلمات سراغ متن می‌رویم و درمی‌یابیم که ایلخی‌چی پریشان‌نوشته‌ای است در ستایش صوفی‌گری و پوسیده‌پرستی و ولنگاری و خرافات و سر در لاک خود فرو بردن و از جهان هر چه در آن است بی‌خبر ماندن و سخت در این زمینه‌ها پیروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و اما نویسنده، غلامحسین ساعدی نویسنده‌ای است طبیب و یا بالعکس.» پزشکی که زیارت نشانه‌گاه‌های ایلخی‌چی و صحبت با بلقیس‌خانم و درویش اصغر را بر بالین بیمارن و آزمایشگاه و پژوهش‌های علمی و پزشکی ترجیح داده است تا در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم صوفی‌گری را پاس بدارد و بقایای سنتی پوسیده و نکبت‌آور را از گزند زمان ایمن سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ کار در ایلخی‌چی تازه است: نشستن پای بساط عمو اسدها و کلثوم ننه‌های ایلخی‌چی، خالی کردن لیوان‌های عرق و اختلاط با هم‌پیاله‌ها، زیارت قیرخ ایاخ و مزار صاحبان کرامت و آوردن پوسیده‌‌ترین خرافه‌های عهد بوقی وابسته به مکتب‌ تاریخی «دنیارو ولش» که در این آمیزش‌ها به گوش می‌خورد بر روی کاغذ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخی‌چی را نمی‌توان با تک‌نگاری‌های دیگر سنجید، زیرا تک‌نگاری نیست... طبیبی قلم به ستایش صوفی‌گری برمی‌دارد. مؤسسه‌ای وسیلهٔ کارش را فراهم می‌آورد و دستگاهی دانشگاهی در این «بیهوده‌گرایی» که وقت و پول و اندیشه بسیاری را به‌هدر می‌دهد. پیشگام و مبتکر است. چه می‌توانیم بکنیم جز این که: حضرت جلال آل‌احمد را از این «دسته‌گل دماغ‌پرور» که به گنجینهٔ زبان و ادب پارسی و به سرپرستی ایشان هدیه شده است بیدار باش دهیم. جناب [[احسا نراقی]] و جناب شاپور راسخ را از گِرد گردن مصالحی درویشانه و پوشالین، نظیر «ایلخی‌چی» در راه تجدید بنای اقتصادی و اجتماعی برحذر بداریم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عزاداران بیل]]====&lt;br /&gt;
صمد بهرنگی در کتاب «مجموعهٔ مقاله‌ها» بیل ساعدی را نمونه‌ای از روستایی‌نویسی می‌داند که گاها به سوی سمبولیسم حرکت می‌کند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زمینهٔ قصه‌های بیل، زندگی عادی مردم روستایی است به ‌نام بیل. این چیز مهمی نیست. اهمیت قصه‌ها در برداشتی است که نویسنده از زندگی عادی روستا کرده است. این برداشت خاص اوست و در ادبیات فارسی تازگی دارد... بیل روستایی است مثل صدها روستای ناشناس دیگر. با پنجاه یا شصت یا کمتر زن و مرد و بچه... ساعدی بی‌آنکه حرف توی دهان آدم‌های قصه‌هایش بگذارد و توصیفی از در و دیوار روستا بکند، ما را حتی با معماری خاص روستاهای دور و بر بیل آشنا می‌کند... ساعدی در این قصه‌ از اساطیر مردم خوب و بجا استفاده می‌کند و حرفش را در قالب آن‌ها بیان می‌کند... هر قصه در اطراف یکی از بیلی‌ها دور می‌زند. در ضمن دیگر بیلی‌ها هم در همهٔ قصه‌ها کم و بیش ظاهر می‌شوند. مثلا قصهٔ سوم در اطراف مشدی حسن و گاوش دور می‌زند... طرز کار ساعدی بر این اساس است که آدم‌هایش با گفتگو و رفتارشان خود را و محیط‌شان را بشناسانند. نمی‌توانید در وصف سیرت یکی از بیلی‌ها جمله‌ای پیدا کنید. آدم‌ها ذات خود را بروز می‌دهند...  اما مسئله اصلی این است که نویسنده قصه‌هایش را برای کدام دسته از مردم نوشته است؟ آیا مردم عادی باسواد اگر قصه‌های او را بخوانند لذت می‌برند و چیزهایی دریافت می‌کنند؟ آیا نویسنده عزیز معتقد است که توجه به این جور چیزها در شأن هنر نیست؟ به‌نظرم که مردم عادی با سواد چیز کمی از «عزاداران بیل» دریافت کنند. به‌خصوص که گاهی قصه‌ها به طرف سمبولیسم گرایش می‌کنند و فهم آن‌ها مشکل می‌شود. یا بهتر بگویم که دید و برداشت نویسنده بعضی وقت‌‌ها خیلی خصوصی و پیش خود می‌شود و خواننده قصد او را درنمی‌یابد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====توپ====&lt;br /&gt;
محمود کیانوش «توپ» ساعدی را عقب‌گردی در نویسندگی او می‌داند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع ساعدی در نمایش‌نامه‌هایش آزادی بیشتری دارد، چون در نمایش‌نامه، آدم‌ها فقط حرف و حرکت دارند. به‌همین‌جهت اغلب داستان‌های ساعدی به نمایش‌نامه بیشتر شبیه است تا به داستان. اما در داستان توپ نویسنده گویا آگاهانه خواسته است از تئاتر دوری بگیرد، و اولین بار است که می‌بینیم ساعدی به توصیف محیط می‌پردازد... در داستان توپ ساعدی همین آدم‌ها و همین حرف‌‌ها و حرکت‌ها را دارد، اما در پرداختن داستان می‌کوشد که واقعا داستان‌نویس باشد. همین کوشش موجب شده است که خامی‌هایی نیز آشکار شود. نخستین کوشش نویسنده است در این زمینه و خامی‌ها نیز رنگ تمرین و آزمایش دارد... تلاش در کامل کردن توصیف، عیب‌هایی در داستان به‌جا گذاشته است. اول این که توصیف طبیعت و دگرگونی‌های آن باید مورد داشته باشد و از دیدگاه آدم صحنه انجام بگیرد، حال آن که اغلب وصف‌های توپ از طرف نویسنده و جدا از وضع و حال آدم‌های صحنه صورت می‌گیرد. دوم این که طول وصف‌ها از نیاز داستان تجاوز می‌کند. سوم این که این‌گونه وصف کردن در طبیعت نویسندهٔ توپ نیست و چون او خود را وادار به به توصیف می‌کند۷ اغلب توصیف‌ها کهنه و پیش پا افتاده از کار درمی‌آید یا عینا تقلیدی است از وصف نویسندگان دیگر (نشانی از وصف‌های [[صادق هدایت]] در [[بوف کور]] و زبان توصیفی [[جلال آل‌احمد]] را یادآور می‌شود)... چاپ شدن توپ بانک اخطاریست به نویسندهٔ آن و با این دو اشاره: ۱- وقتی که شناخته شدی هرچه بنویسی چاپ می‌کنند، پس هیچ‌کس مواظب تو نیست، نه ناشر، نه خواننده، نه منتقد. خودت مواظب خودت باش! ۲- توپ و دیکته و زاویه نشان می‌دهد که نویسنده سخت دویده است. حالا اگر نمی‌خواهی از رفتن بمانی، بنشین و نفس تازه کن.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ده لال‌بازی====&lt;br /&gt;
[[سیدرضا حسینی]] در مقاله‌ای به نقد نمایش‌نامه «ده لال‌بازی» ساعدی (گوهرمراد) می‌نشیند. او در جایی از متن عنوان می‌کند که «با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو شده است»، با این حال، نقد صریحی بر این اثر وارد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ده لال‌بازی» مجموعهٔ ده نمایش‌نامهٔ بی‌گفتار (پانتومیم) است که به‌صورت کتابی کوچک منتشر شده است... در «گوهرمراد» از آن بیماری که دامنگیر بیشتر نویسندگان جوان ما است، اثری نیست. در او نه کششی برای تقلید از نویسندهٔ خاصی وجود دارد و نه تلاشی برای حفظ خود از چنین تقلیدی. کار او به خودی جدا و تازه است. اما دربارهٔ این که آیا این قطعات «لال‌بازی» است یا نه جای حرف است. زیرا تقریبا در همهٔ این نمایش‌نامه‌های بی‌گفتار هیچ احتیاجی به «لال‌بازی» احساس نمی‌شود و هیچ‌گونه لال‌بازی هم در آن‌ها نیست. درست است که گفتاری در میان نیست و هنرپیشه‌ها با کمال راحتی می‌آیند و می‌روند و حرکات طبیعی‌شان برای اجرای نمایش‌نامه کافی است. حالا اگر به حرکات طبیعی آنان حرکات چهره نیز اضافه شود شاید بهتر بیان مقصود کند و یا بعید نیست که غلو هنرپیشه در این قبیل حرکات برای این که پانتومیمی اجرا کرده بادش، رنگ اصلی نمایش‌نامه را بر هم بزند. زیرا اغلب این قطعات مانند قطعهٔ شعری زیباست و آن‌چه در آن‌ها ضروری به‌نظر می‌رسد حرکات مخصوص پانتومیم نیست، بلکه آهنگ است و رقص... بهتر بگویم به‌نظر من بیشتر این قطعات به جای این که پانتومیم شمره شود، شبیه داستان‌هایی برای «باله» است و بی‌آن که خود نویسنده به این نکته اشاره کرده باشد، بعضی از این نمایش‌نامه‌ها به خودی خود این رقص و آهنگ را در نظر خواننده مجسم می‌سازد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آی یا کلاه، آی بی کلاه====&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] نمایش‌نامه «آی بی کلاه، آی با کلاه» ساعدی را، نمایشی سمبولیستی می‌داند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در سطح و ظاهر قضایا، «آی با کلاه، آی بی کلاه» کمدی سبک و شیرینی است که روی هم رفته خوب نوشته و اجرا شده است. نویسنده و کارگردان کارهای مردم حقیر و خودبین بیگانه از شعور اجتماعی را روی صحنه به ما نشان می‌دهند و روی جنبه‌های مسخره و مفتضح آن‌ها انگشت می‌گذارند. وقتی که دکتر ثباتی از موقعی – که به‌هیچ‌وجه مناسب هم نیست – استفاده می‌کند تا اسم خود را روی کوچه بگذارد، من گمان می‌کنم که غالب تماشاگران مصداق خارجی او را در کوچهٔ خودشان به یاد می‌آورند. یا از خندهٔ ناراحت تماشاگران من این‌طور می‌فهمم که در صحنهٔ عکس‌برداری خیلی‌ها با کمال تعجب چهرهٔ خودشان را تشخیص می‌دهند. شاید این نخستین بار باشد که انسان تهرانی هیکل ناساز خودش را روی صحنه می‌بیند و ناچار است پیش وجدان خودش اذعان کند که هیچ بی‌انصافی هم در حقش نکرده‌اند و انصافا مسخره است. از این حیث صرف نظر از توفیق نویسنده در پروراندن صحنه‌ها، کوشش کارگردان هم در مجسم کردن آن‌ها و اوضاع روی صحنه به‌نظر بسیار ثمربخش بوده است... نکتهٔ دیگر این است که به‌نظر می‌رسد نویسنده از لحظاتی که برای ریشخند کردن ضعف‌های آدم‌ها و تأسیسات اجتماعی برایش فراهم شده، چنان به شوق آمده که گاهی – ولو چند لحظهٔ کوتاه – مایهٔ اصلی نمایش‌نامه را از یاد برده است. در نتیجه این‌گونه لحظات سطحی و غیرقابل تحلیل از کار درآمده‌اند – هر چه که فی‌نفسه و در حد سطح ظاهر خود قابل قبول و حتی قابل ستایش هستند. شاید به‌عنوان نمونه بعضی از حرکات خبرنگار با پاسبان را بتوان از این قبیل دانست. چون نباید فراموش کنیم که در این بحث فرض ما بر این است که با یک نمایش کنایی جدی سروکار داریم که فقط در ظاهر صورتک کمدی سبک به چهره زده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ممنوع ولی مجاز====&lt;br /&gt;
از دهه ۶۰ کتاب‌های ساعدی به‌دلیل همکاری وی با گروهک‌های مسلح و هتاکی نسبت به [آیت الله] خمینی و مقابله با انقلاب، ممنوع الانتشار شد؛ لکن در دولت اصلاحات، آثار وی به لطف سیاست تساهل و تسامح وزیر ارشاد وقت منتشر گردید. این اقدام با انتقاد برخی از گروه‌های متعهد و وفادار جمهوری اسلامی مواجه شد. از جمله دفتر سیاسی سپاه پاسداران در نشریه رویدادها نسبت به تجدید چاپ آن آثار اعتراض کردند. اما مدیرکل وقت کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرد که چون آقای دکتر ساعدی در هیچ‌یک از مراجع قانونی ایران محکوم نشده‌اند، نمی‌توان جلو انتشار آثار او و یا تجدید چاپ آن‌ها را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دنیای مارکز و دنیای ساعدی====&lt;br /&gt;
ساعدی پیش از رئالیسم جادویی مارکز و ماکوندوی غربیش و خیلی پیش از ترجمه آن‌ها به آفرینش جهانی خیالی با دستمایه‌های جادو و بیشتر هراس پرداخته بود؛ اما تفاوت این دو شاید بیشتر در این باشد که دنیای مارکز سرشار از شهوت زیستن است و جهان ساعدی مشحون از مرگ و جنون و از این نظر شاید ساعدی بیشتر به فاکنر نزدیکتر باشد تا مارکز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عاشقی به سبک چخوف====&lt;br /&gt;
می‌گویند چخوف عاشق شخصیت‌های داستانش بود و آدم‌هایش را دوست داشت و این از سطر‌سطر آثارش پیداست. تاثیر چخوف بر ساعدی آشکار است. ساعدی هم پیداست که آدم‌هایش را دوست دارد. مهربانی از ویژگی‌های شاخص شخصیت اوست؛ اما این هم هست  که نوع دوست داشتن او، دوست داشتنی توام با وحشت است و اضطراب. ساعدی بلاهت جماعتی گرسنه و عقیم را نمایش می‌دهد. بلاهتی که به غارت ختم می‌شود. آدم‌های ساعدی در زخم‌خورده‌ترین حالتشان باز تحمل می‌کنند و می‌مانند. انگار به امید روزی که ورق برگردد و به قولی گدا معتبر شود، وحشت ساعدی هم از همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جهان داستان‌های ساعدی====&lt;br /&gt;
جهان نیازمندان بی‌قهرمانی است که در پی قهرمان باقی و قدیس‌پروری عمرشان تباه شده است و از قهرمان هم خبری نیست. ساعدی در تمام داستان‌هایش همین فقر را نشانه رفته است. قهرمان نبودن و بی‌قهرمان زیستن فقر نیست، فقر آن‌جاست که از آدمی با هزار نقطه ضعف و نیاز، قهرمانی قدیس ساخته شود. در جهان ساعدی چنین قهرمانی یا فریبکار می‌شود یا گریزان و سرگردان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بررسی نقش زن در آثار ساعدی====&lt;br /&gt;
زن در داستان‌های ساعدی اصولاً یا شخصیتی مادرگونه دارد، یا دختری است نجیب، هنرمند و عاشق‌پیشه یا اینکه در اغلب مواقع یک زن وقیح است که با وقاحتش قصد دارد به خواسته‌هایش برسد.&lt;br /&gt;
ساعدی در این رابطه می‌نویسد: «چاله چوله‌های عاطفی سنگ پای روحه. یک مرتبه می‌آید و همه چیز را جاکن می‌کند.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
بااین‌حال [[نیلوفر بیضایی]] نظری کاملا متفاوت دارد، از نظر او در آثاری از ساعدی که در آن زنان حضور دارند، این حضور در سایه خصلت‌های پستی که نویسنده برای آن‌ها در نظر می‌گیرد بی‌اهمیت و منفی جلوه می کند. &lt;br /&gt;
ساعدی در مصاحبه‌ای در مورد کمرنگ بودن نقش زن در آثارش و اینکه آیا تعمدی در کار بوده یا نه می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه! تعمدی در کار نبوده است. وقتی راجع به زن فکر می‌کنند، به خصوص ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی کرده‌اند، بیشتر به زن به‌عنوان یک ماده نگاه می‌کنند. شخصیت گدا یک زن است. یک پیرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور دیگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال در کار من در این مورد تعمدی در کار نیست. بستگی دارد به اینکه در اثری که می‌نویسید ضرورت وجود زن هست یا نه.» &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انقلابی سابق====&lt;br /&gt;
حدیث زندگی او بی‌شک حدیث دردمندی است که در دو نوبت آوارگی دید. هم در دوران شاه و هم در دوران پس از انقلاب اسلامی. زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی، حکایت خلاقیت، نبوغ و آفرینش هنری است در بستر یک جامعه استبدادزده.ساعدی پس از انقلاب تا مدت‌ها تحت تعقیب بود و به گفته خودش چندین ماه زندگی مخفی داشت:«همدم من چرخ‌های بزرگ خیاطی و مانکن‌های گچی بود. اغلب در تاریکی می‌نوشتم. بیش از هزار صفحه داستان‌های کوتاه نوشتم. در این میان برادرم را دستگیر کردند و مدام پدرم را تهدید می‌کردند که جای مرا پیدا کنند و آخر سر دوستان ترتیب فرار مرا دادند و من با چشم گریان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوه‌ها و دره‌ها از مرز گذشتم و به پاکستان رسیدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ویزای فرانسه را گرفتم و به پاریس آمدم.» همچنین چند روز پیش از مرگش تاسف خود را از وضعی که دچار آن شده اینگونه ابراز می‌دارد: «درگیری سیاسی تا به حال نگذاشته است که به این کار (نویسندگی) بپردازم. کار اصلی من مبارزه با مرگ است. من نمی‌خواهم بمیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====منافق فعلی====&lt;br /&gt;
هشت روز پس از پیروزی انقلاب و در تاریخ ۳۰بهمن۱۳۵۷ عده‌‌ای از اعضای کانون نویسندگان در یک حرکت تاکتیکی به دیدار [آیت الله] خمینی رفتند. غلام‌حسین ساعدی هم در میان کسانی که به دیدار ایشان رفتند، قرار داشت. او بعدها و در جریان گفت‌و‌گو با ضیاء صدقی، به ماجرای این ملاقات اشاره می‌کند. ساعدی در جریان رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ مخالفت خود با حاکمیت اسلامی را علنی کرد و مقابل نظام ایستاد. وی تمام توان خود را در خدمت با تبلیغات سوء علیه رفراندوم جمهوری اسلامی به کار گرفت. همچنین در رابطه با انتخابات مجلس خبرگان نوشت:« انتخابات قلابی راه انداختند و نخبه‌های حیرت‌آور و شیخ‌های بی‌نام و نشان مسئله‌گو را از صندوق‌ها بیرون کشیدند تا سرنوشت‌نامه سیاهی، نه تنها برای نسل حاضر که برای نسل‌های بعدی رقم بزنند، نخبه‌هایی که بیشترشان در روضه‌خوانی صلاحیت دارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
به طور کلی دو شناخت‌نامه در ارتباط با زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی موجود می‌باشد. یکی شناخت‌نامه‌ای است که [[جواد مجابی]] گرآورده است و دیگری شناخت‌نامه‌ای است به همت کوروش اسدی.&lt;br /&gt;
برخی دیگر از منابعی که در ارتباط با ساعدی و آثارش موجود می‌باشند:&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گوهر مراد و مرگ خود خواسته]]، [[اسماعیل جمشیدی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر علم&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بختک نگار قوم (نقد آثار غلام‌حسین ساعدی) از نگاه نویسندگان]]، [[علی‌رضا سیف‌الدینی]]، ۱۳۷۸، تهران، نشر اشاره&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های غلام‌حسین ساعدی]]، [[روح‌الله مهدی‌پورعمرانی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر روزگار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد آثار غلام‎حسین ساعدی (گوهرمراد)]]، [[عبدالعلی دست‌غیب]]، ۱۳۵۴، نشر چاپار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=اسدی|نام=کورش|پیوند نویسنده=کورش اسدی|عنوان=شناخت‌‌‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|سال=۱۳۹۶|ناشر=نشر نیماژ|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=مجابی|نام=جواد|پیوند نویسنده=جواد مجابی|عنوان=شناختنامهٔ ساعدی|سال=۱۳۷۸|ناشر=نشر قطره|مکان=تهران|شابک=۹۶۴-۳۴۱-۰۵۰-۱|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۵ |مکان = تهران |صفحه= ۹۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۸۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردنی ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی |ژورنال= انتقاد کتاب |دوره= دورهٔ دوم |شماره= ۱ |صفحات=۱۴-۱۱ |تاریخ بازبینی= ۱۱ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۶۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان) |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۵۰ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۲۱۰۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۱۶۱ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۴۰۵۰۲۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه=  ۲۰۷-۲۰۶ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۶۸۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی» |ژورنال= اندیشه و هنر |دوره= دورهٔ پنجم |شماره= ۴ |صفحات=۵۲۸-۵۲۹ |تاریخ بازبینی= ۱۶ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها  |ناشر = دنیا/ روزبهان  |سال = ۲ فروردین ۱۳۶۰ |مکان = تهران |صفحه= ۱۱۹-۱۰۵ |شابک= -}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر  |ژورنال= انتقاد هنر |دوره= دورهٔ چهارم |شماره= ۳ |صفحات=۳۱-۲۱ |تاریخ بازبینی= ۱۷ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۸۹ |مکان = تهران |صفحه= ۱۳۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۵۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)  |ناشر = فرهنگ معاصر |سال = ۱۳۸۵ |مکان = تهران |صفحه= ۴۰۳-۴۰۲ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۴۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز |ناشر = چشمه |شهر = تهران |تاریخ =۱۳۸۶ |ص= ۱۴۹ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۳۶۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۴۷۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی  |ناشر = نیماژ  |سال = ۱۳۹۷ |مکان = تهران |صفحه=  ۱۸-۱۶ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶ }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۸۱۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه |ژورنال= نگین |دوره= دورهٔ سوم |شماره= ۳۵ |صفحات=۱۰۳-۹۵ |تاریخ بازبینی= ۱۹ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌نگار قوم) |ناشر = اشاره |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۶۴ |ص= ۱۱۸-۱۱۱ |شابک= ۹۶۴۵۷۷۲۵۳۲}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary&lt;br /&gt;
|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت|ناشر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۹۴ (۲۵نوامبر۲۰۱۵)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_special_page|عنوان=یادی از غلام‌حسین ساعدی؛ ۲۵ سال پس از مرگش|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۸۹ (۲۵نوامبر۲۰۱۰)}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به روایت غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42251</id>
		<title>غلام‌حسین ساعدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42251"/>
		<updated>2020-05-16T05:36:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: خنثی‌سازی ویرایش 42244 توسط آقای مستقیم (بحث)&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = غلام‌حسین ساعدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Saediprofile.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس،فیلم‌نامه نویس، مترجم&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۴دی۱۳۱۴&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تبریز&lt;br /&gt;
|والدین                 =علی اصغر ساعدی،طیبه &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲آذر۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = گورستان پر-لاشز پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = گوهرِ مراد&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مجله‌ الفبا(چاپ پاریس) &lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی       =از۱۳۳۱ تا۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = عزاداران بیل، آشفته‌حالان بیداربخت، واهمه‌های بی‌نام و نشان و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = آی بی‌کلاه آی باکلاه، چوب به دست‌های ورزیل،{{سخ}}بهترین بابای دنیا و...&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = ما نمی‌شنویم، فصل گستاخی و عافیت‌گاه&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &#039;&#039;«گاو»&#039;&#039; و دایره‌ مینا(داریوش مهرجویی)&lt;br /&gt;
|همسر                   = بدریِ لَنکَرانی&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پزشکی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشکدهٔ پزشکی تبریز&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi3.jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی در دو‌سالگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimanzel.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل پدری ساعدی در تبریز&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedinojavani.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نوجوانی غلام‌حسین ساعدی &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedistu.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در دانشکدهٔ پزشکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisol.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در پادگان سلطنت‌آباد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در یکی از سفرها&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس ، شاعر، نمایشنامه‌نویس ، روزنامه‌نگار ، فعال سیاسی و پزشک معاصر بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی، از نویسندگان سرشناس دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی و از پرکارترین آن‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ص=۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او در شانزده‌سالگی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. انگیزه‌ای قوی‌، رهبری و تعلیم دیگران، او را به نوشتن و روزنامه‌نگاری کشاند. او در سن هفده سالکی، به‌عنوان نویسنده، همزمان در سه روزنامه وابسته به حزب توده فعالیت می‌کرد. او در آن‌ها داستان و مقاله می‌نوشت و حتی به‌عنوان سردبیر، نشریه‌ٔ جوانان آذربایجان را می‌گرداند. نوجوانی او مصادف با نهضت ملی شدن نفت و سپس کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ بود. در همین سال‌ها، برای اولین‌بار به جرم همکاری با سازمان جوانان فرقهٔ دموکرات آذربایجان به زندان افتاد. پس از کودتا وآزادی از زندان، در دانشگاه تبریز پزشکی خواند و دکترایش را در رشته روانپزشکی گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناختنامه ساعدی|صفحه=۲۶،۲۷،۱۶۸،۴۵،۵۰،۲۵۶،۳۶،۳۷،۵،۴۷۶،۴۸۴،۴۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناخت‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|صفحه=۱۶ و ۱۷ و ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در آغاز دههٔ چهل، او آثارش را در نشریهٔ سخن چاپ کرد و همزمان به کار طبابت نیز مشغول شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پربارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۴۳-۴۲ به‌بعد است. او برای نوشتن تک‌نگاری‌ها به حوالی تبریز و جنوب بوشهر و جزایر سفر می‌کند. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او حاصل این دهه شکوفاست. ساعدی در حین کار پزشکی و ادبی، روزنامه نگاری هم کرده است که از آن جمله می‌توان به دوازده شماره «الفبا»، شش شماره در ایران و شش شماره در فرانسه اشاره کرد و نیز «ایرانشهر» که پیش از انقلاب در لندن منتشر می‌شد و ساعدی در انتشار آن با شاملو همکاری داشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت که به‌علت فعالیت‌های سیاسی مجدداً مجبور به مهاجرت شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimadar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه مادرش طیبه خانم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditabib.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال ویزیت بیمار در درمانگاهی در میدان قزوین تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimohavate.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محوطهٔ دانشگاه تبریز{{سخ}}به‌سمت کوی دانشگاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediuni.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پس از نشست ادبی دانشگاه همراه ‌با [[جلال آل‌احمد]] و دیگران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===تردید===&lt;br /&gt;
ساعدی نمی‌توانست تشخیص بدهد تاثیر کلامش در داستان‌ها بر مخاطبانش بیشتر است یا در نمایشنامه‌هایش و همیشه بین این دو سردرگم بود. به همین دلیل هم محتوای یک نمایشنامه با یک یا چند داستان از او یکسان به نظر می‌رسید. به گفتهٔ [[جواد مجابی]] او نام ساعدی را بر داستان‌ها و گوهرمراد را بر نمایشنامه‌هایش برگزید تا به نظر خود توانسته باشد تعادل را در هر دو گونه حفظ کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===عضو علی‌البدل کانون نویسندگان ایران===&lt;br /&gt;
نطفه‌ٔ برپایی کانون نویسندگان ایران در کنار [[جلال آل‌احمد]]، [[احمد شاملو]] و [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] در اوایل دههٔ ۴۰ در مطب دلگشا‌ی غلام‌حسین ساعدی بسته می‌شود. منع سانسور و پاسداری از آزادی قلم و بیان، از هدف‌های اصلی این کانون محسوب می‌شدند. اهدافی که در رسیدن به آن‌ها ناکام ماندند. موضع غلامحسین ساعدی را می‌شود در مصاحبه‌ای از او، در شهر نیویورک، به تاریخ ۱۳۵۷، در انتقاد به رویکرد دولت به درخواست‌های کانون نویسندگان یافت: «... این شوخی نیست، حقیقت است که وقتی صدای کانون نویسندگان ایران در تمام پهنهٔ مملکت طنین انداخت، روزنامه‌های وابسته خبر دادند که به هفتصد و خرده‌ای یا هشتصد و خرده‌ای نویسنده و شاعر این انجمن‌ها جایزه داده شد! راستی این همه اهل قلم در کدام قارهٔ دنیا پیدا می‌شود تا چه رسد به مملکتی که تعداد کتاب‌های چاپ شده در آن در هر سال به ششصد عنوان نیز نمی‌رسد؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود مخالفت صریح دولت، کانون نویسندگان به طور غیر‌رسمی، و نه غیر‌قانونی، به حیات خود ادامه می‌دهد و امیدوار است که پشتیبانی هرچه بیشتر متفکرین و نویسندگان و ناشرین آزادی‌خواه جهان، دولت ایران را وادار به پذیرش درخواست‌های کانون بکند... .»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای افتتاحیهٔ کوی دانشگاه تبریز===&lt;br /&gt;
ساعدی در سال ۱۳۴۶ همراه با [[جلال آل‌احمد]] به دانشگاه تبریز رفتند. در آن روزگار آن‌ها نماد روشنفکران و معترضین جامعه خود بودند. [[صمد بهرنگی]] عمدتاً مسئول برگزاری همایش‌ها و نشست‌ها در دانشگاه تبریز بود. بنابراین فرصت را مغتنم شمرد و جلسهٔ گفت‌و‌گوی دانشجویی با حضور این دو تن ترتیب داد. این نشست با حضور ساعدی و آل‌احمد به مقدمه‌ای برای اعتصاب بزرگ دانشگاه تبریز بدل شد. فرج سرکوهی که خود در این نشست حضور داشته است دربارهٔ محتوای آن اینچنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«ساعدی درباره تعریف و کارکرد تمثیل، استعاره و نماد در نمایشنامه‌های خود سخن گفت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
از قضا این نشست با مراسم افتتاحیهٔ کوی(خوابگاه) دانشگاه تبریز مصادف شده که قرار بود در حضور تیمسار صفاری، استاندار و رئیس دانشگاه تبریز، در بعدازظهر همان روز، در مراسمی رسمی با قیچی کردن روبان رنگی افتتاح شود، اما ساعدی که تازه در طول مسیر از ماجرا خبردار شده بود به گفته سرکوهی: «شیطنتی معترض در چشم‌های درشت و زیبای ساعدی شعله کشید و طنزی زیبا در لحن و کلامش درخشید و رو به آل‌احمد گفت چطور است ما زحمت تیمسار محترم را کم کنیم؟ و بعد بی‌آنکه کسی پرسیده باشد چطور؟ ادامه داد که ما کوی را افتتاح می‌کنیم.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
و به محض رسیدن، روبان را بادست‌های خود قیچی کرده و آن را در میان بهت و تشویق دانشجویان افتتاح کردند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تبریز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سکوت شعر===&lt;br /&gt;
بسیار اندک‌اند افرادی که می‌دانند غلام‌حسین ساعدی شاعر نیز بوده است. او اهمیت فراوانی برای شعر قائل بود و از شدت این علاقه و احترام هم بود که هرگز در فصلنامهٔ الفبایش شعری به چاپ نرساند. اشعاری که سروده بیش از سی و چهار مورداند و برخی به غزل و اکثراً نیمایی. ساعدی تنها برای سه شعرش عنوان انتخاب کرده است و مابقی بدون عنوان باقی مانده‌اند. به گفتهٔ دوستانش این اشعار تنها پس از مرگ او بود که انتشار یافتند و او چون گنجی تا پایان عمر از آن‌ها محافظت نمود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt; آنچه در زیر آمده است نمونه‌ای از اشعار او است:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;هر دایره خطی بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته است سخت{{سخ}}&lt;br /&gt;
سختی دایره{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسیار مضحک است{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در آب{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در باد{{سخ}}&lt;br /&gt;
هر لحظه در تمایلِ{{سخ}}&lt;br /&gt;
پاشیدن و رها شدن از وجود مردهٔ خویش است.{{سخ}}     &lt;br /&gt;
و مرگ{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرگ دایره‌ای بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته شدن به هرچه که بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک خط بی‌نهایت در خود دویدن است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بله{{سخ}}&lt;br /&gt;
این خط دایره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditardid.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedidast.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;علی نصیریان و جعفر والی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «دست بالا‌ی دست»، از آثار غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedibaba.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جمشید مشایخی و علی نصیریان در صحنه‌ا‌ی از نمایش «بهترین بابا‌ی دنیا» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عزت‌الله انتظامی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «آ‌ی با‌کلاه، آ‌ی بی‌کلاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedijafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[جعفر والی]] در صحنه‌ا‌ی از نمایش «روح چاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedivay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرویز فنی‌زاده و فهیمه راستکار در صحنه‌ای از نمایش «وای بر مغلوب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===ارزیابی خویش===&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی مدام آثارش را در معرض ارزیابی قرار می‌داد و غالباً از نتیجهٔ کار چندان که باید راضی به نظر نمی‌رسید. در جایی اینچنین به خود و قلمش می‌تازد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«... دوری از وطن و بی‌خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسندهٔ‌ متوسطی هستم، هیچ‌وقت کار خوب ننوشته‌ام، ممکن است بعضی‌ها با من هم‌عقیده نباشند؛ ولی مدام هر‌شب و روز صدها سوژهٔ ناب مغز مرا پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک‌مرتبه موادی بیرون بریزد... .»&lt;br /&gt;
و در یکی از نامه‌هایش به فرج‌الله صبا، روزنامه‌نگار، خود را این گونه ملامت می‌کند:&lt;br /&gt;
:«در هر کاری خواسته‌ام خود را زودتر خلاص کنم. در نوشتن خواسته‌ام زودتر فارغ شوم و جنین مرده بیرون انداخته‌ام.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متن کارت دعوت عروسی هم نوشته است===&lt;br /&gt;
ساعدی در کنار دوستان و نزدیکان خود فردی بسیار شوخ و طناز شناخته می‌شد، به‌طوری‌که برای متن کارت دعوت عروسی برادرش، اکبر ساعدی و همسرش، فیروزه جوادی، چند متن مختلف بر روی کاغذ آورد تا از خشکی و یکنواختی این دست نوشته‌ها بکاهد و آن‌ها را از حالتی رسمی به‌حالتی صمیمانه تبدیل کند:&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=violet&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«فیروزه جوادی و علی‌اکبر ساعدی»، به همدیگر کاراته زده و کانون مستقلی می‌خواهند روبه‌راه کنند، تشریف بیاورید تا به ریش هر دو (که هر دو ریش دارند) اندکی بخندیم.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زندگی مشترک، لولایی است که آزادی را، از آدمیزاد سهل است، که از جسم و جان نیز می‌گیرد، منتهی «فیروزه جوادی» و «علی‌اکبر ساعدی» به این اصل، معرفت پیدا نکرده‌اند و می‌خواهند خلاف این قضیه را ثابت کنند، لطفاً تشریف بیاورید و قیافهٔ این دو فیلسوف را ببینید!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زن سرخ‌پوش میدان فردوسی===&lt;br /&gt;
شبی ساعدی به اتفاق چند تن از دوستانش با حالتی سرخوش در حال خواندن شعرهایشان در خیابان بودند که چشمشان به یاقوت (زن سرخ‌پوش میدان فردوسی) می‌افتد. مسعود بهنود که او را از قبل می‌شناخته، نزدیک می‌رود تا احوالش را جویا شود که متوجه می‌شود حال چندان مناسبی ندارد. ساعدی پی به بدحالی او می‌برد و با هر زحمتی که شده او را به کلینیک منتقل می‌کند. زن سرخ‌پوش به هیچ‌وجه حاضر به ترک منظقه خود نبوده، اما ساعدی به زور متوسل می شود و او را در تاکسی نشانده، به کلینیک می‌رساند. بعدها که از ایران مهاجرت می‌کند نیز در نامه‌ای که برای یکی از دوستان خود می‌نویسد همچنان جویای حال یاقوت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد آثار غلامحسین ساعدی====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ عبدالعلی دستغیب:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| قبل از انقلاب سلسله مقالاتی دربارهٔ آثار ساعدی نوشتم. مقالات من در هفت یا هشت شمارهٔ مجله فردوسی چاپ شد که [عباس]پهلوان(سردبیر نشریهٔ فردوسی) با عکس بزرگ ساعدی چاپ کرد. بعد شخصی دیگر هم نقدی بر ساعدی نوشت. پهلوان گفت نقدی که او نوشته به ضرر ساعدی بود، اما مطلبی ک تو نوشتی به سود ساعدی بود، برای اینکه ساواکی‌ها مقداری از فشاری را که بر ساعدی می‌آوردند، کم کردند. بعدها این مقالات را جمع‌و‌جور کردیم و به اسم «نقد آثار غلامحسین ساعدی» چاپ کردیم. خودش البته اظهار نارضایتی نکرد، اما خانمی در روزنامه آیندگان مطلبی چاپ کرد که آنچه دربارهٔ ساعدی نوشته شده غلط است و نقد نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;/&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزادی ما را از بین برده‌اند====&lt;br /&gt;
به نقل از [[محمدعلی سپانلو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|یک‌بار صحبت &#039;&#039;&#039;جشن هنر شیراز&#039;&#039;&#039; بود، ما متنی نوشتیم و اعلام کردیم به این جشن نمی‌رویم. ساعدی که سرش برای این کارها درد می‌کرد، متن را گرفت و شروع کرد به امضا جمع کردن. البته بعضی‌ها امضا نکردند، چون می‌ترسیدند و از طرف دیگر به این دلیل که دست آل‌احمد و ساعدی در کار بود. توده‌ای‌ها هم می‌گفتند که این‌ها «نیروی سوم» هستند و ما امضا نمی‌کنیم. این گذشت تا سال ۱۳۴۶ که اعلام شد به زودی &#039;&#039;&#039;کنگرهٔ ملی نویسندگان ایران&#039;&#039;&#039; به ریاست عالیهٔ علیاحضرت شهبانو تشکیل خواهد شد. آل‌احمد قرار عصرانه‌ای در خانهٔ اجاره‌ای من گذاشت. توی جلسه بحث‌ها بالا ‌گرفت. بین ساعدی و پهلوان هم دعوا شد. پهلوان می‌گفت که ما نامه‌ای به شهبانو بنویسیم و بگوییم که آزادی بیان می‌خواهیم. ساعدی هم می‌گفت که ما اساساً مشکل‌مان با شهبانو است، این‌ها آزادی ما را از بین برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====چراغ من در این خانه می‌سوزد====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ ضیاء موحد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|زمانی که من غلامحسین ساعدی را دیدم خیلی بیشتر از [[احمد شاملو]] از او خوشم آمد. اولاً خیلی آدم با محبت و بجوشی بود. همچنین خیلی آدم سخاوتمندی بود. یعنی باوجود آنکه وضع مالی خوبی نداشت، هرچه پول برادرش برایش می‌فرستاد خرج بچه‌های مجله می‌کرد، در حالی‌که قاعدتاً اینکار را باید صاحب امتیاز مجله می‌کرد. ساعدی خیلی آدم گشاده‌دستی بود. خیلی هم داستان‌پرداز خوبی بود. توجهش سریع جلب آدم‌های غیرعادی می‌شد و زود با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. در ایستگاه ویکتوریا یک پیرمرد غیرعادی الکلی بود که آنجا ول بود. این پیرمرد توجه ساعدی را خیلی جلب کرده بود. گاهی یک ساعت می‌ایستاد و به کارهای این پیرمرد خیره می‌شد. ذهن داستان‌پرداز عجیب و غریبی داشت. خیلی آدم حساسی بود. هم زود می‌خندید و هم زود عصبانی می‌شد. نمی‌توانست در محیط فرنگ زندگی کند و به همین دلیل هم از دست رفت. از اینجا می‌شود فهمید که هوش زندگی عملی شاملو خیلی بیشتر از ساعدی بود. چون شاملو خیلی سریع درک کرد که جایش در ایران است و اینکه می‌گفت: «چراغ من در این خانه می‌سوزد.» حرف درستی بود. اما ساعدی این موضوع را نفهمید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عصبانیت====&lt;br /&gt;
[[ضیاء موحد]] در کتاب &#039;&#039;&#039;تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران&#039;&#039;&#039; می‌گوید: «در یکی از شماره‌های جنگ اصفهان مقاله‌ای ضدسیاسی مبنی بر این‌که ادبیات با سیاست کاری ندارد، چاپ کردیم. ساعدی با حالت اعتراض از تهران کوبیده و به اصفهان آمده بود؛ عصبانی از این‌که چرا شما چنین چیزی را چاپ کردید.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedizendan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در زندان برای برادرش می‌نویسد: اکبر عزیزم، اگر مرا خفه کردند، نعره مرا نمی‌توانند خفه کنند، یادت باشد که بعد از مرگ نیز من فریاد خواهم کشید.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===زندان و شکنجه، واگن سیاه===&lt;br /&gt;
 «واگن سیاه» از جمله داستان‌هایی است که به نوعی روایتی دست اول از زندگی خود ساعدی، به‌خصوص دوران زندان او را بازمی‌نماید، «واگن سیاه» نخستین‌بار در کتاب جمعه شماره ۱ سال ۱۳۵۸ چاپ شد. &lt;br /&gt;
بخشی از «واگن سیاه»، داستانی که مالامال از طنز است، در زیر می‌آید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت. مثل همه ولگردا. هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن. تو راه آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس،.. آوانِس خله، موغوس، پوغوس، آخرشم نفهمیدیم اسم اصلیش چی هس، کجا رو خشت افتاده، چه جوری زندگی کرده،... از کِی به کله ش زده.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساعدی یکباره پیر شد====&lt;br /&gt;
[[مسعود بهنود]] نقش ساعدی را در تشییع جنازهٔ [[جلال آل‌احمد]]، این‌گونه روایت می‌‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در صحن مسجد فیروزآبادی همه بودند. همهٔ بضاعت ادبی و هنری تهران؛ و همه بهت‌زده و ناباور. از همان اول پچ‌پچ درگرفت. ساعتی گذشت تا جنازه رسید و بغض جمع ترکید. پیشاپیش جنازه ساعدی برسرزنان. یادمان  به آیین سوگواری [[صمد بهرنگی]] آمد. ساعدی همین حال را داشت. امروز ساعدی یکباره پیر شده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت [[سیدرضا حسینی]] را از همین اتفاق:&lt;br /&gt;
«دکتر شیخ و ساعدی مدتی با هم بحث کردند و اسامی و کلمات متعدد طبی به کار بردند تا بدانند که این چگونه سکته‌ای بوده است و به جایی نرسیدند. ساعدی حال زاری داشت. با هم به مرمر رفتیم. [[رضا براهنی]] و صبا و [[خسرو گلسرخی]] هم بودند. ساعدی اول به گلسرخی پرید که «نوشتن چند سطر در روزنامه آیندگان یا گذاشتن طرح جلال چه معنی دارد. چیزی ننویسید.» و بعد گریه را سر داد. گریه‌ای طولانی و صدادار. او را از مرمر بیرون بردیم. توی ماشین هم ادامه داد، با همان صدا و سوز. و مثل زن‌ها نوحه‌خوانی می‌کرد و «می‌لوانید.» بردیمش به خانهٔ صبا. آنجا هم به ترکی می‌گفت: من جغد شده‌ام... هجده ساعت است که گریه می‌کنم و مثل جغد ناله می‌کنم...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شکنجهٔ روحی===&lt;br /&gt;
به گفتهٔ [[احمد شاملو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بار آخر از زندان ساواک درآمد دیگر خلاقیتی برایش باقی نگذاشته بودند. ۱۳۵۴ آزاد می‌شود. رژیم متن توبه‌نامه‌ای را که منسوب به ساعدی است، منتشر می‌کند. این عمل بیش از هر شکنجه‌ای ساعدی را از نظر روحی از پا می‌اندازد. در این توبه‌نامه ساعدی منکر حرکت سیاسی‌-روانی ساواک می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
شاملو این دوران را اینچنین وصف می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
این فصل دیگری‌ست{{سخ}} &lt;br /&gt;
که سرمایش{{سخ}} &lt;br /&gt;
از درون{{سخ}} &lt;br /&gt;
درک صریح زیبایی را{{سخ}}&lt;br /&gt;
پیچیده می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساعدی خود یک‌بار، در دوران زندان، جمله‌ای به این مضمون گفته است: «آن‌قدر فریاد می‌زنم تا از دستم عاصی شوند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واژه‌سازی به‌سبک ساعدی===&lt;br /&gt;
او عادت داشت کلمات را به هم بریزد و با همان حروف واژه‌ای جدید با حفظ معنای واژه اصلی بسازد اصولاً از پسوندهای انگلیسی مثل «ایشن» یا «سیون» استفاده می‌کرد. ناصر پاکدامن، دوست دیرینه او در وطن و در غربت، فهرست بلندی از این کلمات ساخته شده او دارد. پاکدامن می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«اغلب آدم‌ها را با نام &amp;quot;جیمز&amp;quot; که بیشتر به سر پیشخدمت‌های انگلیسی گفته می‌شد صدا می‌کرد. تا زمانی که در ایران بود با لغات انگلیسی ور می‌رفت. اصطلاحاتی درست می‏‌کرد، به سیاق اسم درست کردن انگلیسی که مثلاً آخر آن &amp;quot;ایشن&amp;quot; اضافه می‏‌کنند؛ مانند کالشن، دایرکشن، پابلیکیشن و... او بر این سیاق، اصطلاح &amp;quot;زِرتیشن&amp;quot; را ساخت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پاریس نیز ساعدی همچنان به واژه‌سازی ادامه داد، بدون آن که زبان فرانسه را بداند: «اوایل حضور او در پاریس، یک شب با هم بیرون رفته بودیم و وقتی از آنجا برمی‏‌گشتیم تاکسی گرفتیم. او کلمه‏‌ای را با تلفظ فرانسه درست کرد و گفت: «زپرتاسیون دولامرد». «مِرد» در فرانسه به‌معنای «سرگین» است و «زپرتاسیون» هم از نظر او چیزی در همان معنا بود. او این عبارت را طوری تلفظ کرد که رانندهٔ تاکسی فکر ‏کرد دارد به فرانسه حرف می‌زند و او هم با ساعدی فرانسوی حرف زد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آواره===&lt;br /&gt;
ساعدی سال ۶۰ به پاریس می‌رود.از ابتدای ورود به فرودگاه «اورلی» از رفتن پشیمان شده است. در یکی از نوشته‌های حسرت‌آمیزش، «دگردیسی و رهایی آواره‌ها»، تفاوت آن‌ها را با کسانی که به میل خود مهاجرت کرده‌اند، مطرح می‌کند. آنچه دربارهٔ آواره‌ها نوشته کمابیش حسب‌حالی از وضعیت ناخوشایند سال‌های آخر عمرش است که در غربت گذشته است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;...آواره مدت‌ها به هویت گذشتهٔ خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است. و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهٔ یاران و دوستان، به هم‌رزمان و هم‌سنگران، به چند بیتی از حافظ یا نقل‌قولی چند از لاادریون و گاه‌گداری چند ضرب‌المثل عامیانه را چاشنی صحبت‌ها کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می‌دهد، نه مثل  غنچه‌ای که باز شود؛ چون گل چیده شده‌‌ای که دارد افسرده می‌شود ، می‌پلاسد، می‌میرد. عدم تحمل، زودرنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریهٔ آمیخته به خنده، ولخرجی همراه ‌با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره و ول گشتن، در کوچه‌های خلوت گریستن و دورافتاده‌ها را به اسم صدا کردن، مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه‌بردن به خویشتن خویش که آخر سر منجی می‌شود به نفرت آواره از آواره، یادشان می‌رود که هر دو زادهٔ کاشانهٔ خویش‌اند...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگارها==&lt;br /&gt;
===کودکی، نوجوانی و مرگ===&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در تبریز گذراند. از ۱۳۳۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و مسئولیت انتشار روزنامه‌های &#039;&#039;&#039;صعود&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;فریاد&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;جوانان&#039;&#039;&#039; را در آذربایجان برعهده گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; اولین داستان‌هایش در هفته‌نامهٔ &#039;&#039;&#039;«دانش‌آموز»&#039;&#039;&#039; تبریز چاپ شد. با چاپ داستان &#039;&#039;&#039;«از پا نیفتاده»&#039;&#039;&#039; در مجلهٔ &#039;&#039;&#039;کبوتر صلح&#039;&#039;&#039; در سال ۱۳۳۰ به مطبوعات پایتخت راه یافت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; در شهریور ۱۳۳۲ چند ماهی به زندان افتاد. در ۱۳۳۴ به دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه تبریز راه یافت. در همین سال، اولین کتابش، &#039;&#039;&#039;خانه‌های شهر ری&#039;&#039;&#039; را تحت تأثیر [[بوف کور]] نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۳۷ رهبری جنبش دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز رابر عهده داشت و در همین سال نخستین نمایشنامه‌اش را با عنوان «قاصدها» در مجلهٔ صدف به چاپ رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۴۰ فارغ‌التحصیل شد و سال بعد برای گذراندن خدمت وظیفه به تهران رفت و در این شهر ماندگار شد. در اوایل ۱۳۴۳ برای مدتی به اتفاق برادرش مبادرت به گشایش مطبی شبانه‌روزی در خیابان دلگشا نمود و در همین دوران، ضمن همکاری با مطبوعات، با بسیاری از نویسندگان و شاعران آشنا شد. در ۱۳۴۳ برای اخذ تخصص در رشتهٔ اعصاب و روان وارد بیمارستان روزبه شد. ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ دوران اوج و شکوفایی ساعدی است. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او، حاصل این دهه است. ساعدی در سال ۱۳۴۶ به‌همراه [[جلال آل‌احمد]] برای مبارزه با سانسور به ملاقات هویدا می‌روند و طرحی ارائه می‌کنند که به نتیجه‌ای نمی‌رسد، ولی خود این حرکت چندی بعد منجر به تشکیل [[کانون نویسندگان ایران]] می‌شود. ساعدی در اوج خفقان رژیم با بیشتر مبارزان سیاسی رابطه داشت. آدم‌هایی که دمی بعد به اسطوره‌های مبارزه علیه رژیم مبدل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[امیر پرویز پویان]]، [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مصطفی شعاعیان]]، و دیگر چریک‌ها.{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از ۱۳۵۲ انتشار گاهنامه &#039;&#039;&#039;الفبا&#039;&#039;&#039; را آغاز کرد. گاهنامه‌ای که از تابستان ۱۳۵۲ تا تابستان ۱۳۵۶ شش شماره‌ای از آن زیر نظر ساعدی توسط [[مؤسسه انتشارات امیرکبیر]] منتشر شد و حاوی مقالاتی در زمینهٔ فلسفه و اسطوره و مباحث ادبی بود و برخلاف رسم رایج حتی یک قطعه شعر در آن دیده نمی‌شود. بعدها ساعدی شش شمارهٔ دیگر از کتاب الفبا را از زمستان ۱۳۶۱ تا زمستان ۱۳۶۴ در پاریس منتشر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در پی انتشار آخرین شماره الفبای دور اول، نزدیک به یک سال را در زندان‌های قزل‌قلعه و اوین محبوس بود. در ۱۳۵۷ به دعوت &#039;&#039;&#039;«انجمن قلم آمریکا»&#039;&#039;&#039; رهسپار این کشور شد و در آنجا سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی انجام داد. ضمن همین سفر قراردادهای در زمینهٔ  ترجمه و چاپ آثارش با انتشارات رندم هاوس به امضاء رساند. در همین سال سفری نیز به انگلستان داشت. در اواخر ۱۳۶۰ به‌خاطر نوشتن داستانی به‌نام &#039;&#039;&#039;«قصاص»&#039;&#039;&#039; دچار دردسرهایی شد و متعاقب آن در سال ۱۳۶۱ در هیئت مبدل از طریق پاکستان به فرانسه مهاجرت کرد. در سال ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان &#039;&#039;&#039;پرلاشز&#039;&#039;&#039; به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زندگی در سایهٔ تقویم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: ورود به دبستان «منصور»‌&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت سیاسی هم‌زمان با نهضت ملی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مسئولیت انتشار روزنامه‌های «فریاد» و «صعود» و «جوانان آذربایجان» و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین «دانش‌آموز»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: نوشتن داستان بلندی به نام «نخود هر آش» که چاپ نشده است.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشکدهٔ پزشکی تبریز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌ سخن  و انتشار داستان «مرغ انجیر» چاپ و انتشار «پیگمالیون» (داستان و نمایشنامه)  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «خانه‌های شهر ری» و نمایشنامه «لیلاج‌ها» در [[مجله سخن|مجلهٔ ادبی سخن]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: رهبری جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مفتون امینی]]، کاظم سعادتی و مناف ملکی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ تک‌‌پرده‌ای «سایه‌های شبانه».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «کار با فک‌ها در سنگر»، مجموعه داستان‌‌‌‌های کوتاه «شب‌نشینی باشکوه» و نمایشنامهٔ سفر مرد خسته (۴ پرده) که چاپ نشد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: فارغ التحصیل دانشکدهٔ پزشکی و گذراندن پایان‌نامه‌ای به نام «علل اجتماعی پسیکونوروز‌ها در آذربایجان»، انتشار نمایشنامهٔ «کلاته گل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱&#039;&#039;&#039;: اعزام به خدمت سربازی و طبیب پادگان سلطنت‌آباد به‌صورت سرباز صفر؛ نوشتن داستان‌های کوتاه دربارهٔ زندگی سربازی به نام‌های «صداخونه»، «پادگان خاکستری» و «مانع آتش» در مجلهٔ کلک؛ افتتاح مطب شبانه‌روزی، همکاری با کتاب هفته و مجلهٔ آرش، آشنایی و دوستی با [[احمد شاملو]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[رضا براهنی]]، [[محمود آزاد تهرانی |م.آزاد]]، [[سیروس طاهباز]]، [[محمدنقی براهنی]]، [[رضا سیدحسینی]]، [[بهمن فرسی]]، [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]]، [[اسماعیل شاهرودی]] و [[جمال میرصادقی]] و...&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: انتشار ده لال‌بازی (پانتومیم)، ورود به بیمارستان روانی «روزبه» جهت اخذ تخصص بیماری‌های اعصاب و روان. آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی. همکاری با موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک‌نگاری «ایلخچی» توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجلهٔ روان‌‌پزشکی. ترجمهٔ کتاب «شناخت خویشتن» (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدنقی براهنی. ترجمهٔ کتاب «قلب و بیماری‌های قلبی و فشار خون» (ه. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه. همکاری با کتاب هفته&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: سفر به آذربایجان و نوشتن تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»؛ ترجمهٔ فیلم‌نامهٔ «آمریکا، آمریکا» الیاکازان با دکتر محمد نقی براهنی. چاپ لال‌بازی در «در انتظار» در مجلهٔ آرش. انتشار هشت داستان پیوسته به نام «عزاداران بیل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «چوب بدست ‌های ورزیل»، انتشار تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»، انتشار نمایشنامهٔ «بهترین بابای دنیا»، نوشتن داستان بلند «مقتل»، سفر به جنوب و حاشیهٔ خلیج فارس &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار تک‌نگاری «اهل هوا» توسط موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی.انتشار مجموعه داستان «دندیل»، انتشار «پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه داستان «واهمه‌های بی‌نام و نشان». انتشار نمایشنامهٔ «آی بی‌کلاه، آی باکلاه». انتشار «خانه روشنی»؛ مذاکره با دولت وقت به‌اتفاق [[جلال آل‌احمد]]، [[رضا براهنی]] و [[سیروس طاهباز]] برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌های جهان‌نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ‌های ادبی. انتشار داستان «ترس و لرز»؛ انتشار نمایشنامهٔ «دیکته و زاویه»، سفر به آذربایجان و منطقهٔ «قراداغ» جهت تدارک تک‌‌نگاری «قراداغ»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: انتشار رمان «توپ». انتشار نمایشنامهٔ «پرواربندان»؛ انتشار فیلم‌نامهٔ «فصل گستاخی» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «وای بر مغلوب»؛ انتشار نمایشنامهٔ «جانشین»؛ فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم» (سه فیلم‌نامهٔ کوتاه)؛ نمایشنامهٔ «ضحاک»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: انتشار فیلم‌نامهٔ «گاو»؛ انتشار نمایشنامهٔ «چشم در برابر چشم»        &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: انتشار مجلهٔ الفبا با همکاری نویسندگان معتبر آن روزگار؛ نوشتن نمایشنامهٔ «مار در محراب»؛ چاپ داستان «بازی تمام شد» در کتاب اول الفبا؛ در اردیبهشت‌ماه سفر به «لاسگرد» در اطراف سمنان جهت تهیهٔ تک‌‌نگاری، دستگیری توسط ساواک. نگارش رمان «تاتار خندان». انتشار کتاب «کلاته نان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ انتشار «عاقبت قلم‌فرسایی» (دو نمایشنامه)؛ فیلم‌نامهٔ «عافیتگاه»؛ سفر به شمال و نوشتن نمایشنامهٔ «هنگامه آرایان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: سفر به تبریز و نوشتن رمان «غریبه در شهر» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار «گور و گهواره»  (سه داستان)؛ انتشار نمایشنامهٔ «ماه عسل»؛ چاپ نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «رگ و ریشهٔ دربدری» در کتاب ۶ الفبا. ترجمهٔ برخی از آثارش به زبان‌های روسی، انگلیسی و آلمانی؛ سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته، تحت عنوان «شبه هنرمند» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. عقد چند قرارداد برای ترجمهٔ کتاب‌هایش با ناشر معروف Random house «راندم هاوس»؛ سفر به لندن و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامهٔ فرهنگی‌سیاسی «ایرانشهر»؛ بازگشت به ایران. انتشار «کلاته‌کار»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;: انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، آیندگان و تهران مصور و نشریات دیگر؛ انتشار داستان «واگن سیاه»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن قصه‌ها و نمایشنامه‌هایی همچون داستان‌های «اسکندر و سمندر در گردبار»، «بوسهٔ عذرا»، «خانه باید تمیز باشد»، «جوجه تیغی» نمایشنامه‌های «خرمن سوزها»، «باران»، «پرندگان در طویله» و...؛ داستان بلند و به‌هم‌پیوستهٔ «سفرنامهٔ سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها»&lt;br /&gt;
داستان «شنبه شروع شد» در مجلهٔ آرش و نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «خیاط جادو شده» و داستان «میهمانی»، «ساندویچ» و «آشفته حالان بیدار بخت» در مجله‌های آدینه، دنیای سخن و کتاب به‌نگار و آرش&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: سفر به پاریس در اواخر سال ۱۳۶۰. ازدواج با خانم بدری لنکرانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴-۶۱&#039;&#039;&#039;:  اقدام به انتشار مجلهٔ الفبا (چاپ پاریس)  و چند نمایشنامه به نام‌های «اتللو در سرزمین عجایب» و «پرده‌دران آینه افروز» و چند فیلم‌نامه به نام‌های «دکتر اکبر» و «رنسانس» و با همکاری داریوش مهرجویی فیلم‌نامهٔ «مولوس کورپوس» را نوشته است  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴&#039;&#039;&#039;: فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین داستان===&lt;br /&gt;
آخرین داستان منتشرشده‌ای که از غلام‌حسین ساعدی به یادگار مانده، داستان ناتمامی است به نام «سنگ روی سنگ» که نخستین بار در اولین شماره‌ نامه کانون نویسندگان ایران منتشر شد. جملاتی از این کتاب:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، خیال نکنید که ما می‌خواهیم سر شما را گرم کنیم. ما آمده‌ایم که نیروی مقاومت شما بیشتر شود و درضمن زندگی این روزه را به‌تماشا بگذاریم...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به‌روایت غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ساعدی را چطور شناختند؟===&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[رضا براهنی]]===&lt;br /&gt;
در میان آثار متعددی که ساعدی از خود به جای گذاشته است کتاب «ده لال‌بازی» او همچنان در نظر براهنی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. او در این باره می‌نویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در ساعدی تجسمی از کارهای چاپلین بود، به‌ویژه در لال‌بازی‌ها و نمایشنامه‌های کوتاه. اما اثر نمایشی، به‌ویژه وقتی خود پدیده نمایش تازه دارد به نویسنده، بازیگر و تماشاگر معرفی می‌شود، به کلی بدیع است، و لال‌بازی، به‌ویژه، نیازمند بازسازی قصه توسط خود بیننده است، و به همین دلیل، در فقدان زبان، بیننده باید حرکت را به نوعی در ذهن خود، بی‌حضور زبان، صاحب نوعی زبان کند، به دلیل اینکه هر حرکتی، ولو در سکوت، ترجمه است به زبان، ولو بر زبان نیامده‌اش.... بالاخره در لال‌بازی همه چیز از طریق عمل انجام می شود، و آنچه در ذهن می‌گذرد، زبانش غایب است، مگر آنکه اندام انسان در آن نقش بازی کند....»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رضا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه اریک رولو===&lt;br /&gt;
رولو خبرنگار روزنامهٔ فرانسوی « لوموند » است که در اوایل پاییز ۱۹۷۵ به تهران آمده بود و در بازگشت از این سفر، سه مقاله دربارهٔ ایران نوشت. عنوان مقالهٔ دوم او «رضا ر...، شاعر آزادشده از زندان» است که در آن از تجربه‌های واقعی غلام‌حسین ساعدی در زندان های ساواک در پشت نقاب چهرهٔ تخیلی فردی به نام رضا ر. قلم زد. در بخشی از این مقاله رولو اینچنین از اولین ملاقاتش با ساعدی که در منزل او صورت پذیرفته بود می‌نویسد:{{سخ}} &lt;br /&gt;
«اتاق کوچک است و روی زمین تشکی پهن افتاده است و دسته دسته کتاب‌های فارسی و فرانسوی و روزنامه‌های فرنگی که در اثر گذشت زمان به زردی گراییده‌اند... &lt;br /&gt;
رضا ر. که بر بالشتی تکیه داده، دیگر آن شادابی و زنده‌دلی را نداشت که در سال‌های تحصیل در پاریس در او سراغ داشتیم. حیرت زده از دیدار نا به هنگام ما  در میانهٔ شب، فوری پرسید که آیا «کاملاً مطمئن» هستیم که تعقیبمان نکرده‌اند؟... رضا ر.، در آغاز با تردید، با لحنی غیر مشخص به شرح «درگیری‌های» خود با مقامات دولتی می‌پردازد. می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«مورد من هیچ چیز استثنایی ندارد، هزاران روشنفکر ایرانی، با کمی تغییر، به همین سرنوشت من دچار شده‌اند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi4jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در کنار [[جلال آل‌احمد]] و [[مفتون امینی]] شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[جلال آل‌احمد]]===&lt;br /&gt;
آل احمد شیفتهٔ نمایشنامه‌ٔ «ورزیل‌» می‌شود و پس از دیدن نمایشی از همین نمایشنامه برای ساعدی این‌ طور می‌نویسد: «اینجا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن یعنی این. من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم خرقه‌ام را به دوش دکتر غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم... .»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در جایی دیگر می‌افزاید:&lt;br /&gt;
:«به هر صورت من «ورزیلی‌ها» را بهترین نمایشنامه‌ فارسی دیدم که تاکنون دیده‌ام و پذیرفتمش به‌عنوان کفاره‌ٔ گناهانی که در «تئاتر حکومتی سنگلج» شده است چرا که در آن جرگه سنگلج از نظر تحریک اندیشه‌ٔ تماشاچی این یکی مقام اول را داشت.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[صمد بهرنگی]]====&lt;br /&gt;
جای غلام‌حسین ساعدی  و کارش در ادبیات معاصر ایران معلوم است. اگرچه  در پایتخت‌نشین می‌نشیند، اما هنوز بو و خوی شهرستانیش را حفظ کرده است. هنوز آن عطر خنک دامنه‌های «ساوالان» کوه از نمایش‌نامه‌هایش و داستان‌هایش می‌آید... او این حسن را دارد که از مردم نمی‌گریزد. همیشه با آن‌ها است. پژوهنده است. یک روز می بینی در «ایلخی‌چی» است و روز دیگر صدایش از جزایر خلیج‌فارس و بندر لنگه و «خیاو» می‌آید. همین نشست و برخاست با مردم است که ذهن او را غنا و نوشته‌هایش را تنوع می‌بخشد...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [آیت الله][[سید علی خامنه‌ای]]===&lt;br /&gt;
این شخص (غلام‌حسین ساعدی) قبل از انقلاب نمایشنامه‌ای به نام «آ باکلاه، آ بی‌کلاه» نوشته بود. آن وقت‌ها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخص کرده بود. در آن بیان سمبولیک منظور از «آ بی‌کلاه» انگلیسی‌ها بودند و منظور از «آ با کلاه» آمریکایی‌ها. در پرده اول، نمایشنامه نشان دهنده دوره نفوذ انگلیسی‌ها بود و در پرده دوم، نشان دهنده دوره نفوذ آمریکایی‌ها و در هر دوره، قشرهای مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند اما روشنفکر که در آن نمایشنامه «آقای بالای ایوان» نام دارد، به کل برکنار می‌ماند. می‌بیند، احیانا کلمه‌ای هم می‌گوید، اما مطلقا خطر نمی‌کند و وارد نمی‌شود. این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز برای دانشجویان و جوانان صحبت می‌کردم، این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقای نویسنده کتاب هم همان «آقای بالای ایوان» است. در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به کلی برکنار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه محمود کیانوش====&lt;br /&gt;
ساعدی در داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌هایش واقعیت را با خیال تسخیر می‌کند. از واقعیت آن‌چه را که می‌خواهد می‌کاهد، آن‌چه می‌خواهد به آن می‌افزاید و آن‌چه را که می‌خواهد تغییر می‌دهد و در عین حال موفق می‌شود. داستان‌های [[عزاداران بیل]]، نمایش‌نامه‌های مشروطیت و [[چوب به دست‌ها ورزیل]] از این توفیق است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه جلال فهیم‌هاشمی==== &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارنست همینگوی&#039;&#039;&#039; برای اینکه &#039;&#039;&#039;«برف‌های کلیمانجارو»&#039;&#039;&#039; را بنویسد به کلیمانجارو می‌رود، غلام‌حسین ساعدی برای نوشتن &#039;&#039;&#039;«دندیل»&#039;&#039;&#039; به مراغه می‌رود و چند سال آنجا زندگی می‌کند. قصه‌ای که با زحمت و پشتوانه‌های اطلاعاتی نوشته شود، هرگز از ذهن مردم بیرون نمی‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
ولی وقتی آثار ساعدی را می‌خوانم، آن وجد هنری را به من نمی‌دهد. کارهای ساعدی با هم خیلی فاصله دارند، بعضی‌هایش خیلی خوب است، بعضی‌هایش متوسط و بعضی‌هایش هم خیلی ضعیف است. از نظر نگارش یکسان نیست. داستان دندیل که مجموعه چند داستان است، غالبا گزارشی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه لیلی گلستان====&lt;br /&gt;
دهه‌های چهل و پنجاه، دو دهه تأثیرگذار بودند. دهه پنجاه، دهه ساعدی و [[هوشنگ گلشیری]] و [[محمود دولت‌آبادی]] و [[احمد محمود]] و [[سیمین دانشور]] بود.... با اینکه ساعدی را می‌شناختم اما نوشته‌هایش در حیطه فکری و سلیقه‌ای من نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[ابراهیم گلستان]]====&lt;br /&gt;
فیلم &#039;&#039;&#039;گاو&#039;&#039;&#039; اگر ارزشی داشته باشد فقط به‌خاطر قصه ساعدی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[مسعود بهنود]]===&lt;br /&gt;
«مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ‌های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می‌دید مانند بچه‌ها گریه می‌کرد. زار می‌زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می‌لرزید.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
توجه ساعدی به مسئله فقر و التفات به دور از ریایی که نسبت به بینوایان از خود نشان می‌داد برای مسعود بهنود جذابیت فراوان داشت. بهنود از بخشی از نامه ساعدی به دوستی می‌نویسد که یکسال پیش از مرگش در غربت برای او نوشت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«زندگی اشک را از من دریغ کرد. اینجا چنان بیگانه‌ام و دور و اطراف خود چنان جانورانی می‌بینم که با آن‌ها احساس نزدیکی نمی‌کنم. غمشان را نمی‌خورم، اشکم برایشان در نمی‌آید.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[محمدعلی سپانلو]]===&lt;br /&gt;
سپانلو واقعیت موجود در آثار ساعدی را اینگونه تشریح می‌کند:&lt;br /&gt;
:«... فراموش نکنیم که در اینجا یک پزشک اعصاب و روان تخصص خود را با هنرش تلفیق کرده و به کشف رویه‌های تاریک واقعیت رفته است اما به‌هرحال او ملزوم نیست که این روابط را عریان برای ما توضیح دهد. او روزی ۸ ساعت در روز می‌نویسد و در این عرق‌ریزان شاق روح، خود نیز دستخوش اوهام است این چیزی جز تزریق واکسن مکشوفه به خود کاشف نیست، یک تزریق داوطلبانه برای آزمایش نتایج کار اما در پس این تراش ارادی روح یکی از کارآمدترین نویسندگان ما لحظات شوم سال‌های ما را که هیچ‌گاه به دقت و علاقه ندیده‌ایم، در موارد تاثیرش نشان می‌دهد، چیزی که با کلید نقد، نقدی که بر واقعیت استوار باشد چهره عمومی زندگی ماست و شناخت ما را نسبت به دردها و سقوط‌هایی که همه علل مادی دارند کامل می‌کند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه امید کشتکار===&lt;br /&gt;
ساعدی برای آن‌که به اهداف خود که یکی از آن‌ها آگاه‌کردن توده مردم بود برسد، ناچار بود که از فراز، فرود بیاید و داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش را طوری بنویسد که این طبقه متوسط ناآگاه به ادبیات و نمایش را جذب کند. حاصل این نوع دید آن می‌شود که نویسنده‌ای که اثر درخشان «واهمه‌های بی‌نام و نشان» را نوشته است، آثاری نمایشی می‌آفریند که چیزی جز بیانیه‌های سیاسی تاریخ مصرف‌دار نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedifilm.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صحنه‌ای از فیلم گاو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditaghvaei.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌همراه ناصر تقوایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بدری لنکرانی زن ساعدی.jpg|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بدری لنکرانی: همدم روزهای تنهایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[پرویز جاهد]]===&lt;br /&gt;
اگر فیلم متوسط شوهر آهوخانم ساخته داوود ملاپور که بر اساس رمانی به همین نام اثر محمدعلی افغانی، ساخته شد را نادیده بگیریم، بدون شک می‌توان فیلم «گاو» را نخستین اقتباس جدی و خلاقانه از ادبیات معاصر ایران در سینما دانست.مهرجویی درباره همکاری خود با ساعدی در نوشتن فیلم‌نامه «گاو» به نگارنده گفته است:&lt;br /&gt;
«ما علاوه‌بر گاو چندین فیلم مختلف با هم کار کردیم. کمی با هم گفت و گو می‌کردیم و بعد می‌نشستیم به نوشتن. مثلا یادم می‌آید که فیلم گاو را حدود ده شب یا دو هفته رفتیم توی مطب ساعدی در خیابان دلگشا و حرف می‌زدیم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
ناصر تقوایی در نخستین فیلم سینمایی‌اش به جای قصه‌های خود، همانند مهرجویی به سراغ قصه‌ای از ساعدی رفت.فیلم «آرامش در حضور دیگران» که بر اساس قصه واهمه‌های بی‌نام و نشان ساعدی (۱۳۴۶) ساخته شده، اثری انتقادی در نقد طبقه اجتماعی متوسط جامعه و قشر به ظاهر روشنفکر ایران و مناسبات بین آنهاست.&lt;br /&gt;
داریوش مهرجویی، بعد از موفقیت هنری فیلم «گاو»، چند سال بعد یعنی در ۱۳۵۳ به سراغ داستان دیگری از ساعدی یعنی «آشغالدونی» (از مجموعه گور و گهواره) می‌رود تا تجربه موفقیت‌آمیز «گاو» را در «دایره مینا» تکرار کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس تنها با مهرجویی همکاری کرد و در نوشتن فیلم‌نامه «آرامش در حضور دیگران»، ‌ با ناصر تقوایی همکاری نکرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پرویز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[سیدرضا حسینی]]====&lt;br /&gt;
نمایش‌نامه‌های «گوهرمرداد» به‌خصوص چند نمایش‌نامهٔ او که موضع‌شان از انقلاب مشروطیت گرفته شده، واقعا کارهای موفقی است... خواننده به‌سادگی احساس می‌کند که با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو است... تکنیک کار «گوهر مراد» و به‌خصوص روش او در تکرار بعضی صحنه‌های مشابه، انسان را به‌ یاد کارهای &#039;&#039;&#039;«اوژن یونسکو»&#039;&#039;&#039; نمایش‌نامه‌نویس معاصر می‌اندازد؛ اما «یونسکو»ئی جدی‌تر و بی‌اداتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اکبر رادی]]====&lt;br /&gt;
ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» نقاش چرب‌دستی است که روی تخته شستی خود جای لوله‌های رنگ تکه‌هایی از محسوس‌ترین دردهای بشری گذاشته و پرداخت صحنه‌های این نمایش قلم مویش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آیا این «چوب به دست‌ها...» بشارت‌دهنده به یک تازه بلوغی در تئاتر معاصر ایران است؟ هر چه هست، اینک پرده کنار رفته است و ما در ژرفنای نیمه‌تاریک شاهدان عینی یک تولدیم؛ تولد جلیل تئاتری که تماشای آن مایهٔ مباهات انسان‌های دردمند و بازی در کوچک‌ترین نقش‌هایش فخر هر بازیگر و اندیشمندی است. نمایش‌نامه‌ای که معایبش کوچک است و محاسنش بزرگ.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌‌نگار قوم)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimazar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مزار ساعدی در گورستان پرلاشز پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاموشی قلم===&lt;br /&gt;
در غربتی که برای بار دوم به آن تن داد دیگر نتوانست دوام بیاورد. غربتی که میز و دم و دستگاهی در آن نداشت. بر سر مزار [[صادق هدایت]] رفت و به دوستانش گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«میشه سنگ مزارش را به ما قرض بدهد تا یک میز تحریر برای نوشتن داشته باشیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این دفعه بی‌تاب‌تر از هر زمان دیگری با زندگی جدیدش در پاریس مواجه می‌شداز ابتدای ورودش به این شهر تا چند ماه را در خانه دوستان قدیمش، هما ناطق و ناصر پاکدامن سپری کرد. همچنان فعال بود، اما دلزده و دلشکسته. هما ناطق دور افتادن ساعدی از فعالیت اصلی را به گردن سیاست‌بازها می‌اندازد:{{سخ}} «جنگیران حرفه‌ای پیرامونش را گرفتند. او را که همه عمر از جن زده‌ها می‌‌هراسید.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سرانجام غلام‌حسین ساعدی در روز دوم آذرماه۱۳۶۴ پس از طی یک بیماری کبدی در اثر خون‌ریزی داخلی در پنجاه‌سالگی در پاریس درگذشت. پیکر او را در گورستان پرلاشز پاریس در نزدیکی [[صادق هدایت]] به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب‌شناسی و ویژگی‌های اثر==&lt;br /&gt;
===لحن و سبک و سیاق ساعدی===&lt;br /&gt;
موضوع اغلب آثار ساعدی، حوادث ساده و پیش‌پاافتادهٔ زندگی روزانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ص=۴۲}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در برخی از آثار او اعم از نمایشنامه و داستان بیش از همه ویژگی‌های رئالیسم جادویی، آفرینش موجودات وهمی و استحاله شخصیت‌ها مدنظر قرار گرفته است. برخی از وجوه این سبک در آثار برجسته او مانند [[عزاداران بیل]]، [[مولوس کورپوس]]، [[آشفته‌حالان بیداربخت]] و [[ترس و لرز]] منعکس است. نمونه‌ای از این وجوه، عناصر نامتناجس، به‌ویژه موجودات عجیب و ترکیبی میان انسان و حیوان در آثار اوست. منتقدان، آثار او را در قالب سبک‌های دیگر نیز معرفی کرده‌اند. برخی سبک او را ترکیبی از سورئالیسم، امپرسیونیسم و رئالیسم با قطره‌های رنگینی از سمبولیسم می‌دانند. برخی معتقدند که آثار او «در شکل جهانی، قابل ارائه خواهد بود».{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های ساعدی در مجموعه نخستش، توصیف غیر متعارف است از یک امر متعارف. این ویژگی تا آخر کار داستان نویسی او ادامه پیدا کرد و پخته‌تر و غنی‌تر شد. ساعدی نمی‌گوید شیئی به در خورد و صدا کرد؛ بلکه به شیء نسبتی انسانی می‌دهد و از این راه چیزی آشنا را غریبه می‌کند. بعدها ساعدی از این تکنیک نهایت استفاده را می‌برد تا جهانی از هول و هراس بیافریند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
آثار ساعدی را می‌توان در شش دسته مجموعه داستان‌، رمان، نمایشنامه، فیلم‌نامه، تک‌نگاری و ترجمه طبقه‌بندی کرد:&lt;br /&gt;
====مجموعه داستان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه‌های شهرری]]، تبریز، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[شب‌نشینی باشکوه]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عزاداران بیل]]، ۸ داستان پیوسته، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دندیل]]، ۴داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گور و گهواره]]، ۳ داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[واهمه‌های بی‌نام و نشان]]، ۶ داستان، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ترس و لرز]]، ۶داستان پیوسته، ۱۳۴۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آشفته حالان بیداربخت]]، ۱۰ داستان، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
====رمان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[توپ]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تاتار خندان]]، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غریبه در شهر]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمایشنامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کاربافک‌ها در سنگر]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کلاتهٔ گل]]، ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ده لال‌بازی]]، ۱۰ نمایشنامه پانتومیم، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چوب به دست‌های ورزیل]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بهترین بابای دنیا]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آی باکلاه آی بی‌کلاه]]، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه روشنی]]، ۵ نمایشنامه، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دیکته و زاویه]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پرواربندان]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[وای بر مغلوب]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما نمی‌شنویم]]، ۳ نمایشنامه، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جانشین]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چشم در برابر چشم]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مار در معبد]]، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عاقبت قلم فرسایی]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هنگامه آرایان]]، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ضحاک]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ماه عسل]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم‌نامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فصل گستاخی]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گاو]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عافیتگاه]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مولوس کورپوس]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تک‌نگاری====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ایلخچی]]، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خیاو یا مشکین‌شهر]]، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اهل هوا]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;شناخت خویشتن (آرتور جرسیلد)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;قلب، بیماری‌های قلبی و فشارخون (ه. بله‌کسلی)، با محمد علی نقشینه، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;آمریکاآمریکا (الیا کازان)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشریات====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب اول الفبا]]، تابستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب دوم الفبا]]، پاییز ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب سوم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب چهارم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب پنجم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب ششم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
[[الفبا چاپ پاریس]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب اول، زمستان ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب دوم، بهار ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب سوم، تابستان ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب چهارم، پاییز ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب پنجم، زمستان ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب ششم، پاییز ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب هفتم، پاییز ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سخنی بیشتر دربارهٔ آثارش===&lt;br /&gt;
====ایلخی‌چی====&lt;br /&gt;
ناصر وثوقی در مجلهٔ اندیشه و هنر که ویژه‌نامه‌ای برای [[جلال آل‌احمد]] است، کتاب «ایلخی‌چی» مورد تأیید جلال را این‌گونه نقد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال آل‌احمد در مقدمه ایلخی‌چی توضیح می‌‌دهد: «یک آبادی است با این امتیاز که از آبادی‌های معدود اهل حق است و اگر بپذیریم که برای شناختن یک فرقه تنها کافی نیست که بدانی کتاب‌ها چه نوشته‌اند بد نیست در ایلخی‌چی بنشینی و گپ بزنی. این‌جوری بهتر می‌توان فهمید که یک سنت چگونه دوام می‌کند و از کجا می‌زاید.» به راهنمایی این کلمات سراغ متن می‌رویم و درمی‌یابیم که ایلخی‌چی پریشان‌نوشته‌ای است در ستایش صوفی‌گری و پوسیده‌پرستی و ولنگاری و خرافات و سر در لاک خود فرو بردن و از جهان هر چه در آن است بی‌خبر ماندن و سخت در این زمینه‌ها پیروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و اما نویسنده، غلامحسین ساعدی نویسنده‌ای است طبیب و یا بالعکس.» پزشکی که زیارت نشانه‌گاه‌های ایلخی‌چی و صحبت با بلقیس‌خانم و درویش اصغر را بر بالین بیمارن و آزمایشگاه و پژوهش‌های علمی و پزشکی ترجیح داده است تا در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم صوفی‌گری را پاس بدارد و بقایای سنتی پوسیده و نکبت‌آور را از گزند زمان ایمن سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ کار در ایلخی‌چی تازه است: نشستن پای بساط عمو اسدها و کلثوم ننه‌های ایلخی‌چی، خالی کردن لیوان‌های عرق و اختلاط با هم‌پیاله‌ها، زیارت قیرخ ایاخ و مزار صاحبان کرامت و آوردن پوسیده‌‌ترین خرافه‌های عهد بوقی وابسته به مکتب‌ تاریخی «دنیارو ولش» که در این آمیزش‌ها به گوش می‌خورد بر روی کاغذ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخی‌چی را نمی‌توان با تک‌نگاری‌های دیگر سنجید، زیرا تک‌نگاری نیست... طبیبی قلم به ستایش صوفی‌گری برمی‌دارد. مؤسسه‌ای وسیلهٔ کارش را فراهم می‌آورد و دستگاهی دانشگاهی در این «بیهوده‌گرایی» که وقت و پول و اندیشه بسیاری را به‌هدر می‌دهد. پیشگام و مبتکر است. چه می‌توانیم بکنیم جز این که: حضرت جلال آل‌احمد را از این «دسته‌گل دماغ‌پرور» که به گنجینهٔ زبان و ادب پارسی و به سرپرستی ایشان هدیه شده است بیدار باش دهیم. جناب [[احسا نراقی]] و جناب شاپور راسخ را از گِرد گردن مصالحی درویشانه و پوشالین، نظیر «ایلخی‌چی» در راه تجدید بنای اقتصادی و اجتماعی برحذر بداریم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عزاداران بیل]]====&lt;br /&gt;
صمد بهرنگی در کتاب «مجموعهٔ مقاله‌ها» بیل ساعدی را نمونه‌ای از روستایی‌نویسی می‌داند که گاها به سوی سمبولیسم حرکت می‌کند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زمینهٔ قصه‌های بیل، زندگی عادی مردم روستایی است به ‌نام بیل. این چیز مهمی نیست. اهمیت قصه‌ها در برداشتی است که نویسنده از زندگی عادی روستا کرده است. این برداشت خاص اوست و در ادبیات فارسی تازگی دارد... بیل روستایی است مثل صدها روستای ناشناس دیگر. با پنجاه یا شصت یا کمتر زن و مرد و بچه... ساعدی بی‌آنکه حرف توی دهان آدم‌های قصه‌هایش بگذارد و توصیفی از در و دیوار روستا بکند، ما را حتی با معماری خاص روستاهای دور و بر بیل آشنا می‌کند... ساعدی در این قصه‌ از اساطیر مردم خوب و بجا استفاده می‌کند و حرفش را در قالب آن‌ها بیان می‌کند... هر قصه در اطراف یکی از بیلی‌ها دور می‌زند. در ضمن دیگر بیلی‌ها هم در همهٔ قصه‌ها کم و بیش ظاهر می‌شوند. مثلا قصهٔ سوم در اطراف مشدی حسن و گاوش دور می‌زند... طرز کار ساعدی بر این اساس است که آدم‌هایش با گفتگو و رفتارشان خود را و محیط‌شان را بشناسانند. نمی‌توانید در وصف سیرت یکی از بیلی‌ها جمله‌ای پیدا کنید. آدم‌ها ذات خود را بروز می‌دهند...  اما مسئله اصلی این است که نویسنده قصه‌هایش را برای کدام دسته از مردم نوشته است؟ آیا مردم عادی باسواد اگر قصه‌های او را بخوانند لذت می‌برند و چیزهایی دریافت می‌کنند؟ آیا نویسنده عزیز معتقد است که توجه به این جور چیزها در شأن هنر نیست؟ به‌نظرم که مردم عادی با سواد چیز کمی از «عزاداران بیل» دریافت کنند. به‌خصوص که گاهی قصه‌ها به طرف سمبولیسم گرایش می‌کنند و فهم آن‌ها مشکل می‌شود. یا بهتر بگویم که دید و برداشت نویسنده بعضی وقت‌‌ها خیلی خصوصی و پیش خود می‌شود و خواننده قصد او را درنمی‌یابد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====توپ====&lt;br /&gt;
محمود کیانوش «توپ» ساعدی را عقب‌گردی در نویسندگی او می‌داند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع ساعدی در نمایش‌نامه‌هایش آزادی بیشتری دارد، چون در نمایش‌نامه، آدم‌ها فقط حرف و حرکت دارند. به‌همین‌جهت اغلب داستان‌های ساعدی به نمایش‌نامه بیشتر شبیه است تا به داستان. اما در داستان توپ نویسنده گویا آگاهانه خواسته است از تئاتر دوری بگیرد، و اولین بار است که می‌بینیم ساعدی به توصیف محیط می‌پردازد... در داستان توپ ساعدی همین آدم‌ها و همین حرف‌‌ها و حرکت‌ها را دارد، اما در پرداختن داستان می‌کوشد که واقعا داستان‌نویس باشد. همین کوشش موجب شده است که خامی‌هایی نیز آشکار شود. نخستین کوشش نویسنده است در این زمینه و خامی‌ها نیز رنگ تمرین و آزمایش دارد... تلاش در کامل کردن توصیف، عیب‌هایی در داستان به‌جا گذاشته است. اول این که توصیف طبیعت و دگرگونی‌های آن باید مورد داشته باشد و از دیدگاه آدم صحنه انجام بگیرد، حال آن که اغلب وصف‌های توپ از طرف نویسنده و جدا از وضع و حال آدم‌های صحنه صورت می‌گیرد. دوم این که طول وصف‌ها از نیاز داستان تجاوز می‌کند. سوم این که این‌گونه وصف کردن در طبیعت نویسندهٔ توپ نیست و چون او خود را وادار به به توصیف می‌کند۷ اغلب توصیف‌ها کهنه و پیش پا افتاده از کار درمی‌آید یا عینا تقلیدی است از وصف نویسندگان دیگر (نشانی از وصف‌های [[صادق هدایت]] در [[بوف کور]] و زبان توصیفی [[جلال آل‌احمد]] را یادآور می‌شود)... چاپ شدن توپ بانک اخطاریست به نویسندهٔ آن و با این دو اشاره: ۱- وقتی که شناخته شدی هرچه بنویسی چاپ می‌کنند، پس هیچ‌کس مواظب تو نیست، نه ناشر، نه خواننده، نه منتقد. خودت مواظب خودت باش! ۲- توپ و دیکته و زاویه نشان می‌دهد که نویسنده سخت دویده است. حالا اگر نمی‌خواهی از رفتن بمانی، بنشین و نفس تازه کن.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ده لال‌بازی====&lt;br /&gt;
[[سیدرضا حسینی]] در مقاله‌ای به نقد نمایش‌نامه «ده لال‌بازی» ساعدی (گوهرمراد) می‌نشیند. او در جایی از متن عنوان می‌کند که «با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو شده است»، با این حال، نقد صریحی بر این اثر وارد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ده لال‌بازی» مجموعهٔ ده نمایش‌نامهٔ بی‌گفتار (پانتومیم) است که به‌صورت کتابی کوچک منتشر شده است... در «گوهرمراد» از آن بیماری که دامنگیر بیشتر نویسندگان جوان ما است، اثری نیست. در او نه کششی برای تقلید از نویسندهٔ خاصی وجود دارد و نه تلاشی برای حفظ خود از چنین تقلیدی. کار او به خودی جدا و تازه است. اما دربارهٔ این که آیا این قطعات «لال‌بازی» است یا نه جای حرف است. زیرا تقریبا در همهٔ این نمایش‌نامه‌های بی‌گفتار هیچ احتیاجی به «لال‌بازی» احساس نمی‌شود و هیچ‌گونه لال‌بازی هم در آن‌ها نیست. درست است که گفتاری در میان نیست و هنرپیشه‌ها با کمال راحتی می‌آیند و می‌روند و حرکات طبیعی‌شان برای اجرای نمایش‌نامه کافی است. حالا اگر به حرکات طبیعی آنان حرکات چهره نیز اضافه شود شاید بهتر بیان مقصود کند و یا بعید نیست که غلو هنرپیشه در این قبیل حرکات برای این که پانتومیمی اجرا کرده بادش، رنگ اصلی نمایش‌نامه را بر هم بزند. زیرا اغلب این قطعات مانند قطعهٔ شعری زیباست و آن‌چه در آن‌ها ضروری به‌نظر می‌رسد حرکات مخصوص پانتومیم نیست، بلکه آهنگ است و رقص... بهتر بگویم به‌نظر من بیشتر این قطعات به جای این که پانتومیم شمره شود، شبیه داستان‌هایی برای «باله» است و بی‌آن که خود نویسنده به این نکته اشاره کرده باشد، بعضی از این نمایش‌نامه‌ها به خودی خود این رقص و آهنگ را در نظر خواننده مجسم می‌سازد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آی یا کلاه، آی بی کلاه====&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] نمایش‌نامه «آی بی کلاه، آی با کلاه» ساعدی را، نمایشی سمبولیستی می‌داند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در سطح و ظاهر قضایا، «آی با کلاه، آی بی کلاه» کمدی سبک و شیرینی است که روی هم رفته خوب نوشته و اجرا شده است. نویسنده و کارگردان کارهای مردم حقیر و خودبین بیگانه از شعور اجتماعی را روی صحنه به ما نشان می‌دهند و روی جنبه‌های مسخره و مفتضح آن‌ها انگشت می‌گذارند. وقتی که دکتر ثباتی از موقعی – که به‌هیچ‌وجه مناسب هم نیست – استفاده می‌کند تا اسم خود را روی کوچه بگذارد، من گمان می‌کنم که غالب تماشاگران مصداق خارجی او را در کوچهٔ خودشان به یاد می‌آورند. یا از خندهٔ ناراحت تماشاگران من این‌طور می‌فهمم که در صحنهٔ عکس‌برداری خیلی‌ها با کمال تعجب چهرهٔ خودشان را تشخیص می‌دهند. شاید این نخستین بار باشد که انسان تهرانی هیکل ناساز خودش را روی صحنه می‌بیند و ناچار است پیش وجدان خودش اذعان کند که هیچ بی‌انصافی هم در حقش نکرده‌اند و انصافا مسخره است. از این حیث صرف نظر از توفیق نویسنده در پروراندن صحنه‌ها، کوشش کارگردان هم در مجسم کردن آن‌ها و اوضاع روی صحنه به‌نظر بسیار ثمربخش بوده است... نکتهٔ دیگر این است که به‌نظر می‌رسد نویسنده از لحظاتی که برای ریشخند کردن ضعف‌های آدم‌ها و تأسیسات اجتماعی برایش فراهم شده، چنان به شوق آمده که گاهی – ولو چند لحظهٔ کوتاه – مایهٔ اصلی نمایش‌نامه را از یاد برده است. در نتیجه این‌گونه لحظات سطحی و غیرقابل تحلیل از کار درآمده‌اند – هر چه که فی‌نفسه و در حد سطح ظاهر خود قابل قبول و حتی قابل ستایش هستند. شاید به‌عنوان نمونه بعضی از حرکات خبرنگار با پاسبان را بتوان از این قبیل دانست. چون نباید فراموش کنیم که در این بحث فرض ما بر این است که با یک نمایش کنایی جدی سروکار داریم که فقط در ظاهر صورتک کمدی سبک به چهره زده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ممنوع ولی مجاز====&lt;br /&gt;
از دهه ۶۰ کتاب‌های ساعدی به‌دلیل همکاری وی با گروهک‌های مسلح و هتاکی نسبت به [آیت الله] خمینی و مقابله با انقلاب، ممنوع الانتشار شد؛ لکن در دولت اصلاحات، آثار وی به لطف سیاست تساهل و تسامح وزیر ارشاد وقت منتشر گردید. این اقدام با انتقاد برخی از گروه‌های متعهد و وفادار جمهوری اسلامی مواجه شد. از جمله دفتر سیاسی سپاه پاسداران در نشریه رویدادها نسبت به تجدید چاپ آن آثار اعتراض کردند. اما مدیرکل وقت کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرد که چون آقای دکتر ساعدی در هیچ‌یک از مراجع قانونی ایران محکوم نشده‌اند، نمی‌توان جلو انتشار آثار او و یا تجدید چاپ آن‌ها را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دنیای مارکز و دنیای ساعدی====&lt;br /&gt;
ساعدی پیش از رئالیسم جادویی مارکز و ماکوندوی غربیش و خیلی پیش از ترجمه آن‌ها به آفرینش جهانی خیالی با دستمایه‌های جادو و بیشتر هراس پرداخته بود؛ اما تفاوت این دو شاید بیشتر در این باشد که دنیای مارکز سرشار از شهوت زیستن است و جهان ساعدی مشحون از مرگ و جنون و از این نظر شاید ساعدی بیشتر به فاکنر نزدیکتر باشد تا مارکز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عاشقی به سبک چخوف====&lt;br /&gt;
می‌گویند چخوف عاشق شخصیت‌های داستانش بود و آدم‌هایش را دوست داشت و این از سطر‌سطر آثارش پیداست. تاثیر چخوف بر ساعدی آشکار است. ساعدی هم پیداست که آدم‌هایش را دوست دارد. مهربانی از ویژگی‌های شاخص شخصیت اوست؛ اما این هم هست  که نوع دوست داشتن او، دوست داشتنی توام با وحشت است و اضطراب. ساعدی بلاهت جماعتی گرسنه و عقیم را نمایش می‌دهد. بلاهتی که به غارت ختم می‌شود. آدم‌های ساعدی در زخم‌خورده‌ترین حالتشان باز تحمل می‌کنند و می‌مانند. انگار به امید روزی که ورق برگردد و به قولی گدا معتبر شود، وحشت ساعدی هم از همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جهان داستان‌های ساعدی====&lt;br /&gt;
جهان نیازمندان بی‌قهرمانی است که در پی قهرمان باقی و قدیس‌پروری عمرشان تباه شده است و از قهرمان هم خبری نیست. ساعدی در تمام داستان‌هایش همین فقر را نشانه رفته است. قهرمان نبودن و بی‌قهرمان زیستن فقر نیست، فقر آن‌جاست که از آدمی با هزار نقطه ضعف و نیاز، قهرمانی قدیس ساخته شود. در جهان ساعدی چنین قهرمانی یا فریبکار می‌شود یا گریزان و سرگردان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بررسی نقش زن در آثار ساعدی====&lt;br /&gt;
زن در داستان‌های ساعدی اصولاً یا شخصیتی مادرگونه دارد، یا دختری است نجیب، هنرمند و عاشق‌پیشه یا اینکه در اغلب مواقع یک زن وقیح است که با وقاحتش قصد دارد به خواسته‌هایش برسد.&lt;br /&gt;
ساعدی در این رابطه می‌نویسد: «چاله چوله‌های عاطفی سنگ پای روحه. یک مرتبه می‌آید و همه چیز را جاکن می‌کند.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
بااین‌حال [[نیلوفر بیضایی]] نظری کاملا متفاوت دارد، از نظر او در آثاری از ساعدی که در آن زنان حضور دارند، این حضور در سایه خصلت‌های پستی که نویسنده برای آن‌ها در نظر می‌گیرد بی‌اهمیت و منفی جلوه می کند. &lt;br /&gt;
ساعدی در مصاحبه‌ای در مورد کمرنگ بودن نقش زن در آثارش و اینکه آیا تعمدی در کار بوده یا نه می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه! تعمدی در کار نبوده است. وقتی راجع به زن فکر می‌کنند، به خصوص ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی کرده‌اند، بیشتر به زن به‌عنوان یک ماده نگاه می‌کنند. شخصیت گدا یک زن است. یک پیرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور دیگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال در کار من در این مورد تعمدی در کار نیست. بستگی دارد به اینکه در اثری که می‌نویسید ضرورت وجود زن هست یا نه.» &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انقلابی سابق====&lt;br /&gt;
حدیث زندگی او بی‌شک حدیث دردمندی است که در دو نوبت آوارگی دید. هم در دوران شاه و هم در دوران پس از انقلاب اسلامی. زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی، حکایت خلاقیت، نبوغ و آفرینش هنری است در بستر یک جامعه استبدادزده.ساعدی پس از انقلاب تا مدت‌ها تحت تعقیب بود و به گفته خودش چندین ماه زندگی مخفی داشت:«همدم من چرخ‌های بزرگ خیاطی و مانکن‌های گچی بود. اغلب در تاریکی می‌نوشتم. بیش از هزار صفحه داستان‌های کوتاه نوشتم. در این میان برادرم را دستگیر کردند و مدام پدرم را تهدید می‌کردند که جای مرا پیدا کنند و آخر سر دوستان ترتیب فرار مرا دادند و من با چشم گریان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوه‌ها و دره‌ها از مرز گذشتم و به پاکستان رسیدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ویزای فرانسه را گرفتم و به پاریس آمدم.» همچنین چند روز پیش از مرگش تاسف خود را از وضعی که دچار آن شده اینگونه ابراز می‌دارد: «درگیری سیاسی تا به حال نگذاشته است که به این کار (نویسندگی) بپردازم. کار اصلی من مبارزه با مرگ است. من نمی‌خواهم بمیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====منافق فعلی====&lt;br /&gt;
هشت روز پس از پیروزی انقلاب و در تاریخ ۳۰بهمن۱۳۵۷ عده‌‌ای از اعضای کانون نویسندگان در یک حرکت تاکتیکی به دیدار [آیت الله] خمینی رفتند. غلام‌حسین ساعدی هم در میان کسانی که به دیدار ایشان رفتند، قرار داشت. او بعدها و در جریان گفت‌و‌گو با ضیاء صدقی، به ماجرای این ملاقات اشاره می‌کند. ساعدی در جریان رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ مخالفت خود با حاکمیت اسلامی را علنی کرد و مقابل نظام ایستاد. وی تمام توان خود را در خدمت با تبلیغات سوء علیه رفراندوم جمهوری اسلامی به کار گرفت. همچنین در رابطه با انتخابات مجلس خبرگان نوشت:« انتخابات قلابی راه انداختند و نخبه‌های حیرت‌آور و شیخ‌های بی‌نام و نشان مسئله‌گو را از صندوق‌ها بیرون کشیدند تا سرنوشت‌نامه سیاهی، نه تنها برای نسل حاضر که برای نسل‌های بعدی رقم بزنند، نخبه‌هایی که بیشترشان در روضه‌خوانی صلاحیت دارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
به طور کلی دو شناخت‌نامه در ارتباط با زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی موجود می‌باشد. یکی شناخت‌نامه‌ای است که [[جواد مجابی]] گرآورده است و دیگری شناخت‌نامه‌ای است به همت کوروش اسدی.&lt;br /&gt;
برخی دیگر از منابعی که در ارتباط با ساعدی و آثارش موجود می‌باشند:&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گوهر مراد و مرگ خود خواسته]]، [[اسماعیل جمشیدی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر علم&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بختک نگار قوم (نقد آثار غلام‌حسین ساعدی) از نگاه نویسندگان]]، [[علی‌رضا سیف‌الدینی]]، ۱۳۷۸، تهران، نشر اشاره&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های غلام‌حسین ساعدی]]، [[روح‌الله مهدی‌پورعمرانی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر روزگار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد آثار غلام‎حسین ساعدی (گوهرمراد)]]، [[عبدالعلی دست‌غیب]]، ۱۳۵۴، نشر چاپار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=اسدی|نام=کورش|پیوند نویسنده=کورش اسدی|عنوان=شناخت‌‌‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|سال=۱۳۹۶|ناشر=نشر نیماژ|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=مجابی|نام=جواد|پیوند نویسنده=جواد مجابی|عنوان=شناختنامهٔ ساعدی|سال=۱۳۷۸|ناشر=نشر قطره|مکان=تهران|شابک=۹۶۴-۳۴۱-۰۵۰-۱|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۵ |مکان = تهران |صفحه= ۹۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۸۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی |ژورنال= انتقاد کتاب |دوره= دورهٔ دوم |شماره= ۱ |صفحات=۱۴-۱۱ |تاریخ بازبینی= ۱۱ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|تاریخ= زمستان ۱۳۸۱ |عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ژورنال=رشد آموزش زبان و ادب فارسی|دوره=  |شماره= ۶۴ |صفحات=۴۲ و ۴۳ |تاریخ بازبینی= ۲۶اردیبهشت۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۶۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان) |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۵۰ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۲۱۰۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۱۶۱ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۴۰۵۰۲۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه=  ۲۰۷-۲۰۶ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۶۸۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی» |ژورنال= اندیشه و هنر |دوره= دورهٔ پنجم |شماره= ۴ |صفحات=۵۲۸-۵۲۹ |تاریخ بازبینی= ۱۶ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |تاریخ= خرداد۱۳۷۷ |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ژورنال=کیهان فرهنگی |دوره=  |شماره=۱۴۲ |صفحات=۶۶ تا ۷۰ |تاریخ بازبینی= ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها  |ناشر = دنیا/ روزبهان  |سال = ۲ فروردین ۱۳۶۰ |مکان = تهران |صفحه= ۱۱۹-۱۰۵ |شابک= -}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر  |ژورنال= انتقاد هنر |دوره= دورهٔ چهارم |شماره= ۳ |صفحات=۳۱-۲۱ |تاریخ بازبینی= ۱۷ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۸۹ |مکان = تهران |صفحه= ۱۳۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۵۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)  |ناشر = فرهنگ معاصر |سال = ۱۳۸۵ |مکان = تهران |صفحه= ۴۰۳-۴۰۲ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۴۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز |ناشر = چشمه |شهر = تهران |تاریخ =۱۳۸۶ |ص= ۱۴۹ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۳۶۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۴۷۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی  |ناشر = نیماژ  |سال = ۱۳۹۷ |مکان = تهران |صفحه=  ۱۸-۱۶ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶ }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۸۱۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه |ژورنال= نگین |دوره= دورهٔ سوم |شماره= ۳۵ |صفحات=۱۰۳-۹۵ |تاریخ بازبینی= ۱۹ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌نگار قوم) |ناشر = اشاره |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۶۴ |ص= ۱۱۸-۱۱۱ |شابک= ۹۶۴۵۷۷۲۵۳۲}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary&lt;br /&gt;
|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت|ناشر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۹۴ (۲۵نوامبر۲۰۱۵)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_special_page|عنوان=یادی از غلام‌حسین ساعدی؛ ۲۵ سال پس از مرگش|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۸۹ (۲۵نوامبر۲۰۱۰)}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به روایت غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42244</id>
		<title>غلام‌حسین ساعدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42244"/>
		<updated>2020-05-15T17:02:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = غلام‌حسین ساعدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Saediprofile.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس،فیلم‌نامه نویس، مترجم&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۴دی۱۳۱۴&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تبریز&lt;br /&gt;
|والدین                 =علی اصغر ساعدی،طیبه &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲آذر۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = گورستان پر-لاشز پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = گوهرِ مراد&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مجله‌ الفبا(چاپ پاریس) &lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی       =از۱۳۳۱ تا۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = عزاداران بیل، آشفته‌حالان بیداربخت، واهمه‌های بی‌نام و نشان و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = آی بی‌کلاه آی باکلاه، چوب به دست‌های ورزیل،{{سخ}}بهترین بابای دنیا و...&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = ما نمی‌شنویم، فصل گستاخی و عافیت‌گاه&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &#039;&#039;«گاو»&#039;&#039; و دایره‌ مینا(داریوش مهرجویی)&lt;br /&gt;
|همسر                   = بدریِ لَنکَرانی&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پزشکی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشکدهٔ پزشکی تبریز&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi3.jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی در دو‌سالگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimanzel.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل پدری ساعدی در تبریز&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedinojavani.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نوجوانی غلام‌حسین ساعدی &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedistu.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در دانشکدهٔ پزشکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisol.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در پادگان سلطنت‌آباد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در یکی از سفرها&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس ، شاعر، نمایشنامه‌نویس ، روزنامه‌نگار ، فعال سیاسی و پزشک معاصر بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی، از نویسندگان سرشناس دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی و از پرکارترین آن‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ص=۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او در شانزده‌سالگی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. انگیزه‌ای قوی‌، رهبری و تعلیم دیگران، او را به نوشتن و روزنامه‌نگاری کشاند. او در سن هفده سالکی، به‌عنوان نویسنده، همزمان در سه روزنامه وابسته به حزب توده فعالیت می‌کرد. او در آن‌ها داستان و مقاله می‌نوشت و حتی به‌عنوان سردبیر، نشریه‌ٔ جوانان آذربایجان را می‌گرداند. نوجوانی او مصادف با نهضت ملی شدن نفت و سپس کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ بود. در همین سال‌ها، برای اولین‌بار به جرم همکاری با سازمان جوانان فرقهٔ دموکرات آذربایجان به زندان افتاد. پس از کودتا وآزادی از زندان، در دانشگاه تبریز پزشکی خواند و دکترایش را در رشته روانپزشکی گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناختنامه ساعدی|صفحه=۲۶،۲۷،۱۶۸،۴۵،۵۰،۲۵۶،۳۶،۳۷،۵،۴۷۶،۴۸۴،۴۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناخت‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|صفحه=۱۶ و ۱۷ و ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در آغاز دههٔ چهل، او آثارش را در نشریهٔ سخن چاپ کرد و همزمان به کار طبابت نیز مشغول شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پربارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۴۳-۴۲ به‌بعد است. او برای نوشتن تک‌نگاری‌ها به حوالی تبریز و جنوب بوشهر و جزایر سفر می‌کند. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او حاصل این دهه شکوفاست. ساعدی در حین کار پزشکی و ادبی، روزنامه نگاری هم کرده است که از آن جمله می‌توان به دوازده شماره «الفبا»، شش شماره در ایران و شش شماره در فرانسه اشاره کرد و نیز «ایرانشهر» که پیش از انقلاب در لندن منتشر می‌شد و ساعدی در انتشار آن با شاملو همکاری داشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت که به‌علت فعالیت‌های سیاسی مجدداً مجبور به مهاجرت شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimadar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه مادرش طیبه خانم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditabib.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال ویزیت بیمار در درمانگاهی در میدان قزوین تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimohavate.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محوطهٔ دانشگاه تبریز{{سخ}}به‌سمت کوی دانشگاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediuni.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پس از نشست ادبی دانشگاه همراه ‌با [[جلال آل‌احمد]] و دیگران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===تردید===&lt;br /&gt;
ساعدی نمی‌توانست تشخیص بدهد تاثیر کلامش در داستان‌ها بر مخاطبانش بیشتر است یا در نمایشنامه‌هایش و همیشه بین این دو سردرگم بود. به همین دلیل هم محتوای یک نمایشنامه با یک یا چند داستان از او یکسان به نظر می‌رسید. به گفتهٔ [[جواد مجابی]] او نام ساعدی را بر داستان‌ها و گوهرمراد را بر نمایشنامه‌هایش برگزید تا به نظر خود توانسته باشد تعادل را در هر دو گونه حفظ کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===عضو علی‌البدل کانون نویسندگان ایران===&lt;br /&gt;
نطفه‌ٔ برپایی کانون نویسندگان ایران در کنار [[جلال آل‌احمد]]، [[احمد شاملو]] و [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] در اوایل دههٔ ۴۰ در مطب دلگشا‌ی غلام‌حسین ساعدی بسته می‌شود. منع سانسور و پاسداری از آزادی قلم و بیان، از هدف‌های اصلی این کانون محسوب می‌شدند. اهدافی که در رسیدن به آن‌ها ناکام ماندند. موضع غلامحسین ساعدی را می‌شود در مصاحبه‌ای از او، در شهر نیویورک، به تاریخ ۱۳۵۷، در انتقاد به رویکرد دولت به درخواست‌های کانون نویسندگان یافت: «... این شوخی نیست، حقیقت است که وقتی صدای کانون نویسندگان ایران در تمام پهنهٔ مملکت طنین انداخت، روزنامه‌های وابسته خبر دادند که به هفتصد و خرده‌ای یا هشتصد و خرده‌ای نویسنده و شاعر این انجمن‌ها جایزه داده شد! راستی این همه اهل قلم در کدام قارهٔ دنیا پیدا می‌شود تا چه رسد به مملکتی که تعداد کتاب‌های چاپ شده در آن در هر سال به ششصد عنوان نیز نمی‌رسد؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود مخالفت صریح دولت، کانون نویسندگان به طور غیر‌رسمی، و نه غیر‌قانونی، به حیات خود ادامه می‌دهد و امیدوار است که پشتیبانی هرچه بیشتر متفکرین و نویسندگان و ناشرین آزادی‌خواه جهان، دولت ایران را وادار به پذیرش درخواست‌های کانون بکند... .»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای افتتاحیهٔ کوی دانشگاه تبریز===&lt;br /&gt;
ساعدی در سال ۱۳۴۶ همراه با [[جلال آل‌احمد]] به دانشگاه تبریز رفتند. در آن روزگار آن‌ها نماد روشنفکران و معترضین جامعه خود بودند. [[صمد بهرنگی]] عمدتاً مسئول برگزاری همایش‌ها و نشست‌ها در دانشگاه تبریز بود. بنابراین فرصت را مغتنم شمرد و جلسهٔ گفت‌و‌گوی دانشجویی با حضور این دو تن ترتیب داد. این نشست با حضور ساعدی و آل‌احمد به مقدمه‌ای برای اعتصاب بزرگ دانشگاه تبریز بدل شد. فرج سرکوهی که خود در این نشست حضور داشته است دربارهٔ محتوای آن اینچنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«ساعدی درباره تعریف و کارکرد تمثیل، استعاره و نماد در نمایشنامه‌های خود سخن گفت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
از قضا این نشست با مراسم افتتاحیهٔ کوی(خوابگاه) دانشگاه تبریز مصادف شده که قرار بود در حضور تیمسار صفاری، استاندار و رئیس دانشگاه تبریز، در بعدازظهر همان روز، در مراسمی رسمی با قیچی کردن روبان رنگی افتتاح شود، اما ساعدی که تازه در طول مسیر از ماجرا خبردار شده بود به گفته سرکوهی: «شیطنتی معترض در چشم‌های درشت و زیبای ساعدی شعله کشید و طنزی زیبا در لحن و کلامش درخشید و رو به آل‌احمد گفت چطور است ما زحمت تیمسار محترم را کم کنیم؟ و بعد بی‌آنکه کسی پرسیده باشد چطور؟ ادامه داد که ما کوی را افتتاح می‌کنیم.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
و به محض رسیدن، روبان را بادست‌های خود قیچی کرده و آن را در میان بهت و تشویق دانشجویان افتتاح کردند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تبریز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سکوت شعر===&lt;br /&gt;
بسیار اندک‌اند افرادی که می‌دانند غلام‌حسین ساعدی شاعر نیز بوده است. او اهمیت فراوانی برای شعر قائل بود و از شدت این علاقه و احترام هم بود که هرگز در فصلنامهٔ الفبایش شعری به چاپ نرساند. اشعاری که سروده بیش از سی و چهار مورداند و برخی به غزل و اکثراً نیمایی. ساعدی تنها برای سه شعرش عنوان انتخاب کرده است و مابقی بدون عنوان باقی مانده‌اند. به گفتهٔ دوستانش این اشعار تنها پس از مرگ او بود که انتشار یافتند و او چون گنجی تا پایان عمر از آن‌ها محافظت نمود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt; آنچه در زیر آمده است نمونه‌ای از اشعار او است:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;هر دایره خطی بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته است سخت{{سخ}}&lt;br /&gt;
سختی دایره{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسیار مضحک است{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در آب{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در باد{{سخ}}&lt;br /&gt;
هر لحظه در تمایلِ{{سخ}}&lt;br /&gt;
پاشیدن و رها شدن از وجود مردهٔ خویش است.{{سخ}}     &lt;br /&gt;
و مرگ{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرگ دایره‌ای بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته شدن به هرچه که بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک خط بی‌نهایت در خود دویدن است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بله{{سخ}}&lt;br /&gt;
این خط دایره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditardid.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedidast.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;علی نصیریان و جعفر والی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «دست بالا‌ی دست»، از آثار غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedibaba.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جمشید مشایخی و علی نصیریان در صحنه‌ا‌ی از نمایش «بهترین بابا‌ی دنیا» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عزت‌الله انتظامی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «آ‌ی با‌کلاه، آ‌ی بی‌کلاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedijafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[جعفر والی]] در صحنه‌ا‌ی از نمایش «روح چاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedivay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرویز فنی‌زاده و فهیمه راستکار در صحنه‌ای از نمایش «وای بر مغلوب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===ارزیابی خویش===&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی مدام آثارش را در معرض ارزیابی قرار می‌داد و غالباً از نتیجهٔ کار چندان که باید راضی به نظر نمی‌رسید. در جایی اینچنین به خود و قلمش می‌تازد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«... دوری از وطن و بی‌خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسندهٔ‌ متوسطی هستم، هیچ‌وقت کار خوب ننوشته‌ام، ممکن است بعضی‌ها با من هم‌عقیده نباشند؛ ولی مدام هر‌شب و روز صدها سوژهٔ ناب مغز مرا پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک‌مرتبه موادی بیرون بریزد... .»&lt;br /&gt;
و در یکی از نامه‌هایش به فرج‌الله صبا، روزنامه‌نگار، خود را این گونه ملامت می‌کند:&lt;br /&gt;
:«در هر کاری خواسته‌ام خود را زودتر خلاص کنم. در نوشتن خواسته‌ام زودتر فارغ شوم و جنین مرده بیرون انداخته‌ام.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متن کارت دعوت عروسی هم نوشته است===&lt;br /&gt;
ساعدی در کنار دوستان و نزدیکان خود فردی بسیار شوخ و طناز شناخته می‌شد، به‌طوری‌که برای متن کارت دعوت عروسی برادرش، اکبر ساعدی و همسرش، فیروزه جوادی، چند متن مختلف بر روی کاغذ آورد تا از خشکی و یکنواختی این دست نوشته‌ها بکاهد و آن‌ها را از حالتی رسمی به‌حالتی صمیمانه تبدیل کند:&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=violet&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«فیروزه جوادی و علی‌اکبر ساعدی»، به همدیگر کاراته زده و کانون مستقلی می‌خواهند روبه‌راه کنند، تشریف بیاورید تا به ریش هر دو (که هر دو ریش دارند) اندکی بخندیم.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زندگی مشترک، لولایی است که آزادی را، از آدمیزاد سهل است، که از جسم و جان نیز می‌گیرد، منتهی «فیروزه جوادی» و «علی‌اکبر ساعدی» به این اصل، معرفت پیدا نکرده‌اند و می‌خواهند خلاف این قضیه را ثابت کنند، لطفاً تشریف بیاورید و قیافهٔ این دو فیلسوف را ببینید!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زن سرخ‌پوش میدان فردوسی===&lt;br /&gt;
شبی ساعدی به اتفاق چند تن از دوستانش با حالتی سرخوش در حال خواندن شعرهایشان در خیابان بودند که چشمشان به یاقوت (زن سرخ‌پوش میدان فردوسی) می‌افتد. مسعود بهنود که او را از قبل می‌شناخته، نزدیک می‌رود تا احوالش را جویا شود که متوجه می‌شود حال چندان مناسبی ندارد. ساعدی پی به بدحالی او می‌برد و با هر زحمتی که شده او را به کلینیک منتقل می‌کند. زن سرخ‌پوش به هیچ‌وجه حاضر به ترک منظقه خود نبوده، اما ساعدی به زور متوسل می شود و او را در تاکسی نشانده، به کلینیک می‌رساند. بعدها که از ایران مهاجرت می‌کند نیز در نامه‌ای که برای یکی از دوستان خود می‌نویسد همچنان جویای حال یاقوت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد آثار غلامحسین ساعدی====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ عبدالعلی دستغیب:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| قبل از انقلاب سلسله مقالاتی دربارهٔ آثار ساعدی نوشتم. مقالات من در هفت یا هشت شمارهٔ مجله فردوسی چاپ شد که [عباس]پهلوان(سردبیر نشریهٔ فردوسی) با عکس بزرگ ساعدی چاپ کرد. بعد شخصی دیگر هم نقدی بر ساعدی نوشت. پهلوان گفت نقدی که او نوشته به ضرر ساعدی بود، اما مطلبی ک تو نوشتی به سود ساعدی بود، برای اینکه ساواکی‌ها مقداری از فشاری را که بر ساعدی می‌آوردند، کم کردند. بعدها این مقالات را جمع‌و‌جور کردیم و به اسم «نقد آثار غلامحسین ساعدی» چاپ کردیم. خودش البته اظهار نارضایتی نکرد، اما خانمی در روزنامه آیندگان مطلبی چاپ کرد که آنچه دربارهٔ ساعدی نوشته شده غلط است و نقد نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;/&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزادی ما را از بین برده‌اند====&lt;br /&gt;
به نقل از [[محمدعلی سپانلو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|یک‌بار صحبت &#039;&#039;&#039;جشن هنر شیراز&#039;&#039;&#039; بود، ما متنی نوشتیم و اعلام کردیم به این جشن نمی‌رویم. ساعدی که سرش برای این کارها درد می‌کرد، متن را گرفت و شروع کرد به امضا جمع کردن. البته بعضی‌ها امضا نکردند، چون می‌ترسیدند و از طرف دیگر به این دلیل که دست آل‌احمد و ساعدی در کار بود. توده‌ای‌ها هم می‌گفتند که این‌ها «نیروی سوم» هستند و ما امضا نمی‌کنیم. این گذشت تا سال ۱۳۴۶ که اعلام شد به زودی &#039;&#039;&#039;کنگرهٔ ملی نویسندگان ایران&#039;&#039;&#039; به ریاست عالیهٔ علیاحضرت شهبانو تشکیل خواهد شد. آل‌احمد قرار عصرانه‌ای در خانهٔ اجاره‌ای من گذاشت. توی جلسه بحث‌ها بالا ‌گرفت. بین ساعدی و پهلوان هم دعوا شد. پهلوان می‌گفت که ما نامه‌ای به شهبانو بنویسیم و بگوییم که آزادی بیان می‌خواهیم. ساعدی هم می‌گفت که ما اساساً مشکل‌مان با شهبانو است، این‌ها آزادی ما را از بین برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====چراغ من در این خانه می‌سوزد====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ ضیاء موحد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|زمانی که من غلامحسین ساعدی را دیدم خیلی بیشتر از [[احمد شاملو]] از او خوشم آمد. اولاً خیلی آدم با محبت و بجوشی بود. همچنین خیلی آدم سخاوتمندی بود. یعنی باوجود آنکه وضع مالی خوبی نداشت، هرچه پول برادرش برایش می‌فرستاد خرج بچه‌های مجله می‌کرد، در حالی‌که قاعدتاً اینکار را باید صاحب امتیاز مجله می‌کرد. ساعدی خیلی آدم گشاده‌دستی بود. خیلی هم داستان‌پرداز خوبی بود. توجهش سریع جلب آدم‌های غیرعادی می‌شد و زود با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. در ایستگاه ویکتوریا یک پیرمرد غیرعادی الکلی بود که آنجا ول بود. این پیرمرد توجه ساعدی را خیلی جلب کرده بود. گاهی یک ساعت می‌ایستاد و به کارهای این پیرمرد خیره می‌شد. ذهن داستان‌پرداز عجیب و غریبی داشت. خیلی آدم حساسی بود. هم زود می‌خندید و هم زود عصبانی می‌شد. نمی‌توانست در محیط فرنگ زندگی کند و به همین دلیل هم از دست رفت. از اینجا می‌شود فهمید که هوش زندگی عملی شاملو خیلی بیشتر از ساعدی بود. چون شاملو خیلی سریع درک کرد که جایش در ایران است و اینکه می‌گفت: «چراغ من در این خانه می‌سوزد.» حرف درستی بود. اما ساعدی این موضوع را نفهمید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عصبانیت====&lt;br /&gt;
[[ضیاء موحد]] در کتاب &#039;&#039;&#039;تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران&#039;&#039;&#039; می‌گوید: «در یکی از شماره‌های جنگ اصفهان مقاله‌ای ضدسیاسی مبنی بر این‌که ادبیات با سیاست کاری ندارد، چاپ کردیم. ساعدی با حالت اعتراض از تهران کوبیده و به اصفهان آمده بود؛ عصبانی از این‌که چرا شما چنین چیزی را چاپ کردید.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedizendan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در زندان برای برادرش می‌نویسد: اکبر عزیزم، اگر مرا خفه کردند، نعره مرا نمی‌توانند خفه کنند، یادت باشد که بعد از مرگ نیز من فریاد خواهم کشید.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===زندان و شکنجه، واگن سیاه===&lt;br /&gt;
 «واگن سیاه» از جمله داستان‌هایی است که به نوعی روایتی دست اول از زندگی خود ساعدی، به‌خصوص دوران زندان او را بازمی‌نماید، «واگن سیاه» نخستین‌بار در کتاب جمعه شماره ۱ سال ۱۳۵۸ چاپ شد. &lt;br /&gt;
بخشی از «واگن سیاه»، داستانی که مالامال از طنز است، در زیر می‌آید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت. مثل همه ولگردا. هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن. تو راه آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس،.. آوانِس خله، موغوس، پوغوس، آخرشم نفهمیدیم اسم اصلیش چی هس، کجا رو خشت افتاده، چه جوری زندگی کرده،... از کِی به کله ش زده.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساعدی یکباره پیر شد====&lt;br /&gt;
[[مسعود بهنود]] نقش ساعدی را در تشییع جنازهٔ [[جلال آل‌احمد]]، این‌گونه روایت می‌‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در صحن مسجد فیروزآبادی همه بودند. همهٔ بضاعت ادبی و هنری تهران؛ و همه بهت‌زده و ناباور. از همان اول پچ‌پچ درگرفت. ساعتی گذشت تا جنازه رسید و بغض جمع ترکید. پیشاپیش جنازه ساعدی برسرزنان. یادمان  به آیین سوگواری [[صمد بهرنگی]] آمد. ساعدی همین حال را داشت. امروز ساعدی یکباره پیر شده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت [[سیدرضا حسینی]] را از همین اتفاق:&lt;br /&gt;
«دکتر شیخ و ساعدی مدتی با هم بحث کردند و اسامی و کلمات متعدد طبی به کار بردند تا بدانند که این چگونه سکته‌ای بوده است و به جایی نرسیدند. ساعدی حال زاری داشت. با هم به مرمر رفتیم. [[رضا براهنی]] و صبا و [[خسرو گلسرخی]] هم بودند. ساعدی اول به گلسرخی پرید که «نوشتن چند سطر در روزنامه آیندگان یا گذاشتن طرح جلال چه معنی دارد. چیزی ننویسید.» و بعد گریه را سر داد. گریه‌ای طولانی و صدادار. او را از مرمر بیرون بردیم. توی ماشین هم ادامه داد، با همان صدا و سوز. و مثل زن‌ها نوحه‌خوانی می‌کرد و «می‌لوانید.» بردیمش به خانهٔ صبا. آنجا هم به ترکی می‌گفت: من جغد شده‌ام... هجده ساعت است که گریه می‌کنم و مثل جغد ناله می‌کنم...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شکنجهٔ روحی===&lt;br /&gt;
به گفتهٔ [[احمد شاملو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بار آخر از زندان ساواک درآمد دیگر خلاقیتی برایش باقی نگذاشته بودند. ۱۳۵۴ آزاد می‌شود. رژیم متن توبه‌نامه‌ای را که منسوب به ساعدی است، منتشر می‌کند. این عمل بیش از هر شکنجه‌ای ساعدی را از نظر روحی از پا می‌اندازد. در این توبه‌نامه ساعدی منکر حرکت سیاسی‌-روانی ساواک می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
شاملو این دوران را اینچنین وصف می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
این فصل دیگری‌ست{{سخ}} &lt;br /&gt;
که سرمایش{{سخ}} &lt;br /&gt;
از درون{{سخ}} &lt;br /&gt;
درک صریح زیبایی را{{سخ}}&lt;br /&gt;
پیچیده می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساعدی خود یک‌بار، در دوران زندان، جمله‌ای به این مضمون گفته است: «آن‌قدر فریاد می‌زنم تا از دستم عاصی شوند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واژه‌سازی به‌سبک ساعدی===&lt;br /&gt;
او عادت داشت کلمات را به هم بریزد و با همان حروف واژه‌ای جدید با حفظ معنای واژه اصلی بسازد اصولاً از پسوندهای انگلیسی مثل «ایشن» یا «سیون» استفاده می‌کرد. ناصر پاکدامن، دوست دیرینه او در وطن و در غربت، فهرست بلندی از این کلمات ساخته شده او دارد. پاکدامن می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«اغلب آدم‌ها را با نام &amp;quot;جیمز&amp;quot; که بیشتر به سر پیشخدمت‌های انگلیسی گفته می‌شد صدا می‌کرد. تا زمانی که در ایران بود با لغات انگلیسی ور می‌رفت. اصطلاحاتی درست می‏‌کرد، به سیاق اسم درست کردن انگلیسی که مثلاً آخر آن &amp;quot;ایشن&amp;quot; اضافه می‏‌کنند؛ مانند کالشن، دایرکشن، پابلیکیشن و... او بر این سیاق، اصطلاح &amp;quot;زِرتیشن&amp;quot; را ساخت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پاریس نیز ساعدی همچنان به واژه‌سازی ادامه داد، بدون آن که زبان فرانسه را بداند: «اوایل حضور او در پاریس، یک شب با هم بیرون رفته بودیم و وقتی از آنجا برمی‏‌گشتیم تاکسی گرفتیم. او کلمه‏‌ای را با تلفظ فرانسه درست کرد و گفت: «زپرتاسیون دولامرد». «مِرد» در فرانسه به‌معنای «سرگین» است و «زپرتاسیون» هم از نظر او چیزی در همان معنا بود. او این عبارت را طوری تلفظ کرد که رانندهٔ تاکسی فکر ‏کرد دارد به فرانسه حرف می‌زند و او هم با ساعدی فرانسوی حرف زد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آواره===&lt;br /&gt;
ساعدی سال ۶۰ به پاریس می‌رود.از ابتدای ورود به فرودگاه «اورلی» از رفتن پشیمان شده است. در یکی از نوشته‌های حسرت‌آمیزش، «دگردیسی و رهایی آواره‌ها»، تفاوت آن‌ها را با کسانی که به میل خود مهاجرت کرده‌اند، مطرح می‌کند. آنچه دربارهٔ آواره‌ها نوشته کمابیش حسب‌حالی از وضعیت ناخوشایند سال‌های آخر عمرش است که در غربت گذشته است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;...آواره مدت‌ها به هویت گذشتهٔ خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است. و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهٔ یاران و دوستان، به هم‌رزمان و هم‌سنگران، به چند بیتی از حافظ یا نقل‌قولی چند از لاادریون و گاه‌گداری چند ضرب‌المثل عامیانه را چاشنی صحبت‌ها کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می‌دهد، نه مثل  غنچه‌ای که باز شود؛ چون گل چیده شده‌‌ای که دارد افسرده می‌شود ، می‌پلاسد، می‌میرد. عدم تحمل، زودرنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریهٔ آمیخته به خنده، ولخرجی همراه ‌با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره و ول گشتن، در کوچه‌های خلوت گریستن و دورافتاده‌ها را به اسم صدا کردن، مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه‌بردن به خویشتن خویش که آخر سر منجی می‌شود به نفرت آواره از آواره، یادشان می‌رود که هر دو زادهٔ کاشانهٔ خویش‌اند...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگارها==&lt;br /&gt;
===زندگی در سایهٔ تقویم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: تولد در تبریز&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: ورود به دبستان «منصور»‌&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت سیاسی هم‌زمان با نهضت ملی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مسئولیت انتشار روزنامه‌های «فریاد» و «صعود» و «جوانان آذربایجان» و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین «دانش‌آموز»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: نوشتن داستان بلندی به نام «نخود هر آش» که چاپ نشده است&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشکدهٔ پزشکی تبریز&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌ سخن  و انتشار داستان «مرغ انجیر» چاپ و انتشار «پیگمالیون» (داستان و نمایشنامه)  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «خانه‌های شهر ری» و نمایشنامه «لیلاج‌ها» در [[مجله سخن|مجلهٔ ادبی سخن]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: رهبری جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مفتون امینی]]، کاظم سعادتی و مناف ملکی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ تک‌‌پرده‌ای «سایه‌های شبانه».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «کار با فک‌ها در سنگر»، مجموعه داستان‌‌‌‌های کوتاه «شب‌نشینی باشکوه» و نمایشنامهٔ سفر مرد خسته (۴ پرده) که چاپ نشد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: فارغ‌التحصیل دانشکدهٔ پزشکی و گذراندن پایان‌نامه‌ای به نام «علل اجتماعی پسیکونوروز‌ها در آذربایجان»، انتشار نمایشنامهٔ «کلاته‌گل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱&#039;&#039;&#039;: اعزام به خدمت سربازی و طبیب پادگان سلطنت‌آباد به‌صورت سرباز صفر؛ نوشتن داستان‌های کوتاه دربارهٔ زندگی سربازی به نام‌های «صداخونه»، «پادگان خاکستری» و «مانع آتش» در مجلهٔ کلک؛ افتتاح مطب شبانه‌روزی، همکاری با کتاب هفته و مجلهٔ آرش، آشنایی و دوستی با [[احمد شاملو]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[رضا براهنی]]، [[محمود آزاد تهرانی |م.آزاد]]، [[سیروس طاهباز]]، [[محمدنقی براهنی]]، [[رضا سیدحسینی]]، [[بهمن فرسی]]، [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]]، [[اسماعیل شاهرودی]] و [[جمال میرصادقی]] و...&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: انتشار ده لال‌بازی (پانتومیم)، ورود به بیمارستان روانی «روزبه» جهت اخذ تخصص بیماری‌های اعصاب و روان. آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی. همکاری با مؤسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک‌نگاری «ایلخچی» توسط همان مؤسسه و چاپ مقالات علمی در مجلهٔ روان‌‌پزشکی. ترجمهٔ کتاب «شناخت خویشتن» (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدنقی براهنی. ترجمهٔ کتاب «قلب و بیماری‌های قلبی و فشار خون» (ه. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه. همکاری با کتاب هفته&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: سفر به آذربایجان و نوشتن تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»؛ ترجمهٔ فیلم‌نامهٔ «آمریکا، آمریکا» الیاکازان با دکتر محمدنقی براهنی. چاپ «ده لال‌بازی» در مجموعهٔ «در انتظار» در مجلهٔ آرش. انتشار هشت داستان پیوسته به نام «عزاداران بیل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «چوب بدست ‌های ورزیل»، انتشار تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»، انتشار نمایشنامهٔ «بهترین بابای دنیا»، نوشتن داستان بلند «مقتل»، سفر به جنوب و حاشیهٔ خلیج فارس &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار تک‌نگاری «اهل هوا» توسط موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار مجموعه داستان «دندیل»، انتشار «پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه داستان «واهمه‌های بی‌نام و نشان». انتشار نمایشنامهٔ «آی بی‌کلاه، آی باکلاه». انتشار «خانه روشنی»؛ مذاکره با دولت وقت به‌اتفاق [[جلال آل‌احمد]]، [[رضا براهنی]] و [[سیروس طاهباز]] برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌های جهان‌نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ‌های ادبی. انتشار داستان «ترس و لرز»؛ انتشار نمایشنامهٔ «دیکته و زاویه»، سفر به آذربایجان و منطقهٔ «قراداغ» جهت تدارک تک‌‌نگاری «قراداغ»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: انتشار رمان «توپ». انتشار نمایشنامهٔ «پرواربندان»؛ انتشار فیلم‌نامهٔ «فصل گستاخی» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «وای بر مغلوب»؛ انتشار نمایشنامهٔ «جانشین»؛ فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم» (سه فیلم‌نامهٔ کوتاه)؛ نمایشنامهٔ «ضحاک»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: انتشار فیلم‌نامهٔ «گاو»؛ انتشار نمایشنامهٔ «چشم در برابر چشم»        &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «مجلهٔ الفبا» با همکاری نویسندگان معتبر آن روزگار؛ نوشتن نمایشنامهٔ «مار در محراب»؛ چاپ داستان «بازی تمام شد» در کتاب اول الفبا؛ در اردیبهشت‌ماه سفر به «لاسگرد» در اطراف سمنان جهت تهیهٔ تک‌‌نگاری، دستگیری توسط ساواک. نگارش رمان «تاتار خندان». انتشار کتاب «کلاته نان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ انتشار «عاقبت قلم‌فرسایی» (دو نمایشنامه)؛ فیلم‌نامهٔ «عافیتگاه»؛ سفر به شمال و نوشتن نمایشنامهٔ «هنگامه آرایان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: سفر به تبریز و نوشتن رمان «غریبه در شهر» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار «گور و گهواره»  (سه داستان)؛ انتشار نمایشنامهٔ «ماه عسل»؛ چاپ نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «رگ و ریشهٔ دربدری» در کتاب ۶ الفبا. ترجمهٔ برخی از آثارش به زبان‌های روسی، انگلیسی و آلمانی؛ سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته، تحت عنوان «شبه‌هنرمند» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. عقد چند قرارداد برای ترجمهٔ کتاب‌هایش با ناشر معروف Random house «راندم هاوس»؛ سفر به لندن و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامهٔ فرهنگی‌سیاسی «ایرانشهر»؛ بازگشت به ایران. انتشار «کلاته‌کار»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;: انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، آیندگان و تهران مصور و نشریات دیگر؛ انتشار داستان «واگن سیاه»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن قصه‌ها و نمایشنامه‌هایی همچون داستان‌های «اسکندر و سمندر در گردبار»، «بوسهٔ عذرا»، «خانه باید تمیز باشد»، «جوجه تیغی» نمایشنامه‌های «خرمن‌سوزها»، «باران»، «پرندگان در طویله» و...؛ داستان بلند و به‌هم‌پیوستهٔ «سفرنامهٔ سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها»&lt;br /&gt;
داستان «شنبه شروع شد» در مجلهٔ آرش و نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «خیاط جادوشده» و داستان «میهمانی»، «ساندویچ» و «آشفته‌حالان بیداربخت» در مجله‌های آدینه، دنیای سخن و کتاب به‌نگار و آرش&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: سفر به پاریس در اواخر سال ۱۳۶۰. ازدواج با بدری لنکرانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴-۶۱&#039;&#039;&#039;:  اقدام به انتشار مجلهٔ الفبا(چاپ پاریس) و چند نمایشنامه به نام‌های «اتللو در سرزمین عجایب» و «پرده‌دران آینه‌افروز» و چند فیلم‌نامه به نام‌های «دکتر اکبر» و «رنسانس» و همکاری با داریوش مهرجویی در تحریر فیلم‌نامهٔ «مولوس کورپوس»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴&#039;&#039;&#039;: فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس&lt;br /&gt;
===کودکی، نوجوانی و مرگ===&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در تبریز گذراند. از ۱۳۳۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و مسئولیت انتشار روزنامه‌های &#039;&#039;&#039;صعود&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;فریاد&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;جوانان&#039;&#039;&#039; را در آذربایجان برعهده گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; اولین داستان‌هایش در هفته‌نامهٔ &#039;&#039;&#039;«دانش‌آموز»&#039;&#039;&#039; تبریز چاپ شد. با چاپ داستان &#039;&#039;&#039;«از پا نیفتاده»&#039;&#039;&#039; در مجلهٔ &#039;&#039;&#039;کبوتر صلح&#039;&#039;&#039; در سال ۱۳۳۰ به مطبوعات پایتخت راه یافت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; در شهریور ۱۳۳۲ چند ماهی به زندان افتاد. در ۱۳۳۴ به دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه تبریز راه یافت. در همین سال، اولین کتابش، &#039;&#039;&#039;خانه‌های شهر ری&#039;&#039;&#039; را تحت تأثیر [[بوف کور]] نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۳۷ رهبری جنبش دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز رابر عهده داشت و در همین سال نخستین نمایشنامه‌اش را با عنوان «قاصدها» در مجلهٔ صدف به چاپ رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۴۰ فارغ‌التحصیل شد و سال بعد برای گذراندن خدمت وظیفه به تهران رفت و در این شهر ماندگار شد. در اوایل ۱۳۴۳ برای مدتی به اتفاق برادرش مبادرت به گشایش مطبی شبانه‌روزی در خیابان دلگشا نمود و در همین دوران، ضمن همکاری با مطبوعات، با بسیاری از نویسندگان و شاعران آشنا شد. در ۱۳۴۳ برای اخذ تخصص در رشتهٔ اعصاب و روان وارد بیمارستان روزبه شد. ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ دوران اوج و شکوفایی ساعدی است. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او، حاصل این دهه است. ساعدی در سال ۱۳۴۶ به‌همراه [[جلال آل‌احمد]] برای مبارزه با سانسور به ملاقات هویدا می‌روند و طرحی ارائه می‌کنند که به نتیجه‌ای نمی‌رسد، ولی خود این حرکت چندی بعد منجر به تشکیل [[کانون نویسندگان ایران]] می‌شود. ساعدی در اوج خفقان رژیم با بیشتر مبارزان سیاسی رابطه داشت. آدم‌هایی که دمی بعد به اسطوره‌های مبارزه علیه رژیم مبدل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[امیر پرویز پویان]]، [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مصطفی شعاعیان]]، و دیگر چریک‌ها.{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از ۱۳۵۲ انتشار گاهنامه &#039;&#039;&#039;الفبا&#039;&#039;&#039; را آغاز کرد. گاهنامه‌ای که از تابستان ۱۳۵۲ تا تابستان ۱۳۵۶ شش شماره‌ای از آن زیر نظر ساعدی توسط [[مؤسسه انتشارات امیرکبیر]] منتشر شد و حاوی مقالاتی در زمینهٔ فلسفه و اسطوره و مباحث ادبی بود و برخلاف رسم رایج حتی یک قطعه شعر در آن دیده نمی‌شود. بعدها ساعدی شش شمارهٔ دیگر از کتاب الفبا را از زمستان ۱۳۶۱ تا زمستان ۱۳۶۴ در پاریس منتشر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در پی انتشار آخرین شماره الفبای دور اول، نزدیک به یک سال را در زندان‌های قزل‌قلعه و اوین محبوس بود. در ۱۳۵۷ به دعوت &#039;&#039;&#039;«انجمن قلم آمریکا»&#039;&#039;&#039; رهسپار این کشور شد و در آنجا سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی انجام داد. ضمن همین سفر قراردادهای در زمینهٔ  ترجمه و چاپ آثارش با انتشارات رندم هاوس به امضاء رساند. در همین سال سفری نیز به انگلستان داشت. در اواخر ۱۳۶۰ به‌خاطر نوشتن داستانی به‌نام &#039;&#039;&#039;«قصاص»&#039;&#039;&#039; دچار دردسرهایی شد و متعاقب آن در سال ۱۳۶۱ در هیئت مبدل از طریق پاکستان به فرانسه مهاجرت کرد. در سال ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان &#039;&#039;&#039;پرلاشز&#039;&#039;&#039; به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین داستان===&lt;br /&gt;
آخرین داستان منتشرشده‌ای که از غلام‌حسین ساعدی به یادگار مانده، داستان ناتمامی است به نام «سنگ روی سنگ» که نخستین بار در اولین شماره‌ نامه کانون نویسندگان ایران منتشر شد. جملاتی از این کتاب:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، خیال نکنید که ما می‌خواهیم سر شما را گرم کنیم. ما آمده‌ایم که نیروی مقاومت شما بیشتر شود و درضمن زندگی این روزه را به‌تماشا بگذاریم...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به‌روایت غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ساعدی را چطور شناختند؟===&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[رضا براهنی]]===&lt;br /&gt;
در میان آثار متعددی که ساعدی از خود به جای گذاشته است کتاب «ده لال‌بازی» او همچنان در نظر براهنی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. او در این باره می‌نویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در ساعدی تجسمی از کارهای چاپلین بود، به‌ویژه در لال‌بازی‌ها و نمایشنامه‌های کوتاه. اما اثر نمایشی، به‌ویژه وقتی خود پدیده نمایش تازه دارد به نویسنده، بازیگر و تماشاگر معرفی می‌شود، به کلی بدیع است، و لال‌بازی، به‌ویژه، نیازمند بازسازی قصه توسط خود بیننده است، و به همین دلیل، در فقدان زبان، بیننده باید حرکت را به نوعی در ذهن خود، بی‌حضور زبان، صاحب نوعی زبان کند، به دلیل اینکه هر حرکتی، ولو در سکوت، ترجمه است به زبان، ولو بر زبان نیامده‌اش.... بالاخره در لال‌بازی همه چیز از طریق عمل انجام می شود، و آنچه در ذهن می‌گذرد، زبانش غایب است، مگر آنکه اندام انسان در آن نقش بازی کند....»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رضا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه اریک رولو===&lt;br /&gt;
رولو خبرنگار روزنامهٔ فرانسوی « لوموند » است که در اوایل پاییز ۱۹۷۵ به تهران آمده بود و در بازگشت از این سفر، سه مقاله دربارهٔ ایران نوشت. عنوان مقالهٔ دوم او «رضا ر...، شاعر آزادشده از زندان» است که در آن از تجربه‌های واقعی غلام‌حسین ساعدی در زندان های ساواک در پشت نقاب چهرهٔ تخیلی فردی به نام رضا ر. قلم زد. در بخشی از این مقاله رولو اینچنین از اولین ملاقاتش با ساعدی که در منزل او صورت پذیرفته بود می‌نویسد:{{سخ}} &lt;br /&gt;
«اتاق کوچک است و روی زمین تشکی پهن افتاده است و دسته دسته کتاب‌های فارسی و فرانسوی و روزنامه‌های فرنگی که در اثر گذشت زمان به زردی گراییده‌اند... &lt;br /&gt;
رضا ر. که بر بالشتی تکیه داده، دیگر آن شادابی و زنده‌دلی را نداشت که در سال‌های تحصیل در پاریس در او سراغ داشتیم. حیرت زده از دیدار نا به هنگام ما  در میانهٔ شب، فوری پرسید که آیا «کاملاً مطمئن» هستیم که تعقیبمان نکرده‌اند؟... رضا ر.، در آغاز با تردید، با لحنی غیر مشخص به شرح «درگیری‌های» خود با مقامات دولتی می‌پردازد. می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«مورد من هیچ چیز استثنایی ندارد، هزاران روشنفکر ایرانی، با کمی تغییر، به همین سرنوشت من دچار شده‌اند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi4jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در کنار [[جلال آل‌احمد]] و [[مفتون امینی]] شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[جلال آل‌احمد]]===&lt;br /&gt;
آل احمد شیفتهٔ نمایشنامه‌ٔ «ورزیل‌» می‌شود و پس از دیدن نمایشی از همین نمایشنامه برای ساعدی این‌ طور می‌نویسد: «اینجا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن یعنی این. من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم خرقه‌ام را به دوش دکتر غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم... .»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در جایی دیگر می‌افزاید:&lt;br /&gt;
:«به هر صورت من «ورزیلی‌ها» را بهترین نمایشنامه‌ فارسی دیدم که تاکنون دیده‌ام و پذیرفتمش به‌عنوان کفاره‌ٔ گناهانی که در «تئاتر حکومتی سنگلج» شده است چرا که در آن جرگه سنگلج از نظر تحریک اندیشه‌ٔ تماشاچی این یکی مقام اول را داشت.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[صمد بهرنگی]]====&lt;br /&gt;
جای غلام‌حسین ساعدی  و کارش در ادبیات معاصر ایران معلوم است. اگرچه  در پایتخت‌نشین می‌نشیند، اما هنوز بو و خوی شهرستانیش را حفظ کرده است. هنوز آن عطر خنک دامنه‌های «ساوالان» کوه از نمایش‌نامه‌هایش و داستان‌هایش می‌آید... او این حسن را دارد که از مردم نمی‌گریزد. همیشه با آن‌ها است. پژوهنده است. یک روز می بینی در «ایلخی‌چی» است و روز دیگر صدایش از جزایر خلیج‌فارس و بندر لنگه و «خیاو» می‌آید. همین نشست و برخاست با مردم است که ذهن او را غنا و نوشته‌هایش را تنوع می‌بخشد...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه محمود کیانوش====&lt;br /&gt;
ساعدی در داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌هایش واقعیت را با خیال تسخیر می‌کند. از واقعیت آن‌چه را که می‌خواهد می‌کاهد، آن‌چه می‌خواهد به آن می‌افزاید و آن‌چه را که می‌خواهد تغییر می‌دهد و در عین حال موفق می‌شود. داستان‌های [[عزاداران بیل]]، نمایش‌نامه‌های مشروطیت و [[چوب به دست‌ها ورزیل]] از این توفیق است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه جلال فهیم‌هاشمی==== &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارنست همینگوی&#039;&#039;&#039; برای اینکه &#039;&#039;&#039;«برف‌های کلیمانجارو»&#039;&#039;&#039; را بنویسد به کلیمانجارو می‌رود، غلام‌حسین ساعدی برای نوشتن &#039;&#039;&#039;«دندیل»&#039;&#039;&#039; به مراغه می‌رود و چند سال آنجا زندگی می‌کند. قصه‌ای که با زحمت و پشتوانه‌های اطلاعاتی نوشته شود، هرگز از ذهن مردم بیرون نمی‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
ولی وقتی آثار ساعدی را می‌خوانم، آن وجد هنری را به من نمی‌دهد. کارهای ساعدی با هم خیلی فاصله دارند، بعضی‌هایش خیلی خوب است، بعضی‌هایش متوسط و بعضی‌هایش هم خیلی ضعیف است. از نظر نگارش یکسان نیست. داستان دندیل که مجموعه چند داستان است، غالبا گزارشی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه لیلی گلستان====&lt;br /&gt;
دهه‌های چهل و پنجاه، دو دهه تأثیرگذار بودند. دهه پنجاه، دهه ساعدی و [[هوشنگ گلشیری]] و [[محمود دولت‌آبادی]] و [[احمد محمود]] و [[سیمین دانشور]] بود.... با اینکه ساعدی را می‌شناختم اما نوشته‌هایش در حیطه فکری و سلیقه‌ای من نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[ابراهیم گلستان]]====&lt;br /&gt;
فیلم &#039;&#039;&#039;گاو&#039;&#039;&#039; اگر ارزشی داشته باشد فقط به‌خاطر قصه ساعدی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[مسعود بهنود]]===&lt;br /&gt;
«مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ‌های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می‌دید مانند بچه‌ها گریه می‌کرد. زار می‌زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می‌لرزید.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
توجه ساعدی به مسئله فقر و التفات به دور از ریایی که نسبت به بینوایان از خود نشان می‌داد برای مسعود بهنود جذابیت فراوان داشت. بهنود از بخشی از نامه ساعدی به دوستی می‌نویسد که یکسال پیش از مرگش در غربت برای او نوشت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«زندگی اشک را از من دریغ کرد. اینجا چنان بیگانه‌ام و دور و اطراف خود چنان جانورانی می‌بینم که با آن‌ها احساس نزدیکی نمی‌کنم. غمشان را نمی‌خورم، اشکم برایشان در نمی‌آید.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[محمدعلی سپانلو]]===&lt;br /&gt;
سپانلو واقعیت موجود در آثار ساعدی را اینگونه تشریح می‌کند:&lt;br /&gt;
:«... فراموش نکنیم که در اینجا یک پزشک اعصاب و روان تخصص خود را با هنرش تلفیق کرده و به کشف رویه‌های تاریک واقعیت رفته است اما به‌هرحال او ملزوم نیست که این روابط را عریان برای ما توضیح دهد. او روزی ۸ ساعت در روز می‌نویسد و در این عرق‌ریزان شاق روح، خود نیز دستخوش اوهام است این چیزی جز تزریق واکسن مکشوفه به خود کاشف نیست، یک تزریق داوطلبانه برای آزمایش نتایج کار اما در پس این تراش ارادی روح یکی از کارآمدترین نویسندگان ما لحظات شوم سال‌های ما را که هیچ‌گاه به دقت و علاقه ندیده‌ایم، در موارد تاثیرش نشان می‌دهد، چیزی که با کلید نقد، نقدی که بر واقعیت استوار باشد چهره عمومی زندگی ماست و شناخت ما را نسبت به دردها و سقوط‌هایی که همه علل مادی دارند کامل می‌کند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedifilm.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صحنه‌ای از فیلم گاو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditaghvaei.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌همراه ناصر تقوایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بدری لنکرانی زن ساعدی.jpg|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بدری لنکرانی: همدم روزهای تنهایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[پرویز جاهد]]===&lt;br /&gt;
اگر فیلم متوسط شوهر آهوخانم ساخته داوود ملاپور که بر اساس رمانی به همین نام اثر محمدعلی افغانی، ساخته شد را نادیده بگیریم، بدون شک می‌توان فیلم «گاو» را نخستین اقتباس جدی و خلاقانه از ادبیات معاصر ایران در سینما دانست.مهرجویی درباره همکاری خود با ساعدی در نوشتن فیلم‌نامه «گاو» به نگارنده گفته است:&lt;br /&gt;
«ما علاوه‌بر گاو چندین فیلم مختلف با هم کار کردیم. کمی با هم گفت و گو می‌کردیم و بعد می‌نشستیم به نوشتن. مثلا یادم می‌آید که فیلم گاو را حدود ده شب یا دو هفته رفتیم توی مطب ساعدی در خیابان دلگشا و حرف می‌زدیم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
ناصر تقوایی در نخستین فیلم سینمایی‌اش به جای قصه‌های خود، همانند مهرجویی به سراغ قصه‌ای از ساعدی رفت.فیلم «آرامش در حضور دیگران» که بر اساس قصه واهمه‌های بی‌نام و نشان ساعدی (۱۳۴۶) ساخته شده، اثری انتقادی در نقد طبقه اجتماعی متوسط جامعه و قشر به ظاهر روشنفکر ایران و مناسبات بین آنهاست.&lt;br /&gt;
داریوش مهرجویی، بعد از موفقیت هنری فیلم «گاو»، چند سال بعد یعنی در ۱۳۵۳ به سراغ داستان دیگری از ساعدی یعنی «آشغالدونی» (از مجموعه گور و گهواره) می‌رود تا تجربه موفقیت‌آمیز «گاو» را در «دایره مینا» تکرار کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس تنها با مهرجویی همکاری کرد و در نوشتن فیلم‌نامه «آرامش در حضور دیگران»، ‌ با ناصر تقوایی همکاری نکرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پرویز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[سیدرضا حسینی]]====&lt;br /&gt;
نمایش‌نامه‌های «گوهرمرداد» به‌خصوص چند نمایش‌نامهٔ او که موضع‌شان از انقلاب مشروطیت گرفته شده، واقعا کارهای موفقی است... خواننده به‌سادگی احساس می‌کند که با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو است... تکنیک کار «گوهر مراد» و به‌خصوص روش او در تکرار بعضی صحنه‌های مشابه، انسان را به‌ یاد کارهای &#039;&#039;&#039;«اوژن یونسکو»&#039;&#039;&#039; نمایش‌نامه‌نویس معاصر می‌اندازد؛ اما «یونسکو»ئی جدی‌تر و بی‌اداتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اکبر رادی]]====&lt;br /&gt;
ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» نقاش چرب‌دستی است که روی تخته شستی خود جای لوله‌های رنگ تکه‌هایی از محسوس‌ترین دردهای بشری گذاشته و پرداخت صحنه‌های این نمایش قلم مویش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آیا این «چوب به دست‌ها...» بشارت‌دهنده به یک تازه بلوغی در تئاتر معاصر ایران است؟ هر چه هست، اینک پرده کنار رفته است و ما در ژرفنای نیمه‌تاریک شاهدان عینی یک تولدیم؛ تولد جلیل تئاتری که تماشای آن مایهٔ مباهات انسان‌های دردمند و بازی در کوچک‌ترین نقش‌هایش فخر هر بازیگر و اندیشمندی است. نمایش‌نامه‌ای که معایبش کوچک است و محاسنش بزرگ.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌‌نگار قوم)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimazar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مزار ساعدی در گورستان پرلاشز پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاموشی قلم===&lt;br /&gt;
در غربتی که برای بار دوم به آن تن داد دیگر نتوانست دوام بیاورد. غربتی که میز و دم و دستگاهی در آن نداشت. بر سر مزار [[صادق هدایت]] رفت و به دوستانش گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«میشه سنگ مزارش را به ما قرض بدهد تا یک میز تحریر برای نوشتن داشته باشیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این دفعه بی‌تاب‌تر از هر زمان دیگری با زندگی جدیدش در پاریس مواجه می‌شداز ابتدای ورودش به این شهر تا چند ماه را در خانه دوستان قدیمش، هما ناطق و ناصر پاکدامن سپری کرد. همچنان فعال بود، اما دلزده و دلشکسته. هما ناطق دور افتادن ساعدی از فعالیت اصلی را به گردن سیاست‌بازها می‌اندازد:{{سخ}} «جنگیران حرفه‌ای پیرامونش را گرفتند. او را که همه عمر از جن زده‌ها می‌‌هراسید.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سرانجام غلام‌حسین ساعدی در روز دوم آذرماه۱۳۶۴ پس از طی یک بیماری کبدی در اثر خون‌ریزی داخلی در پنجاه‌سالگی در پاریس درگذشت. پیکر او را در گورستان پرلاشز پاریس در نزدیکی [[صادق هدایت]] به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب‌شناسی و ویژگی‌های اثر==&lt;br /&gt;
===لحن و سبک و سیاق ساعدی===&lt;br /&gt;
موضوع اغلب آثار ساعدی، حوادث ساده و پیش‌پاافتادهٔ زندگی روزانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ص=۴۲}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در برخی از آثار او اعم از نمایشنامه و داستان بیش از همه ویژگی‌های رئالیسم جادویی، آفرینش موجودات وهمی و استحاله شخصیت‌ها مدنظر قرار گرفته است. برخی از وجوه این سبک در آثار برجسته او مانند [[عزاداران بیل]]، [[مولوس کورپوس]]، [[آشفته‌حالان بیداربخت]] و [[ترس و لرز]] منعکس است. نمونه‌ای از این وجوه، عناصر نامتناجس، به‌ویژه موجودات عجیب و ترکیبی میان انسان و حیوان در آثار اوست. منتقدان، آثار او را در قالب سبک‌های دیگر نیز معرفی کرده‌اند. برخی سبک او را ترکیبی از سورئالیسم، امپرسیونیسم و رئالیسم با قطره‌های رنگینی از سمبولیسم می‌دانند. برخی معتقدند که آثار او «در شکل جهانی، قابل ارائه خواهد بود».{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های ساعدی در مجموعه نخستش، توصیف غیر متعارف است از یک امر متعارف. این ویژگی تا آخر کار داستان نویسی او ادامه پیدا کرد و پخته‌تر و غنی‌تر شد. ساعدی نمی‌گوید شیئی به در خورد و صدا کرد؛ بلکه به شیء نسبتی انسانی می‌دهد و از این راه چیزی آشنا را غریبه می‌کند. بعدها ساعدی از این تکنیک نهایت استفاده را می‌برد تا جهانی از هول و هراس بیافریند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
آثار ساعدی را می‌توان در شش دسته مجموعه داستان‌، رمان، نمایشنامه، فیلم‌نامه، تک‌نگاری و ترجمه طبقه‌بندی کرد:&lt;br /&gt;
====مجموعه داستان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه‌های شهرری]]، تبریز، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[شب‌نشینی باشکوه]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عزاداران بیل]]، ۸ داستان پیوسته، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دندیل]]، ۴داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گور و گهواره]]، ۳ داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[واهمه‌های بی‌نام و نشان]]، ۶ داستان، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ترس و لرز]]، ۶داستان پیوسته، ۱۳۴۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آشفته حالان بیداربخت]]، ۱۰ داستان، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
====رمان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[توپ]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تاتار خندان]]، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غریبه در شهر]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمایشنامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کاربافک‌ها در سنگر]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کلاتهٔ گل]]، ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ده لال‌بازی]]، ۱۰ نمایشنامه پانتومیم، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چوب به دست‌های ورزیل]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بهترین بابای دنیا]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آی باکلاه آی بی‌کلاه]]، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه روشنی]]، ۵ نمایشنامه، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دیکته و زاویه]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پرواربندان]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[وای بر مغلوب]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما نمی‌شنویم]]، ۳ نمایشنامه، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جانشین]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چشم در برابر چشم]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مار در معبد]]، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عاقبت قلم فرسایی]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هنگامه آرایان]]، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ضحاک]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ماه عسل]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم‌نامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فصل گستاخی]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گاو]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عافیتگاه]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مولوس کورپوس]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تک‌نگاری====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ایلخچی]]، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خیاو یا مشکین‌شهر]]، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اهل هوا]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;شناخت خویشتن (آرتور جرسیلد)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;قلب، بیماری‌های قلبی و فشارخون (ه. بله‌کسلی)، با محمد علی نقشینه، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;آمریکاآمریکا (الیا کازان)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشریات====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب اول الفبا]]، تابستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب دوم الفبا]]، پاییز ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب سوم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب چهارم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب پنجم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب ششم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
[[الفبا چاپ پاریس]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب اول، زمستان ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب دوم، بهار ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب سوم، تابستان ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب چهارم، پاییز ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب پنجم، زمستان ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب ششم، پاییز ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب هفتم، پاییز ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سخنی بیشتر دربارهٔ آثارش===&lt;br /&gt;
====ایلخی‌چی====&lt;br /&gt;
ناصر وثوقی در مجلهٔ اندیشه و هنر که ویژه‌نامه‌ای برای [[جلال آل‌احمد]] است، کتاب «ایلخی‌چی» مورد تأیید جلال را این‌گونه نقد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال آل‌احمد در مقدمه ایلخی‌چی توضیح می‌‌دهد: «یک آبادی است با این امتیاز که از آبادی‌های معدود اهل حق است و اگر بپذیریم که برای شناختن یک فرقه تنها کافی نیست که بدانی کتاب‌ها چه نوشته‌اند بد نیست در ایلخی‌چی بنشینی و گپ بزنی. این‌جوری بهتر می‌توان فهمید که یک سنت چگونه دوام می‌کند و از کجا می‌زاید.» به راهنمایی این کلمات سراغ متن می‌رویم و درمی‌یابیم که ایلخی‌چی پریشان‌نوشته‌ای است در ستایش صوفی‌گری و پوسیده‌پرستی و ولنگاری و خرافات و سر در لاک خود فرو بردن و از جهان هر چه در آن است بی‌خبر ماندن و سخت در این زمینه‌ها پیروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و اما نویسنده، غلامحسین ساعدی نویسنده‌ای است طبیب و یا بالعکس.» پزشکی که زیارت نشانه‌گاه‌های ایلخی‌چی و صحبت با بلقیس‌خانم و درویش اصغر را بر بالین بیمارن و آزمایشگاه و پژوهش‌های علمی و پزشکی ترجیح داده است تا در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم صوفی‌گری را پاس بدارد و بقایای سنتی پوسیده و نکبت‌آور را از گزند زمان ایمن سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ کار در ایلخی‌چی تازه است: نشستن پای بساط عمو اسدها و کلثوم ننه‌های ایلخی‌چی، خالی کردن لیوان‌های عرق و اختلاط با هم‌پیاله‌ها، زیارت قیرخ ایاخ و مزار صاحبان کرامت و آوردن پوسیده‌‌ترین خرافه‌های عهد بوقی وابسته به مکتب‌ تاریخی «دنیارو ولش» که در این آمیزش‌ها به گوش می‌خورد بر روی کاغذ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخی‌چی را نمی‌توان با تک‌نگاری‌های دیگر سنجید، زیرا تک‌نگاری نیست... طبیبی قلم به ستایش صوفی‌گری برمی‌دارد. مؤسسه‌ای وسیلهٔ کارش را فراهم می‌آورد و دستگاهی دانشگاهی در این «بیهوده‌گرایی» که وقت و پول و اندیشه بسیاری را به‌هدر می‌دهد. پیشگام و مبتکر است. چه می‌توانیم بکنیم جز این که: حضرت جلال آل‌احمد را از این «دسته‌گل دماغ‌پرور» که به گنجینهٔ زبان و ادب پارسی و به سرپرستی ایشان هدیه شده است بیدار باش دهیم. جناب [[احسا نراقی]] و جناب شاپور راسخ را از گِرد گردن مصالحی درویشانه و پوشالین، نظیر «ایلخی‌چی» در راه تجدید بنای اقتصادی و اجتماعی برحذر بداریم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عزاداران بیل]]====&lt;br /&gt;
صمد بهرنگی در کتاب «مجموعهٔ مقاله‌ها» بیل ساعدی را نمونه‌ای از روستایی‌نویسی می‌داند که گاها به سوی سمبولیسم حرکت می‌کند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زمینهٔ قصه‌های بیل، زندگی عادی مردم روستایی است به ‌نام بیل. این چیز مهمی نیست. اهمیت قصه‌ها در برداشتی است که نویسنده از زندگی عادی روستا کرده است. این برداشت خاص اوست و در ادبیات فارسی تازگی دارد... بیل روستایی است مثل صدها روستای ناشناس دیگر. با پنجاه یا شصت یا کمتر زن و مرد و بچه... ساعدی بی‌آنکه حرف توی دهان آدم‌های قصه‌هایش بگذارد و توصیفی از در و دیوار روستا بکند، ما را حتی با معماری خاص روستاهای دور و بر بیل آشنا می‌کند... ساعدی در این قصه‌ از اساطیر مردم خوب و بجا استفاده می‌کند و حرفش را در قالب آن‌ها بیان می‌کند... هر قصه در اطراف یکی از بیلی‌ها دور می‌زند. در ضمن دیگر بیلی‌ها هم در همهٔ قصه‌ها کم و بیش ظاهر می‌شوند. مثلا قصهٔ سوم در اطراف مشدی حسن و گاوش دور می‌زند... طرز کار ساعدی بر این اساس است که آدم‌هایش با گفتگو و رفتارشان خود را و محیط‌شان را بشناسانند. نمی‌توانید در وصف سیرت یکی از بیلی‌ها جمله‌ای پیدا کنید. آدم‌ها ذات خود را بروز می‌دهند...  اما مسئله اصلی این است که نویسنده قصه‌هایش را برای کدام دسته از مردم نوشته است؟ آیا مردم عادی باسواد اگر قصه‌های او را بخوانند لذت می‌برند و چیزهایی دریافت می‌کنند؟ آیا نویسنده عزیز معتقد است که توجه به این جور چیزها در شأن هنر نیست؟ به‌نظرم که مردم عادی با سواد چیز کمی از «عزاداران بیل» دریافت کنند. به‌خصوص که گاهی قصه‌ها به طرف سمبولیسم گرایش می‌کنند و فهم آن‌ها مشکل می‌شود. یا بهتر بگویم که دید و برداشت نویسنده بعضی وقت‌‌ها خیلی خصوصی و پیش خود می‌شود و خواننده قصد او را درنمی‌یابد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====توپ====&lt;br /&gt;
محمود کیانوش «توپ» ساعدی را عقب‌گردی در نویسندگی او می‌داند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع ساعدی در نمایش‌نامه‌هایش آزادی بیشتری دارد، چون در نمایش‌نامه، آدم‌ها فقط حرف و حرکت دارند. به‌همین‌جهت اغلب داستان‌های ساعدی به نمایش‌نامه بیشتر شبیه است تا به داستان. اما در داستان توپ نویسنده گویا آگاهانه خواسته است از تئاتر دوری بگیرد، و اولین بار است که می‌بینیم ساعدی به توصیف محیط می‌پردازد... در داستان توپ ساعدی همین آدم‌ها و همین حرف‌‌ها و حرکت‌ها را دارد، اما در پرداختن داستان می‌کوشد که واقعا داستان‌نویس باشد. همین کوشش موجب شده است که خامی‌هایی نیز آشکار شود. نخستین کوشش نویسنده است در این زمینه و خامی‌ها نیز رنگ تمرین و آزمایش دارد... تلاش در کامل کردن توصیف، عیب‌هایی در داستان به‌جا گذاشته است. اول این که توصیف طبیعت و دگرگونی‌های آن باید مورد داشته باشد و از دیدگاه آدم صحنه انجام بگیرد، حال آن که اغلب وصف‌های توپ از طرف نویسنده و جدا از وضع و حال آدم‌های صحنه صورت می‌گیرد. دوم این که طول وصف‌ها از نیاز داستان تجاوز می‌کند. سوم این که این‌گونه وصف کردن در طبیعت نویسندهٔ توپ نیست و چون او خود را وادار به به توصیف می‌کند۷ اغلب توصیف‌ها کهنه و پیش پا افتاده از کار درمی‌آید یا عینا تقلیدی است از وصف نویسندگان دیگر (نشانی از وصف‌های [[صادق هدایت]] در [[بوف کور]] و زبان توصیفی [[جلال آل‌احمد]] را یادآور می‌شود)... چاپ شدن توپ بانک اخطاریست به نویسندهٔ آن و با این دو اشاره: ۱- وقتی که شناخته شدی هرچه بنویسی چاپ می‌کنند، پس هیچ‌کس مواظب تو نیست، نه ناشر، نه خواننده، نه منتقد. خودت مواظب خودت باش! ۲- توپ و دیکته و زاویه نشان می‌دهد که نویسنده سخت دویده است. حالا اگر نمی‌خواهی از رفتن بمانی، بنشین و نفس تازه کن.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ده لال‌بازی====&lt;br /&gt;
[[سیدرضا حسینی]] در مقاله‌ای به نقد نمایش‌نامه «ده لال‌بازی» ساعدی (گوهرمراد) می‌نشیند. او در جایی از متن عنوان می‌کند که «با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو شده است»، با این حال، نقد صریحی بر این اثر وارد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ده لال‌بازی» مجموعهٔ ده نمایش‌نامهٔ بی‌گفتار (پانتومیم) است که به‌صورت کتابی کوچک منتشر شده است... در «گوهرمراد» از آن بیماری که دامنگیر بیشتر نویسندگان جوان ما است، اثری نیست. در او نه کششی برای تقلید از نویسندهٔ خاصی وجود دارد و نه تلاشی برای حفظ خود از چنین تقلیدی. کار او به خودی جدا و تازه است. اما دربارهٔ این که آیا این قطعات «لال‌بازی» است یا نه جای حرف است. زیرا تقریبا در همهٔ این نمایش‌نامه‌های بی‌گفتار هیچ احتیاجی به «لال‌بازی» احساس نمی‌شود و هیچ‌گونه لال‌بازی هم در آن‌ها نیست. درست است که گفتاری در میان نیست و هنرپیشه‌ها با کمال راحتی می‌آیند و می‌روند و حرکات طبیعی‌شان برای اجرای نمایش‌نامه کافی است. حالا اگر به حرکات طبیعی آنان حرکات چهره نیز اضافه شود شاید بهتر بیان مقصود کند و یا بعید نیست که غلو هنرپیشه در این قبیل حرکات برای این که پانتومیمی اجرا کرده بادش، رنگ اصلی نمایش‌نامه را بر هم بزند. زیرا اغلب این قطعات مانند قطعهٔ شعری زیباست و آن‌چه در آن‌ها ضروری به‌نظر می‌رسد حرکات مخصوص پانتومیم نیست، بلکه آهنگ است و رقص... بهتر بگویم به‌نظر من بیشتر این قطعات به جای این که پانتومیم شمره شود، شبیه داستان‌هایی برای «باله» است و بی‌آن که خود نویسنده به این نکته اشاره کرده باشد، بعضی از این نمایش‌نامه‌ها به خودی خود این رقص و آهنگ را در نظر خواننده مجسم می‌سازد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آی یا کلاه، آی بی کلاه====&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] نمایش‌نامه «آی بی کلاه، آی با کلاه» ساعدی را، نمایشی سمبولیستی می‌داند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در سطح و ظاهر قضایا، «آی با کلاه، آی بی کلاه» کمدی سبک و شیرینی است که روی هم رفته خوب نوشته و اجرا شده است. نویسنده و کارگردان کارهای مردم حقیر و خودبین بیگانه از شعور اجتماعی را روی صحنه به ما نشان می‌دهند و روی جنبه‌های مسخره و مفتضح آن‌ها انگشت می‌گذارند. وقتی که دکتر ثباتی از موقعی – که به‌هیچ‌وجه مناسب هم نیست – استفاده می‌کند تا اسم خود را روی کوچه بگذارد، من گمان می‌کنم که غالب تماشاگران مصداق خارجی او را در کوچهٔ خودشان به یاد می‌آورند. یا از خندهٔ ناراحت تماشاگران من این‌طور می‌فهمم که در صحنهٔ عکس‌برداری خیلی‌ها با کمال تعجب چهرهٔ خودشان را تشخیص می‌دهند. شاید این نخستین بار باشد که انسان تهرانی هیکل ناساز خودش را روی صحنه می‌بیند و ناچار است پیش وجدان خودش اذعان کند که هیچ بی‌انصافی هم در حقش نکرده‌اند و انصافا مسخره است. از این حیث صرف نظر از توفیق نویسنده در پروراندن صحنه‌ها، کوشش کارگردان هم در مجسم کردن آن‌ها و اوضاع روی صحنه به‌نظر بسیار ثمربخش بوده است... نکتهٔ دیگر این است که به‌نظر می‌رسد نویسنده از لحظاتی که برای ریشخند کردن ضعف‌های آدم‌ها و تأسیسات اجتماعی برایش فراهم شده، چنان به شوق آمده که گاهی – ولو چند لحظهٔ کوتاه – مایهٔ اصلی نمایش‌نامه را از یاد برده است. در نتیجه این‌گونه لحظات سطحی و غیرقابل تحلیل از کار درآمده‌اند – هر چه که فی‌نفسه و در حد سطح ظاهر خود قابل قبول و حتی قابل ستایش هستند. شاید به‌عنوان نمونه بعضی از حرکات خبرنگار با پاسبان را بتوان از این قبیل دانست. چون نباید فراموش کنیم که در این بحث فرض ما بر این است که با یک نمایش کنایی جدی سروکار داریم که فقط در ظاهر صورتک کمدی سبک به چهره زده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بررسی نقش زن در آثار ساعدی====&lt;br /&gt;
زن در داستان‌های ساعدی اصولاً یا شخصیتی مادرگونه دارد، یا دختری است نجیب، هنرمند و عاشق‌پیشه یا اینکه در اغلب مواقع یک زن وقیح است که با وقاحتش قصد دارد به خواسته‌هایش برسد.&lt;br /&gt;
ساعدی در این رابطه می‌نویسد: «چاله چوله‌های عاطفی سنگ پای روحه. یک مرتبه می‌آید و همه چیز را جاکن می‌کند.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
بااین‌حال [[نیلوفر بیضایی]] نظری کاملا متفاوت دارد، از نظر او در آثاری از ساعدی که در آن زنان حضور دارند، این حضور در سایه خصلت‌های پستی که نویسنده برای آن‌ها در نظر می‌گیرد بی‌اهمیت و منفی جلوه می کند. &lt;br /&gt;
ساعدی در مصاحبه‌ای در مورد کمرنگ بودن نقش زن در آثارش و اینکه آیا تعمدی در کار بوده یا نه می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه! تعمدی در کار نبوده است. وقتی راجع به زن فکر می‌کنند، به خصوص ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی کرده‌اند، بیشتر به زن به‌عنوان یک ماده نگاه می‌کنند. شخصیت گدا یک زن است. یک پیرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور دیگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال در کار من در این مورد تعمدی در کار نیست. بستگی دارد به اینکه در اثری که می‌نویسید ضرورت وجود زن هست یا نه.» &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
به طور کلی دو شناخت‌نامه در ارتباط با زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی موجود می‌باشد. یکی شناخت‌نامه‌ای است که [[جواد مجابی]] گرآورده است و دیگری شناخت‌نامه‌ای است به همت کوروش اسدی.&lt;br /&gt;
برخی دیگر از منابعی که در ارتباط با ساعدی و آثارش موجود می‌باشند:&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گوهر مراد و مرگ خود خواسته]]، [[اسماعیل جمشیدی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر علم&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بختک نگار قوم (نقد آثار غلام‌حسین ساعدی) از نگاه نویسندگان]]، [[علی‌رضا سیف‌الدینی]]، ۱۳۷۸، تهران، نشر اشاره&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های غلام‌حسین ساعدی]]، [[روح‌الله مهدی‌پورعمرانی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر روزگار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد آثار غلام‎حسین ساعدی (گوهرمراد)]]، [[عبدالعلی دست‌غیب]]، ۱۳۵۴، نشر چاپار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=اسدی|نام=کورش|پیوند نویسنده=کورش اسدی|عنوان=شناخت‌‌‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|سال=۱۳۹۶|ناشر=نشر نیماژ|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=مجابی|نام=جواد|پیوند نویسنده=جواد مجابی|عنوان=شناختنامهٔ ساعدی|سال=۱۳۷۸|ناشر=نشر قطره|مکان=تهران|شابک=۹۶۴-۳۴۱-۰۵۰-۱|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۵ |مکان = تهران |صفحه= ۹۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۸۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی |ژورنال= انتقاد کتاب |دوره= دورهٔ دوم |شماره= ۱ |صفحات=۱۴-۱۱ |تاریخ بازبینی= ۱۱ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|تاریخ= زمستان ۱۳۸۱ |عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ژورنال=رشد آموزش زبان و ادب فارسی|دوره=  |شماره= ۶۴ |صفحات=۴۲ و ۴۳ |تاریخ بازبینی= ۲۶اردیبهشت۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۶۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان) |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۵۰ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۲۱۰۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۱۶۱ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۴۰۵۰۲۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه=  ۲۰۷-۲۰۶ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۶۸۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی» |ژورنال= اندیشه و هنر |دوره= دورهٔ پنجم |شماره= ۴ |صفحات=۵۲۸-۵۲۹ |تاریخ بازبینی= ۱۶ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |تاریخ= خرداد۱۳۷۷ |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ژورنال=کیهان فرهنگی |دوره=  |شماره=۱۴۲ |صفحات=۶۶ تا ۷۰ |تاریخ بازبینی= ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها  |ناشر = دنیا/ روزبهان  |سال = ۲ فروردین ۱۳۶۰ |مکان = تهران |صفحه= ۱۱۹-۱۰۵ |شابک= -}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر  |ژورنال= انتقاد هنر |دوره= دورهٔ چهارم |شماره= ۳ |صفحات=۳۱-۲۱ |تاریخ بازبینی= ۱۷ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۸۹ |مکان = تهران |صفحه= ۱۳۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۵۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)  |ناشر = فرهنگ معاصر |سال = ۱۳۸۵ |مکان = تهران |صفحه= ۴۰۳-۴۰۲ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۴۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز |ناشر = چشمه |شهر = تهران |تاریخ =۱۳۸۶ |ص= ۱۴۹ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۳۶۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۴۷۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی  |ناشر = نیماژ  |سال = ۱۳۹۷ |مکان = تهران |صفحه=  ۱۸-۱۶ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶ }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۸۱۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه |ژورنال= نگین |دوره= دورهٔ سوم |شماره= ۳۵ |صفحات=۱۰۳-۹۵ |تاریخ بازبینی= ۱۹ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌نگار قوم) |ناشر = اشاره |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۶۴ |ص= ۱۱۸-۱۱۱ |شابک= ۹۶۴۵۷۷۲۵۳۲}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary&lt;br /&gt;
|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت|ناشر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۹۴ (۲۵نوامبر۲۰۱۵)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_special_page|عنوان=یادی از غلام‌حسین ساعدی؛ ۲۵ سال پس از مرگش|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۸۹ (۲۵نوامبر۲۰۱۰)}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به روایت غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42243</id>
		<title>غلام‌حسین ساعدی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%BA%D9%84%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C&amp;diff=42243"/>
		<updated>2020-05-15T12:20:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = غلام‌حسین ساعدی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Saediprofile.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس،فیلم‌نامه نویس، مترجم&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۴دی۱۳۱۴&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تبریز&lt;br /&gt;
|والدین                 =علی اصغر ساعدی،طیبه &lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۲آذر۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = &lt;br /&gt;
|آخرین محل زندگی        = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = گورستان پر-لاشز پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = &lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = گوهرِ مراد&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = مجله‌ الفبا(چاپ پاریس) &lt;br /&gt;
|پیشه                   = نویسنده&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی       =از۱۳۳۱ تا۱۳۶۴&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = عزاداران بیل، آشفته‌حالان بیداربخت، واهمه‌های بی‌نام و نشان و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = آی بی‌کلاه آی باکلاه، چوب به دست‌های ورزیل،{{سخ}}بهترین بابای دنیا و...&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = ما نمی‌شنویم، فصل گستاخی و عافیت‌گاه&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &#039;&#039;«گاو»&#039;&#039; و دایره‌ مینا(داریوش مهرجویی)&lt;br /&gt;
|همسر                   = بدریِ لَنکَرانی&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = پزشکی&lt;br /&gt;
|دانشگاه                = دانشکدهٔ پزشکی تبریز&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = [[جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   =&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi3.jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی در دو‌سالگی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimanzel.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل پدری ساعدی در تبریز&#039;&#039;&#039;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedinojavani.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نوجوانی غلام‌حسین ساعدی &#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedistu.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در دانشکدهٔ پزشکی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisol.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در پادگان سلطنت‌آباد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedisafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در یکی از سفرها&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039; معروف به &#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039; داستان‌نویس ، شاعر، نمایشنامه‌نویس ، روزنامه‌نگار ، فعال سیاسی و پزشک معاصر بود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی، از نویسندگان سرشناس دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی و از پرکارترین آن‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ص=۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او در شانزده‌سالگی فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد. انگیزه‌ای قوی‌، رهبری و تعلیم دیگران، او را به نوشتن و روزنامه‌نگاری کشاند. او در سن هفده سالکی، به‌عنوان نویسنده، همزمان در سه روزنامه وابسته به حزب توده فعالیت می‌کرد. او در آن‌ها داستان و مقاله می‌نوشت و حتی به‌عنوان سردبیر، نشریه‌ٔ جوانان آذربایجان را می‌گرداند. نوجوانی او مصادف با نهضت ملی شدن نفت و سپس کودتای ۲۸مرداد ۱۳۳۲ بود. در همین سال‌ها، برای اولین‌بار به جرم همکاری با سازمان جوانان فرقهٔ دموکرات آذربایجان به زندان افتاد. پس از کودتا وآزادی از زندان، در دانشگاه تبریز پزشکی خواند و دکترایش را در رشته روانپزشکی گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناختنامه ساعدی|صفحه=۲۶،۲۷،۱۶۸،۴۵،۵۰،۲۵۶،۳۶،۳۷،۵،۴۷۶،۴۸۴،۴۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|عنوان=شناخت‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|صفحه=۱۶ و ۱۷ و ۱۰۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در آغاز دههٔ چهل، او آثارش را در نشریهٔ سخن چاپ کرد و همزمان به کار طبابت نیز مشغول شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پربارترین سال‌های عمر ساعدی از سال‌های ۴۳-۴۲ به‌بعد است. او برای نوشتن تک‌نگاری‌ها به حوالی تبریز و جنوب بوشهر و جزایر سفر می‌کند. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او حاصل این دهه شکوفاست. ساعدی در حین کار پزشکی و ادبی، روزنامه نگاری هم کرده است که از آن جمله می‌توان به دوازده شماره «الفبا»، شش شماره در ایران و شش شماره در فرانسه اشاره کرد و نیز «ایرانشهر» که پیش از انقلاب در لندن منتشر می‌شد و ساعدی در انتشار آن با شاملو همکاری داشت.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از پیروزی انقلاب اسلامی به ایران بازگشت که به‌علت فعالیت‌های سیاسی مجدداً مجبور به مهاجرت شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimadar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه مادرش طیبه خانم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditabib.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال ویزیت بیمار در درمانگاهی در میدان قزوین تهران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimohavate.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;محوطهٔ دانشگاه تبریز{{سخ}}به‌سمت کوی دانشگاه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediuni.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پس از نشست ادبی دانشگاه همراه ‌با [[جلال آل‌احمد]] و دیگران&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===تردید===&lt;br /&gt;
ساعدی نمی‌توانست تشخیص بدهد تاثیر کلامش در داستان‌ها بر مخاطبانش بیشتر است یا در نمایشنامه‌هایش و همیشه بین این دو سردرگم بود. به همین دلیل هم محتوای یک نمایشنامه با یک یا چند داستان از او یکسان به نظر می‌رسید. به گفتهٔ [[جواد مجابی]] او نام ساعدی را بر داستان‌ها و گوهرمراد را بر نمایشنامه‌هایش برگزید تا به نظر خود توانسته باشد تعادل را در هر دو گونه حفظ کند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===عضو علی‌البدل کانون نویسندگان ایران===&lt;br /&gt;
نطفه‌ٔ برپایی کانون نویسندگان ایران در کنار [[جلال آل‌احمد]]، [[احمد شاملو]] و [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]] در اوایل دههٔ ۴۰ در مطب دلگشا‌ی غلام‌حسین ساعدی بسته می‌شود. منع سانسور و پاسداری از آزادی قلم و بیان، از هدف‌های اصلی این کانون محسوب می‌شدند. اهدافی که در رسیدن به آن‌ها ناکام ماندند. موضع غلامحسین ساعدی را می‌شود در مصاحبه‌ای از او، در شهر نیویورک، به تاریخ ۱۳۵۷، در انتقاد به رویکرد دولت به درخواست‌های کانون نویسندگان یافت: «... این شوخی نیست، حقیقت است که وقتی صدای کانون نویسندگان ایران در تمام پهنهٔ مملکت طنین انداخت، روزنامه‌های وابسته خبر دادند که به هفتصد و خرده‌ای یا هشتصد و خرده‌ای نویسنده و شاعر این انجمن‌ها جایزه داده شد! راستی این همه اهل قلم در کدام قارهٔ دنیا پیدا می‌شود تا چه رسد به مملکتی که تعداد کتاب‌های چاپ شده در آن در هر سال به ششصد عنوان نیز نمی‌رسد؟{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود مخالفت صریح دولت، کانون نویسندگان به طور غیر‌رسمی، و نه غیر‌قانونی، به حیات خود ادامه می‌دهد و امیدوار است که پشتیبانی هرچه بیشتر متفکرین و نویسندگان و ناشرین آزادی‌خواه جهان، دولت ایران را وادار به پذیرش درخواست‌های کانون بکند... .»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای افتتاحیهٔ کوی دانشگاه تبریز===&lt;br /&gt;
ساعدی در سال ۱۳۴۶ همراه با [[جلال آل‌احمد]] به دانشگاه تبریز رفتند. در آن روزگار آن‌ها نماد روشنفکران و معترضین جامعه خود بودند. [[صمد بهرنگی]] عمدتاً مسئول برگزاری همایش‌ها و نشست‌ها در دانشگاه تبریز بود. بنابراین فرصت را مغتنم شمرد و جلسهٔ گفت‌و‌گوی دانشجویی با حضور این دو تن ترتیب داد. این نشست با حضور ساعدی و آل‌احمد به مقدمه‌ای برای اعتصاب بزرگ دانشگاه تبریز بدل شد. فرج سرکوهی که خود در این نشست حضور داشته است دربارهٔ محتوای آن اینچنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:«ساعدی درباره تعریف و کارکرد تمثیل، استعاره و نماد در نمایشنامه‌های خود سخن گفت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
از قضا این نشست با مراسم افتتاحیهٔ کوی(خوابگاه) دانشگاه تبریز مصادف شده که قرار بود در حضور تیمسار صفاری، استاندار و رئیس دانشگاه تبریز، در بعدازظهر همان روز، در مراسمی رسمی با قیچی کردن روبان رنگی افتتاح شود، اما ساعدی که تازه در طول مسیر از ماجرا خبردار شده بود به گفته سرکوهی: «شیطنتی معترض در چشم‌های درشت و زیبای ساعدی شعله کشید و طنزی زیبا در لحن و کلامش درخشید و رو به آل‌احمد گفت چطور است ما زحمت تیمسار محترم را کم کنیم؟ و بعد بی‌آنکه کسی پرسیده باشد چطور؟ ادامه داد که ما کوی را افتتاح می‌کنیم.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
و به محض رسیدن، روبان را بادست‌های خود قیچی کرده و آن را در میان بهت و تشویق دانشجویان افتتاح کردند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تبریز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سکوت شعر===&lt;br /&gt;
بسیار اندک‌اند افرادی که می‌دانند غلام‌حسین ساعدی شاعر نیز بوده است. او اهمیت فراوانی برای شعر قائل بود و از شدت این علاقه و احترام هم بود که هرگز در فصلنامهٔ الفبایش شعری به چاپ نرساند. اشعاری که سروده بیش از سی و چهار مورداند و برخی به غزل و اکثراً نیمایی. ساعدی تنها برای سه شعرش عنوان انتخاب کرده است و مابقی بدون عنوان باقی مانده‌اند. به گفتهٔ دوستانش این اشعار تنها پس از مرگ او بود که انتشار یافتند و او چون گنجی تا پایان عمر از آن‌ها محافظت نمود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt; آنچه در زیر آمده است نمونه‌ای از اشعار او است:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;span style=&amp;quot;color:purple&amp;quot;&amp;gt;هر دایره خطی بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته است سخت{{سخ}}&lt;br /&gt;
سختی دایره{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسیار مضحک است{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در آب{{سخ}}&lt;br /&gt;
مثل حباب در باد{{سخ}}&lt;br /&gt;
هر لحظه در تمایلِ{{سخ}}&lt;br /&gt;
پاشیدن و رها شدن از وجود مردهٔ خویش است.{{سخ}}     &lt;br /&gt;
و مرگ{{سخ}}&lt;br /&gt;
مرگ دایره‌ای بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بسته شدن به هرچه که بسته است{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک خط بی‌نهایت در خود دویدن است{{سخ}}&lt;br /&gt;
بله{{سخ}}&lt;br /&gt;
این خط دایره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditardid.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;گوهرمراد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedidast.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;علی نصیریان و جعفر والی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «دست بالا‌ی دست»، از آثار غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedibaba.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جمشید مشایخی و علی نصیریان در صحنه‌ا‌ی از نمایش «بهترین بابا‌ی دنیا» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saediay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عزت‌الله انتظامی در صحنه‌ا‌ی از نمایش «آ‌ی با‌کلاه، آ‌ی بی‌کلاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedijafar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;[[جعفر والی]] در صحنه‌ا‌ی از نمایش «روح چاه» نوشتهٔ غلام‌حسین ساعدی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedivay.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پرویز فنی‌زاده و فهیمه راستکار در صحنه‌ای از نمایش «وای بر مغلوب»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===ارزیابی خویش===&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی مدام آثارش را در معرض ارزیابی قرار می‌داد و غالباً از نتیجهٔ کار چندان که باید راضی به نظر نمی‌رسید. در جایی اینچنین به خود و قلمش می‌تازد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«... دوری از وطن و بی‌خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسندهٔ‌ متوسطی هستم، هیچ‌وقت کار خوب ننوشته‌ام، ممکن است بعضی‌ها با من هم‌عقیده نباشند؛ ولی مدام هر‌شب و روز صدها سوژهٔ ناب مغز مرا پر می‌کند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک‌مرتبه موادی بیرون بریزد... .»&lt;br /&gt;
و در یکی از نامه‌هایش به فرج‌الله صبا، روزنامه‌نگار، خود را این گونه ملامت می‌کند:&lt;br /&gt;
:«در هر کاری خواسته‌ام خود را زودتر خلاص کنم. در نوشتن خواسته‌ام زودتر فارغ شوم و جنین مرده بیرون انداخته‌ام.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===متن کارت دعوت عروسی هم نوشته است===&lt;br /&gt;
ساعدی در کنار دوستان و نزدیکان خود فردی بسیار شوخ و طناز شناخته می‌شد، به‌طوری‌که برای متن کارت دعوت عروسی برادرش، اکبر ساعدی و همسرش، فیروزه جوادی، چند متن مختلف بر روی کاغذ آورد تا از خشکی و یکنواختی این دست نوشته‌ها بکاهد و آن‌ها را از حالتی رسمی به‌حالتی صمیمانه تبدیل کند:&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=violet&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;«فیروزه جوادی و علی‌اکبر ساعدی»، به همدیگر کاراته زده و کانون مستقلی می‌خواهند روبه‌راه کنند، تشریف بیاورید تا به ریش هر دو (که هر دو ریش دارند) اندکی بخندیم.&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&lt;br /&gt;
:&amp;lt;font color=orange&amp;gt;&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;زندگی مشترک، لولایی است که آزادی را، از آدمیزاد سهل است، که از جسم و جان نیز می‌گیرد، منتهی «فیروزه جوادی» و «علی‌اکبر ساعدی» به این اصل، معرفت پیدا نکرده‌اند و می‌خواهند خلاف این قضیه را ثابت کنند، لطفاً تشریف بیاورید و قیافهٔ این دو فیلسوف را ببینید!&#039;&#039;&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/font&amp;gt;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زن سرخ‌پوش میدان فردوسی===&lt;br /&gt;
شبی ساعدی به اتفاق چند تن از دوستانش با حالتی سرخوش در حال خواندن شعرهایشان در خیابان بودند که چشمشان به یاقوت (زن سرخ‌پوش میدان فردوسی) می‌افتد. مسعود بهنود که او را از قبل می‌شناخته، نزدیک می‌رود تا احوالش را جویا شود که متوجه می‌شود حال چندان مناسبی ندارد. ساعدی پی به بدحالی او می‌برد و با هر زحمتی که شده او را به کلینیک منتقل می‌کند. زن سرخ‌پوش به هیچ‌وجه حاضر به ترک منظقه خود نبوده، اما ساعدی به زور متوسل می شود و او را در تاکسی نشانده، به کلینیک می‌رساند. بعدها که از ایران مهاجرت می‌کند نیز در نامه‌ای که برای یکی از دوستان خود می‌نویسد همچنان جویای حال یاقوت می‌شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقد آثار غلامحسین ساعدی====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ عبدالعلی دستغیب:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| قبل از انقلاب سلسله مقالاتی دربارهٔ آثار ساعدی نوشتم. مقالات من در هفت یا هشت شمارهٔ مجله فردوسی چاپ شد که [عباس]پهلوان(سردبیر نشریهٔ فردوسی) با عکس بزرگ ساعدی چاپ کرد. بعد شخصی دیگر هم نقدی بر ساعدی نوشت. پهلوان گفت نقدی که او نوشته به ضرر ساعدی بود، اما مطلبی ک تو نوشتی به سود ساعدی بود، برای اینکه ساواکی‌ها مقداری از فشاری را که بر ساعدی می‌آوردند، کم کردند. بعدها این مقالات را جمع‌و‌جور کردیم و به اسم «نقد آثار غلامحسین ساعدی» چاپ کردیم. خودش البته اظهار نارضایتی نکرد، اما خانمی در روزنامه آیندگان مطلبی چاپ کرد که آنچه دربارهٔ ساعدی نوشته شده غلط است و نقد نیست.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;/&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آزادی ما را از بین برده‌اند====&lt;br /&gt;
به نقل از [[محمدعلی سپانلو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|یک‌بار صحبت &#039;&#039;&#039;جشن هنر شیراز&#039;&#039;&#039; بود، ما متنی نوشتیم و اعلام کردیم به این جشن نمی‌رویم. ساعدی که سرش برای این کارها درد می‌کرد، متن را گرفت و شروع کرد به امضا جمع کردن. البته بعضی‌ها امضا نکردند، چون می‌ترسیدند و از طرف دیگر به این دلیل که دست آل‌احمد و ساعدی در کار بود. توده‌ای‌ها هم می‌گفتند که این‌ها «نیروی سوم» هستند و ما امضا نمی‌کنیم. این گذشت تا سال ۱۳۴۶ که اعلام شد به زودی &#039;&#039;&#039;کنگرهٔ ملی نویسندگان ایران&#039;&#039;&#039; به ریاست عالیهٔ علیاحضرت شهبانو تشکیل خواهد شد. آل‌احمد قرار عصرانه‌ای در خانهٔ اجاره‌ای من گذاشت. توی جلسه بحث‌ها بالا ‌گرفت. بین ساعدی و پهلوان هم دعوا شد. پهلوان می‌گفت که ما نامه‌ای به شهبانو بنویسیم و بگوییم که آزادی بیان می‌خواهیم. ساعدی هم می‌گفت که ما اساساً مشکل‌مان با شهبانو است، این‌ها آزادی ما را از بین برده‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====چراغ من در این خانه می‌سوزد====&lt;br /&gt;
به گفتهٔ ضیاء موحد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|زمانی که من غلامحسین ساعدی را دیدم خیلی بیشتر از [[احمد شاملو]] از او خوشم آمد. اولاً خیلی آدم با محبت و بجوشی بود. همچنین خیلی آدم سخاوتمندی بود. یعنی باوجود آنکه وضع مالی خوبی نداشت، هرچه پول برادرش برایش می‌فرستاد خرج بچه‌های مجله می‌کرد، در حالی‌که قاعدتاً اینکار را باید صاحب امتیاز مجله می‌کرد. ساعدی خیلی آدم گشاده‌دستی بود. خیلی هم داستان‌پرداز خوبی بود. توجهش سریع جلب آدم‌های غیرعادی می‌شد و زود با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. در ایستگاه ویکتوریا یک پیرمرد غیرعادی الکلی بود که آنجا ول بود. این پیرمرد توجه ساعدی را خیلی جلب کرده بود. گاهی یک ساعت می‌ایستاد و به کارهای این پیرمرد خیره می‌شد. ذهن داستان‌پرداز عجیب و غریبی داشت. خیلی آدم حساسی بود. هم زود می‌خندید و هم زود عصبانی می‌شد. نمی‌توانست در محیط فرنگ زندگی کند و به همین دلیل هم از دست رفت. از اینجا می‌شود فهمید که هوش زندگی عملی شاملو خیلی بیشتر از ساعدی بود. چون شاملو خیلی سریع درک کرد که جایش در ایران است و اینکه می‌گفت: «چراغ من در این خانه می‌سوزد.» حرف درستی بود. اما ساعدی این موضوع را نفهمید.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عصبانیت====&lt;br /&gt;
[[ضیاء موحد]] در کتاب &#039;&#039;&#039;تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران&#039;&#039;&#039; می‌گوید: «در یکی از شماره‌های جنگ اصفهان مقاله‌ای ضدسیاسی مبنی بر این‌که ادبیات با سیاست کاری ندارد، چاپ کردیم. ساعدی با حالت اعتراض از تهران کوبیده و به اصفهان آمده بود؛ عصبانی از این‌که چرا شما چنین چیزی را چاپ کردید.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ویکتوریا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedizendan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در زندان برای برادرش می‌نویسد: اکبر عزیزم، اگر مرا خفه کردند، نعره مرا نمی‌توانند خفه کنند، یادت باشد که بعد از مرگ نیز من فریاد خواهم کشید.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===زندان و شکنجه، واگن سیاه===&lt;br /&gt;
 «واگن سیاه» از جمله داستان‌هایی است که به نوعی روایتی دست اول از زندگی خود ساعدی، به‌خصوص دوران زندان او را بازمی‌نماید، «واگن سیاه» نخستین‌بار در کتاب جمعه شماره ۱ سال ۱۳۵۸ چاپ شد. &lt;br /&gt;
بخشی از «واگن سیاه»، داستانی که مالامال از طنز است، در زیر می‌آید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت. مثل همه ولگردا. هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن. تو راه آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس،.. آوانِس خله، موغوس، پوغوس، آخرشم نفهمیدیم اسم اصلیش چی هس، کجا رو خشت افتاده، چه جوری زندگی کرده،... از کِی به کله ش زده.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساعدی یکباره پیر شد====&lt;br /&gt;
[[مسعود بهنود]] نقش ساعدی را در تشییع جنازهٔ [[جلال آل‌احمد]]، این‌گونه روایت می‌‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در صحن مسجد فیروزآبادی همه بودند. همهٔ بضاعت ادبی و هنری تهران؛ و همه بهت‌زده و ناباور. از همان اول پچ‌پچ درگرفت. ساعتی گذشت تا جنازه رسید و بغض جمع ترکید. پیشاپیش جنازه ساعدی برسرزنان. یادمان  به آیین سوگواری [[صمد بهرنگی]] آمد. ساعدی همین حال را داشت. امروز ساعدی یکباره پیر شده بود.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روایت [[سیدرضا حسینی]] را از همین اتفاق:&lt;br /&gt;
«دکتر شیخ و ساعدی مدتی با هم بحث کردند و اسامی و کلمات متعدد طبی به کار بردند تا بدانند که این چگونه سکته‌ای بوده است و به جایی نرسیدند. ساعدی حال زاری داشت. با هم به مرمر رفتیم. [[رضا براهنی]] و صبا و [[خسرو گلسرخی]] هم بودند. ساعدی اول به گلسرخی پرید که «نوشتن چند سطر در روزنامه آیندگان یا گذاشتن طرح جلال چه معنی دارد. چیزی ننویسید.» و بعد گریه را سر داد. گریه‌ای طولانی و صدادار. او را از مرمر بیرون بردیم. توی ماشین هم ادامه داد، با همان صدا و سوز. و مثل زن‌ها نوحه‌خوانی می‌کرد و «می‌لوانید.» بردیمش به خانهٔ صبا. آنجا هم به ترکی می‌گفت: من جغد شده‌ام... هجده ساعت است که گریه می‌کنم و مثل جغد ناله می‌کنم...»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;جغد&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شکنجهٔ روحی===&lt;br /&gt;
به گفتهٔ [[احمد شاملو]]:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بار آخر از زندان ساواک درآمد دیگر خلاقیتی برایش باقی نگذاشته بودند. ۱۳۵۴ آزاد می‌شود. رژیم متن توبه‌نامه‌ای را که منسوب به ساعدی است، منتشر می‌کند. این عمل بیش از هر شکنجه‌ای ساعدی را از نظر روحی از پا می‌اندازد. در این توبه‌نامه ساعدی منکر حرکت سیاسی‌-روانی ساواک می‌شود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
شاملو این دوران را اینچنین وصف می‌کند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
این فصل دیگری‌ست{{سخ}} &lt;br /&gt;
که سرمایش{{سخ}} &lt;br /&gt;
از درون{{سخ}} &lt;br /&gt;
درک صریح زیبایی را{{سخ}}&lt;br /&gt;
پیچیده می‌کند.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;اسدی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
ساعدی خود یک‌بار، در دوران زندان، جمله‌ای به این مضمون گفته است: «آن‌قدر فریاد می‌زنم تا از دستم عاصی شوند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===واژه‌سازی به‌سبک ساعدی===&lt;br /&gt;
او عادت داشت کلمات را به هم بریزد و با همان حروف واژه‌ای جدید با حفظ معنای واژه اصلی بسازد اصولاً از پسوندهای انگلیسی مثل «ایشن» یا «سیون» استفاده می‌کرد. ناصر پاکدامن، دوست دیرینه او در وطن و در غربت، فهرست بلندی از این کلمات ساخته شده او دارد. پاکدامن می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«اغلب آدم‌ها را با نام &amp;quot;جیمز&amp;quot; که بیشتر به سر پیشخدمت‌های انگلیسی گفته می‌شد صدا می‌کرد. تا زمانی که در ایران بود با لغات انگلیسی ور می‌رفت. اصطلاحاتی درست می‏‌کرد، به سیاق اسم درست کردن انگلیسی که مثلاً آخر آن &amp;quot;ایشن&amp;quot; اضافه می‏‌کنند؛ مانند کالشن، دایرکشن، پابلیکیشن و... او بر این سیاق، اصطلاح &amp;quot;زِرتیشن&amp;quot; را ساخت.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پاریس نیز ساعدی همچنان به واژه‌سازی ادامه داد، بدون آن که زبان فرانسه را بداند: «اوایل حضور او در پاریس، یک شب با هم بیرون رفته بودیم و وقتی از آنجا برمی‏‌گشتیم تاکسی گرفتیم. او کلمه‏‌ای را با تلفظ فرانسه درست کرد و گفت: «زپرتاسیون دولامرد». «مِرد» در فرانسه به‌معنای «سرگین» است و «زپرتاسیون» هم از نظر او چیزی در همان معنا بود. او این عبارت را طوری تلفظ کرد که رانندهٔ تاکسی فکر ‏کرد دارد به فرانسه حرف می‌زند و او هم با ساعدی فرانسوی حرف زد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;عجیب&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آواره===&lt;br /&gt;
ساعدی سال ۶۰ به پاریس می‌رود.از ابتدای ورود به فرودگاه «اورلی» از رفتن پشیمان شده است. در یکی از نوشته‌های حسرت‌آمیزش، «دگردیسی و رهایی آواره‌ها»، تفاوت آن‌ها را با کسانی که به میل خود مهاجرت کرده‌اند، مطرح می‌کند. آنچه دربارهٔ آواره‌ها نوشته کمابیش حسب‌حالی از وضعیت ناخوشایند سال‌های آخر عمرش است که در غربت گذشته است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|&#039;&#039;...آواره مدت‌ها به هویت گذشتهٔ خویش، به هویت جسمی و روحی خویش آویزان است. و این آویختگی یکی از حالات تدافعی در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آویختگی به یاد وطن، آویختگی به خاطرهٔ یاران و دوستان، به هم‌رزمان و هم‌سنگران، به چند بیتی از حافظ یا نقل‌قولی چند از لاادریون و گاه‌گداری چند ضرب‌المثل عامیانه را چاشنی صحبت‌ها کردن، یا مزه ریختن و دیگران را به خنده واداشتن. اما آواره مدام در استحاله است. با سرعت تغییر شکل می‌دهد، نه مثل  غنچه‌ای که باز شود؛ چون گل چیده شده‌‌ای که دارد افسرده می‌شود ، می‌پلاسد، می‌میرد. عدم تحمل، زودرنجی، قهر و آشتی، تغییر خلق، گریهٔ آمیخته به خنده، ولخرجی همراه ‌با خست، ندیدن دنیای خارج، آواره و ول گشتن، در کوچه‌های خلوت گریستن و دورافتاده‌ها را به اسم صدا کردن، مدام در فکر و هوای وطن بودن، پناه‌بردن به خویشتن خویش که آخر سر منجی می‌شود به نفرت آواره از آواره، یادشان می‌رود که هر دو زادهٔ کاشانهٔ خویش‌اند...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگارها==&lt;br /&gt;
===کودکی، نوجوانی و مرگ===&lt;br /&gt;
تحصیلات خود را در تبریز گذراند. از ۱۳۳۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و مسئولیت انتشار روزنامه‌های &#039;&#039;&#039;صعود&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;فریاد&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;جوانان&#039;&#039;&#039; را در آذربایجان برعهده گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; اولین داستان‌هایش در هفته‌نامهٔ &#039;&#039;&#039;«دانش‌آموز»&#039;&#039;&#039; تبریز چاپ شد. با چاپ داستان &#039;&#039;&#039;«از پا نیفتاده»&#039;&#039;&#039; در مجلهٔ &#039;&#039;&#039;کبوتر صلح&#039;&#039;&#039; در سال ۱۳۳۰ به مطبوعات پایتخت راه یافت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;/&amp;gt; در شهریور ۱۳۳۲ چند ماهی به زندان افتاد. در ۱۳۳۴ به دانشکدهٔ پزشکی دانشگاه تبریز راه یافت. در همین سال، اولین کتابش، &#039;&#039;&#039;خانه‌های شهر ری&#039;&#039;&#039; را تحت تأثیر [[بوف کور]] نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۳۷ رهبری جنبش دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز رابر عهده داشت و در همین سال نخستین نمایشنامه‌اش را با عنوان «قاصدها» در مجلهٔ صدف به چاپ رساند.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;قاصدک&#039;&#039;&amp;gt;{{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در ۱۳۴۰ فارغ‌التحصیل شد و سال بعد برای گذراندن خدمت وظیفه به تهران رفت و در این شهر ماندگار شد. در اوایل ۱۳۴۳ برای مدتی به اتفاق برادرش مبادرت به گشایش مطبی شبانه‌روزی در خیابان دلگشا نمود و در همین دوران، ضمن همکاری با مطبوعات، با بسیاری از نویسندگان و شاعران آشنا شد. در ۱۳۴۳ برای اخذ تخصص در رشتهٔ اعصاب و روان وارد بیمارستان روزبه شد. ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۰ دوران اوج و شکوفایی ساعدی است. تمام مجموعه داستان‌ها و نمایشنامه‌های درخشان او، حاصل این دهه است. ساعدی در سال ۱۳۴۶ به‌همراه [[جلال آل‌احمد]] برای مبارزه با سانسور به ملاقات هویدا می‌روند و طرحی ارائه می‌کنند که به نتیجه‌ای نمی‌رسد، ولی خود این حرکت چندی بعد منجر به تشکیل [[کانون نویسندگان ایران]] می‌شود. ساعدی در اوج خفقان رژیم با بیشتر مبارزان سیاسی رابطه داشت. آدم‌هایی که دمی بعد به اسطوره‌های مبارزه علیه رژیم مبدل شدند.&amp;lt;ref&amp;gt;[[امیر پرویز پویان]]، [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مصطفی شعاعیان]]، و دیگر چریک‌ها.{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از ۱۳۵۲ انتشار گاهنامه &#039;&#039;&#039;الفبا&#039;&#039;&#039; را آغاز کرد. گاهنامه‌ای که از تابستان ۱۳۵۲ تا تابستان ۱۳۵۶ شش شماره‌ای از آن زیر نظر ساعدی توسط [[مؤسسه انتشارات امیرکبیر]] منتشر شد و حاوی مقالاتی در زمینهٔ فلسفه و اسطوره و مباحث ادبی بود و برخلاف رسم رایج حتی یک قطعه شعر در آن دیده نمی‌شود. بعدها ساعدی شش شمارهٔ دیگر از کتاب الفبا را از زمستان ۱۳۶۱ تا زمستان ۱۳۶۴ در پاریس منتشر کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در پی انتشار آخرین شماره الفبای دور اول، نزدیک به یک سال را در زندان‌های قزل‌قلعه و اوین محبوس بود. در ۱۳۵۷ به دعوت &#039;&#039;&#039;«انجمن قلم آمریکا»&#039;&#039;&#039; رهسپار این کشور شد و در آنجا سخنرانی‌ها و مصاحبه‌هایی انجام داد. ضمن همین سفر قراردادهای در زمینهٔ  ترجمه و چاپ آثارش با انتشارات رندم هاوس به امضاء رساند. در همین سال سفری نیز به انگلستان داشت. در اواخر ۱۳۶۰ به‌خاطر نوشتن داستانی به‌نام &#039;&#039;&#039;«قصاص»&#039;&#039;&#039; دچار دردسرهایی شد و متعاقب آن در سال ۱۳۶۱ در هیئت مبدل از طریق پاکستان به فرانسه مهاجرت کرد. در سال ۱۳۶۴ در پاریس درگذشت و در گورستان &#039;&#039;&#039;پرلاشز&#039;&#039;&#039; به خاک سپرده شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;تحت بوف&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زندگی در سایهٔ تقویم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: ورود به دبستان «منصور»‌&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: آغاز فعالیت سیاسی هم‌زمان با نهضت ملی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۱&#039;&#039;&#039;: مسئولیت انتشار روزنامه‌های «فریاد» و «صعود» و «جوانان آذربایجان» و انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه و همچنین «دانش‌آموز»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۲&#039;&#039;&#039;: نوشتن داستان بلندی به نام «نخود هر آش» که چاپ نشده است.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۴&#039;&#039;&#039;: ورود به دانشکدهٔ پزشکی تبریز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۵&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌ سخن  و انتشار داستان «مرغ انجیر» چاپ و انتشار «پیگمالیون» (داستان و نمایشنامه)  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۶&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «خانه‌های شهر ری» و نمایشنامه «لیلاج‌ها» در [[مجله سخن|مجلهٔ ادبی سخن]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۷&#039;&#039;&#039;: رهبری جنبش‌های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز، آشنایی و دوستی با [[صمد بهرنگی]]، [[بهروز دهقانی]]، [[مفتون امینی]]، کاظم سعادتی و مناف ملکی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۸&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ تک‌‌پرده‌ای «سایه‌های شبانه».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «کار با فک‌ها در سنگر»، مجموعه داستان‌‌‌‌های کوتاه «شب‌نشینی باشکوه» و نمایشنامهٔ سفر مرد خسته (۴ پرده) که چاپ نشد&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۰&#039;&#039;&#039;: فارغ التحصیل دانشکدهٔ پزشکی و گذراندن پایان‌نامه‌ای به نام «علل اجتماعی پسیکونوروز‌ها در آذربایجان»، انتشار نمایشنامهٔ «کلاته گل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۱&#039;&#039;&#039;: اعزام به خدمت سربازی و طبیب پادگان سلطنت‌آباد به‌صورت سرباز صفر؛ نوشتن داستان‌های کوتاه دربارهٔ زندگی سربازی به نام‌های «صداخونه»، «پادگان خاکستری» و «مانع آتش» در مجلهٔ کلک؛ افتتاح مطب شبانه‌روزی، همکاری با کتاب هفته و مجلهٔ آرش، آشنایی و دوستی با [[احمد شاملو]]، [[جلال آل‌احمد]]، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[رضا براهنی]]، [[محمود آزاد تهرانی |م.آزاد]]، [[سیروس طاهباز]]، [[محمدنقی براهنی]]، [[رضا سیدحسینی]]، [[بهمن فرسی]]، [[محمود اعتمادزاده|به‌آذین]]، [[اسماعیل شاهرودی]] و [[جمال میرصادقی]] و...&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۲&#039;&#039;&#039;: انتشار ده لال‌بازی (پانتومیم)، ورود به بیمارستان روانی «روزبه» جهت اخذ تخصص بیماری‌های اعصاب و روان. آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی. همکاری با موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی و انتشار تک‌نگاری «ایلخچی» توسط همان موسسه و چاپ مقالات علمی در مجلهٔ روان‌‌پزشکی. ترجمهٔ کتاب «شناخت خویشتن» (آرتور جرسیلد) با دکتر محمدنقی براهنی. ترجمهٔ کتاب «قلب و بیماری‌های قلبی و فشار خون» (ه. بله کسلی) با دکتر محمدعلی نقشینه. همکاری با کتاب هفته&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۳&#039;&#039;&#039;: سفر به آذربایجان و نوشتن تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»؛ ترجمهٔ فیلم‌نامهٔ «آمریکا، آمریکا» الیاکازان با دکتر محمد نقی براهنی. چاپ لال‌بازی در «در انتظار» در مجلهٔ آرش. انتشار هشت داستان پیوسته به نام «عزاداران بیل» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۴&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «چوب بدست ‌های ورزیل»، انتشار تک‌‌نگاری «خیاو یا مشکین‌شهر»، انتشار نمایشنامهٔ «بهترین بابای دنیا»، نوشتن داستان بلند «مقتل»، سفر به جنوب و حاشیهٔ خلیج فارس &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۵&#039;&#039;&#039;: انتشار تک‌نگاری «اهل هوا» توسط موسسهٔ تحقیقات و مطالعات اجتماعی.انتشار مجموعه داستان «دندیل»، انتشار «پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۶&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه داستان «واهمه‌های بی‌نام و نشان». انتشار نمایشنامهٔ «آی بی‌کلاه، آی باکلاه». انتشار «خانه روشنی»؛ مذاکره با دولت وقت به‌اتفاق [[جلال آل‌احمد]]، [[رضا براهنی]] و [[سیروس طاهباز]] برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجله‌های جهان‌نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ‌های ادبی. انتشار داستان «ترس و لرز»؛ انتشار نمایشنامهٔ «دیکته و زاویه»، سفر به آذربایجان و منطقهٔ «قراداغ» جهت تدارک تک‌‌نگاری «قراداغ»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۸&#039;&#039;&#039;: انتشار رمان «توپ». انتشار نمایشنامهٔ «پرواربندان»؛ انتشار فیلم‌نامهٔ «فصل گستاخی» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۴۹&#039;&#039;&#039;: انتشار نمایشنامهٔ «وای بر مغلوب»؛ انتشار نمایشنامهٔ «جانشین»؛ فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم» (سه فیلم‌نامهٔ کوتاه)؛ نمایشنامهٔ «ضحاک»  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۰&#039;&#039;&#039;: انتشار فیلم‌نامهٔ «گاو»؛ انتشار نمایشنامهٔ «چشم در برابر چشم»        &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۳&#039;&#039;&#039;: انتشار مجلهٔ الفبا با همکاری نویسندگان معتبر آن روزگار؛ نوشتن نمایشنامهٔ «مار در محراب»؛ چاپ داستان «بازی تمام شد» در کتاب اول الفبا؛ در اردیبهشت‌ماه سفر به «لاسگرد» در اطراف سمنان جهت تهیهٔ تک‌‌نگاری، دستگیری توسط ساواک. نگارش رمان «تاتار خندان». انتشار کتاب «کلاته نان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۴&#039;&#039;&#039;: آزادی از زندان؛ انتشار «عاقبت قلم‌فرسایی» (دو نمایشنامه)؛ فیلم‌نامهٔ «عافیتگاه»؛ سفر به شمال و نوشتن نمایشنامهٔ «هنگامه آرایان» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۵&#039;&#039;&#039;: سفر به تبریز و نوشتن رمان «غریبه در شهر» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۶&#039;&#039;&#039;: انتشار «گور و گهواره»  (سه داستان)؛ انتشار نمایشنامهٔ «ماه عسل»؛ چاپ نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «رگ و ریشهٔ دربدری» در کتاب ۶ الفبا. ترجمهٔ برخی از آثارش به زبان‌های روسی، انگلیسی و آلمانی؛ سخنرانی در شب‌های شعر انجمن گوته، تحت عنوان «شبه هنرمند» &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۷&#039;&#039;&#039;: سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. عقد چند قرارداد برای ترجمهٔ کتاب‌هایش با ناشر معروف Random house «راندم هاوس»؛ سفر به لندن و همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامهٔ فرهنگی‌سیاسی «ایرانشهر»؛ بازگشت به ایران. انتشار «کلاته‌کار»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۸&#039;&#039;&#039;: انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه‌های کیهان، اطلاعات، آیندگان و تهران مصور و نشریات دیگر؛ انتشار داستان «واگن سیاه»&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۵۹&#039;&#039;&#039;: نوشتن قصه‌ها و نمایشنامه‌هایی همچون داستان‌های «اسکندر و سمندر در گردبار»، «بوسهٔ عذرا»، «خانه باید تمیز باشد»، «جوجه تیغی» نمایشنامه‌های «خرمن سوزها»، «باران»، «پرندگان در طویله» و...؛ داستان بلند و به‌هم‌پیوستهٔ «سفرنامهٔ سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها»&lt;br /&gt;
داستان «شنبه شروع شد» در مجلهٔ آرش و نمایشنامهٔ تک‌پرده‌ای «خیاط جادو شده» و داستان «میهمانی»، «ساندویچ» و «آشفته حالان بیدار بخت» در مجله‌های آدینه، دنیای سخن و کتاب به‌نگار و آرش&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۰&#039;&#039;&#039;: سفر به پاریس در اواخر سال ۱۳۶۰. ازدواج با خانم بدری لنکرانی&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴-۶۱&#039;&#039;&#039;:  اقدام به انتشار مجلهٔ الفبا (چاپ پاریس)  و چند نمایشنامه به نام‌های «اتللو در سرزمین عجایب» و «پرده‌دران آینه افروز» و چند فیلم‌نامه به نام‌های «دکتر اکبر» و «رنسانس» و با همکاری داریوش مهرجویی فیلم‌نامهٔ «مولوس کورپوس» را نوشته است  &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۶۴&#039;&#039;&#039;: فوت در روز دوم آذرماه، دفن در گورستان پرلاشز پاریس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین داستان===&lt;br /&gt;
آخرین داستان منتشرشده‌ای که از غلام‌حسین ساعدی به یادگار مانده، داستان ناتمامی است به نام «سنگ روی سنگ» که نخستین بار در اولین شماره‌ نامه کانون نویسندگان ایران منتشر شد. جملاتی از این کتاب:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«دوستان عزیز، خیال نکنید که ما می‌خواهیم سر شما را گرم کنیم. ما آمده‌ایم که نیروی مقاومت شما بیشتر شود و درضمن زندگی این روزه را به‌تماشا بگذاریم...»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به‌روایت غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ساعدی را چطور شناختند؟===&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[رضا براهنی]]===&lt;br /&gt;
در میان آثار متعددی که ساعدی از خود به جای گذاشته است کتاب «ده لال‌بازی» او همچنان در نظر براهنی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. او در این باره می‌نویسد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«در ساعدی تجسمی از کارهای چاپلین بود، به‌ویژه در لال‌بازی‌ها و نمایشنامه‌های کوتاه. اما اثر نمایشی، به‌ویژه وقتی خود پدیده نمایش تازه دارد به نویسنده، بازیگر و تماشاگر معرفی می‌شود، به کلی بدیع است، و لال‌بازی، به‌ویژه، نیازمند بازسازی قصه توسط خود بیننده است، و به همین دلیل، در فقدان زبان، بیننده باید حرکت را به نوعی در ذهن خود، بی‌حضور زبان، صاحب نوعی زبان کند، به دلیل اینکه هر حرکتی، ولو در سکوت، ترجمه است به زبان، ولو بر زبان نیامده‌اش.... بالاخره در لال‌بازی همه چیز از طریق عمل انجام می شود، و آنچه در ذهن می‌گذرد، زبانش غایب است، مگر آنکه اندام انسان در آن نقش بازی کند....»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;رضا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد!}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه اریک رولو===&lt;br /&gt;
رولو خبرنگار روزنامهٔ فرانسوی « لوموند » است که در اوایل پاییز ۱۹۷۵ به تهران آمده بود و در بازگشت از این سفر، سه مقاله دربارهٔ ایران نوشت. عنوان مقالهٔ دوم او «رضا ر...، شاعر آزادشده از زندان» است که در آن از تجربه‌های واقعی غلام‌حسین ساعدی در زندان های ساواک در پشت نقاب چهرهٔ تخیلی فردی به نام رضا ر. قلم زد. در بخشی از این مقاله رولو اینچنین از اولین ملاقاتش با ساعدی که در منزل او صورت پذیرفته بود می‌نویسد:{{سخ}} &lt;br /&gt;
«اتاق کوچک است و روی زمین تشکی پهن افتاده است و دسته دسته کتاب‌های فارسی و فرانسوی و روزنامه‌های فرنگی که در اثر گذشت زمان به زردی گراییده‌اند... &lt;br /&gt;
رضا ر. که بر بالشتی تکیه داده، دیگر آن شادابی و زنده‌دلی را نداشت که در سال‌های تحصیل در پاریس در او سراغ داشتیم. حیرت زده از دیدار نا به هنگام ما  در میانهٔ شب، فوری پرسید که آیا «کاملاً مطمئن» هستیم که تعقیبمان نکرده‌اند؟... رضا ر.، در آغاز با تردید، با لحنی غیر مشخص به شرح «درگیری‌های» خود با مقامات دولتی می‌پردازد. می‌گوید:&lt;br /&gt;
:«مورد من هیچ چیز استثنایی ندارد، هزاران روشنفکر ایرانی، با کمی تغییر، به همین سرنوشت من دچار شده‌اند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedi4jpg.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;ساعدی در کنار [[جلال آل‌احمد]] و [[مفتون امینی]] شاعر&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[جلال آل‌احمد]]===&lt;br /&gt;
آل احمد شیفتهٔ نمایشنامه‌ٔ «ورزیل‌» می‌شود و پس از دیدن نمایشی از همین نمایشنامه برای ساعدی این‌ طور می‌نویسد: «اینجا دیگر ساعدی یک ایرانی برای دنیا حرف زننده است. بر سکوی پرش مسائل محلی به دنیا جستن یعنی این. من اگر خرقه بخشیدن در عالم قلم رسم بود و اگر لیاقت و حق چنین بخششی می‌یافتم خرقه‌ام را به دوش دکتر غلام‌حسین ساعدی می‌افکندم... .»{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در جایی دیگر می‌افزاید:&lt;br /&gt;
:«به هر صورت من «ورزیلی‌ها» را بهترین نمایشنامه‌ فارسی دیدم که تاکنون دیده‌ام و پذیرفتمش به‌عنوان کفاره‌ٔ گناهانی که در «تئاتر حکومتی سنگلج» شده است چرا که در آن جرگه سنگلج از نظر تحریک اندیشه‌ٔ تماشاچی این یکی مقام اول را داشت.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[صمد بهرنگی]]====&lt;br /&gt;
جای غلام‌حسین ساعدی  و کارش در ادبیات معاصر ایران معلوم است. اگرچه  در پایتخت‌نشین می‌نشیند، اما هنوز بو و خوی شهرستانیش را حفظ کرده است. هنوز آن عطر خنک دامنه‌های «ساوالان» کوه از نمایش‌نامه‌هایش و داستان‌هایش می‌آید... او این حسن را دارد که از مردم نمی‌گریزد. همیشه با آن‌ها است. پژوهنده است. یک روز می بینی در «ایلخی‌چی» است و روز دیگر صدایش از جزایر خلیج‌فارس و بندر لنگه و «خیاو» می‌آید. همین نشست و برخاست با مردم است که ذهن او را غنا و نوشته‌هایش را تنوع می‌بخشد...&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [آیت الله][[سید علی خامنه‌ای]]===&lt;br /&gt;
این شخص (غلام‌حسین ساعدی) قبل از انقلاب نمایشنامه‌ای به نام «آ باکلاه، آ بی‌کلاه» نوشته بود. آن وقت‌ها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخص کرده بود. در آن بیان سمبولیک منظور از «آ بی‌کلاه» انگلیسی‌ها بودند و منظور از «آ با کلاه» آمریکایی‌ها. در پرده اول، نمایشنامه نشان دهنده دوره نفوذ انگلیسی‌ها بود و در پرده دوم، نشان دهنده دوره نفوذ آمریکایی‌ها و در هر دوره، قشرهای مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند اما روشنفکر که در آن نمایشنامه «آقای بالای ایوان» نام دارد، به کل برکنار می‌ماند. می‌بیند، احیانا کلمه‌ای هم می‌گوید، اما مطلقا خطر نمی‌کند و وارد نمی‌شود. این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز برای دانشجویان و جوانان صحبت می‌کردم، این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقای نویسنده کتاب هم همان «آقای بالای ایوان» است. در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به کلی برکنار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه محمود کیانوش====&lt;br /&gt;
ساعدی در داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌هایش واقعیت را با خیال تسخیر می‌کند. از واقعیت آن‌چه را که می‌خواهد می‌کاهد، آن‌چه می‌خواهد به آن می‌افزاید و آن‌چه را که می‌خواهد تغییر می‌دهد و در عین حال موفق می‌شود. داستان‌های [[عزاداران بیل]]، نمایش‌نامه‌های مشروطیت و [[چوب به دست‌ها ورزیل]] از این توفیق است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه جلال فهیم‌هاشمی==== &lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;ارنست همینگوی&#039;&#039;&#039; برای اینکه &#039;&#039;&#039;«برف‌های کلیمانجارو»&#039;&#039;&#039; را بنویسد به کلیمانجارو می‌رود، غلام‌حسین ساعدی برای نوشتن &#039;&#039;&#039;«دندیل»&#039;&#039;&#039; به مراغه می‌رود و چند سال آنجا زندگی می‌کند. قصه‌ای که با زحمت و پشتوانه‌های اطلاعاتی نوشته شود، هرگز از ذهن مردم بیرون نمی‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[عبدالعلی دستغیب]]====&lt;br /&gt;
ولی وقتی آثار ساعدی را می‌خوانم، آن وجد هنری را به من نمی‌دهد. کارهای ساعدی با هم خیلی فاصله دارند، بعضی‌هایش خیلی خوب است، بعضی‌هایش متوسط و بعضی‌هایش هم خیلی ضعیف است. از نظر نگارش یکسان نیست. داستان دندیل که مجموعه چند داستان است، غالبا گزارشی است.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساواک&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه لیلی گلستان====&lt;br /&gt;
دهه‌های چهل و پنجاه، دو دهه تأثیرگذار بودند. دهه پنجاه، دهه ساعدی و [[هوشنگ گلشیری]] و [[محمود دولت‌آبادی]] و [[احمد محمود]] و [[سیمین دانشور]] بود.... با اینکه ساعدی را می‌شناختم اما نوشته‌هایش در حیطه فکری و سلیقه‌ای من نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[ابراهیم گلستان]]====&lt;br /&gt;
فیلم &#039;&#039;&#039;گاو&#039;&#039;&#039; اگر ارزشی داشته باشد فقط به‌خاطر قصه ساعدی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[مسعود بهنود]]===&lt;br /&gt;
«مردی که در سکوت هیبت آدم بزرگ‌های خشن را داشت با آن سبیلش، وقتی درماندگی می‌دید مانند بچه‌ها گریه می‌کرد. زار می‌زد، نه فقط شانه که تمام وجودش می‌لرزید.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
توجه ساعدی به مسئله فقر و التفات به دور از ریایی که نسبت به بینوایان از خود نشان می‌داد برای مسعود بهنود جذابیت فراوان داشت. بهنود از بخشی از نامه ساعدی به دوستی می‌نویسد که یکسال پیش از مرگش در غربت برای او نوشت: &lt;br /&gt;
:&#039;&#039;«زندگی اشک را از من دریغ کرد. اینجا چنان بیگانه‌ام و دور و اطراف خود چنان جانورانی می‌بینم که با آن‌ها احساس نزدیکی نمی‌کنم. غمشان را نمی‌خورم، اشکم برایشان در نمی‌آید.»&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مسعود&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[محمدعلی سپانلو]]===&lt;br /&gt;
سپانلو واقعیت موجود در آثار ساعدی را اینگونه تشریح می‌کند:&lt;br /&gt;
:«... فراموش نکنیم که در اینجا یک پزشک اعصاب و روان تخصص خود را با هنرش تلفیق کرده و به کشف رویه‌های تاریک واقعیت رفته است اما به‌هرحال او ملزوم نیست که این روابط را عریان برای ما توضیح دهد. او روزی ۸ ساعت در روز می‌نویسد و در این عرق‌ریزان شاق روح، خود نیز دستخوش اوهام است این چیزی جز تزریق واکسن مکشوفه به خود کاشف نیست، یک تزریق داوطلبانه برای آزمایش نتایج کار اما در پس این تراش ارادی روح یکی از کارآمدترین نویسندگان ما لحظات شوم سال‌های ما را که هیچ‌گاه به دقت و علاقه ندیده‌ایم، در موارد تاثیرش نشان می‌دهد، چیزی که با کلید نقد، نقدی که بر واقعیت استوار باشد چهره عمومی زندگی ماست و شناخت ما را نسبت به دردها و سقوط‌هایی که همه علل مادی دارند کامل می‌کند.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;مجابی&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه امید کشتکار===&lt;br /&gt;
ساعدی برای آن‌که به اهداف خود که یکی از آن‌ها آگاه‌کردن توده مردم بود برسد، ناچار بود که از فراز، فرود بیاید و داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش را طوری بنویسد که این طبقه متوسط ناآگاه به ادبیات و نمایش را جذب کند. حاصل این نوع دید آن می‌شود که نویسنده‌ای که اثر درخشان «واهمه‌های بی‌نام و نشان» را نوشته است، آثاری نمایشی می‌آفریند که چیزی جز بیانیه‌های سیاسی تاریخ مصرف‌دار نیستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedifilm.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صحنه‌ای از فیلم گاو&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saeditaghvaei.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌همراه ناصر تقوایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:بدری لنکرانی زن ساعدی.jpg|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بدری لنکرانی: همدم روزهای تنهایی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدگاه [[پرویز جاهد]]===&lt;br /&gt;
اگر فیلم متوسط شوهر آهوخانم ساخته داوود ملاپور که بر اساس رمانی به همین نام اثر محمدعلی افغانی، ساخته شد را نادیده بگیریم، بدون شک می‌توان فیلم «گاو» را نخستین اقتباس جدی و خلاقانه از ادبیات معاصر ایران در سینما دانست.مهرجویی درباره همکاری خود با ساعدی در نوشتن فیلم‌نامه «گاو» به نگارنده گفته است:&lt;br /&gt;
«ما علاوه‌بر گاو چندین فیلم مختلف با هم کار کردیم. کمی با هم گفت و گو می‌کردیم و بعد می‌نشستیم به نوشتن. مثلا یادم می‌آید که فیلم گاو را حدود ده شب یا دو هفته رفتیم توی مطب ساعدی در خیابان دلگشا و حرف می‌زدیم.»{{سخ}}&lt;br /&gt;
ناصر تقوایی در نخستین فیلم سینمایی‌اش به جای قصه‌های خود، همانند مهرجویی به سراغ قصه‌ای از ساعدی رفت.فیلم «آرامش در حضور دیگران» که بر اساس قصه واهمه‌های بی‌نام و نشان ساعدی (۱۳۴۶) ساخته شده، اثری انتقادی در نقد طبقه اجتماعی متوسط جامعه و قشر به ظاهر روشنفکر ایران و مناسبات بین آنهاست.&lt;br /&gt;
داریوش مهرجویی، بعد از موفقیت هنری فیلم «گاو»، چند سال بعد یعنی در ۱۳۵۳ به سراغ داستان دیگری از ساعدی یعنی «آشغالدونی» (از مجموعه گور و گهواره) می‌رود تا تجربه موفقیت‌آمیز «گاو» را در «دایره مینا» تکرار کند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
غلام‌حسین ساعدی به‌عنوان فیلم‌نامه‌نویس تنها با مهرجویی همکاری کرد و در نوشتن فیلم‌نامه «آرامش در حضور دیگران»، ‌ با ناصر تقوایی همکاری نکرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پرویز&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[سیدرضا حسینی]]====&lt;br /&gt;
نمایش‌نامه‌های «گوهرمرداد» به‌خصوص چند نمایش‌نامهٔ او که موضع‌شان از انقلاب مشروطیت گرفته شده، واقعا کارهای موفقی است... خواننده به‌سادگی احساس می‌کند که با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو است... تکنیک کار «گوهر مراد» و به‌خصوص روش او در تکرار بعضی صحنه‌های مشابه، انسان را به‌ یاد کارهای &#039;&#039;&#039;«اوژن یونسکو»&#039;&#039;&#039; نمایش‌نامه‌نویس معاصر می‌اندازد؛ اما «یونسکو»ئی جدی‌تر و بی‌اداتر.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[اکبر رادی]]====&lt;br /&gt;
ساعدی در «چوب به دست‌های ورزیل» نقاش چرب‌دستی است که روی تخته شستی خود جای لوله‌های رنگ تکه‌هایی از محسوس‌ترین دردهای بشری گذاشته و پرداخت صحنه‌های این نمایش قلم مویش را به زخم ناسور ما فرو برده است. و آیا این «چوب به دست‌ها...» بشارت‌دهنده به یک تازه بلوغی در تئاتر معاصر ایران است؟ هر چه هست، اینک پرده کنار رفته است و ما در ژرفنای نیمه‌تاریک شاهدان عینی یک تولدیم؛ تولد جلیل تئاتری که تماشای آن مایهٔ مباهات انسان‌های دردمند و بازی در کوچک‌ترین نقش‌هایش فخر هر بازیگر و اندیشمندی است. نمایش‌نامه‌ای که معایبش کوچک است و محاسنش بزرگ.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌‌نگار قوم)}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Saedimazar.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;مزار ساعدی در گورستان پرلاشز پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خاموشی قلم===&lt;br /&gt;
در غربتی که برای بار دوم به آن تن داد دیگر نتوانست دوام بیاورد. غربتی که میز و دم و دستگاهی در آن نداشت. بر سر مزار [[صادق هدایت]] رفت و به دوستانش گفت:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«میشه سنگ مزارش را به ما قرض بدهد تا یک میز تحریر برای نوشتن داشته باشیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این دفعه بی‌تاب‌تر از هر زمان دیگری با زندگی جدیدش در پاریس مواجه می‌شداز ابتدای ورودش به این شهر تا چند ماه را در خانه دوستان قدیمش، هما ناطق و ناصر پاکدامن سپری کرد. همچنان فعال بود، اما دلزده و دلشکسته. هما ناطق دور افتادن ساعدی از فعالیت اصلی را به گردن سیاست‌بازها می‌اندازد:{{سخ}} «جنگیران حرفه‌ای پیرامونش را گرفتند. او را که همه عمر از جن زده‌ها می‌‌هراسید.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آوارگی&#039;&#039;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سرانجام غلام‌حسین ساعدی در روز دوم آذرماه۱۳۶۴ پس از طی یک بیماری کبدی در اثر خون‌ریزی داخلی در پنجاه‌سالگی در پاریس درگذشت. پیکر او را در گورستان پرلاشز پاریس در نزدیکی [[صادق هدایت]] به خاک سپردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==کتاب‌شناسی و ویژگی‌های اثر==&lt;br /&gt;
===لحن و سبک و سیاق ساعدی===&lt;br /&gt;
موضوع اغلب آثار ساعدی، حوادث ساده و پیش‌پاافتادهٔ زندگی روزانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ص=۴۲}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در برخی از آثار او اعم از نمایشنامه و داستان بیش از همه ویژگی‌های رئالیسم جادویی، آفرینش موجودات وهمی و استحاله شخصیت‌ها مدنظر قرار گرفته است. برخی از وجوه این سبک در آثار برجسته او مانند [[عزاداران بیل]]، [[مولوس کورپوس]]، [[آشفته‌حالان بیداربخت]] و [[ترس و لرز]] منعکس است. نمونه‌ای از این وجوه، عناصر نامتناجس، به‌ویژه موجودات عجیب و ترکیبی میان انسان و حیوان در آثار اوست. منتقدان، آثار او را در قالب سبک‌های دیگر نیز معرفی کرده‌اند. برخی سبک او را ترکیبی از سورئالیسم، امپرسیونیسم و رئالیسم با قطره‌های رنگینی از سمبولیسم می‌دانند. برخی معتقدند که آثار او «در شکل جهانی، قابل ارائه خواهد بود».{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از ویژگی‌های ساعدی در مجموعه نخستش، توصیف غیر متعارف است از یک امر متعارف. این ویژگی تا آخر کار داستان نویسی او ادامه پیدا کرد و پخته‌تر و غنی‌تر شد. ساعدی نمی‌گوید شیئی به در خورد و صدا کرد؛ بلکه به شیء نسبتی انسانی می‌دهد و از این راه چیزی آشنا را غریبه می‌کند. بعدها ساعدی از این تکنیک نهایت استفاده را می‌برد تا جهانی از هول و هراس بیافریند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
آثار ساعدی را می‌توان در شش دسته مجموعه داستان‌، رمان، نمایشنامه، فیلم‌نامه، تک‌نگاری و ترجمه طبقه‌بندی کرد:&lt;br /&gt;
====مجموعه داستان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه‌های شهرری]]، تبریز، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[شب‌نشینی باشکوه]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عزاداران بیل]]، ۸ داستان پیوسته، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دندیل]]، ۴داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گور و گهواره]]، ۳ داستان، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[واهمه‌های بی‌نام و نشان]]، ۶ داستان، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ترس و لرز]]، ۶داستان پیوسته، ۱۳۴۷.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آشفته حالان بیداربخت]]، ۱۰ داستان، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
====رمان====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[توپ]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تاتار خندان]]، ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غریبه در شهر]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نمایشنامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کاربافک‌ها در سنگر]]، ۱۳۳۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کلاتهٔ گل]]، ۱۳۴۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ده لال‌بازی]]، ۱۰ نمایشنامه پانتومیم، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چوب به دست‌های ورزیل]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بهترین بابای دنیا]]، ۱۳۴۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[آی باکلاه آی بی‌کلاه]]، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خانه روشنی]]، ۵ نمایشنامه، ۱۳۴۶&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دیکته و زاویه]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۴۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پرواربندان]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[وای بر مغلوب]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ما نمی‌شنویم]]، ۳ نمایشنامه، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جانشین]]، ۱۳۴۹&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[چشم در برابر چشم]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مار در معبد]]، ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عاقبت قلم فرسایی]]، ۲ نمایشنامه، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[هنگامه آرایان]]، ۱۳۵۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ضحاک]]، ۱۳۵۵&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ماه عسل]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم‌نامه====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[فصل گستاخی]]، ۱۳۴۸&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گاو]]، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[عافیتگاه]]، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مولوس کورپوس]]، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====تک‌نگاری====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ایلخچی]]، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خیاو یا مشکین‌شهر]]، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اهل هوا]]، ۱۳۴۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترجمه===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;شناخت خویشتن (آرتور جرسیلد)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;قلب، بیماری‌های قلبی و فشارخون (ه. بله‌کسلی)، با محمد علی نقشینه، ۱۳۴۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;آمریکاآمریکا (الیا کازان)، با محمدنقی براهنی، ۱۳۴۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نشریات====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب اول الفبا]]، تابستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب دوم الفبا]]، پاییز ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب سوم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب چهارم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب پنجم الفبا]]، زمستان ۱۳۵۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کتاب ششم الفبا]]، تابستان ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
[[الفبا چاپ پاریس]]&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب اول، زمستان ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب دوم، بهار ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب سوم، تابستان ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب چهارم، پاییز ۱۳۶۲&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب پنجم، زمستان ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب ششم، پاییز ۱۳۶۴&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;کتاب هفتم، پاییز ۱۳۶۵&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سخنی بیشتر دربارهٔ آثارش===&lt;br /&gt;
====ایلخی‌چی====&lt;br /&gt;
ناصر وثوقی در مجلهٔ اندیشه و هنر که ویژه‌نامه‌ای برای [[جلال آل‌احمد]] است، کتاب «ایلخی‌چی» مورد تأیید جلال را این‌گونه نقد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال آل‌احمد در مقدمه ایلخی‌چی توضیح می‌‌دهد: «یک آبادی است با این امتیاز که از آبادی‌های معدود اهل حق است و اگر بپذیریم که برای شناختن یک فرقه تنها کافی نیست که بدانی کتاب‌ها چه نوشته‌اند بد نیست در ایلخی‌چی بنشینی و گپ بزنی. این‌جوری بهتر می‌توان فهمید که یک سنت چگونه دوام می‌کند و از کجا می‌زاید.» به راهنمایی این کلمات سراغ متن می‌رویم و درمی‌یابیم که ایلخی‌چی پریشان‌نوشته‌ای است در ستایش صوفی‌گری و پوسیده‌پرستی و ولنگاری و خرافات و سر در لاک خود فرو بردن و از جهان هر چه در آن است بی‌خبر ماندن و سخت در این زمینه‌ها پیروز. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و اما نویسنده، غلامحسین ساعدی نویسنده‌ای است طبیب و یا بالعکس.» پزشکی که زیارت نشانه‌گاه‌های ایلخی‌چی و صحبت با بلقیس‌خانم و درویش اصغر را بر بالین بیمارن و آزمایشگاه و پژوهش‌های علمی و پزشکی ترجیح داده است تا در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم صوفی‌گری را پاس بدارد و بقایای سنتی پوسیده و نکبت‌آور را از گزند زمان ایمن سازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شیوهٔ کار در ایلخی‌چی تازه است: نشستن پای بساط عمو اسدها و کلثوم ننه‌های ایلخی‌چی، خالی کردن لیوان‌های عرق و اختلاط با هم‌پیاله‌ها، زیارت قیرخ ایاخ و مزار صاحبان کرامت و آوردن پوسیده‌‌ترین خرافه‌های عهد بوقی وابسته به مکتب‌ تاریخی «دنیارو ولش» که در این آمیزش‌ها به گوش می‌خورد بر روی کاغذ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ایلخی‌چی را نمی‌توان با تک‌نگاری‌های دیگر سنجید، زیرا تک‌نگاری نیست... طبیبی قلم به ستایش صوفی‌گری برمی‌دارد. مؤسسه‌ای وسیلهٔ کارش را فراهم می‌آورد و دستگاهی دانشگاهی در این «بیهوده‌گرایی» که وقت و پول و اندیشه بسیاری را به‌هدر می‌دهد. پیشگام و مبتکر است. چه می‌توانیم بکنیم جز این که: حضرت جلال آل‌احمد را از این «دسته‌گل دماغ‌پرور» که به گنجینهٔ زبان و ادب پارسی و به سرپرستی ایشان هدیه شده است بیدار باش دهیم. جناب [[احسا نراقی]] و جناب شاپور راسخ را از گِرد گردن مصالحی درویشانه و پوشالین، نظیر «ایلخی‌چی» در راه تجدید بنای اقتصادی و اجتماعی برحذر بداریم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی»}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[عزاداران بیل]]====&lt;br /&gt;
صمد بهرنگی در کتاب «مجموعهٔ مقاله‌ها» بیل ساعدی را نمونه‌ای از روستایی‌نویسی می‌داند که گاها به سوی سمبولیسم حرکت می‌کند:  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«زمینهٔ قصه‌های بیل، زندگی عادی مردم روستایی است به ‌نام بیل. این چیز مهمی نیست. اهمیت قصه‌ها در برداشتی است که نویسنده از زندگی عادی روستا کرده است. این برداشت خاص اوست و در ادبیات فارسی تازگی دارد... بیل روستایی است مثل صدها روستای ناشناس دیگر. با پنجاه یا شصت یا کمتر زن و مرد و بچه... ساعدی بی‌آنکه حرف توی دهان آدم‌های قصه‌هایش بگذارد و توصیفی از در و دیوار روستا بکند، ما را حتی با معماری خاص روستاهای دور و بر بیل آشنا می‌کند... ساعدی در این قصه‌ از اساطیر مردم خوب و بجا استفاده می‌کند و حرفش را در قالب آن‌ها بیان می‌کند... هر قصه در اطراف یکی از بیلی‌ها دور می‌زند. در ضمن دیگر بیلی‌ها هم در همهٔ قصه‌ها کم و بیش ظاهر می‌شوند. مثلا قصهٔ سوم در اطراف مشدی حسن و گاوش دور می‌زند... طرز کار ساعدی بر این اساس است که آدم‌هایش با گفتگو و رفتارشان خود را و محیط‌شان را بشناسانند. نمی‌توانید در وصف سیرت یکی از بیلی‌ها جمله‌ای پیدا کنید. آدم‌ها ذات خود را بروز می‌دهند...  اما مسئله اصلی این است که نویسنده قصه‌هایش را برای کدام دسته از مردم نوشته است؟ آیا مردم عادی باسواد اگر قصه‌های او را بخوانند لذت می‌برند و چیزهایی دریافت می‌کنند؟ آیا نویسنده عزیز معتقد است که توجه به این جور چیزها در شأن هنر نیست؟ به‌نظرم که مردم عادی با سواد چیز کمی از «عزاداران بیل» دریافت کنند. به‌خصوص که گاهی قصه‌ها به طرف سمبولیسم گرایش می‌کنند و فهم آن‌ها مشکل می‌شود. یا بهتر بگویم که دید و برداشت نویسنده بعضی وقت‌‌ها خیلی خصوصی و پیش خود می‌شود و خواننده قصد او را درنمی‌یابد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;ساوالان&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====توپ====&lt;br /&gt;
محمود کیانوش «توپ» ساعدی را عقب‌گردی در نویسندگی او می‌داند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع ساعدی در نمایش‌نامه‌هایش آزادی بیشتری دارد، چون در نمایش‌نامه، آدم‌ها فقط حرف و حرکت دارند. به‌همین‌جهت اغلب داستان‌های ساعدی به نمایش‌نامه بیشتر شبیه است تا به داستان. اما در داستان توپ نویسنده گویا آگاهانه خواسته است از تئاتر دوری بگیرد، و اولین بار است که می‌بینیم ساعدی به توصیف محیط می‌پردازد... در داستان توپ ساعدی همین آدم‌ها و همین حرف‌‌ها و حرکت‌ها را دارد، اما در پرداختن داستان می‌کوشد که واقعا داستان‌نویس باشد. همین کوشش موجب شده است که خامی‌هایی نیز آشکار شود. نخستین کوشش نویسنده است در این زمینه و خامی‌ها نیز رنگ تمرین و آزمایش دارد... تلاش در کامل کردن توصیف، عیب‌هایی در داستان به‌جا گذاشته است. اول این که توصیف طبیعت و دگرگونی‌های آن باید مورد داشته باشد و از دیدگاه آدم صحنه انجام بگیرد، حال آن که اغلب وصف‌های توپ از طرف نویسنده و جدا از وضع و حال آدم‌های صحنه صورت می‌گیرد. دوم این که طول وصف‌ها از نیاز داستان تجاوز می‌کند. سوم این که این‌گونه وصف کردن در طبیعت نویسندهٔ توپ نیست و چون او خود را وادار به به توصیف می‌کند۷ اغلب توصیف‌ها کهنه و پیش پا افتاده از کار درمی‌آید یا عینا تقلیدی است از وصف نویسندگان دیگر (نشانی از وصف‌های [[صادق هدایت]] در [[بوف کور]] و زبان توصیفی [[جلال آل‌احمد]] را یادآور می‌شود)... چاپ شدن توپ بانک اخطاریست به نویسندهٔ آن و با این دو اشاره: ۱- وقتی که شناخته شدی هرچه بنویسی چاپ می‌کنند، پس هیچ‌کس مواظب تو نیست، نه ناشر، نه خواننده، نه منتقد. خودت مواظب خودت باش! ۲- توپ و دیکته و زاویه نشان می‌دهد که نویسنده سخت دویده است. حالا اگر نمی‌خواهی از رفتن بمانی، بنشین و نفس تازه کن.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;توصیفات&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ده لال‌بازی====&lt;br /&gt;
[[سیدرضا حسینی]] در مقاله‌ای به نقد نمایش‌نامه «ده لال‌بازی» ساعدی (گوهرمراد) می‌نشیند. او در جایی از متن عنوان می‌کند که «با هنرمندی مستقل و کاری تازه روبرو شده است»، با این حال، نقد صریحی بر این اثر وارد می‌کند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ده لال‌بازی» مجموعهٔ ده نمایش‌نامهٔ بی‌گفتار (پانتومیم) است که به‌صورت کتابی کوچک منتشر شده است... در «گوهرمراد» از آن بیماری که دامنگیر بیشتر نویسندگان جوان ما است، اثری نیست. در او نه کششی برای تقلید از نویسندهٔ خاصی وجود دارد و نه تلاشی برای حفظ خود از چنین تقلیدی. کار او به خودی جدا و تازه است. اما دربارهٔ این که آیا این قطعات «لال‌بازی» است یا نه جای حرف است. زیرا تقریبا در همهٔ این نمایش‌نامه‌های بی‌گفتار هیچ احتیاجی به «لال‌بازی» احساس نمی‌شود و هیچ‌گونه لال‌بازی هم در آن‌ها نیست. درست است که گفتاری در میان نیست و هنرپیشه‌ها با کمال راحتی می‌آیند و می‌روند و حرکات طبیعی‌شان برای اجرای نمایش‌نامه کافی است. حالا اگر به حرکات طبیعی آنان حرکات چهره نیز اضافه شود شاید بهتر بیان مقصود کند و یا بعید نیست که غلو هنرپیشه در این قبیل حرکات برای این که پانتومیمی اجرا کرده بادش، رنگ اصلی نمایش‌نامه را بر هم بزند. زیرا اغلب این قطعات مانند قطعهٔ شعری زیباست و آن‌چه در آن‌ها ضروری به‌نظر می‌رسد حرکات مخصوص پانتومیم نیست، بلکه آهنگ است و رقص... بهتر بگویم به‌نظر من بیشتر این قطعات به جای این که پانتومیم شمره شود، شبیه داستان‌هایی برای «باله» است و بی‌آن که خود نویسنده به این نکته اشاره کرده باشد، بعضی از این نمایش‌نامه‌ها به خودی خود این رقص و آهنگ را در نظر خواننده مجسم می‌سازد.»&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یونسکو&#039;&#039;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آی یا کلاه، آی بی کلاه====&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] نمایش‌نامه «آی بی کلاه، آی با کلاه» ساعدی را، نمایشی سمبولیستی می‌داند: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«در سطح و ظاهر قضایا، «آی با کلاه، آی بی کلاه» کمدی سبک و شیرینی است که روی هم رفته خوب نوشته و اجرا شده است. نویسنده و کارگردان کارهای مردم حقیر و خودبین بیگانه از شعور اجتماعی را روی صحنه به ما نشان می‌دهند و روی جنبه‌های مسخره و مفتضح آن‌ها انگشت می‌گذارند. وقتی که دکتر ثباتی از موقعی – که به‌هیچ‌وجه مناسب هم نیست – استفاده می‌کند تا اسم خود را روی کوچه بگذارد، من گمان می‌کنم که غالب تماشاگران مصداق خارجی او را در کوچهٔ خودشان به یاد می‌آورند. یا از خندهٔ ناراحت تماشاگران من این‌طور می‌فهمم که در صحنهٔ عکس‌برداری خیلی‌ها با کمال تعجب چهرهٔ خودشان را تشخیص می‌دهند. شاید این نخستین بار باشد که انسان تهرانی هیکل ناساز خودش را روی صحنه می‌بیند و ناچار است پیش وجدان خودش اذعان کند که هیچ بی‌انصافی هم در حقش نکرده‌اند و انصافا مسخره است. از این حیث صرف نظر از توفیق نویسنده در پروراندن صحنه‌ها، کوشش کارگردان هم در مجسم کردن آن‌ها و اوضاع روی صحنه به‌نظر بسیار ثمربخش بوده است... نکتهٔ دیگر این است که به‌نظر می‌رسد نویسنده از لحظاتی که برای ریشخند کردن ضعف‌های آدم‌ها و تأسیسات اجتماعی برایش فراهم شده، چنان به شوق آمده که گاهی – ولو چند لحظهٔ کوتاه – مایهٔ اصلی نمایش‌نامه را از یاد برده است. در نتیجه این‌گونه لحظات سطحی و غیرقابل تحلیل از کار درآمده‌اند – هر چه که فی‌نفسه و در حد سطح ظاهر خود قابل قبول و حتی قابل ستایش هستند. شاید به‌عنوان نمونه بعضی از حرکات خبرنگار با پاسبان را بتوان از این قبیل دانست. چون نباید فراموش کنیم که در این بحث فرض ما بر این است که با یک نمایش کنایی جدی سروکار داریم که فقط در ظاهر صورتک کمدی سبک به چهره زده است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ممنوع ولی مجاز====&lt;br /&gt;
از دهه ۶۰ کتاب‌های ساعدی به‌دلیل همکاری وی با گروهک‌های مسلح و هتاکی نسبت به [آیت الله] خمینی و مقابله با انقلاب، ممنوع الانتشار شد؛ لکن در دولت اصلاحات، آثار وی به لطف سیاست تساهل و تسامح وزیر ارشاد وقت منتشر گردید. این اقدام با انتقاد برخی از گروه‌های متعهد و وفادار جمهوری اسلامی مواجه شد. از جمله دفتر سیاسی سپاه پاسداران در نشریه رویدادها نسبت به تجدید چاپ آن آثار اعتراض کردند. اما مدیرکل وقت کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرد که چون آقای دکتر ساعدی در هیچ‌یک از مراجع قانونی ایران محکوم نشده‌اند، نمی‌توان جلو انتشار آثار او و یا تجدید چاپ آن‌ها را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دنیای مارکز و دنیای ساعدی====&lt;br /&gt;
ساعدی پیش از رئالیسم جادویی مارکز و ماکوندوی غربیش و خیلی پیش از ترجمه آن‌ها به آفرینش جهانی خیالی با دستمایه‌های جادو و بیشتر هراس پرداخته بود؛ اما تفاوت این دو شاید بیشتر در این باشد که دنیای مارکز سرشار از شهوت زیستن است و جهان ساعدی مشحون از مرگ و جنون و از این نظر شاید ساعدی بیشتر به فاکنر نزدیکتر باشد تا مارکز.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====عاشقی به سبک چخوف====&lt;br /&gt;
می‌گویند چخوف عاشق شخصیت‌های داستانش بود و آدم‌هایش را دوست داشت و این از سطر‌سطر آثارش پیداست. تاثیر چخوف بر ساعدی آشکار است. ساعدی هم پیداست که آدم‌هایش را دوست دارد. مهربانی از ویژگی‌های شاخص شخصیت اوست؛ اما این هم هست  که نوع دوست داشتن او، دوست داشتنی توام با وحشت است و اضطراب. ساعدی بلاهت جماعتی گرسنه و عقیم را نمایش می‌دهد. بلاهتی که به غارت ختم می‌شود. آدم‌های ساعدی در زخم‌خورده‌ترین حالتشان باز تحمل می‌کنند و می‌مانند. انگار به امید روزی که ورق برگردد و به قولی گدا معتبر شود، وحشت ساعدی هم از همین است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====جهان داستان‌های ساعدی====&lt;br /&gt;
جهان نیازمندان بی‌قهرمانی است که در پی قهرمان باقی و قدیس‌پروری عمرشان تباه شده است و از قهرمان هم خبری نیست. ساعدی در تمام داستان‌هایش همین فقر را نشانه رفته است. قهرمان نبودن و بی‌قهرمان زیستن فقر نیست، فقر آن‌جاست که از آدمی با هزار نقطه ضعف و نیاز، قهرمانی قدیس ساخته شود. در جهان ساعدی چنین قهرمانی یا فریبکار می‌شود یا گریزان و سرگردان. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بررسی نقش زن در آثار ساعدی====&lt;br /&gt;
زن در داستان‌های ساعدی اصولاً یا شخصیتی مادرگونه دارد، یا دختری است نجیب، هنرمند و عاشق‌پیشه یا اینکه در اغلب مواقع یک زن وقیح است که با وقاحتش قصد دارد به خواسته‌هایش برسد.&lt;br /&gt;
ساعدی در این رابطه می‌نویسد: «چاله چوله‌های عاطفی سنگ پای روحه. یک مرتبه می‌آید و همه چیز را جاکن می‌کند.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نوش آذر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
بااین‌حال [[نیلوفر بیضایی]] نظری کاملا متفاوت دارد، از نظر او در آثاری از ساعدی که در آن زنان حضور دارند، این حضور در سایه خصلت‌های پستی که نویسنده برای آن‌ها در نظر می‌گیرد بی‌اهمیت و منفی جلوه می کند. &lt;br /&gt;
ساعدی در مصاحبه‌ای در مورد کمرنگ بودن نقش زن در آثارش و اینکه آیا تعمدی در کار بوده یا نه می‌گوید:{{سخ}}&lt;br /&gt;
«نه! تعمدی در کار نبوده است. وقتی راجع به زن فکر می‌کنند، به خصوص ایرانی‌ها در فضای خاصی زندگی کرده‌اند، بیشتر به زن به‌عنوان یک ماده نگاه می‌کنند. شخصیت گدا یک زن است. یک پیرزن. پس زن حضور دارد. در «آرامش در حضور دیگران» دو تا زن جوان هستند. به هر حال در کار من در این مورد تعمدی در کار نیست. بستگی دارد به اینکه در اثری که می‌نویسید ضرورت وجود زن هست یا نه.» &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نیلوفر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====انقلابی سابق====&lt;br /&gt;
حدیث زندگی او بی‌شک حدیث دردمندی است که در دو نوبت آوارگی دید. هم در دوران شاه و هم در دوران پس از انقلاب اسلامی. زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی، حکایت خلاقیت، نبوغ و آفرینش هنری است در بستر یک جامعه استبدادزده.ساعدی پس از انقلاب تا مدت‌ها تحت تعقیب بود و به گفته خودش چندین ماه زندگی مخفی داشت:«همدم من چرخ‌های بزرگ خیاطی و مانکن‌های گچی بود. اغلب در تاریکی می‌نوشتم. بیش از هزار صفحه داستان‌های کوتاه نوشتم. در این میان برادرم را دستگیر کردند و مدام پدرم را تهدید می‌کردند که جای مرا پیدا کنند و آخر سر دوستان ترتیب فرار مرا دادند و من با چشم گریان و خشم فراوان و هزاران کلک از راه کوه‌ها و دره‌ها از مرز گذشتم و به پاکستان رسیدم و با اقدامات سازمان ملل و کمک چند حقوقدان فرانسوی ویزای فرانسه را گرفتم و به پاریس آمدم.» همچنین چند روز پیش از مرگش تاسف خود را از وضعی که دچار آن شده اینگونه ابراز می‌دارد: «درگیری سیاسی تا به حال نگذاشته است که به این کار (نویسندگی) بپردازم. کار اصلی من مبارزه با مرگ است. من نمی‌خواهم بمیرم.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====منافق فعلی====&lt;br /&gt;
هشت روز پس از پیروزی انقلاب و در تاریخ ۳۰بهمن۱۳۵۷ عده‌‌ای از اعضای کانون نویسندگان در یک حرکت تاکتیکی به دیدار [آیت الله] خمینی رفتند. غلام‌حسین ساعدی هم در میان کسانی که به دیدار ایشان رفتند، قرار داشت. او بعدها و در جریان گفت‌و‌گو با ضیاء صدقی، به ماجرای این ملاقات اشاره می‌کند. ساعدی در جریان رفراندوم ۱۲ فروردین ۱۳۵۸ مخالفت خود با حاکمیت اسلامی را علنی کرد و مقابل نظام ایستاد. وی تمام توان خود را در خدمت با تبلیغات سوء علیه رفراندوم جمهوری اسلامی به کار گرفت. همچنین در رابطه با انتخابات مجلس خبرگان نوشت:« انتخابات قلابی راه انداختند و نخبه‌های حیرت‌آور و شیخ‌های بی‌نام و نشان مسئله‌گو را از صندوق‌ها بیرون کشیدند تا سرنوشت‌نامه سیاهی، نه تنها برای نسل حاضر که برای نسل‌های بعدی رقم بزنند، نخبه‌هایی که بیشترشان در روضه‌خوانی صلاحیت دارند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
به طور کلی دو شناخت‌نامه در ارتباط با زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی موجود می‌باشد. یکی شناخت‌نامه‌ای است که [[جواد مجابی]] گرآورده است و دیگری شناخت‌نامه‌ای است به همت کوروش اسدی.&lt;br /&gt;
برخی دیگر از منابعی که در ارتباط با ساعدی و آثارش موجود می‌باشند:&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[گوهر مراد و مرگ خود خواسته]]، [[اسماعیل جمشیدی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر علم&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بختک نگار قوم (نقد آثار غلام‌حسین ساعدی) از نگاه نویسندگان]]، [[علی‌رضا سیف‌الدینی]]، ۱۳۷۸، تهران، نشر اشاره&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های غلام‌حسین ساعدی]]، [[روح‌الله مهدی‌پورعمرانی]]، ۱۳۸۱، تهران، نشر روزگار&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نقد آثار غلام‎حسین ساعدی (گوهرمراد)]]، [[عبدالعلی دست‌غیب]]، ۱۳۵۴، نشر چاپار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=اسدی|نام=کورش|پیوند نویسنده=کورش اسدی|عنوان=شناخت‌‌‌نامهٔ غلام‌حسین ساعدی|سال=۱۳۹۶|ناشر=نشر نیماژ|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی=مجابی|نام=جواد|پیوند نویسنده=جواد مجابی|عنوان=شناختنامهٔ ساعدی|سال=۱۳۷۸|ناشر=نشر قطره|مکان=تهران|شابک=۹۶۴-۳۴۱-۰۵۰-۱|صفحه=}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= موحد  |نام= ضیاء  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۵ |مکان = تهران |صفحه= ۹۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۳۳۸۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= حسینی |نام= سیدرضا |تاریخ= فروردین ۱۳۴۴ |عنوان= ده لال‌بازی |ژورنال= انتقاد کتاب |دوره= دورهٔ دوم |شماره= ۱ |صفحات=۱۴-۱۱ |تاریخ بازبینی= ۱۱ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= رحمانی خیاوی |نام=صمد|تاریخ= زمستان ۱۳۸۱ |عنوان= نقد و تحلیل داستان گاو از عزاداران بیل/ غلامحسین ساعدی |ژورنال=رشد آموزش زبان و ادب فارسی|دوره=  |شماره= ۶۴ |صفحات=۴۲ و ۴۳ |تاریخ بازبینی= ۲۶اردیبهشت۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی = فهیم‌هاشمی| نام = جلال| عنوان = مردم را خوب می‌شناخت| ژورنال = ماهنامه ادبیات و داستان | مکان = تهران| دوره = دوم| شماره =نهم | سال =۱۳۹۲ | ص=۶۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= لی‌لی | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران  (لیلی گلستان) |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۵۰ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۲۱۰۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= گلستان  |نام= ابراهیم  | عنوان = از روزگار رفته، چهره به چهره با ابراهیم گلستان |ناشر = ثالث |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه= ۱۶۱ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۴۰۵۰۲۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سپانلو  |نام= محمدعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (سپانلو)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۹۶ |مکان = تهران |صفحه=  ۲۰۷-۲۰۶ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۷۶۸۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= وثوقی |نام= ناصر |تاریخ= مهر ۱۳۴۳ |عنوان= در ستایش صوفی‌گری یا «ایلخی‌چی» |ژورنال= اندیشه و هنر |دوره= دورهٔ پنجم |شماره= ۴ |صفحات=۵۲۸-۵۲۹ |تاریخ بازبینی= ۱۶ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= فعله‌گری |نام= مصطفی |تاریخ= خرداد۱۳۷۷ |عنوان= کارنامهٔ غلامحسین ساعدی |ژورنال=کیهان فرهنگی |دوره=  |شماره=۱۴۲ |صفحات=۶۶ تا ۷۰ |تاریخ بازبینی= ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= بهرنگی  |نام= صمد  | عنوان = مجموعه مقاله‌ها  |ناشر = دنیا/ روزبهان  |سال = ۲ فروردین ۱۳۶۰ |مکان = تهران |صفحه= ۱۱۹-۱۰۵ |شابک= -}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= کیانوش |نام= محمود |تاریخ= آبان و آذرماه ۱۳۴۷ |عنوان= آذرخش بی‌تندر  |ژورنال= انتقاد هنر |دوره= دورهٔ چهارم |شماره= ۳ |صفحات=۳۱-۲۱ |تاریخ بازبینی= ۱۷ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دستغیب |نام= عبدالعلی  | عنوان = تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران (عبدالعلی دست‌غیب)  |ناشر = ثالث  |سال = ۱۳۸۹ |مکان = تهران |صفحه= ۱۳۸ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۸۰۶۵۹۰}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد  |نام= هوشنگ  | عنوان =  پژوهشگران معاصر (ج۱۱)  |ناشر = فرهنگ معاصر |سال = ۱۳۸۵ |مکان = تهران |صفحه= ۴۰۳-۴۰۲ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۴۳۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= میرعابدینی |نام= حسن |عنوان = فرهنگ داستان‌نویسان ایران از آغاز تا امروز |ناشر = چشمه |شهر = تهران |تاریخ =۱۳۸۶ |ص= ۱۴۹ |شابک= ۹۷۸۹۶۴۳۶۲۳۶۲۳}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{ یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۴۷۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اسدی  |نام= کورش  | عنوان = شناخت‌نامهٔ غلامحسین ساعدی  |ناشر = نیماژ  |سال = ۱۳۹۷ |مکان = تهران |صفحه=  ۱۸-۱۶ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۳۶۷۳۹۴۶ }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= شریفی |نام= محمد  |عنوان =فرهنگ ادبیات فارسی معاصر |ناشر = فرهنگ نشر نو |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۹۵ |ص= ۸۱۲ |شابک= ۹۷۸۶۰۰۷۴۳۹۹۹۹}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد ژورنال |نام خانوادگی= دریابندری |نام= نجف |تاریخ= فروردین ۱۳۴۷ |عنوان= دربارهٔ قوت و ضعف نمایش‌نامهٔ آی بی‌کلاه، آی با کلاه |ژورنال= نگین |دوره= دورهٔ سوم |شماره= ۳۵ |صفحات=۱۰۳-۹۵ |تاریخ بازبینی= ۱۹ آذر ۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= سیف‌الدینی |نام= علیرضا  |عنوان = نقد آثار غلامحسین ساعدی از نگاه نویسندگان (بختک‌نگار قوم) |ناشر = اشاره |شهر = تهران |تاریخ = ۱۳۶۴ |ص= ۱۱۸-۱۱۱ |شابک= ۹۶۴۵۷۷۲۵۳۲}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2015/11/151125_l41_books_saedi_anniversary&lt;br /&gt;
|عنوان=واژه‌های غریب در دنیای عجیب؛ ۳۰ سال از مرگ ساعدی گذشت|ناشر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۹۴ (۲۵نوامبر۲۰۱۵)}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_special_page|عنوان=یادی از غلام‌حسین ساعدی؛ ۲۵ سال پس از مرگش|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=۴آذر۱۳۸۹ (۲۵نوامبر۲۰۱۰)}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml|عنوان=در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_sarkoohi_memories.shtml|عنوان=نگاهی دیگر؛ ساعدی، آل احمد و فداییان خلق تبریز|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101118_hn_saedi_sang.shtml|عنوان=داستان انقلاب به روایت غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101125_l41_book_saedi_behnood.shtml|عنوان=پهلوانی که گریستن می توانست|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101123_l41_theater_saeedi_niloufar_beizaee.shtml|عنوان=نگاهی به زندگی و آثار غلام‌حسین ساعدی|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=http://www.bbc.com/persian/arts/2010/11/101129_l41_cinema_saedi_cinema_jahed.shtml|عنوان=غلام‌حسین ساعدی و سینما|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار= ۴آذر۱۳۹۴}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نشانی=https://www.dw.com/fa-ir/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%B2%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF/a-6257513|عنوان=مرگ در آوارگی، ۲۵ سال از مرگ ساعدی می‌گذرد|ناشر=|کد خبر=|تاریخ انتشار=}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40878</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40878"/>
		<updated>2020-02-20T16:36:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = محمّدرضا میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰‌آذر‌۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲‌تیر‌۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = اپرای ایرانی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسایل مختلف سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها توقیف شد. همچنین او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد و همین عبارت را در شعرش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز پا برجا بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: بنابر بعضی منابع در این سال عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان انتخاب شده و سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای را به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت‌۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷‌شعبان‌۱۳۳۹ قمری، و نحوهٔ انتشار آن با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینه بسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جامعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بهره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هرچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همچون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای می‌شود.&lt;br /&gt;
همچنین او شعری را در قالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درون عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد. در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. قریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و هم‌فکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانست یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم و عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نثر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدح سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پرسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بُد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یکی از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نقل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر را بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، گفته می‌شود در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون باب‌عالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵‌بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸‌مرداد‌۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسایل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیث لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسه اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵، ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، شمارهٔ ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه، مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار، اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنهٔ طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا اگر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است، اما در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب مانده است. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌خورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسائل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40877</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40877"/>
		<updated>2020-02-20T16:30:27Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = محمّدرضا میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰‌آذر‌۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲‌تیر‌۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = اپرای ایرانی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسایل مختلف سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها توقیف شد. همچنین او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد و همین عبارت را در شعرش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز پا برجا بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: بنابر بعضی منابع در این سال عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان انتخاب شده و سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای را به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت‌۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷‌شعبان‌۱۳۳۹ قمری، و نحوهٔ انتشار آن با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینه بسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جامعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بهره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هرچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همچون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای می‌شود.&lt;br /&gt;
همچنین او شعری را در قالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درون عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد. در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. قریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و هم‌فکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانست یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم و عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نثر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدح سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پرسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بُد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یکی از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نقل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر را بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، گفته می‌شود در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون باب‌عالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵‌بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸‌مرداد‌۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسایل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیث لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسه اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵، ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، شمارهٔ ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه، مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار، اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنهٔ طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا اگر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است، اما در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب مانده است. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌خورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسائل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40875</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40875"/>
		<updated>2020-02-20T15:38:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = محمّدرضا میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰‌آذر‌۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲‌تیر‌۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = اپرای ایرانی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسایل مختلف سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها توقیف شد. همچنین او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد و همین عبارت را در شعرش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز پا برجا بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: بنابر بعضی منابع در این سال عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان انتخاب شده و سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای را به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت‌۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷‌شعبان‌۱۳۳۹ قمری، و نحوهٔ انتشار آن با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینه بسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جامعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بهره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هرچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همچون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای می‌شود.&lt;br /&gt;
همچنین او شعری را در قالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درون عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد. در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. قریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و هم‌فکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانست یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم و عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نثر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدح سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پرسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بُد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یکی از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نقل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر را بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، گفته می‌شود در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون باب‌عالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵‌بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸‌مرداد‌۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسایل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسائل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40842</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40842"/>
		<updated>2020-02-17T17:01:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = محمّدرضا میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰‌آذر‌۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲‌تیر‌۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = اپرای ایرانی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسایل مختلف سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها توقیف شد. همچنین او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد و همین عبارت را در شعرش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز پا برجا بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: بنابر بعضی منابع در این سال عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان انتخاب شده و سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای را به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت‌۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷‌شعبان‌۱۳۳۹ قمری، و نحوهٔ انتشار آن با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینه بسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جلمعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسایل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسائل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40819</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40819"/>
		<updated>2020-02-14T16:11:44Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = محمّدرضا میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰‌آذر‌۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲‌تیر‌۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = تهران&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = اپرای ایرانی&lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسایل مختلف سیاسی، اجتماعی و اعتقادی پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها توقیف شد. همچنین او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد و همین عبارت را در شعرش قرار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز پا برجا بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: بنابر بعضی منابع در این سال عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان انتخاب شده و سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جلمعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسایل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پایان تله فیلم «مرگ یک شاعر» طی این هفته؛ حسن هدایت: بخشی از فیلم مسائل سیاسی دوران میرزاده عشقی را تصویر می‌کند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40804</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40804"/>
		<updated>2020-02-11T06:39:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
به باور محمد قائد، کار سیاسی عشقی نه اجرای یک ایدئولوژی معین یا حتی سنجش راه‌های ممکن و استفاده از بهترین جنبه‌های آن‌ها، بلکه پای فشردن بر سر جهان‌بینی مانویِ تقابل خیر و شر بود. جلمعه را نه کلیتی متفاوت از تک‌تک افراد و اجزای تشکیل‌دهندهٔ آن، و حرکت اجتماعی را نه برآیند نیروهای فعال در آن و حاصل جمع و آمیختهٔ منافع متضاد، بلکه آوردگاه خیر و شر می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
عشقی هم در نثر و هم در نظم عامه‌گرا بود. افزون بر شعرهایی که به سبک قدما می‌سرود، در آن‌چه خطاب به عوام و برای تودهٔ مردم می‌نوشت، سطحی از سخنوری و حدی از قصه‌گویی وجود داشت که می‌توانست برای مردم کوچه و بازار و قهوه‌خانه نیز به اندازهٔ خواص اهل محفل جاذبه داشته باشد. در عین حال و در کنار این سنت‌گرایی، نوآوری‌اش در واژگان و ساختار زبان، او را در ردیف نخستین پیشگامان نوگرایی در عرصهٔ ادبیات ایران جای می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40803</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40803"/>
		<updated>2020-02-11T05:53:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
بررسی کارنامهٔ ادبی عشقی نشان می‌دهد که او گرایش زیادی به فلسفهٔ نوگرایی در شعر دارد و در این زمینه نیز تلاش کرده است. او پیش از چاپ نخست منظومهٔ افسانه، اثر [[نیما یوشیج]]، اعلام کرد:&lt;br /&gt;
{{نفل‌قول|منظومه‌های شیرین آقای نیما از نمرهٔ آتیه در پاورقی روزنامه به نحوی که بتوان آن را کتاب نمود درج خواهد شد. عموم مشترکین محترم خود را به قرائت منظومه‌های دلچسب آن... توصیه می‌کنم.}}&lt;br /&gt;
این‌که نیما یوشیج، روزنامهٔ قرن بیستم میرزاده عشقی را انتخاب کرد، تصادفی نبود. نیما از میان معدود کسانی که حاضر بودند تن به مخاطرات چنین بدعتی بدهند به عشقی روی آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40802</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40802"/>
		<updated>2020-02-11T05:32:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;هرچند، به باور محمد قائد، هیچ سندی از اسناد بایگانی‌شدهٔ بلدیه اصفهان موجود نیست که ادعای شهردار شدن عشقی را تأیید کند؛ او معتقد است که سمت شهرداری اصفهان فقط به عشقی پیشنهاد شده و عشقی این شغل را نپذیرفته یا به دلایلی دیگر، انتصاب رخ نداده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====در مدح مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک و در ذم احمد قوام====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg|100px|راست]]از معدود اشخاصی که عشقی به آن‌ها احترام می‌گذاشت، مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بودند. عشقی در مقالهٔ دوم از مقاله‌های چهارگانهٔ «الفبای فساد اخلاق» می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قوام‌السلطنه جریان رشوه و ارتشا تند سر می‌دهد و زرنگ به‌نظر جلوه می‌دهد؛ مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله را ضدیت با جریان احزاب کاسب و عناصر مزدور، بی‌کاره و نازرنگ معرفی کرده است، الا نه قوام‌السلطنه زرنگ است و نه مستوفی‌الممالک و مشیرالدوله بی‌کاره... قوام‌السلطنه اگر توانست دو هفته مانند مشیرالدوله و مستوفی‌الممالک تمناهای دیگران را نپذیرد و دوام کند، آن‌وقت ما تصدیق خواهیم کرد که قوام‌السلطنه زرنگ است.}}&lt;br /&gt;
همچنین، در آخرین کابینهٔ مشیرالدوله، وزارت داخله، تصدی شهرداری اصفهان را به عشقی داد. این امر نشان از احترامی متقابل بین آن دو دارد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی اگرچه پاکی دست و دل مستوفی‌الممالک را می‌ستود، گاهی به‌عنوان فردی که طرفدار سرسخت انقلاب بنیادی بود، از مداراگری او بی‌طاقت می‌شد که در این حالت نیز لحن او متین بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به رییس‌الوزرا با کمال شرمندگی عرض می‌کنم آقای رییس‌الوزرا، والله حوصله من و عموم علاقه‌مندان به شما سررفت. این چه وضعی است؟ درستی و محبوبیت شما جواب انتظارات اصلاح‌طلبان را نمی‌دهد.{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۵۱ و ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===سیمای عشقی===&lt;br /&gt;
آن‌چه معاصران عشقی در رابطه با طرز لباس‌ پوشیدن عشقی نوشته‌اند، حاکی از آن است که او در خیابان‌های تهران با کت‌وشلوار اروپایی، کراوات رنگارنگ با گرهٔ درشت، موی بلند به سبک هنرمندان محلهٔ «کارتیه لاتن» پاریس و عبای نازکی روی آن ظاهر می‌شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۱۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg&amp;diff=40801</id>
		<title>پرونده:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:EshghiOnPirniaMostofiandGhavam.jpg&amp;diff=40801"/>
		<updated>2020-02-11T05:15:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40586</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40586"/>
		<updated>2020-01-26T12:29:18Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گویم ز چه عمامه به‌سر در پی شر شد|دیدی چه خبر شد؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|عمامه به‌ سر هرکه که بنهاد دو کون است|یک کونش که کون است}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن مردکهٔ خر که وکیل است به تهران|این‌گونه و این‌سان}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص=۴۴۲ تا ۴۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
====[[مهرتاج رخشان]]====&lt;br /&gt;
عشقی در نامه‌ای چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg|60px|راست]]یک از خانم‌های خوش‌قریحه که از ذکر نامش در اینجا خودداری می‌شود(به نثل از مشیر سلیمی این بانو، خانم مهرتاج رخشان بوده است.) مکتوب مفصلی به من نوشته بود مبنی بر این‌که: «منظومهٔ کفن سیاه را به زحمتی به‌دست آوردم و خواندم. فوق‌العاده مرید قریحهٔ شما شدم.» برای آن‌که یقین کنید که این احساسات من سطحی نیست سکه‌ای را در جوف این اردات‌نامه به‌عنوان Prix(به فرانسوی، یعنی هدیه و آن‌چه قیمت دارد.) تقدیم حضور عالی کردم و این سکه یکی از سکه‌های تاریخی است.» من در جواب، ابیات زیر ار بالبداهه ساختم و برای او ارسال داشتم. باید دانست که فرستندهٔ این مکتوب و سکه را هیچ ندیده‌ بودم.}}&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دلبرا! ای که تو را طبع سخن‌پرور من|مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|سکه‌ای را که «پری» لطف نمودی برسید|ای پری‌روی و پری‌خوی و پری‌پیکر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو خودت نیز پری هستی و بهتر زیرا|عوض این پری(Prix) آن به خود آیی بر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|از پری بودنت آن‌قدر به من معلوم است|که مرا بینی و خود غایبی از نظر من}}&lt;br /&gt;
{{ب|گرچه من سایهٔ تو نیز ندیدم لیکن|باز هم کم نشود سایهٔ تو از سر من}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۳۱۶ و ۳۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eshghi_on_Mehrtaaj_Rakhshaan.jpg&amp;diff=40585</id>
		<title>پرونده:Eshghi on Mehrtaaj Rakhshaan.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eshghi_on_Mehrtaaj_Rakhshaan.jpg&amp;diff=40585"/>
		<updated>2020-01-26T12:13:30Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40581</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40581"/>
		<updated>2020-01-26T10:32:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گویم ز چه عمامه به‌سر در پی شر شد|دیدی چه خبر شد؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|عمامه به‌ سر هرکه که بنهاد دو کون است|یک کونش که کون است}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن مردکهٔ خر که وکیل است به تهران|این‌گونه و این‌سان}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====[[وحید دستگردی]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg|60px|راست]] عشقی، بر حسن وحید دستگردی، در شعر «در هجو وحید دستگردی» بسیار می‌تازد و در این شعر از خود و عارف قزوینی بسیار دفاع می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وحید دستگردی! شیخ گندیده دهن|ای بنامیده همی، گند دهانت را سخن}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای شپش‌خور! شیخ یاوه‌گوی، شندرپندری|ای نداده امتیاز شعر با گند دهن}}&lt;br /&gt;
{{ب|پوستین بر پیکرت چون جلد خرسی کول سگ|هیکلت اندر عبا، چون دوش «نسناسی» کفن}}&lt;br /&gt;
{{ب|این شنیدستم نمودی مدر سردار...| بهر او قدح است مدح تو، قسم بر ذوالمنن}}&lt;br /&gt;
{{ب|لیک از بهر چه؟ در پایان آن دستان مدح|گفته بودی: «[[عارف قزوینی|عارف]]» و «عشقی» دو بدخواه وطن!}}&lt;br /&gt;
{{ب|واقعاً از خود خجالت ناکشیدی ای وحید|در زمان گفتن این جمله‌های حق‌شکن}}&lt;br /&gt;
{{ب|عارف و عشقی همی گیرند پول از انگلیس؟|تف برویت! ای کنیز پست «سِر پسی لرن»}}&lt;br /&gt;
{{ب|از وثوق‌الدوله آن‌وقتی که گشتی مدح‌خوان|عشقی بیچاره بد در حبس تار اندر محن}}&lt;br /&gt;
{{ب|در همان دوری که تو خواندی قصیده بهر «کاکس»|عارف بدبخت آواره بد در کوه و دمن}}&lt;br /&gt;
{{ب|تو بر هرکس که پولی پی بری، خوانی ثنا|خواه خدمتکار ملک و خواه بدخواه وطن}}&lt;br /&gt;
{{ب|خوب تو آخوند خر! شعری بگو پولی بگیر!|عارف و عشقی چه کردند ای الاغ بی‌رسن؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مشیر سلیمی|۱۳۵۷|ک= کلیات مصور میرزادهٔ عشقی|ص= ۴۲۸ تا ۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مشیر سلیمی|نام= علی‌اکبر|عنوان=کلیت مصور میرزاده عشقی|ناشر=امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۵۷|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:EshghiOnDastgerdi.jpg&amp;diff=40577</id>
		<title>پرونده:EshghiOnDastgerdi.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:EshghiOnDastgerdi.jpg&amp;diff=40577"/>
		<updated>2020-01-26T08:24:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40576</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40576"/>
		<updated>2020-01-26T08:16:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نوین، خلق رمان «بوف کور» و خودکشی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|240px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شخصیتی هدایت از بُعد عمومی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مصداق &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست؛ مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین، دختر ساسان» و «مازیار». در این داستان‌ها نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی یا ذهنی‌روانی&#039;&#039;&#039; دستهٔ آخر در این طبقه‌بندی است:&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، صادق هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت، بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت، به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای، که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت، در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام»، تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند».{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است، برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه رُبعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]]، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش، شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و  با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت  می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]]، این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم...  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایب حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]]هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت  به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر  سر زده است)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادران و دیگر فرزندان خاندان هدایت، (نفر دوم از راست، با پیراهن سفید) خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]] &lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه، آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. جسم بی‌جانش را شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱(۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر تختی در همین آپارتمان یافتند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ  «اصفهان نصف جهان»، مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، به [[جهانگیر هدایت]]، وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، این فیلم در ایران نمایش داده نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; همراه با &#039;&#039;پرویز فنی‌زاده&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از تجربه کیومرث درم‌بخش-پرویز فنی‌زاده⇐یک کارگردان کم‌نام و نشان به سراغ «بوف کور» رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039;، براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]»، فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039;، «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت پرده»، در  سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; به‌سال۱۳۸۴ که در آن وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت به‌نمایش درآمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]»، نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
[[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱، جایزه‌ای با نام صادق هدایت برگزار می‌کند. آثار ادبی شرکت‌کنندگان از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال که به دفتر این مراسم رسیده است، بررسی می‌شود. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
* شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او بود، می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# فشار خانوادگی منجر شد که هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کنند.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، به دفاع درمقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت و حتی به خودکشی ترغیب کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و گرچه از ابعاد خاصی، این تنهایی و انزوا را می‌ستودند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» اثر کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌ کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
* این شباهت، تمام‌عیار نیست و میان کافکا با هدایت تفاوت‌هاست:&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
* این نیز جمله‌است که از هدایت شنیده‌ بودند:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین(با حسن قائمیان)» خلقِ فرانتس کافکا، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان‌کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت»، محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی»، محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت»، [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان»، موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت»، اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت»، محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت»، یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت»، احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت»، حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک»، محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ»، محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت»، آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»، محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ»، سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، [[رضا رهگذر]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، سهیلا شهشهانی، کلک، ش۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، اسماعیل جمشیدی، کلک، ش۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت»، محمد بهارلو، دنیای سخن، ش۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»، افشین معاصر، کلک، ش۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، محمد بهارلو، آدینه، ش۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان»، کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن»، محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، اکبر منتجبی، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، [[صادق چوبک]]، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت»، مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش»، گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارشی از جهانگیر هدایت، ش۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی»، پیمان آزاد، آدینه، ش۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل»، مریم خراسانی، کارنامه، ش۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا»، [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «باز هم داش‌آکل»، شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت»، احمد اخوت، جهان کتاب، ش۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها»، ناصر وثوقی، بخارا، ش۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، احسن صغری، گلستانه، ش۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی»، احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]»، پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن»، محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت»، [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، عنایت سمیعی، نگاه نو، ش۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال»، جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ»، امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!»، علی عبداللهی، کارنامه، ش۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است»، جهانگیر هدایت، آزما، ش۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار»، امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی»، علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت»، امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت»، محمود فلکی، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل»، شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس»، بابک پرهام، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی»، ناصر صفاریان، فیلم، ش۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»،  کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت»، احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کیمیا امیری، کتاب هفته، ش۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم»، مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان»، محمدحسن نجفی، کارنامه، ش۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»، پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده»، اسدالله عمادی، کلک، ش۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار»، عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور»، عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور»، محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک»، علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون»، محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و [[بوف کور]]»، داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»،  محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت»، مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، پیتر ایوری، کلک، ش۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=http://www.cinemajournal.ir/43-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%B1%D8%AB-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%81//|عنوان= ۴۳ سال بعد از تجربه کیومرث درم‌بخش-پرویز فنی‌زاده⇐یک کارگردان کم‌نام و نشان به سراغ «بوف کور» رفت!|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۹مارس۲۰۱۷|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز ادبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40574</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40574"/>
		<updated>2020-01-26T07:21:37Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
عموم اشعار میرزادهٔ عشقی، در قالب‌های کهن است. هذچند که او اشعاری نیز در قالب‌هایی دارد که ظاهراً نو به‌نظر می‌رسند و عشقی در سرایش آن‌ اشعار، گامی به‌سوی نوگرایی در شعر فارسی برداشته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
# اشعار کهن میرزادهٔ عشقی در قالب‌هایی همگون ترجیع‌بند، ترکیب‌بند، دوبیتی، رباعی، غزل، قصیده، مثنوی، مستزاد، مسمط، مفرد و مقطع است. ترجیعات عشقی شامل:&lt;br /&gt;
* کلاه‌نمدی‌ها&lt;br /&gt;
* دریغ از راه دور و رنج بسیار&lt;br /&gt;
* برون شهر، یکی خرابه بنای&lt;br /&gt;
می‌شود. همچنین او شعری را در فالب ترکیب‌بند ساخته است:&lt;br /&gt;
* زمان نزع، هجده‌ ساله عاشق، دختری دیدم&lt;br /&gt;
عشقی چند شعر نیز در قالب دوبیتی دارد:&lt;br /&gt;
* دل پر خون من را کس ندارد&lt;br /&gt;
* الا ای مرگ در جانم درآویز&lt;br /&gt;
* من ای پیری، جوانی را نخواهم&lt;br /&gt;
* صد افغان «خویش را بی‌خانه دیدن» &lt;br /&gt;
همچنین او در قالب رباعی نیز قلم‌آزمایی کرده است:&lt;br /&gt;
* بر سر این عقیده سر خواهم داد&lt;br /&gt;
* انقلاب می‌باید کرد&lt;br /&gt;
* این مملکت انقلاب می‌خواهد و بس&lt;br /&gt;
عشقی چندین غزل نیز در کارنامهٔ خود دارد:&lt;br /&gt;
* امشبم آمادهٔ یار و بزم و شراب است&lt;br /&gt;
* بر هر درد بی‌درمان دواست&lt;br /&gt;
* مگو که غنچه چرا چاک‌چاک و دلخون است&lt;br /&gt;
* هزاربار مرا مرگ به ازین سختی است&lt;br /&gt;
* عاشقی را شرط تنها ناله و فریاد نیست&lt;br /&gt;
* در هفت آسمان دگرم یک ستاره نیست&lt;br /&gt;
* سربازی است و بازی نیست&lt;br /&gt;
* پایه و بنیاد تو ای عشق بی‌بنیاد باد&lt;br /&gt;
* دل عشقی چه‌کند گر که هوای تو کند؟&lt;br /&gt;
* و...&lt;br /&gt;
همچنین او قصیده‌هایی نیز سروده است. از جملهٔ این قصاید می‌توان از:&lt;br /&gt;
* کوه الوند که شهر همدان دامنش است&lt;br /&gt;
* ما را هزار خنده از این گفت‌وگو گرفت&lt;br /&gt;
* جهان به کام جناب اجل عالی شد&lt;br /&gt;
* نام دژخیم وطن دل بشنود، خون می‌کند&lt;br /&gt;
* ای بلهوس تو راستت به سر، گر هوای لر&lt;br /&gt;
* خوشا اطراف تهران و خوشا شب‌های شمرانش&lt;br /&gt;
* نوع بشر، سلالهٔ قابیل جابری&lt;br /&gt;
نام برد. از جملهٔ اشعار مثنوی او، اشعاری با مطلع:&lt;br /&gt;
* این شنیدستم که عیسی، مرده‌ای را زنده کرد&lt;br /&gt;
* این در و دیوار دربار خراب&lt;br /&gt;
* «بوالو» شاعر گویای مغرب&lt;br /&gt;
* «بهارا» به پاییز ما دیده‌ دوز&lt;br /&gt;
* به لندن کرد نطقی، لُرد معروف&lt;br /&gt;
* یکی ز تن جامه در دزدگاه&lt;br /&gt;
* شنو این قصه را ز عهد شباب&lt;br /&gt;
هستند. عشقی یک شعر نیز در قالب مستزاد با این مطلع سرود:&lt;br /&gt;
* این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود، دیدی چه خبر بود؟&lt;br /&gt;
همچنین او دو  مسمط دارد:&lt;br /&gt;
* باز طبعم بیشتر آتش افشانی می‌کند/ در زوال ملک دارا نوحه‌خوانی می‌کند.(به نام عشق وطن)&lt;br /&gt;
* در تکاپوی غروب است ز گردون خورشید&lt;br /&gt;
او یک شعر در قالب مفرد سروده است که مطلع آن چنین است:&lt;br /&gt;
* ای دغل! با همه‌کس؛ ناکسی اظهار مکن&lt;br /&gt;
عشقی دست به سرایش اشعار بسیاری در قالب مقطع زده است که مطالع بعضی از آن‌ها در زیر می‌آید:&lt;br /&gt;
* درن عزا، برون چراغان است&lt;br /&gt;
* یک کت و شلوار و یک سرداری است&lt;br /&gt;
* دانه با خاک چو پیوست سری پیدا کرد&lt;br /&gt;
* بر آن‌چه هست، تسلط دهند و چیره کنند&lt;br /&gt;
* در قرن بیستم بشود آدمی سوار&lt;br /&gt;
* عیدست و مبارک است و فیروز&lt;br /&gt;
* نازم به‌گوی‌بازی مردان انگلیس&lt;br /&gt;
* مرا چه کار که یک عمر آه و ناله کنم&lt;br /&gt;
# عشقی سعی در نوآوری در شعر فارسی آن دوره داشت و حاصل این تلاش، اشعار زیر است:&lt;br /&gt;
* سه تابلوی مریم(ایده‌آل پیرمرد دهگانی)&lt;br /&gt;
* احتیاج&lt;br /&gt;
* برگ بادبرده&lt;br /&gt;
* بشنو و باور مکن&lt;br /&gt;
* تصنیف جمهوری&lt;br /&gt;
*  رستاخیز&lt;br /&gt;
* روزگار&lt;br /&gt;
* غروب سیاه&lt;br /&gt;
* رستاخیز&lt;br /&gt;
* مظهر جمهوری&lt;br /&gt;
* نوحهٔ جمهوری&lt;br /&gt;
* نوروزی‌نامه &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۴۸۸ تا ۴۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گویم ز چه عمامه به‌سر در پی شر شد|دیدی چه خبر شد؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|عمامه به‌ سر هرکه که بنهاد دو کون است|یک کونش که کون است}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن مردکهٔ خر که وکیل است به تهران|این‌گونه و این‌سان}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی=https://www.facebook.com/notes/228556230545266/?__tn__=H-R|عنوان= مستزاد مجاس چهارم ( مشروطه )|ناشر= صفحهٔ فیسبوک «میرزاده عشقی-mirzadeh Eshghi»|تاریخ= ۱۳نوامبر۲۰۱۱|تاریخ بازدید= ۶بهمن۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40572</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40572"/>
		<updated>2020-01-26T06:25:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: سرودن شعر &#039;&#039;عشق وطن&#039;&#039;. انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله. زندانی شدن در «زرگنده». آزاد شدن در اواخر سال.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۹&#039;&#039;&#039;: اجرای اپرای «رستاخیز شهریاران ایران» در اصفهان.  رخ‌ دادن کودتا.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: تأسیس روزنامهٔ قرن بیستم. انتشار اولین شمارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم در ۱۶اردیبهشت. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۱&#039;&#039;&#039;: مخالفت با رییس‌الوزرایی &#039;&#039;احمد قوام‌السلطنه&#039;&#039; با انتشار مقالاتی از مثل &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;.  انتشار مقالهٔ &#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۲&#039;&#039;&#039;: انتخاب عشقی به‌عنوان شهردار اصفهان. سه‌ماه بعد با استعفای مشیرالدوله عشقی از این مقام کنار می‌رود. در اواخر سال، شروع سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: پایان سرایش &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;. انتشار آن در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;. انتشار آخرین شمارهٔ قرن بیستم در هفتم تیرماه. انتشار اشعاری از جمله، جمهوری‌سوار، مظهر جمهوری و نوحهٔ جمهوری. قتل عشقی در پنجشنبه دوازدهم تیرماه. خاک‌سپاری عشقی در میان جمعیت سی‌هزار نفری در تاریخ سیزدهم تیرماه.    &lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
از منظر [[سعید نفیسی]]، میرزاده عشقی: &lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|بسیار دست و دلباز بود و هرچه عایدش می‌شد، در چند ساعت تمام می‌کرد و هیچ‌وقت اندوختهٔ فردا را نداشت. دوست بسیار کم داشت و ما دوستان معدود او هرچه کوشیدیم سر و سامانی به کار او بدهیم، خود نگذاشت. تردیدی نیست که «مناعت طبع» داشت، و این مناعت طبع با بلندپروازی همراه بود و به‌محض این‌که گشایشی در زندگی او پیدا می‌شد، در اندک مدتی تلف می‌کرد... خاصیت بارز شاعری که در بعضی از سخن‌سرایان بوده است، در او نیز بود و آن این بود که با «صاحبان قدرت» نمی‌جوشید و گردن‌فرازی می‌کرد، اما دربارهٔ کسانی‌که به او نزدیک بودند، فروتن بود . گاهی منتهای فرمان‌برداری را داشت. از دیگر خصوصیات عشقی این بود که هیچ‌وقت زیر بار عرف و مقتضیات نمی‌رفت. خشم و نفرتی از اوضاع زمانه داشت و گاهی در این زمینهبسیار بی‌باک و بی‌پروا بود. می‌توان گفت مردی افراطی بود، چه در دوستی و چه در دشمنی، چه در موافقت و چه در مخالفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
شعر و مطبوعات دورهٔ مشروطه و پس از آن، برای نفوذ در لایه‌های جامعه ایران از قدرتی تا و فراگیر برخوردار شده بود. سلسله مقالات و اشعار عشقی، به باور خود او، همه در خدمت جامعه بود. عشقی که تا حدودی با زبان فرانسه آشنا بود و به چند کشور خارجی سفر کرده و تا حدودی جوامع دور از ایران را دیده بود، در تلاش برای عوض کردن زبان و کارکرد آن بود و معتقد بود که بیان شعر باید تغییر کند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ص=۳۸ و ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گویم ز چه عمامه به‌سر در پی شر شد|دیدی چه خبر شد؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|عمامه به‌ سر هرکه که بنهاد دو کون است|یک کونش که کون است}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن مردکهٔ خر که وکیل است به تهران|این‌گونه و این‌سان}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;آدم‌های تازه‌کار&#039;&#039;، &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;اسکلت‌های جنبنده&#039;&#039;، &#039;&#039;الفبای فساد اخلاق&#039;&#039;، &#039;&#039;پنج روز عید خون&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری قلابی&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری نابالغ&#039;&#039;، &#039;&#039;قوام‌السلطنه و رفقای او&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40544</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40544"/>
		<updated>2020-01-25T11:27:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله.&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
شعر و مطبوعات دورهٔ مشروطه و پس از آن، برای نفوذ در لایه‌های جامعه ایران از قدرتی تا و فراگیر برخوردار شده بود. سلسله مقالات و اشعار عشقی، به باور خود او، همه در خدمت جامعه بود. عشقی که تا حدودی با زبان فرانسه آشنا بود و به چند کشور خارجی سفر کرده و تا حدودی جوامع دور از ایران را دیده بود، در تلاش برای عوض کردن زبان و کارکرد آن بود و معتقد بود که بیان شعر باید تغییر کند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ص=۳۸ و ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سیدحسن مدرس====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Eshghi On modares.jpg|60px|راست]] میرزاده عشقی، در شعر «مجلس چهارم» بسیار بر سیدحسن مدرس می‌تازد و او را بی‌پرهیز هجو می‌کند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|دیگر نکند هو نزند جفته مدرس|در سالن مجلس}}&lt;br /&gt;
{{ب|بگذشت دگر مدتی ار محشر خر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|از بنده به آقا که الحق که نه مردی|زین‌کار که کردی}}&lt;br /&gt;
{{ب|ریدی به‌سر هر چه که عمامه بسر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|من دشمن دین نیستم، این‌گونه نبینم|من حامی دینم}}&lt;br /&gt;
{{ب|دستور ز لندن بُد و با دست بقر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|تسبیح به کف جامه تقوای به تن شد|خواهان وطن شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گویم ز چه عمامه به‌سر در پی شر شد|دیدی چه خبر شد؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|عمامه به‌ سر هرکه که بنهاد دو کون است|یک کونش که کون است}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن گنبد مندیل سرش کون دگر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن مردکهٔ خر که وکیل است به تهران|این‌گونه و این‌سان}}&lt;br /&gt;
{{ب|یک پارچه کون از بن پا تا پس سر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eshghi_On_modares.jpg&amp;diff=40543</id>
		<title>پرونده:Eshghi On modares.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Eshghi_On_modares.jpg&amp;diff=40543"/>
		<updated>2020-01-25T09:56:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40542</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40542"/>
		<updated>2020-01-25T09:52:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله.&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
شعر و مطبوعات دورهٔ مشروطه و پس از آن، برای نفوذ در لایه‌های جامعه ایران از قدرتی تا و فراگیر برخوردار شده بود. سلسله مقالات و اشعار عشقی، به باور خود او، همه در خدمت جامعه بود. عشقی که تا حدودی با زبان فرانسه آشنا بود و به چند کشور خارجی سفر کرده و تا حدودی جوامع دور از ایران را دیده بود، در تلاش برای عوض کردن زبان و کارکرد آن بود و معتقد بود که بیان شعر باید تغییر کند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ص=۳۸ و ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
یا شعری که با عنوان «مثنوی برای «خواجهٔ» اعظم: وثوق‌الدولهٔ ملت‌فروش» سرود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از فشارهایی که از جانب عشقی و بسیاری دیگر بر وثوق‌الدوله وارد آمد، رییس‌الوزرا دستور به زندانی شدن این عده داد. عشقی در زندان، شعر «چکامهٔ زندانیِ شاعر، یا شاعر زندانی» را سرود و در آن چنین از وثوق‌الدوله یاد کرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|«وثوق دولت» و دین را، ز من گوی این مضامین را|که برچین ز ابروان چین را، جبین پرچین مگردانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبان آوردش ار محبس، سپس «گفتن» نماید بس|چو خامش خواهی‌اش زین پس، بیا برکن ز بنیانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانش زان تو! باری، هر آن خواهی! سرش آری،|چه بهتر؟ گر کنی کاری، که گردانی ثناخوانش}}&lt;br /&gt;
{{ب|زبانم را نمی‌دانم، گناهکار از چه می‌خوانم؟!|چه بد کرده که گردانم، ازان کرده پشیمانی؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|گنه‌کارم که انسانم؟ ز جان عاشق به ایرانم؟|و یا دائم پریشانم، ز اوضاع پریشانش؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۹ و ۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
در این شعر، عشقی رویکردی ملایم‌تر به وثوق‌الدوله نشان می‌دهد، هرچند کم‌وبیش بر سر موضع سابق خود، در رابطه با ایران ایستادگی می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40539</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40539"/>
		<updated>2020-01-25T08:07:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
سال‌ها به شمسی هستند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;: تولد در همدان، ۲۰‌آذر.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۷۹&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مکتب‌خانه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۵&#039;&#039;&#039;: سفر به استانبول. سرودن «چکامهٔ جنگ». سرایش اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۷&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران در مردادماه. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۹۸&#039;&#039;&#039;: انتشار شعری در خصوص قرارداد ۱۹۱۹ و تاختن به وثوق‌الدوله.&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در سال ۱۳۰۲ شمسی، مشیرالدوله(حسن پیرنیا) چهارمین کابینهٔ خود را در خردادماه تشکیل داد. طبق دستور رییس‌الوزرا، میرزادهٔ عشقی به ریاست ادارهٔ بلدیه(شهرداری) ایالت اصفهان انتخاب شد. سه‌ماه بعد، مشیرالدوله استعفا داد و عشقی نیز به همین ترتیب از مقام شهرداری اصفهان کنار رفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۷ و ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
شعر و مطبوعات دورهٔ مشروطه و پس از آن، برای نفوذ در لایه‌های جامعه ایران از قدرتی تا و فراگیر برخوردار شده بود. سلسله مقالات و اشعار عشقی، به باور خود او، همه در خدمت جامعه بود. عشقی که تا حدودی با زبان فرانسه آشنا بود و به چند کشور خارجی سفر کرده و تا حدودی جوامع دور از ایران را دیده بود، در تلاش برای عوض کردن زبان و کارکرد آن بود و معتقد بود که بیان شعر باید تغییر کند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ص=۳۸ و ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====وثوق‌الدوله====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hassan Vosough od-Dowleh.jpg|60px|راست]]در سال ۱۲۹۷ شمسی، حسن وثوق‌الدوله، شاعر، ادیب سیاست‌مدار که در آن زمان مقام رییس‌الوزرایی احمدشاه را داشت، پس از مذاکرات بسیار با دولت انگلیس، قرارداد ۱۹۱۹ را با آن دولت می‌بندد. به موجب این قرارداد، می‌بایست تمام امور کشوری و لشکری ایران تحت‌نظر مستشاران انگلیسی صورت بگیرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی به شدت با این قرارداد مخالفت ورزید و ابیاتی در مخالفت با این قرارداد و وثوق‌الدوله سرود. از جمله:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ای وثوق‌الدوله ایران ارث بابایت نبود|اجرت‌المثل متاع بچگی‌هایت نبود}}&lt;br /&gt;
{{ب|مزد کار این و آن هر روزه هر جایت نبود|تا که بفروشی به هر کاو زرفشانی می‌کند}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲۱ و ۳۲۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۵ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=وطن‌پرست|نام۱=بتول|تاریخ=تیر ۱۳۹۱|عنوان=نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی|ژورنال=کتاب ماه ادبیات|شماره=۱۷۷|صفحات=۳۸ تا ۴۰|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40537</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40537"/>
		<updated>2020-01-25T06:55:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی را با اثر «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، بنیان‌گذار اپرا در ایران می‌دانند. اپرا(Opera) قطعهٔ موسیقیاییِ آوازیِ همراه با نمایش و عوامل صحنه‌ای است که بر اساس متن ادبی - موسیقیایی ساخته و از چند بخش تشکیل شده است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
اپرای «رستاخیز شهریاران ایران در خرابه‌های مداین»، سومین نمایشنامهٔ عشقی و دومین نمایشنامهٔ منظوم است که آن را در سال ۱۲۹۴ شمسی و در سن بیست‌ودو سالگی نوشت. عشقی به‌عنوان معادل فارسی اپرا از ترکیب «نمایش تمام‌ آهنگی» استفاده کرد. او در این باره چنین نوشته‌ است:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول| برای آن که یک کلمه به کلمات اجنبی در زبان فارسی اضافه نشود، اپرا را نمایش تمام آهنگی ترجمه نمودیم.}}&lt;br /&gt;
البته عشقی گاهی ترکیب ساده‌تر «نمایش آهنگی» را هم به‌کار می‌بُرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|عنوان=اپرا در ایران|ص=۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=صفرزاده|نام۱=فرهود|تاریخ=شهریور ۱۳۸۹|عنوان=اپرا در ایران|ژورنال=کتاب ماه هنر|شماره= ۱۴۴|صفحات=۸۰ و ۸۱|تاریخ بازبینی= ۵بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40536</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40536"/>
		<updated>2020-01-25T05:55:23Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===سرایش جمعی===&lt;br /&gt;
به نقل از افراسیاب آزاد، در روزی، در سال ۱۳۰۱ شمسی معظم‌السلطنه و سپس عشقی به خانه‌ٔ او می‌آیند. سپس عشقی از برخوردن به مشکلی در شعرش سخن به میان می‌آورد. او اشاره می‌کند که [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] به او پیشنهاد داده است که به‌جای «دیوانه‌ام، من عقل ندارم، ولم کنید»، بگوید «دیوانه‌ام که عقل ندارم...»؛ همچنین پیشنهاد [[حبیب یغمایی]] «دیوانه گشته، عقل ندارم، ولم کنید» بوده‌است. سپس عشقی، بیان می‌کند که «حالا که این‌طور شد می‌خواهم «ول!» را هم «ولش کنم!»... چون ول معطل است.» همان‌جا معظم‌السلطنه این دو بیت را به عشقی پیشنهاد می‌دهد که «فکری برای حل شدن مشکلم کنید» یا «کاری برای رفع دو صد مشکلم کنید» و عشقی این پیشنهاد را می‌پسندد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40535</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40535"/>
		<updated>2020-01-25T05:27:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: /* جایزه‌ای ادبی به نام هدایت */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نوین، خلق رمان «بوف کور» و خودکشی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|240px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شخصیتی هدایت از بُعد عمومی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مصداق &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست؛ مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین، دختر ساسان» و «مازیار». در این داستان‌ها نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی یا ذهنی‌روانی&#039;&#039;&#039; دستهٔ آخر در این طبقه‌بندی است:&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، صادق هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت، بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت، به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای، که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت، در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام»، تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند».{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است، برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه رُبعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]]، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش، شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و  با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت  می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]]، این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم...  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایب حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]]هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت  به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر  سر زده است)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادران و دیگر فرزندان خاندان هدایت، (نفر دوم از راست، با پیراهن سفید) خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]] &lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه، آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. جسم بی‌جانش را شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱(۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر تختی در همین آپارتمان یافتند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ  «اصفهان نصف جهان»، مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، به [[جهانگیر هدایت]]، وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039;، براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]»، فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039;، «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت پرده»، در  سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; به‌سال۱۳۸۴ که در آن وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت به‌نمایش درآمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]»، نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
[[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱، جایزه‌ای با نام صادق هدایت برگزار می‌کند. آثار ادبی شرکت‌کنندگان از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال که به دفتر این مراسم رسیده است، بررسی می‌شود. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
* شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او بود، می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# فشار خانوادگی منجر شد که هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کنند.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، به دفاع درمقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت و حتی به خودکشی ترغیب کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و گرچه از ابعاد خاصی، این تنهایی و انزوا را می‌ستودند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» اثر کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌ کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
* این شباهت، تمام‌عیار نیست و میان کافکا با هدایت تفاوت‌هاست:&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
* این نیز جمله‌است که از هدایت شنیده‌ بودند:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین(با حسن قائمیان)» خلقِ فرانتس کافکا، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان‌کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت»، محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی»، محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت»، [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان»، موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت»، اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت»، محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت»، یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت»، احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت»، حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک»، محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ»، محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت»، آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»، محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ»، سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، [[رضا رهگذر]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، سهیلا شهشهانی، کلک، ش۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، اسماعیل جمشیدی، کلک، ش۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت»، محمد بهارلو، دنیای سخن، ش۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»، افشین معاصر، کلک، ش۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، محمد بهارلو، آدینه، ش۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان»، کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن»، محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، اکبر منتجبی، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، [[صادق چوبک]]، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت»، مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش»، گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارشی از جهانگیر هدایت، ش۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی»، پیمان آزاد، آدینه، ش۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل»، مریم خراسانی، کارنامه، ش۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا»، [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «باز هم داش‌آکل»، شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت»، احمد اخوت، جهان کتاب، ش۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها»، ناصر وثوقی، بخارا، ش۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، احسن صغری، گلستانه، ش۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی»، احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]»، پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن»، محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت»، [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، عنایت سمیعی، نگاه نو، ش۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال»، جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ»، امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!»، علی عبداللهی، کارنامه، ش۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است»، جهانگیر هدایت، آزما، ش۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار»، امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی»، علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت»، امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت»، محمود فلکی، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل»، شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس»، بابک پرهام، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی»، ناصر صفاریان، فیلم، ش۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»،  کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت»، احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کیمیا امیری، کتاب هفته، ش۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم»، مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان»، محمدحسن نجفی، کارنامه، ش۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»، پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده»، اسدالله عمادی، کلک، ش۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار»، عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور»، عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور»، محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک»، علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون»، محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و [[بوف کور]]»، داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»،  محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت»، مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، پیتر ایوری، کلک، ش۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز ادبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40534</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40534"/>
		<updated>2020-01-25T04:50:16Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: /* بنیان‌گذاری‌ گروه رُبعه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نوین، خلق رمان «بوف کور» و خودکشی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|240px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شخصیتی هدایت از بُعد عمومی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مصداق &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست؛ مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین، دختر ساسان» و «مازیار». در این داستان‌ها نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی یا ذهنی‌روانی&#039;&#039;&#039; دستهٔ آخر در این طبقه‌بندی است:&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، صادق هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت، بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت، به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای، که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت، در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام»، تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند».{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است، برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه رُبعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]]، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش، شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و  با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این، اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن‌وپرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت  می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]]، این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم...  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایب حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]]هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. بااینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هرچیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح با موضوع فولکلور و روش تحقیق آن کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگیِ زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جان‌گداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ٔ مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... با وجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید ازسرِنو همه‌چیز را یاد گرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی تقدیمیِ هدایت به [[مجتبی مینوی|مینوی]] و تحشیهٔ مینوی بر آن&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
ازنظرِ مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه‌با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بود و هدایت محبت و احترام خاصی به او بروز می‌داد و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفت. هدایت  به‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی نامه‌ای برای مینوی به لندن می‌فرستد و در آن علاوه‌بر شرح مفصل مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود (کاری که از هدایت کمتر  سر زده است)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و البته در جای دیگر، نظر هدایت دربارهٔ مینوی منفی است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی، آقای فرزاد. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند. معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت‌ونیمشان هم باقی است... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در گردشی با [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;فرزند [[صادق چوبک|چوبک]]، روزبه در کنار هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ مقدم و هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد؛ درنتیجه شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفتند که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. [[بزرگ علوی]] تعریف می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمکِ مالیِ مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای!&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی با این مضمون و با امضای «خاخام موشی حق‌ِنظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که صادق برای برادرش عیسی فرستاد&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد. مونتی در کتابش می‌نویسید: «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، هدایت، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادران و دیگر فرزندان خاندان هدایت، (نفر دوم از راست، با پیراهن سفید) خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]] &lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمدش در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===منزل‌هایی که هدایت سکونت کرد===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در اتاقی از خانه پدری زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
صادق هدایت ۲۷بهمن۱۲۸۱ در این خانه زاده شد و تا سال۱۲۸۶ در همین خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو(مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی بود متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت که امروز بخشی از بنای آن در ضلع غربی همان خیابان باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی(کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خرید. در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدرشان، جعفرقلی‌خان نیرالملک نیز با پسرانش می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرضشان از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دورتادور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق‌های دیگر خانه، تا کمر با اَشکال گل‌وبوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. میزی بزرگِ سنگین چوبی، چند صندلی، تخت‌خوابی که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزهٔ رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پس از پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش‌ها نافرجام ماند و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم‌پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک هدایت، پدر صادق، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا(سمیه کنونی) کرد که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گویا هدایت داستان بلند «[[حاجی‌آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه، صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به منزلی دو طبقه در خیابان ثریا(سمیهٔ کنونی) نقل مکان کرد. خانه اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی است. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخت که تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌به‌روی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشت. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ آخر: آپارتمانی در پاریس====&lt;br /&gt;
هدایت بعد از ترک ایران و اقامت در فرانسه، آپارتمانی کوچک در خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل» پاریس را اجاره می‌کند که گویا غالباً هم خانه نبوده و صرفاً شب‌هنگام برای خواب به منزل می‌رفته است. جسم بی‌جانش را شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱(۱۹فروردین۱۳۳۰) خوابیده بر تختی در همین آپارتمان یافتند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرح اقتباس‌‌ها از آثار و زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «اصفهان»، ساختهٔ &#039;&#039;محمدقلی سیار&#039;&#039;، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس سفرنامهٔ  «اصفهان نصف جهان»، مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. &#039;&#039;بزرگمهر رفیعا&#039;&#039; که آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، به [[جهانگیر هدایت]]، وکیل و برادرزادهٔ صادق نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و باتوجه‌به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، &#039;&#039;مسعود کیمیایی&#039;&#039;، براساس داستان «داش‌آکل» از مجموعهٔ «[[سه قطره خون]]»، فیلمی با همین نام ساخت که بهروز وثوقی در آن فیلم نقش‌آفرینی کرد. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی رتبهٔ داستان هدایت را ارتقا داده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;داوود میرباقری&#039;&#039;، «ساحره» را با اقتباس از داستان «عروسک پشت پرده»، در  سال۱۳۷۶ کارگردانی کرد. این فیلم، به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا و اصول، بحث دیگری را نمایش می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
قریب نیم‌قرن بعد از اولین اقتباس، «گفت‌وگو با سایه» براساس زندگی صادق هدایت ساخته شد؛ فیلمی از &#039;&#039;خسرو سینایی&#039;&#039; به‌سال۱۳۸۴ که در آن وجوه کمترْ پرداخته‌شدهٔ زندگی هدایت به‌نمایش درآمده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
&#039;&#039;محمدعلی سجادی&#039;&#039; با الهام از رمان «[[بوف کور]]»، نمایش «بوف نه‌چندان کور» را ساخت و تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه برد. به‌باور تحلیلگران، سجادی با نگاهِ خاص خود به بوف کور، امکانِ از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل را برای مخاطب فراهم آورد و این، باعث شد که روند داستان و هم‌ذات‌پنداریِ ناشی از آن، مخاطب را درگیر خود نکند تا بتوان به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یافت یا حداقل تا حدودی نمایش را فهمید و درک کرد. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزود. نقاشی که ناتوان از راه‌رفتن است و هرچند که هرازگاهی، در مواقع خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام [[جایزهٔ ادبی صادق هدایت|هدایت]]===&lt;br /&gt;
نشر «هنوز» و [[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱، جایزه‌ای با نام صادق هدایت برنامه‌ریزی کردند و آثار ادبی شرکت‌کنندگان را از اول خرداد تا آخر آبان‌ هر سال، به دفتر این مراسم رسیده است، بررسی می‌کنند. جوایز نفرات برتر در ۲۸بهمن (سالروز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت دربارهٔ صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و با ادبیات عرفانی از این طریق آشنا شد. وی در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خواند و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====هدایت و کافکا؛ شباهت‌ها و اختلاف‌ها====&lt;br /&gt;
* شکل خاصی از پوچیِ زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از منظرهای بسیاری شبیه‌ به‌هم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشار سنگینی بر وجودشان وارد آورد و آن‌ها را در مسیری پیش راند که ذاتاً نمی‌توانستند آن راه را دنبال کنند. کافکا فشار را از جانب پدر و نحوهٔ کمک‌های او بود، می‌دید و هدایت این فشار از سنن و رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای که به‌لحاظ خدمات اجتماعی جایگاه مهمی داشت.&lt;br /&gt;
# فشار خانوادگی منجر شد که هر دو در مطالعه و تحصیل ناموفق و نامرتب باشند.&lt;br /&gt;
# هر دو خود را در دام کارهای بی‌ارزش، روزمره و تحمل‌ناپذیر اداری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگیِ کارشان این احساس را ایجاد کرد که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از خود دارند باز‌مانده‌اند و به‌دنبال آن احساس گناه و بی‌ارزشی کنند.&lt;br /&gt;
# هدایت و کافکا با اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، به دفاع درمقابل دنیای خارجی روی‌ آوردند و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسوسه انداخت و حتی به خودکشی ترغیب کرد.&lt;br /&gt;
# هدایت در زندگی و کارهای کافکا به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی‌اش را تشکیل می‌داد.&lt;br /&gt;
# هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار کم‌مایهٔ اطرافیان بیزار و متنفر بودند.&lt;br /&gt;
# اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و گرچه از ابعاد خاصی، این تنهایی و انزوا را می‌ستودند.&lt;br /&gt;
# انگیزه‌های درونی، آنان را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد.&lt;br /&gt;
# گاه هر دو مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» اثر کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند برایشان بسیار گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان، تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی می‌‌یافتند و تمایلی متضاد، آنان را به خاموش‌‌ و خفه‌ کردن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تاحدامکان به ادامهٔ زندگیِ بی‌دردسر تشویق می‌کرد.&lt;br /&gt;
* این شباهت، تمام‌عیار نیست و میان کافکا با هدایت تفاوت‌هاست:&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
# هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به‌صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌روشدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند؛ درنتیجه با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، درخصوص ایمانی که کافکا در پایان عمر به مذهب یهود آورد و با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدمی نگریست، به‌شدت مخالفت است.&lt;br /&gt;
# اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به‌همین‌دلیل «تنهایی» در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود.&lt;br /&gt;
# هدایت در مقایسه با کافکا به‌نسبت وضعیت سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که در آن می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست.&lt;br /&gt;
# در نظر کافکا سازمان اجتماعی با مفاهیمی چون شخصیت‌نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه برابر است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه ربعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
*‌ هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌، به یکی از دوستانش، چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر، هدایت نامه‌هایی به حسن شهیدنورایی می‌نویسد که در متن آن‌ها حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او کاملاً روشن است. یک سطر از مضمون این نامه‌ها:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست... .&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست‌به‌گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت نظر مثبتی به کافکا داشت و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در بخش پیام کافکا که ابتدای کتاب آمده، می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روزِ طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند. تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی. تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی... .&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
* این نیز جمله‌است که از هدایت شنیده‌ بودند:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;سرانجام صادق&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# «مشاور مخصوص» اثرِ آنتوان چخوف، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# «گورستان زنان خیانتکار» نوشتهٔ آرتور کریستن‌سن، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «گروه محکومین(با حسن قائمیان)» خلقِ فرانتس کافکا، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# «مسخ» اثرِ فرانتس کافکا تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان‌کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت»، محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی»، محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت»، [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان»، موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت»، اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت»، محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت»، یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت»، احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت»، حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک»، محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ»، محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت»، آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»، محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ»، سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، [[رضا رهگذر]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، سهیلا شهشهانی، کلک، ش۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، اسماعیل جمشیدی، کلک، ش۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت»، محمد بهارلو، دنیای سخن، ش۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»، افشین معاصر، کلک، ش۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، محمد بهارلو، آدینه، ش۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان»، کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن»، محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، اکبر منتجبی، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، [[صادق چوبک]]، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت»، مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش»، گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارشی از جهانگیر هدایت، ش۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی»، پیمان آزاد، آدینه، ش۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل»، مریم خراسانی، کارنامه، ش۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا»، [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «باز هم داش‌آکل»، شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت»، احمد اخوت، جهان کتاب، ش۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها»، ناصر وثوقی، بخارا، ش۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، احسن صغری، گلستانه، ش۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی»، احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]»، پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن»، محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت»، [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، عنایت سمیعی، نگاه نو، ش۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال»، جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ»، امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!»، علی عبداللهی، کارنامه، ش۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است»، جهانگیر هدایت، آزما، ش۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار»، امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی»، علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت»، امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت»، محمود فلکی، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل»، شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس»، بابک پرهام، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی»، ناصر صفاریان، فیلم، ش۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»،  کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت»، احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کیمیا امیری، کتاب هفته، ش۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم»، مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان»، محمدحسن نجفی، کارنامه، ش۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»، پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده»، اسدالله عمادی، کلک، ش۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار»، عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور»، عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور»، محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک»، علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون»، محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و [[بوف کور]]»، داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»،  محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت»، مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، پیتر ایوری، کلک، ش۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایران، بررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز ادبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40505</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40505"/>
		<updated>2020-01-22T13:49:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
* ساکنیان دهکردی، مهسا، رشیدی آشجردی، مرتضی، خراسانی، محبوبه، «بررسی اشعار طنز میرزاده عشقی با رویکرد سبک‌شناسی»، مجلهٔ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، شمارهٔ پیاپی ۳۵، بهار ۱۳۹۶، ص ۱۳۳ تا ۱۵۲&lt;br /&gt;
* الهی، صدرالدین، «میرزاده عشقی، مرد شعر شاعر تندگوی زمانهٔ خود بود»، ماهنامهٔ کتابستان، شمارهٔ پیاپی ۵، بهمن ۱۳۹۵، ص ۳۷&lt;br /&gt;
* حکیمیون، اقبال، «عشقی را کشتند تا دیگران را بترسانند!»، روزنامهٔ کیهان، شماره ۱۹۰۷۳، ۱۱اردیبهشت۱۳۸۵، ص ۸ پاورقی&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»۷ جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40496</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40496"/>
		<updated>2020-01-22T12:58:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط &#039;&#039;یدالله بهمنی مطلق&#039;&#039; و &#039;&#039;ملاحت نجفی عرب &#039;&#039;انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ص=۹۴ تا ۱۰۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==کارنامه و فهرست آثار==&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* حسینی زرینی، «رأی دیوان عالی تمیز دربارهٔ قتل میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ گنجینهٔ اسناد، شماره پیاپی ۷۱، پاییز۱۳۸۷، ص۴۳&lt;br /&gt;
* رضایی کمالی بانیانی، مهدی، ممتحن، مهدی، «واکاوی شاخصه‌های ادب پایداری در اشعار میرزاده عشقی»، نشریه ادبیات پایداری، شمارهٔ پیاپی ۱۵، پاییز و زمستان ۱۳۹۵، ص ۳۲۹ تا ۳۵۲&lt;br /&gt;
*  مدرسی، فاطمه، صمدی، علی، «تأثیر رمانتیسم در آثار میرزاده عشقی»، مجلهٔ فنون ادبی، سال چهارم، شمارهٔ ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۱، ص ۱۹ تا ۳۶&lt;br /&gt;
* محمدی، علی، «میرزاده عشقی و مسئلهٔ تجدد»، فصل‌نامهٔ پژوهش زبان و ادبیات فارسی ، شمارهٔ پیاپی ۸، بهار و تابستان ۱۳۸۶، ص ۱۴۵&lt;br /&gt;
* بهمنی، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «اندیشه و جایگاه آن در اشعار میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ زیبایی‌شناسی ادبی، سال یکم، شمارهٔ ۲، زمستان ۱۳۸۸، ص ۱۵۵&lt;br /&gt;
* جعفری، مسعود، «میرزاده عشقی و رمانتیسم انقلابی»، مجلهٔ زبان و ادبیات فارسی شمارهٔ پیاپی ۴۷، ۴۸ و ۴۹، ۱۳۸۴، ص ۸۱&lt;br /&gt;
* زمانی، حسین، جدیدی، حمیدرضا، «عشقی و جمهوری رضاخانی»، فصل‌نامهٔ تاریخ، شمارهٔ پیاپی ۱۱، زمستان ۱۳۸۷، ص ۱۰۵ &lt;br /&gt;
* اعلم، محمدرضا، رییسی، مینا، «مؤلفه‌های هویت ملی در دیوان میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مطالعات تاریخ فرهنگی، شمارهٔ پیاپی ۱۴، زمستان ۱۳۹۱، ص ۵۳&lt;br /&gt;
* حبیبی، محسن، شکوهی بیدهندی، محمدصالح، «نووارگی، نوآوری و نوپردازی سال‌های نخستین قرن چهاره ه. ش. میرزاده عشقی سه تابلو و آرمان‌شهر»، فصل‌نامهٔ هنرهای زیبا - معماری و شهرسازی، شمارهٔ پیاپی ۳۸، تابستان ۱۳۸۸، ص ۹۳&lt;br /&gt;
* قشقایی، معصومه، «میرزاده عشقی، فدایی راه قلم»، دوماهنامهٔ چشم‌انداز ایران، شمارهٔ ۵۲، آبان و آذر ۱۳۸۷، ص ۱۲۰&lt;br /&gt;
* صدری نیا، باقر، «تجلی عواطف میهنی در شعر میرزاده عشقی»، فصل‌نامهٔ مولوی‌پژوهی، شمارهٔ پیاپی ۲، زمستان ۱۳۸۳، ص ۳۳ تا ۵۷&lt;br /&gt;
* وطن‌پرست، بتول، «نظریهٔ ادبی از نگاه میرزاده عشقی»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۶۳، تیر ۱۳۹۱، ص ۳۸&lt;br /&gt;
* گودرزی، سعید، «میرزاده عشقی»، ماهنامهٔ آزما، شمارهٔ پیاپی ۷۳، مهر ۱۳۸۹، ص ۴۳&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=بهمنی مطلق|نام۱=یدالله|نام‌خانوادگی۲=نجفی عرب|نام۲=ملاحت|تاریخ=۲آذر۱۳۸۹|عنوان=بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزادهٔ عشقی|ژورنال= فصل‌نامهٔ تخصصی سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی|شماره= سوم(نهم پیاپی)|صفحات=۹۱ تا ۱۰۵|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40492</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40492"/>
		<updated>2020-01-22T12:25:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط و انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
و از نظر نحوی شامل&lt;br /&gt;
# استفاده از عبارات سؤال و جواب و روایی در شعر&lt;br /&gt;
# استفاده از ترکیبات محاوره‌ای&lt;br /&gt;
#  ترکیب کهنه و نو یا ادبی و عامیانه در کنار هم&lt;br /&gt;
# و...&lt;br /&gt;
می‌شود.&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* بهمنی مطلق، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزاده عشقی»&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40491</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40491"/>
		<updated>2020-01-22T11:22:04Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
مهم‌ترین اندیشهٔ حاکم بر شعر عصر مشروطه آزادی و وطن است. عشقی نیز در شعر از زبان جدید سود می‌برد که حاصل اندیشهٔ جدید است. او یکی از چند شاعریست که شعرشان نمونهٔ تمام عیار تبلور اندیشه‌ها و زبان جدید در شعر فارسی پس از انقلاب مشروطیت ایران محسوب می‌شود. گاهی در اشعار عشقی به ابیاتی برمی‌خوریم که به شیوهٔ سهل و ممتنع [[ایرج میرزا]] نزدیک است و گاهی اشعاری دارد که از حیق لفظ و حتی معنی قابل‌قبول هستند اما در اکثر موارد معنی بر لفظ مسلط می‌شود. هر چه پایان حیات عشقی نزدیک می‌شویم، شعرش کم‌عیب‌تر می‌شود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در پژوهشی که توسط و انجام شد، ساختار لغوی و نحو اشعار عشقی بررسی شد. محققین به این نتیجه رسیدند که از منظر لغوی و صرفی، ویژگی شعری او شامل:&lt;br /&gt;
# ورود واژه‌های فرانسوی به شعر فارسی مثل واژهٔ میکروب، پارلمان،کابینه، کمیسیون، پارتی، فرمول، دیپلماسی و...&lt;br /&gt;
# کاربرد شکل مخفف واژه‌ها، مثل آغش (آغشته)، ره(راه)، کُه(کوه)، ناورم(نیاورم)و...&lt;br /&gt;
# کاربرد حروف اضافه کهن «اندر» به‌جای «در» به‌صورت کامل یا مخفف، به‌عنوان مثال: «مباد ای طبیب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; علاج من نشینی» و یا «به شب &#039;&#039;&#039;اندر&#039;&#039;&#039; شبستانم»&lt;br /&gt;
# کاربرد واژه‌های کهن «ایدون»، «ایدر»، «ابا» و...، برای مثال: «زمان نزع، هجده‌ساله دختری دیدم/&#039;&#039;&#039;ابا&#039;&#039;&#039; سیمای پراندوه و اندر رفته چشمانی»&lt;br /&gt;
# استعمال واژه‌های کهن غیررایج، مثل «اسپید»، «خسبندی»، «جهندی»، «‌می‌هشتم»، «بخرامنده‌اید» و...&lt;br /&gt;
# استعمال «همی» به‌جای «می» بر سر ماضی استمراری و مضارع اخباری&lt;br /&gt;
# کاربرد افعال نیشابوری، مثل «شنیدستم» یا «آفریدستی»&lt;br /&gt;
# افزودن «ی» استمراری به فعل ماضی، برای مثال «نشستندی»، «سرببردندی» و...&lt;br /&gt;
# استعمال یکی در مقام ادات نکره، همچون «یکی قلعه»، «یکی بیرق» و...&lt;br /&gt;
# به‌کاربردن حرف «مر» برای تأکید همراه «راه»، به‌عنوان مثال «مر مرا»&lt;br /&gt;
# به‌کارگیری نام‌آواها و واژه‌های محاوره‌ای مثل «هشلهفت»، «هوچی‌گری»، «طویله»، «چشمت کور» «الدرم»، «بولدرم» و...&lt;br /&gt;
# استفاده از جمع‌های غیررایج مثل «دکاکین(جمع دکان)»، «رنود(جمع رند)» و...&lt;br /&gt;
# بهره‌گیری از زبان جدید همچون «کلاه ساده»، «شلوار»، «پوتین» و...&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* بهمنی مطلق، یدالله، نجفی عرب، ملاحت، «بررسی و تحلیل سبک اشعار میرزاده عشقی»&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40488</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40488"/>
		<updated>2020-01-22T08:29:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===جایزهٔ میرزاده عشقی===&lt;br /&gt;
این جایزه به کوشش تعدادی از روزنامه‌نگاران و با هدف توسعهٔ محتوای فضاهای وب برگزار شد. مقدمات برگزاری این جایزه از بهمن ۱۳۹۵ آغاز شد و مراسم پایانی ۴خرداد۱۳۹۶ به به انجام رسید و برگزیدگان آن در مراسمی که در هپتا گالری برپا شد، معرفی شدند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی ترور شد»، دنیای اقتصاد، شماره ۳۵۲۲، ۱۳تیر۱۳۹۴، ص۳۰&lt;br /&gt;
* صائمی، رضا، «مرگ با شکوه»، جام‌جم، شماره‌ ۳۹۱۸، ص ۹&lt;br /&gt;
* &lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40487</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40487"/>
		<updated>2020-01-22T08:22:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
میرزادهٔ عشقی، از مهم‌ترین شاعران و نویسندگان دورهٔ مشروطه و مدیر روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; بود که در کمی پیش از به قدرت رسیدن رضاشاه و به دستور رییس ادارهٔ تأمینات نظمیهٔ وقت،  در سن سی‌ سالگی ترور شد. او را از جمله پیشگامان شعر نو می‌شناسند. شعرهای عشقی بیشتر جنبه اجتماعی دارند. عشقی در کنار سرودن اشعار، به روزنامه‌نگاری نیز می‌پرداخت، هرچند که به سبب صراحت لهجه و زبان آتشینش، روزنامهٔ قرن بیستم بارها با توقیف مواجه شد. او را یکی از نخستین چهره‌هایی می‌دانند که به حقوق زنان توجه داشته است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;JayezehEshghi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ص=۱۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ص=۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
* «میرزاده عشقی طرفدار چه‌کسی بود؟»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ۱۲تیر۱۳۹۸، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* کائینی، محمدرضا، معتضد، خسرو، «میرزاده عشقی قربانی ملک‌الشعرا شد»، جام‌جم، شمارهٔ ۵۴۲۱، ص ۱۲&lt;br /&gt;
* شهبازی، داریوش، «سند فروش ایران به انگلستان»، دنیای اقتصاد، شمارهٔ ۴۴۸۷، ۱۳آذر۱۳۹۷، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* &lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
*&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۶۲۵۸|صفحات=۱۵|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=آل‌طیب|نام۱= ندا|تاریخ= ۲خرداد۱۳۹۶|عنوان=برگزاری جایزه‌ای به‌نام «میرزاده عشقی»|ژورنال= روزنامهٔ اعتماد|شماره= ۳۸۱۴|صفحات=۱۲|تاریخ بازبینی= ۲بهمن۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40485</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40485"/>
		<updated>2020-01-22T07:59:14Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===آثار===&lt;br /&gt;
* «کلیات میرزاده عشقی(به کوشش هادی حائری)»، تهران: جاویدان، ۱۳۷۶ &lt;br /&gt;
* «زبده اشعار میرزادهٔ عشقی»، تهران: چکاوک، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
* «کاروان شعر قاجار: میرزادٔ عشقی(به کوشش مهدی شعبانی)»، تهران: حوا، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
* «ایده‌آل»، تهران: مظفری، ۱۳۰۷&lt;br /&gt;
* «کفن سیاه(حسب‌الامر آقامحمدحسین صاحب تاجر شوشتری؛ با اهتمام حاجی فتح‌الله مفتون یزدی)»، بمبئی: نصرالله و شرکا، بی‌تا&lt;br /&gt;
و مقالات بسیاری که در روزنامه‌‌اش، قرن بیستم چاپ می‌کرد:&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
====کتاب====&lt;br /&gt;
* یزدانی، زینب، «آشنایی با میرزاده عشقی»، تهران: تیرگان، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* محمودی‌زاده، مهرداد، «ادبیات پایداری در شعر مشروطه، با تکیه بر اشعار عارف قزوینی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملک‌الشعرای بهار، نسیم شمال»، مشهد: مینوفر، ۱۳۹۶&lt;br /&gt;
* صباغیان، موسی، «بی‌پرواترین چهرهٔ شعر بیداری»، تهران: شهره آفاق، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
* «پیام‌های ادبی، اجتماعی میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* شفیعی، ناصر، «جان بر کفان اهالی قلم، دفتر اول: میرزاده عشقی، شاعری پاک‌‌باخته»، تبریز: اختر، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
*یزدانی، زینب، «حکایت زندگی میرزاده عشقی»، تهران: واش، ۱۳۹۷&lt;br /&gt;
* گلباف، کاظم، «زندگی و اندیشهٔ میرزاده عشقی»، تهران: جاجرمی، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
* هاشمی، حمید، «زندگی‌نامهٔ شاعران ایران از آغاز تا عصر حاضر: خیام نیشابوری، سنایی غزنوی، میرزاده عشقی و...»، تهران: فرهنگ و قلم، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* واشقانی‌فراهانی، ابراهیم، «سرشته از عشق ایران، میرزادهٔ عشقی، تحلیل مختصات شعر میرزادهٔ عشقی»، همدان: فراگیر هگمتانه، ۱۳۹۳&lt;br /&gt;
* علی‌بابایی، داود، «گفته‌های میرزاده عشقی»، تهران: امید فردا، ۱۳۸۳&lt;br /&gt;
* کلانترزاده، نسرین، «مقایسع اشعار سیاسی و وطن‌گرایی احمد شوقی و میرزاده عشقی»، تهران: ماهواره، ۱۳۹۸&lt;br /&gt;
* شیرمحمدی، پوریا، «میرزاده عشقی»، تهران: آبینه، ۱۳۹۴&lt;br /&gt;
* نصراللهی، منیژه، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: مؤسسهٔ فرهنگی مدرسهٔ برهان، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* پارسای، کیومرث، «میرزادهٔ عشقی»، تهران: دبیر، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «میرزاده عشقی»، تهران: ثالث، ۱۳۸۸&lt;br /&gt;
* تقوی‌نژاد، هدایت‌الله، «نوآوری در شعر عشقی»، تبریز: آلتین، ۱۳۹۵&lt;br /&gt;
====مقالات====&lt;br /&gt;
* صفرزاده، فرهود، «اپرا در ایران، به بهانهٔ انتشار کتاب نمایش‌نامه‌های میرزاده عشقی»، کتاب ماه هنر، شمارهٔ ۱۴۴، شهریور ۱۳۸۹، ص ۸۰ و ۸۱&lt;br /&gt;
* حجت‌الله، اصیل، «عشقی: از افسانه تا واقعیت»، کتاب ماه ادبیات و فلسفه، شمارهٔ ۱۸، فروردین ۱۳۷۸، ص ۱۶ و ۱۷&lt;br /&gt;
* سپانلو، محمدعلی، «عشقی را دوباره کشتند»، آدینه، شماره ۹۴ و ۹۵، شهریور ۱۳۷۳، ص ۳۵&lt;br /&gt;
* نصرتی، عبدالله، «میرزاده عشقی، زبان سرخ انقلاب مشروطه»، همدان، سال ۲، شمارهٔ ۷، پاییز ۱۳۷۵&lt;br /&gt;
* ص ۲۵ تا ۳۱&lt;br /&gt;
* عاطفه، جواد، «شاعر آزادی»، ایران، شمارهٔ ۶۹۳۴، ۷‌آذر‌۱۳۹۷، ص ۲۴&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «بنیان‌های باستانی ایرانیان در دیوان شاعر آزادی‌خواه»، ایران، ۶۸۱۷، ۱۲تیر۱۳۹۷، ص ۱۵&lt;br /&gt;
* حسینی، فرزام، «من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک»، اعتماد، شمارهٔ ۳۰۰۱، ۱۴تیر۱۳۹۳، ص ۱۶&lt;br /&gt;
* «شاعری مستعد گمراهی»، اعتماد، شمارهٔ ۱۹۰۲، ۲۳مرداد۱۳۹۱، ص ۱۱&lt;br /&gt;
* نراقی، سولماز، «دریغ از راه دور و رنج بسیار»، شرق، شمارهٔ ۷۹۸، ۱۲تیر۱۳۸۵، ص ۳۰&lt;br /&gt;
* فریام‌منش، مریم، «شاعری برای مبارزه»، همشهری، شمارهٔ ۴۰۲۳، ۱۱تیر۱۳۸۵، ص ۱۹&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.}}&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40483</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40483"/>
		<updated>2020-01-22T07:05:40Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نوین، خلق رمان «بوف کور» و خودکشی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|240px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شخصیتی هدایت از بُعد عمومی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مصداق &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست؛ مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین، دختر ساسان» و «مازیار». در این داستان‌ها نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی یا ذهنی‌روانی&#039;&#039;&#039; دستهٔ آخر در این طبقه‌بندی است:&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، صادق هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت، بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت، به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای، که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت، در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام»، تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند».{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است، برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه رُبعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ [[جهانگیر هدایت]]، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش، شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و  با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن و پرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت  می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]]، این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم...  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایب حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. با اینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین. کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در درون نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت در نامه‌ای مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... باوجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سرِ نو همه‌چیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی که هدایت در ابتدای [[بوف کور]] تقدیم‌شده به [[مجتبی مینوی]] نوشته‌ است و تحشیهٔ مینوی بر آن.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}}از گوشت سگ حروم‌ترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماه‌می واصل شد. لندن. مینوی.]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
از منظر مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بوده‌‌، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده‌ و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفته‌ است. هدایت در نامه‌ای که به‌‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن می‌فرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود را با مفصلاً شرح می‌دهد (کاری که کمتر از هدایت سر زده است)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
البته نظرات گاهی ضد و نقیض می‌شود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای [[محسن فرزاد|فرزاد]]. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند، معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت و نیم‌شان هم باقیست... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت و پشت سر او، [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت با فرزند [[صادق چوبک]]، روزبه چوبک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و ممنوع‌الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. به‌نقل از [[بزرگ علوی]]:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای.&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حق‌نظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که هدایت برای برادش عیسی فرستاد:&#039;&#039;&#039;{{سخ}}رشت، گیلان، ادارهٔ نظمیه{{سخ}}حضور حضرت بندگان... آقای میرزاعیسی‌خان هدایت دام‌اقباله مشرف گردد.{{سخ}} به‌تاریخ دوشنبه۲۹ج۲ (۲۹اسفند۱۳۰۴) فرستنده: صادق هدایت از طهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد، به‌طوری گفته می‌شود «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت (نفر سوم از راست با پیراهنی سفید)، برادرانش و دیگر فرزندان خاندان هدایت، خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمد او در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانه‌های محل زندگی صادق هدایت===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لاله‌زار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. صادق هدایت در این خانه زاده‌ شد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریده‌ بود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدر آن‌ها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همان‌جا با آن‌ها می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض‌ آن‌ها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تخت‌خواب که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش را بی‌فرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کرده‌ بود که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گفته می‌شود هدایت داستان بلند «[[حاجی آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقه‌ای در خیابان ثریا (سمیهٔ کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخته‌ بود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌بروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و  قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشته‌ است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سینمای اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «&#039;&#039;اصفهان&#039;&#039;»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس کتاب «اصفهان نصف جهان»، شرحی از سفر هدایت به اصفهان مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، برای [[جهانگیر هدایت]]، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داش‌آکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت. در این فیلم بهروز وثوقی نقش‌آفرینی کرده‌ است. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی داستان هدایت را بالا آورده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
فیلم ساحره، به‌کارگردانی داوود میرباقری، که در سال۱۳۷۶ ساخته شده‌ است، اقتباسی از داستان «عروسک پشت پرده» نوشتهٔ صادق هدایت است. فیلم ساحره به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا، اصول بحث دیگری را بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
فیلم «گفت‌وگو با سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساخته‌ شد و در آن وجهه‌هایی از زندگی هدایت به‌نمایش درمی‌آید که کمتر به آن پرداخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تئاتر اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
«نمایش بوف نه‌چندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «[[بوف کور]]» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت. به‌باور تحلیل‌گران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده‌ و این‌گونه موجب شده‌ است که روند داستان و هم‌ذات‌پنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزوده، شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه‌رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام هدایت===&lt;br /&gt;
این برنامه به‌همت نشر هنوز و [[جهانگیر هدایت]] از سال۱۳۸۱ آغازبه‌کار کرد. شرکت‌کنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبان‌ماه به دفتر این مراسم ارسال می‌کنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سال‌روز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خوانده‌ بود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاده‌ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقایسهٔ هدایت و کافکا====&lt;br /&gt;
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرودمی‌آید و آن‌ها را در جهاتی پیش می‌راند که ذاتاً نمی‌توانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمک‌های او بود؛ ولی برای هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحمل‌ناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از نفس خویش دارند باز‌مانده‌اند، احساسی از گناه و بی‌ارزشی در ضمیر آن‌ها به‌وجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آن‌ها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس می‌انداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی خودش را تشکیل می‌دهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را می‌ستودند، انگیزه‌های درونی آن‌ها را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد. بعضاً هر دوی آن‌ها مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند خیلی برایشان گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی درمی‌‌یافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموش‌ کردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تا حد امکان به ادامهٔ زندگی بی‌دردسری تشویق می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند این شباهت، تمام‌عیار نیست و تفاوت‌هایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌رو شدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند. درنتیجه، با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی می‌نگرد به‌شدت مخالفت می‌ورزد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه بوده‌ است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه رُبعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌اش که موفقیت‌آمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر هدایت، نامه‌هایی از او به دوستش، حسن شهیدنورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را به‌خوبی تشریح می‌کنند. وی در یکی از این نامه‌ها می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست...&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته‌ و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در ابتدای کتاب، در بخش پیام کافکا می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
این نیز از هدایت شنیده‌ شده‌ بود که:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# چخوف، آنتوان، «مشاور مخصوص»، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# کریستن‌سن، آرتور، «گورستان زنان خیانتکار»، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «گروه محکومین(با حسن قائمیان)»، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «مسخ»، تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
 به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان‌کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# «کتاب صادق هدایت»، محمود کتیرایی، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی»، محمد گلبن، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# «نقد آثار هدایت»، [[عبدالعلی دستغیب]]، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، حسن طاهباز، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# &#039;&#039;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&#039;&#039;, Mohammad Ali Katouzian, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، محمدرضا قربانی، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، سیروس شمیسا، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت در گذر زمان»، موسی‌الرضا طایفی اردبیلی، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# «خودکشی صادق هدایت»، اسماعیل جمشیدی، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بوف کور هدایت»، محمدعلی کاتوزیان، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، صادق همایونی، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «بر مزار صادق هدایت»، یوسف اسحاق‌پور، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، زردشت اعتمادزاده، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، شاپور جورکش، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «نهیلیسم صادق هدایت»، احمد فردید، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، پرویز داریوش، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، کیومرث پارسای، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، [[جهانگیر هدایت]]، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، حسن کامیار، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، عیسی هدایت، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «پوسترهای صادق هدایت»، حمیدرضا وصاف، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «روی جاده نمناک»، محمد قاسم‌زاده، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و هراس از مرگ»، محمد صنعتی، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «زندگی صادق هدایت»، آنیتا بهار، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، مریم‌السادات گوشه، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، [[حسن قائمیان]]، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، علی جان‌زاده، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، ناهید حبیبی‌آزاد، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»، محمدرضا محمودزاده، ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «زندگی با مرگ»، سیما هدایت، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، جهانگیر هدایت، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، [[رضا رهگذر]]، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، محمود طلوعی، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# «یکصدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، جهانگیر هدایت، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، محمد تقوی، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش۱، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، علی‌رضا حافظی، ادبیات داستانی، سال اول، ش۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، سهیلا شهشهانی، کلک، ش۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، اسماعیل جمشیدی، کلک، ش۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# «نامه‌های صادق هدایت»، محمد بهارلو، دنیای سخن، ش۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، [[یوسف‌علی میرشکاک]]، مشرق، ش۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، مریم غازیانی، کهکشان، سال پنجم، ش۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»، افشین معاصر، کلک، ش۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، محمد بهارلو، آدینه، ش۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# «جمع پریشان»، کاوه گوهرین، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «گزنکرده پاره‌کردن»، محمد بهارلو، جهان کتاب، سال دوم، ش۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، روح‌انگیز کراچی، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، اکبر منتجبی، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، [[صادق چوبک]]، زمان، ش۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# «نسل نورس من و هدایت»، مهدی فرودگاهی، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، منیرالدین بیروتی، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارشی از [[جهانگیر هدایت]]، سال هشتم، ش۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت نقاش»، گزارشی از جهانگیر هدایت، سال هشتم، ش۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارشی از جهانگیر هدایت، ش۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فرشید دلشاد، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و تکامل آگاهی»، پیمان آزاد، آدینه، ش۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، محمدرضا مدیحی، پایاب، سال اول، ش۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، علی میرافضلی، نشر دانش، سال هفدهم، ش۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# «بازخوانی داستان داش‌آکل»، مریم خراسانی، کارنامه، ش۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، منوچهر سعیدوزیری، دنیای سخن، ش۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، جهانگیر هدایت، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، جهانگیر هدایت، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، محمود معتقدی، فرهنگ توسعه، ش۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و پیام کافکا»، [[ایرج پارسی‌نژاد]]، بخارا، ش۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# «باز هم داش‌آکل»، شاپور جورکش، کارنامه، دوره اول، ش۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# «من هدایت را دوست ندارم!» حجت کاویان‌راد؛ «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، حمیدرضا گنجی، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، فرهاد حیدری‌گوران، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# «به هدایت»، احمد اخوت، جهان کتاب، ش۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# «جاودان، یادها»، ناصر وثوقی، بخارا، ش۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، احسن صغری، گلستانه، ش۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# «تولد پس از صد سال تنهایی»، احسان عابدی، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# «قضایای صادق هدایت و [[وغ‌وغ ساهاب]]»، پرهام شهرجردی، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و سرچشمه‌های متن»، محمود معتقدی، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «تاریک‌خانهٔ هدایت»، [[امیرحسن چهل‌تن]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، [[جواد مجابی]]، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، محمد صنعتی، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، محمد محمدعلی، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، عنایت سمیعی، نگاه نو، ش۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت و کارت پستال»، جهانگیر هدایت، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، ناصر میری، همشهری، سال دوم، ش۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، محمد قاسم‌زاده، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# «از زندگی تا عشق به مرگ»، امیلی امرایی، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «دیدن را می‌آموزم!»، علی عبداللهی، کارنامه، ش۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# «تلخ نه، شرم‌آور است»، جهانگیر هدایت، آزما، ش۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# «از عشق تا انزجار»، امیلی امرایی، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، ابراهیم بلوکی، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، مجتبی پورمحسن، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، علی‌الله سلیمی، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# «آن بی‌کاروان کولی»، علی‌اصغر قره‌باغی، گلستانه، ش۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، علی معصومه، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# «تنهایی هدایت»، امیرحسن چهل‌تن، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# «تار خیالی هدایت»، محمود فلکی، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# «پس از بابل»، شهریار وقفی‌پور، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# «هدایت نمایشنامه‌نویس»، بابک پرهام، کارنامه، ش۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# «زندگی سگی»، ناصر صفاریان، فیلم، ش۲۰و۳۰۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»،  کبری دهقانی، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، حجت‌الله اصیل، فرهنگ مردم، سال دوم، ش۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# «اسطوره‌ٔ هدایت»، احمد یزدانی، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کیمیا امیری، کتاب هفته، ش۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت»، حسن ذوالفقاری، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# «زندگی در دالان جهنم»، مینو ضابطیان، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# «سرو روان»، محمدحسن نجفی، کارنامه، ش۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»، پرارین پورحاجی‌زاده، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت هنوز زنده»، اسدالله عمادی، کلک، ش۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# «هدایت در غبار»، عسل همتی، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «غیاب زمان در بوف کور»، عنایت سمیعی، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# «درد خدایی هدایت و بوف کور»، محمودرضا شریعت‌زاده، ماهنامهٔ حافظ، ش۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، فیروزه خضرایی، جهان کتاب، ش۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# «سایه‌ها و خاک»، علی اناری، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# «صادق هدایت، راوی درون»، محمدحسن نقوی، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# «هدایت و [[بوف کور]]»، داریوش مهرجویی، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، مهدی دادخواه تهرانی، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، ناصر جعفرزاده، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، رضوان صابری، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# «هدایت و بوف کور»،  محمد سلیم‌جو، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# «راز شهرت صادق هدایت»، مجتبی حبیبی، ادبیات داستانی، ش۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، پیتر ایوری، کلک، ش۷۱و۷۲، بهمن و اسفند، ص:۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر ۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۲۸۱]]&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۳۰]]&lt;br /&gt;
[[رده:اهالی تهران]]&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:داستان‌کوتاه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نمایشنامه‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:دریافت‌کنندگان جوایز ادبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:ادیبان و خودکشی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40482</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40482"/>
		<updated>2020-01-22T06:51:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شأن نزول &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039;===&lt;br /&gt;
آن‌طور که خود عشقی توضیح می‌دهد، اواسط سال ۱۳۴۲ قمری مصادف با ۱۳۰۲ شمسی، دبیراعظم، فرج‌الله بهرامی، یکی از دوستان و همکاران سردار سپه، رضاخان، در پرسشی همگانی در روزنامهٔ &#039;&#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039;&#039;،(به قول عشقی «معتبرترین روزنامهٔ آن عهد»)، از همهٔ متفکران ایران خواست تا هر کس ایده‌آل یا آرمان و غایت دلخواه خویش برای بهتر کردن اوضاع ایران را روی کاغذ بیاورد. عشقی باور دارد که موضوع و هدف چیزی جز بهره‌برداری‌های سیاسی نیست، اما هدف را برای ابلاغ پیام انقلابی - آنارشیستی خویش مغتنم می‌شمارد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از قراری که بعضی‌ها حدس می‌زنند، نظر آقای دبیراعظم این بود که غالب نویسندگان ایدآل خودشان را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست سردار سپه بیان نمایند و بعد هم در روزنامهٔ شفق سرخ تحت عنوان «ایدآل» مقالاتی به همین مضمون‌ها دیده شد. از بنده هم خواستند و بنده هم &#039;&#039;سه تابلو&#039;&#039;...[را] ساختم. البته تصدیق خواهید کرد که مفاد ایدآل بنده با منظور آن‌ها مخالفت دارد. همهٔ نویسندگان به نثر نوشتند. تنها این گوینده به نظم سرودم و در روزنامهٔ شفق سرخ سال سوم هم درج گردید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۹۴ و ۱۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}} &lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
یکی از آثار پرخوانندهٔ منسوب به عشقی، که بر افکار عمومی زمان خود تأثیر گذاشت، «جمهوری‌نامه» بود. این اثر تهییجی منسوب به عشقی است یا به عبارتی، محصول مشترکی است که او در خلق آن همکاری داشته است. کسانی باور دارند که این ترجیع‌بند، تماماً توسط [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] سروده شده است، زیرا در چاپ اول دیوانش، یعنی چاپ انتشارات امیرکبیر، سال ۱۳۴۴ وجود داشته است و در چاپ‌های بعدی و ادغام مجلدات، همراه با چند قطعهٔ دیگر برداشته و به‌جای آن عکس گذاشته شده است، اما عنوان آن در فهرست کتاب ماند. &#039;&#039;علی‌اکبر مشیر سلیمی&#039;&#039; تمام این ترجیع‌بند را در کلیات عشقی ضبط کرده است، با این توضیح که:&lt;br /&gt;
[[نقل‌قول|در آن موقع گویندهٔ این اشعار معلوم نشد، لیکن آن را برخی از عشقی و برخی از ملک‌الشعرای بهار دانستند.]]&lt;br /&gt;
در این بین، عده‌ای نیز نوشتند که این شعر در مجمعی از نویسندگان و گویندگان ضد جمهوریت مانند &#039;&#039;عشقی&#039;&#039;، &#039;&#039;رحیم‌زادهٔ صفوی&#039;&#039;، &#039;&#039;رسا&#039;&#039; و &#039;&#039;کوهی کرمانی&#039;&#039; سروده شده است. {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی تا آن زمان آماج ضرب و شتم دولت و رضاخان و حتی حمله‌ای شدید از سوی مخالفان سیاسی و قربانیان هجوهایش قرار نگرفته بود و همچنین روزنامه‌ٔ قرن بیستم نیز هیچ‌گاه توقیف نشده بود. می‌توان پنداشت که جمهوری‌نامه زمینه‌ساز قتل او در سه ماه بعد شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۱۷ تا ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
این شعر، یک منظومهٔ ۴۴بندی است که با این مطلع آغاز می‌شود:&lt;br /&gt;
 {{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|چه ذلت‌ها کشید این ملت زار}}&lt;br /&gt;
{{ب|دریغ از راه دور و رنج بسیار}}&lt;br /&gt;
{{ب|ترقی اندر این کشور محال است|که در این مملکت قحط‌الرجال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|خرابی از جنوب و از شمال است|بر این مخلوق آزادی وبال است}}&lt;br /&gt;
{{ب|نباید پرده بگرفتن ز اسرار|که گردد شرح بدبختی پدیدار}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;جمهوری‌نامه&#039;&#039;، منظومه‌ای هجوآمیز و کوبنده است، اما آن شدت و حدت معمول در بیان عشقی را ندارد. این شعر عاری از کنایه‌های ناموسی و در مجموع طرحی مفرح از کاریکاتورهای متعدد است. تصویر افراد، به‌طور خلاصه، یعنی هرکدام در یک بند و با توجه به خطوط اصلی شخصیت و گاه سیما و رفتار آن‌ها ترسیم شده است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40471</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40471"/>
		<updated>2020-01-21T13:38:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40470</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40470"/>
		<updated>2020-01-21T13:37:13Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های عشقی دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====دیدگاه و روابط عشقی با [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]از معدود کسیانی که عشقی پس از سال‌ها گوشه و کنایه، در ماه‌های آخر عمرش روی خوشی به او نشان داد و با او از در دوستی درآمد، ملک‌الشعرای بهار بود. عشقی در چند مورد بهار را هجو کرده بود. در قطعه‌ای با مطلع «هر آن‌که بی‌خبر از فن خایه‌مالی شد/ دچار زندگی پست و نان خالی شد» می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|امن از سپیدی عمامهٔ ملک دانم|که بی‌کلاه سرش ماند و ماست‌مالی شد}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
که اشاره‌ای است به دستار سفید بهار که در سال‌های جوانی می‌پوشید و بعدها آن‌ را از سر برداشت و پس از آن کلاه بر سر گذاشت. همچنین عشقی در مستزاد &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; می‌سراید:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|افسوس که عمامه برایش سر خر بود| دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
بعدها جدالی قلمی میان عشقی و بهار درگرفت. ابتدا عشقی در مقاله‌ای در روزنامهٔ قرن بیستم خود، چنین نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|سرمقالهٔ روزنامهٔ نوبهار آقای ملک‌الشعرا در ده سال قبل اغلب ندای انقلاب و دعوت به شورش بود. نمی‌توان گفت که در ده سال قبل ایشان عقیده به انقلاب نداشتند و آن را مصنوعی می‌نوشتند ، چه اگر مصنوعی بود در قلوب اثر نمی‌کرد... پس باید یقین داشت نویسندهٔ نوبهار در آن ایام واقعاً انقلابی و پاک بود، ولی چون پنج‌شش سال متمادی داخل مبارزه با طایفهٔ مستبدین و مرتجعین بودند، خودشان هم مرتجع شدند.}}&lt;br /&gt;
اما بهار این انتقاد تند را بی‌پاسخ نگذاشت و در مقالهٔ «نسل انقلاب- نسل هوچی»:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این نوع جوان‌ که ما شرح‌حال او را می‌نویسیم، در چنین محیطی تربیت‌شده و از همان کودکی سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن را شروع کرد!}}&lt;br /&gt;
عشقی چنان آتشی شد که بی‌درنگ این اعلان را چاپ کرد: «جواب مقالهٔ «نسل معاصر» مندرجه در روزنامهٔ شریفهٔ &#039;&#039;نوبهار&#039;&#039; را در شماره روز جمعهٔ قرن بیستم بخوانید!» سپس در شمارهٔ یادشده، در مقاله‌ای نوشت:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|چرا به ما فحش می‌دهید؟ چرا به ما بد می‌گویید؟ آن زبان‌های زهرآلود چیست که از دهان‌ها بیرون آمده به ما سفلیسیِ کوفتیِ عرق‌خورِ سیگارکش می‌گویید؟ ... شما از آن انقلابی‌های دغل‌اید که تا حالا زنده‌اید، وگرنه چرا کشته نشدید؟ اگر شما از انقلابی‌های پاک‌باز بودید، چرا حالا گدا نیستید؟ شما که قبل از انقلاب یک خانهٔ گلی هم نداشتید، چرا حالا پارک دارید؟ شما که آن‌ وقت یک الاغ لنگی هم نداشتید، چرا حالا کالسکهٔ اتومبیل دارید؟...باید  ما پنجه در خون آن‌ها رنگین کنیم و هفت‌تیر روی آن‌ها بکشیم! چاره‌ای دیگر نداریم!}}&lt;br /&gt;
بهار که برای اصل بحث عشقی اعتبار قائل بود، به غرش دردمندانهٔ او پاسخی ملایم داد و در نامه‌ای به روزنامهٔ قرن بیستم نشر عشقی را در کل تأیید کرد. در عین حال به او اندرز می‌دهد که «مقالات لطیف خود را به شخصیات و احساسات درجهٔ دوم تنزل» ندهد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
با وجود جدل‌های این‌چنینی، اندک‌اندک بهار و عشقی نزدیک شدند تا آن که در ماه‌های آخر عمر عشقی، دوستی این دو بسیار شد و هر دو از در همکاری با هم درآمدند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۶۱ تا ۱۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40453</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40453"/>
		<updated>2020-01-21T12:37:48Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:محمدتقی بهار.jpg|60px|راست]]من در ۱۳۳۲ قمری او را در تهران می‌دیدم. در آن روزگار عشقی شعر نمی‌گفت، ولی نثر را خوب می‌نوشت. فریحهٔ شاعری عشقی در مهاجرت تحریک شد. بعد از مهاجرت به مناسبت اشعارش او را یک بار دیگر دیدم و شناختم. دوری افق معتقدات سیاسی، غالباً بین من و عشقی فاصله انداخته بود. در آغاز سال حاضر، به مناسبت یگانگی عقیده و همفکری در کلیات سیاسی داخلی و خارجی با عشقی برای بار اول دوست شدم و مدت این دوستی چهارماه زیادتر امتداد نیافت! روزگار نتوانتس یک جوان حساس را در یک عقیدهٔ راسخ و سیاست ثابت وطن‌خواهانه ببیند و او را مثل یک گل نوشکفته در نتیجهٔ بیداد خویش پرپر کرده در هم فشرده و به دور ریخت.{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی مرگ خود را یقین داشت!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص=۲۳۶ و ۲۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40438</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40438"/>
		<updated>2020-01-21T09:56:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = پایه‌گذاریِ ادبیات داستانیِ نوین، خلق رمان «بوف کور» و خودکشی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفریِ [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|240px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====شخصیتی هدایت از بُعد عمومی==== &lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود؛ مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری او را به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او نام خودش یا آثارش را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود. استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد؛ ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف‌ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار ماند. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====باور به وطن====&lt;br /&gt;
میهن‌دوستی صادق هدایت را اطرافیانش صحه می‌گذارند. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت. وطن‌پرستی او به‌معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت؛ مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کردند و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با این مردم است و آن‌ها را می‌شناسد. شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌ سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی ازآن‌روی که این دسته از نویسندگان هرآنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود. هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درباب زیست خیامیِ صادق هدایت باید به حرف خودش در کتاب «ترانه‌های خیام» رجوع کرد:&lt;br /&gt;
:«راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» نیز نشان از اضطراب روحی هدایت دارد که به‌شکل باورش دربارهٔ کافکا بروز می‌یابد:&lt;br /&gt;
:«کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه دررو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسبیده.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت طی نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، در نظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت را به‌اعتباری، پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های هدایت درنظرگرفتن مضامین، در &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته قرار می‌گیرد:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی‌خانم»، «حاجی‌مراد» و «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال» و «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد» و «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی کرده با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی مفاهیمی چون اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادها و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، نشانی از «دلسوزی برای طبقات محروم اجتماع» در آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی دربارهٔ گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مصداق &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»&lt;br /&gt;
# داستان‌های «ولنگاری»&lt;br /&gt;
# «آب زندگی»&lt;br /&gt;
# «میهن‌پرست»&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»&lt;br /&gt;
# قضیهٔ «توپ مرواری»{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارد و هدف هدایت در آن‌ها «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. داستان «میهن‌پرست» نیز در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آنان می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست؛ مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین، دختر ساسان» و «مازیار». در این داستان‌ها نیز نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. با پایان‌گرفتن جنگ جهانی اول، اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم وقت، تبدیل شد و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستان «س.گ.ل.ل.» در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی‌تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی یا ذهنی‌روانی&#039;&#039;&#039; دستهٔ آخر در این طبقه‌بندی است:&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»&lt;br /&gt;
# «[[سه قطره خون]]» &lt;br /&gt;
# و...{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این نوشته‌ها حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. در سراسر رمان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است». داستان «زنده‌به‌گور» نیز چنین خاتمه می‌یابد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشوی میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
* ادیبان، صادق هدایت را پژوهشگرِ حوزهٔ ادبیات فولکلور و آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه می‌دانند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم، برخی از نقاط تاریک فلسفی و تاریخی را برای جامعه روشن می‌کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که می‌شنید یا برایش می‌فرستادند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانیِ عمر، چندین مقاله نوشت: مقدمه‌ بر «اوسانه» و «نیرنگستان» و مقالات «ترانه‌های عامیانه» چاپ‌شده در مجلهٔ «موسیقی» و «فُلْکْلُر یا فرهنگ توده» و نیز «قصه‌ها و ترانه‌های عامیانه» منتشرشده در مجله‌های «موسیقی» و «[[مجله سخن|سخن]]». هدایت در جایگاه داستان‌نویسی آگاه به زبان و روح عامهٔ مردم و نیز با ذوق ادبیِ و دیدگاه تخیلیِ خود، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملت» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایت‌ها و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. گردآوریِ فرهنگ توده، به‌روش علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد و توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را باید برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماریِ ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و نیز زبان ساده و طبیعیِ هنر و ادبیات تودهٔ آن‌ها را «مصالح اولیهٔ بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* حوزهٔ پژوهشی هدایت در آثاری چون مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی نیز وسعت یافته است. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی» به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب دارد. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، با آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت از سفر هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به‌فارسی برگرداند. «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه‌بهرام ورجاوند» نمونه‌هایی است که از او به‌جای مانده است. هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی نیز نوشته که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختیِ اوست. وی در این مقدمه‌ها پس از معرفیِ رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح داده است. هدایت مطالعات خود در متون پهلوی را با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» را که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت باید نمونه‌ای بارز در این حوزهٔ پژوهشگریِ او دانست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به رتبهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت فعالیت خود در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک را با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله نوشته است لحنی جدی دارد؛ اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، توانسته با طنزی عمیق شیوهٔ استادان دانشگاهیِ «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقد وسیع هدایت، بر «ویس و رامین» اثر فخرالدین اسعد گرگانی است. وی در آن نقد، اثر را رمان خوانده و توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیعش در اصطلاح‌ها و لغت‌های عامیانه و مثل‌ها و حکمت‌ها را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی هدایت، به‌باور برخی، نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه ابتدای «ترانه‌های خیام» منتشر کرد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی هدایت بود. او این کار را نه در جایگاه منتقدی حرفه‌ای، که برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داد. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، نشان از شکل‌گیری افکار و روحیات خودش، به‌نسبت اندیشه‌های خیام دارد و درواقع وی می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را در قالب نقد خیام ارائه دهد. باری، هدایت، در این مقدمهٔ پنجاه‌صفحه‌ای، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام نمی‌کند و صرفاً به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ «ترانه‌های خیام»، تلاشِ همه‌جانبهٔ هدایت برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* آشنایی دقیق هدایت با ادبیات جهان سبب شد که تا پایان عمر، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال کند. وی بر تعدادی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان، مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از مقدمه‌های نخستش را ابتدای کتاب «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; به‌ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نگاشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخیِ درام پرداخت. مقدمهٔ «خاموشی دریا» اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، نقد دیگری است از هدایت که موضوع اثر را توضیح داده و چند سطر در تشویق مترجم نوشته است. او در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; به‌ترجمهٔ [[حسن قائمیان]]، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او می‌نویسد و تلاش پدیدآور در هم‌خوانیِ لحنِ خاص قهرمانان با منش آنان را رضایت‌بخش می‌داند. هدایت نقدی نیز بر ترجمهٔ &#039;&#039;م.ع.شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل اثر و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها نتیجه گرفت که «در ترجمه یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست؛ مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را نسبت به‌ زبان ترجمه‌نشده، روشن‌تر بنمایاند».{{سخ}}&lt;br /&gt;
اما مهم‌ترین مقدمه‌ٔ هدایت، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه و سرشار از احترام، به معرفیِ دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نمونه‌های نخست نقد ادبیِ مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینیِ کافکا از ورای نوشته‌هایش، مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. هدایت در تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد؛ از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای از چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو وضعیت مشخص تاریخی توضیح دهد».&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
* هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف در نقد ادبی ایران است، برجستگی می‌بخشد، مقاله‌های طنزآمیزی اوست که درباره‌ٔ ادبیات دوران خود نوشت و در آن‌ها شکل ادبیِ تازه‌ای برای انتقاد ابداع کرد به‌ نام «قضیه». هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «[[وغ‌وغ ساهاب]]» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌ نظم ادبی مستقر هجوم آورد و «پرسشگری» و «تفکر» دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه رُبعه]] در مقابل کهنه‌پرستان [[گروه سبعه]]» می‌شناسند. در این کتاب، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;شعری از «ابوحفص سغدی» زیر نقاشیِ آهو:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}}او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شخصیت زنِ [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، حُسن‌ختام رمان «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چند نقاشی مشهور از هدایت:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شد. نوشتهٔ زیر نقاشی نیز به‌خط صادق هدایت است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا با بال‌های شکسته که به‌گفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته یا اثیری»: تصویر زنی در آغاز رمان [[بوف کور]] که معرف ویژگی و شخصیت زنِ داستان است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: تصویری از جغد در پایان رمان &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، به‌چاپ بمبئی که نشان از ختم‌کلام نویسنده دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طورکل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد. اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تااین‌حد که عضو حزبِ سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سرّی اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینیِ هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشیِ فانتزی از هدایت بر فراز برج ایفلِ پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار سفر خارجی به فرانسه، هند و ازبکستان کرد، پنج سفر داخلی به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه نیز به قلهک و شهریار تهران که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. مهم‌ترین سفر او عزیمت به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه بود که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار تأثیر گذاشت. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان کرد و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، از این سفرها یاد کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهایش در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ حوالی پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت طی مسافرت به اروپا از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ش، شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس را دیدن کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. وی بخش چشمگیری از داستان‌ها و گزارش‌هایش را در همین سفر نوشت و  با بسیاری از بزرگان و استادان علمی و ادبی ارتباط برقرار کرد. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور بود و در ساختن و پرداختن اندیشه‌های او اثرات زیادی داشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هند====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت می‌کند و به‌قول خودش ۱۵ روز را در زندگی اعیانی و اشرافی می‌گذراند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی نشر می‌دهد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هندوستان چاپ می‌شود. او در سفر به هند علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این سفر که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند و در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، بر مزار رودکی می‌رود و از موزهٔ این شاعر دیدن می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت؛ اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ‌حسن کشکت را بساب»، وقتی که از خواب پریدم باز جلو[ی] تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ چنین نامه‌ای به هدایت  می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نُووِل‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌ به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف می‌توان به‌طور دقیق‌تر تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد کرده، تنها عدهٔ معدودی را ستوده که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌ داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]]، این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد درپی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خواند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; ناتل در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد. دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم...  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجود آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیایب حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; چراکه جامعه‌ٔ زیستیِ هدایت، به‌دلیل عقاید و افکارش، او را پس زدند.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. با اینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب دانست؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داد و با آثار خود، زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخت، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته، زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار». آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی، چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد و نه بیشتر. آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه، قصه، لالایی، بازیِ بچه‌ها، عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در درون نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» تایلر راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد، چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت در نامه‌ای مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... باوجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سرِ نو همه‌چیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی که هدایت در ابتدای [[بوف کور]] تقدیم‌شده به [[مجتبی مینوی]] نوشته‌ است و تحشیهٔ مینوی بر آن.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}}از گوشت سگ حروم‌ترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماه‌می واصل شد. لندن. مینوی.]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
از منظر مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بوده‌‌، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده‌ و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفته‌ است. هدایت در نامه‌ای که به‌‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن می‌فرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده‌وشنیده‌های خود را با مفصلاً شرح می‌دهد (کاری که کمتر از هدایت سر زده است)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
البته نظرات گاهی ضد و نقیض می‌شود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای [[محسن فرزاد|فرزاد]]. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند، معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت و نیم‌شان هم باقیست... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت و پشت سر او، [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت با فرزند [[صادق چوبک]]، روزبه چوبک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و ممنوع‌الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. به‌نقل از [[بزرگ علوی]]:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای.&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حق‌نظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که هدایت برای برادش عیسی فرستاد:&#039;&#039;&#039;{{سخ}}رشت، گیلان، ادارهٔ نظمیه{{سخ}}حضور حضرت بندگان... آقای میرزاعیسی‌خان هدایت دام‌اقباله مشرف گردد.{{سخ}} به‌تاریخ دوشنبه۲۹ج۲ (۲۹اسفند۱۳۰۴) فرستنده: صادق هدایت از طهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد، به‌طوری گفته می‌شود «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت (نفر سوم از راست با پیراهنی سفید)، برادرانش و دیگر فرزندان خاندان هدایت، خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمد او در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانه‌های محل زندگی صادق هدایت===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لاله‌زار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. صادق هدایت در این خانه زاده‌ شد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریده‌ بود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدر آن‌ها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همان‌جا با آن‌ها می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض‌ آن‌ها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تخت‌خواب که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش را بی‌فرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کرده‌ بود که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گفته می‌شود هدایت داستان بلند «[[حاجی آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقه‌ای در خیابان ثریا (سمیهٔ کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخته‌ بود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌بروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و  قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشته‌ است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سینمای اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «&#039;&#039;اصفهان&#039;&#039;»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس کتاب «اصفهان نصف جهان»، شرحی از سفر هدایت به اصفهان مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داش‌آکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت. در این فیلم بهروز وثوقی نقش‌آفرینی کرده‌ است. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی داستان هدایت را بالا آورده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
فیلم ساحره، به‌کارگردانی داوود میرباقری، که در سال۱۳۷۶ ساخته شده‌ است، اقتباسی از داستان «عروسک پشت پرده» نوشتهٔ صادق هدایت است. فیلم ساحره به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا، اصول بحث دیگری را بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
فیلم «گفت‌وگو با سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساخته‌ شد و در آن وجهه‌هایی از زندگی هدایت به‌نمایش درمی‌آید که کمتر به آن پرداخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تئاتر اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
«نمایش بوف نه‌چندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «[[بوف کور]]» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت. به‌باور تحلیل‌گران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده‌ و این‌گونه موجب شده‌ است که روند داستان و هم‌ذات‌پنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزوده، شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه‌رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام هدایت===&lt;br /&gt;
این برنامه به‌همت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال۱۳۸۱ آغازبه‌کار کرد. شرکت‌کنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبان‌ماه به دفتر این مراسم ارسال می‌کنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سال‌روز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خوانده‌ بود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاده‌ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقایسهٔ هدایت و کافکا====&lt;br /&gt;
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرودمی‌آید و آن‌ها را در جهاتی پیش می‌راند که ذاتاً نمی‌توانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمک‌های او بود؛ ولی برای هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحمل‌ناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از نفس خویش دارند باز‌مانده‌اند، احساسی از گناه و بی‌ارزشی در ضمیر آن‌ها به‌وجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آن‌ها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس می‌انداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی خودش را تشکیل می‌دهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را می‌ستودند، انگیزه‌های درونی آن‌ها را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد. بعضاً هر دوی آن‌ها مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند خیلی برایشان گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی درمی‌‌یافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموش‌ کردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تا حد امکان به ادامهٔ زندگی بی‌دردسری تشویق می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند این شباهت، تمام‌عیار نیست و تفاوت‌هایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌رو شدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند. درنتیجه، با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی می‌نگرد به‌شدت مخالفت می‌ورزد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه بوده‌ است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه رُبعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «دِ! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌اش که موفقیت‌آمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر هدایت، نامه‌هایی از او به دوستش، حسن شهیدنورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را به‌خوبی تشریح می‌کنند. وی در یکی از این نامه‌ها می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست...&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته‌ و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در ابتدای کتاب، در بخش پیام کافکا می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
این نیز از هدایت شنیده‌ شده‌ بود که:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# چخوف، آنتوان، «مشاور مخصوص»، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# کریستن‌سن، آرتور، «گورستان زنان خیانتکار»، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «گروه محکومین(با حسن قائمیان)»، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «مسخ»، تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
 به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ص=۱۷۸ و ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان‌کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref name= &#039;&#039;طرد هدایت&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# کتیرایی، محمود، «کتاب صادق هدایت»، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# گلبن، محمد، «کتاب‌شناسی»، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# دست‌غیب، عبدالعلی، «نقد آثار هدایت»، تهران: سپهر، شیراز: کتاب‌فروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# طاهباز، حسن، «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# Katouzian, Mohammad Ali, &amp;quot;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&amp;quot;, London: I.B.Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# قربانی، محمدرضا، «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# شمیسا، سیروس، «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# طایفی اردبیلی، موسی‌الرضا، «صادق هدایت در گذر زمان»، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# جمشیدی، اسماعیل، «خودکشی صادق هدایت»، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# کاتوزیان، محمدعلی، «بوف کور هدایت»، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# همایونی، صادق، «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# اسحاق‌پور، یوسف، «بر مزار صادق هدایت»، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# اعتمادزاده، زردشت، «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# جورکش، شاپور، «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# فردید، احمد، «نهیلیسم صادق هدایت»، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# داریوش، پرویز، «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# پارسای، کیومرث، «صادق هدایت»، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# کامیار، حسن، «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# هدایت، عیسی، «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# وصاف، حمیدرضا، «پوسترهای صادق هدایت»، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# قاسم‌زاده، محمد، «روی جاده نمناک»، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# صنعتی، محمد، «صادق هدایت و هراس از مرگ»، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# بهار، آنیتا، «زندگی صادق هدایت»، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# گوشه، مریم‌السادات، «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# قائمیان، حسن، «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# جان‌زاده، علی، «صادق هدایت»، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# حبیبی‌آزاد، ناهید، «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# محمودزاده، محمدرضا، «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»،  ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# هدایت، سیما، «زندگی با مرگ»، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# رهگذر، رضا، «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# طلوعی، محمود، «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «یک‌صدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# تقوی، محمد، «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش اول، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# علی‌رضا، حافظی، «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، ادبیات داستانی، سال ۱، ش ۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# شهشهانی، سهیلا، «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، کلک، ش ۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# جمشیدی، اسماعیل، «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، کلک، ش ۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «نامه‌های صادق هدایت»، دنیای سخن، ش ۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# میرشکاک، یوسف‌علی، «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، مشرق، ش ۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# غازیانی، مریم، «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، کهکشان، سال ۵، ش ۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# معاصر، افشین، «آب زندگی»، کلک، ش ۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، آدینه، ش ۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# گوهرین، کاوه، «جمع پریشان»، جهان کتاب، سال دوم، ش ۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «گزنکرده پاره‌کردن»، جهان کتاب، سال دوم، ش ۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# کراچی، روح‌انگیز، «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# منتجبی، اکبر، «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، زمان، ش ۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# چوبک، صادق، «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، زمان، ش ۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# فرودگاهی، مهدی، «نسل نورس من و هدایت»، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# بیروتی، منیرالدین، «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارش، سال۸، ش ۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «صادق هدایت نقاش»، گزارش، سال هشتم، ش ۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارش، ش ۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# دلشاد، فرشید، «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش ۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# آزاد، پیمان، «هدایت و تکامل آگاهی»، آدینه، ش ۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# مدیحی، محمدرضا، «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، پایاب، سال ۱، ش ۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# میرافضلی، علی، «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، نشر دانش، سال هفدهم، ش ۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# خراسانی، مریم، «بازخوانی داستان داش‌آکل»، کارنامه، ش ۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# سعیدوزیری، منوچهر، «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، دنیای سخن، ش ۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# معتقدی، محمود، «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، فرهنگ توسعه، ش ۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# پارسی‌نژاد، ایرج، «صادق هدایت و پیام کافکا»، بخارا، ش ۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# جورکش، شاپور، «باز هم داش‌آکل»، کارنامه، دوره ۱، ش ۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# کاویان‌راد، حجت، «من هدایت را دوست ندارم!»؛ گنجی، حمیدرضا، «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# حیدری‌گوران، فرهاد، «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# اخوت، احمد، «به هدایت»، جهان کتاب، ش ۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# وثوقی، ناصر، «جاودان، یادها»، بخارا، ش ۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# اصغری، حسن، «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، گلستانه، ش ۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# عابدی، احسان، «تولد پس از صد سال تنهایی»، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# شهرجردی، پرهام، «قضایای صادق هدایت و وغ‌وغ ساهاب»، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# معتقدی، محمود، «هدایت و سرچشمه‌های متن»، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# چهل‌تن، امیرحسن، «تاریک‌خانهٔ هدایت»، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# مجابی، جواد، «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# صنعتی، محمد، «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# محمدعلی، محمد، «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# سمیعی، عنایت، «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، نگاه نو، ش ۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «صادق هدایت و کارت پستال»، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# میری، ناصر، «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، همشهری، سال دوم، ش ۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# قاسم‌زاده، محمد، «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# امرایی، امیلی، «از زندگی تا عشق به مرگ»، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# عبداللهی، علی، «دیدن را می‌آموزم!»، کارنامه، ش ۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «تلخ نه، شرم‌آور است»، آزما، ش ۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# امرایی، امیلی، «از عشق تا انزجار»، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# بلوکی، ابراهیم، «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش ۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# پورمحسن، مجتبی، «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# سلیمی، علی‌الله، «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# قره‌باغی، علی‌اصغر، «آن بی‌کاروان کولی»، گلستانه، ش ۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# معصومه، علی، «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش ۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# چهل‌تن، امیرحسن، «تنهایی هدایت»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# فلکی، محمود، «تار خیالی هدایت»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# وقفی‌پور، شهریار، «پس از بابل»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# پرهام، بابک، «هدایت نمایشنامه‌نویس»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# صفاریان، ناصر، «زندگی سگی»، فیلم، ش ۳۰۰، ۲۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# دهقانی، کبری، «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# اصیل، حجت‌الله، «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، فرهنگ مردم، سال دوم، ش ۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# یزدانی، احمد، «اسطوره‌ٔ هدایت»، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# امیری، کیمیا، «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کتاب هفته، ش ۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# ذوالفقاری، حسن، «صادق هدایت»، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش ۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# ضابطیان، مینو، «زندگی در دالان جهنم»، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# نجفی، محمدحسن، «سرو روان»، کارنامه، ش ۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# پورحاجی‌زاده، پرارین، «هدایت و بوف کور»، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# عمادی، اسدالله، «صادق هدایت هنوز زنده»، کلک، ش ۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# همتی، عسل، «هدایت در غبار»، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# سمیعی، عنایت، «غیاب زمان در بوف کور»، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# شریعت‌زاده، محمودرضا، «درد خدایی هدایت و بوف کور»، ماهنامهٔ حافظ، ش ۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# خضرایی، فیروزه، «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، جهان کتاب، ش ۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# اناری، علی، «سایه‌ها و خاک»، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# نقوی، محمدحسن، «صادق هدایت، راوی درون»، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# مهرجویی، داریوش، «هدایت و [[بوف کور]]»، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# دادخواه تهرانی، مهدی، «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# جعفرزاده، ناصر، «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# صابری، رضوان، «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# سلیم‌جو، محمد، «هدایت و بوف کور»، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# حبیبی، مجتبی، «راز شهرت صادق هدایت»، ادبیات داستانی، ش ۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# ایوری، پیتر، «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، کلک، ش ۷۱ و ۷۲، بهمن و اسفند، ص: ۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۰۱۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر ۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40437</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40437"/>
		<updated>2020-01-21T09:39:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===اعتراض به مقررات رفت‌وآمد زنان===&lt;br /&gt;
زمانی که دولت سیدضیاءالدین طباطبایی هنوز سقوط نکرده بود، عشقی مطلبی با عنوان «قابل توجه ادارهٔ محترم نظمیه» چاپ کرد. او در این مطلب بی‌آنکه به سیدضیا یا پاره‌ای از سیاست‌های دولت او که به زعم منتقدانش عوام‌فریبانه بود، مستقیماً اشاره کند، به یکی از اقدام‌های دولت می‌تازد. این اقدام چنین بود که دستور داده بودند که در خیابان لاله‌زار، مرکز فرهنگی، پاتوق اهل سیاحت و گردش‌گاه عمدهٔ اهالی تهران در عصرها و شب‌ها، در مورد رفت‌وآمد زنان نوعی مقررات محدودکننده اعمال شود. عشقی خطاب به ادارهٔ نظمیه به این محدودیت‌ها می‌تازد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با چه حق و به چه مناسبت خیابان لاله‌زار که معبری است عمومی و هرکس حق دارد آزادانه از آن عبور و مرور نماید بر روی زنان مسدود نموده‌اند و حتی اگر زنی در درشکه باشد و بخواهد از آنجا عبور کند، ممانعت می‌نمایند؟ اگر در واقع لاله‌زار شاهراه عمومی است، شاهراه عمومی حمام نیست که زنانه و مردانه داشته باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص=۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40434</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40434"/>
		<updated>2020-01-21T09:16:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]]عشقی فقط شاعر این دوره بود، اگر باقی می‌ماند، معایبش را رفع می‌کرد... چند صفحه از «افسانه» را با مقدمهٔ کوچکش، تقریباً در همان زمان تصنیفش، در روزنامهٔ «قرن بیستم» که صاحب جوانش [عشقی] را به واسطهٔ استعدادی که داشت با خودم هم‌عقیده کرده بودم، انتشار دادم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
====[[علی شیرازپور|شین پرتو]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg|60px|راست]]عشقی یک شاعر با ذوق و خوش‌قریحه و حقیقت‌بین بود. در شعر سبک نوینی درست کرد. او موجد سبک «نئوکلاسیسیم» است که بعضی آن را به خود نسبت می‌دهند. از کارهای بزرگ عشقی در شعر این است که دو یا چندین وزن شعری به هم آمیخته است... مرگ عشقی هنوز برای ما تازه و داغی بزرگ است. با کشته شدن عشقی، ایران‌زمین یکی از بهترین، نجیب‌ترین و با افتخارترین فرزندانش را از دست داد. هیچ شاعری در هیچ دوره‌ای از تاریخ ایران چنین شهامت و دلیری از خود نشان نداده است. تا کنون شاعری را نمی‌شناسیم که این اندازه به میهنش دلبستگی داشته باشد و برای آزادی، خون نازنین و جوانش را بریزد، جز عشقی!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:ShinPartouOnEshghi.jpg&amp;diff=40433</id>
		<title>پرونده:ShinPartouOnEshghi.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:ShinPartouOnEshghi.jpg&amp;diff=40433"/>
		<updated>2020-01-21T08:53:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40432</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40432"/>
		<updated>2020-01-21T08:46:26Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====[[شهریار]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahriyaar.jpg|60px|راست]]عشقی جوانی با ذوق و احساساتی و انقلابی بود. شاعر و نویسندهٔ خوبی بود، اگر ناکام نمی‌شد، شاعری قدرتمند از آب درمی‌آمد، ولی صدافسوس که مثل سایر وطن‌پرستان، آماج تیر خائنان گردید. خوب یادم هست که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; را تازه شروع کرده بود که پیش من آمد و گفت: «شهریار! من ترا از همه امین‌تر و منصف‌تر می‌دانم، می‌خواهم هر قسمت از این سه تابلو را که می‌سازم برایت بخوانم تا نقایص آن را با هم برطرف سازیم.» سه تابلو خنجری بود که بر سینهٔ رژیم وع عده‌ای از سیاست‌مداران فرو نشست و باعث شد مخالفت با عشقی شدت یابد، تا این‌که شعر معروف &#039;&#039;مجلس چهارم&#039;&#039; بر این شدت افزود. دیگر در مقابل زبان حق‌گوی عشقی، سیاست‌مداری نمانده بود که با او از در مخالفت درنیاید. خط را احساس کردیم و با عشقیِ ناکام در میان گذاشتیم. این جوان پرشور و احساساتی که برای دنیا و زندگی، ارزش قائل نبود، گفت: «زندگی چیست؟ که من از مرگ این‌همه بهراسم.»&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|من عاشقم! گواه من این قلب چاک‌چاک| در دست من جز این سند پاره نیست!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص=۱۰۸ و ۱۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{پایان شعر}}}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40405</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40405"/>
		<updated>2020-01-21T06:56:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفر عشقی به استانبول===&lt;br /&gt;
در جنگ جهانی اول، قوای روسیهٔ تزاری از شمال و نیروهای انگلیسی از جنوب وارد ایران شدند تا با نیروهای محور مقابله کنند. در ایران این هراس غالب شد که بریتانیا و روسیه، حسب موافقت‌نامهٔ ۱۹۰۷، ایران را بین خودشان تقسیم می‌کنند و اگر این خطر تحقق یابد، لازم است دولتی بیرون از حیطهٔ اقتدار این دو قدرت فراهم باشد تا بتوان با مبارزه برای تداوم حاکمیت ملی و تمامیت ارضی و دفاع از استقلال ایران ادامه داد. بدین قرار، جمعی از مردان سیاسی ایران ابتدا از تهران به کرمانشاه رفتند و در آن‌جا دولت در تبعید تشکیل دادند و سپس در پی پیشروی قوای روسیه و بریتانیا به سوی مرکز ایران، عازم عثمانی شدند تا با آن دولت قرارداری برای ایجاد یک کشور مستقل ببندند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۳۹ تا ۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
یکی از کسانی که به مهاجرت پیوست، میرزاده عشقی بود که در آن هنگام حدود بیست‌ویک سال داشت. در مقدمهٔ شعر &#039;&#039;چکامهٔ جنگ&#039;&#039; که عنوان دیگر آن &#039;&#039;شکایت از مهاجرین و پیش‌آمدهای ایام مهاجرت&#039;&#039; است می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|وقتی بود که انگلیسی‌ها &#039;&#039;بغداد&#039;&#039; را گرفته و مهاجرین تا &#039;&#039;قصر شیرین&#039;&#039; عقب نشسته بودند، روس‌ها تا &#039;&#039;کرند&#039;&#039; به‌عقب ما آمده و از طرفی، نیروی انگلیس هم تا نزدیک &#039;&#039;خانقین&#039;&#039; رسیده بودند. آقای مدرس رأی دادند که همهٔ مهاجرین به ایران مهاجرت نمایند، یعنی تسلیم روس‌ها شوند، فقط خود ایشان با چند نفر از قبیل سیدیعقوب و نظام‌السلطنه و غیره به عثمانی بروند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۲ و ۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به هر طریق، عشقی همراه با دیگران و دولت در تبعید، کرمانشاه را ترک می‌کند و عازم استانبول می‌شود. گفته می‌شود او در آنجا در جلسات درس و سخن‌رانی مکتب سلطانی و در بخش علوم اجتماعی و فلسفهٔ دارالفنون بابعالی حاضر می‌شد. هرچند در نوشته‌ها و سروده‌های او، به این امر اشاره‌ای نشده است. عشقی &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; و &#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039; را در همان دوران در همانجا با الهام از ویرانه‌های مداین که در راه مسافرت به عثمانی از آن دیدن کرده بود، سرود. مشوق او در این سرایش‌ها، اپراهایی بود که در ترکیه می‌دید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۷ و ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سفر عشقی، دو سال طول می‌کشد و در اواخر جنگ جهانی اول به ایران بازمی‌گردد.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] دربارهٔ این اثر چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg|60px|راست]] عشق و مرگ و انقلاب، به صورت نمایشنامه‌ای آزاد و در پهنه طبیعت به روی صحنه می‌آیند. تازگی شکل نمایشنامه و محتوای این اثر در ادب ما بدیهی است. به‌طور کلی، یکی از آشنایی با ادبیات اروپایی به نزد ما راه‌یافته و دیگری از پیامدهای فرهنگی مشروطیت است که &#039;&#039;سه تابلوی مریم&#039;&#039; دربارهٔ آن سروده شده. از این‌ها که بگذریم این‌گونه حضور اثربخش طبیعت در پروردن عشق،  و حاصل ناگزیر آن، مرگ، نیز رویدادی تازه و در ادب ما بی‌سابقه است. پیش از این در منظومه‌های عاشقانهٔ ما یا طبیعت دستی در کار نداشت و یا گر داشت، کار او با سرشت و چگونگی دیگری دیده و دریافته می‌شد، زیرا انسانی که در آن(طبیعت) می‌زیست، سرشت دیگر و متفاوتی داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۴۰ و ۱۴۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahrokh_maskoub_Eshghi.jpg&amp;diff=40400</id>
		<title>پرونده:Shahrokh maskoub Eshghi.jpg</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Shahrokh_maskoub_Eshghi.jpg&amp;diff=40400"/>
		<updated>2020-01-21T06:35:51Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40399</id>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;diff=40399"/>
		<updated>2020-01-21T05:53:28Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = صادق هدایت&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Hedayat.s.jpg&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = نوشتن، پژوهش، نقد و نقاشی&lt;br /&gt;
|ملیت                   = &lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۸بهمن۱۲۸۱&lt;br /&gt;
|محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
|والدین                 = هدایت قلی‌خان اعتضاد‌الملک و زیور‌الملوک&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۹فروردین۱۳۳۰&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|علت مرگ                = خودکشی&lt;br /&gt;
|محل زندگی              = فرانسه، پاریس&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       = خیابان «شامپیونه»، بولوار «سن میشل»&lt;br /&gt;
|مدفن                   = گورستان پرلاشزِ پاریس&lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی= دورهٔ قاجار و دورهٔ پهلوی اول&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = صادق‌خان&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار              = [[گروه رُبعه]]&lt;br /&gt;
|پیشه                   = رمان و داستان و نمایشنامه‌نویس{{سخ}}ایران‌پژوه، منتقد و نقاش&lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی        = ۱۳۰۲ تا پایان عمر&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = [[بوف کور]]، [[سگ ولگرد]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                = «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» و...&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            = [[پروین، دختر ساسان]]&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم ساخته براساس اثر  = بوف کور، گفت‌وگو با سایه، داش‌آکل و...&lt;br /&gt;
|همسر                   = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی             = ترز&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                = &lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = از پایه‌گذران ادبیات داستانیِ نوین فارسی&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = [[صادق چوبک]]، [[محمود دولت‌آبادی]] و... &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        = ژان پل سارتر، شوپنهاور، فرانتس کافکا و... &lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  = http://sadegh-khan-hedayat.com/&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =  &lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;صادق هدایت&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی، مترجم و پژوهشگر زبان پهلوی و ادبیات فولکلور، روزنامه‌نگار و نمایشنامه‌نویس بود.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات، صادق هدایت را در ردیف‌های نخست نویسندگان بزرگ معاصر ایران می‌دانند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صص= ۱۴۸تا۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او بیش از چهل عنوان داستان، سه نمایشنامه، سه مقاله دربارهٔ فرهنگ توده (فولکلور)، مطالعاتی دربارهٔ خیام و کافکا، پژوهش‌هایی درخصوص زبان پهلوی و ترجمه‌هایی از این زبان به‌فارسی، برجای گذاشته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= والری رادو|عنوان= آثار هدایت|ژورنال= کیان|سال=|ص= ۳۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از آثار بسیار برجستهٔ هدایت و مهم‌ترین اثر داستانی ادبیات ایران، رمان [[بوف کور]] است که نخستین رمان فارسی نیز شناخته می‌شود. او طی حیات خود با افراد سرشناس بسیاری در ارتباط بود، با آن‌ها رابطهٔ دوستی داشت و بر آن‌ها تأثیر گذاشت. برخی از این افراد [[پرویز ناتل خانلری]]، [[بزرگ علوی]]، [[مجتبی مینوی]]، [[مسعود فرزاد]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[حسن قائمیان]]، [[صادق چوبک]] و [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] بودند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|ص= ۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین هدایت، به‌دلیل خودکشی‌ نیز در بین قشرهای گوناگون جامعه، ادیبی شناخته‌‌شده‌ است. او فروردین۱۳۳۰ در آپارتمانی اجاره‌ای در خیابان «شامپیونه» پاریس، پایتخت فرانسه، با گاز به زندگی خودش پایان داد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh.bradar.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادرانش، عیسی و محمود&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:SadeghHedayatTherese.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با ترز، معشوقه‌‌اش و مادر او&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatAfterFirstSuicide.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;تصویری پس از اولین خودکشی هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDansBalmasce.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حضور در جشن بالماسکه، تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-moqaddam.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;درحال تخته‌نردبازی با محمد مقدم&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarGholhak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;قلهک تهران، ۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===گرایش به گیاه‌خواری===&lt;br /&gt;
هدایت و دلیل گیاه‌خوارشدن به‌روایت خودش:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;یک شب توی باغچه برّه یا گوسفندی را به درخت بستند. سراسر شب بع‌بع می‌کرد. بامدادان او را کشتند. ظهر که به خانه برگشتم، فهمیدم از گوشت همان بره یا گوسفند غذا پخته بودند. بوی خون و گوشت توی دماغم پیچیده بود. دلم آشوب شد و دیگر لب به گوشت نزدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۷۸و۲۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===«ژان دو لاری ویر»===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|نقل از هدایت:&lt;br /&gt;
:پدرم برای آموختن زبان فرانسه اهمیت خاصی قائل بود. شروع کردم به خواندن کتاب به این زبان و به‌دنبال نصیحت فلسفی، ترجمهٔ مقالات و داستان‌های کوتاه از زبان فرانسوی، چون مجلات آن دوره فقط برای ترجمه حاضر بودند دستمزد بدهند. ضمناً از این راه می‌توانستم پول توجیبیِ کمی به‌دست بیاورم. مجله‌ای که بیش از دیگران دستمزد می‌داد، مجلهٔ هفتگی &#039;&#039;ترقی&#039;&#039; بود که برای آن، هفته‌ای یک شعر یا یک نُووِل یا سرگذشت شخص مشهوری را ترجمه می‌کردم. بعد از مدتی که برای این مجله چند داستان از چخوف، گیدو ماپاسان، چند شعر از بودلر، ورلن و کنتس دو.نو.آی که به‌سختی ترجمه کردم، به‌صرافت افتادم که اشعار بی‌قافیه و به‌صورت نثری را که می‌سازم به‌صورت ترجمه از یک شاعر فرانسوی جا بزنم. اسم این شاعر را گذاشتم «ژان دولاری ویر» و به نام مستعار «فری» مترجمش بودم.&lt;br /&gt;
:سردبیر مجله، [[ابراهیم مدرسی|مدرسی]]، مردی بود ادیب و لیسانسهٔ حقوق. این اشعار را می‌پسندید و ظاهراً‌ مورد لطف خوانندگانش می‌یافت و بابت هر ستون مجله، بیست تومان به من می‌پرداخت. تااینکه وقتی خواستم به فرنگ بیایم، به دیدنش رفتم. به او گفتم: «راستی اگر کسی برایتان ترجمه‌ای از ژان دولاری ویر» آورد چاپ نکنید. پرسید: «چرا؟» گفتم: «برای اینکه همچو شخصی وجود ندارد!» مدرسی بی‌اینکه منتظر توضیحات من شود، درحالی‌که دیکسیونر لاروس کوچک را از جاکتابی پشت‌ سرش برمی‌داشت، گفت: «الآن تاریخ تولدش راهم برایتان می‌گویم.» و البته اسم او را در صفحات اعلام این لغت‌نامه پیدا نکرد و دل‌چرکین شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴و۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اولین مواجهه با ادبیات اروپا===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خاطره‌ای از هدایت:&lt;br /&gt;
:در مدرسهٔ سن‌لویی یک کشیش بود که بهش فارسی یاد می‌دادم و او درعوض به من درس خصوصی فرانسه می‌داد. موجود عجیبی بود. با وجود کشیش‌بودن، سلیقهٔ خاصی در ادبیات داشت. چشم و گوشش باز بود. از خدا و پیغمبر هم بجا و نا‌بجا صحبت نمی‌کرد. اصلاً او مرا تشویق به چیز نوشتن کرد. کتاب‌های «مریمه»، «تئوفیل گوتیه»، «ماپاسان»، «گوبینو»، «بودلر»، «ادگار آلن پو» و «هوفمان» را به دستم می‌داد. خوشبختانه هیچ تعصب ادبی نداشت. ادبیات روسی، آلمانی، اسپانیایی... و بالاخره هر چیز به‌نظرش جالب می‌آمد و عجیب این بود که تازه‌نویسنده‌هایی را هم که بعداً مشهور شدند، می‌شناخت؛ اما انتخاب نویسنده‌ها بی‌حساب‌وکتاب نبود. «دن کیشوت» را او به من داد، بخوانم. آن‌قدر هم از پاریس و وفور کتاب گفت، آن‌قدر از کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس تعریف کرد که وقتی به پاریس رسیدم، انگار سال‌ها آنجا زندگی کرده‌‌ بودم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===یاد برادر===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌‌نقل از محمود هدایت:&lt;br /&gt;
:اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود، یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید، یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»&lt;br /&gt;
:شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مریدان احمق و ملت ریقو===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|به‌گفتهٔ اردشیر آوانسیان:&lt;br /&gt;
:بارها به منزل او [هدایت] رفته‌ بودم. اتاق، اثاثیهٔ سادهٔ کمی داشت. گربه‌اش را بسیار دوست‌ می‌داشت. بارها در منزلش به من گز اصفهان و باقلوای یزد داده‌‌ است. پرسیدم: «صادق! تو که بودجه نداری! چطور چنین چیزهای گرانی می‌خری؟» تبسمی کرد و گفت: «احمق‌هایی هستند که برایم می‌فرستند.» بعدها فهمیدم که او مریدانی دارد که از یزد و اصفهان، این‌طور چیزها برایش می‌فرستند... عیب هدایت در آن بود که آدم مأیوس و ناامیدی بود و به‌طور مؤثری تحت‌تأثیر کافکا قرار داشت. علت هم آن است که در کشور، نهضتی قوی وجود نداشت؛ لذا او به ملت ایران، «ملت ریقو» می‌گفت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۱۹و۸۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایتِ بذله‌گو===&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]] باور دارد که بذله‌گویی هدایت از دو جا سرچشمه می‌گرفت؛ یکی استعداد خانوادگی آن‌ها در بذله‌گویی و دیگری تربیت نیمه‌فرانسوی او. خانلری داستانی از زبان هدایت در این باره نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|بعد از آنکه ما ریش و سبیل درآوردیم و به‌اصطلاح برای خودمان آدمی شدیم، کم‌کم شروع کردیم به اینکه دَمی به خمره بزنیم و چون من مشروب‌های خوب را خیلی دوست می‌داشتم، همیشه مقداری مشروب اصیل در کمدم پیدا می‌شد. پدرم موضوع را فهمیده‌ بود. تا می‌دید ما شراب خوبی گیر آورده‌ایم و گذاشته‌ایم که سرِفرصت یک لیوان بخوریم، می‌آمد شراب را می‌برد یا بطری را نصفه می‌کرد و روی کاغذ می‌نوشت: «پسر! شرابت را خوردم، شراب خوبی نبود. آن‌طورکه می‌گفتی دو تومان گران خریده‌ای، دو قران هم نمی‌ارزد.» و دو قران روی کاغذ می‌گذاشت و می‌رفت و ما در حسرت شراب می‌سوختیم.{{سخ}}&lt;br /&gt;
یک روز باخبر شدم که برای پدر یک بطر کنیاک هنسی اعلا آورده‌اند. همین که غافل شد، رفتم سر کمدش، بطری را برداشتم و جایش کاغذ گذاشتم و نوشتم: «پدر! کنیاکت را خوردم، بسیار مزخرف بود. حیف پول که آدم پول این کنیاک را بدهد؛ چون واقعاً به هیچ نمی‌ارزد، پولی برایت نگذاشته‌ام.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۶و۲۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ترز: معشوقهٔ هدایت===&lt;br /&gt;
ترز (therèse) معشوقهٔ صادق در رنس، زمان تحصیلش در پاریس بود. پدر ترز در جنگ جهانی اول در جبههٔ «ماژینو» کشته‌ شده‌‌ بود و مادرش آرزو داشت دختر او با مرد دل‌خواه خود ازدواج کند و خوشبخت شود. ترز در نامه‌ای به هدایت می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|گربهٔ کوچک ایرانی من! تنها یک کارت کوچک، زیرا در مرخصی هستم، در «اترتا» پیش مادرم، و خیلی گرفتار. من چند روز پیش از «پون‌تورسن» رد می‌شدم، خیلی به نخستین ملاقاتمان فکر کردم. مادرم پیر شده و کمی بیمار است؛ این مرا ناراحت کرده. وقتی برگشتم به شما نامه خواهم‌‌ نوشت، نزدیک ۱۵ژوئن. من را محکوم به بی‌وفایی نکن، شاید تنبلی. و چرا اسم معشوقم را می‌پرسی؟ ترجیح می‌دهی که به شما جواب بدهم چند‌ تا معشوقه دارم. چیزی که لازم است بگویم این است که من از آن‌ها هیچ‌کدام را دوست ندارم. من به شما نامه‌ای مفصل، تا ده روز دیگر می‌نویسم. من شما را همیشه دوست دارم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نخستین اقدام===&lt;br /&gt;
صادق هدایت، در اوایل خرداد۱۳۰۷، برای نخستین بار اقدام به خودکشی کرد. به‌نقل از تقی رضوی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|صبح آن روز هدایت را توی یک کافه در مرکز پاریس دیدم. خیلی گرفته به‌نظر می‌رسید. زیاد حرف نزد و بیشتر از معمول نوشید. موقع خداحافظی، چند کاغذ بهم داد تا برای دوست و اقوامش در تهران پست کنم. این بیشتر نگرانم کرد و خواستم تعقیبش کنم؛ اما توی شلوغی مترو او را گم کردم. آخرش رفتم پیش نصرالله انتظام، دبیر دوم سفارت در پاریس که بعداً اولین رئیس مجمع عمومی سازمان ملل شد. و گفتم که رفتار هدایت نگرانم کرده. بعد دوتایی یک‌راست رفتیم [محل زندگی هدایت] تا او را ببینیم که خانه نبود؛ اما اثاثیه‌اش را بسته‌ بود. روز بعد، از تلاش ناموفق او برای خودکشی باخبر شدیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۵۰و۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
رضوی پس از این ماجرا هدایت را می‌بیند. هدایت برای رضوی این‌طور شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;تو پاریس که از تو جدا شدم، یک‌راست به یک کافه‌ای در کشان، محل زندگی هدایت، رفتم و چند گیلاس دیگر هم زدم، حساب را پرداختم و بقیه‌اش را انعام دادم. بعد رفتم به یک نقطهٔ پرت‌افتاده کنار رودخانهٔ مارن و از بالای یک پل قدیمی شیرجه زدم آن تو. نمی‌دانستم که یک جفت جوان در قایق زیر پل سرگرم معاشقه‌اند. جوانک فوری پرید و مرا بیرون کشید؛ اما تا اسم و آدرس یک آشنای نزدیک را نمی‌دادم ول‌کُن نبود. بالاخره، نشانی عیسی، برادرم را در مدرسهٔ توپخانه دادم.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عینک سیاه آقای نویسنده===&lt;br /&gt;
عیسی هدایت، برادر صادق که در زمان تحصیلِ هدایت در فرانسه، در همان کشور درس نظامی می‌خواند، پس از نخستین خودکشیِ هدایت، از تلاش سفارت ایران برای درمان مشکلات روحی صادق، از طریق استخدام یک دکتر مغزواعصاب، می‌گوید:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سفارت ایران، هدایت را به یک پروفسور مغزواعصاب معرفی کرد و پروفسور برای انجام معاینه و اظهار تشخیص خود هشت روز وقت خواست. در این هشت روز، از دور و نزدیک دربارهٔ او تحقیق کرد. نُووِل‌هایی را که او به‌زبان فرانسه نوشته‌ بود، مطالعه کرد. حتی یک بار از من خواست که او را بی‌خبر از اتاقش بیرون ببرم تا مخفیانه همهٔ اثاثیه و آثارش را به‌‌دقت بررسی کند و این کار را هم کردیم. به‌کمک مترجم اکثر آثار، نامه‌ها و یادداشت‌هایی را که به‌زبان فرانسه نوشته شده‌‌ بود، مطالعه کرد. کتاب‌هایی را که او مطالعه می‌کرد، بررسی کرد. دست‌آخر با خود او به گفت‌وگو نشست و او را به‌دقت معاینه کرد. بعد در حضور همهٔ اعضای سفارت، لبخندی زد و دست روی شانهٔ او گذاشت و گفت: «آقایان! این نویسندهٔ جوان شما از همهٔ ما سالم‌تر است و فقط یک عیب دارد. عیب او این است که دنیا را از پشت عینک سیاه تماشا می‌کند. سعی کنید این عینک را از جلوی چشم او بردارید!»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۳و۲۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فحش‌های آبدار و ابراز نفرت===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|اردشیر آوانسیان تعریف می‌کند که:&lt;br /&gt;
:هدایت از عصبانیت و تنفری که نسبت به رضاشاه و خاندانش داشت، بدترین فحش‌ها را به شاه و فامیلش می‌داد و فحش‌های آبدار حوالهٔ زن و دخترهای شاه می‌کرد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
روزی رفقا باز مرا بردند کافه. صادق هدایت وارد شد. ما را ندیده‌ بود. نشست پشت یک میز. باعجله پول حقوقی را که از وزارت گرفته‌ بود، درآورد. شروع کرد باعجله روی آن اسکناس‌ها نقاشی‌کردن. تا آخرین دانهٔ این اسکناس‌ها را درآورد و روی آن‌ها نقاشی کرد و دیگر راحت شد و بعد شروع کرد به حرف‌زدن با دیگران. اما این نقا‌شی‌های او چه بود؟ قبل از همه، سوزنی درآورد و چشم‌های محمدرضاشاه را سوراخ کرد. دو تا شاخ بالای سرش کشید و سیبیل‌های چخماقی برایش درست کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت بی‌حال‌وحوصله===&lt;br /&gt;
دورانی که هدایت پس از انصراف از تحصیل به ایران بازگشته‌ بود، «آژانس پارس»، بنگاهِ مطبوعاتی وابسته به وزارت خارجه بود. سال‌ها بعد، این بنگاه به آژانس خبریِ غول‌پیکر پارس تبدیل شد که بعد از انقلاب اسلامی هم نام آن به «ایرنا» تغییر یافت. در این زمان، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و [[محمد مقدم]]، هر دو هدایت را به نصرالله انتظام، رئیس این بنگاه معرفی کردند و او در آنجا مشغول‌به‌کار شد. اصلی‌ترین وظیفهٔ هدایت، ترجمهٔ مقالات مطبوعات خارجی بود؛ اما او فقط چند ماهی آنجا دوام آورد. مدتی پس از استعفای هدایت از آژانس پارس، وقتی جمال‌زاده، نصرالله انتظام را در ژنو دید، از او چگونگی و دلیل استعفای هدایت را جویا شد و انتظام توضیح داد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;پس از چندی متوجه شدم هدایت، هنگام ترجمه، همهٔ فعل‌ها را در وجه شرطی صرف می‌کند. وقتی دلیل این‌ کار را پرسیدم، پاسخ داد که بعدازظهرها هیچ وجه دیگری به فکرش نمی‌رسد! من گفتم که بنابراین بهتر است صبح‌ها ترجمه کنی. هدایت پاسخ داد که اصلاً ممکن نیست! چون صبح‌ها به‌هیچ‌وجه حال ترجمه ندارم!&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===توهین نژادپرستانه===&lt;br /&gt;
هم‌زمان با برگزاری جشن هزاره‌ٔ فردوسی به‌سال۱۳۱۳ در تهران، علی مقدم و صادق هدایت جزوه‌ای منتشر کردند که‌ مجموعه‌ٔ آن، یعنی شعر مقدم و کاریکاتورهای هدایت، ریشخند و اهانتی بود به‌ یکی از مهمانان مراسم، «جمیل صدقی زهاوی» که‌ نماینده‌ٔ کشور عراق بود و در جشن حضور داشت و بر سر مزار فردوسی شعری به‌فارسی در ستایش او خواند‌ه‌‌ بود. این جزوه‌، اندکی پس از برگزاری مراسم هزاره‌ٔ فردوسی منتشر شد و عنوان آن «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» بود که از طنزی تلخ در تحقیر شخصیت شاعر و توهین به اعراب و به‌سخره‌‌گرفتن شعری که در ستایش فردوسی سروده‌ بود، مایه داشت. در مقدمه‌ٔ کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]»، به‌چاپ فرانسه، آمده‌‌ است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تهیه‌ و تدوین این جزو‌ه‌ واکنشی است در اعتراض به‌ شرکت شاعری از شاعران عراقی در کنگره‌ٔ بزرگداشت فردوسی. «پیشکش‌آوردن...» اعتراضی است مبتنی‌بر احساسات افراطی میهن‌پرستانه‌... و ملهم از همان مقولات «عرب را رسیده‌ است...» و «تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو...»}}&lt;br /&gt;
در همان مقدمه‌، از قول عیسی، برادر صادق آمده‌‌ است که‌:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;برخی می‌گویند هدایت به‌ هندوستان‌ رفت تا در کمپانی فیلم‌برداری کار کند یا برای خواندن زبان پهلوی رفت؛ ولی حقیقت چیز دیگری است. سال۱۳۱۳ آقای علی مقدم جزوه‌ای به‌ نام «پیشکش‌آوردن اعرابی به‌ بارگاه‌ ایران» چاپ کرد که‌ شکل عرب روی جلد آن‌ را صادق کشیده‌‌ بود. انتشار این جزوه‌، خشم جناب آقای [[علی‌اصغر حکمت]]، وزیر فرهنگ آن زمان را برافروخت و با کمک مراجع قانونی صادق هدایت ممنوع‌القلم شد و تحت‌تعقیب قرار گرفت... برای خاموش‌شدن سروصداها و آرامش اعصاب تحریک‌شده‌ٔ صادق، صلاح بود که‌ مسافرتی بنماید و چندی نگذشت که‌ با فروش اثاثیه‌ و کتاب‌هایش، به‌ هندوستان رفت...&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آخرین روزهای ایران===&lt;br /&gt;
بنابه گفتهٔ [[ابوالقاسم انجوی شیرازی|اِنجوی شیرازی]] هدایت قبل از آخرین سفرش به اروپا بی‌اندازه خسته‌ بود. سلسلهٔ اعصابش به‌کلی از هم در‌رفته‌ بود. محیط هم از هر جهت ناراحتی‌های او را تشدید می‌کرد. ناچار به فکر سفر اروپا افتاد و برای مرخصیِ چهار‌ماهه و استعلاجی راهی شد. هرچند نیت هدایت این بود که در اروپا کاری پیدا بکند که با آن کار، مدتی در اروپا بماند. فروختن کتابخانه‌اش، خالی‌کردن اتاقش، بخشیدن اشیا  یا کتاب‌هایش به اشخاص، بالاخص همراه‌بردن دورهٔ آثارش که از هر نسخه یکی جلد کرده‌ داشت و در آن‌ها تجدیدنظر کرده‌ بود، همهٔ این‌ها نشان می‌داد که او به‌شکل سفری طولانی یا لااقل بیشتر از چهار‌ ماه رهسپار اروپا می‌شود. کتاب‌هایی که غالب آن‌ها و بلکه همگی، حاشیه داشت و به خط دست او بود، به نازل‌ترین بها به‌فروش رفت. آنگاه به فکر تخلیهٔ اتاق و بیرون ریختن «احمال» و «اشقال» دیگر افتاد. آنچه به او تعلق داشت و در آن اتاق کذایی پدری بود، همه‌وهمه را بیرون ریخت و بیرون فرستاد. حتی کاغذهای سفید و مدادپاک‌کن و مداد و این قبیل وسایل را.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نان‌خوردن از نام هدایت و بررسی قانونی آن===&lt;br /&gt;
نگاهی گذرا به آثاری که پس از مرگ هدایت در‌بارهٔ او منتشر شده‌ است، نکته‌هایی را روشن می‌سازد. برخی باور دارند که از هر ده کتاب دربارهٔ هدایت، دست‌کم هفت کتاب به‌گونه‌ای است که از آن بوی سودجویی می‌آید. گروهی، با تکثیر غیر‌مجاز و غیر‌اخلاقی، از آثار صادق هدایت، نان می‌خورند. این افراد آگاهانه و به‌عمد، هر روز عنوان یکی از نوشته‌های هدایت را بر جلد مجموعه‌ای از نوشته‌های او حک کرده و کتاب جدیدی جعل می‌کنند. این‌ کار، درمجموع نه به‌زیان هدایت که به‌ضرر ادبیات کشور است؛ چراکه با اعتماد و علاقهٔ خوانندگان آثار ادبی، برخورد غیرانسانی صورت می‌گیرد و نتیجهٔ آن، واخوردگی و سرخوردگی خوانندگان در درازمدت است. هر‌ بار که عنوان یکی از داستان‌های صادق هدایت را روی جلد کتابی قرار دهند و به‌انتخاب خود، چند داستان و نوشته از هدایت را به‌شکل کتابی مستقل چاپ کنند، به‌مرورد تعداد کتاب‌های صادق هدایت به تعداد نوشته‌های وی خواهد‌ رسید. در‌حالی‌که نویسنده در زمان حیاتش آثار خود را تقسیم‌بندی، طبقه‌بندی و نام‌گذاری کرده‌‌ است. اخلاق و قانون نیز حکم می‌کند که همان طبقه‌بندی‌ها، مجموعه‌ها و نام‌گذاری‌های مد‌نظر و تأیید نگارنده، ملاک همیشگی باشد. علاوه‌بر این کام‌جوی‌ها هستند کسانی که در نقش محقق و نویسنده به جان نام و حیثیت ادبی هدایت افتادند و از نام او نان می‌خورند. به‌گونه‌ای که قبح این کار چنان کم‌رنگ شده که برخی از افراد سرشناس و محققانِ عنوان‌دار نیز از انجام آن روی‌گردان نیستند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===هدایت در ۲۸ ردیف&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۹تا۱۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;===&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۱&#039;&#039;&#039;: تولد در تهران، شب سه‌شنبه ۲۸بهمن.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۲۸۷&#039;&#039;&#039;: آغاز تحصیل در مدرسه علمیه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۰&#039;&#039;&#039;: سفر به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۳&#039;&#039;&#039;: نشر کتاب‌های «رباعیات عمر خیام» و «انسان و حیوان» و داستان‌کوتاه «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۴&#039;&#039;&#039;: پایان تحصیل در مدرسه «سن لوئی».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۵&#039;&#039;&#039;: سفر به بلژیک در آبان‌ماه و نام‌نویسی در آموزشگاه عالی مهندسان در رشتهٔ راه‌وساختمان.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۶&#039;&#039;&#039;: چاپ کتاب «فوائد گیاه‌خواری» در برلن و [[زنده‌به‌گور]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۷&#039;&#039;&#039;: نخستین اقدام به خودکشی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۰۹&#039;&#039;&#039;: بازگشت به ایران پیش از اتمام تحصیلات؛ آغاز کار در بانک ملی ایران؛ انتشار کتاب «پروین، دختر ساسان» و «افسانهٔ آفرینش».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۰&#039;&#039;&#039;: انتشار [[افسانه]] و «سایهٔ مغول»؛ استعفا از بانک ملی در مرداد‌؛ چاپ [[اصفهان نصف‌جهان]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۱&#039;&#039;&#039;: شروع‌به‌کار در اداره‌کل تجارت در شهریور‌ماه؛ چاپ مجموعه‌داستان [[سه قطره خون]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۲&#039;&#039;&#039;: انتشار «سایه‌روشن»، «نیرنگستان»، «علویه‌خانم» و «مازیار».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۳&#039;&#039;&#039;: تشکیل گروه چهار نفری [[گروه رُبعه|رُبعه]] (هدایت، [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]]) انتشار «ترانه‌های خیام»؛ ورود به کار آژانس پارس در ۱۶دی‌ماه؛ انتشار «[[وغ‌وغ ساهاب]]» با [[مسعود فرزاد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۴&#039;&#039;&#039;: استعفا از آژانس پارس.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۵&#039;&#039;&#039;: استخدام در شرکت سهامی‌کل ساختمان؛ سفر به هندوستان؛ فراگیری زبان پهلوی؛ انتشار [[بوف کور]] با خط خود به‌صورت پلی‌کپی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۶&#039;&#039;&#039;: اشتغال مجدد در بانک ملی با سِمت متصدی خرید و فروش ارز.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۷&#039;&#039;&#039;: همکاری با مجلهٔ موسیقی به‌مدیریت سرگرد مین‌باشیان تا تعطیل‌شدن آن در سال۱۳۲۰؛ استعفا از بانک ملی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۱۸&#039;&#039;&#039;: انتشار «گجسته ابالیش»، ترجمه‌شده از متن پهلوی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۰&#039;&#039;&#039;: آغاز همکاری با دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای ترجمه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۱&#039;&#039;&#039;: انتشار مجموعه‌داستان [[سگ ولگرد]] در تهران.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۲&#039;&#039;&#039;: انتشار داستان «آب زندگی»؛ انتشار «گزارش گمان‌شکن» و «کارنامه اردشیر پاپکان» ترجمه‌شده از متن پهلوی. &lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۳&#039;&#039;&#039;: انتشار «زند وهمن یسن»، ترجمه از متن پهلوی؛ انتشار مجموعهٔ «ولنگاری».&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۴&#039;&#039;&#039;: عضویت در انجمن روابط فرهنگی ایران با اتحاد جماهیر شوروی؛ پیوستن به هیئت تحریریهٔ مجلهٔ پیام نو؛ برگزاری مجلس بزرگداشت هدایت در انجمن روابط ایران و شوروی در آبان‌ماه؛ سفر به شوروی برای شرکت در جشن بیست‌و‌پنجمین سال تأسیس دانشگاه دولتی آسیای میانه در آذر به‌همراه هیئت و به‌اتفاق علی‌اکبر سیاسی.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۵&#039;&#039;&#039;: تشکیل کنگرهٔ نویسندگان و گویندگان ایران با شرکت هدایت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۷&#039;&#039;&#039;: انتشار «گروه محکومین» به‌‌اتفاق [[حسن قائمیان]].&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۸&#039;&#039;&#039;: دعوت از هدایت برای شرکت در کنگره جهانی هواداران صلح و پاسخِ منفی وی به این دعوت.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۲۹&#039;&#039;&#039;: انتشار کتاب «مسخ» به‌همکاریِ حسن قائمیان؛ عزیمت به فرانسه.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;&#039;۱۳۳۰&#039;&#039;&#039;: خودکشی با گاز در نیمهٔ دوم فروردین در سن ۴۸سالگی؛ خاک‌سپاری در ۲۷فروردین در گورستان پرلاشز پاریس.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شرح‌حالی به‌زبان هدایت===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد|&#039;&#039;&#039;من همان‌قدر از شرح‌حال خودم رَم می‌کنم که درمقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به‌درد چه‌ کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد. اگرچه از شما چه پنهان، بارها با منجمان مشورت کرده‌ام؛ پیش‌بینی‌ آن‌ها هیچ‌گاه حقیقت نداشته‌. اگر برای علاقهٔ خوانندگان است، باید اول مراجعه به آرای عمومی آن‌ها کرد... از این گذشته شرح‌حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای دربرندارد. نه پیش‌آمد قابل‌ِتوجهی در آن رخ داده، نه عنوانی داشته‌ام، نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام؛ بلکه برعکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند، به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌‌ است. روی‌هم‌رفته، موجود وازدهٔ بی‌مصرف، قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص=۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:FamilyTreeOfHedayats.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;شجره‌نامهٔ خاندان هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhaandaanHedayat.jpeg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: انتوان‌خان، محمدخان، اسدالله‌خان، حاجی‌مشیرخان، لطف‌الله‌خان، میرزاعبدالوهاب‌خان، رضا‌قلی‌خان (جد صادق هدایت)، شعاع‌السلطنه، محمدعلی‌خان فراش‌باشی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:WithBrothers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;از راست: عیسی، صادق و محمود هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خاندان و خانوادهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روز ۲۸بهمن۱۲۸۱، دو سال پیش از جنبش مشروطهٔ ایران، در تهران، خیابان کوشک به‌دنیا آمد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; پدربزرگش رضاقلی‌خان هدایت از رجال دورهٔ ناصری و پدرش رضا‌قلی اعتضادالملک، رئیس مدرسهٔ نظام بود و مادرش زیورالملک، دختر مخبرالسلطنه.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;/&amp;gt; دایی صادق، نصرالملک هدایت در دوران پهلوی ۱۴ بار وزیر و سناتور شد. زیورالملک، فردی تحصیل‌کرده بود و تمام روزنامه‌هایی آن دوران را می‌خواند و مانند اکثر خانوادهٔ هدایت وابستهٔ به فرهنگ دورهٔ قاجار بود و از دوران پهلوی دل خوشی نداشت. درضمن از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نفرت داشت و همیشه می‌گفت: «آمریکا، آب زیر کاه.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;tahbaazbistopanj&amp;quot;/&amp;gt; به‌گفتهٔ [[بیژن جلالی]]، پسرخالهٔ صادق، هدایت «روحیهٔ طنز و تندیِ زبان و حدت ذهن و کج‌خلقی خود را از مادر به‌ارث برد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۵و۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نسبت صادق هدایت به رضاقلی‌خان هدایت، شاعر و مورخ قرن سیزدهم هجری قمری می‌رسد. مخبرالسلطنه، پدربزرگ مادری صادق نیز از همین خاندان بود. مخبرالسلطنه، هنگام قیام شیخ‌محمد خیابانی و شهادت او والی آذربایجان بود. وی در سال‌های تحصیل صادق در فرانسه، نخست‌وزیر رضاشاه بود و بارها در اختلافات هدایت با سفارت ایران در فرانسه و مقامات فرهنگی، از صادق، به‌شکل غیرمستقیم حمایت کرده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند خاندان هدایت، خاندانِ جاافتادهٔ قدیمی و در زمرهٔ اشراف آن زمان محسوب می‌شدند؛ پدر هدایت، از مقام خیلی بالا و تمول چشمگیری بهره‌مند نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت دو برادر و سه خواهر بزرگ‌تر از خود داشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashihaft&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; برادر بزرگ‌تر صادق، محمود، حقوق‌دان بود و سپس قاضی دیوان عالی کشور شد. او در زمان نخست‌وزیریِ سپهبد رزم‌آرا که شوهر‌خواهر برادران هدایت بود؛ یعنی در سال‌های ۱۳۲۹تا۱۳۳۰، به‌ سِمت معاونت نخست‌وزیر گماشته شد. برادر دیگر صادق، عیسی، در استخدام ارتش بود و دورهٔ آموزش افسری توپخانه را در فرانسه گذراند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatMother.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;زیورالملوک هدایت، مادر صادق&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق در کنار پدرش، اعتضادالملک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====اوان کودکی====&lt;br /&gt;
صادق در شش‌سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد و با پایان تحصیلات ابتدایی به مدرسهٔ [[دارالفنون]] رفت. هدایت در ۱۵سالگی، چشم‌درد سختی گرفت و مجبور شد برای بهبود، شش ماه خواندن و نوشتن را کنار بگذارد. این بیماری، او را یک‌ سال از هم‌شاگردی‌هایش عقب انداخت. در سال بعد، ۱۲۹۸شمسی، هدایت را به مدرسهٔ معتبر سن‌لویی فرستادند. در آنجا درس‌ها را هم به‌فارسی و هم به‌فرانسوی تدریس می‌کردند. هدایت در سال۱۳۰۴ از سن‌لویی فارغ‌التحصیل شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}از همان دوران مدرسه، متونِ ادبیِ فارسی و فرانسوی را با ولع می‌خواند و علاقهٔ خاصی نیز به «علوم خفیه» نشان می‌داد. ۱۵یا۱۶‌ساله بود که مطالعهٔ کتاب‌های خاصی را آغاز کرد. هدایت با کتابخانه‌های مهم و معروف فرانسه مکاتبه می‌کرد و با هزینه‌های گزاف این کتاب‌ها را به‌دست می‌آورد. مطالعهٔ این کتاب‌هایی باعث حیرت خانواده می‌شد؛ زیرا مربوط به علم جادوگری بود. او در ماه دو یا سه جلد از این کتاب‌ها را می‌گرفت و سپس گوشه‌ای می‌نشست و ساعت‌ها به مطالعهٔ آن‌ها می‌پرداخت. موضوعات این کتاب‌ها عموماً مسائلی در زمینه احضار روح، جادوگری، کیمیاگری، جفر، رمل، کف‌بینی و پیشگویی بود. هدایت گاه خود نیز کارهایی می‌کرد شبیه آنچه در کتاب خوانده بود. سرگرم این دست مطالعه‌ها و کارها بود که ناگهان کتابی فرانسوی به نام «شارلاتانیزم دو ووآله(charlatanisme de voile)» از پاریس به دستش رسید که او را از جا تکان داد. این کتاب پرده از حقه‌بازی‌های جادوگران برداشته‌ بود و صادق را تحت‌تأثیر قرار داد و پس از آن، دست از مطالعهٔ کتاب‌های جادوگری برداشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۸۰و۲۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithFamilyAndFather.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در کنار برادران و پدرش&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatInBelgium.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراهِ پسردایی‌اش خسرو هدایت، شهر گان در بلژیک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====سال‌های نویسندگی====&lt;br /&gt;
هدایت در مدت ۲۸ سال فعالیت ادبی، بیش از یکصد اثر ادبی از خود به‌جا گذاشت. آثارش را در دو دوره باید دید:&lt;br /&gt;
* دورهٔ اول، از سال‌های ۱۳۰۲تا۱۳۲۰&lt;br /&gt;
* دورهٔ دوم، پس از شهریور‌۱۳۲۰ تا پایان عمر.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت نوشتن را از همان دوران مدرسه آغاز کرد و در آن زمان دو جزوهٔ «رباعیات خیام» و «انسان و حیوان» را منتشر کرد؛ رباعیات خیام را در ۱۸سالگی به‌سال۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; و رسالهٔ «انسان و حیوان» را که پیش‌نویسی شد برای اثری دربارهٔ فواید گیاه‌خواری، پنج‌ سال بعد در اروپا. دامنهٔ موضوع رسالهٔ دوم، به‌نسبت رسالهٔ اول، وسیع‌تر است و پی‌پروایی در طرح و اندیشه‌ها و تازگی‌ آن‌ها شناخت روشن‌تری از ارزش‌ها و احساسات مؤلف جوان میسر می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت نخستین داستانش را در اواخر سال۱۹۲۹م(۱۳۰۹ش) در پاریس نوشت و عنوان «[[زنده‌به‌گور]]» را بر آن گذارد. وی در سال۱۹۳۱م(۱۳۱۰ش)، داستان «سایهٔ مغول» در مجموعهٔ «[[انیران]]» و یک سال بعد ۱۳۱۱ش، مجموعهٔ [[سه قطره خون]]، شمال یازده داستان را انتشار داد. سال۱۹۳۳م(۱۳۱۲ش)، داستان «علویه‌خانم» را که سرشار از توصیف‌ها و محاورهای محلی و معمولی است، چاپ کرد. در سال۱۹۳۴م(۱۳۱۳ش)، در تهران، اثر نسبتاً‌ کوچکی با عنوان طنزآمیز کتاب «مستطاب [[وغ‌وغ ساهاب]]» منتشر شد که نویسنده نام خود را در آغاز آن ذکر نکرده‌ بود؛ ولی خیلی زود پی‌بردند که این هجو نیش‌دار دربارهٔ محققان، دانشمندان، مترجمان، هنرپیشگان، نویسندگان، ناشران و کتاب‌فروشان آن زمان، به‌قلم صادق هدایت و [[مسعود فرزاد]] است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت، دوران اقامت خود در بمبئی دو داستان به‌زبان فرانسوی با نام‌های Lunatique و Sampingue نوشت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;dehbashilescotTroisCentQuinze&amp;quot;/&amp;gt; وی به‌سال ۱۳۱۵ش رمان [[بوف کور]] را که قبلاً در تهران پایه‌ریزی و آغاز کرده بود در بمبئی تکمیل کرد و در همان‌جا بسیار محدود، به‌چاپ رساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تمایلات [[واقع‌گرا|رئالیستی]] در نثر صادق هدایت، در دورهٔ دوم فعالیت ادبی او استحکام و توسعه پذیرفت؛ دورانی که تغییر وضع ایران، پس از شهریور۱۳۲۰ و برکناری رضاشاه از سلطنت، هدایت را تحت‌تأثیر قرار داده بود. در آن سال‌ها او دامنهٔ موضوعات و زمینه‌های آثارش را بسط داد و مسائل حاد اجتماعی و مبارزهای میهن‌پرستی و مردم‌دوستی در ردیف داستان‌ رئالیستی جالب آن زمان نوشته‌های هدایت قرار گرفت که از نمونه‌هایش سه مجموعه‌داستان «[[سگ ولگرد]]»، «[[ولنگاری]]» و «آب زندگی» است. در سال۱۳۲۴، هدایت داستان «حاجی‌آقا» را می‌نویسد که از حیث حجم، بزرگ‌ترین اثر اوست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۳۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithEisa.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با برادر بزرگ‌ترش عیسی، در فرانسه&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Va Daneshjouha.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;در جمع عده‌ای از دانشجو‌ها{{سخ}}در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====زندگی در سفر====&lt;br /&gt;
۵شهریور۱۳۰۵خورشیدی، صادق هدایت از راه بندرپهلوی (انزلی) و سپس بندر بادکوبه (باکو)، عازم مسکو می‌شود. از مسکو با ترن، ابتدا به برلین و سرانجام به بروکسل در کشور بلژیک می‌رود. این سفر، از طرف وزارت فواید عامه و از طریق بورسیهٔ تحصیلی برای هدایت و ۱۱۰ نفر از دانشجویان ایرانی میسر می‌شود. هدایت قرار است در بندر «گان» در بلژیک، در رشتهٔ ریاضیات عالی تحصیل کند. سپس به پاریس می‌رود و چند بار رشتهٔ تحصیلی خود را عوض می‌کند: از معماری به دندان‌سازی، از دندان‌سازی به امور رفاهی و از امور رفاهی به ادبیات. هدایت هیچ‌ علاقه‌ای به تحصیل آکادمیک نداشت و به‌جای مطالعهٔ دروس دانشگاهی خود، اکثر وقت خود را به نوشتن می‌گذراند. در این دوره، بازهٔ طولانی مشاجره با خانواده شروع می‌شود. از یک طرف خانواده با فشار بسیار، مجبورش می‌کنند که ادامهٔ تحصیل دهد؛ چراکه تحصیل در فرنگ را برای او امتیازی می‌دانستند که می‌تواند رفاه صادق را در آینده تضمین کند و برای او زن، خانه و شغل مناسب به‌ارمغان آورد از طرفی، صادق هیچ رغبتی به این آمال خانواده نشان نمی‌داد و تحصیل، برای او سرخوردگی به‌‌بار می‌آورد. این مشاجره‌ها در متن نامه‌نگاری‌های هدایت با خانواده است. سرانجام در سال۱۳۰۸ از تحصیل انصراف می‌دهد و سال۱۳۰۹ به ایران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۲۹۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
سال۱۳۱۴ش، [[شین.پرتو]] (علی شیرازپور)، از دوستان صادق هدایت، دعوت می‌کند که باهم به هند بروند. هدایت به‌علت اشتیاق به این سفر، از شرکت سهامی‌کل ساختمان استعفا داده و ۳دسامبر۱۹۳۶ راهی بمبئی می‌شود و در آپارتمان شین.پرتو در بمبئی اقامت می‌کند. دو سال بعد شهریور۱۳۱۶، هدایت به تهران بازمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|ص= ۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آذر۱۳۲۴خورشیدی، از جانب دانشگاه تاشکند در ازبکستان، از هدایت دعوت می‌شود که همراه‌با چند شخصیت ایرانی دیگر مانند علی‌اکبر سیاسی، رئیس دانشگاه تهران و فریدون کشاورز، از رؤسای حزب توده، برای مدت ۱۵ روز، به‌مناسبت ۲۵ساله‌شدن دانشگاه آسیای میانه به آن دیار سفر کنند. مطابق با پاسپورت هدایت، او در ۱۶آذر۱۳۲۴ وارد ازبکستان شده و در تاریخ ۲۹آذر۱۳۲۴ به ایران برمی‌گردد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:MinBashianvaHaeDayat.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کنار غلام‌حسین مین‌باشیان، سردبیر مجله «موسیقی»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====شغل‌ها====&lt;br /&gt;
هدایت پس از بازگشت از فرانسه، یعنی سال۱۳۰۹، در «بانک ملی ایران» آغازبه‌کار می‌کند. در این دوره بارقه‌هایی از امیدواری اولیه در هدایت پدیدار است؛ چراکه به‌قول خودش می‌توانست «پولی به جیب بزند.» هرچند این امیدها برای مستقل‌شدن در زندگی، دیرپا نیست و اندکی بعد، در مهر۱۳۱۰ از این کار استعفا می‌دهد. در این زمان طی نامه‌ای به دوستش، تقی رضوی می‌نویسد، قصد دارد پس از استعفا به‌شکل شراکتی با دو نفر از دوستانش، کتابخانه‌ای دایر کنند؛ هرچند چنین نمی‌شود و در نامهٔ بعدی‌اش به تقی رضوی به‌تاریخ مهر۱۳۱۱، خود را کارمند ادارهٔ تجارت می‌نامد. هدایت از ۶شهریور۱۳۱۱ تا دی‌۱۳۱۳، در اداره‌کل تجارت کار می‌کرد و تا ۳۰اسفند۱۳۱۴ در وزارت امور خارجه مشغول‌ بود. در این دوره او در «آژانس خبری پارس» (ایرنا) استخدام شد که در آنجا وظیفهٔ انتخاب متن و ترجمه از مطبوعات خارجی را برعهده داشت. پس از آن نیز دوره‌ای را در شرکت سهامی‌کل ساختمان گذراند. وی در سال۱۳۱۶، پس از بازگشت از سفر هند، مجدداً در بانک ملی ایران استخدام شد؛ اما بیش از یک‌ سال در آنجا نماند. پس از آن، او با چاپ مقاله در مجلات مختلف همچون «موسیقی» امورات می‌گذراند. آخرین شغلی که هدایت، پیش از سفر بی‌بازگشتش، در ایران برعهده داشت، مترجمی برای دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۰۷، ۳۰۸، ۳۲۷ و ۳۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی و پس از آن====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین بار در اوایل خرداد۱۳۰۷، با انداختن خود در رودخانهٔ مارن، خودکشی کرد. هرچند از آن، جان سالم به‌در برد&amp;lt;ref name= &amp;quot;firstSuicide&amp;quot;/&amp;gt;، در نهم‌آوریل۱۹۵۱میلادی(۱۹فرروردین۱۳۳۰)، دومین اقدام را در آپارتمان خود واقع در بولوار «سن میشل» خیابان «شامپیونه» پاریس انجام داد و با گشودن شیر گاز، زندگی خود را به‌پایان رساند. جسدش را در گورستان «پرلاشز» به خاک سپردند. پس از رفتن ابدی‌اش، در مطبوعات و روزنامه‌های اروپای غربی مرثیه‌ها و مقاله‌های بسیاری انتشار یافت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;dehbashilescot&amp;quot;/&amp;gt; «توپ مرواری»، اثری از اوست که پس از مرگش منتشر شد. نشریه‌های متعدد پایتختی در مقاله‌های گوناگون خود نوشته‌اند که هدایت پیش از مرگ، تعداد زیادی از نسخه‌‌های چاپ‌نشده‌ٔ نوشته‌های خود را سوزانده است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;DehbashiPageTroisCentDixNeuf&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
====وجهات عام شخصیتی هدایت==== &lt;br /&gt;
به‌نقل از ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت کمتر راز درونش را پیش کسی می‌گشود، مگر بعضی مواقع نادر که درددل می‌کرد و یا مواقعی که مطالعهٔ اثر تازهٔ نویسندهٔ دیگری اورا به‌وجد می‌آورد و تا دوستان خود را در شادی‌ای که از یافتن این اثر به او دست داده‌ بود سهیم نمی‌کرد، آرام نمی‌نشست. او دوستان بالنسبه زیادی داشت که قادر به فهمیدن او بودند. بسیار فروتن بود و تنفر داشت که کسی بی‌اجازهٔ او، نام او و یا نام آثار او را به‌کار ببرد. بذله‌گو بود، استعداد عجیبی داشت که برخی از صحنه‌های زندگی را مضحک جلوه دهد و نقطهٔ ضعف اشخاص را بیابد. ولی بیشتر وقت‌ها یک دورهٔ گرفتگی و نومیدی وصف ناپذیری را طی می‌کرد. باوجود ظاهر لا‌ابالی، بسیار منظم بود. اتاق خود را به‌دقت مرتب می‌کرد. همیشه به نامه‌ها پاسخ می‌داد و می‌دانست چگونه خرج خود را تنظیم کند. یکی از خصایص برجستهٔ او دلسوزی نسبت به حیوانات بود. معتقد بود که هیچ‌کس حق ندارد آن‌ها را از زندگی محروم کند. شاید به‌همین‌سبب بود که گیاه‌خوار مانده‌ بود. به سگ که در سرزمین اسلامی نجس شمرده می‌شود، نان و ماست می‌داد و این حیوان را موضوع داستانی به نام «[[سگ ولگرد]]» قرار داده‌ است. گربه را بسیار دوست و گرامی می‌داشت و همیشه یک گربه به‌روی میزش بود. موسیقی را بسیار دوست می‌داشت. یکی از داستان‌های او به نام «لاله» به پرویز محمود در تهیهٔ یک سمفونی الهام بخشید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۸تا۲۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====رویکرد به ایران====&lt;br /&gt;
دربارهٔ رویکرد هدایت به ایران، عمدهٔ نظرات در تأیید میهن‌دوستی اوست. به‌باور ونسان مونتی:&lt;br /&gt;
:صادق هدایت یک ایرانی وطن‌پرست بود، شیفتهٔ این کشور بود و وطنش را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. وطن‌پستی او هیچ ارتباطی با هیاهو و خودخواهی نداشت، وطن‌پرستی او به‌ معنای خاصی بود. وطن در نظر او فقط کوه و جنگ و دشت و بیابان و شهرها نبود. او اگر وطنش را دوست داشت، مردمان آن را دوست داشت، مردمی که در این سرزمین زندگی می‌کرد و بی‌گناه در فقر و مذلت و ستم‌کشی به‌سر می‌بردند. هدایت در آثار خود دلش با آن‌هاست و آن‌ها را می‌شناسد، شریک دردشان است و می‌کوشد دردها و کیف‌های آن‌ها را برای خوانندگان خود جلوه‌گر سازد. علاقهٔ او به گذشته نیز از همین نظر است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند به‌باور برخی، همچون [[پرویز ناتل خانلری]]، گروهی از نویسندگان ایرانی آن دوره، به‌نوعی از وطن‌پرستی که افراطی و پر از تعصب بود، خو گرفته بودند که صادق هدایت نیز جزیی از آن دسته است:&lt;br /&gt;
:من اسم وطن‌پرستی هدایت و امثال او را وطن‌پرستی منفی و احساساتی می‌گذارم. منفی از آن جهت که این نوع وطن‌پرستی هیچ‌گونه جهان‌بینی با خود نداشت و هیچ‌گونه طریقهٔ عملی برای پیشرفت این «وطن عزیز» در اندیشه‌های آنان ارائه نمی‌شد و احساساتی از آن‌روی که این دسته از نویسندگان هر آنچه را که مخالف اعتقادات شخصی خود بود، مطرود و غیرقابل قبول می‌پنداشتند و اعتقادات شخصی آن‌ها نسبت به وطن اگر مبالغه نکنیم، چیزی در ردیف تعصبات نژادی اروپاییان پس از جنگ جهانی اول بود، هدایت به‌شدت به وطنش عشق می‌ورزید و این آب و خاک را دوست می‌داشت؛ اما همچنان‌ که گفتم در این دوست‌داشتن‌ها منطق را کمتر ملاحظه می‌کرد و به احساس بیشتر توجه داشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۳۱و۲۳۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====اضطراب روحی و زیست خیامی====&lt;br /&gt;
درخصوص اضطراب روحی هدایت و زیست خیامیِ او، باید به حرف خود نویسنده رجوع کرد که در کتاب «ترانه‌های خیام» می‌گوید:&lt;br /&gt;
:راز آفرینش در زندگی از ازل، نوشته، گردش دوران، ذرات گردنده، هرچه باداباد هیچ است، دم را دریابیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین او در کتاب «گروه محکومین و پیام کافکا» دربارهٔ کافکا چنین باور دارد:&lt;br /&gt;
:کافکا بیش از دیگران احساس تندی از سردی دنیا دارد؛ ولیکن نه می‌تواند این سردی را از خود براند و نه به آن خو کند... او به‌جای اینکه از این فضای یخ‌زده بگریزد و در حرارت کانون خانوادگی پناهنده شود، به‌سوی سرمای فلج‌کننده، به‌سوی خاموشی جاودان و تهی بی‌پایان می‌رود و دلیرانه راه خود را می‌پیماید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرگاه کافکا تن خود را به مرگ می‌سپارد برای این است که از فریب‌های زندگی گمراه نشود و به‌جز ستایش «پوچ» زیر بار چیز دیگر نمی‌رود. آیا چنین نتیجه‌ای می‌توان گرفت جزاینکه برای انسان هیچ راه در رو نیست و امیدی هم وجود ندارد؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; انسان با جسم خود حس می‌کند که محدود و جداست و گاهی بدبخت. نه‌تنها باید با جسمی هم‌منزل شد؛ بلکه از همه بدتر یک جسم پست پلید است که پستی آن نسبی نیست و مطلق است و به ما چسپیده.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۲|ک= گروه محکومین و پیام کافکا|ص=۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در نامه‌ای به [[محمدعلی جمال‌زاده]] در تاریخ ۲۳مهر۱۳۲۷، یعنی کمتر از سه‌ سال پیش از خودکشی‌، چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|حرف سر این است که از هر کاری زده و خسته و بیزارم و اعصابم خرد شده. مثل یک محکوم و شاید بدتر از آن شب را به روز می‌آورم و حوصلهٔ همه‌چیز را از دست‌ داده‌ام. نه می‌توانم دیگر تشویق بشوم و نه دلداری پیدا کنم و نه خود را گول بزنم. وانگهی میان محیط و زندگی و مخلفات دیگر ما ورطهٔ وحشتناکی تولید شده که حرف یکدیگر را نمی‌توانیم بفهمیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ ونسان مونتی، فکر مرگ همیشه در سر او بود. بیشتر داستان‌هایش با مرگ کسی ختم می‌کرد و در آن پایان غم‌انگیز داستان‌ها که پیش‌بینی هم نشد‌ه‌ است، درنظر خواننده امری اجتناب‌ناپذیر جلوه داده‌ می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
بسیاری صادق هدایت را در میان داستان‌نویسان ایرانی، به‌اعتباری پدر داستان‌نویسی ایران یا دست‌کم بنیان‌گذار نگارش داستان کوتاه در ایران می‌دانند. سهم هدایت در ادبیات داستانی چنان است که بسیاری از نویسندگان معاصر، تحت تأثیر سبک و سیاق نگارش وی قرارگرفته‌اند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
داستان‌های صادق هدایت را با درنظرگرفتن مضامین، به &#039;&#039;پنج&#039;&#039; دسته تقسیم می‌کنند:{{سخ}}&lt;br /&gt;
۱. [[واقع‌گرا]]، ۲. طنزآمیز، ۳. ملی‌گرایانه، ۴. علمی‌تخیلی و ۵. شخصی یا ذهنی‌روانی&lt;br /&gt;
* نمونه‌هایی از &#039;&#039;&#039;داستان‌های واقع‌گرایانهٔ صادق هدایت&#039;&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
# «آبجی خانم»، «حاجی‌مراد»، «مرده‌خور‌ها» در کتاب &#039;&#039;[[زنده‌به‌گور]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «گرداب»، «داش‌آکل»، «طلب آمرزش»، «لاله»، «چنگال»، «محلل» در کتاب &#039;&#039;[[سه قطره خون]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «زنی که مردش را گم کرد»، «شب‌های ورامین» در کتاب &#039;&#039;سایه روشن&#039;&#039;&lt;br /&gt;
# «دون‌ژوان کرج» و «بن‌بست» در کتاب &#039;&#039;[[سگ ولگرد]]&#039;&#039;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در این داستان‌ها سعی دارد با استفاده از زبان و تکنیک‌های داستانی اخلاق، عادات، رفتارها، علایق، اعتقادات و مسائل مردم عامه را بازتاب دهد؛ اما معمولاً در این بازتاب‌ها، اثری از «دلسوزی و برای طبقات محروم اجتماع» در این آثار مشاهده نمی‌شود. به‌باور برخی، حتی می‌توان گفت اگر هدایت، عامه را در این داستان‌ها قضاوت کرده‌ باشد، این قضاوت منفی است؛ زیرا خیلی از شخصیت‌های این داستان‌ها، مردمانی دورو، دروغ‌گو، بی‌عفت، بی‌اخلاق، و در چند نمونه، دزد و آدم‌کش‌اند که البته از خصلت رئالیستی و انتقادی این داستان‌ها برمی‌خیزد. ضمن‌ آنکه هدایت، در این داستان‌ها قضاوت مشهود و ملموسی نسبت به گفتار و کردار آن جماعت نمی‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۲و۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* مثال‌های &#039;&#039;&#039;داستان‌های طنزآمیز&#039;&#039;&#039; هدایت همان حکایت‌واره‌ها یا قضیه‌های کتاب «[[وغ‌وغ ساهاب]]» و داستان‌های «ولنگاری»، «آب زندگی»، «میهن‌پرست»، «حاجی‌آقا» و «قضیهٔ توپ مرواری» است. در این داستان‌ها هدایت برخلاف داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش حضور و اندیشه‌های شخصی خود را کم‌وبیش آشکار باقی گذاشته‌ است. این آثار اغلب مضامینی کوبنده دارند و گفته می‌شود هدف آنان «تعیین تکلیف با هیئت حاکمهٔ ادبی و تسویه حساب با هیئت حاکمهٔ سیاسی است که اعضایشان اغلب یکی بودند.» مثلاً «قضیهٔ خر دجال» تمثیلی دربارهٔ &#039;&#039;سیدضیاالدین طباطبایی&#039;&#039;، کودتای سوم‌اسفند و دورهٔ بیست‌سالهٔ حاکمیت رضاشاه است. همچنین می‌توان از داستان «میهن‌پرست» یادکرد که در وصف دو تن از ادبای رسمی و بانفوذ دوران رضاشاه، یعنی سید[[ولی‌الله نصر]] و [[علی‌اصغر حکمت]] است. هدایت در این داستان آشکارا این دو تن را به‌سخره می‌گیرد و به آن‌ دو می‌تازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دستهٔ بعدی آثار هدایت، &#039;&#039;&#039;داستان‌های ملی‌گرایانه&#039;&#039;&#039;ٔ اوست. داستان‌هایی مانند «سایهٔ مغول»، «آخرین لبخند» و نمایشنامه‌هایی مثل «پروین دختر ساسان» و «مازیار» از این قبیل‌اند. در این داستان‌ها نیز حضور نظرات شخصی هدایت آشکار است و گاه کار به شعاردادن و ناسزاگویی می‌کشد. اندیشه‌های احساساتی ملی‌گرایانه پس از پایان جنگ جهانی اول به‌صورت ایدئولوژی قدرت حاکم در آن دوره تبدیل می‌شود و بر افکار و آثار بسیاری از روشن‌فکران و نویسندگان، حتی هدایت که میانه‌ای با قدرت حاکم نداشت، تأثیر گذاشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* داستانی مانند «س.گ.ل.ل.»، داستانی است که در زمرهٔ &#039;&#039;&#039;داستان‌های علمی تخیلی&#039;&#039;&#039; هدایت به‌حساب می‌آید.&amp;lt;ref name=&amp;quot;thirdandfourthpartofstories&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* دیگر داستان‌های صادق هدایت، در گروه &#039;&#039;&#039;داستان‌های شخصی&#039;&#039;&#039; او جای می‌گیرند که از این گروه، می‌توان به داستان‌های «[[بوف کور]]»، «[[زنده‌به‌گور]]»، «[[سه قطره خون]]» و بسیاری دیگر نام برد. در این نوشته‌ها، حضور شخص نویسنده بسیار آشکار است و نمی‌توان بین داستان و عوالم نویسنده مرز قطعی‌ای قائل شد. حال‌وهوای این داستان‌ها بسیار به‌هم شبیه است و تمام آن‌ها با مرگ یا خودکشی قهرمان داستان پایان می‌یابند. مثلاً در سراسر داستان «بوف کور»، «گرد مرگ پاشیده است» یا داستان «زنده‌به‌گور» چنین به‌اتمام می‌رسد: «این یادداشت‌ها با یک دستهٔ ورق در کشو میز او بود؛ ولیکن خود او در تختخواب افتاده، نفس‌کشیدن از یادش رفته‌ بود.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۴۷و۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پژوهشگری====&lt;br /&gt;
اهالی ادبیات صادق هدایت را به پژوهشگری در حوزهٔ ادبیات فولکلور نیز می‌شناسند و او را آغازگر جنبش گردآوری و تدوین علمی ترانه‌ها و قصه‌های عامیانه درنظر می‌گیرند. هدایت با این دید که تحقیق در فرهنگ مردم می‌تواند «برخی از نکات تاریک فلسفی و تاریخی را برای ما روشن» کند، ترانه‌ها و قصه‌هایی را که شنیده یا برایش فرستاده شده‌ بودند، بی‌هیچ دخل و تصرفی به‌چاپ می‌رساند. او برای جلب توجه افراد باسواد به اهمیت فرهنگ مردم و اشاعهٔ روش علمی جمع‌آوری آن، از زمان نگارش نخستین داستان‌هایش تا سال‌های پایانی عمر خود، مقالاتی نوشت: مقدمه بر «اوسانه»، «نیرنگستان»، مقالات «ترانه‌های عامیانه» در مجلهٔ موسیقی و «فلکلر یا فرهنگ توده». او همچنین برخی از قصه‌های عامیانه و ترانه‌های عامیانه را در مجلات موسیقی و سخن به‌چاپ رساند. هدایت با ذوق ادبی یک داستان‌نویسِ آگاه با زبان و روح عامهٔ مردم، ترانه‌ها و افسانه‌های فولکوریک را «صدای درونی هر ملتی» می‌نامد. او گردآوری فولکلور، از طریق جست‌وجو در «ولایات و دهکده‌ها» را وظیفهٔ هر فرد وطن‌پرستی می‌دانست. کار گردآوری فرهنگ توده، با روشی علمی، پس از چاپ کتاب «نیرنگستان» آغاز شد. شاید بتوان توجه به اهمیت روایت‌های شفاهی در رشد ادبیات نوشتاری را برجسته‌ترین بخش نظریات فولکلورشناسی هدایت دانست. او پس از برشماری ارزش ادبی، فکر نیرومند و تازه و زبان ساده و طبیعی هنر و ادبیات توده آن‌ها را «مصالح اولیه بهترین شاهکارهای بشر» می‌داند و رد آن‌ را در برخی از متون کلاسیک ادبیات فارسی، مثل «ویس و رامین» دنبال می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت آثاری نیز در مقدمه، شرح و ترجمهٔ متون پهلوی دارد. علاقه به ایران باستان و جلوه‌های مقاومت ایرانیان در برابر اقوام «غیرایرانی»، به‌شکل‌های گوناگون در داستان‌ها و نمایشنامه‌های هدایت بازتاب یافته‌ است. این علاقه در سال‌های اقامت او در هند، به‌صورت آموختن زبان پهلوی و ترجمهٔ چند متن باستانی به‌زبان فارسی، نمود بیشتری یافت. هدایت پس از بازگشت به ایران از هند، ضمن چاپ متونی که در هند ترجمه کرده‌ بود، متن‌های دیگری را نیز به فارسی برگرداند.از این جمله می‌توان از آثاری مانند «کارنامهٔ اردشیر پاپکان»، «گجسته ابالیش»، «شهرستان ایران‌شهر»، «گزارش گمان‌شکن»، «فصولی از یادگار جاماسب»، «زند وهمن یسن» و «آمدن شاه بهرام ورجاوند» نام برد. همچنین هدایت بر این آثار مقدمه‌هایی می‌نوشت که به‌باور بسیاری نشان‌دهندهٔ جست‌وجوی کنجکاوانه و درازمدت او در ادبیات پیش از دوران اسلام و آگاهی دین‌شناختی اوست. او در مقدمه‌های خود پس از معرفی رساله و ارائه اطلاعات نسخه‌شناسی، درون‌مایهٔ متن را شرح می‌دهد. هدایت مطالعات خود را دربارهٔ‌ متون پهلوی با مقالهٔ «خط پهلوی و الفبای صوتی» دنبال کرد. همچنین می‌توان از «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی» یادکرد که در پاسخ به &#039;&#039;سیدحسن تقی‌زاده&#039;&#039; و در اثبات غنای زبان و ادبیات پهلوی نوشت.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدنویسی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت روشن‌فکری فعال بود که مسائل ادبی و فرهنگی دوران خود را از نظر دور نمی‌داشت. او در حوزه‌‌های متفاوت، از فرهنگ عامه، متون پهلوی، ادبیات کلاسیک ایران تا ادبیات جهان و ادبیات معاصر ایران را نقد می‌کرد. هدایت نقد را هم به‌اندازهٔ داستان‌هایش جدی می‌گرفت؛ ازاین‌رو فرمی به نام «قضیه» را ابداع کرد که با استفاده از آن، توانست نقد را از حد شرح و تفسیر اثر خارج کند و نقدهایش را به مرحلهٔ خلق اثر ادبی برساند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت فعالیت خود را در زمینهٔ نقد آثار کلاسیک با نوشتن یادداشت‌هایی بر ترجمهٔ «فرق‌الشیعه» و «رسالهٔ غفران» ابوالعلاء معری نشان داد. نقدی که هدایت در این دو مقاله می‌نویسد لحنی جدی دارد. اما در نقدهای بعدی‌اش بر متون کلاسیک، مثل «در پیرامون لغت فرس اسدی» و «شیوهٔ نوین در تحقیق ادبی» (دربارهٔ خمسهٔ نظامی)، هرچند لحن مقالهٔ ظاهراً جدی است، اما با طنزی عمیق شیوهٔ اساتید دانشگاهی «[[گروه سبعه]]» در تصحیح و تحشیهٔ متون کهن را دست می‌اندازد.&amp;lt;ref name=&amp;quot;HedayatCriticTrenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} همچنین هدایت نقدی وسیع بر «ویس و رامین» فخرالدین اسعد گرگانی دارد. هدایت در نقد خود، این اثر را یک رمان می‌داند و همچنین توانایی شاعر در توصیفات عاطفی و عاشقانه و اطلاعات وسیع او در اصطلاحات و لغات عامیانه و امثال را می‌ستاید.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
اما به‌باور برخی، اصلی‌ترین کار پژوهشی‌انتقادی او نقد کامل او بر خیام است که به‌صورت مقدمه در ابتدای کتاب «ترانه‌های خیام» منتشر شد. پرداختن به رباعیات خیام، سال‌ها مشغلهٔ ذهنی او بود. هدایت این کار را نه در جایگاه یک منتقد حرفه‌ای، بلکه برای دفاع از ارزش‌های ذهنی خود انجام داده‌ است. بسیاری باور دارند که آنچه هدایت دربارهٔ خیام نوشته‌ است، از شکل‌گیری افکار و روحیات خود هدایت، به‌نسبت اندیشه‌های خیام، بیشتر به خواننده اطلاع می‌دهد و درواقع این خود هدایت است که می‌کوشد تا شخصیت و اندیشه‌های خود را به‌شکل نقد خیام ارائه کند. باری، هدایت، در این مقدمه، اشاره‌ای به وقایع زندگی خیام ندارد و تنها به فلسفه و هنر شاعری او می‌پردازد. مقدمهٔ پنجاه صفحه‌ای هدایت بر «ترانه‌های خیام»، تلاش همه‌جانبهٔ او برای شناختن و شناساندن این فیلسوف و شاعر است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;hedayadAsCritic&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
صادق هدایت همچنین بر تعدادی از آثار ادبی جهان نیز نقد نوشت. هدایت آشنایی دقیقی با ادبیات جهان داشت و تا پایان عمر خود، اخبار کتاب‌های جدید را دنبال می‌کرد. او برای برخی از ترجمه‌های آثار مدرن ادبیات جهان مقدمه‌های انتقادی نوشت و بعضی را در مطبوعات معرفی کرد. یکی از نخستین مقدمه‌هایش را بر «دوشیزهٔ ارلئان» اثر &#039;&#039;شیلر&#039;&#039; و به ترجمهٔ دوستش، [[بزرگ علوی]] نوشت و در آن به بررسی زمینهٔ تاریخی درام پرداخت. همچنین مقدمهٔ او بر «خاموشی دریا»، اثر &#039;&#039;ورکور&#039;&#039;، ترجمهٔ حسن شهیدنورایی، توضیحی دربارهٔ موضوع اثر و چند سطری در تشویق مترجم است؛ اما در مقدمهٔ «کارخانهٔ مطلق‌سازی»، نوشتهٔ &#039;&#039;کارل چاپک&#039;&#039; و ترجمهٔ حسن قائمیان، پس از معرفی نویسنده، از شگرد ادبی او سخن می‌گوید و از تلاش برای همخوانی لحن خاص قهرمانان با منش آن‌ها اضهار رضایت می‌کند. همچنین هدایت نقدی بر ترجمهٔ &#039;&#039;م. ع. شمیده&#039;&#039; از «بازرس» &#039;&#039;گوگول&#039;&#039; نوشت و ضمن مقایسه ترجمه با اصل و نشان‌دادن انحراف‌ها و کاستی‌ها، نتیجه گرفت که «در ترجمه و یا اقتباس، حذف یا اضافه‌کردن جملات جایز نیست مگر تا حدی‌ که لطمه به فکر نویسنده وارد نیاورد یا مطلب را به‌زبان ترجمه‌نشده روشن‌تر بنمایاند. اما مهم‌ترین مقدمه‌اش، «پیام کافکا» است که بر ترجمهٔ حسن قائمیان از «گروه محکومین» &#039;&#039;کافکا&#039;&#039; نوشت. هدایت که با کافکا احساس نزدیکی روحی و ذهنی داشت، با لحن صمیمانه، سرشار از احترام، به معرفی دنیای شگرف این نویسنده پرداخت و یکی از نخستین نمونه‌های نقد ادبی مدرن ایران را پدید آورد. او در این مقاله ضمن بازنمایی جهان‌بینی کافکا از ورای نوشته‌های او مدرنیسم ادبی را به خوانندگان معرفی کرد. او با تحلیل دین‌شناختی آثار کافکا مرزبندی قاطعی دارد. همچنین از گرایش صرف اگزیستانسیالیستی می‌پرهیزد و می‌کوشد «تعابیر فلسفی را با گونه‌ای چاشنی اجتماعی همراه سازد و اندیشه‌های انتزاعی را در پرتو شرایط مشخص تاریخی توضیح دهد.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۳۸و۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هدایت در زمینهٔ نقد ادبیات معاصر ایران نیز آثاری دارد. آنچه به کار هدایت که یکی از نقاط عطف نقد ادبی ایران بود، برجستگی می‌بخشد، مقالات طنزآمیزی است که درباره‌ ادبیات دوران خود می‌نویسد و در آن‌ها شکل ادبی تازه‌ای برای انتقاد، به‌ نام «قضیه»، ابداع می‌کند. هدایت در نقدهایش بر ادبیات معاصر ایران، برخوردی جدی با نظام ادبی مسلط بر زمانه دارد. او در کتاب خود، «وغ‌وغ ساهاب» که همراه‌با [[مسعود فرزاد]] منتشر کرد، به‌نظم ادبی مستقر هجوم آورد و پرسشگری و تفکر دو خصلت‌ مدرن و موجد تخیل را اساس طنزهای انتقادی در این اثر قرار داد. این اثر را «تز [[گروه ربعه]] در مقابل کهنه‌پرستان گروه سبعه» می‌شناسند. در این اثر، هدایت خواننده را در تهران عصر رضاشاه می‌گرداند و ابتذال فرهنگی دوران، از سینما و تئاتر گرفته تا کتاب‌فروشی‌ها، کافه‌ها و روزنامه‌ها را پیش چشم خواننده می‌آورند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|ص= ۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sadegh-hedayat-ahoo.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;هدایت در زیر نقاشی آهو، این شعر از «ابوحفص سغدی» را توشته:{{سخ}}&#039;&#039;&#039;آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا{{سخ}} او ندارد یار، بی‌یار چگونه روذا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat ahouramazda.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی اهورامزدا با بال‌های شکسته&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Lakateh BoufKour.jpg|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نقاشی آغازین [[بوف کور]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:The_last_page_of_The_Blind_Owl.png|200px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;بوف، در آخرین صفحه از کتاب «[[بوف کور]]»&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====نقاشی====&lt;br /&gt;
صادق هدایت گاهی نقاشی هم می‌کشید. بیشتر آثار او مربوط به دورهٔ تحصیلش در فرانسه است. پدرش به او گفته بود که به سراغ نقاشی برود؛ چراکه «خاندان آن‌ها خیری از ادبیات ندیده‌اند.» هدایت خود را «نقاش مرده‌ها» می‌دانسته‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= کشاورز|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|ص=۱۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; آثار مشهور او در این زمینه:&lt;br /&gt;
* «آهوی تنها»: آهویی را نشان می‌دهد که سر به آسمان بلند کرده‌ است. این نقاشی به‌مناسبت چهل‌وششمین سالگرد درگذشت هدایت در سال۱۳۷۶ چاپ‌ شده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|ص= ۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «اهورامزدا»: اهورامزدا را با بال‌های شکسته نشان می‌دهد که به‌گفتهٔ جهانگیر هدایت، نمادی از درماندگی نیکی در مقابل پلیدی است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* نقاشی روی جلد حاجی‌آقا، چاپ اول که درواقع گونه‌ای از تذهیب کتب قدیمی را تجلی می‌کند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;HedayatNaghaashi&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «لکاته/اثیری»: هدایت تصویر زنی را در آغاز داستان [[بوف کور]] ترسیم‌ کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* «بوف»: هدایت تصویر بوف را در پایان کتاب &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039;، چاپ بمبئی رسم کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۱۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سیاست در زندگی هدایت===&lt;br /&gt;
به‌گفتهٔ [[انور خامه‌ای]]، از اعضای حزب توده:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هدایت گرایشی به حزب توده در آن معنا که عضو حزب شود، نداشت. گرچه رهبران حزب توده اصرار زیادی داشتند که او به‌عضویت حزب دربیاید. هدایت اگر هم گرایشی داشت، عنوان نمی‌کرد؛ اما به‌طور کل در آن سال‌های ابتدایی دههٔ بیست، گرایش‌هایی نسبت به حزب توده یا کمونیسم پیدا کرده‌ بود و نسبت به فاشیسم یا نازیسم روی خوش نشان نمی‌داد و نوعی عناد با امپریالیسم و استعمار در او دیده می‌شد؛ اما در هر صورت اهل فعالیت سیاسی تا این حد که عضو حزبی سیاسی شود، نبود؛ اگرچه دیدگاه‌های سیاسی هم‌ داشت. جلسات سری اصلاح‌طلبان حزب توده در سال۱۳۲۲ در خانهٔ هدایت تشکیل می‌شد. هدایت نسبت به ما خوش‌بین بود و ما هم یک خوش‌بینی بی‌خودی نسبت به حزب توده داشتیم! البته هدایت در این جلسات سکوت می‌کرد و تنها میزبان ما بود. یعنی در بحث‌ها شرکت نمی‌کرد. امثال [[احسان طبری]] یا نورالدین کیانوری خیلی اصرار داشتند که خوش‌بینی هدایت نسبت به حزب توده حفظ شود و در این جهت از ما کمک می‌گرفتند... هدایت رابطهٔ مستقیم با حزب توده نداشت و هرگاه قصد داشت ارتباطی برقرار کند یا مطلبی برای چاپ بدهد، به‌واسطهٔ [[عبدالحسین نوشین|نوشین]] یا طبری یا من اقدام می‌کرد. ما هم در روزنامه‌هایمان می‌نوشتیم و هدایت هم در آن زمان اهل نوشتن بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشر‌نشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatFantasyPicture.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;عکسی فانتزی از هدایت، پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===شرحی بر سفرهای هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت چهار مسافرت به خارج از کشور، به اروپا، هند و ازبکستان داشت و پنج مسافرت در داخل ایران به اصفهان، شیراز، گیلان، آذربایجان، مازندران و چند گردش کوتاه به قلهک و شهریار که اطلاعات مختصری دربارهٔ آن‌ها در دست‌ است. به‌طورکلی مهم‌ترین سفر او همان سفر به اروپا و اقامت چندساله در فرانسه است که بر نحوهٔ تفکر، مطالعه و برقراری ارتباط و آگاهی از فرهنگ و تمدن غرب برای او بسیار مؤثر بود. مسافرت به‌ هند نیز برای هدایت دستاورد پرمحتوایی داشت که آشنایی و مطالعهٔ فرهنگ هندی و بودایی و تکمیل «[[بوف کور]]» از آن دست است. به‌جز سفری که هدایت به اصفهان داشت و شرح آن را در کتاب «اصفهان نصف جهان» به‌تفصیل آورد، دربارهٔ دیگر مسافرت‌هایش سفرنامه‌ای ندارد و بسیار مختصر در نامه‌هایی که به دوستان خود نوشته‌، به این سفرها اشاره کرده است. گاهی نیز هم‌سفرهای او در یادداشت‌های خود، مسافرت با هدایت را شرح داده‌اند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:SamoisHedayat.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;هدایت بر آب‌های رودخانهٔ ساموآ&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat Dar Paris.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;دوران اقامت در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به اروپا====&lt;br /&gt;
هدایت در سفری که از سال۱۳۰۵تا۱۳۰۹ به اروپا داشت، از شهرهای بسیاری مانند هاور، دوویل، پواتیه، فونتن‌بلو، نیس و... بازدید کرد و درمجموع با فرهنگ و هنر اروپا در پاریس که آن زمان مرکز فرهنگ اروپایی بود، آشنا شد. تعداد قابل ملاحظه‌ای از داستان‌ها و گزارش‌های خود را در همین سفر می‌نویسد. او در این سفر با بسیاری از بزرگان و اساتید علمی و ادبی ارتباط برقرار می‌کند. این سفر اولین سفر هدایت به خارج از کشور است و در ساختن و پرداختن او اثرات زیادی داشته‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistoseh&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به هندوستان====&lt;br /&gt;
صادق هدایت در بمبئی، نزد «بهرام گورانکل سریا»، در انستیتو «ک.آر.کاما شرقی»، به تکمیل زبان پهلوی می‌پردازد. همچنین توسط [[محمدعلی جمال‌زاده]] به سرمیرزااسماعیل، رئیس وزرای ایالت میسور که ایرانی‌الاصل بود معرفی می‌شود و به میسور مسافرت کرده و به‌قول خودش ۱۵ روز زندگی اعیانی و اشرافی می‌کند. در همین ایام است که هدایت متن [[بوف کور]] را تکمیل و به‌صورت دست‌نوشته از طریق پلی‌کپی منتشر می‌سازد. در آن زمان، هدایت این کتاب را در ایران منتشر نمی‌کند و فقط پنجاه نسخه از آن در هند چاپ می‌شود. او علاوه‌بر آموختن زبان پهلوی و انتشار بوف کور، با فرهنگ و فلسفهٔ و عرفان هندی از نزدیک آشنا شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarOzbakestan.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت، در کنار علی‌اکبر سیاسی، فریدون کشاورز و دو تن از شخصیت‌های فرهنگی ازبکستان&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دستاوردهای سفر به ازبکستان====&lt;br /&gt;
در این مسافرت که از راه زمینی طی شد، هدایت در توس، آرامگاه فردوسی را می‌بیند و از مزار غزّالی بازدید می‌کند. در ازبکستان در شهر نیج‌رودک، به دیدار مزار و موزهٔ رودکی می‌رود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;safarbistochahar&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}هدایت دربارهٔ این سفر به حسن شهیدنورایی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;باری، جای شما خالی، به‌طور غلط‌انداز به‌همراهی آقایان دکتر سیاسی و دکتر کشاورز از طرف انجمن فرهنگی برای ۱۵ روز به‌مناسبت جشن ۲۵سالۀ دانشگاه تاشکند دعوت به آن صفحات شدیم. من هم دعوت را اجابت کردم و حالا دو هفته می‌گذرد که از مسافرت برگشته‌ام. برای اشخاص کنجکاو و پر از انرژی چیزهای دیدنی و مقایسه‌کردنی بسیار داشت و آئینۀ عبرت به‌شمار می‌رفت که در مدت ۲۵ سال کم‌وبیش یک ملت عقب‌مانده در تمام شئونات فرهنگی و اجتماعی چه ترقیاتی کرده بود. روی‌هم‌رفته بسیار خوش گذشت، اما چه فایده که به مصداق مثل «شیخ حسن کشکت را بساب» وقتی که از خواب پریدم باز جلو تغار کشک خودم را دیدم.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۷۹|ک= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت در منظر دیگران===&lt;br /&gt;
====[[نیما یوشیج]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Nima-asli231.jpg|60px|راست]] نیما یوشیج، زمستان۱۳۱۵ طی نامه‌ای به هدایت چنین می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;دوست عزیز! چند تا کتابی را که توسط «[[بزرگ علوی]]» فرستاده‌ بودید، خواندم. شما فقط یک خطای بزرگ مرتکب شده‌اید. این قبیل کتاب‌ها، مثل «چمدان» و «[[وغ‌وغ ساهاب]]» به‌اندازهٔ فهم و شعور ملت ما نیست. این دوره که به ما می‌گویند ابنای آن هستیم، از خیلی جهات که اساس آن مربوط به شرایط اقتصادی و مادی است، فاقد این مزیت است. شما با این نوول‌ها که انسان میل می‌کند تمام آن را بخواند، برای مرده‌ها، بی‌همه‌چیزها روی قبرشان چیزهایی راجع‌به زندگی و همه‌چیز ساخته‌اید. گربه را با زین طلا زین کرده‌اید، درصورتی‌که حیوان از این رَم می‌کند. بدین جهت اظهارنظر درخصوص نوول‌های شما نمی‌کنم. این‌ کار خیلی زود است. فقط برای خود ما می‌تواند بی‌معنی نباشد. به‌طورکلی در نوول‌های شما انسان به‌ سلطهٔ قوی و احساسات و فانتزی‌های شخصی برمی‌خورد. فکری که انسان می‌کند درخصوص پیدایش و تحول آن‌هاست؛ ولی در شکل کامل و سایر موارد مختلف را می‌توان به‌طور دقیق‌تر در تحت‌‌نظر گذاشت.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهباز|۱۳۷۶|ک= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ص= ۲۲۳و۲۲۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
نیما در یادداشت‌های روزانه خود نیز که در آن‌ها عموماً به شخصیت‌ها و وقایع مهم آن روزگار، مستقیماً و بی‌هیچ ابایی نقد وارد می‌کرد، تنها عدهٔ معدودی را می‌ستاید که صادق هدایت در شمار آن‌هاست:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت را مداحانِ هدایت کشتند. برای من گفته بود. هدایت را دستجات چپ و راست کشتند. خودش هم دم نزد و من هم نزدم. برای اینکه افکار ملتش را دوست‌داشت...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۴۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت در صدر نویسندگان امروز ماست؛ زیرا هدایت انسانی غیر از انسان‌های امروز ماست. دوست و مرید او [[بزرگ علوی|علوی]] این را نمی‌دانست؛ اما [هدایت] نواقصی هم دارد که من به او گفته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۱۷۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هدایت هم اخیراً همین‌طور رنج می‌برد. حتی رفقای نزدیک به او هم از رنج او خبر نداشتند. به من متصل تکرار می‌کرد که «هر انسانی در زندگی‌اش تنهاست.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۰۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; نکته این است که هدایت بهترین نویسندهٔ ایران بود؛ ولی خامی‌هایی هم دارد. بعضی‌ها را به‌قول خودش که می‌گفت با کمال عجله نوشته و به مطبعه داده‌ بود...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; دوست‌داران حسابی ایران: [[ذبیح بهروز|بهروز]]، [[محمد مقدم]]، صادق هدایت مرحوم و... X نویسنده است و غول نویسنده است و شپش نویسنده است، جوان هنوز نمی‌داند که نویسنده صادق هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|یوشیج|۱۳۹۶|ک= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ص= ۲۵۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jamalzad.jpg|60px|راست]]جمال‌زاده در نامه‌ای به محمود کتیرانی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;این کندوکاو در جزییات زندگانی نویسندگان از عادات فرنگی‌هاست و در عادات و رسوم ما مشرق‌زمینی‌ها زیاد دیده نشده‌ است و شاید بهتر هم همین باشد. من معتقدم که آثار و کتاب‌های هدایت بهترین معرف او هستند و جوهر و چکیده روح او در کتاب‌هایش است و این‌همه جست‌وجو در جزییات زندگی او زیاد معنی و لزومی ندارد. باید به‌ گفته‌ پرداخت و زیاد در پی گوینده نبود.&lt;br /&gt;
:من معتقدم اگر در آخرین ایام عمرش، صادق هدایت در پاریس با اشخاص بهتر و مرتب‌تری نشست‌وبرخاست پیدا کرده‌ بود که اهل خمر و دود و... نباشند، خودکشی نمی‌کرد (یا شاید نمی‌کرد).&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۱۹و۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[پرویز ناتل خانلری]]====&lt;br /&gt;
[[پرونده:Parviz Khanlari.jpeg|60px|راست]]پرویز ناتل‌ خانلری، شعر مشهور «[[عقاب]]» خود را به صادق هدایت تقدیم کرده‌ بود و اولین‌ بار نیز، پیش از آنکه این شعر را برای کسی بخواند، برای هدایت خوانده‌ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|ص=}}&amp;lt;/ref&amp;gt; همچنین او در جایی دیدگاه خود را دربارهٔ هدایت چنین بیان می‌کند:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت نویسنده‌ای است که بی‌شک از نام‌آورترین نویسندگان این سال‌های اخیر است و آن «شاهکار» آخرین او پرده‌ٔ ابهامی بر زندگانیش کشید که شاید اگر به‌ همین‌ منوال پیش برویم در فاصله‌ای دورتر، او در شمار افسانه‌ها قرار گیرد. نام صادق هدایت در پاره‌ای از نقاط گیتی، معرف شیوهٔ نوین داستان‌سرایی و قصه‌نویسی در ایران نزد همگان است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaMinovi.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;همراه‌با [[مجتبی مینوی]]، شاه‌عبدالعظیم، ۱۹۳۳میلادی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مجتبی مینوی]] دربارهٔ [[گروه رُبعه]] و هدایت====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]بیست‌ سال پیش بود که آن دایره به‌وجود آمد، دایره‌ای که اسمش را ربعه گذاشتیم.  هریک از ما شخصیت خود را داشت و زیر بار رئیس نمی‌رفتیم؛ اما در حب و هنر هم‌رأی بودیم و در خیلی از جنبه‌ها اشتراک و شباهت داشتیم. اجتماع ما غالباً در قهوه‌خانه‌ها و رستوران اتفاق می‌افتاد و این را از مقولهٔ تجاهر به فسق نشمارید. گاهی مشروب‌های قوی‌تر از آب هم بی‌پرده‌پوشی می‌نوشیدیم... ما شاید آن روزگار گمان می‌کردیم که چون قدر مقام نویسندگی هدایت را می‌شناسیم، او را تشویق می‌کنیم؛ اما حقیقت مطلب این بود که او موجب تشویق ما بود و در هریک از ما لیاقتی می‌یافت، آن را به‌کار می‌انداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۵۳و۲۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بزرگ علوی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Bozorg5.jpg|60px|راست]] پس از [[محمدعلی جمال‌زاده|جمال‌زاده]] که در سال۱۳۲۹ه‍.ق. کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» را منتشر کرد و راه نوینی در داستان‌نویسیِ فارسی باز کرد، صادق هدایت بزرگ‌ترین نویسنده‌ای است که توانست با کشف زبان مخصوص به خود که مستقیماً از زبان سادهٔ مردم و دردمندان ایران مایه گرفته‌ است، در داستان‌های کوتاه خود ادبیاتی در وصف زندگی مردم به‌وجودآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غلام‌حسین یوسفی]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Gholamhosin yosefi.jpg|60px|راست]]داستان‌های هدایت را که می‌خوانیم، زندگی در نظرمان دگرگون می‌شود. از روزگار نوجوانی، برخی از ایام زندگانی من نیز مانند بسیاری از افراد نسل ما با خواندن آثار صادق هدایت و تأمل در آن‌ها بارور شده‌ است؛ ازاین‌رو به او بسیار مدیونیم که به ساعات زیادی از حیات ما روح و معنی بخشیده‌ است. اگر امروز  برخی از جلوه‌های فریبندهٔ زندگی، برای کسانی از ما چندان جاذبه‌ای ندارد، شاید این حالت تاحدودی نتیجهٔ انس با هدایت است که از آن سال‌ها چشم ما را به افق وسیع اندیشه، آزادگی، انسان‌دوستی و همت بلند می‌گشود و به‌قدر استعداد خود از آثارش کسب فیض می‌کردیم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۱۶۳و۱۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جلال آل‌احمد]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Jalal002.jpg |60px|راست]]جامعه‌ای که هدایت و [[بوف کور]] را نفی می‌کند، ناچار در اثر هدایت نفی شده‌ است. هدایت نه‌تنها جایی در واقعیت‌ها ندارد؛ بلکه دنیای حقایق پر از ابتذال و پر از فقر و مسکنت نمی‌تواند جای او باشد. هدایت «بوف کور» بیگانه است. او ناچار به مرگ می‌گریزد، مرگی که دوسه‌ بار او را برای خودکشی به‌کوشش واداشته‌ است. هدایت اگرچه با بوف کور هوای حکومت پیش از شهریور۱۳۲۰ را ابدی کرده‌ است؛ اما انگار که با فرهنگ اسلامی بریده‌ است و حتی با آن کین می‌توزد. «علویه‌خانم»، «محلل» و «انیران» به‌جای خود؛ در هیچ‌جا از کار وسیع او اثری از دورهٔ اسلامی نمی‌بینیم. کوشش او گاهی در راهی است که به زردشتی‌بازیِ دورهٔ پیش از شهریور۱۳۲۰ مدد می‌دهد. و آیا به این دلیل نیست که خود او دست آخر همان [[سگ ولگرد]] را می‌ماند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۴۲و۶۴۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[احسان طبری]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:TabariOnHedayat.jpg|60px|راست]] هدایت از کسانی است که در دوران تحول و تجدد کشور ما در رشد ادبیات نوین و زبان فارسی نقش عمده‌ای را بازی کرده‌ و در روح زمان خود مؤثر بوده‌ است. با اینکه ابتکار به‌کاربردن زبان عامیانه در ادبیات را باید به [[دهخدا]] منسوب داشت؛ ولی کسی که این کار را با قدرت و صلاحیت و مهارت کامل انجام داده و با آثار خود زبان فارسی را دقیق‌تر و بیان‌کننده‌تر ساخته، هدایت است. درواقع هدایت زبان بی‌روح «روزنامه‌ای» را که پر از تعبیرات قالبی و اصطلاحات بخشنامه‌ای و ترکیبات خنک و تشبیهات تکرارشده و کسالت‌آور است، به‌کلی دور انداخته. زبان زنده و دقیق و نافذ مردم را برای بیان زندگی و احساسات آن‌ها انتخاب کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۶۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====احمد فردید====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:AhmadFardidOnHedayat.jpg|60px|راست]]بر این باور هستم که صادق هدایت، روی‌هم‌رفته، نویسنده‌ای بود «نیست‌انگار» (احمد فردید). آدمی بود که مانند همهٔ هنرمندان و نویسندگان باخترزمین حوالت تاریخی او چنین آمده‌ بود که آنچه برای او اصالت داشته‌ باشد، همان «من» و «ما»ی انسانی باشد، نه حق و حقیقت به‌طور مطلق. هدایت بیش از هر چیز، قلندرمآب و عارف‌منش بود؛ اما قلندرمآب و عارف‌منش فرنگی‌مآب. او از دیدگاه من یک «صوفی فرنگی» بود... هدایت هیچ‌گاه به مارکسیسم نپیوست و گرایش او به روس از دلبستگی او به مارکسیسم و کمونیسم نبود؛ از تأثیر ژرفی بود که ادبیات و روح عرفانی روس در او بخشیده‌ بود. هدایت در آغاز جوانی چندی از «شوونیسم» بعضی از اشخاص که مد روز شده‌ بود، تأثیر گرفت؛ ولی به‌هرحال با دین اسلام از نظر اصولی کاری نداشت و در این زمینه چنین می‌اندیشید که درخت را از میوه‌اش باید شناخت و با این ترازو، اوضاع و احوال کشورهای اسلامی را می‌سنجید...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۶۱۸تا۶۲۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سیدعلی خامنه‌ای====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:LeaderOnHedayat.jpg|60px|راست]]یک روز صادق هدایت در این کشور مُد بود، البته حالا این‌طور نیست؛ این مربوط به حدود بیست سال پیش است. هرکس می‌خواست راجع به قصه حرف بزند، حتماً باید اسم صادق هدایت را می‌آورد! البته صادق هدایت نقاط قوّتی دارد؛ اما نقاط ضعفی هم دارد. صادق هدایت که جزو نویسندگان بزرگ دنیا نیست. اگر شما صادق هدایت را با نویسنده‌های معروف دنیا مقایسه کنید، چه نویسنده‌های روسی، چه نویسنده‌های فرانسوی، چه نویسنده‌های انگلیسی؛ این‌هایی که رمان‌های معروف را خلق کردند و داستان‌های بزرگ را نوشتند، درمقابل آن‌ها بچه‌ٔ کوچکی است! البته او در ایران جایگاهی دارد؛ اما در همان حد باید او را تفخیم کرد، و نه بیشتر، آدم نباید اسیر مُد باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====یوسف اسحاق‌پور====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:YosufEshaghpourOnHedayat.jpg|60px|راست]]«کسانی هستند که از بیست‌سالگی شروع به جان‌کندن می‌کنند.» این حرف صادق هدایت است، بزرگ‌ترین نویسندهٔ ایران نوین، کسی که درست شرح همین جان‌کندن را نوشته‌ است. همهٔ جادو و جنبلی که کرده‌اند تا مگر آفت هدایت به‌ جان کسی نزند و خودکشی‌اش یک امر شخصی تلقی شود، برای این‌ بوده که نخواسته‌اند همین نکته را ببینند: از زندگی بیزار بود، وجودش اشکال داشت، دیوانه بود، انحراف داشت، بازماندهٔ گروهی بود که دورانش به‌سر رسیده‌ بود. خوب، که چه؟ هر اثری همین است؛ هر اثری بازتاب طنین غیرشخصی‌ترین عناصر زندگی آدمی در قالب فردی‌ترین و مخفی‌ترین آن‌هاست. منتها هدایتِ [[زنده‌به‌گور]]، فردی به‌معنای معمولی کلمه نبود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====سهیلا شهشهانی====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:SoheilashahshahaniOnhedayat.jpg|60px|راست]]صادق هدایت پایه‌گذار رشتهٔ انسان‌شناسی در ایران بود. او به‌طور منظم شروع به گردآوری ترانه‌های عامیانه و قصه و لالایی و بازی بچه‌ها و عقاید عامیانه و بالاخره تهیه و نشر یک طرح برای گردآوری فولکلور و روش تحقیق کرد. این فعالیت‌ها را هدایت طی ۱۴ سال در سه نوشته‌ٔ مهم به رشتهٔ تحریر درآورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در درون نوشته‌های هدایت اشاراتی می‌بینیم که نشانهٔ اطلاع او از برخی نوشته‌ها و مکاتب رشتهٔ انسان‌شناسی است. او مستقیماً از «ادوارد تایلر» انگلیسی (پایه‌گذار انسان‌شناسی و مکتب تحول‌گرا) یاد می‌کند و نقل‌قولی از کتاب «فرهنگ بدوی» او راجع‌به بازماندن آداب و رسوم «تمدن پست» در درون «تمدن عالی» می‌آورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نگاه هدایت به خود===&lt;br /&gt;
====غوره‌نشده، مویز شدیم====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|هدایت در نامه‌ای به تقی رضوی می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:دیروز تمام آن [کتابی که فرستاده‌ بودید] را خواندم و کارتی که در جوف آن بود دیدم. الحق که خوش‌سلیقه هستید و چهرهٔ دل‌آرامی را انتخاب کردید. امیدوارم از او کامیاب شوید؛ اما به‌درد بنده نمی‌خورد؛ چون که غوره نشده، تیرگی زندگی و بدی دوران مرا مویز کرده. اگر خواستید کارت بفرستید، تاریک، غمناک و مهیب باشد بیشتر دوست خواهم‌ داشت. باری، ایران و مافی‌ها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می‌توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به‌یاد نیاورید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۱۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نارضایتی شخصی====&lt;br /&gt;
هدایت در نامه‌ای مورخ ۱۲فوریه‌۱۹۳۷، به [[مجتبی مینوی]] از ناتوانی خود برای انجام کارهای عملی و کسب درآمد می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;... باوجود کبر سن برای زندگی به‌اندازهٔ طفل شیرخواری مسلح نیستم. حتی زبانی که حرف می‌زدم، اینجا کسی نمی‌فهمد و به‌قدر یک غاز برایم ارزش ندارد. باید از سرِ نو همه‌چیز را یادگرفت و وارد مبارزه شد.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:BoufkourhedayetBeMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;متنی که هدایت در ابتدای [[بوف کور]] تقدیم‌شده به [[مجتبی مینوی]] نوشته‌ است و تحشیهٔ مینوی بر آن.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}}از گوشت سگ حروم‌ترت. بمبئی ۱۸آوریل۳۷. ۱۰ ماه‌می واصل شد. لندن. مینوی.]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat.darbareh.minovi.jpg|60px|راست]]&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
====[[مجتبی مینوی]]====&lt;br /&gt;
از منظر مصطفی فرزانه، در «[[گروه ربعه]]» که هدایت آن را همراه با مینوی، [[مسعود فرزاد]] و [[بزرگ علوی]] بنیان می‌نهد، مینوی ادیب‌تر و صاحب مطالعات بیشتر بوده‌‌، هدایت محبت و احترام خاصی برای او قائل بوده‌ و در زمینهٔ تحقیقات ادبی و فلسفی نظر او را جدی می‌گرفته‌ است. هدایت در نامه‌ای که به‌‌تاریخ ۱۲فوریه۱۹۳۷ از بمبئی برای مینوی به لندن می‌فرستد، گذشته از اینکه شرح مسافرت و دیده و شنیده‌های خود را با مفصلاً شرح می‌دهد (کاری که کمتر دیده‌ شده‌ است که هدایت انجام دهد)، به‌سبک و لحن خودمانی از او به هند دعوت می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۴۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
البته نظرات گاهی ضد و نقیض می‌شود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|همین دوست و آشنایی‌هایی که در لندن نشسته‌اند... تو بحبوحهٔ جنگ... آقای مینوی. آقای [[محسن فرزاد|فرزاد]]. اول مینوی، بعد هم فرزاد... تو مخ لندن بست نشسته‌اند، معنی همکاری با انگلیسی‌ها را هم خوب می‌دانند و تازه سه‌قورت و نیم‌شان هم باقیست... آن‌وقت‌ها مینوی سنگ هیتلر را به سینه می‌زد. وقیحانه مجیز گوبلز را می‌گفت. حالا جیره‌خوار چرچیل شده‌ است و چطور توجیه بکنند که چرا تو گُه غلطیده‌اند؟&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۲۴و۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaChoobak.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت و پشت سر او، [[صادق چوبک]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWithRouzbeh.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت با فرزند [[صادق چوبک]]، روزبه چوبک&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[علی‌اصغر حکمت]]====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:HedayatOnHekmat.jpg|60px|راست]]سال۱۳۱۳، علی‌اصغر حکمت که آن زمان وزیر معارف بود، پس از انتشار جزوهٔ علی مقدم و صادق هدایت درباب هزارهٔ فردوسی، بسیار خشمگین شد و شهربانی به ماجرا ورود کرد. از هدایت تعهد کتبی گرفت که تا اطلاع ثانوی، حق چاپ، نوشتن و کشیدن چیزی را ندارد. این ممنوع‌القلم و ممنوع‌الانتشارشدن، هدایت را واداشت تا واکنش ظریفی نشان دهد. به‌نقل از [[بزرگ علوی]]:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;صادق هدایت آدم خوشمزه‌ای بود. یک شب آمد و به من گفت: «این حکمت می‌خواد نمایندهٔ مجلس بشه. ببین چی می‌گم. می‌دونی چی درست بکن. یک متن درست بکن که آقای علی‌اصغر حکمت، کاندید جامعهٔ یهودی‌ها، یعنی کاندید آن‌هاست.» آقا، این گرفت و من و چند نفر دیگر با کمک مالی مظفر فیروز در بحبوحهٔ انتخابات، آن را چاپ و در هوا پخش کردیم و با این‌ کار علی‌اصغر حکمت ضربه خورد. چه ضربه‌ای.&#039;&#039;}}&lt;br /&gt;
[[صادق چوبک]] نیز خاطره‌ای از این اتفاق به‌یاد دارد:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;هنگام انتخابات بود که دیدم یک آگهی یا این مضمون، با امضای «خاخام موشی حق‌نظر» در روزنامهٔ اطلاعات بیرون آمد: «از هم‌کیشان کلیمی و دوستان عزیز خواهشمندم جناب آقای علی‌اصغر حکمت را به‌عنوان نمایندهٔ کلیمیان انتخاب فرمایند.» که البته این کار هدایت بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۳۲۴و۳۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KartpostalHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;کارت‌پستالی که هدایت برای برادش عیسی فرستاد:&#039;&#039;&#039;{{سخ}}رشت، گیلان، ادارهٔ نظمیه{{سخ}}حضور حضرت بندگان... آقای میرزاعیسی‌خان هدایت دام‌اقباله مشرف گردد.{{سخ}} به‌تاریخ دوشنبه۲۹ج۲ (۲۹اسفند۱۳۰۴) فرستنده: صادق هدایت از طهران&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سیمای صادق هدایت===&lt;br /&gt;
صادق هدایت متوسط‌قامت بود و اندامی بسیار باریک داشت. عینک می‌زد و همیشه سیگاری بین انگشتان می‌گذاشت. او حالت خون‌سرد، قیافهٔ تودار و ظاهر بی‌قید خود را همیشه حفظ می‌کرد، به‌طوری گفته می‌شود «هیچ چیزی که توجه ما را به خود جلب کند، در او نیست. مگر شاید در نظر دوستان صمیمیش که در او نوعی گیرندگی و زیبایی می‌دیدند.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از نظر [[پرویز ناتل خانلری]]، روی‌هم‌رفته، قیافهٔ سمپاتیک و گیرایی داشت. از لحاظ لباس‌پوشیدن و آرایش ظاهری بدون اینکه هیچ تعمد خاصی در این کار داشته‌ باشد یا قیدی را بر خود تحمیل کند، مرد بسیار مرتب و پاکیزه‌‌ای بود. لباس‌هایی که می‌پوشید، شیک نبود؛ اما لباس مرتبی بود. در لباس‌پوشیدن نظم و ترتیب خاصی را پیاده می‌کرد که از نظم و ترتیب کلی او در حرکاتش ناشی می‌شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک=یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:KhanehyePedariHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatVaOtherFamilyMembers.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;صادق هدایت (نفر سوم از راست با پیراهنی سفید)، برادرانش و دیگر فرزندان خاندان هدایت، خانهٔ پدری هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatWorkRoom.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اتاق صادق هدايت در تهران، ميز و كمد او در موزهٔ رضا عباسی نگهداری می‌شود.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===خانه‌های محل زندگی صادق هدایت===&lt;br /&gt;
هدایت از زمان تولد تا آخرین سفرش به مقصد پاریس، هرگز خانه‌ای از خود نداشت و تمام عمر به‌استثنای زمانی که در سفر بود، در خانه پدری در اتاقی زندگی می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ اول: زادگاه صادق هدایت، خانهٔ جعفرقلی‌خان نیرالملک====&lt;br /&gt;
هدایت از ۲۷بهمن۱۲۸۱ تا سال۱۲۸۶ در این خانه می‌زیست. در خیابان لاله‌زار نو (مخبرالدوله سابق) تهران، خانه و باغ وسیعی متعلق به جعفرقلی‌خان نیرالملک، پدربزرگ صادق هدایت بود که امروزه بخشی از بنای آن در ضلع غربی خیابان لاله‌زار نو باقی مانده و در قسمت بزرگی از زمین آن ساختمان‌های جدید ساخته شده‌ است. صادق هدایت در این خانه زاده‌ شد. نیرالملک تا حدود سال۱۲۸۶ که این خانه را به حسن پیرنیا (مؤتمن‌الملک) فروخت و به خیابان خاقانی (کوشک بعدی) تغییر منزل داد، با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کرد. پنج سال از دوران کودکی صادق هدایت در آن خانه سپری شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۰و۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ دوم: خانهٔ پدری در خیابان کوشک====&lt;br /&gt;
این خانه را اعتضاد‌الملک، پدر صادق هدایت، حدود سال۱۲۸۶ خریده‌ بود و در جوار آن، خانهٔ دیگری متعلق به برادر بزرگ او رضا‌قلی هدایت بود. پدر آن‌ها، جعفرقلی خان نیر الملک نیز در همان‌جا با آن‌ها می‌زیست. این دو خانه در ضلع شمالی خیابان کوشک قرار داشت و عرض‌ آن‌ها از سفارت دانمارک تا خیابان سعدی بود. اتاق صادق هدایت در غرب حیاط خلوت، مستقل و دور از حیاط مرکزی و اهل خانه، نزدیک اتاق مادرش بود که از حیاط چند پله می‌خورد و بالا می‌رفت و پس از ایوان کوچکی به اتاق او می‌رسید. این اتاق دو پنجره داشت: یکی رو به حیاط خلوت و دیگری رو به خیابان باز می‌شد. پنجره‌ٔ رو به خیابان برای هدایت این امتیاز را داشت که وقتی دوستی پیش او می‌آمد، دور از دید اهل خانه تلنگری به پنجره می‌زد و هدایت در را به روی او می‌گشود. این اتاق یک پستو هم داشت. دور تا دور اتاق و پستوی آن، مانند اتاق های دیگر خانه، تا کمر با اشکال گل و بوته کاشی‌کاری شده‌ بود. اتاق او همیشه مرتب بود و هر چیزی در جای خود قرار داشت. یک میز بزرگ سنگین چوبی، چند صندلی، یک تخت‌خواب که روزها به‌صورت کاناپه درمی‌آمد، یک گرامافون، تندیسی از بودا، مقداری کتاب و گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» که هدایت در آن پول، مشروب و یادداشت‌هایش را می‌گذاشت. گنجهٔ معروف به «هزار بیشه» اکنون در موزه رضا عباسی در تهران نگهداری می‌شود. بر دیوارهای اتاقش هم چند طرح و نقاشی به‌قلم خودش و «آندره سوروگین» و یک طرح آهو آویخته بود. اعتضادالملک این خانه را در سال۱۳۲۴ به‌علت کمبود درآمد و نابسامانی وضع مالی، فروخت. دولت پهلوی این خانه را در سال۱۳۵۴ برای برپایی موزه‌ای به نام صادق هدایت خرید. پس از بازسازی آن پاره‌ای از لوازم شخصی هدایت را از بازماندگانش گرفتند تا در این موزه نگهداری کنند؛ ولی پیروزی انقلاب اسلامی با دگرگونی‌های به‌وجود‌آمده در سیاست‌های فرهنگی، این تلاش را بی‌فرجام گذاشت و خانهٔ هدایت در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت. نخست مهدکودک کارکنان بیمارستان امیراعلم (مهدکودک صادقیه) تبدیل شد و اکنون از آن بهره‌برداریِ کتابخانه‌ای می‌شود؛ ولی بیشتر قسمت‌های آن انبار بیمارستان امیراعلم است. این بنا در تاریخ ۲۶آبان۱۳۷۸ به‌شماره۲۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران به‌ثبت رسیده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۶۷تا۱۷۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ سوم: خانهٔ اجاره‌ای در اطراف خیابان روزولت====&lt;br /&gt;
خانوادهٔ هدایت از بهار۱۳۲۴ تا تابستان۱۳۲۵ در این خانه می‌زیسته‌اند. اعتصام‌الملک، پدر صادق هدایت، پس از فروش خانهٔ خیابان کوشک، قصد ساختن خانه‌ای را در خیابان ثریا (سمیه کنونی) کرده‌ بود که به‌علت کامل‌نشدن مراحل ساخت، مجبور به اجارهٔ خانه‌ای نزدیک به خیابان رسالت (مفتح کنونی) شد. خانواده‌ٔ هدایت بیش از یک‌ سال در خانهٔ اجاره‌ای زندگی کردند. در آن زمان اطراف خیابان روزولت هنوز به‌شکل یکدست ساخته نشده‌ بود و فقط سفارت آمریکا بود که در آن میان خودنمایی می‌کرد. خانهٔ اجاره‌ای اعتصام‌الملک، در خیابان شهیدبوربور کنونی، از بین رفته و جای آن خانه‌ای دیگر ساخته شده‌ است. گفته می‌شود هدایت داستان بلند «[[حاجی آقا]]» را در این خانه به‌پایان رسانده‌ است. در دورهٔ زندگی در همین خانه صادق هدایت به ازبکستان سفر کرده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خانهٔ چهارم: خیابان ثریا====&lt;br /&gt;
تابستان۱۳۲۵ خانوادهٔ هدایت به خانهٔ دو طبقه‌ای در خیابان ثریا (سمیهٔ کنونی)، اکنون نبش کوچهٔ فردوسی، شهیدجلیل مژدهی، نقل مکان کرد. این خانه را اعتضاد‌الملک پس از فروش خانهٔ کوشک ساخته‌ بود. این خانه تا سال۱۳۲۸ برق نداشت. اتاق هدایت در طبقهٔ بالا، در ضلع شرقی ساختمان، کنار اتاق پدرش اعتضاد‌الملک و اتاق خواهرش اشرف‌الملوک قرار‌ داشت که از شوهرش جدا شده‌ بود و در آنجا زندگی می‌کرد. هدایت در این خانه، آرامش نداشت و ناگزیر بیشتر ساعت‌های روز را خارج از خانه در شهر و کافه می‌گذراند و فقط شب‌ها برای نوشتن و خواب به خانه می‌رفت. اتاق هدایت با دو پنجره رو به شرق و رو به جنوب، درست رو‌بروی پلهٔ ورودی بود. در اینجا هم طوری بود که او به‌راحتی می‌توانست دوستی را دور از دید دیگران به اتاق خود بپذیرد. یک میز بزرگ چوبی، چند صندلی، چراغ مطالعه، تخت‌خواب، گنجه معروف به «هزار بیشه» و مقداری کتاب، اثاثه‌ٔ او در اتاقش بود. تابلوی چهرهٔ هدایت، اثر حسین کاظمی هم به دیوار آویخته‌ بود. صادق هدایت، «[[پیام کافکا]]» و  قضیه «توپ مرواری» را در این خانه نوشته‌ است. این آخرین خانهٔ هدایت در ایران بود و پس از آن به پاریس رفت. این خانه هم‌اکنون از‌بین‌رفته و به جایش بنای دیگری ساخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|طاهرنوکنده|۱۳۹۶|ک= این شماره با تأخیر ۸|ص= ۱۷۷و۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaayatPaintingByKazzemi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;به‌قلم حسین کاظمی&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===سینمای اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====مستند اصفهان====&lt;br /&gt;
اولین فیلمی که از نوشته‌های صادق هدایت وام گرفته، فیلم مستند «&#039;&#039;اصفهان&#039;&#039;»، ساختهٔ محمدقلی سیار، محصول سال۱۳۳۶ است که براساس کتاب «اصفهان نصف جهان»، شرحی از سفر هدایت به اصفهان مستندسازی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
در دههٔ پنجاه، تلاش برای اقتباس از آثار هدایت پررنگ‌تر شد. «بزرگمهر رفیعا» که در آن زمان در آمریکا به‌سرمی‌برد، برای جهانگیر هدایت، وکیل و برادرزادهٔ صادق هدایت نامه‌ای نوشت تا برای اقتباس از &#039;&#039;بوف کور&#039;&#039; اجازه بگیرد؛ اما جهانگیر هدایت موافقت نکرد. رفیعا فیلم «بوف کور» را در آمریکا ساخت و با توجه به پیگیری‌های جهانگیر هدایت، امکان نمایش آن در سینماهای ایران فراهم نشد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt; در سال۱۳۵۴، &#039;&#039;کیومرث درم‌بخش&#039;&#039; نسخه‌ٔ دیگری از بوف کور را ساخت.&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فیلم «داش‌آکل»&amp;lt;ref name= &amp;quot;eghtebas&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= حیاتی|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|ص= ۲۰و۲۱و۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;====&lt;br /&gt;
در سال۱۳۵۰، مسعود کیمیایی، براساس داستان «داش‌آکل»، در مجموعهٔ «سه قطره خون» هدایت، فیلمی با همین نام ساخت. در این فیلم بهروز وثوقی نقش‌آفرینی کرده‌ است. برخی کار کیمیایی را دون شأن هدایت دانسته‌اند و برخی دیگر فیلم را اثری فاخر به‌شمار آورده‌اند که حتی داستان هدایت را بالا آورده‌ است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ساحره====&lt;br /&gt;
فیلم ساحره، به‌کارگردانی داوود میرباقری، که در سال۱۳۷۶ ساخته شده‌ است، اقتباسی از داستان «عروسک پشت پرده» نوشتهٔ صادق هدایت است. فیلم ساحره به‌ظاهر شباهت‌هایی با داستان اصلی دارد؛ ولی در نشان‌دادن محتوا، اصول بحث دیگری را بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانی داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====گفت‌وگو با سایه====&lt;br /&gt;
فیلم «گفت‌وگو با سایه»، فیلمی است که در سال۱۳۸۴ توسط خسرو سینایی ساخته‌ شد و در آن وجهه‌هایی از زندگی هدایت به‌نمایش درمی‌آید که کمتر به آن پرداخته شده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال= هفت|تاریخ= اسفند۱۳۸۴|صفحات= ۸۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تئاتر اقتباسی از هدایت===&lt;br /&gt;
====بوف نه‌چندان کور====&lt;br /&gt;
«نمایش بوف نه‌چندان کور» نمایشی از محمدعلی سجادی با اقتباس از رمان «[[بوف کور]]» است. این نمایش در تیر و مرداد۱۳۹۶ روی صحنه رفت. به‌باور تحلیل‌گران، محمدعلی سجادی با نگاه خاص خود به بوف کور هدایت، امکان از بیرون نظاره‌کردن داستان و شخصیت‌ها و لاجرم تحلیل آن را برای مخاطبان فراهم آورده‌ و این‌گونه موجب شده‌ است که روند داستان و هم‌ذات‌پنداری ناشی از آن مخاطب را درگیر خود نکرده تا بتواند به لایه‌های زیرین متن و تحلیل درست دست یابد و حداقل آنکه بتواند تا حدودی نمایش را فهمیده و درک کند. او شخصیتی ملموس‌تر را به داستان افزوده، شخصیتی که نقاش است و ناتوان از راه‌رفتن هرچند که هرازگاهی در مواقعی خاص از روی ویلچر بلند می‌شود و راه می‌رود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جایزه‌ای ادبی به نام هدایت===&lt;br /&gt;
این برنامه به‌همت نشر هنوز و جهانگیر هدایت از سال۱۳۸۱ آغازبه‌کار کرد. شرکت‌کنندگان آثار ادبی خود را از اول خرداد تا آخر آبان‌ماه به دفتر این مراسم ارسال می‌کنند و جوایز نفرات برتر در روز ۲۸بهمن (سال‌روز تولد هدایت) اهدا می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedaytFirstTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;اولین سنگ قبر، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCurrentTomb.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;سنگ قبر کنونی، گورستان پرلاشز&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها==&lt;br /&gt;
====تأثیرپذیری اولیه از شوپنهاور====&lt;br /&gt;
هدایت در دورهٔ جوانی از شوپنهاور تأثیر گرفته‌ بود و تماس او با ادبیات عرفانی از این طریق بود. هدایت در اوایل جوانی کتاب «جهان خواهش و نیایش» را خوانده‌ بود و بدبینی آن فیلسوف، اعتباری که او به‌لحاظی به هنرمند می‌نهد، در هدایت اثری ژرف نهاده‌ بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقایسهٔ هدایت و کافکا====&lt;br /&gt;
شکل خاصی از پوچی زندگی که در شخصیت و آثار کافکا و هدایت نقش بسته‌، از خیلی جهات مشابه است. هر دو از خانواده‌هایی بودند که فشاری سنگین بر وجودشان فرودمی‌آید و آن‌ها را در جهاتی پیش می‌راند که ذاتاً نمی‌توانستند دنبال کنند. دربارهٔ کافکا این فشار از جانب پدر و چگونگی کمک‌های او بود؛ ولی برای هدایت این فشار از سنن و از رسوم دیرپای خانوادهٔ برجسته‌ای بود که از لحاظ خدمات اجتماعی اهمیت فراوان داشت. در زیر این فشار خانوادگی هر دو مطالعات و تحصیلات ناموفق و نامرتبی را دنبال کردند و بعد خود را در دام کارهای ناچیز و عادی اداری تحمل‌ناپذیری گرفتار دیدند. ناچیزی و مسخرگی کارشان این احساس که به‌‌نحوی از توقع‌هایی که از نفس خویش دارند باز‌مانده‌اند، احساسی از گناه و بی‌ارزشی در ضمیر آن‌ها به‌وجود آورد. همچنین در اثر اطمینان و اتکایی که به توانایی خود داشتند، نوعی دفاع در مقابل دنیای خارجی در آن‌ها پدید آمد و بالاخره مسئله مرگ، تاحدی آنان را به وسواس می‌انداخت و حتی به خودکشی ترغیبشان می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
هدایت در زندگی و کارهای کافکا، به وجود نیروهای متضادی پی‌برد که اساس زندگی خودش را تشکیل می‌دهد. هر دو از توانایی و نیروهای درونی خود آگاه و از افکار پست دیگران بیزار و متنفر بودند. اختلاف خود را با دیگران به‌خوبی می‌شناختند و از انزوا و تنهایی رنج می‌بردند و اگرچه جهات خاصی این تنهایی و انزوا را می‌ستودند، انگیزه‌های درونی آن‌ها را به یافتن مکان و مرتبه‌ای در جامعهٔ انسان‌ها و سازش و همکاری با دیگران و ادامهٔ زندگی خوش و عادی تحریک می‌کرد. بعضاً هر دوی آن‌ها مانند جانور داستان «کاوش‌های یک سگ» کافکا شک می‌کردند که وفاداری و جانب‌داری‌شان از حقیقت درونی، می‌تواند خیلی برایشان گران تمام شده‌ باشد. مانند سگ داستان کافکا، هر دو تمایل هر انسانی را در جست‌وجو و گفت‌وگو از حقیقت درونی درمی‌‌یافتند و تمایلی متضاد آنان را به خاموش‌ کردن و خفه گردانیدن این حقیقت درونی وا‌می‌داشت و تا حد امکان به ادامهٔ زندگی بی‌دردسری تشویق می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
هرچند این شباهت، تمام‌عیار نیست و تفاوت‌هایی میان هدایت و کافکا وجود دارد. هدایت در «پیام کافکا»، از طرفی انزوای کافکا را به صورت تنهایی و احساسی از ناسازگاری او با پوچی دنیای اطرافش تعبیر می‌کند و از طرف دیگر، رهایی او از توهم و توانایی او را در روبه‌رو شدن با پوچی زندگی، بدون پناه‌بردن به دلداری‌ها و تسلی‌های مذهبی، بررسی می‌کند. درنتیجه، با اصرار &#039;&#039;ماکس برود&#039;&#039; (دوست کافکا)، در خصوص ایمانی که کافکا در پایان زندگیش به مذهبی یهود یافته و به اینکه با نظر خوش‌بینانه و مثبت و مذهبی به جزئیات آدم هستی می‌نگرد به‌شدت مخالفت می‌ورزد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۵و۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اختلاف دیگر این دو نویسنده، در بیان نیرومندانهٔ امید زندگی کافکا و یأس و بی‌پناهی هدایت در حالات زندگی اوست. به همین دلیل وضع تنهایی انسان در کارهای هدایت تاریک‌تر و دردناک‌تر جلوه‌گر می‌شود. همچنین هدایت در مقایسه با کافکا در شرایط سیاسی و موقعیت‌های اجتماعی که می‌زیست، با تجلی وحشتناک‌تری از پوچی روبه‌روست. در نظر کافکا، مفهوم سازمان اجتماعی، شخصیت نداشتن، حقارت، فساد و تشریفات بی‌معنی و بیخود جامعه بوده‌ است؛ ولی در نظر هدایت، مفهوم استبداد مقتدرانه بود که در سایه‌اش، آزادی بیان را ستمگرانه خفه کرده‌ بودند و صمیمانه‌ترین اجتماعات ادبی را تماماً زیر نظر داشتند و کوچک‌ترین مخالفت با گردانندگان اجتماع، جان انسان را به‌مخاطره می‌افکند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص= ۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====آیا هدایت از [[محمدعلی جمال‌زاده]] تأثیر پذیرفته‌ بود؟====&lt;br /&gt;
پیش از هدایت، جمال‌زاده، در کتاب «[[یکی بود یکی نبود]]» خود، نویسندگان را به‌کاربردن اصطلاحات عامیانه و نثر حکایتی توصیه کرده‌ بود؛ لذا این فکر در برخی از اهالی ادبیات به‌وجود آمد که صادق هدایت، که در آثارش از این موارد بهره‌ برده‌ بود، متأثر از جمال‌زاده است. این در حالی است که آثار هدایت مستقلاً محصول ذوق وابتکار شخصی، توجه او به زندگانی طبقهٔ پایین اجتماع، همدلی او با اکثریت محروم، علاقهٔ باطنی او به ایران و زبان و تمدن ایران باستان، شیفتگی او به زیبایی و سادگی زبان جاری و واکنش او بر ضد خرافات و کهنه‌پرستی اوست. ادب‌پژوهان نشان داده‌اند که هدایت هرگز بر آن نبود که به‌طور تصنعی خود را وارد شیوهٔ خاصی از نویسندگی، شیوه‌ای که توسط دیگران توصیه شده‌ باشد، کند. همچنین «هانری گریوزلا» صریحاً این فکر را که بین کار صادق هدایت و محمدعلی جمال‌زاده ارتباطی موجود باشد، رد می‌کند و باور دارد که «جمال‌زاده یک نمود کم‌وبیش مجزایی بوده‌ است.» سپس هدایت را بنیان‌گذار مکتب نوین داستان‌نویسی در ایران معرفی می‌کند و نفوذ او را در روش‌ داستان‌نویسی ایران، تنها عامل مؤثر و مسلم می‌داند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayat-Bozorg Va Partou Alavi-Farzad-Loretta.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;نشسته: صادق هدایت، [[مسعود فرزاد]]، پرتو علوی{{سخ}}ردیف وسط: [[بزرگ علوی]]، یکی از دوستان و بالا: لورتا&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری‌ [[گروه رُبعه]]===&lt;br /&gt;
هدایت و سه‌ نفر از دوستان نزدیکش یعنی [[مجتبی مینوی]]، [[بزرگ علوی]] و [[مسعود فرزاد]] گروهی موسوم به «گروه ربعه» را تشکیل دادند که خواستار تحول در ادبیات بودند. این گروه و هوادارنش به‌شدت در مقابل [[گروه سبعه]] که به قالب‌های کهن ادبی پایبند بود، قرار گرفت. گروه سبعه عبارت بودند از [[ملک‌الشعرای بهار]]، [[بدیع‌الزمان فروزان‌فر]]، [[جلال‌الدین همایی]]، [[عبدالعظیم قریب]]، [[رشید یاسمی]]، [[سعید نفیسی]] و نصرالله فلسفی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= رضی|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|تاریخ= بهار۱۳۸۵|ص= ۱۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
اسم این رُبعه، به‌تعبیر مینوی:&lt;br /&gt;
:یک دهن‌کجی بود به آن جماعتی که ایشان را به اسم ادبای [[گروه سبعه|سبعه]] می‌شناختیم و هر مجله و کتاب و روزنامه‌ای که به‌فارسی منتشر می‌شد، از آثار قلم آن‌ها خالی نبود. هم آن‌ها از هفت‌ نفر بیشتر بودند و هم ما از چهار نفر. اما آن‌ها هزاروهزار دل داشتند، درحالی‌که ما یگانه بودیم.&amp;lt;ref name=&amp;quot;rabeedevistnavadonoh&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۲۹۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
مسعود فرزاد، دیگر عضو این گروه در این‌باره می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:چهارتا جوان فرنگ‌رفته و زبان‌دان بودیم که درعین‌حال دست و بال ما در ادبیات فارسی نیز بند بود و هر چهار تا شوق کار در زمینهٔ ادبیات ایران داشتیم. مورد دیگر، ترکیب جالب گروه بود. هدایت فرانسه می‌دانست، بزرگ علوی آلمانی می‌دانست، من انگلیسی می‌دانستم و مینوی عربی. با این کیفیت هریک از این گروه درمجموع می‌توانست با اکثر رویدادها و حوادث ادبی جهان آشنا باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
فرزاد دربارهٔ نام این گروه چنین شرح می‌دهد:&lt;br /&gt;
:شوخی ربعه‌شدن داستانی هم دارد. آن‌ موقع ناشر فعالی در تهران بود به‌نام «آقای محمد رمضانی» که اغلب کتب فارسی را او چاپ می‌کرد. آن‌ شب دوست من از قول آقای رمضانی گفت که ایشان معتقد هستند که در ایران هرچیز و هر مقالهٔ ادبی و... که نوشته می‌شود، متعلق به یک‌ تن از «گروه سبعه» است. من خندیدم و گفتم خوب، آن‌ها «سبعه» و ما هم از امشب می‌شویم «رُبعه»! البته این یک شوخی «[[وغ‌وغ ساهابی]]» بود. تعمداً اربعه را ربعه گفتم بودم که وزن سبعه را داشته‌ باشد و این ماجرا پس از آن شب برای هدایت و دو نفر از دوستانم تعریف کردم و همه خندیدیم و از آن شب این اسم، «ربعه»، ماندنی شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۰و۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
اما میان ادبای سبعه و ادبای ربعه، تفاوت چشمگیری بود. افراد گروه سبعه، پاسداران ادبیات کلاسیک ایران بودند، درحالی‌که هدایت و یارانش «چشم‌هایشان به ادبیات خارجی باز بود.» به‌نقل از فرزاد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|تحت هدایتِ «هدایت» به حقایق اصیل‌تری آشنا شده‌ بودیم که همهٔ تلاش ما این بود که سنت‌های پیچیده و مهجور و غامض و درعین‌حال توخالی زمان را شکسته و مفری به‌سوی ادبیات نوین باز کنیم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;&amp;gt;{{پک|بهارلو|۱۳۷۴|ک= نامه‌های صادق هدایت|ص= ۳۰۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] نیز در مقاله‌ای دربارهٔ گروه ربعه چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;مسعود فرزاد در «سرگذشت خود» چنین آورده‌ است: «در حدود ۱۳۱۰شمسی گروه ربعه به پیشوایی صادق هدایت تشکیل شد.» مسعود فروتنی کرده و نخواسته‌ است شخص خود را برجسته جلوه دهد. اصطلاح تشکیل‌شدن ربعه، دست‌کم از نظر من، صحیح نیست. اصلاً ربعه‌ای تشکیل نشد. صادق هدایت که از هر گونه گروه‌بندی و سازمان‌دهی بیزار بود و هرگز وارد هیچ گروه و حزبی و دسته‌بندی نشد، نمی‌توانست پیشوا باشد. این لغتی بود که دیگران به ما دادند.&#039;&#039;&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;ما سه‌ نفر دیگر که هرکدام یک کتاب کوفتی چاپ و منتشر کرده، هنوز غوره نشده چه برسد به مویز، می‌خواستیم خودی نشان بدهیم، پایمان به‌کمک مسعود فرزاد، برادرزن [[سعید نفیسی]] به این محفل ادبای سبعه باز شد. طبیعی است که حضرات صدرنشین ادبیات آثار ما را به‌خصوص [[سه قطره خون]] هدایت را به‌سخره می‌گرفتند. ما را هیچ‌جا راه نمی‌دادند؛ مگراینکه خود را به یکی از آن‌ها می‌چسپاندیم و خودی نشان می‌دادیم. شبی پس از برگشت از خانهٔ سعید نفیسی، در راه، فرزاد گفت: «خوب اگر آن‌ها ادبای سبعه هستند، ما هم ادبای ربعه هستیم.» گفتم: «آخر ربعه که معنی ندارد!» پاسخ داد: «ده! معنی نداشته باشد، عوضش قافیه که دارد.»&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|عنوان= فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|ص= ۱۷۴تا۱۷۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
گروه ربعه اقماری مانند [[عبدالحسین نوشین]]، [[نیما یوشیج]]، غلام‌حسین مین‌باشیان، [[پرویز ناتل خانلری]]، [[محمد مقدم]]، [[شین پرتو]]، [[ذبیح بهروز]]، [[صادق چوبک]]، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[علی‌اصغر سروش]] نیز داشت؛ اما قطب گروه ربعه، چنان‌که مینوی گفته‌، صادق هدایت بوده‌ است.&amp;lt;ref name= &amp;quot;sisadoyeknameha&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===هدایت و پیرامون او===&lt;br /&gt;
====روابط عاطفی====&lt;br /&gt;
دربارهٔ روابط عاطفی هدایت و رویکرد هدایت به این مسئله، نظرات بسیار است. هدایت خود در گفت‌وگویی با مصطفی فرزانه می‌گوید:&lt;br /&gt;
:اگر منظورت این است که چرا خانم‌بازی نمی‌کنم، علت جای دیگر است. اولندش کو دختر تروتمیز تودل‌برو که بخواهد با من مغازله بکند؟ نه ماشینِ سواریِ آمریکایی دارم، نه برورو و دم‌ودستگاه. اگر هم قرار باشد بروم با لگوری‌ها خاک‌توسری بکنم، نصیب نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرویز ناتل خانلری]]، باور دارد که هدایت:&lt;br /&gt;
:به‌علت حجب و کمرویی خاصش در معاشرت با زنان بسیار «محتاط» و «حتی می‌توان گفت که ترسو بود. هیچ به‌یاد ندارم که صادق هدایت هنگام صحبت با زنی به چشم آن زن نگاه کرده‌ باشد. برای او صحبت‌کردن و معاشرت با زن‌ها یک‌ نوع ناراحتی شدید به‌وجود می‌آورد.»&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۲۱۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین خانلری، دربارهٔ شایعاتی که آن زمان، دربارهٔ همجنس‌گرابودن هدایت بر سرزبان‌ها بود، توضیح می‌دهد که:&lt;br /&gt;
:&#039;&#039;شایعاتی که پس از مرگ او دربارهٔ «سلیقهٔ مخصوصش» بر سر زبان‌ها انداختند، فقط یک شایعه بود که از دو علت ناشی می‌شد. یکی همان حجب دور از حد وی دربارهٔ زن‌ها و دیگری تظاهرات بی‌‌جایی‌ که در سال‌های آخر عمر به یاریِ تنی چند، که دورش را گرفته‌ بودند، به‌راه انداخته‌ بود.&#039;&#039;&amp;lt;ref name= &amp;quot;Khanlarideuxcentdixhuit&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}البته دیدگاه خود هدایت دربارهٔ مسئلهٔ همجنس‌گرایی چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|از شکسپیر گرفته تا خواجه همه‌شان این‌کاره بوده‌اند. حیوانات هم این‌کاره‌اند. طبیعت این‌جوری است. مردها برای اینکه جلوی سروهمسر، مرد حساب بشوند، خودشان را می‌زنند به بچه‌بازی. برای مردهای اینجا، بنداز مردی حساب می‌شود. نظربازی همیشه رواج داشته‌ است. زیبایی پسندیدن ربطی به زن و مرد بودن ندارد... خودشان هزار فسق و فجور دارند و جانماز آب می‌کشند؛ ولی وای به وقتی که بشنوند نوابغ هوموسکسوئل(همجنس‌گرا) بوده‌اند... همه‌شان می‌خواهند ادای «اسکار وایلد»، «ٰژان کوکتو» و «ژید» را دربیاورند. نه‌خیر! همهٔ شعرا و نویسنده‌ها از زن بیزار نبوده‌اند. برعکس، خیلی هم عاشق زن بوده‌اند. آدمیزاد همه‌جوره هست. مثل حیوانات.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۳۷۲|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص=۵۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarKhaneheMinovi.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;منزل [[مجتبی مینوی]]{{سخ}}از راست: یا ریپکا، مجتبی مینوی، غلام‌حسین مین‌باشیان،[[بزرگ علوی]]،{{سخ}} نشسته: آندره سوروگین و صادق هدایت&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatDarMianDoustaan.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حومهٔ تهران{{سخ}}از چپ: [[شین پرتو]]، [[مسعود فرزاد]]، [[عبدالحسین نوشین]]، [[بزرگ علوی]]{{سخ}}پشت به تصویر: صادق هدایت، [[پرویز ناتل خانلری]]، لرتا هایراپتیان (همسر عبدالحسین نوشین)، شناخته‌نشده، [[مجتبی مینوی]] و [[پرتو علوی]]&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
====گعدهٔ هدایت====&lt;br /&gt;
قسمتی از دوران اولیه زندگی صادق هدایت، در کافه «رزنوار(گل سیاه)»، واقع در خیابان لاله‌زار نو که بعدها به «ژاله» تغییر نام داد، طی می‌شد؛ ولی در اواخر زندگی، روزها اوقات خود را در کافه «فردوس»، واقع در خیابان استامبول و شب‌ها در کافه «ماسکوت»، در خیابان فردوسی سپری می‌کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در سال‌های پس از انتشار «زنده‌به‌گور» (۱۳۰۹)، هدایت با سه نفر از ادیبان جوان آشنا شد که عبات بودند از: [[بزرگ علوی]]، [[مسعود فرزاد]] و [[مجتبی مینوی]]. این چهار نفر که هر شب در کافه «رزنوار» دور هم جمع می‌شدند، بعدها گروه «ربعه» را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به این جمع اضافه شدند؛ مانند: سرگرد مین‌باشیان و حسین سرشار که موسیقی‌دان بودند و عبدالحسین نوشین و همسرش لورتا که بازیگر بودند. یان ریپکا، ایران‌شناس چکسلواکیایی که برای آشنایی با ادبیات معاصر ایران، در تهران حضور داشت، با هدایت آشنا شد و او نیز [[پرویز ناتل خانلری]] را به هدایت معرفی کرد. از دیگر دوستان هدایت که بعضاً شب‌ها در کافه‌ای دور هم جمع می‌شدند، می‌توان از [[حسن قائمیان]]، [[محمد پروین گنابادی]]، محسن هشترودی، [[محمدضیاء هشترودی]]، [[صادق چوبک]]، [[ابوالقاسم انجوی شیرازی]] و آندری سِوروگین نام برد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۰و۳۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اکثر دوستان هدایت، همه روشن‌فکران جوانی از خانواده‌هایی نسبتاً متجدد و مرفه بودند. به‌باور همایون کاتوزیان، آن‌ها یاغیانی اجتماعی و فکری، مهاجم، شیک و آلامد بودند و که هر کدام از این‌ها در اروپا تحصیل کرده یا حداقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی داشتند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|اتحاد|۱۳۸۲|ک= پژوهشگران معاصر ایران: صادق هدایت(ج.۶)|ص=۳۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خودکشی====&lt;br /&gt;
=====پیش از خودکشی=====&lt;br /&gt;
هدایت پانزده‌ سال پیش از دومین اقدام به خودکشی‌اش که موفقیت‌آمیز بود، به یکی از دوستانش چنین گفته‌ بود:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|خودکشی با گاز آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست. تخیلات شیرین و کیفی که ایجاد می‌کند، اضطراب و وحشت مرگ را از آدم دور می‌کند.&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در سه‌ سال آخر عمر هدایت، نامه‌هایی از او به دوستش، حسن شهیدنورایی موجود است که حالت پژمردگی و کلافگی، و بیگانگی و بیهودگی او را به‌خوبی تشریح می‌کنند. وی در یکی از این نامه‌ها می‌نویسد:&lt;br /&gt;
:اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصلهٔ چاق سلامتی ندارم... احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن‌بست است. تقصیر کسی هم نیست...&amp;lt;ref name= &amp;quot;soixentquatorze&amp;quot;&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۷۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
و در نامهٔ دیگری می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|سرتاسر زندگی، ما یک bete Pourchasse (حیوان مناسب شکار) بوده‌ایم. حالا دیگر این جانور traquee شده(گیر افتاده) و حسابی از پا درآمده. فقط مقداری reflexes(واکنش) به‌طرز احمقانه‌ای کار خودشان را انجام می‌دهند. گناهمان هم همین بوده که زیادی به زندگی ادامه داده‌ایم و جای دیگران را تنگ کرده‌ایم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۴و۷۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این قبیل نامه‌ها به افرادی مثل شهیدنورایی، [[محمدعلی جمال‌زاده]] و دیگر دوستان هدایت که تعدادشان کم نیست، حالت مضطرب، عصبانی و افسردهٔ هدایت را به‌خوبی منعکس می‌کنند. لحن و مضمون این نامه‌ها حاکی از آن است که هدایت به‌احتمال زیاد از جوانی تا هنگام مرگ، با بیماری افسردگی دست به گریبان بوده‌ است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
همچنین هدایت نظر مثبتی به کافکا داشته‌ و «گروه محکومین» او را ترجمه کرد. در ابتدای کتاب، در بخش پیام کافکا می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|ای مرگ! تو از غم و اندوه و زندگی کاسته، بار سنگین آن را از دوش برمی‌داری... تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه‌ٔ خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده و نوازش می‌کند و می‌خواباند... تو پرتو درخشانی، اما تاریکی‌ات می‌پندارند؛ تو سروش فرخندهٔ شادمانی هستی، اما در آستانهٔ تو شیون می‌کنند. تو فرستادهٔ سوگواری نیستی، تو درمان دل‌‌های پژمرده می‌باشی...&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}    &lt;br /&gt;
این نیز از هدایت شنیده‌ شده‌ بود که:&lt;br /&gt;
:«بعضی‌ها در همهٔ عمر خود مجذوب خودکشی هستند و مقاوت آن‌ها در برابر این کنش بیهوده است.»&amp;lt;ref name=&amp;quot;montipanjahochahar&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:LastNoteOfHedayat.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آخرین یادداشت خودکشی هدایت{{سخ}}دیدار به قیامت، ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین.&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hedayatdeadbody.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;جسد هدایت، آپارتمانش در پاریس&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:HeDaytDeadBody2.gif|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;پیش از خاک‌سپاری&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
=====پس از خودکشی=====&lt;br /&gt;
جنازهٔ هدایت شب‌هنگام ۹آوریل۱۹۵۱، یعنی دوشنبه، ۱۹فروردین۱۳۳۰ کشف شد. او پس از مسدودکردن منافذ پنجره‌ها، شیر گاز اجاق آشپزی را باز کرده و روی زمین دراز کشیده‌ بود. کسانی که سبب کشف جنازه شدند، یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند. آن‌ها پیش از آن، صادق هدایت را می‌شناختند و هدایت چند بار در خانهٔ آن‌ها شام خورده‌ بود. این‌ بار هدایت از آن‌ها دعوت کرده‌ بود که شام مهمان او باشند. آنان، پس از اینکه چند بار در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، متوجه بوی گاز می‌شوند و پلیس را خبر می‌کنند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۸۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از مرگ هدایت بحث دربارهٔ این واقعه، بسیار مطرح شده‌ است. بعضی‌ها کوشیدند خودکشی هدایت را معلول عواملی غیرشخصی وانمود کنند. گروهی تصور می‌کردند که او بر اثر مرگ دوست خود، &#039;&#039;حسن شهیدنورایی&#039;&#039; تحت‌تأثیر و وحشت یک‌ بیماری درمان‌ناپذیر روحی قرار گرفت. عده‌ای می‌پنداشتند که وی از بازگشت تعصبات مذهبی که یکی از مثال‌های این امر، قتل شوهرخواهرش بود، بیمناک گشته‌ بود. هرچند کسانی نیز بودند که باور داشتند او به‌ قصد اعتراض به نظام موجود اجتماعی دست به چنین عملی زد و نتیجتاً مرگ او جنبهٔ سیاسی دارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; اظهارات مبالغه‌آمیزی نیز عنوان شده‌اند. از قبیل اینکه هدایت پاریس را برای خودکشی انتخاب کرد؛ زیرا تهران را لایق این کار نمی‌دانست. یا اینکه این کار را در پاریس کرد؛ چراکه نمی‌خواست که میهن آریایی خود را به خون خود بیالاید. همچنین بعضی‌ها او را در مسلک شهدا به‌حساب آوردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص= ۱۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
پس از خودکشی هدایت، اکثر مطبوعات ایران، به ویژه دو مجلهٔ «سپیدوسیاه» و «فردوسی»، به‌شکل چشمگیری به موضوع نویسندگی، نقد آثار و زندگی و مرگ او پرداختند. برادر بزرگ‌تر صادق هدایت، یعنی محمود که تا مدت‌ها دربارهٔ برادرش و مرگ او سکوت کرده‌ بود، پس از انتشار مقاله‌ٔ «از خاطرات ادبی دکتر پرویز خانلری» به‌‌قلم صدرالدین الهی، که بخش زیادی از آن به صادق هدایت اختصاص داشت، سکوت خود را شکست و دربارهٔ زندگی برادرش و قدرنشناسی جامعه در برخورد با برادرش، سخن گفت و انتقادات تندی بر اطرافیان هدایت، دوستان و هم‌مشربانش وارد آورد که آن‌ها را بسیار برآشفت. پس‌ازآن تا مدت‌ها خانوادهٔ هدایت، دوستان او را متهم به قدرنشناسی و یاران هدایت، خانواده‌اش را به درک‌نکردن نابغه‌ای که از درون آن جمع برخاسته بود، می‌کردند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۸۲۶و۸۲۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:HedayatCompleteWorks.jpg|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;آثار هدایت در یک قاب&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Hadji Agha hedayat Front Cover.png|210px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;&#039;حاجی‌آقا، چاپ اول&#039;&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;{{سخ}} طرح روی جلد: از صادق هدایت]]&lt;br /&gt;
==آثار و کتاب‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کارنامهٔ صادق هدایت===&lt;br /&gt;
====کتاب‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «زبان حال یک الاغ در وقت مرگ»، مرداد و شهریور۱۳۰۳، مجلهٔ وفا، دورهٔ دوم&lt;br /&gt;
# «فواید گیاه‌خواری»، برلن: چاپخانهٔ ایرانشهر، ۱۳۰۶&lt;br /&gt;
# «[[زنده‌به‌گور]]»، تهران: چاپخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «پروین دختر ساسان»، تهران:کتابخانهٔ فردوسی، ۱۳۰۹&lt;br /&gt;
# «اصفهان نصف جهان»، تهران: کتابخانهٔ خاور، چاپ‌خانهٔ فردین و برادر، ۱۳۱۱&lt;br /&gt;
# «سایه روشن»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «نیرنگستان»، تهران:کتابخانه و مطبعهٔ دانش، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «مازیار (با [[مجتبی مینوی]])»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۲&lt;br /&gt;
# «وغ‌وغ ساهاب»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «ترانه‌های خیام»، تهران: مطبعهٔ روشنایی، ۱۳۱۳&lt;br /&gt;
# «[[بوف کور]]»، بمبئی: بی‌نا، ۱۳۱۵&lt;br /&gt;
# «[[سگ ولگرد]]»، تهران: انتشارات بازرگانی نجات، ۱۳۲۱&lt;br /&gt;
# «علویه‌خانم و ولنگاری»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# «حاجی‌آقا»، تهران: انتشارات سخن، ۱۳۲۴&lt;br /&gt;
# «نوشته‌های پراکنده»، تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۳۴&lt;br /&gt;
# «افسانهٔ آفرینش»، پاریس: انتشارات آدرین مزون نو، ۱۳۲۵&lt;br /&gt;
# «البعثة الاسلامیه فی‌البلادالافرنجیه(کاروان اسلام)»، پاریس: انتشارات سازمان جنبش ناسیونالیستی دانشگاهیان و دانش‌پژوهان و روشن‌بینان ایران، ۱۳۶۱&lt;br /&gt;
# «قضیهٔ توپ مرواری»، وین: انتشارات کارا،هانور:انتشارات کیوان، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌های ترجمانی====&lt;br /&gt;
# چخوف، آنتوان، «مشاور مخصوص»، ۲۶تیرماه۱۳۱۰، مجلهٔ افسانه، شماره۲۸، سال سوم&lt;br /&gt;
# «کارنامهٔ اردشیر پاپکان (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ تابان، ۱۳۱۸&lt;br /&gt;
# کریستن‌سن، آرتور، «گورستان زنان خیانتکار»، بهمن و اسفند۱۳۲۲، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم و هشتم&lt;br /&gt;
# «زند وهمن یسن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: چاپخانهٔ فرهنگ، ۱۳۲۳&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «گروه محکومین(با حسن قائمیان)»، تهران: چاپخانهٔ تابش، ۱۳۲۷&lt;br /&gt;
# کافکا، فرانتس، «مسخ»، تهران: انتشارات زوار، ۱۳۲۹&lt;br /&gt;
# «گزارش گمان‌شکن (ترجمه از متن پهلوی)»، تهران: انتشارات دیبایه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====مقاله‌های تألیفی====&lt;br /&gt;
# «شرح کوتاهی دربارهٔ گزیده‌ای از ترانه‌های کردی»، بهمن و اسفند۱۳۱۸، مجلهٔ موسیقی، شمارهٔ ۱۱و۱۲&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر فیلم ملانصرالدین در بخارا» و «انتقاد بر ترجمهٔ کتاب بازرس اثر گوگول»، مرداد۱۳۲۳، مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال اول&lt;br /&gt;
# «معرفی کتاب خاموشی دریا اثر ورکور»، اسفند۱۳۲۳، مجلهٔ سخن، شمارهٔ سوم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «آمدن شاه بهرام ورجاوند»، تیر۱۳۲۴، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «انتقاد بر ترجمهٔ رسالهٔ زعفران اثر ابو‌العلاء معری»، مرداد۱۳۲۴،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ نهم&lt;br /&gt;
# «یادداشتی بر کتاب  فرق‌الشیعه»، مهر۱۳۲۵،مجلهٔ پیام نو، شمارهٔ اول، سال سوم&lt;br /&gt;
# «توضیحی دربارهٔ قدمت قصهٔ بلبل سرگشته»، آذر و دی۱۳۲۵، مجلهٔ سخن، شمارهٔ هفتم، سال دوم&lt;br /&gt;
# «ضحاک و فریدون»، اسفند۱۳۲۹، مجلهٔ ایران‌آباد، شمارهٔ ۱۲&lt;br /&gt;
# «دربارهٔ شعر نو»، اسفند۱۳۳۲، روزنامهٔ پولاد، شمارهٔ۲۸۸، سال هشتم&lt;br /&gt;
# «مقالاتی از صادق هدایت دربارهٔ ایران و زبان فارسی (دفاع صادق هدایت از ایران و زبان فارسی)»، سال۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، مجلهٔ سخن، دورهٔ هجدهم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
{{بلی}} سبک نثر هدایت، ادامهٔ طبیعی تکوین نثر فارسی از لحن متون کهن به‌زبان عهد مشروطه و از زبان این دوره به‌زبان معاصر بود. سادگی و توجه به زبان عامیانه، ویژگی بارز و برجستهٔ آثار هدایت است. به‌‌باور [[سیروس شمیسا]]، در کار هدایت، عبارت‌پردازی و جمله‌سازی و هنرنمایی نیست. او به‌کسی اقتدا نمی‌کند، برای پروراندن مطلب، آیه و حدیث و شعر نمی‌آورد. نیک و بد هرچه هست، از خود اوست و آنچه را که به گفتن احتیاج دارد، ساده و روشن بیان می‌کند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|صص= ۱۳و۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌باور [[پرویز ناتل خانلری]]، به‌‌دلیل همین توجه‌به‌ سادگی است که در نوشته‌های هدایت به‌ندرت با مترادف‌ها و مکررها برخورد می‌کنیم. نویسنده در کارهایش می‌کوشد که همان کلمهٔ لازم را پیدا کند و روی کاغذ بیاورد. او معتقد است که وجه تمایز هدایت از دیگر نویسندگان هم‌زمانش، این است که هدایت عبارت‌پرداز نیست.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} دیگر ویژگی مهم نثر هدایت، تناسبی است که او بین درون‌مایه و سبک نثر داستان رعایت می‌کند. مثلاً، در داستان «میهن‌پرست»، نخستین بندهای داستان که به معرفی «سیدنصرالله» اختصاص دارد، تدارکی حساب شده‌ است، برای لحنی که در سراسر داستان حفظ شده‌ است. این وحدت لحن که جنبهٔ روایی داستان را تقویت می‌کند، ذهن خواننده را به زمینه‌های اجتماعی داستان نیز معطوف می‌کند. در این بخش از داستان، هدایت با انتخاب تعابیر کنایی و ترفندهای لفظی و کاربرد مفردات و ترکیبات ادیبانه و عامیانه دربرابر خودنمایی زبان «سیدنصر‌الله» که لغات عربی را با مخرج صحیح و اصیل استعمال می‌کند، «شک و تردید از معلومات خود در ذهن مستمعین باقی نمی‌گذارد»، نوعی بدیل و نقیضه ساخته‌ است.&amp;lt;ref name=&amp;quot;atshsodachahahrda&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
آثار صادق هدایت مملو از لطیفه‌های تند و شوخی‌های نیش‌دار است. در آثار او بیزاری از ابتذال و میل به ردکردن عقاید جاری دیده می‌شود. در آثار او می‌توان حملات کم‌وبیش سختی به مسائلی که عموماً در آن زمان مورد توجهٔ عامهٔ مردم است، استخراج کرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۳۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
{{بلی}} آثار ناسیونالیستی و رمانتیک هدایت بازتابی از موج آریایی‌گری، بیگانه‌ترسی و بیگانه‌زدایی‌اند که در دهه‌های نخستین قرن بیستم به‌سرعت در میان روشن‌فکران، تجددطلبان و تحصیل‌کردگان آن دوره رشد کرده‌ بود. هم‌ تأثیر محیط و هم تأثیر آراء شخص هدایت در آن دوران در آثار او مشهود است. به‌باور محمدعلی همایون کاتوزیان، این آثار هدایت، خوانشی‌ترین آثار اوست؛ اما داستان‌های رئالیستی و انتقادی هدایت تاحد زیادی از شخص، شخصیت و عواطف او فاصله دارند. موضوع این داستان‌های هدایت معمولاً زندگی مردم عادی است که اگر او از درون دربارهٔ آن‌ها نظری داشته‌ باشد، از بیرون نسبت به آن‌ها تعصبی نشان نمی‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ص=۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
 به‌طورکلی ویژگی‌های نثر هدایت، چنین است:&lt;br /&gt;
* هدایت همچون نویسندگان معاصر دیگر، از زبان عامیانه استفاده کرده‌ است و به‌خصوص برخی واژگان عامیانه نثرش غرابتی خاص برای خواننده دارد.&lt;br /&gt;
* شخصیت‌های روشن‌فکر هدایت بیشتر به‌ زبانی شاعرانه که در آن واژگان فرنگی کم نیست و پر از ابهامات فلسفی و پوچی است، سخن می‌گویند.&lt;br /&gt;
* توصیفات نثر هدایت بیشتر بر شخصیت و فضاسازی متمرکز است و ویژگی اصلی هر دو تیرگی است.&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های مهم فکری در نثر هدایت، کاربرد مؤلفه‌های ابهام‌زا است که نشان از تردید‌های ذهنی او دارد.&lt;br /&gt;
* در نثر هدایت همه‌گونه تکرار از حرف، واژه و جمله و به‌‌خصوص عدد به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نحو  نثر هدایت درمجموع ساده، اما نمونه‌های نسبتاً زیادی از نارسایی‌های زبانی به‌چشم می‌خورد.&lt;br /&gt;
* نثر هدایت، به‌‌خصوص در [[بوف کور]]، [[سه قطره خون]] و [[زنده‌به‌گور]] شاعرانه است. تشبیه، اسناد مجازی، استعاره‌های رمزی و نوعی متناقض‌نما، مهم‌ترین عناصر شاعرانهٔ نثر هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= آتش‌سودا|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|ص= ۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر هدایت===&lt;br /&gt;
====[[بوف کور]]====&lt;br /&gt;
=====خلاصهٔ داستان=====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BlindOwlCover.jpg|120px|چپ]]مردی بی‌اسم، نقاش پیشه، متفکر، خدانشناس و سراپا وسوسه شروع می‌کند به تعریف دردی باورنکردنی و به نوشتن جریان اتفاقی مافوق‌طبیعی که دو ماه و چهار روز قبل اتفاق افتاده و زندگی‌اش را دگرگون و زهرآلود کرده‌ است. این مرد می‌گوید که هدفش از نوشتن بیشتر و بهتر شناختن خود اوست. دو ماه و چهار روز قبل در سیزدهم فروردین، شب‌هنگام زنی سیاه‌پوش، جلوی خانهٔ راوی ظاهر می‌شود. این زن دختر اثیری است که راوی قبلاً از توی سوراخ هواخوری در خانه‌اش او را دیده‌ و شیفته‌اش شده‌ بود؛ اما بعداً نتوانست دوباره او را پیدا کند و حتی سوراخ هواخوری هم برای همیشه ناپدید شد. دختر اثیری وارد خانه می‌شود و بدون اینکه حرفی بزند روی تخت راوی دراز می‌کشد. راوی مقداری شراب لای دندان‌های کلیدشدهٔ دختر می‌ریزد و پهلویش دراز می‌کشد. ملتفت می‌شود که دختر مرده‌ است. راوی احساس می‌کند که باید دو کار انجام دهد. یکی این که از چشم‌های مورب ترکمنی و افسونگر دختر تابلو بکشد و دوم این‌ که دختر را دفن کند. نزدیک سپیدهٔ صبح چشم‌های دختر به‌طور معجزه‌آسایی باز می‌شود و راوی آن‌ها را روی کاغذ می‌کشد. سپس جسد دختر را تکه‌تکه می‌کند و تکه را در چمدان می‌تپاند. در بیرون از خانه، پیرمردی با کالسکهٔ نعش‌کشی پیدا می‌شود که راوی و چمدان سنگینش را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد. آنجا حین کندن گور، کالسکه‌چی یک گلدان عتیقه مربوط به شهر ری باستانی پیدا می‌کند. جسد دختر که دفن شد، راوی تک‌وتنها در تاریکی می‌گردد. دوباره پیرمرد کالسکه‌چی پیدایش می‌شود و گلدان را به راوی تعارف می‌کند و او را سوار کالسکه‌ می‌کند و به خانه‌اش می‌رساند. در خانه، راوی که گلدان را نگاه می‌کند، متوجه می‌شود همان تصور روی تابلوی خودش و همان صحنهٔ دختر اثیری که از سوراخ هواخور دیده‌ بود، دور گلدان نیز نقاشی شده‌ است. او در حال کشیدن تریاک و محو تماشای هر دو تصویر می‌شود. راوی در ادامهٔ داستان خود می‌نویسد که پس از کشیدن تریاک در دنیای جدیدی بیدار می‌شود که در آن به شهر ری می‌گویند: «عروس دنیا». یعنی راوی در عالم خواب و رویا به زندگی و یا وضعیت قرون وسطایی برگشته‌‌ است. در این دنیای جدید و قدیمی باز راوی می‌نویسد اتفاقی که افتاده که باید آن‌ را برای سایهٔ خود تعریف کند؛ ولی این دفعه از دستگیرشدن توسط داروغه و یک دسته گزمه می‌ترسد و می‌نویسد که لکه‌های خون به عبا و شالگردنش چسبیده‌ است. راوی اضافه می‌کند که دیروز مردی جوان به‌نظر می‌رسید، درحالی‌که امروز همانند پیرمردی است شبیه مرد کالسکه‌چی و عین یک مرد خنزرپنزری که هر روز بساطش را در کوچه‌ای روبه‌روی پنجرهٔ اتاق راوی پهن می‌کند. در دنیای جدید، راوی تنها نیست. زنی دارد که او را لکاته صدا می‌زند و خانوادهٔ زن و یک پرستار و حکیم‌باشی محل دوروبر راوی‌ حاضرند. به‌علاوه مدتی است که راوی ناخوش است. او ابتدا سرگذشت مادر و پدر خود را می‌نویسد که هرگز آن‌ها را ندیده‌ و سپس به پیشامدهای پنج روز متوالی می‌پردازد که در روز آخر با ریخت و لباس پیرمرد خنزرپنزری و گزلیک به‌دست به اتاق زنش می‌رود و حین عشق‌بازی با او چاقو به بدن زن فرومی‌رود و زن می‌میرد و یکی از چشم‌های زن سرانجام در دست راوی است. در این هنگام راوی در آینه به خود نگاه می‌کند و مشاهده می‌کند که عین پیرمرد خنزرپنزری شده‌ است. راوی از شدت اضطراب ناگهان بیدار می‌شود. تقریباً موقع طلوع آفتاب است. گلدان را جست‌وجو می‌کند تا بیشتر تصویر دختر اثیری روی آن‌ را مشاهده کند؛ اما گلدان نیست. از خانهٔ او پیرمرد کالسکه‌چی همراه‌ با جیزی شبیه کوزه در دستمال، با چالاکی از خانهٔ او دور می‌شود. راوی به خود نگاه می‌کند و می‌بیند سرتاپایش آلوده به خون است. درضمن فشار وزن مرده‌ای روی سینه حس می‌کند... کتاب در همین‌جا تمام می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|هدایت|۱۳۴۸|ک= بوف کور|ص= ۱تا۱۷۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی= هیلمن|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|ص= ۲۸۵تا۲۸۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تحلیل و بررسی=====&lt;br /&gt;
صادق هدایت، اولین‌ بار [[بوف کور]] را در بمبئی هندوستان، در سال۱۳۱۵، به‌شکل چاپ دستی، با خط خودش و به‌صورت پلی‌کپی منتشر می‌کند. نخستین نوبت چاپ این اثر در ایران، به انتشار بخش‌هایی از بوف کور به‌صورت پاورقی در روزنامهٔ «ایران»، به‌ سال۱۳۲۰ برمی‌گردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۸۰|ک= یاد صادق هدایت|ص= ۱۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; در بوف کور، هدایت از تمام صنایع ممکن هنر و مخصوصاً هنر نویسندگی عصر خود استفاده می‌کند و از یک سرگذشت منطقی که از صافی «بین خواب و بیداری» گذشته باشد، آگاهانه‌ترین اثر زمان خود را می‌سازد. دراین‌باره، کار او شبیه کاری است که &#039;&#039;ادگار آلن پو&#039;&#039; در شعر معروف «غراب» خود کرده‌ است. ادگار آلن پو این شعر را آگاهانه و به‌طورعمد، با دقت بسیار چنین ساخته‌ است. در قسسمت دوم بوف کور، هدایت نیز همچون معماری هنرمند و ماهر، ساختمانی بنا می‌کند که هر جز آن حاوی حرف‌ها، اندیشه‌ها و احساسات اوست. در این قسمت از بوف کور، هدایت این نوول را بسط می‌دهد و از آن رمان می‌سازد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۸۹و۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به نقل از مصطفی فرزانه، هدایت انگیزه‌اش از نوشتن بوف کور را چنین نقل می‌کند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|فقط می‌خواهم پیش‌ از اینکه بروم بمیرم، دردهایی که مرا خرده‌خرده مانند خوره یا سلعه، گوشهٔ این اتاق خورده‌ است، روی کاغذ بیاورم، چون به این وسیله بهتر می‌توانم خودم را مرتب و منظم کنم. آیا مقصودم نوشتن وصیت‌نامه است؟ هرگز. چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۲و۳۹۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
در بوف کور صحنه‌ها عموماً مبهم، رؤیاانگیز، سربسته و مرموز است و محل وقوع این صحنه‌ها دنیایی بین دنیای خواب و بیداری است؛ یعنی دنیایی که انعکاسی از دنیای حقیقی است. موقع خواندن این کتاب، خواننده احساس تلخ‌ و ناگواری از سازگاری دنیا، دشواری رسیدن به مقصود، شکنجهٔ روحی، بیزاری از همه‌کس و همه‌چیز در خود می‌یابد. می‌بیند حتی آنچه مطلوب آدمی است، با همهٔ فریبندگی‌ها، زیبایی‌ها و عشوه‌گری‌ها همچون لاشهٔ مرده‌ای گندانیده شده‌ است. ایمان محکم به پوچ‌بودن، مجازی‌بودن، منفی‌بودن، ناپایدار‌بودن، مسخره‌بودن دنیا در لابه‌لای سطور رمان بوف کور محسوس است. دنیایی که در آن پناهگاهی جز عالم نیستی نمی‌توان یافت و زندگی نوعی کشمکش در درونِ وجود و نوعی دربه‌دری و آوارگی در دنیای وجود است، دنیایی لغزنده و گریزان، دنیایی محکوم و مطرود، دنیایی محدود و پست، دنیایی پرآشوب و پردغدغه، دنیایی پر از بیم و هراس، دنیای رجاله‌ها، دنیایی که در آن آدمی پیوسته با نیروی معنوی مرده‌ای که تجزیه شده و لاشه‌اش گندیده‌‌ است و مگس و زنبورهای طلایی گرد آن در پروازند؛ ولی وزن این لاشه همچنان روی سینه را فشار می‌دهد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص= ۴۹و۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* قسمت اول رمان بوف کور، چه از لحاظ ساختمان و چه از لحاظ لحن در شیوهٔ رمانتیک‌های قرن بیستم است و جنبهٔ تراژیک این مکتب را در مسئلهٔ مرگ‌واری حفظ کرده‌ است. معشوقه در قسمت اول بوف کور، خود مرگ است که به‌صورت یک دختر اثیری تجلی می‌کند و در قسمت دوم بوف کور، یک زن است که به شخصیت‌های گوناگون ظاهر می‌شود، نه‌اینکه زن‌های مختلفی باشند که به یک چهره درآیند. شالودهٔ بوف کور بر  جریان عشق شکست‌خوردهٔ یک جوان که از زن فقط نگاه سرزنش‌آمیز دیده‌ است و در خود فرورفته و در تنهایی می‌سوزد و برای این از چنگ شیدایی و دلدادگی خود رها شود، داستان این عشق را روی کاغذ می‌آورد، بنا نهاده شده‌ است. در قسمت اول بوف کور، راوی داستان عصارهٔ نظریهٔ خودش را دربارهٔ عشق و مرگ، در زمان محدود یک‌ روز، با اشخاصی معدود و لمس‌نشدنی و گذرا بیان می‌کند. اشخاص قسمت دوم بوف کور شبح‌وار نیستند. شخصیت‌های رمان‌اند و به این عنوان هریک به‌دقت وصف می‌شوند و هرچند اسم خاص ندارند و چهره‌شان به یکدیگر شبیه است؛ ولی مشخصاتشان طوری است که هریک نمونه‌ای از افراد کوچه و خیابان و به‌خصوص اطرافیان راوی را می‌سازند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|فرزانه|۱۹۸۸|ک= آشنایی با صادق هدایت|ص= ۳۹۴و۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* به‌گفتهٔ حسن قائمیان، از دوستان نزدیک هدایت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Hasan Ghaaemian On Bouf Kour.jpg|100px|راست]]&#039;&#039;بوف کور مسلماً در همان حالتی نوشته‌ شده‌ که کافکا در آن حالت چیز می‌نوشته، یعنی در حالت خواب و بیداری، در عالم رؤیا، در عالم خلسه... در بوف کور فرار هدایت، از زندگی معمول و گریز او از حقیقت‌های این زندگی که سرشار از ابتذال و پستی است، کاملاً هویدا است.&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|مونتی|۱۳۳۱|ک= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ص=۴۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* از دههٔ بیست که بوف کور برای اولین‌ بار انتشار یافت، مسئلهٔ منابع آن و نفوذ سایر آثار در آن، موضوع بحث‌های بسیار بوده‌ است. دیدگاه غالب در آن زمان ملهم از نظرات حزب توده بود که هنوز نیز، البته با قوت و مقبولیت بسیار کمتری رواج دارد و براساس این دیدگاه، بوف کور موقعیت سیاسی زمان رضاه‌شاه را منعکس می‌کند. احسان طبری در سال۱۳۲۶ طی مقاله‌ای، این تفسیر را برای نخستین‌ بار رواج داد. او در صحبت از هدایت، ضمن‌آنکه بوف کور را تراوشاتی از «تاریکی‌ها و تلخ‌کامی‌های روح هدایت» و دون‌ شأن یک نویسندهٔ مترقی می‌داند، در عین حال ارزیابی‌‌اش از آن کتاب، «سند محکومیت جامعهٔ مبتذل عصر، مبین عظمت روح کسی است که در آن محیط خفقان‌آور رنج کشیده‌ است.»&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt; هرچند پس از مرگ هدایت، دیگر افرادی که وابسته به حزب توده بودند، این تفسیر را گسترده کردند و گفتند:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|با تشدید تسلط دیکتاتوری، هدایت بیشتر در تیرگی یأس و بدبینی فرومی‌رود. فشار دیکتاتوری برای تحکیم پایه‌های لرزان فروان‌رواییش به‌طور مدام افزایش می‌یابد. دستگاه تفتیش عقاید وحشیانه به کاوش وجدان‌ها می‌پردازد. در این موقعیت هدایت از دهان بوف کور سخن می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* همچنین کاوش‌های بسیاری دربارهٔ تأثیرپذیری هدایت از آثار خارجی و دیگر منابع، در نوشتنن بوف‌ کور شده‌ است. کافکا، سارتر، خیام، ریلکه، ژرار دونروال، ادگار آلن‌پو و دیگران را از نویسندگان تأثیرگذار بر ساخت رمان می‌دانند. &#039;&#039;مایکل بیرد&#039;&#039; در کتاب خود، «بوف کور به‌عنوان یک رمان غربی»، با استفاده از منابع ادبی غربی و نیز چند اثر دیگر هدایت، در بررسی خاستگاه غربی رمان توجه خود را روی دو فرآیند متمرکز می‌کند: «فرآیند نفوذی و فرآیند ارتباطی مابین فرهنگ‌ها.»  گفته می‌شود که یافتن تأثیر متقدمان در کار نویسنده لزوماً از اعتبار و اصالت آن کم نمی‌کند. هر نویسنده‌ای بدون شک تحت نفوذ فرهنگ و ادبی قرار دارد که خود در آن نشو و نما کرده‌ است. هرچند نتیجهٔ آنکه رمان بوف کور، با دست‌وپنجه نرم‌کردن با یک مسئلهٔ جهانی، بدون اینکه از شرق و غرب تأثیرات چشمگیری در ساخت ادبی‌اش ببینیم، مرز‌ها را پشت سر می‌گذارد و تبدیل به اثری بین‌المللی می‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کاتوزیان|۱۳۷۲|ک= صادق هدایت از افسانه تا واقعیت|ص= ۱۶۸و۱۶۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سه قطره خون]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سه قطره خون»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سه قطره خون&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:ThreeDropOfBloodCover.jpg|120px|چپ]]راوی داستان سه قطره خون، که نامش در پایان داستان، میرزااحمدخان معرفی می‌شود، یک سال است که در تیمارستان به‌سر می‌برد و مدتی است می‌خواهد قلم به‌دست گیرد؛ ولی غیر از عبارت «سه قطره خون» چیزی نمی‌تواند بنویسد. در تیمارستان تیپ‌های مختلفی بستری‌اند. روشن‌فکر (راوی و تقی)، ناظم، دکتر، شاعر (عباس)، آدم‌های عوام و رجاله مثل محمدعلی، حسن، رخساره و بیگانه‌ای که قصاب معرفی شد‌ه‌ است. همهٔ این افراد، به‌خصوص آن‌هایی که در تیمارستان بستری‌ شدند دیوانه‌اند، حتی خود راوی که کل روایتش هذیانی است و نیز زمانی که دربارهٔ دختری جوان که با یک زن و مرد به ملاقات عباس آمده‌ بود، آن استنباط غیرمنطقی را مطرح می‌کند: «آن دختر به من می‌خندید، پیدا بود که مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده‌ بود، صورت آبله‌روی عباس که قشنگ نیست.» {{سخ}}&lt;br /&gt;
سیاوش، رفیق راوی و نیز پسرعموی رخساره، نامزد راوی است. کسی که راوی در پایان داستان از سَروسِرّش با رخساره یاد می‌کند. ناظم که از همه دیوانه‌تر است و به‌ظاهر عاقل می‌نماید، قاتل اصلی گربه است. البته دو تیپ دیگر، عباس (شاعر) و راوی (روشن‌فکر) نیز قاتل گربهٔ نرند؛ چراکه هر دو شعر سه قطره خون را سروده و خوانده‌اند:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دریغا که بار دگر شام شد|سراپای گیتی سیه‌فام شد}}&lt;br /&gt;
{{ب|همه خلق را گاه آرام شد|مگر من که رنج و غمم شد فزون}}&lt;br /&gt;
{{ب|جهان را نباشد خوشی در مزاج|به‌جز مرگ نبود غمم را علاج}}&lt;br /&gt;
{{ب|ولیکن در آن گوشه در پای کاج|چکیده‌ است بر خاک سه قطره خون}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شعر به اینجا که ‌می‌رسید مادر رخساره با تغیر از اتاق بیرون می‌رود، رخساره ابروهایش را بالا می‌کشید و می‌گوید:‌ «این دیوانه است.» بعد دست سیاوش را می‌گیرد و هر دو قهقه می‌خندند و از در بیرون می‌روند. به‌هرحال، افراد ناشناس دیگری نیز در قتل این گربه که صدایش در عشق‌بازی با نازی (گربهٔ ماده) گوش‌خراش است، دخیل‌اند. قاتلان معمولاً گربه‌ها را مجرم می‌دانند؛ اما می‌گویند «سه قطره خون» مال گربه نیست. مهم‌تر از همه، فقط آدم‌ها نیستند که قاتل گربه‌اند؛ بلکه عشق و هوس نیز مایهٔ مرگ گربه‌هاست.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* مجموعهٔ داستان سه قطره خون، برگزیده‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت و شامل ده داستان است که یکی از آن‌ها، «طلب آمرزش»، توسط &#039;&#039;فرخ غفاری&#039;&#039; ترجمه شده‌ است. در پایان این کتاب توضیحی دربارهٔ برخی از واژگان فارسی آمده‌ است. برخی از معروف‌ترین داستان‌های هدایت در این مجموعه جا دارد؛ مانند &#039;&#039;&#039;سه ‌قطره خون، گرداب، داش‌آکل، محلل، آینهٔ شکسته، طلب آمرزش، گجسته دژ&#039;&#039;&#039;.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= پوینده|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|ص= ۱۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[سگ ولگرد]]====&lt;br /&gt;
* خلاصهٔ داستان کوتاه «سگ ولگرد»، از مجموعه‌داستان &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:SageVelgardCover.jpg|120px|چپ]]«پات»، سگ اسکاتلندی، در هوس یافتن ماده‌سگی، صاحب خود را گم می‌کند و در کوچه و بازار سرگردان می‌شود. مردم از آزار و اذیت این سگ بی‌پناه، پرهیز ندارند و از شاگرد قصاب گرفته تا پسرک شیربرنج‌فروش، به او سنگ می‌زنند. در میان این خستگی‌ها و کتک‌ها، بوهای مختلف او را به یاد خوش گذشته می‌اندازد. یاد دوران کودکی در آغوش پُرمهر مادر، بازی در میان سبزه‌ها، آسایش در خانهٔ صاحبش، دوستی با پسر صاحب‌خانه و... بوی غریزهٔ ماده او را به باغی می‌کشاند که سرانجام با چوب و دستهٔ بیل باغبانان، از آنجا بیرون رانده‌ می‌شود. هیچ‌کس احساس او را درک نمی‌کند و همه با او دشمنی خونی‌اند و در این میان، او نیاز شدید به محبت دارد. در پایان داستان شخصی به او خوراک لذیذی می‌دهد و او به‌خیال اینکه این شخص صاحبش شود، دنبال ماشینش می‌دود؛ اما تمام بدنش درد می‌گیرد و او را از حرکت بازمی‌دارد و درنهایت، با لاشهٔ سرد او و سه کلاغ که برای درآوردن چشم‌های میشی‌اش آمده‌اند، داستان به‌پایان می‌رسد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;سگ ولگرد&#039;&#039;، عنوان مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت است که در سال۱۳۲۱ به‌چاپ رسید. می‌توان گفت که داستان کوتاه «سگ ولگرد» از همین مجموعه، اولین داستان کوتاه موفق هدایت است که از هنگام انتشار تاکنون با استقبال زیادی مواجه شده‌ است. برخی از نویسندگان آن دوره، مانند [[جلال آل‌احمد]] این داستان را موفق‌ترین اثر هدایت دانسته‌اند. به‌باور آل‌احمد، منظور از سگ در این داستان، خود شخص هدایت است؛ زیرا در جامعه‌ای زندگی می‌کند که او را به‌دلیل عقاید و افکارش طرد کرده‌اند. داستان سگ ولگرد را از همان سال‌های اول پس از انتشار، نقادان، نویسندگان، هنرمندان، فیلم‌سازان و شعرا استقبال کردند. به‌باور برخی، داستان «[[انتری که لوطی‌اش مرد]]»، نوشتهٔ [[صاق چوبک]]، تقلیدی هنری از این داستان هدایت است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= شریفی ولدانی|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال= ادب و زبان|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|ص= ۲۳۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==منابع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===کتاب===&lt;br /&gt;
# کتیرایی، محمود، «کتاب صادق هدایت»، تهران: اشرفی، ۱۳۵۰&lt;br /&gt;
# گلبن، محمد، «کتاب‌شناسی»، تهران: توس، ۱۳۵۶&lt;br /&gt;
# دست‌غیب، عبدالعلی، «نقد آثار هدایت»، تهران: سپهر، شیراز: کتابفروشی زند، ۱۳۵۷&lt;br /&gt;
# طاهباز، حسن، «یادبودنامه صادق هدایت: به‌مناسبت هشتادمین سال تولد او»، کلن: بیدار، ۱۹۸۳&lt;br /&gt;
# Katouzian, Mohammad Ali, &amp;quot;Sadeq Hedayat: the life and literature of an Iranian Writer&amp;quot;, London: I. B. Tauris, 1991&lt;br /&gt;
# قربانی، محمدرضا، «نقد و تفسیر آثار صادق هدایت»، تهران: نشر ژرف، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# شمیسا، سیروس، «داستان یک روح: شرح و متن بوف کور»، تهران: فردوس، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# طایفی اردبیلی، موسی‌الرضا، «صادق هدایت در گذر زمان»، تهران: ایمان، ۱۳۷۲&lt;br /&gt;
# جمشیدی، اسماعیل، «خودکشی صادق هدایت»، تهران: زرین، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# کاتوزیان، محمدعلی، «بوف کور هدایت»، تهران: مرکز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# همایونی، صادق، «آن‌کس‌که با سایه‌اش حرف می‌زد»، شیراز: نوید شیراز، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# اسحاق‌پور، یوسف، «بر مزار صادق هدایت»، تهران: باغ آیینه، ۱۳۷۳&lt;br /&gt;
# اعتمادزاده، زردشت، «روان ازهم‌گسیخته: بوف کور»، بی‌جا: بی‌نا، ۱۳۷۴&lt;br /&gt;
# جورکش، شاپور، «زندگی، عشق و مرگ از دیدگاه صادق هدایت: نگاهی نو به بوف کور»، تهران: آگاه، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# فردید، احمد، «نهیلیسم صادق هدایت»، تهران: رفیعه تفکر، ۱۳۷۷&lt;br /&gt;
# داریوش، پرویز، «یاد بیدار: یادی از صادق هدایت و نقد آثارش»، تهران: نشر سالی، ۱۳۷۸&lt;br /&gt;
# پارسای، کیومرث، «صادق هدایت»، تهران: اکباتان، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «حسرتی، نگاهی و آهی! آلبوم عکس‌های صادق هدایت»، تهران: دید، ۱۳۷۹&lt;br /&gt;
# کامیار، حسن، «مرد اثیری: سیری در زندگانی»، تهران: نظر روزگار، ۱۳۸۰&lt;br /&gt;
# هدایت، عیسی، «سی‌وشش روز با صادق هدایت: یادداشت‌های روزانهٔ عیسی هدایت»، تهران: نشر سالی، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# وصاف، حمیدرضا، «پوسترهای صادق هدایت»، تهران: نازنین، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# قاسم‌زاده، محمد، «روی جاده نمناک»، تهران: کاروان، ۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# صنعتی، محمد، «صادق هدایت و هراس از مرگ»، تهران: مرکز، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «نیمهٔ‌پنهان سرگذشت صادق هدایت»، تهران: ورجاوند، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# بهار، آنیتا، «زندگی صادق هدایت»، تهران: شرکت توسعه کتابخانه‌های ایران، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# گوشه، مریم‌السادات، «صادق هدایت از نگاه بوف کور»، تهران: روزنگار، ۱۳۸۲&lt;br /&gt;
# قائمیان، حسن، «دربارهٔ صادق هدایت و هدایت از نگاه اروپاییان»، تهران: آزادمهر، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# جان‌زاده، علی، «صادق هدایت»، تهران: بی‌نا، ۱۳۸۴&lt;br /&gt;
# حبیبی‌آزاد، ناهید، «کتاب‌شناسی صادق هدایت»، تهران: قطره، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# محمودزاده، محمدرضا، «بازخوانی تصویری بوف کور و بررسی چهار داستان دیگر»،  ساری: شلفین، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# هدایت، سیما، «زندگی با مرگ»، تهران: بدرقهٔ جاویدان، ۱۳۸۶&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «شناخت‌نامهٔ صادق هدایت»، تهران: چشمه، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# رهگذر، رضا، «حقیقت «بوف کور» نقدی متفاوت بر بوف کور شاخص‌ترین اقر هدایت»، تهران: کانون اندیشهٔ جوان، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# طلوعی، محمود، «نابغه یا دیوانه؟!: ناگفته‌ها دربارهٔ صادق هدایت»، تهران: علمی، ۱۳۸۷&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «یک‌صدمین سال تولد صادق هدایت در ایران و جهان»، تهران: دنیای دانش: جاویدان، ۱۳۹۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مقاله===&lt;br /&gt;
# تقوی، محمد، «بوف کور، غنای فرم و محتوا»، فصل‌نامهٔ زنده‌رود، سال اول، ش اول، پاییز۱۳۷۱، ص:۴۵تا۵۴&lt;br /&gt;
# علی‌رضا، حافظی، «آب از سرچشمه گل‌آلود است»، ادبیات داستانی، سال ۱، ش ۱۱، شهریور۱۳۷۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# شهشهانی، سهیلا، «صادق هدایت پایه‌گذار انسان‌شناسی در ایران»، کلک، ش ۳۵و۳۶، بهمن و اسفند۱۳۷۲، ص:۱۶۵تا۱۷۱&lt;br /&gt;
# جمشیدی، اسماعیل، «صادق، فرزانه، فرزانه صادق!»، کلک، ش ۶۰، اسفند۱۳۷۳، ص:۳۴۱تا۳۴۸&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «نامه‌های صادق هدایت»، دنیای سخن، ش ۶۴، خرداد و تیر۱۳۷۴، ص:۴۸تا۵۱&lt;br /&gt;
# میرشکاک، یوسف‌علی، «نیست‌انگاری و صادق هدایت»، مشرق، ش ۵، مرداد ۱۳۷۴، ص:۵۸تا۶۱&lt;br /&gt;
# غازیانی، مریم، «صادق هدایت و انتقادی‌ترین اثر او حاجی‌آقا»، کهکشان، سال ۵، ش ۴۳، شهریور۱۳۷۴، ص:۲۸تا۳۳&lt;br /&gt;
# معاصر، افشین، «آب زندگی»، کلک، ش ۷۶تا۷۹، تیر تا مهر۱۳۷۵&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «۵ نامهٔ منتشرنشده از صادق هدایت»، آدینه، ش ۱۱۴، آذر۱۳۷۵ ص:۳۸تا۴۱&lt;br /&gt;
# گوهرین، کاوه، «جمع پریشان»، جهان کتاب، سال دوم، ش ۱۳و۱۴، تیر۱۳۷۶، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# بهارلو، محمد، «گزنکرده پاره‌کردن»، جهان کتاب، سال دوم، ش ۱۵و۱۶، مرداد۱۳۷۶، ص:۸و۹&lt;br /&gt;
# کراچی، روح‌انگیز، «شباهت‌های فکری هدایت و فروغ»، چیستا، سال پانزدهم، ش ۴و۵، دی و بهمن۱۳۷۶، ص:۳۰۵تا۳۰۷&lt;br /&gt;
# منتجبی، اکبر، «خانه هست؛ اما دیگر نیست»، زمان، ش ۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۴۷&lt;br /&gt;
# چوبک، صادق، «سفر مازندران و چند یاد دیگر»، زمان، ش ۲۱، فروردین۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۳&lt;br /&gt;
# فرودگاهی، مهدی، «نسل نورس من و هدایت»، جامعه، ۲۹فروردین۱۳۷۷، ص:۹&lt;br /&gt;
# بیروتی، منیرالدین، «کتابی که حرف جدیدی ندارد»، جامعه، ۲۱خرداد۱۳۷۷، ص:۸&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «نگاهی به زوایای ناشناخته زندگی هدایت»، گزارش، سال۸، ش ۸۹، تیر۱۳۷۷، ص:۷۶تا۷۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «صادق هدایت نقاش»، گزارش، سال هشتم، ش ۹۰، مرداد۱۳۷۷، ص:۷۳تا۷۵&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «حکایت نان درآوردن صادق هدایت»، گزارش، ش ۹۲، مهر۱۳۷۷، ص:۱۵۵تا۱۵۶&lt;br /&gt;
# دلشاد، فرشید، «دگرگونی زبان و نوشتار در بوف کور»، فصلنامهٔ هنر، دورهٔ جدید، ش ۳۷، پاییز۱۳۷۷، ص:۳۶تا۴۰&lt;br /&gt;
# آزاد، پیمان، «هدایت و تکامل آگاهی»، آدینه، ش ۱۳۵، دی۱۳۷۷، ص:۶۸و۶۹&lt;br /&gt;
# مدیحی، محمدرضا، «نگاهی به «فردا»ی هدایت»، پایاب، سال ۱، ش ۱، اسفند۱۳۷۷، ص:۶۵تا۷۴&lt;br /&gt;
# میرافضلی، علی، «صادق هدایت و ترانه‌های خیام»، نشر دانش، سال هفدهم، ش ۱، بهار۱۳۷۸، ص:۲۷تا۳۹&lt;br /&gt;
# خراسانی، مریم، «بازخوانی داستان داش‌آکل»، کارنامه، ش ۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۶۴تا۷۸&lt;br /&gt;
# سعیدوزیری، منوچهر، «اگر مرآت می‌گذاشت صادق هدایت دندان‌ساز قابلی از آب درمی‌آمد»، دنیای سخن، ش ۸۷، شهریور و مهر۱۳۷۸، ص:۷تا۷۲&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «هدایت به فرهنگ عامیانهٔ مردم ایران چهرهٔ دیگری داد»، عصر آزادگان، ۲۸بهمن۱۳۷۸، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «بوف کور، چکیدهٔ همهٔ دانسته‌های هدایت»، آفتاب امروز، ۳۰بهمن۱۳۷۸، ص:۴&lt;br /&gt;
# معتقدی، محمود، «بوف کور نمادی برای عبور از خود!»، فرهنگ توسعه، ش ۴۲و۴۳، اسفند۱۳۷۸، ص:۱۵۸&lt;br /&gt;
# پارسی‌نژاد، ایرج، «صادق هدایت و پیام کافکا»، بخارا، ش ۹و۱۰، آذر و اسفند۱۳۷۸، ص:۲۹۹و۳۰۸&lt;br /&gt;
# جورکش، شاپور، «باز هم داش‌آکل»، کارنامه، دوره ۱، ش ۹، اسفند۱۳۷۸، ص:۸۰تا۸۳&lt;br /&gt;
# کاویان‌راد، حجت، «من هدایت را دوست ندارم!»؛ گنجی، حمیدرضا، «هدایت، راوی لحظه‌های تلخ خفقان»، آفرینش، ۲۰فروردین۱۳۷۹، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# حیدری‌گوران، فرهاد، «بوف کور و بحران فرهنگ مخالف»، دوران امروز، ۱۹دی۱۳۷۹، ص:۹&lt;br /&gt;
# اخوت، احمد، «به هدایت»، جهان کتاب، ش ۱۲۱و۱۲۲، اردیبهشت۱۳۸۰، ص:۲۰تا۲۳&lt;br /&gt;
# وثوقی، ناصر، «جاودان، یادها»، بخارا، ش ۱۸، خرداد و تیر۱۳۸۰، ص:۳۷۰و۳۸۶&lt;br /&gt;
# اصغری، حسن، «بازخوانی حاجی‌مراد، داستانی از صادق هدایت»، گلستانه، ش ۳۶، بهمن۱۳۸۰، ص:۹۲&lt;br /&gt;
# عابدی، احسان، «تولد پس از صد سال تنهایی»، همشهری، ۲اردیبهشت۱۳۸۱، ص:۲۸&lt;br /&gt;
# شهرجردی، پرهام، «قضایای صادق هدایت و وغ‌وغ ساهاب»، آزاد، ۴تیر۱۳۸۱، ص:۵&lt;br /&gt;
# معتقدی، محمود، «هدایت و سرچشمه‌های متن»، ایران، ۱۵تیر۱۳۸۱، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# چهل‌تن، امیرحسن، «تاریک‌خانهٔ هدایت»، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# مجابی، جواد، «نگاه گستاخ کاشف تا ته قضیه»، توسعه، ۲۰تیر۱۳۸۱، ص ۹&lt;br /&gt;
# صنعتی، محمد، «اسطوره‌آفرینی و اسطوره‌کشی»، همشهری، ۲۳تیر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# محمدعلی، محمد، «شاید پرنده رهگذری خواب می‌دید»، همشهری، ۲۹تیر۱۳۸۱، ص:۱۶&lt;br /&gt;
# سمیعی، عنایت، «بوف کور استعاره همیشه زنده است»، نگاه نو، ش ۵۳، مرداد۱۳۸۱، ص:۴۸و۴۹&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «صادق هدایت و کارت پستال»، مردم‌سالاری، ۱۵مهر۱۳۸۱، ص:۶&lt;br /&gt;
# میری، ناصر، «نگاهی توصیفی به شخصیت صادق هدایت»، همشهری، سال دوم، ش ۱۲۹، ۶آبان۱۳۸۱، ص:۲۶&lt;br /&gt;
# قاسم‌زاده، محمد، «ادبیات ایده تسلط کامل بر مفاهیم است»، اعتماد، ۳آذر۱۳۸۱، ص:۱، ویژه‌نامه&lt;br /&gt;
# امرایی، امیلی، «از زندگی تا عشق به مرگ»، اعتماد، ۱۹آذر۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# عبداللهی، علی، «دیدن را می‌آموزم!»، کارنامه، ش ۳۲، دی۱۳۸۱، ص:۴۸تا۵۰&lt;br /&gt;
# هدایت، جهانگیر، «تلخ نه، شرم‌آور است»، آزما، ش ۱۹، دی۱۳۸۱، ص:۳۲تا۳۴&lt;br /&gt;
# امرایی، امیلی، «از عشق تا انزجار»، توسعه، ۳بهمن۱۳۸۱، ص:۸&lt;br /&gt;
# بلوکی، ابراهیم، «جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی»، کتاب‌ماه ادبیات و فلسفه، ش ۶۴، بهمن۱۳۸۱، ص:۷۴تا۷۷&lt;br /&gt;
# پورمحسن، مجتبی، «نویسنده‌ای که جهان به او نیاز داشت»، همبستگی، ۴اسفند۱۳۸۱&lt;br /&gt;
# سلیمی، علی‌الله، «هدایت همه را سرکار گذاشت!»، جمهوری اسلامی، ۲۷اسفند۱۳۸۱، ص:۹&lt;br /&gt;
# قره‌باغی، علی‌اصغر، «آن بی‌کاروان کولی»، گلستانه، ش ۴۷، اسفند۱۳۸۱، ص:۴۴تا۴۷&lt;br /&gt;
# معصومه، علی، «هدایت می‌خواست از خودش فراروی کند»، بایا، دورهٔ ۲، سال اول، ش ۳تا۵، ۱۳۸۱، ص:۹۶تا۱۰۱&lt;br /&gt;
# چهل‌تن، امیرحسن، «تنهایی هدایت»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۱&lt;br /&gt;
# فلکی، محمود، «تار خیالی هدایت»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۴تا۳۷&lt;br /&gt;
# وقفی‌پور، شهریار، «پس از بابل»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۳۸تا۴۰&lt;br /&gt;
# پرهام، بابک، «هدایت نمایشنامه‌نویس»، کارنامه، ش ۳۴، اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۴۴و۴۵&lt;br /&gt;
# صفاریان، ناصر، «زندگی سگی»، فیلم، ش ۳۰۰، ۲۰ اردیبهشت۱۳۸۲، ص:۷۴&lt;br /&gt;
# دهقانی، کبری، «شباهتی میان هیتلر و هدایت!»، ابرار، ۸خرداد۱۳۸۲، ص:۶&lt;br /&gt;
# اصیل، حجت‌الله، «نگاه آرمان‌شهری هدایت، آب زندگی»، فرهنگ مردم، سال دوم، ش ۱، بهار۱۳۸۲، ص:۶۳تا۶۶&lt;br /&gt;
# یزدانی، احمد، «اسطوره‌ٔ هدایت»، اعتماد، ۹تیر۱۳۸۲، ص ۹&lt;br /&gt;
# امیری، کیمیا، «صادق هدایت، نسخه پیش از چاپ»، کتاب هفته، ش ۱۵۰، ۱آذر۱۳۸۲، ص:۱۳&lt;br /&gt;
# ذوالفقاری، حسن، «صادق هدایت»، رشد آموزش زبان و ادب فارسی، ش ۶۶، ۱۳۸۲، ص:۳۰تا۳۹&lt;br /&gt;
# ضابطیان، مینو، «زندگی در دالان جهنم»، ایران، ۳اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۹&lt;br /&gt;
# نجفی، محمدحسن، «سرو روان»، کارنامه، ش ۴۲، اردیبهشت۱۳۸۳، ص:۳۴و۳۵&lt;br /&gt;
# پورحاجی‌زاده، پرارین، «هدایت و بوف کور»، مردم‌سالاری، ۱۲شهریور۱۳۸۳، ص:۱۵&lt;br /&gt;
# عمادی، اسدالله، «صادق هدایت هنوز زنده»، کلک، ش ۱۵۰، دی۱۳۸۳، ص:۲۴تا۲۶&lt;br /&gt;
# همتی، عسل، «هدایت در غبار»، فرهنگ آشتی، ۱۱بهمن۱۳۸۳، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# سمیعی، عنایت، «غیاب زمان در بوف کور»، فرهنگ آشتی، ۲۹مرداد۱۳۸۴، ص:۱۴&lt;br /&gt;
# شریعت‌زاده، محمودرضا، «درد خدایی هدایت و بوف کور»، ماهنامهٔ حافظ، ش ۲۰، آبان۱۳۸۴، ص:۵۲تا۵۴&lt;br /&gt;
# خضرایی، فیروزه، «فوتوریسم و بحث‌های فلسفی در اثری از صادق هدایت»، جهان کتاب، ش ۱۹۹، آبان۱۳۸۴، ص:۲۴و۲۵&lt;br /&gt;
# اناری، علی، «سایه‌ها و خاک»، همشهری، ۲۵بهمن۱۳۸۴، ص:۲۲&lt;br /&gt;
# نقوی، محمدحسن، «صادق هدایت، راوی درون»، مردم‌سالاری، ۲۷بهمن۱۳۸۴، ص:۵&lt;br /&gt;
# مهرجویی، داریوش، «هدایت و [[بوف کور]]»، شرق، ۳اسفند۱۳۸۴، ص:۲۰&lt;br /&gt;
# دادخواه تهرانی، مهدی، «اتمسفر نوشتار و انگشت‌ سبابه هدایت، نوشتن مرهیوا»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷و۹&lt;br /&gt;
# جعفرزاده، ناصر، «روشن‌فکری کافه‌ای و [[گروه ربعه]]، عصر به‌خیر آقای هدایت»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۷&lt;br /&gt;
# صابری، رضوان، «خودکشی هدایت از نگاهی دیگر و شبی ادامهٔ همان شب است»، اعتماد، ۱۶اسفند۱۳۸۴، ص:۱۰&lt;br /&gt;
# سلیم‌جو، محمد، «هدایت و بوف کور»، اعتماد، ۲۸خرداد۱۳۸۵، ص:۵&lt;br /&gt;
# حبیبی، مجتبی، «راز شهرت صادق هدایت»، ادبیات داستانی، ش ۱۱۲، آبان و آذر۱۳۸۶، ص:۱۰۲و۱۰۴&lt;br /&gt;
# ایوری، پیتر، «که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را»، کلک، ش ۷۱ و ۷۲، بهمن و اسفند، ص: ۴۰۹تا۴۱۲&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا و نما و نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= بی‌نا|شهر= پاریس|سال= ۱۹۸۸|شابک= ۲۹۵۰۱۷۴۴۳۴}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= فرزانه|نام= مصطفی|عنوان= آشنایی با صادق هدایت|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۰۱۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= مونتی|نام= ونسان|عنوان= دربارهٔ صادق هدایت، نوشته‌ها و اندیشه‌های او|ناشر= دنیای امروز|شهر= تهران|سال= ۱۳۳۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= همایون کاتوزیان|نام= محمدعلی|عنوان= صادق هدایت و مرگ نویسنده|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۴|شابک= ۹۶۴۳۰۵۱۱۶۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= دهباشی|نام= علی|عنوان= یاد صادق هدایت|ناشر= ثالث|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۷۲۳۰۶۰۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= اتحاد|نام= هوشنگ|عنوان= پژوهشگران معاصر ایران(ج.۶)|ناشر= فرهنگ معاصر|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک= ۹۶۴۵۵۴۵۸۱۱}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی = بهارلو|نام= محمد|عنوان= نامه‌های صادق هدایت|ناشر= اوجا|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صادق|عنوان= بوف کور|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی۱= هدایت|نام۱= صادق||نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲= حسن|عنوان= گروه محکومین و پیام کافکا|ناشر= امیرکبیر|شهر= تهران|سال=۱۳۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهرنوکنده|نام= محسن|عنوان=این شماره با تأخیر ۸|ناشر= نیلوفر|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۴۴۸۷۱۴۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= طاهباز|نام= سیروس|عنوان= بوف کور (دربارهٔ زندگی و هنر صادق هدایت)|ناشر= زریاب|شهر= تهران|سال= ۱۳۷۶}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= یوشیج|نام= نیما|عنوان= یادداشت‌های روزانهٔ نیما یوشیج|ناشر= مروارید|شهر= تهران|سال=۱۳۹۶|شابک= ۹۷۸۹۶۴۸۸۳۸۹۲۳}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= هدایت|نام= صاق|عنوان= هشتادودو نامه به حسن شهیدنورایی|ناشر= چشم‌انداز|شهر= پاریس|سال=۱۳۷۹}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= والری رادو|نام۱= پاستور|نام خانوادگی۲= قائمیان|نام۲=حسن|تاریخ=اردیبهشت ۱۳۳۳|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= سخن|شماره=۵|صفحات=۳۴۹تا۳۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= آتش‌سودا|نام۱= محمدعلی|تاریخ= زمستان۱۳۹۶|عنوان= سبک نثر داستانی هدایت|ژورنال= پژوهش‌های نقد ادبی|شماره=۴ (پی‌درپی۳۰)|صفحات= ۱۱تا۴۸|تاریخ بازبینی= ۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= معزی مقدم|نام۱= فریدون|تاریخ= شهریور۱۳۵۰|عنوان= داش‌آکل هدایت و داش‌آکل کیمیایی|ژورنال= نگین|شماره=۷۶|صفحات=۱۴تا۱۷|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= رضی|نام۱= احمد|نام خانوادگی۲= بهرامی|نام۲= مسعود|تاریخ= بهار۱۳۸۵|عنوان= زمینه‌ها و عوامل نومیدی صادق هدایت|ژورنال=پژوهش‌های ادبی|شماره= ۱۱|صفحات= ۹۳تا۱۱۲|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی۱= هیلمن |نام۱= مایکل|تاریخ= تابستان ۱۳۷۷|عنوان= بوف کور هدایت|ژورنال= ایران‌شناسی|شماره= ۳۸|صفحات= ۲۸۵تا۲۹۶|تاریخ بازبینی= ۲۱دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|تاریخ= مهروآبان۱۳۸۷|عنوان= سفرنامهٔ صادق هدایت|ژورنال= فردوسی|شماره= ۶۹و۷۰|صفحات= ۲۲تا۲۶|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= علوی|نام= بزرگ|تاریخ= مرداد۱۳۶۱|عنوان=فرزاد؛ انسان رنجدیده و ستیزگر|ژورنال=آینده|شماره=۵|صفحات= ۱۲۳۷تا۲۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= میرعابدینی|نام= حسن|تاریخ= مردادوشهریور۱۳۸۰|عنوان= صادق هدایت، در جایگاه منتقد ادبی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۴۶و۴۷|صفحات= ۳۴تا۴۱|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= براهنی|نام=رضا|تاریخ= فروردین،اردیبهشت‌وخرداد ۱۳۷۹|عنوان= بازنویسی بوف کور|ژورنال= بایا|شماره=۱۰تا۱۲|صفحات= ۸تا۲۰|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= طالبی‌نژاد|نام=احمد|تاریخ=اسفند۱۳۸۴|عنوان= گزارش اقلیت|ژورنال=هفت|شماره=۲۷|ص= ۸۰|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= هدایت|نام= جهانگیر|تاریخ= مرداد۱۳۷۷|عنوان= صادق هدایت نقاش|ژورنال= گزارش|شماره=۹۰|صفحات= ۷۴و۷۵|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= رنجبر|نام=امیرحسین|تاریخ=آذر۱۳۸۳|عنوان= شعر عقاب خانلری و صادق هدایت|ژورنال= حافظ|شماره= ۹|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= بلوکی|نام= ابراهیم|تاریخ= بهمن۱۳۸۱|عنوان= جایگاه صادق هدایت در داستان‌نویسی|ژورنال= کتاب ماه ادبیات و فلسفه|شماره= ۶۴|صفحات= ۷۴تا۷۷|تاریخ بازبینی= ۱۸دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= تسلیمی|نام= علی|تاریخ= بهاروتابستان۱۳۸۸|عنوان= تحلیل سه قطره خون با رویکرد جامعه‌شناسی ساخت‌گرا|ژورنال= ادب‌پژوهی|شماره= ۷و۸|صفحات= ۱۷۱تا۱۸۸|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی= والری رادو|نام= پاستور|تاریخ= سالنامهٔ۱۳۸۸|عنوان= صادق هدایت|ژورنال= کیان|صفحات=۱۴۸تا۱۶۱|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= شریفی ولدانی|نام۱= غلام‌حسین|نام‌ خانوادگی۲= چهارمحالی|نام۲=محمد|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۳|عنوان= بازتاب اسطوره در سگ ولگرد|ژورنال=ادب و زبان|شماره=۳۶|صفحات=۲۳۳تا۲۵۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= کشاورز|نام۱= حسام|نام‌ خانوادگی۲= فهیمی‌فر|نام۲= علی‌اصغر|تاریخ= زمستان۱۳۹۵|عنوان= بازشناسی مبانی نظری نگارگری ایرانی در رمان بوف کور|ژورنال= پژوهش‌های ادبی|شماره= ۵۴|صفحات=۱۱۴تا۱۴۳|تاریخ بازبینی= ۱۴دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= حیاتی|نام۱= زهرا|نام‌ خانوادگی۲= قندی|نام۲= ریحانه|نام‌ خانوادگی۳= آل‌سید|نام۳= مونا|تاریخ= پاییزوزمستان۱۳۹۴|عنوان= نقش رسانه در تقلید معنا؛ تحلیل تطبیقی داستان و فیلم داش‌آکل|ژورنال= ادبیات تطبیقی|شماره= ۱۲|صفحات= ۱۱تا۴۵|تاریخ بازبینی= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱= پوینده|نام۱= محمد|تاریخ= خرداد۱۳۶۹|عنوان= معرفی کتاب: سه قطره خون|ژورنال= کلک|شماره= ۳|صفحات= ۱۸۴تا۱۸۵|تاریخ بازبینی= ۲۲دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://arttalks.ir/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%81-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%B1/|عنوان= نمایش بوف نه‌چندان کور، روایت غیروفادار سجادی از بوف کور|ناشر= آرت‌تالک|تاریخ بازدید= ۱۵دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Kak%20Anwer/hedayet.htm/|عنوان= زمزمهٔ عقل‌های سلیم و ناسلیم|ناشر= بوکان|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.bbc.com/persian/arts/story/2008/03/080310_an-ek-hedayat.shtml|عنوان= گفت‌‌وگو با جهانگیر هدایت درباره صادق هدایت|ناشر= بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ= ۲۲اسفند۱۳۸۶|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.rokna.net/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-9/440853-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C|عنوان= حیات سیاسی نیما یوشیج و صادق هدایت در گفت‌و‌گویی منتشرنشده با زنده‌یاد انور خامه‌ای|ناشر= رکنا|تاریخ= ۸آذر۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۱۹دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2597|عنوان= بیانات در دیدار اعضای گروه ادب و هنر صدای جمهوری اسلامی ایران‌|ناشر= دفتر حفظ و نشر آثار آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای|تاریخ= ۵اسفند۱۳۷۰|تاریخ بازدید= ۱۹‌دی‌۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://netnevesht.com/sahereh-movie-critic/|عنوان= سینمای ایرانبررسی تطبیقی فیلم ساحره به‌کارگردانیِ داوود میرباقری و داستان عروسک پشت پرده از صادق هدایت|ناشر= نت‌نوشت|تاریخ= ۲۶خرداد۱۳۹۷|تاریخ بازدید= ۲۲دی‌۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40397</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40397"/>
		<updated>2020-01-20T12:48:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Mohammad Ali Dschamalzade in Berlin (1).jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی همدانی، هرچند از لحاظ فن شاعری فاقد شرایط اساسی بوده و اشعار سست دارد، مع‌هذا در نظم فارسی این عهد اخیر، به طرز نوینی شعر می‌گفت و از برکت ذوق مخصوص و طبع روان و قهاری که داشت، جسته‌جسته اشعاری و حتی می‌توان گفت ابیات فرد معدودی از خود به یادگار گذاشته است که احتمال می‌رود به‌زودی از خاطره‌ها محو و به همین مناسبت نام گویندهٔ آن‌ها در تاریخ ادبیات فارسی  فراموش نگردد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۹۳ و ۹۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; }}&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40396</id>
		<title>میرزاده عشقی</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87_%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C&amp;diff=40396"/>
		<updated>2020-01-20T12:37:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آقای مستقیم: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
|نام                    = میرزاده عشقی&lt;br /&gt;
|تصویر                  = Mir-zadeh Eshghi.png&lt;br /&gt;
|توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
|نام اصلی               = سید محمّدرضا کردستانی &lt;br /&gt;
|زمینه فعالیت           = شعر، نمایشنامه‌ نویسی، روزنامه‌نگاری&lt;br /&gt;
|ملیت                   = ایرانی&lt;br /&gt;
|تاریخ تولد             = ۲۰ آذر ۱۲۷۳ &lt;br /&gt;
|محل تولد               = همدان&lt;br /&gt;
|والدین                 = حاج سید ابوالقاسم کردستانی&lt;br /&gt;
|تاریخ مرگ              = ۱۲ تیر ۱۳۰۳&lt;br /&gt;
|محل مرگ                = &lt;br /&gt;
|علت مرگ                = ترور&lt;br /&gt;
|محل زندگی              =&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی       =&lt;br /&gt;
|محل خاکسپاری           = آرامگاه ابن بابویه شهر ری &lt;br /&gt;
|تقارن زندگی با نظام‌های سیاسی = قاجار&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم            = &lt;br /&gt;
|نام‌های دیگر            = &lt;br /&gt;
|لقب                    = عشقی&lt;br /&gt;
|بنیانگذار              = &lt;br /&gt;
|پیشه                   = &lt;br /&gt;
|سال‌های نویسندگی       = &lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری            = غزل&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                 = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها            =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها             = &lt;br /&gt;
|دیوان اشعار            =&lt;br /&gt;
|تخلص                   =&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = &lt;br /&gt;
|همسر                   =&lt;br /&gt;
|شریک زندگی             =&lt;br /&gt;
|فرزندان                = &lt;br /&gt;
|تحصیلات                 = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                =&lt;br /&gt;
|حوزه                   = &lt;br /&gt;
|شاگرد                  =&lt;br /&gt;
|استاد                  = &lt;br /&gt;
|علت شهرت               = &lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر         = &lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از        =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                  =&lt;br /&gt;
|imdb_id                =&lt;br /&gt;
|soure_id               =&lt;br /&gt;
|جوایز                  =&lt;br /&gt;
|گفتاورد                =&lt;br /&gt;
|امضا                   = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدرضا میرزاده عشقی&#039;&#039;&#039; مشهور به &#039;&#039;میرزاده عشقی&#039;&#039;، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌‌نویس ایرانی دورهٔ مشروطیّت و مدیر نشریهٔ قرن بیستم بود؛ که در اشعارش به مسايل مختلف سياسي، اجتماعي و اعتقادي پرداخته است.{{سخ}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;***&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==از میان یادها==&lt;br /&gt;
===خیام اصالتی ندارد!===&lt;br /&gt;
میرزاموسی‌خان معظم‌السلطنه دولت، مستشار سفارت که در استانبول با عشقی هم‌خانه بود، شرح می‌دهد که عشقی افزون بر چند کتاب ادبی به زبان فرانسه، همیشه کلیات سعدی را همراه داشت و هیچ روز و شبی از خواندن آن غافل نمی‌شد. همچنین عشقی حداقل هفته‌ای یک بار اشعار حافظ، مثنوی و شاهنامه را مرور می‌کرد و پیرامون این اشعار، با دوستان خود به بحث می‌نشست. اما او به خیام علاقه‌ای نشان نمی‌داد و باور داشت که اصالتی ندارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===قتل عشقی===&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی، در تهران در خانه‌ای متعلق به مهدی‌خان ناظر مرحوم سپهدار، همراه با پسرعمویش میرمحسن‌خان و یک کلفت به نام زهراسلطان می‌زیست.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزی از اواخر خردادماه ۱۳۰۳، میرمحسن‌خان، بر حسب تصادف، میرمحسن‌خان به اتاق محرمانهٔ تأمینات که جز شعبهٔ اول و رییس آن شخصی به نام &#039;&#039;برهان&#039;&#039; بود، وارد می‌شود و این گفت‌وگو را بین برهان و سرهنگ حسن سهیلی می‌شنود که:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|حسب‌الامر حضرت اجل سرتیپ درگاهی، عشقی محرمانه کشته شود.}}&lt;br /&gt;
میرمحسن‌خان فوراً از اتاق خارج شده و به خانه می‌رود و به عشقی هشدار می‌دهد که چند روزی از خانه خارج نشود.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در روزهای بعد، دو شخص ناشناس در اطراف خانهٔ عشقی مدام دیده می‌شوند و هر از چندگاهی به در خانه می‌آمدند و تقاضای دیدار با شعر را می‌کنند. زهراسلطان نیز آن‌ها را رد می‌کند و می‌گوید که عشقی خانه نیست. {{سخ}}&lt;br /&gt;
چند روز بعد، وقتی که زهراسلطان برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میرمحسن‌خان نیز سر کار بود، آن دو شخص به خانه می‌آیند. در همین بین، میرمحسن‌خان از راه سر می‌رسد و از دو شخص ناشناس کارشان را در آنجا می‌پرسد. آن دو نیز کاغذی به او می‌دهند تا به عشقی دهد، از او می‌خواهند که محتویات آن را در روزنامه‌اش چاپ کند و این‌که فردا برای جواب برمی‌گردند.{{سخ}}&lt;br /&gt;
فردای آن روز، وقتی که هیچ‌کس به جز عشقی در خانه نبود، سه شخص به خانهٔ شاعر می‌آیند و می‌گویند که برای جواب آمدند. عشقی آن‌ها را به داخل خانه دعوت می‌کند و درحالی‌که یکی از آن‌ها مطالبی را برای عشقی توضیح می‌داده‌است، دیگری از پشت شاعر را مورد هدف گلوله قرار می‌دهد و هر سه فرار می‌کنند. عشقی، خون‌آلود خود را از خانه خارج می‌کند و در کوچه، در جوی آب می‌افتد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
سپس عشقی را برخلاف میلش به بیمارستان نظمیه می‌برند و او در ظهر همان‌ روز در آنجا در سن سی‌ویک‌ سالگی جان می‌سپارد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸ تا ۲۳۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==زندگی و یادگار==&lt;br /&gt;
===سال‌شمار زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
===زندگی‌نامهٔ عشقی===&lt;br /&gt;
سیدمحمدرضا میرزاده عشقی، فرزند سید ابوالقاسم کردستانی، در ۱۲‌جمادی‌الاخر‌۱۳۱۲ ه. ق. مطابق با &#039;&#039;&#039;۲۰‌آذر‌۱۲۷۳&#039;&#039;&#039;&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;، در شهر همدان به دنیا آمد. ابتدا در مکاتب محلی و از هفت‌سالگی در مدارس «الفت» و «آلیانس» همدان به تحصیل پرداخت و زبان فارسی و فرانسوی را به خوبی آموخت و پیش از فراغت از تحصیل به سمت مترجمی، نزد یک بازرگان فرانسوی مشغول به کار شد. در سال ۱۲۷۵ ه. ش. که مظفرالدین‌شاه فرمان مشروطیت را امضا کرد، عشقی دوازده‌ساله بود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;SadehPageDeux&amp;quot;/&amp;gt; در سال ۱۳۲۷ ه. ق. برابر با ۱۲۸۸ ه. ش. که قوای مجاهدین به تهران وارد شده بودند و محمدعلی‌شاه در سفارت روسیه متحصن، و سپس از سلطنت خلع شده بود، عشقی هم از همدان به تهران مسافرت کرد و اولین بار در سن پانزده سالگی در تهران سیاحت کرد و اوضاع نابسامان آنجا را مشاهده کرد و سپس به همدان بازگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۸ و ۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt; او در هفده‌سالگی درس و تحصیل را به‌کلی رها کرد و وارد فعالیت‌های اجتماعی شد.&amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۳۳ ه. ق. در همدان روزنامه‌ای به‌نام &#039;&#039;نامه‌ٔ عشقی&#039;&#039; را دایر کرد و در همان اوقات که اوایل جنگ بین‌الملل اول بود، با سایر مردان سیاسی به استانبول که کانون فعالیت ملیّون شده‌ بود، مهاجرت کرد و دو سال، از ۱۲۹۵تا۱۲۹۶ ه. ش.  در آنجا گذراند و به رسم مستمع آزاد در مکتب سلطانی و دارالفنون حاضر شد و در آنجا بود که نخستین آثار شاعرانهٔ خود، مانند &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039; و &#039;&#039;اپرای رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039; را به‌وجود آورد. &amp;lt;ref name= &amp;quot;SocieteDanslesTravailesPageDeuxCentvigntCinq&amp;quot;/&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در اواخر جنگ به ایران بازگشت، مدتی در همدان ماند و سپس راهی تهران شد. او در تهران به صف پرشور‌ترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله-کاکس که مضمون آن تحت‌الحمایگی ایران از سوی بریتانیا بود، پیوست، به تبلیغ و تهییج سخن‌رانی‌های تند پرداخت و از جمله، شعری با عنوان &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039; سرود. در پی این اعتراض‌ها و چامه‌سرایی‌ها، حسن وثوق، رییس‌الوزرا، عشقی را به همراه جمعی از مخالفان معاهده به زندان انداخت و جمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۸، ۴۹ و ۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
در این برحه کشور دچار بحران سیاسی بود. در اسفند ۱۲۹۹ ه. ش. سیدضیاالدین طباطبایی توانست کودتا کند و کشور را در دست گیرد. عشقی که به سیدضیاء و خلوص او در خدمت به کشور معتقد بود، او را در یکی از اشعارش «تازه‌ساز ایران کهن» نامید. اما حکومت نودروزهٔ سیدضیاء سقوط کرد و بعد از وی چند دولت دیگر پیاپی آمدند تا آن‌که رضاخان سردار سپه که در دولت سیدضیاء وزیر جنگ بود، به نخست‌وزیری رسید.  عشقی در مجلس چهارم به نمایندگان اقلیت، که &#039;&#039;سیدحسن مدرس&#039;&#039; و [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] جزو آن بودند، می‌تاخت و مقالات تند و آتشینی در انتقاد از وضع سیاسی کشور انتشار می‌داد؛ هرچند که چندی بعد، پس از مطرح‌شدن مسئلهٔ جمهوری، او به حمایت ایشان پرداخت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt; از جملهٔ آن مقالات، مقالهٔ &#039;&#039;عید خون&#039;&#039; بود که &#039;&#039;علی دشتی&#039;&#039; آن را در روزنامهٔ &#039;&#039;شفق سرخ&#039;&#039; چاپ کرد. هنگامی که مجلس چهارم پایان یافت، عشقی شعر مستزادی ساخت که چنین آغاز می‌شد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|این مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر کار که کردند ضرر روی ضرر بود|دیدی چه خبر بود؟}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
در سال ۱۳۴۲ ه. ق.، یعنی زمانی که سیاسیون، بحث جمهوری‌شدن ایران پیش‌ کشیدند، عشقی با این مسئله بسیار مخالفت کرد و این مخالفت را در مقالهٔ «جمهوری قلابی» اظهار داشت. عشقی جوانی روشن‌فکر و به مزایای جمهوری آگاه بود و مخالفت خود را با نظام سلطنتی در این شعر بیان کرده بود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|یا افسر شاه را نگون خواهم کرد|یا در سر این عقیده جان خواهم داد!}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}} &lt;br /&gt;
اما به باور او هواخواهان کنونی جمهوری، صرفاً به خاطر بازی‌های سیاسی این مسئله را مطرح کرد‌ه‌اند و دسیسه‌هایی در پشت پرده موجود است.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک=از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
عشقی در سال ۱۳۰۰ شمسی، روزنامهٔ قرن بیستم را که صاحب امتیاز و مدیر آن بود، در تهران تأسیس کرد و منتشر ساخت. تاریخ انتشار نخستین شمارهٔ این جریده در شانزدهم اردیبهشت ۱۳۰۰ برابر با جمعه ۲۷ شعبان ۱۳۳۹ قمری، با حروف سربی در ۱۶ صفحهٔ قطع وزیری و به‌طور هفتگی بوده است.  روزنامهٔ قرن بیستم چون بیشتر، مقالات و اشعار تند انقلابی و انتقادی عشقی را شامل می‌شد، بارها از طرف هیئت حاکمه، شماره‌های آن توقیف و ادامهٔ کار روزنامه به‌کلی متوقف و تعطیل می‌شد. اما عشقی با سرسختی توانست تا هنگام مرگش چاپ این روزنامه را ادامه دهد و تا آن هنگام بیست‌وسه شماره از آن منتشر شده بود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۲۸ و ۲۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
به‌هرجهت، آخرین مقالات عشقی به‌گونه‌ای تند و کوبنده بود که به باور بسیاری، منجر به قتل او شد. رونامهٔ قرن بیستم در روزهای پیش از مرگ عشقی توقیف و نسخه‌های آن به وسیلهٔ شهربانی جمع‌آوری گردید. سپس خود او ، در بامداد ۱۲تیرماه۱۳۰۳ در خانه‌اش، جنب دروازه دولت، به دست دو تن ناشناس هدف تیر قرار گرفت و نزدیک ظهر همان روز در بیمارستان شهربانی جان داد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|علی‌بابایی|۱۳۸۴|ک= جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ص= ۲۲۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===رویکردهای سیاسی===&lt;br /&gt;
پژوهشگران اندیشهٔ سیاسی میرزادهٔ عشقی را متمایل به آرا سوسیالیست‌ها می‌دانند. عشقی در احساسات سوسیالیستی و حتی توده‌گرایانهٔ عصر خویش شریک بود. در ستایش حکومت خلقی و امحای نظام‌ بره‌کشی از توده‌ها، در اپرای &#039;&#039;&#039;رستاخیز شهریاران ایران&#039;&#039;&#039; از زبان زردشت نوید می‌دهد: &lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|بعد از این باید نماند هیچ‌کس در بندگی|هر کسی از بهر خود زنده‌است و دارد زندگی}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
همچنین در یکی از شماره‌های روزنامهٔ &#039;&#039;قرن بیستم&#039;&#039; برای کارگران چاپ‌خانه‌ای که روزنامه‌اش را در آن چاپ می‌کرد قطعه‌ای با عنوان «عید نوروز کارگران» سرود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|عید است و مبارک است و فیروز|ای کارگر این خجسته نوروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این نکته ولی بدار در گوش|زین شاعر انقلاب‌آموز}}&lt;br /&gt;
{{ب|این دوره نه عید کارگرهاست|ای قوم کشیده رنج و دلسوز}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر روز که یک غنی بمیرد|عید است و مبارک است و فیروز}}&lt;br /&gt;
{{ب|گر جملهٔ اغنیا بمیرند|گردد همه‌روزه عید نوروز}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
مسئلهٔ دیگر حیات سیاسی‌اش، مسئلهٔ جمهوری بود. این امر، یکی از زمینه‌های اصلی نبرد قلمی او در ماه‌های پایانی عمر شاعر به حساب می‌آید. او مقالات بسیاری در رد جمهوریت و «قلابی» بودن آن نوشت. هرچند که هیچ‌جا وارد بحث در اساس فلسفهٔ سیاسی و اجتماعی و تعریف ساختار جمهوریت در شکل درست و غیرقلابی آن نمی‌شود.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۸۰ و ۸۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
====شاعری====&lt;br /&gt;
====روزنامه‌نگاری====&lt;br /&gt;
عشقی در تاریخ ۱۶‌اردیبهشت‌۱۳۰۰ روزنامه‌ای به نام «قرن بیستم» منتشر کرد.[[افسانه]]ٔ [[نیما یوشیج|نیما]] برای نخستین بار در این روزنامه منتشر شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
نخستین شمارهٔ این روزنامه که قرار بود به صورت هفتگی چاپ شود، در ۱۶ صفحه با قطع وزیری به چاپ رسید.این روزنامه در سه دوره منتشر شد، زیرا به دلیل انتقادهای تندی که در مقالات و اشعار عشقی بود، هر بار مدت زمان کوتاهی پس از انتشار از سوی هیئت حاکمه توقیف می‌شد. قرن بیستم نخستین بار بعد از چاپ چهار شماره توقیف شد.{{سخ}}&lt;br /&gt;
در دورهٔ دوم، انتشار این روزنامه که در حقیقت به جای روزنامهٔ توقیف‌شدهٔ &#039;&#039;سیاست&#039;&#039; چاپ می‌شد، بعد از ۱۸ شماره متوقف شد.در مرحلهٔ سوم تنها یک شماره از این روزنامه در هشت صفحه به قطع کوچک در تاریخ هفتم‌ تیر‌ماه‌۱۳۰۳ منتشر شد و در آن مقاله‌ها و شعرهایی به نام &#039;&#039;آرم جمهوری&#039;&#039;، &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;، &#039;&#039;مظهر جمهوری&#039;&#039; و &#039;&#039;نوچهٔ جمهوری&#039;&#039; به چاپ رسید. پس از آن عشقی به قتل رسید. بسیاری باور دارند که قتل عشقی، به‌خاطر همین مطالب بسیار تندی بود که در روزنامه‌اش می‌نوشت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
نظر [[سعید نفیسی]] دربارهٔ روزنامهٔ قرن بیستم:&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|[[پرونده:Nafisi.jpg|60px|راست]]...سرانجام روزنامهٔ قرن بیستم درآمد. عشقی در این روزنامه می‌توان گفت «بیداد کرد». مقالات انقلابی بسیار تندی نوشت. نثر او نیز به همان اندازهٔ شعرش عصبانی و پر از خشم بود. مقالهٔ بسیار پرصدایی به‌عنوان «سه روز جشن خون» نوشت که در آن پیشنهاد کرد که سه روز خون‌ریزی کنند! و همهٔ کسانی که او بد می‌دانست بکشند! ... مدت‌ها عشقی وسیلهٔ کینه‌توزی دسته‌ای نسبت به دسته‌ای دیگر شده بود... روزنامهٔ قرن بیستم او، البته از روزنامه‌هایی بود که مخصوصاً در برخی از موارد، خواننده بسیار داشت، اما هرگز کسی از پول تک‌فروشی نتوانسته خرج روزنامه‌ای را بدهد. روزنامه‌های آن زمان را بیشتر اعلان‌های دولتی اداره می‌کرد و عشقی از آن کسانی نبود که با کسی بجوشد که تا بتواند از او اعلان بگیرد. آخرین مرحله از سیاست‌بازی عشقی و روزنامهٔ قرن بیستم او،  همکاری با آن اقلیت معروف مجلس بود که با تغییر سلطنت  و خلع قاجارها روبرو شد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۰ و ۳۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===عشقی از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
====[[عبدالعلی برومند|ادیب برومند]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:BoroumandOnEshghi.jpg|60px|راست]]میرزاده عشقی با وطن‌فروشان خیانت‌پیشه تا آخرین حد توانایی مبارزه می‌کرد و ضربه‌هایی مردانه از نوک خامهٔ حقیقت‌نویس خود بر پیکر آن نامردان وارد می‌ساخت. او در راه خدمت به وطن و تعهدات ملی، از جان خود گذشته و فداکاری را بالاترین افتخار خویش می‌دانست... آن‌قدر بی‌پرده گفت و نوشت تا بر سر این‌کار، جان داد؛ و نمونهٔ بسیار خوبی از راه و رسم آزادی‌خواهی به‌دست عالمیان نهاد... عشقی... برای اهل قلم و شعرای ملی و همهٔ آزادی‌خواهان، فصل مشبعی از کتاب وطن‌خواهی بیان کرد و نام بلندش مشوق سالکان این مسلک گردید... او در قلوب مردم ایران، جایگزین گشته و از هر طبقه و هر صنف، نامش را به‌خوبی یاد می‌کنند و شهرنشینان خیابانی، تا بیل‌دستان روستایی او را به وطن‌دوستی می‌ستایند.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۳۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====[[رضا براهنی]]====&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|[[پرونده:Reza-tfh.jpg|60px|راست]]عشقی شور و هیجان دارد، حتی گاهی بلندپروازی‌هایی در تخیلش به چشم می‌خورد، و گرچه زبانش در نثر و نظم، از تحرکی نسبتاً نیرومند برخوردار است، ولی افسوس که عشقی تسلطی اساسی بر زبان فارسی ندارد. نظمش سست است و نثرش پرشعار و مطنطن، ولی جز این‌ها چیزی در نثرش دیده نمی‌شود. بدون شک مردی انقلابی است، ولی تصورش از انقلاب براساس یک‌ جهان‌بینی وسیع از اجتماع، تاریخ و سیاست نیست. دربارهٔ همه‌چیز سخت احساساتی می‌شود، سخت جدی است، ولی با وجود این جدی بودن، هرگز بزرگ به‌معنای واقعی نیست. ساده است، آواره است، حتی بیگانه است... محدودیت‌های فکری‌اش به او اجازهٔ تأثیرپذیری کامل را نداده‌ است. شهادت جامه‌ای است که بر قامت این قبیل بندگان خدا دوخته شده است. ولی او این شهادت را همچون شنل افتخار بر دوش خود انداخته؛ عنق و محدود و ناپایدار، در برابر تاریخ ایستاده است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|براهنی|۱۳۷۱|ک=طلا در مس، جلد اول|ص= ۲۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===نظرات عشقی دربارهٔ خود، آثارش و ادبیات===&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;به نام عشق وطن&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|این ابیات فقط و فقط اثر احساسات ناشیانه از معاهدهٔ دولتین انگلیس و ایران است که که از طبع من تراوش نموده و این نبوده مگر مگر این قرارداد در ذهن این بنده جز «یک معاملهٔ فروش ایران به انگلستان!» طور دیگر تلقی نشده! این است که با اطلاع از این مسئله شب و روز در وحشتم، و هرگاه راه می‌روم، فرض می‌کنم که روی خاکی قدم برمی‌دارم که تا دیروز مال من بوده و حال از آن دیگری است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۴۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
====عشقی و نوگرایی====&lt;br /&gt;
میرزاده عشقی در مقدمهٔ اشعار &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;ٔ خود که در طول اقامتش در استانبول سروده‌ بود و در همانجا نیز منتشر ساخته بود می‌نویسد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|... به پندار همهٔ فلاسفهٔ دنیا در هر آنی تمام عناصر کائنات، حتی جمادات، تغییر حالت پیدا می‌کنند، من... هیچ دلیلی به‌دست نیاوردم که ادبیات را... غیرقابل تغییر بدانم. ولی با برخی ادبا... «هم‌آرزو» نیستم. زیرا آنان تجدید ادبیات پارسی را، تبدیل اسلوب آن، با اسلوب مغرب‌زمین در نظر گرفته‌اند. و این باعث می‌شود به‌کلی اصالت ادبیات پارسی را سلب کرده و ادبیات ایران را رهین ادبای اروپا بدارند. باید در اسلوب سخن‌سرایی تغییری داد، ولی نباید اصالت آن را از دست نهاد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
همچنین در همین مقدمه اسلوب نوگرایی کار خود را چنین ارائه می‌دهد:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در این چکامه، همانا زیر زنجیر یا بندهای قافیه‌آرایی متقدمین، از آن گردن ننهادم [که] تا اندازه‌ای بتوان میدان سخن‌سرایی را وسیع داشت. از آن جمله «گنه و قدح» و «می‌خواهم و با هم» را قافیه ساختم...{{سخ}}&lt;br /&gt;
پوشیده نیست که تصدیق تمیز و توازن قوافی بر عهدهٔ گوش است و اینک «گنه» و« قدح» را هر گوشی شک ندارم با یک‌دیگر موزون می‌داند و از این قبیل سرپیچی‌ها از دستور چامه‌سرایی رفتگان، باز در چندین مورد به جای آوردم که از آن جمله با آن‌ که در همه‌جا هر دسته از چامه از چکامه را بیش از پنج مصرع قرار ندادم و در جایی که می‌باید، در این باره بالخصوص مفصلاً سخن گفته شود، دسته چامه را با بیست مصرع آراستم و در مصرع ششمین چکامه، به‌واسطهٔ کم‌یابی قافیه «روزی» و «آموزی»  را از تکرار قوافی بی‌پروایی نمودم.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;/&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس زندگی عشقی===&lt;br /&gt;
تله فیلم «مرگ یک شاعر»، به کارگردانی حسن هدایت بر اساس زندگی میرزاده عشقی ساخته شده‌است؛ این فیلم روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۹۲ و ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، از سیمای جمهوری اسلامی پخش شد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
در ایران، برخی از مورخین ادبیات میرزاده عشقی را یکی از پیشوایان شایسته و مسلم نوگرایی می‌دانند و برخی دیگر، با اذعان به این امر، اظهار می‌دارند که او چندان مایهٔ عملی ندارد. به این معنا که او نه در ادبیات قدیم ایران متبحر است و نه از ادبیات جدید جهان اطلاع عمیقی دارد. هر چند [[محمدتقی بهار|ملک‌الشعرای بهار]] درجایی می‌نویسد که «عشقی یک‌پارچه قریحه و در شاعری تواناست»، اما باور، او نیز مانند [[عارف قزوینی]] شاعر عوام است و این نقص‌ها در برخی از آثار برجسته‌اش نیز دیده می‌شود.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
تعداد اشعاری که میرزاده عشقی در طول حیاتش سروده‌، بسیار زیاد نیستند و نظرات نیز دربارهٔ همین اشعار متفاوت است و بسیاری ارزش ادبی همهٔ آن‌ها را یکسان نمی‌دانند. اشعار اولیهٔ او بیشتر دربارهٔ حوادث روز سروده شده است. یحیی آرین‌پور، در کتاب «[[از صبا تا نیما]]»، چنین باور دارد که این اشعار غالباً ناپخته، بی‌انسجام و از مزیت اندیشه و اسلوب عاری است. هرچند او معتقد است در میان اشعار عشقی، آثاری برجسته مانند &#039;&#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;کفن سیاه&#039;&#039;&#039;، &#039;&#039;&#039;احتیاج&#039;&#039;&#039; و &#039;&#039;&#039;سه تابلو مریم&#039;&#039;&#039; می‌باشند.&amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteSix&amp;quot;/&amp;gt; &lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر عشقی===&lt;br /&gt;
====نمایش منظوم موزیکال «رستاخیز»====&lt;br /&gt;
عشقی پس از دیدن بازمانده‌ٔ بناهای عهد ساسانی در راه سفر از بغداد به موصل در سفر به عثمانی در سال ۱۲۹۴، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران در ویرانه‌های مداین&#039;&#039; را تصنیف کرد. به نوشتهٔ خود او:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|این منظومه نخستین نمایش منظوم (اپرا) است که در زبان فارسی سروده شده و به نمایش در آمده است... این گوینده به سال ۱۳۳۴ کوچی (ه. ق.) در حین مسافرت از بغداد به موصل، ویرانه‌های شهر بزرگ مداین(تیسفون) را زیارت کردم. تماشای ویرانه‌های آن گهوارهٔ تمدن جهان مرا از خود بی‌خود ساخت. این اپرای رستاخیز، نشانهٔ دانهٔ اشکی است که برروی کاغذ به عزای مخروبه‌های نیاکان بدبخت ریخته‌ام.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
این نماشنامه شامل تعدادی غزل و مثنوی است که در دستگاه‌های آواز ایرانی، یا با حالت خطابه و دکلمه، خوانده می‌شود. الهام‌بخش عشقی در ساختن این نمایش، اپراهایی بود که در استانبول دید. بازیگران این نمایش شش خواننده‌اند که خوانندهٔ اول خود عشقی در نقش راوی با لباس سفر در ویرانه‌های مداین است و پنج شخصیت دیگر عبارت‌انداز: خسرودخت با کفن، داریوش، سیروس(کوروش)، انوشیروان و زردشت. مضمون این نمایش بزرگداشت نیکان و ستایش روزگار عظمت و شوه،  و دریغ و حسرت بر ویرانی سرزمین آبا و اجدادی است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۲ و ۵۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}}&lt;br /&gt;
از جنبهٔ مضمون و محتوا، اپرای &#039;&#039;رستاخیز شهریاران&#039;&#039;، نمایندهٔ نوعی جهان‌بینی تاریخی-ملی-سیاسی۰ادبی است که هم‌اکنون نیز میان برخی افراد وجود دارد، هرچند به‌گونه‌ای مداوم کم‌رنگ‌تر شده و از صدر دستور فکر و بحث اهل قلم و نظر کنار رفته است. در این جهان‌بینی، فرض بر این است که حملهٔ عرب، برباددهندهٔ همهٔ خوبی‌ها، فضائل و زیبایی‌ها بود که در جامعهٔ ایران وجود داشته داشت، و احیای آن بهشت ازدست‌رفتهٔ باستانی یک وظیفهٔ مسلم است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;{{سخ}} &lt;br /&gt;
عشقی اندکی پس از آزادی از زندان، به اصفهان سفر کرد و این اپرا را نخستین بار در آنجا بر صحنه آورد. در مجموع، عشقی از اجراهای این اپرا راضی نبود و در ادعانامه‌ای علیه عموم نوشت:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|قریب هشتصد تومان در اصفهان برای اجرای این نمایش صرف کردم و قریب پانصد تومان هم در طهران این نمایش مخارج پیدا کرد. چنان‌چه قیمت بلیط‌هایی را که بعضی از آقایان قبول کرده‌اند بپردازند، شاید در طهران ضرر نکرده باشد ولی باید دانست منفعتی هم نخواهد داشت. این نمایش تا کنون پنج مرتبه در اصفهان، سه مرتبه در در حضور و دو مرتبه در غیاب من، و یک مرتبه در طهران تکرار شده. چون غالب دوستان اصرار در طبع آن دارند، عجالتاً اجازهٔ طبع صورت این نمایش را نمی‌توانم بدهم تا وقتی که اقلاً ضررهای اقتصادی من جبران گردد... در این محیط قدرناشناسی که بر خلاف واقع عاشق ادبیات معرفی شده است، آن‌قدر... ضرر کردم.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|قائد|۱۳۸۰|ک=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ص= ۵۹}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به مناسبت مورد توجه قرارگرفتن و مؤثر بودن و ارزش ادبی و میهنی نمایشنامه‌ٔ &#039;&#039;رستاخیز&#039;&#039;، از جانب ایرانیان زردشتی و پارسی‌نژاد مقیم هندوستان، دو گلدان نقره، به رسم قدردانی از شاعر »وطن‌خواه و ملت‌دوست» با تشریفاتی خاص به او در معبد زردشتیان تهران تقدیم کردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|حائری|۱۳۷۳|ک= سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ص= ۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====سه تابلوی مریم====&lt;br /&gt;
منظومهٔ سه تابلو مریم روایت آشکاری از ناکامی‌های درشت و کوچک انقلاب مشروطه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۱۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt; منظومهٔ سه تابلوی مریم، در سه بخش یا به قول خود عشقی، در «سه تابلو» سروده شده است.  تابلو اول و دوم که شاعرانه‌ترین بخش این اثر نیز هست، بیشتر ناظر به سرگذشت شخصیت اصلی، یعنی &#039;&#039;مریم&#039;&#039; است. داستان این دو بخش که ماجرای عشق مریم تا مرگ او را دربرمی‌گیرد، به‌طور خلاصه چنین است:&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی|در تابلو اول، مریم در شمیران تهران، در یکی از باغ‌ها در پی عشقی صمیمانه مورد تجاوز و فریب یک جوانک تهرانی قرار می‌گیرد. نتیجهٔ این تجاوز در تابلو دوم با بیان خودکشی مریم به شیوه‌ای شاعرانه تصویر می‌شود. در تابلوی سوم میرزاده عشقی را می‌بینیم که پای صحبت پدر مریم، یکی از مجاهدین مشروطه، می‌نشیند تا سرگذشت او را از زبانش بشنود. پدر مریم، پیش از انقلاب مشروطه، در دستگاه اداری وقت، در کرمان فعالیت می‌کرده و از دولت حقوق می‌گرفته است. او بعدها در راه انقلاب مشروطه دو فرزند خود را از دست می‌دهد. پیش از انقلاب مشروطه، مافوق او از او درخواستی ناشروع می‌کند و پدر مریم به علت مخالفت با آن از کار اخراج می‌شود و شغل او به مرده‌شوری داده می‌شود که از «شرف» و «انصاف» بویی نبرده است. پدر مریم با حکم مرده‌شور، از کرمان به نائین تبعید می‌شوند. در آنجا با استقبال گرم مردم مشروطه‌خواه روبرو می‌شود، در همانجا همسری اختیار می‌کند. سپس هم‌زمان با انقلاب مشروطیت صاحب فرزندی می‌شود که نامش را مریم می‌گذارد. او با بالاگرفتن کار مشروطه، قصد سفر به تهران را می‌کند، اما در راه توسط پلیس حکومتی دستگیر و زندانی می‌شود. پس از آزادی و برقراری مشروطیت، او و دو پسرش راهی گیلان می‌شوند تا به مشروطه‌خواهان آن‌جا کمک کنند، اما در قزوین با نیروهای حکومتی درگیر می‌شوند و او دو پسرش را در جریان این درگیری از دست می‌دهد. پس این حوادث، پدر مریم درمی‌یابد که تمام آرمان‌های مشروطه بیهوده بوده‌ است، چراکه همان صاحب‌منصبان با نام مشروطه، مجدداً بر سر کار آمدند و حتی مرده‌شوری که جای او را گرفته بود، از هر مشروطه‌خواهی مشروطه‌خواه‌تر و مجدداً حاکم کرمان شده است. پدر مریم تقاضایی به سپهدار انقلاب مشروطه می‌نویسد، مبنی بر این که شغل گذشته‌اش را به او پس دهند. پاسخ سپهدار منفی است و از او می‌خواهد از انقلاب تقاضای آب و نان نکند. به همین دلیل، او مجبور به کار سخت دهقانی می‌شود. در همین زمان است که آن اتفاق برای مریم می‌افتد و منظومه با خاک‌سپاری مریم به دست پدرش تمام می‌شود.  &amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۶ تا ۲۶۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
به باور برخی از اهالی ادبیات، این اثر حقیقت تحلیلی از انقلاب مشروطه به شیوهٔ هنری آن دوره با زبانی در حالت نوسان بین شعر و شعار،  اما نزدیک به ذوق و زبان عموم، فاقد فصاحت‌ها و ظرافت‌های هنر ناب و با این همه دارای انسجامی نسبی و نوآوری‌های شاعرانه است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آجودانی|۱۳۸۲|ک= یا مرگ یا تجدد|ص= ۲۵۵}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
از جملهٔ اشعاری که میرزاده عشقی در روزنامهٔ قرن بیستم چاپ کرد، داستان منظومی به نام &#039;&#039;جمهوری‌سوار&#039;&#039; بود که مضمون پرگوشه و کنایه‌ای داشت. داستان این منظومه به این قرار است که در یکی از دهات کردستان، دزدی به نام «یاسی» در غیاب کدخدا به خانهٔ او می‌رفته و دهن خود را از خمرهٔ شیره، شیرین می‌کرده است. کدخدا رد پا را می‌گیرد و به خانهٔ یاسی می‌رسد. دزد، در دفعهٔ بعد، برای این‌که رد پا را گم کند، این بار بر پشت خری سوار شده و به سرای دخدا می‌راند و تا دلش می‌خواهد از شیره می‌]ورد و از راهی که آمده بود، برمی‌گردد. کدخدا که در اطراف خمره جای پای خر و در اندرون خمره جای پنجهٔ یاسی را می‌بیند، دچار حیرت می‌شود:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|دست، دست یاسی و پا پای خر|من که از این کار سر نارم به در!&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
شاعر پس از بیان این حکایت نتیجه می‌گیرد:&lt;br /&gt;
{{شعر|نستعلیق|سبک=color: darkred}}{{ب|گر بخواهد آدمی پی گم کند|پای‌های خویشتن را سم کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|هر که اندر خانه دارد مایه‌ای| همچو «یاسی» دارد او همسایه‌ای}}&lt;br /&gt;
{{ب|«یاسی» ما هست ای یار عزیز|حضرت جمبول یعنی انگلیز}}&lt;br /&gt;
{{ب|آن‌که دایم کار یاسی می‌کند|وز طریق دیپلماسی می‌کند}}&lt;br /&gt;
{{ب|ملک ما را خوردنی فهمیده است| بر سر ما شیره‌ها مالیده است}}&lt;br /&gt;
{{ب|او گمان دارد که ایران بردنی است|همچو شیره، سرزمینی خوردنی است}}&lt;br /&gt;
{{ب|با وثوق‌الدوبه بست اول قرار|دید از آن حاصلی نامد به کار}}&lt;br /&gt;
{{ب|پول او خوردند و بر زیرش زدند|پشت پا بر فکر و تدبیرش زدند}}&lt;br /&gt;
{{ب|چون‌ که او مأیوس گردید از وثوق|کودتایی کرد و ایران شد شلوغ}}&lt;br /&gt;
{{ب|همچنین زیر جلی سیدضیا|زد به فکر پست آن‌ها پشت پا}}&lt;br /&gt;
{{ب|کودتا هم کام او شیرین نکرد|این حنا هم دست او رنگین نکرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|دید هرچه مستقیماً می‌کند|ملت آن را زود بر هم می‌زند}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت: «آن به تا برآرم کام من|از رهی کآنجا نباشد نام من»}}&lt;br /&gt;
{{ب|اندر این ره مدتی اندیشه کرد|تا که آخر کار یاسی پیشه کرد}}&lt;br /&gt;
{{ب|گفت جمهوری بیارم در میان|هم از آن بر دست خود گیرم عنان}}&lt;br /&gt;
{{ب|خلق جمهوری‌طلب را خر کنم|زآن‌که کردم بعد از این بدتر کنم&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۳ و ۳۶۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
{{پایان شعر}}&lt;br /&gt;
====شعر &#039;&#039;نوروزی‌نامه&#039;&#039;====&lt;br /&gt;
منظومهٔ «نوروزی‌نامه» یکی از قدیمی‌ترین آثار عشقی که پانزده روز پیش از فرارسیدن فصل بهار به نام هدیه نوروزی سال ۱۲۹۷ شمسی در استانبول سروده شده و در مطبعهٔ شمس به چاپ رسانیده است. در این اثر آزمایش نطفهٔ اولیهٔ  نوجویی و نوگرایی عشقی را می‌توان دید. عشقی با الهام از ادبیات ترک، نخستین بار کوشش می‌کند که قوافی را  به اعتبار آهنگ و تلفظ آن‌ها نه بر حسب شیوهٔ تحلیل الفبایی کلمات، به کار برد و نیز در هر بند منظومه به اقتضای احتیاج، هرچند مصرع که نیاز باشد، بیاورد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۷ و ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; {{سخ}}&lt;br /&gt;
شاعر در این منظومه، که از پنج بند تشکیل شده، پس از وصف بهار استانبول و تجلیل نوروز باستانی و عرض تبریک سال نو به سلطان عثمانی، از اتحاد اسلام سخن می‌گوید و ایجاد مودت را در میان دو ملت آرزو می‌کند. در این شعر، خاطرات شخصی شاعر، احساس میهن‌پرستی، توصیف جلوه‌های طبیعت، تغزل همراه با حماسه و داستان‌سرایی، مجموعه‌ای به وجود آورده که با توانایی‌های شاعرانهٔ خود، خواننده را جذب اثر می‌کند. &amp;lt;ref name= &amp;quot;ArianPourPageTroisCentSoixenteHuit&amp;quot;&amp;gt;{{پک|آرین‌پور|۱۳۵۰|ک= از صبا تا نیما|ص= ۳۶۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{نقل‌قول|}} &lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= علی‌بابایی|نام= داود|عنوان=جامعه، فرهنگ و سیاست در مقالات و اشعار سه شاعر انقلابی|ناشر= امید فردا|شهر= تهران|سال=۱۳۸۴|شابک=۹۶۴۵۷۳۱۹۹۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= حائری|نام= هادی|عنوان=سدهٔ میلاد میرزاده عشقی|ناشر= مرکز|شهر= تهران|سال=۱۳۷۳|شابک=۹۶۴۳۰۵۰۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= قائد|نام= محمد|عنوان=عشقی: سیمای نجیب یک آنارشیست|ناشر= طرح نو|شهر= تهران|سال=۱۳۸۰|شابک=۹۶۴۵۶۲۵۰۲۵}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آریان‌پور|نام= یحیی|عنوان=از صبا تا نیما|ناشر= شرکت سهامی کتاب‌های جیبی|شهر= تهران|سال=۱۳۵۰|شابک=}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= آجودانی|نام= ماشاءالله|عنوان=یا مرگ یا تجدد|ناشر= اختران|شهر= تهران|سال=۱۳۸۲|شابک=}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد کتاب|نام خانوادگی= براهنی|نام= رضا|عنوان=طلا در مس|ناشر=مؤلف|سال= ۱۳۷۱|شابک=۹۶۴۷۰۹۷۰۴۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد ژورنال|نام‌ خانوادگی۱=عزیزی|نام۱= محمدرضا|تاریخ= ۲۲تیر۱۳۹۵|عنوان=آن سیدشهید بی باک، بی جوانی در جوانی رفت!|ژورنال= روزنامهٔ ایران|شماره= ۳|صفحات=|تاریخ بازبینی= ۳۰دی۱۳۹۸}}&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی= https://www.isna.ir/news/8805-12599/%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%87-%D9%81%D9%8A%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%83-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%B7%D9%8A-%D8%A7%D9%8A%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D9%86-%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%8A-%D8%A7%D8%B2|عنوان= پايان تله فيلم «مرگ يك شاعر» طي اين هفته؛ حسن هدايت: بخشي از فيلم مسائل سياسي دوران ميرزاده عشقي را تصوير مي‌كند|ناشر= ایسنا|تاریخ=۲۶ مرداد ۱۳۸۸|تاریخ بازدید= ۲۹دی۱۳۹۸}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آقای مستقیم</name></author>
	</entry>
</feed>