<?xml version="1.0"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xml:lang="fa">
	<id>https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C+%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C</id>
	<title>ویکی‌ادبیات - مشارکت‌های کاربر [fa]</title>
	<link rel="self" type="application/atom+xml" href="https://wikiadabiat.net/api.php?action=feedcontributions&amp;feedformat=atom&amp;user=%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C+%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
	<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php/%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%87:%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%E2%80%8C%D9%87%D8%A7/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C_%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C"/>
	<updated>2026-06-09T08:05:41Z</updated>
	<subtitle>مشارکت‌های کاربر</subtitle>
	<generator>MediaWiki 1.42.1</generator>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23338</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23338"/>
		<updated>2019-02-05T14:52:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
{{گفتاورد تزیینی دیگر|left|ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محمدجعفر، که در خانه او را امیر صدا می‌زدند، از همان کودکی شیفتهٔ داستان‌ها، مثل‌ها و افسانه‌های عامیانه بود. به‌دلیل هوش ذاتی، قبل از رفتن به مکتب و مدرسهٔ ابتدایی، خواندن و نوشتن می‌دانست.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;ذوالفقاری ۱۳۸۱&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محجوب خوش‌صحبت و مجلس‌آرا بود و حافظهٔ بی‌نظیری داشت. کلاس‌هاس درسش گرم و زنده بود و شاگردانش او را بسیار دوست می‌داشتند.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;موحد دیلقمانی ۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=راست|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23336</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23336"/>
		<updated>2019-02-05T14:26:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محمدجعفر، که در خانه او را امیر صدا می‌زدند، از همان کودکی شیفتهٔ داستان‌ها، مثل‌ها و افسانه‌های عامیانه بود. به‌دلیل هوش ذاتی، قبل از رفتن به مکتب و مدرسهٔ ابتدایی، خواندن و نوشتن می‌دانست.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;ذوالفقاری ۱۳۸۱&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محجوب خوش‌صحبت و مجلس‌آرا بود و حافظهٔ بی‌نظیری داشت. کلاس‌هاس درسش گرم و زنده بود و شاگردانش او را بسیار دوست می‌داشتند.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;موحد دیلقمانی ۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=راست|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23331</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23331"/>
		<updated>2019-02-05T14:23:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* معلمی که محجوب بود */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محمدجعفر، که در خانه او را امیر صدا می‌زدند، از همان کودکی شیفتهٔ داستان‌ها، مثل‌ها و افسانه‌های عامیانه بود. به‌دلیل هوش ذاتی، قبل از رفتن به مکتب و مدرسهٔ ابتدایی، خواندن و نوشتن می‌دانست.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;ذوالفقاری ۱۳۸۱&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محجوب خوش‌صحبت و مجلس‌آرا بود و حافظهٔ بی‌نظیری داشت. کلاس‌هاس درسش گرم و زنده بود و شاگردانش او را بسیار دوست می‌داشتند.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;موحد دیلقمانی ۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۳۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=راست|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23321</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23321"/>
		<updated>2019-02-05T14:14:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* پژوهندهٔ ادبیات عامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= محمدجعفر، که در خانه او را امیر صدا می‌زدند، از همان کودکی شیفتهٔ داستان‌ها، مثل‌ها و افسانه‌های عامیانه بود. به‌دلیل هوش ذاتی، قبل از رفتن به مکتب و مدرسهٔ ابتدایی، خواندن و نوشتن می‌دانست.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;ذوالفقاری ۱۳۸۱&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۵۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23314</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23314"/>
		<updated>2019-02-05T14:08:41Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه گفتاورد |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.&lt;br /&gt;
{{سخ}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23297</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23297"/>
		<updated>2019-02-05T13:54:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه نقل‌قول |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.{{سخ}}{{---}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
علی دهباشی در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23296</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23296"/>
		<updated>2019-02-05T13:50:25Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه نقل‌قول |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.{{سخ}}{{---}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23295</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23295"/>
		<updated>2019-02-05T13:44:55Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
{{جعبه نقل‌قول |نقل‌قول= خدا بیامرزد مادر مرحوم مرا، زبان سخنگو داشت (برخلاف پدرم که خیلی حرف‌بزن نبود) و در آوردن شعر و ضرب‌المثل دارای ید طولا بود. می‌گفت هرکس از تو (یعنی مخلص) آبستن شود سال می‌زاید. مقصود از این مثل بیان دل‌گندگی و پشت‌گوش فراخی و تنبلی ارادتمند بود.{{سخ}}{{---}}&#039;&#039;از نامهٔ ۱۹بهمن۱۳۶۱، هشتم فوریه ۱۹۸۳، استراسبورگ&#039;&#039;&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|محجوب|۱۳۶۱}}{{پک|اتحاد|۱۳۸۷|ک=پژوهشگران معاصر ایران|ص=۴۹۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|تراز=چپ|عرض=۲۰%|رنگ پس‌زمینه = #d5fdf4}}&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23292</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23292"/>
		<updated>2019-02-05T13:21:17Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23290</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23290"/>
		<updated>2019-02-05T13:16:35Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر&#039;&#039;&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23288</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23288"/>
		<updated>2019-02-05T13:02:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23287</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23287"/>
		<updated>2019-02-05T12:49:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=حجّتی|نام=مجید|عنوان=گفت‌وگوی خواندنی با سردبیر پرخواننده‌ترین مجله تاریخ ایران|ژورنال=دو ماهنامه اجتماعی فرهنگی قدمگاه|مکان= |دوره= |شماره=۳|سال=۱۳۹۵|تاریخ بازبینی=۹بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23285</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23285"/>
		<updated>2019-02-05T12:48:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;بخارا&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام خانوادگی=حجّتی|نام=مجید|عنوان=گفت‌وگوی خواندنی با سردبیر پرخواننده‌ترین مجله تاریخ ایران|ژورنال=دو ماهنامه اجتماعی فرهنگی قدمگاه|مکان= |دوره= |شماره=۳|سال=۱۳۹۵|تاریخ بازبینی=۹بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23283</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23283"/>
		<updated>2019-02-05T12:32:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23282</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23282"/>
		<updated>2019-02-05T12:31:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;بخارا&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=”بخارا”/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23280</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23280"/>
		<updated>2019-02-05T12:19:32Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=|نام=|عنوان=یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=زراعتی|نام=ناصر|عنوان=آخرین دیدار و گفتگو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۷۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=نوریان|نام=مهدی|عنوان=خاطراتی از دکتر محجوب|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=”بخارا”/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=”بخارا”/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=مهدوی دامغانی|نام=احمد|عنوان=به یاد استادی که رفت|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=|شماره=|سال=۱۳۹۴|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۱۴۴تا۴۱۳|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23276</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23276"/>
		<updated>2019-02-05T11:54:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=........|نام=.........|عنوان=.......|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=.......|شماره=.......|سال=....|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر) &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۵۳|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=........|نام=.........|عنوان=.......|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=.......|شماره=.......|سال=....|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=........|نام=.........|عنوان=.......|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=.......|شماره=.......|سال=....|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۲۹|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم... &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=........|نام=.........|عنوان=.......|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=.......|شماره=.......|سال=....|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۳|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۱|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۸|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===آدم قرار نیست صد دفعه بمیرد===&lt;br /&gt;
[[پارسی‌نژاد]] می‌گوید آخرین بار مرداد۱۳۷۵ محجوب را دیده، سرطان به استخوانش رسیده بود. از درد نمی‌خوابید و سخت تکیده شده بود. نگران از محجوب خواسته بود مدتی درسش را تعطیل کند و استراحت کند. با لهجهٔ شیرینش گفته بود: «سید، این دکترِ من خودش اوسای سلاطونه، هرکاری بتونه می‌کنه. هنوزم که جوابِ آخرو ندادن. وانگهی آدمیزاد قرار نیس که صد دفه بمیره. من درسمو ول نمی‌کنم.» &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۵۰۰|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است: &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال|نام‌خانوادگی=........|نام=.........|عنوان=.......|ژورنال=بخارا|مکان=تهران|دوره=.......|شماره=.......|سال=....|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید))&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]])&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد.&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۹۲|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۴۴۸|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار».&lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد کتاب|نام‌خانوادگی=اتحاد|نام=هوشنگ|پیوند نویسنده=هوشنگ اتحاد|عنوان=[[پژوهشگران معاصر ایران]]|ترجمه=.....|جلد=۱۲|سال=۱۳۸۷|ناشر=فرهنگ معاصر|مکان=تهران|شابک=۹۷۸۹۶۴۸۶۳۷۵۵۷|صفحه=۳۸۲|پیوند=.......|تاریخ بازبینی=۱۵بهمن۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فراچشم [[بزرگ علوی]]===&lt;br /&gt;
بزرگ علوی می‌نویسد: محجوب در ابراز عقاید خود میانه‌رو و آشتی‌جو بود. امان از کسی که به فرهنگ ایران می‌تاخت، آن‌وقت چنان او را می‌کوفت که دیگر مدارا و فروتنی سرش نمی‌شد.  (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===انسانِ قرن ما نبود===&lt;br /&gt;
از پرویز کاردان ، به عنوان نویسنده، کارگردان و بازیگر، در مصاحبه‌ای پرسیدند اگر در کاری نمایشی یکی از آدم‌های نمایش شما محمدجعفر محجوب باشد، دوست دارید به کدام جنبه‌های شخصیتی ایشان بیشتر بپردازید؟ در واقع این آدم بازی شما، استاد محجوب، مدرس و بانی واحد درسی «ادب عوام» است؟ محمدجعفر خوش‌خلق و شیرین‌کلام و بذلو‌گو است؟ یا جعفر انسانی متواضع، فروتن، بزرگوار، بزرگ‌منش و افتاده و خاکی است؟ کاردان در پاسخ می‌گوید: تصور می‌کنم، اگر زمانی در نمایشنامه‌ای انسان والایی چون محمدجعفر محجوب، با این صفاتی که شما گفته‌اید، داشته باشیم، بسیاری به آن خرده خواهند گرفت که این انسانْ انسان قرن ما نیست، چرا که این همه محسنات نمی‌تواند در یک انسان قرن ما باشد ولی حقیقت این است که استاد محجوب جز این نبود، و من شیفتهٔ کلام شیرین و بذله‌گویی استاد بودم و مرید مرد فروتن، بزرگوار و افتاده‌ای که همهٔ ما مدیون او هستیم. (کاردان ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دویست سال بگذرد تا چون ما گلی بشکفد===&lt;br /&gt;
ناگهان خبر رسید که سرانجام آن واقعهٔ شوم پیش آمد. اما من هنوز باور نمی‌کنم که دهانِ آن راویِ شکرسخن از گفتار بازمانده باشد. او آنجا نشسته و دارد از فردوسی و شاهنامه می‌گوید. (ایرج پارسی‌نژاد ص۴۹۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محجوب سپندار فروزانی را می‌ماند که، پس از زمانی روشنی‌بخشی، می‌رفت تا درون خویش مرگ بیند و به زندگانی رسد. &lt;br /&gt;
دوستان می‌دانستند که استاد محجوب در کار نبرد با چنگار است و، با آن‌همه، دست از زیبانبرد زیست برنمی‌داشت! می‌اندیشید، می‌خواند، می‌پژوهید و می‌نوشت... &lt;br /&gt;
ابن‌یوسف ۱۳۷۴ الف: ص ۴۶&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سوگ‌سرودها===&lt;br /&gt;
ببند ایرج از این اظهارِ غم دم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که غمگین می‌کنی خواننده را هم (پارسی‌نژاد ۱۳۷۵: ص‌ص ۷۹تا۷۵)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جهان ما چه وضعش خوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین ما عجب مرغوب می‌شد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر هر آدمی در رشتهٔ خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب می‌شد (خرسندی ۱۳۷۴: ص۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23271</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=23271"/>
		<updated>2019-02-05T07:12:15Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Mohammad jafar mahjob.jpg&lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر)&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به چنگار (سرطان)&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   = تندنویس مجلس شورای ملی، مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی، رایزن فرهنگی ایران در پاکستان، عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، سرپرست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = [[ادبیات عامهٔ ایران]] ، [[کلیات عبید زاکانی]]، [[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =[[آفرین فردوسی]] و... &lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری و زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد و شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = لیسانس علوم سیاسی،  لیسانس زبان و ادبیات فارسی، دکتری زبان و ادبیات فارسی &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; نویسنده، محقق، مترجم، مصحح، فرهنگ‌نویس، فرهنگ‌پژوه نامی، استاد دانشگاه داخل و خارج کشور و صاحب‌نظر در فرهنگ و ادب عامه در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و دوران دبستان و دبیرستان خود را در پایتخت گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.(علوی ۱۳۷۸: ص ص ۶تا۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22868</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22868"/>
		<updated>2019-01-30T14:02:11Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = نصرت‌الشریعه (مادر)&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شیرین زبانی که محجوب بود===&lt;br /&gt;
او مرد شیرین سخنی بود که به خوش‌ترین لهجهٔ تهرانی حرف می‌زد. محجوب این لهجهٔ عادی تهرانی را به لطف گیرایی نقال‌های سخندان به زبان می‌آورد، به‌طوری‌که، پس از چند لحظه، مخاطب بی‌اختیار به گفتار او دل می‌داد و توجه می‌کرد. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.(علوی ۱۳۷۸: ص ص ۶تا۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنج بیماری===&lt;br /&gt;
[[بزرگ علوی]] در سال ۱۳۶۶ مهمان محجوب در فرانسه بود. او می‌گوید: «گاهی احساس می‌کردم که تندرست نیست، شب‌ها صدای ناله او را می‌شنیدم. روز بعد که از او دلیل آن را می‌پرسیدم، بی‌آن‌که اخم کند می‌گفت شاید خواب می‌دیده‌ام. نمی‌توانم تصور کنم که از همان وقت گرفتار بیماری‌ای بود که به مرگش منتهی شد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======معلمی که محجوب بود======&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۹ تا پایان عمر گرم تدریس و آموزش رشته‌های گوناگون فرهنگ ایران و ادب فارسی در مؤسسات زیر بود: دانشسرای عالی، دانشگاه تربیت معلم، دانشگاه تهران، دانشگاه آکسفرد، دانشگاه استراسبورگ، دانشگاه برکلی کالیفرنیا.&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۱تا۱۸۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====ضبط نوارهایی دربارهٔ بزرگان زبان و ادبیات فارسی====&lt;br /&gt;
[[پرویز کاردان]] می‌گوید محجوب با بیانی گرم، ساده و دلنشین قصه‌های شاهنامه را برای ما تعریف و تفسیر کرده است. (کاردان ۱۳۷۴: ص۴) &lt;br /&gt;
محجوب طی دورهٔ مهاجرت خود به امریکا که تا درگذشت او ادامه یافت، ضمن تدریس در دانشگاه برکلی، توانست چهار دوره مجموعهٔ شاهنامه را با صدای خود ضبط و در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد.&lt;br /&gt;
وی در کنار فعالیت‌های دانشگاهی و پژوهشی، غزلیات حافظ، گلستان سعدی، شاهنامهٔ فردوسی، هفت پیکر نظامی، مثنوی مولانا و... را در برکلی و سن حوزه تدریس می‌کرد که حاصل آن ده‌ها نوار فیلمی است که به عنوان گنجینه‌ای بی‌نظیر باقی مانده است. (جعفری ؟: ص۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22866</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22866"/>
		<updated>2019-01-30T13:33:43Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهش در داستان‌های ایرانی======&lt;br /&gt;
جنبهٔ دیگر فعالیت محمدجعفر محجوب در پژوهش داستان‌های ایرانی، مانند امیرارسلان، حسین کرد، چهل طوطی و رستم‌نامه است. (علوی ۱۳۷۸: ص ۶)&lt;br /&gt;
قصهٔ امیرارسلان نامدار معروف‌تر از همه است. در پژوهش و ویراستاری محجوب، داستان‌گوی ناشناخته و نویسندهٔ آن هر دو شناسانده شده‌اند. (مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۸۰) مقدمهٔ بسیار محققانه و شیرینی که محجوب بر امیرارسلان نامدار نوشته از نوشته‌های خواندنی و به‌یادماندنی او است. (مهدوی دامغانی ۱۳۷۴: ص ص ۵۷۸تا۵۷۹) &lt;br /&gt;
وی نه تنها داستان‌های عامیانهٔ فارسی و آیین‌ها و سنت‌های ایرانی را معرفی کرده است بلکه بررسی و پژوهش دربارهٔ این موضوع‌های مهم را تا سطح مطالعات دانشگاهی و تحقیقات دانشگاهی به بحث گذاشته و توجه ادیبان کهنسال و پژوهشگران جوان و دانشجویان را به اهمیت این رشته از ادب فارسی جلب کرده است. (متینی ۱۳۷۲: ص ص ۱تا۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22865</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22865"/>
		<updated>2019-01-30T13:21:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* پژوهندهٔ ادبیات عامه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید اغراق نباشد اگر بگوییم کم‌تر کسی از معاصران ما، در حد وی، با زورخانه و ورزش‌های باستانی و آداب  و اصطلاحات آن آشنا بوده است. اطلاع وی در این رشته حتی از خود زورخانه‌کاران کهنسال نیز بیشتر بوده است؛ چه آنان فقط از آنچه امروز در گو زورخانه‌های ایران می‌گذرد آگاهند و محجوب، علاوه بر زورخانه‌های امروز، با تاریخچه و تحول آن و نیز اصطلاحات پیشینیان ما در این رشتهٔ ورزشی نیز به‌خوبی آشنا بود. (متینی ۱۳۷۲: ص ۳)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22864</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22864"/>
		<updated>2019-01-30T13:15:07Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======پژوهندهٔ ادبیات عامه======&lt;br /&gt;
محجوب پژوهندهٔ ادبیات عامه و شناسانندهٔ داستان‌های عامیانه است. &lt;br /&gt;
رسم گمشدهٔ سخنوری را اولین بار او معرفی کرد که اساساً چیست. (مسکوب ۱۳۷۵: ص۱۷۹)&lt;br /&gt;
او از سال ۱۳۳۷ حاصل مطالعات خود را به مرور دربارهٔ ادبیات عوام، در گذشته و حال، در [[مجلهٔ سخن]] به سردبیری [[پرویز ناتل‌خانلری]] منتشر ساخت. &lt;br /&gt;
[[خلیل موحد دیلمقانی]] می‌نویسد: نوشته‌های محجوب در مجلهٔ سخن دریچهٔ تازه‌ای بود به‌سوی ادبیات عامیانه و آیین‌ها و آداب و رسوم مردمی کشورمان گشوده شده بود و ارزش این ادبیات را برما جوان‌ها نشان می‌داد... محجوب در معرفی هنرهای عامیانه، تنها به نوشته بسنده نمی‌کرد. یادم می‌آید در یکی از شب‌ها که مجلسی از طرف مجلهٔ سخن در باشگاه دانشگاه تدارک دیده شده بود، محجوب با مرشدی که یکی از نامدارترین مرشدهای زمان خود بود وارد انجمن شد و مرشد و هنر او را با بیان شیرین خود به حضار معرفی کرد و سپس مرشد ضرب گرفت و همراه آن اشعاری مناسب با لحنی گیرا و خوش خواند. (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص ۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22863</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22863"/>
		<updated>2019-01-30T13:02:06Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               = کرسی «ادب عوام» در دانشکدهٔ هنرهای دراماتیک (موحد دیلمقانی ۱۳۷۴: ص۳)&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======در باب پژوهش محجوب دربارهٔ تعزیه======&lt;br /&gt;
تحقیقات او در زمینهٔ تعزیه و سابقهٔ آن در ایران خواندنی است. وی تصریح کرد که تعزیه در ایران به‌گونه‌ای تحت تأثیر نمایش‌های دینی مسیحیان مؤمن اروپا به‌وجود آمده است. (متینی ۱۳۷۲: ص۳)&lt;br /&gt;
محجوب بیان می‌کند نقالی، معرکه‌گیری، تقلید و تعزیه‌خوانی جزءِ ادبیات نمایشی عامه است. تعزیه نمایشنامه‌ای است در قالب شعر و نظم. (تفرجی شیرازی ۱۳۵۵/۲۵۳۵: ص۲۱)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====محجوب صاحب‌نظری در حوزهٔ ادبیات کودکان و نوجوانان======&lt;br /&gt;
کتاب [[انتخاب و انطباق منابع ادب فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]] رساله‌ای کم‌حجم و پرفایده است که راه‌های بهره‌گیری از متون کلاسیک و متناسب‌سازی آنها را برای نسل امروز معرفی می‌کند. &lt;br /&gt;
او منخصص روان‌شناسی کودکان و مهم‌تر از آن متخصص تحلیل قصه‌های کودکان است. می‌گوید: «ما دنیای کودکان را با این‌که روزگاری در آن بوده‌اسم فراموش کرده‌ایم و اصلاً نمی‌توانیم آن را درک کنیم. بچه‌ها نگرانی‌ها، اضطراب‌ها، ترس‌ها و بدبختی‌های خاصی دارند، ولی چون برای ما قابل‌لمس نیست، وقتی که بچه گریه یا ناراحتی می‌کند، نهایتاً به او می‌گوییم: باباجان برایت اسباب‌بازی می‌خرم! اما بچه اصلاً دنبال این چیزها نیست. نگرانی‌های دیگری دارد که بر ما پوشیده است، چون ما آن روزگار را فراموش کرده‌ایم.» (پژوهشگران معاصر ص۴۱۳تا۱۴۴)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22862</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22862"/>
		<updated>2019-01-30T12:23:39Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = م. صبحدم&lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنجِ انشانویسی===&lt;br /&gt;
از گوشه‌های شگفت‌آور زندگی وی رنجِ انشانوشتن بوده، طوری که اگر کسی در دوران دبیرستان و حتی دوران تحصیل علم حقوق به ایشان می‌گفت که شما بیش از چهل سال قلم خواهی زد، چنانکه اگر وزن نوشته‌هایت را در ترازو بگذارند از وزنِ خودت بیشتر می‌شود، بی‌درنگ پاسخ می‌داد «تو حتماً دیوانه‌ای که چنین خیال می‌کنی». اما این پیش‌بینی واقعیت یافت. (پژوهشگران معاصر ایران، ص ۳۹۸)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، رسالهٔ دکترای ادبیات (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[منتخب غزلیات شمس تبریزی]]»، (۱۳۳۴)&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22861</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22861"/>
		<updated>2019-01-30T11:53:53Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام===&lt;br /&gt;
تکیه‌کلام او «سید» بود. می‌گفت: سید، سید روشنگر... &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود [زهرا اقبال] نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
======چهار قلمرو فعالیت محجوب======&lt;br /&gt;
[[شاهرخ مسکوب]] کارهای محجوب را به چهار رشتهٔ متفاوت تقسیم می‌کند: اول، روزنامه‌نگاری و ترجمهٔ ادبیات غربی به فارسی است.&lt;br /&gt;
دوم، بررسی و تحقیق در ادب رسمی (کلاسیک) فارسی، ویراستاری یا چاپ انتقادی تعدادی از متن‌های ادبی است.&lt;br /&gt;
سوم، پژوهش و معرفی ادبیات به‌ویژه داستان‌های عامیانه است.&lt;br /&gt;
چهارم، آموزش و تدریس قلمروی اساسی زندگی فرهنگی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پژوهشگران معاصر ایران، هوشنگ اتحاد&#039;&#039;&amp;gt;[محمدجعفر محجوب| فرهنگ معاصر]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
(مسکوب ۱۳۷۵: ص ۱۷۶)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22860</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22860"/>
		<updated>2019-01-30T11:36:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* خود را شاعر نمی‌دانست */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22859</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22859"/>
		<updated>2019-01-30T11:35:19Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شوخی واگیردار===&lt;br /&gt;
شوخی‌های محجوب سیستماتیک بود، به این معنی که هر کلمه‌ای یا فکری را ممکن بود به بازی بگیرد و این بازی را ادامه دهد. به این ترتیب، نوعی زبان خصوصی به وجود آورده بود که بسیار ساده و محدود بود ولی درست مانند زبان متعارف عمل می‌کرد... وقتی می‌گفت «دیشب فیلم حرافی درج کردیم»، منظورش این بود فیلم قشنگی تماشا کرده است. یا اگر می‌گفت «فلانی معلومات کودانی کارسازی کرده»، منظورش این بود که فلانی کتاب مهملی نوشته است. این زبان را البته همه نمی‌فهمیدند، ولی دوستان محجوب آن را یاد گرفته بودند و بی‌اختیار میان خودشان به کار می‌بردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خودش را دست می‌انداخت===&lt;br /&gt;
محجوب خاکی و فروتن بود و این درواقع وجه دیگری از شوخ‌طبعی او بود. آدمی که جنبه‌های مضحک همهٔ امور دنیا را می‌شکافت و بازگو می‌کرد. طبعاً، خودش را هم به شکل یکی از همان امور می‌دید و دست می‌انداخت.&lt;br /&gt;
در واقع آن‌قدر فروتن بود که ادعای فروتنی هم نداشت.&lt;br /&gt;
برای او آمیزش با آدم‌ها از هر کاری مهم‌تر بود. (دریابندی ۱۳۷۴: ص ص ۲۸تا۲۹)&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] محجوب را با شش خصلتی که با هم در تضاد بودند می‌شناخت: «ساده‌مردی هوشیار»، «توانگری گشاده‌دست»، «سنت‌گرایی بدعت‌گزار». &lt;br /&gt;
نادرپور ادامه می‌دهد این تضاد در زندگی خصوص‌ی‌اش هم آشکار بود و از او «شرمگینی بی‌پروا» ساخته بود که در عین داشتن شرم، هنگامِ بذله‌گویی چنان گستاخ می‌شد که حاضران را نادیده می‌گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از عاشقی===&lt;br /&gt;
«عاشق کسی است که از عشق خود سرمست باشد و این سرمستی را به دیگران هم سرایت بدهد. این همان رابطه‌ای است که محجوب با زبان و شعر فارسی داشت.» دریابندری باز می‌گوید گاهی هم اگر مانند هر انسانی به چیزهای دیگری هم اعتنا می‌کرد برای فراهم‌کردن اسبابِ پرداختن به عشقش بود. نشست و برخاست با او سبب می‌شد عاشق زبان فارسی شوی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===رنگِ تازهٔ زبان محجوب===&lt;br /&gt;
[[نجف دریابندری]] می‌گوید محجوب در زمستان ۱۳۲۹ برای گردش به آبادان رفته بود. در جمع کوچکی از جوانان محلی حاضر شد. در آن ایام جوانی بیست و پنج شش ساله بود و لهجهٔ غلیظِ تهرانی‌اش برای ما غریب بود. به‌سرعت روحیهٔ جمع را دریافت و رنگ و روی تازه‌ای به آن داد و در حقیقت سردستهٔ جمع شد. آنچه از بابِ شعر و شوخی و تکیه‌کلام و ضرب‌المثل و غیره از او شنیدیم در ذهن همه حک شد. بعد از آن همه کم‌وبیش به زبان امیر و حتی به خیال خودمان با لهجهٔ او حرف می‌زدیم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حافظهٔ غریب محجوب===&lt;br /&gt;
«هزاران بیت شعر در حافظه داشت» که بی‌درنگ و بی‌دودلی در اختیارش بود و می‌توانست شاهد مثال برای اثباتِ نکته‌ای دستوری یا فقط برای لذت‌بردن شنونده از حفظ بخواند. «حافظهٔ محجوب با عشق او ارتباط مستقیم داشت.» به‌نظر نمی‌آمد شعری را به قصد حفظ‌کردن خوانده باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===ما کی هستیم که پیام داشته باشیم===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
[[نادر نادرپور]] می‌گوید: «در زندگی محجوب آنچه شگفت می‌نمود احترازی بود که از ادعادی داستان‌نویسی و شاعری داشت.» او هرگز داعیهٔ آفریدگاری در اقلیم ادب نداشت و خود را شاعر یا داستان‌سرا نمی‌پنداشت. (نادرپور ۱۳۷۵: ص ص ۱۸۷تا۱۹۰)&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF&amp;diff=22455</id>
		<title>جلال آل‌احمد</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84_%D8%A2%D9%84%E2%80%8C%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF&amp;diff=22455"/>
		<updated>2019-01-22T08:54:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* مخالفت با ولایت عزرائیل */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = جلال آل‌احمد&lt;br /&gt;
| تصویر                  = Jalal002.jpg &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = پیوسته می‌نوشت&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دانشور|۱۳۹۰|ک= غروب جلال|ص=۷-۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = سیدجلال آل‌احمد&lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = داستان، جستار، مستندنویسی، ترجمه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۰۲ آذر ۱۳۰۲&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://www.isna.ir/news/8309-04399/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D9%8A-%D8%B0%D9%83%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AE-%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%B3%D9%8A%D9%85%D9%8A%D9%86‏|عنوان =تاریخ دقیق زادروز جلال|ناشر = ایسنا|تاریخ بازدید = ۱ بهمن ۱۳۹۷|تاریخ = ۱۱ آذر ۱۳۸۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = سید احمد طالقانی و خانم دانایی&lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۱۸ شهریور ۱۳۴۸&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|دانشور|۱۳۹۰|ک= غروب جلال|ص=۲۳}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
| محل مرگ                = اسالم، گیلان&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ایست قلبی&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = تهران&lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = شهرری، مسجد فیروزآبادی&lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
|نام دیگر                =&lt;br /&gt;
|لقب                     = جلال آل‌قلم&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=8018|عنوان =تعبیر سید علی خامنه‌ای درباره جلال آل‌احمد|ناشر = دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای|تاریخ بازدید = ۱ بهمن ۱۳۹۷|تاریخ = ۱۸ شهریور ۱۳۸۸}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|بنیانگذار               = [[کانون نویسندگان ایران]]&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.bbc.com/persian/iran/2012/01/120130_l44_tudeh_party_writers_association|عنوان =دربارهٔ کانون نویسندگان ایران|ناشر = بی‌بی‌سی فارسی|تاریخ بازدید = ۱ بهمن ۱۳۹۷|تاریخ = ۱۱ بهمن ۱۳۹۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|پیشه                    =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =از ۱۳۲۳ تا ۱۳۴۸&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خودزندگی‌نامهٔ جلال&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = https://article.tebyan.net/11017/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-|عنوان =خودزندگی‌نامهٔ جلال آل‌احمد|ناشر = تبیان |تاریخ بازدید = ۱ بهمن ۱۳۹۷|تاریخ = ۱۸ فروردین ۱۳۸۴}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = واقع‌گرایی&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی =جوادی یگانه | نام =محمدرضا | نام خانوادگی۲ = مهدی‌پور | نام۲ = فرشاد | عنوان =روش‌شناسی جلال آل‌احمد | ژورنال = پژوهش‌های انسان‌شناسی ایران| مکان = | دوره = ۳| شماره =۱ | سال =۱۳۹۲ | تاریخ بازبینی = ۱ بهمن ۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &#039;&#039;[[غرب‌زدگی]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[مدیر مدرسه]]&#039;&#039;، &#039;&#039;[[خسی در میقات]]&#039;&#039; و...&lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها) = [[جلال به روایت اسالم]] {{سخ}} [[نویسنده بودن]] [[جلال آل‌احمد (فیلم مستند)]]&lt;br /&gt;
|همسر                    = [[سیمین دانشور]]&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =نداشت&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &#039;&#039;ادبیات فارسی&#039;&#039; (کارشناسی) {{سخ}} &#039;&#039;ادبیات فارسی&#039;&#039; (دکتری ناتمام)&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر افشار&#039;&#039;&amp;gt;{{پک|دهباشی|۱۳۶۴|ک=یادنامهٔ جلال آل‌احمد|ص=۱۶۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt; &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 = &#039;&#039;دانشگاه خوارزمی&#039;&#039; (دانشسرای عالی) {{سخ}} &#039;&#039;دانشگاه تهران&#039;&#039;&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &#039;&#039;علمیه نجف&#039;&#039; (ناتمام)&amp;lt;ref&amp;gt;{{پک|کائینی|۱۳۹۲|ک= دو برادر|ص=۱۰۶}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وب‌گاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد| جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
|گفتاورد                 = &lt;br /&gt;
|امضا                    = Jalal-e Al-e-Ahmad signature.png&lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jalal_Al-e-Ahmad01_(0).jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال در دوران تحصیل در دبیرستان]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal8.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال در جوانی کنار ایوان مدائن]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal7.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال جوان در کنار سیمینش]]&lt;br /&gt;
‌[[پرونده:Pedar jalal.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|آیت‌الله سیداحمد حسینی طالقانی پدر زنده‌یاد جلال آل‌احمد کنار فرزندش حجت‌الاسلام سیدمحمدتقی طالقانی و نواده‌اش حجت‌الاسلام سیدعلی آل‌احمد]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal11.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|تبریز. جلال آل‌احمد در کنار [[غلامحسین ساعدی]]، [[صمد بهرنگی]] و [[بهروز دولت‌آبادی]]]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jalal Al-e-Ahmad010 (0).jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال آل‌احمد درحال گفت‌وگو با چند تن از دانشجویان دانشگاه تبریز]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Jalal Al-e-Ahmad019 (0).jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال در کنار [[نیما یوشیج]]، [[علی‌اصغر خبره‌زاده]] و برخی دوستانش در دوران پس از انشعاب از حزب توده]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal14.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال آل‌احمد کنار پروفسور هانس استراشر در حاشیه یکی از ایرانگردی‌های خویش]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal Alahmad01.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال در خانهٔ پدری]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;سید جلال آل‌احمد&#039;&#039;&#039; روشن‌فکر، داستان‌نویس، منتقد ادبی و هنری، روزنامه‌نگار، فعال سیاسی، مستندنگار، جستارنویس، مترجم، معلم و نیز مدرس دانشگاه بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;lt;center&amp;gt;* * * * *&amp;lt;/center&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از نگاه جمهور اهالی ادبیات، آل‌احمد از نویسندگان مؤثر و جریان‌ساز ادبیات معاصر بود. نثر و نظر آل‌احمد محل بحث‌های پردامنه‌ای بین روشنفکران و نویسندگان بوده است. از همین روی، دیدگاه‌های آل‌احمد و سبک نویسندگی وی، موافقان و مخالفان بسیاری داشت. بخشی از این دیدگاه‌های متنوع دربارۀ وی در کتاب &#039;&#039;[[یادنامۀ جلال آل‌احمد]]&#039;&#039; بازتاب داده شده است؛ در «[[این گفت‌ و سخن‌ها]]» هم «مبلغ نویسندگی لومپنیسم» نامیده شده است، هم «آذرخشی در دل تاریکی.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد در خانواده‌ای پر جمعیت و پس از تولد هفت دختر به دنیا آمد.پدر وی [آیت‌الله] سیداحمد طالقانی از مجتهدان زمانه بود  و با [آیت‌الله] [[سید محمود طالقانی]] پیوند خویشی داشت. پدر آل‌احمد با اصلاحات دورۀ پهلوی اوّل بر سر مهر نبود. به همین خاطر در دستگاه اداری-حقوقی زمان وارد نشد و به تعبیر آل‌احمد ترجیح داد «آقای محل» باقی بماند. چنین شخصیتی راضی نبود فرزندش جز علوم حوزوی بخواند. او انتظار داشت که جلال وارد بازار کار شود، ولی آل‌احمد دور از چشم پدر به تحصیل پرداخت و از آموزش‌های مدارس جدید بهره برد. در مدرسه شبانه دیپلم گرفت و بعد از [[دانشسرای عالی]] دانش‌آموخته شد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خودزندگی‌نامهٔ جلال&#039;&#039;/&amp;gt; با آن‌که می‌توانست دکتری ادبیات فارسی از [[دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران]] دریافت کند،&amp;lt;ref name=&#039;&#039;نظر افشار&#039;&#039;/&amp;gt; تحصیلات عالیه را رها کرد و پای در ورطه ادبیات خلاقه نهاد. سال‌ها معلم بود، چنان‌ که برخی از داستان‌های جلال از تجربه‌های معلّمی او نیرو می‌گرفت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خودزندگی‌نامهٔ جلال&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد از ابتدای دهه ۲۰ وارد دنیای ادبیات شد. اولین مجموعه داستان وی &#039;&#039;[[دید و بازدید]]&#039;&#039; نام داشت. از آن زمان تا لحظه مرگ به سال ۱۳۴۸ آثار آل‌احمد به شکلی منظم در قالب‌های گوناگون ادبی منتشر می‌شدند. او همانند بسیاری از هم‌نسلان روشنفکرش جذب حزب توده شد و مدتی نیز سردبیر [[ماهنامۀ مردم]] بود. او در میانهٔ التهابات سیاسی دهه سی از این حزب جدا شد و دیگر به طور رسمی فعالیت سیاسی نمی‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خودزندگی‌نامهٔ جلال&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد بسیار اهل سفر بود. به هزاران آبادی سفر کرد و تا آخرین لحظه‌های عمرش برنامه‌های سفرهای آتی را برنامه‌ریزی می‌کرد. به آمریکا و روسیه و فلسطین اشغالی و کشورهای اروپایی و ممالک عربی هم سفر کرد. شرح تمام این سفرها را می‌نوشت و از روزهایش یادداشت‌برداری می‌کرد. هم‌زمان با این یادداشت‌برداری‌های در سفر به همسرش سیمین دانشور هم نامه می‌نوشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;خودزندگی‌نامهٔ جلال&#039;&#039;/&amp;gt; با عنایت به مقاله‌ها و یادداشت‌ها و ده‌ها کتاب منتشر شده از او و سیاههٔ نامه‌های او می‌توان چنین نتیجه گرفت که آل‌احمد پیوسته می‌نوشت. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد با شخصیت‌های سیاسی بسیاری هم دیدار می‌کرد. با هویدا یکی از آنان بود؛&amp;lt;ref name=&#039;&#039;دیدار هویدا&#039;&#039;&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://tarikhirani.ir/fa/news/37/bodyView/4753/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87.%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86.%D8%A8%D8%A7.%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7.%D8%A8%D9%87.%D8%AD%D8%B0%D9%81.%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1.%DA%A9%D9%85%DA%A9.%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D8%9F.html|عنوان =دیدار جلال با هویدا|ناشر = تاریخ ایرانی |تاریخ بازدید = ۱ بهمن ۱۳۹۷|تاریخ = ۱۸ مهر ۱۳۹۳}} &amp;lt;/ref&amp;gt; ثابتی نیز به دیدار او رفت و پیوسته با اراباب قدرت در تماس و مذاکره و مشاجره بود. شرح یکی از این مشاجرات را مسعود بهنود در برنامه هزار داستان خود نقل کرده است. آل‌احمد، پس از انتشار &#039;&#039;[[غرب‌زدگی]]&#039;&#039; با [امام] روح‌الله موسوی خمینی دیدار و نسبت به آیندۀ او ابراز خوشبینی کرد. با عنایت به همین دیدار و اظهار نظر آل‌احمد، شخصیت‌های انقلابی تاریخ معاصر ایران از او به نیکویی نام می‌برند. &amp;lt;ref&amp;gt;شمس آل‌احمد، از چشم برادر.&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌آل‌احمد در سال ۱۳۲۹ با [[سیمین دانشور]] ازدواج کرد و تا پایان عمر بچه‌دار نشد. او شرح این ماجرا را در کتاب &#039;&#039;[[سنگی بر گوری]]&#039;&#039; نوشته است. آل‌احمد زمانی در اسالم گیلان از دنیا رفت که به تصحیح سفرنامه‌هایش مشغول بود و قصد داشت داستانی بنویسید به نام «نسل جدید».&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌آثار آل‌احمد صدها بار تجدید چاپ شده است. &#039;&#039;[[مدیر مدرسه]]&#039;&#039; رمان مشهور آل‌احمد است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا کنون (مطابق اطلاعات بانک داده‌های [[خانۀ کتاب]]) ۹۸ بار چاپ شده است. در یک سال اخیر نیز ۹۹ بار آثار آل‌احمد چاپ شده است. &#039;&#039;[[غرب‌زدگی]]&#039;&#039; و &#039;&#039;[[در خدمت و خیانت روشنفکران]]&#039;&#039; دو اثر مهم آل‌احمد در [[جستارنویسی]] است که جمعا ۷۸ بار به چاپ رسیده‌اند. با نگاه به میانگین تعداد نسخه‌های منتشر شده از سفرنامه‌ها، سفرنامه‌های آل‌احمد نیز پرخواننده هستند. &#039;&#039;[[خسی در میقات]]&#039;&#039; سفرنامۀ حج اوست که پس از انقلاب اسلامی تا کنون ۸۵ بار تجدید چاپ شده است. ترجمه آل‌احمد از کتاب &#039;&#039;[[قمارباز]]&#039;&#039; نوشتۀ [[داستایفسکی]] نیز ۸۰ بار چاپ شده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
‌گران‌ترین جایزۀ ادبی حال حاضر ایران به نام این نویسنده ضرب شده است. [[جایزه ادبی جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]] سالانه به همت [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] مستقر در [[وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی]] در آذرماه -در ایام نزدیک به سالروز تولد جلال آل‌احمد- برگزار می‌شود. در این رویداد ادبی، نشان ویژۀ جلال آل‌احمد نیز به برگزیدگان اهداء می‌شود. &lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
==داستانک‌ها==&lt;br /&gt;
زندگی و دیدارهای آل‌احمد از خانه دزاشیب تا [[کافه فیروز]] و از [[کافه نادری]] تا کلبه‌اش در دهکدهٔ اسالم سرشار از نکته و خاطره و داستان است. شمّه‌ای از این روایت‌ها در ادامه می‌آید. &lt;br /&gt;
===آشنایی در اتوبوس===&lt;br /&gt;
در تعطیلات عید سال ۲۹ سیمین و ویکتوریا در  شهرستان مهمان بودند. بلیط بازگشت پیدا نمی‌شد. یأس‌شان نپایید. چند دانشجوی بانشاط برنامه‌شان را تغییر دادند. آن‌ها تصمیم گرفتند چند روزی بیشتر از بهار بهشتی آن شهر بهشتی استفاده کنند. بلیط‌ها را به سیمین و ویکتوریا دادند. در اتوبوس جوانی بلندبالا و خوش‌پوش جایش را به سیمین سپرد. به همین بهانه، با او از کتاب و ادبیات و فرهنگ حرف زد. گره رفاقت و وفاداری افکنده شد و آن دو یک‌دیگر را پسندیدند و پیوند بستند. آن جوان جلال بود. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
{{یادکرد وب|نشانی = https://www.mashreghnews.ir/news/342152/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF ‏|عنوان = آشنایی جلال با سیمین|ناشر = مشرق‌نیوز|تاریخ بازدید = ۱ ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = ۱۶ شهریور ۱۳۹۳}}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===مخالفت با [[ولایت عزرائیل]]===&lt;br /&gt;
وقتی یادداشت‌های سفر آل‌احمد و دانشور به «ولایت عزرائیل» منتشر شد، صداهای مخالف در فضا طنین انداخت. [آیت‌الله] [[سید علی خامنه‌ای]] که از دوستداران کتاب‌های آل‌احمد بود، این اعتراض را به گوش او رساند. آل‌احمد سربالا پاسخ داد، ولی به سال ۴۶ متنی را در [[نشریه دنیای جدید]] منتشر کرد با عنوان «آغاز یک نفرت». دنیای جدید برای همیشه تعطیل شد. قمی‌ها همان متن را با تیتر «اسرائیل، عامل امپرالیسم» منتشر کردند. رضایت نسبی کسب شد. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;ولایت عزرائیل، جلال آل‌احمد&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سر پرشور===&lt;br /&gt;
مجابی با سپانلو مصاحبه را شروع کردند و رفته رفته تعدادی دیگری نیز به آن‌ها اضافه شدند. بحث به موضوعات سیاسی کشید. جلال با صدای بلند شروع به انتقاد از حکومت کرد و گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«می‌خواهند تا سال ۲۰۰۰ در این مملکت تعداد دهات را از ۱۰ هزار به ۲ هزار برسانند و این قتل‌عام بزرگ سنت‌های ایرانی است...» &lt;br /&gt;
ناگهان سیمین بلند شد و با بغض گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«او را‌‌ رها کنید. چرا وادارش می‌کنید چنین حرف‌هایی را در جمع عمومی بزند؟ به صلاحش نیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و گفت‌وگو قطع شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدار با بنیان‌گذار===&lt;br /&gt;
احمد واسطه بود و آیت‌الله در بیرونی خانه‌اش مهمان‌ها را پذیرفت. آن‌چه دیده به آن جلب می‌شد، تشکچه‌ای بود در بالای اتاق. از زیر تشکچه گوشه‌ کتابی بیرون زده  بود. جلال جلد [[غرب‌زدگی]] را شناخت. به آیت‌الله گفت:‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«این پرت‌وپلاها به دست شما هم رسیده؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت‌الله پرت‌وپلا را اباطیل شنید. انکار کرد و ادامه داد:‌ &lt;br /&gt;
«این حرف‌ها را ما باید می‌زدیم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیت‌الله از زیر همان تشکچه پاکتی بیرون آورد. آن‌قدری بود که پیش‌پرداخت خانه‌ای را تأمین کند که بعدها [[شمس آل‌احمد]] در آن زندگی کند. &lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | ژورنال = کیهان فرهنگی | شماره = ۲۲۲ | تاریخ = فروردین ۱۳۸۴ | ص = ۱۰-۱۱}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فرزندخواندگان===&lt;br /&gt;
اولی‌ گزینه [[لیلی گلستان]] بود. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد ژورنال | ژورنال = یادآور | شماره = سوم | تاریخ = ۱۳۸۶ | ص = ۱۴۸-۱۵۰}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
او خاطرات شیرین گذشته و محبت‌های سیمین و جلال را راوی است نه به اندازه امکانی این‌که بتواند فرزندخوانده آنان باشد. امّا فرزند داشتن مهم‌ترین مسأله زندگی زناشویی سیمین و جلال بود. فرزند هوشیاری را هم در سال‌های آخر یافته بودند. احمد یاسمی‌ نامی بود در اسالم. جلال و سیمین هر دو موافق بودند که احمد را به تهران بفرستند. شاید هم فرزندشان باشد؛ این که سنگی بر گور جلال باشد که نه؛ برای آن پدرِ خونی بودن ذاتی است. احمد نپذیرفت، هم‌چنان که هیچ کس دیگری هم نپذیرفت. امّا احمد با حسرت از خاطرات گذشته یاد می‌کند و الان پشیمان است.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref name=&amp;quot;اسالم شهر مرگ جلال&amp;quot;&amp;gt;{{یادکرد وب|نام‌خانوادگی = |نام = |عنوان = فرازهایی از تاریخ ایران|ناشر = تاریخ‌نگار| نشانی = https://www.mehrnews.com/news/1698731/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D9%85 |تاریخ = ۲۸ شهریور ۱۳۹۱| تاریخ بازبینی = ۱۷ دی ۱۳۹۷|شناسه={{شناسه یادکرد|تاریخ‌نگار}} }}&lt;br /&gt;
&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===آن‌چه ثابتی گفت===&lt;br /&gt;
«فکر نکن ما آنقدر ناشی هستیم که تو را بکشیم و اجازه بدهیم شهید راه آزادی شوی و از قبرت امامزاده ساخته شود. روزی که در خیابان راه می‌روی یک کامیون ترمز بریده زیرت می‌گیرد و لهت می‌کند. بعد با عزت و احترام در شاه عبدالعظیم دفنت می‌کنیم و نخست‌وزیر هم هر هفته یک دسته گل تقدیم مزارت می‌کند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روایتی بود که پرویز ثابتی ساواک برای جلال ساخت. آن‌چه رخ داد، دور بود و نبود. &lt;br /&gt;
===عزاداری نامشروع===&lt;br /&gt;
این‌که سید محسن امین حق داشته باشد منتقد سنت‌های عزاداری حسینی باشد حرفی بود، این که جلال راوی این دیدگاه و مبشّر آن باشد حرفی دیگر. پدر دوّمی را تاب نیاورد. کدورت ایجاد شده بود. بعدها نحوه پوشش سیمین هم بر این کدورت می‌افزود. امّا اوّلین کتاب منتشر شده جلال خشمی را در پدر افروخت که به گفته بستگان تا آخر باقی ماند. &lt;br /&gt;
===نصر و جلال===&lt;br /&gt;
نصر نباید جلوی جلال و کتاب‌هایش را گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«من آمدم اجازه گرفتم که ما کتاب‌های جلال آل‌احمد را به نمایش بگذاریم در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دلیلش این بود که: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
« مردم خیال نکنند این‌ها اسرار مگوست؛ خود کارل مارکس را هم بگذارید، داس ‌کاپیتال را هم بگذارید روی میز جوان‌ها ببینند، ببینند داخلش چیست.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آخرش چه شد؟ نصر می‌گوید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«متأسفانه سازمان امنیت مخالفت می‌کرد و نگذاشتند.»&lt;br /&gt;
===مذهب مختار===&lt;br /&gt;
جلال به حج رفت و در آن‌جا نماز گزارد و بعد از سال‌ها نماز صبح خواند. در [[غرب‌زدگی]] به نگاه مذهبی روحانیون امید بست. آن‌ها را تنها گروهی می‌دانست که می‌توانستند آن‌ بکنند که آل‌احمد انتظار می‌کشید؛ رهایی از غرب و دل سپردن به هویت خود. با این همه در تک‌نگاری‌هایش رفتار مذهبی از خود گزارش نکرده است با این‌که از نوشیدن‌هایش حرف زده است و گاهی هم از تقیدات همراهان گله می‌کرد. جناب جیم در [[سفر فرنگ]] یکی از آنان بود. &lt;br /&gt;
===رفیق شفیق===&lt;br /&gt;
با هم مخالفت می‌کردند. سروصدای بسیار داشتند. فریادهایی می‌کشیدند که رگ گردن‌شان را سرخ‌تر می‌جنباند. این هم‌بحث قدیمی، این یار همیشه، نزدیک‌ترین رفیقش [[خلیل ملکی]] بود. او به تیر ماه سال ۴۸ رفت. ریش توپی عکس آخر جلال هم به خاطر از دست دادن این رفیق دیرین بود. حتی [[انور خامه‌ای]] بعید نمی‌داند مرگ ملکی در سال ۴۸ جلال را از پای انداخته باشد. این اظهار نظر اگر ذوقی هم باشد، حاکی از صمیمیت بین جلال و خلیل ملکیِ نیروی سوّم بود. &lt;br /&gt;
===با سیمین===&lt;br /&gt;
مطابق مستند [[جلال به روایت اسالم]] که ساخته [[حسن حبیب‌زاده]] است، مردم رابطه بین سیمین و جلال را عاشقانه توصیف کرده‌اند. نامه‌ها که در چند جلد به همت [[نشر نیلوفر]] منتشر شده است گواه همین  علاقه است. عبارت‌های پر از مهر بین آن‌ها می‌پایید. نامه‌های جلال به سیمین در سفر آمریکا از خود سفرنامه آمریکا جلال بیشتر حجم یافته است و نامه‌های سیمین به جلال از هر دوی این‌ها بیشتر.&lt;br /&gt;
===القاب===&lt;br /&gt;
از مدرسه شروع کرده بود. انتر ساواک و دلقک دربار نخسین خطاب‌ها بود. بعدها ادامه یافت. مهربان‌ترش عبارت «دوست پیر شده» بود خطاب به [[نیما یوشیج]] و تندترهایش «بار قاطر» برای [[احسان یار شاطر]]. «خانلرخان» نصیب [[پرویز ناتل خانلری]] شد و البته «سرور» نهایت احترامی بود که می‌توانست به «حضرت» [[احمد فردید]] هدیه شود. با این همه جلال صراحتا نظرش را درباره دیگران اعلام می‌کرد. یک بار هم از آمریکا خطاب به سیمین نوشت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«یکی بزن توی سر آن دخترک ترک [...] و بهش حالی کن که این شهر غیر از علی‌آباد است و این ژلال غیر از شوهر احمق اوست. پدرسوخته! مرده‌شورش را ببرد.»&lt;br /&gt;
===نکند ساواکی باشید؟===&lt;br /&gt;
راححت به موسوی گرمارودی اعتماد نکرد. باید زمان می‌گذشت. حق با جلال بود چون همیشه تحت تعقیب ساواک بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«وقتی گفتم از کجا آمده‌ام و با چه افرادی آشنا هستم، به‌‌تدریج به من اعتماد کرد. در این فاصله نعمت آزرم هم از مشهد آمد و همراه ایشان به منزل مرحوم جلال رفتیم. از همه مهم‌تر این که آدم بسیار باهوش و باتجربه‌ای بود و سریع اهل و نااهل را می‌شناخت. در کافه فیروز، من یک روز سر میز ایشان بودم، آقای براهنی هم می‌آمد. مرحوم جلال از ایشان دعوت کرد به خانه‌اش برود و بفرمایی هم به بنده زد. من هم سریع پذیرفتم!»&lt;br /&gt;
===با هم‌ولایتی===&lt;br /&gt;
سید محمود اهل طالقان و آیت‌الله جبهه ملّی بود. جلال را می‌ستود و جلال هم دوست داشت که با او صحبت کند؛ درباره اسلام و سیاست. جلال می‌گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آقا سرم آتش گرفته. این روزها دارم منفجر می‌شوم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سید محمود گفت در اوّلین فرصت به کلبه جلال در اسالم خواهد رفت تا از اوضاع زمانه بگویند. سید محمود حکمت آتش در سرِ جلال را نیافته بود. اوّلین فرصت هیچگاه پیش نیامد.&lt;br /&gt;
===ساعتی پس از مرگ===&lt;br /&gt;
سیمین خودش پشت فرمان نشست تا برود دنبال دکتر شیخ. جلال امّا در دنیای ما نبود. سرایدار نظام بابایی نام داشت که کنار سیمین نشست. باران آمده بود و باریکه راه از سرِ خلیف‌آباد تا ساحل آلالان گِلی بود. سیمین امّا نمی‌دانست بر کدام زمین راه می‌راند. لندرور بین زمین و آسمان و مماس با پرچین‌ها می‌تازید. نظام گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«آن رفته، ما را هم می‌خواهید مثل او کنید... آرام‌تر بروید.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سیمین دستش را آورد بالا و گریان گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نظام! جلال رفته.»&lt;br /&gt;
===پنج‌شنبه‌ها===&lt;br /&gt;
اسلام کاظمیه، برادران رویایی، منوچهر هزارخانی، ابراهیم گلستان، احمد شاملو، سیروس طاهباز، یوسف شریعت‌زاده، میرزای توکلی، حسین توکلی، رضا براهنی، پرویز داریوش، ناصر پاکدامن، نادر نادرپور، محمود به‌آذین، غلامحسین ساعدی، هانیبال الخاص، اصغر خبره‌زاده، منوچهر آتشی، رحیم عابدی، عبدالعلی دستغیب، مهری آهی، علی اصغر حاج سیدجوادی، هوشنگ ساعدلو و داریوش آشوری از جمله افرادی بودند که در جلسه پنج‌شنبه‌های خانهٔ سیمین و جلال حاضر بودند.&lt;br /&gt;
===ساعدی پس از مرگ جلال===&lt;br /&gt;
سیدحسینی مترجم نقل می‌کند روز مرگ جلال ساعدی حال زاری داشت. به گل‌سرخی گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هیچ چیز ننویسید.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و بعد گریه سر داد. توی ماشین هم ادامه داد. مثل زن‌ها نوحه می‌کرد. در خانه صبا به ترکی گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«هجده ساعت است گریه می‌کنم و مثل جغد شده‌ام.»&lt;br /&gt;
===اهلش نبود===&lt;br /&gt;
اهلش نبود، ولی بخاری هیزمی گذاشته بود و ارادت‌مندان را آرزو به دل نمی‌گذاشت. آن‌ها از مصاحبت با بخاری هیزمی سیر نمی‌شدند. او هم احترام مهمان را به جا می‌آورد. مهمان‌ها از مطرح‌ترین شاعران زمان بودند؛‌ یکی در شعر کلاسیک و دیگری در شعر نو. ولی هر دو مصاحبتی یکسان در کنار بخاری هیزمی طلب می‌کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نرخ‌ها===&lt;br /&gt;
جلال از عددها نمی‌گذشت. تک‌نگاری‌های جلال از قیمت‌های روز آکنده بود و مثل هر ایرانی دیگری عددها را سبک‌سنگین می‌کرد و این سبک‌سنگین کردن‌ها را هم می‌نوشت. در سفر فرنگ به سال ۴۱ پالتوی جیر خوب در پاریس ۱۰۰۰ فرانک بود در حالی که حق‌الزحمه جلال برای هر روزش ۴۵ فرانک. برای ۳۸ روز اقامت در فرنگ ۱۵۵۰ فرانک خرج کرده بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ساندویچ به سه فرانک، یک حمام در هتل، دو و نیم. و هشت تا برای نهار. یک قهوه و دو تا کنیاک، شش و نیم.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و همین طور دیگر خرج‌وبرج‌ها را می‌نوشت در سفر روسیه به روبل و در سفر حجاز به ریال و در دیگر یادداشت‌ها به واحدهای پولی دیگر. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Jalal-forough.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|جلال در مراسم ترحیم فروغ فرخزاد]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فروغ؛ آن‌چنان که بود===&lt;br /&gt;
با او فاصله داشت. خبرهایی به گوشش می‌رسید. برایش پذیرفتنی نبود. ولی علیه‌اش نبود. حمایت می‌کرد. درباره کمتر کسی این‌گونه سکوت کرده بود. روز ترحیم هم سرش پایین‌تر بود. لبه‌های پالتو بالا آمده بود. چشم‌هایش هم نمی‌خواست روبه‌رو را بشکافد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===دیدار با [[محمد قاضی]]===&lt;br /&gt;
قاضی روزی در کتاب‌‌فروشی نیل به آل‌احمد برخورد. آل‌احمد هم مشغول به کار خود بود و قاضی هم شعر نویی را می‌خواند. رو می‌کند به جلال: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نوشته ناشتایی خود را کارد زدم. این یعنی چه؟»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال گفت:‌&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پدر از آن روز که چشم ما به کتاب باز شد با ترجمه‌های تو باز شد. حالا تو می‌گویی نمی‌فهمم؟»&lt;br /&gt;
===پرخاش به هویدا===&lt;br /&gt;
در دیدار با امیر عباس هویدا، همراهان دیگری هم داشت. امّا آن‌که پرشورتر از باقی به هویدا پرخاش کرد او بود. هویدا از وجود سانسور اظهار بی‌خبری کرد. او از هیأت نویسندگان خواست تا طرحی برای سانسور بیاورند. آل‌احمد گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«ما برای اعتراض به سانسور به اینجا آمده‌ایم حال شما می‌خواهید از ما مشتی سانسورچی درست کنید؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هویدا پاسخی نداشت. دستور بررسی داد. تا امروز گزارشی از آن کمیته مورد نظر هویدا به دست نیامده است. &lt;br /&gt;
===بن‌بست ارض===&lt;br /&gt;
این نام بن‌بستی بود که به خانه جلال و سیمین در دزاشیب ختم می‌شد. جلال این اسم را بر روی آن گذاشت. گویی جلالْ زمین را بن‌بستی می‌دانست که او هم در آن‌جا زندگی می‌کرد. خانهٔ بن‌بست ارض در سال ۹۷ تبدیل شد به [[خانه موزه سیمین دانشور و جلال آل‌احمد]]. &lt;br /&gt;
===کلاس انشاء===&lt;br /&gt;
رسم نبود که معلّمان در آن روزگار در انتهای کلاس بنشینند. جلال امّا با دانش‌آموزان می‌جوشید. یک‌بار هم رفت پای تخته و نوشت: «چرا زنده‌ام؟»  یکی گفت برای انتقام زنده است. انتقام از «طبقه‌ای که ظلم می‌کند.» جلال گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«انسان نمی‌تواند برای انتقام زنده بماند.» بلکه برای «پی‌ریزی جامعه‌ای نو» می‌تواند همه را «به زیستن فرا بخواند.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===پالتوفروشی در مشهد===&lt;br /&gt;
جلال تازه از حرم بیرون آمده بود. پالتو را روی دوشش انداخته بود. مردی از حرم بیرون آمده بود. رو کرد به جلال: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«پالتو را چند می‌فروشی؟» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«عموجان فروشی نیست.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جلال ذوق کرد. به شریعتی می‌گفت خیلی خوشحال است از این که می‌بیند که یک دهاتی او را مثل خودش دیده و فکر نکرده است مثلا «روشنفکری» است که از تهران آمده است. شریعتی به جلال گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«او خوب با تو تا کرده، ولی تو خوب جوابش را ندادی. یک آدم معمولی که نمی‌گوید عموجان فروشی نیست... اصلا نمی‌گوید عموجان. این یعنی تو بیگانه‌ای، من از طبقه دیگرم.» &lt;br /&gt;
===مرگ مشکوک===&lt;br /&gt;
غیر از شمس، خواهرزاده‌اش هم این اواخر مرگ او را مشکوک نامید. سیمین چنین باوری نداشت. جلال خودش استاد این داستان بود. در موضوع [[صمد بهرنگی]] و آقا تختی مرگ‌ها را مشکوک جلوه داد و آن را بر گردن حکومت انداخت.  طنز روزگار این بود که مرگ جلال هم چنین شد؛‌ هم‌چون [[پابلو نرودا]] و سید مصطفی خمینی و یاسر عرفات و سعیدی سیرجانی.&lt;br /&gt;
===پس از===&lt;br /&gt;
[[امیرحسین فردی]] او را عمو خطاب می‌کرد. [[رضا امیرخانی]] خودش و مانند خودش را فرزند زنِ زیادیِ آل‌احمد می‌دانست. [سید علی موسوی گرمارودی] او را بزرگ‌ترین معلم خود خطاب کرد. [[محمدعلی مهدوی‌راد]] کار جلال را مصداق عمل صالح می‌دانست. هر روز بر این اظهارنظرهای «پس از» افزوده می‌شود.&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===سوانح عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی آل‌احمد در پایین مي‌آید. این سال‌شمار بر مبنای پژوهش [[علی دهباشی]] تهیه شده است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۲: تولد در محله پاچنار تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۲: سفر به نجف که دیری نپایید. بازگشت به ایران و تأسیس انجمن اصلاح. اخذ مدرک دیپلم از دارالفنون. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: پیوستن به حزب توده ایران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۴: چاپ اوّلین داستان به نام زیارت. آشنایی با [[صادق هدایت]]. انتشار کتاب [[دید و بازدید عید]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۵: اتمام دورهٔ دانشکدهٔ ادبیات در [[دانشسرای عالی]]. آشنایی با نیما یوشیج. مدیریت چاپخانه [[شعله‌ور]]. انتشار گزارش‌هایی از بازدیدهای کلاس‌های دبیرستانی. مدیریت داخلی [[روزنامه بشر]]؛ روزنامه هفتگی و ارگان دانشجویان حزب توده. مدیریت داخلی [[مجله مردم]] مجلهٔ ماهانهٔ و تئوریک حزب توده ایران. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: تدریس در مدارس تهران. انشعاب از حزب توده به همراه [[خلیل ملکی]]. تأسیس حزب سوسیالیست تودهٔ ایران به همراه ملکی. انتشار [[از رنجی که می‌بریم]]. انتشار [[حزب توده بر سر دو راه]] به همراه [[اسحاق پریم]]. ترجمه و انتشار [[محمد آخرالزمان]] از [[پل کازانوا]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۷: انتشار مجموعه داستان کوتاه [[سه تار]]. ترجمه و چاپ [[قمارباز]] از [[فیودر داستایفسکی]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۸: ترجمه و انتشار داستان [[بیگانه]] اثر [[آلبر کامو]] به همراه [[علی اصغر خبره‌زاده]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۹: مدیریت شاهد به صاحب امتیازی [[علی زهری]] و به سردبیری [[مظفر بقایی]]. تأسیس [[حزب زحمتکشان ایران]] به همراه بقایی و ملکی. انتشار نمایشنامه‌ای از کامو به نام [[سوء تفاهم]]. ازدواج با [[سیمین دانشور]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۱: همراهی با خلیل ملکی در انتشار مجلهٔ [[نبرد زندگی]]. تأسیس [[نیروی سوم]] به همراه خلیل ملکی. انتشار مجموعه داستان [[زن زیادی]] و ترجمه [[دست‌های آلوده]] اثر [[ژان پل سارتر]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: همسایگی و همنشینی با [[نیما یوشیج]]. کناره‌گیری از نیروی سوم. تأسیس بنگاه مطبوعاتی [[رواق]] به همراه [[باقر کمیلی]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: انتشار کتاب [[اورازان]] و ترجمهٔ [[بازگشت از شوروی]] اثر [[آندره ژید]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۴: انتشار کتاب [[تات‌نشین‌های بلوک زهرا]]. انتشار [[مائده‌های زمینی]] از [[آندره ژید]] به همراه [[پرویز داریوش]]. انتشار [[هفت مقاله]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: سفر به اروپا به همراه [[سیمین دانشور]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار داستان‌های [[مدیر مدرسه]] و [[سرگذشت کندوها]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: مدیریت مجلهٔ [[علم و زندگی]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار [[نون و القلم]].&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: سرپرستی [[کیهان ماه]] که به اندازه دو شماره دوام آورد. انتشار کتاب‌های [[سه مقاله دیگر]] و [[کارنامه سه ساله]] و [[غرب‌زدگی]]. سفر به اروپا. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۳: سفر به حج. سفر به شوروی به دعوت هفتمین کنگره بین‌المللی مردم‌شناسی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۴: سفر به آمریکا به دعوت سمینار بین‌المللی و ادبی سیاسی دانشگاه هاروارد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار ترجمهٔ [[کرگردن]] اثر [[اوژن یونسکو]] و انتشار سفرنامهٔ [[خسی در میقات]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۶: انتشار کتاب [[نفرین زمین]] و ترجمهٔ رساله‌ای از [[ارنست یونگر]] به نام [[عبور از خط]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۷: تشکیل [[کانون نویسندگان ایران]]. توقیف [[کارنامه سه ساله]]. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۸: مرگ خلیل ملکی در تیرماه. مرگ در بعد از ظهر هفدهم شهریورهاه ۱۳۸ در اسالم گیلان. &lt;br /&gt;
=== روی دور تند ===&lt;br /&gt;
زندگی جلال آل‌احمد از سال ۱۳۰۲ که به دنیا آمد تا ۱۳۴۸ که از دنیا رفت، از هیجان آکنده بود و شرح آن زندگانی را جابه‌جا در داستان‌ها و تک‌نگاری‌ها و جستارهایش آورده بود. مثلا دوچرخه‌سواری و سال‌های کودکی‌اش در داستان گلدسته‌ها و فلک نمودار شده بود. سابقه معلمی و مدیر مدرسه بودنش در [[مدیر مدرسه]] و [[نفرین زمین]] پررنگ بود. چنان می‌نوشت که چنان می‌زیست. نوشته‌های آل‌احمد به حتم کم یا زیاد رد پایی در واقعیت داشته‌اند. اهل نوشتن از فضاهای تجربه‌ نشده یا صرفا خیال‌انگیز نبود. از این رو جلال را نویسنده‌ای واقع‌گرا نامیده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد روی دور تند می‌زیست. چنان که گفته‌اند ازدواجش را باور نمی‌کردند. صاعقه‌وار بود. ظرف چند روز دوستی و دلبستگی، قرار زناشویی بسته شد. سیمین دانشور که آل‌احمد «دختر شیرازی» هم صدایش می‌کرد، به خواستگارهای دیگر جواب رد داده بود و در برابر جذبه جلال آل‌احمد تاب نیاورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین زندگی روی دور تند برای آثار جلال هم اتّفاق افتاد. برخلاف برخی از نویسندگان و شاعران، جمهور آثار آل‌احمد در زمان حیات او به چاپ رسیده بود. عادت نداشت نوشته را در پستو پنهان کند. می‌نوشت. حروف‌چینی می‌کرد. به سلیقه خود ویرایش و پیرایش می‌کرد و به دست چاپ می‌سپرد. فاصله بین نوشته شدن یک کتاب تا انتشارش برای آل‌احمد چندان طولانی نبود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تولدش در تهران و محله‌ای پاچنار از او نویسنده‌ای شهری می‌ساخت و او را نویسنده‌ای شهری هم نامیده‌اند و می‌توانست از محیط‌های شهری بنویسد و از روابط آدم‌های شهر. بعدها که به حوزه نجف رفت و در کار دین شده بود به سنت‌های اصلاح دینی توجه نشان داد. عزاداری‌های نامشروع را ترجمه کرد و ناگهان شهرت یافت. در سال‌های ابتدایی نویسندگی بیشتر داستان کوتاه می‌نوشت. این عادت را در دهه‌های بعدی زندگی‌اش ادامه نداد. در سال‌های پایانی عمر تماما به رمان‌نویسی روی آورده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دهه‌های جوانی بیشتر به سفرهای داخلی می‌رفت. در دهه آخر عمر توانست به تعبیر خودش چهار قبله را زیارت کند. مسکو و آمریکا و مکه و بیت‌المقدس. سفر به اروپا هم در همین دهه رخ داد. سفرهای طولانی که شرحش را در سفر فرنگ نوشته است و ردپایی از آن سفرها در کتاب‌های دیگری هم دیده می‌شود؛‌ هم‌چون سنگی بر گوری.  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد به نسبت نویسندگان ایرانی پرکار بود. سیاهه آثار آل‌احمد در بخش منبع‌شناسی همین جستار نشان می‌دهد که آل‌احمد از مقاله‌نویسی تا روزنامه‌نگاری از نقد تا تک‌نگاری از داستان‌نویسی تا نامه‌نگاری را پرحجم دنبال می‌کرد. تنها آثار ترجمه شده آل‌احمد می‌تواند برای سبدِ آثار یک مترجم تمام وقت کافی باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد پیری و فرتوتی را به چشم ندید. اوّلین بار که به طور جدّی مریض شد، آخرین‌ بارش بود و از دنیا رفت. همین شد که لیلی گلستان با شنیدن خبر درگذشت آل‌احمد غش کرد و سیمین نمی‌توانست آن رفتن روی دور تند را باور کند. مرگ آل‌احمد شبیه زندگی‌اش بود. دفعی، آنی، چنان که هزاران بار درباره‌اش گفته‌اند: سخت «تلگرافی.»&lt;br /&gt;
====از زبان خود====&lt;br /&gt;
آل‌احمد متن خودزندگی‌نامه‌اش را در دی‌ماه ۴۳ منتشر کرد. آل‌احمد درباره زندگی‌اش به همان بیان همیشگی‌اش صحبت کرد. از «نزول اجلالش به باغ وحش این عالم» گفته است تا جایی که دربارهٔ تک‌ تک آثارش صحبت کرده است. امّا دربارهٔ روزهایی که پیش‌رو داشت نوشته بود: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبی ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت...»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران===&lt;br /&gt;
دیدگاه‌های مثبت و منفی درباره آل‌احمد فراوان است. برخی از این دیدگاه‌ها چکیده‌وار در ادامه می‌آیند. کتاب دیدگاه‌های آل احمد به اندازه آثار آل‌احمد حجیم و پرحاشیه است. در نظر دیگران آن‌چنان بود که [امام] خمینی مایل به دیدارش بود، هویدا درباره‌اش نظر می‌داد و رهبر فعلی جمهوری اسلامی شیفته وی بود. این گرایش‌ها و نظرها تنها به سیاست‌مداران محدود نمی‌شد، همه طیف‌های فکری نیز از او سخن می‌گفتند. شمّه‌ای از این دیدگاه‌ها در ادامه می‌آید.&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[داریوش آشوری]]====&lt;br /&gt;
داریوش آشوری به خانه آل‌احمد رفت‌وآمد داشت. درباره او می‌نویسد: «همه را وامی‌داشت که در برابر او موضع بگیرند» چرا که «هیچ‌کس نمی‌توانست او را ندیده بگیرد.» به نظر آشوری، آل‌احمد «حضوری شدید داشت که تمام فضا را پر می‌کرد.» او ادبیات آل‌احمد را پس از ادبیات هدایت، از گونه و لونی دیگر تحلیل می‌کند. آشوری می‌نویسد: «ادبیات سرخورده، غمگین، و رنگ‌پریدهٔ [[بوف کور]] جایش را به ادبیاتی ستیزنده و شتابنده و جهنده و پرغوغا داد.» به نظر آشوری نثر آل‌احمد به او این امکان را می‌داد که بتواند «ضعف‌»هایش را بپوشاند. آشوری که از منتقدان [[غرب‌زدگی]] آل‌احمد هم بود، با جمله «باری، یادش بخیر، این برادر بزرگ» مقاله‌اش دربارهٔ او را به پایان برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[فریدون آدمیت]]====&lt;br /&gt;
به نظر آدمیت، آل‌احمد از «سیر برخورد تمدن‌ها» آگاهی نداشت. آل‌احمد نه تاریخ مدرنیت غرب را می‌شناخت، «نه در فرهنگ غرب مایه‌ای داشت.» آدمیت چنین می‌نوشت که آل‌احمد «آشفته»فکر و به لحاظ «اجتماعی» هم نویسنده‌ای متوسط بود. در نظر وی، آل‌احمد در «موضوع» و حتی در «سبک» هم بازاری بود. آدمیت نمونه درست اعتراض در نوشتن را در [[صادق هدایت]] می‌دید نه در کلمه‌های «مصنف [[غرب‌زدگی]]». آدمیت بر این باور استوار بود که آل‌احمد، نقش نویسندگی «لومپنیسم» را به بهترین وجهی ایفا می‌کرد. جمله‌های آخر آدمیت درباره آل‌احمد دل‌جویانه بود:‌ «گرچه شاید در اصل چنین نیتی نداشت.»&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مهدی اخوان ثالث]]====&lt;br /&gt;
آل‌احمد چنان بود که شاعران زمان هم درباره‌اش نظر بدهند و نثر بنویسند. نثر آل‌احمد در نظر اخوان ثالث یک نثر «ممتاز و درخشان» بود. او آل‌احمد را نویسنده‌ای «با استعداد پرشور و حساس و فعالی» می‌دید که با حساسیت فوق‌العاده‌ای با «مسائل و امور تازه» درگیر می‌شد. به نظر اخوان ثالث مسائلی در جامعه ایرانی مطرح نمی‌شد مگر آن که آل‌احمد در آن مسأله «داوری پرشور و شجاعانه و انسانی» نکرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
به نظر افشار آل‌احمد «چشمه جوشنده و زلالی از کوهسار زیبای ادب معاصر ایران» بود که چون «بادپایی تندسیر از کاروان فهم و ذوق» جلوه می‌کرد و  «جاودانه» می‌ماند. افشار با نثری از آل‌احمد تمجید می‌کرد که او از آن دوری می‌کرد و حتّی منتقد آن بود! افشار می‌نویسد: «این هنرمنده جوینده، انسان دلیر و جوشان از میان ما رفت و زود هم رفت. شمع سراپا نسوخته بود.» به تعبیر افشار، «نویسندگی زندگی او بود. او با این لذّت زندگی می‌کرد.» به عقیده افشار، آل‌احمد «به ادبیان و محققان اعتقادی نداشت.» از همین روی بود که دوره دکتری ادبیات فارسی در دانشگاه تهران را به پایان نبرد. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[هانیبال الخاص]]====&lt;br /&gt;
الخاص، مورد علاقه آل‌احمد بود و بذله‌گویی و خوش‌محضری‌اش سیمین و جلال را سرِ ذوق می‌آورد. او آل‌احمد را «انسان» می‌دانست فراتر از آن‌که او را آدمی سیاسی یا حتّی اجتماعی بداند. الخاص او را انسانی «پرمحبت و هنرمند و ایرانی» می‌دانست. الخاص هم‌چنین معتقد است آل‌احمد در نثر و هنر «غول بود» و با دانشور هم‌نظر است که «هیچ کس نمی‌تواند جای جلال را پر» کند.&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[امیرپرویز پویان]]====&lt;br /&gt;
پویان بر این باور بود که آل‌احمد در صف آن‌ها که از گونه چریک‌های چپ زمانه می‌گنجیدند نبود، هرچند در صف «دشمن» هم تحلیل نمی‌شد. به همین اعتبار، به نسبتی «محدود» دوست آن‌ها بود. پویان در همان متن اشاره می‌کرد آل‌احمد «دشمن را هدایت می‌کرد» چرا که از «انقلاب می‌ترسید.» به نظر پویان، از آن‌جایی که جلال از «دیکتاتوری پرولتاریا» می‌هراسید نسبت به «دیکتاتوری بورژوازی» منعطف می‌شد. پویان آل‌احمد را به طور هم‌زمان ضد امپرایالیسم و ضد کمونیسم می‌دانست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [آیت‌الله][[سید علی خامنه‌ای]]====&lt;br /&gt;
«بهترین سال‌های جوانی» [آیت‌الله] خامنه‌ای «با محبت و ارادت به» آل‌احمد «گذشته است.» او معتقد است: «در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیلی است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ی روشنفکری» نامید. با همه‌ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.» وی از گپ‌وگفتی تلفنی با آل‌احمد صحبت می‌کند که با این که به نتیجه‌ای دلخواه نرسید، ولی از علاقه‌اش به جلال نکاست. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[پرویز خرسند]]====&lt;br /&gt;
«بزرگ‌ترین اثر جلال خود جلال بود. کتابی که نزدیک به پنجاه سال در حال نوشتنش بود... برجسته‌ترین صفت جلال را وجودش می‌گفت. وجودی که تجسم کامل یگانگی بود. یگانگی جسم و روح. ماده و معنی. واژه و مفهوم. آدم و عمل. جلال تصویر روشن نویسنده بود و مانیفست ادبیات و مقاومت. بی‌جلال ادبیات هجرت بي‌معنی است.»&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[محمدعلی جمال‌زاده]]====&lt;br /&gt;
جمال‌زاده، آل‌احمد را «مرد مردانه‌ای» می‌دانست که تنها یک بار بیشتر نتوانست ببیندش. با این‌که پیش‌تر بر سر [[مدیر مدرسه]] نامه‌نگاری انتقادی بین این دو نفر رقم خورده بود، ولی دیدار با «صفا و محبت» همراه بود. جمال‌زاده با خواندن کتاب [[غروب جلال]] نوشته [[سیمین دانشور]] بر این موضوع اشاره می‌کند که «جلال چه وجود نادر و فیاض و سرمشق سعی و کوشش و نمونه خدمت‌گزاری و مردم‌دوستی بوده است.»&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[سیمین دانشور]]====&lt;br /&gt;
دانشور در کتاب [[غروب جلال]] دیدگاه‌های خود درباره آل‌احمد را شرح داده بود. این کتاب مشحون از ستایش‌های دانشور بود. او زندگی و مرگ جلال را «زیبا» توصیف می‌کرد.او می‌گفت که آل‌احمد تحمل «دست‌های آلوده» را نداشت. «تحمل نوکری و نان به نرخ روز خوردن» هم. دانشور نوشت: «جلال خوب می‌بیند و خوب هم نشان می‌دهد. سر نترسی دارد.» دانشور بر این باور بود که کوشش‌های آل‌احمد در فضای ادبیات در حد «فداکاری» بود. سیمین می‌گفت کمتر زنی در جهان اقبال او را داشته است که جفتی مناسب خودش پیدا کند.&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[رضا داوری اردکانی]]====&lt;br /&gt;
داوری اردکانی صفت «دردمندی» را در بین نوشته‌های جلال برجسته می‌بیند. او بر این باور است که آل‌احمد «حاضر بود از هر کس که چیزی می‌دانست یاد بگیرد و سخن درست را از زبان هر کس که می‌شنید، تصدیق می‌کرد.» داوری اردکانی تحلیل [[سید احمد فردید]] درباره [[غرب‌زدگی]] را می‌پسندد و درست می‌پندارد. با این حال، معتقد است آل‌احمد «وجه سیاسی» این پدیده را به خوبی توضیح داده است. داوری اردکانی، آل‌احمد را از بسیاری از «ملامت‌گران» او «بزرگ‌تر و خوش‌ذوق‌تر و فاضل‌تر» می‌داند. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[محمود دولت‌آبادی]]====&lt;br /&gt;
دولت‌آبادی خود را منتقد آثار آل‌احمد می‌نامد و [[نفرین زمین]] را «سطحی» می‌داند. داستان‌نویسی آل‌احمد چنان نبود که مورد توجه محمود دولت‌آبادی قرار گیرد. با این همه، دولت‌آبادی «مردم دوستی» آل‌احمد را می‌ستود. او معتقد است که آل‌احمد با «صمیمیتی باطنی» می‌نوشت ولی قلم او از عهده تحلیل «عمیق و همه‌جانبه تاریخی» برنمی‌آمد. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[احمد شاملو]]====&lt;br /&gt;
یک آل احمد و دو شاملو. شاملوی اوّل به سال ۴۸ شعری سرود که به آل‌احمد تقدیم شد؛ گفت: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«مردی با گردشِ آب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی مختصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خلاصه‌ی خود بود.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاملو بعدها از آل‌احمد انتقاد کرد و [[غرب‌زدگی]] را کتابی «یاوه» نامید. او آل‌احمد را «بچه آخوند» نامید که تا آخر عمر هم «بچه آخوند» مانده بود. این اظهار نظر شاملو فراتر از یک اظهار نظر انتقادی علیه یک کتاب بود، نمایان‌گر دیدگاهی تازه بود. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[علی شریعتی]]====&lt;br /&gt;
شریعتی می‌گفت بعد از «سه سال» روحش از عزای آل‌احمد بیرون نیامده بود. او جلال را «روشنفکری» می‌دانست که «بازگشت به خویش را تمرین» می‌کرد. او «جرأت» داشتن آل‌احمد را می‌ستود و این «گستاخی» را ارج می‌نهاد. از نگاه شریعتی، آل‌احمد مسئول و بیدار و «آگاه» بود. شریعتی بیش از یک بار از آل‌احمد سخن گفت و ستایشش کرد. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[بهرام صادقی]]====&lt;br /&gt;
«آل‌احمد خیلی طبیعت نویسندگی دارد» و علاوه بر آن مدام در جوش و خروش است و «راکد» نیست. صادقی امیداور بود که آل‌احمد «نوول»‌های بهتری می‌نوشت ولی مقاله‌های او را «بی‌نهایت» دوست می‌داشت. به نظر صادقی، آل‌احمد «زنده‌ترین نویسنده‌ای است که من می‌شناسم». با این حال، صادقی نسبت به تقلید از آل‌احمد ابراز نگرانی می‌کرد و معتقد بود چنین رفتاری، ارزش کار آل‌احمد را از بین می‌برد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[طاهره صفارزاده]]====&lt;br /&gt;
صفارزاده می‌نویسد: «نثر آل‌احمد شباهتی با شخصیتی دارد متحرک و تندرو و تیز و نافذ.» به نظر او آل‌احمد نویسنده‌ای با «تعهد» بود که «خلاقیت» خود را هم برای «دفاع از حق و حقیقت» به کار می‌گرفت. صفارزاده، دیدگاه‌های آل‌احمد در [[غرب‌زدگی]] و [[در خدمت و خیانت روشنفکران]] را نقد می‌کرد و بر این باور بود که راه‌حل‌های آل‌احمد بیشتر راه‌حل‌هایی «سیاسی» بودند و او با فاصله از «قدرت و عملکرد درونی مذهب ایستاده» بود. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[جواد طباطبایی]]====&lt;br /&gt;
در برنامه پروهشی طباطبایی نقد دو کتاب آل‌احمد دیده می‌شود؛ یکی [[غرب‌زدگی]] و دیگری [[در خدمت و خیانت روشنفکران]]. طباطبایی، آل‌احمد را گرفتار در «پرده پندار ایدئولوژی» می‌داند و «التقاط»نویسی آل‌ احمد را به بلندپروازی‌های ایدئولوژیک او نسبت می‌دهد و پیگیری پیکاری سیاسی را غایت کوشش‌های «نظری» آل احمد می‌داند. طباطبایی این دو کتاب آل احمد را بر «ضابطه‌ای» استوار نمی‌بیند مگر «موضع‌گیری خاص در مناسبات قدرت.» به تعبیر طباطبایی، آل احمد در «دام نوعی مشروعه‌نویسی» گرفتار آمد که «اعتقادی به آن نمی‌توانست داشته باشد.» چه آن‌که آل احمد در میدان سیاسی در جست‌وجوی «پرچمی» بود که به نشانه «استیلای غرب‌زدگی» برافراشته باشد. در واقع به زعم طباطبایی، آل‌احمد به دنبال صدور «بیانیه‌ای سیاسی» بوده است. طباطبایی در زوال اندیشه سیاسی در ایران پایه تحلیل خود درباره آل‌احمد را چنین توضیح می‌دهد: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«اگر تذکره‌نویس تاریخ نباشیم، نمی‌توان نظریه نداشت، اما اگر نتوان نظریه را به محک مواد و داده‌های تاریخی زد، و مفاهیم و مقولات آن نظریه را با ارجاع به داده‌های تاریخی دقیق‌تر کرد، تاریخ و نظریه‌ای وجود نخواهد داشت. نظریه تاریخی زمانی نظریه است که بتوان بر مبنای آن تاریخ نوشت وگرنه نظریه به عنصری در ایدئولوژی تبدیل خواهد شد که جز در مناسبات قدرت به کار نمی‌آید.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه بزرگ علوی====&lt;br /&gt;
علوی بر این باور بود که همان احترامی را برای آل‌احمد قائل می‌شد که نسلی از روشنفکران برای [[صادق هدایت]] قائل می‌شدند. با این همه علوی معتقد بود که این دو نویسنده -آل‌احمد و هدایت- که تقریبا هم‌اندازه هم عمر کرده‌اند، «شاهکار» خود را ننوشته‌اند.&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[هوشنگ گلشیری]]====&lt;br /&gt;
گلشیری می‌نویسد اگر بخواهید با نثر آل‌احمد یک «فنجان چای» بنوشید، «یا فنجان خواهد شکست و یا چای خواهد ریخت، اما اگر از فاجعه‌ای بخواهید عکس بگیرید یا چشم‌اندازهای مسافر قطار را ثبت کنید» نثر آل‌احمد «بهترین نثر است. نمونه‌اش را می‌شود در نفرین زمین دید... به همین دلیل است که این نثر در داستان کوتاه بهتر می‌تواند خودش را نشان بدهد، به خصوص اگر داستان اول شخص مفرد باشد.» با این همه گلشیری دیدگاهش را چنین جمع‌بندی‌ می‌کرد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«کار او و حیاتش در این محدوده که من حرف می‌زنم نمی‌گنجد.»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[شاهرخ مسکوب]]====&lt;br /&gt;
مسکوب، آل‌احمد را بیش از هر چیزی «جستارنویس» می‌دانست و «گزارشگری چیره‌دست». به نظر مسکوب، شخصیت اجتماعی آل‌احمد از شخصیت ادبی‌اش «نمایان‌تر» بود. مسکوب معتقد بود آل‌آحمد در «مرکز اجتماع خود ایستاده بود» و «در گرانیگاه رویدادها.» مسکوب آل‌احمد را «وجدان مضطربی» می‌دانست که می‌توانست «خواب خوش هر که را می‌توانست آشفته کند.»&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[اسماعیل نوری‌علاء]]====&lt;br /&gt;
نوری‌علاء، آل‌احمد را «متفکری» می‌دانست که «جز از پشت عینک سیاست» به جهان نمی‌نگریست. در نظر نوری‌علاء، در شناخت آل‌احمد باید اولویت را به سیاست داد. نوری‌علاء می‌نویسد:‌ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«درست به همین خاطر است که آثار او با تاریخ حیات سیاسی جامعهٔ ما درهم می‌آمیزد و جزیی از آن می‌شود و هم‌چنان که از آن تأثیر پذیرفته است، بر آن تأثیر نیز می‌گذارد.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوری‌علاء، آل‌احمد را «سرآغاز یک نهضت واقعی ملّی می‌دانست» که توانست «صاحب فکران» رااز «حقارت در برابر غرب» برهاند و سبب شود تا به «خویشتن‌شناسی» بپردازد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==== دیدگاه [[محمدعلی همایون کاتوزیان]] ====&lt;br /&gt;
«جلال آنچنان که از نامش برمی‌آید، روشنی بود و شکوه. باغبان بود و بیش از همه انسانی مهربان. دریغ که عمر کوتاهی داشت و نتوانست تمامی آنچه را می‌اندیشید و به آن دل بسته بود را عرضه کند.» &lt;br /&gt;
این گفته‌های همایون کاتوزیان درباره آل‌احمد است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[مایکل هیلمن]]====&lt;br /&gt;
هیلمن استاد ایرانشناسی دانشگاه آستین در ایالت تکزاس است. او معتقد است آل‌احمد «معروف‌ترین روشنفکر ایرانی» در روزگار خود بود. او در مقاله‌ای بلند به تحلیل شخصیت آل‌احمد می‌پردازد و وجوهی از «تضاد» را درباره شخصیت او بیان می‌کند. او بر این باور است که جلال نماینده روشنفکران «ضد رژیم پهلوی» بود. هیلمن کوشید در مقاله‌اش به معضلات فرهنگی این «شخصیت ادبی» اشاره کند و گزارش جامعی از زمانه و آثار وی به دست دهد. &lt;br /&gt;
===یادمان‌ها===&lt;br /&gt;
===[[جایزه جلال آل‌احمد|جایزهٔ ادبی جلال آل‌احمد]]===&lt;br /&gt;
این رویداد ادبی که به پشتوانه مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی تأسیس شده است، سالانه هم‌زمان با روزهای تولد جلال آل‌احمد برگزار می‌شود. این جایزه ادبی ابتدا با تعیین اهداء ۱۱۰ سکه بهار آزادی آغاز به کار کرد و پس از دوره دهم، جایزه‌‌ای حداکثر ۳۰ سکه‌ای معادل جایزه کتاب سال به برگزیدگان اهداء شد. &lt;br /&gt;
====[[شب بخارا]]ی جلال آل‌احمد====&lt;br /&gt;
در سال ۹۲، صد و سی و دومین برنامه شب بخارا ویژه جلال آل‌احمد برگزار شد. در این بزرگذاشت [[علی دهباشی]]، [[عبدالله انوار]]، [[محمدعلی همایون کاتوزیان]]، [[آیدین آغاداشلو]] و [[غلامرضا امامی]] صحبت کردند. &lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
====تأسیس انجمن اصلاح====&lt;br /&gt;
یک انجمن کوچک در «کوچهٔ انتظام، امیریه.» که به گفتهٔ آل‌احمد «شب ها در کلاس‌هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم... تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم.» &lt;br /&gt;
====تأسیس حزب سوسیالیست تودهٔ ایران====&lt;br /&gt;
آل‌احمد همراه با خلیل ملکی و با انشعاب از حرب توده، این تشکیلات سیاسی را تأسیس کرد که «تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت.»&lt;br /&gt;
====تأسیس حزب زحمتکشان ایران====&lt;br /&gt;
این حزب را هم با همراهی خلیل ملکی و البته کمک مظفر بقایی تأسیس کرد. این تشکیلات هم دیری نپایید. &lt;br /&gt;
====تأسیس نیروی سوم====&lt;br /&gt;
همراه با خلیل ملکی تأسیس شد و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ برای همیشه از فعالیت آشکار سیاسی و حضور در نیروی سوم کناره گرفت. &lt;br /&gt;
====[[کانون نویسندگان ایران]]====&lt;br /&gt;
آل‌احمد از بنیان‌گذاران [[کانون نویسندگان ایران]] و از امضاءکنندگان بیانیه [[ما نویسنده‌ایم]] بود. جلسه اول این کانون در منزل آل‌احمد تشکیل شد. اسماعیل نوری‌علاء در شبکه‌ای ماهواره به طور مفصل دربارهٔ تشکیل کانون نویسندگان ایران و نقش آل‌احمد صحبت کرده است. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===زمینه و شیوه فعالیت===&lt;br /&gt;
زمینه‌های فعالیت آل‌احمد در هر کدام‌ از شاخه‌های ادبی پر تعداد و قابل توجه است. از چیزی می‌نوشت که تجربه‌اش کرده بود. مثلا برای نوشتن «سرگذشت کندوها» به کندو‌های عسل در دهات سر می‌زد. حتی می‌خواست در خانه‌اش کندو بگذارد که سیمین اجازه نداد. می‌ترسید که جلال سراغ حیوانات بزرگ‌تری برود و خانه به باغ وحش تبدیل شود. سیمین می‌گوید هیچ‌گاه ندیده است که جلال برای نوشتن متنی زور زده باشد. در اتاق را می‌بست و با انباشتن فضای اتاقش از دود سیگار به شکل مداوم می‌نوشت و به شکار سوژه‌ها می‌رفت. هیچ‌گاه هم وقت نوشتن افسرده‌حال به نظر نمی‌رسید. از کاری که می‌کرد لذّت می‌برد. احتیاط نمی‌شناخت و به استقبال خطر و حادثه می‌رفت.   &lt;br /&gt;
====داستان‌نویسی====&lt;br /&gt;
اوّلین نوشته‌های آل‌احمد داستان بودند. داستان کوتاه‌هایی منبعث از فضای واقعی جامعه که در دهه بیست خورشیدی منتشر می‌شد. آل‌احمد بعدها به رمان‌نویسی روی آورد و بیشتر داستان‌های آخر عمر جلال، داستان بلند و رمان بودند. &lt;br /&gt;
====جستارنویسی====&lt;br /&gt;
آل‌احمد از جستارنویسی ابایی نداشت؛ او بیشتر از آن‌که مقیّد به داستان‌نویسی باشد، به فعل نوشتن اهتمام داشت. جستارهای جلال جزء پر سر و صداترین نوشته‌هایش بودند. غرب‌زدگی‌اش توقیف بود و دیگر نوشته‌هایش هم دردسرساز. با این همه آل‌احمد -به تعبیر مصطفی رحیمی- از درگاه ادبیات سخن می‌گفت. رحیمی معتقد بود کار بزرگ جلال در جستارنویسی بود. &lt;br /&gt;
====مستندنگاری====&lt;br /&gt;
از اورازان آغاز کرد و تا آخر عمر به طور مرتب سفرنامه‌ها و تک‌‌نگاری‌ها و شرح توصیف‌هایش را می‌نوشت. عدّه‌ای جلال را اساسا جلال مستندنویس می‌دانند و برجستگی او را در مستندنگاری‌هایش می‌دانند. جلال آن‌قدر در این کار اهتمام داشت که به تعبیر [[غلامرضا امامی]] حتی در گورستان‌ها به روی سنگ قبرها به دنبال گذشته‌ها می‌گشت و یادداشت برمی‌داشت. یک بار هم از سرما و باد و باران اِبا نکرد. سرما خورد، لرزید، ولی از تمام قبرستانی دوره افتاده در دلِ زاگرس یادداشت‌برداری کرد. &lt;br /&gt;
====ترجمه====&lt;br /&gt;
آل‌احمد هم داستان ترجمه می‌کرد، هم نمایشنامه. برخی از ترجمه‌های آل‌احمد به طور مشترک صورت می‌پذیرفت. اوّلین کارش ترجمه و آخرین کاری که در زمان حیاتش به چاپ نخست رسید هم‌چنین. &lt;br /&gt;
===از نگاه جلال===&lt;br /&gt;
افراد، نحله‌ها، کتاب‌ها و کنش‌ها در معرض داوری آل‌احمد بودند. &lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[علی‌اکبر دهخدا]] و [[محمدتقی بهار]]====&lt;br /&gt;
آ‌ل‌احمد، دهخدا را «با طنزی و بینش اجتماعی در نثر» می‌دانست؛ «با نوآوری‌هایی در شعر.» دهخدا «نمونهٔ دیگری است از روشنفکر چند ارزشه. که عین ملک‌الشعرای بهار در جست‌وجوی ملاک‌های تازه است در عالم ادب.» به نظر آل‌احمد، محمدتقی بهار «آخرین اعتبار خراسان و خراسانی است در هوای تازه‌ای که انگ و رنگ پرچم‌ها و ملیت‌های ساختگی، خراسان را سه چهار پاره کرده. با تمایل بیشتری به سیاست.» آل‌احمد دربارهٔ بهار و دهخدا هم‌زمان چنین می‌گوید:&lt;br /&gt;
«درست است که بهار به خلاف دهخدا غرب‌زده است و بینش سیاسی و اجتماعی مستقری ندارد و هم قصیده برای نفت می‌گوید و هم برای جغد جنگ؛‌ اما به هر حال تحول شخصیت او [چنان است که] بدل می‌شود روشنفکری خلاصهٔ یک دورهٔ تاریخی.»   &lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[شهریار]]====&lt;br /&gt;
شهریار «شاعر غزل‌سرای معاصر؛ که به عنوان شاعر دست اوّل در زبان ترکی شناخته شده است و حیدر بابایه سلام او قابل قیاس با افسانهٔ نیما، اما اما به عنوان شاعر فارسی‌زبان، غزل‌سرای دست سوم یا چهارمی است.»&lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[ابراهیم پورداود]]====&lt;br /&gt;
آل‌احمد شاگرد پورداود بوده است در دانشگاه تهران. با آن که او را «مرد سالمی» می‌دانست، ولی برآن شد مقدمه پورداود بر بیژن و منیژه را نقد کند. آل‌احمد، «زردتشتی‌بازی» پورداود را نقد می‌کند و زشت می‌داند «حضرت»ش به جای نشستن بر کرسی استادی، بر کرسی «مؤبدی» بنشیند.او کتاب پورداود را «دست‌پخت کنسرسیوم» می‌دانست و «تعصب» این «آخوند زردتشتی» نقد می‌کرد. &lt;br /&gt;
====دربارهٔ [[صادق هدایت]]====&lt;br /&gt;
آل‌احمد به بیانی تحلیلی از صادق هدایت و [[بوف کور]] یاد می‌کرد و [[بوف کور|اثر مشهور]] او را می‌ستود. او بر این باور بود که «هدایت را تا زنده بود کسی نشناخت.» آل‌احمد شناخت هدایت را کاری «دشوار» می‌دانست. آل‌احمد به جای اظهار نظر دربارهٔ هدایت، درباره آثار او نظر دارد؛ آثاری که «جاودان خواهد ماند.» آل‌احمد این طور جمع‌بندی می‌کرد که هدایت را هم باید بر اساس آثارش شناخت. «آثاری که صمیمانه‌ترین وصفی و تعبیری از «خود» خجول و دزدیدهٔ او است.» &lt;br /&gt;
====ابراهیم گلستان====&lt;br /&gt;
«گلستان مثل همه ما فعال بود. اما نوعی خودخواهی نمایش‌دهنده داشت که کمتر در دیگران می‌دیدی. همیشه متلکم وحده بود. مجال گوش دادن به دیگری را نداشت. این‌ها را هنوز هم دارد. اما باهوش بود و باذوق. خوب می‌نوشت و خوب عکس برمی‌داشت. تحمل شنیدن دو کلمه حرف حساب را داشت. اما حیف که درست و حسابی درس نخوانده بود. یعنی تحمل نیاموخته بود. ناچار نخوانده ملا بود.»&lt;br /&gt;
====نیما یوشیج====&lt;br /&gt;
جستارهای آل‌احمد دربارهٔ نیما یوشیج می‌تواند یک کتاب را تشکیل دهد. آل‌احمد متن مفصلی درباره [[مجموعه شعر افسانه]] می‌نویسد و بر این باور است که نیما «تکامل یافته است و شعرش زبان احتیاجات هنری روز است. همین خصوصیت است که نیما را در شمار بزرگ‌ترین رهبران شعرای جوان ما قرار داده و مکتبی که او باز کرده است، چه بسیار تقلید می‌کنند.» آل‌احمد «اعتراف» می‌کند که شعر نیما را «بیشتر می‌پسندد و بیش‌تر از همه می‌خواند»ش. او بازخوانی شعرهای نیما و بررسی آن‌ها نتیجه می‌گیرد که نیما شاعری «زبردست» است که «دریچه‌ای تازه» رو به مخاطب می‌گشاید و تنها به «تخیل اکتفا نمی‌کند.» او نیما را یک «هنرمند شاعر» می‌داند؛ «به معنی دارندهٔ شعود هنری و وجدان بیدار طبقاتی.» &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد بعدها نامه‌ای خطاب به نیما می‌نویسد و از حضورش در فستیوال بخارست انتقاد می‌کند. این نامه با ترجیع‌بندِ «دوست پیر شدهٔ من آقای نیما» از همراهی او در «صدای قهقههٔ دسته‌جمعی بی‌خبران» انتقاد می‌کند و به او هشدار می‌دهد که باید در آن فستیوال «هر چه را دارد بپردازد.» آل‌احمد این نامه سرباز را با امضای «کدخدا رستم» به دست نیما می‌رساند و آرزوی می‌کند «دست علی همراه»ش باشد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد نوشته‌هایی را پس از مرگ نیما منتشر کرده بود. عنوان یکی از این نوشته‌ها «نیما دیگر شعر نخواهد گفت» بوده است. او نوشت که نیمی از آن‌چه نیما سرود، «میراث یک عمر را بسنده بود.» به نظر آل‌احمد، نیما «فدایی شعر معاصر» بود و «پیش‌مرگ جوانهٔ شعر جوانان.» او در نوشته نیز نیما و کارهای او را ستود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد گزارش مرگ نیما را نیز در نوشته‌ای جدا شرح داد. درباره «زندگی درویشی» او نوشت و عنوان کرد که نیما «قدمی جز در راه شعر برنداشت.» پس این گزارش کوتاه، «پیرمرد چشم ما بود» را منتشر کرد که گزارشی تک‌نگارانه و جزیی بود از خاطرات آل‌احمد با نیما و هم‌زیستی آن دو نفر. این متن طولانی به روحیات نیما هم یاد می‌کرد و برگ‌هایی از زندگی خصوصی نیما را هم رو کرد. دست آخر هم لحظه به لحظه از دقایقی نوشت که مرگ نیما را شنیده و باور کرده بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آل‌احمد در سال ۴۷ نیز بار دیگر در دانشگاه تهران از نیما سخن گفته بود. از این جلسه فیلم کوتاهی هم به دست آمده است. آل‌احمد این جلسه را به شور و هیجان رساند و توضیح ‌داد که «نیما از تمام دوران خودش خبر داشت.» با این حال از خاطره‌گویی پرهیز کرد و گفت آن قدر پیر نشده که بخواهد خاطره بگوید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===چهره===&lt;br /&gt;
امامی، آل‌احمد را چنین توصیف کرده است: &lt;br /&gt;
«چهره‌اش استخوانی بود. سری بزرگ داشت که دو چشم درشتش مثل فانوس در آن می‌درخشید. سیمایش سبزه بود و شیارهایی از رنج درون بر آن نمودار... دست‌هایش کشیده بود، انگشت‌های لاغرش را گاه به شدت درهم می‌فشرد و قلم به دست می‌گرفت لب‌ها هم با آن تکان می‌خورد، گویی قلم یکی از انگشتانش بود. از انگشتش خشم و عصیان بیرون می‌ریخت و اشنو را به لبش می‌گذاشت و فشارش می‌داد، گمان می‌کردی بر سنگی دندان می‌زند. تند راه می‌رفت، پنداشتی که از دامنه کوه به زمین می‌آید. او به قله رسیده بود. قامتش بلند که در میان جمع آن رفعت به چشم می‌خورد.»&lt;br /&gt;
===تکیه کلام‌ها===&lt;br /&gt;
«رییس» واژهٔ پرتکرار آل‌احمد بود خطاب به دیگران. در مورادی هم از «مرد ناحسابی» هم استفاده می‌کرد. در نامه‌ها و گفته‌ها از کلمه «حضرت» هم بهره می‌برد. گاهی برای احترام و گاهی هم به طعنه. یک بار هم نوشت: «علامه»؛ در نقد کارهای [[پرویز ناتل خانلری]]. از آن‌جا که نثر آل‌احمد موجز و اختصاری بود، «الخ» به همراه «...» بسیار در آثارش دیده می‌شود؛ حتّی در وصیت‌نامه‌اش. &lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
نوشته‌اند که «حرف که می‌زد مثل آتشفشان بود. لحظاتی گدازه‌ها را از دهان بیرون می‌ریخت. آتشی بود پرلهیب که همه را می‌سوزاند. یخ‌ها را آب می‌کرد و هیزم‌ها را گرم.» دانشور می‌نویسد آل‌احمد از زندگی «مرفه و راحت» گریزان بود. با این‌حال به اطرافش توجه می‌کرد. با «آرامشی بی‌نظیر» به گل‌های باغچه «ور» می‌رفت. مو حرس می‌کرد. شاخه‌های خشک درخت را می‌زد. یاس‌ها را می‌پیرایید و قلمه می‌زد. سیم‌کشی و تعمیر دستگاه‌های برقی و کار با تلفن و تعمیر خودرو را هم به خوبی بلد بود. مهارت‌های فنّی جلال بیشتر از حد متعارف بود. &lt;br /&gt;
[[پرونده:Steam-train-design.png|90px|thumb|راست]]&lt;br /&gt;
===گزارش از سفرها===&lt;br /&gt;
مطابق یادداشت‌های به دست آمده از آل‌احمد می‌توان به سفرهای او نیز اشاره کرد.&lt;br /&gt;
====[[اورازان]]====&lt;br /&gt;
اورازان مسقط‌الرأس آل‌احمد بود. این کتاب یکی از نخستین تک‌نگاری‌ها آل‌احمد است. سفر به اورزان مکرر اتفاق می‌افتاد. کتاب اورازان یک تک‌نگاری ادبی و یک اثر در مردم‌شناسی شناخته می‌شود. او نسبت به این روستا حساس بود و حتّی دست‌رسی مردم اورازان به جاده پایین‌دست را تسهیل کرد و می‌خواست برق هم به آن‌جا بکشد. &lt;br /&gt;
====[[تات‌نشین‌های بلوک زهرا]]====&lt;br /&gt;
این منطقه هم به طالقان و زادگاه اجداد جلال آل‌احمد نزدیک بود. نوشتن از تات‌ها در دسته علاقه‌مندی‌های آل‌احمد می‌گنجید. حتّی در سال‌های آخر عمر هم دوست داشت از تات‌نشین‌های تالش نیز بنویسید. کتاب تات‌نشین‌های بلوک زهرا در دهه سی نوشته شده بود و جامعه‌شناسان را به تک‌نگاری از جای‌جای مملکت علاقه‌مند کرده بود. &lt;br /&gt;
====سفر به یزد====&lt;br /&gt;
گزارش سفر به یزد در [[ارزیابی شتاب‌زده]] منتشر شده بود. این سفر به سال ۳۷ صورت گرفته بود و گزارش جلال سبک زندگی مردم یزد و مسالهٔ آب در شهر را مورد توجه قرار داده بود. &lt;br /&gt;
====سفر به کرمان====&lt;br /&gt;
این سفر هم در ادامه همان سفر یزد رخ داد در بهار سال ۳۷. این سفر با نثری «شتاب‌زده» در سال ۴۸ منتشر شد. &lt;br /&gt;
====سفر به خارگ====&lt;br /&gt;
ابراهیم گلستان بانی این سفر و تک‌نگاری بود. کتاب جلال با عنایت به توسعه صنعت نفت ایران در خارگ به سال ۳۹ منتشر شد. از نامی که آل‌احمد برای تک‌نگاری خارگ برگزید، می‌توان دریافت که آل‌احمد هم خارگ را گنجی گران‌بها می‌دید که ممکن است در تکنولوژی نفتی تاراج بشود. [[جزیره خارگ در یتیم فارس]] نام کتاب او است. &lt;br /&gt;
====سفر به کاشان====&lt;br /&gt;
این هم یکی از صدها سفر آل‌احمد به منطقه‌ای از ایران بود. در ایام قالی‌شویان سال ۴۳ به مشهد اردهال رفت و گزارش آن را نوشت. &lt;br /&gt;
====سفر به خوزستان====&lt;br /&gt;
سال ۴۳، جلال به هدف نوشتن و سفارش سازمان آب و برق به خوزستان رفت. این گزارش در سال ۴۵ در مجله آرش منتشر شد. جلال از ۲۰ سال قبل از آن چندباری به خوزستان سفر کرد. در سفر سال ۴۳، جلال از آبادان و اهواز و اندیمشک و هفت‌تپه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===در دیگر کشورها===&lt;br /&gt;
برنامه‌های ادبی آل‌احمد در دیگر کشورها هم گزارش شده‌‌اند. این سفرها بیشتر به هدف نوشتن صورت گرفته بود. &lt;br /&gt;
====سفر به عراق====&lt;br /&gt;
یکی از اوّلین سفرهای آل‌احمد سفر به نجف بود برای کسب مراتب علمی حوزی. مطابق آن‌چه که از بعد از او به دست ما رسیده است، می‌توان گفت بدیهی بود که آل‌احمد در آن محیط دوام نمی‌آورد. حضورش طولی نکشید. چند ماهی مقیمِ حوزه علمیه نجف شدن و بعد هم بازگشتن به مملکت. &lt;br /&gt;
====سفر به فرنگ====&lt;br /&gt;
سفر به کشورهای اروپایی چند ماهی طول کشید. شرح سفر جلال در کتاب [[سفر فرنگ]] آمده است. این سفر ۴ ماهه بود و به سفارش دولت وقت بود برای شناخت روش‌های مختلف در نوشتن کتاب‌های درسی. او در این سفر با [[محمدعلی جمال‌زاده]] دیدار کرد. &lt;br /&gt;
====سفر به آمریکا====&lt;br /&gt;
این سفر به سال ۴۴ روی داد. بعدها یادداشت‌های آل‌احمد در کتابی به نام [[سفر آمریکا]] منتشر شد. مهم‌ترین بخش این سفر به حضور جلال در هاروارد اختصاص می‌یابد. گزارش حضور جلال در هاروارد در گزارش جلال به نام [[گزارش دو ماهه هاروارد]] آمده است. &lt;br /&gt;
====سفر به فلسطین اشغالی===&lt;br /&gt;
[[سفر به ولایت عزارئیل]] گزارشی از سفر هفده روزهٔ آل‌احمد و دانشور به سرزمین اشغال‌شدهٔ فلسطین. این سفر با دعوت دولت [غاصب] اسرائیل صورت گرفته بود. &lt;br /&gt;
====سفر حج تمتع====&lt;br /&gt;
سفر حج تمتع جلال آل‌احمد در سال ۴۳ صورت گرفت و شرح آن در کتاب [[خسی در میقات]] آمده است. بنا به متن آل‌احمد، این سفر بر روحیات آل‌احمد اثر گذاشته است. &lt;br /&gt;
====سفر به شوروی====&lt;br /&gt;
این سفر درست بعد از سفر حج جلال پیش آمد. آل‌احمد به ممالک شوروی سفر کرد و شرح دیده‌های خود را در کتاب [[سفر روس]] آورده است. &lt;br /&gt;
===استادان===&lt;br /&gt;
نمی‌توان سبک آل‌احمد در نوشتن را شاگرد کسی دانست. با این که او قطعا شاگرد کسانی چون [[ابراهیم پور داود]] در دانشگاه تهران بوده است، ولی نمی‌توان او را شاگرد کسی دانست. &lt;br /&gt;
===فیلم‌های مستند===&lt;br /&gt;
جلال به روایت اسالم ساخته حسن حبیب‌زاده و به سفارش [[بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان]] و نویسنده بودن ساخته مصطفی آل‌احمد از جمله فیلم‌های مستندی است که درباره جلال آل‌احمد ساخته شده است. دیگر مستندی دربارهٔ آل‌احمد را پریسا عشقی با عنوان «جلال آل‌احمد» ساخته است. این مستند در چهل‌سالگی جلال آل‌احمد از سیمای جمهوری اسلامی پخش شده است. &lt;br /&gt;
===به نام جلال===&lt;br /&gt;
برخی از خیابان‌ها یا معابر یا مراکز فرهنگی یا بهداشتی یا مجموعه‌های فروشگاهی به اسم جلال نام‌گذاری شده است را سیاهه‌وار در ادامه می‌آید:&lt;br /&gt;
====خیابان جلال در اسالم====&lt;br /&gt;
خیابانی در شهر اسالم واقع شهرستان تالش  به اسم جلال‌ آل‌احمد است که از سرِ خلیف‌آباد آغاز می‌شود و تا ساحل آلالان کشیده می‌شود. &lt;br /&gt;
====بزرگ‌راه جلال ‌آل‌احمد در تهران====&lt;br /&gt;
این بزرگراه در حدود مرکز متمایل به غرب شهرستان تهران نام‌گذاری شده است. این بزرگراه از بزرگراه اشرفی اصفهانی آغاز می‌شود و به طول حدود هفت کیلومتر تا بعد از خیابان کارگر شمالی امتداد می‌یابد.  &lt;br /&gt;
====خیابان جلال آل‌احمد در مشهد====&lt;br /&gt;
این خیابان به طول حدود سه کیلومتر در منطقه زیباشهر مشهد واقع شده است. &lt;br /&gt;
====مدرسه راهنمایی جلال ‌آل‌احمد در تهران====&lt;br /&gt;
یکی از مدارسی که به اسم جلال نام‌گذاری شده است در منطقه یک تهران در خیابان تختی در باغ فرودس واقع شده است. بیمارستانی به نام این نویسنده &lt;br /&gt;
====داروخانه شبانه‌روزی جلال آل‌احمد در تهران====&lt;br /&gt;
این داروخانه در منطقه گیشا تهران و برِ بزرگراه جلال واقع شده است. این داروخانه در سال ۱۳۸۰ تأسیس شده است. &lt;br /&gt;
====مدرسه جلال آل‌احمد در هشتگرد====&lt;br /&gt;
این مدرسه ابتدایی در شهرک فرهنگیان شهرستان هشتگرد در استان البرز واقع شده است. &lt;br /&gt;
====فرهنگسرای جلال‌ آل‌احمد در طالقان====&lt;br /&gt;
این فرهنگسرا در شهرک منطقه طالقان در استان البرز قرار گرفته است. برنامه‌های فرهنگی و هنری در این مرکز برگزار می‌شود. &lt;br /&gt;
====دبیرستان دخترانه جلال آل‌احمد در کرمانشاه====&lt;br /&gt;
این دبیرستان در خیابان شریعتی در قسمت جنوبی مرکز شهرستان کرمانشاه واقع شده است. البته دبیرستان‌های دیگری در سیریک و گُشت (بین سراوان و خاش) و آبادان به نام این نویسنده نام‌گذاری شده است. &lt;br /&gt;
====خیابان جلال آل‌احمد در اراک====&lt;br /&gt;
این خیابان به طول حدود یک کیلوکتر در مرکز شهرستان اراک نام‌گذاری شده است. یک طرف این خیابان به میدان علی‌ بن ابی‌طالب و طرفِ دیگر آن به بلوار شهدا مشرف است. &lt;br /&gt;
===شکل جلال===&lt;br /&gt;
تصویرهای مختلفی از جلال کشیده شده است. سیاهه برخی از این طر‌ح‌ها و نگاره‌ها در پایین می‌آید:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====پرتره‌ها و نقاشی‌ها از جلال====&lt;br /&gt;
* چهره جلال اثر الهام ناظر به سال ۱۳۶۷&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* چهره جلال اثر بهروز گلزاری به سال ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* چهره جلال کار زمان زمانی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پرتره جلال اثر بهروز رضوی به سال ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* چهره جلال اثر نقاشی آبرنگِ داراب بهنام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نقاشی روی شیشه از جلال کاری از رویا فیضی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* پرتره جلال کاری از مرتضی ممیز به سال ۱۳۵۱&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* طرح جلال اثری از آیدین آغاداشلو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* طرح جلال و سیمین اثر هانیبال الخاص &lt;br /&gt;
====تندیس‌های جلال====&lt;br /&gt;
* تندیسی در میدان معلم شهرستان طالقان &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* تندیسی از جلال کار مریم خزاعی به سال ۱۳۶۳&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* تندیسی از جلال کار علیرضا خاقانی در برج میلاد تهران&lt;br /&gt;
====یادبودهای جلال آل‌احمد====&lt;br /&gt;
* نشان جایزه ادبی جلال آل‌احمد که منقش به نام جلال آل‌احمد است و روی فلز یا چوب مزین شده است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* تمبر ده ریالی یادبود جلال آل‌احمد &lt;br /&gt;
[[پرونده:jalal15.jpg|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|شهریور ۱۳۴۸.آخرین تصویر از جلال آل‌احمد در اسالم خلخال]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مصاحبه‌ها===&lt;br /&gt;
آل‌احمد چند مصاحبه معروف دارد. یکی از آن‌ها با شیمیم بهار است و دیگری گفت‌وگویی است بین او دانشجویان دانشگاه تهران. گفت‌وگوی معروف دیگری از جلال گزارش شده است که با همراهی [[غلامحسین ساعدی]] در دانشگاه تبریز صورت گرفته بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش مرگ===&lt;br /&gt;
مرگ جلال را دانشور در غروب جلال گزارش کرده است. شمس آل‌احمد هم گزارشی از مرگ جلال در کتاب [[از چشم برادر]] آمده است. دانشور به جنبه‌های فردی و اجتماعی و نویسندگی آل‌احمد پرداخته است. شمس آل‌احمد هم فرضیه خود دربارهٔ مرگ برادرش را پرورده است. &lt;br /&gt;
===وصیت‌نامه===&lt;br /&gt;
متن وصیت‌نامهٔ آل‌احمد به تاریخ پنج‌شنبه ۶ فروردین ۱۳۴۳ ساعت ۱۰:۳۰ تنظیم شده است. عین متن وصیت‌نامه با رسم‌الخط آل‌احمد در ادامه می‌آید: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«دیگر اینکه دیشب همان در لارک... این وصیت‌نامه را نوشتم بعنوان امر استحبابی پیش از حج...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته‌های چاپ شده و نشده همه‌اش زیر نظر عیال و شمس و داریوش و گلستان و در اختیار ایشان خواهد بود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن‌چه چاپ شده است که شده است و اگر خدای نکرده به تجدید چاپ رفت زیر نظر آنها است و آنهائی که چاپ نشده (یادداشت‌های روزانه و سفرنامه و قصه‌های ناتمام و الخ...) با نظر همین سه نفر چاپ خواهد شد. البته اگر مشتری داشت -و بهرصورت درآمد همه این اباطیل در یک صندوق متمرکز خواهد شد که یه نظر همان سه نفر صرف ادامه تحصیل کسانی از فامیل خود من خواهد شد که پول ندارند و الخ... کتابهایم را نیز به‌این سه نفر می‌بخشممیان خودشان قسمت کنند، غیر از اینها دارائی آخری من یک جسم خواهد بود آنهم مال نزدیک‌ترین تالار تشریحی که میتوان در محل مرگ من یافت.»&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
ابتدا کتاب‌شناسی آل‌احمد مرور و سپس شمّه‌ای از بحث‌ها دربارهٔ آثار او نوشته می‌شود. &lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
آثار آل‌احمد در ۴ بخش کلان داستان‌ها، جستارها، مستندنگاری‌ها و ترجمه قابل دسته‌بندی است. &lt;br /&gt;
===== داستان=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[پنج داستان]]&#039;&#039; (۱۳۵۰) (۵ داستان کوتاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نفرین زمین]]&#039;&#039; (۱۳۴۶) (یک داستان بلند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سنگی بر گوری]]&#039;&#039; (نوشتهٔ ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰) (یک داستان بلند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نون والقلم]]&#039;&#039; (۱۳۴۰) (یک داستان بلند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مدیر مدرسه]]&#039;&#039; (۱۳۳۷) (یک داستان بلند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سرگذشت کندوها]]&#039;&#039; (۱۳۳۷) (یک داستان بلند)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[زن زیادی]]&#039;&#039; (۱۳۳۱) (۹ داستان کوتاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سه‌تار (کتاب)|سه تار]]&#039;&#039; (۱۳۲۷) (۱۳ داستان کوتاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[از رنجی که می‌بریم]]&#039;&#039; (۱۳۲۶) (۷ داستان کوتاه)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دید و بازدید (مجموعه داستان)|&#039;&#039;دید و بازدید&#039;&#039; (مجموعه داستان)]]&#039;&#039; (۱۳۲۴) (۱۲ داستان کوتاه)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== جستار=====&lt;br /&gt;
* «[[گزارش‌ها]]» (۱۳۲۵)&lt;br /&gt;
* «[[حزب توده سر دو راه]]» (۱۳۲۶)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[غرب‌زدگی (کتاب)|غرب زدگی]]&#039;&#039; (۱۳۴۱)&lt;br /&gt;
* «[[کارنامه سه ساله]]» (۱۳۴۱)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[ارزیابی شتاب‌زده]]&#039;&#039; (۱۳۴۳)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[یک چاه و دو چاله]]&#039;&#039; (۱۳۵۶)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[در خدمت و خیانت روشنفکران]]&#039;&#039; (۱۳۵۶) (انتشار پس از مرگ)&amp;lt;ref&amp;gt;کانون نویسندگان ایران ۱۳۵۸، ص ۲۲۹&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مکالمات]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[نیما چشم جلال بود]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[در خدمتیم]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اسرائیل، عامل امپریالیسم]]&#039;&#039; (چاپ کتاب در تاریخ مهر ۱۳۵۷)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====مستندنگاری‌=====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[اورازان (کتاب)|اورازان]]&#039;&#039; (۱۳۳۳) - مشاهداتی است که پس از بازدید از این منطقه - که سرزمین اجدادی او بوده‌است، نگاشته شده.&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[تات‌نشین‌های بلوک زهرا]]&#039;&#039; (۱۳۳۷)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[جزیره خارک، درّ یتیم خلیج فارس|جزیرهٔ خارک درّ یتیم خلیج فارس]]&#039;&#039; (۱۳۳۹)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[خسی در میقات]]&#039;&#039; (۱۳۴۵)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سفر به ولایت عزرائیل]]&#039;&#039; (۱۳۶۳)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سفر روس]]&#039;&#039; (۱۳۶۹)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سفر آمریکا]]&#039;&#039;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;تشنگی و گشنگی&#039;&#039; اثر [[اوژن یونسکو]] (۱۳۵۱)(در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل‌احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد، پس از آل‌احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;چهل طوطی&#039;&#039;، قصه‌های کهن هندوستان (با [[سیمین دانشور]]، ۱۳۵۱)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;عبور از خط&#039;&#039; اثر [[ارنست یونگر]] (با &#039;&#039;[[محمود هومن]]&#039;&#039;، ۱۳۴۶)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[مائده‌های زمینی]]&#039;&#039; اثر [[آندره ژید]] (با [[پرویز داریوش]]، ۱۳۴۳)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[کرگدن (کتاب)|کرگدن]]&#039;&#039; اثر [[اوژن یونسکو]] (۱۳۴۵)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بازگشت از شوروی]]&#039;&#039; اثر [[آندره ژید]] (۱۳۳۳)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[دست‌های آلوده (نمایش‌نامه)|دست‌های آلوده]]&#039;&#039; اثر [[ژان پل سارتر]] (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[سوء تفاهم]]&#039;&#039; اثر [[آلبر کامو]] (۱۳۲۹)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[بیگانه (کتاب)|بیگانه]]&#039;&#039; اثر [[آلبر کامو]] (با &#039;&#039;خبره‌زاده&#039;&#039;، ۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;[[قمارباز (رمان)]]&#039;&#039; اثر [[فیودور داستایفسکی|فئودور داستایفسکی]] (۱۳۲۷)&amp;lt;ref&amp;gt;کانون نویسندگان ایران ۱۳۵۸، ص ۲۳۰&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
* &#039;&#039;عزاداری‌های نامشروع&#039;&#039; اثر محسن امین (از عربی، ۱۳۲۲)&lt;br /&gt;
===ویژگی===&lt;br /&gt;
* یکی از ویژگی‌های آثار آل‌احمد عامیانه‌نویسی او بوده است. به تعبیر فرامز خبیری او با کتاب لغت میانه‌ای نداشت. در نامه جمال‌زاده به آل‌احمد نیز دربارهٔ همین کوشش آل‌احمد صحبت شده است. هم‌چنان که جلال از رسالهٔ پولس ترجمه کرده بود: «کلام تو ای کاتب هم‌چون گل باشد، که چون شکفت بوید و دل جوید و سپس که پژمرد صد دانه از آن بماند و بپراکند. نه هم‌چون خاری که در پای مردمان خلد و چون بیخ‌برکنی هیچ نماند.»&lt;br /&gt;
* اساس نوشته‌های آل‌احمد بر موجزنویسی بوده است. از آن به نثر «تلگرافی» هم یاد کرده‌اند. نثری گزیده‌گو که می‌کوشد در کمترین عبارت‌ها سخن خود را عرصه بنشاند. با این حال نثر آل‌احمد در یکی دو اثر هم‌چون غرب‌زدگی یا نون والقلم از دیگر آثار او فاصله می‌گیرد. برخی از پژوهندگان هم چون جواد طباطبایی نثر آل‌احمد در نون والقلم را مصداق «هبوط نثر فارسی» از نوشته‌های «معنادار میرزا ابوالقاسم قائم مقام» دانسته‌اند. &lt;br /&gt;
* نثر جلال سخت برون‌گراست. براهنی معتقد است نثر آل‌احمد یک‌سره در کار بیرونی‌نویسی و نگاهی اجتماعی است. او معتقد است کاش این نثر -که از نثر هدایت هم «بهتر» است- در خدمت بررسی درونی شخصیت‌ها قرار می‌گرفت. &lt;br /&gt;
* آل‌احمد واقع‌گرایانه می‌نویسد. چندین مقاله در این باره نوشته شده است و پژوهش‌گران به وجوه پررنگی از رئالیسم یا واقع‌گرایی در آثار آل‌احمد اشاره کرده‌اند. هیچ‌ گفت‌وگو ندارد که اگر آل‌احمد نویسنده‌ای واقع‌گرا نباشد، قطعا نویسنده مستحیل در واقعیت است. تمام عمر مستندنگاری کرده و کوشیده است واقعیت را ببیند و بنویسد. حسن میرعابدینی از آن به «تصویر بدون دخل و تصرف رویدادها» یاد می‌کند.  &lt;br /&gt;
===عادت نویسندگی آل‌احمد===&lt;br /&gt;
مهم‌ترین عادت نویسندگی آل‌احمد آن بود که به نوشتن عادت داشت. هر روز می‌نوشت. جز نویسندگی کاری نمی‌شناخت و به تعبیر سیمین ساعت‌ها اتاق کارش را ترک نمی‌کرد تا کار به ثمر برسد. یادداشت‌برداری می‌کرد. بسیار نامه می‌نوشت. به گفتهٔ شمس نیمی از زباله‌های خانه آل‌احمد مرتبط با نوشتن و کاغذ بود. هم‌زمان به نوشتن به انتشار هم اهتمام داشت. کمتر نوشته‌ای از آل‌احمد به جا مانده است که گفته باشند از انتشارش ابا داشته باشد. از این جهت هم آل‌احمد را می‌توان استثنایی نامید.  &lt;br /&gt;
===آثار ترجمه شده از جلال آل‌احمد به دیگر زبان‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* کتاب [[ولایت عزرائیل]] با عنوان The Israeli Republic ترجمه شده توسط [[سامئول تروپه]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[مدیر مدرسه]]  با عنوان The School Principal ترجمه شده توسط [[جان کی. نورتن]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[سنگی بر گوری]] با عنوان A Stone on a Grave ترجمه شده توسط [[آذفر معین]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[نون والقلم]] با عنوان By the Pen ترجمه شده توسط [[قانون‌پرور]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی===&lt;br /&gt;
درباره آل‌احمد ده‌ها کتاب‌ و صدها پایان‌نامه و رساله و هزاران مقاله نوشته شده است.&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ آل‌احمد====&lt;br /&gt;
ده‌ها کتاب درباره آل‌احمد نوشته شده است. برخی از این کتاب‌ها در ادامه سیاهه‌وار می‌آیند. &lt;br /&gt;
====[[یادنامهٔ جلال]] به کوشش [[علی دهباشی]] در نشر شهاب ثاقب====&lt;br /&gt;
این یادنامه کوشیده است دیدگاه‌های مختلف درباره آل‌احمد را منعکس کند. نوشته‌هایی چون [[غروب جلال]] نوشتهٔ [[سیمین دانشور]]، [[آشفتگی فکر تاریخی]] نوشتهٔ [[فریدون آدمیت]]، جلال آل‌احمد نوشتهٔ [[داریوش آشوری]]، [[سوگ آل‌احمد]] نوشتهٔ [[ایرج افشار]]، [[نگاهی دوباره به تاریخ]] نوشتهٔ [[آیدین آغاداشلو]]، مدیر مدرسه، نون والقلم و جلال آل‌احمد نوشتهٔ [[شمیم بهار]، غروب جلال نوشتهٔ [[محمدعلی جمال‌زاده]]، [[به یاد جلال]] نوشتهٔ [[علی شریعتی]] به همراه نشر دیدگاه‌های از [[هوشنگ گلشیری]]، [[احسان یاشاطر]]، [[محمود دولت‌آبادی]]، [[بزرگ علوی]]، [[جمال میرصادقی]]، [[شاهرخ مسکوب]]، [[مهدی اخوان ثالث]]، [[محمدر ضا شفیعی کدکنی]]، [[جواد مجابی]]، [[غلامرضا امامی]]، [[هانیبال الخاص]]، [[جواد مجابی]]، [[اسماعیل خویی]] از جمله مطالب این کتاب هستند. &lt;br /&gt;
====[[آقا جلال به روایت تازه]] نوشته [[محمود گلاب‌دره‌ای]]====&lt;br /&gt;
دربارهٔ این کتاب نوشته شده است: &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«نویسنده در این داستان از خاطرات دوره تحصیل خود سخن می‌گوید و این که چگونه با «جلال آل‌احمد» آشنا شده و روزگاری شاگرد او بوده است. فضای تهران گذشته، حال و هوای زمان، چگونگی دوره تحصیل و جمع دوستان در قالب خاطرات گوناگون، مضمون اصلی این داستان را تشکیل می‌دهد. در این داستان، اغلب به اندیشه‌های جلال توجه شده است، به ویژه مفهوم «بازگشت به خویشتن» و «اتکا به فرهنگ بومی»، بن مایه اصلی این داستان به شمار می‌آید.»&lt;br /&gt;
====[[القصه... جلال آل‌احمد]] نوشتهٔ [[مصطفی جمشیدی]] در نشر [[امیرکبیر]]====&lt;br /&gt;
این کتاب از مجموعه کتاب‌های ستاره‌های درخشان در نشر امیرکبیر و اوّلین آن‌ها هم بوده است. این سرگذشت‌نامه بر اساس زندگی جلال آل‌احمد نوشته شده است. هدف این کتاب بیشتر آشنایی نسل امروز مخاطبان ادبیات ایرانی با جلال آل‌احمد نوشته شده است. &lt;br /&gt;
====[[جای پای جلال]] نوشتهٔ [[مهدی قزلی]] در نشر [[سوره مهر]]====&lt;br /&gt;
این کتاب حاوی روایت هشت سفر داخلی نویسنده است. هفت سفر از این هشت سفر -پس از بیش از نیم قرن- بازآفرینی شدهٔ سفرهای آل‌احمد است. او بر این بوده است تا زمانه و جامعه را دوباره ببیند و بنویسد. یک سفر هم روایت نویسنده است از سفر او به اسالم؛ «شهر مرگ جلال». &lt;br /&gt;
====دیگر آثار درباره آل‌احمد====&lt;br /&gt;
از دیگر آثاری دربارهٔ آل‌احمد می‌توان به جلال آل‌احمد نوشتهٔ [[حبیبه جعفریان]]، جلال آل‌احمد نوشتهٔ [[کامران پارسی‌نژاد]] و [[[جلال آل‌احمد و گذار از سنت به تجدد]] نوشتهٔ [[حسین قاضیان]] اشاره کرد. &lt;br /&gt;
====پایان‌نامه و رساله‌ها درباره آل‌احمد====&lt;br /&gt;
صدها پایان‌نامه کارشناسی ارشد درباره آل‌احمد و آثارش به طور کلّی نوشته یا بخشی از آن نوشته‌ها به آل‌احمد و آثار او اشاره شده است. صرف‌نظر از حیطه‌های ادبی، توجه به وجوه سیاسی و اجتماعی شخصیت آل‌احمد و آثار وی در این پایان‌نامه‌ها دیده می‌شود. هجده رساله دکتری دربارهٔ آل‌احمد نوشته یا در بخشی از آن به او و آثارش شده است. در عنوان چهار رساله دکتری نام آل‌احمد دیده می‌شود. &lt;br /&gt;
====شعرها درباره آل‌احمد====&lt;br /&gt;
اشعار سروده شدهٔ دربارهٔ جلال آل‌احمد به اندازهٔ یک کتاب است. بخشی از این سروده‌ها در ادامه می‌آید:&lt;br /&gt;
====[[مهدی اخوان ثالث]]====&lt;br /&gt;
ز صف ما چه سری رفت و گرامی گهری          ای دریغا! چه بگویم که چه‌ها بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ریشۀ خون و گل گوشت رها کن، که تمام        عصب شعله‌ور و عاصی ما بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همۀ تن، رگِ غیرت، همه خون، خشم و خروش      همه جان شور و شرر، نور و نوا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
استخوان‌قرص تنی، پیکرۀ جهد و جهاد          تن بهل؛ کز جنم و جان جدا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل ما بود و در آن،  درد و دلیری ضربان     سینه‌اش خانقه سِرّ و صفا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هم زبان دل ما، هم ضربان دل ما             تپش و تابش آتشکده‌ها بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر خط او خطری، هر قدمش اقدامی            هر نگه نایرۀ نور و ذکا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشگامان خطر، گاه خطا نیز کنند            گرچه گویند که معصوم‌نیا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دم عصمت نزد، اما قدم عبرت زد              جای کتمان پی جبران خطا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قلمش پیک خطر پویه، که بر لوح سکوت         تازه صد سینه سخن، بلکه صلا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه یلی از صف ما، بی بدلی از کف ما         رفت و دردا که به صد درد دوا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چه میرفت از اولاد پیمبر به‌شمار          من بر آنم که ز ابنای خدا بود جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر چه در خانه و بر بستر خود رفت به خواب   شک ندارم که یکی از شهدا بود جلال&lt;br /&gt;
=====[[حسین منزوی]]====&lt;br /&gt;
روزگاری بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و فصل زرد و زبون&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از برون بهاری بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنار خانۀ دل‌های ما که بارو داشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درخت لاغری آرام رست و ریشه دواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به ناگهان نه، ولی از همان نخست، بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و از همان آغاز&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه بادها که وزید از چهارسوی درخت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که ریشه‌کن کندش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی درخت به پا ایستاد و باز ریشه دواند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که از بن بارو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درون خانۀ دل‌های ما گشود رهی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما برخی ز خون خویش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رگ‌های ریشه‌اش دادیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و ما برخی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بلند باروی اطراف قلب‌‌هامان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز پیش روی درخت بلند برچیدیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن درخت از آن پس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست در دل ماست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آن درخت، همیشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
درست در دل ماست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنون دریغ از آن سودها که رفت که نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به شاخه‌شاخۀ آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشیان مرغان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سایه‌های بلندی که می‌فکند به خاک&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه خسته‌های مسافر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که بار می‌افکند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و در نسیم نجیبی که می‌وزید از آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرارت و عرق تند چهره می‌خشکید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزارها قلم از شاخه‌های نازک آن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به هر کویر نشاندند و بارور گردید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنون دریغ از آن سودها که رفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کنون دریغ تو ای خوب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ای بلندترین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریغا تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای نجیب‌ترین و تو ای اصیل‌ترین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای تناور گشن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریغا تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای تجسم پاک اصالت و رادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای مجسمۀ راستین آزادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریغا تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو ای فریاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سکوت و خلوت این باغ بخ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما را کشت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجاست آن‌همه آوای جاودانه بلند&lt;br /&gt;
====[[سیمین بهبهانی]]====&lt;br /&gt;
ز شب خفتگان یاد کن، شبی آرمیدی اگر                    سلامی هم از ما رسان، به صبحی رسیدی اگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به حجت در این داوری، ز دوزخ نشان می‌دهم                به دعوی ز خوش‌باوری، بهشت آفریدی اگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کجا می‌کند چاره‌ای، شبی بر ورق پاره‌ای                   زخورشید انگاره‌ای، چو طفلان کشیدی اگر...&lt;br /&gt;
====[[سید حسن حسینی]]====&lt;br /&gt;
چون شیر در این بیشه خروشید جلال                         جز از خم حق باده ننوشید جلال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا سبز شود باغ خزان‌دیدۀ شرق                            گلگونه قبای عشق پوشید جلال&lt;br /&gt;
====[[احمد شاملو]]====&lt;br /&gt;
قناعت‌وار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تکیده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باریک و بلند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون پیامی دشوار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که در لغتی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با چشمانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از سوآل و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عسل&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و رُخساری برتافته&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از حقیقت و&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی با گردشِ آب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مردی مختصر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خلاصه‌ی خود بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خرخاکی‌ها در جنازه‌ات به سوءِظن می‌نگرند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
□&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیش از آن که خشمِ صاعقه خاکسترش کند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تسمه از گُرده‌ی گاوِ توفان کشیده بود.&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آزمونِ ایمان‌های کهن را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر قفلِ معجرهای عتیق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دندان فرسوده بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بر پرت‌افتاده‌ترینِ راه‌ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پوزار کشیده بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رهگذری نامنتظر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که هر بیشه و هر پُل آوازش را می‌شناخت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
□&lt;br /&gt;
جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بیدار می‌مانند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که روز را پیشباز می‌رفتی،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هرچند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سپیده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از آن پیش‌تر دمید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که خروسان&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بانگِ سحر کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
□&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرغی در بال‌هایش شکفت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زنی در پستان‌هایش&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باغی در درختش.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در عتابِ تو می‌شکوفیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در شتابت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما در کتابِ تو می‌شکوفیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دفاع از لبخندِ تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
که یقین است و باور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دریا به جُرعه‌یی که تو از چاه خورده‌ای حسادت می‌کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
چند اثر از کتاب‌های جلال آل‌احمد در ادامه می‌آید. &lt;br /&gt;
====[[سرگذشت کندوها]]====&lt;br /&gt;
این کتاب درباره کندوداری به اسم  کمند علی‌بک است که کار و بارش در کندوداری رونق می‌گیرد. داستان از آن‌جا آغاز می‌شود که زنبورها خود را گرفتار بلا می‌بینند و این بلا سرانجام به جان کندودار هم می‌افتد. &lt;br /&gt;
=====نقد [[سرگذشت کندوها]] نوشتهٔ [[غلامعلی سیار]]=====&lt;br /&gt;
سیار، سرگذشت کندوها را بهترین اثر آل‌احمد می‌داند. او این کتاب را «بهترین نمونه توصیف طبیعت در نثر جدید» فارسی می‌شمارد. او معتقد است که «روش ساده‌نویسی» آل‌احمد ستودنی است. سیار می‌نویسد: «هر نویسنده‌ای ممکن است سال‌ها خودش را گم کند و ناگهان در کتابی قسمتی از استعداد باطنی و زوایای نامکشوفی از روحیه خود را بدون این‌که بداند بروز بدهد.»&lt;br /&gt;
====[[مدیر مدرسه]]====&lt;br /&gt;
داستان از زبان مدیری است که داستان معلمان و دانش‌آموزان یک مدرسه را روایت می‌کند. در ابتدای داستان‌، مدرسه بر روالی طبیعی اداره می‌شود. کم‌ کم مسائلی اندک اندک پدید می‌آید. &lt;br /&gt;
=====نقد [[مدیر مدرسه]] نوشتهٔ [[محمدعلی جمال‌زاده]]=====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جمال‌زاده معتقد است کتاب مدیر مدرسه چندان دربارهٔ درس و مشق نیست و مدیر و ناظم و معلمین عموماً در فکر کارهای دیگری هستند. با این حال، نویسنده توانسته است جزئیات مدارس را به خوبی توضیح و «شمه‌ای از گرفتاری‌ها و بدبختی‌ها»ی مدیران و معلمین را شرح دهد. ولی جمال‌زاده ایراداتی را به نثر این کتاب وارد ساخته است. او می‌نویسد:‌ «چندان لزومی ندارد که کلمات را با املاء عوامانه بنویسیم.» جمال‌زاده در ادامه این نقد به برخی از این کلمه‌ها اشاره می‌کند و فراتر از این موضوع، برخی از ترکیب‌های ساخته‌شده در کتاب را نامأنوس و غریب می‌پندارد. &lt;br /&gt;
[[پرونده: GharbzadegiJeld.JPG|230px|thumb|بندانگشتی|چپ|انتشار غرب‌زدگی در دورهٔ پهلوی ممنوع بود.]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[جزیره خارک، در یتیم خلیج]]====&lt;br /&gt;
یکی از سفرنامه‌های آل‌احمد که به سفارش ابراهیم گلستان و وزارت نفت آن زمان نوشته شد. آل‌احمد در بازدیدی از خارک -خارک در حال ساخت و تغییر- گزارشی از منطقه، مردم و موقعیت این جزیزه به دست می‌دهد. &lt;br /&gt;
====دیدگاه [[احمد آرام]] درباره کتاب جزیره خارک، در یتیم خلیج====&lt;br /&gt;
آرام بر این باور است آل‌احمد توانسته است در آثار تک‌نگاری خود گزارشی از اوضاع و احوال محلی نقاطی از ایران به دست بدهد. در خارک هم با «عرق ریختن» و «تفحص» کردن توانسته است اوضاع و احوال این «جزیره گرانبها» را روشن کند. آرام فصل به فصل کار آل‌احمد را مرور کند و «روشن‌بینی، موشکافی و دلسوزی» او را در دیدن خارک نشان دهد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====[[غرب‌زدگی]]====&lt;br /&gt;
آل‌احمد در این کتاب مشکل بزرگ اجتماع ایرانیان را غرب‌زدگی می‌نامد. او در این کتاب مؤلفه‌های غرب‌زدگی را برمی‌شمرد. او می‌کوشد به دلایلی را بشمرد که به عقیده وی زبونی و حقارت ملل شرقی را توضیح می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====دیدگاه [[داریوش آشوری]] درباره [[غرب‌زدگی]]====&lt;br /&gt;
آشوری بر این باور است که غرب‌زدگی از اشکالات اساسی رنج می‌برد. یکی از آن اشکال‌ها در تعاریف کتاب دیده می‌شود. آشوری بر این باور است که نویسنده تعریف غرب را به درستی به کار نبرده است. آشوری بر این باور است که آل‌احمد به «گل‌آلود کردن آب» قصد «عمیق» نشان دادنش را دارد. او معتقد است آل‌احمد به برخی اقتضائات جغرافیایی و تمدنی کشور ما توجه ندارد. او می‌نویسد:‌&lt;br /&gt;
«مشکل آل‌احمد همان طور که گفتم این است که میان آن‌چه که به تمدن غرب معروف است و آن سابقهٔ تاریخی آن از پنج شش قرن نمی‌گذرد، با اصطلاح جغرافیایی «غرب» تفاوتی نمی‌گذارد و دچار این سوء تفاهم بزرگ می‌شود که حتّی اسلام هم از «غرب» آمده است!»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آشوری دیگر اشتباه آل‌احمد را دراین می‌داند که رابطهٔ بین «بورژوازی» و «شهرنشینی» را به درستی درک نکرده است و ارتباط بین آن‌ها را «معکوس» درک کرده است. آشوری از این که آل‌احمد غرب را یک کل یک‌پارچه در نظر می‌گیرد انتقاد می‌کند و می‌کوشد در عباراتی موجز تاریخ غرب جدید را توضیح دهد. &lt;br /&gt;
آشوری تبیین آل‌احمد از ارتباط بین روحانیون و مدرنیته را هم زیر سؤال می‌برد و متن خود را با نقد این مسأله پایه‌ای در غرب‌زدگی به پایان می‌برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==نوا، نما، نگاه==&lt;br /&gt;
تصاویر، صداها و فیلم‌های از جلال یا درباره جلال و آثار وی در ادامه می‌آید. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بریده کتاب===&lt;br /&gt;
[[پرونده:Sangibargori.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;گشایش داستان[[سنگی بر گوری]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:Gharbzadegi.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;بخشی از [[غرب‌زدگی]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
[[پرونده:Zanziadi.JPG|240px|thumb|بندانگشتی|وسط|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;آغاز داستان کوتاهی در [[زن زیادی]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Khasidamighat.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|چپ|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;خشی از‌ [[خسی در میقات]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
[[پرونده:YkchahVdochaleh.JPG|220px|thumb|بندانگشتی|راست|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;چاله‌ای از [[یک چاه و دو چاله]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]{{سخ}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[پرونده:Bofekor.JPG|240px|thumb|بندانگشتی|وسط|&amp;lt;center&amp;gt;&#039;&#039;از نوشتار هدایت بوف کور در [[هفت مقاله]]&#039;&#039;&amp;lt;/center&amp;gt;]]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =دانشور | نام =سیمین | پیوند نویسنده =سیمین دانشور | عنوان =[[غروب جلال]] | ترجمه = | جلد = | سال = ۱۳۹۰| ناشر = |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد ژورنال | نام خانوادگی =جوادی یگانه | نام =محمدرضا | نام خانوادگی۲ = مهدی‌پور | نام۲ = فرشاد | عنوان =روش‌شناسی جلال آل‌احمد | ژورنال = پژوهش‌های انسان‌شناسی ایران| مکان = | دوره = ۳| شماره =۱ | سال =۱۳۹۲ | تاریخ بازبینی = ۱ بهمن ۱۳۹۷}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =دهباشی | نام =علی | پیوند نویسنده =علی دهباشی | عنوان =[[یادنامهٔ جلال آل‌احمد]] | ترجمه = | جلد = | سال = ۱۳۶۴| ناشر = شهاب ثاقب |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
# {{یادکرد کتاب | نام خانوادگی =کائینی | نام =محمدرضا | پیوند نویسنده = | عنوان =دو برادر (ناگفته‌هایی از زندگی و زمانه جلال و شمس آل‌احمد) | ترجمه = | جلد = | سال = ۱۳۹۲| ناشر = اطلاعات |مکان = | شابک =| صفحه = | پیوند = | تاریخ بازبینی =}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* [[هوشنگ گلشیری|گلشیری، هوشنگ]]، &#039;&#039;جدال نقش با نقاش در آثار [[سیمین دانشور]]&#039;&#039;. چاپ اول، تهران: انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۶. شابک ۹۶۴‐۴۴۸‐۰۳۵‐X.&lt;br /&gt;
* نامهٔ [[کانون نویسندگان ایران]]. شماره اول، چاپ اول، تهران: مؤسسه انتشارات آگاه، ۱۳۵۸&lt;br /&gt;
* نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های جلال ال احمد - [[حسین شیخ‌رضایی]]&lt;br /&gt;
* سایه‌های روشن در داستان‌های جلال - [[جواد اسحاقیان]]&lt;br /&gt;
* [[غرب‌زدگی (کتاب)|غرب‌زدگی]]؛ جلال آل‌احمد؛ تهران؛ انتشارات مجید؛ چاپ چهارم: ۱۳۸۸. شابک ۵-۰۷۰-۴۵۳-۹۶۴. ص ۹۱.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://article.tebyan.net/11017/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-|عنوان=زندگی‌نامهٔ جلال آل‌احمد از زبان خودش|ناشر= https://article.tebyan.net، وبگاه تبیان|تاریخ انتشار= ۱۸فروردین۱۳۸۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = https://www.mashreghnews.ir/news/342152/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF ‏|عنوان = آشنایی جلال با سیمین|ناشر = مشرق‌نیوز|تاریخ بازدید = ۱ ژانویه ۲۰۱۹|تاریخ = ۱۶ شهریور ۱۳۹۳}}&lt;br /&gt;
*{{یادکرد وب|نام‌خانوادگی = |نام = |عنوان = فرازهایی از تاریخ ایران|ناشر = تاریخ‌نگار| نشانی = https://www.mehrnews.com/news/1698731/%D8%AC%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D9%85 |تاریخ = ۲۸ شهریور ۱۳۹۱| تاریخ بازبینی = ۱۷ دی ۱۳۹۷|شناسه={{شناسه یادکرد|تاریخ‌نگار}} }}&lt;br /&gt;
 &lt;br /&gt;
{{ترتیب‌پیش‌فرض:آل‌احمد، جلال}}&lt;br /&gt;
[[رده:درگذشتگان ۱۳۴۸]]&lt;br /&gt;
[[رده:زادگان ۱۳۰۲]]&lt;br /&gt;
[[رده:رمان‌نویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:مترجمان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نویسندگان داستان کوتاه]]&lt;br /&gt;
[[رده:جستارنویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:نویسندگان مرد]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعضای کانون نویسندگان ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده:مستندنویسان]]&lt;br /&gt;
[[رده:بنیان‌گذاران ادبی]]&lt;br /&gt;
[[رده:اعضای حزب توده ایران]]&lt;br /&gt;
[[رده:نویسندگان چپ‌گرا]]&lt;br /&gt;
[[رده:دیدارکنندگان با خمینی]]&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22426</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22426"/>
		<updated>2019-01-21T13:11:46Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گفتگو با محمدجعفر محجوب، فرخ غفاری&#039;&#039;&amp;gt;[برنامهٔ تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;آخرین دیدار و گفت‌گو با استاد دکتر محمدجعفر محجوب، گفت‌وگو با ناصر زراعتی، ۱۲مهر۱۳۷۴&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;یادی از دوست، گفت‌وگو با ایرج افشار&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از شاعری که محجوب بود===&lt;br /&gt;
====غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب====&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&amp;lt;ref name=&#039;&#039;به یاد استادی که رفت، گفت‌وگو با احمد مهدوی دامغانی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====شعرش چیزی نبود====&lt;br /&gt;
سایه می‌گفت که محجوب شعر می‌نوشت اما چیز خاصی نبود. معمولی بود. یکی دوبار که در مجالس قصد داشت شعر بخواند، مقدمه‌چینی می‌کرد که در حضور فلانی من نباید شعر بخوانم و خودش می‌دانست که شعرش چیزی نیست ولی وقتی دهنش گرم می‌شد، خیلی عالی قصه تعریف می‌کرد.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====خود را شاعر نمی‌دانست====&lt;br /&gt;
نوه‌اش، امیررضا مغربی می‌گوید: «از وجود طبع شعر در او، تا حدی که خود را شاعر نمی‌دانست، باخبر بودم، ولی چگونه می‌توان پذیرفت که گویندهٔ غزل زیر شاعر نبوده باشد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیشب نظر به روی نکوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چشم امید خویش به سوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از دیدهٔ تر ای مه رخشان برج حُسن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آیینه در برابر روی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نقش آرزوی خود ای نقش آرزو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در بند زلف غالیهِ بوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل‌تنگیت مباد که در جام خوش‌دلی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر مِی که داشتم ز سبوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طبع رمیده را گهرافشان و نکته‌سنج&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از ذوق لعل نادره‌گوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گوی و گلوی دختر دل‌بند شعر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زیور ز یاد گوش و گلوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گرمی طبع و لطف سخن را به یادگار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از لطف طبع و گرمی خوی تو داشتم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواب تو خوش! که من شب تاریک هجر را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا بامداد زنده به بوی تو داشتم» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;گرمی طبع و لطف سخن، گفت‌وگو با امیررضا مغربی&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22415</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22415"/>
		<updated>2019-01-21T12:12:02Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]====&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده... خودتون دیدید که محجوب تو این نقد، خیلی از حافظ خانلری دفاع می‌کنه، بعداً فهمیدم که محجوب همکار خانلری تو این کار بوده و در حقیقت داشته از کار خودش دفاع می‌کرده!»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====فراچشم سایه====&lt;br /&gt;
سابقهٔ دوستی این دو به خیلی قدبم بازمی‌گردد. «وای! وای! محجوب یک حافظهٔ عجیب و غریب باورنکردنی داشت... [[ملک‌الشعراء بهار]] یک قصیده داشت با قافیهٔ ماشین و کابین... این قصیده اصلاً آهن‌پاره است و سروصدای آهن‌پاره‌ها را می‌شنوید توش...&lt;br /&gt;
سایه به قصیدهٔ «از زندان» اشاره دارد:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یاد ندارد کس از ملوک و سلاطین&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاهی چون پهلوی به عزّ و به تمکین &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...محجوب همهٔ این قصیده رو حفظ بود! بهش می‌گفتم آقای محجوب! تو چطور این همه آهن‌قراضه رو تو ذهنت جا دادای؟! یا همهٔ اون شعر [[مکرم اصفهانی]] رو حفظ بود؛ باز گویم، گاه گویم، باز گویم، گاه گویم، همهٔ شعر این‌طوری بود. ولی محجوب همهٔ اینها رو حفظ بود. من تو عمرم حافظه‌ای مثل حافظهٔ محجوب ندیدم.&amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;/&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22413</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22413"/>
		<updated>2019-01-21T11:48:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* نقدش بر حافظ  به سعی ه. الف. سایه */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]===&lt;br /&gt;
[[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده...»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22412</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22412"/>
		<updated>2019-01-21T11:47:24Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نقدش بر حافظ  به سعی [[هوشنگ ابتهاج|ه. الف. سایه]]===&lt;br /&gt;
 [[میلاد عظیمی]]  که با کوشش [[عاطفه طیّه]] کتاب [[پیر پرنیان‌اندیش]] را جمع‌آوری کرده است از سایه دربارهٔ نقد درازدامنی که محجوب بر حافظ به سعی سایه در مجلهٔ کلک نوشته می‌پرسد. سایه پاسخ می‌دهد: «راستشو بخواید، همون موقع که نقد محجوب چاپ شد، دکتر شفیعی به من گفت: سایه! انگار محجوب حرف‌هایی که زده درسته، تو که با حرف درست دعوا نداری، جواب نده؛ محجوب مریضه، سرطان داره، ولش کن. روزهای آخرشه. این حرف شفیعی با فطرت تنبلانهٔ من کاملاً جور درمی‌اومد! گفتم حتماً! تو دلم گفتم رضا جان اگه نمی‌گفتی هم من جواب نمی‌دادم. ولی تو این ده پونزده سال اخیر چندین بار قصد کردم که بنویسم. حتی مدخل سخنمو هم یادمه. می‌خواستم بگم که: قدما می‌گن ببین چه می‌گوید، نبین که می‌گوید و این حرف درستیه و اما حرف‌ها گاهی به اعتبار گوینده بااهمیت می‌شن اگر چه پروپایی نداشته باشن. دوست من استاد محجوب با اون حافظهٔ عجیب  غریبش نقدی بر حافظ به سعی سایه نوشته که اهمیت خاصی داره. ولی حافظهٔ عجیب و غریب محجوب، خبط‌های بزرگی هم کرده...»  &amp;lt;ref name=&#039;&#039;پیر پرنیان‌اندیش&#039;&#039;&amp;gt; سخن: پیر پرنیان‌اندیش، ۱۳۹۲، ص۳۶۷تا۳۷۰،&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22410</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22410"/>
		<updated>2019-01-21T11:20:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = شمسی عسگری، زهرا نامدار&lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 = شهرزاد، شهریار&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ماجرای ازدواج دوم محجوب===&lt;br /&gt;
زهرا نامدار، دختر برادر دکتر اقبالِ نخست‌وزیر بود. ده سال از محجوب بزرگ‌تر بود. چیزهایی خوانده بود، چون شوهر اولش در تئاتر بوده و دکلاماسیون را از او یاد گرفته بود و به شعر هم علاقه داشت و به نحوهٔ خاصی دکلمه می‌کرد. گویا زمانی که می‌خواسته تز بنویسد سراغ محجوب می‌رود و باب آشنایی باز می‌شود. کمی پیش از مهاجرت ازدواج می‌کنند. بعد از مهاجرت هم در آپارتمان کوچکی در لس‌آنجلس همراه همین خانم زندگی می‌کرد و تا آخر با هم بودند. &amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com/1394l|عنوان = خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان }}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22406</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22406"/>
		<updated>2019-01-21T10:55:54Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* گرایش سیاسی محجوب */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[مهدی نوریان]]  تعریف می‌کند روزی محجوب گفت می‌خواهم به شما جوان‌ها نصیحتی بکنم: «من از سال ۱۳۲۴تا۱۳۳۴ در سیاست بودم. آن ده سال را که اوج جوانی و یادگیری‌ام بود در سیاست تلف کردم و به شما نصیحت می‌کنم این کار را نکنید. کسی‌که می‌خواهد در رشتهٔ ادبیات باشد در بیست و چهار ساعت هم وقت کم می‌آورد و اصلاً فرصت ندارد که به کارهای دیگر بپردازد و باید همهٔ وقتش را صرف ادبیات کند. شما اشتباه مرا نکنید و با سیاست کاری نداشته باشید.» &amp;lt;ref name=&#039;&#039;خاطراتی از دکتر محجوب، گفت‌وگو با مهدی نوریان&#039;&#039;&amp;gt;[http://bukharamag.com/۱۳۹۴| بخارا و شب محمدجعفر محجوب]&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22367</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22367"/>
		<updated>2019-01-21T09:23:57Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22346</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22346"/>
		<updated>2019-01-21T09:11:22Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
یگانه متاعِ محجوب&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
زائیدهٔ تهران بود. بچه‌تهران، پدر و مادرش هم زائیدهٔ تهران بودند. پدرش از سه چهارپشت پیش‌تر بختیاری بود و در سال ۱۲۸۸ قمری، حدود اواسطِ سلطنت ناصرالدین‌شاه به دنیا آمده بود. آن زمان قحطی شدیدی بود که به گرانی ۸۸ می‌شناسندش. منزل پدری‌اش در پامنار بود؛ دروازه شمیران. پدرش سوادکی داشت و دواسازی می‌کرد. دواخانه داشت در شاه‌آباد، کوچهٔ ظهیرالاسلام و به این قرار سرشناس بود. مادرش هم از شمیرانات بود؛ همهٔ آبادی‌های کوهپایهٔ شمال را تهران را شمیران یا شمیرانات می‌گفتند. ظاهراْ پدرش یا جدش در دستگاه امین‌الدوله و پدر امین‌الدوله از خدم و حشم بودند. محجوب در منزلی در سه‌راه ‌ژاله به دنیا آمد؛ در مدرسهٔ دخترانه‌ای به نام طیّبات. در آن دوران مردم با سرمایه و همتِ خودشان مدرسه تأسیس می‌کردند چون بیشتر مردم بی‌سواد بودند. اسم این مدرسه‌ها مدرسه ملی بود. عمه‌اش که به او خانم مدیر می‌گفتند و از پدرش چندسالی بزرگ‌تر بود، کت و شلیته می‌پوشید و عینک بادامی به چشم می‌زد و در اتاقی پنج‌دری که حکم دفترش را داشت می‌نشست و مدرسه را اداره می‌کرد. مدرسه اندرونی و بیرونی داشته که در اتاقی که صندوق‌خانه‌ای دراز و تاریک داشت و راهرویی که به پشت‌بام منتهی بود پدر و مادر محجوب زندگی می‌کردند. مادر محجوب در آن مدرسه درس می‌داد و ازدواجِ دیرهنگامِ پدر محجوب، که در آن سال‌ها حدود ۵۲ سال سن داشت، در نتیجهٔ پادرمیانی عمه بود. پدرش مجرد و دیرسال مانده بود چون خود را متعهد مخارج مادر و خواهرش می‌دانست.  &lt;br /&gt;
تاریخ تولد محجوب ۲۲محرم۱۳۴۳ معادل ۱شهریور۱۳۰۳ شمسی است. &amp;lt;ref name=&#039;&#039;مصاحبهٔ محجوب&#039;&#039;&amp;gt; تاریخ شفاهی بنیاد مطالعات ایران: گفتگو با محمدجعفر محجوب، بهمن۱۳۶۳&amp;lt;/ref&amp;gt; اما در شناسنامه‌اش این‌طور نوشته نشده است، یعنی حدود دوسال بزرگ‌تر به تاریخ خرداد۱۳۰۱ است. دلیلش هم این است چون می‌خواست کار قضایی بگیرد باید سنش ۲۵ سال می‌بود، بنابراین شناسنامه‌اش را دو سال بزرگ‌تر کرد. &lt;br /&gt;
از آنجا که منزلشان هم مدرسه بود، هم خانه، محجوب که فرزند اول خانه بود، آزادانه از این کلاس به آن کلاس و از این اتاق به آن اتاق می‌رفت. در آن زمان تنها پسر توی آن مدرسه بود و بقیه همه دختر بودند. روزی دخترها با سروصدا نزد مادر محجوب می‌روند که این بچه سواد دارد، هر چه به او می‌دهیم می‌خواند و هجی می‌کند. سنِ محجوب در آن زمان حدود سه‌ونیم چهار سال بود. پدر محجوب هم از موقعیت استفاده کرد و قرآن را به او آموخت. به سن مدرسه که رسید او را به مدرسهٔ سیروس بردند که نزدیک‌ترین مدرسه به منزلشان بود. پدرش به آنها گفت پسرم سواد دارد، چند کلمه‌ای از او پرسیدند و در نهایت تشخیص دادند محجوب کلاس چهارم بنشیند. او که بچهٔ نحیف و ضعیفی بود، بسیار از هم‌کلاسی‌هایش آزار دید. درسش خوب بود هرچند هرگز در مدرسه درس نمی‌خواند و در خانه لای کتاب را باز نمی‌کرد، اگر مشقی بود می نوشت و اگر مسئله‌ای بود حل می‌کرد. تا کلاس پنجم آنجا بود و پس از آن چون مدرسه سیروس منحل شد، او را به دبستان امیر معزی بردند. در ده‌سالگی تصدیق ابتدایی را گرفت. &lt;br /&gt;
باز انتخاب پدرش نزدیک‌ترین دبیرستان به منزلشان بود؛ مدرسه تجارت. همان روز اول تعدادی از کتاب‌هایش را دزدیدند که خود عذاب عظیمی بر جانش گذاشت. پدر با عتاب و تنبیه متهمش کرد به بی عرضگی و دیگر برایش کتاب‌ها را نخرید. محجوب ناچار شد برای اینکه از شماتت معلم‌ها در امان بماند، تمام تاریخ مشیرالدوله را، که از کتاب های ازدست‌داده‌اش بود، با جوهر بنویسد؛ چیزی در حدود هفتصد، هشتصد صفحه پستی.&lt;br /&gt;
همان سال مبتلا شد به حصبه. دو سه‌ماهی طول کشید تا نقاهتش برطرف شود. چون باید غذای نرم می‌خورد، مادرش چند ماه به پامنار و دکان‌های آب‌بندی می‌رفت تا برایش شیربرنج و فرنی بخرد. خلاصه دو سه‌ماهی از سال گذشته بود که به مدرسه رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ محجوب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22345</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22345"/>
		<updated>2019-01-21T07:16:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* مخالفت‌های سیاسی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
یگانه متاعِ محجوب&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرگاهش دربارهٔ چرایی سقوط حزب کمونیست===&lt;br /&gt;
از نظرش کل قضیه بسیار ساده بود. دستگاهی که در روسیه به‌وجود آمد به اندازهٔ پول سیاهی برای آدم‌ها و خون و جانشان ارزشی قائل نبود. از آنها به‌عنوان ابزار و وسیله‌ای در دستش استفاده می‌کرد و هر وقت هم دلش می‌خواست و منافعش ایجاب می‌کرد، رهایشان می‌کرد. همهٔ احزاب را همین‌طور می‌دید. فقط در ایتالیا استقلالش حفظ شد. اما معتقد بود در فرانسه و روسیه آدم‌هایی پفیوز و بی‌ارزش و نوکرمآب در رأس نشسته بودند و نتیجه‌اش توطئه پشت توطئه و خیانت پشت خیانت شد. اخلاق در حزب سقوط کرد تا آنجا که شأنِ آدم هم سقوط کرد. دروغ و زیرآب‌زنی به منتهادرجه‌اش رسید تا حدی که عفونت بالا زد و از داخل همه چیز پکید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ محجوب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22344</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22344"/>
		<updated>2019-01-21T07:06:21Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* همراهی‌های سیاسی */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
یگانه متاعِ محجوب&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===گرایش سیاسی محجوب===&lt;br /&gt;
سال ۱۳۲۴ وقتی محجوب به مجلس رفت، فراکسیون حزب توده در مجلس بود. [[ایرج اسکندری]]، [[فریدون کشاورز]]، [[شهاب فردوس]]، [[پروین گنابادی]]، [[تقی فداکار]]، [[اردشیر آوانسیان]]، [[عبدالصمد کامبخش]]... &lt;br /&gt;
میان آنها ناطق‌های درجه یک بود، به‌خصوص فریدون کشاورز که ناطق فوق‌العاده ای بود. آنها حق‌جانبانه برای دانشجوهای جوان حرف می‌زدند. یکی دو تا جزوه هم می‌دادند که «حزب تودهٔ ایران چه می‌گوید و چه می‌خواهد؟» ناخودآگاه وارد جریان می‌شود اما خیلی زود متوجه می‌شود باید برگردد. &lt;br /&gt;
در بیرون، بعد از ۲۸ مرداد، وقتی خروشچف آمد و اسناد بسیاری روی دایره ریخت علیه استالین که تا پیش از آن وقتی اسمش می‌آمد، همه با گلاب دهانشان را می‌شستند. در داخل هم از اعضای شعبهٔ مطبوعات حزب بود که هفته‌ای یک روز با اعضای کمیتهٔ مرکزی جلسه داشتند. از افراد تهِ تهِ شبکه. مدام به آنها یادآوری می‌کردند که مدرکی با خودشان حمل نکنند، مبادا چیزی دست پلیس بیفتد. آن وقت یکهو سازمان نظامی حزب لو می‌رود و دستگیر می‌شوند که هر کس اسمش در آن لیست بود، بالای دار رفتنش حتمی می‌شود. سه چهار تا گونی یادداشت‌ها و نوشته‌های کوچک وریز، به خط تک‌تک رفقای اسیر را بردند فرمانداری نظامی و بعد کتاب سیاه حزب تودهٔ ایران را منتشر کردند. &lt;br /&gt;
می‌گفت دیگر ماندن در حزب خفت عقل بود! رفت و هیچ‌وقت دیگر برنگشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ محجوب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22343</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=22343"/>
		<updated>2019-01-21T07:05:29Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* داستانک استاد */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===یگانه متاع محجوب===&lt;br /&gt;
یگانه متاعِ محجوب&lt;br /&gt;
در مصاحبهٔ [[ناصر زراعتی]] با محجوب، کمی پیش از سفرِ بی‌برگشتش، سخن از این می‌شود که باوجود دوری از مکان، روح و جان ایران همیشه ایشان بوده است حتی بیشتر هم کار کرده‌اند. محجوب با شیرینی همیشه می‌گوید: «والله، به سوری گفتند: «اشتها داری؟» گفت: «من بینوا در جهان، همین متاع دارم!» من چیز دیگری که ندارم! نه فیزیک اتمی بلدم، نه مهندس کامپیوترم، نه شیمی‌دان، نه پزشک... تنها چیزی که بلدم همین زبان و ادب فارسی است.  یک وقتی، کسی پرسید: «تو دکتر چی هستی؟» گفتم: «من دکتر خوش‌صحبتی هستم.» چهار کلمه زبان و ادب فارسی خوانده‌ام. آن هم به‌شکل ناقص، همان‌طور که عرض کردم نمی‌توانستم سر اغلب کلاس‌ها حاضر شوم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ محجوب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21997</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21997"/>
		<updated>2019-01-17T20:06:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* کارنامه و فهرست آثار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
=== کتاب‌شناسی ===&lt;br /&gt;
===== تألیف =====&lt;br /&gt;
* «[[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]»، (با همکاری محمدعلی جمال‌زاده)&lt;br /&gt;
* «[[فن نگارش یا راهنمای انشاء]]»، (۱۳۳۳) &lt;br /&gt;
* «[[دربارهٔ کلیله و دمنه]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[سبک خراسانی در شعر فارسی]]»، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[انتخاب و انطباق منابع فارسی برای تدوین کتاب‌های کودکان و نوجوانان]]»، (۱۳۵۴) &lt;br /&gt;
* «[[آفرین فردوسی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۲) &lt;br /&gt;
* «[[خاکستر هستی]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۷۹) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
=====تصحیح=====&lt;br /&gt;
*«[[دیوان قاآنی  شیرازی]]»، (۱۳۳۶)&lt;br /&gt;
* «[[ادبیات عامیانهٔ ایران]]»، (مجموعهٔ مقالات)، (۱۳۸۲) &lt;br /&gt;
* «[[درباره فتوت و جوانمردی در ایران و فرهنگ عامه]]»، (۱۳۳۶) &lt;br /&gt;
* «[[دیوان سروش اصفهانی]]»، (۱۳۳۹) &lt;br /&gt;
* «[[ویس و رامین]]»، فخرالدین اسعد گرگانی، (۱۳۳۷) &lt;br /&gt;
* «[[امیر ارسلان نامدار]]»، تألیف نقیب‌الممالک، (۱۳۴۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات ایرج میرزا]]»، (۱۳۴۱) &lt;br /&gt;
* «[[طرائق‌الحقایق]]»، تألیف نایب‌الصدر شیرازی، (۱۳۴۵) &lt;br /&gt;
* «[[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]»، تألیف حسین واعظ کاشفی سبزواری، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
* «[[کلیات عبید زاکانی]]»، نیویورک: bibliotheca persica press (۱۹۹۹)&lt;br /&gt;
* «[[شاهنامه فردوسی]]»، (۱۳۵۰) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===== ترجمه =====&lt;br /&gt;
* [[داستان‌های دریای جنوب]]، اثر «جک لندن» (۱۳۳۰) &lt;br /&gt;
* [[جزیره وحشت]]، اثر «جک لندن»، (۱۳۳۰)&lt;br /&gt;
* [[پسر گرگ]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]]) &lt;br /&gt;
* [[پاشنه آهنین]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۱)&lt;br /&gt;
* [[آتش]]، اثر هانری باربوس، (۱۳۳۰)، (ترجمه با نام مستعار [[م. صبحدم]])&lt;br /&gt;
* [[انتقام مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۲۸)&lt;br /&gt;
* [[خاطرات خانهٔ مردگان]]، اثر فئودر داستایوسکی، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[از خود گذشتگی زنان]]، اثر جک لندن، (۱۳۳۵)&lt;br /&gt;
* [[مروارید]]، اثر جان اشتاین‌بک، (۱۳۴۰)&lt;br /&gt;
* [[میخائیل سگ سیرک]]، اثر جک لندن، (۱۳۴۲)&lt;br /&gt;
*   &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
====کتاب‌ها دربارهٔ محجوب====&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21993</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21993"/>
		<updated>2019-01-17T18:00:08Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* داستانک‌های آشتی‌ها */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌ فردوسی‌دوستی‌اش===&lt;br /&gt;
یاحقی تعریف می‌کند محجوب به خراسان آمده بود، باهم به آرامگاه فردوسی می‌روند. در کتابفروشیِ داخلِ موزه، کتاب آفرین فردوسی را می‌بینند. دو جلد از کتاب را، گو اینکه خودش مؤلف کتاب بوده، می‌خرد و پولش را حساب می‌کند. سپس به پاژ، زادگاه فردوسی می‌روند. در مسیر، کنارِ بنای یادبود «میل اخنگان»، از همسرش می‌خواهد کمی خاک بردارد. می‌خواست خاک توس را به امریکا ببرد و بو کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21989</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21989"/>
		<updated>2019-01-17T17:50:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* داستانک مردم */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردمی‌بودن===&lt;br /&gt;
[[محمدجعفر یاحقی]] در شب محجوب خاطره‌ای گفتند از مردمی‌بودن و بی‌تعلقی ایشان به مسائل. یاحقی در ۱۳۷۰ در بروکلی بود، با محجوب تماس می‌گیرد و می‌گوید می‌خواهد به لس‌انجلس برود. محجوب می‌گوید بیا و خودش با اتومبیل شخصی به‌دنبالش می‌رود، برایش هتل می‌گیرد، با دوستانِ بسیاری آشنایش می‌کند، در حالی‌که شبِ تولدِ شصت‌وهشت‌سالگی‌اش بوده و دوستانش در شهری دیگر برایش تولد گرفته بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21986</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21986"/>
		<updated>2019-01-17T17:35:09Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = ابتلاء به سرطان&lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               = امیر&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21984</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21984"/>
		<updated>2019-01-17T17:22:05Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===غزلی سرودهٔ محمدجعفر محجوب===&lt;br /&gt;
[[احمد مهدوی‌دامغانی]] در سوگ نامه‌ای که برای محجوب نوشته، از فضیلتِ «شاعری» محجوب سخن به میان می‌آورد که نمونه‌اش غزلی است که بیش از سی سال پیش در [[یغما]] چاپ شده بود: &lt;br /&gt;
به شب دو دیده به راهی که داشتم دارم       &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به روز شام سیاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ز دیده سیل سرشکم اگر فروخشکید             &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به سینه شعلهٔ آهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرا گناه غم عشق توست و تا دم مرگ          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به دوش بار گناهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر به تارک مه پا نهم هنوز به سر          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای دیدن ماهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مباش تنگ‌دل ای گل که من ز شبنم اشک         &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به پاکی تو گواهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به عاشقان نظری کن کزان دو نرگسِ مست        &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امیدِ نیم‌ نگاهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مرانم از نظر خویشتن به قهر که من          &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به کوی عشق تو راهی که داشتم دارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21983</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21983"/>
		<updated>2019-01-17T16:58:34Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* اتفاقات بعد از انتشار آثار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===سفارش‌نامهٔ محجوب دربارهٔ یادداشت‌های بازمانده از خود===&lt;br /&gt;
ایرج افشار که دوستی‌اش با محجوب از سال ۱۳۲۵ پاگرفته بود در یادداشتی می‌گوید که محجوب مشروحه‌ای مصدّق را خطاب به همسر گرامی خود نوشته بود: «در مورد یادداشت‌ها و فیش‌ها و مطالب چاپ‌نشده‌ای که از من مانده است ایشان با صلاحدید دوستم ایرج افشار اقدام مقتضی را اعم از چاپ و انتشار یا کامپیوتری‌کردن یا واگذاری آن به نهادی علمی معمول خواهد داشت و اگر خدای ناخواسته ایشان حیات نداشتند با دوست دیگرم آقای دکتر [[احمد تفضلی]] و در صورت دسترسی‌نیافتن بدیشان با دوست و همکار دیگرم آقای [[محمدرضا شفیعی‌کدکنی]] ماجرا را درمیان خواهد گذاشت و به صلاحدید ایشان عمل خواهد کرد. ...این وصیت‌نامه را در کمال عقل و اختیار در روز دوشنبه ۲۸اسفند۱۳۷۲ موافقِ ۱۹مارچ۱۹۹۴ در شهر لس‌انجلس به خط خود نوشتم.» &lt;br /&gt;
با پیگری افشار، [[کاظم بجنوردی]]، رئیس کتابخانهٔ ملی، ترتیبی دادند که آن یادداشت‌ها و میکروفیلم‌ها به ایران آورده شود و به گنجینهٔ کتابخانهٔ ملی سپرده شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21982</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21982"/>
		<updated>2019-01-17T16:41:33Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادی از دوست|ناشر=مجلهٔ کلک|تاریخ انتشار=فروردین-خرداد۱۳۷۵}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21981</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21981"/>
		<updated>2019-01-17T16:36:50Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* فراچشم ایرج افشار */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
وقتی جمالزاده موادّ فرهنگ عامیانهٔ خود را به من سپرد که چاپ کنم چون آن کتاب محتاج به بررسی و تنظیم دقیق بود، این کارِ گران را از محجوب درخواست کردم. او با دو سه سال کار توانست کتاب را آراسته کند. کتاب به‌چاپ رسید و اکنون نایاب است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21980</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21980"/>
		<updated>2019-01-17T16:33:00Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* منابع */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* {{یادکرد وب|نشانی = http://bukharamag.com‏|عنوان = یادنامهٔ بیستمین‌سالگرد درگذشت محمدجعفر محجوب|ناشر=مجلهٔ فرهنگی‌هنری بخارا|تاریخ انتشار=بهمن-اسفند۱۳۹۴}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21979</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21979"/>
		<updated>2019-01-17T16:30:03Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: /* از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی) */&lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
====فراچشم [[ایرج افشار]]====&lt;br /&gt;
او دانشمندی ادیب بود. صاحب ذوق والای ادبی بود. شعرشناس بود. پژوهشگر دانشگاهی در رشتهٔ فرهنگ عامه بود. خوش‌حافظه و خوش‌سلیقه در شعرخوانی بود. آگاهِ کم‌رقیبی در زمینهٔ ادبیات داستانی و حماسی و پیشینهٔ آنها بود. تندنویس و بسیارنویس بود.&lt;br /&gt;
دوستی با او از سال‌های پیش آمد که در مجلس، تندنویس بود و اوقات فراغت را در کتابخانهٔ مجلس به مطالعهٔ جراید قدیم و کتاب‌های ادبی می‌پرداخت. در آن زمان از جوانان روزنامه‌نویس و نویسندگان تندوتیز بود. گرایشی تام و تمام به جریان‌های چپ داشت ولی نسبتاً زود دریافت که راه تحقیق و تجسس علمی با های‌وهو و هیایهوی سیاسی سازگاری ندارد. وادی سیاست جز تیه ضلالت و گرفتاری نیست. پس دل به درس و بحث دانشگاهی بست و دانست که درک محضر استادانی مانند: [[بهار]] و [[نفیسی]] و [[پورداود]] و [[اقبال]] و [[همایی]] و [[فروزانفر]] و [[مدرس رضوی]] و [[خطیبی]] و [[خانلری]] و [[مُعین]] و [[صفا]]، شوق و کششی دارد که کوشش‌های اجتماعی و هیجانی روز از آن عاری است. چون این راه را به استواری دنبال کرد، خود به مقام استادی رسید و جوهر دانایی خود را نیک عرضه کرد.&lt;br /&gt;
در آغاز جوانی دورهٔ شاهنامه‌خوانی با او داشتیم. یادش به‌خیر باد که مرحوم [[مرتضی کیوان]] آن اساس را گذاشت. محجوب معمولاً شاهنامه می‌خواند و با سابقه‌ای که از سخنوری و نقالی زورخانه داشت، اشعار را بسیار گیرا ادا می‌کرد. دوستان از طرز خواندن او لذت می‌بردند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
	<entry>
		<id>https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21976</id>
		<title>محمدجعفر محجوب</title>
		<link rel="alternate" type="text/html" href="https://wikiadabiat.net/index.php?title=%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8&amp;diff=21976"/>
		<updated>2019-01-17T16:03:56Z</updated>

		<summary type="html">&lt;p&gt;آشتی ایرانی: &lt;/p&gt;
&lt;hr /&gt;
&lt;div&gt;{{جعبه اطلاعات شاعر و نویسنده&lt;br /&gt;
| نام                    = محمدجعفر محجوب&lt;br /&gt;
| تصویر                  = &lt;br /&gt;
| توضیح تصویر            = &lt;br /&gt;
| نام اصلی               = &lt;br /&gt;
| زمینه فعالیت           = نویسنده، محقق، مترجم، {{سخ}} مصحح، فرهنگ‌نویس و فرهنگ‌پژوه&lt;br /&gt;
| ملیت                   = &lt;br /&gt;
| تاریخ تولد             = ۱شهریور۱۳۰۳&lt;br /&gt;
| محل تولد               = تهران&lt;br /&gt;
| والدین                 = &lt;br /&gt;
| تاریخ مرگ              = ۲۷بهمن۱۳۷۴&lt;br /&gt;
| محل مرگ                = لس‌آنجلس، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
| علت مرگ                = &lt;br /&gt;
| محل زندگی              = &lt;br /&gt;
|مختصات محل زندگی        =&lt;br /&gt;
|مدفن                    = &lt;br /&gt;
|در زمان حکومت           =&lt;br /&gt;
|اتفاقات مهم             =&lt;br /&gt;
| نام دیگر               =&lt;br /&gt;
|لقب                     =&lt;br /&gt;
|بنیان‌گذار               =&lt;br /&gt;
| پیشه                   =&lt;br /&gt;
| سال‌های نویسندگی        =&lt;br /&gt;
|سبک نوشتاری             = &lt;br /&gt;
|کتاب‌ها                  = &lt;br /&gt;
|مقاله‌ها                 =&lt;br /&gt;
|نمایشنامه‌ها             =&lt;br /&gt;
|فیلم‌نامه‌ها              =&lt;br /&gt;
|دیوان اشعار             =&lt;br /&gt;
|تخلص                    = &lt;br /&gt;
|فیلم(های) ساخته براساس اثر(ها)=&lt;br /&gt;
|همسر                    = &lt;br /&gt;
|شریک زندگی              =&lt;br /&gt;
|فرزندان                 =&lt;br /&gt;
|تحصیلات                  = &lt;br /&gt;
|دانشگاه                 =&lt;br /&gt;
|حوزه                    = &lt;br /&gt;
|شاگرد                   =&lt;br /&gt;
|استاد                   = &lt;br /&gt;
|علت شهرت                =&lt;br /&gt;
|تأثیرگذاشته بر          =&lt;br /&gt;
|تأثیرپذیرفته از         =&lt;br /&gt;
|وبگاه                   = &lt;br /&gt;
|imdb_id                 =&lt;br /&gt;
|soure_id                =&lt;br /&gt;
|جوایز                   = &lt;br /&gt;
|گفتاورد                 =&lt;br /&gt;
|امضا                    = &lt;br /&gt;
}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&#039;&#039;&#039;محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; ادیب، محقق و فرهنگ‌پژوه نامدار ایرانی در سال ۱۳۳۰ در تهران دیده به‌جهان گشود و در همان شهر دوران دبستان و دبیرستان خود را گذراند. وی در سال ۱۳۲۳ کارش را با تندنویسی در مجلس آغاز کرد. &lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۲۶ و ۱۳۳۳ در رشته‌های علوم سیاسی و زبان و ادبیات فارسی لیسانس خود را از دانشکدهٔ حقوق و ادبیات دانشگاه تهران دریافت کرد. پس از آن موفق شد در سال ۱۳۴۲ درجهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران دریافت کند. &lt;br /&gt;
از سال ۱۳۳۶ به بعد سمت‌های مدرس، دانشیار و استاد زبان و ادب فارسی را در دانشگاه تربیت‌معلم و دانشگاه تهران به‌عهده داشت.&lt;br /&gt;
در سال‌های ۱۳۵۰ و ۱۳۵۱ به عنوان استاد میهمان در دانشگاه آکسفورد انگلستان و دو دوره در سال‌های ۱۳۵۳ تا ۱۳۵۵ و ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در دانشگاه استراسبورگ فرانسه به آموزش زبان و ادبیات فارسی پرداخت.&lt;br /&gt;
او مدت ۲۳ سال عضو انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو بود. دکتر محجوب از سال ۱۳۵۸ تا ۱۳۵۹ ریاست فرهنگستان زبان و فرهنگستان ادب و هنر ایران را به‌عهده داشت و از سال ۱۳۷۰ تا هنگام مرگش در ۱۳۷۴ در دانشگاه برکلی در کالیفرنیا به تدریس ادبیات فارسی مشغول بود.&lt;br /&gt;
از مجموعه درس‌های دکترمحجوب که در سال ۱۳۶۷ به بعد ضبط شده است، شرح و تفسیر برخی از غزلیات حافظ، شرحی دربارهٔ مثنوی مولانا، نظامی گنجه‌ای، شاهنامهٔ فردوسی و باب دوم سعدی از سوی انتشارات ماهور در قالب سی‌دی به بازار عرضه شد.&lt;br /&gt;
بیان گرم و شیرین و شیوهٔ تفسیری جذاب ایشان نقش مهمی در آشناکردن علاقه‌مندان به ادب فارسی داشته است.&lt;br /&gt;
دکترمحجوب در طولِ زندگی پربارش برخی از متون کهن را تصحیح کرده و تألیفات باارزشی مانند: برگزیدهٔ غزلیات شمس‌تبریزی، دیوان قاآنی شیرازی، دیوان سروش اصفهانی، ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی، کلیات ایرج‌میرزا، متن کامل امیرارسلان، سبک خراسانی در شعر فارسی، فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه (با همکاری [[محمدعلی جمالزاده]]) و تصحیح کلیات عبیدزاکانی را به سامان رساند. برخی از مقالات وی دربارهٔ فرهنگ‌ عامیانه در کتابی حجیم و دوجلدی از سوی نشر چشمه به بازار کتاب عرضه شد.&lt;br /&gt;
آخرین اثر استاد محجوب کتاب آفرین فردوسی بود که در سال ۱۳۷۱ در تهران منتشر شد.&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt;{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
==داستانک==&lt;br /&gt;
===داستانک‌های انتشار===&lt;br /&gt;
===داستانک عشق===&lt;br /&gt;
===داستانک استاد===&lt;br /&gt;
===داستانک شاگرد===&lt;br /&gt;
===داستانک مردم===&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب از مجلات دورهٔ خود===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دشمنی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دوستی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های قهر===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های آشتی‌ها===&lt;br /&gt;
===داستانک نگرفتن جوایز===&lt;br /&gt;
===داستانک حرفی که در حین گرفتن جایزه زده است===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مذهب و ارتباط با خدا===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های عصبانیت، ترک مجلس، مهمانی‌ها، برنامه‌ها، استعفا و مشابه آن===&lt;br /&gt;
===داستانک نحوهٔ مرگ، بازتاب خبر مرگ در روزنامه‌ها و مجلات و نمونه‌هایی از آن===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های دارایی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های زندگی شخصی===&lt;br /&gt;
===داستانک برخی خاله‌زنکی‌های شیرین (اشک‌ها و لبخندها)===&lt;br /&gt;
===داستانک شکایت‌هایی از دیگران کرده به محاکم و شکایت‌هایی که از او شده===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مشهور ممیزی===&lt;br /&gt;
===داستانک‌های مربوط به مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها و حضور رادیو یا تلویزیون یا فضای مجازی همراه ارايه نمونه‌هایی از آن برای بخش شنیداری و تصویری===&lt;br /&gt;
===عکس سنگ‌قبر و داستانکی از تشییع جنازه و جزيیات آن===&lt;br /&gt;
===داستان‌های دیگر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==زندگی و تراث==&lt;br /&gt;
===احوال و رویدادهای عمر===&lt;br /&gt;
سال‌شمار زندگی و آثار محجوب در ادامه می‌آید. این سال‌شمار برگرفته از پژوهش [[علی دهباشی]] است:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۰۳: تولد، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: دریافت دیپلم دبیرستان، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۳: آغاز خدمت در تندنویسی مجلس شورای ملی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۲۶: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ علوم سیاسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۲: انتشار کتاب [[فن نگارش با راهنمای انشاء]] با همکاری [[علی‌اکبر فرزام‌پور]] (چاپ دهم، ۱۳۵۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۳: دریافت درجهٔ لیسانس رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: عضویت در انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی وابسته به یونسکو (که تا سال ۱۳۵۹ ادامه داشت)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[برگزیدهٔ غزلیات شمس تبریزی،-با مقدمه و شرح]]، [[انتشارات امیرکبیر]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دربارهٔ کلیله و دمنه (داستان‌های بیدپای)]]، [[انتشارات خوارزمی]]، تهران (چاپ دوم ۱۳۴۹)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۶: انتشار کتاب [[دیوان قاآنی شیرازی، با مقدمهٔ انتقادی و شرح]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۷: انتشار کتاب [[ویس و رامین، فخرالدین اسعد گرگانی، با تعلیقات]]، [[انتشارات اندیشه]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشسرای عالی تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۳۹: انتشار کتاب [[دیوان سروش اصفهانی]]، انتشارات امیرکبیر، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[امیرارسلان، با مقدمه‌ای در احوال مؤلف و معرفی منابع کتاب]]، [[سازمان کتاب‌های جیبی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۰: انتشار کتاب [[کلیات ایرج میرزا]]، (۱۳۴۲، ۱۳۴۹، ۱۳۵۳، ۱۳۵۶ در ایران)؛ چاپ‌های پنجم ۱۳۶۵ و ششم ۱۳۶۸، شرکت کتاب، امریکا &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۱: انتشار کتاب [[فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه]]، با همکاری سید [[محمدعلی جمالزاده]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دریافت درجهٔ دکتری زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۲: دانشیار زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تربیت معلم، مأمور تدریس در دانشگاه تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[طرایق‌الحقایق]] در سه جلد، [[کتابفروشی بارانی]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۴۵: انتشار کتاب [[سبک خراسانی در شعر فارسی]] (رسالهٔ دکترای زبان و ادبیات فارسی)، [[انتشارات دانشگاه تربیت‌معلم]]، تهران  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: انتشار کتاب [[شاهنامهٔ فردوسی]]، امیرکبیر، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۰: استاد مدعو در دانشگاه اکسفورد، انگلیس (که تا سال ۱۳۵۱ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۲: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۵۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۳: رایزن فرهنگی ایران در پاکستان (که تا سال ۱۳۵۸ طول کشید)&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: رئیس [[فرهنگستان زبان، فرهنگ و ادب و هنر ایران]] (که تا سال ۱۳۵۹ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۵۸: انتشار کتاب [[فتوت‌نامهٔ سلطانی]]، [[انتشارات بنیاد فرهنگ ایران]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۶۱: استاد مدعو در دانشگاه استراسبورگ، فرانسه (که تا سال ۱۳۶۲ طول کشید) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۰: استاد مدعو در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی، که با تدریس شاهنامهٔ فردوسی در لس‌انجلس هم‌زمان بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۱: انتشار کتاب [[آفرین فردوسی]]، مجموعهٔ مقالات دربارهٔ فردوسی و شاهنامه، چاپ دوم ۱۳۷۸ [[انتشارات مروارید]]، تهران &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و سهراب، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، [[ماهور]]، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان [[رستم و اسفندیار، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۸۰: انتشار نوارهای شنیداری داستان‌های [[اساطیری شاهنامه، با صدا و شرح و تفسیرِ دکتر محمدجعفر محجوب]]، (۸ کاست)، ماهور، تهران&lt;br /&gt;
۱۳۸۲: انتشار کتاب [[مجموعه مقالات دربارهٔ افسانه‌ها و آداب و رسوم مردم ایران، دکتر محمدجعفر محجوب]]، در دو جلد (به‌کوشش دکتر [[حسن ذوالفقاری]]) &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۴: مرگ، برکلی، کالیفرنیا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
۱۳۷۷: انتشار کتاب [[خاکستر هستی]]، مجموعهٔ مقالات،‌ مصاحبه و زندگی‌نامهٔ دکتر محمدجعفر محجوب، مروارید، تهران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمدجعفر محجوب، همچنین مقاله‌های پژوهشی فراوانی دارد که در نشریات آکادمیک [[ایران‌نامه]] و [[ایران‌شناسی]] و [[فصلنامهٔ بررسی کتاب]] (ویژهٔ هنر و ادبیات) در امریکا چاپ شده‌اند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کودکی و نوجوانی، جوانی، پیری===&lt;br /&gt;
===شخصیت و اندیشه===&lt;br /&gt;
===زمینهٔ فعالیت===&lt;br /&gt;
===یادمان و بزرگداشت‌ها===&lt;br /&gt;
===از نگاه دیگران (چند دیدگاه مثبت و منفی)===&lt;br /&gt;
===نظرات فرد دربارهٔ خودش و آثارش===&lt;br /&gt;
===تفسیر خود از آثارش===&lt;br /&gt;
===موضع‌گیری‌های او دربارهٔ دیگران===&lt;br /&gt;
===همراهی‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===مخالفت‌های سیاسی===&lt;br /&gt;
===نامه‌های سرگشاده===&lt;br /&gt;
===نام‌های دسته‌جمعی===&lt;br /&gt;
===بیانیه‌ها===&lt;br /&gt;
===جملهٔ موردعلاقه در کتاب‌هایش===&lt;br /&gt;
===جمله‌ای از ایشان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
[[علی دهباشی]] در مراسم &#039;&#039;&#039;شب محمدجعفر محجوب&#039;&#039;&#039; جمله‌ای از ایشان خواند: «ما اولاً کی هستیم که پیام داشته باشیم. ثانیاْ چه پیامی! مردم دنبال کار و زندگی‌شان هستند. بنده چه بگویم؟ ما اینجا هستیم، هیچ منتی هم بر سر کسی نداریم. یک چیزهایی یاد گرفته‌ایم، تازه منت‌پذیرِ آن بزرگانی هستیم که این‌ها را به ما یاد داده‌اند. سعی می‌کنیم تا آنجا که ممکن است این‌ها را به دیگران منتقل کنیم و وام به گردن خودمان نگیریم و من امیدوارم که هموطنان در داخل کشور و ایرانیان خارج کشور هیچ‌گاه ایرانی‌بودنِ خود را فراموش نکنند. این حرف به‌معنای آن نیست که می‌شود ایرانی‌بودن را فراموش کرد. نخیر، نمی‌شود! حتی بابت نمی‌دانم تخمه‌ژاپنی و آش‌رشته هم که شده، فراموش نمی‌شود. ما ایرانی زاده شدیم و هر جا که باشیم ایرانی هستیم.»&lt;br /&gt;
&amp;lt;ref&amp;gt; {{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید}}&amp;lt;/ref&amp;gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نحوهٔ پوشش===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تکیه‌کلام‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===خلقیات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منزلی که در آن زندگی می‌کرد (باغ و ویلا)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===گزارش جامعی از سفرها(نقشه همراه مکان‌هایی که به آن مسافرت کرده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برنامه‌های ادبی که در دیگر کشورها اجرا کرده است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرانی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بنیان‌گذاری===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تأثیرپذیری‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===استادان و شاگردان===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===علت شهرت===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===فیلم ساخته شده براساس===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===حضور در فیلم‌های مستند دربارهٔ خود===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===اتفاقات بعد از انتشار آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===نام جاهایی که به اسم این فرد است===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کاریکاتورهایی که درباره‌اش کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===مجسمه و نگاره‌هایی که از او کشیده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ده تا بیست مطلب نقل‌شده از نمونه‌های فوق از مجلات آن دوره===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===برگه‌هایی از مصاحبه‌های فرد===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==آثار و منبع‌شناسی==&lt;br /&gt;
===سبک و لحن و ویژگی آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===کارنامه و فهرست آثار===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===جوایز و افتخارات===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===منبع‌شناسی (منابعی که دربارهٔ آثار فرد نوشته شده است)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===بررسی چند اثر===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===ناشرینی که با او کار کرده‌اند===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
===تعداد چاپ‌ها و تجدیدچاپ‌های کتاب‌ها===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==&#039;&#039;&#039;نوا، نما، نگاه&#039;&#039;&#039;==&lt;br /&gt;
===خواندنی و شنیداری و تصویری و قطعاتی از کارهای وی (بدون محدودیت و براساس جذابیت نمونه‌های شنیداری و تصویری انتخاب شود)===&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== پانویس ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
== منابع ==&lt;br /&gt;
{{پانویس|۲}}&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
==پیوند به بیرون==&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی = http://www.hamshahrionline.ir/news/103803/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D8%AC%D9%88%D8%A8-%DB%B1%DB%B3%DB%B0%DB%B3-%DB%B1%DB%B3%DB%B7%DB%B4|عنوان=زندگی‌نامهٔ محمدجعفر محجوب|ناشر= وبگاه همشهری آنلاین|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۴فروردین۱۳۸۹}}&lt;br /&gt;
#{{یادکرد وب|نشانی =https://www.isna.ir/news/94111308760/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF|عنوان= استادی که از «اوستاهای فرنگی» خجالت می‌کشید|ناشر= وبگاه ایسنا|تاریخ بازید۱۶ژانویه۲۰۱۹|تاریخ انتشار= ۱۳بهمن۱۳۹۴}}&lt;/div&gt;</summary>
		<author><name>آشتی ایرانی</name></author>
	</entry>
</feed>